December 25, 2003

پنجشنبه 4 دی ماه 1382

سلام
اول اينكه :…
…آدمها براي اثبات وجود خودشان نياز به يك چيز ثابت دارند . چيزي كه ثابت كند آنها هستند ! …آدمي كه اين مولفه را از دست مي دهد مي شود بي هويت ! هويت باخته !! … گاهي آدمها از دنياي بيرون چيزي را براي اين هويت يابي به كار مي گيرند … به اين ترتيب كه با به تملك آوردن چيزي احساس بودن مي كنند ! … خانه من …ماشين من…پول من … فرزند من …!
يا بر عكس خودشان به تملك چيزي در مي آيند يا به آن تعلق مي يابند : حزب من ! …شهر من ! … مدرسه من !…و …
رفيقي مي گفت : اين جور آدمها مثل همان داستان معروف ملانصر الدين مولانايند ! …مي گويند ملا روزي به سفر مي رفت و زنش كدويي به دور گردنش انداخت تا بازشناخته شود و گم نگردد ! ملا مي رود و توي كاروانسرايي بين راه مي خسبد .مردي كه پيش او خوابيده است در حيرت و تمسخر در او مي نگرد و براي آزار دادنش كدو را از گردن ملا مي گشايد به دور گردن خويش مي بندد ! …صبح كه ملا بر مي خيزد حيران مي ماند و مزد را از بيدار مي كند كه : اگر تو مني ، پس من كي ام ؟!! …اگر من منم ، پس كو كدوي گردنم !! …
هويت كاذب در حقيقت همان كدوي گردن ملاست !… چيزي بيرون از ما كه وجودمان را با وجود آن معنا مي كنيم و وقتي به هر علت از كف اش داديم بي هويت و وامانده به خويش رها مي گرديم !
اما گاه انسانها اثبات فرديت و استقلال و بودنشان را نه از دنياي برون كه از دنياي درون مي طلبند . معيارهايي چنين اگر چه لايتغير نيستند اما تغيير آنها و يا بهتر بگوييم نحوه نگرش ما به آنها همراه با خود ما دستخوش تغيير مي شود لذا مي توانند زمين محكمي باشند براي بناي شخصيت و هويت فردي . …
…اينها همه را گفتم كه بگويم… تو هستي، پس من هستم !
تو دليل بودن مني ، نه از آن جهت كه به تملكت درآورده ام و يا تو مرا …! …كه بالعكس ! … تو دليل بودن مني چون تملكي در كار نيست !!
تو حجت مني براي بودن ، از آن جهت كه در درون مني ! … خود تو نه ! … عشق ات ، درون مرا مي سوزد و مي پالايد تا بفهمم زنده ام ! …هنوز جان دارم و مرگ را توي نفسهايم مرور نمي كنم !
و ما شاهد هم مي شويم براي زنده بودن ! …كسي اثباتي زيباتر و در عين حال دقيق تر از اين براي بودن دارد ؟!
… من عاشق تو هستم ، پس هستم !!
مي بيني؟!… هميشه لازم نيست براي نامه عاشقانه نوشتن به شعر پناه برد ! … عقلانيت هم در كنار تو به عشق مي رسد ! …اصلا عاشق مي شود !!
غير از اين …هر واژه اي كه از ململ سرخ حنجره ات بر مي گذرد و در ميان گيلاسهاي توامانت مي شكوفد ، چيزي جز شعر نخواهد بود !
پس بخوان مرا ! …بخوان مرا تا چيزي جز شعر نباشم !
….
دوم اينكه : سوالي براي چند تن از دوستان پيش آمده بود در مورد ترجمه پست قبل كه لازم مي بينم توضيح كوتاهي بدهم …
كلمه (Lord) به شهادت اكثر ديكشنري ها معمولا به معناي ( خدا ) به كار مي رود ! …اما اينكه چرا من از ( مسيح ) به جاي آن سود بردم دو دليل دارد : يك دليل متني ست و آن هم اينكه در بخشي از ترانه آمده است :
And the Devil said to the son of God
چنانكه مي دانيد پسر خدا ، تنها به مسيح اطلاق مي شود .
دليل ديگر من دليل مفهومي ست : قمار ( مسيح ) با (شيطان) بر سر ارواح مردگان جلوه شاعرانه بيشتري دارد . يكي به دليل ايمكه اسطوره مسيح را با زنده كردن و جان بخشيدن دوباره مي شناسيم و از سوي ديگر معادل شيطان در ادبيات يوناني تقريبا مي شود ( هادس )!( البته مفيستوفلس را هم نمي شود از ياد برد )… هادس خدايي زيرزميني ست كه در حقيقت سرزمين مردگان در چنگ اوست و اين سرزمين در زير زمين قرار دارد و به نوعي دوزخ است ! …به گمان من به همين خاطر است كه در بندي از ترانه مي خوانيم :
He's going underground
كه در ترجمه واژه زيرزمين را به (جهنم ) ترجمه كرده ام !
…به هر حال اين قرائت بنده است از اين شعر … و هيچ اصراري نيز بر صحيح بودن اش نيست ! …تنها چنانكه در آغاز همان مطلب نيز گفتم مي خواستم آنچه را به من منتقل شده بود ، به مخاطب خود منتقل كنم …تا چه قبول افتد و …!
نمي توانم شادي خود را از اين نكته پنهان كنم كه دوستاني فرهيخته و دقيق بر اين سياه مشقها نظر مي افكنند و مرا از راهنمايي هاي ارزنده خود بهره مند مي كنند ….سپاس به خاطر همه چيز !
سوم اينكه : دو غزل بخوانيد از دوست جوان همشهري ام رضا سليماني ....و نقد هم يادتان نرود تا هم من و هم او بياموزيم :
«سكوت يك حشره »

تب خواندن ، سكوت يك حشره
سمفوني ..زن ... سكوت يك حشره !

