July 29, 2003

سلام
اول اينكه : اينجا داره بارون مي آد !خوب جوري هم مي آد !! از اون باروناي جرجر !! بارون منو ياد چشماي تو مي ندازه ! اين عجيبه ؟! پس كجاشو ديدي ؟! آفتاب منو ياد نگات مي ندازه ، ابر منو ياد پلكت ! بد ديوونه اي هستم نه ؟!! يه جورايي دارم فكر مي كنم كه كجا ياد تو نمي افتم . نصرت منو ياد تو مي ندازه وقتي مي گه :
چشمت
خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق طلب مي كند
ليلي !
من آبروي عشقم
هشدار!
تا به خاك نريزي !
منزوي منو ياد تو ميندازه وقتي مي گه :
وقتي تو نيستي
گويي شبان قطبي
ساعت را
زنجير كرده اند
و شب
بوي جنازه هاي بلاتكليف مي دهد
و چشمها
گويي تمام منظره ها را
تا حد خستگي و دلزدگي
از پيش ديده اند
وقتي تو نيستي
شادي كلام نامفهومي ست
و دوستت مي دارم رازيست
كه در ميان حنجره ام دق مي كند !…

اين همه دليل واسه ديوونگي بس نيست ؟!!….
دوم اينكه : هفت سنگ جديد را دريابيد . بوسه بي فريادرس من را هم به همچنين ! و البته يك نظرخواهي به مناسبت يكسالگي نشريه !....
سوم اينكه : سايت رسمي صادق هدايت را ببينيد .
چهارم اينكه : برويم سراغ ادامه كتاب «داستان خرسهاي پاندا …».اميدوارم قسمت نخست را خوانده باشيد.

صحنه افتتاحيه داستان به يك تاريكي مطلق تبديل مي شود . مرد در تاريكي شب شعري را به ياد مي آورد مي خواند . مفهوم شعر ، حكايت از رنجهاي عشق است و بياني مايوس و نوميد دارد . مرد از آمدن زن نوميد است و حاصل اين آشنايي را جز درد نمي داند !:
…هيچ عشقي را …
هيچ عشقي را سرانجام خوش نيست !…
مفهوم ديگر مسستر در شعر جبر است ! جبري كه اختيار شاد بودن را سلب مي كند و اختيار زيستن را ! و اصولا همين جبر آغاز آن ياس دامنگير است :
هيچ چيز از آن انسان نيست
هرگز
ني قدرتش
ني ضعفش
و ني دلش حتي …!

صحنه مذكور با صداي تلفن – صدايي كه در تمامي داستان نماد حضور پريشان كننده و به نوعي مزاحم دنياي بيرون است - قطع مي شود و پيغامي كه تنها به سودمندي يك قرارداد مي انديشد !!
شب اول بدينسان مي آغازد !
زن مي آيد ! علي رغم تصور مرد .و مرد حيران مي شود ! چرا كه به جاي كليد در به عمد كليد انباري را به به زن داده است ! علت را مي توان در حس انتقامجويي مرد جستجو كرد ! در حقيقت او از آنجا كه مي پنداشته زن هرگز نخواهد آمد و او را فريفته است در عكس العملي كودكانه و براي فريفتني متقابل كليد عوضي را به زن سپرده است ! و به همين خاطر زن به او مي گويد :
مي بخشمت . تو يه بچه تخس ننري ولي من مي بخشمت !
sz2y2-02b-adamneve.jpg
از زن – حوا ي سيب به دنداني كه مفهوم اثيري عشق است ، چيزي جز بخشش انتظار نمي رود !عشق ، مهرباني لايزال است .
حركت بعدي زن ترتيب دادن امور زندگي مرد است . او را حمام – تطهير ؟! - مي فرستد و ريخت و پاشهاي او را نظم مي دهد و فضاي اتاق كوچك را به سامان مي رساند !از آنجا كه در كل نمايشنامه تنها اين اتاق ، مكان رويدادهاست و در حقيقت تمامي دنياي مرد و البته ما به عنوان مخاطب را تشكيل مي دهد ، چنين به نظر مي رسد كه عشق تمامي دنياي مرد را آراسته است .
نكته پنهان تر اين ماجرا اين است كه هيچ دري به روي اين زن بسته نيست ! عشق از تمام منافذ مي آيد ! با هر نسيمي ! زن بهانه مي آرد كه در باز بوده است حال آنكه مرد اتاق را ترك نكرده است كه در را باز بگذارد ! زن دارد مثل هميشه داستان سرايي مي كند ! چنانكه او همه چيز را مي بيند و نامه هاي مرد را مي خواند و مي داند و … ! و مگر نه اين است كه عشق دانايي و يقين كامل است . دانايي كه بر دلايل منطق عاقلانه استوار نيست اما بيش از ان حقيقت دارد كه علم عقل ، نسبي ست و علم عشق ، مطلق !
نكته جالب ديگر در اشاره اي سريع و شاعرانه از زن نهفته است . بخوانيد :
زن …بيا ! اينم مال توئه . امروز صبح ديدم شيشه ادكلنت خاليه .
مرد اينو ديگه چطور ديدي ؟
زن آخه من به قوطي خالي حساسيت دارم
مرد پس هيچوقت تو آشپزخونه نرو . يه من قوطي خالي اونجاست .
زن نگران نباش . خريد كردم .
مي بينيد ؟!اشاره واضح است . زن – بخوانيد عشق – به همه خاليها حساسيت دارد و پرشان مي كند .
…و پايان شب ، پاياني شور انگيز و شادمانه و طنز آميز است .زن و مرد در حال نوشيدن شرابند كه در مي زنند . كسي با مرد كار دارد. او جواب نمي دهد و به قول خودش به همراه زن برهنه ، از دست مردم آزار ها به زير ملافه اش مي گريزد !
مرد ( با صداي بلند ) اينجا هيچكي نيست . هيچكي . ( آهسته ) يهشون بگو . بهشون بگو كه هيچكي اينجا نيست .
زن ( با صداي بلند ) ما اين جا نيستيم .
مرد بهشون بگو ما هيچ جا نيستيم .
زن ( ير خو درا زير ملافه پنهان مي كند . مرد چراغ كنار تخت را خاموش مي كند ) ما هيچ جا نيستيم پدر سوخته ها !
( تاريكي )
مرد خيلي خوبه ( خنده زير پتو ) ديدي ؟! ديدي چه خوب از ذستشون در رفتيم ؟
زن آي ….اين چيه ؟!
مرد هيچي . بطري شراب . تنها چيزي كه تونستم نجات بدم !
شب اول آشكارا ، شب عشق جسماني و لذتمندي كامجويانه است . مرد خسته و دلزده از همه آنچه در بيرون مي گذرد ، به آغوش زن – عشق - و شراب – مستي شادمانه – پناه مي برد . او از دنياي لعنتي لعنتي ، تنها عشق را مي خواهد و سرمستي را ! و امشب شب شادمانه ايست كه هر دو را در آغموش دارد !!
اندك توجهي به ما تفاوت فاحش آغاز و پايان شب را نشان مي دهد . آغازي در فراق انباشته از ملال و افسردگي و اندوه و ياس و پاياني در وصال سرشار از شادي ديوانه وار و مستانه ! شايد اين علامت خوبي براي حركت جسماني عشق در مرد باشد . مرد وجود زن را در آغوش ندارد و دلتنگ است و چون بر آن دست مي يابد ، ديوانه وار مست مي شود .در حقيقت چنانكه پيش از اين گفتم ، 9 شب در اين داستان نماد پرورده شدن عشق است در وجود مرد و حركت آن از لايه اي به لايه ديگر . در حقيقت مرد آهسته آهسته عشق را مي شناسد و لايه هاي ديگرش را كشف مي كند . و او در آغاز به كشور تن زن پناهنده مي شود تا از نگاه خصمانه دنيا بگريزد !
××
خوب !! اينجور كه پيش مي رويم و علي رغم سعي من بر گزيده گويي و اشاره به نكات برجسته تر ، به نظرم هر شب در يكي از اين سلسله مقالات مي گنجد !! تا كنون كه چنين بوده است ! فعلا تا همين جا را داشته باشيد تا ببينيم چه مي شود !! منتظر نظرات شما هستم .
دنياي عاشقانه تان هماره سرشار از گلبوسه هاي بهاري باد !
سيامك

