January 29, 2003

سلام
عرض شود كه معذرت خواهي بسيلر بابت آپديت نشدن وبلاگ در اين چند روزه . راستش تهران بودم ! در كنار دوستان مهربان هفت سنگ و حومه ! حميد ، جلال ، سياوش ، رضا ، مهدي ، فائزه ، علي رضا ، اسماعيل اميني ، هديه وشكيبا و….
يك سفر دلچسب بعد از مدتها با ساعاتي به ياد ماندني كه شايد گل سرسبدش ديدار با كيومرث منشي زاده باشد . منتظر يك مصاحبه جانانه باشيد كه به زودي از شبكه هفت سنگ پخش خواهد شد !
خلاصه ببخشيد كه 4-5 روزي نبودم ! ان شا، الله بر مي گرديم به روال سابق .
ديگر اينكه : … دنيا در سكوتي محض فرو رفته است و هيچ كس را با هيچكس سر سخن گفتن نيست ! …
دچار ياس فلسفي نشدم !! اينها از اثرات اين است كه صندوق نظر سنجي بحث عشق كماكان از اظهار نظر خاليست !! والبته ، نه از اظهار لطف ، كه مهرباني دوستان هميشه شامل حالم بوده است .
لذا در راستاي اينكه ببينيم خدا چه مي خواهد ، امروز مي پردازم به معرفي كتاب ! فقط يك نكته آن هم اين كه براي جلوگبري از اطاله بيش از حد كلام ، امروز افتتاحيه بحث را مي نويسم و ادامه باشد براي پس فردا :
×
داستانهاي نمادين هميشه برايم جذاب بوده اند . يك داستان و اصولا يك اثر نمادين به تو اجازه مي دهد كه با چالش ذهني خود به تصاوير متعدد و متنوعي برسي . در حقيقت اين گونه آثار مانند آينه اند و بيشتر تصويري از خواننده را باز مي تابانند ! و اتفاقا زيبايي بي كران اينگونه آثار به خاطر همين تاويل پذير بودن و سياليت آنهاست كه جلوي كهنگي را مي گيرد . برجسته ترين نمونه از اين دست داستانها اثر بي بديل و معجزه گون آنتوان سنت اگزوپري ست . شازده كوچولو كتابي كه بعد از انجيل پر فروش ترين كتاب دنياست ، در هر سطحي از دانش و آگاهي ، با هر سن و جنسي و در هر گونه ذهنيتي ، به شكلي باز مي تابد و بعد از هر بار خواندن چيزي تازه را به تو عرضه مي دارد .
از اين دست آثار در تاريخ ادبيات كم نيستند و اكثرا هم به دليل سادگي ظاهريشان ، در آغاز با بي مهري قشر انتلكتوئل روبه رو مي شوند ! يكي از نمونه هاي اخير اين آثار كه

خوشبختانه با استقبال مناسبي رو به رو شده است داستان كوتاه ( چه كسي پنير مرا برداشت ؟ ) نوشته دكتر اسپنسر جانسون است .
شكي نيست كه داستان از لحاظ ادبي و همچنين غناي تصاوير و گستردگي معنا با اثري همچون شازده كوچولو قابل مقايسه نيست اما در هر حال كتابي كاملا قابل اعتناست . در حقيقت كتاب تنها يك تصوير را دنبال مي كند و همان را گسترش مي دهد و علت اين امر شايد استفاده عامي بوده است كه نويسنده قصد آن را داشته است . در حقيقت داستان با تصاوير متعدد و فضاسازيهاي پيچيده و انگيزشهاي آنچناني غامض طرف نيست . و به همين خاطر داستان اثري سريع ، عام و دلنشين دارد و آن چنان كه در معرفي كتاب آمده است به همين دليل دهها كارخانه بزرگ از جنرال موتورز و زيراكس تا كداك از ان به عنوان كتابي موثر در روحيه كاركنان سود جسته اند !
دكتر جانسون نويسنده معروف كتابهاي مدير يك دقيقه اي ، اين بار نيز به مديريت پرداخته است اما اين بار مديريت در سطحي عامتر : مديريت تغييرات ! و اين تغييرات مي تواند از تغييرات در محيط كار شما ، در خانه ، در زندگي زناشويي ، عشق ، دوستي و … را شامل شود . به همين دليل تحليلهاي فراواني از اين كتاب ارائه شده است . مثلا در يكي از روزنامه ها و در يك مقاله از اين داستان برداشت سياسي شده بود و … .
با توجه به تحليلهاي گونه گون كه شايد شما هم خوانده باشيد ، من دوست دارم كتاب را از زاويه ديد خودم نگاه و مورد بررسي قرار بدهم . من كتاب را با ديدي عاشقانه و با نگاه به عشق و تغييرات در عرصه آن تحليل خواهم كرد . براي شروع خلاصه اي از داستان :
در لابيرنتي پيچاپيچ به نام ميز (Maze ) دو موش و دو انسان كوچك زندگي مي كنند . موشهايي به نامهاي اسنيف ( Sniff به معناي كسي كه به كشف سريع دست مي زند ) ، اسكري ( Scurry يعني كسي كه سريع دست به عمل مي زند ) و ادم كوچولوهايي به نامهاي هم ( Hem يعني كسي كه درها را به روي خود مي بندد و مايل به آشنايي با چيز جديد نيست ) و هاو ( Haw يعني كسي كه با درنگ و طمانينه عمل مي كند )
آنها در ميز به دنبال پنير مي گردند تا از لذتش بهره ببرند و خود را سير كنند . در جستجوهاي خود ، ايستگاهي از پنير مي يابند و در خوشي غرق مي شوند . اما ذخيره پنير تمام مي شود . موشها بلافاصله براي يافتن پنير مجددا به راه مي افتند اما وضعيت آدمها چيز ديگري ست ! هاو به زمين و زمان فحش مي دهد كه كسي پنير ما را برداشته است ! او باور ندارد كه پنير تمام شده و احساس مي كند كه مورد ظلم قرار گرفته است ! زانوي غم در بغل مي گيرد و بر جاي مي نشيند تا پنيرش را پس دهند ! هم ، نيز تحت تاثير او دچار ترس از ناشناخته هاي ميز ، مي نشيند و به اميد واهي هاو دل مي بندد . موشها به ذخيره جديدي مي رسند و هم نيز در مي يابد كه نشستن دردي را دوا نمي كند . بر يم خيزد و هاو را وانهاده و به دالانهاي پيچ در پيچ ميز وارد مي شود و در اين كشاكش به كشفهايي مي رسد كه به شكل جمله هايي بر ديوار حك مي كند تا چراغ راه هاو باشد و او نيز سرانجام به پنير مي رسد و بر سرسراي ايستگاه تازه يافته به انتظار دوستش مي نشيند كه آيا روزي بر خواهد خواست يا نه .

خوب ! مي بينيد كه طرح داستان چقدر ساده و در عين حال شاعرانه است . نخستين سوالي كه به ذهن مي رسد اين است كه چرا اين شخصيتها ؟! و ديگر اينكه چرا دو انسان و دو حيوان ؟!
و البته تحليل با نگاه عاشقانه …!
اگر كتاب را خوانده ايد ، يكبار ديگر يه اين نكات فكر كنيد تا پس فردا بحث را ادامه دهيم .
شاد باشيد .
سيامك

Posted by siamak at 7:25 PM

January 22, 2003

سلام
اول اينكه : عرض شود كه خيلي ممنون از اينكه در نظر سنجي بحث عشق با اين همه شور و اشتياق حضور داشتيد !!!
با اين همه ( ! ) استقبال و اظهار نظر به نظر مي رسد اگر دوستان هم بحث قديمي پا پيش نگذارند اين بحث كماكان بايد به شكل مونولوگ ادامه يابد و لا غير !!
دوم اينكه : براي كمي تنوع و همچنين لذت بردن از دست نوشته ساير دوستان ، امروز مي خواهم چند تا وبلاگ زيباي ادبي معرفي كنم كه اخيرا در وبگرديهاي من يافت شده اند !
× وبلاگ محمد شريف سعيدي را از طريق غزل امروز افغانستان پيدا كردم . قبلا هم گفته ام كه غزل سرايان كنوني افغانستان حرفهاي زياد و البته زيبايي براي گفتن دارند . محمد شريف سعيدي هم زيبا غزل مي گويد و گاه ابياتي از غزلهايش به سختي تكان دهنده و غافلگير كننده اند . شعرهاي او را به خاطر همين لحظات ناب توصيه مي كنم چه عاشقانه هايي كه براي مريم سروده است و چه شعرهاي اجتماعي اش كه به نام وطن .
نگاه كرد دل كافرم شبانه به ماه
وگفت : اشهد ان لا اله الا الله !
بلند گفت كه يا ماه لا شريك لكي !
بلند گفت كه اي كهكشان تو باش گواه !
نبود حاجت شق القمر كه مريم من
دو تا هلال فرا هشته بود بر يك ماه !
و يا :
سپيد وسياه

