March 27, 2003

سلام
قديمها ، همين چند سال پيش ، عيد و اصولا هر تعطيلي اي ، گيرم عزاي عمومي !! ، براي شادماني بي خيال كودكانه ام معناي شيرين ترين چيزها را داشت . سال پشت سال كه گذشت ، آهسته آهسته فهميدم كه خيلي چيزها تعطيل بردار نيست !! مثلا عشق ! به قول نزار قباني :
بسيار
دوستت دارم
و بيزارم
از تعطيل يكشنبه .
بيزارم
از تعطيل شدن عشق
براي يك ساعت
- حتي يك لحظه .
مرخصي از عشق
گماني بيش نيست
و تمام گردشها بيهوده اند.

…براي قلبم
چه طرحي بريزم
كه يكشنبه ها عاشقت نباشد ؟!!… ( برگرفته از شعر (عشق ، يكشنبه) به ترجمه موسي بيدج )
و به همين ترتيب خيلي چيزهاي خوب ديگر مثل دوستي ، مهر ، رفاقت و … – كه بي شك مفاهيمي بسيار دور و بسيار نزديكند ! – تعطيل بردار نيستند .و درست به همين دليل روزهاي تعطيل ديگر خوشمزه نيستند ! لااقل هميشه نيستند !! راستي را هم مگر وقتي دانشگاه تعطيل مي شد ، عشق تعطيل مي شد ؟!!
تعطيلات عيدي كه بدون سفر باشد و سرشار از كشيك و بيمار و فيلمهاي بي مزه تلوزيون و اخبار جنگي كه هنري جز ويراني و مرگ ندارد و … خيلي دلتنگ كننده است . و وقتي اين تعطيلات كسل كننده به دنياي مجازي مورد علاقه ات هم تسري پيدا مي كند و وبلاگهاي نيمه تعطيل و مسنجر سوت و كور و …! اوضاع بدتر هم مي شود !! و به همه اينها بيافزاي ه.اي ابرآلود و باراني شمال را كه …!
باز خوب شد لذت ديدن رفيقي مهربان را در اين ايام از دست ندادم و گرنه ديگر حسابي دچار ياس فلسفي مي شدم !!
و الته خبرهاي خوب ديگري هم هست :
- حميد عزيز با يك عيدي شاعرانه غافل گيرم كه هنوز نخوانده ، خواندنش را به همه شما توصيه مي كنم ! (اولين تپشهاي عاشقانه قلبم ) مجموعه نامه هاي فروغ به پرويز شاپور به تازگي منتشر شده است كه به حق خواندني ست . حميد عزيز بي نهايت ممنونم .
پ.ن: راستي مي دانستيد كه حميد به همان زيبايي كه مي سرايد ،خطاطي هم مي كند . هنرش را از دست ندهيد ! ( اين پي نوشت هيچ ربطي به آن هديه ندارد !! اين را گفتم كه در كليك كردن شك نكنيد .)
- شبگرد عزيز همچنان مي نويسد و علي رغم بسياري از وبلاگ نويسان تعطيلات را به هيچ مي گيرد . و بسيار خوب هم مي نويسد ، مثل هميشه .
- و يك دوست تازه يافته مهربان : سارا حسيني وبلاگي زيبا و شاعرانه دارد .اين فرصت را براي خواندن و ديدنش در يابيد .
- و البته امير مهراني عزيز كه از رفقاي قديم انجمن ادبي پندار است و داستانهاي كوتاه زيبايي دارد . آبي بزرگ م،من اين داستانهاست .
…و…!
راستش را بخواهيد حرف زياد دارم . هزار چالش راجع به عشق ، ترانه ، شعر و … . اما صبر مي كنم تا اين تعطيلات كسل كننده تمام شود تا ديالوگ به واقع ديالوگ باشد . يك گفتگوي دو جانبه جدي !! گويا ديالوگ هم در تعطيلات به تعطيلات مي رود !!
شاد باشيد
سيامك

Posted by siamak at 06:57 PM | Comments (0)

March 22, 2003

سلام
خبر ! خبر !!!
هفت سنگ يازدهم ويژه ايام نوروز منتشر شد ! نوشته زيباي اشكان ، مطلب گردآوري شده توسط او در باب اسطوره شناسي عيد ، عكسهاي مراسم عيد و چارشنبه سوري در تهران و مطالب بسيار متنوع و زيباي گردآوري شده توسط ساير دوستان هفت سنگي را از دست ندهيد !بوسه بهاري و همچنين قصه شهر بهار من هم منتظر دظرات شماست !! تنهايمان نگذلريد.

