سلام
اول اينكه :…
بعضي وقتها فكر مي كني راستي ديروز – نه همين ديروز ديروز ! ديروز يك ماه قبل… يكسال قبل … - چه جوري نفس مي كشيدي ؟! … اصلا دلت چگونه مي زد ؟! … چگونه راه مي رفتي ؟! … چگونه شعر مي گفتي ؟! … هيچ نمي داني چطور مي شود بي او اين همه كار را كرد و خسته نشد ! … ديگر زندگي كردن بي او برايت ممكن نيست !….
تو يادت رفته است راه رفتن كلاغ را ! كبك عشق خرامان خرامان آمده است و دارد دور و برت مي پلكد ! خوب زير نظر بگيرش ! عشق آموزگار خوبي ست ! شيوه گام برداشتنش را به تو ياد خواهد داد !و آنوقت ، وقتي كلاغ قصه به خانه اميد رسيد ، تو اولين كلاغي خواهي شد كه راه رفتن كبك را آموخته است !! … و خدا عالم است كه آنوقت تو ديگر اصلا كلاغ نيستي ! و شايد ، تنها ، قاف عشق ،چولانگاه خوبي براي بالهاي از هم گشوده تو باشد ! … و قاف ، آخر عشق نيست ! بي شك، عشق با (ق) ، تازه آغاز مي شود !!….
دوم اينكه : يك غزل تقديم به بهار نوخاسته اميد !
«سفيد برفي »

بمان بهار ! …كه بي تو بهار مي خشكد !
- اقاقيا كه بماند !- چنار مي خشكد !
كجاست هندسه قلب تو ؟! …نگو : تقدير …
كه در توالي جبر اختيار مي خشكد !
هزار زمزمه دارم به قطره قطره خويش
كجاست كوه تو ؟! اين آبشار مي خشكد !
خدا منم ! تو خدايي !… اگر خدا عشق است !
…ببين ! جنازه من روي دار مي خشكد !
تو شمس باش . اگر چه نمي شوم رومي
و گرنه زهره من بي مدار مي خشكد !
تو مستي غزلم باش ، تاك موسمي ست !
تو خلسه ام شو كه هر كوكنار مي خشكد !
چرا بهار به يك گل نمي شود ، خانم !
كه با گلي كه تويي ، خارزار مي خشكد !
تويي كه پشت عطش را شكسته اي ، باران !
در اين زمانه كه هر جويبار مي خشكد …
×
سفيد برفي من ! سيب ديگران سمي ست !
به فكر گندم من باش ! انار مي خشكد !!
كوتوله هاي محبت ، عقيم مي مانند
و قلب عاشق تو سوگوار مي خشكد !
بيا به بوسه من عشق را چراغان كن
به نور ، ريشه شبهاي تار مي خشكد !
پرنس و اسب سفيدش … منِ پياده ترين … !
طلسم عشق كه باشد ، سوار مي خشكد !!
×××××
عشقتان با گل بوسه هاي اميد چراغان باد !
سيامك
سلام
اول اينكه : ….
ديگر چه بگويم ؟!
باران كه نمي بارد ! ( گيرم كه آسفالت خيابان دارد تمام درياهاي جهان را مرور مي كند ! ) … آفتاب كه نمي تابد ! ( حالا تو بگو خورشيد ، مثل داغ نشسته وسط سينه آسمان و دارد تقاص عشق به ماه را از آسمان مي ستاند ! )… بادي كه نمي وزد ! ( گيرم كه برگهاي سوزني اولين كاج پارك شهر مي دانند كه هوا چه دل پري از عطر نارنج دارد ! ) … موجي كه بر نمي خيزد ! ( حالا تو بگو دريا ، دلدل هزار طوفان را توي ورق پاره هاي خودش مشق مي كند ! ) … وقتي تو نيستي ، نه كه اصلا نيستي ! كه خيالت هست و چشمان نمناك عاشقت نيست ، نه باراني مي آيد، نه آفتابي مي تابد و نه بادي مي وزد تا طوفاني برآيد ! … آنوقت در اين شرجي دلگير تابستان رخوتزده ، تو بگو من چه بگويم كه شايسته تو باشد ؟!!….
دوم اينكه : يك غزل زيباي ديگر از دوست خوب و همشهري شاعرم حسين تقليلي عزيز :
نه بانو ! نگو عشق ، شر مي شوند
همين مردم خوب ، خر مي شوند !!
همين ها كه از عشق دم مي زنند
براي شما دردسر مي شوند !
نه محصول عشقند اين مردمان
هوس مي كنند و پدر مي شوند !
هنوزم براي شما وقت هست
نجنبيد از اين پست تر مي شوند
كجا سيب روييده ؟! اين دانه ها
پس از كاشت فورا تبر مي شوند !
نگوئيد حوا گناهي نداشت !
بگوئيد ، آدم مگر مي شوند ؟!
هواي بدي مي شود ، نپّريد !
ملائك در اين باد ، پر مي شوند !
…
نه بانو! نگو عشق ! شر مي شوند !
نه بانو ! نگو ! دردسر مي شوند …!!
××
دردسرهايي اين چنين شيرين ، تا هماره دنيا نصيبتان باد !
