سلام
اول اينكه : ممنون از لطف همه دوستان و مهرباني دريايي شان !
دوم اينكه : امروز مي خواهم راجع به يك كتاب صحبت كنم .
از ولاديمير ناباكوف (Vladimir Nabokov ) پيش از اين ( اختراع والس ) را برايتان معرفي كردم . اما هر چه پيش مي رود و هر چه از او بيشتر مي خوانم بيشتر جذبش مي شوم . ( ماري ) را ديگربار گير آورده ام و مفصلا در مطلبي ديگر راجع به آن خواهم نوشت كه عاشقانه اي استثنايي ست . لوليتا كه كوبريك فيلمي مشهور بر اساس آن به همين
نام ساخته است كه ديگر نيازي به تعريف ندارد .اخيرا كتابي ديگر از اين نويسنده روس كه در فرانسه زيست ، خوانده ام كه به نظرم برگي درخشان از ادبيات معاصر است . و البته هنوز متعجبم كه نويسنده اي چون او چرا اين قدر در ميان كتابخوانان ما غريبه است و نهايتا شايد طرفداران سينما ، فيلم لوليتا را ديده باشند و تازه آنها هم نمي دانند كه خالق داستان آن ، نابوكوف است !!
( زندگي واقعي سباستين نايت ) اثريست كه يك اثر نابوكوفي به تمام معناست . در اين اثر شما تقريبا تمام خصوصيات نابوكوف را به روشني مي بينيد .شايد اولين نكته طرح روي جلد باشد !! اسب شطرنجي كه رويش پروانه اي نشسته است !! (البته اين طرح گويا كار يك طراح داخلي به نام ژيلا اسماعيليان است كه بسيار هوشمندانه است )
داستان طرحي بديع دارد . برادر ناتني نويسنده اي مشهور به نام سباستين نايت ( Knight شواليه ، مهره اسب شطرنج !) ، كه به سبب بيماري جوانمرگ شده است و آثارش ساختارهايي نوجو و تحسين شده دارند ، شروع مي كند به نوشتن بيوگرافي برادر مشهور و نويسنده اش . او كه خود را در طول (و) ناميده مي شود به اين منظور در يك كلاس نويسندگي ثبت نام مي كند و اصول را مي آموزد و سپس با كشف و شهود هاي مادي و معنوي به شناختن جنبه هاي پنهان زندگي سباستين را نائل مي آيد . انگيزه او علاوه بر اينكه به عنوان يك برادر دور مانده از شخصيت برادر ديگر به نوعي كنجكاوي ست ، پاسخ دادن به زندگي نامه اي نوشته وكيل برادرش در كارهاي انتشاراتي ست كه به نظر او سرشار از دروغ و بيراهه رفتن و تخيل است .
مي بينيد كه اين طرح كلي به خودي خود ساختاري نو دارد . لااقل من در بين رمانهايي كه خوانده ام به اين گونه طرحي بر نخورده ام . نويسنده چنان شما را در گير مي كند كه احساس مي كنيد سباستين نايت واقعا وجود داشته است ! ساختار نوشته دقيقا يك زندگي نامه است با اين تفاوت كه نويسنده ( و ) روند كشف و شهود خود را نيز بيان مي كند. جالب
اينجاست كه (و) ، سباستين را از خلال آثارش ، رد يابي مي كند و تلاش دارد وضعيتهاي روحي او را و همچنين سير ادبي و شخصيتي او را در سطح زيرين رمانهايش پي گيرد . و در به اين سبب در طي اين رمان ما با چند رمان ديگر هم به شكل فشرده آشنا مي شويم كه عملا وجود خارجي ندارند ولي انصافا هر يك مي توانند شاهكاري باشند !! طرح تمامي اين قصه ها به شدت نوجو ، تكان دهنده و زيباست و گاهي فكر مي كنم اگر خود نابوكوف اينها را هم مي نوشت چه مي شد !!
جالب اينجاست كه نابوكوف در مقدمه كتاب اختراع والس مي گويد كه از اين كار ، يعني تحليل شخصيت نويسنده در اثرش ، خوشش نمي آيد و آن را كاري عبث و خنده دار و بي ارزش مي داند ! اما ( و) گويا با ( ولاديمير ) خيلي همعقيده نيست !!
غير از اين طرح جسورانه ، طنز ديوانه وار نابوكوف ، چاشني هميشگي آثارش ، در اين اثر نيز نمود دارد كه البته هم طنزي نتيجه جناس سازيهاي مورد علاقه نابوكوف است – كه البته در ترجمه شايد كمرنگ شود – و هم طنزهاي موقعيت است .
يكي از خصوصيات منحصر اين اثر ، لااقل در بين 4 اثري كه از نابوكوف خوانده ام ، لحن اديبانه تر اين رمان است . درست است كه ( ماري ) شايد شاعرانه ترين اثر نابوكوف باشد ، اما از لحاظ بياني ساده و روان است ، حال آنكه كتاب مورد بحث ، شايد به دليل اينكه مي خواهد فضاسازي از اثر نويسنده اي ناشي داشته باشد ، گاهي بسيار فخيم مي شود ! نويسنده اي كه در واقع نويسنده نبوده و يك رسالت خودخواسته او را به اين كار واداشته است و اين دقت نظر نابوكوف را در ريز تزين مسائل نشان مي دهد .
مولفه ديگر كه در تمام آثار نابوكوف وجود دارد اين است كه هرچند نوشته هاي كاملا جذاب و سرگرم كننده است ، مشخصا تنها براي سرگرمي نمي نويسد . به عبارت ديگر داستانهاي او كاملا چند لايه است . به عبارت ديگر او به هر خواننده اي چيزي عرضه مي كند ! مثلا نياز به دقت زيادي ندارد تا جملاتي چنين بديع را در اين كتاب بيابيد كه فارغ از داستان ، به تنهايي دنيايي معنا و زيبايي دارند : جايي كه ( و) در مورد برادرش و دنياي عاشقانه اش مي گويد كه :
… او بدش نمي آمد كه به سيب گناه گازي بزند ، چون سواي لغزشهاي اجتماعي و رفتاري ، قضيه گناه برايش بي اهميت بود . اما از ژله سيبي كه برايش تبليغ كنند . جار بزنند هم بيزار بود !
