سلام
اول اینکه :...
...امروز یک جمله قشنگ می گفت امیر : پنجره ها باید برای پرکشیدن باشند نه سر کشیدن ! ... همین یک جمله به نظر من تمام مشکلات عاشقانه دنیا را حل می کند!... اگر پنجره ، پنجره باشد نه دیوار...اگر پنجره را بتوانی بگشایی نه اینکه بی هیچ امیدی تنها سر بر شیشه بکوبی و سر خود را پریشان کنی و یا اینکه یادت برود که شیشه های برخی پنجره ها آن قدر با قاب دستمال های فریب برق افتاده اند که رهایی و پرواز را به دروغ جار می زنند ... اگر یادت باشد که برای پریدن ، پرلازم است نه هزار جور زلم زیمبوی بی مصرف ! ... اگر یادت باشد که وقتی هم پر داشتی و هم پنجره ، پنجره بود و گشوده ، نشستن بر لبه آن و سرک کشیدن و آه کشیدن و غرلسرایی های سوزناک ، احمقانه ترین کار ممکن است ... آن وقت تمام زخمها به شفا می رسند !
گشوده ترین پنجره مهربانی ! ... قسم به تو، که پرواز هم در آسمان دستان تو معنا می گیرد !....
دوم اینکه : در ادامه بحثمان راجع به کتاب خانم مهری بهفر با عنوان « عشق در گذرگاههای شب زده » ، که به نقد ذهنیت عاشقانه شاعران معاصر می پردازد ، به سیمین بهبهانی و عاشقانه هایش می رسیم . و تذکر همیشه که نوشته های داخل گیومه نقل شده از کتاب است ...
*
نویسنده در دو بخش آثار سیمین را به نقد نشسته است : یکی نقد ذهنیت غنایی و دیگر نقد زن نگرانه این ذهنیت .
خانم بهفر می نویسند : « زنان غزلسرای ایرانی اگر چه با سرودن غزل ، تعریف سنتی مردانه ی غزل را نسخ کردند و معنای غزل را از محدوده ی کنشگرانه ی جنسیتی خاص توسعه بخشیدند اما آثارشان در این حد توقف داشت و آنان - از جمله سیمین در بیشتر شعرهایش - بنیان مناسبات مردانه را در بستر غزل دگرگون نکردند و از منظر و زاویه دید مردانه و ناگزیر از ذهن و زبان مردانه شعر سرودند »
این سخن بی شک درست به نظر می رسد . نگاهی به تاریخ ادبیات زنانه ایران و آثار غزلسرایان زن نشان می دهد که هیچ تفاوتی در چهره معشوق این شاعران با شاعران مرد دیده نمی شود !! ....به عبارت دیگر همان صنم خوش بر و روی ماه وش سیمین تن !...در حقیقت علت عدم تغییر چهره معشوق این است که شیوه بیان عشق و نوازش عاشقانه و اصولا نوع نگاه ، نگاهی مردانه است .یعنی اینکه شاعر زن نمی توانست با بیان زنانه اش و از جایگاه یک زن در غزلش به دیدار معشوق برود و مغازله کند . این نوع نگاه در دفتر «رد پا»ی سیمین بهبهانی نیز به شهادت بسیاری از آثارش دیده می شود :
گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند
کوتاه پیش قد بت من کشیده اند
زین پاره دل چه ماند که مژگان بلندها
چندین پی رفوش به سوزن کشیده اند ...
به عبارت دیگر « نگاه و نگرشی خلاقانه به ذهنیت غنایی و تعریف شاعران پیشین نسبت به عشق و عشق ورزی و معشوق ندارد و تجربه ایی تازه از جایگاه جنسیت شاعر و از خاستگاه زمانه اش در این عاشقانه ها متجلی نیست . وی نه تنها به نگرش مردانه ی حاکم منتقد و معترض نیست بلکه آن را در درونه ی غزلش بازتولید می کند »....در حقیقت حتی آنجا که زن بودن شاعر از میان تصویرهای آشکار می شود مانند شعر « من چون شراب ناب به مینای روزگار / مستی ده و لطیف و فرح بخش و خوشگوار //... » باز هم می بینیم که : « زن خود را برابر با دلپسند و دلخواسته ی مرد ؛ آن چنان که او خواستار است ، می بیند و روایت می کند ...»
اما در مجموعه «مرمر» به گفته نویسنده تغییرهایی دیده می شود :
« چون درخت فروردین ، پر شکوفه شد جانم
دامنی زگل دارم ، بر چه کس بیافشانم ؟
...
پرنیان مهتابم ، در خموشی شبها
همچو کوه پا بر جا ، سر بنه به دامانم
...
