سلام
اول اينكه : دوستي شايد شيرين ترين هديه خدا بعد از عشق است ! وقتي به مدد دنياي مجازي به دهها حقيقت دوست داشتني مي رسي كه به هيچ چشمداشتي تماميت مهرمندشان را به تو هديه مي كنند ، دلت مي خواهد به قول وحيد مهربان ، داد بزني : زنده باد اينترنت !
مراسم پاياني مسابقه غزل معاصر و حرفهاي پاياني !جاي همه آنها كه نبودند ، در يكي از شيرين ترين پنج شنبه هاي زندگي ، خالي ! با تقديم بهترين سلامها و صميمانه ترين دست مريزادها براي فرهاد عزيز !
و اين گزارشهاي متفاوت از جلسه را بخوانيد: از مژگان بانو - از آدمك .
سوم اينكه : لينك غزل ( قمار عاشقانه )كه مورد لطف بعضي از دوستان واقع شد هم اينجاست .
سوم اينكه : بحث ادبي چوپان را دريابيد !
چهارم اينكه : بپردازيم به ادامه بحث انحصار در عشق !
گفتم كه روند عاشقانه ممكن است در نتيجه برخي ناكارآمديهاي عاشق به پديده « بت سازي » بيانجامد . و گفتم كه اين روند معمولا پس از يك فراق قطعي رخ مي دهد آنچنانكه به بازگشت معشوق اميدي نباشد ! و گاه نيز بدون فراق اين مجسمه بي عيب و نقص غيرواقعي از معشوق با دستان تخيل عاشق شكل مي گيرد كه البته چنانكه گفتم اين پديده به علت تجربيات اجتماعي كم عاشق و به اصطلاح « نديد بديد » بودن اوست !!
خوب ! سوال مهم اين است كه اصولا ساختن اين خداي جعلي چه عواقبي دارد ؟!
اول به مورد بت سازي در حضور معشوق بپردازيم : بت آنچنانكه از نامش پيداست يك خدايگونه است ! موجودي بي عيب و نقص ! كمال مطلق ! …اما موجود بشري ، موجودي ناقص است . هر انساني به واسطه انسان بودنش از كاستي ها و فزوني هايي در شخصيت خويش برخوردار است كه البته تناسبات آنها منحصر به فرد است ( و به همين دليل است كه هر موجود انساني با موجود ديگر از لحاظ ساختار شخصيتي تفاوت دارد ) . بي شك در امتداد زمان عاشقانگي ، عاشق بت ساز به محك تجربه در خواهد يافت كه نقصهاي بت دست ساخته اش كجاست و از اوج بندگي خالصانه اش به حضيض سرخوردگي و نوميدي سقوط مي كند و در اين هبوط از بهشت بي خبري به زمين واقعيتها ، عشق را به تمامي از كف خواهد داد ! جالب اينجاست كه در بسياري از موارد اين چنيني عاشق نادان ، به ذم معشوق مي رسد ! و او را سرابي مي نامد كه تنها فريب مي فروشد ! حال آنكه در اين روند خدعه ، تنها خود اوست كه به فريب خود و معشوق بيچاره پرداخته است و به واسطه اين فريب نهال عشق را به طرفه العيني خشكانده تا تنها خار مغيلان نفرتي عظيم – مي گويند عشق عظيم به نفرتي عظيم مي انحامد !!- راه را بر كعبه شادي ببندد ! حكايت اين بت سازيها در يك داستان استثنايي ادبيات غرب به زيباترين شكلي متجليست : داستان« بانوي كوهستاني ما » از كتاب تاريك روشن سلتي نوشته ويليام باتلريتيس . اين داستان نقل دختر جوان وزيباي پروتستاني ست كه در كوههاي ايرلند مي زيسته و عده اي از جوانان كاتوليك او را به جاي مريم عذرا مي گيرند ! وي منكر الوهيت خود مي شود ولي جوانان قبول نمي كنند .به نظر انها او « ملكه بزرگ آسمان » ست و« آمده است كه روي كوه راه برود و با آنان مهرباني كند» !پس از آنكه از هم جدا مي شوند و دخترك نزديك نيم مايل دور مي شود ، پسركي از جمع جوانان خود را بر سر راهش مي اندازد و مي گويد : اگر مثل ديگر زنان زير لباست ، پاچين داشته باشي باور مي كنم كه از خاكياني ! دخترك پاچينش را نشان پسرك مي دهد و روياي پسرك از تجلي قدسي او محو مي شود و از سرپريشاني باخشم فرياد مي زند : پدرم ديو است ! مادرم ديو است ! من هم ديوم !! و تو هم بيش از يك زن معمولي نيستي !! و سپس هق هق كنان پا به فرار مي گذارد .( برگرفته از نقد دوبليني ها – عربي – نوشته هري استون – ترجمه صالح حسيني )
×
اما در مورد دوم قضيه كمي پيچيده تر است ! علت اين پيچيدگي دو چيز است ‚
اول اينكه : با از دست دادن معشوق ، او به خاطره نقل مكان مي كند و خاطره در روندي مهربانانه ، همه كاستي ها را از تصوير او مي زدايد .و البته اين خيلي هم بيراه نيست كه عاشق از روزگار وصل ، شيريني بسيار در دهان دارد و اين فقدان شيريني ( كه مثل زهرابه تلخ است ! ) ، يادواره آن عسل را شيرين تر از انچه كه هست مي نماياند !از سوي ديگر عاشق ، خود را به واسطه آن همه حلاوت ، مديون معشوق مي بيند و نگاهش به او نگاهي حق شناسانه است . لذا در صورت افراط در همه اين حسها « بت سازي » به راحتي و خيلي موذيانه پا به عرصه وجود مي گذارد !
