November 27, 2003

پنجشنبه 6آذر ماه 1382

سلام
اول اينكه : …
…من هنوز گاهي يادم مي رود كه بغض كردن هايم تمام شده !! …من هنوز گاهي يادم مي رود كه دستهايم ديگر نبايد يخ كنند ! …من هنوز گاهي يادم مي رود كه بوسه را براي لبها اختراع كرده اند نه گونه ها !!
تقصير اين حواس پرتي بي پير نيست كه حتي بقال سركوچه را هم به صرافت انداخته است كه با ديدن من كجخندي بكند و بگويد : « پير عاشقي بسوزه !!…»
نه تقصير اين نيست ! … اصلا تقصير من نيست ! … تقصير تو هم نيست ! …تقصير هيچكس نيست !
تقصير همان هزار چراغ قرمز است و همان هزار چهارراه مسدود !
عشق وقتي پشت چراغ قرمز باشد ، رنگش مي شود زرد ! اما … اما هميشه …هميشه آن تو توهاي قلبش را كه نگاه كني بهار دارد مي شكوفد ، سبز سبز ! حالا بگو هزار تا نه اصلا صدهزار تا چراغ قرمز ، خون بپاشند روي در و ديوار ! …من كه باكيم نيست ! …تو هم ! … خدا هم ! … مي داني ؟!…خدا از آدمهاي بي باك خوشش مي آيد ! …من مي دانم !
دوم اينكه : گلاره بانو را بخوانيد با ترجمه اي زيبا از شعري زيبا !
سوم اینکه : سایت 7سنگ به دلیل بسته شدن هاستهای ایرانی توسط شرکت آمریکایی ( توجه شود یه طرفداری از دموکراسی و آزادی بیان !! ) فعلا قابل دسترسی نیست که طبق اطلاعات واصله ، با تلاش دوستان و به خصوص مهدی عزیز ، با انتقال هاست به یک سرور دیگر به زودی حل می شود .
چهارم اينكه : سپاسگزار مهرباني همه دوستان هستم كه در يحث شركت كرده اند . مي شود گفت كه با نظر اكثريت دوستان موافقم . ببينيد ! بحث من اين نيست كه اين بايد و آن نبايد ! كه شعر بايد و نبايد ندارد ! ….اينكه مي گويم پرداخت شاعرانه يعني همان چيزي كه شعر را از نثر جدا مي كند لااقل در وجه خيال انگيزي و ايجاد بعد سوم ! اگر نه شكل خاصي از پرداخت يا شيوه و تكنيكي مشخص را در ذهن ندارم . منظورم آن چيزي ست كه افتراق بين شعر و نثر است .
البته خود همين هم جاي بحث زيادي دارد و آخر سر هم به هيچ جا نمي رسد !! …چنانكه وقتي از دكتر منشي زاده ( در مصاحبه اي كه از طرف هفت سنگ با ايشان داشتيم ) پرسيدم فرق شعر و نثر چيست ؟! …سر آخر به اينجا رسيديم كه مخاطب تعيين كننده است ! اينكه مخاطب كار را به عنوان شعر بپذيرد يا نه ! و بنابراين به تعداد مخاطبان نظر وجود دارد !!… و البته من فكر مي كنم اجتماع نظر مخاطبان مي تواند معيار خوبي باشد !
بگذريم !
گفتيم كه روايت در شعر بايد در خدمت شاعرانگي و ابزار او باشد نه فرمانده و آقا بالاسر شاعرانگي !
از سوي ديگر روايت ابزارهاي خاص خود را دارد . درون مايه ، پيرنگ ،شخصيت پردازي ، گره افكني و … ابزارهاي روايتند . بنابراين وقتي روايت در شعر مي آيد نيز ، بايد اين ابزار به همراه روايت باشند تا روايت عقيم نماند . در حقيقت حضور روايت در شعر نبايد به ايجاد ضعف در روايت نيز منتج گزدد .مهمترين مسئله به نظر من در روايت شاعرانه ، حفظ منطق روايي ست . برهم خوردن اين منطق سبب مي شود كه شعر روايي نيز منطق خود را از دست بدهد و خواننده را در دنياي گيج و گمي از احساسات مغشوش بي دليل رها كند . متاسفانه در سالهاي اخير اين نمونه كار بسيار ديده شده است به خصوص در وادي غزل معاصر ! چنانكه با حجم زيادي از كارهاي يكسان روبه روييم كه هذيان وارند اما منطقي براي اين هذيان در پشت شعر نيست ! البته شك نيست كه همين بيان هذيان وار روايي - كه با جريان سيال ذهن تفاوتهاي آشكاري دارد - چه در نثر و چه در شعر آثار خوبي را نيز خلق كرده است اما استمرار شاعران در اين مقوله به واسطه جذابيتهاي اين نوع بيان به خصوص براي نسل سر در گم امروز و بسياري از مسائل ديگر سبب شده است كه با آثاري با كيفيت نازل نيز مواجه گرديم .
برگرديم به يحث روايت :
از منطق روايي كه بگذريم ، شايد مهمترين سوال اين باشد كه چه نوع روايتهايي توان ورود به حيطه شعر را دارند . به عبارت ديگر چه داستانهايي پتانسيل شاعرانه شدن دارند ؟!
نگاهي گذرا به تجربه ساليان اخير و حتي ساليان دور ادبيات ايران و جهان نشان مي دهد كه ورود روايت به شعر از دو دريچه صورت گرفته است :
