سلام
اول اينكه : …
وقتي تو مخاطبي ، سلام مثل اناري مي شود كه در انفجاري سرخ ، دانه دانه از دهان من فوران مي كند !…
وقتي تو مخاطبي ، ابيات غزل مثل خوشه هاي توامان گندم مي شوند كه به لای لاي نسيم مهرباني مان مي رقصند و هوا را سرشار از عطر خوب نان مي كنند …
وقتي تو مخاطبي ، همه پاسخها چهره پنهان مي كنند و عقل به گريزگاه جنون مي رود و علم به آغوش ناآگاهي ! تا هزار سوال بهانه اي شوند براي گفتگويي طولاني تر !
وقتي تو مخاطبي ، بوسه طعمي عجيب دارد ‚ نارنجي مايل به گيلاس ! …يا شايد هم پرتقالي مايل به سيب !!…و يا …!
وقتي تو مخاطبي … عشق به اندازه تمامي جهان وسعت مي گيرد و آيينه اي مي شود تا همه زيبارويان تاريخ خويش را در آن بنگرند تا زيباتر شوند !….
عشق را با تو عشق است …بانوي سيب و ترنج !
دوم اينكه : هفت سنگ اين شماره موضوع جالب توجه اي دارد: نگاه به معضل چاپ كتاب اول براي شاعران جوان !و البته مطالب خواندني ديگر … .مقاله مرا هم اينجا بخوانيد .
سوم اينكه : اين غزل تقديم به آتش مقدس تو ….و تقديم به شما :
غزل آتشم شد… وَ من سرخپوست !
پيامم به تو : دارمت… دوست …دوست …
غزل خون و عصيان …غزل انفجار !
غزل ارتش شاعر صلحجوست !
بله ! …آتش است اين !…نگوييد اشك !
غزل آبِ رو نه !…غزل آبروست !
وَ هشدار …هشدار ليلي ! مريز
به خاكش ! …كه اين حرف ، هشدار اوست -
كه چشمت خراج شب از او گرفت …(1)
…چه چشمي ! كه شيطانِ الله گوست !!
غزل : رقص شانه سر زلف توست
غزل : شرح گيسوي تو ، مو به مو ست !
غزل : يك پريزاده شرمگين
كه در چشم تو غزق در شستشوست
نه شيرين ، «تو» هست و نه فرهاد ، «من»
نه «تو» آيدا و نه «من» شاملوست -
- ولي هر غزل ، كوهي از آينه ست
كه هر آينه با دلت رو به روست !
كه «من» ، تيشه در دست ، مي سازدش
و تصوير تو تا ابد روي اوست !
وَ تو آتشي …پس غزل آتش است !
و من شاعري كه … نه ! من : سرخپوست !!
(1) چشمت خراج سلطنت شب را / از شاعران شرق طلب می کند /لیلی ! / من آبروی عشقم / هشدار تا به خاک نریزی ... ( نصرت رحمانی)
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
جاودان به دور آتش عشق برقصيد و بباليد و بپالاييد !
سيامك
سلام
اول اينكه : …
وقتي سپيد آمدي ، انگار هزار كبوتر به سوي شانه هاي من پر كشيدند !…حتي اگر هزار هما بر شانه ام مي نشست به اين راحتي شاه نمي شدم !!…«سلام شادوماد !!!!…»…
وقتي سپيد آمدي ، همه ابرهاي دنيا دمشان را گذاشتند روي كولشان و آفتاب و مهناب روي الاكلنگ آسمان گرم بازي شدند …تا روي زمين، من و تو دستادست هم، گرمترين رقص جهان را تجربه كنيم …
وقتي سپيد آمدي ، هزار هزار رنگ شاد ، از چارگوشه خاك ،برايمان چشنواره رنگين كمان گرفتند تا بوسه هاي شادماني ، عشق را قسمت كنند بين همه مردم دنيا !…
وقتي سپيد آمدي… وقتي «تو» سپيد آمدي ، سپيد آبرو يافت !…همين !!
دوم اينكه : سپاس از همه لطفهاي بيشمارتان …
سوم اينكه : در معيت دوستان بودن لذت بخش است ،به خصوص اگر بهانه اش شعر باشد و شعرخواني !… اين عكسها جدا ديدني اند !
چهارم اينكه :هر چند دير مي گويم اما … هفت سنگ جديد را دريابيد !…
پنجم اينكه : دوستان گفته اند لينك نسخه انگليسي شعر پلات كجاست !…عرض شود كه اگر روي نام شعر كليك مي كرديد ، مي يافتيدش!…گمان من بر اين بوده است كه خوانندگان ثابت به اين پي برده اند كه رنگ لينكها در وبلاگ من آبي ست …
پنجم اينكه : يك غزل زيباي ديگر مهمان جسين تقليلي عزيز باشيد …شاعر جوان همشهري ام اين روزها عشقش گرمتر از هميشه است و سرش خوش و غزلخانه اش آباد !…تا باد چنين بادا …
او با همه رفته بود … تنها آمد
يك لحظه فرار كرد …اما آمد !
باران به پرش نشست ، در آب افتاد
ماهي شد و تا كنار دريا آمد !
محكوم به مرگ شد به ساحل كه رسيد …
پروانه شد و سراغ گلها آمد
تبعيد شد و به حوض نقاشي رفت
گنجشك شد و دوباره او تا آمد -
- پرواز كند ، درون چشمت افتاد !…
پلكي زدي و دوباره دنيا آمد !
اين بار خدا به سيب تبديلش كرد
خورشيد شد و به چشم حوا آمد
حوا شد و يكبار دگر خورد زمين …
اين بار به شهر آدمكها آمد !
