February 25, 2004

چهارشنبه - 6 اسفند 1382

سلام
اول اينكه :…
به خانه که می آیم حس می کنم بوی خانه بوی همیشگی نیست ! ... توی هوا بوی بال سوخته می آید ! ...شیر آب را که باز می کنم صدای گریه می پیچد توی روشویی ! ...پرده را که کنار می زنم آفتاب بی حال وسط هال دراز به دراز می افتد !... روی صندلی که می نشینم احساس می کنم که اهسته آهسته مویه می کند ! ...و رو.ی تخت که دراز می کشم ، متکای کنار دستم سرد و مغموم و یخزده به چشمهای من زل می زند و بغض می کند !... نیستی !! ...همه داستان به همین سادگی ست ! ...به قول نزار : بی تو / تمام خانه ما درد می کند !
دوم اينكه : حكايت تاخيرهاي من ديگر حديثي تكراري شده …!... پس بگذريد و بگذريم !به خانه اکثر دوستان سر می زنم اگر کامنتی مفصل نمی بینید بگذارید به حساب همان حکایت تاخیرها نه بی معرفتی ....هر چند سعی می کنم سلامی عرض کنم .
سوم اينكه : امروز مي خواهم راجع به يك مجموعه شعر صحبت كنم . مجموعه شعري از شاعري جوان و نوپرداز.
×
كتاب ( پرنده پنهان ) مجموعه اشعار گروس عبدالملكيان در مسابقه مجموعه هاي شعر كارنامه به عنوان يكي از مجموعه هاي برگزيده شناخته و مورد تشويق قرار گرفت …
اين خبر حدود يكماه پيش اعلام شد .
اولين فكري كه به ذهنتان مي رسد چيست ؟!
×
زندگي كردن با يك نام فاميل شناخته شده ، در كنار همه موهبتهايي كه مي تواند داشته باشد ، دردسرهاي خاص خود را نيز داراست ! همه كساني كه به نوعي با اين قضيه درگير بوده اند براين امر اذعان دارند .
در زمينه شعر و شاعري كار دشوارتر از اين نيز هست . فرزند يك شاعر - كه بر حسب اتفاق خود نيز شاعر است - با دو نوع رفتار مي تواند روبه رو باشد كه هر دوي اين رفتارها مي توانند كاملا تخريبگر باشند :
- اول اينكه هر چه بنويسد به خاطر نام و احترام پدر مورد تشويق و نحسين و آفرين همسليقگان و مخاطبين پدر واقع شود و در نتيجه به آنجايي در شود كه حتي شايد تركستان هم نباشد !!
- دوم اينكه بالعكس ! هر چه بنويسد مورد لعن و نفرين و تحقير منتقدين پدر واقع شود و باز هم افول و سرخوردگي و … !
و اين تازه يك بعد قضيه است !
از لحاظ آفرينش هم او دچار مشكلي دوگانه است :
- يا بايد از سبك و شيوه و حتي انديشگي پدر تبعيت كند كه مشوقين را خوش بيايد !
- يا اينكه علم مخالفت بر دوش بگيرد و منتقدين را راضي كند !
و به همين منوال برويد تا هزاران مشكل !
مي بينيد كه در هيچيك از اين موارد جوهره شعري و اصولا ذات شاعرانه شاعر جوان مورد توجه نيست !….بلكه همه تنها به پدر او مي انديشند و كليه نقدها چه له و چه عليه آثار او در نتيجه نگاه به پيشينه فاميلي او شكل مي گيرد !