و مثال هاي بسياري از اين دست .
اما جذابترين نكته آثار نابوكوف كه علي الخصوص در اين اثر حضوري محوري دارد ، چفت بودن كامل همه اجزاست . هيچ چيز در داستان نابوكوف ، رها و به خود نيست ، كوچكترين حادثه اي ، جمله اي يا حركتي معنايي تعيين كننده در فصئل بعدي مي يابد . به بارت ديگر بايد هنگام خواندن كاملا حواستان جمع باشد ! و اگر حواستان خوب جمع نبود –
البته بعضي نكات را با حواس جمع نمي توانيد پيدا كنيد !! چون علاقه بسيار نابوكوف به بازيهاي زباني و آشنايي اش با زبانهاي روسي و فرانسه و انگليسي و اميختن هر سه اينها ! سبب مي شود كه به هر حال برخي از آنها را پيدا نكنيد - مي توانيد به نقد تحليلي كتاب كه در انتهاي كتاب درج شده است مراجعه كنيد ! نقدي كه بسيار زيبا نوشته شده است و البته من سعي كردم در اين مكتوب كمترين نقل قول از ان را داشته باشم و اصولا از جنبه هايي ديگر به كتاب بنگرم تا حلاوت آن متن زائل نشود .
تنها يك نكته را بگويم كه بعد از خواندن تحليل انتهايي و دريافت نصفه نيمه خودم از داستان به شباهتي عجيب بين اين كتاب و بوف كور – البته با خوانش استاد شميسا – رسيدم ! شباهتي كه در ساختار و سبك نگارش نيست ، بلكه در يگانگي كليه شخصيتهاي داستان – طبق نظر استاد شميسا – يا لااقل هم پوشاني بسيار آنها و محو بودن مرز بين آنها و آميختگي شان مي باشد .
و در پايان چيزي ندارم جز اينكه اين كتاب را اصلا از دست ندهيد ! به خاطر تمام جذابيتها و زيباييهاي آشكار و پنهانش . چه نويسنده اي كه منتقدين بسياري در اروپا براي تحليل آثارش كتاب نوشته اند و اثري كه منحصرا چندين نفر به طور مجزا خوانشهاي خود را از آن به شكل كتاب ارائه كرده اند !! مسلما ارزش خواندن دارند .
شاد باشيد و مستدام
سيامك
سلام
امروز قاعدتا بايد راجع به كتاب صحبت مي كردم ، اما مي خواهم غزلي بنويسم ! چرايش را با خواندن غزل در خواهيد يافت !!
و اين غزل را هم تقديم شما … نمي كنم !! چرايش را باز هم درخواهيد يافت !!
تكراري
درست زير همين ماهتاب تكراري ،
و وقت خفتن يك بخت ، خواب تكراري ! –
- درست پنجم اسفند اتفاق افتاد ،
كه آمد او به جهان خرابه ، تكراري !!
دوباره خوشه گندم بليط يكسره بود
بليط جبري اين ( انتخاب ) تكراري !
قطار ، كوپه اول ، هبوط يك آدم
در ايستگاه پر از اضطراب تكراري !
صداي سوت ترن ، مرد گريه را سر داد
صداي مادر و ( لا لا بخواب ) تكراري !!
همان سروش محبت ، همان صداي نجيب
همان كه گرم ، همان آفتاب تكراري
و قد كشيد نهالش ، ستبر شد ، باليد
شكوفه كرد در آن خاك و آب تكراري
و ديد جاي بدي نيست ! زندگي زيباست !!…
كلاه رفت سرش با سراب تكراري !!
و منتسب غزل شد ، رسيد كم كم به
مقام عشق و عطش : انتصاب تكراري !!
و بعد يك نفر از شرق شرق پيدا شد !
زني شبيه ( غزل ) : ديرياب تكراري !!
دو دست مرد دو شاخه پر از شكوفه عشق
دو دست زن … هيجان … التهاب تكراري !
و ( قاب ) مهر شدند آن دو تا همان لحظه
دو مست دست به دست از شراب تكراري !
ولي درست همين لحظه يك تبر آمد –
- به روي شاخه ! … شكستن ! … عذاب تكراري !!…
زن از غروب غمين كوچ كرد و راحت شد
و مرد ماند در آن ( قاب ) ، قاب تكراري !!
درون غصه قدم زد ، شكست را فهميد
و داد زد كه : ( تو معناي ناب تكراري !
شبيه بازي تلخيست ، زندگي ! هي ! مرد !!
شبيه سرسره بازي ، نه ! تاب تكراري !! ) …
و بي خيال جهان شد ، به انتظار نشست
در آخرين ورق از اين كتاب تكراري –
براي سوت قطاري دگر كه مي بردش
به ايستگاه ( سوال و جواب ) تكراري !!…
زندگي تان سرشار از اتفاق و دور از تكرار باد !
سيامك
سلام
اول اينكه خدا لعنت كند ، كماكان!! ، اين ISP هاي لعنتي را !!
دوم اينكه هر چند در آپديت نشدن وبلاگ در اين يك دوروزه بي تقصيرم ولي معذرت مي خواهم از دوستان همراه كه آمدند و به مطلب جديدي بر نخوردند .
سوم اينكه دوست مهربان وفاضلي از دوستان قديمي پندار را دوباره در پهنه وبلاگشهر يافته ام . آقاي مير افضلي زيبا شعر مي گويد و زيبا مي نويسد . به علاقه مندان ادبيات توصيه مي كنم كه اين وبلاگ را از كف ندهند .