Posted by siamak at 08:17 PM | Comments (0)

March 21, 2003

سلام
اول اينكه : هفت سنگ يازدهم ....در نيومده !!!! نمي دونم چرا ! پس بعدا لينك مي دم به مطالب.....
دوم اينكه : وعده كرده بودم به بهاريه ! بهاريه امسال هم بهاريه گل و ابريشم و لبخند نيست ! چرا ؟! …
براي چه ؟! به خدا اين سوال بي معناست !
ميان دوزخم ! اين اشتعال بي معناست ؟!!…
خدا كند كه بهاريه بعد شادمانه باشد چنان كه همين بهار ، براي شما !

( هفت سين پوسيده )

وقتي كه بهار در زمستان پوسيد
صد ابر غزل بدون باران پوسيد !

( سيب ) و ( سمنو ) ، دو يادگار از حوا !
در سفره نبود و ميل عصيان پوسيد !

حوا كه نبود ، سيب مان حتي بر
كوتاه ترين شاخ درختان پوسيد !

آدم كه به بي گندمي اش مي گنديد ،
صد وسوسه در خيال شيطان پوسيد !

بيخود به دو تا ( جوانه ) دل خوش كردي !
بي نان غزل ، سفره ايمان پوسيد !

با كودك اين عشق ، خدايا ،چه كنم ؟!
نان هم كه نبود و هر چه دندان پوسيد !!

طفلك به ( يك اسكناس نو ) دلخوش بود
كو سد تومنيش ؟! لاي قرآن پوسيد ؟!!

عيدي كه بدون عيدي آمد ، چون قبل !
آغاز چنين است كه پايان پوسيد !

بيهوده ( سماق ) مي مكم تا شايد
در ( ساعت ) عيد ، قفل زندان پوسيد !

كو عطر خوش (سنجدي ات ) بانو ؟! كو ؟!
(سير ) است و تعفن اش ! كه انسان پوسيد !!
×
شرمنده تو ، غزل ، تمام مردم !
( عيد ) ست ولي …(مباركي ) مان پوسيد !!

اميد كه عيد شما تا هميشه و هماره سبز و شادمانه و عاشقانه ببالد . بپايد !
سيامك

Posted by siamak at 10:26 AM | Comments (0)

March 18, 2003

سلام
اين چند روزه به شدت درگير بودم . ببخشيد!
مثنوي كوتاهي تقديمتان مي كنم تا مجالي وسيعتر براي بيشتر سخن گفتن :
«پينوكيو»
قلم به دست گرفتم … غزل نيامده رفت!
هزار جوي لبالب عسل ، نيامده رفت !
قلم به دست …كه از تو غزل بگويم باز
تو اي فرشته تنها ! عزيز بي آواز !
به من بگو كه چه شد واژه با دلم بد شد؟!
چرا مسيل غزلهاي كوچكم سد شد ؟!
من از تمامي دنيا چه داشتم جز شعر ؟!
و توي باغ چهان ، من چه كاشتم جز شعر ؟!
ببين كه شط غزل را به روي من بستند
و شمر و خولي و باقي تمامشان هستند !
لبان تشنه من را كه آب خواهد داد ؟!
خدا ! ترانه من را كه آب خواهد داد ؟! …
×
به ناگهان همه جا غرق نور شد ، تابيد
صداي قدسي گرمي در آسمان پيچيد :
آهاي كودك واژه ! چقدر مي نالي ؟!
تو زخم تيغ هلالي ، ز بدر مي نالي ؟!
هميشه شعر به دنبال عشق مي آيد
شبيه چلچله با بال عشق مي آيد
بدون عشق ، قلم توي دست مي لرزد
دو روز عشق به صد سال عمر مي ارزد !
و عشق معني يك روز خوب باراني ست
هزار حس عجيب و غريب انساني ست
من از تلاقي باران و رعد مي آيم
نه قبل حادثه ، از آن به بعد مي آيم !
براي آن كه نشسته ؟! نه جان من ! هرگز !
به دست پينه نبسته ؟! نه جان من ! هرگز !
فرشته الكي چاره ساز خواهد شد ؟!
نگو دروغ ! دماغت دراز خواهد شد !!
من از تو رنج و «عرق ريز روح» مي خواهم
نه يك نسيم ! كه طوفان نوح مي خواهم !
×
و ناگهان همه جا غرق سايه شد ، تاريك !
من و سكوت و شكستن … و هق هقي نزديك !
كه دود مي كنم آهسته زخمهايم را
درون خلوت سيگار و فندكي ، تنها !
براي چه ؟! به خدا اين سوال بي معناست !
ميان دوزخم ! اين اشتعال بي معناست ؟!
تمام ثانيه هايم به باد خواهد رفت
و شاعري – كه نبودم ! – ز ياد خواهد رفت
عروسكي كه منم ، بي فرشته خواهد مرد
و موريانه مرا ذره ذره خواهد خورد !…
…بدون عشق ، قلم توي دست مي لرزد
دو روز عشق …به …صد …س…ا…ل…!
×
شاد باشيد و مستدام . راستي منتظر بهاريه ام باشيد ! :-)