بهت سيمرغ در كلاغي باغ
و تهمتن ، سكوت يك حشره !

دست در عنكبوت مي شويم
مانده در من سكوت يك حشره !

فصل گيلاس كافه تعطيل است
باغ ، آهن ، سكوت يك حشره !

چشمهايت درست مي شنوند !
اين منم ، من : سكوت يك حشره !

«تقديمي به ..(ع)»

يارا هماره ميل تو در من كبوتر است
در لطف دستهاي تو آهن كبوتر است !

پنهان كه نيست ، من به تو مشتاق نيستم !
من نيستم ! ..كه شوق پريدن كبوتر است !

از ساعتي كه دست تو بر تاك لانه كرد
تا خوشه خوشه موقع چيدن كبوتر است !

از سر پياله ساز كه در رقص مي شود
هر عاقلي كه يك سر سوزن كبوتر است !

دشداشه ، ديش ، خيل كلاغان شيك پوش !
تا كعبه سالهاست كه يك زن كبوتر است !

زخمي ...شكسته ... دست به پهلو ...پرنده شد !
نشخوار كودكان فلاخن ، كبوتر است !
××××××××
دستي به جام باده و دستي به زلف يار ! رقصي چنين برايتان آرزومندم تا هماره زندگي !
سيامك

Posted by siamak at 07:44 PM | Comments (54)

December 19, 2003

جمعه 28 آذر 1382

اول اينكه : ....
مي دوني كه عشق داره توي تموم رگبرگهاي ، تك تك برگاي درختاي اين شهر شمالي ، خودشو بالا مي كشه و همه سرشاخه ها پر شدن از سيب !
باورت مي شه كه حتي از درختاي نارنج هم داره عطر سيب ميآد ؟! ....دنيا پر شده از عطر سيب و سيب و سيب !
و همه مردم شهر انگشت به دندون گرفتن و تو گوش هم پچپچ مي كنن كه : اين يه معجزه اس !
من كه باهاشون موافقم ! تو چي ؟!
اينجا همه منتظر توان ! ....منتظر تو كه سبب الاعجاز اين همه سيبي ! ... زياد منتظرمون نگذار !...خدا رو خوش نمي آد !
....
دوم اينكه : هفت سنگ سوم را دريابيد ! .... هر چند من هنوز خودم وقت نكرده ام كه درست و حسابي دريابم !!
و البته بوسه حقير را هم براي صندوق پستي سرخ او !
...
سوم اينكه : نمي دانم تا به حال شده كه وقتي يك اثر هنري زيبا را مي بيني يا مي شنوي ، دلت بخواهد تمام دنيا را خبر كني يا نه !
به گمان من هنر وقتي به اوج مي رسد كه حس كني اگر با اين اثر مواجه نمي شدي ، يا اصلا اگر اين اثر خلق نمي شد چيزي از دنيا و زندگي كم مي شد !!
اين احساس هرچند كم دست مي دهد اما لذتي بي بديل است !
وقتي براي اولين بار ترانه Spanish train را شنيدم به همين حس رسيدم ! ...احساس كردم اتفاق بزرگي افتاده ! ...حس كردم دوست دارم به همه بگويم بياييد ببينيد چه كشف كرده ام !
امروز مي خواهم شما را در حسم شريك كنم ! ....اگر كمي حوصله داشته باشيد و صدای اسپیکر را هم باز کنید ترانه به تمامي بار خواهد شد و آنوقت مي توانيد به همراه من آن را زمزمه كنيد .
ترجمه اي كه از اين ترانه به دست داده ام به سليقه و دريافت من از اين اثر و حسي كه در من ايجاد كرده است بستگي تام دارد . بر اين عقيده ام كه چنين آثاري توان بارها ترجمه شدن را دارند اما من حس كردم كه ترجمه اي مبتني بر روايت و به دور از پيچيده گويي - چنان كه اصل شعر نيز چنين است - ترجمه اي وفادارتر به حس و حال سراينده است .
تنها هنگام شنيدن ترانه به اجراي بسيار زيباي كريس دي برگ و لحن دكلمه وار او و اداي حس كامل شعر دقت كنيد تا دقايق زيبايي اش را از كف ندهيد ! توصیه می کنم با متن انگلیسی اثر هم همراه شوید !...و یک نکته دیگر : به تغییر ظریف ترجیع بند و ادای بسیار زیبای خواننده جهت انتقال این تغییر ( از یک هشدار به یک التماس ! ) توجه کنید ....
............................
قطار اسپانيايي( لینک نسخه انگلیسی)
برگردان : سيامك بهرام پرور

يه قطاراسپانيايي هست
بين گواد الكوير و سويل قديم
كه نيمه هاي شب سوت مي كشه و
مردم مي فهمن كه هنوز داره مي ره !
اونوقت اونا بچه هاشونو ساكت مي كنن و مي خوابونن
درا رو مي بندن و تو طبقه بالاي خونشون از ترس مي لرزن !
به خاطر اينكه ميگن ارواح مرده ها
قطار رو پركرده ،
بيشتر از ده هزارتا !!

