سلام
اين غزل تقديم عاشقانگي تان !
خوابيده اي...
خوابيده اي چو كودك در گاهواره اي
كودك نگو ! فرشته بگو! ...ماهپاره اي!
مانند آريان و هلن .... نسل منقرض
زيباي خفنه....ها! نكند سنگواره اي!
شب ، نرم ، روي بالش تو پهن مي شود
تا بوسه ها زند به سحر گوشواره اي !
در لا به لاي پلك تو خوابيده مريمي
در سينه ام ، مسيح دل پاره پاره اي
روي گلوي گرم تو سيبي چقدر سرخ!
شيطان! بيا ببين ! به خدا هيچكاره اي!!
بر روي راه شيري ات آغوش يك شمد!
آه اي رميده دل!... تو چرا بي ستاره اي؟!
بر تار و پود پيرهنت گل نموده است
آنقدر ياسمن كه ندارد شماره اي
بر تن : شكوفه ، برف : تنت ، عمق : آفتاب!
آن فصل چارمت؟! ... خود من!... نيست چار ه اي!!
تصويرهاي من همه عيني ست ، عين تو!
حيف از حقيقتت كه شود استعاره اي!
ققنوس جان خسته ام آتش گرفته است
دستان من به سوي تو چونان شراره اي ...
... هي سعي مي كنم ، و سرم رو به آسمان:
آخر خدا ! خليل تو هم داشت ساره اي!
يك جمله ، سرخ ، روي لبت بال مي زند
اسمم نهاد ، كاش بيايد گزاره اي!
اما سه نقطه آخر جمله نشست با -
- لبخند جمع و جور لب خوش قواره اي!
باقيش را بگو ! نشنيدي مگر كه : ( نيست
در كار خير حاجت هيچ استخاره اي )!
000
يك پنجره ... و تو ... و سكوتي كه مي وزد
خوابيده اي ! چو كودك در گاهواره اي ...
زندگي تان سرشار از غزل !
سيامك
سلام
امروز به دو ترجمه شعر ميهمانتان مي كنم . دو اثر از دو شاعر با دو حال و هوا ! از رابرت براونينگ شعري به نام ( ميعاد ) را برايتان ترجمه كرده بودم و امروز شعر ( زندگي در عشق ) را از او بخوانيد .
از نرودا تا به حال چند شعر برايتان گذاشته ام و شعر دوم امروز هم از اوست و اين بار به ما مي گويد كه چگونه شاعر شده است ! توضيح اينكه اخيرا ترجمه اي از اين شعر ديدم كه گمانم با سادگي و رواني معمول آثار نرودا سازگار نبود . به گمانم اين ترجمه به فضاي شعر نرودا نزديكتر است .
×
زندگي در عشق Life in a love
رابرت براونينگ Robert Browning
- گريزم مي دهي ؟!
- هرگز !
عشق بورز !!
آن چنانكه من منم و تو تويي !
تا دنيا دنيا بوده
من بودم و عشق
تو بودي و پا پس كشيدن !
وقتي يكي طفره مي رود ديگري بايد تلاش كند !
زندگي ام پيش از اين خطايي بيش نبود
و مي ترسم اين خود تقدير باشد :
هميشه بهترين كارم را كرده ام
با كمترين بخت ياري !
حال چرا در اين ميانه هدفم را وانهم ؟!!
هر چند اعصابي پولادين مي خواهد
كه اشك از چشمان كسي پاك كني ،
در حال سقوط بخندي ،
و در هم شكسته
ديگر بار بياغازي ،
اما آنگاه كه در اين كشاكش
زندگي كسي را فرا چنگ آري
همه چيز پايان مي گيرد !
اينك
از دور دست ترين مرزت
نگاهم كن
چنان دقيق كه انگار از ميانه مه و تاريكي !
پيش از آن كه اميد ديرسال
بر خاك فرو چكد !
من خود را
تا سر حد مرگ
آماده مي كنم !!
××
شاعري Poetry
پابلو نرودا Pablo Neruda
و در ان زمان بود
كه ( شاعري ) به جستجوي ام بر آمد
نمي دانم !
نمي دانم از كجا آمد
از زمستان يا از يك رود
نمي دانم چگونه
چه وقت !
نه !!
بي صدا بودند و
بي كلمه
بي سكوت !
اما از يك خيابان
از شاخسار شب
به ناگهان از ميان ديگران
فرا خوانده شدم
به ميان شعله هاي مهاجم
يا رجعت به تنهايي
جائيكه چهره اي نداشتم …
و
( او ) مرا نواخت !!
نمي دانستم چه بگويم !
دهانم راهي به نامها نداشت
چشمانم كور بود
و چيزي در روح من آغازيد :
تب
يا بالهايي فراموش شده !
و من به طريقت خود دست يافتم :
رمز گشايي اتش !
و اولين سطر لرزان را نوشتم :
لرزان ،
بدون استحكام ،
كاملا چرند !!
سرشار از دانايي آنان كه هيچ نمي دانند!!
و ناگهان ديدم
درهاي بهشت را
بدون قفل و گشوده !
گياهان را
تپش كشتزاران را
سايه هاي غربال شده با تيغ آتش و گل را
شب طوفان خيز و
هستي را !
و من
اين بي نهايت كوچك
با آسمانهاي عظيم پرستاره
مهربانلنه
همپياله شدم !
تصويري راز آلود
خودم را ذره اي مطلق از ورطه اي لايتناهي حس كردم
با ستارگان چرخيدم
و قلبم
در اسمان
بند گسست !
×××
با نظراتتان همراهي ام كنيد.
سيامك
سلام
امروز مي رويم سراغ بحث معرفي كتاب !
جواد مجابي را با 4 كتاب مي شناسم . كتاب اول را سالها پيش در دوران نوجواني خواندم . كتابي چاپ قبل از انقلاب كه مجموعه اي از كاريكلماتورهاي او بود و اصلا چيزي از آن يادم نيست جز حلاوت طنز گيرا و تصاوير بسيار دلنشينش .
كتاب بعدي كه از او خواندم موضوع اصلي بحث امروزم است و (ج) نام دارد . اين نام غريب با درون مايه اي غريبتر برايم دنيايي را آفريد آكنده از احساسهاي گوناگون و البته زيبا . البته شايد اين كتاب از جهاتي ديگر هم برايم خاص بود . كسي كه اين كتاب را به من هديه كرد …!
و بالاخره كتابي به نام عبور از باغ قرمز كه كتابي زيبا و تقريبا رئال با شرح زندگي يك خانواده خاني ، كه هر فصل با روايت يكي از اعضاي خانواده نقل مي شود و اين تعدد راويها ، به خواننده مجال مي دهد ماجراها را از ديدگاه آدمهاي متفاوت ببيند و در يابد كه حقيقت هيچوقت چيز سهل الوصولي نيست و گاه آنچه حقيقت محض مي ناميم با نگرشي دقيق تر و تغيير زاويه ديد از حقانيت مي افتد كه اين به خصوص در تعاملات فرد با اجتماع پيرامونش بسيار قابل تامل است .
لطفا در را ببنديد كتاب ديگريست كه از مجابي خواندم كه علي رغم تخيل بسيار جذابيت ديگر آثارش را نداشت و كمي پراكنده به نظر مي رسيد و البته شهربندان را يادم رفت !! شهربندان اثر زيباييست . هرچند مشابه هايي دارد مثل 1984 يا رمانهايي از اين دست . اما به هر حال رمان جذابيست .
اما كتاب ( ج ):
از همان آغاز و با ديدن نام غير متعارف كتاب و طرح جلد عجيبش در مي يابيم كه با اثري غير معمول طرفيم . روي جلد سايه مردي ديده مي شود كه بالي عظيم با طرحي كه به سنگواره ها مي ماند از سمت چپ – البته بايد قاعدتا راست مي بود ! - بدنش روييده است ! و عنوان كتاب نيز به شكل يك حرف (ج) بزرگ كل صفحه را مي پوشاند .
داستان را كه شروع مي كني اين غير متعارف بودن به اوج مي رسد . شخصيت راوي داستان ، كسي نيست جز عبيد زاكاني كه در يك پروسه عجيب ديگر باره به اين دنيا احضار شده است ! چيزي شبيه تناسخ ! با اين تفاوت كه او در حال حاضر روح است ! روحي كه ديده مي شود و حضور موثر فيزيكي دارد . اين تخيل نويسنده شايد به تنهايي بتواند فقط يك يا دو فصل سرگرم كننده باشد اما مجابي با تيز هوشي تنها به اين تخيل بسنده نمي كند و نشان مي دهد كه اين موقعيت غريب براي او ابزاري ست براي بيان عقايدش درباره همه چيز !
و به راستي هم درباره همه چيز اظهار نظر مي كند : از سياست و فساد طبقه حاكم و نفوذ اجانب و بحثهاي فلسفي درباره چيستي جهان تا بررسي رسالت طنز و اصولا ادبيات و حتي عشق !
بسياري از فصول كتاب به نام آثار عبيد نام گرفته اند : موش و گربه ، اخلاق الاشراف ، رساله دلگشا و….چنانكه حتي من گمان بردم كه شايد همه نامها اشاره اي به آثار عبيد داشته باشد كه بعد از پرسش از جلال عزيز كه آثار عبيد را خوب مي شناسد ، به اين نتيجه رسيدم كه اين قضيه در مورد تمام فصول صدق نمي كند .
داستان سير خطي خيلي مشخصي ندارد . مي شود گفت هر فصل داستاني مجزاست با ارتباطهايي ظريف – در كاراكترها و پيرنگ – با ساير فصول.
يكي از فصول حيرت آور رمان از لحاظ پرداخت داستاني فصل ( روز به در شده ) است . در اين فصل نويسنده با تبجري شگرف ماجراي يك روز 13 بدر را با تشخص دادن به البسه و اشيا تعريف مي كند :
از جمع چادرهاي سياه و گلدار و سماور بخار كننده ، ظرفهاي چرب و چيل و سبزه هاي روبان زده پرگره ، يك روسري جناغي بالاي ساتين آبي بلند مي شود . جوراب كرم و ارسي مشكي همراهي اش مي كند ، پيرهن ساتين چرخي مي زند رقصان به طرف درختهاي صنوبر مي رود .
آن سوتر از پشت نارون ، پيراهن لاكي ، جليقه و شلوار قهوه اي چينهايش را صاف مي كند ، به يك راستا مي ايستد ، جوراب قهوه اي كفش شبرو سوراخدار قهوه اي را پيدا مي كند ، در آن مي رود و حركت مي كند . فاصله پيراهن لاكي با ساتين آبي پشت درختهاي صنوبر كمتر و كمتر مي شود ….
و به همين ترتيب مجابي داستان يك سيزده بدر را با تمام بازيها و بدمستي ها و عشق هاي پنهان و آشكار و قتلي كه رخ مي دهد تمام و كمال تعريف مي كند .
چنان كه از همين مثال نيز دريافتيد نثر داستان يك نثر ادبي و شعر گونه است كه با روايت غريب و شاعرانه آن و همچنين شخصيت راوي – كه خود عبيد است 0 سازگاري دارد.
