با سلام مجدد !! ... خيلي با حاله !
اين بلاگر مثلا آپ تو ديت شده !! انگار واسه نوشتن حد گذاشتن تا آدماي پرحرفي مثه من حساب كار دستشون بياد ! ولي من پررو تر از اين حرفام ! لذا مطلب اين دفعه رو در دو پست بخونيد كه در ذيل آمده !!و ان شاالله قصد يك فكر اساسي دارم كه به زودي ....!
شاد باشيد
سلام
اول اينكه : دوستان گفته اند كه چرا لينك مجله الكترونيكي سمرقند را نگذاشتي ! عرض شود به خاطر كم حواسي مفرط !! اينجا را كليك كنيد .
دوم اينكه : هنوز هفت سنگ را نخوانديد ؟! بشتابيد !!
سوم اينكه : يك وبلاگ شاعرانه ديگر با شعرهاي زيباي آقاي بيابانكي به نام سنگ چين ! وبلاگشهر ادبي هر روز بهتر از ديروز !! غزلهاي زيباي آقاي بيابانكي نياز به معرفي من ندارند. تصاوير زيبا و نو ، گاه در لحن امروز و گاه در لحنهاي آركائيك تر فضايي رنگين مي آفريند كه مخاطب را مجذوب مي كند . اميدوارم روز به روز شعرهاي بهتر و تازه تري در اين وبلاگ بخوانيم . با تشكر از معرفي غزل امروز .
چهارم اينكه : امروز مي خواهم به سراغ نويسنده اي بروم كه او را خيلي دوست دارم و پيش از اين نيز راجع به او و آثارش در چند نوبت نوشته ام كه براي مراجعه به آنها مي توانيد به آرشيو موضوعي كنار صفحه مراجعه كنيد .
نادر ابراهيمي نام آشنايي براي طرفداران ادبيات شاعرانه و داستانهاي شعرگونه است . پيش از اين گفته بودم كه انتشارات اميركبير مجموعه اي در سه مجلد از داستانهاي كوتاه پيش از انقلاب او را ، در سال 72 به چاپ رسانده بود . اين مجموعه از 5 كتاب چاپ شده در سالههاي مذكور ، بر اساس مضمون و طرح داستاني مجددا طبقه بندي و جمع آوري شده بود و چنانكه گفتم در سه مجلد عرضه شد . امسال انتشارات روزبهان كه اكثر كارهاي ابراهيمي را منتشر كرده است 6 مجموعه پيش از انقلاب ابراهيمي با نامهاي « خانه اي براي شب » ، « مصابا و روياي گجرات » ، « آرش در قلمرو ترديد » ، « افسانه باران » ، « هزارپاي سياه وقصه هاي صحرا » و « غزل داستانهاي فصل بد » را مجددا با همان شكل سابق به زيور طبع آراسته است . بحث من در اين نوشتار بر همين 6 مجموعه و نگاهي كلي بر شيوه داستان نويسي ابراهيمي در داستانهاي كوتاه است .
اين 6 كتاب حاصل نخستين سالهاي كار ابراهيمي به عنوان نويسنده اند . تاريخ چاپ اول اولين مجموعه 1341 و چاپ چهارم آخرين مجموعه 1357 است . « بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم » در حد فاصل مجموعه دوم و سوم منتشر شده است . بنابراين آنچه در اين مجموعه ها مي بينيم ، روح نويسندگي ابراهيمي را عريانتر از آثار اخيرش به ما نشان مي دهد . ابراهيمي اصولا نويسنده ايست كه به انديشه اي كه در پس پشت هر اثر هنريست بهايي بسيار مي دهد و اصولا دغدغه او همين انديشه است . بنا به مقتضيات زمان نگارش اين مجموعه ها ، انديشه اصلي و درونمايه عمده آثار ، دردهاي اجتماعي و وطن است . بعد از اين مقوله بزرگترين درونمايه اين آثار ، مسائل انسان شناسانه و مقوله هايي انتزاعي چون عشق ، اخلاق ، ايمان و مانند آنهاست .
شيوه روايت در اكثر قريب به اتفاق داستانها خطيست و شيوه جريان سيال ذهني را كه مثلا در « بار ديگر …» مي بينيم ، در اينجا حضور كم رنگ تري دارد . اما همچنان نثر شعرگونه ابراهيمي و تصوير سازيهاي درخشانش به شكل يك مولفه اساسي رخ نمايي مي كند . در واقع ، ابراهيمي نه تنها نثري شاعرانه دارد بلكه اصولا مضمون داستانهايش نيز شاعرانه و حتي گاه كاملا سورئال و نماد پردازانه است . به اين نمونه ها نگاه كنيد :
« خانه اي براي شب » داستان ماهيگير پيري ست كه به دنبال تاريكي و سرماي شبهاي زمستان به هر چه فانوس لعنت مي فرستد و بر آن مي شود كه به شكار خورشيد برود و براي آن تور پهن كند !
« پياده رو ها از هم جدا هستند » داستان انتظار زن و مردي كه در چارراه به انتظار كسي ايستاده اند و گرگهائيكه به سمت شهر مي آيند و زن و مرد به چندين نفر – كه خود واضحا نماد هستند - راه نشان مي دهند و همچنان به انتظارند و عاقبت در مي يابند كه اين همه سال منتظر هم بوده اند !
« در خميره بد » داستان مردي كه همه عمر در هراس از آمدن دزد است و دزد شبي مي آيد و او با دزد به بازي نقطه خط مي نشيند و سالها مي گذرد چنانكه به اسكلتي تبديل مي شوند و هر يك گرم ساختن خانه هاي خط خطي ! و بازي همچنان ادامه دارد و … !
« پاسخ ناپذير » داستان مردي ست كه اصرار دارد به جهنم برود و بر آن است كه جهنم رفتن كاري بسيار دشوار است و دلايل خود را نيز البته دارد !!
« آرش در قلمرو ترديد » حكايت آرشي امروزي ست كه تير و كمان كودكانه اي به دستش مي دهند تا از فراز دماوند رسالت تاريخي خود را انجام دهد و ايران را از دست دشمنان برهاند ! و آرش در كمركش كوه در مي يابد كه حتي نمي داند به كدام سوي بايد تير بيافكند و كمان را بر سر زانو مي شكند و گريان در دل كوه گم مي شود !
و مثالهايي بسيار از اين دست كه درون مايه شاعرانه و البته انديشمند كارها را نشان مي دهد .
تقريبا مي توان گفت به جز «باد ، باد مهرگان » كه اثري تقريبا رئال و به شكل خاطرات دانشجويي شهرستاني در سالهاي دهه 40 در كوي امير آباد است و داستانهاي صحرا كه حاصل سفر نويسنده به تركمن صحراست و يكي دو داستان ديگر باقي داستانها فضايي كاملا سورئال و يا نمادپردازانه و گاه نواسطوره اي دارند .