Posted by siamak at 02:16 AM | Comments (0)

March 14, 2003

سلام

مي خواستم غزلي بنويسم ، ديدم روزي كه روح غزال خون چكان است ، ياراي سخن گفتن از غزل نيست !
مي خواستم از كتاب ها برايتان بگويم ديدم امروز كتابي گشوده است كه تا دنيا دنيا ست عاشقان جهان مي توانند سر در ان فرو برند و مجنون وار و حيران سر به در آرند !
مي خواستم از عشق برايتان بنويسم ديدم امروز تماميت عشق را ، تشنه تشنه ، سر بريده اند !
مجال سخن نيست ! باشد براي فردا ! فردايي كه خواهد آمد !!

ظهر عاشورا اثر استاد محمود فرشچيان برگرفته از هفت سنگ
×
كار زيباي افشين يدالهي در ترانه بر كساني كه ترانه سرايي را جدي تعقيب مي كنند پوشيده نيست .سبك او به واسطه تصويرگرايي ها و زبان گاه فخيمش و نزديكي كار به شعر به سبك كار جنتي عطايي شبيه است كه پيش از اين در بحث ترانه و ترانه سرايي به آن اشاره كرده ام . علاقه مندان توسط لينكهاي كنار صفحه مي توانند آن بحث را پيگيري كنند . سال گذشته يدالهي با يكي از كارهايش هر شب در چنين اوقاتي ميهمان خانه دل بسياري از ما بود .:
مرز در عقل و جنون باريك است
كفر و ايمان چه به هم نزديك است !
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حيراني و بهت مردم !
گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني غم تا فردا
خون چرا در رگ من زنجير است؟!
زخم من تشنه تر از شمشير است !
مستم از جام تهي ... حيراني !
باده نوشيده شدم پنهاني !
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياريست ! نگو سهو شده !
من ورسوايي اين بار گناه
نو تنهايي و چشم سياه
از من تازه مسلمان بگذر!
بگذر از سر پيمان! بگذر !
ميل ديوانه به دين عشق تو شد
جاده شك به يقين عشق تو شد !
مستم از جام تهي ! ...حيراني !
باده نوشيده شدم ، پنهاني !
...
اين كار زيبا كه تمام مولفه هاي اثري زيبا از يدالهي را دارد در سريال شب دهم ، شال گذشته بارها و بارها خوانده شد و هر بار و هنوز حلاوت خاصي دارد . در پس زمينه وبلاگ اين ترانه زيبا را مي شنويد كه از هفت سنگ جديد به امانت گرفته ام !
×
...و هفت سنگ دهم منتشر شد ! در اين شماره : ويژه نامه محرم ، داستان دلنشين اسماعيل اميني ، يادنامه استاد جواد معروفي ، غزلها و دكلمه سيدرضا محمدي و مطالب خواندني بسيار ديگري در ستونهاي موضوعي و شخصي قابل دسترسي ست .
بوسه بي فريادرس من هم ، بوسه اي ديگر گونه است ! از دريافت نظراتتان شاد خواهم شد .
×
و آخر اينكه :
در مسلخ غم ، عشق به دادم نرسيد !
بيچاره شدم ، عشق به دادم نرسيد !
تعداد جراحت ؟! … به خدا نشمردم !!
چون هيچ رقم عشق به دادم نرسيد !!
مستدام باشيد و برقرار .
سيامك