اين مرد ، همين مرد كه تركش كردي ،
او اين همه راه توي گرما آمد -
- حالا غزلي شده ست … يا گوشش كن
يا كه غزلي بگو تو هم با «آمد» !
در وصف هميشه عاشقت ، مردي كه
يك لحظه فرار كرد …اما آمد !…
××××××××××××××××××
كاش هميشه بياييم به سوي عشق ! … كه اين آمدن را پاياني نيست … كه عشق ، خود خود بي نهايت است !
سيامك
سلام
اول اينكه : …
تو ترجمان زيبايي همه حسهاي زميني ! شادي وقتي زيباست كه تو مي خندي … اشك وقتي مرواريد مي شود كه تو مژه نمناك مي كني … مهرباني توي دستهاي تو قد مي كشد و عشق لا به لاي گيسوي تو آرام مي گيرد . واژه ها در دهان تو به نهايت ظرفيت معنايي خود مي رسند چنانكه بوسه وقتي بوسه است كه بر لبان تو باشد و سلام از دهان تو عين سلامتي ست !
تو ترجمان زيبايي همه چيزي !
حتي دروغ در دهان تو زيباست وقتي كه مي گويي كه من بهترين مرد دنيايم !!
دوم اينكه : ترجمه به خصوص هنگامي كه از روي يك شعر كلاسيك انجام شود كار دشواريست .رسيدن به وحدت زباني و مفهومي با شاعري كه متعلق به دوران كلاسيك شعر است نياز به دقت و تلاش فراوان دارد.مثلا اگر يك مترجم بخواهد اثري از حافظ را به زبان انگليسي برگرداند حفظ جمله بنديهاي حافظ در كنار تكنيكهاي شاعرانه به كار رفته از قبيل ايهام و استعاره و مجاز و … و همچنين دريافت صحيح از دنياي رندانه حافظ و آشنايي با نمادهاي او و … همه و همه كار را بسيار صعب مي نمايد . لرد بايرون شاعري ست متعلق به دوران كلاسيك شعر انگلستان . شعرهاي او در زبان اصلي پرطمطراق ، بسيار بليغ و اديبانه و هم چنين عميقند . از اين گذشته موسيقي شعر او كاملا مشخص و برخوردار از زنگ قافيه است و همين كار ترجمه را چنانكه گفتم دشوار كرده است…گلاره بانو ترجمه خوبي از يكي از اشعار لرد بايرون ارائه كرده است كه فارغ از هر مسئله اي ترجمه اي مناسب به نظر مي رسد . در اين ترجمه سعي شده است زبان فاخر و شيوه بياني شاعر در كنار نوعي موسيقي دروني حفظ و در عين حال مفهوم نيز با صداقت كامل منتقل شود . خودتان ببينيد و قضاوت كنيد .
سوم اينكه : چالش ترجمه كاري جذاب و خواندني ست . يك شعر براي ترجمه به چند مترجم داده مي شود و حاصل كار در يك مجموعه گرد مي آيد.اين كار علاوه بر جذابيتهاي آموزشي كه براي مترجمين دارد به ارائه خوانشهاي متعدد از يك شعر مي انجامد كه در حقيقت كشفهايي گونه گون از يك شعر است . اين شيوه را براي اولين بار در نشريه گلستانه ديدم و بعد در مجله شعر و اين اواخر در نشريه الكترونيكي واژه . ترجمه شعر پيانو از لارنس به چالش گذاشته شده و حقير نيز نمونه اي را ارسال كردم . ترجمه من و ساير دوستان را در اينجا ببينيد . در ضمن چالش بعدي را هم مي توانيد اينجا ببينيد و اگر دوست داشتيد شركت كنيد .
چهارم اينكه : امروز مثل اينكه روز ترجمه است ! لذا ترجمه اي را بخوانيد از يكي از مشهور ترين آثار سيلويا پلات شاعره معاصر انگليسي كه ترجمه شعري ديگر از او را همراه با مختصري از زندگينامه اش پيش از اين برايتان نوشته بودم .

آينه (The mirror )
سيلويا پلات ( Sylvia Plath )
برگردان : سيامك بهرام پرور
نقره اي ام و دقيق
دور از هر پيش داوري
آنچه مي بينم در خويش مي كشم ،
بي هيچ بيش و كم ،
بي آنكه غباري از نفرت و عشق بر آن بنشيند .
ظالم نيستم
اما صادقم
چونان چشم چارگوش خدايي كوچك !
اغلب خيره مي شوم به ديوار رو به رو ،
ديواري صورتي و لكه لكه ،
زماني دراز اينگونه گذشته ،
چنانكه گمان مي برم ديوار پاره اي از قلبم شده است.
اما او هميشه در من نيست
صورتها و تاريكي ها ،
بارها و بارها ،
جدايمان كرده اند .
×
اكنون يك بركه ام !
زني به رو.يم خم مي شود
ژرفاي مرا مي كاود
براي يافتن خويشنتن خويش .
آنگاه سر بر مي گرداند به سمت دروغگوها
به سوي شمعها و ماه !
پشتش را مي بينم و
صادقانه باز مي نمايانمش .
و او پاداشم مي دهد
با اشكها و لرزش دستانش !
من براي او مهم ام .
مي آيد و مي رود ،
هر صبح چهره اوست
كه جاي ظلمات را مي گيرد .
او در من
دختري چوان را غرق كرده است
و هر روز
رفته رفته
عجوزه اي به سمت او سر بر مي دارد
چونان چون ماهي اي هولناك !
×××××××××××××××××××××××
جواني يعني عشق ! عشق يعني جواني !…جوان بمانيد در پناه عشق !
سيلمك