سلام
اول اينكه : ( با اجازه از نزار قباني … در سويس شعاري را ديدم كه مي گفت / ما زمان را مي سازيم … بلقيس و چند عاشقانه ديگر …) …
...
سرنگ ! … «بابا عجب مويي !!» … سرنگ ! … «چندميه ؟!» … سرنگ ! … «برو واسه دومي بيا !!» …سرنگ ! … پنبه الكل ! …«تموم شد ؟!» …«نه ! صدات مي كنن!»…
فكر مي كني توي خون من چه پيدا مي كنند ؟!
…

گزارش آزمايشگاه :
اين آقاي محترم خيلي وضعش خراب است !! هرچند هموگلوبين در حد بالايي به نظر مي رسد اما مقادير معتنابهي سلولهاي عجيب و غريب به همراه تعداد فراواني پارتيكل(particle) ناشناخته رويت شد ! …لطفا پاتولوژي جهت بررسي بيشتر !
…
فكر مي كني توي خون من چه پيدا مي كنند ؟!
گزارش پاتولوژي :
وضع خراب اين آقاي محترم تاييد مي گردد !! مالفورماسيونهاي(malformation ) متعدد در سلولهاي خوني ، همراه با مقدار زيادي ماده ناشناخته كه شباهت بسياري به تركيبات جنون آور دارند رويت مي شود ! …احتمال انواع جنون همراه با جهشهاي گوناگون سلولي در نتيجه استعمال يك ماده ناشناخته مي رود : شايد يك نوع ماده راديو اكتيو !!
…
فكر مي كني توي خون من چه پيدا مي كنند ؟!
…
آزمايشگاه ها هيچ چيزي نمي فهمند !! …آزمايشگاه ها دلشان به ميكروسكوپهاي نوري هزار برابرشان خوش است و به مواد شيميايي بدبو و بي خاصيتشان !! … دلشان خوش است به سل كانترهاي رايانه اي (digital cell counter) كه ادعا مي كنند ما با يك قطره ، فقط يك قطره خون ، همه انديكسهاي سلامتي شما را چك مي كنيم !!
من حالم خوش است ! … انديكسهاي سلامتي من به انديكسهاي اين جامعه آماري نمي خورد ! … من مالفورمه شده ام چون دنيا از فرم خارج است ! … تعريف نرمال اين جامعه آماري ، خودش بيمار است !! … يكي بيايد مرا از دست اين زبان نفهم ها خلاص كند كه به عشق مي گويند ماده ناشناخته !!
…
فكر نمي كنم توي خونم چيزي پيدا كنند !!
تشعشع هاي عاشقانه ، روي دنيا را زيبا كرده است ، من وتو به سمت ماه مي جهيم و فراچنگ مي آريمش !…يك جهش بزرگ !! … و آزمايشگاه ها هيچ چيز را نمي فهمند ! …هيچ چيز را !…حتي اگر همه آينه هاي زنگار گرفته دنيا را هم به شهادت بطلبند !!
دوم اينكه : يك ترانه زيبا از حسين تقليلي عزيز شاعر جوان همشهري ام تقديم به شما كه نهايت بارانيد !
با احترام به همه ترانه سرايان ديروز و امروز
«آدم آهني»
گاهي تلخي ،گاهي شيرين، نٌنُر بزبز قندي !
حالا كه چشماتو ديدم ، داري پلكاتو مي بندي ؟!
«نازي ناز كن…» ولي بپا ! اين روزا روزاي وصله !
دل آدم آهني ها ، به دو تا بخيه وصله !!
زير آفتاب ، پشت شيشه ، گر بگيرم مي ميرم من
آب بشه لحيم قلبم ، دستتو نمي گيرم من !
يادته توي حراجي ، واسه من ترانه خوندي ؟!
منو از اونا خريدي ، بين آدما نشوندي ؟!
دل من يهو تپيد و باورم شد كه يه مَردم !
يه كاري كن كه بمونم …به مغازه برنگردم !
…
تازه اين اول قصه ست ، تف به هر چي بخت شومه !
آدم آهني قصه ، ديگه روغنش تمومه !!
من مي خوام پرنده باشم ، شونه تو مي خوام ببينم
روي ماهتو ببوسم ، گل گيستو بچينم
هنوز اما خيلي زوده ، من هنوز خيلي ضعيفم
امشبو از كار نيافتم ، فردا دنيارو حريفم !