دوم اينكه : كه بت سازي بدون وجود معشوق با نامهايي نظير وفاداري ، حرمت عشق اول ، غم پارسايانه و … در زبان عامه تقديس مي شود !!
داستان زنان و مرداني كه پس از فوت همسرانشان سالهاي سال به خاطره اي وفادار مانده اند با هزار جور آفرين و مرحبا از اين دهان به آن دهان مي چرخد !
و از آن با مزه تر داستان جوان عاشق پيشه اي ست كه در پي يك عشق هجر انجام – حالا تصور كنيد كه اين نداشتن ، ناشي از نخواستن طرف مربوطه باشد !! آدم مي ماند كه عشق چي ؟! كشك چي ؟! آيا مگر نه ايمكه عشق رابطه اي دوسويه است !؟- به يك خيال مهربان از آن نامهربان وفادار مي ماند !! والبته كماكان با لحني حزن آميز قصه اش افسانه عاشقانه محافل خاله زنكي مي شود !!
با همه اين تفاصيل مي بينيد كه اين بت سازي خيلي هم تعجب بر انگيز نيست و تازه خيلي هم پر طرفدار است و فراگير !
اما نتيجه اين روند چيست ؟!
×
خوب اين بحث را همين جا داشته باشيد با اين سوال ! تا دوباره به بحث عشق برگرديم .
و…:
دريام بمان ! مجال تبخير نده
آرام بگير و تن به تغيير نده
ترديد نكن !… راه همين است ! …بيا !
بيخود به خودت ، به دل ، به من گير نده !!
شاد باشيد و سرشار از هرچه بهار و شكوفه و گلبرگ !
سيامك
سلام
اول اينكه : محسن اشتياقي شاعريست كه در غزل سرايي بيشتر به غزل دهه هفتاد گرايش دارد . اين سبك غزلسرايي كه به واسطه همه گير بودنش در آن سالها ، غلط يا درست ، به اين نام شهرت يافته است داراي يكسري مولفه هاي تعيين كننده است : تصوير گرايي ، تلاش در جهت ساده كردن لحن و فضا اما نه آن چنان كه در غزل گفتار مشهود است ، سعي در كشف فضاهاي نو بدون وارد كردن واژگان جديد ( اصولا به اين نكته توجه چنداني ندارد نه اينكه بخواهد پرهيز كند ) ، نزديك كردن چينش كلمات به وضعيت عادي دستوري ، گرايش به طبيعت براي ساختن تصاوير بديع ( باران ، آفتاب ، باد ، درخت ، كوه ، جنگل و مانند آن دستمايه هايي جاندار براي شاعران اين سبك هستند كه با نگاه شاعرانه او روحي دوباره مي يابند ) از مهمترين اين مولفه ها هستند . شايد شاخصترين نمونه براي اين سبك سرايش محمد علي بهمني باشد . در غزلهاي آقاي اشتياقي نيز همين مولفه ها به چشم مي خورد . در دنياي شاعرانه او با « چهار فصل نا تمام » شريك شويد .
دوم اينكه : وقت راي دادن دارد به غزلهاي مسابقه دارد به اتمام مي رسد ! از ما گفتن !!!
سوم اينكه : دوست خوبم رامين خرسندي عزيز ، به خانه جديد نقل مكان كرده اند . با ساده دل در خانه جديدش همراه باشيد.
چهارم اينكه : بحثهاي علمي در باب غزل معاصر را در وبلاگ چوپان از دست ندهيد !
پنجم اينكه : اين ترانه تقديم شما و علي الخصوص حسن عليشيري مهربان :
« قصه شاد شكفتن »
مي شه با ستاره بد شد
از شب ترانه كوچيد
مي شه از شاخه حسرت
گل خرزهره غم چيد!
مي شه رو آفتابو خط زد
عوضش نوشت از ابرا
يا كه زد آتيش غصه
به تن نرم حريرا !
مي شه آهُ قطره قطره
بريزي تو جام سينه
بعدشم داد بزني : هاي !
مستي دنيا همينه !!
ولي من قبول ندارم
گريه آخر غزل نيست
خنده هامونو خبر كن !
وقت ارسال مثل نيست –
- كه مي گي : قصه همين بود !
كه : شكستن ته دنياست !
آخراي سال عاشق
از بهار گريه پيداست !!
به خدا قصه مون اين نيست
اين نشستن ما رو له كرد
هي شكستيم و نشستيم
تا بهارمون بشه زرد !
