September 24, 2004

جمعه- 3مهر1383

سلام
اول اینکه : ...
... می آیم و تو تنهایی ات را می بینی که چون کبوتری از چشمانت پر می کشد و می نشیند روی مبلها که سکوت روزانه ات را خمیازه می کشند ! ...می آیم و می بینی انگار دیوارها یادشان می آید که انسان ، موجودی ناطق است که راز بوسه ها را نیز می داند !... می آیم و می بینی که پنجره ها به فروغ آفتاب سلامی دوباره می کنند !!...
می آیم و می بینی ...!
و وقتی می روم کبوتر یاد آشیانه اش می افتد و دیوارها همه درسهای دیده و شنیده را از یاد می برند !!...
اینها را تومی بینی و می دانی که جفت این کبوتر ، درست روی قلب من آشیانه دارد....درست همراه با جفت اش می آید و می رود ... و من ساعتهای بی تو را ، با این کبوتر عاشق درد دل می کنم ...چنانکه وقتی با توام این دو کبوتر نیز، روی مبلها جاخوش می کنند و بق بقو می کنند !....

دوم اینکه : شماره جدید نشریه ادبی واژه منتشر شد ... در بخش چالش ترجمه این شماره شعری از تد هیوز را توسط چند مترجم می توانید ببینید... ترجمه مرا نیز ! خوشحال می شوم از نظراتتان استفاده کنم ... چالش ترجمه شماره بعد هم اینجاست برای علاقه مندان !

سوم اینکه : نشریه شعر هم چاپ شده است که در یکی از مطالبش به قلم آقای هادی محمدزاده بیوگرافی مفیدی از محمود درویش شاعر فلسطینی آمده است به همراه چند شعر از او و نیز بخشی از کتاب عاشق فلسطینی .
اتفاقا اخیرا این شعر از روی متن انگلیسی ترجمه کرده ام که انصافا شعری زیبا و تاثیرگذار است ...بخوانید و راهنمایی ام کنید ( نسخه انگلیسی شعر را هم اینجا ببینید )

عاشق فلسطینی ( Lover from Palestine )
محمود درویش
برگردان : سیامک بهرام پرور

چشمانت
نشتریست در قلب من
دردناک اما دلپذیر
در برابر باد می پایمش
و با آن ضربتی عمیق می زنم به شب
، به درد ،
زخمش چراغان می کند تاریکی را
و حال مرا به آبنده پیوند می زند !

عزیزتر از جانم !
فراموش خواهم کرد دیدار چشمان مان را
آنگاه که بار اول
با هم
پشت در بودیم !

واژگانت
ترانه من بودند
خواستم بخوانم ، اما
زمستان جای بهار را گرفت.
واژگانت چون گنجشکی پر کشید
چون گنجشکی که دریچه هامان را ترک گفت
بعد از تو !

آیینه هامان
، شکسته از غمها ،
فرامان گرفتند
ما تکه تکه های صدا را برچیدیم
و تنها آموختیم
سوگواری را برای سرزمین پدری !

ما باید دوباره بکاریمش
با هم
بر فراز سینه گیتاری
بنوازیمش بر بامهای سوگقصه مان !
تا شکل ماه و صخره ها دیگرگون شود ...
...اما فراموش کرده ام ...!
فراموش کرده ام صدایت را !
آیا از سکوت من است این ؟!
آیا از سکوت من است این یا
عریمت تو
که گیتار من خاک می خورد ؟!

آخرین بار در فرودگاه دیدمت :
مسافری تنها
بی ره توشه !
به سویت دویدم
چونان چون یتیمی ،
کودکی به دنبال پاسخ ها ، با فراست احدادی :
چگونه باغستان سبز توانست زندانی شود ،
بکوچد و تبعید شود به هواپیمایی
و همچنان سبز باقی بماند ؟!