مي دونم چه ها كشيدي زير بارونو نگفتي
هنوزم پاي پياده زير بارون راه مي افتي
جواب مردمو ميدم ، دستاتو بذار تو دستم
دست من نبود عزيزم اگه قلبتو شكستم !
دست تو له شدني نيست! اينو هر زني مي فهمه ؟!
حرف آدم آهني رو آدم آهني مي فهمه !
…
واكن اخماتو ببينم توي اون چشات چي داري
چشامو بستم ببينم توي دستام چي مي ذاري
گُلو دادي توي دستم … اين يعني موقع كوچ نيست !
ببين اين بازي رو برديم ! پوچه گُل بود ! گُله پوچ نيست !!
«دايه دايه وقتِ …» صلحه !! كي ميگه كه وقت جنگه ؟!
اين روزا آشتي كنونِ سر و سينه با تفنگه !
بيا زير سايه من ! حرف گفتني چي داري ؟
توي كيفت واسه قلب آدم آهني چي داري ؟!
…
دختر فضول قصه ! اينه دستام … خالي يا پر !
حالا خوبيامو بنويس ! ديگه زشتيامو نشمر !
اين ترانه خط به خطش طعم بوسه تو داره
شاعرم كن ! شاعرم كن ! با يه بوسه دوباره !
«اگه چشمات ميگه آره …» بزنيم به قلب جاده !
فكر تنهاييتو كردم : من ترانه هام زياده !
خط زدم پنجره ها رو ، چونكه بيرون خبري نيست
وقتي تو توُي اتاقي ، احتياج به هيچ دري نيست !!
…
لالا لا لا «گل سنگم… »! « لالا لا لا گل پونه …»!
جاي بوسه م تا قيامت روي گونه هات مي مونه !
نمي خواي پيشت بمونم ؟!… خُب ميرم ! …هيچ گله اي نيست !
«فاصله يه حرف ساده ست …»!… عزيزم مسئله اي نيست !
اما هر موقع كه داشتي غم و غصه خبرم كن
« خوابيدي بدون لالايي و قصه …» خبرم كن !
«ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه …»
تو ميري به سوي خورشيد ، من ميرم به سمت خونه !
دستامو تو ديده بودي …زشتيامو مي دونستي
عرضه داشتي مي شكستي ! …مي تونستي ! … نتونستي !!
تن تو مليله دوزي … آهني بود دوتا دستم
من به رسم مهربوني دستاي تو رو شكستم !
هوا آروم ميشه اينجا يه شبي با رفتن من
بگو هيچكي رو نگيرن ،نكشن ، با پيرهن من !
اما هر موقع كه داشتي غم وغصه خبرم كن
«خوابيدي بدون لالايي و قصه …»خبرم كن …
××××××××××
قلبتان هماره از پرنيان باد !
سيامك
سلام
پیش نوشت : اگر اندکی تامل کنید و فایل مورد نظر را داونلود کنید موسیقی استثنایی ( فتح بهشت conquest of paradise) اثر ونجلیس را خواهید شنید که به متن پایین بی ارتباط نیست !! با تشکر از رایدلی اسکات و همکاران !!
***
اول اينكه : …
ما بهشت را دوباره فتح مي كنيم !

اين كريستف كلمب خسته ، هزار هزار دريا را پشت سر گذاشته است تا بر خاك تو زانو بزند !
اين دفعه مي داند كه به كجا آمده ! از همان هزار هزار سال پيش كه قدم به كشتي دلش گذاشت و دل به دريا زد و خطر هر چه موچ و گرداب و كشتي شكستگي را به جان خريد ، مي دانست كه زمين زندگي گردِ گرد است : عين سيب !
اما از آنجا كه سيب را بياندازي بالا هزار تا چرخ مي خورد تا به زمين برسد ، آنقدر چرخيد و چرخيد كه وقتي به بهشت تو رسيد آن چنان گيج بود كه يادش نيامد آدم اين قصه است يا حوا !!…يادش نيامد سيب را اول بار ،خودش چيد يا تو !…اصلا ، يادش نيامد كي و كجا اين سيب چيده شد !…فقط يكدفعه به خودش آمد و ديد كه زانو زده است بر خاك و …دهانش پر از عطر سيب است !