- گاهي روايت در ذات خود شاعرانه است ! يعني اينكه يك داستان سمبوليك است يا اينكه جنبه سورئال آن به مراتب بر رويه رئال مي چربد . ازاين نمونه در شعر اروپا مي شود به مثلا ( آنابل لي ) از ادگار آلن پو و در ادبيات ايران به شعرهاي فولكلوريك شاملو ( پريا ، دختراي ننه دريا ، مردي كه لب نداشت ) و همچنين بسياري از شعر-حكابتهاي اخوان ( كتيبه ، شهريار شهر سنگستان و …) و مواردي از اين دست اشاره كرد .
اندكي دقت سبب مي شود كه دريابيم كليت اين شعرهاست كه تصوير شاعرانه را مي سازد و قوام مي دهد نه مثلا يك بيت يا بند ! به عبارتي اگر يك بند يا يك بيت را از اين اشعار جدا كنيم به هيچ وجه درخشندگي حيران كننده اي ندارد اما اين كليت شعر است كه با ايجاد يك تصوير واحد ، تمامي زيبايي شعر را به شكل خيره كننده اي عرضه مي كند . در اين ميان شاعري چون اخوان (و حتي شاملو به خصوص در دختراي ننه دريا ) با ايجاد يك ضربه پاياني محكم كه با يك اختتاميه غيرقابل انتظار همراه است ، تكميل تصوير كلي را در آخر شعر پررنگ تر مي كنند .
متاسفانه اين نوع روايت در غزل امروز حضور زيادي را تجربه نكرده است . براي نمونه مي شود به غزل (فانتزي) از هومن عزيزي اشاره كرد كه به نظر من يكي از زيباترين غزلهايي ست كه با استفاده از نمادهاي (ورق) شكل گرفته است و روايتش در لفافه اين نمادها عرضه مي كند .
علت كمبود رويكرد به اين نوع روايت اين است كه اولا به دست آوردن چنين روايتي ذهني فعال در زمينه نمادپردازي و شناخت نمادها و اسطوره ها و آشنا با فنون روايت و خلاصه بسيار كاشف مي خواهد ! آن هم نه فقط كاشف در زمينه شعر كه كاشف در زمينه روايت ! …لذا چنين معجون مردافكني تنها گاه گداري دست مي دهد ! و البته به نظر من زيباترين شعرهاي روايي در دامن همين شيوه پا مي گيرند به خصوص كه با ريزه كاريهاي شيوه دوم نيز بيگانه نباشند !!
- اما شيوه دوم اين است كه روايت اصلي شاعرانه نيست يا لااقل چندان شاعرانه نيست و اين شاعر است كه با پرداخت شاعرانه و ذهن خيال پرورش آن را شكل مي دهد و به آن رنگ و بوي شعر مي زند !
در اين شيوه مثال بسيار بيشتر است ! باز هم از اخوان ( خوان هشتم آدمك 1 و 2 و تعداد زيادي از اشعار در حياط كوچك پاييز در زندان ) ، از فريدون مشيري ( كوچه ) ، آرش ( از سياوش كسرايي كه هرچند يك شعر اسطوره اي ست اما نگاهي نو به اسطوره ندارد تنها داستان اين اسطوره را با نگاهي شاعرانه به تصوير كشيده است ) و مثالهايي از اين دست در ادبيات معاصر ، همچنين شعري مثل ( زن بي وفا ، ساعت پنج عصر و …) از لوركا ،(فال قهوه ) از نزار قباني و بسياري از شعرهاي روايي يانيس ريتسيوس و … در ادبيات خارج از ايران مثالهاي خوبي هستند .
در اين شيوه غزل معاصر نيز حضور خوبي دارد : «چراغ ساعت شش …» از مجتبي صادقي ، «چمدان» از ابراهيم اسماعيلي ، «و چاي دغدغه …» از حسن صادقي پناه ، «ماشين سرخ » از هادي خوانساري و صدها مثال ديگر !
شك نيست كه ذهن خلاق شعر در هنگام توصيف هر روايتي به شعر مي رسد و اين نو آوري چنان اختصاصي ست كه حتي زماني كه شاعران از يك درون مايه براي روايت شاعرانه خويش استفاده مي كنند حاصل كار تكراري و آزاردهنده كه نيست ، بلكه حتي نشان دهنده تفاوتهاي زاويه نگاه شاعران مي شود كه البته بسيار جذاب است .
چنانكه به خصوص در عرصه غزل بسيار مي بينيم كه شاعري از خويش و دلدار آنسوي ميز در يك كافه خلوت سخن رانده است اما حاصل كار شاعران ( به واسطه تفاوت زاويه نگاه و وضعيت ترسيم شده و ريزه كاريهاي شاعرانه اختصاصي هر شاعر و … ) آنقدر متفاوت است كه خواندن همه آنها ( البته در صورت رعايت قانون كشفهاي نو در شعر ) دلپذير است .
×
خلاصه اينكه من بر اين عقيده ام كه در يك شعر روايي يا روايت به ذات بايد شاعرانه باشد يا اينكه با پرداختي شاعرانه همراه شود تا يك شعر روايي شكل بگيرد .
×××××××××××
خوب ! بحث طولاني شد !! … منتظر نظرات همه دوستان هستم مثل قبل ! تا هم من و هم ديگران استفاده كنيم و بحث را به سامان برسانيم .
شاد باشيد در پناه غزل غزل عطوفت و مهرباني و عشق!
سيامك