و حالا خدا نكند كه او در بهمان مسابقه يا فلان جشنواره مقامي كسب كند و يا مورد نقد قرار بگيرد و يا اصولا تخطئه شود !
آن وقت است كه باز بازار شايعات مخالف و موافق داغ خواهد شد :‌ برنده شد چون پسر فلاني ست !….رد شد چون پدرش …!!
نتيجه اينكه در اين بلبشوي بي مهري به شخصيت فردي شاعر ، مقرون به ذهن ترين چيز اين است كه استعداد جوان او به اضمحلال مي رود !
و اين تنها مختص اين دوره و اين زمانه نيست ! نگاهي به تاريخ ادبيات ايران نشان مي دهد كه در كشور ما هيچگاه - تا آنجا كه به ياد دارم و اگر بخواهم احتياط را رعايت كنم : به ندرت - دو بزرگمرد از يك خاندان برنخاسته اند ! ….شايد ايراد اين قضيه در همان نفي استقلال شخصيت در ذهنيت و رفتار ايراني باشد كه متاسفانه هنوز نيز تا حد زيادي پا برجاست !
از اين مقدمه طولاني بگذريم كه قصدم اين بود بگويم متاسفانه تا كنون هر چه در مورد اشعار اين شاعر شنيده يا خوانده ام آلوده به همين نوع نگرش بوده است !هيچكس به خود زحمت نداده است كه حالا كه توان افتراق بين دو شخصيت را ندارد ، لااقل فراموش كند او پسر كيست !
بله !
محمدرضا عبدالملكيان شاعر خوبي ست … و بيش از همه شعرهاي قابل تاملي كه دارد مرديست كه در ادبيات ايران چه بخواهيم و خوشمان بيايد و چه نخواهيم و بدمان بيايد كار كرده است و وقت صرف كرده است و مايه گذاشته است ….
اما اينها اصلا ربطي به موضوع ندارد !
گروس يك انسان ديگر است ! يك جوان كه سعي دارد با بيان و انديشگي مستقل به شعر بپردازد . پس سعي كنيم همين ديد را نسبت به شعر او و خود او حفظ كنيم …همين !
×
مجموعه پرنده پنهان در نگاه نخست چند مولفه آشكار دارد :
- سادگي : شعرها ساده اند !…اين سادگي در تمام نقاط شعر موج مي زند … در انتخاب واژگان ، در فرم شعر ، در اجراي اين فرم با جمله بندي هاي ساده و با كمترين تغيير نسبت به زبان روزمره و … :
اينجا جزيره بيست سالگي ست
مشتي كه از راست خورده اي
تو را به چپ بمي چرخاند و
مشتي كه از چپ
تو را به سطرهاي بعدي اين شعر …
اين گردش زمين نيست
از موهايت بتكان
غبار اين همه اندوه را …
- صميميت : اين صميميت داراي دو وجهه است : صميميت شاعر با مخاطبش كه در حقيقت به كمك استفاده از همان سادگي به عنوان ابزار و هم چنين صداقت شاعرانه شاعر هنگام سرايش به عنوان عامل اصلي شكل مي گيرد و دوم صميميت شاعر با محيط و جهان پيرامونش كه سبب مي شود تصاوير شعر او تصاويري شفاف و بدون پيچش باشند :
در صبحگاه سرد بلورين
باران از راه مي رسد

