سلام
اول اينكه :…
… مي داني ؟ گاهي فكر مي كنم وقتي عشق ، بي شكلترين اشكال ، لباس واژه مي پوشد چه شكلي مي شود !؟ چكار مي شود كرد كه اين لباس ، بر تنش زار نزند ! آستينش بلند نباشد ، شلوارش كوتاه !بدبياري اينجاست كه اين لباس الگو هم ندارد !!
تازه ، اين جور لباسها را هم كه نمي شود زير چرخ خياطي برد و سري دوزي كرد !يك جاييش تنگ مي شود ، يك جاييش گشاد ! مي نشيند رو به روي خياط و به او فحش مي دهد !!…
مي داني ؟… اين خياط ناشي ، نمي داند از كدام سمت بايد برش بزند كه كوتاه نياورد !نمي داند اول يقه را بگيرد يا آستين را… شايد هم دامان را !… كوك زدن را هم كه بلد نيست و تا مي آيد به خودش بجنبد ، هزار سوزن ، هزار بار توي انگشتان بي انگشتانه اش فرو مي رود و پارچه مي شود ، لكه لكه خون !!….
آخ !!… ببخشيد بانو !!… لباستان خراب شد ! … حواسم رفت پيش چشمهايتان و … !
سوم اينكه : علي رغم اينكه برخي دوستان مهربان من بر اين باورند كه «كفرشان از دست خرسهاي پاندا در آمده !!!» و احتمالا اگر يكبار ديگر نام اين موجود را جايي ببينند فوري ياد من مي افتند و روده درازي هايم !… ولي به هر حال هم به خاطر تمايل خودم به اين مبحث و هم به خاطر اينكه اصولا بحث را نمي توان نيمه كاره رها كرد ، لذا بخش آخر تحليل « داستان خرسهاي پاندا …» را امروز مي نويسم براي خودم و براي دوستاني كه آن را تعقيب مي كنند … :
*
شب هشتم ، شبي شكوهمندي وصلي ديرپاست ! …يك شب ساده با كمترين پيچش و استعاره كه در طي آن مرد و زن به راحتي و بي حضور شاهد و كشيش و ميهماني با هم ازدواج مي كنند !
تمام ديالوگهاي اين شب به يك يا دو كلمه و حداكثر يك جمله بسيار كوتاه تبديل شده اند . اين شيوه ديالوگ بندي به سرعت و سهولت اتفاقات تاكيدي مضاعف مي كند. و يك نكته جالب در ميان همه اين سادگي وجود دارد !
در ميان تمام «آره » هايي كه زن و مرد در طي اين شب رد و بدل مي كنند ، و تعدادشان بسيار است !! ( كه خود البته تاكيد دارد بر رضامندي دو سويه و كامل اين دو ) ، چهار «نه» خيلي محكم وجود دارند !!چنانكه حضور خود را خيلي قطعي اعلام مي كنند .به اين چهار نگاهي بكنيم :
مرد مي خوام باهات عروسي كنم
زن باشه
مرد اميدوارم ازدواج نكرده باشي
زن نه
مرد عاليه .
دقيقا همين ديالوگ براي مرد نيز تكرار مي شود و اين بار او نه مي گويد . سپس در جايي ديگر :
مرد يه شاهد لازم داريم
زن اگه دلمون بخواد
مرد راست مي گي شاهد احتياج نداريم .
زن نه
مرد خيلي خوبه .
(مكث)
مرد اصلا احتياج به هيچكس نداريم .
زن نه
مرد خيلي خوبه .
...
كمي توجه نشان مي دهد كه همه اين «نه» ها ، بر نفي حضور ديگران تاكيد دارند !ديگراني كه خارج از دايره عاشقانه اين دو واقعند . ديگراني كه حضورشان در اين دايره مي تواند تسلسل عاشقانه را مختل كند . تسلسلي كه از ابندا تا انتهاي داستان ، با داشتن صرفا دو كاراكتر و ديالوگهاي پياپي بين آنها ، بر آن تاكيد مي شود . عاشق و معشوق يكديگر را كفايت مي كنند تا در آخرين صحنه اين شب ، صداي هشت زنگ تلفن ( توجه كنيد كه در شب هشتم واقعيم ) را بشنويم كه بي جواب مي مانند !
×
اما شب نهم . شب نهم شب انتهايي سلوك است !تمام استعاره ها در اين شب اوج مي گيرند و معناها تكميل مي شوند .در واقع اين شب نمايانگر نظر نويسنده در مورد ( كمال ) و نقطه اوج است .
پررنگترين مشخصه اين كمال ، فراغت از جسم است . فراغتي كه البته به معناي نفي نيست ! به معناي بي نيازي ست !نگاه كنيد :
...
مرد هنوز يه كم گنگه . ولي به نظرم مي آد كه داريم كم كم از خودمون جدا مي شيم .
زن يعني از بدنامون ؟
مرد آره داريم يواش يواش رهاشون مي كنيم .
زن تو مي توني بدن هامون رو ببيني ؟
مرد آره . تو بغل هم خوابيدن .خيلي هم كيف مي كنن .
زن خب. پس حالا به حرفام گوش كن . فكر مي كني ما هنوز به بدنامون احتياج داريم ؟
مرد فكر نمي كنم .
زن اونا چي ؟بدنامون از رفتن ما ناراحت هستن ؟
مرد فكر نمي كنم .
...
مي بينيد كه بحث ، بحث نفي نيست . بحث استغناست .
از سوي ديگر ايماژ غالب اين بخش ، تصوير پرواز است . « پروازي بر فراز همه چيز »، « تبديل شدن به مرغ عشق » ، « دو تا صداي در حال پرواز » و … .