خيس از امواج ان همه طوفان ، خرد و خراب آن همه گرداب ، با تن پوش پاره پاره قرنها دلتنگي ، غرقه در سيلاب اشك ، بر ماسه هاي ساحلي ات چنگ انداخت … تا تو را ذره ذره لمس كند ، ببويد ، مزه مزه كند ، زندگي كند … و بميرد !
… و كريستف كلمب ، اينگونه آدم شد ! وقتي از پرتغال خودش به سيب تو رسيد !!
و درست همان وقت ، لبخند مهربان خداوند، همه چيز را به او فهماند :
عالم وجود چيزي جز «عرش» و «فرش» نيست ! … و سيب، قطاري ابدي ست كه بين اين دو در رفت و آمد است !
آدم به سيب گاز زد و از «عرش» به «فرش» آمد ! …ما سيب را مي چشيم و به «عرش» باز مي گرديم !!
… با من سوار اين قطار شو ، تا فتح بهشت !…
دوم اينكه : شرمنده محبت همه دوستان هستم و پوزش مي خواهم از تاخير در به روزرساني وبلاگ ! كمي گرفتاري شيرين و …!!
سوم اينكه : يك خبر خوب !! هاني عزيز ديگر بار خامه در دست گرفته است و نقشي از خون مي زند ! …بخوانيد و لذت ببريد.
چهارم اينكه : اين بار سومي ست كه نواي عزيز را معرفي مي كنم .چرا كه باورم اين است حضور شعرهاي او موهبتي براي فضاي مجازي مان است . اگر هنوز همراه شعرهاي او نشديد ، بسم الله !
پنجم اينكه : امروز دو ترجمه برايتان در نظر گرفته ام كه البته مثل هميشه از متن انگليسي برگردان كرده ام . گمانم دندانگير باشد !
گفتگو
نزار قباني
نگو
عشقم حلقه ايست يا دست بندي !
عشق من مبارزه است !
جسارت و سرسختي مرداني
كه به سوي مرگشان
بادبان مي كشند !
نگو
عشقم ماه است !
عشق من آتش بازي هزار ستاره است !
××
لمس
اكتاويو پاز
دستانم
پرده هاي بودنت را مي گشايند .
بر تنت مي كنند
هر چه برهنگي را !
و اجسام تو را
از روي بدنت پس مي زنند !
دستان من
جسمي ديگر
براي تو خلق مي كنند !
×××××××
بهشت ، در تصرف انگشتان عاشقتان باد !
سيامك
سلام
اول اينكه : …
اشك رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشك آن شب لبخند عشقم بود ( الف - بامداد ) …
… و ما تمام اشكهاي شادمانه جهان را توي چشمان باراني مان ، زير برق نگاه تو و رعد نگاه من مرور مي كنيم !… تمام لبخندهاي مان را با شراب بوسه مست مي كنيم و رها مي كنيم توي خيابان دنيا ، تا تلوتلوخوران درس هوشياري بدهد و هجويه عقل را ، سرود وار ، توي گوش جهان زمزمه كند … و عشق را شعله شعله آتش مي كنيم تا هزار ققنوس جوان شادي در زايشي دوباره برآيند حتي اگر تمام هيمه هاي دنيا ،به هزار ترفند ديو غم ، نم كشيده باشد ! … ما رازآلودترين پچپچه خداييم در گوش زمين تا يادش نرود كه جهان به بوسه اي خلق شد ! بوسه اي كه آدم بر سيب حوا زد … بوسه اي كه تاوان معصوميتش را قرنهاست ، در جلحتاي جهان بر صليب هبوط ، شادمانه باز پس مي دهد : تاجي از خار بر سر و چارميخ رنج بر اندام ، اما هر زخمش دهاني گشوده به لبخند است! …و عشق چيزي جز اين نيست !
دوم اينكه : …
تا بر ساحلت
خطي از عشق بنويسم
دريا باش بانو !
…
باقي اش را در وبلاگ ناصر هروي عزيز بخوانيد ! …آنان كه مرا مي شناسند مي دانند كه به تعارف و تملق سخن نمي گويم لذا به گمان من ، حضور او و نقدهاي علمي اش جهشي را به خصوص در عرصه شعر غيركلاسيك پرشين بلاگ فراهم خواهد آورد ….