از بين فصول ديگر كتاب دوست دارم به دو فصل اشاره مخصوص كنم :
( رساله دلگشا ) فصلي ست كه در آن با طنزي گزنده ، مجابي در قالب عبيد ، روشنفكر نماي مدعي مبارزه را به تمسخر مي گيرد . الان شايد داد خيلي ها در بيايد كه آي روشنفكرستيزي!! ولي توجه كنيد گفتم :روشنفكر نما ! مدعياني كه با خواندن 4 كتاب و 5 سخنراني و تكرار طوطي وار چيزهايي كه عميقا از آنها چيزي نمي دانند ، دهانشان را پر مي كنند و عالم و آدم را عوام كالانعام خطاب مي كنند و خود را رهبر مبارزه بر عليه – عليه چي راستي ؟! فرقي نمي كند !!! ( عليه ) باشد كافيست !!!- مي دانند .و عبيد به كمك بال جادويي اش كه بر دست راستش روئيده آينده هر يك را در حين صحبتهاي كنوني شان مي بيند و به آنها مي خندد .
و البته فصل ديگري كه دوست دارم از ان نام ببرم فصل شاعرانه و دلپذيري ست به نام عشاق نامه !
عبيد در ميانه باز آمدن به جهان كنوني - البته اكنون در اين داستان دهه 40 – 50 مي باشد – به عشق گرفتار مي شود . آن هم چه عشقي ! انگار عبيد با تناسخ يافته عشقي ديرين بر مي خورد و مي گويد :
تكرار معكوس يك صحنه در فاصله هفت سده به نظرم خرافي و مضحك آمد .شايد شباهتي دور داشت به آن صحنه و آن معشوق سفركرده . اما نه آن چنان كه حافظه فريبم دهد كه اين همان لحظه است و من برگشته ام و نازنين منتظر ظهور عصياني ست كه بتواند زير همه قول و قرارهايش بزند و باز با من بماند و آن شبها و روزهاي پر تلاطم مكرر گردد.
و چنين مي شود كه عبيد بر مي آشوبد كه يك روح نمي تواند عاشق شود . به خود هي مي زند كه درديرت را از اين بيشتر نكن ! …:
من دمسرد گفت : برخيز ! پيش از اين كه دير شود بگريز !
من ديوانه را شنيدم كه : بنشين تا قيامت همين جا !!
و عبيد مي نشيند به پاي اين واقعيت خيال گونه لطيف ! هر چند هنوز هم غر مي زند ! :
چرا بايستي دختران پنجره اي را بگشايند كه مردي غريبه كه در كوچه هيچ در ير ندارد به حالي برسد كه در انديشه باز ديدن آن چشم و لب و گيسو خواب بر او حرام شود ؟!
و بعد فلسفه مي بافد كه :
چه كسي مي دانست ! شايد عشقش مرا فرا خوانده بود تا دوباره رنجهاي طاقت سوز را بر من بيازمايد از پس آن همه تيرگي و شقاوت زمانه كه روحم را سنگستاني تاريك كرده بود !
و چنين مي شود كه عبيد در دام حادثه مي افتد و قلبش دوباره نمودي خاكي مي گيرد و او كه به واسطه روح بودنش توان گذشتن از همه ديوارها را داشته اين قابليت را از كف مي دهد ! چه ديگر قلب او توان گذشتن از ديوار را ندارد !!
چنان كه مي بينيد شاعرانگي و تصوير پردازي و نماد پروري در كليت اثر و به خصوص در اين فصل نمودي درخشان دارد .
خوب ! گوشه هايي از كتاب را برايتان باز خواني كردم و شمه اي از آن را برشمردم . اما به واسطه سبك كتاب تحليل كلي آن ممكن نيست . چون رمان (ج ) مجموعه اي از همه چيز است با كاراكترهاي فراوان كه مي آيند و نقش خود را بازي مي كنند و مي روند و تماميت اثر در يك هارموني پنهان رسالت تاريخي انسان – آن هم انساني چون عبيد – را به نمايش مي گذارد .
در پايان دوست دارم به سوالي كه خودم را خيلي به خود مشغول كرده بود اشاره كنم :
راستي بال عبيد ، بالي كه بر دست راستش روئيده ، چه معنايي دارد ؟! و اصولا نماد چيست ؟
جوابي كه من يافتم ، از دو ديالوگ كتاب منتج شده است . يكي صحبتي كه برادر عبيد – شاهين – با پسرش مي كند . او مي گويد :
آن پر كه تو مي گويي فقط ديوانگان مي بينند ، آنها فكر مي كنند دنيا همان خيال است . همين زندگي روزانه است كه ما در آن رنج مي كشيم ، اين وبا ، اين فقر ، اين گرسنگي و جنگ است . اين الكي خوش ها از بد و خوب دنيا فرار كرده اند و رفته اند قايم شدند زير پر خياليشان ، با آن عروسكهاي مرده و آن قصه هايي كه به لعنت خدا هم نمي ارزد ، نه به درد دنياي خودشان مي خورد نه به كار آخرت ما!!
خوب ! اسن ديالوگ شما را ياد چه مي اندازد ؟ معمولا چه گروهي با اين لحن خطاب مي شوند ؟!! اگر هنوز حرفم را نگرفته ايد ديالوگ بعدي را بخوانيد :
بلند ترين شهپرم ، به شكل شمشيري به جلو كمانه كرده بود ، خواستم آن را راست كنم ، نكش شكست ، از درون شاهپرم جوهري ارغواني جريان يافت ، قطره اي بر دامنم چكيد ، بر چلوار شكل حرفهايي را به خود گرفت كه تا خوب نگاهش كردم غزلي بود كه تا آن روز نسروده بودم . دفترچه ام را آوردم ، قطره ارغواني تا بر كاغذ مي چكيد صفحه را از هرچه به ياد مي آوردم در يك آن مي پوشاند و بقيه مطلب در صفحات بعد نوشته مي شد . چنان كه تا صبح شاهپر خونچكانم كتابي را به تمامي نويسانده بود.
روشن است كه چه مي خواهم بگويم ! به نظر من اين پر شاعرانگي يا تخيل روشن بين شاعرانه است . هديتي كه كوتاه بينان آن را خواب و خيالي مي دانند كه شاعر با آن از دنيا مي گريزد و براي شاعر منبع الهام شاعرانه است . و البته همان است كه عبيد از پس بالش آينده هر چيز را به وضوح مي بيند و در مكاشفه اي شاعرانه زمان و مكان را در مي نوردد و اتفاقا شايد به همين دليل اين بال بر دست راست روئيده است !
خلاصه اينكه :
(ج) جواب همه سوالهاي دنياست! جامعه ، سياست ، روابط اجتماعي ، اخلاق و هزار و يك مسئله ديگر !
و آن جواب اين است كه : بر همه شان بخند!!
آن جوري كه جواد مي خندد يا بهتر بگويم آن جوري كه عبيد مي خندد .از ميان منشور بال پرده درانشان ، مي شود ديد آينده همه آنهايي را كه لاف مردم را مي زنند ! ببين فسادي را كه بر چهره بشر شتك مي زند …ببين همه اين چيزهاي ناديده را و بر همه شان بخند ! كه اگر به انها نخندي ، به پوچي و حقارتشان ، آنها به بدبختي و فلاكت تو خواهند خنديد !به آنها بخند ! حتي اگر شده به درد !! مضحكه شان كن تا ديگر هيچ كسي ابهت دلقكوارشان را جدي نگيرد !
آن گونه كه عبيد خنديد و مي خندد !
×
خوب !
اين مطلب هم طولاني شد ! آخر نشد جايي براي دوتكه كردنش پيدا كنم !! خلاصه ببخشيد!
راستي ! يك خبر بيات ! هفت سنگ جديد منتشر شد !! پس كماكان هفت سنگ يادت نره !! همين طور بوسه بي فريادرس من را !!
با نظراتتان همراهم باشيد .
سيامك
سلام
بي طول و تفصيل ادامه بحث از مطلب گذشته كه در باب عشق مي نوشتم در پاسخ به نامه دوستم :
گفتم كه تمام حرف من در سلسله مطالبي كه مي نويسم و گاه به زعم شما اسير واژه مي شوم اين است كه بگويم هر كششي بين زن ومرد عشق نيست !
به نظر من طيفي از احساسهاي جذب كننده بين زن و مرد وجود دارد . از يك قرارداد اجتماعي به نام ازدواج يا يك محصول مشترك مورد علاقه مثل كودك ، يا ترس از تنهايي يا خوش آمدن يا دوستي يا مهر يا تفاهم يا تمايل جسماني بگيريد تا برسيد به عشق ! در اين بين هزاران حس جور وا جور كه خيلي هايشان از فرط بي توجهي ما نام ندارند ولي افتراقشان با كمي دقت محسوس است وجود دارند كه در خصوصيات زمين تا آسمان متفاوتند . يكي از زيباترين آثاري كه ديده ام به اين مهم اشاره دارد ، عشق سالهاي وبا از ماركز است كه مسلما در يكي از معرفي هاي كتابم راجع به ان خواهم نوشت . تنها اين را بگويم كه در اين كتاب چند دوجين رابطه مي بينيد و مي خوانيد كه همه با هم متفاوتند و تنها يكي عشق است !
حرف من اين است كه به هر كششي نام عشق نگذاريم . نتيجه آسان گيري هاي ما آن مي شود كه متفكري بزرگ مثل معلم شهيد مي نويسد : دوست داشتن از عشق برتر است ! الان از هر بچه مدرسه اي بپرسيد اين جمله را شنيده و از حفظ دارد! اما آيا چند تن از اين همه مي دانند كه دكتر در ابتداي اين مطلب مي آورد : خواستم بگويم عشق اما ديدم آن قدر به لجن كشيده اندش كه دلم نيامد ! بعد هزار دليل مي شمارد كه عشق اين و دوست داشتن آن ! و بعد هم سر آخر اين نتيجه سفسطه آميز را مي گيرد
! مي گويم سفسطه چون علي رغم همه احتراهي كه براي معلم شهيد قائلم به گمان من اينجا را درست نرفته است .
عشق كلمه ايست كه هزار سال تاريخ ادبيات ما و هزاران سال تاريخ را پشت خود دارد . درد ما درد واژه نيست ، درد مفهوم است ! چرا واژه را عوض كنيم ؟! بياييم و واژه را درست استفاده كنيم . آن چه دكتر دوست داشتن مي نامد ، همان است كه معناي ناب عشق است ! و آن چه از آن به عشق تعبير مي كند تفسير همه ناعشقهاست !و استاد با تغيير واژه تنها سبب شده اند كه كلمه زيبا و نمناك عشق كه چنانكه گفتم پيشينه اي عظيم دارد با كلمه اي كه به هيچ وجه آن خصائص را ندارد جا عوض كند . در واقع در اينجا استاد با تسليم شدن به تحريف جامعه ، خصلت معلم بودن خود را وا مي گذارد . بگذريم !