سيامك
سلام
اول اينكه :…
آي !بي انصاف ! چشمهايت را كه دزديدي مثل دلم ! … حالا من چه كنم با اين همه دلتنگي ؟! …عسل را كه مي چشي تازه مي فهمي پيش از اين زهرمار توي دهنت بوده است ! … عسل كوهپايه هاي دماوند ! حالا من چه كنم با مرور تاريخي شوكران !؟ … سقراط را بي خيال ! … من حوصله تفكرات سقراطي را ندارم ! من دلم مي خواهد به احساسم تكيه كنم ، به چشمهاي تو ! دوست دارم پشتم را بدهم به عطرت و خيالم از همه دنيا تخت شود ! … آي ! خوش انصاف ! چشمهايت را به من پس بده و گرنه … و گرنه قصه سقراط براي بي منطق ترين آدم دنيا تكرار خواهد شد !…و اين لااقل براي سقراطيون بد درديست !!
دوم اينكه : با خبر شديم تو از دوستان متولد شده اند !!... مهدي جان تولدت مبارك !! ... فائزه خانوم تولد شما هم با چند روز تاخير مبارك !!! ...خوش باشيد سالهاي سال ....
سوم اينكه :
امروز مي خواهم برگردم به بحث كتاب « داستان خرسهاي پاندا …».
4 فصل بعدي كتاب ، يعني شبهاي 4و5و6و7 ، بسيار مرتبط و منسجم است .لذا مجبورم اين 4 شب را با هم تحليل كنم و البته اگر بشود كمي خلاصه تر !!
در شب چهارم زن ، قفسي را براي مرد مي آورد كه پرندگاني عجيب را در خويش دارد ! :
مرد پرنده س ؟
زن در واقع معلوم نيست چه شكليه .
مرد نمي فهمم .
زن شكلش…يا بهتره بگم بدنش …بدن نداره !
مرد نا مرئيه ؟
زن نامرئي نيست. ولي نمي شه ديدش .
…
در حقيقت اين موجودان ناديدني تنها با اثراتشان مرئي مي شوند !
زن وقتي قفس روكش داره تكون مي خوره
…
از روي تكان خوردن روكش ، از روي ظرفهاي لحظه به لخظه خالي شونده غذا و از روي جرقه هاي حاصل از ازدياد نسلشان مي توان فهميد كه اين موجودات وجود دارند !
اما اين موجودات صفات ديگري نيز دارند :
« به هر حال هميشه داره يه چيزي مي گه ولي هيچوقت معلوم نيست چي مي گه »… «براي خونه اس …يعني بيشتر براي اتاق خواب . چون دوست نداره ، اصلا دوست نداره تنها بمونه » … « تو مي توني حضورش رو نگا كني … برات كافيه » … « خيلي غذا مي خوره .مي دوني ؟ …هر 4 ساعت يه بار بايد بهش غذا بدي » …« گاهي بچه هم مي زاد … فكر كنم به خاطر نوره .هربار كه روكش رو برمي داريم نور آبستنش مي كنه …فكر مي كنم اين حيوون فقط ماده اش وجود داره »…«بچه هاي اين حيوون اگه فوري از مادرشون جدا نشن مي ميرن . واسه همينه كه هميشه بايد يه قفس حاضر آماده داشته باشي . به محض اينكه يه جرقه كوچيك ديدي به اين معنيه كه جوجه ها مي خوان برن خونه خودشون » …« حافظه شون بي نظيره .اگه يه داستان رو واسشون تعريف كني ، كوچولوهايي كه بعدا به دنيا مي آن ، مي تونن داستانت رو كلمه به كلمه برات تعريف كنن » ……« فقط وقت خسوف مي شه باهاشون حرف زد » …
به نظر شما يك چنين معجوني نماد چيست ؟!!
به شخصه روي اين موضوع خيلي فكر كردم اما هر پاسخي كه يافتم فاقد يك يا چند تا از صفات بالاست كه از جاي جاي متن دست چين شده است .
روي هم رفته نزديك ترين چيزي كه فعلا به ذهنم مي رسد ، عشق و احساسهاي مربوط به آن است . چيزي كه هميشه چيزي براي گفتن دارد و هميشه - لااقل براي منطق عاقلانه – مبهم سخن مي گويد … حسي كه تمايل به تنها ماندن ندارد و در يك تعامل دوسويه معنا مي يابد … نمي شود آن را ديد اما آثارش را به راحتي مي توان ديد و همين براي يقين يافتن كافي ست … نياز به مراقبتي دائم و تغذيه لحظه به لحظه دارد تا شاداب و تازه و زنده بماند … مي تواند تكثير شود و آنچه تكثيرش مي كند از جنس نور و پاكي و مهرباني ست . در حقيقت عشق موجودي زاياست … بايد توان اين را داشته باشيم تا حسهاي تازه تازه مان را كشف كنيم و به تفاوت آنچه اكنون هستيم با آنچه ديروز بوديم پي ببريم . اگر نه اين زايايي مدام عشق را نخواهيم ديد و مزايايش را از دست خواهيم داد … عشق حافظه اي بي نظير دارد و كوچكترين نگاه و لبخند و اشاره ابروي مهربانانه را در خويش نگه مي دارد … و آخرين سوال اينكه چرا خسوف ؟!!