زيباترين تصوير به زعم من اينجاست :
زن ما ديگه فقط دو تا صدائيم . دو تا صداي در حال پرواز.
مرد بيش تر از اينينم .
زن چي بيشتر از اين ؟
مرد ما بيشتر از صداي بال زدن يه پروازيم .
زن ما داريم بالاي خودمون پرواز مي كنيم ،مگه نه ؟
مرد بيشتر از اين .
زن چي بيشتر از اين ؟
مرد نمي دونم . داريم بر فراز تمام چيزايي كه احتياج نداريم پرواز مي كنيم .
…
مرد من احساس مي كنم ما دو تا بال يه مرغيم .
...
و دو بال هماهنگ مي توانند پرنده كمال را به اوج خويش برسانند .
مولفه پر رنگ ديگر ، رهايي از دايره حس هاي 5 گانه است . به قول زن : « اونا پشت مون مي مونن . مث يه خط كشيده شده روي آسفالت » !
و مولفه ديگر خواب است :
...
زن داري خواب مي بيني ؟
مرد دارم خواب مي بينم كه باهام حرف مي زني .
زن صدام رو مي شنوي ؟
مرد خواب مي بينم كه صدات رو مي شنوم .
زن مي ترسي ؟
مرد آره
زن از چي مي ترسي ؟
مرد از اين كه يه كسي بياد ما رو بيدار كنه .
…
ناگفته پيداست كه همه اين مولفه ها ، پرواز ، خواب ، بي نيازي نسبت به جسم و حسهاي 5 گانه و… نمادهايي براي رهايي هستند . گذشتن از ماده و پيوستن به معني و عوالم روحاني .پس معناي كمال در ذهن نويسنده چنين شكلي دارد :بي شكلي ! :
زن عمگيني كه ديگه شكلي نداري ؟
مرد نه. دارم به كمال نزديك مي شم .
زن بازم چيزي دور خودت مي بيني ؟
مرد من يه پلك هستم كه دنياي ظاهر رو پوشونده .
زن و در مركز همه چيز چي مي بيني ؟
مرد خودمون رو مي بينم .
و در اين گستره بي زمان و بي مكان ، كه همه چيز پس پشت نهاده شده است ، و « همه سوالها پيش از پرسيده شدن جواب مي گيرند » ، دنيايي سرشار از سادگي و پيچيدگي ، يك چيز تعادل را حفظ مي كند تا سقوط اتفاق نيافتد ! فكر مي كنيد اين تعادل بخش بزرگ چيست ؟!
زن تو هنوز از سكوت مي ترسي ؟
مرد نه . چون سكوت ديگه وجود نداره .
زن و ما همين طور تا ابد با هم حرف مي زنيم ؟
مرد آره . چون اگه حرف نزنيم ، مي ترسم تعادل مون رو از دست بديم ، بيافتيم .
…
جادوي گفتگو !! بالهاي پرواز اين پرنده را به خاطر بسپاريد !و آنچه كه به تعادل مي رساندش !: گفتگويي بي پايان كه تنها وسيله گسترش ارتباط است ، گسترشي كه پايان ندارد !
و نهايتا به نويسنده نشان مي دهد كه به تناسخ نيز گوشه چشمي دارد :
زن وقتي بچه بودي چه حيووني رو ازهمه بيشتر دوست داشتي ؟
مرد خرسهاي پاندا .
زن اسم شهري رو كه دلت مي خواست توش زندگي كني بگو .
مرد فرانكفورت .اونجا يه باغ وحش قشنگ داره .
زن خب . پس تو زندگي بعديت مي شي يه خرس پاندا .
مرد تو چي ؟
زن من هم مي آم فرانکفورت ديدنت .
…
و صبح فردا وقتي همسايگان و كميسر پليس ، هيچ پاسخي را به در زدن هاي متوالي خود نمي شنوند ، در اتاق آقاي پايلول را مي شكنند . چون هيچكس طي 10 روز گذشته صدايي از اتاق نشنيده است ! « فقط صداي پيغامگير تلفن » !!
و وقتي كه در شكسته مي شود :
(قفل ساز هل مي دهد و و در را باز باز مي كند . در هنگام باز شدن ، محكم به يك صندلي مي خورد . سبدي كه روي صندلي بود روي زمين مي افتد و دهها سيب در اتاق پخش مي شود .هيچكس وارد اتاق نمي شود . اتاق خالي مي ماند . و تنها با پرتو نوري كه از طرف در مي تابد روشن است . بوي تند سيب سالن نمايش را پر مي كند و صداي ساكسيفون از دور دست به گوش مي رسد . )
×××
در پايان اين بحث طولاني ، در مورد يكي از زيباترين آثاري كه اخيرا خوانده ام ، لازم مي دانم از آخرين و شايد مهمترين نكته نيز يادي كنم : يك ترجمه خوب مي تواند تمامي زير و بم هاي يك اثر را به درستي و زيبايي به منصه ظهور برساند ، حال آنكه يك ترجمه بد يك شاهكار را به يك اثر «كيج» تبديل مي كند !
بياييد سپاس بگوييم آقاي تينوش نظم جو را به خاطر اينكه لذت كشف اين دنياي زيباي نو را به ما ارزاني داشت با ترجمه روان و دلپذيرش .
شاد باشيد در سايه سار سيب !
سيامك
سلام
اول اینکه : ...
...جالا تو بگو من چکار کنم ؟!!!