چهارم اينكه چه كرده است حميد عزيز ! بخوانيد و حظ ببريد .
پنجم اينكه : برگرديم به بحث عشق و ادامه موضوع سهم زن و مرد در رابطه عاشقانه .
گفتم كه از دو روال جاري و تفكر نهادينه جامعه ، هيچ يك را واجد خصوصيات عاشقانه نمي دانم و البته دلايلم را شرح دادم .
اما پس جواب سوال چيست ؟
من فكر مي كنم كه مسير زندگي و به طور اخص در يك رابطه عاشقانه سرشار از سنگهاييست كه براي حركت نياز به جا به جا كردن آنها داريم . در حقيقت براي اينكه ، عشق پويايي ، شادي آفريني و لذت بي بديل خود را عرضه كند ، ناچار از حركتيم و سنگهاي ريز و درشت مخل اين حركت و گاه سد كننده آن هستند . به عبارت ديگر بحث بر سر اين نيست كه چه كسي اين سنگها را بردارد بلكه بحث در اين است كه اصولا برداشته شوند ! هر كدام از طرفين بايد تمام تلاش خود را براي حركت رو به جلو صرف كند ، كه چنانكه گفتيم عشق رابطه اي فعال و پوينده است نه غير فعال و آرام طلب ، و در نتيجه منطقيست كه سنگها را نيز از پيش رو بر دارد . حال ممكن است من به علت تمام ضعفها و كاستي هايم يا به خاطر سرعت كندترم ، سنگهاي كمتري را بردارم ، اما اين دليل نمي شود كه طرف مقابل نيز با صرف نيرويي درست به همان اندازه ، سنگها را روي جاده به امان خدا رها كند و حركت را متوقف !!
تفاوت عمده اين نگاه ، با نگاه منطقي تقسيم 50 –50 ، در هدفگيري ست ! در حقيقت در آن گونه نگاه ، هدف نباختن و دريافت به ما به ازاي پرداخت – آن هم در ظاهري ترين شكل – مي باشد . اما در اين نگاه ، هدف عشق و پويايي و در نهايت تعالي دو جانبه است . بنابراين همه سنگها را بايد برداشت و ( ما ) اين كار را مي كند نه ( من ) يا ( تو ) . به عبارت ديگر ( من ) بي آنكه ( تو ) وجود داشته باشد ، سنگي را بر نخواهد داشت و حالا گيرم كه ( من ) آستين بالا مي زند اما تمامي نيرو و اصولا انگيزه اش ( ما ) يي ست كه به بركت ( تو ) پديد آمده و بنابراين منتي نيست براين فعاليت ظاهري ( من ) !
اصولا در اين نوع نگاه ، محاسبه و چرتكه انداختن و چوب خط كشيدن وجود ندارد چون ( ما ) اين كارها را كرده ايم ! اما تلقي ديگر ، به نوعي انتظار كاسب كارانه منطقي مي انجامد ! شايد به نظر برسد كه اينجا بحث ، بحثي بدون كارايي و صرفا لغويست . اما كمي نازك بيني بيشتر به ما نشان خواهد داد كه اين تفاوت چقدر نمود عيني دارد .
آدمي در كشاكش زندگي ، بارها و بارها ، به جايي مي رسد كه تمام توان خود را از دست رفته مي بيند ، خويش را بي پناه و نيازمند احساس مي كند و به اصطلاح ( مي برد ) ! در اين لحظات نيروي مادي و معنوي انسان آن قدر تحليل رفته است كه به حمايت و كمك نياز دارد . حال در نظر بگيريد در چنين وضعيتي به تلقي مآل انديشانه منطقي زندگي 50-50 عمل كنيم . بي شك كوهي از سنگ در پيش رو باقي خواهد ماند و رابطه مختل خواهد شد .
البته نبايد از ياد برد كه برخي تصميم ها و فعاليتها ، حيطه شخصي افراد را تشكيل مي دهند و دخالت يكسويه در اين تصميم گيريها ، در حقيقت بر هم زدن محدوده استقلال فردي ست . در تمام اين گفتار بحث بر سر جاده ايست كه هر دو نفر با آگاهي و البته نيروي خود پاي در آن نهاده اند و راه مي پويند .
و آخر اينكه انگيزه انديشيدن به اين سوال ديدن هزار باره زوجهايي ست كه به ركود در رابطه عاشقانه شان رسيده اند و طلبكارانه فرياد سر مي دهند كه : ( من به سهم خودم همه كار كردم …!) ، (هميشه من كوتاه آمدم يك بار تو كوتاه بيا !!) و … هزاران فرياد از اين دست كه مي دانم بسيار شنيده ايد . به نظر من اين فرياد ها ، تنها ، نشانه هاي مرگ يك رابطه است . رابطه اي كه از قله هاي احساس و عاشقانگي فرود آمده و به لعاب منطق مآل انديش آلوده شده است . و همه مي دانند كه بيماري كه دچار ( ايست قلبي ) ست ، نياز به ( شوك ) دارد . شوكي كه قلب را ديگر باره به حركت در آورد اگرنه ، ( مرگ ) فرا خواهد رسيد… !
قلب تپنده عشق تان ، هماره جوان باد !
سيامك
سلام
اول اينكه وبلاگ مرتضي قاسمي را طرفداران غزل معاصر حتما ببينند .
دوم اينكه اگر طرفدار شعر ترجمه هستيد و به طريق اولي شعر معاصر تركيه را مي پسنديد، وبلاگ آقاي خسروشاهي را از دست ندهيد .
دوم اينكه امروز ترجمه شعر ديگري از نزار قباني را تقديمتان مي كنم كه مطابق معمول از انگليسي ترجمه كرده ام .
نامه كوتاه عاشقانه
نزار قباني
نازنين من !
حرفهاي زيادي دارم براي گفتن
اما
كجاست گرانبهاترينش
تا با آن بياغازم ؟!