تب كرد خاك و تيره انسان تباه شد
شرمنده باز چهره خورشيد وماه شد
انسان نماند و در وزش تند گورها
پيشاني سپيد زمين راه راه شد
مارا به غير ديدن گور وكفن نبود
روز و شبي كه رفت سپيد وسياه شد
از دور هر دهل كه صدا كرد دل ربود
نزديك شد دهل دهن باز چاه شد !
رخسارماه را شب ما لكه لكه كرد
آن دختر نجيب چنين روسياه شد !
شستيم رخت طالع خود را در آبها
از ديگران سپيد شد از ما سياه شد !
× فاطمه حق ورديان وبلاگ زيبايي دارد كه در آن ادبيات حرف اول را مي زند : شعر ( هم سپيد و هم غزل ) و داستان كوتاه عمده مطالب وبلاگ او را تشكيل مي دهند . خواندن اين وبلاگ به واسطه زيبايي شعر ها و داستانهاي شاعرانه اش به شدت توصيه مي شود !
دست مرا بگير و برقصان در اين غزل
دور مدار خويش بچرخان در اين غزل
ابري مدام، دور دلم را گرفته است
حال مرا، بگير و بباران در اين غزل
اما تو را قسم به خدا از« ژوزف » نگو
از آن مسير « رشت به تهران » در اين غزل
مي خواهم از خودم بنويسم نه از ... نگو!
از « داشت در رگم جر...يا...ان ...» در اين غزل !
بگذار تا دوباره خودم را بنا كنم
از لحظه ي شروع نترسان ... در اين غزل
از جاده هاي خيس شمالي نپرس! از :
«يك قصه ي رسيده به پايان » در اين غزل!!
البته لازم بخ ذكر است كه اين وبلاگ را در صفحه ادبي جارچي كه تازه تاسيس است پيدا كردم كه البته خواندن همين صفحه نيز كه مجموعه اي از نوشته هاي ادبي وبلاگشهر است ، بي شك توصيه مي شود !
× واما وبلاگ غزل معاصر هم وبلاگي زيباست براي طرفداران غزل امروز مثل خود من ! البته در حال حاضر تنها از 3-4 شاعر در اين وبلاگ غزل ديده مي شود كه شايد به خاطر دسترسي نويسنده باشد .اما به هر حال خواندن اين كارهاي زيبا مسلما توصيه مي شود به خصوص كه يكي از اين غزلسرايان ، اكبر ياغي تبار است و مازندراني و اهل بابلسر و خلاصه به نوعي هم ولايتي ! مي توان گفت كه بابلسر و فريدونكنار در حال حاضر جريان قدرتمندي از غزل را در خود مي پرورند كه شايد محمد علي رضازاده پرچمدار آن باشد اما طيف وسيعي از جوانان شايد گمنام تر نيز چه در آنجا و چه در نقاط ديگر استان مشغول به كارند كه آثارشان در زيبايي و تكنيك بسيار قابل تاملند . يكي از غزلهاي زيباي آقاي ياغي تبار را بخوانيد :
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شيطان خبر نداشت،بشر اختراع شد !
«هابيل» ها مزاحم« قابيل» مي شدند
افسانه ء « حقوق بشر» اختراع شد !
مـردم خيال فخر فروشي نداشتند
شيـئي شبـيه سكهء زر اختراع شد
فكر جنايت از سر آدم نمي گذشت
تا اينكه تيغ وتير وسپر اختراع شد
با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد !
اينگونه شدكه مخترع ازخير ما گذشت
اينگونه شدكه حضرت«شر» اختراع شد !
دنيابه كام بود و … حقيقت؟! مورخان !
ما را خبر كنيد؛ اگر اختراع شد !!
و البته باز هم با تشكر از صفحه شعر و ادب جارچي .
دنيا به كام دلتان و لحظه لحظه عمرتان غزل باران باد !
سيامك