حالا که هی از همه جا صدای تو می آید ! ...حالا که حتی توی آینه هم عکس چشمهای تو را می بینم که برای همیشه روی قرنیه من حک شده ! ... حالا که دستهایم خاطره لطافت و عطرآگینی دستانت را فراموش نمی کنند ! ... حالا که سینه ام شده عین دارالمجانین و این دل دیوانه هی سرش را به دیوار می کوبد و غش می کند !! ....
حالا تو بگو من چکار کنم ؟!!!
دوستی نوشت که خوب است آدم بتواند این همه شاد باشد ! راست می گوید !! من همین الان هم شادم ! همین الان که اشک دارد اجازه ورود می گیرد ! همین الان که بدجوری دلم تنگ توست ! همین چند دقیقه قبل که داشتیم گوش می کردیم : عاشق شدم من / در زندگانی ... ! ....
*
...و اینگونه من تو را در میانه حقیقی ترین تضاد منطقی فارغ از منطق جهان می بوسم ! تا دهان دنیا برای همیشه باز بماند ! ... لبانت را بگشای ! ... این بوسه به اندازه تمام طول حیات بشر قدمت دارد ...به اندازه تمامی کائنات قیمت ! ... این بوسه ، بوسه من نیست ! سرخترین بوسه خداست که بر لبان آدم نشست تا حوا سیب را هیچوقت از یاد نبرد ! .... لبانت را بگشای !...
دوم اینکه : سپاسگزار محبت همه دوستانم : به پاس مهربانیهایشان...نقدهایشان...وشاگردنوازیشان ....
سوم اینکه : دو غزل کوتاه از حسین تقلیلی عزیز بخوانید و لذت ببرید :
سارا ( 1)
وقتی که خانه عشق بیا برو ندارد
اصلا به ما چه سارا لباس نو ندارد !
اینجا شکستن دل در پای دوست حتمی ست
این شهر بی ترحم پیاده رو ندارد !
جان می دهد رفاقت ، با این همه حماقت
اصلا نکن شکایت ... ربطی به تو ندارد !!
در این فضای دلگیر هر جا نشسته ای باش
این پلکان مرگ است : عقب جلو ندارد !!
این حرف حرف قرن است ، شکلش کمی قدیمی ست :
افسوس قلب انسان حق وتو ندارد !!
****
سارا (2)
یک سیب حق ساراست ، بگو مگو ندارد
سارا همین طرفهاست ، او جستجو ندارد !
وقتی زمین بزرگ است با قلبهای کوچک
خورشید یا حقیر است ، یا آبرو ندارد !
ما چشمهایمان را بستیم و گول خوردیم
بازیچه است شیطان.... ربطی به او ندارد !!
ای کاش در دل شب ... هر شب گلی بروید
هر جور هست باشد ... گل پشت و رو ندارد !!...
***
شاد باشید در پناه گرمترین بوسه های عشق !
سیامک
سلام
اول اينكه : …
…فردا روز توست ! روزي به نام تو . روزي كه از تو معني مي گيرد !
365 روز ديگر را پس پشت نهاده اي . 365 آينه، تو در تو كه تو را در انعكاس بي دريغ خويش ، تصوير در تصوير مي سازند . آينه هايي سرشار از بوسه و نوازش و لبخند ! آينه هايي لبريز از زخم و دشنه و لبريختگي !…
روزها پس پشت هم مي آيند و مي روند و آنچه مي ماند ، انعكاس بوسه ها و نوازشها و لبخندهاست ! غم در هزارتوي مينوتوري خويش گم مي شود تا آريان جشن بوسه بگيرد !!
اما يك چيز ديگر هم در اين ميان تازه است !اين اولين شاباش من به توست ! به خاطر روزي كه نام تو را بر خويش نهاده است .
من مي خواهم اين آينه هاي تو در تو تا سالهاي سال برايت بوسه و نوازش و لبخند بيافرينند . تو شايسته تمام بوسه هاي شادمانه دنيايي ! دستت را به من بده تا آينه ها تصوير اندوه را تا هميشه از چشمانشان بشويند .
و ديگر اينكه ، اين روز را سپاس ! روز مقدسي كه تو را به دنيا عرضه داشت تا عشق ، خويش را به اثباتي دوباره بنشيند! و من، اين آدم يك لاقباي عاشق ، تاريخ را سپاس مي گويم فقط به خاطر اينكه روزي دارد كه حواي من پا بر عرصه جهان نهاده است !حوايي كه دامنش سرشار از سيب است ، سيبهاي تازه تازه !…
دوم اينكه : اين غزل تقديم به حواي قصه ام ، به خاطر روز ميلادش !
« 29 / 6 / 1358 »
غروب بود و عطش بود و پايداري غم
و سيب وسوسه پوسيده بود ، آدم هم !
صفا نداشت زمين بي تو ، شرحه شرحه و خشك
و هاجرانه جهان مي دويد : بي زمزم !
- نه ابر زمزمه حتي ! …بهار مي گنديد !
و وضع جوي دل بود همچنان مبهم !
درست توي همين گيرودار باران زد
و بعد پلك جهان هم پريد ! تا آدم -
- بفهمد اين خود حواست ! اتفاق بزرگ !
همينكه آمده با ابر از آسمان ، نم نم !
هزار و سيصد و پنجاه و هشت … شهريور…
درست بيست و نهم … ساعتِ … نمي دانم !!
1358 دلتنگي -
- گذشت و عطر تو را داشت ، باغ دنيا ،كم !
تو آن مسيح مونث ! تو زاده، زيتون !
كه روي دوش كشيدي صليبي از مريم !-
- و عطر آن همه مريم ، غروب را آكند !