مي شه با قهقهه ، آتيش
به تن مترسكا زد !
مي شه باز اونور ابرا
اسم خورشبد و صدا زد !
وقتي مي شه به غزل زد
وقتي مي شه تو رو دوست داشت
چرا بايد توي سينه
دونه دونه بذر غم كاشت ؟!
من دلم ستاره بازي
توي اون شبي رو مي خواد
كه يه سيب از غزل من
توي دامن تو افتاد !
تو شدي يه كهكشون عشق !
من و كشف معني نور !
من و تو : آدم و حوا !
در و تخته اي كه شد جور !!
به خدا قصه مون اينه
قصه شاد شكفتن !
تو ترانه قد كشيدن !
غزلاي تازه گفتن !
وقتي مي شه به غزل زد
وقتي مي شه تو رو دوست داشت
چرا بايد توي سينه
دونه دونه بذر غم كاشت ؟!
×
زندگي تان سرشار از غزل ترانه باد !
سيامك
سلام
اول اينكه : حسن عليشيري مهربان گفته كه چرا ترانه نمي نويسي . راستش اين روزها طوفان غزل مي وزد اما چشم ! در پست بعدي ان شاء الله .
دوم اينكه : هنوز به غزلهاي مسابقه راي نداده ايد ؟!! اي بابا !!!
سوم اينكه : امروز هم مي خواهم يكي ديگر از شاعران جوان همشهري را معرفي كنم . آقاي خادملو ، جوان 18 ساله ايست كه اگرچه كم مي سرايد اما زيبا و قوي مي سرايد . شعر او از آن دسته است كه گروهي بر آن غزل فرم نام نهاده اند . شعري با ازتباط عمودي قوي و پيرنگي داستاني كه البته بيشتر به داستانهاي جريان سيال ذهن شبيه است .غزل او معمولا غزل عاشقانه نيست و بيشتر مضامين اجتماعي را در غزلهايش مطرح مي كند و به همين دليل من خوشتر دارم نام غزلواره بر كارهايش بگذارم. آنانكه با اين نحو سرايش آشنايند مي دانند كه نحوه خواندن اين شعرها شايد به اندازه سرودن آن فني ست ! بنابراين سعي كرده ام با سجاوندي مناسب خواندن را آسانتر كنم . بخوانيد و لذت ببريد .
« فروشي نيست ! »
از ابتداي غزل : انتها فروشي نيست !
بخوان و گوش بكن ! منتها ، فروشي نيست !
براي اين همه خفاش كور مادر زاد
چه فرق مي كند آئينه ها فروشي نيست
كه درد و عشق و شرف ، شعرمايه هاي منند
تو هر چه خرج كني اين سه تا فروشي نيست !
×
كلاس درس ، رديف ششم … وَ حرف حساب :
كه عدل – حرف عليْ مرتضا – فروشي نيست …
غزل به بيت ششم كه رسيد شاعر … رفت
كسي نبود بگويد : خدا فروشي نيست !!
××
… چه استكان قشنگي ! چقدر اين ، آقا ؟!
عزيز ! دست نزن ! … هي شما !! فروشي نيست !!
×××
به جاي اسم خودش نقطه چين گذاشت ، سپس
نوشت پشت سرش : شعر ما فروشي نيست !
تقديم به همه شما كه دلتان را به ثمن بخس نمي فروشيد ! شاد باشيد و مستدام و عاشق .
سيامك
سلام
اول اينكه غزلهاي شركت كننده در مسابقه وبلاگ غزل معاصر در اين آدرس قرار داده شده اند . حتما سر بزنيد و به غزلهاي برگزيده تان راي بدهيد .
دوم اينكه : بي سرزمين تر از باد را با ترانه هاي دلنشينش فراموش نكنيد كه خوب پيش مي رود : زلال و دلنشين مثل خود ترانه !
سوم اينكه : امروز مي خواهم بحث كتاب و كتابخواني را با معرفي يك كتاب بسيار كوچك و كم حجم اما دلچسب ادامه بدهم .
گزيده شعر طنز
به كوشش اسماعيل اميني
انتشارات همراه
قيمت 2500 ريال
پيش از اين دوست عزيزم جلال اين كتاب را معرفي كرده و چند شعر را از آن برايتان نوشته بود .امروز مي خواهم با نگاهي تحليلي بر اين كتاب در حد توانم به تعامل شعر و طنز بپردازم .
اسماعيل اميني در كتاب فوق در مقدمه اي بسيار زيبا و با لحني بسيار ساده و داستان پردازانه به تفاوتهاي طنز ،فكاهي ،هجو و هزل اشاره مي كند . او طنز را پدربزرگ كم گوي و گزيده گوي خانواده مي داند كه با دانشي ژرف روي نقاط حساس انگشت مي گذارد و البته به واسطه همين دانشمندي و ابهتش ، ادب را هرگز فرو نمي گذارد .
هجو نيز اين گونه معرفي مي شود كه در دانش دست كمي از طنز ندارد اما ستيزه جو و عصباني مزاج است و طرف مقابل را به اصطلاح خودماني با هاك يكسان مي كند !!