Posted by siamak at 04:00 PM | Comments (24)

July 26, 2003

سلام
اول اينكه : …
اين روزها دلم براي تو پر مي زند !… نه!!… درستش اين است كه پر پر مي زند !! فردا شايد روز ديگري باشد اما يقين دارم كه اگر تو باشي ، بهار پشت پيراهنت ، اجازه آمدن پاييز را در هيچ فردايي نخواهد داد !! …همين !
دوم اينكه : ياد شاملو را گرامي بداريم . او كه به عشق چنان باور داشت كه عاشقانه هاي بي همتايش (در آستانه ) بدرود نيز عطر تازگي و جواني مي پراكند و آيدا را سپاس بگوييم به خاطر همه آنچه نزار قباني به زيباترين وجهي سروده است :
شعرهاي من
بافه دستان توست
و مليله دوزي زيباييت
...
پس هر گاه مردم شعري تازه از من بخوانند
تو را سپاس مي گويند ....
سوم اينكه : اين سايت معرفي و نقد و خريد كتاب آنلاين را ببينيد . خالي از لطف نيست !
چهارم اينكه : امروز مي خواهم راجع به يك كتاب صحبت كنم .
گاهي وقتها كتابهايي را مي خوانيم كه با تمام وجود دوست داريم كاش نويسنده اش خودمان بوديم ! يعني آن قدر اين كتاب به منش و عقايد دروني شما نزديك است كه همانهگي فوق العاده اي را با آن حس مي كنيد . پيش از اين ، اين حس را در مورد كتاب جاودانه سنت اگزوپري – شازده كوچولو – داشته ام ! ( الان در دلتان مي گوييد : چه خوش اشتها !! ) واقعيت اينجاست كه شازده كوچولو با تك تك واژگانش سخن مي گويد ! يعني وراجي در كارش نيست ! يعني خيلي ( حقيقت ) است . يعني ….خيلي دوست دارم يك روز شرحي بر شازده كوچولو بنويسم از باب نمادگشايي و تحليل ، اما هر وقت خواستم در اين مورد تصميمي بگيرم ، حجم كار و دشواري اش ترساندم ! مطمئنم اگر روزي اين شرح را بنويسم حجمش از خود كتب بسيار افزونتر خواهد شد !و اتفاقا همين معناي ايجاز در يك اثر نمادين است : دنيايي حرف كه در چند جمله ساده جان مي گيرد و به منصه ظهور مي رسد .
اخيرا كتابي ديگر به دستم رسيد كه همان حال و هوا را برايم تداعي كرد . همان ( اي كاش من اين را مي نوشتم !). اين كتاب هم كوچك است ، خيلي كوچك ! دقيقا 88 صفحه در قطع جيبي !… اما بزرگ است !خيلي بزرگ به عظمت بي نهايت عشق !!
« داستان خرسهاي پاندا ، به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد » نامي بلند و عجيب براي كتابي با اين تفاسير است . و اتفاقا همين نام عجيب وسوسه خواندن را در آدم بيدار مي كند و چه وسوسه مناسبي !
visniec2.jpg
اين كتاب در حقيقت يك نمايشنامه است نوشته ماتئي ويسني يك ( Matei Visniec ) نويسنده 47 ساله رومانيايي .
نمايشنامه با صحنه اي استثنايي و غافلگير كننده و محكم شروع مي شود :
( اتاقي به هم ريخته ، يك تختخواب ، مي توان دو بدن را زير لحاف تشخيص داد . مرد در جاي خود از اين دنده به آن دنده مي غلتد. هنوز كاملا بيدار نشده است . آشفته به نظر مي آيد . عطري غريب و ناشناس را حس مي كند . چشمهايش را باز مي كند . ولي به آساني قارد به باز نگه داشتن آنها نيست . پلكهايش را مي بندد و منتظر مي ايستد .صداي نفسهايي را مي شنود كه مال خودش نيست . چشمهايش را دوباره باز مي كند و پيكري را كه در كنارش خوابيده لمس مي كند .دستپاچه مي شود . چشمهايش را مي بندد و سعي مي كند دوباره بخوابد ، ولي موفق نمي شود . چشمهايش را باز مي كند . به آرامي ملافه را كنار مي كشد و پيكر ديگر را كشف مي كند . او يك زن است !
زن به آرامي بيدار مي شود ، چشمهايش را باز مي كند . مدتي طولاني يكديگر را نگاه مي كنند و سپس به هم لبخند مي زنند . )
مرد تو كي هستي ؟!
زن من ؟
مرد ما همديگر رو مي شناسيم ؟
زن نه لزوما !

