سلام
اول اینکه : ...
...یلدا را عشق است رفیق همراه !...
دیروزترها یلدا معنایی داشت از جنس درازناکیِ تاریکِ هزار جور تنهاییِ آوار شده ... دلم می خواست بنشینم و فال بگیرم تا حافظ هم زار بزند برای دلمویه های بی کلامِ این دلِ بی صاحب مانده که : درد عشقی کشیده ام که ...!! ...دلم می خواست تنِ داغِ تبزده را ببرم به مسلخِ برفباد زمستانی تا شاید دلم کمی خنک شود ! ...دلم می خواست سیگاری آتش بزنم و حلقه حلقه دود کنم دارِ بغض بر گلو افتاده را ! ....خلاصه اینکه یلدا ، میلادِ مهر نبود ...راستش را بخواهی درست به همین دلیل اصلا یلدا نبود !...یک چیزی بود مثل «یمتا» !!...یا چیزی از این قبیل!!
...امروز اما دلم می خواهد یلدا را ، توی سلول سلول عنبیه ات نفس بکشم ! ...دلم می خواهد شرح گیسوی تو را به یلدا بگویم و رویش را کم کنم ! ...حالا دیگر حافظ به سماع در می اید که :
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
خالا دلم می خواهد عطرت را فرو بدهم و قهقهه ام را بریزم توی گوش شب تا آسمان به هزار هزار سرانگشت ستاره بر دف ماه بکوبد و جشن زایش نور بگیرد !برای من ...برای تو ...و برای عشق...
دوم اینکه : وبلاگ مهدی جهاندار به راه افتاد ...حتما سر بزنید ...
سوم اینکه : برای امروز بی هیچ حرف پیش، یک غزل تقدیم به ... !!
حرف حق
دنیا خراب شد، پُر ِ مجنون!... اجق وجق!!
لیلای لنز سبز! افاده ، طبق طبق!!
دستان لاک خوردهء شیرین، قرار کوه،
دستان ِ دخترانهء فرهادِ شق و رق!
کو کفش آهنی ِ تو وامق؟!... عصات کو؟!
با کفش ِ قیصری پی ِ عذرا ... تَتَق... تتَق؟!
خسرو نشسته است و به چالش کشیده است
تقدیر خویش را ، سرِ یک فال با ورق:
بی بی ِ دل، سپس تک گشنیز... آس ِ دل...
... سرباز خاج ِ ما که ولی باز هم دمغ -
- پُک می زند به پیپ ِ مدل انگلیسی اش
مزمزه می کند دو سه تا استکان عرق!
"رقصی چنین میانهء میدانش آرزوست
یک دست جام باده و یک دست..." ..زَروَرق!!
بی بی ِ چه؟! چه آس ِ دلی؟!... زلف یارِ چه؟!
قانون سرخِ دل شده عطفِ به ماسبق!
قانون سرخ دل شده عطفِ به ما! همین!
چشمان من فلق شده ، چشمان تو شفق
"من"ها،" تو"ها، همین "تو" و"من" های سوخته!...
مانند طعم فاجعه تلخ است حرفِ حق
اِنّی اَعوذُ بِِک!... به دو چشمان کافرت!
تنها پناه من!... بِکِ مِن شرِ ما خَلَق!
سلام
اول اینکه : ...
...آخرین وسایل را که گذاشتند پشت آخرین وانت ، توی اتاقهای خالی می گشتم تا چیزی جا نماند ! ...توی این کمد، توی آن کمد ، گوشه دیوار ، پشت در ...! ... حس می کردم چیزی جا مانده !!...یک چیز خیلی خیلی بزرگ ! ... چیزی که از همه چیزهایی که قاطی این وانتها رفتند ، مهمتر است ...چشمان را بستم و حواسم را جمع کردم ...بو کشیدم همه اتاق را ....عطر همه خاطرات یکساله این خانه کوچک از لا به لای تک تک آجرهای دیوارها بیرون آمد و نشست رو مشام من ! ...حالا چکار کنم با این همه عطر ؟! ... می شود اینها را با خودمان نبریم ؟! ... آن وقت باید همه چیز را از صفر شروع کنیم تا در و دیوار خانه جدید بشناسندمان ! ...بفهمند با چه دیوانه هایی طرفند ! ...دیوانه هایی که دلشان به بازی آفتاب با نازکای پرده خوش است و چهچهه قناری کنج دیوار و بوسه اول صبح قربه الی العشق !
