سلام
اول اينكه : …
- آقا ! مقواي سياه دارين ؟!
…سياه را كه مي بري ، سپيد از لا به لاي برشهايت سر مي كشد ! … انگار خورشيد شدي و تيغ آفتابت ، شب را مي خراشد و پاره پاره مي كند تا سپيده از آسمان مثل شير تازه بچكد توي اتاق ! …
مي خندي ! … آفتاب گرم مي شود ! …
- قشنگ شد ؟!
…به تو نگاه مي كنم و به سيبهاي غلتان توي رود كه در زمينه سياه قاب ، برق برق مي زنند ! … به تو نگاه مي كنم و… مي گويم : هميشه قشنگ بود حواي من ! … هميشه قشنگ بوده و خواهد بود ! …
دوم اينكه : هميشه معتقد بوده ام كه هنر خواندن شعر هنري بسيار قابل تامل ،مهم و ستودني ست كه بسياري از مخاطبين شعر و حتي برخي از شاعران از آن بي بهره اند !….بسيار ديده ايم كه شعر زيباي يك شاعر ، با يك خوانش نامناسب تبديل به يك اثر معمولي و حتي بي ارزش شده است….و همچنين معتقدم خواندن درست يك شعر در درك صحيح مفهوم دروني اثر و حس و حال آن و از همه مهمتر موسيقي آشكار و پنهان شعر نقش عمده أي دارد به خصوص در شعر معاصر كه با گفتار رابطه نزديكي دارد و باز هم به طور اخص در شعرهايي كه در آن ها چندصدايي وجود دارد و يا لااقل ديالوگ شكل مي گيرد .شك نيست كه شعر بايد چنان باشد كه خود بي واسطه با مخاطب ارتباط يابد اما متاسفانه چنان كه گفتم گاه اشكال از بي تجربگي . ناپختگي و حتي گاه بي حوصلگي مخاطب است نه نقصان شعر . در حقيقت مخاطب معمولا به واسطه نام نا آشنايي كه بر صدر شعر مي بيند بدون دخالت فعال انديشه به سراغ شعر مي رود و در حقيقت در يك پيشداوري ذهني بر اساس نام شاعر ، شعر را قرباني مي كند ، هم در وادي انديشه و هم در وادي زيبايي شناسي …از اين بحث بگذريم كه گويي مجالي بيشتر مي طلبد .
غرض اينكه خوشبختانه به نظر مي رسد اخيرا دكلمه شعر با صداي شاعر با استقبال مناسبي مواجه شده است و هم شاعران به آن متمايلند وهم مخاطبين . و البته دنياي مجازي نيز با راهكارهاي خود عرصه را بر اين مهم بيشتر از پيش گشوده است .در همين راستا دو غزل از هومن عزيزي را در اينجا با صداي خودش بشنويد و بخوانيد …غزل اول را غزلي زيباتر ديدم و به نظرم كاري بسيار دلپذير آمد … و اين شعر مريم هوله هم شنيدني ست به خصوص كه اين يكي هم با دكلمه خود شاعر همراه است و دكلمه اي هوشيارانه و زيباست .
سوم اينكه : پيش از اين نوشته ام كه چرا دوست دارم كه برخي از شعرها را غزلواره بنامم … پس اين غزلواره هم تقديم به شما :
«بائوباب» (1)
خورشيدتان كجاست ؟! …نگوييد : « ذره نيست !!…»
كوهي كه كوه باشد از آغاز دره نيست !!
بع بع كه نه…! به فِخ فِخ او خوب گوش كن !
اين گرگ سالخوردهء خشم است ، بره نيست !!
اين بائوباب ، باغچه را تكه تكه كرد
هي ريشه… ريشه… ريشه… ! سزاوار اره نيست ؟!
هي پوست مي كنيد و تعارف ! … ولش كنيد !
پوسيده پرتغال شما !… پره پره نيست !
گيرم دوبار پشت سرهم عَلَم شويد :
شوري كه توي (شين)ِ شرر هست در (رِ ) نيست !!
گيرم عروسي است : جهالت به عقد جرم !
خر داغ مي كنند ! …نه ! گفتم كه ! …بره نيست !!
…خير است !…گرچه نه !…نه عزيزم !…نه خير ! …نيست !!
از خيرِ «هست» فاصله ها داشت شرِ «نيست» !!
(1) شازده كوچولو را كه يادتان هست !…بائوباب درخت هيولاواري بود كه اگر قطعش نمي كرد ، با ريشه هايش سياره كوچك او را از هم مي پاشاند … اگر باز هم يادتان نيامد كليك كنيد !!
