سلام
اول اينكه : مسابقه جذاب غزل معاصر را از دست ندهيد ! مسابقه اي كه روز به روز جذاب تر مي شود !
دوم اينكه : اين غزل تقديم مي شود به گلاره عزيز :
« موسيقار »
وقتي كه دل براي تو تنگ است ، مي شود-
- بر يك خيال تبزده دل بست !… مي شود !!
…
تو پشت يك پيانوي چوبي نشسته اي
سازي كه با دو دست تو همدست مي شود !
«درياچه » …« قو » …و قصه « زيباي خفته » و -
- اينجا : كه مسكو دهه 60 مي شود !! (2)
« فا » … « سُ » … كلاويه ، « سي » و « لا » … با نوازش –
- « دو » …«ر»… دو دست تو ، ز « مي » ات مست مي شود !!
« ديز » و « بمل » ، همان بم و زير نواي آه ،
بر « حامل » گلوي تو چون هست ، مي شود – (3)
- در انحناي رود صدا ، گونه خيس كرد !
در هرم داغ فاجعه ننشست ! مي شود –
-از كوچه ها گذشت ، ميان بر زد و گريخت !
وقتي مسير عاطفه بن بست مي شود !!
يا نت به نت به سمفوني نور بوسه زد
دل را به جرم حادثه نشكست ! مي شود –
- با بال « خوالهاي طلايي » عروج كرد
در باغ « چارفصل» غزل جست !… مي شود !!…(4)
×
ساعت 12 ،…، و طلسمي كه دود شد !
و ارتفاع وهم غزل ، پست مي شود !
شعرم شبيه سيندرلا پا برهنه شد!
بايد كه دل به لطف شما بست ! …مي شود ؟!!
پي نوشتها :
(1) موسيقار نام پرنده اي اساطيري كه منقاري بلند و داراي چند سوراخ دارد و با نوايي بسيار خوش مي خواند .نمادي براي موسيقي
(2) درياچه قو و زيباي خفته نام دو اثر مشهور از چايكوفسكي آهنگساز روس است .
(3) ديز و بمل : علائمي كه در نت نويسي بر روي خط حامل قرار مي گيرد و نتها را نيم پرده زير و بم مي كنند.
(4) خوابهاي طلايي اثر استاد معروفي و چهارفصل اثر ويوالدي آهنگسار ايتاليايي مورد اشاره اند .
××
موسيقي عاشقانه تان همواره سرشار از شادي و رقص و پاكوبي باد .
سيامك
سلام
اول اينكه آقاي شعردوست بسيار عزيز مسابقه اي را ترتيب داده اندكه سابقه موارد مشابه آن در تاريخ ادبيات ما بسيار است . هرچند اين مسابقه بيشتر به كوشش شاعرانه باز مي گردد نه به جوشش صادقانه ، اما مسلما خالي از لطف نخواهد بود . براي دريافت اطلاعات بيشتر در مورد نحوه برگزاري و چگونگي مسابقه و البته جوايز و باقي مسائل مراجعه كنيد به غزل معاصر !
دوم اينكه : بعضي وبلاگها خيلي دير به دير آپديت مي شوند اما همان دفعات معدود هم حسابي دلچسب مي نويسند ! مثل همين گلاره و نارنج طلا !! ماهي يكبار آپديت مي كند اما به اين زيبايي !ببينيد !
سوم اينكه : امروز مي خواهم راجع به كتاب بنويسم و به طور مشخص راجع به « مادموازل كتي » نوشته ميترا الياتي . اين مجموعه داستان كوتاه ، كتابي كوچك با حدود 80 صفحه و متشكل از 7 داستان است . اين كتاب در سال 81 برنده جايزه بهترين مجموعه داستان اول از بنياد گلشيري و هم چنين جايزه كتاب سال خانه داستان شده است .قالب داستانهاي اين مجموعه بسيار كوتاهند و تنها داستان « مادموازل كتي » ست كه بيشتر حجم كتاب - حدود 30 صفحه – را در بر مي گيرد .مشخصه كلي همه اين داستانها سبك نگارش الياتي و نوع نگاهش به اشيا و استفاده نمادين ازآنهاست .در حيطه نگارش ، نويسنده از جملات صريح ، كوتاه و سرراست را براي پيشبرد و طرح داستان برگزيده است . اين نحوه نگارش ، خواندن متن را راحت كرده و خواننده را در چنبره واژگان پيچيده و مفاهيم پيچيده تر و جملات مطول اسير نمي كند . در نتيجه راحت تر به عمق مي رسد و جانمايه كلام را در مي يابد . از سوي ديگر الياتي نويسنده اي ست كه يادش نرفته است كه قصه گوست ! او تمام تمهيدات داستاني را به كار مي گيرد تا روايتش جذاب و تاثيرگذار باشد و ژستهاي سوپر آوانگاردنمايانه ! به خود نمي گيرد كه بي خيال خواننده !!
از سوي ديگر اين كشش ، سبب نشده است كه نويسنده عمق را از ياد ببرد و به پرداخت زيبايي هاي گاه حتي كاملا شاعرانه نپردازد .مثلا در داستان «يوسف پلنگ كش » شكارچي قهار به كشتن ماه مي رود نه پلنگ ! يا در داستان «شمعدانيها» نويسنده تنها با استفاده از نمادها به ما مي گويد كه زن وشوهر قصه بي فرزندند و دختر همسايه جديد نماد باروري !!نويسنده با زيركي از نمادها براي رساندن معنا استفاده مي كند :از كاج و شمعداني !:
زن به رديف كاجها نگاه كرد … و به رديف شمعداني هاي بي گل !… مرد دم پنجره ايستاد . خيره شد به بالكن رو به رو . شمعداني ها به صف روي نرده بود با غنچه هاي باز . دختري با سبد رخت روي بالكن آمد . مرد سيگار روشن كرد . …صداي زن گفت : «خيلي قشنگه »
مرد گفت : «واقعا » …
نكته جالب اينجاست كه اين جملات در متن پراكنده اند و هر يك دو سه خط يا يكي دو پاراگراف از هم فاصله دارند و به خاطر همين خيلي رو نيستند و زيباييشان هم در همين است . چون روال داستاني را به هم نمي ريزند.
سبك روايي داستانها جريان سيال ذهن است . زمان و مكان در داستانها شكسته مي شوند و معمولا يك راوي با به ياد آوري مداوم خاطرات داستان را پيش مي برد و چنان كه معمول ذهن آدمي ست اين انديشه پريشان هر دم از جايي و زماني سر بر مي كشد و با تداعي هاي پي در پي همراه مي شود و در پايان اين قطعات مثل پازلهايي جور مي شوند و تماميت داستان شكل مي گيرد . اين سبك نگارش علاوه بر حس تعليق زيبايي كه ايجاد مي كند ، حالتي شاعرانه به متن مي بخشد و علاوه بر آن همذا پنداري خواننده را نيز بر مي انگيزد نكته جالب اينجاست كه اين تداعي ها و تداخل ها تنها در حيطه زمان و مكان نيست ! در برخي داستانها مثل « مادموازل كتي » حصار ما بين واقعيت و خيال هم مي شكند و اين كار به سادگي تغيير دادن يك فعل از زمان ماضي به مضارع صورت مي گيرد ! :
…پلكهايم مدام مي افتد پايين . دهانم خشك است .كاش خانه مان بودم ، مادر مي بردم زير كرسي و جوشانده تلخ به خوردم مي داد . مي لرزم . لحاف را از رويم كنار مي زند . بغلم مي كند : « بميرم . چه تبي داره بچه ام .» …
و گاه رشته اين تداعي ها آنگونه است كه شما حس مي كنيد نويسنده نيز به طور ناخودآگاه اسير تداعي هايي شده است ! مثلا داستان« مي مانيم توي تاريكي » با وجود تمام زيبايي زاويه ديد ش ، به شدت ياد آور برشي از فيلم «روح » جري زوكر است !
بي شك زيبا ترين و محوري ترين داستان مجموعه داستان « مادموازل كتي » ست كه در آغاز مجموعه نيز قرار گرفته است .