حرفم اين بود كه مفاهيم مختلف را با هم قاطي نكنيم و در اطلاق نام عشق به يك حس جاذبه سخت گير باشيم ،همين ! و هين است كه وقتي دوستم مي گويد كه تنها تفاوت ما با هم اين است كه من عشق را كلي تر مي بينم ، من هم با او اعلام موافقت مي كنم و مي گويم اتفاقا بحث در همين است كه در اين مورد نبايد اين قدر كليت داد ! عشق ورزي گوهري ديرياب است ! آن قدر ديرياب كه فروم اين سئال را مطرح مي كند كه حالا كه اين قدر دير ياب است و دنيا به آن بي اعتنا ، آيا عاشق شدن امكان پذير هست ؟! ( و البته خودش جواب مي دهد كه آري! )
پس به نظر من عشق يك احساس خيلي خاص است با جوانب و مختصات معين و دير ياب . چيزي كه اصلا سهل الوقوع و سهل الوصول نيست . توجه كن !مي گويم حتي سهل الوقوع هم نيست !
من عشق را احساسي مي دانم كه داراي همه آن آثار و تبعاتي ست كه بسيار از آن خوانده و ديده و شنيده ايم . چنان حسي اگر قرار بود اين قدر سهل الوقوع باشد كه به هر تمايلي – هر چند شديد – نام عشق بتوان گذاشت ، اين همه توجه و تكريم را بر نمي تافت . من مي گويم –براي صدمين بار گمانم !- بياييم دچار التقاط حس نشويم ، همين !
و در پايان به نكته اي كه در آخرين نامه دوستم كه در حقيقت تكمله نامه قبلي ست و دو سه روزيست به دستم رسيده اشاره كنم و تمام .دوستم نوشته اند : آيا تو به وجود سطح در عشق معتقدي ؟! چون تو به رشد عشق معتقدي پس عشق سطح دارد كه مي تواند از سطحي به سطحي رشد كند . پس در اين صورت عشق مادري هم عشقي ست در سطح خودش و ….
به گمانم دوست من در حقيقت مي خواهند نتيجه بگيرند كه هر حسي مثلا همان عشق يكطرفه هم مي تواند سطحي از عشق باشد ، حالا گيرم پايين تر !
اما باز هم اگر به من لفاظ نگوييد ، به رسالت كلمه ، جمله و دقت نظر در هنگام خوانش تاكيد مي كنم .
دوست خوبم !
من نوشته ام : عشق رشد دهنده است ! رشد دهنده با رشد كننده خيلي فرق دارد !!
عشق براي من و او رشد ايجاد مي كند . من و او رشد مي كنيم ! عشق يك بي نهايت است ! يك بي نهايت چگونه رشد مي كند؟! بارها اين تمثيل را در باب عشق به كار برده ام : عشق لازمان و لا مكان است ! چنين موجودي اصولا آيا چگونه اندازه گرفته مي شود كه بشود گفت رشد كرده يا نكرده ؟!!
ما رشد مي كنيم در پرتو عشق و مانند آينه اي كه زنگار ذره ذره از آن زدوده مي شود اين توان را مي يابيم كه كه سهم بيشتري از نور خورشيد عشق را باز پس دهيم و بنمايانيم . توجه كن ! خورشيد همان خورشيد ديروز است ، فقط زنگار من كمتر شده ، همين !
اين كه مي بينيد به زبان تمثيل حرف مي زنم نه از روي آرايه بندي و قبولاندن حرف به مدد زيبايي هاي كلامي ست . راهي جز اين نمي بينم وقتي كه دارم از موجودي محيط بر خود سخن مي گويم . چنان كه خدا آنگاه كه مي خواهد از پديده هاي لازمان و لا مكاني مثل بهشت و جهنم سخن بگويد به تمثيل مي گويد و خود اشاره مي كند اينگونه مي گويم تا بفهميد !
و من هم براي اينكه خودم درك كنم ، براي خودم تمثيل مي آورم تا به درك روشن تري برسم .و اين اصلا يك تعارف نيست ، چه چنان كه گفته ام اين نوشته ها بهانه اي مي شود براي من كه در بحثي رو در رو – اگر سعادت باشد با دوستان ديگر مثل همين دفعه و اگر نباشد با خودم – به تنظيم درونيات و باورهايم دست بزنم و به همين خاطر اينجا را خيلي دوست دارم . هرچند در كنار اين ، باز چنان كه گفتم ، همين تاملات ممكن است موجب چالشي در ذهنيت خوانندگان شود كه نتيجه اين چالش هر چه باشد مبارك است .
×
خيلي نوشتم ! مي دانم كه خسته شديد ! تكمله نامه دوستم بندهاي ديگري هم دارد كه با اجازه از اين عزيز در بحث تنفسي ايجاد كنيم و در بازگشتي مجدد به بحث عشق دوباره همين بحث و البته تبعاتش را ادامه مي دهيم !
با نظراتتان بحث را پربار تر كنيد.
سيامك
سلام
خوب !
نامه دوستم را خوانديد و شما هم كه چيزي نگفتيد ، پس نوبتي هم باشد ، نوبت من است !
نامه دوستم در واقع دو قسمت مي شود :
در يك قسمت دوستم راجغ به كلتي كه تا كنون نوشته ام نظر داده اند و در قسمت دوم به بحثمان پرداخته اند . بنابراين من هم به همين شكل نظراتم را مي نويسم .
در مورد عشق به خدا و عشق مادري همانطور كه در بررسي هنر عشق ورزيدن اثر اريك فروم گفتم ، علي رغم تقسيم بندي نويسنده كه اين دو را جز، انواع عشق مي داند من به عشق بودن اين دو باور ندارم !
اما چرا ؟
مهمترين دليل من اين است كه طبق تعريف خود فروم عشق با دو صفت شناخته مي شود : عمق ارتباط متقابل و شادي !
عمق ارتباط متقابل در رابطه مادر و فرزند كجاست ؟ تقابل اين رابطه در نوزادي كه هيچ چيز ندارد كه به مادر بدهد چيست ؟ منگوييد وجود نوزاد مادر را از خوشي سرشار مي كند ! اين چيزي نيست كه نوزاد با عملي فعال – چنان كه خصيصه عشق ست – به مادر بدهد . در حقيقت مادر ، از مهرباني خود لذت مي برد . همان طور كه تاثير هر حركت حسنه اي در ما با نوعي احساس لذت و سرخوشي همراه مي شود .از سوي ديگر كودك به مادر نياز دارد و تمايل او به مادر و به قول دوستم جستجوي او تنها بر اساس اين است كه مادر نياز هاي او را رفع مي كند . به عبارت ديگر نوزاد يك موجود وابسته و مادر يك تكيه گاه است و اين رابطه با اين شكل اصلا نمي تواند يك رابطه عاشقانه باشد . به قول خود فروم ، نوزاد مادر رابه شكل يك پستان مي بيند كه هر وقت گشنه است مي تواند از آن بنوشد !!
و ديگر اينكه در عشق يكي از اصول مهم چنان كه فروم هم مي گويد استقلال و فرديت است . كودك چه استقلال و فرديتي در اين رابطه دارد ؟!
و بار هم اينكه آزادي و انتخاب در رابطه عاشقانه نقش دارد . مادر و كودك هيچ يك همديگر را انتخاب نكرده اند ! و خلاصه اينكه اين رابطه تنها پايه اي غريزي دارد ولي عشق از غريزه جداست !
يك نكته را همين جا بگويم ! اينكه من در اينجا چيزي را عشق مي شمارم و چيزي را از دايره عشق بيرون مي رانم به اين معنا نيست كه عظمت و شكوه براي آنها تعيين مي كنم .
به عبارت ديگر عشق تنها عظمت زندگي نيست هرچند شايد عظيم ترينشان باشد !
مهر مادري ، يكي از نشانه هاي عطوفت لايزال الهي ست و مادر بي منت ترين مهرمندي را دارد اما باز هم مي گويم اين رابطه ، عشق نيست ! همه حرف من اين است كه در كاربرد كلمات سخت گير باشيم چرا كه اين سهل انگاري در نتيجه يك سفسطه به نتايجي غير واقعي خواهد انجاميد – نمونه اش را در همين بحث ذكر مي كنم - و اين اصلا به آن معني نيست كه داريم شان مادر را كم مي كنيم .
اما رابطه با خدا : به نظر من اين رابطه نيز نمي تواند رابطه اي عاشقانه باشد بنا به همان دلايل بالا ! خدا بي نياز است ما نيازمند ! ما هيچ نداريم كه به خدا بدهيم و خدا همه چيز به ما داده و مي دهد ! و … و مهمتر از همه اين كه عشق منجر به رشدي دو سويه خواهد شد حال آنكه خداوند عز و جل بي نياز از تغيير و رشد است و خير مطلق مي باشد .
بنابراين رابطه انسان با خدا رابطه اي عابدانه است نه عاشقانه ! خوب ! پس علي چه ؟! مولانا چه ؟!و…؟!
پاسخ را از يكي از همين ها بشنويم بهتر است ! از حلاجي كه بر دار رفت ! او چه گفت ؟ گفت : انا الحق !! يعني او خدا شد ! جزئي كه به كل رسيد ! مرتبه اي كه به قول سعدي : به جز خدا نبيند ! او قطره اي از اقيانوس ذات مقدس الهي شده است پس عشق معني مي يابد !
حال شما به من بگوييد در اين زمانه دود و آهن آيا حلاجي مي شناسيد تا من به اعتبار آن بگويم عشق به خدا وجود دارد ؟ اگر وتنها اگر منظور شما از عشق به خدا مولانايي ست كه گرد ستون مي چرخد و در خلسه غزلياتي چنان رقصان را براي خداوند مي خواند و يا مققصودتان علي ست كه تير از پايش به در مي كشند و او غرق عشق بازي با رب رحمان رحيم است و يا حلاجي كه كوس اناالحق مي زند و يا رابعه اي كه كعبه به پيشوازش مي آيد و يا فرانچسكو آسيسي (برادر خورشيد ، خواهر ماه - زفيرلي ) كه با پرندگان حرف مي زند يا برنادت كه جسدش هنوز هنوز بعد از اين همه سال چنان به نظر مي رسد كه انگار به خوابي آرام فرو رفته و يا… ! من با شما موافقم . عشق به خداوند داريم ! ولي از من نخواهيد كه بگويم امروز هم اين عشق را ديده ام يا اميد به ديدنش دارم ! كه اين عشق را تنها در وادي عرفان ، آن هم با معناي كاملا اختصاصي اش نه عرفان بازي رايج !،مي توان ديد . عرفاني كه مدتهاست از آن اثري نيست.
اما در مورد تعريف واژه ها قبل از آغاز بحث : يادم مي ايد در پربار ترين ايام زندگي ام در دانشگاه ، نشريه اي دانشجويي منتشر مي كرديم كه دغدغه اش تعريف مفاهيم به ظاهر بديهي بود . هر شماره به يكي از اين مفاهيم مي پرداختيم و هر بخش نشريه از ديد خود به آن مي پرداخت . مثلا يكدفعه همه سرويسها : ادبي ، هنري ، مذهبي ، اجتماعي و حتي ورزشي ! از بهار مي نوشتند !!
