December 29, 2002

سلام
امروز يك كشف بزرگ كردم !! محمد كاظم كاظمي را كه مي شناسيد . شاعر جوان افغان كه ساكن مشهد است و اشعاري بسيار زيبا دارد . قبلا به يكي از مثنويهايش كه در وبلاگ غزل امروز آمده بود ، لينك داده بودم .
ديروز متوجه شدم كه محمد كاظم كاظمي عزيز ، وبلاگي را مي نويسد كه سرشار است از شعرهاي زيبايش . همچنين رساله تحقيقي دقيقي راجع به تعامل ادبي ايران و افغانستان در گستره زبان فارسي نيز در آن به تدريج نوشته مي شود كه بي شك ارزش خواندن و دقت را دارد . اگر طرفدار شعر و ادبيات فارسي هستيد به هيچ وجه اين وبلاگ را از دست ندهيد . مخصوصا آخرين مثنوي اش را كه انصافا عاليست .
ديگر اينكه وبلاگ گلاره و نارنج طلا را هم ببينيد و شعرهاي زيبا و نامه هاي زيباتر گلاره را از دست ندهيد .
و آخر اينكه اين غزل هم تقديمتان :

نيلوفرانه


قومي بدون حافظه ، تاريخ شان كجاست؟!
گيرم به قاب خاطره ، گل ميخ شان كجاست؟!

نيلوفرانه خانه بسازند روي آب
ايمان خوب خاك كجا؟!... بيخ شان كجاست؟!

هوراي كور مردم تشويق گر بلند !
پس خشم كو و صاعقه ؟!... توبيخ شان كجاست؟!

تنها سوال ذهن به افيون دچارشان
اين شد:كجاست منقل شان؟!...سيخ شان كجاست؟!

در فصل بي حماسه اندوه مانده اند
منظومه هاي يخزده ، مريخ شان كجاست؟!

اسفنديار غم پس اين تپه هاست... واي!
گردآفريد و رستم تاريخ شان كجاست؟!

غزل زندگي تان شادمانه .
سيامك

Posted by siamak at 08:59 PM | Comments (1)

December 27, 2002

سلام
اول اينكه : سياوش عزيز و حميد نازنين در وبلاگهايشان حقير را مورد لطف قرار داده اند و حسابي شرمنده كرده اند . دوستان خوب ام ممنونم .
دوم اينكه : تحت هيچ شرايطي اين داستان زيبا را كه آقاي اميني نوشته اند و در هفت سنگ اخير منتشر شده است از دست ندهيد !
سوم اينكه : در وبلاگ حميد عزيز ، مژده بازگشت سيامك – همنام همتقدير ! – را به وبلاگ عزيزكم سلام ، خواندم . حيف بود كه عاشقانه نويسي كم نظير سيامك ، ادامه نيابد .
چهارم اينكه : برويم سراغ بحث كتاب و كتابخواني !
معرفي كتاب امروز من كمي از روال معمول خارج است !! تمام مواردي كه تا به حال در اين وبلاگ به عنوان معرفي كتاب و نويسنده آمده اند ، بيشتر حال و هواي تحسين و تحليل داشته است ولي اين بار قضيه بيشتر بار انتقادي دارد كه البته شايد انتقادي از جو رايج شعر در جامعه هنري كشورمان باشد .
اخيرا مجموعه شعري با عنوان ( ماخ اولا ) جهت معرفي شعر و شاعران امروز مازندران به كوشش زينت نظري به چاپ رسيده است . عنوان مجموعه برگرفته از اشعار نيما وشعري به همين نام است :
ماخ اولا پيكره رود بلند
مي رود نا معلوم
مي خروشد هر دم
مي جهاند تن ، از سنگ به سنگ ….
شك نيست كه مجموعه هايي كه به ارائه محصولات هنري و به خصوص شعر در يك منطقه خاص از كشور تمركز يافته اند ، توانايي نشان دادن استعدادهاي تهفته در آن منطقه و آشنا كردن مردمان ساير نقاط كشور با اسامي جديدي كه شايد هنوز فرصت طرح شدن در حيطه ادبيات كشور را نيافته اند – به دليل مافياي احمقانه نشريات ادبي و ساير تريبونهاي ارائه محصولات هنري كه متاسفانه در همه جاي دنيا كمابيش ديده مي شود ! –و همچنين تبيين نوع نگاه ، زبان خاص و نهايتا سطح هنري شاعران منطقه را دارد . بنابراين انتشار چنين مجموعه هايي هميشه راه گشا و اصولا اقدامي مثبت تلقي مي شود .
مجموعه ماخ اولا ، به خوبي از عهده نشان دادن گوشه اي از آن چه در دنياي شاعرانه مازندران مي گذرد ، بر آمده است . اما چنان كه گفتم تنها گوشه اي !!
براي من كه با حال و هواي انجمنهاي شعري استان تا حدودي آشنا هستم ، انتشار اين گونه اي مجموعه جاي تعجب و پرسش دارد . در اين كتاب آثاري از 51 شاعر ، به چاپ رسيده است كه تنها 7 شاعر : غزل ، 41 شاعر : شعرهاي نو ، و دو نفر نيز هم غزل و هم سپيد ارائه كرده اند ! كساني كه با جريانات شعري اين منطقه از كشور آشنايند به راحتي در خواهند يافت كه اين الگوي آماري از پايه و اساس غلط است !!
حتي اگر بنا را بر كيفيت آثار بگذاريم ، غزل در مازندران به واسطه حضور پررنگ شاعراني چون محمد علي زضازاده ، ياسر گليجي ، ليلي حيدري و دهها جوان هنرمند ديگر به خصوص در نيمه غربي استان حضوري بسيار فراگير دارد . در واقع اين منطقه به خوبي خود را به عنوان يكي از مناطقي كه رويكردي مناسب نسبت به غزل امروز دارند معرفي كرده است . اما چنان كه گفتم و با نگاهي گذرا به اين مجموعه مي توان به آن رسيد ، اين جريان شعري به راحتي از ديد گرد آورندگان اين مجموعه بر كنار مانده است . در واقع شاعراني كه به عنوان غزلسرا در اين مجموعه جاي گرفته اند عموما شاعراني هستند كه به واسطه حضور پر رنگشان در جامعه هنري كشور نمي شد از نامشان به سادگي گذشت ! اگر نه شايد عمق فاجعه از اين هم بيشتر مي شد !!
شكي نيست كه انتخاب كنندگان با توجه به رويكردهاي شعري و سلائق خود به واسطه تمام زحماتي كه مي كشند كاملا محق به تصميم گيري اند و از سوي ديگر باز هم شكي نيست كه در اين مقال ، من قصد بازگشت به آن دعواي مسخره حيدري –نعمتي رايج را ندارم كه شعر كلاسيك بهتر است يا شعر غير كلاسيك ! چرا كه من هم به مانند فروغ عزيز معتقدم : شعر بايد شعر باشد ، كهنه و نو ندارد !!
و اتفاقا آنچه مرا بسيار بر آشفته است همين است ! متاسفانه بسياري از اسعار منتخب ، لااقل به نظر من ! از حيطه شعر كاملا خارج اند !!!
اين نمونه ها را بخوانيد :
از متن به حاشيه افتادم
افتادم توي كلنه
آنقدر كارت دارم ندارم
آنقدر ور مي زنيد آقا
آنقدر دور سرم هيچ هزار كلمه
مي چرخم قربون صدقه ندادنت
آنقدر ( اصلا ) ولش كن
آنقدر بايد خودم باشم
كه در هيچ كلمه اي راهم نمي دهند .

و يا اين يكي :
آرزوهاي خارخار
خليدن گاه
موسيقار حفره
سورگاه موريانه هاي دوردست دورست نزديك
مخده ي معيوب
خالي هاي تلخ
و خانه
و خانه رخنه
خانه خالي ملخهاي هميشه
ملخهاي هميشه هوم م م م !