به خاطراتم در می شوم
پرتقال ها را دوست دارم و
از هواپیماها بیزارم !
جاییکه ایستادم اما ،
- به سان سیلابهای باران فروریخته ! -
ما تنها پوست پرتقال را داشتیم و
پساپشتمان
بیابانی بی نهایت تن گسترانده بود !

دیدمت
بر تلی از خار
طرح چوپانی بی گوسپند.
دیدمت
بر خرابه ها و ...
ناگهان
تو باغستان سبز بودی
ایستادم
چون بیگانه ای به نواختن دروازه ات ،
درها ، پنجره ها و سنگهای سیمانی
لرزیدند !

چهره ات را دیدم
در چاه ها !
در تکه تکه انبارهای غله !
پیشخدمتی دیدمت در کافه های شبانه !
دیدمت در میانه اشکها و زخمها !
و تو
واژگان روی لبان منی !
تو اتشی و
تو آبی !

دیدمت بر دهانه غاری
که کهنه های یتیمت را می آویختی !
دیدمت در اصطبلها و
در خیابانها
که خود را گرم می کردی
با آتش .
دیدمت
در سوگواری نکبت ،
در خونی که از خورشید می چکید ،
در شوری دریا و شن !
و هنوز
تو زیبایی
چنانکه زمین ،
چنانکه کودکان !

سوگند می خورم
از مژگانم
برایت یک روسری ببافم !
با کلماتی شیرین تر از عسل و بوسه ها
خواهم نوشت :
...و بوسه هایی که تویی
و تو
باقی خواهید ماند !

دریچه هایم را بر هجوم شب می گشایم
، به روی ماهی سیمگون ،
آواره حیابانهای پایین شهرم ،
در تاریکی.
قراری دارم با کلمات ،
با طلوع روشنا .
تو باغ بکر منی
، به صداقت گندم !
با ترانه هامان
هوا را خواهیم شکافت
و باروری را
در خاک خفته خواهیم کاشت !
و تو :
چون نخلی چل گیس ،
استوار در برابر طوفان ،
بی اعتنا به وزش تیغ ،
بر فراز چنگ و دندان دیوهای جنگل !

یه سوی من بیا !
از هر کجا که هستی ،
هر چه بر سرت آمده ، ...
و رنگ را به گونه هایم برگردان و
معنا را به بودنم !
بازگرد و
مرا به عمق چشمانت ببر
شاخه ای زیتون بردار و
بیتی از سوگقصه ام ،
بازیچه ای ،
سنگی از خانه مان بردار
تا فرزندانمان
راه خانه شان را به یاد آورند !

فلسطینی چشمان توست !
فلسطینی نام توست !
فلسطینی رویای تو ،
فلسطینی روسری توست !
بدنت ،
پاهایت !

فلسطینی سکوت- واژه ها ،
فلسطینی صدا ،
فلسطینی در زندگی !
فلسطینی در مرگ !

در خاطراتم ، می برمت !
برای دَدِش به آتش واژگانم ،
برای تغذیه اندیشه هایم .
و با نام تو در دره ها فریاد می کنم :
« اسبان جنگی ! »
ملاقاتشان می کنم
اگر چه زمانخ دیگرگون شده ،
بر حذر باش !
بر حذر از سمها و سنگها !
بتهای بزرگ را شکستم
آذرخش به چخماق خورده است و
من
گستره ای شام را
با ترانه هام خواهم آکند !

با نام تو
فریاد کرده ام به سوی دشمن :
اگر به خواب رفتم
بگذار هیزمها تن ام را ببلعند !
مورچگان را توان پرورش عقاب نیست !
و افعی
تنها افعی می زاید !
دیرسالی پیش از این
اسبان جنگی را
به عمقاعمق روحم بازگرداندم .
می دانم
روزی
دوباره رهاشان خواهم کرد ! ...