داستان حكايت جواني غربت نشين است كه در شهري ساحلي زندگي مي كند و رابطه دوستانه اي با يك زن كافه دار به نام مادموازل كتي دارد . اين رابطه دوستانه با ناپديد شدن ناگهاني كتي پايان يافته است و پسر نشسته بر نيمكتي رو به روي كافه با به يادآوري او و درددلهايي كه برايش كرده است تمام زندگي اش را ديگر بار مرور مي كند .
اين داستان طراحي بسيار زيبايي دارد و با وجود كوچكي انبوهي ماجرا در خود دارد كه هر يك به زيبايي يك به يك بيان مي شوند . شكستهاي زماني و مكاني ، با ذهن بازي مي كنند و حتي گاه به ريشه يابي رفتارهاي انساني كمك مي كنند .
از لحاظ مفهوم ، داستان تحليلي روانشناختي بر آسيبهاي وارده بر مرد ، در جامعه مردسالار است . سه مرد در اين داستان حضور دارند كه هر يك نماينده يك گروهند . «پدر»يك پدر سالار سنتي ايراني ست ! با همان رفتارهاي غير منطقي و تصميمهاي خشك ! و البته نماينده رياكاري هاي مايوس كننده !
پسر بزرگتر ، با پدر مي جنگد ، شراب مي نوشد ، مخالفت مي كند ، با يك زن بدنام مي گريزد و ازدواج مي كند ! او تنها نياز به استقلال دارد و زير سايه پدر تفس كشيدن برايش سخت است اما نه دانش دارد نه تجربه ! نه عقل دارد و نه گوش شنوا !او تنها مي خواهد ولي اسباب بزرگي فراهم نمي كند و جالب اينجاست كه پس از مرگ پدر خودش چيزي در همان مايه ها و حتي بدتر مي شود !
پسر كوچكتر ، يك تباه شده كامل است !گم كرده راهي كه مي خواهد آباد باشد اما نمي داند چگونه ؟! مادر مي خواهد از او دختر بسازد ! چون دختر ندارد . پدر مقابله مي كند و حاصل اين كشمكش ، مردي ست كه اصلا اعتماد به نفس ندارد و خود را موجودي نه زن ، نه مرد مي بيند !
برخورد اين سه با زن نيز جالب توجه است : «پدر» به دنبال «هوس» مي رود ! پسر بزرگتر تنها براي « عناد » ، ازدواج مي كند ! و تنها عشق پسر كوچكتر يك تخيل كامل است . دختري كه نامش ناهيد است ، زرينه مي نامد و از او چيزي مي سازد كه اساسا خلاف واقع است و همين به پاشيدن احساسش مي انجامد !
در حقيقت هر دو برادر علي رغم همه تنفرشان يا لااقل عدم علاقه شان نسبت به پدر خود دنباله روي اويند ! حتي پسر كوچكتر وقتي مي خواهد بگويد كه مرد شده است سر زرينه داد مي كشد ودستورات بي معنا مي دهد :
كوچه باغهاي تاريك را مي رفتيم . جلوتر مي رفت. دوباره بي اعتنا مي رفت . بايد بهش مي فهماندم از امروز مرد زندگي منم . صدايش زذم : «زرينه!»
- با مني ؟
- آره
- اسمم ناهيده !
- هر چي بوده باشه ، از امروز زرينه است . همه بايد بدونن . حتي گنجشكهاي روي درخت…آهاي زرينه صدام رو مي شنوي ؟!
- هيس …به خدا خلي !
- قول مي دي موهات رو كوتاه نكني ؟
- سرو صدا نكن . همسايه ها مي شنوند
- به درك . همين كه گفتم !….
×
«مادموازل كتي» داستاني استثنايي ست . به خاطر شاعرانگي اش ، به خاطر زيبايي پرداخت اش و به خاطر تحليل زيبايي كه از تاثير جامعه مرد سالار نه بر زن كه بر مرد ارائه مي دهد و اين نگاه را لااقل من تا كنون نديده بودم . اين نگاه ظريف هرچند توسط يك زن نگاشته شده است اما از هرگونه اغراق و درشت نمايي به دور است و تمام زيبايي كار هم در همين صداقت است . الياتي از ورطه فمينيسم زدگي هاي معمول جامعه مان رهيده است تا از واقعيتي سخن بگويد كه ساختار اين جامعه را در عصر ارتباطات رو به تلاشي مي برد . « مادموازل كتي » كتاب كوچكي ست كه حرفهاي زيبايي را به زيباترين صورت گفته است و مسلما ارزش بارها خواندن را دارد .
شادباشيد
سيامك
سلام
اول اينكه : ديروز در حال چت كردن با حسن عليشيري عزيز بودم و به او گفتم از اينكه هي من به او لينك مي دهم و او به من مي ترسم كه گمان اغراق به ذهن خوانندگان هر دو وبلاگ متبادر شود ! وقرار بر اين گذاشتيم كه تا مدتي لينك ندهيم !! ولي راستش را بخواهيد همين الان وبلاگش را كه چك كردم ترانه اي عالي از يغما گلرويي ديدم كه به گمانم بي انصافي ست اگر لينك ندهم و شما را ار خواندنش محروم كنم ! با عرض معذرت از دوست خوبم به خاطر خلف وعده ! ببينيد و بخوانيد و لذت ببريد و خودتان حق بدهيد كه بيراه نمي گويم !
دوم اينكه : محسن عزيز سه غزل از خانم زهرا باقري شاد در وبلاگشان گذاشته اند كه بسيار زيبايند. اين غزلهاي ساده صميمي ، علاوه بر زيبايي هاي تكنيكي ، انديشه عاشقانه ظريفي در پس خود دارند كه به شدت مجذوبم كرد . فقط من نمي دانم خانم باقري چرا وبلاگ خودشان را با يك دوبيتي و يك سلام ول كرده اند به امان خدا !! نظر شما چيست ؟!(توجه توجه !! در آخرين لحظه به روز رساني مشاهده شد كه وبلاگ مزبور با دو غزل زيبا به روز شده است !! )
سوم اينكه : نمي دانم تحليلي بر عشقنامه هلوئيز و آبلار از جلال ستاري را خوانده ايد يا نه . بسيار زيباست . ماهيت عشق خاكساري ، ماهيتي عجيب است كه هرچند ديگر اين خوانش
از عشق اصولا خوانشي صحيح نيست اما به هر حال جذابيتهايي نيز دارد . شعر زيز از ادموند اسپنسر (1552 – 1599 Edmund Spenser ) محصول همان دورانهاست كه برايتان از انگليسي ترجمه كرده ام :
«سونات 30»
محبوبم به سان يخ است و
من به سان آتش !
اين كدامين سرماي عظيم ست
كه در كوير تفتيده من
ذوب نمي شود ، كه هيچ !
سخت تر و سخت تر قد مي كشد
آن گونه كه ناله اش در من !!
چگونه مي شود كه سرماي قلب منجمدش
به حرارت بي حدم
اجازه بروز نمي دهد ،
اما من
بيشتر و بيشتر
در شهدي جوشان گر مي گيرم
و حس مي كنم شراره هايم
افزوده مي شوند و بالا مي گيرند ؟!
جز معجزه چه مي توان گفت
بر آتشي كه همه چيز را مي گدازد و
يخ مي پرورد !
و بر يخي كه با كرختي سرما منجمد مي شود
و به جادويي
آتش بر مي افروزد ؟!
جادوي عشق
با عقل سربه راه
آن مي كند كه
ماهيت عناصر ديگرگون مي شود !
××
عاشقانه هايتان سرشار از شور و گرما و روح تابستان باد !
سيامك
سلام
اول اينكه : پير مغان عزيز حسابي شرمنده كرده اند . ممنونم دوست من !