فكاهي اما شاد و بازيگوش و جوان است و به همين خاطر كم سواد اما با نمك ! مضمونهاي دم دستي و ساده و بدون پيچش و البته كمابيش مودب !
هزل اما به قول اسماعيل اميني (…) است و هر جا اين سه نقطه را ديديد بدانيد كه با هزل طرف هستيد !
به نظر خود من آنچه در بين اين چهار ماندگار تر است طنز و فكاهي ست . طنز به واسطه پشتوانه عميق انديشگي اش توسط اصحاب انديشه و فكاهي به واسطه سهل الوصول بودن و سادگي اش توسط عامه مردم به شكل ينه به سينه حفظ مي شود .
رويكرد كتاب مورد بحث نيز بيشتر به مقوله طنز است هرچند فكاهي ، هجو و البته اندكي هزل هم در آن ديده مي شود !
حال يك سوال مطرح است كه اصولا اشتراك شعر با طنز كجاست و اصولا چرا مفاهيم طنز آميز در شعر خوب صورت مي بندند و بالعكس چرا شاعران از طنز در آثار خود بهره بسيار مي برند ؟!
يكي از حربه هاي اصلي طنز و اصولا موقعيت كميك به طور كل تضاد است . يك تضاد عميق بين آن چه هست و آنچه بايد باشد . در حقيقت طنزپرداز با پررنگ كردن اين تضاد و ايجاد فضايي شوخ طبعانه ، ما را به خنده وا مي دارد .
خدايا هر كسي از وضع اين كشور خبر دارد
تو گويي پيش ما بيچارگان ارث پدر دارد
نمي دانم چرا اين نفت لاكردار بو گندو
براي ديگران زر ، بهر ايراني ضرر دارد !…(اسماعيل نواب صفوي – گزيده شعر طنز ص60 )
يا اين يكي كه تضاد را با اغراق نيز همراه كرده است ! :
كاشتي در باغ بادنجان ، خيار آمد برون
تخم زردآلو فرو كردي ، انار آمد برون !
پرده را برداشتي تا دلبري آيد به در
نره غولي با قدي همچون چنار آمد برون !! …( ابوتراب جلي – همين ص 102 )
از سوي ديگر تداعي يكي ديگر از حربه هاي طنز است . طنز پرداز با تداعي يك جمله مشهور يا مثلا يك موقعيت تاريخي يا يك مثل عاميانه يا هر چيز ديگري و تعامل اين تداعي با موقعيت مورد بحث خود ، فضايي كميك مي سازد .
خدايا !
زين شگفتيها
دلم خون شد ، دلم خون شد :
سياووشي در آتش
رفت و
زان سو
خوك بيرون شد ! ( دكتر شفيعي كدكني – همان ص 74 )
يا اين مثال كه يك نگاه تازه به ضرب المثلي مشهور است :
دستهاي ما
كوتاه بود
و خرماها
بر نخيل
ما دستهاي خود را بريديم
و به سوي خرماها
پر
تا
ب كرديم
خرما
فراوان
بر زمين ريخت
ولي ما ديگر
دست
نداشتيم ! ( كيومرث منشي زاده – همان ص 72 )
و يا مثلا شعر بسيار زيباي ( پيقولاد ) از زرويي نصر آباد كه اشاره اي آشكار به شعر معروف حميد مصدق دارد. ( تو به من خنديدي …)
وارد باغ شديم
و نمي دانستيم
كه ز واروني بخت
باغبان كرده كمين پشت درخت ….
و باز حربه مورد استفاده ديگر بازيهاي زباني به معناي كلي آن است . استفاده از انواع جناسها و واژ آرايي ها و …نگاه كنيد :
شركت نفت انگليس امروز
( انگل ) اين ديار ويران است
ورنه عنوان تلگرافي آن
به چه منظور انگليران است ؟! ( ابولقاسم حالت – همان ص 66 )
يا اين يكي :
گل آقايي و گل به پيش تو خوار
گل اين است پس واي بر خارها ! ( كيومرث صابري – ص80 )
و البته شعر بسيار زيباي خود اسماعيل اميني در پايان كتاب كه سرشار از جناسهاي زيباست .چند بيتي من باب نمونه :
صبحدم آواز مي خواند سر كهسار ، سار
همنوايش مي نوازد در نوا كفتار ، تار …
ماهي آزاد رند و ماهي شيلات ، لات
گشته از كمبود طعمه ، مرغ ماهيخوار ، خوار …
زلف سنجاقك سياه و كاكل زنبور ، بور
هفت خط و زهر آگين مثل استعمار ، مار …( اسماعيل اميني – همان ص 110 )
به تمام تكنيك هاي فوق اغراق ، مراعات نظير و خيلي چيزهاي ديگر را نيز مي توان اضافه كرد .