********************************

Posted by siamak at 09:02 PM | Comments (46)

September 12, 2004

یکشنبه- 22شهریور1383

سلام
اول اینکه : ...
...تقویم عاشقانگی مان هی ورق می خورد و انگار نه انگار سالی گذشته است و لااقل باید یکسال پیرتر شد !.... انگار هر چه پاییز و زمستان است از لا به لای برگهای این تقویم کنده اند و تنها سبزی را باید انتظار کشید و گرمی را ! ... تاریخ وقتی به آشیانه کوچک بوسه های ما می رسد ، چین می خورد و درست در خلاف جهت حرکتش جریان می یابد ! ...اصلا به من چه که بنشینم و دلیل بتراشم !. .می دانی که !...مجنون گرد معقولات نمی گردد !...من فقط می دانم نگاه لیلایی تو که از پنجره این آشیانه به خورشید می تابد ، آفتاب یادش می افتد که طلوع یعنی چه !... من فقط این را می فهمم که صدای نقره ای تو ماه را از قیلوله بیدار می کند تا کوه و جنگل و دریا نقره پوش شوند !...
...
هی «فلانی»! اصلا خوب نگفتی اما کمی درست گفتی !!... باز هم می گویم تا تو هم بفهمی !... مجنون گرد معقولات نمی گردد !!
دوم اینکه : برای خاله عزیز و... :
...خدای من ، بی شک با خدای هیچکس شبیه نیست ! ...چنانکه خدای هیچ دو کسی مثل هم نیست ! ... خدا یعنی موجودیتی لایتناهی !...یعنی موجودیتی که بر همه ما محیط است و ما همه محاط در او ! ... پس کلیت خدا را هرگز نتوان شناخت و در برابر این موجودیت دریایی تنها می توان به اندازه ظرف درونی آبی برداشت و تشنگی فرونشاند !... بی شک ظرف هیچ دو انسانی از لحاظ شکل و حجم و رنگ و ... کاملا شبیه به هم نیست ! ...خدای من ، دیگرگونه خداییست که شادمانی را پاس می دارد و عشق را ، که بزرگترین شادمانی ست !... او آن قدر رحمان است و رحیم و پاک که تاریکی و غم و سرما و فریب آفریده او نیستند ... او تنها نور و شادی و گرما و صداقت را آفرید و آنگاه که جهان از این همه خالی شد ، انسان تاریکی و غم و سرما و فریب را دریافت !...برای ستایش واجب الوجودی که من می شناسم باید وجود را پاس داشت نه عدم را !... همین !
سوم اینکه : شماره جدید از بودن و سرودن را هر که ندیده است ، سریعا کلیک کند که غفلت موجب پشیمانی ست ‍! ...به نظر من جذابترین امکانی که در حال حاضر اینترنت فراهم آورده است ، امکان شنیدن دکلمه شعر با صدای شاعر است ...
چهارم اینکه : غزلی تقدیم به تو.... و نیز تقدیم به امیر مرزبان که پرسید با خیام کاری نداری ؟!

حبل الورید

آغاز می کنم غزلم را به نام تو
حبل الورید شعر مرا خون تازه شو !

حبل الورید غیرتِ مردانِ مرد نیست
حبل الورید : قیمت یک تار موی تو !

نزدیکتر به تو... نه ! تو نزدیک تر به من !...
اصلاُ نه این نه آن !... فقط از پیش من نرو -

- تا آیه آیه، وحی برقصم شبیه شعر
تا شعله شعله، نور بپاشم به کوچه و -

- خواب هزار ساله این شهر منجمد
شهر چراغ قرمز و آژیر و تابلو -

- در این نبرد تن به تن آشفته ... تن به تن ؟! ...
نه !... یک هزار و سیصد هشتاد و سه به دو !!

بانو ! تمام بُعد زمان رو به روی ماست !
تاریخ ، حرف کهنه و این عشق حرف نو !