...باز چشمم را بستم و فکر کردم !... بعد حافظه ریه هایم را پر کردم از عطرها ...همه عطرها !
...یک بازدم عمیق عاشقانه ، در اولین نفس های خانه جدید ، تمامی دمهای بعدی را از عطرهای همیشه خواهد آکند !...وقتی تو هم نفس باشی همه چیز به یک دم بر می آید!...همدم روزهای آفتابی عشق !...
دوم اینکه : امروز به قسمت دیگری از نقد کتاب زیبای « عشق در گذرگاههای شب زده » نوشته خانم مهری بهفر می پردازم . اگر یادتان باشد این کتاب به نقد ذهنیت غنایی چند شاعر معاصر پرداخته است . در ادامه روند بررسی کتاب به مقاله مربوط به فریدون مشیری می رسیم . در این مقاله کوتاه ، نویسنده ابتدا نظرگاهی کلی را در باب دنیای غنایی مشیری بیان کرده و آنگاه با تمرکز بر شعر معروف « کوچه» نقدی تحلیلی بر این شعر داشته است . ما نیز به همین شیوه با کتاب همراه می شویم با ذکر این نکته که چه در این مطلب و چه در مطالبی از این دست تلاش من تنها بیان چالشهای ذهنی ام با کتاب است نه چالش با نویسنده و شخصیت علمی اش ...امید که بی هیچ سو تفاهمی ، مقبول باشد....
نویسنده می نویسد :« فریدون مشیری شاعری ست نوسنت گرا ...اشعار او رمانتیک ، احساساتی ، ساده و برای خواننده ساده پسند ، دستیاب و ارضاکننده است .از نظر شکل و قالب میانه روست و از نظر زبانی ساده .اشعار او تصویری ست و تصویرها بیشتر از گونه تشبیه های محسوس به محسوس و یا دیگر انواع ساده تشبیه و استعاره های مسطح و بدون بعد است ...»
به نظر می رسد که نظر نویسنده در این باب به طور کلی مقرون به حقیقت است . مشیری بی شک از لحاظ اندیشگی در شعر به پای شاملو و فزوغ و نیما و اخوان نمی رسد. شعر او ساده و روان است و عنصر پیش برنده شعر ، حس زلالی ست که در قالب کلمات ریخته می شود . به عبارت دیگر مشیری هر گاه در اوج می سراید ، شعری سهل و ممتنع دارد . شعری که ساده نما هست اما قابل تقلید نیست . چرا که نیروی جاذبه شعر در (آن)ی نهفته است که قابل صناعت نیست !البته باز هم تاکید می کنم که در شعرهای برجسته مشیری می توان این موضوع را به عینه دید و در برخی از شعرهای خود او لغزش از آن دایره حسی سبب شده است که شعر در ورطه شعارزدگی و تکرار بغلتد .
خانم بهفر در ادامه می گوید که شعر مشیری تنها «همچون کوچه روایتگر عشق بچه مدرسه ایها و نوبالغها نیست » و مواردی چون « عشق به مردم ، عشق به انسانیت ، عشق به زیبایی ، عشق به سرزمین به ایران ،عشق به آشتی و صلح و اتبراز نفرت از جنگ و کشتار» را نیز در بر می گیرد که البته « شکل گیری همه این مضامین در اشعار او رمانتیک و احساساتی ست اما الزاما سانتی مانتال نیست ».