از این غزل صدای نوی زنی جویای عشق و دوستداری و خواستار واسپاری خویش شنوده می شود . درست است که در میانه این غزل از منظر نگاه و خواهش مردانه ، زن راوی شعر وصف می شود اما آن خواست دامن پر از گل و شکوفه های جان را به دست نسیم سپردن ، یعنی واسپردن تن و جان خویش به دست عشق ، از ژرفای طبیعی زنانه برخاسته است ...»
این روال در « رستاخیز» پخته تر می شود : « همچنین انگار درون شد جریان هوایی تازه تا اندازه ای غبار کهنگی را از ذهن و زبان و تصاویر سیمین زدوده و این نشان می دهد سیمین در تلاش ده ساله اش ناکامیاب نبوده است . در این غزلها می توان رویش آن اعتراض زنانه به هستی سامانه مردسالار ، فرهنگ و عرف و سنت مردمدارانه را دید که به گونه ایی موتبف وار در غزلهای گونه گون این مجموعه تکرار می شود :
ز شهر بند سکوتم سر رهایی نیست
که پیش خفته مجال سخن سرایی نیست
ز هیس هیس لبان شما توان دانست
که خلق را به فغان من آشنایی نیست
...»
نکته بعد این است که :« سیمین اگر چه اندکی دیر اما سرانجام به ناروایی و ناراستی آرمان شهزاده زری پوش با اسب بال بر دوش رسیده است ...
شهزاده زری پوش با اسب بال بر دوش
سر بر زند ز مشرق ، پا در رکاب گیرد
در کارها از این سان ، کردم حساب و دیدم
پیوسته اشتباهم ، در این حساب گیرد ...»
اما مجموعه «خطی ز سرعت و از آتش» :«... همان روابط غالبا یکسویه ، مناسبات قدرت و سیستم ناز و نیار سنتی میان شاعر و معشوق شکل می گیرد ...[و] آغاز گونه ایی اسف و افسوس سیمین از زوال جوانی و زیبایی پدیدار است :
کو آن شکوه جوانی ، وان نازکانه سراپا
در خوش تراشی و تردی ، چون ساقه های بهاری ...
اما عشق برای سیمین مضمونی نیست که از آن در هیچ شرایطی دست بشوید و پیری و زوال و جوانی بتواند آن را مغلوب کند ، به هر جال سیمین تسلیم ناپذیر ، زیبایی زوال یافته را در عشق پیری باز می یابد :
عشق آمد چنین سرخ آه با آن که دیراست
سرخ گل رسته در برف راستی دلپذیر است ...»
اما در «دشت ارژن» کولی واره ها هوایی تازه اند : « کولی واره های سیمین از بسیاری جهات دارای ویژگی و برجستگی خاصی هستند . نخست انکه به باور نگارنده ، در برابر ساقی زن- مرد غزل کلاسیک ، چهره کاراکتر تازه ، متفاوت و زن ساخته و زن آفرینی در غزل تدارک می بیند . دیگر آن که در کولی واره ها سیمین کوشیده چهره ی زن بی سامان گسسته از سامانه مردسالار را تجسم بخشد ...»
حال این کولی چگونه است : «کولی فالگیر و پیشگوست و امیدبخش ... مادر طبیعت است و زندگی بخش ... با گامهایش دشت بیدار و با زلال نگاهش برکه سرشار می شود ... لب که از لب بگشاید کهکشان می درخشد ... کولی تنهاست و تنها گذارده شده . کولی تنهاست چون نمی خواهد به قواعد الگوهای پیش ساخته مردتحمیل گردن نهد و از اسارت دوستی و اسارت پذیری زنانه نامیده شده ، آشنایی زدایی می کند... کولی عاشق معشوقی افسانه ایست همچون خودش به نام سوار .... کولی بانگ زن به خاموشی و سکوت نشانده شده ی ایرانی ست ، او باید بخواند ، او به حرمت بودن و زیستن و به جای دخترکانی که قرنهاست اسیر دیوان افسانه هایند ، فریاد بر می کشد :
کولی! برای نمردن ، باید هلاک خموشی
یعنی به حرمت بودن ، باید ترانه بخوانی
با این حال این کولی چندچهره ی رهای بی سامان تسلیم ناپذیر به ستم و ستم ورز ، کنار درخت و همچون درخت ، به گونه ایی تسلیم مطلق عشق است که آن سوی گونه ی کبودش را به سیلی سوار می سپرد :
آن سوی چهره او ، نیلی ز سیلی تو
وین سو گرفته فراز ، یعنی: بزن که به جاست !
در برق خنجر تو ، با استواری گام
آورده سینه را پیش ، یعنی : بکش که رواست ...»