تمام آنها با تو قيمتي مي شوند
تويي كه از واژگانم پيله هاي ابريشم مي سازي !
آنك ! اين منم و ترانه هايم !
و اين كتاب كوچك شامل ( ما )ست !
فردا وقتي به صفحاتش باز گردم
چراغي سوگواري خواهد كرد
تختخوابي آواز خواهد خواند
نامه هايي از اشتياق سبز خواهند شد
و ( ويوگول ) هايش هوس پرواز خواهند كرد !
نگو :
( چرا اين جوان از من
با جاده هاي بادخيز و طوفان
با درخت بادام و لاله
سخن گفت ،
آن گونه كه جهان اسكورتم مي كند
هر جا كه مي روم ؟!
چرا اين ترانه ها را خواند ،
بي درخششي از من
بي آنكه عطري از رايحه من در خويش داشته باشد ؟!
فردا
مردم مرا در شعر او خواهند ديد ، اين گونه :
دهاني به طعم شراب !
موهاي كوتاه ظريف… !! )
گفته هاي مردم را فراموش كن !
تو
تنها در عشق بزرگ من
بزرگ خواهي بود !
بودن دنيا چه اهميتي دارد
وقتي ما نباشيم
و اگر چشمان تو نباشد ؟!…
فرستنده
يك دوست
به اميد آن كه لايق باشد !
عاشقانه هاي زندگي تان لبريز از شادي و شور و زيبايي !
سيامك
سلام
اولا هفت سنگ هشتم را از دست ندهید. و البته به بوسه بی فریادرس من هم نگاهی بیاندازید. والبته نقد تحلیلی غزل مژگان بانوی عزیز.
دوم اینکه این غزل تفدیم شما:
معابد چشم تو
از زخم مي رسم به مسيحاي چشم تو
درمان دردهاست تماشاي چشم تو
انگار مرگ فاجعه را جار مي زند
ناقوس نقره اي كليساي چشم تو !
( قد ) مي كشي و ( قامت ) شب خرد مي شود
در پرتو اذان مصلاي چشم تو !
آتش به پا شدست در اين روح منجمد
زرتشت من ! چه داشت اوستاي چشم تو ؟!
سيذارتاي قلب مرا درس مي دهد
آواي آن جهاني بوداي چشم تو ! (1)
( غم مكر سامريست ! ) : تو مي گويي و سپس
گوساله غم و يد بيضاي چشم تو !!
اينجا كه دوزخ است ! اگر هم بهشت ، باز
من مرد سيب خورده حواي چشم تو !!
من لال مي شدم كه دعايش جواب داد ،
( بر او غزل ببار ، خدايا ! ) ي چشم تو !!
( بربط ) به دست مي رسد آواي صد غزل
چون ( پرده ) را دريد ( نكيسا )ي چشم تو !! (2)
(1) اشاره به رمان سيذارتا اثر هرمان هسه
(2) داستان خسرو و شيرين اثر نظامي
شاد باشید
سیامک
سلام
در ادمه بحثهاي كتاب و كتاب خواني بپردازيم به رمان ( همنوايي شبانه اركستر چوبها ) از رضا قاسمي .
رضا قاسمي در دنياي وبلاگ ها ديرآشناتر است . پيش از آن كه كتاب او در ايران به اين همه شهرت برسد و جوايز بنياد گلشيري و منتقدين و نويسندگان مطبوعات و تحسين مهرگان ادب را يكي پس از ديگري نصيب خود كند ، وبلاگشهر يها او را با روز نوشته هايش مي شناختند . هر چند آنها كه با هنر . به خصوص تئاتر و موسيقي ، آميختگي بيشتري دارند از تئاتر ( معماي ماهيار كوشيار ) كه در سال 1365 در تئاتر شهر بر صحنه رفت و همچنين از نوار ( گل صد برگ ) كه آهنگسازي آن را قاسمي انجام داده است به عنوان كارهايي زيبا ياد مي كنند . اتفاقا ، آشنايي قاسمي با تئاتر در صحنه پردازي هايش كه به طراحي هاي تئاتري مي ماند ( به ياد بياوريد صحنه سخنراني پروفت را يا پرداخت سينمايي سحنه هاي پس از مرگ راوي و ملاقات نكير و منكر را ) و موسيقي ( چه در نام كتاب و چه در توصيفات و فضاسازيهايش مثلا با موسيقيهاي نواخته شده توسط برخي از شخصيتها ) تاثيرات جالب توجهي در نگارش اولين رمانش دارد .
دورترين تعبير و البته غير منصفانه ترين خوانش از كتاب ( همنوايي …) ، اين است كه بگوييم داستان براي رنجهاي قشر دور از وطن نگاشته شده است و يك جور غم ناله نوستالژيك است ! بي شك اين سطحي ترين نگاه ممكن است . درست است كه داستان در فضاي غم آلوده ساختماني كه مهاجرين ايراني را در خود جاي مي دهد مي گذرد اما قرائن بسياري حكايت از اين دارد كه حرف نويسنده چيزي بسيار فراتر از اينهاست و در واقع نگاهي جهان شمول دارد . يكي از مهمترين مولفه هاي كتاب قاسمي ، در آميختگي زماني ، مكاني و فرهنگيست . زمان رمان مرتبا تقطيع مي شود و بين گذشته و حال و آينده به نوسان در مي آيد . از سوي ديگر مكان آشكار و نا آشكار در حال تغيير است : آشكار با برشهايي كه يادآور تدوين موازي در سينماست و نا آشكار با درك اين واقعيت كه فضاي طبقه چهارم ساختمان ، به قول راوي ( مانند يك جزيره ) است و اين جزيره در بسياري از اوقات كاملا ايرانيست ( نه از لحاظ محتويات كه از لحاظ فضا و حس ) و در نتيجه مالك ساختمان و زنش كاملا خارجي محسوب مي شوند !! و تداخل فرهنگي كه از سر و روي اثر مي بارد : كنار هم قرار گرفتن سرخپوست فيلم ديوانه از قفس پريد با فاوست مورنائه در نقش نكير و منكر بارز ترين مثال براي اين مدعاست . به همه شواهد بالا بيافزاييد افراد طبقه چهارم ساختمان را كه هر يك چندين نام دارند و هيچ فرقي نمي كند كه به كدامين نام بخواني شان !