از لحاظ شيوه روايت هم برخي داستانها جالب توجه اند و خارج از روال معمول به نظر مي رسند . در برخي داستانها راوي يك حيوان است مثل خانواده بزرگ كه راوي يك قناري ست . در برخي داستانها اصولا راوي وجود ندارد و نويسنده با استفاده از پرداختي سينمايي انگار دوربيني را در صحنه مي گرداند ! داستان « شهر بزرگ » يك دفتر مخابراتي را نشان مي دهد كه دوربين كابين به كابين مي چرخد و خواننده از خلال صحبتهاي رد و بدل شده در هر كابين به داستاني دست مي يابد كه در نهايت تمامي اين داستانها سرگشتگي انسان و افول اخلاق را در شهر به منصه ظهور مي رسانند . داستان « مردگان دير باورند » پرداختي نمايشنامه اي دارد و به همان گونه نيز نوشته شده است ( مشابه اين كار در مجموعه اجازه هست آقاي برشت نيز ديده شده است ) و نهايتا طرح نقاشي با واژه اي كه در دو داستان « مراسم » و « آهسته به ياد مي آورم » پياده شده است و لااقل به عنوان يك تجربه كاري دلپذير مي نمايد .
از اين بحث كه بگذريم ، طنز خصيصه بارز بسياري از داستانهاست . طنزي به شدت تلخ و تاثيرگزار كه نويسنده آگاهانه در جهت القاي بهتر انديشه خويش از آن سود مي جويد و از خسته شدن ذهن مخاطب در خلال اثر مي كاهد و جالب اينجاست كه اين طنزها در قالب نثر ادبي و شاعرانه ابراهيمي مي گنجند !
دوباره خواني طرحهاي داستاني ذكر شده اين مشخصه را بازنمايي خواهد كرد .
اما يكي از برجسته ترين كارهاي ابراهيمي در اين مجموعه ها ، غزل داستانهايش هستند كه به خصوص در مجموعه غزل داستانهاي فصل بد رخ مي نمايانند . اين آثار ، اكثرا بافتي شعرگونه و غالبا تقطيع شده دارند كه روايت را در دل خود جاي مي دهند . روايتي كه خود از اساس شاعرانه است ! يادداشتهاي يك عاشق حرفه اي و آنسوي تسليم بهترين نمونه هاي كار ابراهيمي در اين ژانر هستند كه به غايت تاثير گذار شده اند .
ابراهيمي خود معتقد است كه به زبان خاصي پا بند نيست و به انديشه و روايت اهميت بيشتري مي دهد و معتقد است هر داستاني نثر خود را بر مي گزيند و نيز بر آن است كه نوشته هايش براي بيداري ست نه براي خوابيدن ! مطالعه اين 6 مجموعه دليلي بر صحت اين ادعاهاست و البته راهكار خوبي براي پرورش ذهنيت شاعرانه در كنار چالش انديشه كه به گمانم تمامي شاعران را به كار مي آيد .
×
شاد باشيد و برقرار .
سيامك
سلام
اول اينكه : هفت سنگ 17 منتشر شد ! سرشار از مطالبي بسيار خواندني و مصاحبه با مديران پرشين بلاگ ، مصاحبه با دكتر مهدي محبتي با عنوان از فرهنگ غالب تا قالب فرهنگ و گزارشي تصويري از مراسم سالگرد دكتر شريعتي و …! ستون بوسه بي فريادرس مرا هم دريابيد !
دوم اينكه : سعيد اميري را يادتان مي آيد ! وبلاگ مركز دنيا و چند شعر جديد از او كه به نظر من بسيار زيباست ! با همان تصاوير و ظرافتهاي زباني هميشگي اش و البته صداقت طنزآلوداش ! لذت ببريد .
سوم اينكه : يك وبلاگ شاعرانه ديگر ! رضا كرمي با وبلاگ مفهوم سبز خشكسالي با غزلهايي كه از لحاظ سبك بيشتر به غزل هفتاد شباهت دارد و البته سپيدهايي دلنشين.از لحاظ زباني چنان كه گفتم يادآور سبك غزلسرايان دهه 70 و شاعراني چون بهمني ست . فضاي شعرهاي او – لااقل تا اينجا كه خوانده ام – كمتر تغزلي و بيشتر اجتماعي ست . بيش از آنچه نجوا باشد فرياد است . و البته اين مضمون قابليتهاي بسياري نيز دارد . در شعرهاي تصاوير درخشان كم نيست و همين تصاوير مناسب به همراه يكپارچگي مضمون و در نتيجه حفظ ارتباط عمودي مناسب از غزلهاي او آثاري قابل تامل ساخته است … باقي اش را ديگر خودتان بخوانيد و بگوييد !
چهارم اينكه : يك صفحه بسيار جدي ادبيات . فصلنامه الكترونيك سمرقند اولين شماره خود را به ويژنامه اي راجع به ويرجينيا وولف احتصتص داده است كه در بين نويسندگان نامهايي بسيار آشنا به چشم مي خورند : صالح حسيني ، شاهرخ مسكوت ، محمد علي صفريان ، مينو مشيري ، مهدي غبرايي و … ديده مي شود . با تشكر از حميد عزيز به خاطر معرفي اين سايت .
چهارم اينكه : يك برجمه ديگر تقديم به دوستان . اين ترجمه را از زبان انگليسي انجام داده ام . يك نكته اين كه اليزابت براونينگ همسر رابرت براونينگ است و داستان عشق اين دو نيز داستاني شيرين است كه در شعر زيباتر نيز مي شود .
چگونه دوست دارمت … ( How I love thee )
اليزابت برت براونينگ ( Elizabeth Barrett Browning )
چگونه دوست دارمت ؟!
بگذار روشهايم را بشمرم :
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندايي
كه روحم را توان رسيدن به آن هست ،
آنگاه كه سرشار از حسي ناپيدا
به نهايت بودن
و كمال زيبايي هستم !
دوستت دارم
به اندازه خاموشترين نياز هر روز
به آفتاب و نور شمع !
دوستت دارم
رها !
چنان مردماني كه براي حقيقت مي جنگند !
دوستت دارم
ناب !
چنان مردماني كه به سماع در مي آيند !
دوستت دارم
با شوقي
كه اندوه ديرسال مرا محو مي كند !
…و با ايمان كودكي ام .
دوستت دارم
با عشقي كه از دست رفتني مي نمايد !
…و با قديسين از دست رفته ام !
×
دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشكهاي تمام زندگي ام !
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نيكوتر از اين
دوست خواهمت داشت !
×××××
عاشقانگي تان سرشار از نور و شادي و اميد و زندگاني باد !