دوم اينكه : حسن عليشيري عزيز وبلاگ زيبايش با دو ترانه دلنشين عاشقانه به روز كرده است كه مانند هميشه خواندني هستند .و آنها كه مرا مي شناسند مي دانند كه اين اظهار نظر ربطي به لطفهاي بسياري كه اين مهربان به من دارد ، ندارد. اگر باور نداريد ببينيد «بي سرزمين تر از باد» را تا باورم كنيد !
سوم اينكه : با تشكر از كليه دوستاني كه كلي نظر دادند درباره سوال مورد بحث ! بحث عشق را –با پررويي تمام!! - ادامه مي دهيم :
سوال يان بود كه انحصار در عشق چه مفهومي دارد و اصولا جايگاهي در عشق دارد يا نه ؟! اريك فروم در كتاب ماندگارش – هنر عشق ورزيدن – مي گويد : اگر انسان فقط يكي را دوست بدارد و نسبت به بقيه بي اعتنا باشد ، پيوند او عشق نيست ! بلكه يك نوع همبستگي تعاوني يا خودخواهي گسترش يافته است!
اين جمله يعني چه ؟1 يعني اگر احساسي در ما توان دوست داشتن آدمي به معناي مطلق كلمه را نيافريند ، عشق نخواهد بود . آن كه مي گويد من از تمام دنيا تنها تو را دوست دارم يا عاشق نيست يا دروغگويي بي شرم است !! ( البته شايد هم اصلا نمي فهمد چه دارد مي گويد ! كه اصلا بعيد نيست !!) بگذاريد يك تجربه شخصي بگويم : دوستي پس از اين اتفاق خجسته راه مي رفت و مي گفت : هوا خوب است ! آسمان هم خوب است ! مردم هم خوبند ! هيتلر هم خوب است ! موسوليني هم !! …اين اغراق نيست ! آنكه اين حرفها را هم مي زد قيس مجنون نبود !اإمي فرهيخته از همين حوالي بود !! به راستي چه روي داده بود ؟!
عاشق مثل انسان آستيگماتي ست كه براي اولين بار عينك به چشم مي زند ! آنها كه اين تجربه را داشته اند قطعا منظورم را در خواهند يافت ! همه چيز بهناگاه پررنگ و درخشان و زيبا مي شود ! انگار كه تنظيم رنگ تلوزيون را – كه تا كنون خارج از نرمال بوده – به وضعيت نرمال برگرداني ! عاشق در همه چيز زيبايي كشف مي كند حتي در زشت ترين چيزها ! متاسفانه اين خصلت با كج فهمي به كور بودن عشق ( عاشق ) تعبير مي شود ! در حاليكه اين نه كوري كه يك بينايي مضاعف است ! عاشق آن را مي بيند و مي شنود كه من نمي بينم و نمي شنوم ! آنگونه كه نرودا در شعر بانو مي گويد : …تنها تو و من / به اين صدا گوش فرا مي دهيم !/تنها تو و من !
در حقيقت ماهيت اشياء و افراد تغيير نمي كند بلكه به واسطه عشق ، ديد عوض مي شود و لاجرم قرائت عاشق از دنيا و كائنات قرائتي عاشقانه خواهد بود .
هيچ تا به حال آسمان را پس از ريزش باران ديده ايد ؟! فيزيك اين آسمان همان آسمان قبل از باران است – لااقل تقريبا – اما رنگين كماني با همه درخشش و رنگ آميزي بديعش به مدد باران آفريده مي شود كه بين اين آسمان و آن آسمان تفاوتي مي آفريند از زمين تا آسمان ! و عشق باراني ست كه آسمان ما را مي شويد و قوس قزح مي بندد .
خوب ! همه اينها گفته شد براي اينكه بگويم عاشق ، قرائتي عاشقانه از دنيا دارد . به همه چيز و همه كس عشق مي ورزد و اين محبت ساري و جاري ، چون آفتاب به اطرافيان عاشق ،گرما و اميد مي بخشد و من به تاكيد معتقدم كه اگر عاشقي جز اين ديديد به عشقش شك كنيد ! كه : ( عشق شادي ست …!)
پس انحصار به آن معنا كه « من تنها تو را دوست دارم و لاغير» بي معناست ! حال بگذاريد مفهوم واژه ها را اندكي تغيير بدهيم ! چرا كه متاسفانه در جامعه ما ، علي رغم همه ادعاهايي كه در زمينه ادبيات داريم ، هزار هزار واژه به جاي هم به كار مي روند و آن قدر طبيعي مي شوند كه مفاهيم را عوض مي كنند ! يكي از همين مفاهيم دوست داشتن و عشق است ! رابطه انسان با ابنا، بشر به مفهوم مطلق و با محيط پيرامون رابطه اي مهرمندانه است ! ماهيت اين احساس با عشق – به همان مفهومي كه فروم از ان به عشق جنسي تعبير مي كند و به عبارت راحتتر عشق ميان عاق و معشوق – متفاوت است ! اتفاقا يكي از ايراداتي كه من نسبت به استفاده از واژگان در كتاب فروم دارم همين قضيه است ! فروم عشق ، مهر ، محبت ، تفاهم ، دوستي و … را گاه با بي تفاوتي به جاي هم به كار مي برد حال آنكه اين واژگان معناهايي بس بعيد دارند هرچند بسيار نزديك مي نمايند .رابطه مهرمندانه مي تواند رابطه اي كاملا يكسويه باشد اما عشق نه ! رابطه مهرمندانه بين دو همجنس در مي گيرد اما عشق نه ! و الي آخر ! ( در مورد اين تفاوتها پيشتر سخن گفته ام و بعدها باز هم خواهم گفت ). حال سوال اين است كه آيا عشق هم غير منحصر است ؟!
براي پاسخ به اين سوال بايد به يك موضوع مهم اشاره كرد : آيا منظور از انحصار ، انحصاردر يك مقطع زماني ست يا در طول زمان(عمر) ! ديگر اينكه آيا معشوق به عنوان پاي دوم اين رابطه – كه اصولا رابطه اي دوسويه است – همراه است يا خير ؟! چه قاعدتا عدم همراهي معشوق ، اصولا رابطه را مخدوش مي كند و ماهيت عشق بودن احساس مربوطه را به طور كامل زير سوال مي برد !
×
خوب ! به اين سوالها و شرايط ممكن كمي فكر كنيد و اگر افتخار مي دهيد يك نظري هم لطف كنيد تا چند صباحي بعد – براي اينكه فضاي وبلاگ يكنواخت نشود – بحث را ادامه دهيم .
اين چند دوبيتي هم براي اينكه شرمنده مهرباناني كه براي خواندن شعر مي آيند ، نباشم ! هر چند به نظر من همين بحثهاست كه زمينه هاي انديشگي شعر را به صورت ناخودآگاه آماده كرده و مي پرورند . ولي به هر حال … بسيار نا قابل است :
نسيمي از سر شب بو گذر كرد
و گيسوي تو را آشفته تر كرد
به روي صورتت افتاد گيسوت
ببين ! يك تار مو « شق القمر » كرد !!
من بودم و تو بودي و شب دلكده بود !
خورشيد سحرگاه كه در آمده بود –
- برگشت به كوه !! … مهربانانه خودش –
- را باز به كوچه علي چپ زده بود !!
**
مرا به مجلس ترحيم برگ دعوت كن !
به پاي كوبي زير تگرگ دعوت كن !
نمي شود ؟! … به جهنم ! عزيز روياها !
مرا به خواب هميشه ، به مرگ ، دعوت كن !!
**
عاشقانه هايتان پر شور !
سيامك
سلام
اول اينكه : هفت سنگ سيزدهم و هزار مطلب خواندني !! مصاحبه با دكتر يزدي ، داستاني چون هميشه زيبا از اسماعيل اميني ، عكسهايي از مراسم به خاكسپاري كاوه گلستان ، نگاهي به وبلاگهاي ادبي همراه با دو شعر از مسيح و آدمك عزيز ! به همراه مطالب بسيار خواندني ديگر در ستونهاي موضوعي وثابت . دو مطلب من در اين شماره يعني بوسه بي فريادرس و همچنين خوانشي از شعر (قاف) از قيصر امين پور منتظر نظرات و راهنمايي هاي شماست . متشكرم !