و نمونه هايي بسيار از اين دست . صادقانه بگويم من اصلا اين نوشته ها را نمي فهمم !!! و خوشحال مي شوم اگر كسي مفهوم اين جملات را به من بياموزد !
هايدگر نظري زيبا در شعر دارد :

شعرهاي پيچيده اغلب به آبهاي گل آلود مي مانند ! به قول نيچه ، به عمد گل آلود شده اند تا ژرف تر جلوه كنند ، اما آبهاي زلال ژرف هميشه ژرفاشان را كمتر از آنچه هست نشان مي دهند و براي راه بردن به ژرفاي چنين آبهايي بايد شناگري دانست و الا به دست و رو تازه كردني در كنارشان بسنده بايد كرد . شعر اگر به راستي شعر باشد سزشار و تهي نشدني ست و رو به رو شدن با آن هر بار مكاشفه تازه ايست !
بدبختانه جريان رايج شعري امروز ايران به خصوص بخش در بوق و كرنايش مصداق كامل آب گل آلود است . آب گل آلودي كه در اين مجموعه نيز جرياني بي رقيب دارد ! ظهور موجهاي پي در پي و امواج سواراني كه خوب كار خود را بلندند اما شاعري را نه و همچنين برخي از اساتيد و شاعران گرامي كه مريد و شاگرد دور خود جمع مي كنند و به نام كارگاه ، فن شعر (مي آموزند)! و نتيجه اش نويسندگاني هم سطح و هم لهجه و همانند مثل چند قلوهاي يك تخمكي ست كه عموما از مراد خود بسيار ضعيف ترند ! همه وهمه به نتايجي چني منجر مي شود !
اساتيد به اين نكته نمي انديشند كه شعر ، در و پنجره سازي نيست كه بشود با نقاله و گونيا و اره و تيشه و با در دست داشتن اندازه هاي لازم آن را ( ساخت ) . شعر ، شاعرانگي مي خواهد !! عنصري كه اينگونه نوشته ها كاملا عاري از آن مي باشند .
جالب اينجاست كه در حيطه شعر جهان و شاعران مطرح آن نيز ، لااقل خود من ، هيچ جايي به نمونه هاي اين چنيني بر نخورده ام . در دنيايي كه بورخس نويسنده پيشرويي كه بسياري از آقايان نيز او را تحسين مي كنند مي گويد : فرداي ادبيات ، متعلق به شعر – حكايت است ! و همه مي دانيم كه شعر – حكايت ، به واسطه همراهي داستان و شعر لااقل داراي لايه اي رويين و ساده و سهل ياب و البته احتمالا لايه هايي دروني و ديرياب تر مي باشد ، نوشته هايي چنين كه فاقد تخيل منسجم و معنا و تداعي مشخص مي باشند چه جايگاهي خواهد داشت ؟!
متاسفانه جريان رايج شعري در يكي دو تا از شعرهاي اين استان نيز به گونه ايست كه مي بينيد و از آنجا كه اين مجموعه توسط همين جريان شعري انتخاب شده است نتيجه كار به اين شكل است ! تكرار مي كنم كه سليقه انتخاب كننده به واسطه تمام زحماتي كه براي چاپ چنين مجموعه هايي مي كشد كاملا محترم است اما مي شد مثلا نام مجموعه را برگريده شعر امروز مازندران نگذاشت ! مي شد نوشت برگزيده شعر امروز فلان جا !! مانند نمونه اي كه پيش از اين و آن هم در سطحي بسيار محدودتر و گمانم فقط در خود استان با عنوان ( بابلسر باراني من ) به چاپ رسيد .
زيادي بحث كش آمد و البته مي تواند بسيار بيشتر از اين هم نوشت اما گمانم ادامه بحث خسته كننده خواهد شد . باشد براي مجالي ديگر اگر عمري بود و حالي !
فقط نا گفتن اين نكته بي انصافي ست كه شعرهاي زيبايي نيز در اين مجموعه ديده مي شود كه براي كسي كه مثل من عاشقانه به شعر نگاه مي كند خريد اين كتاب را كاملا موجه مي كند . هزار توماني كه در ازاي اين كتاب مي پردازيد و شايد دهها برابرش با خواندن غزلهاي دلنشين: رضازاده و گليجي و پور عاشوري و اشعار سپيد زيباي : براري، قائمي ،قيصري ،كابلي ، امير كريمي ، مهدي پور و ملكي و … به خوبي در احساستان به بار مي نشيند و مزه تلخ آن همه عصبانيت را – اگر مثل من باشيد! – به شيريني بدل مي كند .
همراهي ام كنيد.
سيامك

Posted by siamak at 08:27 PM | Comments (0)

December 25, 2002

سلام
خوب برگرديم به بحث عشق !
داشتم مي گفتم كه همانطور كه استقلال و فرديت طرفين در رابطه عاشقانه مهم است استقلال مجموعه رابطه هم عنصري حياتي ست . به اين معنا كه هر گونه نفوذ تاثيرگذار عوامل بيروني در اين محيط عاشقانه با تخريب رابطه همراه خواهد بود . قرار بود راجع به شيوه هاي اين نفوذ صحبت كنيم :
يك سري از راههاي نفوذ خيلي بديهي اند و لااقل نظر خودآگاه تقريبا همه ما راجع به آنها يكسان !! دوست و رفيق و اشنا و در و همسايه و خاله و خان باجي و…هزار جور منابع معتبر و نا معتبر خاله زنكي ديگر در اين دسته جاي مي گيرند و البته ( واضح و مبرهن است كه !!) همه ما به تخريب گر بودن آنها واقفيم و جلوي آنها را مي گيريم !!
و البته بماند كه همين جماعت به اصطلاح آنتلكتوئل هم بسيار بسيار ديده ام كه در اين دامها آن چنان افتاده اند كه سبز ترين بهارها را به خزان وا نهاده اند و حماقت باستاني كماكان بر مدار خود مي چرخد !!و من هميشه با خودم فكر مي كنم كه چرا آدمهاي اين حوالي اين قدر حرفهاي عاقلانه شان قشنگ است و رفتار جاهلانه شان زشت ! و شايد جواب اين سوال جز اين نباشد كه ما همواره از عقايدي حرف مي زنيم كه در درون ما نهادينه نيست ، خودمان به عينه قبولش نداريم و به يقين درنيافتيمش و خلاصه اينكه ( آگاهي ) مان با ( دانايي ) مان فاصله اي شگرف دارد و در بسياري از مواقع رو در رويش واقع مي شود .
… ( از اين حديث كهنه مغموم بگذريم ! )
اما راههاي مخفي تري هم وجود دارد . يكي از رايجترين و البته ديگر مي شود گفت عيان ترين ! راه مخفي اين نفوذ مخرب مهرمنديهاي مداخله جوي والد و فرزنديست ! در جامعه ما مثلي رايج وجود دارد كه از آن به عنوان يكي از جلوه هاي تابناك رابطه مهرمندانه خانواده و فرزند ياد مي شود ! مي گويند : بچه به هر سني هم كه برسه براي پدر و مادر هنوز بچه است !!
خوب ! در اين وانفساي ذبح فرديت و شخصيت مستقل فرزند ، انتظار اينكه روابط او به خصوص رابطه اي كاملا شخصي مثل عشق مستقل باقي بمانند ، توقع ديريابي ست . جالب اينجاست كه عرف جامعه ما هم راه براي انواع و اقسام دخالتهاي جورواجور باز گذاشته است و به نوعي ايجاد حق كرده است ! بياييد از همان اول مرور كنيم :
آقا پسر و دختر خانم مي خواهند احساسات شورانگيزشان را با وصلي شيرين توام كنند تا اين شيريني به خوبي و خوشي صد سال بپايد ! خوب ! قدم اول اين است كه بايد خانواده را در جريان ما وقع بگذارند تا جريان خواستگاري رسمي و باقي مسائل پيش برود . اولين سوال خانواده ها اين است كه : ( طرف كي هست ؟ چي كاره هست ؟ چقدر درآمد داره ؟! تحصيلاتش چيه ؟! باباش چي كاره اس ؟!… ) اگر سيستم بازاري تر باشد : ( ماشين داره ؟ خونه داره ؟ جهيزيه اش چيه ؟ مهرش چقدره ؟! …)
وشايد هم مذهبي تر : ( نماز مي خونه ؟ روزه مي گيره ؟ اهل خمس و زكات هست ؟چادريه ؟ …) و شايد هم حتي كمي اهل مد و زيباپسندانه : ( جوات كه نيست ؟!! خوش تيپ هست ؟ خوش پوش هست ؟ قدش بلنده ؟!! خوشگله ؟!!!…) و خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !!
بعد از اينكه عشق درخشان طرفين با اين سوالات حسابي دستمالي شد ، تازه مي رسيم به اين نكته كه ( رضايت ) حاصل هست يا نه !! در مورد آقايان يك كمي قضيه بهتر است به خصوص اگر يك آب باريكه اي برقرار باشد ! نهايتش يك اقدام انقلابي ست كه نخواستيم خواستگاري رفتنتان را !! و بعد پا شود و چشمش كور خودش برود دنبال خواستگاري اش !! و البته آن وقت مي ماند كه خانواده طرف حالا كه پسر يكي و يال قوز آمده است خواستگاري دختر دسته گلشان را ( مي دهند ) يا نه ؟!!!!
چه در اين صورت و چه در صورت اينكه از طرف پسر مشكل حل باشد و رضايت خانواده حاصل ، به هر حال حرف حرف پدر دختر خانم است ! حالا چه اين دختر خانم 12 ساله و بي سواد باشد چه يك خانم دكتر متخصص نوروسرجري 35 ساله !!
و البته بعضي وقتها قضيه بدجوري گره مي خورد و پدر محترم رضايت نمي دهند و ديگر باقي قضايا با كرام الكاتبين است !!
و تازه همه اينها را حل شده بگيريد و فرض كنيد عروس و داماد به خانه بخت رفتند . ادامه سناريو را پس از ازدواج خودتان بهتر از من مي دانيد !….
×
شكي نيست كه اين الگو، الگوي هميشگي جامعه ما نيست . حتي مي توان گفت كه الگوي رفتاري غالب هم نيست . اما اين الگو حتي اگر رفتاري هم نباشد اما يك الگوي جا افتاده در باور ماست ! وقتي ما خلاف اين الگو را مي بينيم يا با آن مواجه مي شويم ، متعجبانه از فرهنگ بالاي خانواده خودمان يا طرف مقابل صحبت مي كنيم كه به خواسته هاي ما احترام مي گذارند !! در واقع ، انگار نه انگار كه حق اوليه خود را به عنوان يك انسان به دست آورده ايم : يعني حق انتخاب شريك زندگي !!
همه ما اين هراس را لااقل در اطرافيانمان ديده و تجربه كرده ايم كه اگر پدر و مادرم يا پدر و مادرش بگويند نه ، چه ؟!!
خوب !
در اين وضعيت ، مسلما مهمترين عامل نفوذ كننده موثر همين رابطه پدر و مادر با فرزند است ! نفوذي كه متاسفانه در زرورق بهترين احساسات پيچيده است و باز هم متاسفانه مخرب ترين و آزاردهنده ترين نوع دخالت است !
×
در برابر اين نفوذ چه بايد كرد ؟!!
اين سوال خوبي ست كه جواب خوبي را هم مي طلبد ! چون بحث طولاني شد و همچنين به اميد همكاري احتمالي شما – هر چند چشمم آب نمي خورد !! – ادامه صحبت براي دفعه بعدي كه باز مي گرديم به اين بحث.
همراهي ام كنيد .
سيامك