Posted by siamak at 1:00 PM

January 20, 2003

سلام
اول اينكه : هفت سنگ جديد منتشر شد كه البته در يكي دو روز اول به علت اشكال سرور استثنائا روي آدرس www.7sang.net قابل دسترسي ست تا ان شاء الله با رفع اشكالات به زودي به همان دات كام برگردد. علي الحساب ببينيد و لذت ببريد و نظر بدهيد ! ( و البته ستون بوسه بي فريادرس من هم يادتون نره !! )
دوم اينكه : اين مثنوي بسيار زيبا را مي توانيد در وبلاگ حميد عزيز ، دوست خوب شاعرم ، بخوانيد . به هيچ وجه از دستش ندهيد !
سوم اينكه : بپردازيم به بحث عشق با سر فصلي جديد !
گمان مي كنم كه اين سوال زياد به گوشتان خورده باشد : سهم زن و مرد ، در زندگي مشترك چقدر است ؟! و احتمالا جوابهايي متنوع كه البته نشانگر نوع نگاه افراد به اين رابطه است . من اين سوال را تغيير كوچكي مي دهم : سهم زن و مرد در رابطه عاشقانه چقدر است ؟!
با نوع نگرش فرهنگي جامعه ما كه اصولا ازدواج را نتيجه عشق يا لااقل در مسير عشق ( براي رسيدن به عشق پس از ازدواج ) مي داند ، به گمانم اين دو سوال و در نتيجه پاسخهاي مربوط به آنها تفاوت چنداني نخواهند كرد . پس كماكان ما دو دسته جواب داريم :
- سهم دو طرف در رابطه مساويست : يعني 50 -50 ! چه در غم چه در شادي چه در تلاش چه در انعطاف و …! در همه مسائل زندگي تساوي حكم فرماست و زن ومرد بايد سهمي برابر را بر دوش بكشند .
- در اين ديدگاه سهم بيشتري به يكي از دو طرف داده مي شود كه البته با وجود مردسالار بودن نسبي جامعه ما ، معمولا طرفي كه سهم بيشتر دارد مرد است . البته اين سهم بيشتر شامل سهمي افزون تر از كار ، درگيري با استرسها و … نيز هست نه فقط مزاياي رياست !
شايد اين مطلب به ذهن برسد كه ما زندگي هاي ناهنجاري داريم كه شبيه مورد دوم هستند ولي طرف غالب فقط در مزايا غالب است نه در زحمات ! به گمان من ، اين دسته در موضوع بحث ما نمي گنجند . موضوع ما اين بود : سهم افراد در رابطه عاشقانه ! چنان رابطه اي آشكارا رابطه اي عاشقانه نيست ! و به گمانم بحث در بديهيات ، اگر نه بي معن ، لااقل بي فايده ست !
اما از دو دسته اي كه ذكر كردم ، دسته اول در يك مطالعه آماري مثلا گزارش گونه ، بي شك بيشترين سهم را به خود اختصاص خواهد داد ! فرض كنيد كه دوربين را برداشته ايد و به وسط مردم دفته ايد و اين سوال را مي پرسيد ! مسلما تصديق خواهيد كرد كه اكثريت پاسخها مربوط به دسته اول است .معتقدين به اين روش بر آنند كه تقسيم وظايف و نيانداختن بخش اعظم زحمات و استرسهاي جسمي و روحي بر دوش يك فرد و در حقيقت استفاده از نيروي مضاعف دو نفر به جاي يك نفر مي تواند به سرعت افزونتري در پيشرفت و حفظ بهتر بنيان خانواده و نزديكي دوجانبه بيشتر بيانجامد و البته بحثي نيست كه اين روش براي زندگي ، به يك زندگي مسالمت آميز مي انجامد و آنوقت اين سوال بسيار جالب و متاسفانه بسيار اسف بار پيش مي آيد كه پس چرا آمار طلاق رو به رشد است ؟! آن هم در جامعه اي كه فرهنگش طلاق را امري مقبول نمي داند و در حقيقت زوجين به راحتي تن به جدايي نمي دهند ودر حقيقت درصد شكستهاي ازدواج در جامعه بسيار بيشتر از آمار طلاق است !
پاسخ به اين سوال خوب ، زياد سخت نيست به شرطي كه منصف باشيم . ما همه مي دانيم كه دروغ گفتن بد است ولي همه دروغ مي گوييم !! اين همان بحث آگاهي و دانايي ست كه پيش از اين بارها مطرح كرده ام . همه ما اين دانايي را داريم كه اين روش لااقل زندگي مسالمت آميزي را مي سازد اما بسياري از ما به اين مساله آگاه نيستيم . يعني اين دانش در ما نهادينه نيست ، چيزي شبيه درسهاي دوره مدرسه كه از آنها هيچ استفاده عملي نمي كنيم و مجموعه معمولا بي مصرفي از دانسته هاي پراكنده است !
اما دسته دوم كمي اميدبخش ترند ! به نظر من دسته دوم لااقل دارند با جريان دانستگي رايج جامعه مخالفت مي كنند ، پس لاجرم اين امر به تفكري وابسته است ! مخالف جريان شنا كردن ، همواره نياز به انرژي و انگيزه است و اين انرژي و انگيزه نيازمند يك هدف و هدف تعيين شده توسط يك تفكر است . حال البته مي شود بحث كرد كه اين انگيزه ، هدف و اصولا مسير تفكر درست است يا نه !
دلايل اين گروه ، كه البته در جامعه ما چنانكه گفتم غالبا با نگاه به مرد بيان مي شود ، جالب توجه است : مرد توان بيشتري براي تحمل فشار روحي و جسمي دارد ، لذا بايد بار بيشتري را بر دوش كشد و از قدرت خود در جهت حفظ بنيان خانواده استفاده كند . واگذاري سهم برابري از مشكلات به زن ، سبب مي شود كه زن از لحاظ جسمي و روحي آزرده شود كه اين خود آزردگي مرد را هم در پي دارد و علاوه بر اين بار هم روي زمين مي ماند .
نگاهي به زندگي افرادي كه از اين روش سود مي برند خيلي نااميد كننده نيست ! لااقل تجربيات پيرامون من نشان مي دهد اگر زن همراه با اين مرد ، از اين لحاظ با مرد خود هماهنگ باشد ، به خصوص زناني كه شاغل نيستند و توان ساختن خانه اي آرام براي مرد را دارند ، در كنار اين مردان زندگي شيرين و آسوده اي را مي گذرانند و البته مرد نيز رضايت كاملي از زندگي دارد چه هم حس رياست او اقناع مي شود و هم چون آثار زحمات خود را مي بيند ، خستگيهايش طعم شيريني مي يابند !
اين روش به خصوص در خانواده هايي كه نگرشي كاملا سنتي دارند ، بسيار كارا ست . به شرطي كه معتقد باشيم كه كارا بودن در چنين امري به معناي رضايت از زندگي و احساس سعادت است ، كه البته خود من ، دقيقا معتقدم كه سعادت و خوشبختي امري نسبي ست كه توسط خود افراد تعريف مي شود و توسط خود آنها نيز قابل سنجش است . لذا احساس رضايت از زندگي معناي ناب خوشبختيست .
×
خوب تا اينجا بحث را باز كرده ام و نگاههاي رايج جامعه را بر شمرده ام . به نظر مي رسد هر گروه دلايلي دارد كه پر بيراه نيست و هر يك نيز آزمونهايي را دال بر پيروزي و شكست از سر گذرانده اند . شما چه فكر مي كنيد ؟! به نظر شما كدام راه ( عاشقانه تر ) است ؟! و يا شايد شما راه سومي داريد ؟!
به اين مسائل اندكي بيانديشيد و حالا كه نظر سنجي وبلاگ هم راه افتاده ، با بحث همراه شويد تا بار آوري بحث بيشتر و گفتگو كاملتر شود .منتظرم!
شاد باشيد و عاشق .
سيامك

Posted by siamak at 5:22 PM

January 18, 2003

سلام
امروز طبق معمول مي خواستم راجع به عشق صحبت كنم و بحث را ادامه بدهم اما به دليلي موضوع را عوض مي كنم و بحث عشق را واگذار مي كنم به پس فردا . اما دليل :
به نظر من شعر ، ناب ترين شكل هنر است . چرا كه بي واسطه است ، يا به عبارت بهتر كمترين واسطه را داراست . در شعر تنها واژه ، رابط احساس و شاعرانگي و در واقع ذات هنر هنرمند ، با مخاطب است . در حاليكه در هنرهاي ديگر ، اين واسطه ها يا چندگانه اند يا اينكه به شكلي مادي تر و چگالتر هستند . در واقع واژه خود مفهوم و ماهيتي اثيري و غير مادي دارد در حاليكه به فرض در نقاشي ابزار شما بوم و رنگ است يا مثلا در مجسمه سازي سنگ و گل و گچ . بنابراين هميشه شعر رابطه سريعتر و عامتري با مخاطب برقرار مي كند هرچند شايد دريافت آثار هنري ديگر به واسطه پيچش بيشتر ، جذابتر باشد .و به گمان من به همين دليل است كه هر گاه در هر هنري غير از شعر به يك تجربه غني از ارتباط حسي مابين هنرمند و مخاطب مي رسيم به آن عنوان شاعرانه مي دهيم : نقاشي شاعرانه ، عكس شاعرانه ، داستان شاعرانه ، … و سينماي شاعرانه !

ديشب در يكي از معدود برنامه هاي هميشه جذاب تلويزيون ، فيلم سينمايي روز هشتم پخش شد . روز هشتم اثريست كه بي شك لايق عنوان شاعرانه است . فيلمي از ژاكو وان دورمل ( Jaco van Dormeal ) كه در عين سادگي ظاهري و به دور از زرق وبرقهاي رايج ، دنيايي متفاوت مي آفريند و مخاطب را در جاذبه بي پايان خود به كشف و شهودي مي رساند كه در كمترين حالت ، تجربه اي زيباست .
اميدوارم دوستان ساكن ايران ، فيلم را ديده باشند و از نقدهاي پاياني آن در برنامه سينما 4 استفاده كرده باشند ( واگر هم نديده ايد توصيه مي كنم روز سه شنبه ساعت 4-4.5 بعداز ظهر حتما ببينيد و لذت ببريد و باز هم اگر نشد نسخه ويديويي اش را كه در ويدئو كلوپها موجود است از دست ندهيد ! دوستان ساكن خارج از كشور هم گمانم مشكل جدي اي براي يافتن فيلمي كه نامزد جايزه گلدن گلاب(Golden Globe) باشد ، نداشته باشند !! ) . اما در طي سطور بعد قصد دارم در مورد برخي نكات فيلم صحبت كنم كه به نظرم جايش در بحثها خالي بود .
جورج ، بيماري مبتلا به سندرم داون است كه با يك اتفاق سر راه هري قرار مي گيرد كه يك تاجر به ظاهر موفق و آموزش دهنده اصول ارتباط با مشتري در يك موسسه به نام بانك آينده است . مي بينيد كه شاعرانگي در همين فصل آشنايي فيلم با شخصيتها كاملا آشكار است . در ادامه در مي يابيم كه هري علي رغم ظاهر موفقش ، دچار ناهنجاريهاي فراوان در زندگي شخصيست : با همسرش مشكل دارد و با كودكانش ، شاد نيست ، استرس دارد و ….اما در همراهي ناگزير هري با جورج ، او به تحولي در شخصيت مي رسد كه نهايتا مشكلاتش را حل مي كند .