راستش را بخواهيد نمي دانم ! شايد به اين خاطر كه خسوف ، اوج تاريكي ست و و اين تنها زماني ست كه اين موجود – به واسطه اينكه از نور آبستن مي شود – مشغول زاد و ولد نيست و وقت سخن گفتن و شنيدن دارد !! … شايد هم منظور اين است كه تنها زماني مي توان با عشق از گذشته سخن گفت كه او در حال زايايي اش نباشد !چرا كه عشق تمام طراوت خويش را در حال عرضه مي دارد . ( به نظرم اين معني نزديكتر است ) و شايد هم ….
توجه كنيد كه تمام خصوصيات اين موجود را زن به مرد مي آموزد و آن را به او هديه مي دهد .
×
اما شب پنجم آغاز سير لطيف شدن و از جمادي گذشتن است . مرد در مي يابد كه هم صداهاي دوردست را مي شنود . صداي كارهايي كه همسايه بالايي مي كند . « صداي پاها ، حرفها ، حتا تنفسها رو مي شنوم . حتا راه رفتن حشرات روي ديوار ، مخصوصا توي تاريكي . چندوقته همه صداهاي اين ساختمون از گوش من رد مي شن . …. حتا سكوتشون رو مي شنوم »
جالب اينجاست كه زن ابتدا اظهار بي اطلاعي مي كند و آنگاه به سرعت اين قدرت را از مرد مي آموزد ! اين اولين جايي ست كه زن – عشق – تالي مرد – عاشق – است ! ...چرا ؟!
به نظر من تا به اينجا مرد به همه چيزهايي كه هداياي ابتدايي عشق اند ، رسيده است . اما از اين گام به بعد عاشق است كه به مدد استعداد رشد خويش ، چيز هايي بيشتر مي طلبد و عشق را به لايه هايي بالاتر فرا مي خواند .
نكته ديگر كشفي روشن بينانه است كه مرد از تامل در احوالات همسايه بالايي و پاييني به آن دست مي يابد . همسايه بالايي پسر جواني ست كه در دنياي پوچ خود زندگي مي كند و يكسري كار تكراري را هر روز انجام مي دهد . حركتي از هيچ به هيچ ! و همسايه پاييني نيز دختريست عينا با همين احوالات ! و مرد در اين ميانه كشف مي كند :
…
زن فكر مي كنم همون شبكه اي رو نگاه مي كنه كه پسره نگاه مي كرد
مرد جفتشون خلن .حيف نيست اين مزخرفات رو با هم نگاه نمي كنن ؟!
زن شايد يه كاري بايد براشون بكنيم .
…
كشف مرد به همين سادگي و در عين حال به همين اهميت است . كوچكترين دليل براي عشق اين است كه به اين دنياي يكنواخت و مزخرف – به قول مرد – رنگي از شادماني و تازگي و خرق عادت مي زند ! … قضيه به همين راحتي ست ! و كسي كه اين قضيه آسان را نفهمد انصافا « خل » است !!
…
و يك اشاره ظريف كه باز پنهان تر است . مرد و زن در حالي كه دارند به صداهاي برخاسته از خانه دختر گوش مي كنند چنين مي گويند :
…
مرد يه سيب بر مي داره
زن اين دفه فكر كنم گلابيه .
مرد (ناچار) باشه …
…
و شما هم مثل من مطمئنيد كه مرد اشتباه كرده است ! چنان دختري ، لايق دندان زدن به سيب نيست !
×
نه خير نمي شود !!!
نشد كه هر 4 شب را يكجا بنويسم چون بحث به درازا كشيد و مطمئنم كه خسته خواهيد شد !!لذا دو شب بعدي را مي گذارم براي مطلب بعد تا لااقل گسيختگي پيش نيايد . پس فعلا تا پست بعدي !!
عاشقانگي تان تا هماره مستدام !
سيامك
سلام
اول اينكه :…
… نه! نگاهت را ندزد ! حتي پلك هم نزن ! من نياز به يك قدم زدن شبانه دارم ! … من نياز به چيدن هزار هزار ستاره دارم … من دوست دارم وقتي شهاب از شب چشمهاي تو عبور مي كند ، آنجا باشم و بتوانم آرزو كنم : آرزوي … آرزوي … ولش كن ! فعلا قدم زدن شبانه بزرگترين آرزوي دنياست !!… تو با من نمي آيي ؟! نمي آيي توي اين «شب برهنه» قدم بزنيم ؟! نمي تواني توي شب چشم خودت بيايي ؟! ..اين كه كاري ندارد ! توي چشمان من خيره شو و انعكاس چشمهاي خودت را پيدا كن ! آن وقت دستت را به من بده و بيا زير سقف اين همه ستاره !… بين اين همه شهاب !
…با من به پياده روي شبانه بيا ، خورشيد !
دوم اينكه : اين كليپ فلش را حتما ببينيد . كمي حجيم است و بايد داون لود كنيد . اما حتما ببينيد . به راحتي با كليك راست روي همين لينك و انتخاب گزينه save target as قابل داونلود است . ارزشش را دارد . دستت درست مهدي !
سوم اينكه : فردا روز مادر است . مادر لطيف ترين واژه خداست . مادر نماينده مهرباني خداست براي انسانهايي كه به واسطه هبوط ، ملكوت را از كف داده اند …و در عدن نيز اگر خدا نبود ، آدم بي مادر ، آدم نمي شد ، آنگونه كه لايق حوا باشد !!