ناگفته پيداست كه تمام حربه هاي فوق الذكر در شعر نيز جزء ابزارهاي اصلي پيراستن هستند و در نتيجه سرنوشت طنز و شعر به زيبايي به هم گره مي خورد .به خصوص آنجا كه طنز از انديشگي ژرفي برخيزد و با طبعي شاعرانه در آميزد كه حاصل كار چون انتخابهاي زيباي اميني شيرين شكر مي شود .
در خاتمه به يك نكته هم فهرست وار اشاره مي كنم كه شاعران نيز به طنز حتي در شعرهاي جدي خود كشش بسيار دارند و اين به سبب ضربه ناگهاني ايست كه طنز ايجاد مي كند و خواننده را در يك شوك آني قرار مي دهد . انتقال معنا در اين شوك بسيار راحت تر است . از سوي ديگر طنز با تلطيف فضاي شعر از خمودي و تحليل رفتن خواننده در حين خواندن شعر به خصوص اشعار بلند مي كاهد و حضور شاداب او را در اثر حفظ مي كند . در آينده در مورد كاركردهاي طنز به خصوص در شعر امروز بيشتر خواهم نوشت .
×
لبان تان هماره سرشار از لبخند و گلوتان مالامال قهقاه باد !!
سيامك
سلام
اول اينكه هفت سنگ جديد منتشر شد با مطالبي به شدت خواندني !!! مصاحبه با جمعي از صاحب نظران سياسي اجتماعي در مورد وبلاگها و سايتهاي اينترنتي ، گزارشي تصويري از نمايشگاه كتاب تهران و مطالب بسيار ديدني وخواندني در ستونهاي موضوعي و ثابت ! بوسه بي فريادرس من هم منتظر شماست !
دوم اينكه : غزلهاي نغمه مستشار نظامي را احتمالا در وبلاگ غزل معاصر ديده ايد . غزلهاي روان ، ساده ، بدون پيچيدگي هاي آن چناني تصويري ،همراه بارعايت ارتباط عمودي و پيرنگي از روايت و تركيب بندي واژگاني مشابه گفتار روزمره و استفاده از اصطلاحات و تركيبات عاميانه و طنزي پنهان و البته احساسي ساري و جاري مجموعه اي شيرين و دلچسب را در غزل ايشان آفريده است . بديهي ست كه به اين گونه غزلها ، اتهام كم تصويري و پرداختهاي سهل گيرانه مي چسبد اما به سليقه من اين نوع غزل كه گروهي آن را غزل گفتار مي نامند ، زيبايي هاي بسيار و قدرت نفوذي بالا در مخاطب دارد . البته سرودن چنين غزلهايي كاري كاملا سهل و ممتنع است . اين ظاهر ساده به سادگي به دست نمي آيد و از آنجا كه عنصر قدرتمند و محوري اين نوع آثار عاطفه جاري در آنهاست ، هر گونه قطع ارتباط با آن منبع عاطفي الهامگر ، در هر مرحله از سرايش سبب مي شود كه شعر كوششي – نه جوششي – پديد آمده به سكه اي بدل تبديل شود ! خانم مستشار نظامي در بسياري از كارهاي خود از اين ورطه جهيده اند و اميد دارم كه اين روال شاعرانه مستدام باشد . غرض از اين همه روده درازي اينكه ايشان وبلاگي را به راه انداخته اند با عنوان يك جرعه غزل.بنوشيد !
( قصد دارم از اين به بعد مانند همين مورد فوق ، هنگام معرفي هر وبلاگ به يك نگاه كلي نسبت به آن نيز اشاره كنم . تا خدا چه خواهد ....)
سوم اينكه : خانم محبوبه ابراهيمي را نيز گمانم دوستان طرفدار شعر مي شناسند . شاعره افغان كه سادگي چهارپاره هايش شنيدني ست و خود من هنوز بعد از بارها خواندن ، از دوگانه بهاري ايشان لذت مي برم .ايشان هم وبلاگي راه اندازي كرده است به نام رابعه .
چهارم اينكه : خسن قريبي عزيز در وبلاگش بحث خود را راجع به غزل معاصر پي گرفته است كه بي شك خواندني ست و نياز به همراهي شما دارد تا بحث داغتر و البته پربارتر گردد. همراهي اش كنيد .
پنجم اينكه : شعري كه در ذيل خواهيد خواند ترجمه شعري از ويليام موريس ( 1896- 1834 ) شاعر و هنرمند انگليسي ست . اين شعر را از انگليسي براي شما برگردان كرده ام . چيزي كه برايم جالب است ، تر و تازگي اين شعر از لحاظ مفهومي ست . شايد به اين خاطر كه حقايق هيچگاه فرسوده نمي شوند !
عشق كافي ست
ويليام موريس ( William Morris )
عشق كافي ست:
اگر چه جهان رنگ پريده باشد و
جنگل جز به شكايت دهان نگشايد ،
اگر چه آسمان تاريك تر از آن
كه ديدگان تار
گل انگشتانه و مرواريد را
در زير آن بيابند ،
اگر چه تپه ها در سيطره سايه هايند
و دريا در اسارت جادويي سياه ،
و روزگار
پرده فراموشي
بر هر چه رفته است مي افكند ،
اما
دستانمان نمي لرزد
پايمان نمي لغزد !
