January 27, 2004

سه شنبه - 7 بهمن ماه 1382

سلام
اول اینکه : ...
می دانی ؟! ...همیشه فکر می کنم مرگ یک جورهایی ادامه زندگی ست چنانکه زندگی ادامه مرگ !... می شود که به مرگ مثل یک نقطه پایان نگاه کرد که همه جمله های نا تمام را تمام می کند... اما نه ! یکجور دیگر نگاه کن ! مثل نقطه چینی که توی اش می شود سپیدخوانی هزار زندگی را دید و یا حتی امتداد بی نهایت روح آدمی را که تنها و تنها به یک زندگی بسنده نمی کند و قرنها و قرنها به هیات جمادی و نباتی و حیوانی و انسانی به دنیا می آید و تجربه می کند و تاثیر می گذارد و متاثر می شود و ...باز روز از نو و روزی از نو !
اصلا بیا فکر کنیم تناسخ بزرگترین دلیل عدالت خداست ! ...مگر نیست ؟!
آن وقت بیا فکر کنیم آنکه می میرد ، برای یکبار دیگر فرصت نفس کشیدن یافته است در هوایی تازه ! ...فرصت دیدن دنیایی نو ... زمینی نو ...عشقی نو !!
من می گویم باید برای همه کفن پوشان دنیا گل ببریم ! ... چون آنها می روند که دوباره عاشق شوند !...و عشق معنای ناب زندگی ست ...مگر نه ؟!...
دوم اینکه : همه رنگهای آفریده خدا زیبایند ! ...مگر نه اینکه من همیشه سیاهی چشمان او را ستوده ام !...تازه غیر از این ،اگر دریغی هست به حال خودمان است که دیدار عزیزی را از دست داده ایم و مهربانی اش را ...گلاره بانو در سوگ خاله مهربان خویش نشسته است ...باشد که ایام شادی بیاید و بپاید !
سوم اینکه : هفت سنگ جدید را تا سرد نشده دریابید !!
چهارم اینکه : دوستی جدید و مهربان در عرصه بلاگستان با هدف رویکرد تحلیلی - مفهومی نسبت به شعر قلم رنجه کرده اند ...امیدوارم این مهم در مورد شعرای وبلاگستان و غیر آن در دستان ایشان به منصه ظهور برسد ... با پچپچه این دوست همراه باشید.
پنجم اینکه : یک گزارش جامع و مانع در مورد کنگره بندرعباس به قلم دوست شاعر فاضلم آقای یاسر هدایتی در روزنامه همشهری .... و البته مطالبی دیگر در این باب از حسن محمودی و ابراهیم اسماعیلی ....
ششم اینکه : کنگره بندرعباس کنگره داستان هم بود !! ...لذا اینبار سوغاتی ام داستان کوتاهی ست از خانم لیلا امیری داستان نویس جوان بندرعباس.منتظر نظرات شما هستم.

( راه را به من نشان بده )