سوال مهم اينجاست كه علت اين تحول چيست ؟ در واقع هري نماد عقل مآل انديش است در مقابل احساس مطلقي كه جورج دارد . در واقع سينما گر با انتخاب آگاهانه يك معلول ذهني ، به ما شخصيتي فارغ از از عقل محاسبه گر را ارائه مي كند . اين نگاه به فيلم ، داستان را كاملا شاعرانه و نمادين مي كند . هري محصول زندگي اقتصادي و نظم ماشيني آن است اما جورج ، تنها به احساس و دريافت دروني اش ،تن مي دهد و به همراه آن حركت مي كند . او را هيچ چيزي مجبور نمي كند سر ساعت بلند شود و سر ساعت سر كار برود ، سر ساعت كودكانش را ببيند و سر ساعت زنش را و …! در واقع مي خواهم از اينها به اين نتيجه برسم كه هري به زندگي و همه متعلقاتش عادت كرده است اما جورج نه ! هري معتاد به زندگي ست و در نتيجه لذتهاي ان را درك نمي كند اما جورج با طبيعت چنان آميخته است كه در دامنه تغييرات هميشگي آن ، هر لحظه به كشفي تازه مي رسد و همين باعث مي شود كه نه تنها به زندگي عادت نكند كه هر لحظه در شيريني اش غرق شود . چنان كه حتي در هنگام مرگ خودخاسته اش ، با طعم شكلات مي ميرد ، طعم شيرين شكلات !
اما در هري همين عادت كردن ، حتي به عشق نيز تسري مي يابد و شايد اين نكته لااقل براي من جذابترين بخش داستان باشد . سيب از درون پوكانده هري و زنش ، كه اكنون طرح ظاهري سيب را نيز بر هم ريخته ، محصول همين عادت كردن به عشق است . در كشاكش زندگي ساعت وار هري ، كه با حضور ساعت كامپيوتري او دائما بر آن تاكيد مي شود ، عشق با تمام ماهيت غير منتظره و خرق عادتگرش گم مي شود . پيش از اين هم در بحث عشق گفته ام كه عادت با عشق ناسازگار است و در واقع شايد تنها عادت عشق ، خرق عادت باشد ! و هري زماني نجات مي يابد كه شان ديگر ساخته اجتماعي اش را وا مي نهد و ديوانه وار همراه جورج به آتش بازي اي در روبه روي خانه احساسش دست مي زند ! مي بينيد كه : باز هم يك موقعيت كاملا شاعرانه !
چنان كه بارها گفته ام عشق محتاج اتفاقات روز به روز است براي نو شدن و هري به راهنمايي جورج اين اتفاق را مي آفريند و پاداش خود را دريافت مي كند .

نكته ديگري كه در فيلم بسيار زيباست ، رابطه جورج با تخيلاتش است . بر خلاف هري كه هيچ تخيلي ندارد ، جورج در دنيايي آميخته از تخيل و واقعيت زندگي مي كند . او حتي در مورد بيماري اش هم ، همين گونه نگاهي دارد . هم مي داند كه مونگول است – واقعيت – و هم خود را يكي از زادگان كشور مغولستان فرض مي كند – تخيل – و همين آميختگي را چند بار در كلام و رفتار باز مي نماياند . در واقع جورج با اين آميزش نه به واقعيت متكيست نه به تخيل بلكه به حقيقت دست مي يابد ! و اين همان چيزي ست كه زندگي هري و ميلياردها چون هري فاقد آن است : تخيلي حقيقت بين كه درد علف را حس كند ، با مورچه ها رفاقت كند و از آواي پچپچ گونه جنگل لذت ببرد و …! و همين درك حقيقت به او آموخته است كه در دنيا ، تنها ،شادي اصالت دارد و غم يعني فقدان شادي ، يعني تهي بودن ! به خاطر همين در پس هر غمي ، شادي را پاس مي دارد و به هري هم مي آموزد كه فقط بايد خنديد ! چنانكه هري در صحنه پاياني و چرخش زيباي دوربين ، بر خلاف هميشه در ترافيك چنان نمايانده مي شود كه ديگر استرس ندارد ، عجول نيست ، هي بوق نمي زند و اخم نمي كند كه خندان خندان به كارگرهاي حمل زباله كمك مي كند تا راه زودتر باز شود !
و در آخر شايد تلخ ترين رويكرد فيلم در فضاي شادمان شاعرانه اش ، بداقبالي هاي جورج در يافتن عشق در اين دنياي لعنتي باشد ! جورج به هر لبخندي دل مي بازد غافل از اينكه اين لبخندها مال دنياي هري ست و محصول آدمهايي مثل هري كه به ديگران نحوه جذاب بودن ، لبخند زدن و جلب اعتماد را مي آموزند. لبخندهايي كه از شادي درون بر نمي ايد ، لبخندهايي مرده و مصنوعي و رياكار ! اما جورج اينها را اصولا نمي فهمد و شايد نمي خواهد بفهمد ! بنابراين براي هر لبخندي ارزش قائل است و مجذوب آن مي شود. اما اين لبخندها هر يك به نوعي او را پس مي زنند : يكي به واسطه اينكه او بيمار ذهني ست به او به دروغ مي گويد كه همسر دارد ! و جورج كه حقيقت بين است به او مي گويد كه چشمها ، گوشها و دستهايش چيز ديگري مي گويند ! ديگر يكه به واسطه عينك دودي جورج چشمهايش را نديده است لبخند كاسبكارانه اش را دريغ نمي كند و هديه جورج را مي پذيرد ، اما او هم بعد از اينكه جورج به سادگي عينكش را بر مي دارد ، ترسخورده پا به فرار مي گذارد ! ( خواهش مي كنم به كاركردهاي عينك به عنوان يك پوشش يا نقاب و توجه كنيد تا شاعرانگي و عمق تصوير را پيدا كنيد ! در واقع ، زن تاب ديدن بي نقاب جورج را ندارد و ظاهر براي او بسيار معني دار تر از محتواست ! )
در اين تقابل ها ، جورج قانون اين دنياي بي رحم را مي فهمد اما به آن تن نمي دهد بلكه در مي يابد كه بايد به كسي چون خودش دل ببندد ، كسي كه دروغ در كارش نيست ! لبخندش ، لبخند است و اشكش ، اشك ! كسي كه مثل او ديوانه است كه ديوانه چو ديوانه ببيند …!
اما انگار دنياي ديوانگي هم درجاتي دارد ! دختري كه جورج را در صحنه هاي پاياني همراهي مي كند ، مانند اوست و جورج او را در تخيلاتش ، ملكه اي مغول مي بيند ! اما دختر در صحنه اي بسيار خوش ساخت و تاثير گذار ، مابين جورج و پدر و مادرش ، با ذهنيتي حسابگرانه – چيزي در مايه هاي همان عقل مآل انديش ! – جورج را هرچند با قلبي اندوهناك ، وا مي گذارد و جورج در مي يابد كه ديگر جايي در اين دنياي ديوانه ديوانه ندارد ! دنيايي كه منطق عاشقانه او را درنمي يابد كه او از هر چه حسابگري ، خاليست ! در واقع او يك قديس ، باز آمده به زمين است و زمين جاي خوبي براي او نيست ، پس راهي به جز آسمان براي او باقي نمي ماند ، به سوي آغوش مادر ( خدا ؟! ) .
×
شادماني تان هماره برقرار باد .
سيامك