تو حرف تازه ای و غزل می زند ورق -
- تقویم را و تا ابدیت ، جلو جلو -

هر صفحه را به بوسه تو مُهر می کند ...
خیام ، مست عطر دهانت ، تلو تلو -

... می آید و دوباره رصد می کند ... تو را !
شک می کند ... دوباره رصد می ... دوباره... دو -

نه ! ...صد هزار باره ! ....یقین می کند ! ... و بعد :
تاریخ نو : 1/ 1/ یکسال بعد تو !!

******************************
ورق ورق تقویم تان سرشار از هزار شادمانی و لبخند و بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 03:12 PM | Comments (31)

September 01, 2004

چهارشنبه - 11 شهریور 1383

سلام
اول اینکه :...
... بهانه بی بهانه ! ... برای خندیدن بهانه لازم نیست !... شادی که دلیل نمی خواهد ، شادیِ بی دلیل من ! ... آدم برای گریستن و اندوه بافتن و آه کشیدن باید هزار دلیل محکمه پسند بیاورد !...آن هم دلیلهایی از جنس فولاد و آتش !...چنان محکم و چنان گیرا که خداوند را قانع کند که مکروهی به جای مستحب بنشیند ! ... التوبه التوبه ! ... لبخند تو نه مسنحب ، که واجب ترین واجبات است...اگر برای خودت نه ، برای من که هست ! ... اگر تو نخندی ، هزارهزار کبوتر سپید ، راه خانه مان را گم می کنند و سر از ناکجا در می آورند !... تازه کلاغ سیاههای به خانه نرسیدهء همه قصه های دنیا ، به خیالشان می رسد که سقف خانه ما شاید خانه گمشده شان باشد !! ...می آیند و این قدر قار قار راه می اندازند که سرمان را می برند و دلمان آشوب می شود ! ...تو هم می دانی که دل آشوب شده به هیچ دردی نمی خورد ، حتی عاشقی !! ... پس بخند !...بی دلیل بخند تا دنیا شادی را از یاد نبرد ! ...
دوم اینکه :با سپاس از مهربانی همه دوستانی که در نقد شعر آقای سلیمانی بر سر حقیر منت گذاشته و همکاری کردند... وعده کرده بودم راجع به آن غزل - غزل پست قبل - چیزکی بنویسم ...
غزل آقای سلیمانی یک غزل روایت گر و تقریبا سینمایی ست . در حقیقت توالی ابیات ، شکل دهنده یک روایت اند ...آن هم روایتی بسیار ساده که در ذهن شاعر استحاله ای شاعرانه و تقریبا سوررئال پیدا کرده است . اتفاق خیلی ساده است !... دختری با روسری سپید از فراروی شاعر ، در یک میدان ، می گذرد و شاعر این عبور را تصویر کرده است ! ...بیایید یک بار دیگر شعر را مرور کنیم :
در بیت اول شاعر حضور (او) را توصیف می کند و با استفاده از ردیف دو پهلوی به سرش زد - چنانکه رامین عزیز هم اشاره کرده است - می گوید که این جنون دامنگیر است و به حوزه اشیا هم داخل شده است . در حقیقت این یک افتتاحیه خوب و غافلکیر کننده و در عین حال دارای ابهام مناسب است که خاصیت گره افکنی در روایت را دارد .
در بیت دوم ... روسری سپید را می توان از احرام بستن دریافت کرد و بعد تصویر زیبای بیت که با استفاده از همین ایهام و نیز ایهام مربوط به کلمه ( چین) پرداخته می شود . چین گیسوی (او) چنان در روسری سپید هوشرباست که خاقان را نیز دیوانه می کند !... همنشینی احرام و گردش (طواف) در کنار تضادی که بین آنها و مجموعه خاقان و چین هست به عالمگیری این عشق و نیز جنون حاصل از آن تاکید مجدد دارد .