این دوگانگی به نظر من هم جالب است و هم پاسخی روشن دارد . به نظر من سیمین بهبهانی اصولا شاعری فمینیست نیست !...او گذشته از نوآوریهایش در عرصه وزن و نیز تا حدی زبان ، در عرصه ذهنیت عاشقانه و اصولا درون مایه تحولی ایجاد نمی کند به خاطر همین نیز من با این بخش از سخن خانم بهفر که او را علی رغم نظر بسیاری « نیمای غزل » نمی داند موافقم . چه کار نیما نه بلند و کوتاه کردن مصاریع که اصولا ایجاد جریانی تازه از ذهنیت و تفکر شاعرانه بود که این نکته در بسیاری از آثار سیمین بهبهانی دیده نمی شود . به نظر من همین دوگانگی مورد اشاره هوشمندانه نویسنده ، به روشنی بیان می کند که جریانات اجتماعی بر سرایش های سیمین موقر بوده اند اما این تاثیر نهادینه و درونی نبوده است و تنها در روبنای شعر خودنمایی کرده اند و انگاه که شعر تن به جوششهای درونی دل می سپرد ، ناخودآگاه شاعر در برابر آگاهی اش صف آرایی می کند !
به عبارت دیگر علی رغم اینکه شعر سیمین در پاره ای از اوقات کاملا زنانه به نظر می رسد اما : « نگاه شاعر/راوی شعر/ زن ، به درون و برون خویش ، آن هم نه از نگاه درونی شده و فردی زنی به خود ، که از زاویه دید مردانه و از منظر انگاره ی آرمانی مردان نسبت به زن و گزارش زیبایی و دلپسند بودنش ، مصداق نگاهی پالایش نیافته از چیرگی باورها و پنداره های مردمحورانه است ، بر ذهن و حس شاعر . به گونه ای که واخواست زن از خویش و از زیبایی خویشتن بر همان انگاره چیره و مسلط مرد از زن انطباق دارد و کوشایی او نیز مصروف رسیدن به جایگاه آن انگاره آرمانی ست ...»
همچنین باز هم موافقم که : « این که سیمین در غزلهایش بیشتر آینه ضمیر را رو به خویشتن نگاه داشته و به وصف برون و درون خویش نشسته ، واقعیتی انکار ناپذیر است که بسامد بالای ان در غزلهای سیمین آشکارا دیده می شود . در سراسر هفت مجموعه شعر سیمین ، معشوق بسیارکمتر از راوی شعر مورد وصف قرار گرفته است ....»
نویسنده در پایان اشاره می کند که : « سیمین بهبهانی در غزل و غزلواره هایش ، هیچگاه نه به طور کامل از سنت برید . نه کاملا خود را به آغوش نوآوری افکند..... و او همانگونه که هست می سراید و ما همان گونه که هست می خوانیمش و پاس می داریمش .»
****
گذشته از مباحثی که از مقاله کتاب در باب سیمین بهبهانی مطرح کردم ، آغاز مقاله به نگرشی فرمالیستی به کلیت غزل پرداخته است که البته پژواکش در سراسر مقاله شنیده می شود . علی رغم اینکه با تمام مطالب مطرح شده در فوق موافقم اما نمی توانم مخالفت خود را با این نقد فرمالیستی ابراز نکنم. هرچند قصد ندارم دعوای نعمتی - حیدری سپید و کلاسیک را به میان بکشم - چرا که معتقدم هیچ ارزش و البته نتیجه ای ندارد ! - اما به نظر من گذشته از این که غزل در سالیان اخیر به دست شاعرانی جوان نشان داده است که توانایی پردازش همه نوع تکنیک و اسلوب و فراروی ها را در تمامی مضامین دارد ( که البته احتمالا با توجه به تاریخ نگارش مقاله در دسترس نویسنده نبوده اند ) ، اما با نگاهی منصفانه و البته علمی می توان دریافت که قالب - حالا هر قالبی - تنها یک ظرف است و جنس محتویات و شیوه پردازش آنها و عطر و طعمش اصولا ربطی به شکل ظرف ندارد .البته می شود پذیرفت که پردازش در برخی از ظرفها سخت تر است اما مسلما غیرممکن نیست . اگر نمونه هایی برای محتویات بد یک ظرف هست نمی شود چنین نتیجه گرفت که اصولا این ظرف ، محتویات را خراب می کند !!... بی شک در چنین مواردی می توان ایراد را به پردازنده نسبت داد ...چنانکه تاریخ غزل در ایران ابیاتی از این دست دارد که با تمامی تئوریهای معاصر شعری هماهنگی دارد و سرشار از انواع تکنیکهاست :
تا دل هرزه گرد من ، رفت به چین زلف تو
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
طنزی پست مدرن تر از این سراغ دارید ؟! ... چند معنایی تر از این چطور ؟!... والی آخر.
گمانم عرضه این قسمت از مقاله ، لااقل در این دوره که غزلهای ناب و کاملا شاعرانه کم نیست ، می توانست با سخت گیری بیشتری همراه باشد .
****
بوسه هایتان مستدام باد !
سیامک
اول اینکه :...
یک سال گذشت !...به همین راحتی یک سال گدشت از این قصه و این غزل !
تو هم با من مرور کن این غزل را !