دوم اينكه : «بي سرزمين تر از باد» را حتما بخوانيد ! با ترانه اي جديد از يغما گلرويي و ترانه اي از خود حسن عليشيري عزيزكه بسيار زيباست به روز شده است . ترانه صميمي ترين بخش ادبيات است ! باور كنيد .
سوم اينكه : هر انساني براي هر كاري هدفي را مورد نظر قرار مي دهد . اين اصل بديهي خيلي از وقتها به واسطه خيلي چيزها به فراموشي سپرده مي شود ! اما من دوست دارم كه هميشه يادم باشد چرا آمدم و چرا مانده ام . اين وبلاگ براي دو منظور نهايي ايجاد شده است : 1- سر و سامان دادن به نوشته هاي پراكنده ام . 2- سر و سامان دادن به افكار پراكنده ترم !!
و هدف حد واسط هم البته به چالش گذاشتن اين نوشته و انديشه ها به جهت بارآوري بيشتر و تعامل فكري با حضور مخاطبان بوده و هست . از آنجا كه مشغوليات ذهني من هميشه عشق و ادبيات بوده است اين دو موضوع زمينه هاي اصلي مورد نظرم در اكثر نوشته هاست . هر چند كه همراهي بسياري از دوستان خواننده به خصوص در بحثها - مگر در مواردي معدود و به شكل مقطعي - نديده ام اما بنا به همان دو هدف اوليه قصد ادامه روال هميشگي را دارم . بنابراين در راستاي تمام اين مطالب بخوانيد «چهارم» را !!
و چهارم اينكه : امروز مي خواهم به گوشه ديگري از بحث عشق بپردازم.بحثي كه تا كنون لااقل 25 مطلب براي آن نوشته ام ! و اين بار از زاويه اي ديگر : به نظر شما اين جمله چقدر درست است ؟! عشق اول هيچوقت فراموش نمي شود ! يا مثلا اين يكي : عشق احساسي ست كه تنها يكبار به سراغ آدم مي آيد ، و جملاتي از اين دست .
آيا عشق يك دابطه انحصاريست ؟! و اگر هست آيا اين انحصار در مقطع حضور معشوق به عنوان طرف عشق است يا به طور دائم حتي در صورت نبود او و حذف شدنش به هر دليلي – خروج از دايره عشق يا مثلا خداي ناكرده فوت شدن و …- اين انحصار ادامه دارد ؟! و اصولا اگر اين انحصار هست تكليف عاشق به دنبال ، از دست دادن كامل معشوق چيست ؟! و …!
دوست مهرباني هميشه همراه ، روزي به من گفت كه اين تحليلهاي منطقي را قبول ندارم چه عشق با خود مي برد و سوال نمي پرسد و عاشق مطيع عشق است ! دوستم راست مي گويد ، خيلي هم ! اما حكايت گفته هاي من چيز ديگريست . من فكر مي كنم كه هزار حس نزديك كننده بين زن و مرد وجود دارد كه در اين طيف هزار رنگ تنها يك رنگ ، عشق است ! اما متاسفانه به واسطه عدم شناخت و تجربه ، به خصوص در جامعه ما ، هر يك از اين رنگها با ديگري اشتباه مي شوند و در نتيجه خيلي از جاها سر عشق بريده مي شود ، بي گناه بي گناه !بي شك عشق محيط بر ماست و ما تحت نفوذ و سيطره اش ، و بي شك من به عنوان يك محاط قصد شناختن محيط را ندارم . اما گمان مي كنم آنسان كه براي خدا ، كه محيط ترين محيط هاست - صفات ثبوتيه و سلبيه مي شمريم ، براي عشق هم بايد چنين كرد تا جبرائيل و اسرافيل و عزرائيل و… ابليس را با خدا اشتباه نكنيم ! و مگر نه اينكه خدا چيزي جز عشق نيست و عشق خود خود خدا ست ؟!
پس اين سوالات براي به چالش كشيدن منطق عاشقانه مان است تا حس تشخيصش برتر از پيش منطق عاقلانه را در نوردد و خويش را در دامان عشق اندازد ، خود خود عشق !!
و از انجا كه من از اين همه كم محلي از رو نمي روم ! به سوالاتي كه در مورد انحصار گفتم فكر كنيد تا بحث را ادامه دهيم .
عاشقانگي تان مستدام .
سيامك
سلام
اول اينكه : درآغاز راه اين وبلاگ ، بحثي را آغاز كردم با عنوان جستاري در ترانه . لينكهاي مطالب نوته شده را در ستون لينكهاي موضوعي مي توانيد بيابيد . اين نوشته ها به تاريخ ترانه نويسي نوين ايران و شخصيتهاي برجسته و تحليل سبكشان مي پرداخت . نوشتن اين مطالب به يافتن دوستي منجر شد كه ترانه سرايي موفق و دوست داشتني ست . حسن عليشيري ، ترانه سراي جوان ، با ترانه هاي دلنشينش ، گاه گاه سرافرازم مي كرد و يكي دوبار هم مقالاتش را برايم فرستاد كه در همين وبلاگ ديديد (لينك در جستاري در ترانه ) . بسيار از او خواستم كه وبلاگي براي خود طراحي كند تا بالاخره 2-3 روزيست كه اين اتفاق خجسته رخ داده است . تا آنجا كه مي دانم ، اين نخستين وبلاگ تخصصي ترانه است كه قصد دارد به ترانه هاي زيبا و تحليل ماهيت ترانه از لحاظ تكنيك و سبك . جايگاه بپردازد . وبلاگ حسن عليشيري عزيز ، «بي سرزمين تر از باد» است كه برگرفته از ترانه اي به همين نام اثر يغما گلرويي ست . ديدن اين وبلاگ را به همه دوستان طرفدار ادبيات ، شعر و به خصوص ترانه توصيه مي كنم . وبلاگي كه مسلما از آن بيشتر خواهيم شنيد .
دوم اينكه : ادبيات به يك قشر خاص تعلق ندارد . گاهي يك جمله از دهان فردي عامي شنيده مي شود كه بر هزار دفتر شعر پرمدعا مي ارزد ! در گستره دنياي مجازي گاه و بيگاه نوشته هايي به صورت اي-ميل بدون نام نويسنده به دستمان مي رسد كه بسيار زيبا و تاثيرگزار و سرشار از حقيقتي ناب به نظر مي رسند هرچند كه شايد از لحاظ تكنيك خيلي برجسته نبوده و بيشتر به متل و افسانه شبيه باشند . شايد دليل زياد شدن كتابهايي مانند « 17 داستان كوتاه از نويسندگان ناشناس » همين باشد . امروز داستاني را برايتان ترجمه كرده ام كه از همين راه به دستم رسيده است و بنابراين نويسنده اش همان « ناشناس » شاهكار نويس است !ظرافت و دقت اين داستان حيرت انگيز است به خصوص اگر پرسشگر و دقيق بخوانيد .
«يك داستان عاشقانه »
روزي روزگاري ، جزيره اي بود كه تمامي انگيزه ها در آن زندگي مي كردند : شادي ، غم ، دانايي و باقي انگيزه ها از جمله عشق !
روزي به آنها خبر رسيد كه جزيره در آب فرو خواهد رفت . بنابراين قايقهايشان را آماده كردند تا آنجا را ترك كنند.عشق تنها كسي بود كه بر جاي مانده بود ! عشق مي خواست آن قدر بماند كه غرق شدن آغاز شود !
وقتي كه عشق تقريبا در حال غرق شدن بود ، تصميم گرفت كه كمك بخواهد .
ثروت با قايقي زيبا از برابر عشق مي گذشت . عشق گفت : «ثروت ! مي تواني مرا با خودت ببري ؟!»
ثروت پاسخ داد : «نه !نمي توانم !يك دنيا طلا و نقره توي قايق است . جايي براي تو ندارم !!»
عشق تصميم گرفت كه از غرور كمك بخواهد !
« غرور ! خواهش مي كنم كمكم كن ! »
«نمي توانم ! تو سراپا خيس شده اي ! شايد قايقم را خراب كني !!»