غزلي تقديم به اندوه تمامي مادران جهان و بيش از همه مادر خودم :

دوباره شعر ز نام تو مست خواهد شد
نبود هاي من از جنس «هست» خواهد شد :
نبود واژه ، نبود سخن …كه «بود» شود ،
هزار و يك كلمه چفت و بست خواهد شد –
- كه تا تو را بكشد توي خانه دل من !
و از شميم تو اين خانه مست خواهد شد !
×
دو قطبي ست جهان : شادماني و اندوه !
بخند اگر نه دچار گسست خواهد شد !
هميشه جنگ بزرگيست بين اين دو رقيب ،
تمايلت به كدامست ؟!…«هست» خواهد شد !
در اين نبرد دمادم ، اگر تو گريه كني
هر آنچه فتح ، شبيه شكست خواهد شد !
كمك بگير از اين شعر ، «هل من …»اَت كافي ست !
همين خطوط موازي ، دو دست خواهد شد !
نترس ! مي شود از باخت هم به برد رسيد !
بخند مادر من ! بهتر است !! … خواهد شد !!

×××
خدا نگهبان هماره اين فرشتگان نگهبان باد !
شاد باشيد.
سيامك
سلام
اول اينكه : …
هميشه فكر مي كنم عشق بايد دو فصل داشته باشد ! يكي بهار يكي تابستان ! بهار با همه شادابي مدهوش كننده و تر وتازگي ديوانه وارش كه به هر جا سر مي چرخاني گل مي بيني و هر نفسي كه مي كشي عطر مي بويي !… و يك تابستان با آفتاب داغ رخوت ناكش كه روز به روز گرمتر مي شود و تو را در خلسه اي شرجي رها مي كند و آنقدر اين آفتاب دلپذير است كه دلت به حال همه سايه هاي بي آفتاب مي سوزد و آن وقت است كه مي تواني شعر سهراب را با لحني ديگرگون بخواني :
فصل تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني ست !
هميشه فكر مي كنم كه ترانه مال بهار عشق است ، با همه نمناكي هاي مهربان و عطرآگيني بي دريغش ! و غزل مال تابستان عشق با حرارت شفابخش مست كننده اش !
ترانه را كه مي خواني ، انگار همه شكوفه هاي دنيا باز مي شوند و غزل را كه مي چشي انگار جرعه اي آفتاب نوشيده اي !
خدا نكند پاييز بيايد !… خدا نكند زمستان از راه برسد !… ترانه كه هيچ ! روح تابستاني غزل ، توي پاييز عين همان آفتاب خزان زده مي شود : سرد و افسرده و مغموم ! زمستان را هم كه ديگر نگو و نپرس !!
خدا كند هيچ عشقي به دام پاييز نيافتد ! خدا كند هيچ بهاري زمستان نشود ! خدا كند … تو باشي و يله هميشگي آفتاب چشمت بر افق واژه ، تا فصل ترانه و غزل تا هماره بپايد … چنين باد !!
دوم اينكه : هيچوقت دلم نمي خواست اين لينك لاي نوشته هايم بيايد !! …هميشه زودتر از آنچه فكر مي كني اتفاق مي افتد !! …هفت سنگ سالگردش را بهانه اي براي وداع – گيرم با سياق فعلي اش – كرده است ! … حكايت شيريني نيست ، لااقل براي ما كه دوستش داريم …از من مي شنويد همه حرفهاي اين شماره را بخوانيد و البته اين يكي را اختصاصا : بچه ها هر يك چيزي براي سالگرد نوشته اند و من هم ! بخوانيد …اين سنگ بدجوري روي دلم سنگيني مي كند... !
سوم اينكه : اين ترانه تقديم به شما و «روح تمام ترانه هام !» …
«روي دستاي تو… »
وقتي چشمات رو به روم نيس
نفس قلم مي گيره
به تپق زدن مي افته
غزل تازه مي ميره
كاغذاي خط خطي و
غزلاي نيمه كاره !
بيا تا بنويسم از تو
روي دستاي تو !… آره ! –
- روي دستاي قشنگت
كه خطاش ، خط اميده
راه سرنوشت مارو
تا ستاره ها كشيده
تا ستاره هاي چشمت
تو شب موي بلندت
كم آورده راه شيري
از شب ستاره بندت !
روي دستاي تو تقدير
مي شكنه : هزار تا تيكه !
حق شناسيم مي شه بارون
روي شونه ات … چيكه چيكه !
واژه واژه از تو مستم
بغض من همپاي خنده !
سرنوشت بغض واژه
به يه لبخند تو بنده !
بگذر از كوچه ترديد
غزلا تو انتظارن
نذار انگشتاي شاعر
تا ابد عطش ببارن
بنويسن : …غم دوري …
…بغض خوني … دل خسته …
…حجم ديواري سنگي
راه عاشقي رو بسته !…
تو مي توني كه بگيري
دستمو وقت سرودن
تا غزل بجوشه از نو
بشه فواره بودن !
بيا تا قصه عشقو
بنويسيم روي ديوار
بنويسيم : تا هميشه ، –
- غصه ها ! خدا نگهدار !!…
××
بهار و تابستانتان از هجمه پاييز و زمستان در امان باد !
سيامك
سلام
اول اينكه : ….