آن اخلاق تا به امروز براي من مانده است . دوست دارم به مفاهيم از ديد خودم نگاه كنم و با توجه به پشتوانه تاريخي آن مفهوم و جايگاه اجتماعي امروزش و خيلي چيزهاي ديگر حلاجي اش كنم . در اين وبلاگ هم بر آن بوده ام در درجه اول براي اينكه ذهنيت خود را مرتب كنم و در درجه بعد براي اينكه شايد چيزهايي كه يافته ام براي ديگران هم جالب باشد ، از اين قانون تخطي نكنم . به هر حال در مباحث ذكر شده خودم ابهامي نديدم ولي اگر دوستم دقيق تر نقطه ابهام را مشخص كنند با كمال ميل تصحيح خواهم كرد .
در مورد غم عشق كمي گفته ام و خيلي ديگر هم حرف دارم ! باشد براي بعد كه كلا بحث را عوض مي كند !
اما فقط نكته پاياني ام را قبل از بحث اصلي بگويم كه اتفاقا از همان مي توانم وارد بحث هم بشوم !
تمام حرف من در سلسله مطالبي كه مي نويسم و گاه به زعم شما اسير واژه مي شوم اين است كه بگويم هر كششي بين زن ومرد عشق نيست ! ....
×
خيلي نوشتم ! مي دانم كه خسته شديد ! باقي اش باشد براي پس فردا !
با نظراتتان همراهي ام كنيد .
سيامك
سلام
امروز بر مي گرديم به بحث عشق و موضوعي كه نيمه كاره رهايش كرده بوديم . اگر يادتان باشد با دوست مهربان من بحثي را شروع كرديم راجع به يكسويه بودن يا دوسويه بودن عشق . به عبارت ديكر سوال اين بود آيا عشق مي تواند حسي يكطرفه باشد يا اينكه صرفا احساسي دوطرفه است ؟
دوست من بر خلاف حقير معتقدند كه عشق مي تواند حسي يكسويه باشد و دلايل خود را ارائه مي كنند و من نيز . و حالا ادامه بحث:
دوست خوبم در آخرين نامه شان نوشته اند :
سيامك عزيز ! ناز وبلاگت پرينت گرفتم و مطالب را به دقت خواندم . به نظرم در بعضي از جاها لغات تو را اسير كرده اند . به اين معني كه مفهوم گم شده است .
به نظرم اولين نكته اينكه عشق مادري و عشق به خدا هم بايد در تعريف عشق بگنجند . چون اين دو نيز انواعي از عشق هستند. مگر چيزي جز عشق براي يك مادر وجود دارد ؟! و اتفاقا مي خواهم بگويم كه اين دو نوع عشق هم دوطرفه اند ! چون فرزند هم مادر را جستجو مي كند ، شايد از روي نياز ، شايد از روي فطرت ، ولي نوزاد كوچك كه فقط در آغوش مادرش آرام مي گيرد در هر حال يك نوع عشق شايد در سطحي پايين تر از عشق مادر دارد . و يا عشق الهي ، مگر مي شود كه مولانا عاشق خدا نباشد ؟! مگر مي شود علي (ع) عاشق نباشد ؟!
به نظر من عشق مرحله دارد ، سطح دارد . و هر سطح نوعي از عشق !
و از همين است كه مي گويم عشق از يك طرفه بودن آغاز مي شود ( نمي گويم عشق يك طرفه است ، قابل توجه همه دوستان !)
به نظر من عشق يك طرفه رشد مي يابد و گاه به دوطرفه بودن كه بهترين نوع عشق است مي انجامد .
مي داني من يك تشبيه دارم : هر نوع عشقي يك رنگ است . و كامل ترين آنها سفيد است . چرا كه رنگ سفيد شامل همه رنگهاست ! مثلا عشق مادر به فرزند شايد آبي باشد ، و جايي ديگر عشق سبز است و … همه اين رنگها با هم مي شود سفيد : يعني تكامل !
مساله دوم هم اين است كه تو گفته اي ، عشق زاييده تفاوتهاست نه شباهت ها .
به نظر من اين حرف اين طوري درست تر است . عشق از شباهت شروع مي شود و با تفاوت تكميل مي شود . من ، اول ، شباهت را كه شايد تنها همزماني نگاه و عمق آن باشد درك مي كنم و عاشق مي شوم و از آن به بعد با تو موافقم : تفاوت است كه سبب قوت بخشيدن به عشق مي شود .
خوب! برگرديم به بحث اصل مان : همان طور كه توضيح دادم ، به نظر من ، عشق از يكطرفه بودن شروع مي شود و همان طور كه خودت گفتي ، چنان كه اريك فروم از يكي از آثار ماركس نقل مي كند :
اگر شما بدون اينكه طلب عشق كنيد ، عشق مي ورزيد ، يعني اگر عشق شما عشقي ست كه قدرت توليد عشق را ندارد ، اگر به وسيله تجلي زندگي به عنوان يك عاشق از خودتان معشوقي نساخته ايد ، عشق شما ناتوان است ، يك بدبختي ست !
من با اين جمله موافقم . ( اگر به عنوان يك عاشق از خود معشوق نساخته ايد ) اين يعني اينكه هر دو طرف عاشق نبوده اند و عاشق با عمل خودش ، توانسته از خود معشوق بسازد ! و اين باز به به اين نكته اشارت دارد كه عشق از ابتدا مي تواند دوطرفه نباشد.
توجه كن ! من اصلا دو طرفه بودن را نفي نمي كنم . من تنها شروع را طور ديگري مي بينم . اين معني نقض حرفهاي شما نيست . فقط نظر من كلي تر است ، همين !
همان طور كه خودت اذعان داري ، عشق شاديست ، بهارست و …و اين هنر عاشق است كه در دل معشوق اين بهار و شادي را به وجود آورده و رشد دهد .
فكر مي كنم كه به قدر كافي توضيح دادم ، بقيه اش بازي با كلمات است كه مي توانم كلي بنويسم ولي مفهوم را به گمانم رسانده ام.
فقط يك چيز ديگر مي نويسم آن هم اينكه نوشته اي كه قبول نداري عشق از يك طرف آغاز مي شود . فكر كنم اختلاف نظر ما همين جاست و با ابقي بحث مشكلي نداريم . هر چند من علتي براي اين مخالفت نديدم . البته فقط يك چيز نوشتي و آن هم عشق گريزي ! كه به نظر من حتي اگر كسي عشق گريز باشد ، وقتي عشق به سراغش مي آيد درگير مي شود !
حالا دو مطلب ديگر و يك پيشنهاد :
اول اينكه شروع هر عشق عمق ندارد ، به تدريج است كه عمق پيدا مي كند . و مطلب ديگر اينكه عشق خودش فعال است كه منجر به يك رابطه فعال مي شود .
و پيشنهاد اينكه اگر مي خواهي راجع به گذشت ، فداكاري ، غيرت و …. در مقوله عشق صحبت كني ، به نظر من بهتر است ابتدا معناي لغوي هر كدام از اينها را بگويي و انگاه جايگاه آنها را در بررسي كني كه در نتيجه سوء تعبيرها كمتر خواهد شد .
خوب ! چند مطلب ديگر هم راجع به عادت ، حسادت و … بگويم .
به نظر من هم ، عادت در عشق جايي ندارد . در مورد حسادت هم همينطور . چون حسادت به عشق بعد انحصاري مي دهد و به قول اريك فروم چون عشق يك هنر است بايد بلد باشيم كه عاشق شويم و از خود معشوق بسازيم .
و نكته پاياني اينكه غم عشق را نياز عاشق تعيين مي كند . نياز يك عاشق به داشته ها و نداشته ها ، بودن ها و نبودن ها !
خوب ! ببخشيد كه اينقدر طولاني شد . متشكرم كه به من اجازه مي دهي كه با تو بحث كنم و شايد چيزي ياد بگيرم .
….
خوب ! نامه دوست مرا خوانديد . در باتداي نوشتن قصد داشتم بند به بند توضيحات خود را بنويسم اما به فكرم رسيد كه اين كار را نكنم . اولا به اين خاطر كه خودم يكبار ديگر آن را حين نوشتن دقيق بخوانم . ثانيا به اين دليل كه شما خواننده عزيز هم بدون خواندن حواشي من بي واسطه به نظرات دوست من فكر كني و با آنچه تا كنون گفته شده – و با يادآوري لينكهايي كه گذاشته ام – در ذهن خود به داوري بين عقايد بنشيني آن هم نه براي تعيين بر حق ! كه هر كه بر مسير عشق گام مي زند بر حق است و چنان كه دوست خوب من هم مي گويد اينها تفاوتهايي جزيي ست كه شايد بيشتر تفاوت نگاه و تعريف باشد .داوري شما به خود شما كمك مي كند كه ذهنيت خود را راجع به عشق شكل دهيد و اين خود راهگشاي آينده خواهد بود ،اگر خدا بخواهد !و ثالثا اينكه بحث به درازا كشيده است و گمانم خسته شده ايد!
پس وعده ما پس فردا كه اگر زنده بودم برايتان نظر خودم را مي نويسم .
و البته كماكان منتظر نظرات ساير دوستان هستم !
سيامك
سلام
خوب!!
يك كم دست به سر وگوش اين خرابه كشيدم !! البته چنانكه مي شنويد صوتي نه تصويري!!!
خوابهاي طلايي هميشه برايم رويا ساز و شعر آغاز بوده و هست .
از طرف ديگر اگر كمي حوصله كنيد دكلمه اي را هم خواهيد شنيد ! دكلمه غزل ( مرا ببوس ) مرا با صداي خودم !! يك جورهايي خودم را تحويل گرفتم !!
اگر خدا بخواهد هر 10 -15 روز يكبار دكلمه يكي از شعرهايم را اينجا مي گذارم . البته بايد يك راهي پيدا كنم كه سرعت load شدنش بيشتر شود . از دوستاني كه در اين زمينه تبحر دارند درخواست ياري مي كنم .
در ضمن نمي دانم آيا دكلمه در حالت loop هست يا نه ! اگر هست كه بايد خارجش كنم ! و در اين مورد هم به كمك شما نياز دارم.
ديگر اينكه :
در پست قبلي فال قهوه نزار قباني را خوانديد . امروز فال قهوه مرا بخوانيد ! تا ببينيم خدا چه مي خواهد !
فال قهوه
من لال مي شوم ! به خدا ، لال مي شوم !!
در زير چكمه هاي تو پامال مي شوم !
اي غم ! ترانه هاي مرا هم جويده اي !
كفتار پير ! كفتر بي بال مي شوم !!
افتاده ام به پاي تو زاري كنان ! ببين !!
بر قوزك قناس تو خلخال مي شوم ! -
- اما بگو نشاني شهدخت شعر را !