غم همان دوروبرها بود كه عشق از او كمك خواست : « غم ! بگذار با تو بيايم !»
«آه ! عشق ! من آنقدر اندوهگينم كه ترجيح مي دهيم تنها باشم !!»
شادي نيز از برابر عشق مي گذشت اما سرخوشتر از آن بود كه فرياد عشق را بشنود !…
ناگهان ، صدايي برخاست : « بيا عشق ! من تو را خواهم برد !». پيرزني بود .
عشق شادمان شد ، آنقدر كه يادش رفت نام پيرزن را بپرسد .
وقتي به خشكي رسيدند ، پيرزن به راه خود رفت . عشق از دانايي ،كه او نيز كهنسال بود ، نام پيرزني را كه نجاتش داده بود پرسيد .
دانايي گفت : « او زمان بود !»
« زمان ؟! اما آخر زمان چرا بايد به من كمك كند ؟!»
«چون تنها زمان مي تواند دريابد كه عشق چقدر بزرگ است !!»
×
عاشقانه هاي زندگي تان جاودان باد.
سلام
اين غزل تقديم شما :
« سنگ پراني »
براي پنجره هايي كه رو به مهتابند
هزار سنگ پرانديم و باز هم خوابند !
هزار سنگ پرانديم و… لامپها خاموش !
و سايه هاي سياهي هنوز بي تابند
كه سايه ، سايه همسايه نيست ، انگاري -
- هزار عكس پريشان ، اسير يك قابند !…
از اين جماعت بي خط و ربط مي ترسم
از ابن ملجمياني كه رو به محرابند !
شبيه آرش بي تير ، رستم بي رخش !
دواي درد ولي بعد مرگ سهرابند !!
به روي پرده كماكان ژوكوند مي خندد
ولي چه فايده دارد ؟! تمام دنيا بند –
- شده به شكلك لبخند ! بازي شادي !!
به سرخهاي فريبي كه سبز مي تابند !!…
كسي به فكر غزل نيست غير آنهايي
كه پشت پرده اي از اشك ، كشك مي سابند !!
×
پنجره دلهاتان هماره گشاده مهر و دوستي و عشق باد .
سيامك
سلام
اول اينكه : كرم كتاب يكي از وبلاگهاي مفيدي ست كه علاقه مندان و به اصطلاح خوره هاي كتاب – مثل خود من !-از آن بهره بسيار خواهند برد . نكته جالب اينكه ، نويسنده اين وبلاگ تنها به يك شاخه خاص نمي پردازد و طيف كتابهاي مورد بررسي او نسبتا وسيع است . اگر شما هم كرم كتاب هستيد ، فصول مشترك بسياري با نويسنده اين وبلاگ خواهيد يافت .
دوم اينكه : وبلاگ خانم چوقادي ، وبلاگي زيبا براي علاقه مندان به شعر و ادبيات است .هرچند بسياري از شما با او آشناييد اما به هر حال فكر كردم شايد بعضي از دوستان ، مثل من ، تا به حال ميهمان خانه دل انگيز ايشان نشده اند . اگر اينگونه است : بسم الله !
سوم اينكه : امير مهراني از دوستان قديمي انجمن ادبي پندار است كه داستانهاي كوتاه زيبايي مي نويسد . چنديست كه وبلاگ او با نام به راه افتاده است كه مسلما توصيه مي شود !
چهارم اينكه : سيد ضيا، قاسمي را گمانم كه همه مي شناسيد . شاعر خوب افغان كه غزلهاي شورانگيزي دارد . سيدضيا، عزيز به تازگي عرصه وبلاگشهر را با حضورش معتبر تر از پيش ساخته است . اشعار زيباي او را در يمگان از دست ندهيد .
پنجم اينكه : برويم سراغ ادامه بحثمان !
از دو ديدگاه به كتاب « اولين تپشهاي عاشقانه قلبم » نگاه كرديم . اما ديدگاه سوم :
- تحليل رابطه عاشقانه: در آغاز بگويم كه نه تنها اين گفتار ، كه به اعتقاد من اصولا هيچ انديشه بشري قادر به قضاوت انسانها نيست . حتي مسائل مربوط به قوانين جزائي هم در بسياري از موارد نسبي هستند و با تغيير زمان تحول مي يابند ، چه برسد به مواردي كه مربوط به درون انسانها و رفلكسهاي آنها نسبت به استرسها مي باشد ! اصولا معيار ما براي قضاوت در اينگونه موارد ، درك كردن طرفين درگير است و آن طرف قضيه كه در ما حس همذات پنداري بيشتري بر مي انگيزد ، مبرا تر جلوه مي كند . پر واضح است كه اين ترازو ، بالكل ، ناكارا و غيرقابل اطمينان است چون تنها تقصير مقصر اين است كه با ما به عنوان قاضي ، نزديكي روحي ندارد !! بنا به تمام اينها معتقدم كه قضاوت كردن رفتارهاي انساني اصولا در حيطه توانايي هاي انسان نيست .
پس اكنون به چه خواهيم پرداخت ؟! به تحليل رابطه دو موجود انساني فارغ از « به دنبال مقصر گشتن » يا به قول معروف «مچ گيري »! و البته بررسي آثار اجتماع و در حقيقت ، عوامل بيروني در شكل گيري و اضمحلال رابطه .
اول اينكه اصولا عشق فروغ و شاپور چگونه عشقيست ؟! يا به گفته بهتر چگونه رفتاري دارد؟ از آنجا كه تنها نامه هاي فروغ در اختيار ماست و در حقيقت ما به يك مونولوگ گوش فراداده ايم ، هرگونه نظري در باب شاپور بيشتر بر اساس حدس و گمان و با توجه به قرينه هاست . با توجه به اين مولفه ها مي توان گفت كه عشق شاپور ، عشقي آرام و عميق است : مثل دريا ! عشقي كه نياز به فرياد و گفتگو نمي بيند ، جنجال نمي خواهد ، آرامش مي خواهد و مي زايد !عشقي متمايل به نگاه و نوازش و لبخند .
اما عشق فروغ ، با توجه به اين نامه ها نمود واضحتري يافته است : عشقي طوفاني ! يك عشق به زبان آمده و بسيار آتشين كه فروغ را چنان در خود گرفته است كه حتي پس از جدايي و فرسنگها دور از معشوق ، توان بريدن و دل كندن ندارد . اتفاقا همين مولفه ، علاوه بر اينكه راوي نامه ها فروغ است، سبب مي شود كه حس همذات پنداري يا لااقل همدردي خواننده با فروغ بسيار تحرك شود و درنتيجه برخي از نامه هاي پاياني ، به خصوص با لحن ادبي ترشان ، حال و هواي آدم را باراني مي كنند !ا
در حقيقت عشق فروغ ، به خصوص هر چه كه پيش مي رود و غرور بچگانه را وا مي نهد ، به يك عشق خاكسار شباهت دارد! و اين نكته اي عجيب است !! فروغ به شهادت نامه هايش ، بارها و بارها خود را لايق عشق پرويز نمي داند ، او را بزرگوار و برتر از خود مي بيند و خود را بسيار ضعيف و كوچك ! در حقيقت عشق او اصولا عشقي برابر نيست و منطبق بر خصائص عشق خاكسارانه است ، شبيه آنچه كه در «تحليل عشق نامه هلوئيز و آبلار » به قلم جلال ستاري مي بينيم و وصفش را مي شنويم ! و اين با آنچه مدعيان فمينيسم داخلي ! مي خواهند از فروغ بسازند ، كيلومترها فاصله دارد . لازم به تذكر است كه اين ماهيت خاكسارانه اصلا ارتباطي به حادثه مبهم رخ داده ما بين آنها كه فروغ از آن با عنوان «خيانت» نام مي برد ندارد . چرا كه حتي پيش از جدايي و وقوع آن حادثه نيز ماهيت مذكور در نامه ها سيلان دارد .