روزنامه ها نوشته بودند كه امشب حدود ساعت 3-4 صبح در آسمان ايران يك شهاب باران زيبا قابل رويت است ! مي گويند آنگاه كه شهابي از آسمان مي گذرد هنگام آرزوهاي خفته است ! مي گويند فقط كافي ست كه بخواهي تا از روزني كه شهاب به درون آمده است دعايت به ملكوت پر بكشد !
امشب هزار شهاب مي بارد و من فقط يك آرزو دارم !! فكر مي كني هزار شهاب مي توانند يك آرزوي مرا برآورده كنند ؟! …خدا از دهانت بشنود ! از دهانت …دهانت …دهانت كه طعم بهار نارنج مي دهد ! ….
دوم اينكه : يك تقاضاي كوچك از دوستاني كه مهرباني هاي بزرگ دارند . لطفا يادتان نرود كه هنگام گذاشتن كامنت لااقل اسم خود - و چه بهتر كه آدرس اينترنتي تان- را بنويسيد تا هم توجهات مهرآميزتان را بشناسم و هم اينكه امكان سپاسگويي داشته باشم .
سوم ايمكه : ممنون از همه دوستاني كه غزل گذشته را نقد كردند و محبت را در حق من تمام . خدا كند كه هميشه بر سر سفره پر بركت مهرباني تان بنشينم ، چون اين بار .
چهارم اينكه : برويم سراغ ادامه « داستان خرسهاي پاندا… »… و شب سوم !البته پيش از آن از مهرباني بسيار رهاي عزيز ممنونم كه با تحليل زيبايشان از شب دوم بحث را پربارتر كرده و نكات زيباي ديگري را كشف و عرضه كرده اند . حتما نوشته زيبايشان را در كامنت قسمت قبلي بحث بخوانيد .اين ثابت مي كند كه هيچ خوانشي خوانش نهايي اثر نيست و به خصوص در آثار نمادين ، آينه اي وجود دارد كه هر نگاه با زاويه خاص خود، تصويري زيبا را به منصه ظهور مي رساند .
…شب سوم نيز با يك تلفن و صداي پيغامگير در تاريكي آغاز مي شود . پيغامي تجاري و جهت عقد قرارداد در مورد يك كنسرت كه مطابق معمول بي جواب مي ماند .
در شب سوم مرد براي زن خوراكي مي پزد به نام توچينل كه در كودكي هميشه مادرش براي او پخته است . اين غذا سرشار از نوستالژيست ! در حقيقت نويسنده آشكارا به بهانه اين غذا ، مرد را به دنياي كودكي اش رهنمون مي كند . اين اشاره براي چيست ؟!
شايد اشاره آشكار اين بخش به دنياي كودكانه شاد و پر راز و رمزي ست كه عشق مي آفريند .
اين اساره با ادامه تك گويي مرد تكميل مي شود . در حقيقت اين شب به تك گويي كاراكتر مرد درباره خاطرات كودكي اش اختصاص دارد . او ابتدا از مادرش و سپس از پدرش ياد مي كند . عادت نمادين و زيبايي كه پدر داشته است :
… روز تولدم بابام يه درخت سيب توي حياط كاشت…بابام اينجوري بود…هربار مادرم يه بچه مي زاييد ، اون هم يه درخت مي كاشت…
جالب اينجاست كه اين درختان هوشمندانه برگزيده شده اند و هر يك نشان دهنده خصوصيات فرزند مربوطه هستند ! :
….پدرم واقعا آدم عجيب و بامزه اي بود …هيچ كس نيم دونست چرا فلان درخت رو براي فلان بچه انتخاب مي كنه … مثلا من همه اش فكر مي كردم كه خرمالو به اما نمي آد …ولي خب … بابام آدم كله شقي بود و هيچ وقا نظرش رو عوض نمي كرد …
بدين ترتيب سيب براي مرد كاشته مي شود كه نماد آشكاري از عشق و هبوط است . گياهي آفريقايي شبيه آبنوس براي دختر كوچك كه رقاصه مي شود ! و …
جالب اينجاست كه خود مرد به نكته زيباي ديگري هم اشاره مي كند :
عجيب اينه كه پدرم به هر حال يه منطقي توي انتخاب درختهامون داشت….انگار مي دونست يه روزر مادرم تنها مي مونه …ولي مي خواست لااقل اون تمام سال ميوه تازه داشته باشه …بهار رو با زردآلو آغاز كنه و بعدش هم ؟آلبالو تا فصل گلابس ، آخر پاييز هم سيب و هرمالو …زمستون هم كاج سبز مي مونه و مي تونه نگاش كنه .
و جايي ديگر هم به يك رستاخيز شاعرانه اشاره مي كند :
…يادم باشه اين روزها بهش تلفن كنم …. آخه الان فصل سيبه … و من يه جورايي حس مي كنم كه مامانم الان داره من رو مي خوره …
… خيلي عجيبه! مي بيني … مادر م مارو يواشكي مي خوره تا غيبت مارو تلافي كنه …
و بدين ترتيب مادري كه زاينده است از فرزند تغذيه مي كند و چرخه زندگي شادمانه مي چرخد .از سوي ديگر طعم حضور دائمي فرزندان و محبتشان را مي چشد .