مرد حالا كاملا يك مترسك شده بود ، پيراهن صورتي رنگي كه آفتاب لكه لكه سفيدش كرده ، تنش است با يك شلوار گل منگلي كوتاه ، شلوار و پيراهنش را مي اندازد روي آن تكه چوبي كه تا چند لحظه پيش براي خودش مترسكي بود ، روي دست و پاهاي مرد پر است از خرده ريزه هاي كاه . فرمان ماشين و بعد هم درهايش را قفل مي كند . ماشين لابه لاي درختان كنار به زحمت ديده مي شود .روي آن را با چند تكه بوته كوچك مي پوشاند . گوشه لبش را مي گزد . بعد مي چرخد و نيم نگاهي به تو مي اندازد ، خسته تكان مي خوري و نگاهش مي كني. مترسك عصبي مي خندد و بعد لابه لاي بوته هاي بادمجان گم مي شود. تو ميماني و يك مرد كه حالا دو تكه چوب بيشتر نيست، شلوار و پيراهنش را برمي داري و تن آن تكه چوب مي كني، گريه مي كني .
چوب ها عين مرد شده اند . فقط شانه هايي پهن ندارند. به لابه لاي بوته ها خيره مي شوي، مرد هست و نيست . نسيم بوته ها راتكان مي دهد ، ميرقصاند.
با خودت مي گويي : الان موتورسوار و دوستانت مي رسند . هوم… سراغ اونو كه گرفتن بهشون مي گم رفته چيزي بخره بخوريم . مرد را بر مي داري ، مي بريش وسط بوته ها ، روي يك بلندي مي كاريش باد كه مي آيد بوي عطر مرد موج مي زند توي هوا . دوردست را مي بيني خيابان شلوغ است و تو با نفرت به لوله هاي اگزوز ماشين ها نگاه مي كني كه از سوي آنها دود غليظي سر مي خورد توي هوا و تنت را بدبو مي كند . دست و پايت مي لرزد ، سردت شده است ، چند متر آنطرف تر دختري ايستاده با موهايي زرد و تنك روي پيشانيش .
چند لحظه هاي نمي گذرد كه پرايدي كنار پايش ترمز مي كند . دختر سوار مي شود. چند قدم عقب مي روي . چيزي نمانده بيفتي توي كانال كنار خيابان كه پژوي سياه جلوي پايت مي ايستد. مدتهاست اين كار را مي كند . ولي تو سوار نمي شوي . سرت را خم ميكني و براي چندمين بار فقط دو چشم درشت را مي بيني . موتور سواري از آن سوي خيابان ويراژ ميدهد.دستگيره ماشين را مي گيري . سوار مي شوي ، سلام …زل مي زني به جلو . مرد دستش را چند بار توي هوا تكان مي دهد..مي خندد و ميگويد سلام ، برم ؟ و تو خيره به جايي كه قبلا دختر ايستاده بود
ـ برو !!
ـ كجا؟
ـ تو برو . راه رو بهت نشون مي دم .
صدايش مي پيچد توي گوشت.
ـok
دستت را به دريچه ماشين تكيه مي دهي، نفس عميقي مي كشي ، مرد نواري مي گذارد توي پخش و آهنگ تندي از بلندگوها شنيده مي شود . با انگشتش روي فرمان ضرب مي گيرد . بعد لحظه اي انگار دارد به كسي ، چيزي فكر ميكند ، پرسيد : كجا بايد بريم ، و تو نگاه سردي به او انداخته و مي گويي : يه جاي سبز و ساكت ، ميخوام اونجا با كسي كه دوسش دارم حرف بزنم .
ترمزي كوتاه ، مرد دنده را عوض كرده ، از دو سه ماشين سبقت مي گيرند . صداي برخورد لاستيك ها با آسفالت ، ديگران را متوجه شما مي كند ، باد هنوز مي وزد و بوته ها همه به اين طرف و آن طرف مي روند و مترسكي انگار شتايان از ميانشان رد مي شود . ‘ اگه موتور سوار و دوستاش براي چوبكاري مرد نمي اومدند . باهاش وسط اين مزرعه قايم باشك بازي مي كردم ‘
مرد صداي موسيقي را كمتر مي كند ، سيگاري مي گيراند و مي گويد : دوستم داري نه . مي دونستم ، خودمو به آب و آتيش زدم ، فكر مي كردم نمي فهمي ، يه بار رفيقم رو فرستادم كيفت رو بزنه و بعد من يه جوري بهت پس بدم . اووووووووووه، گوشت با منه .
زوركي لبخند مي زني ، به عقب نگاه مي كني ، موتور سوار از دور ماشين را تعقيب مي كند.مرد خنده بلندي سر مي دهد ومي كوبد به فرمان. بعد همراه با ريتم ترانه سرش را چند بار به عقب وجلو مي برد،دستهايت را به هم گره مي كني وسخت فشار مي دهي،سرت را به سمت دريچه مي چرخاني وبه بيرون نگاه مي كني، دهانت را باز كرده وهوا با تمام شدت وارد ريه هايت مي شود.
دو طرف خيابان رديف نامنظم درختهاي كهور است وپشت آنها،تپه هاي پر از سنگ هاي ريز ودرشت ايستاده اند.مرد دستي به موهاي مشكي و لختش مي برد ومي پرسد: چته؟ طوري شده؟ وبلافاصله دستش را روي دست چپت مي گذارد، به آينه بغل نگاه مي كني، اثري از موتور سوار نيست. دستت را تند از زير دست مرد بيرون مي كشي وسرد زل مي زني به چشمهايش كه حرارتي ندارد.
مرد خودش را عقب مي كشد، آدامسي مي اندازد توي دهانش وتندتند شروع به جويدن مي كند ومي گويد: من با همه جور دختري سر و كار داشتم ولي تو فرق مي كني،پوزخندي مي زني ومي گويي: شما مردها به هر زني كه مي رسيد همينو مي گيد.
مرد دستش را دور گردنت حلقه مي كند ومي گو يد: من هموني مي شم كه تو مي خواي.
با ناخنت گوشه انگشت شصتت را مي كني، مرد حالا پيچيده توي خاكي،كمي آنطرفتر توي كرت هايي منظم، درست سمت تو،جوانه هاي سبزي ديده مي شود وصندوق هايي پر از گوجه هايي سرخ كه بچه ها يي قد ونيم قد كنارشان نشسته اند. ريتم موسيقي ملايم شده، جاده پر از سنگهاي درشت است وماشين مثل خزنده ايي روي آن مي لغزد. در گوشه وكنار جاده چند تا نخل است وچند متر جلوتر مزرعه ايي وسيع وبوته هايي كه مي شود توي آنها قايم باشك باز ي كرد. سرت را به سمت مترسكي كه كاشته بودي مي چرخاني، نيست، تمام مزرعه را از ديد مي گذراني، سايه اي از درخت بلند كنار بالا مي رود،نگاهت را مي دزدي، خم مي شوي روي زانوهايت.
مرد ماشين را نگه مي دارد، خودش را مي چسباند به تو، چشمانش انگار دو گلوله آتشند كه مي سوزاندت، صدايي نمي آيد، جز خش خش خوشه هاي خشك نخل وتپ تپ نا همگون موتور آب.بوي گلهاي زرد خودرو مي پيچد توي ماشين.نفس نفس مي زني، به مزرعه نگاه مي كني، مترسكي آن جا وسط بوته ها ايستاده، مرد پياده مي شود،تكيه مي دهد به ماشين.باد موهاي مترسك را بهم ريخته.
دقيقه ها را مي شماري،يك، دو،سه،چهار،پنج، وحالا مرد رفته جايي خودش را از ترس موتور سوارها گم وگور كند تا شب شود وبزند به چاك،الان پيدايش مي شود، بي خبر از اينكه تو راه را به مترسكي سرگردان نشان داده ايي.