Posted by siamak at 06:50 PM | Comments (42)

November 25, 2003

سه شنبه - 4 آذر 1382

سلام
این نوشته در حقیقت پیوست پست قبلیست !!
تمام نظرات دوستان را که مرتبط با بحث ( روایت در شعر و غزل ) بوده است در اینجا جمع کردم که دسترسی آسانتری وجود داشته باشد .(البته جسارتا الطاف دوستان به خود را حذف کرده ام تا یکدستی نوشته ها برهم نخورد .)
ادامه بحث را در طی یکی دو روز آینده می نویسم .سپاسگزار مهربانی بسیار دوستان هستم و همچنان منتظر نظرات یاریگرشان .
******
امیر :
...اول اینکه تعریف جامعیت و مانعیت باید داشته باشد اما در هنر این امر قابل دست یابی نیست چون فی ذات هنر در نرم گریزی و دیگر گونه گویی و ... است که در نتیجه هر پدیده هنری را نمی توان در تعریفی که از پیش داریم ویا روشی که به آن نسبت داده ایم محصور کرد. اما در نظم چه در ادبیات و چه در عرصه های دیگر هنری قالب و فرم نوع حرکت بیان معنی واحد یا معانی متفاوت اثر که در یک لایه ویا چند لایه باید شکل بگیرد مشخص است. حال به نتیجه برسد یک نظم قوی است ونه بیشتر... ...

**
ابراهیم اسماعیلی (غزل امروز)
...شايد براي شما جالب باشه.در گفتگويي كه با محمدرضا رستم‌بيگلو داشتم،فصل نسبتا قابل‌توجهي به روايت در غزل احتصاص دارد.حتما به موقع درج مي‌كنم.محمدجواد آسمان هم چيزي در اين باب نوشته بود كه در نوبت درج است.حرف‌هاي خود من هم آنقدر مفصل است كه بايد نوشته شود.من در اين باره با خيلي افراد از قبيل شمس لنگرودي،هرمز علي‌پور،حسين منزوي و ... صحبت كرده‌ام....
(مصاحبه مذکور در حال حاضر در آدرس وبلاگ آقای اسماعیلی قابل دسترسی و پیگیری ست -س.ب)
**
بابک(Heartitis)
... در مورد شعر با شما موافقم ولی تعریف ناپذیری شعر تعریف ناپذیری پرداخت شاعرانه را هم در بر می گیرد که شما گفته اید که پرداخت شاعرانه ندارد اگر منظور صنعت است که صنعت تنها شعر نیست اگر ناخودآگاه نویسی است که ممکن است داستان شود اما این ژانر ها خیلی به هم نزدیک هستند مثلن می شود داستانی نوشت که شعر باشد یا شعری نوشت که داستان هم باشد تا غلبه بر کدام باشد شعر روایی در شعر کوتاه بیشتر دیده می شود مثلن براتیگان آن هم به این دلیل که شخص یک لحظه را تجربه می کند و سعی می کند که آن را بنویسد اما این که در غزل بتوان از شیوه استفاده کرد فکر نمی کنم که اشکالی وجود داشته باشد که دوستان کارهای زیبایی نیز سروده اند ...

**
مرتضی قاسمی (آدمک)
درباره‌ي استفاده از زبان روايي چهار _ پنج سال پيش توي دانشكده يه سؤالي از استادم (دكتر سعيد حميديان) پرسيدم با اين مضمون كه چرا در ادبيات ما اين‌همه از تمثيل و داستان براي بيان اهداف و غيره‌وذلك استفاده مي‌شه؟... ايشون هم علاوه بر يه سري دلايل كه همه مي‌گن يه چيز ديگه رو هم اضافه كرد و اون اين بود كه روح شرقي و گرايش اصولاً شرقي‌ها به داستان‌پردازي و مثل و اين‌جور چيزها باعث گسترش استفاده از اين ابزار براي بيان اغراض اون‌هاست.... خوب اين استفاده مي‌تونه هم در نثر اتفاق بيفته و هم در نظم... و باز هم به دليل همون گرايشات شرقيانه و علاقه به شعر، شعر به عنوان ابزار برتر ، بيش‌تر مورد استفاده قرار گرفته.... البته امروزه استفاده از اين ابزار در شعر خيلي سخته... چون نه مضمون‌هاي قديم به درد مي‌خوره و نه قالب‌هاي مورد استفاده‌ي اون‌ها... امروز بايد خيلي چيره‌دست بود تا بشه توي يك غزل شش بيتي يه داستان كوتاه و حتا يه روايت تمثيلي خيلي كوتاه رو با مضمون‌ مثلاً اخلاقي جا داد...

