March 15, 2004

دوشنبه - 25اسفند 1382

سلام
اول اينكه : …
…وقتي دلت گرفته ، انگار آسمان تمام دنيا ابري مي شود و هواشناسان دلم خبر از بارانهايي مي دهند كه زير سقف خانه خواهند باريد !!
وقتي به هر دليل بي دليل ، چشمانت برق شادي اش را گم مي كند ، چشمان من دليل موثقي پيدا مي كنند براي مه آلود شدن !
مگر نمي داني رفيق ؟!
شمال سرزمين بارانهاي بي دليل است !
مگر نمي داني تو آفتاب هميشه اين دلي ، چه با دليل چه بي دليل ؟!
براي دلم ، دلالت خورشيد باش ! اگر نه لبخنده هاي زوركي را كور هم مي شناسد !
تو كه مي داني عاشق كور نيست !…نمي داني ؟!
با تمام نيروي زندگي بخند !… آهان !! …همين طوري !!
دوم اينكه : پيشاپيش عيدتان مبارك !… امسال فعلا از غزل بهاريه خبري نيست !! …پس اين غزل را داشته باشيد تا بعد :

قافيه در قافيه ، عشق برايت سرود
پنجره در پنجره ، شعر به رويت گشود

از پسِ پلكانِ تو ، پوپكِ عاشق پريد
چزخ زد و چرخ زد … بر دلم آمد فرود !

ساقه نيلوفرت پيچه شد و قد كشيد
خوشه انگور تو هوش ز سر مي ربود !

دلدل يك باغبان : « كِشتِ شقايق كي است ؟!»
عقل كه مي گفت : «بعد !»…دل كه : « نه !…حالاست !! …زود !!»

سيب تو و دست من! … مزه گيلاس تو !…
باغ معلق كه در فصلِ غزل سبز بود

از دل دريائيت ، ابر غزل پا گرفت
بارشِ يكريز بر بسترِ زاينده رود !

يك پرش كوچك و … آن ور پرچين باغ ،
من كه شدم غرق در ياس سپيد و كبود !

طاقهء ابريشمت بافهء دستان كيست ؟!
دست مريزاد داشت ململِ بي تار و پود !

شعله زدم در خودم تا پر و بالي زدم
قصه ققنوس كو ؟!…دود شدم! …دود !…دود !

باغ مه آلود شد ، سيب… شقايق… انار -
- در دل هم محو شد ، حالت كشف و شهود :

چشم تو شد لامكان … عطر تو شد لازمان …
كُن فَيَكوني شد و باز شدم لاوجود !!

عقربه هادر شتاب … باد به تقويم تاخت
يك دو سه سالي گذشت …يا كه نه …در اين حدود !!


چشم گشودم …
وَ صبح پنجره ام را گرفت
تابش خورشيد تو آن مِهِ سنگين زدود …

آخر اين شعر هم معني آغاز داشت
باز تو بودي و من ، باغ همان باغ بود !!
××××××××××××××××××
روز و روزگارتان بهارانه و شكوفه هاي شادي و اميد بر شاخسار زندگي تان هماره مانا !
سيامك

Posted by siamak at 08:45 PM | Comments (81)

March 06, 2004

شنبه - 16 اسفند 1382

سلام
اول اینکه :...
من شنیدم !...به خدا من شنیدم که ساعت 9:30 دقیقه شب اذان صبح گفتند !!
من دیدم ! ...به خدا من دیدم که گلهای قالی یکی یکی شکفتند !!
من لمس کردم !...لمس کردم عشق را که زیر ( پوست کشیده شب ) می خزید و عرق می کرد و می سوزاند !
من بوییدم !...بوییدم عطر سیب را در دامنه های برفی کوهی که از هیجان پا می کوبید !
من چشیدم !...چشیدم طعم ماه را و ترانه را و ستاره را !
...می بینی ؟! ... وقتی تو می آیی همه حواس حواسشان پرت می شود !...
دوم اینکه : باز هم همان بهانه همیشگی و ...سکوت !!!
سوم اینکه : به میهمانی دو غزل ار حسین تقلیلی شاعر جوان همشهری ام دعوتتان می کنم .و در انتظار نقدهای دوستان هستیم .


من اسب هایم شکسته او فیل هایش برنده است
چیزی برایم نمانده این مهره ها محض خنده است

این چشم ها غیرعادی است او صاحب ده پیاده است
او با همین مردمک ها شاه مرا پوست کنده است

ای کاش پر می زد این اسب اما نه فرقی ندارد
وقتی که اوجی نباشد سیمرغ هم یک پرنده است

وقتی تو باید ببازی وقتی تو باید بمیری
وقتی که آنسوی صفحه عشق تو شرکت کننده است

دیگر چه سودی بتازی با مهره ها یا ببازی
یا اینکه بیرون بمانی از هر نظر او برنده است

همواره او رو سفید است همواره تو روسیاهی
حالم به هم خورده دیگر شطرنج خیلی چرند است

و دومی :


این یار چندمی است که او سیب چیده است
از این درخت پیر... و خیری ندیده است

دستان او چقدر بلند و قوی شده است
این روزها یه قد جهان قد کشیده است

یکروز پشت پنجره فریاد می زدم
یکروز پشت پنجره او هم شنیده است

گفتم سلام سیب ستاره سه تار زد
باور نکرد از دهن من پریده است

لعنت به هرچه آدم کم عقل مثل من
لعنت به هرکه پنجره را آفریده است....
*************************
شاد باشید در پناه هرچه ترانه و غزل بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 07:39 PM | Comments (59)