سيامك
سلام
اول اينكه : سپاس بسيار از همه دوستاني كه با نظرات انديشمندانه خود ، به بحث راجع به كيومرث منشي زاده و آثارش رونق دادند .
دوم اينكه : امروز مي خواهم بحث عشق را ادامه بدهم . اگر يادتان باشد بحث بر سر انحصار در عشق بود . گفتيم كه فرايند عاشقانه به واسطه ناكارآمدي عاشق مي تواند به پديده بت سازي بيانجامد و علل و عوامل موثر در اين پديده را بررسي كرديم و راجع به انواع آن سخن گفتيم . سوال مطرح شده اين بود كه مضرات پديده بت سازي در هنگام عدم حضور معشوق چيست ؟!
×
مشكل اساسي از آنجا آغاز مي شود كه در پي غيبت معشوق ، عاشق در منشور خاطره اش رنگين كماني از خوبي ها را براي او شكل مي دهد و تمام بديهايش را از ياد مي برد . اين خدايواره ، نيكي مطلق مي شود ، بي ذره اي كاستي !و بر اريكه احساس عاشق مي نشيند .
اما اشكال كار اينجاست كه عاشق ما بايد زندگي كند و روند زندگي او را در برابر انسانهايي تازه قرار مي دهد كه حاصل اين تعملات حسهاي تازه هستند . ( توجه داشته باشيد كه حتي اگر فرايند بت سازي بسيار قوي باشد و اجازه بروز حس را به فرد ندهد باز هم عرف جامعه ، مجرد را به سوي تاهل حل مي دهد !! )
خوب اينجات چند حالت اتفاق مي افتد :
1- عاشق قصه ما ، چشم باز مي كند و مي بيند كه عشق روبه رويش تمام قد ايستاده است !! اما بت ساز ما بتي بزرگ پيش چشمش دارد و خاطرات افسانه اي او چون سايه تعقيبش مي كند ! لذا حضور اين عشق تازه ، خيانتي در حق ان خدايواره است و لذا در كشاكش اين تقابل و در ميانه اين دو سنگ آسيا ، آنچه فرسوده مي شود و از بين مي رود ، روح و روان عاشق بخت برگشته است ! و تصميم او مي تواند اين باشد كه عشق را رها كند كه خود سرخوردگي عميق و تعارضات دو جانبه بسيار مي آفريند و طرف مقابل را نيز قرباني مي كند . يا اينكه مي تواند دل به دريا بزند و خيانت پيشه كند كه آنگاه تصور اين خيانت تا هميشه با اوست و مجال زندگي را از او مي ربايد !
2- ديگر اينكه عاشق قصه ما ، در برابر كسي قرار مي گيرد كه بالقوه مي تواند عشقي جديد باشد ، يا اينكه در برابر يك ابراز عشق قرار مي گيرد و مواردي مثل اين .
بي شك اين يار جديد ، يك انسان است و همانند هر انسان ديگري آميزه اي از فزوني ها و كاستي ها . ولي خدايواره عاشق ، موجودي بي عيب و نقص است ! و بي شك هيچ انساني را توان ايستادگي در برابر او نيست ! عاشق ، يك يك صفات او را با بت دروني اش مقايسه مي كند و بي ترديد آنكه مي بازد انسان است . و در نتيجه عشق براي هميشه از عاشق قديمي خداحافظي مي كند تا او تا ابد در سرسپردگي بيمارگونه خود به تخيلي ديوانه وار اسير باشد ! و چنين انسان كور سرسپرده خالي از دل سپردگي اي ، هزار ستاره سوسوزن را نمي بيند تا در تاريكي جهالت مركب خويش بماند !
3- و شايد بدترين اتفاق زماني مي افتد كه عاشق ما ، در اقدامي انتحاري (!) تن به ازدواج مي دهد !
اين نوع ازدواجها ، گاه به دنبال سرخوردگيهاي رواني انسانهاي ضعيف ، پس از يك عشق هجر انجام ، به وقوع مي پيوندد و به قول معروف با اولين كسي كه سرراهشان قرار مي گيرد پيوند ازدواج مي بندند !در حقيقت اينها مي خواهخند بگويد : وقتي فلاني نشد ، ديگر هيچكس با هيچكس فرقي نمي كند !! ( با افكت آه و ناله و مقادير معتنابهي اشك خوانده شود !! )
گاه مسئله به شكل يك به اصطلاح انتقام گيري احمقانه است !و عاشق سرخورده مي خواهد اثبات كند ( ظاهرا به خدايگونه و باطنا به خودش ) كه مي تواند سرپا بايستد ، بي تكيه به عشق بر باد رفته !و اينكه قادر به جايگزيني ست ، آن هم به سرعت ! پيام اين دسته اين است : براي من هواخواه زياد است !! تو آدم بودي ، من دل به تو بستم ؟! ( با يك خشم مصنوعي و حالت عصبي احمقانه خوانده شود !! ). غافل از اينكه خود او نيز بر اين امر باور ندارد و در واقع فرياد مي زند تا شايد گوشهاي خودش بشنوند !!
و بالاخره در بسياري از اوقات اين ازدواجها به سبب فشارهاي عرفي جامعه ، و حرفهاي خاله زنكي اطرافيان ( اي بابا پير شدي كه !! ) است و عاشق با بي ميلي بر سر سفره عقد مي نشيند ! در حالي كه در حجله عروسي اش ، انساني ست و در حجله احساسش بت واره اي كه هرگز وجود نداشته است !!
اين اتفاق، در هر سه شكلش ، متاسفانه بسيار فراگير تر از دو حالت قبل است و البته بسيار شنيع تر و خطرناكتر ! در مورد اول ، عاشق تنها به خود خيانت مي كند و خدايواره اش ! در مورد دوم تنها به خودش و شايد اندكي هم به اطرافياني كه شايد دوستش بدارند ( هرچند محبت يكسويه به عشق تعبير نيم شود كه خيانت معنادار باشد اما لااقل آزردگي مي زايد ! )
اما مورد سوم خيانتي سه جانبه است ! هم به خودش ، هم به خدايواره اش و هم به انسان مظلومي كه در كنارش مي زيد !
به خود خيانت مي كند : به واسطه تعارض ميان آنچه خواسته و مي خواهد با آنچه كه هست !
به خدايواره اش خيانت مي كند : به واسطه برابر نهادن انساني با او و جايگزيني اش !
به انساني كه با او مي زيد : به واسطه تمام محبتي كه شريك زندگي نثار او مي كند و او توان نثار كردنش را ندارد !و در نتيجه شريك زندگي اش را از عشق محروم مي كند و رابطه را به سوي تلاشي مي برد !!