Posted by siamak at 05:57 PM | Comments (0)

December 23, 2002

سلام
اول اينكه : هفت سنگ جديد را در يابيد ! اين فلش زيبا را و اين ستونهاي شخصي دلنشين را ! ايندفعه بچه ها همه عالي نوشته اند .
من هم اين وسط يك كارهايي كرده ام !
به هر حال به گمان من اين دوهفته نامه دارد كار خوبي مي شود. از دستش ندهيد !
دوم اينكه : وحيد اميري عزيز ، شاعر خوب و مترجم چيره دست و خواننده چشمهايت را ، دوستان پنداري خوب مي شناسند ! وحيد عزيز وبلاگ زيبايي زده كه در آن ما را به شعرها و ترجمه هاي زيبايش ميهمان كرده است . الفباي باران با خيال او زيباتر هم مي شود! بخوانيد و لذت ببريد .
سوم اينكه اين غزل تقديم شما :
قمار عاشقانه


با سيبت از اطاعت صدها ( نمي خورد )
آدم رسيده است به عصيان ( مي خورد )!

بر روي گونه هاي تو عطري به طعم شعر،
مانند شهد ياس كه پروانه مي خورد !

نان و نمك … و دو فنجان چاي ؛ باز –
- شاعر كه توي چشم تو صبحانه مي خورد !

گنجشك شعر او كه به قحطي دچار بود
بر دستهاي كوچك تو دانه مي خورد !

حالا كه شد ترانه شاعر ، نديمه ات
گيسوي تو شبيه غزل شانه مي خورد !

شور نگاه و آتش دل ، رقص موي تو :
اينها به درد اين دل ديوانه مي خورد !


( بازي نمي كنيم ؟!) : تو … او : ( برگ را بيار !)
(من مي برم !) : تو … او به خدا جا نمي خورد !

دستش پر از دل است ، و حاكم تويي… ولي
حكمي كه مي كني به ورقها نمي خورد !

در دور بعد نيز خودش دست مي دهد
اين برگ ، برگ شوم ، بر(×) اما نمي خورد !

دل مي زند دوباره ، تو هم باز مي بري !(×)
اين برد حق توست كسي جا نمي خورد !


بازي مان تمام ؟! نه تازه شروع شد!
بازي ميان سيب ... و عصيان (مي خورد )!

× هر دو به ضم (ب) !
قمار عاشقانه تان تا ابديت بر قرار !
پي نوشت : نقاشي اثريست از Alexander Maslak به نام
Still Live with House of Cards
سيامك

Posted by siamak at 05:45 PM | Comments (0)

December 21, 2002

سلام
با معذرت از تاخير يك روزه !
عرض شود كه مي خواهم امروز درباره كتابي بنويسم كه حميد عزيز به من معرفي اش كرده بود . كتابي از سري نامه هاي عاشقانه مشاهير با عنوان :

( دلبند عزيزترينم )!
اين كتاب شامل نامه هاي عاشقانه رد وبدل شده ما بين آنتوان چخوف و اولگا كنيپر است كه با ترجمه زيباي احمد پوري منتشر شده است . اين نامه ها برهه زماني حدودا 6 ساله اي را در بر مي گيرد كه آشنايي ، سپس عشق و آن گاه ازدواج و نهايتا مرگ چخوف را به تصوير مي كشد . در هنگام نگارش اين نامه ها چخوف 38 ساله و اولگا 30 ساله است . اهميت اين مطلب در اين است كه خواننده با احساسي برخاسته از جواني همراه نمي شود بلكه با احساسي جوان كننده رو به رو مي گردد كه هر چه پيش مي رود به بهارگونگي و سبزي اش افزوده مي شود .
نكته ديگري كه در مورد كليات شخصيت اين دو مشهود است تقابل شوخ طبعي هاي ذاتي چخوف با سرگشتگي ها و گاه غم آلودگي هاي كنيپر است . اين مطلب در خلال نامه هاي اين دو به خصوص در مكتوبات اوليه بسيار مشهود است كه به تدريج و با وصل آميزتر شدن رابطه ، شخصيت كنيپر تحت تاثير چخوف قرار مي گيرد و از آن ملال خاطر خويش دست بر مي دارد.
اما اين مكتوبات از سه جنبه قابل بررسي ست :
1-از ديد ادبي : اگر به دنبال نامه هايي شاعرانه و لطيف مي گرديد – و با توجه به نويسنده بودن يكي از دو طرف پر بيراه نيست – بايد بگويم اين كتاب به درد شما نمي خورد . در اين مجموعه نامه ، ادبيات كمترين سهم را دارد ! و جالب توجه تر اين كه در ميان انگشت شمار نامه هاي شاعرانه ، سهم كنيپر بسيار فراتر از چخوف است !! چنانكه جايي چخوف به او مي نويسد :
… چه نامه فوق العاده اي ! واقعا فوق العاده!!حتما خودت ننوشته اي !! داده اي كسي برايت نوشته ، مگر نه ؟!! نامه اي بسيار تحسين انگيز….
در واقع شايد اين مسئله به رك گويي و سرراست بودن ذات روسي برگردد!! نگاهي به ادبيات روسيه به خصوص ادبياتي كه برخاسته از عامه باشد نشان مي دهد كه روسها مردماني هسند كه يك راست سراغ اصل مطلب مي روند !! در آثار گوگول – مثل شبهاي دهكده ديكانكا – و اكثر آثار خود چخوف اين مطلب را به راحتي مي توان ديد .