خانه
هيزم
اتش
و شادي دخترك چايكار
از ادامه خواب خوش ستاره ها .

در صبحگاه سرد بلورين
در صسحگاه برداشتهاي سبز
باران از راه مي رسد .
مزرعه
بوته هاي چاي
وشادي آن برگهاي سبز
كه يك روز بيشتر زنده اند .
ايجاز : شعرها كوتاه و حتي گاه طرح گونه اند :
مردي
كه رو به چهره خورشيد مي رود
بر سايه سياه خودش
پشت كرده است .
حتي در شعرهاي بلندتر مي توان شعر را به چند بند به ظاهر مجزا تقسيم كرد كه قابليت هاي شعري جداگانه اي نيز دارند .اين نوع سرايش كه اخيرا در كشور مورد توجه هم قرار گرفته است در خقيقت برخاسته از شعر ترجمه است . بسياري از آثار برجسته شاعراني چون قباني ،نرودا، لوركا، حكمت و … چنين بافتي را دارند . در حقيقت مثل غزل كلاسيك ما كه بيت به بيت مجزا و تصويرمند و مستقل است و در عين حال در يك كليت به هم پيوسته است و انگار به قولي يك نخ نامريي همه اين مرواريدها را به هم مربوط مي كند .
كشف : تقريبا در تمامي شعرها يك كشف بارز مشاهده مي شود . حالا اين كشف گاه در حيطه كشفهاي زباني ست و گاه در حيطه كشفهاي تصوبري . به جرات مي توان گفت كه بارزترين دليل تاثيرگذاري آثار اين شاعر نيز همين است . او معمولا در شعرهايش چيزي دارد كه شما را به سادگي غافلگير كند ! :
دستان من نمي توانند
نه ، نمي توانند
هرگز اين سيب را
عادلانه قسمت كنند
تو
به سهم خود فكر مي كني
من
به سهم تو .
يا :
گذشت هواپيما.
هواپيما گذشت.
آه
بمبها
زودتر از كفشها
رسيده بودند .
كودك
پايي نداشت .
- انديشه : مهمترين نكته شعرهاي گروس عبدالملكيان به زعم من انديشه است !او تلاش دارد حرفي را بگويد . در واقع شعر را براي او ابزاري بياني ست نه تنها ثبت يك زيبايي . فارغ از اينكه به درستي يا نادرستي اين ديدگاه بپردازيم بايد گفت كه اين مولفه سبب مي شود كه شعرهاي او نياز به درگيري انديشمندانه مخاطب دارد . درگيري اي كه چنانكه گفتم در روساخت و فرم و واژه نيست كه در درونمايه اثر و مفهوم كار نهفته است . اتفاقا زيباترين و لذتبخش ترين بخش شعر درست در همين موقع اتفاق مي افتد !:
و داستان غم انگيزي ست
دستي كه داس را برداشت
همان دستي ست
كه يك روز
در خوابهاي مزرعه گندم مي كاشت .
بايد گفت كه اين مولفه نيز بي تاثير از ادبيات ترجمه نيست ! شعرهاي ترجمه شده از شاعران بزرگ جهان معمولا در فرم و حتي در بازيهاي زباني خصلتهاي خود را از دست مي دهند اما در قسمت كشفهاي تصويري و به خصوص انديشه توانايي هاي خود را حفظ مي كنند و همين نكته است كه ما را در شعرهايشان غرق مي كند . لذا ترجمه هايي كه با نگاه دقيقتر مترجم به درون مايه مورد نظر شاعر همراه بوده اند ، بيشتر مورد استقبال و توجه قرار مي گيرند .
و حتي در نگاهي دقيقتر به مجموعه شعر پرنده پنهان به خصوص در بخش ( شعرهاي براي عشق به بهانه تو ) حضور يك شاعر خارجي را پررنگ تر از همه مي شود احساس كرد : نزار قباني !
شيوه بيان عاشقانه ، نوع تصاوير و حتي انديشگي شاعر نسبت به عشق و و معشوق نسبت نزديك با عاشقانه هاي نزار دارد :‌
چه فرقي مي كند
من عاشق تو باشم
يا تو عاشق من .
چه فرقي مي كند
رنگين كمان
از كدام سمت آسمان
آغاز شود .
×××××××××××
اينها كه گفتم مشخصه شيوه سرايش گروس عبدالملكيان است از ديد من ! اما بي هيچ شك و شبهه در تمامي اشعار او اين موارد را به تمامي و به كمال نمي توان ديد . به جرات مي توان گفت كه هر گاه شاعر به شيوه خود پشت كرده است از قدرتهاي شعر خود نيز كاسته است و هرگاه رو به سوي آنها نهاده كار را به اثري دلپذير بدل ساخته است ! در حقيقت آنگاه كه شاعر با خود و واژه و شعر صميمي ست حاصل كار شنيدني ست ولي گاهي هم اينگونه مي شود :
بر چارچوب ميز
وقتي چار مرد …
وقتي كه
ب
ر
گ
ه
ا
ي
رندگي
فرو
مي ريخت
زن
با طرحي از دو اشك
با طرحي از هزار گل پژمرده
بر دامني بلند
از پلكان لبخندها و
روياها
فرو
آمد .

باز هم
حكم دل بود
باز هم مرد
دلي نداشت .
مي بينيد كه شعر بيشتر متكي به ارائه فرمي ست تا تصويرهايش . آن هم پرداختي به شكل شعر - نقاشي كه اصلا نو به نظر نمي رسد ! و در نتيجه حتي تصوير نسبتا بهتر انتهايي هم شعر را نجات نمي دهد .
يا لحظاتي كه شاعر از ياد برده است كه برگ برنده او ضربه هاي شاعرانه ايست كه ( چه در دايره تصوير و چه در دايره معنا ) وارد مي آورد و آنگاه صرفا يك تصوير معمولي سبب سرايش يك شعر مي شود و در نتيجه نه زيبايي خيلي تكان دهنده است و نه انديشگي پس پشت آن :‌
از گم شدن همه مي ترسيم
اما زيباترين روز زندگي ام
روزي بود
كه با تو در ميانه جنگل
گم شدم .
و گاهي نيز شاعر به واسطه شيفتگي اش به بيان انديشه از شعر غافل مي شود و شعر به يك خطابه بدل مي شود .مثلا اين شعر زيبا را بخوانيد :
جرم من عشق بود
تفريح تو
منطق و اعداد
بگذريم
سفيد به تن كردي

بر بوم پنجره اي كوچك
خورشيد ماه شد
ماه ، خورشيد .