×
از مجموع آنچه گفتيم به اين نتيجه مي رسيم كه روند بت سازي به هر شكل و با هر عنوان و تحت هر شرايطي به اضمحلال و فروپاشي و تخريب مي انجامد و آن كه عشق را مي شناسد مي داند كه ماهيت بهاري عشق و شادي عاشقانه نه تنها با اين سه ميانه اي ندارد كه در تضادي هميشگي ست ! لذا بت سازي به هيچ روي پديده اي عاشقانه نيست و چنانكه در آغاز بحث گفتيم حاصل ناكارآمدي عاشق است .حال به سوال بعدي مي رسيم : پس رفتار صحيح عاشقانه چيست ؟! در حقيقت يك عاشق كه دل به عشق سپرده است نه سر به معشوق ، چگونه گام بر مي دارد و در پي تجاربي هجر انجام از لحاظ عملي و دروني چه روندي را در پيش مي گيرد ؟!
×
اين سرفصل جديد را در بحث انحصار در عشق با همفكري شما در بازگشتهاي بعدي به اين بحث پي خواهم گرفت . اگر عمري باشد و اگر خدا بخواهد !
و اين شعر زيبا هم ( كه البته ترجمه اش از من نيست ومتاسفانه نام مترجم را به خاطر ندارم !) از شاعري ناشناس در ادبيات غرب و تقديم به شما :
مي خواهم شبيه اشك تو باشم :
در چشمهايت متولد شوم ،
بر گونه هايت زندگي كنم ،
و بر روي لبانت بميرم !
…
شاد باشيد
سيامك
سلام
اول اينكه : دوستان از هفت سنگ پرسيده اند . ان شاء الله شماره جديد جمعه همين هفته منتشر خواهد شد .
دوم اينكه : در مورد كيومرث منشي زاده دوستان مهرباني با بحث همراهي كردند . كودك عزيز گفته اند كه ضعفهايي هم در كار او هست كه بي شك چنين است . هيچ كار انساني بي نقص نيستو هيچ هنري كامل ! اما بر آن بوده ام كه شاعري را بازنماي كنم كه به آنچه استحقاق داشته است نرسيده است . لذا بر نقاط قوت او كه كم هم نيست تكيه بيشتر يكرده ام و بي ترديد نظزات انتقادي دوستان مي تواند بحث مرا تكميل كند پس منتظرم . از سوي ديگر دوستاني نيز معتقدند كه با اين شاعر ارتباط خوبي برقرار نكرده اند . اين هم پربيراه نيست ! غير از برخي اختصاصات تكنيكي آنچه كه يك شعر را مورد قبول طبع مخاطب مي سازد واقعا نامكشوف است. بسيار ديده ايم كه شعري بسيار ساده و بدون پيچشهاي آنچناني تكنيكي و مفهومي و تصويري ارتباطي شاعرانه با مخاطب برقرار كرده است و درست بالعكس ! در اين مورد جمله اي از خود كيومرث منشي زاده در ادامه بحث ذكر كرده ام كه به نظر خودم كاملا درست است .سليقه امري كاملا شخصي در التذاذ از خوانش يك شعر است و در اين مورد يك دمكراسي كامل وجود دارد ! بي صبرانه منتظر نظرات ساير دوستان هستم .
سوم اينكه : بحث كتاب و معرفي كيومرث منشي زاده را ادامه مي دهم تا فاصله زماني موجب از دست رفتن رشته بحث نشود .
گفتم كه در مورد تصوير C2H5OH كمي بيانديشيد ! دوستان نتيجه خود را برايم نگفتند پس من نتيجه ام را مي گويم ! بياييد عددها را كنار بگذاريم و به شيوه نگارش شاعر دقت كنيم :
C
H
O
H
چنانكه گفته بودم اين يك شعر نقاشي ست ! كمي بهره گيري از تخيل خطوط پاي يك انسان (از ران به پايين ) را براي ما در اين نقاشي آشكار مي كند ! و در اين پا ، O درست ناحيه زانو و H دوم ساق را تشكيل مي دهند !! و OH كه در حقيقت ساق اين نقاشي ست در عين حال عامل الكلي و به عبارتي مفهوم الكل است ! لذا :
و ساق پاي تو
مفهوم الكل است (
C2
H5
O
H )
مي بينيد كه عناصر كشف و شهود در شعر منشي زاده به ابزار هاي بسيار متعددي دسترسي دارند و شاعر سعي مي كند كه با بهره گيري مناسب از آنها فضايي شاعرانه بيافريند .
اما منشي زاده تنها به عناصر ظاهري صورت بندي شعر مثل واژآرايي و شعر نقاشي و غيره گرايش ندارد . از مهمترين ابزارهاي مورد استفاده او طنز است كه عنصري محتوايي ست . در قدرت طنز اشعار كيومرث منشي زاده همين بس كه شاعري طنزپرداز جون عمران صلاحي او را به لقب استاد مي خواند و شعر ( دست هاي بي خرما ) ي شاعر را به عنوان يكي از نمونه هاي درخشان شعر طنز از بر مي خواند .( جلسه شب شعر طنز حوزه هنري )
طنز در شعرهاي منش زاده حضوري پررنگ دارد و شاعر با استفاده از اين حربه به انتقال معنا دست مي زند . در حقيقت اين ابزار جايگاه خود را به عنوان وسيله حفظ مي كند و هيچگاه هدف نمي شود . در گستره شوك ناگهاني كه به دنبال طنز به خواننده وارد مي شود ، شاعر مفهوم شاعرانه را با زيركي به خواننده تزريق مي كند :
هميشه منقار مرغ ماهيخوار
از عمر ماهي
درازتر است
و هميشه بودن
حادثه ايست
در طول نبودن (سقوط ارزشها )
و يا :
…
(4)
در دانشگاه عشق قسطي تلقي مي شود
و اين چندان غم انگيز است
كه تاسف خواهران مقدس
بر حال خروسي
كه يكشنبه ها
تخم نمي گذارد !
…
(6)
نويسنده از خواننده بيشتر است
آه اسكندر
كتابخانه ها را
درياب ! …(مردي كه خورشيد را به دار مي آويزد )
مي بينيد كه طنز او طنزي موقعيتي ست نه لفظي و وابسته به انديشه است . از سوي ديگر طنز غمخند است نه قهقهه ! در حقيقت او براي گريه شكلك در مي آورد !!تا اشكهايش بر زمين نريزد !