سوم اينكه : حسن عليشيري عزيز در جشنواره ترانه ، رتبه اول را كسب كرده است . آنانكه با كارهاي او آشنايند حق خواهند داد كه او لايق اين جايزه و موفقيتهايي بيش از اين است ... تبريك و تبريك و تبريك !
چهارم اينكه: يك غزل تقديم به شراب ترين جرعه زندگي !
« مست تر از من »
ساعت «5» به وقت «دل» من …روز الست
اين خدا بود كه در گوشه اي از عرش نشست -
- و قلم موي خودش را به شرابش زد …تا
طرح چشمان تو بر بوم چهان آذين بست !
بعد يك لكه كوچك كه چكيد از دستش
آمد و روي همانجا كه لب پايين هست -
- بوم را رنگ زد و … بغض خدا هم تويِ
ناودان لب بالايي تو ريخت … شكست !
اين چنين خلق شدي : اشك شعف ، شور شراب !
شادي و غم ، به هم آميخته بي هيچ گسست !
تا من اين گوشه دنيا بنشينم رو به
كاغذي خيس تر از خيس ، مدادي در دست -
- هي تو را رقص كنم تا بنويسم : «پرواز… »
هي تو را گريه كنم تا بنويسم : «بن بست… » !
دست در گردن هم : مصرع اول ، دوم ،
رهگذاران خيابان غزل ، مستامست !
واژه ها رقص كنان داد زدند : اي مردم !
پك (peck) به پك عشق بنوشيد ، كه گيلاس پر است !!
و تو گيلاس غزل را به لبت بردي …تو !
تويِ مومن !…تويِ ديوانه !… تويِ باده پرست !!
×
من و بي بوسه گي ام … شعر من و لبهايت !
…و چنين شد غزلم از خود من مست تر است !!
××××××
مست باشيد ! مست مست مست ، از شراب هزار بوسه ناگهان !
سيامك
سلام
اول اينكه :…
مي داني گلم ؟! …ديشب يك خواب ديدم …
… همه جا تاريك بود … صداهاي شهر بي رمق ، از دورهاي دور به گوش مي رسيد …. انگار پرت شده بودم يك گوشه از كهكشان …دور از زمين و دغدغه هايش ! … فقط بعضي وقتها نور چراغهاي يك ماشين عبوري، مثل يك شهاب ،شب را مي شكست و بعدش تمام ! …
در ميانه اين همه تاريكي و سكوت يكدفعه دو خورشيد در پهنه افقي نزديك درخشيدند ! … يا للعجب ! …دو خورشيد درست جلوي من ، صاف داشتند مي تابيدند توي چشمانم و من داشتم عين آدمكي برفي ، قطره قطره ، آب مي شدم !
انگار دنيا گر گرفته بود …دنيا كه نه ! …همان جايي كه بودم : همان جاي فارغ از همه دنيا !!
هنوز محو آن دو خورشيد بودم كه ديدم دستانم دارند گرم مي شوند ! …از جنس حرارت آفتاب نه ! … يك جور حرارت سيال اطمينان بخش ديگر ! …نگاه كردم ديدم ، ده رودسار شير دارند جاري مي شوند و مي خروشند بر اين كويرهاي ترك ترك !
… خدايا ! ده رودسار شير ديگر از كجا آمدند در اين گوشه كهكشان راه شيري ؟!
سر پيش بردم … لب زدم بر رود شير … ديدم طعم عسل مي دهد ! …عسل تازه بهاره سبلان ! …لبريز از عطر هزار شكوفه بيقرار !!…
نوشيدم… نوشيدم و نوشيدم ! …به اندازه هزار سال تشنگي ، دلم فرياد العطش ذاشت و لبم حريصانه مي نوشيد و مي مكيد از هر ده رودسار مهربان !…
…آنقدر گرم نوشيدن بودم كه آب …نه ! شير… از سر گذشت !! و لا به لاي موهايم پر شد از عطر شكوفه هاي بهاري سبلان !…
داشتم مست مست زير لب آواز اوریپیدیس را مي خواندم : نخست بوسه است که عشق می آفریند !...، كه ناگاه هزار هزار سينه سرخ ، از روي يك شاخه دور از دست ، همه جا را غرق آواز كردند ! … زيباترين آوازي كه تا به حال انساني را ، لااقل از آنگونه كه منم ! ، توان شنيدنش بوده است …: آبشار غزل بود انگار، كه از شاخه هاي سيب جاري مي شد ، سرخ سرخ !