كه پوچي نخواهد آزرد
و ترس دگرگون نخواهد كرد
لبان معشوق را !
چشمان عاشق را !!
××××
تا هماره و هماره و هماره ، عشق كفايتتان كند ! چنين باد !
سيامك
سلام
اول اينكه : جلال مهربان مطلب قشنگي راجع به گزيده شعر طنز فراهم آمده توسط اسماعيل اميني عزيز نوشته است . تنها اين را اضافه كنم كه در جمع آوري اين مجموعه كوچك علاوه بر غناي طنز ، بر شعر بودن انتخابها نيز نگاه ويژه اي شده است و تقريبا تمام شعر ها مملو از شاعرانگي و اختصاصات يك شعر خوب هستند . مقدمه آقاي اميني نيز كه جاي خود دارد و سرشار از زيبايي و ظرافت است . خواندن اين كتاب بي شك توصيه مي شود !
دوم اينكه : آمدن شاعران و نويسندگان شناخته شده به عرصه وبلاگشهر علاوه بر افزودن بر اعتبار اين فضاي مجازي ، موجب مي شود عرصه آموختن قوت بگيرد و به ارتقاي كلي سطح ادبيات بيانجامد. بر همه اينها بيافزاييد لذتهاي حاصل از حواندن جديدترين آثار اين عزيزان را !
هادي خوانساري را با مجموعه كلاوياي شكسته مي شناسيم . مجموعه اي زيبا در غزل معاصر با گرايش به غزل فرم .كه البته در بسياري از اشعار تنها به شكل ظاهري او فرم اكتفا نكرده است و شاعرانگي نيز عنصري قوي در شعر اوست . بعدا شايد بيشتر راجع به شعر آقاي خوانساري سخن گفتم اما فعلا وبلاگ تازه تاسيس او را بخوانيد تا فضاي روحي و شعري او را مروري دوباره كنيم .
و البته منيرو رواني پور در عرصه ادبيات و براي علاقه مندان به داستان و داستان نويسي نامي آشناست . بي هيچ سخني با وبلاگ تازه تاسيس او همراه شويد كه او خود حرف بسيار براي گفتن دارد .
سوم اينكه : و اما ادامه بحث عشق !
در بررسي پديده انحصار در عشق ، به اينجا رسيديم كه عشق را به رابطه اي مهرمندانه تعبير مي كنيم ، عاشق تمامي كائنات و ابناء بشر را به واسطه قرائت عاشقانه اش از دنيا دوست خواهد داشت . اما گفتيم كه اين رابطه مهرمندانه ، عشق ، به معناي واقعي كلمه ، نيست . يعني آنگاه كه عشق را به معناي حقيقي اش يعني حسي به شدت مهرمندانه بين عاشق و معشوق كه رابطه اي دوسويه همراه با بالندگي ، شادي و … و البته سائقه هاي جنسي ست ، تعبير كنيم . حالا سوال اين است كه آيا در عشق انحصلر وجود دارد ؟! گفتيم كه براي پاسخ به اين سوال بايد به يك موضوع مهم اشاره كرد : آيا منظور از انحصار ، انحصاردر يك مقطع زماني ست يا در طول زمان (عمر) ! ديگر اينكه آيا معشوق به عنوان پاي دوم اين رابطه – كه اصولا رابطه اي دوسويه است – همراه است يا خير ؟! چه قاعدتا عدم همراهي معشوق ، اصولا رابطه را مخدوش مي كند و ماهيت عشق بودن احساس مربوطه را به طور كامل زير سوال مي برد !
دو بخش اين سوال عملا به هم مربوط هستند ! در حقيقت ما با دو داستان متفاوت طرف هستيم ! بياييد گام به گام جلو برويم :
«داستان اول »
عاشقي كه ادعا مي كند بين دو معشوق گرفتار است و توان برگزيدن ندارد !
چنين چيزي عملا ممكن نيست !!عشق توجه كامل است . عشق تمركز قطعيست .( چنانكه هر دوي اين صفات را فروم در كتاب خود براي عشق بر مي شمارد . ) لذا تمركز بر روي دو نقطه در آن واحد از لحاظ عقلي ممكن نيست چه برسد براي عواطف !
با توجه به همين حقيقت است كه معتقدم رابطه عاشقانه را هيچ چيز پاسداري نخواهد كرد : نه يك پيمان سفت و سخت اجتماعي مثل ازدواج آن هم از نوع چارميخه اش !! نه رفتارهاي بيمارگونه حاسدانه ( Jealous husband syndrome ) !!نه روابط مادي مشترك مثل خانه و ماشين و … ! ونه روابط عاطفي مشتركي مثل فرزند ! عشق خودش پاسدار خودش است ! در حقيقت اگر عشق ، عشق باشد نه تنها نيازي به نگهبان ندارد كه خود نگهبان ماست ! و اگر قرار است كه عشق نباشد كه ديگر ارزشي ندارد كه بخواهيم پاسداري اش بكنيم يا نه !! حكايت اش مي شود مثل نگهباني كردن از خاكستري به جا مانده از آتش كه مسلما لحظه به لحظه ، ذره ذره بر باد خواهد رفت !