از سوي ديگر اين حربه طنز معمولا در كنار ابزاري ديگر نيز قرار مي گيرد : ضربه نهايي . ضربه هاي نهايي در شعر منشي زاده كاركرد بسيار دارند . شاعر تمام توان خود را براي پايان بندي هايش ذخيره مي كند و طراحي شعر را بر اساس آن به پيش مي برد و با يك ضربه معمولا طنز آميز و گزنده شعر را به اتمام مي رساند . بي شك چنين پايان بندي محكمي ، به ادامه شعر ردذهن مخاطب خواهد انجاميد . نكته قابل ذكر در مورد پايان بندي هاي منشي زاده ايتن است كه شعر هاي او از بسياري جهات به شعرهاي اروپايي شباهت دارند . بسياري از شعر ها تشكيل شده از بندهايي هستند كه حتي در برخي از اشعار با شماره تفكيك شده اند . اين بندها شايد خيلي از لحاظ تصويري پيوسته نيستند اما انگار نخي نامريي همه را به هم ربط مي دهند . اين نخ نامريي همان حرف نهايي شاعر است ! در حقيقت شاعر ، يك مفهوم را در هزار آينه مي بيند و از هزار زاويه ! آنگاه تصاوير برگزيده را به دنبال هم مي آورد و شعر به واسطه سخنگويي از يك ماهيت انسجام عمودي مي يابد حال آنكه شكل تصوير دائما عوض مي شود . در شعرهاي ترجمه شده از ادبيات جهاني به نمونه هاي مشابه بسياري بر مي خوريم . بسياري از اشعار نرودا ، لوركا ، ييتس و حتي شاعري عرب چون نزار قباني همين ويژگي را دارند . در اين شيوه سرايش ضربه هاي نهايي در انتهاي هربند قرار مي گيرند و شعر با ضربه هاي پياپي ناشي از طرح گونه هاي متصل خواننده را كاملا تحت تاثير قرار مي دهد و البته هر يك از اين پايان بنديها از حربه اي براي ايجاد ضربه سود مي برند .شايد آشنايي مناسب شاعر با زبانهاي بيگانه و شعر غرب دليلي براين رويكرد باشد . به اين شعر توجه كنيد :
1
چه بود تابستان
جر فصلي براي گريه هاي مداوم
در روزهايي به بلندي آفتاب
( وقتي كه عنكبوت قرمز ترديدهاي سرخ
در حجم آهيانه ما
تار مي تنيد )
2
در پنجره باور نمي كرديم خورشيد را
اگر مي دانستيم
كه هنوز خانه اي هست
كه در آن
برف
پشت زغال را مي شكند
3
تا تراخم در مالايا بيداد مي كند
شرمنده به چشمان خود
نگاه بايد كرد
4
قانون تكثير ماهي را
بافندگان تور
تصويب كرده اند
و دريغا دريا ، دريا
آبستن هزاران ماهي غمگيني است
كه بايد به گشادناي تور پرتاب شود
5
استوارنامه سفيران
قطعنام هاي سكوت است
( در سال بلغت باروت
در ساليان مرگ كبوتر )
6
باري ديگر
به بهاري ديگر
شهسواري ديگر
با كوله باري ديگر
باز خواهد گشت
( مردي كه روحش را
به شيطان نفروخت )
مردي كه اهل درد بود
مردي كه
مرد مرد بود (خوشبختي و شرم آگيني هاي مكمون )
چقدر خوب است كه ذيل همين شعر به عنصر مفومي ديگري درشعر منشي زاده توجه كنيم . شعرهاي اين شاعر اصولا مغموم و نا اميد و شكوه گر به نظر مي رسند اما اندكي دقت پس پشت اكثريت آنها ، نگاهي اصلاح طلب و اميدوار به اصلاح را باز مي نماياند . براي نمونه مي توان شعر بالا را ديگر بار خواند .
اما زبان و لحن نيز در شعر منشي زاده كاركرد ابزاري خود را حفظ كرده اند . شعرهاي او گاه ياد آور لحن شاملويند ، با همان صلابت و درشت رفتاري و استحكام :
عشق دستمايه آدم است
و سرخوردگي
ميراث آدمي
باري
كه نه اينت سخني ست از سر پر گفتن
كه قضاوت ما در حق ديگران
ورود به آينه
در تاريكي ست
و گرنه
هرگز نمي گفتيم
كه خوشبختي
پرنده اي ست دير پرواز
كه اگر بال بگشايد
همواره بر بام همسايه مي نشيند (ديرياب و زودگذر )
گاه كاملا نيمايي ست :
جغرافياي جنگ
چغرافياي صلح
چغرافياي عشق
چغرافياي عشقهاي سركش تاريخي
( قلب سزار و دماغ كلئوپاترا )
تاريخ را
عشق سزار – اين سان كه گفته اند –
قرمز نوشته است
(يعني به رنگ خون )
تاريخ شوخ و شنگ تر از از شوخي ست
آيا اگر دماغ كلئوپاترا
شكل دماغ نرون بود
امروزه نقشه جغرلفياي مصر
شكل دگر نبود …(تاريخ تاريخ )
و گاه اين چنين رها و آزاد :
چشمانش درياچه هايي از شب است
و مژگانش
پاروزناني كه در شب
آواز مي خوانند
بوسه هايش قرمز ترين گناه تقدير است
و آغوشش
رخوت خوابهاي بعد از ظهر
گيسوانش آبشاريست
كه در شب مي ريزد
و دندانهايش به سفيدي شير سگي
كه سورتمه ايي را
در برف مي كشد …( زيبايي هاي سال 2001 )
از لحاظ مضمون شعر منشي زاده دو جيطه مهم دارد : دردهاي اجتماعي ، عشق ! و آنانكه آگاهند مي دانند كه اين دو تفاوتي با هم ندارند ! اجتماع مورد نظر منشي زاده يك اجتماع انساني امروزي ست . انسانهايي كه رخوت مدرنيته آنها را از انسانيتشان باز داشته است . هرچند در برخي از اشعار مثل شعر بزرگ گريه اين نگاه معطوف به وطن است اما در اكثريت اشعار ديد جهاني ست و به انسان به مفهوم كلي كلمه نگريسته مي شود .
منشي زاده ، صادقانه شعر را زاييده جنون مي داند و مي گويد كه لحظه سرايش را دوست ندارد به واسطه تمام عذابي كه در آن لحظه متحمل مي شود ! آنانكه با شاعر از نزديك ديدار داشته اند ( مانند تيرداد عزيز) چون من گواهي خواهند داد كه او بسيار به شعر خود شبيه است و آنانكه شعر را مي شناسند مي دانند كه اين اصلا چيز كمي نيست !صداقت شاعر در برخورد با پديده هاي پيرامونش در شعر او بازتابي عيني دارد و شما حس و انديشه او را به وضوح لمس مي كنيد .
و دلم نمي آيد اين را هم نگويم كه كاش بخش آبنوس ( مجموعه اي از چند غزل ) در اين دفتر نبود ! غزلهاي استاد هيچگاه در حد شعرهاي بسيار زيباي غير كلاسيكش نيست !