درباره اینکه شعر کوچه چقدر با توصیف نویسنده سازگار است بیشتر سخن خواهیم گفت اما در باب سانتی مانتالیزم توجه دوستان را به افتراق مورد نظر نویسنده بین دو واژه شعر رمانتیک و سانتی مانتال جلب می کنم .نکته ای که متاسفانه در حال حاضر بسیار نادیده انگاشته می شود. شعر رمانتیک یا احساساتی به گمان من شعریست که درون مایه اش را توصیف یک حس تشکیل می هد . این توصیف در واقع توصیف یک کنش مندی ست بی نگاه جدی به علت ایجاد این کنش و بی اندیشه در علل و عوامل موثر در آن . در واقع شعر رمانتیک بیانگر یک حس است نه تحلیل گر آن . و بی شک چنین توانی ، کم توانی نیست ! ...اینکه من بتوانم حس خود را به درستی و تمامی به شما به عنوان مخاطب شعرم منتقل کنم هنر بسیار بزرگی ست که می تواند به معجزه ماننده باشد !
اما شعر سانتی مانتال تنها به سوز و گدازها و اه و نفرینها می پردازد بی اینکه حتی علت این سوز و گداز( در جقیقت همان حس فوق الذکر) را به خوبی بیان کرده باشد ! ...شعر مخلوطی ست از آه و اشکهای آن چنانی که بی منطق شاعرانه مناسب ، بی روح و کسل کننده و تصنعی به نظر می رسد .
در باب مشیری چنانکه گفتم به نظر من ، وقتی شاعر در اوج است شعر او یک شعر رمانتیک کم نقص است اما آنگاه که از دایره صداقت حسی خود فاصله می گیرد دچار شعار زدگی ، سانتی مانتالیزم و تصنع می گردد .نکته ای که به قول خانم بهفر « مبتلا به شعر دهه سی بوده است. در این دهه پیشروان رمانتیسم سانتی مانتال چون فریدون توللی و نادر پور(در کارهای آغازین) و .. به اوج خود رسیده اند . »
در زمینه ذهنیت عاشقانه مشیری نویسنده می گوید : « لحن صدای راوی شعر عاشقانه مشیری ، همان لحن راوی آشنای غزل و در همان سیستم معهود و سنتی ناز و نیاز و از بطن همان خط کشیهای مسلم و قطعی عاشق/معشوق ازلی شعر کلاسیک است »
باز هم به نظر من حق با خانم بهفر است . دیدگاه عاشقانه مشیری در کلیت شعرش دیدگاه مدرنی نیست. او عشق را در همان سیستم کلاسیک ادبی ما می بیند و بیان می کند . معشوق بلندجایگاه و عاشق جورکش در کلیت شعر او تکرار می شوند و نمود می یابند و زندگی می کنند .
اما شعر کوچه : ابتدا به نگاه خانم بهفر می پردازم :
« کوچه از نقطه تنهایی راوی شعر در شبی مهتابی و گذر وی از کوچه میعاد عاشقانه یا همان خلوت دلخواسته آغاز می شود و خواننده با چشمهای راوی شعر /عاشق که به دنبال معشوق می گردد ، پیشتر می رود .خاطره ها یک یک جان می گیرند :
باغ صد خاطره خندید ...
... عاشق به خاطر می آورد که «آن شب » همه راز جهان در چشم سیاه معشوق خلاصه بود و او همه محو تماشای نگاهش ، آسمان صاف و شب آذام بود ، بخت خندان و زمان رام ... که ناگاه معشوق عشق وی را بی اعتبار و بی بنیاد شمرد و گفت :« از این عشق حذر کن » بدان سبب که :
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !
خواندیم که معشوق بدان سبب عشق راوی را بی اعتبار و گذرا شمرد که نگاهش به یک نگاه معشوق بی قرار و نا آرام شده بود و با این عشق داوری معشوق ناگزیر فردا روز دلش به دنبال دیگران خواهد بود . راوی شعر به علتی که معشوق در بی اعتبار دانستن عشق او اقامه کرد نمی پردازد و به جای پاسخی در راستا و احتمالا مجاب کردن معشوق در آن زمینه می گوید :
حذر از عشق؟- ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم .
و بدون آنکه با پاسخی به گره گاه تنش رابطه شان نزدیک شود ، باز به خاطره گویی می پردازد که اولین بار که تپش عشق تو را احساس کردم :
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم.