و از همين منظر است كه در بحثهاي آغازين اين وبلاگ در رابطه با عشق گفتم كه در عشق حسادت وجود ندارد . چون فاكتوري بي ارزش ( و حتي ضد ارزش و بيمارگونه در مواردي ) و مخالف طبيعت يقين كامل عاشقانه است .
با توجه به همين مطالب مي توان داستان اول را با وارياسيون ديگري هم خواند : عاشقي كه در يك برهه زماني دل به معشوقي مي بندد و بعد از گذشت زماني كوتاه يا طولاني با شخص ثالثي مواجه مي شود و دل به او نيز مي بازد !! اينجا هم قضيه همان است . جكايت خاكستري كه بر باد ي رود ! حكايت آتشي كه در گيراندن و بر پا داشتنش نكوشيده ايم !
اما «داستان دوم»
عاشقي دل به معشوقي مي بندد اما بعد از زماني كوتاه يا طولاني از كف اش مي دهد . حال به واسطه جدايي هاي ناگزير چون مرگ يا به واسطه جدايي هاي انساني مانند سفري براي هميشه و … !
( توجه كنيد كه در اين داستان رفتني هميشگي مطرح است و اميد بازگشت نيست . چرا كه در صورت وجود اين اميد متهيت ماجرا به طور كلي تغيير مي كند . )
چيزي كه در دوران فراق ، به خصوص اگر هميشگي باشد ، به طور برجسته اي رخ مي نمايد پديده ( بت سازي ) ست ! تخيلات عاشق به واسطه عشقي بي فريادرس قدرتي عظيم مي يابند و از معشوق ، خدايگونه اي سرشار از همه خوبيها و نيكيها مي سازند ! خدايگونه اي كه از هر چه ضعف و كاستي تهي ست . جالب اينجاست كه اين روند در بعضي از موارد حتي بدون فراق هم رخ مي دهد ! آن هم در مواردي كه عاشق ، داراي تجربه ارتباطات اجتماعي مناسب نيست يا به عبارت خودماني تر «نديدبديد» است !! در حقيقت در اين وضعيت نيز فراقي طولاني از مفهوم جنس مخالف ( منظور تنها ساختار جسمي جنس مخالف نيست بلكه در بسياري از موارد ساختار رواني ست كه ناشناخته است ) ايجاد شده است .
ساختن اين خداي جعلي چه عواقبي خواهد داشت ؟!
×
بحثمان به درازا كشيد . اين سوال را داشته باشيد تا بحث را اگر لطف كنيد با همراهي شما پي بگيريم .
و دو تا غزل كوچك به قول فري عزيز براي آنها كه تنها براي خواندن شعر در اين خانه را مي كوبند :
به حكم صريح دلم گوش كن
و تخفيف و بخشش فراموش كن !
ز بوسه نهادي به رويم دو داغ ،
« زدي ضربتي ضربتي نوش كن »!!
در چشم تو حيرانكده اي هست كه بايد
هم شعر شب و هم گل خورشيد بزايد !
چشمان تو ديوانه ترينند ، عزيزم !
« ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد !!»
×
شاد باشيد
سلام
اول اينكه : پوزش مجدد به خاطر تاخير در به روز رساني !
دوم اينكه : نمايشگاه بين المللي كتاب تهران ، امسال براي من حال و هواي ديگري داشت . ديدن دوستان مهربان ، از اين خاطره اي دلنشين ساخت . ممنون از همه به خاطر ميزباني مهربانانه شان . يك گزارش از حواشي اين سفر را حميد عزيز نوشته است كه كليه موارد مندرج مورد تاييد است !!تازه بلكه هم كمي بيشتر !!:
وقتي پا روي پا مي اندازي
نمي توانم
دست روي دست بگذارم !سوم اينكه : در حاشيه غرفه شعر جوان، لطف و مهرباني دكتر قيصر امين پور سيرابمان كرد . گپ دوستانه اي كه دو ساعت به طول انجاميد به اندازه ده كلاس درس مي ارزيد . از غزل نعاصر گفتيم و ماهيت شعر و از ترانه و ترانه سرايي سر ير آورديم !بي شك در نقدها و نوشته هاي آتي ام در باب غزل و ترانه و اصولا شعر به آنها مراجعه خواهم كرد .
سوم اينكه : فري عزيز وبلاگي براي اطلاع رساني در مورد مسابقه خود ترتيب داده است . حتما ببينيد !
چهارم اينكه : حسن عليشيري مهربان به پرشين بلاگ اسباب كشي كرد ! با «بي سرزمين تر از باد» در خانه جديدش همراه شويد كه هميشه سرشار از ترانه ست ، مثل همين حالا ! همين حالايي كه ترانه ننوشته است و در سوگ عزيزي نشسته است . اما باز هم ترانه باران است ، گيرم معموم .