و حرف پاياني اينكه : از او پرسيدم مرز شعر و ناشعر كجاست ؟! لبخندي زدو گفت : هيچ مرزي وجود ندارد ! شعر شكستن مرزهاست و تعريف كردن چنين چيزي ممكن نيست . چون تعريف يعني در چارچوب قرار دادن و شعر از هر چارچوبي ماهيتا مي گريزد ! گفتم پس تكليف من به عنوان يك مخاطب با اين همه محصول ادبي چيست ؟! گفت : شعر بودن يا نبودن يك اثر را تنها مخاطب تعيين مي كند و اجماع اكثريت آنها راي به هنري بودن يا غير هنري بودن و لاجرم ماندگاري يا عدم ماندگاري اثر مي دهند .
و همين جاست كه شعر منشي زاده تفاوتي عمده با بسياري از همنسلانش دارد : شعر او گاه تصوير هاي پيچيده دارد اما غامض نيست ! شعر او گاه مطنطن است اما مغلق گو نيست ! شعر او ايهام دارد اما ابهام نه !!
شاد باشيد
سيامك
سلام
اول اينكه :با عرض معذرت مجدد بابت تاخير در به روز رساني ! همان حكايت خميشگي كشيكهاي بي امان !!
دوم اينكه : با بحث چوپان همراه باشيد كه حسابي جذاب است !
سوم اينكه : سپاس ويژه از هادي مهري خوانساري عزيز بابت لطف بسيارشان .
چهارم اينكه : اين غزل عالي مهدي فرجي را از كف ندهيد ! فضاي احساسي و درخشان اين غزل در كنار صداقت و سادگي اش مجموعه اي دير ياب است .
پنجم اينكه : وبلاگ من چند روزيست كه يكساله شده است ! بي شك بسياري از خوانندگان فعلي اين وبلاگ روزهاي آغازين را نديده اند تا تولد اين وبلاگ در يادشان باشد . براي كادوي اين تولد يك هديه مخصوص براي اين وبلاگ در نظر گرفته ام ! به پاس همه مهربانيهايي كه به من عرضه كرد ، همه ياري اش براي جمع كردن اين انديشه هاي آشفته و خلاصه همه چيز ! به زودي اين هديه را اعلام مي كنم !!
ششم اينكه : برسيم به بحث كتاب !
كيومرث منشي زاده شاعريست كه به نظر من بسيار كمتر از انچه كه استحقاق دارد شناخته شده است . او مرديست بسيار افتاده و به دور از جنجالهاي عرصه ژورناليسم ! لااقل سالهاست كه چنين است . اما به نظر من او از بسياري ديگر از همنسلانش كه به ناروا مطرح شده اند ، ارزش نام آوري و توجه را دارد . در اين نوشته بر آنم كه نگاهي به مجموعه شعر او داشته باشم . ضمن اينكه از يك گفتگوي حضوري نيز كه به همراه حميد عزيز با او داشتيم – البته با مدد از حافظه – ياري خواهم جست .
كيومرث منشي زاده به قول خودش شاعري تك محصولي ست ! حاصل دوران شاعري او كتابي ست به نام قرمز تر از سفيد . البته كتابي ديگر از او هم به طبع رسيده است به نام سفرنامه مرد ماليخوليايي رنگ پريده كه يك شعر بلند سپيد است و البته بسيار ناياب ! نگاه من در ادامه بيشتر معطوف به اثر اصلي او يعني قرمزتر سفيد است .
شعر منشي زاده را به نام شعر رياضي مي شناسند . با توجه به رشته تحصيلي او اين رويكرد در شعر او غريب نيست ! نگاهي به عناوين برخي از شعرها شايد كمك كننده باشد :8=7 ، راديكال سفر ، 333، عشق در منحني هاي تباعد و ….و همچنين اين مثالها :
دايره در اثبات تساوي شعاعهاي خود
بر گرد مركز خود
خم مانده است
تا كي مي توان شعاعهاي دايره را
به پيروي از يكدگر محكوم كرد ! (بعد پنجم ، آزادي )
يا :
تا كي در تساوي 7 و 8
اهمال مي كني
در حالي كه چرخش هيچ صفحه ايي
تا حدود دو قائمه
مشكل نبوده است ( 8=7 )
يا :
اگر پاييز نيايد
اگر پاييز نيايد
چهارشنبه را در شيرقهوه مي ريزم
تابستان چندان احمق است
كه گويي
پي را شصت وشش رقم به اعشار برده است !
اما به نظر من همين يك كلمه تنها توصيف كننده جامعي براي شعر منشي زاده نيست . شعر او سرشار از كشفهاي بزرگ و تصاوير بسيار بكر و به ياد ماندني ست . تصاوير او بسيار ساده و ملموس اما در عين حال ناشنيده اند ! اين معجون استثنايي لذتي عجيب و سكر آور دارد :
چه كسي بي چتر از باران مي گذرد
چه كسي از باران مي گذرد
كه باران
دريا را گريه مي كند !( باران در برج جدي )
يا :
بيهوده چشمان خود را خسته مي كني
براي ديدن گربه سياه در تاريكي
گربه بايد
چشمهايش را بلز كند !( افسوس سيزده سالگي )
يا :
ابري سياه
در چشمهاي ماهيان طلايي بود
در خشكسال محبت كه پلك مي گشودند
باران جنان به شدت مي ريخت كه گويي
منقار مرغ دريايي
درياي خزر را
در آسمان
باژگونه كرده است !(مردي خورشيد را بهدار مي آويزد )
از اين دست مثالها بسيارند . در حقيقت شعري از او را نمي توان يافت كه واجد اين نكته نباشد . در حقيقت خواندن كتاب او به خصوص براي يك شاعر حيرت انگيز است ! بدين سبب كه در مي يابد چقدر مضمون كشف ناشده در همين دنياي عيني پيرامون ما هست كه بكر مانده اند و گاه آنقدر حيرانت مي كند كه در حسرت مي ماني كه چرا پس من اين را نديدم !! اين كه درست جلوي چشمم بود !! به نظر من رمز اين سرآمدي در همان كم كاري شاعر است . او شاعري سختگير است و هيچكاري را تا خالي از كشف باشد به عنوان شعر از خود نمي پذيرد . لذا اين مجموعه فراهم آمده سرشار از شاه بيتهاست !