- و جلجتاي جهان مست شد ! خدايان هم -
- المپ را به زئوس وانهاده ، پا كوبان
به شادباش زمين آمدند …ريم …رام …رم !!
به روي دست خدايان : بنفش ، نيلي ، سرخ …!
و ساخت قوس و قزح ، آن هزار و يك پرچم !
و آفروديت به لبت بوسه زد …وَ زيبا شد !!
ونوس موي تو را شانه كرد : خم در خم !
… و بعد گريه ات آغاز شد ، زمين خنديد !
هزار واژه شدي و جهان هزار قلم !
غزل شدي و قناري تو را تكلم كرد …
… و من درست از آنوقت عاشقت شده ام !!
درست بيست و نهم …ساعتِ …نمي دانم !
به جان هرچه قناري …به جان عشق قسم !…
×××
آينه هايتان تكثير شادكامي و لبخند باد !
سيامك
سلام
اول اينكه :…
راستي نوشته جلال مهربان را خوانده اي ؟!… نظرت را نپرسيده ام اما فكر مي كنم اگر قرار باشد اين حرف درست باشد بايد در هر چه عاشق را گل گرفت !! …اگر قرار باشد همه اين حرفها فقط به درد قصه هاي هزار و يكشب قصر شهريار تنها بخورد ، شهرزاد عشق تا آخر آخرين قصه بايد فقط حسرت واژه هاي از دست رفته را بخورد و آه بكشد !! … اگر قرار باشد من و تو توي هزار توي اين همه كلمه بي كاربرد گم بشويم ، آريان عشق با آن رشته نخ راهنمايش ، در ابتداي هزار تو خواهد پوسيد و آن وقت مينوتور ، حاكم قلمروي زندگي مان خواهد شد !! … نه !! … من فكر مي كنم گفنگو بايد مثل شيشه باشد نه آينه ! شيشه اي كه هر آنچه در پس خويش دارد به عينه نشان مي دهد ! يك شيشه صاف و يكدست و بي غبار ! نه مثل آينه هاي فريب كه چهره مخاطب را باز مي نماياند و آنكه را در پس شان ايستاده ، پنهان مي دارند ! …سيماب دروغ به درد زندگي نمي خورد كه هيچ ! خود ، درد زندگي ست ! … بيا به ضيافت هزار شيشه برويم كه توي كلاممان جاريست ! تا در تلالو اين همه واژه ، الماس عشق با دلفريب ترين نمايش اش در من و تو بدرخشد !… آن گونه كه جهان حضور هميشگي آفتاب را باور كند !… آن گونه كه همه دنيا به انگشت ما را به هم نشان بدهند و بگويند : آنك ! عشق را ببينيد كه طلوع مي كند !
من به همه اين حرفها ايمان دارم ! و مي دانم كه تو نيز ! … پس تو شاهد من باش ، من شهيد تو ،تا عشق را شهادت دهيم !!…
دوم اينكه : سپاس بسيار از همه مهرباناني كه در شادي مان شريك شدند و شاباش مان گفتند ! هميشه گفته ام كه دنياي مجازي سرشار از حقيقت هاي آشكار است … حقيقتي كه در مهرباني هاي شما نهفته است ! …باز هم سپاس .
سوم اينكه : اين روزها مثل اينكه دنيا دارد بر مدار عشق مي چرخد ! رهاي عزيز نيز ما را در شادي اش شريك كرده است ! هزار هزار دسته گل همراه با بهترين آرزوها نثار او !
چهارم اينكه : برگرديم به ادامه بحث مان راجع به « داستان خرسهاي پاندا…» ! با اين توضيح كه گويا اين نمايشنامه در حال حاضر به كارگرداني تينوش نظم جو ، مترجم اثر ، در تالار قشقايي به روي صحنه رفته است . نمي دانم كه آيا اجراي خوبي از آب در آمده است يا نه و اصولا با برخي صحنه هاي داستان ، نظير همان صحنه آغازين كه مرد اول بار زن را برهنه در بسترش مي يابد ، چه كرده اند ! اما به هر حال ديدن چنين اثر شگفت آوري بر روي سن بي شك تجربه اي دلپذير خواهد بود ….
اك رسيديم به شب هفتم !
شب هفتم شايد سوررئال ترين شب داستان است ! زن وارد خانه مي شود . چراغها را روشن مي كند . سيبي به دندان مي گيرد و … مرد نيست ! زن به گمان اينكه مرد با او قهر است - به خاطر نبودنش در شب قبل - از در مصالحه وارد مي شود و ناز او را مي كشد ! اما مرد ، كه نامريي شده است ، انگار به بي نيازي رسيده است ! … زن پيشنهاد شراب مي كند ، شرابي كه در شب آغازين طعم به ياد ماندني اش محور داستان بوده است ، اما مرد مي گويد كه تنها شير مي نوشد ! …زن پيشنهاد پخت توچينل ، غذايي كه محور حس نوستالژيك شب سوم بوده است ، مي دهد ، اما مرد باز هم طفره مي رود ! …
زن نمي خواي بوسم كني ؟
مرد چه فايده ؟
زن بيا اينجا ، دلم مي خواد من رو ببوسي .
مرد وايسا ، اول بايد جوجه ها رو غذا بدم.
مرد به يك استغنا رسيده است ! شراب ، اشاره اي به مستي غريزه و همآغوشي نخستين ، ديگر براي او مست كننده نيست ! توچينل كودكانه اش ، آن نشاط سابق را بر نمي انگيزد ! و بوسه هاي عشق را به تعويق مي اندازد ! چرا ؟!