بي واژه ، من به فاجعه ارسال مي شوم !!…
×
در بيشه هاي سبز غزل ، شير شعر كو ؟!
بي يال و اشكم و دم و كوپال مي شوم !!
اين بي شكوفه ماندن من طعم زخم داشت
چون سيب فصل تشنگي ام ، كال مي شوم !
اثبات من به بركت چشمان عشق بود
حالا كه كور مي شود ابطال مي شوم !!
تنهاست قلب من ؟! به جهنم !! ولي چرا
با يك نگاه تبزده اغفال مي شوم ؟!
آدم نمي شود بشوم ! سيب مان پريد !!
هابيل را بگو به چه منوال مي شوم !!
تهمينه اي نبود كه رستم شوم ، ولي
رودابه هم كه نيست ! چرا زال مي شوم ؟!!
×
فنجان قهوه غزلم ، نوش جان غم !
من هم رسوب مي كنم و فال مي شوم -
فالي به طعم تلخ ترين قهوه جهان !
فالي كه گفته است …
كه من …
لال …
…!
همراهي ام كنيد .
سيامك
سلام
امروز شعري از نزار قباني و شعري از پابلو نرودا را برايتان ترجمه مي كنم .
تنها يك نكته كه شعر نزار قباني با ترجمه زيباي موسي بيدج در كتاب بلقيس و چند عاشقانه ديگر با عنوان فال قهوه به فارسي برگردان شده است كه آن ترجمه را مي توانيد در وبلاگ اشكان عزيز و در اين لينك ببينيد . اما از آن جا كه متني كه من از ترجمه انگليسي اين شعر داشتم در پايان بندي شعر با متن ترجمه آقاي بيدج متفاوت بود و اين بند حذف شده به نظرم زيبا آمد آن را مجددا و البته با استفاده بسيار از ترجمه آقاي بيدج ترجمه كردم. خلاصه اينكه اين ترجمه محصول مشترك من و آقاي بيدج است!
( پيشگو )
نزار قباني
زن
پيش رويم نشست
با هراسي در چشمانش
بر فنجان وارونه دقيق شد
و گفت :
پسرم ! غمگين مباش!
تقديرت عاشق شدن است
و هر كه در اين راه بميرد
در شمار شهيدان است !
ديرزمانيست كه من فال مي گيرم
اما هرگز فنجاني
مثل فنجان تو نخوانده ام
و غمي چونان غم تو نديده ام !
تقديرت اين است كه بر درياي عشق
هماره بي بادبان باشي !
زندگي ات مقدر است
كتابي باشد از اشك
و زنداني در ميانه آب و آتش !!
اما
علي رغم همه دردهايش
علي رغم اندوهناكي اش
همراه ماست
، شب و روز ،
علي رغم باد و باران و گردباد ،
عشق
پسرم !
هميشه بهترين تقدير خواهد بود !
در زندگي تو زني ست
پسرم !
چشمانش بسيار زيباست ، سبحان الله !
مي تواند تمام دنياي تو باشد …
اما
آسمان تو باراني ست
و راه تو بسته …بسته !
پسرم !
دلدار تو خوابيده است
در قصري محصور .
هر كس به ديوار باغش نزديك گردد ،
به اتاقش وارد شود ،
يا سعي كند خرمن گيسوانش را دسته كند ،
زن
ناپديد خواهد شد …
نا پديد خواهد شد !
پسرم !
او را همه جا خواهي جست
از امواج سراغش را مي گيري
و از كرانه درياها !
اقيانوسها را مي پيمايي
و اشكهايت چونان رودي سرازير مي شوند !
در پايان زندگي
در خواهي يافت كه دلدارت
نه سرزميني دارد
نه خانه اي
نه نشاني !
تو ، تنها ،
به دنبال ردي از دود بوده اي !
چقدر سخت است ،
پسرم !
عشق به زني كه
نه سرزميني دارد
نه خانه اي !
××××××××××××××××
و اما شعر نرودا كه باز هم از انگليسي ترجمه كرده ام :
( عشق )
پابلو نرودا
به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !
چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!
به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكرههاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !
صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !
نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !
من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر شنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !
به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني !!
××××
عشق مهمان هميشه دلتان !
زير نويس !!!: راستي بازم مي گم : هفت سنگ يادت نره !!!!!
سيامك
سلام
دوستان دائمي اين وبلاگ مي دانند كه اينجا را معمولا يك روز در ميان Update مي كنم . اما امروز ديدم چيزي در مطلب قبل جامانده و به خاطر همين اين مطلب را مي فرستم.
در بحث قبلي پيرامون آثار ساراماگو و خصوصا كتاب كوري سوالي طرح كردم با اين عنوان كه : چرا در بين آن همه آدم زن دكتر كور نيست ؟! و البته جواب را از ديدگاه خودم گذاشتم.
عزيز شبگرد ، دوست مهربانم ، لطف كردند و نظرشان را همان موقع برايم فرستادند كه درج آن را موكول كردم به ادامه بحث كه متاسفانه ديروز از يادم رفت !
تحليل ايشان از جهاتي زيباست . به نظر شبگرد ( البته با ويراستاري حقير به جهت يكدستي متن ):
زن دكتر نماد آنيماي دروني نويسنده است . يك نوع زن ايده آل دروني ! براي مثال صحنه اي كه او بر روي دكتر و دختر پتو را مي كشد - و البته من اضافه مي كنم صحنه اي كه زنان را براي قبول شرايط ديكتاتور ها و البته اقدامات بعدي نظم مي دهد و …- رفتارهايي را از خود نشان مي دهد كه در محدوده يك ايده آل ست !
چنين ايده آلي بايد از ديگران مستثنا باشد و اصولا نمي تواند كور باشد .
با سپاس مجدد از شبگرد عزيز .
راستي نظر شما چيست ؟
و يک خبر بسيار مهم!!!!
هفت سنگ افتتاح شد!!!!!
تراي من که اصلا از دور هم دستي بر آتش نداشتم ! ديدن اين اولين شماره ذوق بسياري داشت ! به خصوص که به نظر من دو هفته نامه پرباريست به خصوص براي شماره اول!
خواندنش را از دست ندهيد. اگر صفحه مرا هم بخوانيد بد نيست!!
سيامك
سلام
بپردازيم به ادامه بررسي آثار ساراماگو!
از کوري و بلم سنگي گفتم و نوبت رسيده بود به همه نامها !
اما همه نامها :
اين كتاب به نظر من شاهكاري ديگر است ! اگرنه بيش از كوري لااقل به اندازه همان زيبا و شاعرانه !
باز همان سبك نگارشي و ديالوگ بندي و باز هم يك اتفاق عجيب - هر چند نه به اندازه دو كتاب قبل - و باز هم در عنق هزاران حرف و اين بار با محوريت عشق و البته مرگ !
قهرمان رمان مردي 50 ساله است كه كارمند جز، اداره ثبت احوال است . سرگرمي او جمع آوري كلكسيوني از اطلاعات راجع به شخصيتهاي مشهور است كه به واسطه شغلش و دسترسي به پرونده همه آنها به اين نتيجه مي رسد كه داشتن يك كپي از شناسنامه آنها به كلكسيونش رونق مي دهد .زيرا بسيار ياز اين مشهورها ، حقايق مربوط به تولد خويش را مخفي مي كنند ! و البته آقاي ژوزه - قهرمان رمان - اين كارها را مخفيانه و در ساعات تعطيل انجام مي دهد. روزي بر حسب اتفاق ، همراه با چند پرونده ديگر ، پرونده زني را نيز به اشتباه بر مي دارد كه همين برگه زندگي او را ديگرگون مي كند و به عشقي عجيب از اين موجود ناديده مي انجامد ….
ادامه داستان را خودتان بخوانيد اما مهمترين مشخصه اي كه بايد به آن اشاره كنم نگاه مدرن و شاعرانه ساراماگو به دو اسطوره يوناني و همچنين كتاب كمدي الهي دانته است !
حضور دو داستان اسطوره اي از يونان قديم در اين رمان كاملا واضح است : داستان تزه . داستان اورفه .
در داستان تزه آمده است كه پوزئيدون - خداوندگار دريا - گاوي را از دريا بر مي آرد عظيم الجثه و به منلاس پادشاه كرت مي سپارد . پاسيفائه ، زن منلاس ، به گاو در مي آيد ، پوزئيدون به خشم مي آيد و پاسيفائه كودكي مي زايد با تن انسان و سر گاو كه مينوتور نام مي گيرد ! منلاس براي حفظ آبرو ، دالاني هزار تو مي سازد و مينوتور را در ان جاي مي دهد . هر 9 سال هفت پسر و هفت دختر جوان به هزار تو در مي شوند تا خوراك مينوتور شوند . تا اينكه تزه و آريان - معشوق تزه و دختر منلاس - براي اين كار داوطلب مي شوند و آريان نخي را تزه مي دهد كه تزه با آن وارد هزارتو مي شود ،م ينوتور را مي كشد و با راهنمايي نخ به بيرون راه مي يابد .
ساراماگو از اين داستان بسيار شاعرانه سود مي گيرد و فضاي اداره ثبت احوال را عينا شبيه هزارتوي مينوتور باز سازي مي كند. از سوي ديگر ژوزه - قهرمان داستان - براي گم نشدن از همان ترفند آريان سود مي جويد : سر يك نخ را به پايه ميز رئيس مي بندد و سر ديگر ان را به پاي خود و وارد هزار تو مي شود !همچنين بر اساس يكي از روايات اين افسانه - گه البته من خودم اين روايت را نخوانده ام و از مترجم آقاي عباس پژمان نقل مي كنم - تزه آريان را ترك مي كند و آريان در غم او خودكشي مي كند كه اين نكته نيز در داستان با خودكشي دختر تحقق مي يابد !
از سوي ديگر در داستان اورفه آمده است كه اورفه كه شاعر و موسيقي داني قابل بوده است همسرش اوريديس را در اثر نيش ماري از دست مي دهد و از پولوتوس ، نگهبان دوزخ ، را با افسون آوازش مي فريبد و اجازه برگرداندن اوريديس را از او مي گيرد با اين شرط كه تا قدم از جهان مردگان بيرون نگذاشته است به صورت همسرش ننگرد . اورفه در لحظه خروج شرط را از ياد مي برد و براي هميشه اوريديس را از كف مي دهد !
همين مضمون در رمان نيز به كار گرفته مي شود . ژوزه در حقيقت خود اورفه است و زن بي نام اوريديس !
اتفاقا اين بي نام بودن براي من خيلي جالب است چون در جايي ديگر هم آن را ديده ام : عشق سالهاي وبا !
در آن شاهكار ماركز نيز يكي از شخصيتها در خيل آن همه شخصيت داراي نام ، بي نام مي ماند : معشوقه نقاش ابتداي داستان !