صحنه آغازين بي شك يادآور هبوط است . مرد و زني برهنه در يك رختخواب كه اصولا همديگر را نمي شناسند ! يا لااقل مرد زن را نمي شناسد و زن تنها قصه هايي را سر هم مي كند كه به نظر واقعي نمي آيند !
اصولا اسطوره هبوط در اين داستان كاركردي محوري دارد . زن داستان هميشه سيبي به دندان دارد و در انتهاي داستان نيز بوي سيب در صحنه مي پيچد !
از اين گذشته همچون هبوط نخستين تنها دو كاراكتر در اين نمايشنامه حضور دارند ! دو كاراكتر كه هرچند يكي از آنها نامي دارد ( آقاي پايلول ) اما هر دو در تمامي نمايشنامه بي نام بوده و با عنوان «زن» و «مرد» مشخص مي شوند . جالب اينجاست كه همين نام را هم تنها در جاهايي مي شنويم كه پاي ديگران در ميان است ، ديگراني غير از زن و مرد ! ديگراني كه خارج از گود عاشقي اند !
اما چرا ؟!
جواب اين چرا شايد در يكي از ديالوگهاي ابتدايي داستان مستتر است :
مرد اسمت چيه
زن تربچه !
مرد نه بي شوخي !
زن سولانژ
مرد ديشب يك اسم ديگه بهم گفتي !
زن كريستين ؟
مرد نه
زن ماتيلد
مرد اصلا
( مكث)
زن آني
مرد اذيت نكن
زن ويرژيني ، ناتالي، ايوون ، ژوزف .


زن (گونه اش را به سمت او مي گيرد ) بيا . يه بوسم كن برو بخواب … باشه ؟
مرد نه .نباشه. تو توي رختخواب من خوابيدي .لباسم رو در آوردي. من حتا اطوم رو بهت قرض دادم .من اسم واقعيت رو مي خوام .
زن چه فايده ؟
مرد فايده … فايده …فايده اش اينه كه مي خوام بشناسمت لعنتي .
زن من كه بهت گفتم . خودت برام يه اسم انتخاب كن .