تا یادمان باشد که عشق شکوفایی یک حادثه است اما عشق ورزیدن توالی بوسه های من است بر گیسوان تو که شب یلدایی بی پایان را به تصویر می کشد !
عشق انفجار نور در گلوی سپیده است اما عشق ورزیدن نورافشانی هزار آفتاب لبخند است برگستره دشت زندگی ، تا سبزینه حیات در رگان ترانه نورسته نپژمرد !
عشق نقطه پایان فاجعه بی توبودگی ست اما عشق ورزی امتداد خط علاقه است بر مدار عاطفه تا سیر صعودی شادمانی را پایانی نباشد !
یادمان باشد عزیز !
عشق « در ناگهانی از گل و لبخند» می آید و در هماره ای از ترانه وآشتی می ماند !
تو یادت هست !...من هم یادم هست ! ... الحمدلله !
دوم اینکه : دو تا وبلاگ خوب پیدا کرده ام !...این ترانه-حکایت زیبا را بخوانید تا با من هم عقیده شوید ! به نظر من هرچند شاید ضعفهای کوچکی داشته باشد اما کشفها و زیبایی هایش بسیار بیشترند .... و نیز این مجموعه غزلهای زیبا را نیز از کف ندهید !
سوم اینکه : برای امروز ترانه ای از کریس د برگ را ترجمه کرده ام از مجموعه قطار اسپانیایی و داستانهای دیگر (Spanish train and other stories) . این مجموعه چنان که از نامش پیداست از چند ترانه - حکایت بسیار زیبا تشکیل شده است که شعرهای بسیار عمیق و در عین حال ساده ، قدرت اجرای خواننده و ارائه دکلمه وار ترانه در کنار موسیقی هایی شگفت ، آثاری دلپذیر را پدید آورده اند . پیش از این ترجمه قطار اسپانیایی را برایتان گذاشته بودم و امروز ترانه ای دیگر از این مجموعه که البته صدایش را هم در زمینه وبلاگ می شنوید !
یه مرد فضایی از سفر اومد ( A Spaceman Came Travelling ) ...لینک اصل شعر
با صدای : کریس د برگ ( Chris De Burgh )
برگردان : سیامک بهرام پرور
یه مرد فضایی از سفر اومد
با سفینه اش
از اون دوردورا :
چندین سال نوری از اون زمانی که ماموریتش شروع شده بود ، می گذشت
سفینه اش رو بالای یه دهکده نگه داشت و
اون مثه یه ستاره تو آسمون معلق شد ....درست مثه یه ستاره !
رد یه نور و گرفت و
اومد طرف کلبه ای که تُوش
یه مادر و بچه تُو رختخواب دراز کشیده بودن.
یه حلقه نقره ای نورانی ، دور سرش می درخشید و
صورتش مثه صورت یه فرشته بود...
و اونا ترسیدن !
اونوقت غریبه حرف زد
گفت : نترسین !
من از یه سیاره خیلی خیلی دور می آم
و واسه آدمیزاد یه پیغام دارم ...
و یه دفعه دلنشین ترین آهنگ فضا رو پر کرد ...
اینجوری بود : لا لا لا ...
صلح و صفا واسه همه آدما
و عشق برای بچه ها !
این آهنگ دوست داشتنی ، پا کشون تُوی زمین پخش شد
و خیلیا با شنیدن اون صدا از خواب پریدن و
مسافرای تُوی جاده ، دهکده رو پیدا کردن ،
با نوری که از سفینه تُو آسمون بود و
همه جا رو روشن کرده بود...
و درست قبل از طلوع آفتاب ،
تو گرگ و میش آسمون ،
غریبه برگشت و گفت : من دیگه باید برم
وقتیکه دو هزار سال از زمان شما گذشت
این ترانه یه بار دیگه شروع می شه ،
تُو گریه یه نوزاد !
اینجوری بود : لا لا لا ...
این ترانه یه بار دیگه شروع می شه،
تُو گریه یه نوزاد !
اینجوری هست : لا لا لا...
صلح و صفا واسه همه آدما
و عشق برای بچه ها !
آه !
تمام جهان در انتظارست
انتظار شنیدن دوباره آن ترانه !
هزاران نفر در آستانه جهان ایستاده اند
و ستاره ای در جایی راه می سپرد،
آن زمان نزدیک است
این ترانه تکرار خواهد شد، دیگربار
در گریه نوزادی !
**************
دعایی از این بهتر می شود ؟!
کاش ترانه ای اینچنین تکرار شود ، دیگر بار و دیگر بار !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
...پاییز شمال خیلی شبیه بهار است ! ... مور مور تنت توی هوای خنک ، بازی باد با پیراهن تو ، رقص روسری ات در امتداد لرزش شاخه های چنارهای بلند ، آفتاب خجول دم ظهر که از لابه لای ابرها و برگها و برگها و ابرها چشمک می زند و رنگ به رنگ می شود ...و تو که دستادست من از روی برگهای تکیده و بر زمین ریخته اندوه می گذری و شادی را پا به پای من می رقصی تا امید، در دسترسترین میوه درخت عشق باشد !...