…همه جا سرخ شد !… رنگ شرم …رنگ سيب … رنگ غزل … رنگ سينهء سرخِ سينه سرخ !… و دهانم پر شد از شاتوت !!
… بعدش را يادم نيست ! …نمي دانم ! … نمي دانم چي شد كه از خواب پريدم ! … نمي دانم بوق لعنتي كدام ماشين لعنتي عبوري خوابم را بريد ! …نمي دانم آن بهشت را كجاي خوابهاي دور كدامين كهكشان فراموش شده جا گذاشتم !! …
…چي؟!… خواب نديدم !؟ … واقعيت بود ؟! … نه ليلا ! …نه !! … مجنون ترين مرد اين دنياي ديوانه ، هنوز آنقدر عقل توي سرش هست كه بهشت را از زمين تشخيص دهد ! … بهشت را پدربزرگ عزيز بهشت !! …يادت نيست ؟! … اين جايي كه من مي گويم با آن همه رودسار شير و عسل ، با آن آفتابهاي دوگانه ، با آن سينه سرخها و شاتوت ها و انارها و سيبها … فقط مي تواند خود بهشت باشد ! … نه گلكم ! … هبوط براي هميشه آدم را از بهشت راند !… باور كن !!
چي ؟! … معراج ؟! …من ؟! … اين ديگر از آن حرفهاست !! … معراج به بهشت در شبي از شبهاي پاييزي !!… آدم با سيب هبوط كرد و تو مي گويي، من با سيب صعود !! …
نه ! …نگو … خوابها هميشه سرشار از حسرتهايي دور دستند ! … دنياي واقعي اما ، حسرتهايش به شوكراني مي ماند كه قطره قطره خودش را لا به لاي شيرين ترين عسلها پنهان مي كند !! … نگو خواب نديدم !… نگذار باور كنم !… آن وقت هبوط دوباره دردی عظیمتر است ...آن وقت اين همه شوكران ، چگرم را نكه نكه مي كند ! … عين چگر زليخا ! … يوسف من ! تعبير نمي كني خوابم را ؟! …
×
دوم اينكه : جلال خيلي بي سر و صدا و يواشكي (!) يك جايزه حسابي برده است ! …داستان زيباي جلال در جشنواره طنز در زمينه داستان كوتاه حائز رتبه دوم شد …ضمن عرض تبريكات خالصانه (!!) به آقا جلال ، اين داستان زيبا را بخوانيد و لذت ببريد !
سوم اینکه : گاهی خواندن برخی دست نوشته ها یاد هزار خاطره را در تو زنده می کنند ...و گاهی این دلنوشته ها شعرهایی زیبایند که دوست داری به همه نشانشان بدهی ! ... بی هیچ توضیح اضافه تری بخوانید و لذت ببرید !
سوم اينكه : يك غزل گفتار ساده و دلپذير از حسين تقليلي ، شاعر جوان همشهريم تقديم به شما ! …
اين عكس من است زير پا افتاده
اين عكس من است… عكس مردي ساده !
با دوست سابقم گرفتم آن را
…با دخنر عاشقي كنار جاده !
مغرورترين دختر آبادي بود
آزادترين دختر يك آزاده …
شاعر شده بود تا خدايي بكند !
مي خواند فقط غزل سر سحاده !
…يكروز غروب خواهر ما شد و رفت !
لعنت به چنين خواهر و خواهر زاده !!
عاشق شده بود …جاده ها مي گفتند :
به مرد مسافري شده دلداده …
اينگونه خودش مسافر شعرش شد
اينگونه نشست در گلوي جاده !
…اين گوشه عكس ، جاده را مي بينيد ؟!
دلپيچه گرفته ! …هر دو را پس داده !!
حالا تو كنار جاده ظاهر شده اي
، هر چند شدي براي اين آماده -
- تا عكس مرا كنار سنگم بزني ! ،
اين عكس مرا كه زير پا افتاده -
بردار ! ولي كنارش اين را بنويس :
( اين مرد خجالتي همون فرهاده !!…
از كوه به شهر آمد و رام نشد
هر دختركي به او نزد قلاده ! …)
…
اين عكس من است … عكس مردي ساده
اين عكس من است زير پا افتاده …!