واقعا چه فرقي مي كند ؟! اين داستان قرار است داستان همه باشد نه داستان آقاي پايلول ! داستاني همه گير براي عشق ! مگر نه اين است كه عشق ماهيتي جدا از عاشق و معشوق است ؟! مگر نه اينكه عشق است كه به آنها معنا و اعتبار و نام مي دهد ؟! مگر نه اينكه اگر عشقي وجود نداشت ، ليلي و محنوني ماندگار نمي شد ؟! … در اين دنياي بي نام و نشان تنها عشق فرمان مي راند !... همين !!
نكته ديگر ساكسيفونيست بودن مرد است . ساكسيفون سازيست كه معمولا با سولوهاي غمگنانه اش به ياد مي آيد . مرد هم مانند سازش ، تنهاست و اين تنهايي در تمام ابعاد زندگي اش ، از درهمريختگي اتاقش تا نوع تماسهايي كه از طريق تلفن با او گرفته مي شود و اغلب به مسائل كاري مربوط است ، نمود دارد .
نكته جالب و البته كمي مبهم تر در اين فصل داستان وجود ساعت زنگدار است ! زن هر جايي كه مي رود ساعت زنگدار خويش را به همراه مي برد و شب گذشته نيز به همين منوال ، اما ساعت در شب مذكور زنگ نزده است و زن حالا دارد به دنبالش مي گردد و عاقبت مرد آن را در آشپزخانه مي يابد در حاليكه به ظاهر سالم است ولي زنگ نزده !
شايد ساعت نماد زمان است و زنگ نماد انقضاي مهلت ! چنان كه هر رابطه اي شروع و پاياني دارد . اما عشق ماهيتي لازمان است . عشق حصار زمان را مي شكند . پس ساعت زنگ نمي زند . يعني تاريخ انقضايي وجود ندارد .
زن خيال رفتن دارد و مرد فكر مي كند كه خيلي بيش از اين حق دارد . زن شبي را با او گذرانده ، در حاليكه مرد ، از آنجا كه مست بوده – آيا اين مستي همان بهشت بي خبري پيش از هبوط نيست ؟!- چيزي از شب گذشته به ياد ندارد و حتي نمي داند كه ( بين شان اتفاقي افتاده يا نه ! ) …. مرد سهم بيشتري از دنياي زن مي خواهد و زن خيال رفتن دارد ! … در پايان زن راضي مي شود كه 9 شب را با مرد سر كند تا مرد او را بشناسد ! مرد كليد خانه را به زن مي سپرد و در جواب او كه مي گويد خودت چه مي كني ، مي گويد كه : « من ديگه بيرون نمي رم . همينجا منتظرت مي مونم » !
××
همه آنچه نوشته ام نگاهي گذرا به فصل افتتاحيه داستان است . داستان در 9 شب متوالي كه به نوعي يادآور هفت شهر عشق عطار است پي گرفته مي شود و هر شب معنايي تازه . بعدي تازه را بر اين عشق مي افزايد تا به كمال نائل آيد . به گمانم براي اين دفعه بيش از حوصله دوستان سخن گفته ام . باقي اين تحليل باشد براي فرصت بعدي .
تنها يك توصيه : خواندن اين كتاب را اگر به ادبيات ، شعر ، عشق و خلاصه مقولاتي از اين دست علاقه منديد از دست ندهيد ! چنين كتابهايي بسيار نايابند ، بسيار ناياب !
شاد باشيد و عاشق .
سيامك

Posted by siamak at 05:18 PM | Comments (25)

July 22, 2003

سلام
اول اينكه : مثل هميشه پوزش به خاطر اين تاخيرهاي بدون آخر !! خدا ختم به خير كند اين مشكلات را !! از درگيريهاي شغلي گرفته تا مشكلات گاه گاه Isp هاي اين شهر كوچك شمالي و انبوه كارهاي نكرده و …خلاصه همه چيزهايي كه از به روز شدن به موقع اين وبلاگ جلوگيري مي كنند…چنين باد !
دوم اينكه : سپاسگزار بزرگواري و مهرباني خانم هوروش نوابي هستم . با تقديم احترام بسيار به اين شاعر بزرگوار و انجمن شعر پروين اعتصامي …و حديث رفاقتي كه گرمايش پايان ندارد ….
سوم اينكه : از آنجا كه الان ساعت 4:30 دقيقه صبح است بي حرف پيش يك غزل بخوانيد ! تقديم به همان نواده حواي هميشه كه باز نخستين گوش شنوا براي اين غزل بود ….

« غزل نوشت…»

غزل نوشت كسي …سهره تا كمر خم شد !
چكامه گفت …وَ روي چكاوكان كم شد !!

نوشت : « روي تو…» ، مهتاب ناگهان خنديد
نوشت : « بوسه تو…» ، آتشي مجسم شد !

نوشت :« چشم تو …» ، باران به واژه ها باريد
نوشت : « موي تو …» ، اوضاع شعر در هم شد !!…

هزار قافيه زد تا به شكل تو برسد
نشد ! …قيافه او همرديف ماتم شد !!

كه : چشم چشم ، دو ابرو ، دماغ سر بالا !
لب و دهان … « دِ نه آقا ! …شبيه آدم شد !! –

- ولي تو آدم اين قصه نيستي … خانم !
تو سيب سرخ بزرگي ! … چقدر مبهم شد !! –

- ببين ! تو مار ، تو حوا ، تو سيب سرخ مني !
تو آن دو دست نجيبي كه باغبانم شد –

- كه من دوباره به دنياي عطر كوچيدم
و در زمين تو جا پاي عشق محكم شد !

نوشت بر كف دستم « نمي شود » ، تقدير
نوشتم ، از تو نوشتم ، … وَ بعد كم كم « شد » -

- ميان آن همه خط قد كشيد ، رو آمد !
…و غم غريب ترين واژه توي عالم شد !

نگو كه : « اول راهست ، شايد آنسوتر
دوباره بطن عطش زادگاه صد غم شد !»

نترس ! غصه عقيم است ! تازه غير از اين
كه گفته بچه هر پيره زال ، رستم شد ؟!!…

بهشت من ! ولشان كن ! براي اهريمن
جهان شادي ما بدتر از جهنم شد !… »

نوشت و باز نوشت و… نوشت تا خود صبح !
چنان نوشت كه روي ستاره هم كم شد !!

نوشت از تو و از وزن عشق تو ، باري –
- چنان كه پشت افاعيل شعر هم خم شد !!