پاییز شمال عطر و بوی خوبی دارد !...عین بهار !
دوم اینکه : امروز می خواهم به ادامه بحث کتاب خانم مهری بهفر با عنوان « عشق در گذرگاه های شب زده » بپردازم تنها یک تذکر دوباره که تمامی مطالب داخل گیومه یا عین متن کتاب و یا تلخیص شده آن هستند و غیر از آن نظرات حقیر است ....
**
مقاله دوم کتاب به شاملو می پردازد و نگرش غنایی این شاعر بزرگ را مورد بحث قرار می دهد .
در آغاز نویسنده به تقسیم بندی درون مایه های غنایی شعر پارسی از آغاز تا کنون می پردازد که : «عاشقانه سرایی ناب ( از دوران شهید بلخی و انوری تا نقطه اوجی به نام سعدی و نهایتا وحشی و کلیم و شهریار و رهی را در بر می گیرد . سپس عاشقانه سرایی عرفانی که سنایی و عطار و مولانا و نهایتا با نلفیقی با دسته پیشین حافظ و خواجو و صائب و بیدل و ... را در بر گرفت . و نهایتا عاشقانه سرایی جدید که در نوعی سطحی تر توللی و ابتهاج و مشیری و با نگاهی عمیق تر عاشقانه های نیما و شاملو و فروغ و آتشی و خویی و ... را در بر می گیرد .»
من به شخصه با این تقسیم بندی موافقم . البته مختاری در کتاب صد سال عاشقانه طی مقاله ای بسیار زیبا که حدود 200 صفحه است با ظرافت بسیار تفاوتهای این جریانهای تغزلی را از لحاظ نگرش و اندیشگی تحلیل کرده است .البته باید به یاد داشت که عملا این تقسیم بندی و تقدم و تاخر به هیچوجه نمایشگر برتری یک دسته بر دسته دیگر نیست بلکه بیشتر ناظر به تفاوتهای اندیشگی عاشقانه است . البته از خلال همین تفاوتهاست که در می یابیم چرا من نوعی مثلا به حافظ تمایلم بیشتر است تا به سنائی . چرا که احتمالا نزدیکی ذهنیت عاشقانه من نوعی به حافظ بیشتر از سنایی ست و ...
و اما شاملو :
«در عاشقانه ها [ ی کلاسیک ] ، اجتماع یا رکن و پایه ی دلمشغولی های شاعر نیست و یا هست ولی خط قرمز ضخیمی میان گرایشهای اجتماعی و عواطف و احساس های عاشقانه شاعر قرار گرفته است ... و از این روست که در شعرهای عاشقانه ، شاعر به هنگام مغازله با معشوق ، با وصف صفات او ، از دغدغه اجتماع و دنیای برون تهی و آسوده است و تنها به خلوتگه بی اغیار و حس درونی خصوصی خویشتن می اندیشد و از هر گونه اندیشی بیرونی و اجتماعی آزاد است ... عاشقانه سرایان با گریز زدن به مسائلی چون زهد ریایی و تزویر و تظاهر از مرکز شعر عاشقانه می گریزند و پس از گشت و گذاری دوباره به وادی مغازله بر می گردند .در این رفت و آمد پرداختن به مسائل عاشقانه و اجتماعی هم زمان و هم آمیز نیست »
این نکته به نظر من هم قابل انکار نیست . در اجتماعی ترین شعرهای تغزلی کلاسیک ما ، حافظ از همین نگرش تبعیت می کند . در حقیقت ، ذهنیت اندرونی و بیرونی خانه ، در تغزل ما هم حکمفرماست .