Posted by siamak at 02:49 PM | Comments (0)

March 11, 2003

سلام
اول اينكه كه علاقه مندان غزل ، وبلاگ چوپان را از دست ندهيد ! حسن قريبي دركي صحيح از غزل امروز دارد و شاعرانگي در آثارش موج مي زند .
دوم اينكه امروز مي خواهم شاعري جوان و هم ديار را به شما معرفي كنم . خانم منصوره لمسو شاعر 18 ساله همشهري ام ، هم غزلهايي زيبا دارد و هم سپيدهايي دلنشين. شعر او به شدت تصويرگرا ست و اين تصوير ها تقريبا هميشه بكر هستند . در غزل مي توان غزل او را ادامه جريان غزل امروز و در سپيد بيشتر تالي شعر گفتار دانست . در ادامه غزلي از او را خواهيم خواند كه در حقيقت جديدترين غزل اوست و به نظر من يكي از زيباترين كارهايش :

بي تو اكسيژن دردم … و نفس مي خوردم !
سيب خواهش شده ام ، كرم هوس مي خوردم !

پشت اين ساعت بي عقربه ، اين ساعت شن
بي تو هر ثانيه طوفان طبس مي خوردم !!

گفته بودم كه قناري نشوم حس بديست !
گفته بودم كه بمان ، بعد قفس مي خوردم !

يك نفر جاي من اما علفي هرز كشيد –
پشت پرچين حسد – تيغ هرس مي خوردم !!

بين چشمان تو تا چشم خودم پل زده ام
جاي خالي دو خرمايي گس مي خوردم !

كاروان ! بار من افتاد !! خدا را مددي !
خوب من ! زود بيا ! بانگ جرس مي خوردم !

زندگي تان غزل باران باد .
سيامك

Posted by siamak at 03:00 PM | Comments (0)