2- از ديد تحليل رابطه عاشقانه : مي شود گفت كه عشق اولگا و چخوف عشقي فراق زده يا حداقل دير وصل است ! اولگا درگير كار تاتر است . او هنرپيشه اي موفق است كه البته موفقيت خود را مديون آثار چخوف است . از سوي ديگر چخوف به علت بيماري – احتمالا سل – توان زندگي در مسكو را ندارد و در دهكده يالتا در جنوب روسيه زندگي مي كند . بعد مسافت ، فاصله اي بين دو دلداده است كه همين به ديدار دير به ديرشان مي انجامد.
اما نكته برجسته اي كه در اين بين وجود دارد خصلت هدايت گري چخوف است . در واقع اين رابطه را چخوف ، شكل مي دهد و در مسير مناسب هدايت مي كند . بحثي نيست كه در ساختن يك رابطه عاشقانه ، هر دو سوي رابطه مسئولند اما در عمل ، قرار دادن رابطه در مسير درست و حفظ اين مسير بر عهده آن كسي ست كه شانه هاي محكمتري دارد ! ( البته ممكن است كه اين نقش را به تناوب هر يك از دو سوي رابطه بر عهده بگيرند .) در اين رابطه شانه هاي چخوف اين بار را در اكثر مواقع به دوش مي كشند . نامه هاي چخوف بلا استثنا ، با شوخ طبعي و تمايل به ايجاد آرامش همراه است ، در حاليكه كنيپر جا به جا به واسطه خستگي از كار تاتر و همچنين دلتنگي ، زبان به ناله مي گشايد و از زمين و آسمان مي نالد ! از سوي ديگر ، كنيپر در طول رابطه به تحولي در خويش مي رسد كه مي توان آن را با پرسشهاي مكررش از خود در باب مسائل مختلف ، در خلال نامه ها رديابي كرد . البته اين اصلا به معناي اين نيست كه اولگا در پرورش رابطه نقشي ندارد ! بلكه بالعكس او با مهرباني بي حدش و عشق سرشارش ، شانه هاي نحيف آنتوان را براي پذيرش اين مسووليت مهيا مي كند .
به هر حال به گمان من ، اين كتاب براي تحليلهاي دقيق در باب رابطه عاشقانه و زواياي پنهانش كتاب مناسبي ست .
3- از ديد تاريخي : به نظر من بزرگترين زيبايي كتاب ، در همين ديدگاه قابل بررسي ست . در واقع ، خواننده با 6 سال زندگي چخوف ، بي واسطه و كاملا مستدل و از آن مهمتر لحظه به لحظه همراه مي شود . زاده شدن سه خواهر ، باغ آلبالو و... را مي بيند و حس مي كند و با موقعيت حسي نويسنده در لحظه نوشتن اين آثار آشنا مي شود .
از سوي ديگر به واسطه آشنايي هاي گسترده كنيپر و چخوف با مشاهير ديگري هم ارتباط برقرار مي شود : گوركي ، تولستوي ، استانيسلاوسكي و …!
ديدار اين افراد ، در هيئت زندگي روزمره شان و حوادثي كه بر آنها مي گذشته است ، جذاب و خواندني ست .
از سوي ديگر مي توان به راحتي اين نكته را نيز دريافت كه نويسنده اي مثل چخوف ، چقدر در بين مردم محبوب بوده است و نمايشنامه هايش – حتي در زمان حياتش ، بر خلاف بسياري از همكارانش – در بين عوام و خواص مورد توجه قرار مي گرفته است . به گمان من ، الهام گرفتن از زندگي مردم عامه و پرهيز از پيچيده گويي و در عين حال عمق بخشيدن و البته استفاده از چاشني ظنز ، از عوامل موثر در اين اقبال عمومي بوده اند .
×

چخوف در سال 1904 در 44 سالگي و در اوج شكوفايي هنرش به سبب بيماري جان باخت و اولگا 55 سال بعد از او زيست و هرگز ازدواج نكرد .
از جذاب ترين نامه هاي اين مجموعه ، لااقل براي من ، نامه هاي هستند كه اولگا بعد از فوت چخوف براي خيال او مي نويسد .
مطلبم را با گوشه اي از يكي از همين نامه ها به پايان مي برم :
… عزيزترين ، عزيزترينم ، تو كجايي ؟!
در يالتا مدتها فكر مي كردم همه جا هستي ، در هوا ، سبزه زار ، نواي باد !
وقتي براي قدم زدن به بيرون مي رفتم ، قامت سبك و شفاف تو ، عصا در دست ، گاه نزديك به من و گاه از من دور ، بي آنكه اثري بر روي زمين باقي بگذارد ، در آن مه كبود كوه ، با من قدم مي زد . درست مثل حالا كه سرت را نزديك گونه ام حس مي كنم … !
×
عشق در لحظه هايتان جاري .
سيامك

Posted by siamak at 02:14 PM | Comments (0)

December 18, 2002

سلام
امروز سه شعر كوتاه از نزار قباني (Nizar Qabbani )، شاعر سوري ، را برايتان از انگليسي ترجمه كرده ام ، بخوانيد و لذت ببريد . تنها يك نكته پيش از آن :
آنهائيكه با زبان عربي آشنايي دارند ، يا اينكه مثل من كنجكاوند كه دكلمه هاي نزار قباني را با تصوير و صداي خودش بشنوند در اين آدرس مي توانند چندين فيلم را با فرمت ram از جلسات شعر خواني نزار قباني در سال 1995 ببينند .
و اما شعرها :

(1)
از پس فراقي طولاني
آنگاه كه مي بوسمت
حس مي كنم كه نامه اي شتابزده را
در صندوق پستي سرخي افكنده ام !
(2)
در تابستان
بر ساحل دراز مي كشيدم و به تو فكر مي كردم .
اگر از احساسم به تو
به دريا مي گفتم
از سواحلش ،
ماهي ها و گوشماهي هايش
دست مي كشيد
وبه دنبال من روانه مي شد !
(3)
دلدارم از من پرسيد :
- تفاوت من و آسمان چيست ؟!
- تفاوت ، عشق من !در اين است :
وقتي تو مي خندي
من آسمان را از ياد مي برم !!

شادماني عاشقانه تان آرزوي من است .
سيامك

Posted by siamak at 01:24 PM | Comments (0)

December 15, 2002

سلام
امروز مي خواهم بحث عشق را با موضوعي جديد ادامه بدهم ، چون دوستان هم بحثم نكته جديدي به بحث قبل نيافزوده اند و خودم هم نكته جديدي ندارم . اما قبل از شروع بحث يك وبلاگ را معرفي كنم !
وبلاگ عزيزكم سلام ! را چندي پيش شناختم . امروز كه اين كوتاه را مي نويسم سيامك عزيز – همنام همتقديرم ! – ديگر نمي نويسد : ( شايد با وقتي ديگر !)
اما خواندن عاشقانه هاي او با همه لطافت و ظرافت و عمق شناختشان از عشق هماره جذاب ست ! نوشته هاي او تاريخ ندارند كه عشق لازمان است و نام هم بر آن حكم نمي راند كه عشق فارغ از نام هاست ! اين نامه ها مثل نامه هاي ستون بوسه بي فريادرس من در هفت سنگ ، اگر چه هر دو بهانه هايي عيني و نمناك دارند اما از طرف همه مجنونهاي جهان براي همه ليلاهاست .اين آرشيو زيبا را از كف ندهيد !
×
و اما بحث مان :
موضوع بحث اين است : استقلال رابطه عاشقانه !
در مورد استقلال طرفين رابطه عاشقانه و ضرورت حفظ فرديت آنها مفصلا صحبت كرده ام . اما اين بار مي خواهم بگويم كه يك رابطه عاشقانه ، خود موجوديتي مستقل از ساير عوامل احيانا مداخله جو دارد و عدم رعايت اين استقلال به تخريب رابطه خواهد انجاميد .
بگذاريد خاطره اي عاشقانه را با اين بحث بياميزم !
سالياني پيش از اين در يكي از برنامه هاي طنز تلويزيون ، يكي از كاراكتر ها به شوخي جمله اي را بر زبان آورد كه اين جمله هنوز كه هنوز است به اعتبار عمق يافتنش در رابطه عاشقانه ام ، بر زبان من باقي مانده است !
( همه چيز حل مي شود مثل شكر در آب !! )
اين جمله به ظاهر مسخره عجيب به دلم نشسته بود و ورد زبانم شده بود ! كافي بود كسي بنالد و از روزگار شكوه كند كه اين تكيه كلام به سويش پرتاب مي شد !
تا ناگاه عزيز روزهاي خوش علاقه ، پس از آن كه بارها اين جمله را از من شنيد ، روزي به من گفت : آب به درجه اشباع رسيده است ! جايي ديگر براي اين شكرهايي كه روي دست مان مانده ندارد !!

در چشمانش برق شيطنت را ديدم اما پرسش اساسي بود ! گفتم : گرمش كنيد خانم ! گرمش كنيد !!خوب است از آدم ، آبي گرم شود !!!
به سرخوشي خنديد و جهان هم به تبعيت از او شكفت ! گذشت تا فردا روز ، و او اين بار باز با دست پر آمد ! :
- آب را گرم كرديم همه اش تبخير شد !! چه كنيم كه مشكل بر مشكل اضافه شد و همان مقدار شكر حل شده هم بار اضافه اي شد بر دستمان !!!
چالش جدي تر شده بود ! كمي فكر كردم و گفتم : خانم عزيز ! در ظرف را بگذاريد !! اگر در ظرف بسته باشد ، دما را تا آن حد كه بخواهيد مي توانيد بيافزاييد و در اين گستره بي پايان افزايش حرارت شكر كه هيچ ، سنگ هم حل مي شود !!
مانند هميشه اي كه وجودش سرشاز از پرسش مي شد ، در چشمانش علامت سوالي انگار مي رقصيد !
- چي شد ؟! اين يكي را نگرفتم !!
خندان به او گفتم : مي دانيد منظورم از گرما چيست ! حرارت زندگي و شور آن به تلقي من ، جز عشق نيست ! در مرحله اول چنانكه به درستي دريافتيد به ماهيت حل المسائل بودن عشق اشاره داشتم ! اما بار دوم به نكته اي ديگر ! و آن نكته حفظ استقلال رابطه عاشقانه است ! وقتي در ظرف را باز مي گذاريد و اجازه نفوذ محيط بيرون را در درون رابطه فراهم مي كنيد ، هر چقدر هم كه حرارت به خرج بدهيد ، حاصلي جز اتلاف انرژي و تحليل رفتن نخواهد داشت ! چه اصولا دماي رابطه بالا نمي رود !!
به عبارت ديگر باز شدن در اين ظرف جوشان ، علاوه بر تحليل بردن ( حجم احساسات جوشنده ) ، به كاسته شدن ( دما ) و در نتيجه رسوب كردن و ( حل نشدن مشكلات ) ريز و درشت منجر خواهد شد !
رابطه عاشقانه اي كه در ديوارهاي مستحكم شخصيتي دو روح آگاه عشق انديش از گزند نفوذ در امان بماند ، توان حل همه مشكلات را به مدد نيروي لايزال خود دارد ….
و در آن زمان ما هنوز عاشق نبوديم و اين گفتگوهاي دوستانه ، پاياني عاشقانه را رقم زد…!
×
شما را به انديشه در اين باب و همچنين راههاي اين نفوذهاي مخرب دعوت مي كنم . چه اين نفوذ ، گاهي به شدت مخفي و موذيانه است ! و شايد اولين نتيجه اين نفوذها ، فروريختن اعتماديست كه بين دو نفر وجود دارد و به دنبال آن سكوتي كه به تمامي اين سوء تفاهمات و عدم اعتمادها دامن مي زند و سر آخر تنها چيزي كه بر جاي نمي ماند عشق خواهد بود !!
تا بازگشت مجدد به بحث عشق با نظرات خود همراهيم كنيد .
سيامك