اگر اين چرا پاسخي در خور نمي داشت ، مي شد نويسنده را به حمايتي تمام و كمال از عشقي فارغ از جسم متهم كرد و او را طرفدار نوعي عشق شواليه اي يا افلاطوني دانست . اما حكايت چيز ديگريست ! مرد سرگرم غذا دادن به جوجه هاست و همه چيز را به پس از آن موكول مي كند ! (جوجه ها را كه يادتان هست ؟! )
جوجه ها محور اصلي شب هفتم هستند ! … جوجه هايي كه به قول مرد او را خورده اند و او ديگر نامريي شده است و بدين سان صدايش از همه جا به گوش مي رسد !…جوجه هايي كه ميلي عجيب به زندگي دارند و با جسم و سايه و تصوير مرد در آينه و حتي با صدا و واژگانم و فكرش ، عشق بازي مي كنند و تكثير مي شوند ! تكثيري ديوانه وار كه هر آن بيم آن مي رود كه محله را تسخير كنند ! … اتاق پر از قفس است ! قفسهايي كه دايم در آنها جرقه هايي مي درخشد كه نمايانگر اين تكثير ديوانه وارند ! و تمامي اين جوجه ها مرد را پدر خويش مي دانند ! …
راستي اين جوجه ها چه هستند ؟!
من فكر مي كنم اين پرندگان اسرار آميز همان حس عاشقانه اند ! … حسي كه مرد را از پلكان جسم به آستان روح ارتقا مي دهند و او را ذره ذره مي پالايد. حسي كه ميلي عجيب به زايش و زندگي دارد و از وجود عاشق براي اين زادن وام مي گيرد و در تمامي دنياي او شناور است . كلام به عنوان يك عنصر بيروني ، فكر به عنوان قواي عاقله ، تصوير در آينه به عنوان نمادي از خود دروني و سايه به عنوان نمادي براي نيمه پنهان سخصيت ! …اين نمادها در روانشناسي كاربردهاي ويژه دارند و در تحليل آثاري كه بار روانشناختي دارند ، مثل بوف كور شاهكار جهاني صادق هدايت ، بارها و بارها با همين مفاهيم به كار گرفته شده اند . ( رجوع كنيد به تحليل بوف كور نوشته دكتر سيروس شميسا ).
در حقيقت مرد در حال پرورش اين حس عاشقانه است و اين كار بر هر چيزي تقدم دارد . اين جرقه هاي كوچك دائم ، پاسداران زايندگي و دوام و گسترش عشقند . و اين بر هر بوشه اي تقدم دارد ! چون اگر زايندگي نباشد ، هر بوسه اي مي تواند بوسه آخرين باشد !
مرد فرآيند رهايي خويش از جسم را ، روندي بدن درد مي داند و معتقد است كه :
« نه .برعكس خيليم خوشم اومد . تنها چيزي كه هست اينه كه الان دارم سبك تو اين اتاق پرواز مي كنم . همينم اينارو تحريك مي كنه . چون مي بينم كه با سرعت نور توليد مثل مي كنن …»
مرد خود را مستاصل نشان مي دهد . اما حقيقت چيز ديگريست . او در فرايند شادمانه اين زايش سهيم شده است و از آن لذت مي برد چنانكه ديالوگ هاي انتهايي اين شب اين گونه اند :
( جرقه هاي ممتد در قفس )
زن ديگه چي مي خوان ؟
مرد هيچي ، با فكرم معاشقه كردن .
زن خب فكر نكن لعنتي . و گرنه تموم محله رو قبضه مي كنن ها!
مرد نمي توني تو هم بياي اين ور پيش من ؟ دوست دارم با لحظه هاي معاشقه ما ، معاشقه كنن .
( جرقه هاي گوناگون و سايه هايي كه يكديگر را در آغوش مي گيرند )
و يك نكته جالب ديگر :
اين اولين باريست كه مرد ، زن را ارتقا مي بخشد ! در حقيقت اين بار انسان ، دست عشق را مي گيرد و اعتلايي ديگر به آن مي دهد ! … و همه حرف همين است ! انسان در روند زيستن فعالانه خويش در عشق هم خويش را اعتلا مي بخشد و هم با كشف ظزفيتهاي پنهان عشق ، حس دروني اش و در حقيقت دريافت خويش را از بي نهايت عشق رشد مي دهد .
×××
خوب باز هم بخشي ديگر از اين بحث طولاني را پشت سر گذاشتيم و باشد تا شب هشتم !
عشق ، حاضر هميشگي لحظه هايتان باد !
سيامك
سلام
اول اينكه :…
…راستي فكر كرده اي اين حلقه كوچك قرار است چكار بكند ؟!! …
قرار است مرا به ياد تو بياندازد ؟!! … اين كه نمي شود ! چون وقتي كه هستي ، كوه نور تو آنقدر جلوه دارد كه همه الماسهاي جهان محو مي شوند ! وقتي هم كه نيستي ، آنقدر حضورت عيني ست كه بودنت مرا به ياد اين حلقه كوچك مي اندازد ! …
قرار است به ديگران بگويد كه تو هستي ؟!!… اين هم نمي شود ! چون كه آفتاب عشق تو آن چنان بر من تابيده كه از فرسنگها فاصله ، نابينا را هم به نشاط مي آورد و واژه ها را توي دهانم، شكوفه مي كند !…تازه غير از اين ، در ميانه اين دنياي دونفره عاشقانه ، ديگران چكاره اند ؟!!…
قرار است نشانه اي از عهد عاشقانه مان باشد ؟!! … اين هم نمي شود ! اگر عشق هست كه عهدي ندارد ! كه عشق معناي يقيني تمام نشدني ست و عرصه يقين به عهدنامه نيازي ندارد ! … و اگر نيست كه به هيچ عهدي عشق فراچنگ نمي آيد !