به گمان من كاركرد اين بي نامي در هر دو جا يكي ست ! در مورد رمان عشق سالهاي وبا مفصلا صحبت خواهم كرد اما فعلا همين را بگويم كه به نظر من چه در ان كتاب و چه در اين كتاب ، به نظر من ، نويسنده ها عشق واقعي - عشقي كه شايسته نام عشق است نه هر احساس نصف نيمه اي ! - را از قيد نام آزاد كرده اند تا ماهيت ازلي ابدي آن را نشان دهند .
اما كمدي الهي دانته نيز در اين اثر آميخته مي شود ! اما اين آميختگي كمي پنهان تر است . من متاسفانه هنوز خودم موفق به خواندن كمدي الهي نشده ام بنابراين تنها به نقل از مقدمه زيباي آقاي پژمان - كه البته توصيه مي كنم بعد از خواندن متن داستان آن را بخوانيد - برايتان بگويم كه در سرود سيزدهم دوزخ ، دانته به همراه ويرژيل از جنگلي بازديد مي كند كه در طبقه هفتم جهنم واقع است و درختهاي خشكيده آن در معرض حملات آريپا ها هستند : پرندگاني كه صورت آدم دارند! اين جنگل به جنگل خود كشته ها معروف است و جايگاه افراديست كه به سبب خودكشي به جهنم فرستاده مي شوند . حاي ارواح در اين جنگل هيچ نظم و قانوني ندارد و صرفا بر اساس تصادف است . روحي كه در اين جنگل مي افتد چون دانه اي مي رويد و درختي مي شود كه آرپياها از برگهاي آن تغذيه مي كنند تا هم او را به درد بياورند و هم دريچه اي به روي اين درد بگشايند كه اين روح ها تنها از دريچه شاخه شكسته شان قادر به ناليدن هستند!
اين روايت حيرت انگيز و شاعرانه از دانته با تغييراتي اندك در صحنه گورستان خويش را باز مي نماياند . خودكشي دخترك بي نام ، جنگلي كه اين بار زيتون زار است ، چوپاني كه نقش تصادف را دارد و آرپياهايي كه به ميش هاي چوپان استحاله يافته اند .به همه اينها بيافزاييد خوابيدن ژوزه را در شكاف يكي از درختان زيتون و البته خوابهاي او را !
همچنين شخصيت رئيس ثبت احوال كه به پلوتوس يا هادس - خداي دوزخ - مي ماند يا شكل سر در اداره كه - باز هم به گفته عباس پژمان - يادآور سر در دوزخ در كمدي الهي ست و ….
با تمام اين اوصاف ، ناگفته پيداست كه همه نامها چه معجون مرد افكني مي شود !! روايتي كاملا شاعرانه و تكان دهنده از عشق و مرگ كه به هزار گونه تفسير مي انجامد و به راحتي روزها و شايد هفته ها - بستگي به جويايي خواننده - ذهن خواننده را علي رغم تمام شدن كتاب به دنبال مي كشد و هر بار خواندن كتاب چيزي تازه به او مي دهد. وآيا معناي هنر چيزي جز اين است ؟!
×
اين چند روزه دو كتاب ديگر از ساراماگو نيز ديدم و خريدم ! با نامهاي :
( جزيره ناشناخته ) و ( بالتازار و بلموندا )
اولي كتاب بسيار كوچكيست كه داستاني حيرت انگيز دارد! چيزي در مايه هاي شازده كوچولو ! البته با ظاهري كه هر چند ساده است ولي به اثر اگزوپري نمي رسد و هر چند عيق است نه به آن عمق!
منظورم اين بود كه در همان سبك . سياق است و البته بسيار زيبا! در مورد اين كتاب و البته كتاب دوم بعد ها خواهم نوشت!
همراهيم كنيد
سيامك
سلام
خوب ! نوبتي هم كه باشد نوبت بحث شيرين عشق است!
چند نكته پيش از ادامه بحث :
اول اينكه از دوستاني كه بحث قبل را نخوانده اند خواهش مي كنم اول آن را بخوانند كه ارجاعات به آن زياد است.
دوم اينكه دوست عزيز من را كه به خاطر داريد ؟! گفتم كه ايشان بحث قبلي مان را ادامه داده اند و از همين حالا به شما مژده بدهم كه بحث بسيار جذابي شده است ! اما به خاطر اينكه گسستگي در مطالب ايجاد نشود مجبورم ابتدا اين بحث فعلي را تمام كنم تا مجددا به آن باز گردم . به هر حال منتظر باشيد كه بحث يكسويگي يا دوسويگي عشق ادامه مي يابد ! آن هم به داغ ترين شكل !! راستي به نظر شما عشق مي تواند يكسويه باشد يا اينكه صرفا احساسي دو سويه است ؟!
سوم اينكه در مورد بحثي كه هم ا كنون داريم - بررسي صحت جمله ( عشق كور است ! ) – دوستي – من نمي دانم چرا اين دوستان من همه تمايل به بي نام بودن دارند !! – بعد از ابراز لطف و شرمنده كردن حقير در تاييد عرايض بنده نوشته اند كه :
( به نظر من تفاوت معيارهاي فرد با اجتماع و حتي خانواده نمي تواند دليل مناسبي براي سركوب عشق باشد اما گاهي ما در خود تعارض داريم ! يعني همان بحث تفكر عقل مدار كه مي خواهد همه چيز را با حساب دودوتا چهار تا بسنجد و هنگامي كه منافع خودش را در خطر مي بيند آن چه را پيش از اين ادعا مي كرده است ارزشمند است ، رد كرده و ضدارزش مي شمارد !متاسفانه اكثر ما اينگونه ايم ! در حاليكه بايد واقعيت را پذيرفت و طرف مقابل را با تمام خصوصياتش به دور از خيال پردازي شناخت . به نظر من در اين راه ، خودشناسي قدم اول است و ما تنها بعد از شناخت كامل خودمان مي توانيم به شناخت مناسبي از ديگران برسيم .كسي كه اين خصيصه را داشته باشد نيازي به تغيير ديگران ندارد . يا آنچه ديده مي پذيرد يا رها مي كند. )
من با مطالبي كه دوستمان مطرح كرده اند موفقم به خصوص با قسمت انتهايي بحث كه بر لزوم شناخت مناسب از خود اشاره مي كنند كه بعدها بيش از اين راجع به آن سخن خواهم گفت.
اما دوست بسيار مهربانم زهراي عزيز نيز مانند هميشه به من لطف داشته اند و بعد از تاييد كليت بحث از تناقضي كه برايشان ايجاد شده بود سخن گفته اند كه سوال بسيار جالب و تيز بينانه ايست .ايشان پرسيده اند :
مگر نه اينكه در منطق عاشقانه ( او ) مركز عالم است و ما قرار است با اين منطق تماميت معشوق را دوست داشته باشيم و تلاش براي تغيير او نكنيم ؟! پس چگونه شما مي گوييد كه …در منطق عاشقانه من مي كوشم كه او رشد كند ؟! رشد هم نوعي تغيير است ! پس چگونه شما در جهت اين تغيير مي كوشيد ؟!
واقعا خوشحالم از اينكه خوانندگاني اين قدر دقيق به بحث نگاه مي كنند.
اما پاسخ من : درست است كه در منطق عاشقانه ( او ) مركز عالم است اما اين به آن معنا نيست كه من از ( او ) خدايي ديگر مي آفرينم ! او هم انساني ست مثل من با كاستي ها و فزوني هايي كه لازمه انسان بودن است و مانند همه انسانها به واسطه پديده بودنش هم در معرض تغيير است و هم داراي قابليت رشد . اين كه من مي گويم در منطق عاشقانه بر خلاف منطق عاقلانه ما كل نگريم و تماميت را مي پذيريم و دوست داريم به معناي اين است كه من ( او ) را به عنوان يك انسان دوست دارم با جميع شرايطش ! از سوي ديگر تغييري كه منطق عقل مدار قصد ايجاد آن را دارد تغيير در راستاي اهداف ( من ) يا لااقل بر اساس ايده آلهاي ( من ) است حال آنكه رشد حاصل از منطق عاشقانه در راستاي ايده آلهاي خود ( او ) و اهداف ( او ) ست !
در واقع من – يا بهتر بگويم عشق من !- به او كمك مي كند كه به منتهاي كمال انساني خود در راستاي عقايد و سلايق خودش برسد نه در راستاي عقايد و سلايق من! و در نتيجه او از ظرفيتهايي رشد خود – كه به واسطه انسان بودن داراست – استفاده مطلوب خواهد كرد . اميدوارم پاسخي در خور و دور از ابهام داده باشم .
×
و اما ادامه بحث!
داشتم مي گفتم كه حاصل استفاده از منطق عاقلانه در رابطه عاشقانه دو چيز است :
1- تغيير و استحاله معشوق كه حتي اگر با ممانعت خود او مواجه نشود به تخريب رابطه و مسخ آن مي انجامد كه در مورد اين موضوع در بحث قبل مفصلا سخن گفتم .
2- اما اتفاق ديگر با موضوع اصلي بحثمان – آيا عشق كور است ؟!- ارتباط عمده دارد !
ممكن است عشق در يك موقعيت احساسي شديد و در نتيجه زمينه هاي مختلف اجتماعي و فردي ، منطق عاشقانه خود را از دست بدهد و چشم بر همه صفاتي كه عقل نمي پذيرد ، بربندد !! توجه كنيد ! چشم پوشي نمي كند ! بلكه اصولا نمي بيند!!
سوء تفاهم ( عشق كور ) دقيقا از همين جا وارد مباحث عوامانه و حتي روشنفكرنمايانه ما شد! غافل از اينكه احساس فاقد منطق عاشقانه ، اصولا عشق نيست!!
متاسفانه ذهنيت رايج بر اين است كه معيار باز شناسي شدت عشق ، حرارت و شوق و ديوانگيهاي مربوطه در راه رسيدن به معشوق است ! شك نيست كه عشق فاقد اينها نيست اما به قول فروم شدت احساس اوليه تنها درجه تنهايي گذشته را نشان مي دهد!! بنابراين دليل نمي شود كه يك رابطه احساسي پر قدرت ، عشق تلقي گردد . عشق لوازم و اختصاصاتي دارد كه با آن باز شناخته مي شود و هدف من از نوشتن اين سري بحثها ، صرفا تبيين همين اختصاصات – البته از ديدگاه خودم - مي باشد .يكي از همين احتصاصات ، دارا بودن منطق عاشقانه است . كه چنانكه گفتم رابطه احساسي مورد بحث به طور كامل آن را از دست مي دهد .
اما در اين ميان سوالي زيركانه و به جا هم وجود دارد :
پس اين وسط ماجراي ليلي و مجنون چه مي شود؟! مجنوني كه مي گويد اگر بر ديده مجنون نشيني / به غير از خوبي از ليلي نبيني !
به نظر من اينجا مجنون اصولا به حقيقت بيني عاشقانه اشاره دارد .او در ليلي آن را مي بيند كه ديگري نمي بيند . يعني يك بينايي مضاعف نه نابينايي !!
عاشق در معشوق حقايقي را مي بيند كه به چشم من و تو نمي آيد . اين حقايق زاييده خيال نيست بلكه زاييده حقيقت بيني خاص عشق است كه ظرافتها را درك مي كند .