March 09, 2003

سلام
دوست جديدم مسيح عزيز در مورد غزل و اصولا شعر كلاسيك در مقايسه با شعر نو نظراتي دارد كه ادامه همان دعواهاي هميشگي ست ! به شخصه معتقدم كه شاعرانگي عنصر اصلي شعر است و تكنيك و قالب و باقي مسائل پيرايه هاي اين اصل هستند . آن چنان كه فروغ عزيز در مصاحبه اش مجله فردوسي مي گويد كه شعر كهنه و نو ندارد ! شعر بايد شعر باشد !!
گاهي مضموني آن قدر در قالب نو به شاعرانگي مي رسد كه هيچ غزلي را تاب آن نيست و گاهي غزل به مرتبه اي مي رسد كه شعر نو را توان سبقت گرفتن نيست . اما بحث در اين است كه گاه ، شوق ساختار – و گاه ساختار شكني كه خود نوعي ساختار شده است ! - آن قدر بر شاعر مستولي مي شود كه شعر را از ياد مي برد . اين پديده در شعر امروز و به خصوص در شاعران نو گو بسيار مشاهده مي شود و همه ما آثار بسياري را به صورت كتاب يا چاپ شده در نشريات متفاوت ديده ايم كه به عنوان شعر پيشرو و آوانگارد و مدرن و پست مدرن و موجهايي كه ديگر به عدد N رسيده اند ! به خورد مخاطب داده مي شوند و مخاطبان آنتلكتوئل نما هم بي آنكه اصولا چيزي فهميده باشند – چه ادعاي برخي از دوستان اصولا فرار از معناست و اين خود حكايتي ست كه به قول كيومرث منشي زاده غريب و ناممكن مي نمايد ! – فرياد به به و چه چه شان بلند مي شود كه : عجب شعري !! متسفانه علت اين امر شايد اين باشد كه درك صحيحي از مقوله شعر نو به واسطه رها بودن كاملش از قيدها – كه به خودي خود نه تنها بد نيست كه زيباست – و اصولا درك مناسبي از شعر به عنوان هنري متعالي وجود ندارد .
در اين آشفته بازار گهگاه آثاري در خور به چاپ مي رسد كه به دلايل متعدد مورد توجه قرار نمي گيرند چرا كه يا متعلق به شاعري جوانند يا اينكه به قواعد روشنفكر نمايانه و به اصطلاح پيشروي حضرات تن نداده اند و يا اينكه بيهوده خود را در گرداب مبهم گويي و هذيان گم نكرده اند .
چندي پيش مجموعه اي زيبا از شاعر جوان هم ديارم كيوان ملكي سوادكوهي به چاپ رسيده است كه در زمره آثار فوق قرار مي گيرد . مجموعه ( تخت چوبي خواب درخت مي بيند ) در بر گيرنده شعرهاي سپيد اين شاعر 33 ساله اند .
ملكي زباني شاعرانه ، تصوير گرا ، كاشف و جستجوگر و در عين حال ساده دارد . اين سادگي گاه آن قدر زياد است كه خواننده را به تعجب وا مي دارد كه چرا خودش به كشف آنها نائل نشده است :
انارها چه دل خوني
از رسيدن دارند !
يا اين نمونه :
… راستي باران را
چه پيش آمده ؟!
شايد او هم مثل من ، مثل تو
از آدمهايي مي ترسد
كه چترهاي سياهشان را آماده استقبالش مي كنند …
طنز ، همچون نمونه هاي بسياري از شعر امروز ، از مولفه هاي اصلي شعر ملكي ست. اين طنز گاه طنز حاصل از موقعيت است مانند :
مادرم
شيرش را حرامم مي كند
و من با ته مانده ام
در رختخواب
خواب بچه هايي را مي بينم
كه شير خشك مي خورند !
و گاه طنز طنزي كلامي ست ناشي از يك تداعي يا يك بازي واژگاني و يا يك ضرب المثل :
تا فتح همه جاده ها
تا فتح هر چه فاصله
تا صبح روز قيامت
من پام !
تو چي ؟!
اتفاقا استفاده از امثال و تداعي هاي ديگر در شعر ملكي نمود برجسته اي دارد . اين مشخصه به شعر بعدي مضاعف مي بخشد و تصوير را در عين سادگي ، عميق مي كند و حالتي از كشف و شهود براي خواننده مي آفريند . مثلا :
… خنده هايم را جدي نمي گيري
تا فراموش كنم
هزار و يك درد پنهانش …
به روشني اشاره به جمله مشهوري دارد كه مي گويد آنكه مي گريد يك درد دارد و آن كه مي خندد هزار و يك درد !
يا مثلا استفاده از تركيبي عاميانه با تعريف و عمقي جديد :
شايد امشب
از خوابهاي رنگي ام
عكسي برداشتم
تا مگر
روي ديوار را كم كنم !
يا استفاده از مثلها :
…لابد ما عقلمان قد نداد
تا بفهميم خورشيد
براي طلوعش
نه محتاج من است
نه تو .
اما تا آبها از آسياب افتاد