قرار است وقتي تو نيستي به جاي تو بر آن بوسه بزنم ؟!! …اين هم نمي شود !… آخر يك تكه فلز كه طعم بهار نارنج نمي دهد !!
…راستي فكر كرده اي اين حلقه كوچك قرار است چكار بكند ؟!! …
نمي دانم ! …اما مي دانم حالا آنقدر شادي توي دلم هست كه رقص واژه را تاب موسيقي پر كرشمه اش نيست !
شايد اين حلقه كوچك ، نمادي از شادماني بزرگ ماست !
چه كشفي ! ديدي ؟! …بالاخره يك معنا براي اين حلقه كوچك كشف كردم !! اما مي داني ؟! …حتي اگر اين هم نبود باز من دوستش داشتم ! مي داني چرا ؟!…
امروز براي اولين بار دستت را توي دست گرفتم !… انگار هزار ياس رازقي توي دستم ريخت ! انگار همه ابزهاي جهان، تمام افقهاي آسمان را گذاشتند و سرازير شدند روي انگشتانم ! انگار پنج رودسار لطافت ، جاري شدند بر كف دستم ! …
اين همه مهرباني ، براي دوست داشتن اين حلقه كوچك بس نيست ؟! …
دوم اينكه : هر غزلي پيش چشمهاي او حقير است اما شاعر متاعي جز اين ندارد ! … به نامزدم ….
«غزلبوسه »
خانم ! رفيق ! روح تمام ترانه هام !
از ارتفاع عشق به چشمان تو سلام !
حال تو و انار چطور است ؟! باغ سيب !
انجير هاي تازه و انگورهاي خام ؟!
از حال من اگر كه بخواهي … ملال نيست !
تا سايه سار لطف تو باشد علي الدوام
…ديروز پشت پنجره يك قاصدك نشست
فهميدم از تو …! از تو رسيدست يك پيام
تا پنجره گشوده شد از شوق پر گرفت
آمد نشست روي تب خيس دستهام
بوسيدمش و گونه او گر گرفت ، سوخت !
مانند گونه هاي تو اي سيب سرخ فام !
…ديگر چه ؟! …ها ! همين كه دلم غنج مي زند !
يك جور درد …حس عجيبي بدون نام –
- از پيچ كوچه ششم سينه ،سمت چپ،
مي آيد و قدم به قدم ، بام …بوم… بام –
طبلي بزرگ زير قدمهاش مي زند !
و اين صداي تبزده عين خود جذام –
آرامش هميشگي ام را جويده است !
دنياي بي خيالي من را ، فريب رام –
بودن : همان خلاص شدن ! …بركگي …سكوت !
آري ! همان فساد دمادم… وَ انهدام !
خانم ! خلاصه اينكه به طوفان موجها
دل بسته ام كه فصل سكون را كند تمام
…طوفان و موجهاش … چه زيباست اين دو در
روح تو كه تمامت درياست، بي كلام !
: بر روي موجهاي بلاخيز موي تو
طوفان عطر توست ، نوازشگر مشام !
… آري ! رفيق ! دست غزلبوسه را بگير
تا توي كوچه يخ نزده ! … هاي ! بامرام ! –
-«اين رسم عشق نيست»، بخندي و بگذري !
…گيرم به خنده ات بشكوفد جوانه هام !!
×
ديگر مزاحم تو و چشمت نمي شوم
تنها به ياد روح غزل باش مستدام !
تا بوسه اي دگر كه بريزم به كام تو
خوش باشي و سلامت و ايام هم به كام !
×××××
رودسار شادماني تان تا هماره جاري !
سبامك
سلام
اول اينكه : …
آي عشق ! آي عشق ! چهره آبيت پيداست ! …خوب هم پيداست !
دلم مي خواهد همه دنيا را در آغوش بفشارم و بگويم عشق شادمانه ترين هديه خداست براي اينكه عدن از يادتان نرود !… دلم مي خواهد گونه هاي دنيا را ببوسم و توي جيبش را پر كنم از آب نباتهاي كشي ! بعد به او بگويم برو دنبال بازيگوشي ات ! ديگر بازيهاي تو به كار من نمي آيد !! فردا روزيست كه من براي تو بازي نخواهم كرد ، براي تو !به ميل تو !با سكه هاي اشك اين همه هفت سالگي بي جواب !! …از فردا كه هيچ ! از همين حالا ميز اين قمار را بگذار و برو ! من مي خواهم براي (ما) بازي كنم !و تو خودت هم خوب مي داني كه هيچ (ما)يي تن به باخت نمي دهد ، حتي اگر دست تو از هزار برگ برنده لبريز باشد !! … هي ! دنياي بيچاره ! آن قدر بچزخ تا سرت گيج برود و همه ديوانگيهايت را بالا بياوري !! من مجنون تر از هميشه دارم توي آسمان شهاب مي كارم !! آن قدر شهاب كه داس نقره اي آسمانت را توان چيدنشان نباشد !! آنقدر كه هميشه شب از نور لبريز باشد و طعنه بزند به روزهاي آفتابي ! …
…وقتي (تو) در آغوشم مي گيري ، شب نفسهاي آخرش را مي كشد !… آاااااااي نسيم سحري !!… آآآآآي مهرباني روزگار !!