مي توان زاويه نگاه را عوض كرد و اينگونه ديد كه مرد در وجود پدر و مادرش يك نمونه زيباي عشق را مرور مي كند . دوباره مي آموزد كه عشق هديه هاي دائمي ايست كه تا ابد ثمر مي دهند و كام را شيرين مي كنند . دستان عاشق همواره نهالهاي محبتي را مي نشانند كه در همه سال ميوه دارند . هميشه جلوي چشممان هستند و حتي آن زمان كه فراغي بزرگ – چون مرگ - يكي از دوتن را با خود مي برد ، هر سال نو به نو به شكوفه مي نشينند و بار مي دهند !و اينگونه است كه عشق هرگز نمي ميرد ! البته اگر كاشتن نهال را بلد باشي و دست به كار شوي !!
اين فصل بي شك فصلي شاعرانه و شاد است و هنرمندي نويسنده دنيايي رنگارنگ را مي آفريند .دنيايي كه تاكيد مي كنم بر كودكانگي تكيه دارد .و زن در پايان اين تك گويي مي گويد :
…اين توچينلت خيلي خوشمزه بود .
شما با او موافق نيستيد ؟!
××
تا هستيد ، كودكانگي از شما دور مباد !
سيامك
سلام
اول اينكه :
بعضي وقتها دلت مي خواهد با دهان تمام مردم دنيا قهقهه بزني ! از درون حنجره تمام ساكنان زمين فرياد بكشي ! و با چشمهاي تمام ابرهاي جهان گريه كني ! …بعضي وقتها شادي يك واژه توخالي كم رمق است براي حسي كه داري ! بعضي وقتها بغض يك كلمه بي مصرف بدشكل است براي آن همه حرف مانده توي گلويت ! …بعضي وقتها دلت آنقدر تنگ مي شود كه با ريزبين تزين ميكروسكوپهاي دنياي عاقلانه آدمهاي پيرامونت قابل ديدن نيست ! …گاهي بدجوري به سرت مي زند !… گاهي فكر مي كني مجنون بودن هم عالمي دارد وقتي ليلايي يك گوشه اين خاك خدا به تو فكر مي كند ! … آنوقت ديگر هرگز دلت براي خودت تنگ نخواهد شد ! چون خودت را تازه پيدا كرده اي ! …تازه تازه مثل سيبهاي سرخ سرخ !
دوم اينكه : يك غزل تقديم شما و نكيسايي كه نت هشتم را كشف كرده است :
(( شوق يك چلچله پرواز مرا خواهد كشت
مثنوي ناز نكن ! ناز مرا خواهد كشت – سيد محمدعلي رضازاده ))

«هشت سماع با نت هشتم »
در تو يك پنجره باز به من مي خندد
شوق صد چلچله پرواز به من مي خندد
و صداي تو كه موسيقي دستان خداست
پرده در پرده به آواز به من مي خندد
هق هق ني نه ! همان حق حق دف ، دستانت …
نازنين ! قهقهه ساز به من مي خندد !
هي نكيسا ! نت هشتم ، نت دل ، را بنواز
« فا سُ لا سي دُ رِ مي » باز به من مي خندد !
دلدلت كشت مرا ، هاي ! دلم را بفشار !
نت هشتم ، بت طناز ! به من مي خندد !
×
پشت نيلوفر بازوي نوازشگر تو
آن دو قمري پر از ناز به من مي خندد !!
نيل صد فاجعه در پيش ، خدا همراهم
تو عصا باش كه اعجاز به من مي خندد !
ماه بانوي لطافت ! گل خورشيد نشان !
با تو آيا شب غم باز به من مي خندد ؟!…
××
سماع عاشقانه تان سرشار از شور و مستي و جنون باد !
سيامك
سلام
اول اينكه : …
راست مي گن ته دنيا يه جايي بوده تو پرتغال كه بهش مي گفتن « اميد نيك » !؟ … كاري ندارم كه يه كريستف كلمب از خدا بي خبر پيدا شد و نشون داد كه اونجا ته دنيا نيست و رفت آمريكايي رو كشف كرد كه شده مايه شر !! ولي دلم مي خواد فكر كنم ته دنياي آرزوهاي من هم يه اميد نيكه ! …يه اميد نيك به همه شاديهايي كه مي تونه عين شكوفه هاي گيلاس روي موهاي تو بشينه و روي لباي من ! يه اميد نيك به همه بوسه هاي ناشكفته توي غنچه نشسته بيقرار ! يه اميد نيك به نسيم مست كننده عطرت كه مي تونه دنيا را از هوش ببره و منو بيدار كنه ! يه اميد نيك به دستايي كه مي تونن قشنگترين آيه هاي مهربوني باشن ! … ….لعنت به هر چي كريستف كلمب !!
دوم اينكه : امروز مي خواهم بحث در مورد كتاب « داستان خرسهاي پاندا …» را ادامه بدهم . ممنون از دوستاني كه با مهربانيهايشان همراه قسمتهاي اول و دوم اين بحث بوده اند ….
شروع شب دوم با صداي ساكسيفون مرد در تاريكي و تنهايي اتاقش است . تلفن زنگ مي زند . آنسوي خط زني ست كه پيش از اين نيز زنگ زده است اما اين بار علاوه بر پيامهاي شغلي ، صحبت از كليد خانه و قرار شبانه نيز دارد !! … و مرد همچنان تنها در سكوت پيغام را مي شنود و تمام !! … در حقيقت عشق دارد آرام آرام روي ديگر سكه را به مرد نشان مي دهد .