به يادمان آمد
از ياد اهالي كوچه رفته ايم !
و همچنين اشاره اي ظريف به شعري مشهور :
… بيا بي خيال روزهاي رفته
بوسه هامان را
به يكي از همين موجها گره بزنيم
خدا را چه ديدي
شايد آن ( پري كوچك غمگين )
خبرهاي خوشي آورد .
مي بينيد كه اين تداعي ها چگونه شعر را در قلمروي ذهنيت خواننده عمق مي بخشند تا تاثيرگذاري اثر بيش از پيش گردد .
از نكات قوت كار ملكي همچنين رعايت اصل گسترش و ساختار صحيح ارائه تصوير است . تصويرهاي ملكي برخلاف بسياري از هم نسلانش تصويرهايي انتزاعي و ذهني و پيچيده نيستند . او براي همه تصاوير خود زمينه چيني مي كند و روال منطقي اثر را حفظ مي كند و در روندي كاملا استنتاجي خواننده را به سوي تصوير نهايي كه معمولا حالتي محكم و غافلگير كننده دارد رهنمون مي سازد . اين شعر زيبا نمونه برجسته اي بر اين مدعاست :
تمامي پيراهن هايم
از تولد تا كنون
هر يك به رنگي
در كنارم پا برهنه
يكي – يكي به يادم مي آورند
روزي كه شير بالا آوردم
گل شدم
گريه كردم
به مدرسه
يا مجلس ختم عزيزي…،
راستش هر ادمي سرزميني ست
و پرچم اش پيراهنش ،
شايد نامه اي به سازمان ملل نوشتم
تا جاي اين همه قيل و قال
تمامي بند رختهاي زمين را به هم
گره بزند .
مي بينيد كه شاعر در ميان پيراهن هايش تمامي خاطراتش را از نوزادي تا بزرگسالي مرور مي كند و هر يك را نمادي از يك مرحله مي بيند . سپس با تعميم اين قضيه به تمامي انسانها ، پيراهتنها را به مثابه پرچم مي بيند و آن گاه به تصوير نهايي اش مي رسد كه بند رختها را به هم گره مي زند ! اين روال منطقي تصوير نهايي را با همه اعجاب آور بودنش ، باور پذير و منطقي مي نماياند .
ملكي از تكنيكهاي ساختار شكنانه هم ابا ندارد و هرجا كه با سادگي و شاعرانگي اثرش جور باشد ، نشانه هاي اين جسارت را مي بينيم :
… و من بي حضورت
نامه اي مي نويسم
به تمام كفشهايي كه نپوشيده اي
نمي دانم امروز
كدام كفش آن پاها را به تن مي كنند …
چنان كه مي بينيد جاي ظرف و مظروف عوض مي شود تا در ادامه شعر كفشها نماد پاهايي باشند كه ترنم آمدن يار را مي سرايند.
سرايش به اين گونه كاري سهل و ممتنع است . ظاهري ساده كه سرودن شاعرانه اش دشواري بسيار دارد و البته اين حركت حركتي بر لبه تيغ است و اتفاقا تنها نقطه ضعف اين مجموعه در دو هنگام است :
1- آن گاه كه در برخي از شعرها شاعر از لحن گفتاري و ساده خود براي حفظ برخي تكنيكها فاصله مي گيرد . مثلا حذف حروف اضافه براي حفظ ايجاز و به عنوان يك تكنيك در شعر سپيد – آن گونه كه شاملو مي گويد – و هم چنين حذف فعل در اين مثال و يكي دو مورد مشابه :
… تو تجلي ابر و باد و باراني
با چشمهايي
وقتي مي بندي درها به روي اش …
مي بينيد كه حذف ( كه ) در سطر دوم و فعل ( بسته مي شود ) در سطر سوم از رواني اثر كاسته است .
2- و آن گاه كه بالعكس در چنبره ساده گويي به زياده گويي مي افتد و از ايجاز فاصله مي گيرد :
اولين پل جهان را چه كسي ساخت ؟
مانند من
شايد جدايي را تجربه كرده بود
كه دوستان زيادي دارم
و از هر چه جدايي متنفرم
اما
چه بسيار به تاچار
با آن روبه رو شده ام …
بديهي ست كه سه سطر آخر اضافه است چرا كه قبلا شاعر در بند سوم اشاره به تجربه خود كرده است و اين تكرار كاركردي در شعر ندارد و ايجاز را از كار مي گيرد .
البته تعداد اين سطور در اين مجموعه آن قدر كم است كه كاملا قابل چشم پوشي ست و تنها اين حسرت مي ماند كه همين اندك انگشت شمار مي توانست نباشد تا كار بي نقص تر باشد .
شعر ملكي از لحاظ مضمون نيز گستردگي خوبي دارد . هم عاشقانه دارد ، هم شعر اجتماعي و جالب اينجاست كه شعرهاي اجتماعي اش مثل همين شعر بالا كمتر به شعارزدگي دچار مي شوند .
در پايان از اين مجموعه بي شك خواندني و جذاب و شاعرانه عاشقانه اي را انتخاب كرده ام كه خواهيد خواند :