البته اگر نخواهیم خیلی فمینیستی به قضیه نگاه کنیم می شود این گونه نیز تحلیل کرد که عشق در حقیقت نوعی آسودگی و رها شدگی ست از غیر . به گفته دیگر ، حریم عشق مجالی برای دوباره نفس کشیدن است!...و آلودن این محیط به فضای عفن آلود بیرون شاید چندان منطقی نباشد . چنانکه حتی در عرصه رفتاری نیز گمانم عقیده جمعی بر این است که مشکلات بیرون از خانه را نباید به داخل خانه تسری داد !...در واقع اینجا اصلا بحث زن ومرد و حضور زن در خانه و مرد در بیرون از خانه مطرح نیست !...بحث این است که این دو در هر شرایطی وقتی زیر چتری عاشقانه کنار هم باشند ، از غیر فارغ خواهند بود ! اما :
« در میان صفوف به هم فشرده عاشقانه سرایان پارسی ، در درازای زمانی هزار و اند سال ، نگرشی از گونه دیگر و با جان مایه ای دیگرگون دیده می شود که در آن عشق و اجتماع همچون تار و پود در هم تنیده و گسست ناپذیرند ....عاشقانه های شاملو به گونه ی مثلث شاعر ، معشوق ، اجتماع شکل پذیرفته و در سراسر تغزل های وی ، تکاپویی پیوسته در یگانگی با معشوق ، اجتماع و در نهایت همه انسانها دیده می شود ....در این تغزلها ، شاملو برای نخستین بار از سکر و مستی وصل می هراسد و از آن که عشق ورزی برایش پناهگاه ایمنی زا و عافیت بخش و آسایش مند شود ، نه پر پرواز و پویش و بالش ، بر خویش می لرزد :
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست »
شک نیست که این هم آمیزی امری کاملا درونی شده است . در حقیقت شاملو این آمیختگی را از آغاز تا پایان در شعرهایش به نمایش می گذارد چنانکه یکی از تلخترین اشعاراجتماعیش نام (عاشقانه) بر خویش دارد ! :
بیتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی بر می آید
و روز
شرمساری جبران ناپذیری ست .
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی ...
نکته جالبی که خانم بهفر به آن اشاره می کنند این است که : « شاملو چون نمی تواند از ژرفای روان و عاطفه اش اجتماع را بزداید حتا در زبان و در محتوای عاشقانه هایش نیز ، عشق فردی از عشق به اجتماع و آرمان جدا نیست . ... او معشوق را چنین می نگرد و می نگارد :
نگاهت
شکست ستمگری ست
پس شکست شب است...»
علت این امر به نظر من هم این است که : « شاملو جر معدود شاعرانی ست که با شعرش زیسته و شعر او آینه وار ، زندگی او را نمودار است و از این رو شعر او ، چون خطوطی پیاپی، زندگی او را به توالی زمانی نشانگر است... »
اما غیر از این تفاوت بزرگ دیگری را هم می شود دید :
« شاملو نه از درد هجر و فراق و سنگدلی معشوق که از درد و دردمندی انسانی که اوست و انسانی که دوست می دارد و می خواهد و آرمانی که باور دارد ، چنین می سراید :
آن سوی ستاره من انسانی را می خواهم
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم
انسانی که به دست های من نگاه کند
انسانی که به دست هایش نگاه کنم
انسانی در کنار من
تا به دست های انسان ها نگاه کنیم
انسانی در کنارم ، آیینه ای در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم ...
اما در غزلهای کلاسیک ، معشوق انسانی برتر و بلندجایگاه است و عاشق ، انسانی فروتر و ، غلام ، چاکر و گدای آستان است وقابل تشبیه به مگس ، سگ و ...
تو خواهی آستین افشان و خواهی موی در هم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
(سعدی)
فدای جان تو گر جان من طمع داری
غلام حلقه به گوش آن کند که فرمایند
(سعدی)
... »
به عبارت دیگر عشق در نگرش عاشقانه بامداد ، رابطه دو انسان برابر است . عاشقانی که در عین حال معشوق نیز هستند . یعنی دوسویگی رابطه بسیار مورد تاکید است . به عبارت دیگر در ذهنیت عاشقانه کلاسیک « روابط شاعرو معشوق را نه تکاپویی دو سویه برای یگانگی و پیوستگی ، که مناسبات قدرت تعیین می کند . معشوق ، زیبارو ، خواستنی و بی اعتنا به عشق و فاقد عواطف در نتیجه قدرتمند است و دست شاعر کوتاه از برخورداری او... » در واقع ، ما در این نگرش نه تنها با دوسویگی طرف نیستیم بلکه اصولا خود ارتباط هم مفهومی جالب دارد : « ....رابطه با معشوق در عدم ارتباط است »!
اما « در شعر عاشقانه شاملو ، به جای مناسبات قدرت ، رابطه برقرار شده ، رابطه ای دوسویه و متقابل ... [و] معشوق در عاشقانه های شاملو نه فرا انسان است و نه انسان فراتر ....:
دستانت آشتی ست
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
آن دست ها
بیش از آن که گیرنده باشد
بخشنده است ...
...معشوق در این تغزلها نه در جایگاه محتوم معشوقگی ، که خود عاشق است :
امیدی
پاکی ، ایمانی
زنی
که نان و رختش را
در این قربانگاه بی عدالت
برخی محکومی می کند که منم »
اما تفاوت به همبن جا ختم نمی شود .چنانکه نویسنده کتاب هم می نگارد :« در عاشقانه های شاملو ، لذت پیوستگی جسمی انکار نشده است »، به گمان من نوع پرداخت اروتیک این دسته اشعار نیز بسیار شایان توجه است . به عبارت دیگر ، شاعر به هیچ وجه نه از لحاظ زبانی و نه از لحاظ معنا در دامان ابتذال و ادبیات پورنوگرافیک - بر خلاف بسیاری از جوانان مدعی شعرهای مدرن و پست مدرن کنونی ! - نغلتیده است . به گمان من بند آغازین آیدا در آینه هم چگونگی و هم چرایی این سخن را بیان می کند :
لبان ات
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان بدل می کند
که جان دار غارنشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان در آید...