نوشت و باز نوشت و نوشت و باز نوشت
نوشت و باز نوشت و نوشت و باز …!…

××××
طومار عاشقانگي تان تا ابد سرشار از گلواژه هاي عشق و شور و شادماني باد !
سيامك

Posted by siamak at 05:31 AM | Comments (30)

July 16, 2003

سلام
اول اينكه :ممنونم از الطاف دوستانه همه شما مهربانان و شرمنده بزرگواريتان كه بر من و دوست شاعرم منت گذاشتيد و راهنمايي مان كرديد.
دوم اينكه : نظر خودم را راجع به شعر عزيزمان ننوشتم : من فكر مي كنم درخشانترين نكته اين شعر موسيقي زيبا و حماسي اش بود . شاعر آگاهانه با استفاده از موسيقي درون كلمات و همچنين واژه آرايي ها به مفهوم نزديك شده بود . بارزترين نمود اين مسئله در مصراع ( هلا شها كه كمرگاه تاكهاي زميني ) ست . توالي حرف ه و به خصوص الف حالتي پرطمطراق و تعظيم گونه به موسيقي مي دهند كه شاعر براي نشان دادن عظمت فرد مورد بحث به خوبي از آن سود برده است . يا مثلا در مصراع اول بيت آخر توالي حرف ب بريدن و قطعه قطعه شدن را تداعي مي كند . و موارد زيادي از اين دست كه به همين سبب فكر مي كنم بلند نخواندن (دكلمه نكردن ) اين شعر كه بر پايه موسيقي استوار است ظلمي در حق شعر است ! خارج از اين موضوع شعر بافت تصويري مناسبي دارد و در اكثر تصوير ها علي رغم گرايش به ابهام فضا سازي خوبي كرده است . اما چنانكه اكثر دوستان هم گفتند در برخي از ابيات رديف خيلي خوش نمي نشيند . از آن جمله بيت دوم و بيت سوم است . من هم با مير افضلي عزيز موافقم كه قرمز بار معنايي سرخ را ندارد هر چند مي شود گفت شاعر اعتباري نسبي براي اين قرمز دست و پا كرده است اما سرخ مسلما با زنجيره تداعي هايي كه مي افريند كارا تر است . در مورد تعويض شناسه در بيت دوم هم با رامين عزيز كاملا موافقم . به نظر نمي رسد توجيهي در درون شعر از لحاظ معنايي براي اين تغيير وجود داشته باشد . در مورد تغيير ناگهاني فضاي غزل من هم با محسن عزيز موافقم كه اين تغيير خيلي ناگهاني ست .با نيماي عزيز در مورد مبهم بودن برخي تعبيرات و همچنين با بسياري از دوستان در باب دشواري قافيه و رديف موافقم كه الحق كارستاني در پيش روي شاعر بوده است كه حاصل كار به نظر من قابل قبول است . اما در مورد اينكه آيا مي توان از روايت در غزل استفاده كرد گمانم اكثر دوستان با نظر نيماي عزيز موافق نباشند ( به شهادت نقدهايي كه بر غزلهايي كه تا كنون در نت خوانده ايم گذاشته اند و البته شعرهاي بسياري از دوستان ! ) . به نظرم روايت جاي خود را به خوبي در شعر و به خصوص غزل معاصر گشوده است و البته فوايد اين كار بسيارند كه ان شاء الله دوستان ديگر به تفصيل خواهند گفت و من هم در آينده اگر خدا خواست و مجالي بود شاگردوار درس پس مي دهم . ….
و اما سوم اينكه : امروز ترانه اي را برايتان ترجمه كرده ام كه هم اكنون موزيكش را در زمينه وبلاگ مي شنويد . اين ترانه ساده و زيبا ( Wind of Change ) نام دارد كه از آثار اسكورپيون ( Scorpion ) است .متن اين ترانه را اينجا ببينيد . باز هم ترجيح داده ام كه در ترجمه اين ترانه از لحن عاميانه استفاده كنم . هم به دليل لحني كه خواننده هنگام خواندن از آن سود مي برد و هم به خاطر حس كلي كلام كه به وادي ترانه نزديكتر است .

« باد تغييرات »

دنبال مسكو بودم
سرازير به طرف پارك گوركي
گوش سپرده به باد تغييرات !
يه شب تابستوني آگوست
سربازها ول مي گشتن
گوش سپرده به باد تغييرات …

دنيا داره كوچيك مي شه !
هيچوقت فكرش رو مي كردي
بتونيم اين همه به هم نزديك بشيم ،
مثل دو برادر ؟!
آينده توي هواست
مي تونم همه جا خسش كنم و
باهاش مي دمم
همراه با باد تغييرات !

منو به جادوي لحظه ببر
تو يه شب پر نور
كه كودكاي فردا توش رويا مي بينن ،
تو باد تغييرات !

از خيابون كه پايين ميآي
خاطرات دور
تو گذشته دفن مي شن ،
براي هميشه !…
دنبال مسكو بودم
سرازير به طرف پارك گوركي
گوش سپرده به باد تغييرات !…

منو به جادوي لحظه ببر !
تو يه شب پرنور
جايي كه كودكاي فردا روياهاشون و تقسيم مي كنن
با تو و من !
منو به جادوي لحظه ببر !
توي يه شب پر نور
جايي كه كودكاي فرذا رويا مي بينن
تو باد تغييرات …!

باد تغييرات ! بوز !
صاف تو صورت زمان !
مثه يه طوفان
كه ناقوس آزادي رو به صدا در مي آره !
بخون با بالالايكاي(1) خودت
هر چي رو كه مي خوام با گيتارم بگم !