*********
بزرگی می گوید : زندگی لیسیدن از عسل از روی بوته های خار است !
از زخم گریزی نیست ! اما شیرینی ها را نیز به یاد بسپار !!
سیامک

Posted by siamak at 05:11 PM | Comments (51)

January 20, 2004

سه شنبه-30 دی 1382

سلام
اول اینکه : ...
صدا ...صدا ...صدای تو از شش جهت به گوش می رسد !
از لا به لای آجر آجر این خانه ، صدای لای لای عاشقانه تو می آید که به گوش من اذان مهر می خوانی تا کافر از دنیا نروم !
پیامبر هزار ترانه بوسه !
گفتی: بگو خدایی نیست جزعشق تا رستگار شوی !
...اشهدان لا اله الا عشق !
نماز را به بوسه ای بلند قامت می بندم ... گل سجاده می شکفد و می شود گل گندم ! ...سیب می ریزد توی دامنم ...تو می خندی... وَ بهشت همین نزدیکی هاست !
دوم اینکه : بهانه تاخیر همان بهانه همیشه است !! ...برایمان دعا کنید.
سوم اینکه : می خواستم یک شعر ترجمه کنم ...می خواستم یادداشتی تحلیلی بر نمایش ترومن بنویسم ... می خواستم نگاهی بر کنگره بندرعباس را بنویسم ...می خواستم .... هنوز که وقت و بخت یاری نکرده است !!...شاید فرصت آتی ...!
چهارم اینکه : امروز هم سوغاتی دیگری از بندرعباس را برایتان می نویسم . غزلی از شاعر جوان قمی خانم مریم مایلی زرین ...

یک کم شبیه توست کمی قد بلندتر
با پلکهای روشن از حد بلندتر

آمد تمام پنجره ها قهوه ای شدند
در زد ...دوباره در زد ، در زد بلندتر !

آمد ،تمام پنجره ها قهوه ای شدند
با چشمهای قهوه ای آمد ...بلندتر -

- از روزهای تیر ، سرم تیر می کشید
کبریت زد ...صدای مردد بلندتر -

- شد ،مکث کرد و گفت : هوا سردتر شده است
تبریز ،قم ،کرج ،همه جا سردتر شده است

در را ببند ،پنجره ها را ببند...آه
حال و هوای ابری ما سردتر شده است

حق با تو بود : آدم می ترسد از گناه
آن دستهای قبله نما سردتر شده است

هر وقت آمدم دل بی اعتدال تو
یا گًر گرفته از من ... یا سردتر شده است !

آمد ، ردیف و قافیه را زد به هم ولی
تا شد صدای قافیه بد بلندتر -

- بغض اش گرفت ،پنجره ها را بنفش کرد
آهسته رفت و درکه مجدد بلندتر -

- از دفعه های قبل به هم خورد ... تیرماه
افتاد پشت پنجره ممتد _ بلندتر ...