و شب دوم :
نماي صحنه بسيار زيباست :
( در سايه روشن .شايد پس از معاشقه . پشت به پشت هم روي زمين نشسته اند و سرهايشان را به هم تكيه داده اند . زن انگور مي خورد . مرد سيگاري خاموش بر لب دارد و فندكي در دست . )
اين نما به شدت يادآور يك فضاي آرام و امن وبي دغدغه و بهشت وار است . استفاده از انگور ، علاوه بر تداعي شراب و مستي و شادماني ، يادآور بهشت نيز هست كه وچود اين آدم و حواي نيم برهنه آن را عيني تر نيز مي كند .
نكته جالب ديگر سيگار خاموش مرد است و يك سيگار خاموش ديگر كه در نيمه هاي پرده به دست زن داده مي شود . هيچوقت اين دو سيگار روشن نمي شوند ! … شايد نويسنده مي خواهد بر حضور قطعي آرامش در اين فصل تاكيد كند . آسودگي و آرامشي كه پرداخته هيچ عامل تخديري اي نيست . آرامشي كه از درون است نه از بيرون . ادامه شب نشان مي دهد كه نويسنده بر اين معنا تاكيدي بسيار دارد .
زن بگو آ
مرد آ
زن مهربونتر ، آ
مرد آ
زن آهسته تر، آ
مرد آ
…
زن بگو آ به جوري كه انگار مي خواي بهم بگي دوستم داري .
مرد آ.
زن بگو آ ، يه جوري كه انگار مي خواي بگي هرگز فراموشم نمي كني .
مرد آ.
زن بگو آ يه جوري كه انگار مي خواي بگي من خيلي خوشگلم .
مرد آ.
زن بگو آ ، يه جوري كه انگار مي خواي اعتراف كني خيلي خري .
مرد آ.
…
زن ازم بخواه كه بگم آ.
مرد آ.
زن ازم بخواه كه آ لطيف بگم .
مرد آ .
…
زن خب ، من قهوه مي خوام .
مرد آ؟
زن معلومه كه مي خوام !
( مرد بلند مي شود و براي زن قهوه مي ريزد )
مرد آ؟
زن آره يه قند كوچولو . مرسي .
مرد ( پاكت سيگار را جلويش مي گيرد ) آ ؟
زن نه، خودم دارم .
…
زن بيا اينجا …
مرد آ…
زن تو چشام نگاه كن …
مرد آ ...
زن تو دلت يه آ بگو .
مرد …
زن مهربونتر
مرد …
زن بلند تر و واضح تر . واسه اينكه بتونم بگيرمش .
مرد …
زن حالا يه آ تو دلت بگو انگار كه مي خواي بگي دوستم داري.
مرد …
زن يه بار ديگه .
مرد …
…
زن حالا مي خوام يه چيزي ازت بپرسم …يه چيز خيلي مهم … ومي خوام تو دلت بهم جواب بدي . آماده اي ؟
مرد …
زن آ؟
مرد …
زن …
مرد …
…
( خوب ! مجبور شدم خلاصه اي از اين فصل را بياورم تا بحث راحت تر باشد )
واضح است كه نويسنده بر خاصيتي اساسي از عشق تكيه دارد. اينكه عشق چنان نزديكي اي مي آفريند كه ديوار واژه مي شكند و كلام بر محمل سكوت نيز مي نشيند و آنگونه مي شود كه بيكل مي گويد : سكوت سرشار از سخنان نا گفته است .
نكته مهم اينجاست كه سكوت عاشق و معشوق از فقر كلام و معنا نيست ، بلكه ناشي از كثرت سخن است !در حقيقت زن و مرد به زباني در سكوت مي رسند و جالب اينجاست كه تنها وقتي مرد زبان سكوت را قدم به قدم مي آموزد ، زن از او مهمترين سوال را مي پرسد ! سوالي كه در سكوت پرسيده مي شود و در سكوت پاسخ مي گيرد . سوالي چنان بزرگ كه به كلام در نمي آيد ! و مخاطب بايد خود در دنياي سكوت به دنبالش بگردد . راستي شما فكر مي كنيد بزرگترين سوال عشق چه بود ؟!!
نكته پنهان ديگر در اين سطور روند سوالاتي ست كه زن مي پرسد ، يا در حقيقت روند حسهايي ست كه از مرد ابراز آنها را مي خواهد . اين حسها را به ترتيب برايتان ليست كرده ام . ببينيد :
مهزبان ، آهسته ، لطيف تر ، بگو دوستم داري ، بگو هرگز فراموشم نمي كني ، بگو خوشگلم ، اعتراف كن خيلي خري ، بگو برام مي ميري ، بگو بمون ، بگو لباسات رو در آر ، بگو چرا دير اومدي ، بگو سلام ، بگو خداحافظ ، بگو يه چيزي برات بيارم ، بگو خوشبختم ، بگو ديگه هيچوقت نمي خواي من رو ببيني ،….