پيش از آغاز طوفان نوح
دوستت داشتم
و در همه خرابه ها
پي ات گشتم
نه در اهرام ثلاثه ديدم ات
نه در تخت جمشيد
نمي دانم
كدام از خدا بي خبر
بين ما ديوار بزرگ چين را كشيد !
×
شاد باشيد .
سيامك

Posted by siamak at 12:58 AM | Comments (0)

March 04, 2003

سلام
اول اينكه : كما في السابق خدا لعنت كند هر چه ISP در پيت را !! كه آدم را مجبور مي كنند محض ادامه نيافتن شرمندگي لااقل همين تعداد اندك دوستان بازديد كننده برود بنشيند توي يك كافي نت و ادامه ماجرا !!!
دوم اينكه : سعيد اميري را از انجمن ادبي پندار مي شناسم با شعرهاي سپيدي بسيار زيبا كه مولفه اصليشان طنز تلخ و گيرا ، سادگي و صميميت و البته صداقت است . نه تنها طرفداران شعر سپيد كه همه علاقه مندان شعر را به ديدن باغ شاعرانه سعيد عزيز توصيه مي كنم . باغي كه درست مركز جهان است ، باور نداري برو متر كن !!

سوم اينكه : نرودا مجموعه اي زيبا دارد با عنوان چكامه ها . اين مجموعه در حقيقت ابتدا به صورت كتابي با عنوان چكامه هاي بنيادين ( 1954) و سپس چكامه هاي نو ( 1956) و در نهايت دفتر سوم چكامه ها ( 1957) به طبع رسيده است و پس از آن اين سه مجموعه بارها به شكل واحد به زبانهاي مختلف منتشر شده است .اين چكامه ها در اصل براي ستون روزنامه و با همان طول و عرض طراحي شده است و مصراعهايي بريده و كوتاه و تلگراف وار دارد . در حقيقت نرودا سبكي جديد را پايه گذاري مي كند كه بسيار زيباست . اين چكامه ها موضوعاتي بكر هم دارند . از اتم گرفته تا كت و شلوار ! از خوراك مارماهي تا ذرت و شراب !! و نام آنها هم به همين شكل است : چكامه اي براي نمك ، چكامه اي براي گوجه فرنگي و …!در حقيقت نرودا اوج قدرت شاعرانه خود را در بعضي از اين چكامه ها به رخ مي كشد . آن گاه كه براي يك شي به ظاهر پيش پا افتاده و شايد از نگاه ما غير شاعرانه چكامه اي درخشان مي سرايد . اين چكامه ها گاه ماهيتي صرفا توصيفي و تصوير پردازنده دارند مثل چكامه اي براي ليمو ، و گاه شاعر در ميان تصاوير ساده خود به عمقي حيرت انگيز مي رسد . مثلا چكامه اي براي ذرت ، تاريخ آمريكاي جنوبي را مرور مي كند ، تاريخ رنجهاي زنان و مردانش را !
منتخبي از چكامه هاي نرودا با عنوان ( چكامه ها ) توسط نازنين مير صادقي با ترجمه اي شاعرانه و روان – چنانكه در ساير ترجمه هاي ميرصادقي ديده مي شود – به فارسي منتشر شده است كه خواندنش مسلما دلپذير خواهد بود .
در ادامه ( چكامه اي براي شراب ) را خواهيد خواند كه در ميان آثار ترجمه شده نيست ( به گمانم به خاطر برخي تصاويرش ) و البته بسيار زيباست . لازم به ذكر است كه اين شعر را از انگليسي به فارسي ترجمه كرده ام .
×
چكامه اي براي شراب ( Ode to Wine)
پابلو نرودا (Pablo Neruda )
برگردان سيامك بهرام پرور

شرابي به رنگ روز ،
شرابي به رنگ شب ،
شرابي به رنگ ارغوان ،
يا شرابي به رنگ ياقوت زرد .
شراب
صاف چون شمشير طلايي
نرم
همچون مخملي شهوت انگيز !
شراب
صدفي مارپيچ
سرشار از شگفتي عاشقانه دريايي !


هرگز گيلاسي از تو
به يك ترانه
به يك انسان
تعلق نداشته است
دست كم ، تو
مانند سرودي دسته جمعي
بايد عادلانه تقسيم شوي !

با خاطرات مرگبار
مي نوشندت ،
امواج تو ما را
از گوري به گور ديگر مي برد .
سنگتراش مقبره هاي منجمد
و ما
با اشكهايي گذرا
مي گرييم !…
اما لباس بهاريت چيز ديگريست !
خون در رگ جوانه ها مي دود ،
باد روز را بر مي انگيزد ،
و چيزي در سكون نمي ماند ،
با روح تغيير ناپذير تو !

شراب
بر مي افروزد بهار را ،
و شادماني بر زمين
مانند گياهي منتشر مي شود !

فرو مي ريزند ديوارها و
صخره هاي رو به دريا ،
رخنه ها مسدود مي شوند :
آن سان كه ترانه اي زاده مي شود !
#
يك كوزه شراب و ( تو )،
در كنار من !
در دشتهاي باير
شاعري باستاني ترانه مي خواند :
( بگذار سبوي شراب
بر بوسه عشق
خويشتن خويش را بيافزايد ! )


عزيز من !
ناگهان خطوط رانهايت
به انحناي برآمده گيلاس شراب بدل مي شود ،
سينه هايت به خوشه هاي انگور ،
نوك پستانهايت
به حبه هاي انگور !
هاله تقدس بر گيسوانت پرتو مي افكند
و نافت
مهر عفافيست بر رگان شكمت !