حالا فيلسوف بزرگ من
از جنس همان بهانه ها
حرفي بگو و برو
لجاجت كافي ست
حوب مي داني
دليل اين نامهرباني ها
منطق و اعداد نيست
حتي اگر چنان است كه تو گويي
جايي
در خوابهايي شنيده ام
اعداد هم عاشق مي شوند :
يك هاي عاشق
هنگام جمع هم
دو نمي شوند .

تصاوير زيباي دو بند آغازي و تصوير نهايي با ميانبنديي به هم متصل شده اند كه بيشتر يك گفتگوست با ماهيت نثر تا يك شعر با ماهيت شاعرانه .
به گفته دقيق تر از ( لجاجت كافي ست ) تا ( كه تو گويي ) حتي به راحتي قابل حذف كردن است .چون هم ايجاز افزون مي شود و هم مفهوم آن به شكلي بسيار شاعرانه تر در تصوير نهايي آمده است .
احتمالا دليل برخي از اين عدم ايجازها و در واقع تشريح تصاوير ترس شاعر از عدم دستيابي خواننده به مفهوم است كه چنان كه گفتم به نظر من بيشترين دغدغه اوست . همين ترس سبب شده است كه گاهي در برخي اشعار بتوان جملاتي را سراغ كرد كه قابل حذف و اصلاحند . مثلا اين شعر :
(چوب كبريت )
زنداني كوچكي هستم
جدا مانده از جنگلهاي بزرگ
با تني لاغر و موهايي قهوه اي ، شايد .

سيگارت را روشن مي كني
و به راهت ادامه مي دهي
چيزي را فراموش نكرده اي ؟
بي شك موافقيد كه جمله آخر كاملا اضافه است ! در واقع كاركرد مشخصي ندارد و شعر پيش از آن در جمله قبلي تمام و كمال شده است .
البته بايد اذعان داشت كه اكثر اين شعرها كه داراي ضعف در ايجاز يا نثرگونگي هستند بنا به شهادت تاريخ زير اشعاري قديمي ترند و شاعر در شعرهاي جديدتر كمتر دچار اين لغرشهاست .
بي شك دقايق ناب كتاب بسيار بيش از اين لحظه هاي افول است . دقايقي كه اين كتاب را به نظر من شايسته كتاب برگزيده مي كند و خواندنش مثل گذر نسيم از سر شب بوها زيبا و خلسه آور است :
گيسوانت در باد
سرچشمه تمام رودهاي زميننند
و سبزي چشمهات
سيماي جنگلي ست
كه بازوان زمستان را
شرمنده مي كند …
اين يادداشت را با شعري جديد از او به پايان مي برم كه البته اين نيز سوغات سفر بندرعباس به حساب مي آيد :
فرصتي نمانده است
بيا همديگر را بغل كنيم
فردا
يا من تو را مي كشم
يا تو چاقو را در آب خواهي شست
همين چند سطر
دنيا به همين چند سطر رسيده است
به اينكه انسان
كوچك بماند بهتر است
به دنيا نيايد بهتر است

اصلا
اين فيلم را به عقب برگردان
آن قدر كه پالتوي پوست پشت ويترين
پلنگي شود
كه مي دود در دشت هاي دور
آن قدر كه عصاها
پياده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمين …
زمين…
نه !
به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دستهايش را بشويد
به آينه بنگرد
شايد
تصميم ديگري گرفت .
×××××××××××××××××××××××
شاد باشيد در پناه بوسه بوسه عشق !
سيامك

Posted by siamak at 10:31 PM | Comments (53)