منو به جادوي لحظه ببر !
يه يه شب پر نور
كه توش
كودكاي فردا
روياهاشون رو تقسيم مي كنن
با تو و من ! …
….
(1) بالالايكا يك نوع رقص تند و فولكلور روسي .
×××
روياهايتان در آستانه تعبير باد .
سيامك

Posted by siamak at 08:45 PM | Comments (34)

July 13, 2003

سلام
اول اينكه اينجا در گيرودار يكسري تغييرات در جهت زيباسازيست !! به هر حال احتمالا هر بار اين صفحه را باز كنيد يك چيز جديد مي بينيد !!
دوم اينكه : ممنونم از لطف همه دوستاني كه مرا تنها نمي گذارند و با مهرباني شان به من اميد مي دهند .
سوم اينكه : امروز شاعر جوان ديگري را از دوستان همشهري برايتان معرفي مي كنم . رضا سليماني ، متولد 1359 ، شاعريست كه با غزلهاي تصويرگرا و نماد پردازانه اش ، آثار زيبايي را خلق كرده است . ترجيح مي دهم نظر كلي خود را در باب شعر او و علي الخصوص همين غزل ، بعد از شنيدن نظرات شما بنويسم چرا كه بيم اين دارم كه شايد خوانش شما را دچار قضاوتي از پيش كنم . تنها با تاكيد بر اين نكته كه شاعر و البته من چشم به راه نظرات شما براي آموختن هر چه بيشتر هستيم ، پيشنهاد مي كنم كه شعر را با صداي بلند بخوانيد و به عبارتي دكلمه كنيد .
« غزلي از رضا سليماني »
ميان خيل درختان ، يكي كبوتر قرمز -
- يكي كبوتر آبي ، يكي دو ديگر قرمز !

و كوه پشت خودم را به آفتاب سپردم
عنان شيهه كشيديم تا قلندر قرمز …

هلا شها كه كمرگاه تاكهاي زميني !
ترا به آب چه حاجت ؟! مرا به دختر قرمز ؟!

پرنده ترس ندارد ، پرنده دست ندارد
چقدر دايره تنگ است بر برادر قرمز

زبان تيغ فصيح است در مصاف كبوتر
ستبر تير سه تايي ، گلوي اصغر قرمز !

شكسته ، بسته ، بريدند ، بند بند قفس را
سرود نيزه روان است ، پشت يك سر قرمز …!

×××
شاد باشيد .
سيامك

Posted by siamak at 09:41 PM | Comments (46)