دوم اينكه : شعري از جان ليلي (1554-1606) شاعر كلاسيك انگليسي برايتان انتخاب و ترجمه كرده ام .مي شود گفت كه اين شعر مشهور ترين سروده اين شاعر است كه كاملا داراي وزن و قافيه نيز مي باشد كه البته در ترجمه به شاعرانگي بيش از قالب توجه شده است. اين ترجمه تقديم همه شما خوبان مهربان ….
« كوپيد و كامپاسپه »CUPID AND CAMPASPE
جان ليلي ( John Lyly )

كوپيد و كامپاسپه
ورق بازي مي كردند
بر سر بوسه ها
كوپيد تركش اش را گذاشت و
تيرها و
كمانش را ،
فاخته هاي مادرش را و
گروه گنجشكان را !
… و همه را باخت !!
آنگاه مغموم
مرجان لبانش را به سويش پرت كرد
رز سرخ گونه هايش را
- خدا مي داند چگونه ! -
بلور پيشاني و
چاه زنخدانش را !
اما
كامپاسپه پيروز شد !
سر آخر
كوپيد
چشمانش را بر سر او گذاشت !
او پيروز شد
و كوپيد نابينا برخاست !!
×
آي عشق !
او با تو چنين كرد ؟!
…
پس واي به حال من !!
×××××××
از من مي شنويد اما :
در قمار عشق ، بازنده همان برنده است ! نشنيده اي مگر : چه خوش آن قمار بازي … !
قمار عاشقانه تان تا ابد پايدار .
سيامك
سلام
اول اينكه : ….
صداي تو را لا به لاي حنجره داريوش رفيعي مي شنوم ! با همه زخمهاي حنجره اش كه توي «گلنار» گل مي كند ! …صداي نفسهايت را توي تك تك نت هاي معروفي حس مي كنم وقتي براي نواختن «الهه ناز» ، كلاويه ها را نوازش مي كند.گيسوي رهايت را توي باد مي بينم وقتي صداي «ويگن» همچون نسيم جاري مي شود : «بر گيسويت اي گل . كمتر زن شانه / كه در چين و شكنش دارد / دل من كاشانه /…». چشمهاي تو را توي صداي گرم « دلكش » جستجو مي كنم وقتي كه مي خواند « عاشقم من … عاشقي بيقرارم !… » …و آن وقت انگار يك موسيقي پنهان از ميان ابرها فواره مي زند تا يك گرامافون خسته ، توي بلندترين نقطه آسمان ، همگام با دل من ، با صداي «عندليب» بخواند : «شبي كه آواز ني تو شنيدم / چو آهوي خسته پي تو دويدم / دوان دوان تا سر جشمه رسيدم / نشانه اي از ني و نغمه نديدم /…/ تو اي پري كجايي …/ كه رخ نمي نمايي …/ از آن بهشت پنهان …/ دري نمي گشايي …/… .
تو مرور اين همه عشقي ، عزيز ! …باور كن !
دوم اينكه : ببخشيد كه در به روزرساني تاخير كردم … كمي گرفتاري و …!
سوم اينكه : برگرديم به بحثمان راجع به كتاب « داستان خرسهاي پاندا …»!
رسيديم به شب ششم …
(چنانكه گفتم شبهاي 4و5و6و7 ارتباط ارگانيك با هم دارند لذا اگر قسمت قبل از يادتان رفته است يك سري به آن بزنيد !)
شب ششم ، تاكيد بر حضور دائمي معشوق است حتي در غياب ظاهريش . مرد ، كه براي برداشتن نامه هايش از صندوق پست بيرون رفته بود ، وارد خانه مي شود . زن نيست . به پيغامهاي ضبط شده گوش مي كند و زن از درون پيغام گير با او سخن مي گويد . به او مي گويد كه امشب نخواهد آمد و مرد به جاي دستهاي او امشب دستكشهايش را خواهد داشت كه نوازشگر اويند ! و اينكه نامه هايش را دوباره به داخل صندوق برگرداند و تاكيد مي كند كه كسي نبيندش و آخر اينكه اصلا سعي نكند اين پيغام را دوباره بشنود و از او با صداي بلند قول مي گيرد !! … مرد لحظه اي در سكوت مي نشيند و دوباره پيغام را تكرار مي كند ! ….همان صدا همان جملات… اما انگار تفاوت هايي وجود دارد ! حرفها همان حرفهاست اما انگار اين بار زن مي خواهد روشنتر حرف بزند ! مهمترين تاكيدش اين است كه :
…سعي نكن براي بار سوم اين پيغام رو گوش كني .چرا حرفم رو گوش نمي كني ؟حالا ديگه يه چيزايي هست كه خودت به تنهايي بايد بفهمي . من نمي تونم همه چيز رو برات بگم …
و زن دوباره از مرد قول مي گيرد كه ديگر بار به او و اعتمادش خيانت نكند ! و…
اما مرد براي بار سوم نيز پيغام را گوش مي كند !!
و باز هم همان جملات آغازين اما باز هم سير پيغام تغيير مي كند و يكسري واقعيت هاي پنهان ديگر را باز مي نماياند :
…يه چيز ديگه . اين جاسوس بازيات رو ول كن . تو نه هيچوقت رستوران كي كي رو پيدا مي كني و نه هيچ چيز ديگه اي رو .همه اينارو ول كن . باشه ؟…
اين بار حتي از مرد قول هم نمي گيرد و تنها مي گويد من به تو اعتماد دارم !!… و پيغام تمام مي شود !
مرد اما عصباني و غمگين روي دگمه تكرار پيغام مي كوبد كه :
نه نه نه .تو داري يه شب رو از من مي دزدي .من قبول ندارم .