وقتي كه سوزنبان وسط مردم داشت سرشو زمين ميذاشت
خونوادش گريه مي كردن و
قبل از مردنش زانو زده بودند و دعا مي خوندن
اما بالاي تختش
شيطان ايستاده بود و
با برقي تو چشاش
كشيك مرگش رو مي كشيد !

« خوب ! خدا اين دور و برا نيست كه ببينه چي پيدا كردم !
اين يكي مال منه ! »
درست همين موقع
خود مسيح پيداش شد !
توي يه نور خيره كننده !
و سر شيطان داد كشيد :
« برو به درك اسفل السافلين ! »

اما شيطان پوزخندي زد و گفت :
« من ممكنه گناهكار باشم اما
لازم نيست هلم بدي !
من اول اونو پيدا كردم و
تو هم هيچ غلطي نمي توني بكني !
اون با من ميآد به جهنم !!»

« با اين حال مي تونم يه شانس ديگه بهت بدم !»
اينو شيطان گفت
با يه لبخند !
« پس اون عصاي احمقانه ات رو بنداز دور
كه اصلا بهت نمي آد !!»
« ژوكر يه اسمه ، پوكر هم يه بازي !
ما روي همين تخت با هم بازي مي كنيم
سر بزرگترين شرط دنيا تا حالا :
روح مرده ها !!»

و من گفتم : حواست باشه مسيح !
اون مي خواد ببره !
خورشيد داره غروب مي كنه و
شب داره سر مي رسه ،
قطار الان ايستاده و
كلي روح روي ريلهان !
... آي ! مسيح ! اون مي خواد ببره !

سوزنبان ورقا رو بر زد و
به هر كدوم از اونا پنج تا برگ داد !
در حاليكه داشت حسابي واسه مسيح دعا مي كرد
يا شايدم واسه اون قطاري كه بايد هدايتش مي كرد و ...!

شيطان سه تا آس داشت و يه شاه !
و مسيح قصدش اين بود كه استريت بشه :
اون يه بي بي داشت و يه سرباز و ده و نه پيك !
همه چيزي كه مي خواست
يه هشت بود !

پس مسيح يه برگ كشيد ...
...
اما اون هشت خشت بود !!

و شيطان به پسر خدا گفت :
« مي دونم كه مي خواستي استريت بشي
اما حالا يه برگ به من بده
تا بببيني كيه كه اينجا سر مي شه !...»
اما همونجوري كه داشت حرف مي زد
از زيرعباش
يه آس ديگه بيرون كشيد !!

« ده» هزار تا روح پيشنهاد اول بود
اما به زودي به 59 رسيد
اما مسيح نديد كه شيطان چيكار كرده و گفت :
« من موافقم ! »
« من شرط رو تا 105 بالا مي برم
و براي هميشه غلطكاريهاي تو رو تموم مي كنم ! »
...
اما شيطان فرياد بلندي كشيد كه :
« دست من ، دست برنده است !! »

و من گفتم :‌« مسيح !... آي مسيح !
تو گذاشتي كه اون ببره !
خورشيد داره غروب مي كنه و
شب داره سر مي رسه ،
قطار الان ايستاده و
كلي روح روي ريلهان !
آي مسيح !
نذار كه اون ببره !!

خوب !
قطار اسپانيايي هنوزم داره مي ره
بين گوادالكوير و سويل قديم .
و نيمه هاي شب سوت مي كشه و
مردم ترسخورده مي فهمن كه اون هنوز داره مي ره !

و اونطرفتر
توي يه گوشه دنج
مسيح و شيطان
دارند شطرنج بازي مي كنن !
شيطان هنوزم حقه سوار مي كنه و
روح هاي بيشتري رو مي بره !
و تا اونجايي كه به مسيح مربوط مي شه ،
اون داره بهترين بازيشو مي كنه !

و من گفتم : مسيح ! آخ مسيح !
تو بايد برنده شي !
خورشيد داره غروب مي كنه و
شب داره سر مي رسه ،
قطار الان ايستاده و ...
...
آخ ! ...
روح منه كه روي ريلهاست !
آخ مسيح !
تو بايد برنده شي !!