برگیس از درخت فرو می افتد ، مرغ شب ناله تلخی می زند و می گریزد و در این فضای رمانتیک و آن گفته های رمانتیک تر ، اشک در چشمهای معشوق می لرزد و ما در این جا به این مهم پی می بریم که معشوق ، عاشق هم بوده است :
ماه بر عشق تو خندید
اما چیزی که دانسته نمی شود ( حداقل نگارنده نمی داند) این است که از آن جا که این فضا از چشم راوی شعر/عاشق تصویر می شود و از منظر نگاه اوست که ما گام به گام در کوچه شعر پیش می رویم و خاطره ها و تصاویر رمانتیک او را از نظر می گذرانیم پس می توانیم بپرسیم ، چرا ماه بر عشق او می خندد ؟! یعنی به عبارت دیگر این راوی ست که به عشق او می خندد ؟!
در هر صورت معشوق پاسخی نمی دهد و ( شاید از خنده ماه بر عشق اش رنجیده است !) و راوی شعر/ عاشق ، پای در دامن اندوه می کشد و از پایداری در عشق نمی رمد و نمی گسلد .
نمی دانم چطورپای در دامن اندوه کشیدن می تواند با نرمیدن و نگسستن از عشق و راه عشق توامان باشد. شگفت تر آنکه در همان ظلمت غم ، شبها ار پس شبها می گذرد و معشوق از عاشق آزرده خبر نمی گیرد و دیگر هم از ان کوچه نمی گذرد .حال آنکه انتظار راوی شعر/عاشق این بوده که معشوق که عشق او را بی اعتبار می پندارد و وقتی او چون کبوتر لب بام عشق اش می نشیند ، به او سنگ می زند ، مدام از آن کوچه به تنهایی بگذرد و نیز از حال او خبر بگیرد! و چون معشوق از عاشق آزرده ...خبر نمی گیرد ، رابطه عشق پایان می گیرد تا مدتها بعد در شب مهتابی دیگری خاطره اش زنده می شود .و (وای) که راوی شعر (به چه حالی از آن کوچه) می گذرد !...»
خوب !...متن کامل نقد خانم بهفر را خواندید ... به گمان حقیر بهتر از این نمی شد مقوله ای را به تمسخر گرفت و با استفاده از توالی تمسخر موضوع را به این راحتی فیصله داد و با ریشخند ، بحثی بدون منطق نقادانه را به پیش برد !
من گمان م یکنم اشکال آغازین این نگرش به شعر این است که اصولا تمامیت شعر توسط نویسنده درک نشده است . در واقع در همان قدم نخست ، نقاد در چالش شعر فرو مانده است. اینکه اصلا شکل ارگانیک شعر چگونه است و تصویر ارائه شده کلی چیست .
شعر کوچه یک شعر کاملا سینمایی و بسیار پیوسته است . این شعر در واقع به یک کلیپ ماننده است و در آن از تکنیکهای سینمایی سود برده شده است . چنان که شما در بسیاری از بندهای شعر این وضعیت دکوپاژ گونه را می بینید و حس می شود که دوربینی از روی مناظر مورد نظر شاعر می گذرد و اواها طنین انداز می شوند :
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
توجه کنید به قابلیت سینمایی بند.حرکت از کلوزاپ چشم معشوق به لانگ شات آسمان ، به تصویر ماه در آب و سر انجام حرکت بر امتداد شاخه هایی که به سمت ماه دست بر آورده اند.
از سوی دیگر عناصر شعری در این شعر کاملا متصل هستند و هیچ کاراکتری اعم از جاندار و بی جان ، ول و گسسته نیست و البته بی کارکرد و بی سرانجام رها نمی شود .برای مثال کاراکترهای ماه ، آب ، شاخه ها ، شباهنگ را در بند فوق الذکر در نظر بگیرید و سرانجامشان را در این بند ببینید :
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید !
شبنمی از شاخه ها فرو می چکد ، مرغ شب(شب آهنگ) آوازش به ناله ای بدل می شود و می گریزد ، و شبنم فروریخته، در آب برکه می افتد و تصویر ماه چین می خورد آن گونه که شاعر این چین خوردن تصویر را به خندیدن ماه تعبیر می کند .
عدم درک همین پیوستگی تصویر است که نویسنده را به سوالی ابتدایی می رساند : چرا ماه بر عشق او خندید ؟!