Posted by siamak at 10:03 AM

January 15, 2003

سلام
اول اينكه : با زحمات بسيار زياد دوست خوبم مهدي عزيز نظر خواهي اين وبلاگ راه افتاد ! من كه خودم هر چي كلنجار رفتم نشد پس كار را سپردم به كاردان ! دستش درد نكند.
حالا كه اين امكان فراهم شده منتظر نظرات و راهنماييها و نقدهايتان هستم . همراهم باشيد.
دوم اينكه : ادامه ترجمه شعر شتابزدگان اثر نزار قباني را از پست قبلي بخوانيد :
8
خرابه اي بر جا نمانده
تا بر فرازش بگرييم !
چگونه يك ملت مي تواند بگريد
وقتي اشكهايش را از او گرفته باشند ؟!
9
از لاس زدنهاي پنهاني اسلو
عقيم بيرون آمديم !
آنها سرزميني را به ما اعانه دادند
كوچكتر از يك دانه گندم !
سرزميني كه بدون آب مي بلعيديمش
مثل قرصهاي آسپرين !
10
پس لز پنجاه سال
اكنون
بر سرزميني ويران اطراق كرده ايم !
بي سرپناه :
چونان سگان ولگرد !
11
پس از پنجاه سال
سرزميني براي سكني نيافته ايم ،
جز سراب !
اين صلح نيست !
صلحي كه چون خنجر بر ما وارد شده ،
عين تجاوز است !
12
شتاب به چه كار مي آيد ؟!
به چه كار مي آيد شتاب ؟!
وقتي كه وجدان عمومي زنده است
- مثل يك فيوز بمب –
تمام امضاهاي اسلو به دانه خردلي نمي ارزد!
13
چگونه خواب ديديم :
صلح سبز را ،
هلال سپيد را ،
درياي آبي و وسعت بادبانها را ،
و ناگهان خود را
در تلي از تپاله يافتيم !!
14
چه كسي بازخواست مي كندشان
درباره سازش بزدلان،
نه صلحي به اقتدار و توانمندي !
چه كسي ؟!
صلح فروش به اقساط !
اجاره به اقساط !
صلح معامله و تجار و سوداگران !
چه كسي بازخواست مي كندشان
درباره صلح مرگ !
آنگاه كه خيابانها را به خفقان كشيدند ،
پرسشها را ترور كردند ،
و پرسشگران را !
15
و ما به خانه بخت رفتيم ،
بي عشق !
با زني كه روزي فرزندانمان را خورده بود ،
و جگرمان را جويده !
او را به ماه عسل برديم ،
نوشيديم و رقصيديم و به ياد آورديم
همه عاشقانه هايي را كه برايمان مانده بود !
اما ، افسوس ،
فرزنداني عقب مانده پس انداختيم :
فرزنداني به شكل وزغ !
و آنگاه
به پياده رويي تنگ تبعيد شديم
بي وطني براي در آغوش كشيدن ،
و بي كودكي !!
16
در عروسي رقص عربي نبود !
غذاي عربي ،
آواز عربي ،
شرم عربي نبود !
و پسران وطن در ميدان عروسي غائب بودند !
17
نيمي از جهيزيه دلار بود !
حلقه هاي الماس ، هم !
دستمزد فروشنده بار ، هم !
كيك عروسي هديه اي از آمريكا بود
و تالار مراسم و گلها و شمعها و موسيقي
همه ( ساخت آمريكا ) بودند !!
18
عروسي تمام شد
فلسطين در عروسي حضور نداشت
اما او تصوير خود را مي ديد
كه از تمام كانالها پخش مي شود !
و اشكهايش را مي ديد
كه امواج اقيانوسها را در مي نوردد :
به سوي شيكاگو ، جرسي ، ميامي !
چونان پرنده اي قصابي شده
مي گريست كه :
اين عروسي
عروسي من نيست !
اين لباس
لباس من نيست !
اين شرم
شرم من نيست !
هرگز …آمريكا !
هرگز …آمريكا !
هرگز ….

كاش هيچگاه صورتي سرخ از سيلي ستم نباشد .
سيامك

Posted by siamak at 4:17 PM

January 13, 2003

سلام
اول اينكه ، دوستان مي گويند : رفيقت راست گفته ؟!! از همين جا اعلام مي كنم ، كلا خالي بسته !! عرض كرده بودم كه صرفا محض خنده ! :-)))))))
دوم اينكه :
ترجمه شعري از نزار قباني را تقديمتان مي كنم . در ( داستان من و شعر ) نزار قباني خوانده بودم كه :
شعر من با عنوان ( يادداشتهايي بر شكست نامه ) بيانيه اي بود شامل رد و معاوضه من . چگونه اين شعر پديد آمد و از كجا آمد ؟ الان جزئيات اين تولد سخت يادم نيست .آن چه به يادم مي آيد اين است كه اوراق كاغذ هايم و ملافه هايم غرق خون بود و شيشه هاي سرم كه به بازويم وصل شده بود كفاف خون هدر رفته را نمي كرد .شعر مزبور را در حالت مرض و هذيان كه انگشتانم در اختيارم نبود سرودم . از اين رو به صورت جريان متناوب و بي واسطه برق – كه به فشار قوي شبيه بود ! – در آمد !
و راستش را بخواهيد گمان كردم كه نزار به اغراقي شاعرانه دست زده است ! چه از شاعري احساس گرا و عاشق مسلك چون نزار ،راستش را بخواهيد خيلي انتظار شعري اينگونه را نداشتم . اما اخيرا خواندن چند شعر از او شكه ام كرد . شعرهايي كه به قول خودش نه از لحاظ درون مايه و نه از لحاظ شكل و فرم به هيچ يك از كارهاي عاشقانه اش نمي ماند ! به نظر من ، اين شعرها زيبايي وحشي خاصي دارند . سروده هايي خون آلود كه بنياد رخوت زده جهان عرب را با تيشه كلمات در هم مي ريزد و پر بيراه نيست كه اعراب از يان دست اشعار اين گونه بر آشفتند . اما نزار چون هميشه شاعري اش ، مردم را ديد و براي مردم گفت تا هم عاشقانه هايش ورد زبان مردم باشد و هم شكست نامه هايش !
شعري كه در پي مي آيد 8 بند اول از شعري 15 بندي ست كه در سال 1995 سروده و در نشريه الحيات به چاپ رسيد .در حقيقت مي توان اين شعر را از اسلاف شعر يادداشتهايي… دانست كه در سال 1967 سروده شده بود . ترجمه من از روي برگردان انگليسي اين شعر انجام شده است . در ضمن ان شا، الله ادامه آن را پس فردا برايتان مي نويسم .
1
آخرين ديوارهاي شرم فرو ريخت
و ما شادمانه رقصيديم
خوشبخت شده بوديم با امضاي صلح بزدلان !
ديگر چيزي براي ترس نبود
و براي شرم .
رگهاي غيرت ما خشكيده بودند !
2
سقوط كرد
- براي پانزدهمين بار –
بكارتمان !
بي هيچ تكانشي ، اشكي ،
يا ترسي از لكه هاي خون !
ما به عصر شتاب پا گذاشتيم
ايستاده در صف ،
چون گوسفندان بر آستانه قتلگاه !
دويديم و …
نفس نفس زديم و …
پيشي گرفتيم
براي بوسه زدن بر چكمه هاي قاتلان !
3
پنجاه سال
كودكانمان را گرسنگي دادند
و در پايان قحطسال
به سويمان پيازي پرت كردند !
4
قرناطه سقوط كرد
- براي پانزدهمين بار –
از دستان عرب !
تاريخ از دستان عرب فرو افتاد
ستونهاي روح شكست
وشاخساران قبيله !
سويل سقوط كرد
انطاكيه
آمورياه
هيتين
سقوط كردند
بي هيچ جنگي !
مريم به چنگ سربازان افتاد
و مردي نبود كه نماد بهشت را نجات دهد
و مردانگي نبود … !
5
آخرين علائق مان سقوط كردند
در دستان رومي ها !
پس از چه دفاع مي كرديم ؟!
حتي كنيزكي يكدانه ، در قصرمان نماند
براي دم كردن قهوه …يا همخوابگي !!
پس از چه دفاع مي كرديم ؟!
6
چيزي در دستان مان نماند
از اندلس يكدانه اي كه مال ما بود ،
درها را ربودند
ديوارها را ،
همسران و كودكمان را ،
زيتون و نفت را ،
خيابانها و سنگها را !
ربودند
عيسي بن مريم را
در حاليكه داشت شير مي مكيد !
ربودند
از خاطراتمان
ليمو را
زردآلو و نعنا را ،
و مناره هاي مساجد را !
7
برايمان به تنها ،
يك قوطي ساردين به جا گذاشتند :
به نام ( گازا ) !
استخواني خشك : به نام ( جريچو ) !
مسافرخانه اي : به نام فلسطين ،
بي سقف ، بي ستون !!
برايمان بدني به جا گذاشتند
بي استخوان !
دستاني
بدون انگشت !