و درست به همین دلیل است که آنگاه که می سراید :
هنگام آن است که دندانهای تو را
در بوسه ای طولانی
چون شیری گرم
بنوشم...
ما به واسطه نوع چینش و انتخاب کلمات و در واقع پرداخت صحیح ، بیشتر به تصویر شیر گرم و اطمینان و لذت و پناه بخشی آن جلب می شویم تا معنای شهوتناک بوسه طولانی ! ...در حقیقت بوسه معطوف به دندان شده است نه به لب ! ... این نوع پرداخت ، بیانگر ذهنیت عاشقانه شاعر است . دیدگاهی که تنانه نیست اما تنانگی هم دارد!
*
اما بخش دوم مقاله شاملو در کتاب خانم مهری بهفر به نقدی فمینیستی اختصاص دارد . نویسنده می نگارد : در عاشقانه های شاملو به همان وضوح و روشنی که معشوق را زن می یابیم ... یاران و همسنگران و شهیدان و عاصیان که با شاعر در مبارزات اجتماعی و سیاسی همرایند ، مرد تصویر می شوند و کنش معشوق/ زن ، در ادمه نقش سنتی خویش تنها به پس پشت ذهنیت شاعر ، به درهم شکستن رگبارها و برفها ، طوفان وآفتاب آتش بیز به تحمل و صبر مجدود می شود نه مبارزه ای دوشادوش شاعر .... واین تفاوت در تنها در القای ضعف و ناتوانی زن در عرصه اجتماع معنا می شود...»
به نظرمن اساس این سخن دارای ایرادی ست. ان هم اینکه شاعر آیینه اجتماع است و شرایطی که شاملو در آن می نگارد و می سراید ، درست همین گونه است ! ...تعداد زنان فعال سیاسی دهه 30 و 40 - آن هایی که نه به عنوان یک سمپات بلکه به عنوان یک حضور اندیشه مند در صحنه بودند - چند نفر بود ؟! ...آیا می شود در چنین شرایطی از حضور پایاپای ، آن هم در شعری واقع گرا چون شعر شاملو ، سخن به میان آورد ؟!
از سوی دیگر مثالهای مطرح شده توسط نویسنده برای اثبات این سخن به نظر من ایراداتی دارد :
« روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
... این روز آرمانی تنها روزی ست که هر انسان برای انسان دیگر نه دوست نه همنوع و یار که برادری ست »
به نظر من ، بدیهی ست که مفهوم برادری در اینجا ناظر به مردانگی نیست !...برادری مفهومی از یک رابطه عمیق دوجانبه و مهرمندانه است ...مثل اینکه بگوییم در فرقه برادران سن فراسیسکن ، هیچ زنی حضور ندارد !! و یا :
« و رسم راه و کینه جویی شان چندان دور از مردی
و مردمی بود
که لعنت ابلیس را
بر می انگیخت
(آیدا در آینه )
راست بدان گونه
که عامی مردی
شهیدی
تا آسمان بر او نماز برد
... شاعر به صراحت انسان را مرد بر می شمارد و مردی و مردمی را نه در محور همنشینی که از اساس جانشین یکدیگر می پندارد ...»
باز هم به نظر من مفهوم مردی در شعر اول کاملا ناظر بر جوانمردی ست نه ذکور بودن ! ...و در شعر دوم که از کتاب ابراهیم در اتش است سخن از یک مرد است ، ابراهیمی برای امروز ! ...وجود کاراکتر مرد در محوریت یک شعر آیا شعر را ضد زن می کند ؟!
بدین سان وقتی نویسنده معتقد است که : «... شعر اجتماعی او عرصه ایی ست متشکل از کلادیوس های و برادران اوفیلیا های بی دست و پا » دلیل می آورد که : « چرا که رایج ترین نشانه مردانه بودن کلام ، فرض مذکر بودن مطلب است . یعنی مردنگاری انسان عام ، از راه حذف زن شکل می گیرد . آن جا که منظور زن باشد باید گفت زن ، جز آن معنای کلام مرد می ماند :
یاران من
بیایید
با دردهایتان
بار دردتان را
در زخم قلب من بتکانید ...»
به نظر من ، چنین ذهنیتی بیش از آنکه به شاعر برگردد به مخاطب ارجاع دارد . مخاطبی که گمان می برد هر جا زن طرف خطاب است نام زن خواهد آمد ، گرفتار ذهنیتی مردمدارانه است !...در نتیجه سبب می شود که شعری چنان را ، که در بالا اشاره شد، مردمدارانه و خالی از زن ببیند ! ... من گمان می کنم که ذهنیت فمینیستی لااقل در ایران دچار همین ایراد عمده است که مبنا را بر حضور مردمداری و ظلم به زن می گذارد و با عینک مردستیزی به سراغ پدیده ها می رود ...علت این امر نیز به نظر من رسوب تفکرات مردمدارانه در عمق ذهنیت طرفداران فمینیسم است .