به گمان من برای پاسخ به این سوال باید ابتدا شیوه خندیدن را درک کرد و سپس به دنبال چرایی آن رفت !
گفتم که شعر کوچه شعری بسیار منسجم است و هیچ یک از کاراکترهایش را رها نمی کند و اصولا در شیوه چینش این کاراکترها از همان نظر معروف چخوف تبعیت می کند که هر گاه در یکی از صحنه های نمایشنامه من ، تفنگی بر روی دیوار باشد مطمئن باشید در یکی دیگر از صحنه ها این تفنگ شلیک خواهد شد !
در شعر کوچه نیز هر یک از کاراکترهای آغازین علاوه بر فضا سازیهای مربوط به آغاز داستان در بند پایانی نیز مجددا مورد رجوع قرار می گیرند و تغییرات انها متناسب با تغییرات فضای داستان ، علاووه بر ایجاد فضای سینمایی مناسب برای انتقال حس ، به این مفهوم اشارت دارد که دنیای برون عاشق و معشوق نیزمتاثر از عشق است !
اما ببینیم آیا «تضادهای درون مایه ای » مورد ادعا در شعر دیده می شوند ؟ به عبارت دیگر آیا منطق شاعرانه شاعر دچار لنگش است ؟
نخست ذکر یک مطلب ضروری ست که در تقد منطق شاعرانه شعر ، باید به منطق خود شعر فارغ از نطر خود توجه کنیم . به عبارت دیگر ممکن است در یک شعر منطق مطرح شده با منطق من به عنوان نقاد هماهنگ نباشد . در حقیقت یک شعر خوب باید در منطق شاعرانه خود بی خلل باشد اما معیار سنجش این منطق خود شعر است نه ذهنیت من مخاطب .بدیهی ست من به عنوان ناقد می توان منطق کلی شعر را بپذیرم یا رد کنم که البته این در مقوله نقد اندیشگی شاعر است نه نقد شعر !
به نظر می رسد اولین تضاد برای نویسنده در «ناگهانی» بودن بی اعتباری شمردن عشق راوی توسط معشوق باشد . چنانکه به تاکید می گوید : « ...که ناگاه معشوق عشق را ....»
بگذارید اصل شعر را مرور کنیم :
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه ، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شبآهنگ
یادم آید: تو به من گفتی :
- از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن!»
اگر شعر درست خوانده شود ( گفتم که این شعر، شعری کاملا دراماتیک و اجرایی ست . لذا درست خواندن شعر نقش مهمی در درک آن دارد )به راحتی آشکار است که هیچ اتفاق ناگهانی نیافتاده است ! ...معشوق همسنگ عشق وشاید حتی بیش از آن بار منطق را بر دوش می کشد ! ...به عبارت دیگر راوی شعر از بد خادثه دچار معشوقی منطقی است ! ...معشوقی که عاشق هم هست اما منطق عاقلانه اش را هم نمی تواند فرو بگذارد . و چالش هماره عقل و عشق او را به سراشیبی تردید رانده است . او آب را مثالی می آورد برای گذران بودن عشق به مفهوم عام آن نه به زعم نویسنده تنها برای عشق راوی !...او چون حافظ که بر لب جوی می نشیند و گذر عمر می بیند ، عشق را نیز چون عمر و در حقیقت به عنوان مظروفی در ظرف عمر و محدود به زمان می پندارد که چون ( زمان) بگذرد آن نیز خواهد گذشت . نیز او گمان دارد که (مکان) نیز بر عشق حادث است که عاشق را به ترک دیار رهنمون می شود تا آتش عشق بکاهد . و اخر اینکه او بر آن است که عشق (به نگاهی) حادث شده است و لاجرم به آهی برون خواهد شد و (دیگران) مجال بروز خواهند یافت !!( در اینجا ذکر یک نکته دیگر هم ضروریست . به نظر می رسد نویسنده از واژه (نگران) از کلمه ( بی قرار و نا آرام ) استفاده کرده اند که به نظر حقیر درست به نظر نمی رسد و معنا را مختل می کند . چنانکه خود ایشان نیز در درک چرایی رفتار معشوق دچار اشتباه شده اند ... به نظر می رسد مفهوم قابل استفاده در این شعر چنانکه گفتم ، (نگاه بسته و خیره) باشد .)