...
****************
دستان مسیح عشق هماره لبریز از برگهای برنده بادا !
سیامک

Posted by siamak at 12:32 AM | Comments (43)

December 11, 2003

پنجشنبه - 20 آذر 1382

سلام
اول اينكه : …
…امروز حالم خيلي خوب نيست ! …كمي تا قسمتي زكام و اندكي سوزش گلو ! … نگرانم نباش ! … اما دارم فكر مي كنم اگر دستان مهربان تو را داشتم سرما نمي خوردم !! اگر نگاه تو گرمم كند زود خوب مي شوم !! … حق دارم اين جوري فكر كنم ، نه ؟!… اما هنوز هم - علي رغم همه زكامهاي دنيا - بوي عشق را از كيلومترها فاصله حس مي كنم ! …مي داني ؟! …عطرها پشت چراغهاي قرمز نمي مانند ! …و آنوقت من داغ از بويش اين همه عاشقانگي با طعم بوسه هاي تو در دهانم به خواب مي روم تا گرمترين آغوش جهان را مرور كنم !…آنوقت تنم به عرق مي نشيند و گلويم به نوازش هجاهاي نام تو التيام مي يابد ! … من فردا خوب خوب مي شوم ، مسيحاي من ! … مطمئنم !
دوم اينكه : هنوز زندگينامه کلارا شومان را نخوانده ايد ؟!‌…اي بابا ! … ضرر مي كنيد ها ! …از ما گفتن !
سوم اينكه : ممنون از همه دوستاني كه در بحث روايت در غزل همراهم بودند … از همه نظرات استفاده كردم و آموختم .نظرات اخير دوستان را نيز در يك پست جدا زير همين مطلب گذاشته ام … منت دار همه دوستانم .
چهارم اينكه : يك غزل تقديم به شما و او كه همراه و هم گريز من شده است ….

« عقدنامه » (1)

« انكحتُ…» عشق را و تمام بهار را !
« زوجتُ…» سيب را و درخت انار را !

« متعتُ…» خوشه خوشه رطبهاي تازه را
گيلاسهاي آتشي آبدار را !

« هذا موكلي …» : غزلم دف گرفت ، گفت .
تو هم گرفته اي به وكالت سه تار را !

« يك جلد …»آيه آيه قرآن ! تو سوره اي !
چشمت «قيامت» است ! بخوان «انفطار» را !

« يك آينه …»به گردن من هست …دست توست ،
دستي كه پاك مي كند از آن غبار را

« يك جفت شمعدان …»؟! نه عزيزم ! دو چشم توست
كه بر دريده پرده شبهاي تار را !

مهريه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمه آبشار را !

« ده شرطِ ضمنِ … ‌» ده ؟! …نه ! بگوييد صد ! …هزار !
با بوسه مُهر مي كنم آن صدهزار را !

ليلي تويي كه قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانه وار را ! (2)
×
اين بار من به بوسه ات افطار مي كنم
خانم ! شكسته اي عطش روزه دار را !

-----------
(1) براي دوستان غير متاهلم ! مطالب داخل گيومه تمامي از متن صيغه عقد و عقدنامه است !
(2) چنانچه زوج دچار جنون شود ، زوجه مي تواند تقاضاي طلاق كند ( به مضمون از متن عقدنامه )
×××××××××
گلوگاه تان معبر هماره عشق باد !
سيامك

Posted by siamak at 09:47 PM | Comments (65)

نظرات دوستان در مورد قسمت سوم بحث روایت در غزل :

تبسم

....آنچه در مورد غزل و بخصوص وزن و قافيه آن نوشته ايد را كاملا قبول دارم (يكبار كه خيلي دلم گرفت چهار پاره اي براي غزلهايم را نوشتم كه در وبلاگم هست و داستان بازي با كلمات و واژه هاست؛ البته با ديد طنز رياضي!!هر چند با تراژدي مرگ چكاوك آغازش كرده ام؛ قبول دارم كه شعرهاي من خيلي ساده و روان است اما قسم مي خورم كه هرگز با كلمات بازي نكرده ام و كلمات هميشه زبان دلم بوده اند). تعريف دومتان را كاملا قبول دارم چون خودم به آن رسيده ام و اما اينكه قافيه و وزن؛ يارند نه بار اين را بايد به آنهايي گفت كه براي جور كردن قافيه و وزن متوسل به هر كلمه اي ميشوند البته سعي مي كنند با حال و هواي شعرهاي اتوبوسي امروز هم بخواند. و من همين امشب دو تا از اين كلمات را ديدم كه گفتنش را جايز نمي بينم....

حسن قریبی (چوپان)

...بحث جالبی است . بنده تقریبا با تمام گفته هایت موافقم اینکه می گویم تقریبا به خاطر این است که هنوز جای کار دارد و می توان بیشتر به آن پرداخت و دوست دارم آن را ادامه بدهی . برای بی بضاعتانی چون من آموختنی است . اما درباره این بحث درباره انتخاب قوافی چنانکه اشاره کردید می توان گفت حضور قافیه بر اساس فضای غزل است و این ابزار میتواند به وسیله شاعر عرصه ای برای هنر نمایی باشد .یعنی به عبارتی شاعر آنچنان به فضاسازی قوی دست می یابد که قافیه نه تنها به عنوان یک ابزار بلکه نمود هنرنمایی شاعر در درست استفاده کردن از این وسیله است . چنانکه در بعضی از همین غزل های روایی استفاده بیش از حد از قوافی به شعر ضربه می زند ....