( ادامه دارد )
سيامك

Posted by siamak at 7:52 PM

January 11, 2003

سلام
عرض شود كه امروز مي خواستم شعري از نزار قباني را برايتان بگذارم كه فعلا آن را موكول كرده ام به دفعه بعد تا امروز يك كم با همديگر بخنديم !!
دوست مهربان و همشهري شاعرم حسين تقليلي عزيز كه پيش از اين شعر زيباي يلدا را از او خوانديد ، يك فقره شعر در حق ما كارسازي كرده – به قول مرحوم اخوان ! – كه خواندنش خالي از لطف نيست !
فقط هندوانه هاي درشت حسين عزيز را بگذاريد به حساب ضرورت قافيه و رديف !! و الا شاعر حرفهايش را در بيتهاي فرد ، حسابي زده است !!نكته ديگر اينكه اين شعر همين ديروز در حد فاصل بين دو نيمه مسابقه فوتبال و وسط كركري براي من خوانده شد !!

چقدر شيرين وجذابي ! سيامك جان ، سيامك جان !
نه آرامي ، نه بي تابي ! سيامك جان ، سيامك جان !

گه و بيگاه در شيفتي ! ( عجب صبري ) ، سيا ، داري !!
نه بيداري ، نه مي خوابي ! سيامك جان ، سيامك جان !

دلي پر غصه و چشمي خمار آلود داري ، مرد !
ولي همواره مي تابي !! سيامك جان ، سيامك جان !

خدا قوت سوسول من !! خدا قوت غزل سالار !!
عزيزم ! لامپ مهتابي !! سيامك جان ، سيامك جان !

( دمت گرم و سرت خوش باد ! ) هر جايي كه مي پلكي :
اگر قرمز ، اگر آبي !! سيامك جان ، سيامك جان !

عزيز شوخ و جذابم ! اگر چه دوره سختي ست ،
نپيچي نسخه قلابي !! سيامك جان ، سيامك جان !

الهي قسمتم باشد ، برقصم در عروسي –
- تو با يك ترك چشم آبي !! سيامك جان ، سيامك جان !

:-)))))))))))))))
پي نوشت :
اول اينكه : كسي اينجا مي دونه چه جوري ميشه يك ترك چشم آبي پيدا كرد ؟!! به خاطر خودم نمي گم ها ! فقط به خاطر اينكه آرزوي اين رفيق ما بر آورده شه !!
دوم اينكه : ياد نصرت رحماني افتادم و يكي از شاهكارهايش :
ليلي !
با من بودن خوب است !
من مي سرايمت !!

رودسار شادي تان هماره روان !
سيامك

Posted by siamak at 1:52 PM

January 9, 2003

سلام
اول اينكه : فلشهاي اين آدرس را ببينيد ! جدا زيبا هستند.
دوم اينكه : هفت سنگ شماره پنجم را كه داغ داغ است از كف ندهيد . به بوسه بي فريادرس هم يك سري بزنيد و در صورت تمايل نظرتان را بنويسيد.راستي فلاش زيباي هفت سنگ را هم از دست ندهيد.خلاصه گشتي بزنيد در اين دنياي جواني !
سوم اينكه : اين غزل تقديم شما …

آدم نا فرم !

هم كفش و هم كلاه من از فرم خارج است !
شلوار راه راه من از فرم خارج است !!

بي بي دل به حكم غزل بوسه اي بده
حتي اگر كه شاه من از فرم خارج است !

بي تخت و تاج ماندن من بي دليل نيست :
تقدير روسياه من از فرم خارج است !

سرباز هاي واژه اگر فتح مي كنند
آرايش سپاه من از فرم خارج است !…

شعر است شاهدم به صداقت ، عزيز من !
شايد كه اين گواه من از فرم خارج است –

اما تو در قضاوت خود بي طرف… نمان !
حالا كه دادگاه من از فرم خارج است :

پاپوش بي ستارگي ام بس نبود ، باز
گفتند ماه …ماه من از فرم خارج است !!

من با ترانه آه كشيدم جگرخراش
قهقاه شان كه آه من از فرم خارج است !!

خون از گلوي مثنوي ام زد شتك ، ولي
گفتند قتلگاه من از فرم خارج است !…

آري ! خلاصه اينكه مرا سنگ مي زنند
زيرا كه اشتباه من از فرم خارج است

اين اشتباه سرخ چه بوده ؟!…چه گويمت ؟!
شايد فقط نگاه من از فرم خارج است :

آخر ، جواب مسئله را عشق ديده ام
اين ديد عشق خواه من از فرم خارج است !
×
مي دانم انتهاي غزل ، دار من به پا ست !
از ديدتان گناه من از فرم خارج است

پس اعتراف متهم سيب و بوسه را –
- انشا، كنيد : …راه من از فرم خارج است !!

نصيبتان از دنيا سبد سبد غزل !
سيامك

Posted by siamak at 9:28 AM

January 7, 2003

سلام
امروز در مورد يكي از كتابهاي پر سر وصداي اخير صحبت مي كنم بنابراين آن چه در پي خواهد آمد يك معرفي نيست بلكه بيشتر يك نگاه خواهد بود .نگاهي گذرا به زواياي شايد پنهان مانده يك اثر و البته صرفا در حد اشاره تا از اطاله كلام پرهيز شود .
( چراغها را من خاموش مي كنم ) نوشته زويا پيرزاد كتابي ست كه طي چند ماه گذشته هم جايزهاي ربود و هم نقدهاي تحسين آميز زيادي بر آن نوشته شد .و البته پيش از آغاز بحث اشاره كنم كه در بين نقدهايي كه از اين كتاب خوانده ام به نظرم بهتريش – لااقل در دنياي آنلاين – نوشته آقاي جعفر مدرس صادقي ست . به واسطه آن چه گفتم و همچنين از آنجا كه احتمالا همه كساني كه به كتابخواني و رمان علاقه مندند تا به حال اين كتاب را خوانده اند يا لااقل با فضاي آن آشنايند ، از خلاصه داستان مي گذرم و به اين سوال مي پردازم كه چرا اين كتاب اين قدر مورد توجه قرار گرفته است ؟