**
بی نشان

نثر را نظمي است خاص خود ،شامل فاعل ومفعول و... و اين نظم چون فزون گردد ، كلمات در رقص آيند . ودر اينجاست كه مي توان بر اين كلمات رقاص آهنگي نهاد .وآن را شعر ناميد .قدما اين اوزان را محدود نموده ، وبر آنها تعريفي معين بااوزان آهنگين خاص قائل شده اند .ولي امروزه با ظهور شعر نو ودر پي آن شعر سپيد گستره اين اوزان افزون گرديد . و يا بهتر بگوييم تا حد زيادي نامحدود گرديد. ولي با اين حال هنوز نظمي موزون دراينگونه نوشته ها آشكار است. ومي توان آنها را آهنگين كرد . پس در نهايت شعر را اينگونه تعريف ميكنيم كه : نوشته اي است با حداقل نظم كه بتوان بر آن آهنگي نهاد وآن را موزون زمزمه كرد.

**
هدیه احمری ( سوگلی)
...با اين نظر كه برخي از ابيات شاهنامه و مثنوي و ... در زمره ي شعر قرار نمي گيرند موافقم . از نظر من هر جا كه شاعر براي بيان مقصود ذهني خودش مجبور به كنار هم نشاندن لغات و ساخت ابيات مصنوعي ( نمي دونم درسته كه اين عبارت رو به كار ببرم يا نه ! ) باشه , تفاوت شعر و نظم آشكار مي شه . در نثر هم تا حدودي به اين قضيه اعتقاد دارم ! يعني هر جا كه نويسنده صرفا خواسته ي خودش رو در اثر ظاهر كنه , يك نوع ساخت تصنعي ايجاد مي شه . البته در كنار همه ي اين ها نمي شه منكر نبوغ و نو آوري نويسنده و شاعر شد كه اون هم جزئي از طبيعت شاعر و نويسندست نه يك عمر انتخابي و خود خواسته ....

**
علی (گزین گویه ها )
....من با نظر شما در مورد شعرهاي روايي موافق نيستم به نظر من شعر مي تواند به هر صورتي نمود پيدا كند و اين كه چه مطلبي را بيان كند مهم نيست حتي اگر بخواهد زيبايي خود شعر را نشان دهد بدون تصويري در پشت.. : كسي كه مي سوزد از ماهيت آتش آگاه نيست !….

**
فرهاد صفریان(غزل معاصر)

بحث خيلي خوبي پيش كشيدي و. خوبي كار اينه كه همان اول كار ، تكليف را روشن مي كني و به تعريف مي رسي و با خواننده سر مفروضاتي به نتيجه مي رسي. به نظر من هم بهترين تعريف توي تعريفهايي كه ارائه كردي تعريف والري ست : شعر به رقصيدن مي ماند . اگر چه اين جمله هم تعريف منطقي نيست و تعريفي شاعرانه از شعر است. اما آدم مي گير كه منظور چيست.اما در تفاوتهايي كه از نثر و شعر آوردي به نظر من جاي حرف هست. مثثلاً نثر معاصر و يا به قولي مدرن نثري دو بعدي ندارد كه آغازي باشد و پاياني. براي نمونه رمان كريستين و كيد گلشيري هر چند مزخرف است اما نثر آن دو بعدي نيست و رمان در زمان نوشتن خلق مي شود. توالي زماني مشخصي ندارد و توالي خطي هم ندارد. در شازده احتجاب گلشيري هم همينطور اما در آن رمان اول و آخر دارد. به نظر من نثر و شعر معاصر و البته مدرن هر دو روي لبهء تيغند يعني در هم مي غلطند بعضي از نثرها آنقدر وجه شاعرانه دارند كه خيلي از شعر ها ندارند..... يك چيز ديگه به نظر حقير شعر روايي حتي حماسي و بزمي و تمثيلي آن هم فقط روايت يك داستان نيست كه بگوييم در حوزه شعر نيست. خيلي از عميق ترين بيتها و ... در همين روايتها ارائه شده است .هر چند خودت هم اشاره كرده اي . ولي قبول كن بعضي مواقع در يك شعر روايي مثلاً در همين مثنوي وقتي دارد داستاني را شرح مي دهد . مي بينيم كه يك بيت آورده است كه آخر شعر است. و من معتقدم شعرند! آن هم شعر خوب!با اين جمله تو صدرصد موافقم و به نظرم جان مايه كلامت در اين مقاله همين است:شعر روايي در اولين قدم بايد شعر باشد ! شعري كه از روايت در خويش سود برده است ! نه روايتي كه شعر را در اختيار گرفته و به آن فرمان مي دهد . خوب البته بايد منتظر بقيه مطلب بود. ولي دستت درست كه مباحثي را مطرح مي كني و از روي مصداق حرف مي زني و مامي فهميم كه حرفت چيست....