Posted by siamak at 06:43 PM | Comments (0)

December 13, 2002

سلام
امروز برايتان ترجمه نامه اي عاشقانه را اينجا مي گذارم از ادگار آلن پو( Edgar Allen Poe ) نويسنده شهير به سارا هلن ويتمن ( Sarah Helen Whitman )شاعره آمريكايي . پو كه همسرش را يكسال پيش از دست داده است نامه هايي تبدار و پريشان براي سارا مي نويسد .و البته همه اينها در حالي بود كه او تنها يكسال مجال داشت تا زندگي خود را در غرقابه الكل و افسردگي فنا كند !
تنها يك تذكر : لحن ادبي نامه از من نيست ! متن انگليسي نيز فخيم و شاعرانه و پر تصوير است و من سعي كردم همان حال و هوا را منتقل كنم . تا چه قبول افتد و … .
×

1 اكتبر 1848
نمي توانم از اين بهتر برايت شرح دهم كه احساسم چه بود ، جز اين كه بگويم قلب ناشناس تو انگار براي اقامتي تا هميشه به آغوش من راه يافت ، چنانكه قلب من نيز ، به گمانم ، به آغوش تو !
و از آن دم ، من عاشقت شدم !
آري ! اكنون حس مي كنم كه در آن عصرگاه روياهاي شيرين ، چنين شد كه نخستين سپيده عشق بشري ، بر شب يخ آجين روخم منفجر شد !
از آن هنگام نامت را نديده ام و نشنيده ام مگر به لرزشي بر اندامم : نيمي از شعف ، نيمي از اضطراب !

سالهاي سال ، نام تو از لبانم نگذشت ، اما اكنون روحم مي نوشدش ، با عطشي ديوانه وار !
تمام وجودم به جستجوي تو فرياد مي زند ! حتي پچپچه اي از تو ، لرزش احساسي غريب را در من بيدار مي كند : تركيبي مبهم از اشك و شادماني دست افشان !! حسي وحشي و غير قابل شرح كه به هيچ چيز نمي ماند الا خويش آگاهي گناه !!
×
و عشق حديث نامكرريست ! چه پو بگويد ، چه نزار ، چه نرودا ، چه ابراهيمي ، چه مولانا ، چه حافظ و حتي … چه من !!
عاشقانه زيستنتان آرزوي من است .
سيامك

Posted by siamak at 05:09 PM | Comments (0)

December 11, 2002

سلام
اول اينكه : بشتابيد كه هفت سنگ جديد از راه رسيد ! با مطالبي داغ و متنوع . از جمله اين ! ( به اين مي گويند خود تحويل گيري !). به هر حال هيچكدام از مطالب زيباي اين شماره را از دست ندهيد ، مخصوصا اين داستان زيبا و اين فلش جذاب را .
دوم اينكه : امروز مي خواهم يك كتاب ديگر را برايتان معرفي كنم .

ولاديمير ناباكوف نويسنده روسي يكي از نويسندگاني ست كه علي رغم اينكه تنها دو كتاب ويكي دو سخنراني از او خوانده ام ، بسيار برايم محبوب است . او را باكتاب زيباي ( ماري ) يا همان ( ماشنكا ) شناختم . رماني كه گويا اولين نوشته ناباكوف است و سرشار از حسي عميق ، شاعرانه و البته عاشقانه . متاسفانه اين كتاب را در حال حاضر در اختيار ندارم تا معرفي مفصلي راجع به آن بنويسم ولي در اولين فرصت اين كار را خواهم كرد . اما كتاب دوم كه مورد بحث امروزمان نيز هست نمايشنامه ايست به نام : ( اختراع والس ).
اختراع والسThe Waltz invention
ولاديمير ناباكوف Vladimir Nabokov
ترجمه : محمد نجفي
انتشارات نيل – چاپ 1380
قيمت : 7000 ريال
طنز يكي از مشخصه هاي ادبيات روسيه است . لااقل بخشي از آن كه داراي وجهه جهانيست از نوعي طنز گزنده و عميق بهره مي برد . آثار گوگول ، چخوف ، داستايوسكي ، تولستوي و … گواه مناسبي بر اين ادعاست . ناباكوف ، نويسنده غربت نشين روس نيز از اين قاعده مستثني نيست . طنز او طنزي قوي ، هشداردهنده و آميخته با تراژديست !
نمايشنامه ( اختراع والس ) از همان عنوان بندي سر شوخي را با شما باز مي كند ! آن هم از آن نوع شوخي هاي مورد علاقه ناباكوف : بازي با كلمات ! در واقع نام والس ارتباطي به رقص معروفي به همين نام ندارد . اين نام مستعار شخصيت اول داستان است !
داستان راجع به مرديست به نام والس كه ماشيني اختراع مي كند به نام تله مورت ( دوركش ) و آن را براي عرضه به نزد وزير جنگ كشوري خيالي مي آورد . او ادعا مي كند كه دستگاهش در هر فاصله اي مي تواند شهري را در يك لحظه به خاكستري نرم و سپيد بدل كند ! بديهي ست كه مجنونش مي پندارند و بيرونش مي كنند و والس در يك قدرت نمايي قله كوه زيباي شهر را منفجر مي كند !
حال وزير به دست و پا مي افتد و با دخالت زني روزنامه نگار به نام ترنس ( خلسه ، خيال ( trance : و تشكيل جلسه ژنرالها به اين نتيجه مي رسند كه بعد از امتحاني مجدد وسيله را از او بخرند . اما والس براي فروش نيامده است ! او همه دنيا را مي خواهد !! تسليمي بلا شرط !!
وزير و رئيس جمهور - كه نامرئي ست !! – تسليم مي شوند و كشور از آن والس مي شود كه با همراهي ترنس قصد آقايي جهان را دارد و در عين حال نمي خواهد از عيش و عشرتش هم غافل شود او مي خواهد تلافي روزهاي نداري خود را در بياورد ! روزهاي تهي از هرچيز اكنون بايد از همه چيز سرشار باشند ! اما هميشه همه چيز بر وفق مراد نخواهد بود حتي اگر مخوف ترين قدرت جهان را داشته باشي ! يك پاسخ نه ، تمام بناي پوشالي والس را در هم مي ريزد و ترنس او را ترك مي گويد ! با ترك تدنس ( خيال ) نمايشنامه به صحنه اول باز مي گردد! باز وزير پشت ميزش است و با تمسخر به حرفهاي والس گوش مي كند !
×