×××××××××××××××××
شاد باشيد در سايه سار چنارهاي سايه افكن عشق …
سيامك
سلام
اول اينكه : …
ديدي ؟! …به همين راحتي مي شود پخت !…نه!… كيك را نمي گويم !! … آرزوهاي شيرين امروز را مي گويم كه عاشقانه مان را شكل مي دهند !
… مواد لارم : اندكي روغن … اندكي آب …سه تخم مرغ …و (رشد) ! ….نه!… كيك را نمي گويم !! ….زندگي را مي گويم !
بشكن غرور را !…كه مثل پوست تخم مرغ ظريف است و در عين حال از سخت ترين سازه هاي دنياست !
بشكن دلت را ! …كه خدا توي دلهاي شكسته منزل دارد و دل شكسته ، سرافرازترين و درست ترين سازه دنياست !
بشكن ديوار هر چه فاصله را !… كه عشق در قفس فاصله ها مجال نفس كشيدن نخواهد داشت و فاصله هاي نامريي ، بدترين سازه هاي دنيايند !
…آن وقت دو رنگي هاي درونت را آن قدر بزن كه جز يك رنگ نماند : سفيد ! … حالا آب پاكي بريز … روي دست اندوه و… اندكي نيز روغن !…دنيا مثل همين ظرف آب و روغن است !… شاديها مثل آبند و دردها مثل روغن !… آميختني به نظر نمي رسند اما گاه چنان در هم مي شوند كه نمي شود جدايشان كرد …كافي ست كمي انرژي صرف كني و هم بزني !…همين !! … غير از اين ! …كدام شيريني را مي شود بي روغن پخت ؟!… و حالا (رشد) !! … نه !… كيك را نمي گويم !!….عاشقانه مان را مي گويم ! … هيچ عاشقانه أي بي (رشد) ، عاشقانه نمي شود !…عشقي كه تو را رشد ندهد ، مرا نيز منكوب خواهد كرد ! …حالا كمي گرما مي خواهيم ! … آنقدر گرم كه تابستان به عرق بنشيند ! …آنقدر گرم كه روي زمستان تا هميشه عالم سياه باشد ! … آنقدر گرم كه … سخن كوتاه كن و آتش بوسه را بيافروز نازنين !!…
من يقين دارم كه شيرين ترين و مطبوع ترين خواهد شد ! …
نه!… كيك را نمي گويم !! … عاشقانه مان را مي گويم !…
دوم اينكه :هفت سنگ جديد هم از راه رسيد ! … دوستان لطف كرده اند و علي رغم تنبلي من از يادم نبرده اند … اينجا مي توانيد غزل ( الفباي باران ) را كه تقديم به وحيد اميري عزيز كرده ام ، بخوانيد و دكلمه اش را با صداي حقير بشنويد …و البته كلي مطلب خواندني ديگر مثل تحليل زيباي ديگري از اسماعيل اميني … عكسهايي از مراسم تدفين مرحوم دكتر سيد حسن حسيني … ترانه اي جديد از ايرج جنتي عطايي … يادداشتي از سهيل محمودي درباره سيدحسن حسيني و …
( الان که صفحه ها را چک کردم دیدم که گویا به علت بازدید کننده زیاد bandwidth دومین پر شده و صفحات دیده نمی شود . امیدوارم زمانی که شما به سراغ هفت سنگ می روید این مشکل حل شده باشد... )
سوم اينكه : امروز ميهمان دل شاعر جوان همشهري ام حسين تقليلي باشيد …به اين شرط كه براي دلش دعا كنيد !…و البته مثل هميشه دست مهربان استادي تان بر سر من و او باشد …
اين روزها حال و هواي ديگري دارم
از زندگي برداشتهاي بهتري دارم
در اين كه بهتر مي شوم شكي نكن…هر چند
يك مرد غير عادي ام : جن و پري دارم !
من دكترم يا شاعرم …چيز مهمي نيست
تو فرض كن در كوچه تان آهنگري دارم !
صد سال پيش از اين تو در اين كوچه رقصيدي
امروز من آهنگ رقص بندري دارم
دار و ندارم اين دو خط شعر است… مي بيني ؟!
اما به نرخ روز چشمت را خريدارم !
ديروز دزديدم سرم را … جراتم كم بود !
امروز اما جراتِ كلّه خَري دارم !
من با خدا مشكل ندارم… اينكه مي سوزم -
- مجرم تويي ! … توي جهنم دلبري دارم !
ديگر دم از تلخي نزن ، شيرين زباني كن !
گفتم كه من برنامه هاي بهتري دارم !