**
سید هانی رضوی (خون...خامه...)بهترين و بزرگترين معلم شعر ... شعر است ... خب معلوم است وقتي روايت وارد شعر مي شود ... پس حتما بايد مي شده ... و جا دارد ... حالا اگر ماند ... معلوم مي شود خيلي هم جا دارد كه مانده ... حالا هر كسي مي تواند نظر خود را بگويد ... من خيلي دوست دارم روايت شاعرانه را ... ممكن است كسي هم مثل مهدي فرجي و ابراهيم اسماعيلي خوششان نيايد و شعر را چيز ديگه اي بدانند ... قاضي كيست ؟ ... زمان ... فقط زمان !

**
باز هم از همه دوستان سپاسگزارم و منت دارشان هستم ... تا یکی دو روز دیگر و ادامه بحث ...
شاد باشید در پناه عشق
سیامک

Posted by siamak at 03:16 PM | Comments (14)

November 19, 2003

چهارشنبه - 28 آبان 1382

سلام
اول اينكه :…
…یکی را دیدم مي گفت : در به در دنبال رژ لبي مي گردم كه طعم گيلاس بدهد ! …من ، اما، آواره همه باغهاي جهانم براي يافتن گيلاسي كه طعم لبهاي تو را داشته باشد !!
كسي به بوسه نمي انديشد ! …اينجا هزار بوسه ناشكفته ، ثانيه ثانيه بر خاك مي ريزند تا همه بهارهاي جهان راهشان را از شهر ما كج كنند و بروند به ناكجا !
ما ، اما ، صداي ضجه ثانيه ها را مي شنويم وقتي از درد بي بوسگي به خود مي پيچند !وقتي تيك تاك دل كوچكشان توي چرخ دنده هاي ساعت جويده مي شود و خون شتك مي زند روي صورت آدمها ! آدمهايي كه زردنرين گونه هاي جهان را زير هزار خروار پودر و كرم و رژ گونه - شايد هم سيلي آبرو و تازيانه سرما و شرم فقر ! - پنهان كرده اند ! تا يادشان برود طعم گيلاس طعم تو نيست !
تو اما سرخترين خوشبختي جهان را مي كني گل يقه من …و من با داغترين آلاله زمين گل سينه اي برايت مي سازم … تا دوره بيافتيم توي شهر كه شايد يك نگاه مه گرفته ، با درخشندگي آفتاب سرخ ما ، به زلالي حقيقت برسد !
….
دوم اينكه : دور جديد هفت سنگ آغاز شد ! …شماره اول دوره جديد را با طراحي نو و مطالبي خواندني مي توانيد در اينجا پيدا كنيد ! … مطلبي زيبا در مورد تحرير بسم الله الرحمن الرحيم به همراه چند تابلوي بسيار زيبا ، نشست چند تن از نویسندگان وبلاگهای ادبی در مورد اوضاع ادبی بلاگستان ، عكسهاي جشنواره بين المللي طنز ، يك نقد ادبي زيبا از اسماعيل اميني ...ترانه ای زیبا و گفتاری در مورد ترانه از حسن علیشیری ...تحلیلی بر آثار سید محمد ضیا قاسمی ...و كلي مطلب خواندني ديگر !!
ستون ( برسد به صندوق پستي سرخ تو ! ) به نوعي ادامه (بوسه هاي بي فريادرس ) من است !!…این عاشقانه ها را بخوانيد و نظرتان را برايم مرقوم كنيد تا بياموزم .
سوم اينكه : بحث وبلاگ غزل متفاوت انصافا بحثي تخصصي ست .كاري به صحت و سقم مطالب مطرح شده ندارم اما فكر مي كنم جاي چنين بحثهايي خالي بود . زحمات اين عزيزان را با خواندني دقيق و نظراتي دقيق تر - حالا گيرم نه آنقدر آكادميك ! - ارج بنهيم .
چهارم اينكه : يكي از بخثهايي كه هميشه دوست داشتم به آن بپردازم موضوع روايت در شعر و به خصوص غزل است . در اين مورد چند بحث پراكنده در كامنتهاي وبلاگ دوستان داشته ام كه مي خواهم از امروز به آن مشروح تر بپردازم .
روايت در شعر فارسي سابقه اي قديمي دارد . شاهنامه ، مثنوي معنوي ، بوستان و خمسه نظامي و موارد بسياري از اين دست با استفاده از عنصر روايت شكل گرفته اند . اما در اين ميان دو بحث عمده وجود دارد :
اول اينكه آيا شعر راوي به صرف استفاده از روايت و يك پرداخت منظوم ساخته مي شود ؟! به عبارت ديگر آيا آثاري نظير مثنوي معنوي يا شاهنامه و يا بوستان در زمره شعر قرار مي گيرند ؟
دوم اينكه آيا همه قالبهاي شعر از قالبهاي عروضي كلاسيك گرفته تا قالبهاي نوتر مثل نيمايي و سپيد و آزاد و … توانايي پرداخت روايي را دارند يا خير ؟! يا اگر بخواهيم بحث را تخصصي كنيم آيا غزل توانايي پرداخت روايي را دارد ؟!
××
براي پاسخ به سوال اول بايد ابتدا تكليف خود را با تعاريف مشخص كنيم ! روايت يعني چه ؟! ….شعر يعني چه ؟! …شعر روايي يعني چه ؟! …نظم يعني چه ؟! …و مانند اين .
بسياري بر اين عقيده اند كه آقاري چون مثنوي معنوي ، شاهنامه و بوستان و … در بسياري از ابياتشان در زمره شعر قرار نمي گيرند . من خودم با اين عقيده موافقم .
براي توضيح اين موضوع به گمان من بايد به تعريفي مناسب از شعر و نثر برسيم . از آنجا كه شعر را هيچ شاعر و منتقدي به شكل اكمل تعريف نكرده است ، كار شايد مشكل باشد . نزار قباني گفته است : كسي كه مي سوزد از ماهيت آتش آگاه نيست !… و در جايي ديگر نيز گفته است كه سخن گفتن درباره ماهيت شعر پس از گذشتن مرحله الهام مثل سخن گفتن از خاكستر است در زمان فقدان آتش ! (نقل به مضمون ) .به عبارت ديگر تعريف كردن خاكستر ، ارتباط چنداني با مقوله آتش ندارد و لذا ارائه تعريفي مناسب براي شعر ناممكن است !