پنجم اينكه : حسن قريبي عزيز ، باني بحث زيبايي را در مورد غزل امروز شده است كه خواندنش براي طرفداران غزل از نان شب هم واجب تر است ! كاش اين بحث به مدد دوستان پا بگيرد . من به سهم خودم تلاشي ناچيز كرده ام .
ششم اينكه : ادامه «بحث عشق» حسابي وسوسه ام مي كند ! اما انصاف بدهيد كه بعد از يك سفر 48 ساعته ، آن هم از نوع دائما در حال پياده روي ! و بعد هم كشيك بيمارستان توان دقيق نوشتن نمي ماند ! نمي خواهم چيزي سرسري بنويسم و بگذرم . پس باشد براي نوبت بعد. اينبار هم يكي از غزلهايم را تحمل كنيد تا ديدار بعدي مان :
(جلال از تجربه عاشقانه ام پرسيد . براي او ! )
چراغهاي رابطه تاريكند …(فروغ)
«اختلال»
اگر چه قصر غزل واره ها مجلل بود
« چراغ رابطه » خاموش و « شعر » مختل بود !
يك استكان شكسته … وَ چاي شب مانده !
و شاعري كه برايش «شعار» معضل بود :
شعار : اينكه بگويد كه « زندگي زيباست !»،
«بهار …!» … واي خدايا ! …چقدر مهمل بود !!
هميشه آينه هايش شكست و كج خنديد
و بين هق هق و قه قه ، غزل معطل بود !
از آن « هميشه » و تا اين « هنوز بي پايان »
زمانه با دل او سخت گرم «كَل كَل» بود !!
براي او كسي از ابرها غزل ننوشت
كه رعد و برق به تقدير او ، از اول بود !
به جستجوي همان چشمهاي راز آلود
كه ساده ، گرم و صميمي شبيه مخمل بود –
- دلش رسيد به بن بست « بي خيالش شو ! »
و باز پاي رسيدن كه از ازل ، شل بود !!
و اين چقدر عجيب است ، شاعري محبوب
كه پاسخ غزلش آفرين و « ايول… » بود ! –
- ميان اين همه گرمي به لرز بنشيند !…
و يك سوال : « مگر عشق وحي منزل بود –
كه من به هر چه كه او گفت دل سپردم ؟!…ها ؟!!»
… « چراغ رابطه » خاموش و « عشق » مختل بود !!
… و ناگزير غزل ، مرگ را تداعي كرد
و مرگ شاعر بي عشق هم مسجل بود …!
چراغهاي رابطه تان تا هميشه اي بي پايان ، پر فروغ باد !
پ.ن:با تشكر از ساده دل عزيز به خاطر تذكر به جايش .
سيامك
سلام
اول اينكه : معذرت به خاطر تاخير در به روزرساني ! كمي گرفتارم .
دوم اينكه : هفت سنگ چهاردهم منتشر شد . نقدي بر شعر مرتضي قاسمي ( آدمك عزيز) از آقاي اسماعيل اميني ، ماجراي دروغ سيزده بر وبچه ها و هياهوي بعد از آن ، عكسهايي استثنايي از كوير مرنجاب و مطالب بسيار خواندني ديگر دراين شماره عرضه شده است . بوسه بي فريادرس من هم منتظر نظرات روشنگر شماست .
سوم اينكه : مسابقه غزل معاصر هر روز بهتر از ديروز ! بشتابيد كه گويا فقط تا بيستم همين ماه فرصت داريد ! البته براي صندلي آخر – همان لژ منظور است !! - تلاش نكنيد كه از قبل توسط اينجانب رزرو شده است !!
چهارم اينكه : يك وبلاگ شاعرانه كشف كرده ام كه دلنشين مي سرايد . واران همان باران است !
پنجم اينكه : دوست تازه يافته ام سپيده در شوخي ايراني قشنگ مي نويسد . داستان زيبايش را از كف ندهيد .
ششم اينكه : بحث عشق را ادامه مي دهم اما در راستاي مورد اول امروز مجالش نيست . براي امروز غزلي را انتخاب كرده ام از يكي از شاعران خوب همشهري كه چندي قبل شعر سپيدي با عنوان يلدا از ايشان خوانديد . حسين تقليلي عزيز با طنز گيرا و تصويرهاي بكرش با شما سخن مي گويد :
حتي اكر هزار هزار بار دگر بد بياورد
هرگز كسي به جز تو دلش را نمي برد
ديوانه ! زير قيمت تو قلب خويش را
حتي اكر كسي بفروشد ، نمي خرد !
«شاعر شنيدني ست …» نه خانم ! پريدني ست !!
اما به روي شانه هر كس نمي پرد !!
اين گرگ با نژادترين گرگ گله است
آهوي هم قبيله خود را نمي درد
او پيش از اين كه گرگ شود ، بره بوده است
اصلا بعيد بوده كه دندان در آورد !
با مهره هاي اسب اگر كيش مي شود
او مات چشم توست … و بي تو نمي برد
ديگر پياده شو … و رخت را نشان بده !
بانو ! مخواه فيل تو از شاه بگذرد !!
بر صفحه شطرنج زندگي ، شاه دلتان هميشه پيروز باد !
سيامك