مرتضی قاسمی(آدمک)

به نظر من وارد شدن شاعر در حيطه‌ي روايت و اين‌كه بخواد در شعر خودش كه عموماً منظورم همون غزله يك روايت يا داستان رو بگنجونه خيلي جرأت مي‌خواد! البتّه بعد از پيدا كردن اين جرأت حتماً بايد به معناي واقعي كلمه شاعر بود تا چنين كاري رو به‌نحو احسن به پايان رسوند... اون حضراتي هم كه شما ازشون نام بردين بيش‌تر همين تلاش‌هاي سطحي رو دست‌آويز قرار مي‌دن. علاوه بر همه‌ي اين‌ها و تسلّط كامل بر شعر و وزن و قافيه و صورت‌هاي ظاهري شاعر بايد يه ذهن واقعاً خلّاق و پويا داشته‌باشه و از نظر دايره‌ي واژگاني هم كه صد البتّه بايد كم و كسري نداشته‌باشه. خب، حالا وقتي كه مي‌خوايم براي دخيل كردن يك روايت، ولو كوتاه، در يك غزل، ولو بلند، اين‌همه شرط و شروط لازمه چطور حضرات اون رو در سطح پايين قرار مي‌دن. حال آن‌كه من مطمئنّم كه تك‌تك اون‌ها آرزوي دارن كه روزي بتونن در شعرشون چنين هنرنمايي رو به‌ظهور برسونن!!!... شخصاً دوست دارم كه خودم هم بتونم به اين توانايي در شعر برسم(صادقانه بگم: به كارهايي مثل كارهاي حسن قريبي حسادت مي‌كنم)...

محمدرضا میرزایی(ستاره های کاغذی)

...در مورد براهني و تكنيك گراييش با تو موافقم ... و منظور من همان اشاره بود .. مثلا شايد نصرت رحماني كارهاي جالبي در زمينه ي روايي ... و خصوصا با كاربرد وزن و قافيه داشته باشد .... در مورد غزل هم تا حدي باهات موافقم ... ( هر چند كه من نبايد بگم ! ) وزن و قافيه ابزارهاي شاعرانه اند ... ولي در خيلي اوقات بعضي قافيه ها .. خصوصا غزلهاي روايي .... بائث طنز آميز شدن شعر شده اند !! ... و كاملا تلاش شاعر را به هرز برده اند !...

نوا

يك روايت شاعرانه در هر قالب شعري ميتواند عرضه شود در عين حال در شعر بودنش هم نميتوان شك كرد

نیما عابد ( به تو تکیه می زنم )

...من هنوز برآنم که قالب غزل توان حمل بار روایت را ندارد و اینکه غزلسرا با عنایت به روایت در شعر به نوعی احترام خواننده را دارد مورد قبول من نیست.معتقدم یکی از دلایل قالب گریزی شعر نیمایی اراده آن به کاربرد روایت بود.گرفت و گیر غزل آنقدر هست که مشخصه های لازم داستانسرایی را تحت الشاع قرار دهد و بی انصافی ست که از سلاح ناتوانی شاعر در بهره گیری از ردیف و قافیه استفاده کنیم. محدویت تعداد ابیات تنها اجازه به کارگیری حکایات کلی را می دهد آنهم به شکلی طرح واره.در طبع آزمایی دوستمان صفریان عزیز جز این شاهد نبودیم.استقبال دوستان شاعر این روزها در ارائه عزل داستان بیشتر به پیروی از مد می ماند تا ارائه شیوه نو در قالب غزل....اگر فرصت کردم مطلبی به انگلیسی در این مورد دارم که سعی می کنم به فارسی برگردانم....

ضیا قاسمی (شعر روز)

...در مورد اينكه آيا غزل به ذاته توانايي پذيرفتن روايت را دارد يا نه مثالي را ذكر مي كنم از حافظ، غزلي كه اينطور شروع مي شود: زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست...الي آخر كه داستان آمدن يار را بر بالينش روايت مي كند. در غزل معاصر هم نمونه هاي زيادي داريم كه يك خط روايتي در غزل دنبال شده و نمونه هاي خوبي هستند. در مورد مسئله قافيه در غزل و احساس شدن يا نشدنش به نظر من بايد يك طيف را در نظر گرفت كه در يك طرفش احساس شدن تصنعي را داريم و در طرف ديگرش احساس نشدن افراطي و طبعا بهترين جا در وسط اين طيف است. مي گويند موسيقي خوب در فيلم موسيقي يي است كه شنيده نشود . شايد همين مسئله در غزل هم باشد يعني قافيه خوب قافيه اي است كه در عين ايجاد ريتم توي چشم هم نباشد يا درست تر اينكه توي گوش هم نباشد....