غير از نقشي كه سن ( شاپور حدودا 30 ساله و فروغ حدودا 20 ساله ) در اين ميان دارد و قابل انكار نيست ، شخصيتهاي دوگانه اين دو نيز در اين مساله دخالتي آشكار دارند .
در بحث قبل گفتم كه پر واضح است كه فروغ و شاپور دو استراتژي مختلف و اصولا دو نگاه مختلف نسبت به زندگي ، چهان و عشق دارند. به قول عمران صلاحي – در مقدمه كتاب كه نامه اي خطاب به كاميار – است : « فروغ بيشتر تابع احساس بود و پرويز تابع انديشه . احساس به طرف شعر رفته است و انديشه به طرف طنز .»
اين حرف تا حد زيادي درست است . چنان كه پيش از اين نيز بارها گفته ام ، اين تفاوتهاست كه عشق را مي آفريند نه شباعتها ، اما به شرطي كه تفاوت ، تفاوت باشد و نه تضاد ! و متاسفانه فروغ و شاپور در بسياري از چالشها به تضاد دچار شده اند . اما اين چالشها كجاست ؟!
مهمترين چالش ، نوع نگاه آنها به زندگي و فعاليت اجتماعي ست . فروغ خواستار پرگشودن و تسخير افقهاي تازه است و اين براي يك زن ، آن هم بيش از 50 سال پيش ، معادل يا ايجاد معضلات متعدد اجتماعي و بدگويي هاي آنچناني ست كه البته روحيه مبارز فروغ ، اين تاوان را مي پذيرد هرچند كه زجر مي كشد . اما شاپور اينگونه نيست ، او طرفدار آرامش است ، خواهان درگيري نيست . و همين نقطه آغاز بسياري از درگيريها به خصوص پس از ازدواج است .
دومين چالش كه البته بيشتر در دوران پيش از ازدواج ديده مي شود ، همان قضيه معروف « مردان مريخي و زنان ونوسي » ست !! فروغ به خصوص زماني كه از شاپور دور است و تنها با او ارتباط نوشتاري دارد به شدت دچار سوء تفاهم و درك غلط گفته هاي شاپور مي شود و هميشه بعد از گفتگوي رودررو با او و يا گاه با نامه اي ، به راحتي قانع مي شود و از موضع خشماگين خود پا پس مي كشد . شكي نيست كه همين معضل براي شاپور هم وجود داشته است . هر چند كه ما نامه هاي او را در دست نداريم اما در جاهاي مختلفي مي بينيم كه فروغ به توضيح نامه هاي قبلي خود ناچار مي شود !اين تقصير فروغ نيست ، تقصير شاپور هم نيست ! تقصير محيط ارتباط است ! شناخت نا كافي يك مرد از زن به مفهوم عام آن و بالعكس موجب چنين معضلاتي ست كه البته با خواندن هيچ كتاب روانشناسي اي – حتي همين كتاب به اصطلاح سيستماتيك مردان مريخي و زنان ونوسي !!- نمي توان به آن دست يافت . تنها راه حل ، داشتن تجربه برخوردهاي اجتماعي متعدد است كه متاسفانه شاپور و به خصوص فروغ از آن عاري بودند .
از همين جا بخش پاياني نوشتارم را مي آغازم كه مهمترين چيزي كه خواندن اين كتاب به من آموخت اين بود كه رفتارهاي عاشقانه ما و از آن مهمتر چالشهايي كه جامعه براي عشق مي آفريند بعد از گذشت 50 سال بي تغيير مانده است !!
فروغ و شاپور در ابتداي راه عاشقانه شان تا مرز جدايي مي روند چون پدر فروغ مهريه اي سنگين طلب مي كند و شاپور به دلايلي كاملا منطقي – از نظر خود فروغ - سرباز مي زند . مادر فروغ ، يك تضمين چكي از شاپور مي خواهد !! مخارج مراسم از توان شاپور بيرون است ! و …! براي به گندكشيدن يك حس آسماني ، هيچ راهي بهتر از آلودن آن به اسكناس وجود ندارد و اين راهي ست كه جامعه ما سالهاي سال است كه مي رود و نه تنها خيال باز ايستادن ندارد كه دم به دم بر شتاب خويش مي افزايد ! و تنها شجاعت فروغ - به عنوان يك استثنا - و سرسختي اوست كه راه را بر اين زوج عاشق مي گشايد ، چيزي كه متاسفانه بايد بگويم كه امروز روز هم نادر است !!
مشكلات پس از ازدواج نيز ريشه در دو چيز دارند : عدم رعايت حريم مستقل خانواده از سوي جامعه و راه گشايي طرفين رابطه براي انجام اين دخالت !
هر كس از راه مي رسد ، تهمتي به فروغ مي بندد و ريشخندي بر شاپور ! تهمتهايي كه در بسياري از موارد – اگر بر صداقت فروغ باور داشته باشيم كه به جان كامي قسم مي خورد و دليلي بر خلافش هم موجود نيست !- كاملا بي پايه اند . و راه نفوذي كه شاپور بر اين حرفها مي گشايد و موجبات رنجش بي حد فروغ را با زخم زبانها و محدوديتهايش فراهم مي اورد و اين « آش نخورده و دهن سوخته » امان فروغ را مي برد ، هرچند كه تا آخرين لحظات بنا به ماهيت عشق خاكسار خويش ، در را به روي خويش مي بندد و تمام دعوتهايش را موكول به حضور همسرش مي كند و …! و اگر از من بپرسيد مي گويم كه حتي اگر لفظ « خيانت» فروغ را به بدترين معنايش لحاظ كنيم – كه جاي شبهه دارد – رفتار شاپور در اين ميان بي تاثير نبوده است .
در پايان به گمان من بزرگترين دستاورد كتاب اين است كه در يابيم كه در طي اين پنجاه سال ، در زمينه عشق هيچ پيشرفتي داشته ايم ! نه از لحاظ فردي و نه از لحاظ اجتماعي ! و اين براي جامعه اي كه ادعاي عشق و شعر و احساس دارد ، خجالت آور است !! شايد به قول نزار :«از عشق سخن گفتن در شرق يعني چيزي شبييه به خودكشي ! » و همه اينها يعني اينكه ما فقط خوب بلوف مي زنيم ، همين !!
×
عاشقانه هايتان مستدام .
سيامك
سلام
پيش از اول ! اينكه : هفت سنگ دوازدهم را بادتان نرود ! مصاحبه با منوچهر احترامي ، عكسهاي سيزده بدر ، مقاله اي زيبا از اسماعيل اميني و مثل هميشه داستاني زيبا از او به همراه مطالب خواندني ديگر در ستونهاي موضوعي و شخصي در اين شماره منتشر شده است .بوسه بي فريادرس من هم منتظر نظرات شماست.
اول اينكه : چهارپاره زيباي گلاره عزيز را بخوانيد و لذت ببريد .
دوم اينكه : كلاشينكفي كه به عرصه ديجيتال آمده است ، هرچند آدم نمي كشد اما كارايي هاي خاص خودش را دارد. به خصوص كه يك دوربين ديجيتال هم مزيد بر علت شود ! عكسهاي او تيزبينانه است هرچند ، لااقل از ديد من ، تحليلهايش هميشه نه ! مهم اين است كه او حرف خود باور دارد و آنكه عقيده اي دارد هميشه قابل اعتماد است .
سوم اينكه : وحيد اميري را با آن دوبيتي هاي ناب از دست ندهيد ! چه مي كند روح باراني وحيد !!
چهارم اينكه : داستان بسيار عالي حسن قريبي و غزلش را از كف ندهيد . من كه مي گويم آن كه اين داستان چوپان را نشنود، حتما چيزي از دست داده است !