در نتیجه او در همان خلوت عاشقانه ، به سبب همان عشقی که به راوی دارد، او را از امتداد این عشق می هراساند و به او پیشنهاد (فسخ عشق) را می دهد .
اما چالش بزرگ دیگر نویسنده این است که چرا راوی پاسخی به این نظریه معشوق نمی دهد و تنها به خاطره گویی می پردازد ؟!
خاطره ها را مرور کنیم :
با تو گفتم :
حذر از عشق ؟!
ندانم !
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...
باز گفتم که :
تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
عاشق می گوید نمی توانم از عشق حذر کنم ... اما بر خلاف نظر نویسنده ،تنها خاطره نمی گوید! ...او دارد دلیل می آورد در برابر چهار محور مورد تشکیک معشوق : (زمان ) ،(مکان )، (حدوث به یک نگاه یا دفعتا ) و (دیگران).
او می گوید که بحث (مکان) نیست که پیش از آمدن پیش او همه جا را گشته است و گشته است و خود به میل خویش دشت را وا نهاده تا در دام او درافتد ! پس عشق (لامکان) است .
او می گوید که بحث (دیگران ) نیست که اگر بحث دیگران بود در آن همه جایی که گشته بود می توانست در هزار دام دیگر بیفتد و نیافتاد ! ...غیر از این ، اگر بنا بر رفتن به سوی دیگران بود در همان بی مهریهای (آغازین) روزهای رابطه- نه به زعم نویسنده: همواره ای - می رفت و والسلام !
او می گوید (حدوث دفعی و به یک نگاه) هم نیست که اگر چنین بود چه بسیار نگاه که در سیر این همه جا گشتن ، می شد کرد !
در حقیقت شاعر از گذشته اش وام می گیرد تا به معشوق ثابت کند که سه محور از چهار محور مورد تشکیک او واقعی نیستند . اما محور چهارم یا محور( زمان ) مقوله قابل اثباتی نیست . آینده تنها در آینده رخ خواهد داد و هیچ پیشگویی ای ارزش علمی در بحث ندارد ! ...آن هم بحثی که یک سوی آن ،هنوز به منطق عاقلانه و نه منطق عاشقانه، این چنین وابسته است . و درست یه همین خاطر است که نمای بعدی شعر اتفاق می افتد :
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید !
درست به همین خاطر است که ماه بر عشق معشوق می خندد ! ...چون عشق او ،عشقی سست است . عشق هست اما در چنبره منطق عاقلانه !...به واقع عشق او به جای اینکه با منطق عاشقانه حس کند با منطق عاقلانه فکر می کند ! ...چنین تضادی لاجرم خنده دار هم هست ...و شاعر با نازک خیالی صحنه چکیدن شبنم در اب برکه و چین خوردن تصویر ماه را به خندیدن ماه تعبیر می کند .
معشوق پاسخی نمی دهد چون اصولا حرفی برای گفتن ندارد . او درگیر چالشهای تضادگونه درون خود است . او در واقع خود باید پاسخی برای خویش بیابد .
چالش بعدی نویسنده این بود که: « نمی دانم چطور پای در دامن اندوه کشیدن می تواند با نرمیدن و نگسستن از عشق و راه عشق توامان باشد»...اینجا همان جاست که گفتم درک منطق یک شعر تنها با پذیرفتن فرض های آغازین شعر ممکن است .می شود در پایان شعر نشست و بحث کرد که من منطق این شعر را قبول ندارم و با آن موافق نیستم اما نمی توان با این دلیل بر منطق شعر خرده کرفت که این منطق نقص دارد !
بی شک اندوه عاشقانه در ذهنیت غنایی فارسی و اصولا در ذهنیت غنایی ادبیات دنیا چیزغریبی نیست . ادبیات فراقی در همه دنیا حاصل همین غم عاشقانه است.
از سوی دیگر به نظر من ، چون نویسنده چالش معشوق با خویش را در نیافته است ادامه این عشق یکسویه برایش عجیب می نماید در حالیکه معشوق ، عاشق هست اما عاشقی که تردید پایه های عشقش را لرزانده !