لیلی ( صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم )

...شاید بعضی فکر کنند که آوردن وزن و قافیه و ردیف توی غزل باعث میشه محدود بشیم و نتونیم معنی رو خوب برسونیم. یعنی در واقع معنی فدای وزن بشه. درسته در شعر سپید که من طرفدار پر و پا قرصشم خیلی آزادتریم ولی غزل هم به جای خودش همون طور که گفتید دریاییه که میشه مرزهاشو کوچیک و بزرگ کرد....
-----------------------------------
سپاس و دیگر سپاس
سیامک

Posted by siamak at 09:45 PM | Comments (4)

December 04, 2003

پنجشنبه 13 آذر 1382

اول اينكه : …
…تو را به هزار بوسه مي ستايم اي ماه !
خورشيد را كه دور بزنيم ، پس پشت همين كوههاي قاف ، زير بالهاي سيمرغ عشق ، پناه مي گيريم از هر چه اسفنديار چشم تركيده !!
آن وقت سبح تا شب بذر ستاره مي كاريم و شب تا صبح گندم آفتاب درو مي كنيم ! … دلمان را مي سپاريم به حي علي البوسه موذن مسجد سر كوچه ! همان كه وقتي صداي اذانش توي شهر مي پيچد ، از گلدسته ها كبوتران سرخ پر مي كشند و هوا عطر اقاقي مي گيرد و طعم گيلاس !
بعد ما « دوستت دارم » را در بوسه اي بلند ، قامت مي بنديم !… تا خود خود خدا از آن بالا بالا ها لبش به لبخند چين بخورد و چشمان سياهش مه آلود شوند كه : قتبارك الله احسن الخالقين !
… وبعد باران مي گيرد ! …چه باراني !! … خيس خيس مي شويم !…خيس خيس !
دوم اينكه : هفت سنگ دوم را دريابيد !! …راستش را بخواهيد از دوره جديد بيشتر لذت مي برم . در هر شماره ، لااقل ده مطلب كاملا خواندني مي توان يافت …. اما اين شماره را با اين عناوين از دست ندهيد : نگاهي به ترانه هاي مربوط به موسيقي سريالهاي ماه رمضان و نقد اين ترانه ها توسط حسن عليشيري عزيز ، نقد ادبي اسماعيل اميني كه به تحليل بيتي از سعدي اختصاص دارد ، نقد يكي از غزلهاي خانم نغمه مستشارنظامي از سعيد كيايي و … !
باقي اش را بعدا لينك مي دهم !… خودتان برويد و ببينيد !
و البته «برسد به صندوق پستي سرخ تو » هم ، دومين بوسه اش را تجربه مي كند . به نظر خودم تجربه بدي نيست !! …سري بزنيد و راهنماييم كنيد .
سوم اينكه : نظرات دوستان در مورد قسمت دوم بحث را در نوشتاري جدا ذيل همين مطلب آورده ام تا دسترسي آسانتري وجود داشته باشد .باز هم سپاسگزار مهرباني و همراهي عزيزان هستم كه بحث ناتمام مرا به سمت كامل شدن رهنمون مي شوند .
چهارم اينكه… بپردازيم به ادامه بحث روايت در شعر و غزل !
دو سوال اساسي ديگر براي پاسخ گويي داريم :
اول ابنكه : اصولا چرا بايد از روايت استفاده كرد ؟! يا به عبارت بهتر فايده استفاده از روايت چيست ؟! شاعري كه شعر - حكايت مي گويد چه امتيازهايي را به واسطه اين شيوه به دست مي آورد ؟!
و سوال دوم اينكه : آيا غزل به ذاته توانايي پذيرفتن روايت را دارد يا نه ؟!
با كمي توجه درمي يابيم كه پاسخ به سوال اول ما را به سمت پاسخ سوال دوم نيز خواهد برد !
روايت به واسطه روايت بودنش داراي منطق روايي ست . نظم دارد . ارتباط بين اجزا دارد . فضاسازي دارد . حركت از نقطه اي به نقطه اي دارد و … !
كمي توجه نشان مي دهد كه همه اينها را از يك شعر خوب انتظار داريم :
اينكه منطق (شاعرانه ) داشته باشد …نظم داشته باشد . اجزاي آن اعم از واژگان و تصاوير مرتبط با هم باشند . فضاي شاعرانه اي خلق كند و از لحاظ محتوا پويا باشد و …!
لذا استفاده از ابزار روايت مي تواند به شرط پرداخت شاعرانه بسياري از اين امتيازات را براي شعر فراهم آورد .
در واقع يك روايت خوب مي تواند ارتباط عمودي - بين ابيات - و ازتباط افقي - بين مصاريع - را به خوبي برقرار كند . در حقيقت روايت سيماني مي شود كه اجزا شعر را به هم چفت مي كند .
از سوي ديگر داستان پردازي يك شيوه ايجاد تمركز در خواننده و كشاندن او به دنياي شاعرانه است . تجربه نشان داده است كه مخاطب - حتي كاملا عامي - به راحتي در چنبره روايت اسير مي شود و به سوي دنياي شاعر حركت مي كند . در واقع اگر شاعري مضمون پرداز باشيم ، بهترين شيوه براي بيان مضمون موردنظر ما شعر روايي ست .
حتي اگر مضمون پردازي هم در ميان نباشد و معتقد به اصالت خود شعر و زيبايي هايش باشيم ، باز هم روايت سبب مي شود كه خواننده براي ورود به دنياي شعر ما ، از نخ راهنماي روايت استفاده كند و در نتيجه در نه توي ذهنيات شاعرانه ما ، نخ آريان را از دست واننهد و ره به ناكجا نبرد !