پنجمم اينكه : چند وقتي ست كه بحث روي كتاب « اولين عاشقانه هاي قلبم » داغ است . حتي پيش از انتشار اين كتاب با استقبال اقشار كتاب خوان و اهل شعر و ادب مواجه شد .چرا كه بسياري بر اين باور بودند كه اين كتاب ناگفته هاي بسياري را بيان خواهد كرد .انتظاري كه پربيراه نبود . بعد از انتشار هم آرا مختلفي در باب آن صادر شد . بحث هايي كه گاه بسيار با هم متناقض بودند ! در واقع هركس كتاب را به ميل خود تفسير كرد و اين بلاي هميشگي جماعت كتاب خوان ماست ! فمينيست هاي مقيم داخل ! – كه البته از لحاظ نگرش و اصول فلسفي هيچ ربطي به نمونه هاي اصلي اش ندارند !! – فرياد « وا فروغا ! وا زنا !! » يشان به آسمان رفت و آنتي فمينيست هاي حرفه اي – كه اين يكي هم ايضا قبلي ! – هم فرياد « وا زندگي مشتركا ! وا اخلاقياتا » يشان گوش فلك را كر كرد !!
در ميان اين دوطيف افراطي ، باز هم نگاهها متفاوت و متضاد مي نمود و نوع جهت گيري به اين ارتباط داشت كه نظر دهنده به كدام سر طيف متمايل تر باشد . نمونه اي از همين بحثها – البته به شكل دوستانه – در ميان رفقاي ما هم در گرفته است :1 و 2و 3 !
من فكر مي كنم مي توانيم با ديدي سيستماتيك و با نگرشي جزء به چزء به نتيجه اي واقع بينانه تر برسيم . دوست دارم كه اين كتاب را مثل كتاب « دلبند عزيزترينم » با سه نگاه بررسي كنم :
- از لحاظ ادبي : وقتي يك سر نامه ها فروغ ، بزرگترين شاعره ايران لااقل در عصر حاضر ، و سر ديگر آنها شاپور ، نويسنده اي كه ابتكار و خلاقيت اش زبانزد است و شاملو بر ابداعاتش نام كاريكلماتور مي گذارد ، باشد ، شايد تصور نامه هايي ادبي يا لااقل سرشار از شاعرانگي و تصوير ، چندان دور از ذهن نباشد . اگر با چنين تصوري به سراغ اين كتاب برويد مسلما سرخورده خواهيد شد ! نامه در اكثر موارد ، به خصوص نامه هاي قبل و در حين ازدواج ، به هيچ وجه ادبي نيستند . بيشتر گزارش گونه اند و فاقد تصوير سازي . دليل اين امر اين است كه هر دو نفر از اين نوع نامه نگاري لذت بيشتري مي بردند يا به گفته بهتر از شاعرانگي و شايد بتوان گفت سانتي مانتاليسم مي گريختند . شايد بيم اين دو در غلتيدن در حيطه هنر و شعر و از دست دادن حس جاري در سطور بوده است . البته به نظر مي رسد كه فروغ خيلي هم از اين وضع راضي نيست و در نامه هاي آغازين خود اشاره مي كند كه توقع مهرآميزي بيشتر واژگان را در نامه هاي شاپور – كه متاسفانه در دسترس نيست – دارد كه به نظر مي رسد شاپور به همان دليلي كه ذكر كردم مخالف است و فروغ هم به خواست او تن مي دهد
- از لحاظ تاريخي و زندگي نامه شناسي : بي شك واضحترين دستاورد اين كتاب همين است . خواننده در خلال نامه ها به سير ارتباط فروغ با شاپور ، همچنين نوع ارتباط فروغ با خانواده خودش و خانواده همسرش ، چگونگي چاپ كتاب اول فروغ ، چگونگي سفر او به خارج از كشور و اطلاعات ريز و درشت ديگري از عوالم دروني فروغ و وضعيت روحي اش دست مي يابد . به راختي مي توان دريافت كه فروغ ، علي رغم روحيه نوجو و استقلال طلب و جسور اش ، خانواده و به خصوص پدري به شدت واپس گرا داشته است . چنانكه فروغ مي گويد كه هنگامي كه در برنامه اي راديويي از كتاب او و شعرهايش تجليل مي شود ، پدر دندان مي سايد و به مادر سركوفت مي زند كه تو دخترمان را از راه به در كردي !!
از سوي ديگر ، زني كه اكنون جماعت اهل شعر ما به وجوداش افتخار مي كنند ، در آن خانه متشنج با بدترين الحان و الفاظ مورد حمله قرار مي گيرد چنانكه حضورش در آن خانه را معادل حضور در جهنم و ساكنين اش را « ساحبخانه ها » و « دشمنان» خود تلقي مي كند .از سوي ديگر در مي يابيم كه فروغ با وجود چالشهاي بسيار در روج اش و افسردگي مفرط و سردر گمي اش در اين دنياي ديوانه ديوانه ، «لاله وار» زخم پنهان مي كند به جاي انكه «شقايق وار» سينه سوخته اش را به ديد اين و آن بكشد !! فروغ چنان كه خود مي گويد تنها در اين نامه ها با شاپور كه او را تا به انتها عزيز خود مي داند – چنان كه شاپور هم ، به استناد سخن نزديكانش – عقده دل مي گشايد و از تنهايي و ياس اش سخن مي گويد و به اين نكته هم اشاره مي كند كه همگان او را زني شادمانه و خوشبخت تلقي مي كنند و البته اين خود سبب رنج مضاعف اوست !!در حقيقت فروغ در يك چرخه معيوب اسير است : از سويي درد مي پوشد و رخساره به سيلي سرخ مي كند و از سوي ديگر از نظر ديگران در باب خودش كه خوشبخت مي انگارندش ، به ورطه هاي افسردگي و تنهايي بيشتر فرو مي غلتد ! چنانكه در پايان تصميم به جلاي وطن مي گيرد .
ما ريشه اين ياس و غم و افسردگي كجاست ؟! آمريكايي ها ضرب المثلي دارند كه مي گويد : دانستن مردن است !آمار نشان مي دهد كه در صد بالايي از مبتلايان ناهنجاريهاي رواني به خصوص اسكيزوفرنيا و همچنين اختلالات خلقي – مانند افسردگي – داراي ضريب هاي هوشي بالا و تحصيلات عالي مي باشند .(اتفاقا همين مسئله سبب همان رفتارهاي «شقايق وار» است ! چنانكه يكي از مولفه هاي اصلي پز روشنفكري و اهل شعر و ادب بودن ، همين قيافه مغموم و اشك آويزان و آههاي جگرسوز و گريزان از شادي بودن است !!)
فروغ «لاله وار» زجر مي كشد چون درك بالاتري دارد . به قول خودش ، يك زندگي ساده و بي دغدغه و ماشين وار ، ارضاءاش نمي كند و اين اصلا هيچ ارتباطي به زن بودنش ندارد ! فروغ حتي اگر مرد بود كمتر از اين مايوس و درمانده نبود ! درست است كه حصارهاي سنتي براي زن به خصوص در زمان حيات فروغ عاملي تشديد كننده است اما زخم اصلي فروغ از يكنواختي ، بي انگيزگي و هدر رفتا انرژي بارآوريست كه در وجود او به وديعه گذاشته شده است . زني كه در طي حيات كوتاهش ، برگهايي زرين به تاريخ ادبيات يك كشور – آن هم كشوري سرشار از شعر وشاعر ! - مي افزايد و نام خود را به تاييد دوست و دشمن در خيطه شعر به ثبت مي رساند ، و علاوه بر اين فيلمي مي سازد كه سرشار از شاعرانگي ست و مورد تحسين بين المللي قرار مي گيرد ، بازيگري مي كند و خلاصه در دهها كار هنري و فرهنگي شركت فعال مي يابد ، بي شك انساني پر استعداد و پرانرژيست . و آنگاه كه يك سيل ،پشت هزارسد ستبر ، ذره ذره بپوسد ، درد و رنج و افسردن پي آمدهاي مسلم اين مرداب شدن است .سر به ديوار كوبيدن هميشه درد دارد و اين اصلا ربطي به جنسيت ندارد چه اين ديوارها در بسيار ياز اوقات با جنسيت رابطه اي ندارد . چنانكه شاپور هم اسير آنهاست اما او استراتژي متفاوتي با فروغ دارد ! فروغ گردن مي كشد و سر به ديوار مي كوبد و چون چكاوكي خونين بال از نفس مي افتد اما شاپور دور مي زند و انعطاف به خرج مي دهد و راه كج مي كند و به قولي كنار مي آيد . و هيچ قاضي منصفي بر اساس هيچ فلسفه و قانوني ، توان اين را ندارد كه يكي از اين دو را محكوم كند ! ساختار شخصيتي اين دو انسان متفاوت بود و هر يك به مسير خود رفتند و چه كسي مي تواند بگويد كه اين دو در پرورش و شكوفايي استعدادهايشان ناكام مانده اند و آيا همين پرورش استعدادها و به كمال رساندن شان ، معناي تكامل انساني نيست ؟!