راستش را بخواهيد اين نكته براي خود من هم عجيب است ! البته نه براي اين كه اين كتاب ارزش اين توجه را ندارد بلكه به اين دليل ساده كه جو روشنفكرنما و اهل بزك دوزكهاي ( ايسم ) آلود ادبيات ايران چنين اثر ساده – البته به ظاهر ساده – و بي پيرايه اي را مورد توجه قرار داده است .
هميشه عقيده ام بر اين بوده است كه يك هنرمند پيش از هر چيزي بايد به ياد داشته باشد كه در چه شاخه اي از هنر فعاليت مي كند ! اين نكته بديهي در بسياري از اوقات كاملا فراموش مي شود و ناگهان مي بيني كه يك شاعر تبديل به يك نقاش مي شود ، يك داستان نويس يك شاعر از آب در مي آيد و …!بحثي نيست كه تلفيق مناسب تكنيكهاي هنرهاي مختلف وقتي در خدمت هنر محوري باشد به زيبايي و رسايي اثر مي افزايد اما متاسفانه در بسياري از موارد محوريت هنر اصلي از بين مي رود . در بسياري از نمونه هاي حال حاضر ادبيات داستاني ايران به خصوص در داستانهاي كوتاه ، مشاهده مي شود كه نويسنده از ياد برده است كه او يك داستان نويس است ! در حقيقت ، داستان و خط سير داستاني و خصوصيات داستان نظير پيرنگ ، تعليق و … فداي شاعرانه سخن گفتن و گاهي صدور بيانيه هاي هنري ، سياسي ، اجتماعي و… مي شود ! و به نظر من اولين شاهكار پيرزاد در اين فضاي تب آلوده همين است كه يادش نمي رود كه داستان سراست و بايد بلد باشد كه داستان بگويد و خواننده را به همراه بكشد .
شخصيتهاي چندبعدي و زنده رمان ، خطي بودن سير داستان ، طنز پنهان و هوشمندانه كه به كمك داستان مي آيد و از يكنواخت شدن آن جلوگيري مي كند ، همه وهمه به جذابيت داستان مي انجامد . نمي توانم از ذكر اين نكته چشم پوشي كنم كه همه اين صفات به علاوه فضاي جغرافيايي اثر لااقل براي من به شدت يادآور داستانهاي اسماعيل فصيح است .
اما يك نكته اين داستان را از داستانهاي فصيح جدا مي كند :
اين داستان برعكس بسياري از داستانهاي فصيح – به جز معدودي مثل تشت خون و …- به هيچوجه داستان ساده اي نيست !
علي رغم نظر بسياري از منتقديني كه نظرشان را راجع به اين كتاب خوانده ام ، اين كتاب به لحاظ چند لايه بودنش در زمره داستانهاي كاملا رئال و به قولي سرراست طبقه بندي نمي شود .
به نظر من بسياري از صحنه هاي اين كتاب علي رغم كاركرد رئال داراي بار نمادين و شاعرانه نيز هستند . مهمترين و برجسته ترين مثال ، حمله ملخهاست كه البته نسبتا به آن در نقدها پرداخته شده است . يا مثلا افسانه زيبايي كه در مورد بيد گفته مي شود و بعد ارجاعات پياپي به بيد و احوالاتش كه هم معناي عيني دارد وهم در شكل نمادينش در قالب افسانه معنايي دروني تر مي يابد و مثالهايي از اين دست .
چخوف جمله اي به اين مضمون دارد كه : اگر در يكي از صحنه هاي نمايشم ، يك تفنگ روي ديوار قرار بدهم ، مطمئن باشيد در يكي از صحنه ها اين تفنگ شليك خواهد شد !
اين نكته در اثر پيرزاد به خوبي رعايت شده است و هر نكته به ظاهر بي اهميتي ، در چند صفحه و يا حتي چند فصل بعد با يك تداعي ظريف كاركردي مناسب پيدا مي كند .
اتفاقا يكي ديگر از نكات برجسته اثر همين تداعي هاي پي در پي است . اين تداعي ها گاه بار طنز دارند : مثل گم شدن سرباز شطرنج آرتوش كه كلاريس پيدا مي كند و سر جايش مي گذارد و اشاره به آن در چند صفحه بعد كه وقتي آرتوش علي رغم ميل كلاريس مشغول به بازي مي شود ، كلاريس غر مي زند كه : كاش انداخته بودمش در سطل آشغال !
گاهي اين تداعي روانكاوانه است و مي خواهد به تغييرات يك شخصيت اشاره كند چنانكه كلاريس جايي مي گويد :لعنت به اين شهر با همه قورباغه ها و مارمولكها و مارهاي آبي زنده و مرده اش !
و بعد در صحنه اي ديگر در چند فصل بعد ، چنين توصيف مي كند كه : همه جا ساكت بود و فقط گاهي صداي جيرجيرك ها و قورباغه ها مي امد . دور و بر را نگاه كردم و فكر كردم كه اين شهر گرم و ساكت و سبز را دوست دارم .
و اين تداعي و اتضاد ضمني اش ، خواننده را به فكر مي اندازد كه چرا ؟ و پاسخ چيزي جز تغييرات روحي كلاريس به واسطه درگيريهاي عاطفي اش نيست .
و اين تداعي ها گاه بار شاعرانه و نوستالژيك دارند : مثل صحنه پرواز پروانه ها در انتهاي داستان و تداعي هجوم ملخها و يادآوري اميل براي كلاريس .
از اين دست تداعي ها در اثر فراوان است كه هرچند گاه نامحسوس است و حتي شايد خواننده آن را در نيابد اما اثر ناخودآگاه خود را بر او مي گذارد و در نتيجه ايجاد جاذبه ، فضايي واقعي و البته حس همذات پنداري مناسب مي كند .

به نظر من داستان سه نقطه اوج شاعرانه – شاعرانگي بي تكلف - دارد : يكي افسانه زيباي كه راجع بهبيد گفته مي شود ، دوم سخنراني پيرزن ارمني راجع به فاجعه 24 آوريل و سوم فصل درخشان هجوم ملخها با آن شيوه مهاجرت كه اميل توصيف مي كند و همچنين توصيفهاي زيباي نويسنده از وضعيت محيط و حالات روحي كلاريس .
نكته درخشان ديگر در داستان ، پردازش عالي و دروني شخصيتهاست . بعد از تمام شدن داستان ، شما همه شخصيتها را به خوبي مي شناسيد و انگار با آنها زندگي كرده ايد . حتي اين شناخت چنان دقيق است كه در فصول پاياني شما مي توانيد عكس العملهاي آنها را در قبال استرسها حدس بزنيد !
و نكته پاياني اين كه رمان زيباي پيرزاد ، تنها رماني براي وقت گذراني نيست . رمان ساده اي كه تنها هدفش سرگرم كردن باشد . به نظر من نگاه نويسنده به عمق انسان و سعي در تحليل انگيزه ها و كنش هاي او و همچنين شاعرانگي زيبايي كه در چند نما نمود برجسته اي دارد ، از اين رمان، اثري در خور تامل و تفكر ساخته است كه فارغ از جنجالهاي روشنفكر نمايانه به داستان و داستان سرايي مي انديشد.
سيامك