با همين خلاصه فشرده به راحتي پيداست كه با داستاني به شدت شاعرانه و نمادپردازانه رو به روييم . داستاني كه علي رغم گفته هاي خود ناباكوف كه معتقد است : سبك و ساختمان اساس يك كتاب است ،اكتفا به ايده هاي بزرگ مزخرف گويي ست !
پر از ايده هاي بزرگ است . در مورد ساختمان اثر ، با توجه به نمايشنامه بودنش من حرف چنداني ندارم چون در تخصص من نيست . اما گفته هاي حميد امجد در انتهاي كتاب نشان مي دهد كه پرداخت اين نمايشنامه تا چه حد هوشيارانه است .
اما آن چه مرا به عنوان يك خواننده جلب مي كند نماد پردازي هاي شاعرانه ناباكوف است . از همين ترنس شروع كنيم . زني جذاب ، زيباو باهوش كه خيلي خوب كارها را پيش مي برد ! حضور او با موفقيت و اوج گيري والس همراه است ، او مسئول ساختن و تجهيز كاخ والس است و وقتي او مي رود دنياي والس به پايان مي رسد !
چنانكه از نامش هم پيداست او خود خيال است . تخيلي كه مي تواند انسان را به اوج ببرد اما با ترك خود ما را سرخورده در ميان واقعيات رها كند . اما همه چيز به اين سادگي نيست ! ناباكوف با پرداخت زيبايش اين سوال را طرح مي كند كه راستي واقعيت چيست و خيال كجاست ؟ مرز ميان اين دو كجاست ؟! و نويسنده با در هم آميختن مرز رويا و واقعيت داستان را عميق تر و لايه لايه تر مي كند. به واقع شما مي توانيد چند نوع نگاه به اين نمايشنامه داشته باشيد ! از ديد يك آدم علاقه مند به سياست ، اين داستان يك كمدي كامل از نظامهاي توتاليتر است ! يك عده بله قربان گو و به تعبير ناباكوف : مترسك ! جمع مي شوند تا تصميمي بگيرند كه جهاني را ديگرگون مي كند ! پرده دوم كه جلسه ژنرالها را در بر مي گيرد يك مضحكه كامل است از كودكانگي و كودني اين عناصر غير مستقل ! ديالوگها به صراحت شبيه گفتگوي معلم با كودكان بازيگوش كلاس اول دبستان طراحي شده است !
از سوي ديگر خود والس هم كه قول دنياي جديد را مي دهد : دنيايي بدون جنگ و خونريزي و بدون اسلحه ! دست كمي ندارد ! به خاطر يك خراش كوچك شهري را با ششصد هزار سكنه با خاك يكسان مي كند ! ( چقدر آدم ياد اين ضرب المثل ميافتد : به خاطر يك دستمال قسطنطيه را به آتش كشيدن !)
ديگر اينكه او بناي دنياي نوينش را چنان كه خود مي گويد بر اساس تهديد مي گذارد :
…تهديد تربيت كودك را كارساز تر از ترغيب است !
مگر نه درسهايي را كه از سر ترس آموخته ايم
به مغز استخوانمان فرو رفته؟!….
و اين ابزار در پايا نا كارا نشان مي دهد و آن هم به چه طريقي ! او با يك نه مي شكند !! ( به قول امجد اين هم براي طرفداران ايده هاي بزرگ !)
اما اگر از ديد روانشناسانه نگاه كنيم چيزهاي ديگري هم مي بينيم . چنانكه گفتم ورود عنصر خيال به عنوان يك كاراكتر از همان آغاز به ما مي فهماند كه اين نمايشنامه به درون آدمي قصد سفر دارد . از سوي ديگر ما مي توانيم معادلهاي ديگري را هم بيابيم . مثلا سرهنگ كه منشي وزير و بعدها منشي والس است به نوعي نمادي براي عقل يا لااقل فردي عقل گراست . او تا آخر سر حرف خودش مي ماند كه بايد والس را به تيمارستان فرستاد !!
و يا نمادهايي مثل فرو رفتن خاشاك در چشم كه سه بار در طول نمايش تكرار مي شود و يا تاثير اسباب بازيهاي كودكانه بر والس كه رنجهاي دوران كودكي او را باز مي نماياند و از سويي با ادعاي ( نفي كامل گذشته ) او نا سازگار است ! ( راستي شما را هم به ياد همشهري كين و آن سورتمه چوبي نمي اندازد ؟!)
و البته نمادي بارز تر ! آنابلا !! تنها عنصر واقعي در ميان اين همه كاراكتر به شهادت تعريفي كه در ابتداي نمايش ناباكوف از شخصيتها ارائه مي كند . و هم اوست كه به عنوان يك نه بزرگ در برابر والس قرار مي گيرد (‌البته پدرش اين نه را مي گويد !)
در واقع مي توان آنابلا را نماد عشق گرفت با همه لطافتهايش . وقتي والس قله كوه را در اولين آزمايش منفجر مي كند ، آنابلا در اولين مواجهه با او مي گويد :
- اون وقت مي دونستين كي اونجا زندگي مي كرده ؟
- نه كي ؟!
- يه جادوگر پير با يه غزال سفيد برفي!
ناباكوف تمام سعي خود را به كار مي برد كه صحنه هاي حضور آنابلا را اندك و به شدت لطيف و تاثير گذار كند كه بسيار موفق نشان مي دهد و باز ايده اي بزرگ : عشق با هيچ قدرتي و با هيچ تهديدي به دست نمي آيد !
از ديد يك ناباكوف شناس ، چنانكه امجد مي گويد ، عدم حضور پروانه ها كه از موتيف هاي آثار ناباكوف است و نماد رهايي ست در اين فضاي تلخ گون و هم چني تكرار مضمون تبعيدي با ياد آوريهاي والس – كه موجودي بي سرزمين است – از سيبري و ترانه هاي كنار رودخانه و احضار پريان مشهور فولكلور روسي – نگاه كنيد به شبهاي دهكده ديكانكا از گوگول و …- با آن هيبت هاي مشمئز كننده در لباس زنان هرجايي و … مي تواند جالب توجه باشد .
در پايان دلم نمي آيد از يكي از تداعي هاي اين نمايشنامه كه به گمانم آگاهانه است ياد نكنم .
بسياري از صحنه ها و به خصوص گفتگوهاي والس و ترنس يادآور فاوست اثر گوته و ديالوگهاي او با مفيستوفلس است .
به عبارت ديگر ترنس در جايگاه مفيستو قرار مي گيرد اما اين بار والس از مفيستوي خود هم فرا تر مي رود به طوريكه ترنس مي گويد :
خيله خوب والس ! نمايش رو ادامه بده ! من كه جز تحسينت نمي تونم كاري بكنم ، تو يه نابغه اي !
و از سوي ديگر او به ترنس اكتفا نمي كند و با او در نمي آميزد و درخواست او را رد مي كند .
شايد در آميختن كامل با تخيل از والس يك شاعر مي ساخت اما بهره كشي او از تخيل در جهت پوشاندن حقارتهايش از او مستبدي مجنون مي سازد كه ديكتاتور بزرگ چاپلين را به ياد مي آورد !
همراهيم كنيد .
سيامك

Posted by siamak at 06:56 PM | Comments (0)

December 09, 2002

سلام

امروز دكلمه غزل نوعروس را كه در ادامه مي خوانيد روي وبلاگ قرار داده ام . دكلمه غزل ( مرا ببوس ) را هم براي دوستاني كه مي خواهند download كنند گوشه صفحه گذاشته ام . هم از آنجا و هم از اينجا اگر كليك راست كنيد مي توانيد داون لود كنيد . و اما غزل نوعروس :

نوعروس


اي آسمان بخند!... عزيزم به حجله رفت!
پروانه جان برقص ! كه ايام پيله رفت!

بانوي صد ترانه و آواز ، صد بهار
با مرد بخت يار جوان از قبيله رفت!

زيبا! به گرد شعله عشقت بخوان ! برقص!
اينجا اگرچه عاطفه اي رو به قبله رفت!

هر چند پاي نام تو امضاي من نبود...
بيچاره عشق كوچك ما بي قباله ، رفت!-

-عشقي كه (ناگهان) به زمينم هبوط كرد
آهسته از حريم دلم (پله پله) رفت!-

-هر چند فصل خوب غزلهاي من گذشت
خط خط نوشته هاي دلم شد مچاله رفت...-

در سطل آشغال و به نفرين دچار شد!
اينگونه سيب تازه من چون تفاله رفت!-

-اما چه باك! پيرهنت چون سپيد شد
خاكستري ترين غم اين چند ساله رفت!
...
اي نوعروس! رقص تو شاد است بي گمان
من هم غمت به اشك نمودم حواله!... رفت!

غزل زندگي تان شادمانه باد .
سيامك

Posted by siamak at 06:35 PM | Comments (0)

December 07, 2002

سلام
اين يكي دو روزه سرم خيلي شلوغ بوده و هست ! كتاب خوبي كه برايتان معرفي كنم ناياب شده !!ولي با اين حال اين ترجمه را بخوانيد كه دست خالي از خانه مجازي ام بر نگرديد !

كولي و باد The gipsy and the wind
فدريكو گارسيا لوركا Federico Garcia Lorca


مهتاب بازي كنان بر پوستش ،
پركوزا (precosia ) مي آيد !
از راهي باران خورده
در ميانه درختان غار و درخشش بلور !
خاموشي بي ستاره ،
گريزان از نواي دايره زنگي اش ،
به درياي طوفنده در مي غلتد
و شبش سرشار از هجوم نقره مي شود !
در بلنداي كوهساران
نگهبانان پچپچه اي مي كنند ،
محافظان برجهاي سربرافراشته سپيد
و قلغه هاي كوچك صدفهاي حلزوني
و آلاچيقهاي سبز بلوط !