عشق تو
آبشار پايان ناپذير شراب است ،
نوري كه حس مرا چراغاني مي كند ،
درخشش خاكي حيات !…

اما تو فراتر از عشقي و بوسه آتشين ،
حرارت شعله !
فراتر از شراب حيات !
تو
تمامي جمعيت بشر ،
نيم شفاف و نيم كدر ،
همخواني نظم
و وفور گلهايي !

وقتي با هم سخن مي گوييم
بر روي ميز
تلالو بطري شراب هوشيار را
دوست دارم .
بنوش !
و در هر قطره طلا
هر جام ياقوت زرد
هر پيمانه ارغوان
به ياد داشته باش :
پاييز
براي انباشتن رگها با شراب
رنج برده است !
و بگذار
در مراسم آييني اتاق كارش
مرد عامي
به خاك و به وظيفه اش بيانديشد
براي انتشار سرودواره شراب !
×
مستي عاشقانه تان هماره پايدار باد !
سيامك

Posted by siamak at 09:19 PM | Comments (0)

March 01, 2003

سلام
قاعدتا امروز بايد برايتان ترجمه شعر مي گذاشتم اما متاسفانه اين يكي دو روزه خيلي سرم شلوغ بوده . پس در جهت اينكه خيلي دست خالي برنگرديد اين لينكها را ببينيد :
هفت سنگ نهم را نديديد ؟!! اين كه ديگر خيلي بد شد !! كار جديد هفت سنگ را با گفتگوهاي خواندني اش – با عمران صلاحي در مورد پرويز شاپور و همچنين با پوپه مهدوي نادر اولين زن ايراني كه با دوچرخه به سفر دور دنيا مي رود و … - و همچنين ساير ستونهاي شخصي و موضوعي اش از دست ندهيد ! در ضمن اگر هم به بوسه بي فريادرس من هم گوش سپرديد و پاسخي داديد ، جاي دوري نمي رود !هر چند اين دفعه بوسه كشداريست !!( آخر 500000 سال هم چيز كمي نيست !!)
- پيش از اين هم از غزل معاصر افغانستان گفته بودم و از بالندگي و اعجازش . اگر يادتان باشد پيش از اين، از سيد رضا محمدي غزلي زيبا را با اين مطلع برايتان نوشته بودم : صدا ز كالبد تن به در كشيد مرا …
سيد رضا محمدي عزيز اخيرا وبلاگي را راه انداخته به نام فرخار كه سرشار از تغزلي استثنايي ست . نفسي بكشيد در هواي پاك شعرهاي او !
- شبگرد اخيرا به شدت كولاك مي كند !نمي دانم اين همسايه با دلش چه مي كند اما دلنوشته هايش خواندنيست !
- و با راهنمايي شبگرد عزيز خانه شاعري را يافته ام كه يكي از غزلهايش از مدتها پيش به شدت هوايي ام كرده بود ! هومن عزيزي و مريم هوله وبلاگي مشترك را به راه انداخته اند به نام آوانگارد . من از ادعاهايي كه شبگرد مي گويد چيزي نمي دانم اما لااقل مي دانم غزل فانتزي عزيزي به نظرم كاري زيبا و دلنشين و البته تكنيكي در غزل معاصر است . در ضمن هومن عزيزي يكي از شعرهاي نزار قباني را در وبلاگش بازسرايي كرده كه خواندنش بي شك لذت بخش است .
و در آخر سخن هم به قول آقاي شعردوست عزيز ، دو غزل كوچك !:
پشتم به شب است و ياد ماه افتادم
اي عشق ! بيا ، ببين كه راه افتادم !
( يوسف شده اي ! ) عشق به من گفت ، اي واي !
از چاله در آمدم به چاه افتادم !!
×
شبي حوا شدي ، سويم دويدي
و گفتي سيب را از شاخه چيدي !
دو دستم ، ملتمس ، قد مي كشيدند :
خداوندا ! شتر ديدي ، نديدي !!
شاد باشيد
سيامك

Posted by siamak at 09:30 PM | Comments (0)