Posted by siamak at 11:07 AM

January 5, 2003

سلام
اول اينكه پوزش به خاطر تاخير! اين يكي دو روزه سرم خيلي شلوغ بود . ديشب هم تا خواستم مطلب جديدي بفرستم ، اكانتم حسابي قاطي پاطي شد !! اين شد كه امروز در خدمتم .
دوم اينكه وبلاگ جلال و ماجراي جنتلمن شدنش را بخوانيد كه حسابي مي چسبد .
سوم اينكه در وبلاگ حميد هم مي توانيد شوخي مرا بر و بچه هاي هفت سنگ ببينيد ، بد نيست !
و چهارم اينكه :
برگرديم به بحث عشق !
گفته بودم كه يكي از اصول مهم در رابطه عاشقانه ، استقلال رابطه است و اين استقلال مي تواند توسط عوامل نفوذگر مورد هجوم قرار گرفته و رابطه را مخدوش كند .از اين عوامل به دخالتهاي آشكار افراد نسبتا دور ( در و همسايه !! ) و افراد نزديكتر مانند پدر و مادر اشاره كردم و حالا ادامه بحث :
در آغاز به نكته اي كه از بحث دفعه پيش جا ماند اشاره مي كنم . در مورد نفوذهاي مداخله جويانه پدر و مادر در رابطه هاي عاشقانه فرزندانشان ، من به والدين كاري ندارم ! اصلا هم قصدم اين نيست كه بگويم كه آنها نبايد اين كارها را بكنند !چه ، با حرف من و شما اين رويه اصلاح نمي شود ! اين امر ، امري فرهنگي و دروني شده است ، حتي در خود ما – چنان كه گفتم ! .
هميشه بر اين باورم كه در همه جوانب زندگي ، انسان عنصري مستقل و داراي اراده اي غير وابسته است . درست است كه شرايط پيرامون ما مي توانند اوضاع را راحت تر يا سخت تر كنند اما هيچگاه مانعي صد در صد يا پيش برنده اي تمام و كمال نيستند . در عشق و رابطه عاشقانه نيز چنين است . انرژي فعال عشق و دستادستي دو نيروي جوان ، نه كوهي را بايد برابر خود ببيند نه سدي را ! اعتقاد به اينكه عشق تنها راه است و باور به اينكه در عشق ، ترديد وجود ندارد و هر آن چه هست يقين كامل است تمام چيزهاييست كه مي تواند ما را از اين ورطه بجهاند .
باز هم متاسفانه اين امر از سوي هر دو طرف – هم خانواده و هم فرزند - به عنوان بي احترامي به بزرگتر ، نمك ناشناسي و … تلقي مي شود ! حال آنكه بايد اين را درك كرد كه اصولا مقوله عشق و ارتباط مهرمندانه با خانواده ، دو چيز كاملا جداي از همند . من فكر مي كنم كه عشق سيب است و رابطه مهرمندانه با پدر و مادر ، پرتقال ! مقايسه اين دو و جمع و كم كردنشان امري غير منطقي ست چرا كه اصولا جنسيتي متفاوت دارند . معمولا اين اختلاط مباحث و عواطف زماني پيش مي آيد كه رابطه ها از مجراي نرمال خود خارج مي شوند . مثلا وقتي كه والدين از ياد مي برند كه يكي از اركان تربيت فرزند ، آموزش استقلال و خوداتكايي به اوست . در حقيقت مهرورزي زياده از حد و بيمارگونه ،فرديت فرزند و در نتيجه هستي او را بر باد مي دهد و در نتيجه او موجودي همواره متكي به خانواده مي ماند كه باز هم متاسفانه بعضي وقتها با واژه هايي مثل ( بچه عاطفي ) ، ( خانواده دوست ) ، ( سر به راه ) و امثال اينها تقديس هم مي شود !! و آنگاه كه نيرويي مانند عشق كه سرشار از هستي و حيات است ، با هديه كردن آزادي و استقلال مي خواهد اين كودك ( هميشه كودك ) سر به راه را از دامان خانواده بدزدد (!) ماجرا به يك رقابت تخريب گر تبديل مي شود ، يك جنگ تمام عيار ! و در اين جنگ پيشاپيش معلوم است كه قرباني هميشگي شادي خواهد بود !
خوب ! در اين مورد بيش از اين بحث را كش نمي دهم چون فكر مي كنم با جوانب و تبعات آن كمابيش همه ما آشنا هستيم .
اما عوامل نفوذگر گاه حتي مي توانند بسيار پنهان تر هم باشند . مثلا اين قصه تكراري را بشنويد :
يك زوج جوان عاشق پيشه ، با كلي اميد و آرزو و البته عشق زندگي را مي آغازند . بعد از مدتي اين جمع دو نفره به بركت حضور كودكي ، شادمانه تر مي شود . مادر ، مهرمندي تازه اي را تجربه مي كند كه آميزه اي از حس تملك ، آفرينش و پروردن است . پدر نيز مجموعه اي از همين ها علاوه بر احساس مسئوليتي شيرين براي ساختن فرداي مادي كودك .( از ياد نبريم كه در جامعه ايراني هنوز پدر ركن تامين كننده اقتصادي خانواده است .) تلاشي دو جانبه مي آغازد كه دفش ، كودك و سعادت اوست . پدر ساعات كاري اش را مي افزايد ، در پروژه هاي بزرگتر غرق مي شود ، شبها ديرتر مي آيد ، يادش مي رود امروز سالگرد ازدواجشان است چون هزار جور كار روي سرش ريخته ، يادش مي رود كه زن از چه رنگي خوشش مي آمده و … . مادر همه هوش و حواسش به كودك است و نيازهايش ، در نتيجه گاهي غذا سر مي رود ! گاهي يادش مي رود كه مرد چه عطري را دوست دارد ، گاهي فراموش مي كند كه چشمهاي خسته مرد نياز به نگاهي مهربان دارد چون كودكشان بيمار است و…. باقي ماجرا را خودتان بنويسيد !!
بعضي وقتها ، و متاسفانه باز هم بايد بگويم خيلي وقتها ، ماجرا چيزي در همين مايه هاست ! يك جدايي تدريجي در عواطف ، به بهانه مهرورزي به كودك رخ مي دهد ! بي شك اينجا هم يك اختلاط بي مئرد در عئاطف روي داده است : همان حكايت جمع وكم كردن چيزهاي نا متجانس ! اما اينجا روند نفوذ خيلي مخفي تر است و البته كماكان آميخته با واژه هاي تقديس كننده : پدر مسؤوليت شناس ، مادر فداكار و …! فارغ از اينكه اين روند نه تنها رابطه پدر و مادر را تخريب مي كند بلكه به تبع آن آينده كودك را نيز در مخاطره قرار خواهد داد .
نبايد از ياد برد كه ما پيش از آنكه پدر و مادر باشيم ، زن وشوهر بوده ايم و عاشق ! با ورود كودك هيچ چيز تغيير نكرده است . ما باز هم به مكاشفه و گفتگو و زايش عشق محتاجيم و عشق هيچ بهانه اي را براي ركود و سستي نمي پذيرد ! معناي پدر و مادر بودن ، فراموشي همسر نيست ! نگراني بيش از حد براي كودك نه تنها به همان عدم استقلالي كه در بالا به آن اشاره كردم – براي كودك – منجر مي شود كه رابطه عاشقان آغازين قصه را هم مورد هجوم قرار مي دهد ! چه آنها همريگر را از ياد مي برند . من فكر مي كنم هيچ اشكالي ندارد بعضي وقتها كودك را بسپاريم به يك پرستار مورد اطمينان يا مثلا مادر بزرگ و پدر بزرگ و همراه همسر ، نه براي تجديد خاطرات گذشته ، كه براي تجربه آن چيزي كه امروز در درونمان نفس مي كشد ، به يك مسافرت كوتاه درون شهري ( مثلا يك ناهار در يك رستوران دنج ) يا برون شهري برويم .
از ياد نبريم كه خاطره ، يعني گذشته و گذشته يعني آن چيزي كه امروز نيست و چنگ زدن به آن تنها ياد آوري حسرت باريست كه حلوا حلوايش ، هيچگاه دهان را شيرين نمي كند !و عشق ربطي به خاطره و گذشته ندارد ! عشق يعني همين الان ، همين ثانيه ! يعني نفس كشيدن در حال !
شاديتان مستدام .
سيامك

Posted by siamak at 9:41 AM

January 1, 2003

سلام
اول اينكه معذرت به خاطر يك روز تاخير !
دوم اينكه :

كارلوس درموند د آندراده را با نشريه گلستانه شناختم . شعرهاي تصويرگرا و در عين حال ساده او به دلم نشست . چند شعر ديگر از او را به انگليسي خواندم و ديدم كه مانند بسياري از شاعران مورد علاقه ام ، شاعري چند بعديست ! عاشقانه هايي پر شور در كنار شعرهاي اجتماعي آتشين !! شعرهايي كه تماميت بشر را مخاطب قرار مي دهند .امروز شعري عاشقانه از او را برايتان انتخاب و ترجمه كرده ام كه در آن شاعر خيال معشوق از دست داده اش را مخاطب قرار مي دهد .شعري لطيف كه عشق و مرگ مولفه هاي اصلي آن هستند :
خيال عشق Apparition of love
كارلوس درموند د آندراده Carlos Drummond de Andrade

روح دوست داشتني !
چرا به ديدارم آمده اي ؟!
چنانكه پيش از اين بدن هامان به ديدار هم مي آمدند !
در كشاكش نوازشهايي محال
روشنايت پوستم را نمناك مي كند .
هرگز كسي به بوسه اي از چهره اي ناپيدا نرسيده
اما تو پا مي فشاري ، دلپذير !

صدايت را مي شنوم
همان صدا
همان لحن
همان هجاهاي روشن !
همان نفسهاي عميف اشتياق به فنايي در لذت !

پس از واپسين آسودن از عشق
حس كردم نامت را مي شنوم !
تنها بخشت كه فنايي نيافته است و
هنوز وجود دارد ،
نوايي ناب !

… من در آغوش گرفته ام چه را ؟!
حجمي هوا
كه تو در آن حلول كرده اي !
مي بوسم ،
مي بوسم هيچ را ،
خستگي ناپذير !!


محبوبم بودن را از هم پاشيد
تو چرا باز مي گردي ؟!
آيا به سان حقيقتت موهومي ؟!!

… ديگر توان گفتنم نيست :
خواه اكنون سايه باشي ،
خواه از دير باز سايه بودي و
قصه مان افسانه اي از كتابي كهن
كه دردناكانه رازش گشوده شد !

آيا روزي تن حقيقي ات را درخواهم يافت ؟
آن سان كه امروز
دريافته ام چگونه در بر بگيرم
مه را !
چونان ايده آل افلاطوني ،
دورادور !!

آرزو آيا تاب مي آرد تو را ؟!
تو را كه ديگر عزيزي غايبي
كه نرم نرمك
مي آزاريم !

گمان نمي بردم ، هرگز ،
كه مرگ سوگي چنان روزهاي آغازين خواهد داشت ،
اما روزها
با بوسه هايي از آتش و يخ
داغمان را تازه مي كنند !
ديدار آتشينت تسلايم مي دهد
ديدار آتشينت ويرانم مي كند
ديدارت
به زحمت
صدقه اي بخور و نمير است !!

عاشقانگي تان مستدام .
سيامك .

Posted by siamak at 11:19 AM