اماقضيه به همين جا ختم نمي شود ! نكته جالبتر اينجاست كه شاعر ، تفاوت ابزار و هدف را مي داند ! شعر و شاعرانگي هدف اوست و ابزار تكنيكهاي مختلفند ! در شعر او هيچگاه نمي بينيم كه تكنيك بر شعر سايه بياندازد و شاعرانگي را محو كند . مثلا همين كاربرد اصطلاحات رياضي در شعر كه بسيار ديده ايم اما به جرات مي گويم كه در هيچ شعري مانند شعر او اين تركيبات نننشسته اند . از سوي ديگر او از واژآرايي ، آشنايي زدايي ، شعر نقاشي و … همه تكنيكهاي ديگر نيز استفاده مي كند اما به عنوان ابزار !اينها همه مقهور شاعرانگي اويند نه فرمانروا !در حقيقت شعر او ابزار مورد نياز خود را از جعبه ابزار خارج مي كند ! به اين نمونه ها در واژآرايي توجه كنيد :
ديريست تا زبان سرخ پلنگ كبود را
بر حلقه هاي بسته زنجير
بسته اند
و جوانمردي
خنجري ست آخته
به خون خداوند خويش
پرداخته ! (شعر نا تمام )
يا :
در كنار رودخانه پاييز
نشسته ايم و شب را
ورق مي زنيم
روز از عرض رذالت مي گذرد !(دروغ سفيد )
يا اين نمونه در آشنايي زدايي از چهره هميشه تابان خورشيد و گل آفتابگردان در ادبيات :
خورشيد هر روز با نور خود
هزاران ستاره را
خاموش مي كند
مردي به انتقام خون هزاران ستاره كه بر گردن خورشيد سنگيني مي كند
يك شب خورشيد را
در شرق آسمان بدار مياويزد
تا دشمنان ستاره بدانند
در زمين مرد شاعري هست
كه آفتاب ظالم را
دوست نمي دارد
و گلهاي هرجايي آفتاب گردان را
پر
پر مي كند ! ( مردي خورشيد را به دار مي آويزد )
يا اين مثالها در شعر نقاشي :
تاريخ شناسنامه سياه هزار خروس جنگي ست
درود به حيله روباه زمان
كه خون خروسهاي جنگي را
چ
ك
ه
چ
ك
ه بر خاك مي ريزد ! (راديكال صفر )
يا :
من شعر بزرگ گربه را
گريه كرده ام
اي گربه شكسته
بسته
خسته
بر ديوار رو به رو نشسته
اي گربه درد آلود
اي گربه نفت آلود
اي گربه ، اي گربه
به نام تو ما را ق ط
ع ه
ق
ط ع
ه كرده اند (شعر بزرگ گريه )
و اين كار درخشان كه به نظر من پيچيده ترين تصوير كتاب و در عين حال ساده ترينش و همچنين جذابترين آنهاست :
من در كنار تنهايي
تنهايي
در كنار تو
من به تو
از رطوبت به شن
نزديكتر
انگشتان تو
نت هاي موسيقي را
پرواز مي دهند
و ساق پاي تو
مفهوم الكل است
C2
H 5
O
H
×××××
خيلي بحث طولاني شد و هنوز بسيار نكته ديگر مانده است ! نمي خواهم با تخليص بي جا به مطلب كاستي بدهم و اندك سرمايه اي را كه توان برگرفتنم از اين شاعر درخور بود ، با تساهل ظالمانه برباد دهم !لذا ادامه مطلب را براي پست بعد مي گذارم و تقاضا مي كنم به تصوير آخرين شعر بيانديشيد ! چرا C2H5OH ؟!! اين سوال آنقدر با من بود كه در يكي از غزلهايم هم نمود يافت !! تا بالاخره فهميدم !! و اين فهميدن برايم هميشه مايه مباهات است ! جون كشفي شيرين بود به شيريني كشف خود شاعر هنگام سرودن ! لذت ببريد .
سيامك
سلام
اول اينكه : بعضي از كارهاي هنري ماندگار هستند كه هر بار مراجعه به آنها زيبايي و دلپذيري تازه اي دارد . بعضي كارهاي هنري نيز علاوه بر اين داراي نوستالژيايي همه گير هستند كه بازتاب تداعي هايشان در ذهن انسان ، رنگين كماني خيال انگيز مي سازد . شازده كوچولو ، دختراي ننه دريا ، پريا و … آثاري از اين دستند . و يا مثلا شهر قصه ! شهر قصه با فولكلور ما آميخته و از آن نشات گرفته است و ساخت دلپذيرش دريايي از خاطره و تداعي ست . دوست تازه يافته ام سهيل فرامرزي در وبلاگ هبوط قصد دارد كه اين كار را بر روي اينترنت ارائه كند و فعلا قسمت اول آن در دسترس است كه اتفاقا به خاطر فرمت خوب به راحتي و تقريبا بدون وقفه قابل شنيدن است . اين كار زيبا را از دست ندهيد !…فقط كاش قابل داونلود شدن بود !!
دوم اينكه : چند وقتي ست كه ضيا قاسمي عزيز در وبلاگش ترجمه هايي زيبا را همراه با اصل شعر به زبان انگليسي ارائه مي كند كه براي علاقه مندان به شعر و به خصوص علاقه مندان به ترجمه شعر غنيمتي ست .
سوم اينكه : يك وبلاگ تخصصي نيز در مورد ادبيات انگليسي شروع به كار كرده است كه چند دانشجوي فعال رشته ادبيات زبان انگليسي آن را مي نويسند . خواندن اين وبلاگ نيز به شدت توصيه مي شود !
چهارم اينكه : غزلي را كه مي خوانيد در استقبال ار غزل ( خيالاتي ) دوست مهربانم آقاي حسين تقليلي مرتكب شده ام . توصيه مي كنم اگر شعر ايشان را نخوانده ايد به پست قبلي مراجعه كنيد تا ارتباطهاي دو شعر برايتان گنگ نباشد … تقديم به همه شما كه خيال انگيز هستيد اما خيالاتي نه !
« خيالاتي »
لجم مي گيرد از اين آدمكهاي خيالاتي
از آئينه به دستان هميشه بي مبالاتي !
و از اويي كه « حتما » را كه بالندست ، بفروشد
براي « شايد »ي هرگز !… براي فرصت آتي !!
زمين گيري كه بي بالست و بي پرواز مي پوسد
و دل بسته به هذيانهاي معراج سماواتي !!
از آن دستي كه چاقو را به كتف دوست مي كوبد
و مي خندد به داش آكل : « منم ! من ! آخر لاتي !! »
پياله توي دستش … نه !… ولي مستانه مي خندد !
و گرم لاف در غربت : « منم رند خراباتي !! »
از آن دلال كج فهمي كه دل را مي فروشد تا -
- كه شايد خارج از نوبت بگيرد عشق اقساطي !!
نمي فهمد كه شش دانگ غزل را عشق خواهد داد -
- به يك شاعر كه مي فهمد ، نه يك معشوقه ذاتي !!
…
ولش كن ! اين غزل بي بوسه است و واژه ها حيف اند !
…فقط يك واژه ، يك آوا : « لالا، لالا خيالاتي !! »…
تخيل باراني واژه ها هميشه همراهتان و خيالواره سراب از ذهنتان دور باد !