××××
ديوارهاي دلتان ، منقش به نقوش عاشقانه معشوق باد !
سيامك
اول اينكه :…
من الان بايد چي بنويسم !؟ … بنويسم گاهي دلت مي خواهد هي پشت سرهم بخواني :
در رفتن جان از بدن هركس گويد نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه ….
يا نه ! … بنويسم كه عطرهاي اين دوره و زمانه قلابي شده اند ! يك روز هم دوام نمي آورند !…و من ، هر چه دستانم را بو مي كشم ، بيشتر مي فهمم كه عطر دستانت از حافظه سلولهايش رفته است !
يا نه ! …بنويسم اينجا مازندران است ، حدودهاي دلتنگي پاييز و مهنابهايِی كه از لابه لاي شاخه هاي نارنج ، بر كرسي ابر نشسته اند و درس جنون مي دهند ! …بنويسم اينجا مازندران است و من دلم براي تو تنگ است و هيچ كسي هم به داد من نمي رسد ! …بنويسم اينجا مازندران است و هزار چارراه چراغ قرمز ، بين من و آنجاست كه تو هستي ! … بنويسم اينجا بدجوري نفسم مي گيرد ، توي تميزترين هواي صبجگاهي لعنتي كه هزار آدم لعنتي تر آرزو مي كنند هر روز توي اين هوا نفسی چاق كنند !!… من دوست دارم توي دود نفس بكشم اصلا !! ….به شما چه ؟! … !!
بنويسم گاهي آدم دلش مي خواهد دوره بيافتد توي شهر و داد بزند : دوستت دارم !…و آنوقت هزار تا آدم عاقل دوره ات كنند و چپ چپ نگاهت كنند و تو راست راست بخندي به حمافت شان ! ….
بايد اينها را بنويسم ؟! … نه بگو ! … اگر قرار است بنويسم بگو !….
دوم اينكه : يغما گلرويي نياز به معرفي من ندارد ، او را مي شناسيد ... پس فقط به همين بسنده كنم كه به تازگي او هم به وبلاگ نويسي پرداخته است تا ترانه هاي تازه اش را از دست ندهيم … رقص در سلول انفرادي را ببينيد !
سوم اينكه : سيلويا پلات (1963-1932)شاعريست كه زندگي اش بدل به نوعي افسانه شده است ! زندگي جنجالي اش با تد هيوز ، شاعر شهير انگليسي ، و خودكشي جنجالي اش و پي گيري هاي فرقه هاي مختلف فمينسيتي در مورد شيوه زندگي و مرگ او و خلاصه هزار و يك نكته عجيب و غريب دست به دست هم داده اند تا پلات به نوعي افسانه و حتي اسطوره بدل شود .

آنچه در نخستين نگاه در همه اشعار او مشخص است ، نوعي جنون و ازدحامي از تصاوير ذهني و آشفته است كه اتفاقا بسياري از تحليلگران غير فمينيست او معتقدند كه همين جنون كار او را به مرگ كشاند … . شايد خواندن اثري عاشقانه از اين شاعره انگليسي جذاب باشد كه جنون عشق نيز خود داستاني دارد !
« ترانه عاشقانه دختر ديوانه »
سيلويا پلات (Sylvia Plath)
برگردان : سيامك بهرام پرور
چشمانم را مي بندم
و تمام دنيا فرو مي ميرد .
پلكهايم را مي گشايم و
همه چيز دوباره زاده مي شود .
( گمانم تو را توي ذهنم ساخته ام )
ستارگان
با لباسهاي سرخآبي شان
به والس مي روند
و تاريكي مطلق چارنعل مي تازد …
چشمانم را مي بندم و تمام جهان فرو مي ميرد .
خواب مي بينم كه مرا در بستر فريفته اي ،
و ماه زده ام مي خواني و
ديوانه وار مي بوسي ام !…
( گمانم تو را توي ذهنم ساخته ام. )
فرود خدا از آسمان،
شراره هاي چهنم رنگ مي بازند ،
خروج مردان اسرافيل و ابليس … !
چشمانم را مي بندم و تمامي جهان فرو مي ميرد ….
در خيال مي بينمت كه بازگشته اي
چنانكه مي گفتي ،
اما من پير شده ام
و نامت را از ياد برده ام !