×××××××××××××××××××××××××××××
شيريني هاي عاشقانه تان تا ابد مستدام باد !
سيامك
سلام
اول اینکه : ...
...بهار ماهها بود که آمده بود !
نشسته بود روی پیانوی تو و عطر شکوفه های نارنجش را روی پرده ها و ملافه ها پخش کرده بود !
گاهی هم بلند می شد و می آمد روی مبل لم می داد و می رفت توی نخ ما ... شاید داشت سبزی را مرور می کرد تا یادش نرود ! ...یادش نرود که همین روزها باید برود و حساب زمستان را بگذارد کف دستش !
...بهار میهمان خوبی ست !
حتی این روزها هم که سرش شلوغ بود و دایم داشت با قلم موی سحرآمیزش روی در و دیوار و دار و درخت و باغچه و طاقچه رنگین کمان می کشید یادش نرفت که گهگاه بوسه گرم آفتابش را روی صورتهای جوانمان بگذارد و دست نوازش بارانش را بکشد روی سرمان و برایمان دعای رویش بخواند !
... بهار میهمان همیشگی این جوالی ست بانو !
مگر نه اینکه وقتی نحوست زمستان و شومی پاییز برای همیشه توی وجود مبارک عشق گم بشوند بهار برای همیشه خواهد ماند ؟!
و مگر نه اینکه تو نان متبرک گندمی توی سفره دل من ؟!
...به برکت تو تمام سیزده های جهان در به در می شوند ! ...باور کن!
دوم اینکه :
می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست !
نصرالله مردانی رفت! ....سید حسن حسینی رفت !... این دو را همه می شناسید ...
من اما از کسی می گویم که زیاد نمی شناسیدش اما او هم رفت !
وقتی دو هفته قبل از عید دیدمش و غزلی برایم خواند مثل همیشه پرسیدم: نمی خوای کتاب چاپ کنی ؟! ...و او هم مثل هربار خندید و گفت : نه ! هنوز زوده !
اشعار مازندرانی اش و به خصوص دوبیتی هایش نظیر نداشت...غزلهای فارسی اش هم... اما اصولا بومی سرایی استثنایی بود ! ... واژگانش را از دل دریا و عمق جنگل بیرون می کشید و دل را می لرزاند ... عاشقانه های محلی اش آن قدر ترد و شور انگیز و جوانانه بود که فریب ات می داد ! ...شاید هم نه !...این موهای سپیدش بود که فریب بود !...همیشه می گفت : شاعر دلش باید جوان باشد !
....بهرام روشن درست روز اول فروردین ساعاتی پس از یا مقلب القلوب ... قلبش ایستاد !... به همین سادگی ... به همین تلخی ! و من دوست دارم یک از دوبیتی های خودش را برای او بخوانم :
ندوندی که جِدایی خَلِ سخته ؟!
عاشق رِ بیوفایی خَلِ سخته ؟!
ته وِسِه که ندومبه چِچی هسته
مه وِسِه که خدایی خَلِ سخته !
( نمی دونی که جدایی خیلی سخته ؟!
واسه عاشق بی وفایی خیلی سخته ؟!
واسه تو که نمی دونم چه جوریه
واسه من که خدایی خیلی سخته ! )
روحش شاد ...
سوم اینکه : هفت سنگ ویژه عید را آنها که ندیده اند چیزهای بسیاری را از کف داده اند !!
از جمله یک ایرانگردی حسابی دیجیتال را !... و نیز یکسری فایلهای صوتی از گردانندگان و نویسندگان نشریه که خالی از لطف نیست !...در میان این اصوات (!) دکلمه یکی از غزلهای من ( خارج از فرم ) نیز هست ... و همین طور اگر وقت کردید بهاریه عاشقانه امسال مرا هم در قالب (برسد به صندوق پستی سرخ تو ) این شماره بخوانیدو از نظراتتان بهره مندم کنید ...
چهارم اینکه :
ترجمه شعری از نزار قبانی تقدیم به شما و بانوی هماره شعر !
در آستانه دریا
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور
سر انجام عشق اتفاق افتاد
و ما به بهشت خدا وارد شدیم
لغزان زیر پوست آب
چونان ماهی !
دردانه های قیمتی دریا را دیدیم
و مات مان برد !
عشق اتفاق افتاد سرانجام
بدون هراس
همتای آرزو
من مایه گذاشتم
نو مایه گذاشتی
و ما زیبا شدیم !
با سادگی عجیبی اتفاق افتاد
مثل نوشتن با افشره یاس
مثل جوشش چشمه از خاک !
*************************
دروازه های عشق تا هماره به رویتان گشوده باد !
سبامک