July 10, 2003

سلام
اول اينكه : به دنبال آنچه كه افتد و داني (!) تصميم گرفتم پيش از موعد به اينجا كوچ بكشم . قرار بود اين خانه ابتدا مهياي پذيرايي از شما عزيزان بشود و بعد ميزبانتان بشود اما …! علي اي حال به تدريج دستي به سر و گوش اينجا كشيده خواهد شد اگر عدا بعواهد و به لطف دوستان مهربان .
دوم اينكه : هفت سنگ شماره 18 را در يابيد ! بي اغراق يكي از بهترين شماره هاي هفت سنگ را از لحاظ ادبي خواهيد ديد ! غزل زيباي اسماعيل اميني عزيز ، داستان طنز جلال ، عاشقانه غير عاشقانه (!) سياوش ، داستانواره اشكان عزيز ، تحليلي جمع و جور بر اشعار خانم مستشارنظامي كه هديه عزيز زحمتش را كشيده است و يادكرد نشريه توفيق و نمونه هايي از طنز گزنده آن …. بوسه بي فريادرس من را نيز اگر وقت كرديد يك ديدي بزنيد ! بدك نيست !!
سوم اينكه : سپاس ويژه از ساده دل عزيز بابت همه لطفها و مهرباني هايش ! ماجراي مهرباني او و يك دنيا غزل را در وبلاگ هاني عزيز بخوانيد.
چهارم اينكه : اين خانه جديد را هم با ادامه بحث مي آغازم كه عشق اول و آخر است !
بحثمان در ( انحصار در عشق ) به اينجا رسيد كه بت سازي را به عنوان يك پديده بيمارگونه تحليل كرديم و آنگاه به اين سوال رسيديم كه رفتار صحيح عاشقانه در پي يك تجربه هجر انجام چيست . پاسخ به اين سوال به گمانم مهمترين و البته دشوارترين قسمت بحث باشد !
گفتيم كه عشق حاصل عمق ارتباط متقابل است . بي شك در سايه اين ارتباط شناخت ايجاد خواهد شد و عنصر رهايي بخش نيز همين شناخت خواهد بود . چنانكه گفتيم اتفاقا در پديده بت سازي نيز همين شناخت دچار آسيب مي شود و عاشق به پرتگاهي سقوط مي كند كه حاصل تفاوت سطح تخيل او و واقعيات معشوق است .به گمان من وقتي معشوق دركي تنساني و از معشوق داشته باشد ، اين آسيب به حداقل مي رسد . وقتي از ياد نبرد كه معشوق مثل هر انسان ديگري آميزه اي از فزوني ها و كاستي هاست ! يك ديد واقع گرايانه ، بي شك حقيقت عشق را نجات خواهد داد !
در سايه اين نگاه ، عاشق خواهد توانست از فرصتهاي عاشقانه اش كمال استفاده را ببرد و شادماني شان را درك كند .
با اين استدلالات پر واضح است كه من به افسانه « عشق اول » باور ندارم ! بسيار ديده ام و ديده ايد كه آدمهاي حتي متاهل مي نشينند و سفره دل مي گشايند و از زيبايي هاي عشق اول مي گويند و معتقدند كه بكر بودن احساسات ، از عشق اول چيزي تكرار نشرني ساخته است !… تمام اين سخنان حاصل همان روند بت سازي ست !! و البته دليل ديگري نيز مي تواند داشته باشد !! هراس عاشق بخت برگشته از تجربه اي مجدد ، كه او را به غرقاب يك زنده ماني بي عشق ، فرو مي كشد ! بنا به مثل مشهور كه مارگزيده از ريسمان سياه سپيد مي ترسد ! به گمان من ترس ، دليلي خفت بار تر از ناداني ايست كه به « بت سازي » مي انجامد… !!
براي تشريح نظر خويش مثالي مي زنم : زندگي هر انسان يك معادله درجه n ام است ! اين معادله تنها يك جواب صحيح ندارد . درست است كه تعداد جوابهاي درست محدود است اما يكي نيست ! آنكه پاسخ را يافته است ، معادله زندگي اش حل شده است و نياز به پاسخهاي ديگر ندارد و اصولا جستجو تمام شده است ! اما آنكه جواب يافته اش را به هر دليلي از دست مي دهد ، مي تواند ديگر بار و ديگر بار به جستجوي پاسخي درخور برخيزد !
يك نكته داخل پرانتز كه بر روي آن به عنوان يك دليل محكمه پسند تكيه نمي كنم اما به خاطر جذابيت و زيبايي اش بيانش خالي از لطف نيست ! : اگر يادتان باشد چندي پيش راجع به كتابي به نام « تنها عشق حقيقت دارد» نوشته پروفسور وايس نوشتم كه به نظريه اي جذاب در مورد دليل پيدايش عشق پرداخته بود . او با تفكري مبتني بر نظريه تناسخ روح با دلايل و شواهد علمي ، معتقد بود كه عشق حاصل بازشناسي روحهايي ست كه در زندگي هاي پيشين در كنار هم زيسته اند . جالب اينجاست كه اگر اين نظريه را هم بپذيريم دليل ديگري بر صحت نظر فوق خواهد بود . آدمهايي كه در كنار مي زيند اعم از پدر مادر برادر خواهر همسر فرزندان دوستان نزديك و … همه و همه مي توانند معشوقان زندگي آتي ما باشند !!
خلاصه اينكه افسانه « عشق اول » به نظر من افسانه اي بي معناست ! اما …!
اما يك نكته مهم در اين بين وجود دارد . يافتن پاسخ دوم براي معادله فوق الذكر كاري دشوارتر از يافتن پاسخ اول است ! دليل اين امر را با مثالي شرح مي دهم :
فرض كنيد كه به كهكشاني پر از ستاره چشم دوخته ايد ! در ميان اين همه ستاره يكي پرنور تر مي نمايد ! ( اتفاقي كه براي چشم شما و آن ستاره خاص افتاده است ! چنانكه نگاه من شايد ستاره اي ديگر را پرنور تر ببيند !! )خيره شدن شما به اين ستاره و نزديكتر شدن او به شما و استفاده از ابزار هايي براي بهتر ديدن اين ستاره ( تمام اتفاقاتي كه در نتيجه عمق ارتباط متقابل در عشق مي افتد… ) از ستاره ماهي را مي سازد كه از نگاه شما هيچ ستاره اي را ياراي رقابت با آن نيست. ( به ياد بياوريد شعر بانوي نرودا را و اينكه عاشق زيباييهايي را مي بيند كه ديگران نمي بينند !).او براي شما منحصر مي شود كه آن كه چشم به ماه دوخته است هيچ ستاره اي را نخواهد ديد ! ( اين معناي درست انحصار در عشق است يعني انحصار در هنگام حضور عاشقانه معشوق ). اما به ناگاه اين ماه ، توسط ابري كه مفهوم خيرگي نگاه شما و مهرباني ماه را نمي فهمد ، بلعيده مي شود ! شب فرا مي رسد با چسبنده ترين تاريكي ممكن ! همه چيز سياه است ! حتي همان ستاره ها ي سوسو زن هم ديگر به چشم نمي آيند !! بايد كمي صبر كرد تا چشم شما به تاريكي عادت كند … مواظب باشيد چشمهايتان را نبنديد !! چون اگر شما بخواهيد چشمتان را ببنديد براي هميشه تاريكي به چشمانتان خواهد چسبيد ! ( حكايت همه آنهايي كه هراس با خود مي بردشان و چشم بر هر چه عشق مي بندند ! ) و البته مواظب باشيد كه اين تاريكي مطلق ، درخشش ماه را در ذهنتان صد برابر نكند !چون آنوقت تاريكي عميق تر خواهد شد و رهايي از آن دشوار تر ! ( حكايت بت سازي ) … اندكي صبر …چشمها عادت مي كند … و ستاره ها سوسو مي زنند !! … ستاره هايي كه اندكي درخشانترند اندك اندك رخ مي نمايانند … چشمتان را باز كنيد …….گمان كوري به سرتان نزند ! ….هنوز هم مي شود از زيباييها لذت برد … برخي ستاره ها شما را به سوي خود مي خوانند … يكي شان را درخشانتر مي بيني … قبلا نديده بوديش !! شايد يك گوشه آسمان دور از چشمت نشسته بوده!!شايد هم تازه همين امروز زاده شده !! …كسي چه مي داند ! … دلت مي خواهد از نزديكتر ببينيش … او هم … و اندك اندك ماهي زاده خواهد شد !! ماهي كه حتي پرنور تر از ماه قبليست ! چون وقت بيشتري برايش گذاشته اي ، چون او وقت بيشتري برايت گذاشته است ، چون درست ديدن ماه را اكنون به تجربه بهتر مي داني ، چون …! و حتي اگر عقل محاسبه گرت هم به ميدان بيايد راي به درخشش بيشتر ماه نو خواهد داد !!
×
همه آنچه به نظر من در اين توالي عاشقانه اتفاق مي افتد ، در تصوير بالا گنجانده است . شايد اين روش بهترين شيوه اي بود كه مي توانستم حرفم را جامع و مانع بگويم . فقط دو نكته ديگر هم بگويم :
يادتان باشد كه ماه پيشين براي هميشه رفته است ! منظور من ماهي نيست كه در پي ابري پنهان شده و اميد باز آمدنش هست ! چون اميد باز آمدن ماه، ماهي كه به شما گوشه چشم هم دارد ، عين حضور است !
و نكته آخر اينكه : … و عشق هيچوقت و در هيچ صورتش تجربه اي تخريبگر نيست ! كمترين هديه ماه اول براي شما ، ماهيست ، درخشانتر ! ماهي كه اگر خدا بخواهد تا هميشه با شما خواهد بود و در گذر زمان و در پرتو تلاش تان براي عمق بخشيدن به ارتباط متقابل ، به هزار كهكشان خورشيد بدل خواهد شد !….
چنين باد .
سيامك