***********
صدای عشق در گوشتان تا هماره دنیا طنین انداز باد !
سیامک

Posted by siamak at 12:32 AM | Comments (55)

January 11, 2004

یکشنبه- 21 دی ماه 1382

سلام
اول اينكه :…
… من كشف كرده ام كه عطر تو را ، تنها ، در دامان بهار نارنج نريخته اند !… خدا دلش نيامده اين عطر مركب مدهوش كننده را تنها بريزد لاي موهاي تو تا مرا مست كند !… گرفته تجزيه اش كرده و نشاني اش را به همه مخلوقابش بخشيده تا من ديوانه ، رو به هر چه مي كنم و هر چه را بو مي كشم ، عطر تو ديوانه ترم كند !
ديروز پريروز بود كه اين را كشف كردم !
… وقتي سينه خليج داشت شكافته مي شد و سرودواره خورشيد در ملتقاي آبي دريا و آسمان ، در گوش همه گوش ماهي ها زمزمه مي شد !
باد را كه مي خورد توي صورتم ، يو كشيدم !
كشف كردم ! …كشف كردم تو را ! … توي بوي شرجي دريا و لابه لاي پرهاي گرم مرغ طوفان و تلالو آفتاب روي موج موج آن همه آبي !…
دوم اينكه : هفت سنگ جديد را دريابيد !
سوم اينكه : از بندرعباس به تازگي رسيده ام و پرم از حرف و حديث !! … ترجيح مي دهم يك هفته ديگر هم صبر كنم تا گفته هايم بوي هيجان به خود نگيرد … بي شك در اين يكي دو هفته از كنگره شعر و قصه جوان بسيار خواهيد شنيد !
چهارم اينكه : براي امروز سوغاتي از كنگره برايتان آورده ام ! …غزل زيبايي را بخوانيد از شاعر جوان و محجوب كرمانشاهي اصغر عطيمي مهر (اهورا) كه البته غزلي ديگر از ايشان عنوان سوم كنگره را كسب كرد .

« با دست پنهان ابوجهل …‌»

آن شب كه گز مي كرد باران كوچه ها را ، مردي تمام خويش را تنها قدم زد
آن مرد من بودم كه بي چشمانت آن شب ، حتي طلوع ماه حالم را به هم زد

اين شهر يك سلول - بي تو انفرادي - ست ، مردم شبيه ميله ي سلول سردند
بايد دوباره كوله بارم را ببندم ، اين شعر از بيت نخست از كوچ دم زد

آن شب خدا هم پر كشيد از كوچه با خشم ، اما صداي بالهايش را شنيدم
با نور بر پيشاني ام حك كرد :«شاعر» ، خط سياه سرنوشتم را رقم زد

مي گفت بايد انعكاس درد باشي ، آيينه درد تمام توده ها باش
يك عمر با اين درد ناليده است اين مرد ، يك عمر در اين راه با جرات قلم زد

آينده مان اما ترك مي خورد آن شب ، جادوگري از ترسِ مردن خويش را كشت
عفريته اي با دست پنهان ابوجهل ، با صخره بر آيينه هاي جام جم زد

كفتارهاي بالداري آسمان را تاريك كردند و حرم دارالزنا شد
با سنگهاي آذرين بايد به بال نا كفتران نانجيب ناحَرَم زد !

لاجرعه خون آسمان را سر كشيدند ، از آسمان تنها همين يك جرعه باقيست
شايد خدا بخشيده شيطان را كه آن شب سرتاسر هفت آسمانش را قدم زد

وقتي زمين فكر زنا با آسمان بود ، باران شبيه طفل نامشروع باريد
يك زن به عقد دائم شيطان در آمد ، گويي زمين و آيمان را بر سرم زد

×
بگذار هر كس هر چه مي خواهد بگويد ، اين شعر جذر كل اديان الهي ست
« ما يسطرون » بايد سراسر عشق باشد وقتي خدا فرياد « نون و القلم » زد

تو مرز سايه روشن تاريخ هستي ، از شرق تا غزب از تو مي گويند مردم
صبح همان شب كه مرا با خويش بردي ، خورشيد هنگام طلوع از غرب دم زد

اما زني بي پرده راه نور را بست ، خورشيد تسليم كسوف مطلقي شد
منظومه ي خورشيدي ام را او به هم ريخت ، بين من و خورشيد من را او به هم زد

××××××××××××
شاد باشيد در پناه عشق و عشق و عشق .
سيامك

Posted by siamak at 06:08 PM | Comments (59)

January 02, 2004

جمعه 12 دی ماه 1382

سلام
اول اينكه : …
عزيز دل !
گاهي عاشقانه نوشتن خيلي سخت مي شود ! …وقتي كه كلام در چنبره هزار بغض نتركيده ، له مي شود و كش مي آيد ! و مي شود يك چيز بي ريخت و قواره كه بيشتر به زخم شبيه است تا مرهم اين دل وامانده !…
اين روزها همين جوري اند ! …طعم بادام تلخ توي هوا پيچيده است و با هر نفسمان مرگ را مزه مزه مي كنيم !!
اين روزها تمام اُرگهاي جهان براي اَرگ مارش عزا مي نوازند !
اين روزها نتهاي زير فاجعه ، در بم طنين انداخته است !!
اين روزها بم به تلي از خاك …بر سرمان شد !!
اين روزها ….!