از سوي ديگر شاعري چون نرودا ، در يكي از شعرهايش به نام شاعري ، آنگاه كه به نخستين تجربه شاعرانه اش اشاره مي كند براي توصيف شعر به شعر پناه مي برد !! در حقيقت او تلاش دارد كه به قول قباني در حال سوختن از آتش بگويد !درست همان كاري كه اتوود نيز كرده است و لحظه سرايش را با يك روايت شاعرانه در يكي از مصاحبه هايش توصيف كرده است !(ترجمه اين مصاحبه در يكي از شماره هاي نشريه گلستانه به چاپ رسيده بود .)
بهترين تعريفي كه از شعر و تفاوت آن با نثر شنيده ام مربوط به والري ست آنجا كه مي گويد : شعر به رقصيدن مي ماند و نثر به راه رفتن ! ما راه مي رويم تا به جايي برسيم حال آنكه رقصيدن حركتي ست برخاسته از شور دروني و نه براي رسيدن به جايي مشخص !
با اين تعريف مشخص مي شود كه چرا آثاري از قبيل داستانهاي عرفان آموز مولانا يا داستانهاي حماسي شاهنامه و يا داستانهاي حكمت آموز بوستان در زمره شعر نيستند . در حقيقت در اين آثار شاعر با به نظم در اوردن يك داستان كه آغاز و پايان از پيش طراحي شده اي دارد ، به سمت يك موقعيت از پيش تعيين شده مي رود حال آنكه به گفته نزار قباني : شعر انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود !
البته عكس اين قضيه نيز صادق است . نقل مي كنند كه روزي داستايوسكي در هنگام ديكته يكي از رمانهايش به همسرش ، كه تايپيستش هم بوده ، شروع به گريه مي كند ! زن از او مي پرسد كه چرا ؟ و او پاسخ مي دهد كه امروز يكي از كاراكترهاي داستاني ام مي ميرد و من نمي توانم كاري براي او بكنم !
در حقيقت اين نشان مي دهد كه داستايوسكي خود پا به پاي داستان جلو مي رود و اين موقعيت داستاني ست كه خالق داستان است نه نويسنده . به عبارت ديگر نويسنده در يك كشف و شهود دروني ،خود اولين شنونده و خواننده داستان است !
چيزي كه در شعر روايي نيز اتفاق مي افتد چيزي جز اين نيست .
از سوي ديگر شعر مقوله اي لااقل سه بعديست در حاليكه نثر ماهيتي دو بعدي دارد . نثر آغازي دارد و پاياني كه مثل يك خط اين مسير را طي مي كند حال آنكه شعر با پيدا كردن حجم ،قابليت تاويل پذيري و تكثر را خلق مي كند و در نتيجه با گرايش به تكنيكهايي شاعرانه خواننده را در كشف اثر شريك مي كند .
البته چنين تعاريف خشكي در ادبيات امروز رنگ باخته اند . داستانهاي بسياري در ادبيات ايران و جهان سراغ داريم كه از اين حالت دو بعدي تبعيت نمي كنند .آيا كوري ساراماگو يا مثلا بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ابراهيمي و هزاران مثال ديگر آثاري دوبعدي اند ؟! ….مسلما نه ! مي توان گفت كه در اين داستانها نويسنده به زبان و پرداختي شاعرانه رسيده است .
به طور خلاصه در پاسخ به سوال اول من فكر مي كنم كه شعر روايي در اولين قدم بايد شعر باشد ! شعري كه از روايت در خويش سود برده است ! نه روايتي كه شعر را در اختيار گرفته و به آن فرمان مي دهد .
با اين ترتيب بسياري از فصول شاهنامه كه به روايت صرف بدون هيچ پرداخت شاعرانه اي مي پردازند ، بسياري از ابيات مثنوي ،و بوستان و خمسه و مانند آنها آثاري منظوم هستند نه شعر !
شك نيست كه اين سخن در مقام بي ارزش جلوه دادن اين آثار نيست ! چنانكه خوشنويسي شاني دارد و نقاشي مقامي و اثبات اينكه فلان اثر خط است و فلاني نقاشي ، معناي رتبه بندي آنها را ندارد .حرف من اين است كه مثنوي مولانا يك دائره المعارف منظوم بي بديل عرفان است اما در بسيار ياز ابيات شعر نيست !براي مشخص شدن بيشتر مطلب بهتر است كه همان ني نامه اغازين مثنوي را با مثلا داستان جبر و اختیار (... گفت توبه کردم از جبر ای عیار ! / اختیار است اختیار است اختیار !... ) مقايسه كنيد …يا مثلا فصل مرگ سهراب را در شاهنامه با كشف آتش توسط كيومرث و يا فصل مناظره فرهاد و خسرو را با مثلا ماجراي پيدا كردن زني به نام شكر براي خسرو !
به عبارت ديگر معتقدم كه يك شعر روايي بايد با پرداختي شاعرانه همراه باشد ضمن اينكه از عناصر روايت نيز استفاده مطلوب مي برد ….(ادامه دارد)
×××××××
بحث طولاني شد ! اين بحث را پي خواهيم گرفت و مسلما به نظرات دوستان در اين زمينه محتاجم . هر يك از كامنتها كه با بحث مرتبط باشد در ادامه بحث با لينك نويسنده محترم آن قرار داده خواهد شد تا به يك فضاي چندصدايي و مفيد در بحث دست يابيم انشا الله ! و البته اگر دوستاني نيز قصد پرداخت مفصل تر به اين بحث را داشته باشند مي تواند از طريق ايميل بر سر من منت بگذارند ….
شاد باشيد در پناه عشقهاي غزل آفرين !
سيامك