از سوي ديگر چنان كه مي دانيد در اين داستان مدعي به زشت بودن ليلي اشاره مي كند و مجنون در پاسخ چنين مي گويد. حال يك سوال : اين تجربه چند بار براي شما اتفاق افتاده است كه زيبايي ظاهري يك فرد تحت شعاع زيبايي دروني او قرار گيرد ؟! كاري به جنسيت طرف مربوطه ندارم و همچنين به هر دو وجه اين قضيه مي خواهم استناد كنم ! يعني چه روي زيبايي كه در كنار باطني كريه زشت مي شود و چه روي نا زيبايي كه در پرتو باطني درخشان به جلوه در مي آيد !
و عشق به طور اخص به سبب عمق نگري و حقيقت بيني اش چنان كه گفتم به زيبايي هاي پنهان معشوق دست مي يابد و آنها را مي ستايد و اتفاقا رمز پايداري عشق و تداومش نيز همين كاوشها و يافتنهاي مكرر است .
به قول نرودا كه در شعر مشهورش ( بانو ) مي گويد :
آنگاه كه به خيابان مي آيي
نگاه كسي را به دنبال نمي كشاني !
كسي تاج بلورينت را نمي بيند !
كسي بر فرش سرخ زرين زير پايت نظري نمي افكند !….
و تمام اينها را تنها شاعر عاشق مي بيند و در حاليكه ( عقل ) او مي داند :
بسيارند از تو بلندتر / بلندتر
بسيارند از تو زلال تر / زلال تز
بسيارند از تو زيباتر / زيباتر !….
به ديدن زيباييهايي دست مي يابد كه ديگران نمي بينند و با بانويش دستادست عشق به شنيدن موسيقي دلهايشان مي پردازند :
… تنها تو و من !
و اما سوال پاياني بحث : پس ما چه بايد بكنيم در اين جدال منطق عاقلانه و منطق عاشقانه ؟!
به گمان من قبول كردن و به رسميت شناختن طرف مقابل با تمامي ابعاد و خصوصياتش و دوست داشتن اش به عنوان موجودي واحد – در حقيقت همان كه منطق عاشقانه مي گويد ! – راه حل نهايي ست !
آن چنان كه نزار قباني در شعر هوشمندانه اش مي گويد :
مي خواهم تو را در تو نگه دارم !
به نظر من اين شعر ناظر بر معنايي ست كه گفتم . در واقع ( تو ) ي اول ديدگاه شاعر عاشق و ( تو ) ي دوم حقيقت معشوق است . يعني نزار مي خواهد واقع بيني يا بهتر بگويم – حقيقت بيني – عاشقانه اش را حفظ كند . آن سان كه نه زيبايي حقيقتي از ياد برود و نه آن كه بتي شايسته پرستش خلق شود !
چنين باد!
همراهيم كنيد .
سيامك
سلام
نثر عاميانه همواره در نوشتن مشكل ساز بوده ، به خصوص وقتي اعراب گذاري وجود نداشته باشد!به هر حال سعي كردم جوري بنويسم كه دوستان در خواندن دچار از دست دادن ريتم نشوند شما هم سعي کنيد کاملا عاميانه بخوانيد! از تمام دوستاني كه پيشنهادي در جهت شيوه نگارش دارند درخواست ياري مي كنم و مانند هميشه از دوستاني كه انتقادي دارند.تنها يك نكته :
در اين شعر پيشوند ( پر ) با كسره به كلمات بعد متصل است چنانكه در محاوره استفاده مي شود مواردي مثل : ( پر آب ) و ( پر از آب ) و …
قصه چاله و ماه
شهر تاريك جنون
خونه هاش همه سياه
آسمون سرد اون
نمي بينه قرص ماه
شهر تاريك جنون
نورو يادش نمي آد
آدماش سنگي شدن
غصه ها غصه مي زاد !
جاده هاش بي عابرن
توي هر گوشه روون
كسي پيداش نمي شه
نه يه پير نه يه جوون !
توي شهر شب زده
گوشه اي ز جاده ها
چاله اي بود رو زمين
خسته و تنها ، رها !
چاله دلخوشي نداشت
زندگيش شادي نداشت
خونه دلش خراب
انگاري آبادي نداشت!
ولي گاهي از بارون
پر از آب مي شد
اونوخ آرزو مي كرد:
كاشكي مهتاب مي شد
تا بياد ماه قشنگ
روي سينه اش بشينه
توي چشماي تر ش
رنگ عشقو ببينه
ولي چاله ، بيچاره
هر چي انتظار كشيد
صد تا شب مي رفت و باز
روي ماهو نمي ديد!
آخرش هم خش (خشك) مي شد
آب پاك تو دلش
واسه اون فقط مي موند
لجن خيس و گلش!!
...
ولي اون شب دوباره
بارون سختي اومد
تو دل چاله بازم
رنگ خوشبختي اومد
وقتي بارون بند اومد
پر از صد تا اميد
آرزوش جوني گرفت:
كه شايد مهتابو ديد
يه دفه ابر سيا
خودشو كنار كشيد
دل چاله از خوشي
انگاري هوار كشيد!!
ماه اومد مثل پري
يه سبد ستاره داشت
از همون ستاره ها
توي قلب چاله كاشت!
آخرش مثل كسي
كه يه عمر رفته سفر
رو سينه اش سرو گذاشت
خستگيشو كرد به در!
دل چاله مي تپيد
تو شب تاريك و سرد
گرچه غصه اي نداشت
هي خدا خدا مي كرد :
خدا جون! كاري بكن
كه ديگه صب نرسه!
ديگه چيزي نمي خوام
كه همين واسم بسه
...
...
مردي اومد از افق
تو چشاش رنگ شفق
تو سينه اش شراره داشت
روي پيشونيش عرق!
پر نفرت ، پر خشم
رو زمين پا مي كشيد
مزه تلخ غمو
توي جونش مي چشيد
زير لب مي گفت: ( آهاي!
بي وفاي بد نهاد!
به دلم آتيش زدي
گفتي هر چي باداباد !
وقتي هم دلت مي گفت:
كه دلش گنا داره !
شونه انداختي بالا
كه : اونم خدا داره !
آره من خدا دارم!
يه خداي مهربون
نه مثه خداي تو
كه مي گه : برو ! نمون!
مي دونم خداي تو
خود ابليس سيا ست!
راه من ز راه تو
واسه اينه كه جدا ست! )
...
عاشق خسته مي گفت
اينارو زير لبش
تا شايد كم بكنه
با همين ، درد و تبش!!
نه حواسش به زمين
نه حواسش به هوا !
توي دتياي خودش
داشت مي زد هي دست و پا !
يه دفه پاشو گذاشت
توي يك چاله آب
شد لباسش پر گل
يه هويي پريد ز خواب!
زير لب فحش بدي
داد و از چاله گذشت
رفت و ديگه بعد از اون
هرگز اونجا برنگشت!
آره اون رفت و نديد
حال و روز چاله رو !
آره هيچوخ نشنيد
اون صداي ناله رو !!
ناله چاله آب
كه ديگه آبي نداشت
ديگه ماه روي سينه اش
سرشو نمي گذاشت !...
سيامك
سلام
امروز دو ترجمه شعر برايتان مي گذارم از شاعري كه شايد خيلي نامش را نشنيده باشيد.
گلوريا فوئرتس ( Gloria Foertes ) شاعره معاصر اسپانيايي ( 1918-1998 ) را با چند شعر ترجمه شده در نشريه پر محتواي گلستانه شناختم . كارهايش سرشار از صداقتي ناب به نظرم آمد ، ساده و با فضايي كاملا زنانه . يك جورهايي مرا به ياد فروغ مي انداخت ، البته بيشتر به خاطر همان لحن زنانه و گاه جسورش. نتيجه اين آشنايي به كنجكاوي انجاميد و حاصلش ترجمه چند تا از كارهاي زيباي او بود كه امروز دوتا از آنها را مي خوانيد . تنها اميدوارم موفق به حفظ لحن زنانه شعر شده باشم.
عدالت
عدالت بشري !
به جستجوي ات برآمدم ، اما ،
تنها دريافتم
در كلام نام تو تقديس مي شود
حال آنكه در عمل
بي وقفه انكار مي شوي !
و ، تو !
عدالت الهي !
( كجايت مي توان يافت ؟! )
از خويش غمگنانه پرسيدم
آنگاه كه ديدم
گناه حاصل يك لحظه است
و كفاره مخوفش
به بلنداي شراره هاي دوزخ
امتداد مي يابد !!
×××
جغرافياي انساني
بنگر !
به اجزاء قاره من
بازوان ،
پاها ،
در پيكري پايان ناپذير !
پاهايم كوچكند
دستانم ظريف ،
چشمانم ژرف ،
پستانهايم زيبا !
درياچه اي را پس پشت پيشاني ام دارم
كه همواره
در حدقه چشمان سرريز مي شود
تا مردمكانم در آن تن بشويند
آنگاه كه گريستن به پايم مي افتد
و آتشفشانهايم پاي كوبانه مي لرزند !
در شمال
با ( ترديد ) مرز مي يابم
در شرق
با ( ديگري )
در غرب
با ( قلبي گشوده )
و ( نهاد كاستيلي )
در جنوب !
درون قاره من
ايالات متحده بدنم
شكل مي گيرد :
ايالت رنج شبانه
ايالت خنده در روح …
و ايالت پيردختري در تمام طول روز !
در نيمروز
زمين لرزه مرا فرا مي گيرد
خرمن گندم سينه ام
جنگل گيسوان پريشانم
بر مي خيزند !
آنگاه
جوباري از خون
در قاره من مي دود
و بي هيچ گناهي
مرا مي بخشد !
درياي پيرامونم
متغير است .
نامش :
( درياي بزرگ ) يا ( درياي جمعيت ) !
گاهي سواحلم را مي لرزاند و
گاهي به نرمي در آغوشم مي كشد !
به نسيم و آب و هوا وابسته است،
به گردباد و طوفانها ، شايد !
رايتش را بخواهي
من جزيره اي هستم
فرو رونده در آب
يا
فرو رونده در امواج اقيانوس انساني !
درس جغرافي ام را تمام مي كنم !
به اجزا، قاره من
بنگر !
سيامك
سلام
امروز مي خواهم بحث ساراماگو را اگر خدا بخواهد تمام كنم.
قصد داشتم راجع به كوري به تفصيل صحبت كنم اما بعد از دوباره خواني اثر به اين نتيجه رسيدم كه گفتگوي بيش از حد و تحليل جز، به جز، از يبايي اثر مي كاهد و شان آن را از بين مي برد. ترجيح دادم ( عاشقانه ) به كليت اثر نگاه كنم تا ( عاقلانه ) به جز، جز، آن !به قول دكتر حميد رضا توكلي – به نقل از شماره اخير چلچراغ - :
بسيار گفته اند و شنيده ايم كه هنر راستين و متعالي هنريست كه به دان تحليل و تبيين فرو نيافتد . هنري كه زيبايي اش حس مي شود اما از منشا، اين احساس عجيب سخني نمي توان گفت . راست است كه تحليل هاي زيباشناختي و نقد هنري بيش و كم پاره اي شگردهاي زبان هنري را تبيين و طبقه بندي كرده است اما باز دست كم در بيشتر شاهكارها رازي است كه به آساني لمس مي شود اما به دشواري درباره آن مي توان توضيح داد . در يك كلام راز زيبايي ، خود راز است !