همه اينها نشان مي دهد كه نويسنده سعي دارد فشايي لازمان لا مكان بيافريند تا خوانننده را از چنبره واقعيت به گستره حقيقت پرتاب كند و در اين كار تا حد زيادي موفق است .
از خصيصه هاي ديگر كتاب كه البته بسيار كارا نيز هست ، طنز تلخ و دامنگيرش است . اين طنز گاه بسيار آشكار است ( مثل رفتار حماقت بار بسياري از ساكنين طبقه كه گاهي آدم خيال مي كند طبقه چهارم چيزي در مايه هاي يك تيمارستان تمام عيار است ! ) و گاه به شكل يك تداعي كوتاه و ضربه زننده خودش را نشان مي دهد ( مانند صفحه اول كتاب و اشاره به داستان كنيزك در مثنوي مولانا ) .
مشخصه ديگر كه نمود زيادي هم دارد ، نگاه روانكاوانه نويسنده است . او تلاش مي كند تك تك افراد را زير ذره بين قرار دهد و كنش ها و واكنش هايشان را از زبان راوي تحليل نمايد . نكته جالب تر اين كه كاراكترهاي داستان همگي به تيپهاي مختلف ناهنجاري هاي رواني دچارند ! از پارانوياي پروفت ( كه البته همين نام هم قابل توجه است . متاسفانه چون كتاب زير نويس انگليسي ندارد اظهار نظر دقيق نمي توانم بكنم ولي اين نام لااقل ظاهرا شباهت زيادي به prophet به معناي پيامبر دارد كه با شخصيت كاراكتر مورد بحث و رابطه مرادي مريدي او با علي و … بسيار هماهنگ است و در اين صورت مي توان با در نظر گرفتن جميع علائم مارك اسكيزوفرنياي پارانوئيد را به او زد !! ) و علي كه شخصيتي وابسته دارد و هميشه نيازمند مراد است و و شخصيت هيستريونيك سيد كه ظاهري شاداب و نقاب گونه دارد كه نويسنده با چين زير پلكش او را لو مي دهد و … تا خود
راوي كه سه بيماري براي خود بر مي شمرد : خودويرانگري ، وقفه هاي زماني و بيماري ناشناخته اي به نام آينه !!
البته خارج از كاركرد روانكاوانه اين سه بيماري به نظر مي رسد كه قاسمي ، در لايه هاي زيرين تر قصد نگاهي نمادين را دارد . در حقيقت آينه گم كردگي قشر انتلكتوئل و روي آوردنش به خود ويرانگي و از ياد بردن موقعيت زماني و مكاني شايد خلاصه نا كاملي ست از آنچه قاسمي قصد بيانش را دارد .
چيزي كه در كتاب به وضوح ديده مي شود ، تسلط نويسنده بر ادبيات به معناي عام آن است . اشاره هاي ظريف او به ادبيات كهن ايران ( مثل همان ماجراي كنيزك ) يا مثلا نگاه به فلسفه تناسخ در پايان بندي بسيار زيبا و غير منتظره داستان و موارد بسياري از اين دست گواه اين مدعاست .
جالب است كه در نقدي ( حيات نو 29/8/81 ) خواندم كه تنبيه راوي را به سبب خودويرانگري اش ، بازگشت او به كشورش تلقي كرده اند !! به اتكاي اين جمله او كه : ( برم كه نمي گردانند به آن جهنم دره !! ) و جهنم دره به عنوان وطن تحليل شده است !! نمي دانم اين چگونه به ذهن منتقد عزيز رسيده است ! چون پر واضح است كه منظور از جهنم دره ، خراب آباددنياست به معناي عامش ! و درست همين بلا به سر راوي مي آيد و به دنيا باز مي گردد ، دوباره و البته در هياتي حيواني ! و البته در همان ساختمان 4 طبقه در پاريس!! شايد نگاه غير جهان شمول به داستان ، آن چنان كه در آغاز اشاره كردم ، سبب اين اشتباه باشد .
در حقيقت رمان قاسمي ، حكايت همه آدمهاي عصر مدرنيته در گوشه گوشه دنياست . آدمهايي از خود بيگانه ، كه هيچ آينه اي تصويرشان را باز نمي تاباند ، كه بي نور و بي انعكاس مانده اند . آدمهايي كه در جزيره هايي جدا از هم كلوني وار زندگي مي كنند ، اما توان برقراري ارتباط مناسب با هم كلوني خود را هم ندارند و تنها حلقه ارتباطيشان با هم و به عبارتي تنها هم نواييشان ، صداهاي آزاردهنده ايست كه از درز ديوارهاي نازك دنياي شخصيشان مي گذرد و سمفوني اركستر چوبها را مي سازد ! آوايي كه تنها نشانه وجود كسي در اطراف ماست !!
پي نوشت: در نگارش اين مطلب از نقدهاي جمع آوري شده از نشريات توسطhttp://groups.yahoo.com/group/iranianbibliophile و به خصوص owner گروه استفاده فراوان شده است و در حقيقت خواندن اين كتاب مديون برنامه كتابخواني اين گروه پوياست .
شاد باشيد و مستدام.
سيامك
سلام
اين يکی دوروزه تعطيلی ، بدبختی شيفتهای پشت سر منه ! ببخشيد که تا ۵شنبه قادر به نوشتن نيستم . انشاء الله روز ۵شنبه با نگاهی به کتاب ( همنوایی شبانه ارکستر چوبها ) اثر رضا قاسمی و برنده جايزه بنياد گلشيری ، بحث معرفی کتاب را پی می گيرم .