در بیت سوم و چهارم و پنجم شاعر به توصیف بیشتر و استفاده از کهن-داستان سلیمان و بلقیس می پردازد و در حقیقت آن حرکت به سمت کهن-الگوهای زبانی و تصویری را که از بیت دوم آغاز کرده است ادامه می دهد ....در حقیقت این تغییر منش در زبان و تصاویر درست بعد از بیت اول که با واژگانی نظیر ساعت میدان ، کوچه و خیابان و ...فضایی امروزی داشته ، به قصد ایجاد فضایی جدا و در حقیقت برای بیان این نکته است که شاعر از دنیای رئال بیت اول به فضای خیال و سوررئال و جنون زده ای داخل شده است که چنانکه می بینیم حتی مناسبات بین اشیا هم به هم خورده است ( و کسی چه می داند شاید از واقعیت حقیقی تر شده باشد ! ) : یک لحظه که در چشم تو حوض آبتنی کرد ... !
و اما در بیت نهایی باز هم در پرتو ایهام کلامی ،اتفاقی بزرگ می افتد : اتفاق رئال این است که دختر از شاعر می گذرد و بی توجه به او عبور می کند ! و در دنیای سوررئال شاعر اینگونه نقش می بندد که : تا مرز لبالب شدنت یک نفس آمد !
اینجا لبالب شدن می تواند اشاره ای به بوسه داشته باشد و نیز با اشاره ای نزدیکتر به پر شدن از ( باده ) که در مصراع دوم آمده است نیز بر می گردد . یک نفس نیز چنین است : هم به معنای یک لحظه و یک دم و هم به معنای لاجرغه سرکشیدن (باده ) ... و در مصراع دوم هم بی التفاتی (او) خاصیت شراب بودن را سلب کرده و در نتیجه مظروف این شراب - اکنون آب شده ! - چاره ای جز افسوس - و شاید هم جنون !- ندارد... و نکته جالب اینکه شاعر به استخدام واژه لیوان - که واژه ای امروزی ست - بازگشت خود به دنیای رئال و خروج از جذبه فراواقعیت را به ما اعلام می کند ...
می بینید که چیزی که در این شعر جالب توجه است تاویل پذیری های متعدد شعر و انعطاف و نرمش تصاویر است که علی رغم ظاهر آرکائیک شعر به آن طراوت و شادابی می بخشد . از سوی دیگر استفاده مناسب و به جا از زبان ،موجب فضاسازی و انتقال معنا شده است که به نظر من شایسته توجه است ...
سوم اینکه : شماره سالگرد 7 سنگ را در یابید ....
چهارم اینکه : ترجمه دو شعر کوتاه از نزار قبانی تقدیم به شما ...( اصل شعرها را در یک وبلاگ انگلیسی زبان یافتم که از مجموعه شعری در زبان انگلیسی از نزار قبانی نقل کرده است ...)

با کودکی هایم
نزار قبانی
برگردان: سیامک بهرام پرور

امشب نمی شود که با تو باشم
نمی شود هیچ کجا باشم !
کشتی هایی آورده ام
با بادبانهایی بنفش
قطارهایی که تنها
در ایستگاه چشمان تو می ایستند !
و هواپیماهای کاغذی
که تنها با نیروی عشق تو پرواز می کنند...

کاغذ و مدادهای شمعی را آورده ام
و تصمیم دارم
تمام شب را بیدار بمانم
با کودکی هایم !

( بدون واژه )
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور

چون تمام واژگان در لغت نامه ها مرده اند
راهی کشف کرده ام
برای عشق ورزیدن به تو
بدون واژه !
++++++++++++++++++++++++
غم آفریده خدا نیست ! ... خدا ، که بی نهایت خوبی هاست ، تنها شادی را خلق کرده است !...غم یعنی نبود شادی ! ...یعنی عدم ! ... و لبخند یعنی : فتبارک الله احسن الخالقین !...ذکر شادمانه تان مستدام !
سیامک

Posted by siamak at 12:31 AM | Comments (42)