از همین روست که راوی /شاعر انتظاری ، هر چند کم امید ، دارد تا معشوق یادی از آن کوچه و خاطرات شیرین کند ...که نمی کند و شاعر آزرده خاطری اش را در کوچه بارها و بارها مرور می کند...
و بدین سان رکن چهارم تشکیک معشوق نیز پاسخ می یابد : عشق «لازمان» است !...
خلاصه کلام اینکه «کوچه» شعری نه برای « نوبالغین و بچه مدرسه ایها» که برای تمام انسانهایی ست که عشق را از دریچه احساس می نگرند نه اندیشه های عقلانی ! ... بی شک عاشقانگی مقوله ایست که حضور منطق عقل مدار تنها اضمحلال و نابودی را برایش به ارمغان خواهد آورد که در وادی عشق ، پای استدلالیون چوبی ست !!... اگر همه «آدم بزرگها » از دسته آنهایی باشند که سنت اگزوپری در اثر جاودانه اش شازده کوچولو بر می شمرد ، من حق را به خانم بهفر می دهم که عشق اصولا مال این آدم بزرگها نیست ! ...عشق مال همان بچه ها ست ! ...چه کودکانگی ذات عشق است و آن که کئکی را به همراه نداشته باشد ، عشق را گم خواهد کرد !...اما اگر غرض از این کنایه این است که شعر بی محتوا و کم مایه است و هنری برای عرضه ندارد ، حقیر به سهم خویش اندکی از حرفها و تکنیکهای شعر را باز نمودم که البته بی شک بیش از اینها می توان گفت ...
سخن اخر اینکه نویسنده در پایان مقاله خود آورده اند : «اما درباره محبوبیت شعر کوچه نکته ای را گفتنی می دانم و آن این است که وقتی برداشتی ساده و سطحی و ملموس از عشق ، از درک عامه وام گرفته می شود و با زبانی ساده ، موزون و تصاویری بدون پیچیدگی هنری به عامه برگرداند می شود ، ناگزیر مقبول طبع می افتد... »
اما به گمان حقیر راه وارونه نقد در شعر و هنر ایران باید تصحیح شود ! ...در تمامی دنیا نقد و تئوریهای نقادانه بر این اساس است که هر گاه اثری مردود یا مقبول واقع شد ، نقاد به بیان تئوریک این قبول یا رد می پردازد . در حالیکه در ایران ما ابتدا تئوریها را حفظ می کنیم و سپس بر اساس آنها هنر را نقد می کنیم و نظر مردم را به عنوان مخاطبین اصلی هنر به هیچ می گیریم !! ... با این بهانه همیشگی که سطح دریافت عامه از هنر پایین است !
به یاد شعرخوانی نرودا برای قبیله راهزن مرزی شیلی می افتم و جمله زیبای نزار قبانی که می گوید : معیار من چشم مخاطبان من است ...هر مخاطبی برای من یک رای است ... طبیعتا پیروان مدرنیسم این سخن را نمی پسندند .برای اینکه فکر می کنند که مردم عقب افتاده ، بیسواد و سطحی نگرند و با یک حرف می ایند و با حرف دیگری بر می گردند . من کینه اینها را از مردم می دانم و می دانم که منطقشان همان منطق روباه است که دستش به خوشه انگور نمی رسد و می گوید ترش است ... مردم قطب نما هستند و بدون این قطب نما ، شاعر نمی تواند نقطه ای را که روی آن ایستاده از نظر جغرافیایی بشناسد و نمی تواند شرق و غرق و شمال و جنوب را از هم تشخیص دهد...مهم ان است که شاعر کلید را پیدا کند - کلید خانه شعر را - و با تلخی تمام باید بگویم که اغلب شاعران ما کلید این خانه را گم کرده اند و در خیابان می خوابند ...(از مصاحبه نزار قبانی -بلقیس و چند عاشقانه دیگر - موسی بیدج)
به نظر من شعر کوچه مقبولیت یافت چون ساده بود و صادقانه و روان ومنسجم و بی معلق و واروهای تکنیک مدار بی سر و ته !... لبریز از حس بود و ادعایی نیز جز این نداشت و به همین خاطر نیز پیروز شد...همین!