همراهيم کنيد .
سيامک
سلام
اول اينكه وبلاگ همكار هم مسلك من را ببينيد ! مژگان بانو غزلهاي زيبايي دارد و داستانهاي زيباتري . با تشكر از حميد عزيز به خاطر معرفي اين وبلاگ .
دوم اينكه : چه مي كند اين خواهرك من ! وقتي مي خواني نوشته هايش را ، عطر ياس خانه را پر مي كند .
سوم اينكه : اين دو شعر سعيد اميري ( 1 , 2 ) را بخوانيد . طبق معمول ، عالي و سرشار از اشارات ظريف و طنز عميق و پايان بندي كوبنده .از دستشان ندهيد .
چهارم اينكه : اين نوشته جلال را هم فراموش نكنيد ! عالي ست !!
پنجم اينكه :….
و ادامه بحث عشق !
با تشكر از كليه دوستاني كه در بحث شركت نكردند ! مجبورم كماكان به تنهايي ادامه بدهم .
صحبتمان به آنجا رسيد كه گفتيم در مورد سهم زن و مرد در حفظ انسجام رابطه و تعالي عشق و اصولا زندگي مشترك عاشقانه ، دو نگرش عام در جامعه ما وجود دارد : تساوي و به عبارتي زندگي 50 –50 ، عدم تساوي با تكيه بر يكي از دو طرف به عنوان عنصر غالب . و گفتيم كه هر يك مضرات و مزايايي دارند و آزمايشات خوب و بدي را پشت سر گذاشته اند . سوال اين بود كداميك عاشقانه است ، راه اول يا دوم ؟! و يا اينكه اصولا راه سومي وجود دارد ؟!
به نظر من راه دوم راه عاشقانه اي نيست ! چون عشق رابطه دو موجود همراه است . دو انساني كه دوشادوش هم حركت مي كنند نه يكي روي دوش ديگري ! در بحث استقلال فردي در عشق گفتيم كه يكي از جوانب عشق اين است كه دو طرف از يكديگر مستقل هستند و شخصيت شان به هم وابسته نيست و اين چنين رابطه ايست كه به رشد دوطرفه مي انجامد . راه دوم اصل استقلال را نفي مي كند و از طرف مغلوب قابليت رشد را سلب كرده و از سوي ديگر طرف غالب را هم از تعالي باز مي دارد . علاوه بر اينها ، انداختن بار مشكلات و مصائب بر دوش يك نفر حتي اگر به سقوط نيانجامد ، بي انصافي ست ! جالب اينجاست كه در ميان آنهايي كه سنگ فمينيسم را به سينه مي زنند ، اين قضيه با بزك دوزكهاي مودبانه تري نمود مي يابد !! بهانه هايي از قبيل حفظ حرمت خانمها ، احترام به آنها ، روحيه ظريف و از اين گونه مسائل كه بسيار شنيده ايم و شنيده ايد !
من فكر مي كنم كه همه ما انسانها در جزيره اي زندگي مي كنيم كه روزي عاقبت از اين جزيره پاي به اقيانوس عشق خواهيم نهاد . هر كدام قايقي داريم كه آن را با تخته پاره هاي تجربه اي كه در طي ساليان اندوخته ايم ، ساخته و با دستان احساس و انديشه مان پرداخته ايم . همه ما مي دانيم كه سبزي جزيره اتوپيايي ما فريبي بيش نيست و بايد دل به دريا زد ! اما عشق اين نيست كه يكي را توي قايق خودت سوار كني و با خودت ببري !! عشق يك همسفري و همراهي ست ، اما به اختيار و به نيروي فكر ، احساس و اراده خود . هر كسي در قايقي كه خود ساخته است ، با پاروي خود ، با نيروي خود ! آن گاه كه دو قايق مستقل ، همسو شدند مي توان به اين همسويي اطمينان كرد و از همسفري لذت برد و به آن دل بست . اگر نه كسي كه در قايق ديگري نشسته است – حال به طمع زيبايي ظاهر قايق ، و يا شايد عجيب و غريب بودن نماي آن و شايد هم جذابيت كنجكاوي كردن در قايق ديگري و … ! – بسيار محتمل است كه روزي مسير و سرعت حركت و اصولا ريخت قايق را نپسندد و از ادامه حركت سرباز زند !
… من در قايق خودم تو ، در قايق خودت ، من با پاروي غزل ، تو با هر چه كه خواهي ، هم مسير شده ايم و مي رويم . و اين معناي ناب همسفريست !
×
و اما گزينه اول هم به نظر من گزينه عاشقانه اي نيست ! گزينه اول گزينه اي كاملا منطقيست ، متكي بر عقل محاسبه گر كه گمان مي برد عدالت در تساوي عدديست ! و همه مي دانند كه عدالت بشري چقدر ناقص است ! اما عشق ، چنانكه بارها در قسمتهاي قبلي بحث عشق اشاره كردم با مال انديشي و محاسبه گري و منطق عاقلانه ارتباطي ندارد . عشق با منطق عاشقانه اش پيش مي آيد و اين نگاه ، اصولا يك نگاه رياضي نيست . به سود و ضرر نمي انديشد . اشكال اين گرينه اين است كه فرد در ازاي هر حركت عاشقانه ، منتظر پاسخ از طرف مقابل است ، متوقع است كه جواب را دريافت كند و خدا نكند به هر علتي ، اين مهم به تعويق بيافتد يا اصولا فراموش شود ! گمانم قيامت هماندم رخ خواهد داد !! در حقيقت در چنين نگرشي ، زندگي به عرصه يك شطرنج ملال آور كشدار تبديل مي شود كه هر حركتي پاسخي دارد و براي حركت جديد بايد به انتظار پاسخ طرف مقابل نشست ! تازه بايد بازي خواني هم كرد ، براي حركت جديد خيلي عاقلانه برنامه ريزي كرد و…! همه چيز خيلي سيستماتيك ، خشك و روي نظم و قاعده و مورد انتظار ! چنين سيستمي اصولا با روح عشق سازگار نيست !