جایی دیگر نویسنده اشاره می کند : «... به فاصله هزار و اندی سال از فردوسی توسی و صرف نظر از همه تحولات اجتماعی که نقش زن را در دنیای معاصر تحول بخشیده است ، زنان را به دوران همین بس هنر می داند که :
مردانی زاده اید که نوشته اند بر چوبی دار
یادگارها
و ...
و تاریخ بزرگ آینده را با امید
در بطن کوچک خود پرورده اید
شما که پرورده اید فتح را
در زهدان شکست
زنانی که تنها فتحشان ، پروراندن مردان است در زهدان شکست. این گونه همانندسازی و ااستعاره و نمادپردازی ها با بهره گیری از تداعی مردنگرانه و زن کهترانه جامعه ، که فتح را استعاره از مرد و شکست را با زهدان همانند ساخته از مردگرایی های درونی و صریح شاملو ست ...»
باز هم به نظر من نگاه بدبینانه اینجا نیز به چشم می خورد . نگاه اسطوره ای به زن و قدرت زایندگی اش به عنوان یک قدرت خدایی و آفرینندگی و حتی نوعی معجزه ، در تمام فرهنگها و اسطوره هایشان به شکل ایزدبانوها مورد تقدیس قرار گرفته است . در حقیقت اینجا سخن از این نیست که این تنها هنر است بلکه بیان این واقعیت است که این هنریست که تنها شما دارید و نه دیگری ! ...تنها زن است که توان آفرینش پیروزی را از شکست دارد به یمن آفرینندگی اش ! ..لااقل من در این سخن ، ذره ای تحقیر نمی بینم!
و یا در ادامه نویسنده آورده است : « در فضای چنین ذهنیتی ست که اهرمنان کتاب خوار ، در ژرفای تحقیر و ناچیزانگاری و وهین شاعر ، مادربزرگان نرینه نمای خویش اند . چرا که نرینگی و نرینه نمایی ، در ساخت ذهنی پندارها و باور های شاملو فی نفسه ارزشمند . گرانسنگ است و اهرمنان کتابخوار از فرط حقارت و خردی ، پستی و پلشتی ، مادربزرگان نرینه نمایند :
بگذار از ما
نشانه ی زندگی
هم زباله ای باد که بر کوچه می افکنیم
تا از گزند اهرمنان کتاب خوار
- که مادربزرگان نرینه نمای خویشند -
در امان مان باد ...»
مادربزرگان نرینه نما به نظر من زشتی و پلشتی اش نه در مادر بزرگ بودن که در نرینه نمایی ست ! ... در حقیقت زنانی که ظاهری نرینه دارند به همان اندازه موجب اشمئزازند که مردانی که ظاهر مادینه دارند !! ... به عبارت دیگر صحبت از زنی و مردی نیست ...صحبت از این است که هر چیزی به جای خود و با خصوصیات خود نیکوست !... زنی که به هیاتی مردی در آید و بالعکس از خویش تهی شده است !... و این از خویش تهی شدگی و نمایش نا واقع ، چیزی ست که پلشتی و تحقیر را ایجاد می کند ... و اتفاقا متاسفانه چیزی که در بسیاری از نحله های روشنفکری و فمینیسیت ما تبلیغ می شود ایجاد زنی مردانه است ! ...زنی شبیه به مردان و تا دوشادوش مرد باشد ! ....من در عمق این سخن تحقیری واضح را به زن می بینم ... موافق نیستید ؟!
در پایان، ذکر این نکته ضروری است که هدف از نگارش بخش انتهایی این مقاله ، دفاع از شاملو نیست که اصولا او به دفاع چون منی نیاز ندارد و شعر هر شاعری مدافع اصلی اوست، و حتی هدف از آن رد یا تایید فزضیهء خانم بهفر در مردمدار بودن ذهنیت شاملو نیز نیست. چرا که ایشان هم از این رد و تایید بی نیاز میباشند. بلکه هدف تنها این است که چالشی برای دلایل و مثالهای ایشان طرح کنم و نتیجه بگیرم که به نظر من این دلایل و مثالها برای اثبات آن فرضیه متقن و کافی نیست.
******
سخن خیلی به درازا کشید !! ... اما موفق شدم بحث شاملو را از کتاب زیبای خانم مهری بهفر « عشق در گذرگاههای شب زده » به پایان برسانم . باقی اش بماند برای فرصت بعد ...منتظر نظرات شما هستم.
شاد باشید در پناه عشق آتشگون لیلی !
سیامک