و صداي زن پخش مي شود كه :
خب معلومه كه امشب شب شيشم مونه . مگه من الان با تو نيستم ؟ خواهي ديد كه شب زيبايي داريم . تو دستكش هام رو روي بالش و پنج شبي كه با هم گذرونديم رو با خودت داري . خب ، حالا چراغها رو خاموش كن . تو بايد ياد بگيري كه سكوت رو گوش كني . روي تختخوابت دراز بكش . چشماتو ببند … و فقط به سكوت گوش كن …ديگه هم دست به اين دستگاه نزن …با هم به سكوت گوش مي كنيم باشه؟تو بايد تصور كني كه اين سكوت صداي منه ، كه اين سكوت خود منم .مي فهمي ؟ همين جوري بمون و تكون نخور ، اين سكوتي كه نوازشت مي كنه ، خود منم . آروم باش ، من باتوام. گوش كن …
( نوار پيغامگير همچنان جلو مي رود و از سكوت ضبط شده روي نوار را گوش مي دهد )
×
چنانكه گفتم تاكيد اين شب بر حضور دائمي معشوق است اما نكات ريزتري نيز در داستان نهفته است :
اول اينكه چنانكه زن مي گويد اين چيزيست كه مرد خودش به تنهايي بايد بياموزد . حضور زن نمي تواند ، اين را به مرد بفهماند . چرا ؟!
چون عنصر اصلي دريافت اين حضور ، اعتماد است . اعتمادي كه زن به مرد دارد ولي مرد گويا هنوز ندارد . چرا كه هنوز به دنبال رستوران كي كي مي گردد ( دوستي كه زن در اولين شب از رستورانش به عنوان نخستين جايي كه همديگر را ديده اند نام برده و مرد اصولا او را نمي شناخته است ! ) .
در واقع اين دوست ناشناس و رستورانش ، رمز علت و نقطه آغاز عشقند . مرد هنوز با عقلش درگير است . هنوز زن -عشق- را با تمام وجود باور نكرده است .هنوز دنبال نفطه شروع عشق مي گردد . غافل از اينكه هيچ عاشقي نقطه شروع را نمي داند . چرا عاشق است ؟ …اين را هم نمي داند ! …اصولا عشق عرصه دانايي نيست !… آسمان آگاهيست ! و عاشق پرنده ايست كه پريدن را در اين آسمان با هر بال زدني مي آموزد !و زن به همين خاطر مي گويد كه همه اينها را ول كن . تو اينها را پيدا نمي كني !
چنانكه گفتم اشكال از اين نيست كه مرد عاشق نيست يا اينكه هر چيز ديگر ! ايراد اينجاست كه او به عشق خودش اعتماد ندارد ! و در اين عرصه بي اعتمادي ناشي از فعاليت عقل ، پرواز عاشقانه محدود به قفس منطق خواهد شد . و شكستن اين قفس كار خود مرد است . چرا كه اعتماد را هيچ كسي نمي تواند به ديگري ببخشد !
نكته بعد اينجاست كه زن تاكيد دارد بر برگرداندن نامه ها به داخل صندوق و اينكه هيچكس مرد را نبيند ! چرا ؟!
شايد به اين دليل كه براي درك حضور هميشگي معشوق ، آن هم براي مردي كه هنوز به حس خودش اطمينان ندارد ! ، نياز به فراغت از دنياست ! نامه يك وسيله ارتباطيست و به عنوان نماد براي هرگونه ارتباط انساني در نظر گرفته شده است . مرد بايد تنها باشد و با خودش خلوت كند تا عظمت عشق را دريابد .
و اما نكته بعد اين است كه مرد ،كه اعتماد ندارد ، گمان برده كه شبي از او دزديده شده است . اما زن به او مي گويد كه او خيلي چيزها را دارد : دستكش زن را كه در حقيقت خاطره حضور نوازشهاي اويند و با تاكيدي بيشتر خاطره 5 شب گذشته را ! …اينها براي اينكه مرد به معناي حضور دائمي برسد كافيست . اگر قرار باشد مرد به اطمينان برسد واقعا كافيست ! …اگر بخواهد !
×
نكته جالب در شيوه نوشتاري اين شب نهفته است و آن هم اين است كه هر يك از اين 4 تكرار صداي زن انگار يك چيزند . اما در هر بار شنيدن مرد ، ما يك خوانش ديگر را فرا روي خود مي بينيم !
انگار يك متن چند لايه داريم كه هر بار شنيدن مرد لايه اي را مي گشايد ! و نويسنده اين كار را براي ما مي كند .
در خقيقت انگار نويسنده ، خودش در هر بار خوانش به يك لايه دست مي يابد و ما را در اين تجربه سهيم مي كند . خواندن دوباره همان پيغام اول به ما نشان مي دهد كه همه حرفها در آن مستتر است .
×
و آخر اينكه يك نكته براي من هنوز محو و مبهم است اما حسم به من مي گويد كه مسلما معنايي در پس آن هست !
مرد هنگامي كه براي نخستين بار صداي زن را مي شنود ، آبجو مي نوشد ( كنايه از گندم ؟! ) . دفعه دوم كنسرو هويج مي خورد (!!) و دفعه آخر مشروب ( كنايه از مستي ؟!) مي نوشد. تاكيد نويسنده بر آنچه مرد مي خورد ، قاعدتا معنايي دارد اما چه معنايي ؟! …نمي دانم !
×
خوب بحث طولاني شد و باقي اش ماند براي بعد . پس تا شب هفتم …!
شاد باشيد در پناه عشق .
سيامك