به همين خاطر من هم ترجيح مي دهم در راز گل سرخ شناور باشم !
تنها به دو سوال راجع به اين كتاب و پاسخ خود به آنها – كه مسلما پاسخ اول و آخر نيست – اشاره مي كنم چ.ن حيف ام مي آيد از توجه دادن به آنها بگذرم.
اول اينكه چرا يك شخصيت بينا بين اين همه كور بايد وجود داشته باشد ؟! چرا زن دكتر بايد كور نشود ؟! آيا اين كاراكتر صرفا براي پيشبرد داستان و حفظ تصوير گرايي نويسنده بينا نگاه داشته مي شود ؟!…
پاسخ من اين است كه هر چند نمي توان از تاثير اين كاراكتر و بينايي اش در داستان گذشت اما قضيه به همين جا ختم نمي شود . نگاهي به كل اثر نشان مي دهد كه رفتار كورها رفتار مضحك و در عين حال رقت انگيز است ! آدم به حماقت هايشان مي خندد و در عين حال دلش به حال آنها مي سوزد. نگاه كنيد به دعواي دزد و مردي كه اول كور شد سر ماشيني كه به درد هيچكدامشان نمي خورد ، يا قطره ريختن مدام دختري كه عينك دودي دارد در چشمش ، يا برداشتن همان عينك دودي توسط او در صحنه اي كه خدمتكار هتل از زني هرجايي سخن مي گويد كه عينك دودي داشته است حال آنكه همه كورند و عينك او را نمي بينند ! و هزار مثال ديگر. اين رفتارهاي رقت انگيز خنده دار تنها در صورتي نمود دارند كه بينايي آنها را ببيند . اگر بپذيريم كه اين كوري به قول خود ساراماگو معنويست بنابراين به اين نتيجه مي رسيم كه رفتارهاي رياكارانه و خويش محورانه ما نيز در اين جهان همين قدر مسخره و رقت انگيز است ! تنها كافي ست شخصي ( بينا ) به اين همه بنگرد !
و سوال دوم : چرا زن دكتر ؟! چرا بين اين همه آدم نويسنده او را براي بينا بودن انتخاب مي كند ؟! آيا اين انتخاب تصادفي ست ؟! در رماني اين چنين دقيق به نظرم تصادفي اين چنين محال است ! پس چه مشخصه اي او را از بقيه ممتاز مي كند ؟!
به نظر من اين مشخصه تنها ، عشق است ! او كسي ست كه علي رغم بينايي و در عين حال سرايت وحشتناك اين بيماري خود را به كوري مي زند تا همسرش را رها نكند . او كسي ست كه در ضمن چندين سال زندگي مشترك هنوز به همسرش آنگاه كه از خواب برمي خيزد مي گويد : صبح بخير عشق من ! و اين عشق ، عشقي كاملا پرداخته و داراي منطق عاشقانه است نه احساسي ( كور ) !! به رفتارهاي منطق گراي او در كل داستان به خصوص صحنه اي كه جمعي خيال برقراري حكومتي خودكامه را دارند نگاه كنيد . بنابراين به نظر من ساراماگو آگاهانه با بينا قرار دادن اين الهه عشق و معرفت ، تاكيد بر لوازم بينايي دارد . در همين راستا مي توان بعضي از تصاوير را داراي بعد ديگري نيز ديد : ورم ملتحمه چشم (يك بيماري عفوني ) در دختري كه عينك دودي مي زند با توجه به اينكه او به تعبير خود ساراماگو يك ( عشق فروش ) است ! و يا بيماري قانقاريا ( يك بيماري سهمگين عفوني كه كل بدن را در گير مي كند ) در مرد دزدي كه قصد كام ستاندن به عنف از دختر را دارد و ….
به همين اندك در باب كوري بسنده مي كنم تا از حلاوت شاعرانه اين اثر سترگ نكاهم .
و اما بلم سنگي كتابي ست از ساراماگو كه من ارتباط زيادي با آن برقرار نكردم . از لحاظ سبك ، نويسنده همچنان از مولفه هاي كوري تبعيت مي كند . چه در سبك نوشتاري كه همان قواعد سجاوندي و در هم بودن ديالوگها را دارد و چه در سبك پردازش داستان و درون مايه كه باز يك اتفاق عجيب غير ممكن محور داستان پردازيست : شبه جزيره ايبري از كل قاره اروپا جدا مي شود و در اقيانوس به راه خود مي رود چونان يك بلم سنگي !! در اين اتفاق عجيب ساراماگو ، يك ماجراي به ظاهر بي ربط و كم اهميت را عامل مي داند : زني بر روي زمين با يك تكه چوب خط مي كشد و در امتداد همان خط اين انفصال رخ مي دهد !در اين داستان نويسنده به سفر چند نفر مي پردازد كه هر يك به نوعي پس از اين ماجرا دچار حالتي به خصوص شده اند : يكي سارها ولش نمي كنند ، يكي دائم احساس لرزش زمين در زير پايش را مي كند و ….
در اين سفر – مطابق همه سفرهاي ديگر در داستانهاي نمادين – دگرديسي معنوي در اين افراد رخ مي دهد و سفر مادي به سفري در معنا تغيير ماهيت مي دهد و اين چنين ساراماگو به تحليل نگاه خود در باب زندگي ، عشق ، مرگ و ساير سوالهاي عمده بشري مي پردازد .
اما اينكه چرا اين كتاب با من ارتباط مناسبي برقرار نكرد به گمانم بر مي گردد به اينكه در اين رمان ساراماگو گويا شخصيت راوي و داستان سراي خود را در بسياري از لحظات وا مي گذارد و در قالب يك فيلسوف فرو مي رود ! در واقع اين كتاب بيشتر يك كتاب فلسفي ست تا رمان ! و در نتيجه جذابيتهاي يك رمان را كم دارد . هر چند نمي توانم از لحظات و جملات زيبايي كه خلق شده است بگذرم اما به گمان من هنر در اين رمان – البته نسبت به كوري و همه نامها – در مرتبه دوم اهميت قرار گرفته است .
××
خوب ! بحث به درازا كشيد و به كتاب همه نامها هم نرسيديم !!اجبارا ادامه بحث را مي گذارم براي دفعه آينده تا انشا،الله تمام شود!
همراهي ام كنيد.
سيامك
سلام
امروز مي خواهم وبلاگ را با نامه دوستي آشنا رونق بدهم.
دوست خوب شاعري دارم كه در پاسخ به نامه اي كه خطاب به شهيار قنبري نوشتم اين نامه را براي من ارسال كرده است. بخوانيد ديدگاههاي دوست شاعر مرا :
سيامك عزيز ! سلام
داشتم به جبران بدقولي و تنبليِ هميشگي ام در نوشتن، برايت مي نوشتم ، كه عزيزي زنگ زد و از پشت تلفن برايم نوشته اي را خواند خطاب به شهيار قنبري ! نامه اي كه تو آن را نوشته بودي ! ناگهان پرتاب شدم! دستانم بر روي دكمه هاي كيبورد قفل شد ! مي داني ؟من هم مثل توشهيار را دوست مي دارم و مثل تو از آنچه به تازگي از او مي بينم شگفت زده ام! باور نمي كنم ترانه سراي تمام روياهاي من ، همان كسي كه در باغِ سبز ترانه را به من نشان داد ، اين گونه سخن بگويد! نه! تنها حرفهاي اخيرش در مورد پندار و چلچراغ را نمي گويم! از همان روزي كه ترانه سراي صادق نسل مرا به واژه دزدي متهم كرد از او دل چركين شدم! در آن زمان من يغما را مثل امروز نمي شناختم. حرفها و دلايل سبك سرانه او براي واژه دزدي ، ديدگاه مرا نسبت به شهيارِ «عزيز» تغيير داد! اويك تشابه واژه اي را دست آويزي براي اين اتهام قرار داده بود و من صدها نمونه از اين دست تكرار واژه ها و تصاوير را در شعر تمام شاعران جهان مي ديدم و …. به غرور استادمابانه ي شهيار….مي خنديدم! … صادقانه بگويم من اين گونه رفتارهاي بزرگِ ترانه را سوءتفاهم نمي دانم! شهيارِ عزيزِ ما در آرامش اقيانوس آرام نشسته و سرخوش و مغرور از گذشته ي پر افتخارِ خود،از بالا به هرآنچه در ايران مي گذرد نگاه مي كند. او ديگر منتظر كسي نيست كه بيايد و خالي سفره هايمان را پر از شقايق كند! حالا «فهميدنِ زن» كارِ تمام وقتِ او شده! و نبوغ غيرقابل انكارِ شاعرانه اش صرف توصيف عشقي مي شود كه منِ ايرانيِ بيست و چند ساله هيچ از آن نمي فهمم و اصلا دغدغه ام آن نيست! سيامك جان فاصله ي ايجاد شده بين من و تو و نسل ما با شهيار بيشتر از آن است كه آن را سوءتفاهم بدانيم و در پيِ آشتي باشيم. اين جهالتِ محض نسبت به اين نسل است! من يكي كه ديگر تابِ تحمل نگاههاي توريستي شهيار و ديگر همقطارانش را نسبت به اين سرزمين زخمي ندارم! باور كن در laguna beach بيشتر به آنها خوش مي گذرد تا در رامسرِ ! و اصلا مگر قرار بود به ترانه سراي بيدار خوش بگذرد! من ديگر نمي خواهم كه او و يا هر كس و ناكس ديگر دردهاي من و همنسلانم را به نام خود مصادره كند ،اشكي بريزد و شب هنگام بازو در بازوي نشمه ها و دوست دخترهاي فراوانش به ريشِ نداشته ي من و تو بخندد! برادر من ! آنكه ترانه هاي ماندگارِ خاطرات من و تو را سرود، يكي ديگر بود! به خدا از نگاهش خشم و شهوت حيواني نمي باريد! شهيارِ من دُرُست پيش از آغاز برنامه هايش در NITV و جام جم و آپادانا و نمي دانم هر شبكه ي ديگري كه بود ، مُرد! و من شهيار ترانه سرا و خواننده را در ذهن خود از آن مجري تلويزيوني جدا كردم!….. نمي دانم! اي كاش همه ي اينها سوتفاهم باشد! اي كاش من اشتباه كرده باشم! …… راستي يغما گلرويي هميشه مي گويد:
« اي كاش همه ي ما شبيهِ ترانه هايمان بوديم!!!»
اي كاش…
زياده عرضي نيست
باقي بقايت !
س.ع
از توجه دوست شاعرم ممنونم .
سيامك