گاهي عاشقانه نوشتن خيلي سخت مي شود مثل نفس كشيدن !!
گزارشگر مي گويد : 30000 انسان ! …ياد قطار اسپانيايي مي افتم !
اين روح منه !…تو بايد برنده شي !!

گاهي عاشقانه نوشتن خيلي سخت مي شود …اما … اما ناممكن نه !
گزارشگر مي گويد : امروز - روز 5 پس از فاجعه - حادثه اي در شرف تكوين است !
روز 5 ، روز دل دل كردن حيات بود روي خاك سوخته بم !…حياتي كه مي خواست براي هميشه برود !
… هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون مرگ و حيات !
گزارشگر مي گويد : امروز - روز 5 پس از فاجعه - يك زوج جوان ، زير چادرهاي امداد ….!
خبر همان قدر كوتاه است كه خبر اول بود : بم با خاك يكسان شد !
گزارشگرها هميشه خبرهاي كوتاه مي دهند ! …و خبرهاي كوتاه ، توي ذهن مخاطب خسته ، قيقاج مي روند و توي هزار ناكجا گم مي شوند !!
اما بعضي خبرها عميقند ! ..مثل خبر اول : عمق فاجعه …مثل خبر دوم : اوج حادثه !

صداي پاي حيات را مي شنوي ؟!…عزيز دل !
دارد از آوندهاي نخل پير بالا مي رود ! … نخل كمرش شكسته اما هنوز ريشه در خاك دارد ! … آوندهاي نخل آغوش مي گشايند تا سبزينه ها به زلالي آب سلام كنند و ديگر بار سوي آفتاب قد بكشند !
خرماي شيرين فردا طعم گس امروز را خواهد زدود ! من مطمئنم !

خبر كوتاه بود ! مثل خبر اول : يك زوج جوان - روز 5 پس از فاجعه - زير چادر امدادي به هم پيوستند !
و عشق ديگربار حيات را به شهادت نشست تا ترديدي براي زندگي نباشد !
ما زنده ايم ، پس بي ترديد خانه مان را خواهيم ساخت !
محكمتر از ديروز !
×
دوم اینکه : هفت سنگ چهارم ... عکسهای ارگ بم ( شاید آخرین عکسها پیش از فاجعه ! ) ... نقد تحلیلی اسماعیل امینی بر غزلی از مهرداد نصرتی ...مری کریسمس ترانه ای از یغما گلرویی ...آموزش خوشنویسی از حمید رضا حسن پور .... بوسه چهارم برای صندوق پستی سرخ ! ...
×
سوم اينكه : اين غزل موسيقايي تقديم به زوج عاشقي كه پرتقال خوني بم را تفسير مي كنند : خونين دل و شيرين جان !…. و تقديم به تو كه تعبير بهار نارنجي !

« رقص ماه و جنون »

تو چشم مي گشايي و پر از ستاره مي شوم
تو گوش مي دهي و من دو گوشواره مي شوم !

نهاده عشق توي ما ، هزار واژه نو به نو
نهاد باش عشق من ! كه من گزاره مي شوم !!

«فروغي» از غزل بده ، ترانه نوشِ «بامداد» !
قصيده «اميد» شو ! كه چارپاره مي شوم !!

بپر به پشت زين من ، كه فيل غصه مي رسد
پياده تكه تكه شد …وَ من سواره مي شوم -

- شبيه شاه دل در اين قمار سرخ ، بي بي ام !
كه خشت روي خشت بند شد ، ز كارِ «مي شوم» -

وَ «مي شوي» ، وَ «مي شود» … وَ خانه مان درست شد !!
بگو كه سقف يا ستون ؟! … هزار باره مي شوم !!

تو لطف كن برقص با صداي آيشارها
بريز شط «مي شوي» به رودسار «مي شوم»

وَ اتحاد شاد اين دو «مي شويم» مي شود !
…بخند ماه نازنين !
…پر از ستاره …
………………مي شويم !!
×××××××××××××
خانه تان هماره آباد از عشق باد !
سيامك

Posted by siamak at 02:06 PM | Comments (51)