Posted by siamak at 08:16 PM | Comments (24)

July 06, 2003

سلام
اول اينكه پوزش بابت تاخير ! در ادامه همان مشكلات كه ذكر شد شديدا درگير بودم كه خوشبختانه فعلا ختم به خير شده است ! ان شاالله دوباره به شكل منظم در خدمت خواهم بود.فعلا بهواسطه همان كمبود وقت يك غزل ، مرا تحمل كنيد تا بعد:
«كودكان ما»
برقص در شب يلدايم ، اي غزل ! با من
برقص تا گلِ خورشيدِ بوسه ها ، تا من !

برقص ! رقص تو آتشفشاني از رنگ است ،
سپيدِ پيرهن آبيِ ارغوان دامن !

برقص ! قصه شوريدگي روايت كن !
براي جنگل وحشي ، براي دريا ، من

كه زير پاي تو جنگل شكوفه مي ريزد
و موج بوسهء دريا به روي پاها ، من –

هم از حرير نفسهات شعر مي بافم
و يك سؤال قديمي : تو شاعري يا من ؟!

هزار كودك شيطان واژه زاده شدند
از التهاب تو و تب ، شب و عطش با من !

آهاي كوليِ لولي وشِ بهار آغوش !
سپرده ام به تو اين كودكانِ دل را من …

… بيا و مادر خوبي براي آنها باش !
بزرگشان كن و عاشق ، شبيه بابا : من !!

شاد باشيد.
سيامك

Posted by siamak at 11:26 PM | Comments (0)

July 01, 2003

سلام
اول اينكه : نمي دونم چرا 2-3 روز از زندگي عقبم !! يه عالمه كار دارم كه بايد تا آخر هفته انجام بدم و همه اش نصفه مونده !! خدا رحم كنه !!
دوم اينكه : يك چهارپاره تقديم به نخستين نواده حوا كه اين شعر را شنيد !
« گريز »

من از تو مي گريزم
شبيه تشنه از آب !
شبيه زخم از درد !
شبيه خسته از خواب !

من از تو مي گريزم
شبيه برگ از نور !
شبيه ريشه از خاك
مي از درخت انگور !!

غزل شتاب دارد ،
ولي هراس دارم !
ترانه امر دارد ،
من التماس دارم !

هواشناسي من
و پيش بيني باد
كلاه قلب خود را
بچسب مرد ! … افتاد !!

چه تندباد گرمي !
چه شرجي عجيبي !
تمام شد … تمام شد
بهشت خود فريبي !

دوباره آتش سيب
كه نان گندمت سوخت !
هبوط سوزني شد
زمين به آسمان دوخت !!

« هزار ابر دارم ! »…
ببار روح رنجور !
كلك نه ! …كشتي ات كو ؟!
كجاست ؟! نوح رنجور !

دوباره يك خليل و
هزار كومه آتش
يقين ولي نه ! … حتي -
- به قصه سياوش !!

دوباره نيل جوشيد
عصاي عقل وا ماند !
و غم به جاي فرعون
سرود فتح مي خواند !

دوباره جلجتا را
صليب زار ديدم
« مسيح باز مصلوب !
ببين چكار … ! »… ديدم !!

من از تو مي گريزم
شبيه تشنه از آب !
شبيه زخم از درد !
شبيه خسته از خواب !

من از تو مي گريزم
شبيه … نه !… ولش كن !!
هلال ديده ام ، تو –
- بيا و كاملش كن !

هر آنچه ماه ديدم
هلال بود و خنجر !
تو ! پشت ابر پر نور !
تو بدر باش ديگر !!

تو بدر باش تا سيب
به روي من بخندد
چنانكه اشك تا حشر
به غم دخيل بندد !!

تو ماه باش تا با
همين كلك بيايم
سراغ هفت دريا
يه جنگ سيل ماتم !

تو سيب … ، تا كه آتش
لهيب سيب باشد
يقين تويي ، فرنگيس !
چرا عجيب باشد !؟

تو پا بشو ، كه تا نيل
به پاي من بيافتد !
سرود داغ فرعون
هم از دهن بيافتد !!

چه ماهتاب ، چه پا ،
چه سيب … بوسه دارد !
تو جلجتا كه باشي
صليب بوسه دارد !!

من …
… تا تو مي گريزم !
شبيه تشنه تا آب …
شبيه برگ تا نور …
شبيه خسته تا خواب … !

××
عاشقانگي تان مستدام باد !
سيامك

Posted by siamak at 08:26 PM | Comments (0)