Posted by siamak at 08:30 PM | Comments (59)

November 13, 2003

پنجشنبه 22 آبان ماه 1382

سلام
اول اينكه :
…فهميدم دفترخانه ها هم ، اگر چه مهربانند !، باز هيچ چيزي نمي فهمند !!!مثل آزمايشگاه ها !!
…به شهادت نياز نبود آن همه عشق را ! … «شاهدين لطفا !!» … چشمانت شاهد بود كه من شهيد شده ام ! … بيا و به نگاهي ، شهادت بده … فقط حواست باشد مژه هايت نچسبد به هم ! … آنوقت سيل اين همه شادماني اشك آلود ، بنيان هر چه دفترخانه را بر باد مي دهد !!… مژه هايت نچسبد نازنين !
…«آنگاه كه جنون زوج اثبات شود ، زوجه مي تواند …»!!!
خنده ام گرفت ! …تو هم !!… مجنون تو را ، ليلا ! از چه چيزهايي مي ترسانند !! … اگر من مجنون نبودم تو ليلا نمي شدي ! …اگر تو ليلا نبودي ، من مجنون !!… بگو هزار فيلسوف جهان ، تمامي منطقهايشان را جمع كنند و به جاي مغالطه بر سر مرغ و تخم مرغ بيايند و اين مسئله را حل كنند !!….مسئله اي نيست ، ليلا ! … هيچ مسئله اي نيست !!… مسئله اصلي عقل است كه … !!
…نوشت : بوسه ! گفت امضا كن ! …بوسيدم ! … گفت : مُهر قبول نيست !…خودكار را داد دستم ! … و من با خودكار مشكي ، سپيدترين امضاي سرخ جهان را توي دفتر بزرگش نقاشي كردم !!

دوم اينكه : همدل بودن خوب است ! …همنفس بودن بهتر !… همسقف بودن لذتي ست ، به شرط آنكه فريب احساس مسقف را نخوري ! … سقف خانه مان يكي شد !… گلاره را از اين پس اينجا بخوانيد !…زير سقفي پر از نارنجهاي طلايي شاعرانه !….و نوشته اخيرش كه مُهري ست بر تمامي مِهرش !

سوم اينكه : غزلي تقديم به شما و به او !