( گمانم تو را توي ذهنم ساخته ام ) .
من بايد چلچله اي را دوست مي داشتم به جاي تو !
تا دست كم بهار كه مي آمد
جيغ زنان باز مي گشت !…
چشمانم را مي بندم و چهان فرو مي ميرد .
( گمام تو را نوي ذهنم ساخته ام .)
××××
زندگاني تان سرشاز از ماهتاب باد !
سيامك
سلام
××
پيش نوشت (!): اگر فايل كوچكي ( حدود 250 كيلو بايت ) را كه درخواست مي شود داونلود كنيد ، يك موسيقي بسيار زيبا و كاري ماندگار را خواهيد شنيد كه نه تنها يك شاهكار ست ، بلكه با دنياي متن زير نيز سازگاري زيادي دارد !
×××
اول اينكه : …
… « شب /به گلستان/ تنها/ منتظرت بودم …»
چقدر صداي سكوت ، شبيه صداي رفيعي ست ! همانقدر مغموم زنده و پر اميد .
از در وديوار صداي ساز مي آيد و دلم با زير و بم نتهاي اين اركستر جادويي آكورد مي گيرد !
«آن/ شب جان فرسا /من/ بي تو نياسودم / منتظرت بودم / منتظرت بودم …»
…ناگاه «در ناگهاني از گل و لبخند » ، در باز مي شود … اتاق به هم مي ريزد ! پرده مستانه مي لرزد ! …صندلي به سماعي مجنون وار به آسمان پر مي كشد !… فرش سجده مي برد !…
…در مست …رقص پرده …وَ پرواز صندلي
گويي اتاق تبزده بازار شام شد !…
عطر تو مشام اتاق را پر مي كند … عطر ياس ، شرم آگين ، از پنجره مي گريزد !
چشمانت - آخ ! چشمانت !! - قامت شب را مي شكند : سبحان الله …سبحان الله …سبحان الله …سبحان ربي … !
گيسو شلال كرده اي و هزار كبوتر سياه بر دستان نسيم مي نشينند ! …ياد حرم مي افتم : السلام عليك يا بنت نور !!…
روشناي لبخندت ، سپيده دمان واژه است ! شفق ، به نوازش ، روي گونه هايمان مي نشيند ! … دو قاصدك سپيد محبت ، به سويم پر مي كشند …مي گيرمشان ! …گرم مي شويم … گرم گفتگو … گرم عشق …گرم نيايش : الحمدلله …!!
…
دوم اينكه : غزلي تقديم به بانوي هميشه و هماره واژه .
« مرزهاي سيبستان »
بيا كنار غزلهاي كوچكم بنشين
نه روي قالي كاشان ، به روي فرش زمين !
كاناپه هاي كسالت براي ما تنگند !
و مبلهاي ملالِ هميشه دود آجين -
- كه بين سرفه و سيگار و خلط مي پوكند
و بين سكسكه هايي كه ظاهرا شيرين -
- ترين سرود سپيدند : عشقهاي سياه -
- ميان آدمكاني شبيه با ماشين !!
و دستمال كثيفي پر از فريبِ خيس :
«كجاست عشق بزرگم ؟!…آهاي …!…فين …فين …فين !!»
…وَ يا نه !… نسخه وارونه : ورژن شش و هشت !
: بزن ، برقص… بنوش و بخور بخواب… !… همين !!
همين كه : «زندگي ما دو روز كوتاه ست !» …
همين كه : « درد كدامست ؟!»… « مرگ بر غمگين !» …
×
بيا ترانه خورشيد از گلوي سحر !
كه تن به شب نسپاريم : نه به آن، نه به اين !
نه آن كه گريه مستي ست توي جشن هوس !
نه اين كه قهقهه اي در مراسم تدفين !!
عزيز ! بغض گلوگير روزگار عطش ،
بدون شربت بوسه نمي رود پايين !
آهاي پيرهنت مرزهاي سيبستان !
هزار فرصت چيدن در آنسوي پرچين -
- به دستهاي من و تو عجيب محتاجند !
ببين چه دلنگرانند !…جان عشق ببين !!
و كار تيمي ما نيز نقشه اش اين است :
من از درخت كه چيدم ، تو توي ديس بچين !!
×××××××
دنيايتان سيبستان باد !
سيامك