×
بحثم خيلي طولاني شد . در بخشي ديگر در روزهاي آينده به نگاه سوم و نهايي كه تحليل رابطه فروغ و شاپور از خلال اين نامه هاست خواهم پرداخت .
همراهي تان با بحث موجب شكوفايي بيشتر آن است .
شاد باشيد
سيامك
سلام
اول اينكه : خوشبختانه تعطيلات تمام شد و دنياي مجازي هم دارد آهسته آهسته سر از لاك خود بيرون مي آرد !شكر خدا !
دوم اينكه : براي شروع به كار مجدد ، ترجمه نامه سرگشاده پائولو كوئيلو به بوش را برايتان در نظر گرفته ام كه البته اين نامه را از انگليسي ترجمه كرده ام . نامه زيبايي ست . با حوصله بخوانيد :
××
11/3/2003
از : پائولو كوئيلو (Paulo Coelho ) نويسنده امريكاي لاتين و خالق كيمياگر
به : رئيس جمهور بوش
موضوع : سپاسگزارم ، رئيس جمهور !
رهبر بزرگ ، جرج دبليو . بوش (George W. Bush ) ! سپاسگزارم !! سپاسگزار از اينكه به همه نشان داديد كه صدام حسين چه موجود خطرناكي ست ! اگر نه بسياري از ما شايد فراموش مي كرديم كه او از بمبهاي شيميايي عليه ملت خودش استفاده كرده است ، عليه كردها و همچنين ايرانيان . صدام ديكتاتوري تشنه به خون است و يكي از نمايان ترين جلوه هاي شيطان در عصر حاضر . اما اين تمام حجت من براي امتنان از شما نيست ! طي دو ماهه اول سال 2003 ، شما بسياري چيزهاي مهم ديگر نيز به جهان نشان داديد كه مرا به حق شناسي وا مي دارد . آن سان كه شعري كودكانه را به ياد مي آورم ، مي خواهم سپاس تان بگويم .
سپاس شما را كه به همه نشان داديد كه مردمان تركيه و پارلمانشان قابل خريد نيستند ؛ نه حتي با 26 بيليون دلار !
سپاس شما را كه به جهان ورطه ما بين آراي امرا و آمال مردم را نشان داديد !
سپاس شما را كه نشان داديد كه نه ازنار (Aznar ) و نه بلر (Blair ) اندك وزن و كوچكترين احترامي براي آرايي كه كسب كرده اند قائل نيستند ! اينكه ازنار كاملا در ناديده انگاشتن اين حقيقت كه 90 درصد مردم اسپانيا مخالف جنگند ، تواناست و بلر نيز با بزرگترين تظاهرات عمومي 30 ساله اخير انگلستان محاصره شده است .
سپاس شما را كه ضرورت اين نكته را آشكار ساختيد كه بلر بايد مكتوبي جعلي از يك شاگرد مدرسه اي را به عنوان سند تهيه شده توسط سرويس مخفي انگلستان ارائه كند !!
سپاس شما را كه اجازه داديد كالين پاول ( Colin Powell ) با نشان دادن عكسهايي به شوراي امنيت سازمان ملل ، از خود يك ابله تمام عيار بسازد !! عكسهايي كه يك هفته بعد توسط هانس بليكس ( Hans Blix) ، سرپرست تيم بازرسان تسليحاتي از عراق ، مورد شبهه قرار گرفت .
سپاس شما را به خاطر اتخاذ سرايط جاري تان و تبيين آن كه سبب شد سخنراني ضد جنگ وزير امور خارجه فرانسه ، دومينيك دو ويلپين (Dominique de Villepin ) در مجمع عمومي با كف زدن خضار مورد تشويق قرار گيرد ! چيزي كه ، تا آنجايي كه مي دانم ، تنها يك بار پيش از اين در سازمان ملل رخ داده بود : سخنراني نلسون ماندلا !!
همچنين سپاس شما را بدين سبب كه پس از اقداماتتان در جهت تعجيل در جنگ ، ملل هميشه غير متفق عرب ، در آخرين اجلاس شان كه در آخرين هفته فوريه در قاهره (Cairo ) برگزار شد ، براي اولين بار ، در محكوميت هر نوع تجاوز متفق القول شدند !!
سپاس شما را به خاطر موضع چرب زبانانه تان كه به سازمان ملل اين فرصت را داد تا ساختار خود را تبيين كند ؛ ساختاري متشكل از كشورهايي سرسخت كه همگي مخالف هرگونه حمله به عراق بودند .
سپاس شما را براي سياست خارجي تان كه وزير امور خارجه انگلستان ، جك استراو ( Jack Straw ) ، را به اين اظهار نظر واداشت كه جنگ در قرن بيست و يكم مي تواند داراي مجوز اخلاقي باشد !! و برين گونه خود را يكسره بي اعتبار كرد !!
سپاس شما را به خاطر تلاشتان براي تجزيه اروپايي كه در تقلاي اتحاد است ؛ خطري كه در آينده به هيچ وجه بي اهميت نبود !
سپاس شما را براي به دست آوردن چيزي كه تعداد بسيار اندكي از افراد اين قرن به آن دست يافته اند : فراهم آوردم ميليونها انسان از قاره هاي مختلف براي مبارزه در راه عقيده اي واحد ! هر چند اين عقيده ، خلاف عقيده شماست !!
سپاس شما را به خاطر احساسي كه در ما برانگيخته ايد . هرچند اين بار شايد واژگانمان شنيده نشوند اما لااقل گفته مي شوند و اين خود در آينده ما را قويتر خواهد ساخت .
سپاس شما را به خاطر ناديده گرفتن مان ! به خاطر گوشه نشين كردن همه آنهائيكه مخالف اراده شمايند ! چون آينده زمين از آن محرومان خواهد بود .
سپاس شما را ! چون بدون شما ، توان بسيج عمومي مان را در نمي يافتيم . بسيجي كه هرچند ممكن است امروز به بار ننشيند اما بي شك بعدها مفيد خواهد بود .
اكنون كه به نظر مي رسد راهي براي خاموش كردن طبل جنگ وجود ندارد ، بر آنم كه همچون آن شاه باستاني اروپايي به مهاجمان بگويم : « بگذار كه صبحدمتان زيبا باشد ! بگذار كه آفتاب بر زره سربازانتان بدرخشد ! چرا كه عصرگاهان ، شكستتان خواهم داد !!»
سپاس شما را كه اجازه داديد ارتشي از مردمان بي نام داشته باشيم كه خيابانها را به قصد متوقف ساختن جرياني كه اكنون جاريست ، مي انبارند تا حس ناتوانيشان را در يابند و راه مبارزه با آن و اصلاحش را بياموزند !
پس از صبحدمتان و هر آنچه شكوه كه شايد ارزاني تان كند ، لذت ببريد !!
سپاس شما را به خاطر آنكه گوش به ما نسپرديد و چنان كه بايد اعتنامان نكرديد !
اما بدانيد كه ما به شما گوش فرا مي دهيم و كلماتتان را فراموش نخواهيم كرد !!
سپاسگزارم ، رهبر بزرگ ، جرج دبليو . بوش !
بسيار بسيار سپاسگزارم !!
پ . ك .
××
( متن انگليسي + متن اسپانيولي )
باشد كه بساط ظلم وجنگ و خون براي هميشه برچيده شود .
شاد باشيد .
سيامك