«و چاي دغدغه عاشقانه خوبي ست …»

چه فرق مي كند اين : چاي… قهوه… يا ودكا !
كه عشق گرمي دنياست توي اين سرما !

- خيال نه !… به خدا نه !… من از خيال پُرم !
خيال مي خورَدَم … آه نه !… تو را به خدا !! -

غرض نشَستن و يك گفنگوي طولاني ست
و واژه هاي معطر كه مي شكوفد تا -

- غزل توالي شيرين خنده ها بشود
و رودسار قشنگي كه كودكي ها را -

- به شط جاري امروز منتقل بكند !
كه : قطره قطره شود جمع ... وانگهي دريا !!

…و بعد توي همين موجهاي مصرع قبل
دو قايق از چپ و از راست مي شود پيدا

كه توي سمت چپي من نشسته ، چشمانم -
- پر از سوال هميشه كه : همسفر آيا -

در اين ميانه گرداب و موج خواهد بود ؟!…
…و سمت راست به ناگاه دختري تنها -

درون قايق تنهايي اش شبيه عروس !
شبيه عشق !… شبيه فشنگي رويا !…

تكان كه مي خورم از من سلام مي جوشد
به روي گونه دختر دو چاله زيبا !!

…«عجب تصادف خوبي !… به سمت شرق؟! …عجب !
…مسير من هم از آن سوست ! …سمت آبيها !!»
×
و بعد آخر قصه … چه آخري ؟!… اين عشق
هميشه گرم و صميمي ست ، تا ابد …آقا !

كه توي قايق «خويش»ايم : با هم و بي هم !
و عشق نيز همين است : همسفر …وَ جدا !!

دو قايق و دو نفر ، يك مسير و دو پارو !
درست شانه به شانه …
…وَ تا ته دنيا …!
××××××××××××××××××
هيچ سفري بي همسفر خوش نيست ! … سفرهاتان خوش باد !
سيامك

Posted by siamak at 05:36 PM | Comments (60)

November 06, 2003

پنجشنبه 15 آبان ماه 1382

سلام
اول اينكه : …
…امروز مي خواهم خيلي كوتاه بنويسم … حرف امروزم اگر لاي هزار تا واژه پيچيده بشود رنگش مي پرد ! گم مي شود ! …محو مي شود !
هميشه نامه هايم به تو تصويرگر دقيقه اي از زندگي ام با تو بوده ! چه با خودت …چه با انديشه ات !…دقيقه اي كه امروز برايت تصوير مي كنم ، مال وقتي ست كه سردي ضريح ميان داغي دستانم داشت گر مي گرفت و ذوب مي شد ! … هزار آينه داشت تصوير تو را منعكس مي كرد و من در ازدحام اين همه (تو) خودم را گم مي كردم … فقط لبم لرزيد كه :
… خدايا ! مرا لايق اين همه شادي كن !… لياقت اينكه از ياد نبرم چگونه بود آن همه داغ و چگونه شد اين همه بوسه… لايق چشمهايي كه با تمام لطافت شان توي چشمهايم عشق را فرياد مي كنند و دستان گرمي كه پاييز را تا دورترين مرزهاي تابستان پس رانده اند !…خدايا ! لايقم كن ! …همين !
دوم اينكه : وبلاگ غزل متفاوت مي خواهد كه به بحثهاي تئوريك در باب غزل معاصر بپردازد . اميدوارم فارغ از همه هياهوهاي فرم گرايانه ژورناليستي ، به جوهره شعر بپردازد …چنين باد.
سوم اينكه : يك ترجمه تقديم به ده رودسار شير و عسل !

« دستانت »
پابلو نرودا
برگردان : سيامك بهرام پرور

وقتي دستانت
به سوي من قد مي كشند
پروازشان
چه هديتي خواهند داشت براي من ؟!

چرا بر دهانم آرام مي گيرند
ناگهان ؟!
چرا مي شناسم شان
چنان كه گويي پيش از اين لمسشان كرده ام ؟!
…انگار كه
بر پيشاني ام و كمرگاهم
گدشته اند ؟!

لطافتشان
بر فراز زمان پر مي كشد
بر بلنداي دريا و مه
بر بالاي بهار !

و آنگاه كه دستانت
روي سينه ام آرام گرفت
دو بال زرين فاخته را باز شناختم !
به ياد آوردم
خاك را و رنگ خوشه گندم را !

تمام سالهاي عمرم را
به جستجوشان گام زدم
از پلكانها بالا رفتم
از جاده ها گذشتم
ترنها مرا بردند و
درياها بازم آوردند !
… و گمانم
در پوست انگوري بود
كه لمست كردم !

بيشه
به ناگهان لمست را آورد
براي من !
بادام
راز لطافت را تشريح كرد
تا آنگاه كه
دستانت دور سينه ام محكم شد
و چونان دو بال خفته
به سفر خويش پايان داد …
×××××××××
دقايقتان لبريز از هزار نوازش باد .
سيامك

Posted by siamak at 07:31 PM | Comments (41)