بارها – با دخل و تصرف در جمله قباني در باب شعر – گفته ام كه : عشق انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود ! راز شادابي هميشه عشق همين است و نوزايي و پويايي اش . با مكانيسم ذكر شده در بالا هيچ نوزايي وجود ندارد و زندگي به يكي كار اداري بوروكراتيك خشك تبديل مي شود ! يك عادت ملال آور تباه كننده كه نشاني از رشد ندارد !
×
نا گفته پيداست كه من به گزينه سوم مي انديشم ! چه گزينه اي ؟!….
چون بحث به درازا كشيد ، باشد براي مطلب بعد ! به اين اميد اندك كه شايد شما به همسفري در اين درياي مواج انديشيدن پاي گذاريد و قايق اين تبادل نظر به سر منزل حقيقت برسد .
شاد باشيد .
سيامك
سلام
ترجمه شعري از پابلو نرودا تقديم به شما با اين توضيح كه شعر را از انگليسي برگردان كرده ام.
من آرزومند دهانت هستم ، صدايت ، مويت
دور نشو
حتي براي يك روز
زيرا كه …
زيرا كه …
- چگونه بگويم –
يك روز زماني طولاني ست
براي انتظار من
چونان انتظار در ايستگاهي خالي
در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !
تركم نكن
حتي براي يك ساعت
چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
به سوي هم خواهند دويد
و دود
به جستجوي آشيانه اي
در اندرون من انباشته مي شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !
آه !
خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !
حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !
چرا كه همان دم
آنقدر دور مي شوي
كه آواره جهان شوم ، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهي آمد
يا اينكه رهايم مي كني
تا بميرم !
فاصله ها از عاشقانگي تان دور باد !
سيامك
سلام
اول اينكه هفت سنگ جديد يادتان نرود ! و البته بوسه بي فريادرس من كه در انتظار نظر شماست !!
دوم اينكه غزلي كه مي خوانيد پيشكش ناقابلي ست به وحيد اميري عزيز ، شاعري با روح باراني .
الفباي باران
بركرسي خطابه حضرت باران نشسته است
در محضرش هزار بيد پريشان نشسته است
هي قطره قطره درس مي دهد و حرفهاي او
بر برگ برگ جزوه هاي درختان نشسته است !
: ( آ مثل آب ، آفتاب ! ب مثل …؟! شبيه چي ؟! )
اما فقط سكوت توي دبستان نشسته است ! …
تو غايبي … و ( من ) كه بي تو حضورش حضور نيست
در چارراه عشق و غم ، شك و ايمان نشسته است
من فكر مي كند به اين كه اگر رد پاي تو
بر روي سنگفرش خيس خيابان نشسته است -
- پس صورت سياه جاده چرا خيس گريه است ؟!
اين گونه سرد و تلخ و سر به گريبان نشسته است ؟!
آخر خودش ، فقط نه بي تو ، كه بي هيچ يادگار
قنديل وار توي فصل زمستان نشسته است !
يا اينكه فكر مي كند كه اگر … ( هاي ! با توام !! )
فرياد رعد جاي لهجه باران نشسته است !
( ب مثل چي ؟! پسر ! كجاست حواست ؟! چه مي كني ؟!
شاگرد تنبلي كه گوشه ايوان نشسته است !! )
( من ) بغض مي كند … و من من اش آغاز مي شود
در لكنتش هزار گريه پنهان نشسته است :
( ب … مثل … مثل بي تو بودن من ! مثل بي كسي !
ب مثل بوسه … بوسه اي كه به سيمان نشسته است !!
ب مثل بخت نامراد ! ب مانند باختن !
ب مثل ( بايد )ي كه در گل ( امكان ) نشسته است !
ب مثل بي نصيب ماندنم از سيبهاي تو
وقتي كه پشت طرح فاجعه شيطان نشسته است !…)
شب ، شوكه ، مكث مي كند …و درختان ، ستاره ، سنگ
انگار خاك ، خاك مرگ ، بر آنان نشسته است
حالا به جز سكوت ، بغض خداوند خانه است
( من ) هم كه بي تو زير شرشر باران نشسته است …!
باران عطوفت عشق بر سرتان مستدام .
سيامك
سلام
اول آنكه خدا لعنت كند اين ISP هاي هندلي را !!
دوم اينكه بحث كتاب را ادامه بدهيم :
داشتم مي گفتم كه كتاب ( چه كسي پنير مرا برداشت ) كتابي نمادين است و سوالاتي را طرح كردم . اين كه چرا دو موش ، دو انسان ؟!و آن هم با اين خصوصيات .
گلاره عزيز در كامنت مطلب گذشته به نكته جالبي اشاره كرده است . من هم تقريبا با نظرش موافقم با كمي تفاوت .
موشها ، دو خصوصيت داشتند : تشخيص سريع ( اسنيف ) ، عكس العمل سريع ( اسكري ) . اينها در حقيقت ، نماد نيروي هدايت گر دروني ما يا به عبارتي غريزه حيات هستند . نيرويي كه سبب مي شود ما تغييرات و استرسها را با حسي الهام گونه دريابيم ( چيزي مثل حس ششم ) و سپس با سرعت به آن پاسخ دهيم . اين فرايند خيلي عاقلانه نيست اما معمولا موثر است !
در عشق نيز همين مكانيسم كارايي اصلي را دارد . عشق ، مجال چند و چون عاقلانه نيست ! همه چيز بر مبناي درك دروني و احساس رضايت استوار است و رفتارها هم به قول شاعر ( نه به خود ) است .