يك داستان كوچك در خلال همين حسها شكل گرفته است ! دقت كنيد يك داستان كوچك احمقانه !! يك حس خاكسارانه كه به يك تنفر احمقانه تر مي انجامد ! … اما اين روند و سر انجامي نيست كه مرد بپسندد. حس آخري را غلط مي گويد و تنها به اصرار زن و در نتيجه تهديد او مبني بر ادامه ندادن بازي به آن تن مي دهد و همين كشمكش داستان را عوض مي كند . كشمكشي كه ناشي از اين است كه مرد حتي خيال تنفر از زن را سخت مي بيند و از آن سر باز مي زند . ( توچه كنيد كه مرد در اينجا نماد عاشق است و زن نماد تماميت عشق ! … در حقيقت جنسيت خيلي مطرح نيست . اين داستان ، حكايت رشد يك عاشق است در فضاي عشق . و اين عاشق يك انسان است ، فارغ از جنسيتش ! … )
×
خوب باز هم بحث به درازا كشيد ! … شب دوم را هم گذرانديم و در آغاز شب سوم ، باز هم از همه دوستاني كه اين اثر را خوانده اند و نظري دارند براي همراهي دعوت مي كنم .
و براي آنها كه نخوانده اند :
داستان خرسهاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد .ماتئي ويسني يك .برگردان تينوش نظم جو . نشر ماه ريز .
شاد باشيد و روياهاي عاشقانه تان همواره پر تعبير باد !
سيامك
سلام
اول اينكه : …
وقتي ( مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد ) ، هميشه اشكال از دست كوتاه ما و دامن يار نيست !! گاهي اشكال در جغرافياي مكاني ست ! گاهي يك دو قدم كه برداري يا بردارد ، ارتباط برقرار مي شود !! ( مشترك مورد نظر در دسترس نيست ) ، يعني اينكه اميدي هست ! اميدي به برداشتن يكي دو قدم !!….
اما وقتي ( دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است ) …؟!هزار قدم هم بي فايده است !! … اميد هم پر پر زد !!
…
آخرين خبر : مشترك مورد نظر در دسترس مي باشد !! البته گمانم بايد اين جمله را تصحيحش كنند !! …در گوش رس مي باشد !!….
نتيجه اخلاقي : در نوميدي بسي اميد است !!
دوم اينكه : من يك ماموريت غيرممكن را انجام دادم آنه هم با موفقيت كامل !!...آرشيو وبلاگ قبلي با تمام لينكها و عكسها و مطالب به اين وبلاگ منتقل شده است و در دسته بندي موضوعي مربوطه نيز قرار دارد ! دوستان علاقه مند مي توانند كليه شعرها و يا بحثهاي مطرح شده را به شكل پشت سر هم در آرشيو موضوعي مربوطه - در كنار صفحه - پي گيري كنند .
سوم اينكه : از آنجائيكه بحث نقد داستان همچنان ادامه دارد و احتمالا حالا حالا ها ادامه خواهد داشت ! لذا براي جلوگيري از يكنواخت شدن وبلاگ و احترام به دوستاني كه مشتريان ثابت شعرند ، امروز با هم يك غزل خواهيم خواند !
از سوي ديگر از آنجا كه من علاقه وافري به دوستانم دارم ، خصوصا دوستان خوب شاعرم ، و از آنجا كه خانم رزاقي عزيز در كامنت مطلب قبل يادي از ياسر گليجي مهربان و دوست داشتني كرده اند ، و در راستاي اينكه ايشان اهل تنكابن است و من اين روزها - نمي دانم چرا !!!! - علاقه وافري به اين شهر دارم ، لذا در همه راستاهاي فوق يك غزل بسيار زيبا از ايشان بخوانيد و لذت ببريد و من باب آموزش من نقدي بنگاريد كه البته سعي مي كنم در اولين موقعيت نظراتتان را به ايشان نيز ابلاغ كنم كه مي دانم اين شاعر جوان دلي دريايي دارد . ( مي بينيد كه من هم بي اجازه كش رفته ام !!باشد كه دل مهربانش راضي باشد… ).
«غزلي از ياسر گليجي »
نامه آخر تو را خواندم ، گفته بودي : « تمام ! » ، محبوبم !
گفته بودي كه «…»… باز يادم رفت ، آخ ! اول سلام محبوبم !
گفته بودي كه « عاشقي سخت است، خيري از عاشقي نديدم من
چقدر پز غم اند ، تاريك اند ، روزها ، لحظه هام » …محبوبم !
گاهي از اين سوال مي كردي ، گاهي از آن … فداي معرفتت !
حال از ما ولي نپرسيدي ، از من و شعرهام ، محبوبم !
هي ! بدك نيست حال ما چونكه با غم اين زمانه مي رقصيم
با غم اين زمانه اينجوري : دي دي دام دام دادام محبوبم !
من به اندازه خدا ، به خدا ، آي ليـ… لا اله الا الله !
دوستت دارم و نمي داني ، بيست سال تمام ! محبوبم !!
××
ناگهان مرد نامه شد ، تا شد ، بعد كبريت بود و بنزين و
زيرلب هي خدا خدا مي كرد … و دلش : بوم – بام - مح - بو – بم !
مرد فرياد مي زد و مي سوخت ، نامه ناتمام بودم كه
تكه تكه تمام مي شد و گفت : «حالا تمام ، محبوبم ! » ….
عاشقانگي تان هميشه سرشار از آغازهاي تازه تر از تازه باد !
سيامك