February 16, 2004

دوشنبه 27بهمن 1382

سلام
اول اینکه : ....
نشسته ای پشت پیانو ات و نتهای بازیگوش از در و دیوار خانه بالا می روند !.... نتهای زیر مثل هزار بزغاله شیطان بالا و پایین می پرند و نتهای بم مثل میشهای مست از بوی علف اتاق را پر می کنند از عطر شیر و کوهساران و چشمه و ...زندگی !
تو چوپان این گله ای که در نی لبک جادویی موسیقی می دمی و جهان به دنبال تو به راه می افتد !....ماه ماغ می کشد !...ستاره ها به دنبالش می دوند و از شکاف پرده می ریزند توی اتاق و دور تو جمع می شوند !.... خورشید نیمه غربی زمین را وا می نهد و پا می گذارد توی کلبه شرقی ما ! .... می دانی چرا !؟... چون نوای تو نینوای عشق است ! ... چون دستان تو قدقامت بهارند تا بهمن و اسفند دمشان را بگذارند روی کولشان ! ....تا من یادم بیاید که باید سرم را بگیرم به سوی آسمان بگویم : خدایا شکرت !...
دوم اینکه : پوزش بابت تاخیر دیگر خیلی تکراری شده اما چه کنم ؟! .... جز این کاری از دستم بر نیم آید !!...پس باز هم پوزش و سپاس به خاطر لطف بی پایان شما همراهان .
سوم اینکه : گلاره بانو نیز بر سر من منت گذاشته است و با یک ترجمه آپدیت کرده است !...بروید بخوانید که احتمالا مثل همیشه تا یکماه دیگر خبری نیست !!!!
چهارم اینکه : جشنواره شعر علوی امسال طی روزهای 26و27 بهمن ماه در بابلسر برگزار شد . جمع وبلاگرها طبق معمول جمع بود : آقای محمدزاده ، امیر مرزبان ، خانم رزاقی ،خانم مستشار نظامی ، خانم مایلی زرین و ... و البته شاعران برجسته ای چون آقای جهاندار و آقای کیقبادی و آقای سلیمانی و خانم سالاروند ... حقیر و گلاره بانو نیز یک بعد از ظهر در معیت دوستان بودیم و جای همه دوستان غایب خالی .... فضایی دلنشین و صمیمی با شعرهایی زیبا ...تا باد چنین بادا !
پنجم اینکه : هفت سنگ مثل همیشه مرتب و منظم به روز می شود ....گیرم که من آنقدر بی نظم باشم که ستونم را ننویسم !!....دوستان مثل همیشه کولاک کرده اند ...می گویید نه !؟!!
...لطفا کلیک کنید !
ششم اینکه : امروز دو شعر از لورکا را برایتان ترجمه کرده ام ...شعرهایی که به نظرم در اوج سادگی و در عین حال لطافتتند ...و بیانگر شیوه واقعی سرایش این شاعر شهیر اسپانیایی ...

ترانه نخستین آرزو (Ditty of first desire)
فدریکو گارسیا لورکا (Federico Garcia Lorca)
برگردان : سیامک بهرام پرور

در صبحگاهان کال
می خواستم قلبی باشم
قلبی !
و در عصرگاهان رسیده
می خواستم بلبلی باشم
بلبلی !

( روح !
به رنگ نارنجی در آ !
روح !
به رنگ عشق در آ ! )

در صبحگاهان روشن
می خواستم خودم باشم
قلبی !
و در واپسین دم عصرگاهان
می خواستم صدایم باشم
بلبلی !

( روح !
به رنگ نارنجی در آ !
روح !
به رنگ عشق در آ ! )

سونات زاری شیرین (Sonnet of the sweet complaint)
فدریکو گارسیا لورکا (Federico Garcia Lorca)
برگردان : سیامک بهرام پرور

هرگز مگذرا گم کنم
شگفتی چشمان تندیس وارت را
یا نشانِ بوته گلِ سرخِ گوشه گیرِ نفست را !
که بر گونه ام
شبانگاهان جا خوش می کند !

: بی گٌل و
میوه و
گِل
برای کرمِ نومیدی های من !!