سيامك
سلام
اول اينكه هفت سنگ را از دست ندهيد ! از ما گفتن !!
دوم اينكه : يك وبلاگ جديد با شاعراني خوب و باز هم دنيايي شاعرانه ! غزل امروز را ابراهيم اسماعيلي عزيز و جمعي ديگر از دوستان مي نويسند و عطر زاينده رود از لابه لاي واژگانش به مشام مي رسد ! ببينيد !
سوم اينكه : قاعدتا امروز بايد يك كتاب معرفي مي كردم ولي از آنجا كه به واسطه 72 ساعت كشيك در شرف مرگ قرار دارم !! لذا تغيير كوچكي در برنامه مي دهم . فعلا به يك شعر از شاعر جوان همشهري و دوست مهربانم آقاي حسين تقليلي توجه كنيد و بحث كتاب را موكول مي كنم به فرصتي ديگر :
« خيالاتي »
ببين اينجا اتاق توست ! ببين اينجا … خيالاتي !
همين آلونك سرخ لب دريا ، خيالاتي !
از آنجا كه نمي بيني تمام چيزهايش را
دو تا دنده به سمت چپ بيا بالا ! خيالاتي !
نمي آيد سوار سبزپوشي ، خوب دقت كن !
فقط من سبز پوشيدم در اين دنيا ! خيالاتي !
هواي كوچ كردي و حواست نيست انگاري -
- حواصيلي عرق كرده در اين سرما ! خيالاتي !
عروس چشم خرمايي ! بيا از قصه ها بيرون
رها كن دست و پاي آن عروسك را ! خيالاتي !
« الينا » مرده ! يك عمرست « الينا » رفته گل بازي !!
ولي يك مرد مي ميرد همين حالا !! خيالاتي !
صدايش كن كه برگردد ! صدايش كن غزل بانو !
و گرنه مي شود يك شب از اين شبها خيالاتي !!
××
ببين اينجا اتاق توست … ببين ! اينجا …! خيالاتي !
هوا سرد است پشت در ، بيا بالا !… خيالاتي !
كاش هيچ خيال كودكانه اي ، عشق را به بازي نگيرد كه عشق آينه ايست كه به بازيچه شدن مي شكند !
ساد باشيد .
سلام
اول اينكه : ببخشيد كه به خاطر گرفتاري هاي شغلي كمي دير آپديت مي كنم .
دوم اينكه : هفت سنگ جديد را از دست ندهيد كه خيلي پربار است ! اين شماره يكي از پر و پيمان ترين شماره هاست : شعري از وحيد اميري عزيز ، مطلبي در نقد چلچراغ از امير اسماعيلي ، گزارش مراسم مسابقه غزل معاصر و عكسهاي آن و يك دنيا مطلب خواندني ديگر كه من خودم هنوز وقت نكردم كامل بخوانم !!پس به ندريج لينك مي دهم . در ضمن بوسه بي فريادرس من هم به شدت منتظر نظرات شماست .به گمان خودم بوسه بدي نيست !!
سوم اينكه : ما يك رفيقي داريم كه سالي يك بار آپديت مي كنه ولي خوب آپديت مي كنه !! به عبارتي نفس ما مي بره تا يه چيز بنويسه ولي وقتي مي نويسه باز نفس ما مي بره !! گلاره عزيز يك داستان با تدوين موازي نوشته كه واقعا زيباست . ببينيد !
چهارم اينكه : لئون يا حرفه اي ( Leon – professional ) را گمانم همه ديده ايد . كاري به جذابيتهاي سينمايي و شاعرانگي اين اثر ندارم كه بحثي بسيار تكميلي و دقيق را مي طلبد . اما يكي از نقاط درخشان اين اثر ، موسيقي استثنايي آن و البته ترانه پاياني فيلم است . اين ترانه زيبا كه اثر ( Sting ) است علاوه بر ملودي استثنايي و صداي غمناك خواننده آن ، شعري استثنايي را نيز به همراه دارد كه از نمونه هاي شعر ترجمه ناپذير است !! اينكه چرا من با پررويي تمام اين شعر ترجمهناپذير را ترجمه كرده ام شايد به اين برگردد كه خواسته ام لااقل به همين شكل شكسته بسته ، دوستان از زيبايي آن لذت ببرند و در پي نوشت ترجمه نيز سعي كرده ام كه ايهامهاي موجود در شعر را آشكارتر كنم . تا چه قبول افتد و …:
شكل دل من (Shape of my heart )
برگها رو پخش مي كنه
اونجوري كه انگار مشغول عبادته !
و همبازياش بهش شك نمي كنن .
اون براي پول بازي نمي كنه و مي بره
اون براي آبرو بازي نمي كنه !
برگ ميده تا جواب يه سوال رو پيدا كنه :
هندسه مقدس شانس رو
قانون ناپيداي احتمال رو !
و اعداد
هدايت رقص رو به عهده مي گيرن !
( مي دونم كه پيكها (1)، شمشيراي يه سربازن !
مي دونم كه خاجها (2)، اسلحه جنگن !
مي دونم كه خشتها (3)، ثروت اين معركه ان !
اما اينا هيچكدوم به شكل دل من نيست !! )
ممكنه با سرباز خشت بازي كنه
يا بي بي خاج رو بخوابونه
يا شاهي رو توي دستش قايم كنه
اونقدر كه خاطره اش فراموش شه !
( مي دونم كه پيكها ، شمشيراي يه سربازن !
مي دونم كه خاجها ، اسلحه جنگن !
مي دونم كه خشتها ، ثروت اين معركه ان !
اما اينا هيچكدوم به شكل دل من نيست !! )
و اگه به تو گفتم كه دوستت دارم
شايد فكر كني كه چرند گفتم ، اما
من يه مرد هزار صورتك نيستم !
صورتك من فقط يكيه !!
خب !
اونيكه زياد حرف مي زنه
هيچي نمي دونه !!
ارزششون رو بفهم !
ارزش اونائيكه هميشه بدشانسيشون رو لعنت مي كنن
و اونائيكه از باخت مي ترسن !
( مي دونم كه پيكها ، شمشيراي يه سربازن !
مي دونم كه خاجها ، اسلحه جنگن !
مي دونم كه خشتها ، ثروت اين معركه ان !
اما اينا هيچكدوم به شكل دل من نيست !!
اون شكلي نيست /شكل دل من !
اون شكلي نيست / شكل دل من … !)
پي نوشت :
(1) spades داراي دو معناست : پيك و چماق (گرز)
(2) clubs داراي دو معناست : خاج و بيل
(3) diamonds داراي دو معناست : خشت و الماس
×××
قمار عاشقانه تان تا ابد با هزاران برد دلنشين همراه باد !
سيامك