از سوي ديگر همراهي عواطف خواننده نيز با يك روايت مناسب و ايجاد همزاد پنداري افزايش مي يابد.
مي بينيم كه تمامي اينها چيزهايي ست كه لااقل براي من به عنوان يك شاعر خيلي ارزشمند است ! …اصولا ورود روايت به شعر با پزهاي روشنفكرنمايانه و شعرهاي بي سر و ته نمي خواند !! روايت وارد شعر شده است تا همراهي ايجاد كند حال آنكه بسياري از مدعيان ريز و درشت به سراغ فرار از معنا مي روند ! و جالب اينجاست كه خود همين حضرات ادعاي شعر - حكايت نيز مي كنند كه جاي بسي حيراني ست !
به عبارت ديگر به نظر من ورود روايت در شعر به منزله نوعي احترام و اهميت قائل شدن براي خواننده است و اعتقاد به اين معنا كه مخاطب به عنوان يك سر مربع شعري ( الهام - شاعر - شعر -مخاطب ) جايگاهي ويژه دارد كه عدم حضور او (چه فيزيكي چه ذهني ) دنياي شاعرانه را ناتمام مي گذارد .
و اما بعد :
سوال اصلي اينكه آيا روايت در غزل مي گنجد ؟!
براي پاسخ به اين سوال بايد بدانيم كه تعريف ما از غزل چيست !
آيا غزل يك قالب عروضي همراه با تعدادي وزن از پيش مشخص است و چارچوبهاي غيرقابل تخطي مصراع و قافيه و … كه اگر كمي كلاسيك تر باشيم به استقلال ابيات هم قائليم ؟!
يا نه ! غزل را دريايي مي بينيم كه اگر چه حدود نسبتا مشخصي دارد اما رفت و آمد موجهاش و طوفانهاي گاه و بيگاهش ، هر لحظه مرزي جديد برايش تعريف مي كنند ؟!
به نظر من تعريف دوم بيشتر مبتني بر اصول كاشفانه شعر است و غزل نيز به نظر من عصاره شاعرانگي ست !
من فكر مي كنم كه با تفكراتي از اين دست - كه البته ديگر خيلي هم جديد محسوب نمي شود ! - مي شود روايت را در دامان غزل ديد چنانكه نمونه هاي بسيار موفقي را نيز در قسمت قبلي بحث نام بردم .
ايرادي كه معمولا گرفته مي شود اين است كه غزل به واسطه وزن و قافيه و احيانا رديفي كه دارد و دائما تكرار هم مي شود تاب مانورهاي روايي را ندارد .
من به اين معني معتقد نيستم ! چرا كه اصولا به ديوار بودن وزن و قافيه و رديف معتقد نيستم !
به نظر من وزن و قافيه و رديف - يا در يك كلام موسيقي شعر كلاسيك - حكم جريان رودخانه را دارند براي آنكه شناگري را مي داند !
جريان رودخانه مي تواند همراهي كننده باشد و حتي بر سرعت و كيفيت شناگري هم بيافزايد . از سوي ديگر اگر شما جريان صحيحي را دنبال كرده باشيد - همان كه الهام شاعرانه ناميده مي شود - مسير آن شما را جز به سوي هدف نخواهد برد !
اما آنكه يا جريان صحيح را برنگزيده - شعرهاي كوششي - يا شناگري نمي داند ، تنها وقت و انرژي تلف مي كند و آخرش هم به هيچ جايي نمي رسد ! گيرم كه شالاپ شولوپي بكند و هزاران نفر را نيز در اطراف خود خيس و گل آلود كند !!
البته همه اينها به اين معنا نيست كه شعر فاقد وزن و قافيه و رديف و حتي كاملا فاقد موسيقي ، قابليت شاعرانه ندارد !
مقصود اين است كه اينها همه ابزارهايي ياريگرند نه مزاحم ! …يار سفرند نه بار سفر !! قبلا هم در كامنتهاي دوستان به اين معني اشاره كرده ام كه استفاده از شيوه هايي كه به حذف طنين قافيه و رديف و وزن تكيه دارند ،به نظر من نوعي عقب نشيني به نفع حريف است !! …يعني اينكه شما مرعوب منتقدان ( آن هم از نوع غيركلاسيك سراي خيلي مدرن و فرا پست مدرن البته آن هم با تعاريف وطني !!! ) شده ايد و پا پس كشيد ايد !
اگر قرار باشد كه ما شعري بگوييم كه وزن و قافيه و رديفش اصولا حس نشود ، چه ضرورتي دارد اصلا از اين ابزارها استفاده كنيم ؟!… خوب برويم شعر سپيد بگوييم !
××
خوب !! مثل اينكه بحث روايت تمام شدو بحث كاركرد قافيه و وزن و رديف شروع شد !!!
«… اين زمان بگذار تا وقت دگر !!»
گمانم هر چه مي خواستم راجع به روايت بگويم گفتم ! … خوشحال مي شوم مثل هميشه دوستان منت بنهند و كاملش كنند.
شاد باشيد در ميان بوسه بوسه عشق !
سيامك

Posted by siamak at 06:59 PM | Comments (39)

پنجشنبه - 13 آذر 1382

بابک (Heartitis )
...نمونه ی خوب شعر روایی را کار عشقی در تابلوی سه مریم می دونم با آن شروع خیره کننده پایان شاعرانه کل کار رو شعر می کنه چون منطق کل کار رو در دست داره ...کارهای ایرج هم هست مثل قلب مادر که یکی از کارهای ماندگاره این جور کارها در حقیقت با پایان فوق العادشون هست که شعر به معنای واقعی می شن ...