اگر تو گنج پنهان منی
اگر تو سیب منی و رنج نهفته ام
حتی اگر سگی هستم و
تو صاحب من
هرگز نگذار گم کنم
آنچه را که یافته ام
و بپوشانم شاخه های رودسارت را
با برگهای خزان غریبم !
*************************
شادکامی بهاریتان در دل هزار زمستان بماناد !
سیامک

Posted by siamak at 08:50 PM | Comments (49)

February 04, 2004

چهارشنبه-15 بهمن ماه1382

سلام
اول اینکه :...
...نشسته ای و داری یک یک واژگانم را حرف به حرف می خوانی !... کیبورد شده است یک مدیوم برای بیان حرفهای من !...خوشم نمی آید .... این جوری نمی شود حرف زد !...به چشمانت نگاه می کنم و می زنم روی کیبورد : بشسبسشبسیلبسیلسیبذلا !!
و همه عاقلان دنیا می دانند که این یعنی : من هنوز هنوز هنوز و تا همیشه عاشق تو هستم !!....
دوم اینکه : پوزش از همه دوستان اگر کمی دیر به دیر مطالب زیبایشان را می خوانم ..می دانید که ...!!
سوم اینکه : در ادامه اخبار کنگره بندرعباس بخوانید شعرهای برگزیده را در گزارش دوست فاضلم آقای یاسر هدایتی در روزنامه همشهری ..... و البته شعر جوان ایران را به یاد بیاورید و قضاوت هم با خودتان !
چهارم اینکه : این شعر تقدیم به شما و بانوی این همه جنون !

لولاک ...

گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی
هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی !

امروز من به تو ، به خودم فکر می کنم
دریای حادثه ! به تو ای دلسپردنی !

تو : کهکشان شیری منظومه های من
خورشید : خواهر تنی ات ، ماه : ناتنی !

امروز من به رفتن خود فکر می کنم
امروز من به مرگ ... چرا داد می زنی ؟!!!

امروز شاعرت به جنون فکر می کند
امروز ... من ... به ... چه ؟! ... تو چه گفتی ؟! ... تو با منی ؟!!

با من ، تو ، قهر می کنی .و می روی ؟! ... چرا ؟!!
دیوانه ام ؟! ... عجب !... چه دلیل مبرهنی !!

او رفت ! ...
رفت ؟!
هی ! تو ! چرا دست روی دست ... ؟!
تو که نشسته ای و در این بیتهای پست -

- هی دور می زنی و غزل دوره می کنی !
پاشو !...تمام شد غزلم !...قافیه شکست !!

او رفت ! ...هی تو !... داد بزن !...حنجره بشو !
چون که گلوی خسته ام از بغض بسته است

فریاد کن :
آهای ! چه اینجا چه جلجتا !
من ماندم و صلیب ...سه تا میخ آهنی !

زخمی ست دست و پام ولی ...آی... آی... آی !
زخمی ست روی قلب : ...لٍماذا تَرَکتَنی ؟!

حالا که من توام ، تو منی ، می دوی ؟! ...کجا ؟!
لولاک ما خَلَقتً غزل مثنوی... کجا ؟!

این شعر شطح نیست ، جنون مضاعف است !
لیلی تویی که قیس به هذیان مکلف است !

ابن السلام شاه شما نیست ، بی بی ام !
سربازتان منم !...من و شمشیر چوبی ام !

شاه سپید روی ! بیا مهره را... بچین -
- سیبی ... سیاه می شود آدم ... وَ ... آفرین !-

- من ماتَ ... فی صراط تو... ، پس من شهید شد
از میز این قمار ، اذان می چکید ، شد :

حی علی الصلوه ! ... صلوه بلند عشق !
حی علی الفلا...خن چشمت ! ...پرنده : عشق !

وقتی پرنده شد که نگاه تو را چشید
آهو نشد مگر به امیدٍ کمندٍ عشق !

من در هزار دانه گندم گمم ... ولی
حوای قلب توست که دارد سرند عشق !

تو چشمه چشمه شور ، که من جرعه جرعه مست !
من گریه گریه شوق ، تو هم خنده خنده عشق !!

قدت قصیده ایست ، لبانت رباعی است !
با تو پر از غزل شده ترجیع بند عشق !

با تو ... پر از ... غزل شده ...
با تو ...!

**
...
گاهی عجیب دور خودت پیله می تنی
هی فکر می کنی ...به خودت چنگ می زنی

هی فکر می کنی به هزاران خیال پرت !
هی خنده می کنی و ...سپس موی می کنی !...
...

*******************
دنیایتان سراسر جنون و مستی باد !
سیامک

Posted by siamak at 08:40 PM | Comments (84)