بازي كنان مهتاب بر پوستش
پركوزا مي آيد !
باد مي بيندش و برمي كشد !
بادي كه خيال فرونشستن ندارد .
سنت كريستوفر برهنه مي آشوبد !
چشم دوخته بر دختر
در حاليكه با ساز بهشتي اش ور مي رود !

- كولي !
بگذار بالا پوشت را پس بزنم و
نگاهت كنم !
بگشاي زر كبود شكمت را
در ميانه انگشتان باستاني ام !

دايره زنگي را مي اندازد و
هراسان مي دود
اما باد نيرومندانه تعقيبش مي كند
با نفسها و
شمشير آتشينش !

دريا ، تيره مي شود و بر مي آشوبد
رنگ از رخسار زيتون بنان مي پرد
ني لبك هاي تاريكي به نغمه در مي آيند و
ناقوس بي صداي برف !


- پركوزا ! بجنب !
پركوزا !!
اگر نه باد سبز مي گيردت !
پركوزا ! بجنب !!
ببين به چه سرعتي مي آيد ،
ساتير* ستارگان پست
با زبانهاي دراز و براقش !!

پركوزا
سرشار از ترس
در پس بلوطهاي قد كشيده سبز
راهش را مي يابد.
جائيكه كنسول انگليس خانه دارد !

اشك ريزان
فرياد مي زند ،
سه تفنگدار پيش مي آيند .
شنلهاي سياهشان ، سخت ، به دورشان پيچيده
و كلاه بره هاشان تا ابرو پايين آمده اند !

مرد انگليسي
به كولي
ليواني شير داغ مي دهد
و جرعه اي جين هلندي ،
كه پركوزا نمي نوشد !

و آنگاه كه او
در ميانه آه و اشك
ماجراي غريبش را باز مي گويد
باد
خشمگينانه
بر سفالهاي سقف
پا مي كوبد…!

* satyr موجودي افسانه اي در اساطير يوناني بخشي انسان بخشي اسب و بخشي بز .
پ.ن : ترجمه اين شعر بسيار سخت بود . به نظر مي رسد كه شعر علاوه بر نگاه به اسطوره هاي يوناني و مسيحي اشارات مستقيمي به فولكلورهاي اسپانيا دارد كه حقير اطلاع چنداني از آنها ندارم . به هر حال همين ترجمه ناقص را هم خالي از لطف نديدم تا چه قبول افتد ….
همراهيم كنيد.
سيامك

Posted by siamak at 06:30 PM | Comments (1)

December 05, 2002

سلام
اول اينكه شبگرد عزيز در وبلاگ زيبايش يادي از حقير و بحث عشق كرده كه ممنونم. هر چند …باقي اش را برويد همانجا بخوانيد!
دوم اينكه اين نظرخواهي علي الحساب خراب است و باعث شرمندگي من ! هنوز از عيب و علتش سر در نياورده ام ولي به كمك دوستان مهرباني در صدد رفع عيب هستيم تا خدا چه خواهد .
سوم اينكه …خوب ! بحثمان را ادامه مي دهيم ! قرار شد كه من نظراتم را در مورد مطالب مورد اشاره دوستان بنويسم .
در مورد نامه اول : در مورد احساس مادري چنان كه دوستم گفت واقعا عشق را در حيطه شخصيتي يك نوزاد نمي توان تعريف كرد ولي دوست خوبم به اين نكته توجه نكرد كه مهر مادري اتفاقا در همين دوران در اوج خود قرار دارد! در واقع مهر مادر به كودك خود بر طبق تمام نظريات روانشناسانه اي كه تا به حال ديدم و البته تمام چيزهايي كه مشاهده مي كنم با كاهش سن كودك افزايش مي يابد . به عبارت ديگر مادر توجه و مهرمندي بيشتري نسبت به نوزاد دارد تا مثلا به يك نوجوان 11 ساله ! و اتفاقا اين كاملا تغييري مثبت است كه سبب مي شود كودك از حيطه جاذبه قدرتمند مادري خود را بيرون بكشد و به استقلال خود دست يابد چنانكه از فقدان اين روند به عنوان معضلي بيمارگونه در روانپزشكي نام برده مي شود .البته مي توان گفت شكل توجه مادر به كودك با افزايش سن تغيير مي كند كه اين حرف هم درست است اما به هر حال كيفيت اين رابطه با توجه به معيارهايي كه بر شمرديم عاشقان هنيست . از سوي ديگر چنانكه گفتم يكي از مهمترين اصول عشق انتخاب و استقلال است ! قبول كنيد كه در رابطه مادر و كودك انتخاب نقشي ندارد ! و اين رابطه بيشتر بر اساس غريزه مادرانه شكل مي گيرد .
مشكل عمده ما چنان كه پيش از اين هم گفتم اين است كه مي خواهيم همه احساسهاي ناب و زيبا را به نام عشق بخوانيم و اگر از روي احساسي نام عشق برداشته شود احساس مي كنيم شان آن كم شده است ! به نظر من شكي در بزرگي احساس مادري نيست ولي به گمان من اين رابطه عاشقانه نيست ! عشق مختصاتي دارد كه اين رابطه آن مختصات را ندارد . همين !
اما در مورد عشق به خدا :
ابتدا توضيح نكته اي را ضروري مي دانم. از آغاز به كار اين وبلاگ و اصولا در تمام زندگي ام سعي كرده ام از چيزي حرف بزنم كه در موردش لااقل چيزكي مي دانم . و البته اين دانايي توام با آگاهي باشد. يعني اينكه لمسش كرده باشم و در حيطه درونياتم باشد .اين موضوع با كمي دقت از خطوطي كه در اين وبلاگ دنبال كرده ام مشخص است .
اما در مورد رابطه عاشقانه با خدا من اصولا در چنين موقعيتي قرار ندارم .
ببينيد ! در دور قبل بحث گفتم و حالا هم تكرار مي كنم ، عشق مستلزم شادي و رشد دو جانبه است . خداوند بي نهايت مطلق است و بري از تغيير ! پس حتي اگر به دوجانبه بودن رابطه معتقد باشيم ، رشد براي بي نهايت و شادي براي لايتغير ممكن نيست !
دوست خوبم گفته اند انسان در رابطه با خدا رشد مي كند . شك نيست ! هرگونه ارتباط با ذات خير مطلق به رشد در جهت خير مي انجامد اما بحث بر اين است كه آيا اين رابطه عاشقانه است ؟! مسلما نه ! چرا كه امكان تغيير در طرف مقابل اين رابطه مصداق كفر است .
و از همينجا به نامه دوم گريز مي زنم كه دوست همبحث قديمي ام از من خواسته اند عشق به خدا را تعريف كنم ا
دوست من ! من در تعريف عشق ماندهام كه گفته ام بي نهايت است و در برابر چيزي كه محيط بر من است تنها مي توانم به ذكر مختصات بسنده كنم . حال از من مي خواهي عشق به خدا را تعريف كنم ؟1 بي نهايت در بي نهايت ؟!!
تنها چيزي كه مي توانم بگويم اين است كه بنا به دلايلي كه در آغاز اين سخن گفتم من رابطه با خدا رابطه اي عاشقانه نمي دانم ، مگر در مواردي خاص ! مواردي از آن دست كه پيش از اين مثال زدي و زديم : علي (ع) ، مولانا ، حلاج ، رابعه و بسياري ديگر از عرفا!
در حقيقت به نظر من عشق به خدا تنها در حيطه عرفان ، آن هم عرفاني آن چنان نه ايچنين كه برخي مدعيان مي گويند ! معني مي يابد . چرا ؟! چون عشق رابطه بين دو موجود هم سطح است ! اين همسطحي به معني همساني نيست ! همسطح يعني اينكه امكان تاثير متقابل اين دو بر هم وجود داشته باشد . امكان رشد دو جانبه باشد امكان شادي و لذت دو سويه و …!
خداوند در سطحي بسيار بالاتر از من ايستاده است در چنين اختلاف سطحي رابطه عاشقانه ممكن نيست مي توان زابطه اي عابدانه ، مهرمندانه و حتي دوستانه داشت اما عاشقانه ، نه !
اما در رابطه عارفانه ، عارف به كل مي پيوندد ، مثل قطره اي كه به اقيانوس واصل شده و اين قطره مي تواند ادعاي اقيانوس بودن كند چون غرق در كل است ! چنان كه حلاج فرياد بر مي آرد انا الحق ! در چنين جايگاهي كه انسان ( به جز خدا نبيند ) رابطه عاشقانه مي تواند رخ دهد كه آن اختلاف سطح به واسطه غرقه شدن عارف رنگ باخته است .
به هر حال از بحث در اين موضوع خودم را كنار مي كشم . چرا كه چنان كه گفتم در اين بحث ، يعني عشق به خدا ، نه تخصص لازم را دارم نه ادراكي دروني . رابطه شخص من با خدا بيشتر دوستانه است . مثل بزرگتري كه مي دانم مرا دوست دارد به واسطه الطافش ، هرچند گاهي دعوايم مي كند و گاه مي نوازدم ! و من نيز شرمنده الطاف اويم ، همين !
مسلما از نظرات دوستان استقبال مي كنم اما خودم گمانم حرف ديگري در اين زمينه ندارم كه چنته ام خاليست !
×
اما در مورد بحث واژه ها راستش را بخواهيد خود من فكر مي كردم كه ايثار در پله بالاتري از فداكاريست و گذشت در ردهاي پايين تر از اين دو ! امروز كه به ( عميد ) مراجعه كردم نكته جالبي ديدم ! قبل از ان بگويم كه برخلاف نظر شما اصولا ( فدا ) كلمه اي عربيست كه فديه از همان ريشه است . پس ايثار و فداكاري هر دو ريشه عربي دارند و ترجمه هم نيستند .
اما نكته جالب اين بود كه ذيل معني ايثار آمده است : سود ديگري را بر سود خود ترجيح دادن از قوت لايموت خود به خاطر ديگري گذشتن و … در مقابل واژه فداكاري آمده از جان و مال خود براي كسي يا چيزي گذشتن، خود را قرباني كردن و …!
مي بينيد كه در ايثار صحبتي از بذل جان نيست در حاليكه در فداكاري يكي از محورهاي اساسي بذل جان است و اتفاق كلمه همريشه با ان يعني فديه هم معني جان بها دارد !
بنابراين و تا اينجا به نظر مي رسد كه فداكاري در رتبه بالاتري از ايثار قرار مي گيرد يعني نظر دوست شما كاملا درست است . البته من فعلا به لغتنامه دهخدا دسترسي نداشتم كه البته به آن هم رجوع خواهم كرد.
اما خارج از بحث علم لغات حرف من چيز ديگريست ! براي توضيح بيشتر مي گويم كه هيچ يك از اين هر سه در عشق نيست !! و علتش را هم گفتم در هر سه اينها چنانكه مي بينيد بحث گذشتن به خاطر ديگري مطرح است ! و از سوي ديگر شما انتخاب داريد بين گذشتن و نگذشتن ! اما در عشق وضعيت فرق مي كند . اولا شما دو راه نداريد يك راه داريد . راهي كه عشق به شما مي فرمايد ! پس انتخابي در كار نيست ! شما انتخاب را از آغاز كرده ايد و پا در حيطه عشق گذاشته ايد و از آن به بعد عشق راهبر شما خواهد بود ! از سوي ديگر به خاطر كسي نيست اين گذشت ! شما مي ذيد چون بايد بگذريد و البته در همان به لذتي بسيار عظيم تر از لذت چيز مورد گذشت مي رسيد ! در واقع شما نه تنها رنجي متحمل نمي شويد كه لذتي عظيم مي يابيد ! پس نه گذشتي ست نه منتي ! كه شما دهها برابر آنچه داديد گرفته ايد ، آن هم در همان آن !
و آخر اينكه در مورد سطح بندي عشق به نظر من چنانكه مي گويي عشق بي نهايت ، داراي سطح نيست و اين عاشقانگي و شناخت ما از عشق است كه سطح دارد. و به همين دليل مي گويم عشق از آغاز دو طرفه است و آن كه مي پنداريم از يكسويه بودن آغازيده تنها به دليل اين است كه درك ، حساسيت و عاشقانگي طرف نا عاشق كمتر از طرف عاشق بوده ، همين!
من مي گويم رابطه اي كه اصولا به دوسويگي نمي انجامد عشق نيست ! يك سوء تفاهم است !!
و عمق رابطه عاشقانه هم به ظرف ادراك ما بر مي گردد كه از اقيانوس لايتناهي عشق ، به فنجاني بسنده مي كنيم يا به دريايي !!
×
خيلي حرف زدم و سرتان به درد آمد !
باز هم منتظر نظرات شما هستم .
سيامك