************************
عاشقانگی تان درلامکان و لازمان شادمانه باد !
سلام
اول اینکه :...
باران می بارد ...سردت می شود !...بینی ات سرخ می شود و تنت مور مور ! ...دستت را می گذاری توی دست من ! ... من دست یخ کرده ات را فرو می کنم توی جیبم و باران یکجور دیگر می بارد !..یک جوری مهربان تر !...یک جوری که انگار دیگر باران نیست ...انگار اصلا باد هم نمی آید ...انگار حتی ابر هم نیست...بی خیال همه اینها !...بیین! آفتاب شده !... نه جانم ! آسمان را نمی گویم ! ... به دستهامان نگاه کن!...زادگاه خورشید اینجاست !...خورشید همیشه تاریخ از چنین جایی برخاسته !...اگر نه تا خالا همه دنیا توی قیر چسبناک مدرنیته ، لا به لای این همه نیزه و سرنیزه ، زیر دست و پای این همه توپ و تانک و هواپیمای شکاری ، خفه می شد و می رفت پی کارش !...تا آفتاب باشد ، عصر یخی نخواهد رسید ! ... گیرم که هیچ کس نفهمد و نخواهد بفهمد ! ...چراغ موشی ها برای اثبات موجودیت شان ، باید آفتاب را منکر شوند !...بگذار اینها پت پت شان را بکنند !... سر آفتاب سلامت !
دوم اینکه : مجله الکترونیکی بلوط با نگاهی به فرهنگ و ادبیات کرمانشاه به راه افتاده است ...همراهی اش کنید که ضرر نخواهید کرد ...
سوم اینکه : برای امروز دو غزل برایتان انتخاب کرده ام از جوانان هم دیار .بی شک نظرات شما هم مایه آموزش حقیر و هم این دوستان جوان خواهد بود .
غزل اول از دوست جوان همشهری ام آقای مهدی خادملو ست . مهدی متولد 63 است و ÷یش از این نیز یکی دو غزل از او را برایتان گذاشته بودم . در شعرهای او حرکتهای زبانی خوب به همراه تصویرهای بکر زیاد دیده می شود .این غزل را از او بخوانید :
دختر سلام کرد... وَ باران گرفتتان
چشمان ناز و قهوه ایِ شان گرفتتان !
رفتید و گرگ های غزل پوش بره فام
با دست های بسته به دندان گرفتتان
از آبروی سبز چمنزار و جنگل است
این برجهای آجریِ جان گرفته تان !
می خواستید پا بشوید از زمین ، ولی
دستان گرد و خاکیِ تهران گرفتتان !
...
پرواز یادتان نرود ، جان چلچله !
حالا که ، سارها ! تب انسان گرفتتان !...
[]
ترمز !... وَ لحظه لحظهء برخورد بود و بوق ...
دیدید ! ...آهِ سردِ دهستان گرفتتان !
(مهدی خادملو)
**************
اما غزل دوم از دوست جوانی ست اهل بابل و دانشجوی مدیریت دانشگاه پیام نور متولد 1360. از صادق فغانی غزل زیاد نخوانده ام اما همین تعداد محدود نشان می دهد که علاقه و استعداد خوبی در استفاده از تصویرهای نو و طنزهای پنهان دارد.علی رغم شاید کمی کم تجربگی در پرداخت ، به نظر من اکثر ابیات او در مصراع اول زمینه چینی مناسبی برای حرکت مصراع دوم دارند. به این شکل که شاعر با بیان یک تصویر آشنا و حتی گاه بسیار تکراری در مصراع اول ، آن را در مصراع دوم تغییر محتوایی داده و آشنایی زدایی می کند...این غزل را از او بخوانید :
تا ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریهء تمساح محال است عزیز !
تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز
پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !
ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !
ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !
دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز
عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز
چارفصل است دلم منتظر پاسخ توست
تف و لعنت به تو و هر چه سوال است عزیز !
(صادق فغانی)
******************
شادمانی لحظه هاتان سرشار از عطر عشق باد ... که بی عشق ، نه لحظه لحظه است ، نه عطر عطر ، نه شادی شادی !
سیامک