محمد کارگر ( غزل خاتون )
غزل روایی رو از نظر من میتونیم به دو گروه عمده تقسیم کنیم که هر کدوم فاکتور های خاص خودشو داره.گروه اول غزلیه که در اون از یک داستان استفاده شده و خیلی ساده به شرح داستان پرداخته.این نوع غزل از شاعرانگی کمی بهره میبره و فقط به شرح یک ماجرا((که این ماجرا اغلب عاشقانه می باشد )) می ÷ردازه.اما شاعر از دل این ماجرا قراره به یه نتیجه ای برسه که اون نتیجه خیلی بزرگه.خواننده همراه شاعر حرکت میکنه و تمام اون صحنه ها رو تجربه میکنه و در پایان ((شاید با یه بیت پایانی تکان دهنده)) به اون مقصود دست پیدا میکنه . اگه بخوهیم اسم بگذاریم اسم این نوع غزل رو میشه(( روایت عام)) گذاشت . در نوع دیگر غزل روایی ما باز هم با یه داستان روبرو هستیم که این داستان مثل حالت قبل به طور مستقیم به جهان واقعی اشاره نمیکنه.این نوع غزل شاعرانه تره و شاید خواننده در خواندن بار اول شعر به طور مستقیم با روایت ارتباط بر قرار نکنه.در این نوع غزل اجزا به طور مستقیم با بیرون ارتباط ندارن.تشبیه و استعاره در این نوع غزل نقش عمده ای رو بازی می کنند.میشه اسم این نوع غزل رو ((روایت شاعرانه)) گذاشت. البته نمیشه در بین این دو نوع غزل روایی مرز بندی کردو یه غزل روایی میتونه مخلوط این دو نوع باشه.با در صد کم و زیاد.....ولی چیزی که به نظر مهمتره اینه که غزل روایی به جای ایجاد ((عکس و تصویر)) در ذهن خواننده یک((فیلم کوتاه)) می سازه .یعنی اون چیزی که ما در شعر از اون به تصویر سازی یاد میکنیم در غزل روایی به فیلم سازی نزدیک میشه.البته میشه گفت در ((روایت شاعرانه)) این فیلم در تابلو نقاشی فیلم برداری شده.یعنی اجزا تصنعی تر هستند و شاعر برای ایجاد صحنه از دنیای خیال بیشتر بهره می بره تا دنیای واقعی.ولی در مورد این که این غزل می مونه یا نه باید قضاوت رو به قاضی تاریخ سپرد.اگه قرار باشه بمونه حتما می مونه....

محمد زضا میرزایی (ستاره های کاغذی)

...در مورد شعر روايي كاملا باهات موافقم ... .. ذات شاعرانه و تصاوير شاعرانه است كه يك شعر خوب روايي رو متفاوت ميكنه از يك داستان . شاملو كه شعر روايي زياد داره ولي شايد اسم براهني رو جا انداختي كه ذاتا داستان نويسه ...
( یادداشت : برای این دوست عزیز نوشتم که اصولا با براهنی به خاطر نوع اشعارش ارتباط برقرار نمی کنم ... شاید به واسطه تکنیک ورزی بیش از حدش و نوع نگاهی که به شعر دارد ---سیامک )

ابراهیم اسماعیلی (غزل امروز )

جانم برايتان بگويد كه در هر دو پست حرف‌هايي بود كه صداي آدم را دربياورد.من از همين مطلب اخير شروع مي‌كنم.در مورد اينكه شعر بايد ندارد با شما موافقم و لي در مورد اينكه نبايد ندارد خير.به نظر من اتفاقا اگر قرار باشد محدوده‌ي شعر را درك كنيم تنها از همين روش سلبي مي‌توان استفاده‌كرد.گفتگوي حريري با شاملو را حتما خوانده‌ايد.شعر آن چيزي است كه در گونه‌هاي ديگر ادبي طبقه‌بندي نشود.يعني داستان نباشد،مقاله نباشد،و....وغيرادبي هم نباشد.اما بعد ...در مبحث روايت بحث خوبي داشتيد....

و البته جلیل آهنگر نژاد عزیز که متاسفانه به خاطر برخی مشکلات در هاست این وبلاگ کامنتشان متاسفانه حذف شد !
با عرض شرمندگی بسیار ...
خلاصه سخن ایشان این بود که خوب است جهت شفاف تر شدن بحث کلاسه شدن آن به انواع رواین نظیر روایت حطی ... دایره ای... منحنی و ... نیز اشاره شود ...
******************************
با س÷اس از همه دوستان . منت دار همه هستم ...شاد باشید .
سیامک

Posted by siamak at 06:47 PM | Comments (0)