Posted by siamak at 11:02 AM | Comments (0)

December 03, 2002

سلام
اول بگويم كه معذرت مي خواهم به خاطر تاخير يكروزه در پست كردن مطلب.
راستش اين اينترنت ما درست سر بزنگاه تمام شد و دستمان را گذاشت لاي پوست گردو !!
به همين دليل مطلب علي رغم آماده بودن امروز پست شد .
دوم اينكه قسمت نظرخواهي وبلاگ را راه انداختم تا مشاركت دوستان در بحثها بيشتر شود و از نظرات دوستان در مورد شعرها و ترجمه ها هم بتوانم استفاده كنم . به قول شبگرد عزيز استفاده از comment نسبت به ايميل راحتتر است و به همين دليل با راه اندازي آن به همراهي بيشترتان اميد دارم . پس منتظر لطف شما هستم .
سوم اينكه :… خوب ! برگرديم به بحث عشق كه طرفدارهايش انگار دارند زياد مي شوند ! اول بخوانيد نظر يكي از دوستان را كه طبق روال مالوف ! مي خواهد بي نام بماند !!
ايشان نوشته اند :
راجع به عشق به پدر و مادر من با نظر شما چندان موافق نيستم . چون شما از عشق يك نوزاد به مادرش صحبت كرديد ولي عشق در محدوده سني نوزاد تعريف نمي شود .حتي من فكر مي كنم كه عشق تا موقعي كه انسان به يك بلوع فكري نسبي نرسيده باشد ، نمي تواند حادث شود . مثل احساسات دوران بلوع كه هميشه هستند اما عشق نيستند !
اما از زماني كه انسان به بلوغ فكري مي رسد ، مي تواند مادرش را عاشقانه دوست داشته باشد . اين عشق متضمن رشد هم هست . مثلا گذشت يا احساني كه بايد در حق پدر و مادر كرد ، خود از يك رشد روحي بر مي خيزد . همين طور شادي نيز در اين ميان حاصل مي شود .
عشق به خدا نيز به نظر من مي تواند در تعريف عشق بگنجد . آيا واقعا اين همه آدمي كه نماز مي خوانند و روزه مي گيرند از ترس جهنم و به طمع بهشت است ؟! به نظر من اينگونه نيست! آنهايي كه با انگيزه اي غير از بهشت و جهنم در راه خدا حركت مي كنند و واقعا به او عشق مي ورزند در اين رابطه هم به شادي مي رسند و هم به تكامل كه مشخصه عشق است .
×
دوست مهربان هم بحثم نيز در ادامه سلسله نامه هايشان بعد از شرمنده كردن حقير با لطف بسيارشان اين چنين نوشته اند :
… اول اينكه : تعريف عشق به خدا چيست ؟ در مورد اين بحث كلي حرف دارم !
دوم اينكه در مورد معاني لغات گذشت ، ايثار و فداكاري ، تنها يك تعريف ارائه كرده اي كه من فكر مي كنم بين اين لغات مي شود تفاوت هاي ظريفي قائل شد . هرچند فكر مي كنم كه اگر از فرهنگ لغات دهخدا كمك بگيريم بسيار بهتر است اما مثلا دوستي دارم كه معتقد است فداكاري يك پله از ايثار بالاتر است يعني گذشت در جايي كه شايد لزومي نداشته باشد .
مسلما چنين ديدگاههايي مي تواند در نتيجه بحث تغييرات كلي ايجاد كند . و من به همين دليل پيشنهاد كردم كه معاني لغات موجود در بحث را مشخص كنيم . مثلا خود من فكر مي كنم فداكاري برگردان فارسي ايثار است و گذشت يك پله پايين تر از ايثار و ….
دوست خوب من در نامه بعدي شان بعد از خواندن آخرين مطلب مربوط به بحثمان برايم نوشت :
من قبول دارم كه عشق بي نهايت است و يك بي نهايت رشد نمي كند ولي شناخت انسان نسبت به آن بي نهايت رشد مي كند : مثل خداشناسي . خدا بي نهايت است ولي شناخت هر كس از او فرق مي كند كه اين شناخت مي تواند رشد كند .
در بحث عشق هم من همين اعتقاد را دارم . شناخت من نسبت به عشق است كه تغيير مي كند و به همين دليل مي گويم عشق من ( حس و شناخت من از عشق ) سطح دارد و درجه بندي مي شود .
همين سطح بنديست كه در نتيجه بي نهايت بودن عشق ما را به عشق به خدا مي رساند . كه البته فكر مي كنم بهتر است ما هم در بحث پله پله جلو برويم .
×
خوب نظرات دوستان من را خوانديد . به بحث فكر كنيد و اگر نظري داريد همراهي مان كنيد تا در ادامه مطلب در پس فردا ديدگاه خودم را تشريح كنم .
سيامك
پي نوشت : الان كه مي خواهم مطلب را پابليش كنم مي بينم كه blogger عزيز! مجددا از كار افتاده و پابليش نهايي نمي كند !! به هر حال بنده الان كه غروب سه شنبه است مطلب را مي فرستم كي برسد با خداست و همت مهندسين بلاگر بلا !!!
يا حق


Posted by siamak at 07:58 PM | Comments (0)