اما ببينيم انسانها چه خصوصياتي دارند : ترس از تغييرات و تمايل به ثبات و ياس در نتيجه تغيير ( هم ) ، رفتار پر تامل و باطمانينه و پس از سبك سنگين كردن ( هاو )
كاملا واضح است كه رفتارهاي فوق الذكر رفتارهايي عاقلانه اند ، يعني از تفكر و تعقل نشات مي گيرند . منتها در مورد ( هم ) تفكري بيمار و ناكارا كه توان هضم تغغيرات را ندارد و زمين و آسمان را متهم رديف اول در همه ناكامي ها مي داند و خود را نقطه پرگار عالم وجود و البته قرباني ! مشابه اين نگاه را در بسياري از متفكرين غربي و شرقي مي توانيد پيدا كنيد كه ياس آلودگي شان تبديل به ژست هاي روشنفكري شده است !
اما ( هاو ) تفكري كاراست . او در طي مراحلي ( تجربه ) به دانسته ها و دريافتهايش مي افزايد و آنها را به كار مي بندد .
در حقيقت ( هم ) نمادي از تعقل درونگرا و ( هاو ) نمادي از تفكر برون گراست . ( هم ) گرداب گونه در خويش فرو مي رود و ( هاو ) فواره سان سر بر مي دارد . به همين دليل مي بينيم كه تمام ديوار نوشته ها از ( هاو ) است ، او به فكر رفيقش هم هست و ….
نكته جالب اينجاست كه ( هاو ) در ابتدا تحت تاثير ( هم ) و تفكر مايوس و طلب كارانه اش قرار مي گيرد . از اين نكته مي توان دريافت كه عقل در ابتداي كنكاش خويش و با برخورد با موانع و مشكلات ، پتانسيل رها شدن در ياس را دارد اما نگاه به نيروي حياتي دروني – چنان كه هاو به موشها و موفقيتشان مي انديشد – مي تواند تفكر مرگ انديش را به تفكر سرشار از حيات بدل كند .
شما مي توانيد برداشت خود را از اين داستان بكنيد اما من حص مي كنم زندگي بر اساس آنچه موشها به ان عمل مي كنند بسيار شيرين تر و سرشار تر است ! همه كوچه پس كوچه ها را طي كردن و گوش دادن به نداي دروني و پيروي از آن – يكي مي گفت نشانه هاي زندگي ! – براي من دلچسب تر است و مي بينيد كه موشها چقدر زودتر به پنير رسيدند ! شما مي توانيد هاو را انتخاب كنيد !
اما چگونه اين داستان در زندگي عاشقانه قابل تاويل است ؟!
از دو ديدگاه مي توان به داستان نگاه كرد . اول : با در نظر گرفتن ميز ( maze ) به عنوان يك رابطه عاشقانه و دوم : با قلمداد كردن آن به عنوان تماميت زندگي عاشقانه .
چه در نگاه اول و چه در نگاه دوم ، جمله كليدي اين است كه : ( با پنير حركت كن ! )
در يك رابطه ، معناي اين جمله اشاره به ضرورت كشفهاي جديد و تغييرات مداوم و پرهيز از عادت كردن به زندگيست .در حقيقت پنير اينجا نماد لذت وشادي در رابطه عاشقانه مي شود .بايد اين را درك كرد كه ( پنير جا به جا مي شود و تغيير مي كند ) و همچنين ( گاه به گاه پنير را بو كرد و از كهنه شدن آن با خبر شد ) ! يادم مي آيد يكي مي گفت : من دوست دارم در ميان راه بايستم و به پشت سرم نگاه كنم و ببينم تا كنون چگونه آمدم ! و من به او گقتم : من هم دوست دارم ببينم كه اكنون در كجا ايستاده ام و به كجا مي خواهم بروم !!
با جميع اين شرايط خواهد بود كه مي شود ( به طعمهاي تازه پنير دست يافت و از ان لذت برد ! ). نبايد يادتان برود كه ( جستجو ، اطمينان بخش تر و صحيح تر و ايمن تر از ماندن در ايستگاه بي پنير است ! ) .
مي بينيد كه چگونه در كنار هم چيدن جمله ها به راحتي تطابق اين داستان كوتاه و ساده را با عشق نشان مي دهد و به گمانم نيازي به توضيح بيشتر ندارد .
اما در نگاه دوم :
خيلي وقتها به هزار و يك دليل كه مي تواند به خاطر اشتباه شما يا ديگري و يا هيچ يك باشد ، شما كليت رابطه را از دست مي دهيد . در اين نگاه به داستان ، پنير ، نمادي از خود رابطه عاشقانه است . با اين تاويل همه جملات را ديگر بار مي توان خواند !
اين كه يادمان نرود كه ( پنير جا به جا مي شود …)و الي آخر . يا جمله هايي مثل اينها : ( حركت در مسير جديد به شما در يافتن پنير جديد كمك مي كند ) ، ( باورهاي قديمي هرگز تو را به يافتن پنير تازه رهنمون نخواهد بود ) و …!
من فكر مي كنم درخشانترين جمله كتاب در اين نگاه اين است : ( هر چه زودتر از شر پنير قديمي راحت شوي زودتر به پنير تازه دست خواهي يافت ! ).
در حقيقت حرف اصلي اين خوانش از كتاب ، تن ندادن به ياس و شكست در اثر فقدان يك رابطه و كشف روابط جديد و دل سپردن به مفهوم واقعي و عام عشق نه به معشوق خاص – كه ديگر واقعا ( معشوق ) نيست كه تنها خاطره اي از لذتي دور است - مي باشد .
×
در مجموع به گمانم خواندن اين كتاب ، حال با هر خوانش و نگاهي ، خالي از لطف نيست و درسهايي – لااقل براي مرور كردن دانسته هايتان – خواهد داشت .
شاد باشيد و پنيرهايتان هماره تازه !
سيامك