April 29, 2005

جمعه - 9 اردیبهشت 1384

سلام
اول اینکه : ....
...گیرم ، یکسال که سهل است ، صد سال دیگر هم بگذرد ! ...گیرم هزاران بار خورشید بالا بیاید و ماه جولان بدهد وسط آسمان درندشت !..گیرم باد ، برای صدمین بار، بپیچد لا به لای درختان نارنج و شکوفه های سپیدِ سپیدِ تن شسته در باران ، روی سرانگشتان بهاری درخت برقصند و عطر دامن شان جهان را برای هزار هزارمین بار مست کند ! .... تو که می دانی رفیق ! ....حکایت ما ، حکایت کفش و کلاه نیست که بساید و نخ نما شود و بپوسد !... اینجا مرکز بهشت است رفیق ! ...صدای مرا درست از کنار حوض کوثر می شنوید !... شما شنونده محترم ، شاید دلتان بخواهد اینجا را هر چیز دیگری فرض کنید ! ...یک دهات قد کشیده یا مثلا چه می دانم هر چه ! ... اما خبر ما موثق تر است.... به شهادت هزار بوسه شکفته و نشکفته ...و هزار هزار حرف بر زبان آمده و نیامده ... برایتان مخابره می کنیم که اینجا درست مرکز بهشت است ! ...چون من هستم !...او هم هست !...و از همه مهمتر جنون هم هست که آنجا ، آن بالا ، روی پیانو نشسته است و دارد هاج و واج به دیوانگی ما نگاه می کند ! ....

دوم اینکه : هفت سنگ را دریابید که هر هفته دارد آپدیت می شود و انصافا هم ترجمه های خوبی دارد هم مطالب تالیفی مناسب ! ...تا کی وب مستر محترم می تواند همین جوری بچه ها را مرتب و منظم نگه دارد و هفت سنگ را به روز ، خدا عالم است !! ...ما که کم آوردیم در خواندن !!
سوم اینکه : یک شعر جدید و در واقع داغ ! ...تقدیم به شما و بی بهانه ای که بهانه همیشگی جنون من است !

« به رنگ نارنگی »

مالکِ کلِّ فصلهایی ، تو ؛
آب و رنگت ولی شبیه بهار؛
ای لبانت به رنگِ نارنگی !
رنجِ نارنج را به من بسپار !

مالکِ کلِّ فصلهایی ، پس
توی دشت تو برف می بارد
نفست هرمِ بادِ تابستان
عطر آغوش تو : همیشه بهار !

فصل پاییز توی موهایت
در طواف است و بر لبش لبّیک
حَجَرُالاَبیَض است رخسارت
حجّ آن عمره ای تمتُّع وار !!

دستهای تو مسجد شعرند
قافیه قدّ ِقامتِ تو نشد
« اَشهدُ اَنَّ لا غزل جز تو !»
می شود بر مناره ها تکرار

ای دو چشمت زغال ، گیسو دود !
گونه هایت شکوفۀ آتش !
ای قنوتِ شکسته بستۀ من
« ربّنا آتِنا …عذاب النّار !!»

در نگاهت دو صوفی سرمست
در سماعِ « هو اللّطیف » به رقص ؛
گیسوانت به روی صورت من
ذکر گویند با « هو السّتار » !

پلکهایت دو ابر: ابرِ سپید
روی خورشید چشمهای تو اَند
مژه های تو هم برای همین
دستهای بلند استغفار !

می نویسم : برقص و بوسه بپاش !
بوسه های تو راوی غزلند !
نه نگو ! شعر من تعارف نیست !...
از من اصرار ، از تو هم انکار !

می نویسم …نه ! می نویسد عشق !
کاغذ از چارگوشه می سوزد
از شکوهِ تو وزنِ شعر شکست
مثنوی بر غزل شود آوار !

تو تمام ترانه ای ، بانو !
بودن بی بهانه ای ، بانو !

شعر : شمس الشموس پیشانیت !
عشق یعنی عبور عریانیت !

پشتِ پیراهنت پرنده شدن
دل بُریدن ، سپس بَرنده شدن !

کودکی را دوباره کاویدن
طعم شاتوت و دزدکی چیدن !

پیرهن : لکّه لکّه ، لب : قرمز
« من نخوردم » : دروغکی جایز ! …

نه!... نگو نه !...نگو که فرصت نیست !
عشق ، مشقی پر از مشقّت نیست !

رنج اینجاست : کُشتن ِ جرات !
هی نِشَستن ، نَشُستن ِ عادت –

- از تنِ تیک تاکِ ساعتها
هی مرور ِ شب ِ مرارتها ؛

صبح باید بیاید از عشقت !
پوپکی پر گشاید از عشقت !

هفت هاتف غزل کنند تو را
به عروسی بدل کنند تو را !

چو* بیافتد که عشق راه افتاد
توی یک برکه، قرص ماه افتاد !!

هفت هاتف غزل کنند تو را
تا که این شعر هم غزل بشود
رقص تو روی واژه ها بکُند
سنگلاخ ِ عروض را هموار !

می نویسم سکوت پشت سکوت
تا بپیچد صدای بوسه تو !
نقطه چین می گذارم اینجا را ...
...فصل شاتوت می شود انگار !!

ماه بانو ! برقص ! بوسه بپاش !
بوسه های تو راوی غزلند
نه نگو ! شعر من تعارف نیست !
از من اصرار ...از تو هم ... اقرار !!


* چو افتادن: بر سر زبان افتادن ، شایع شدن ( چون ساکن ندارم که روی واو بگذارم ناچارم توضیح بدهم !! )
*********************
جنونی عاشقانه میهمان دلهای سپیدتان !
سیامک

Posted by siamak at 08:22 PM | Comments (57)

April 17, 2005

یکشنبه - 28 فروردین 1384

اول اینکه : ...
بهار دیگر حسابی سفره دلش را پهن کرده است ! ... سرشاخه های درختان نارنج ، سفید شده است و عطر بهار پای دیوارهای باغ همسایه آدم را مست می کند ! ... دلت می خواهد دوره بیافتی توی شهر و داد بزنی : من هنوز هنوز هنوز عاشق تو هستم ! ...درست مثل نادر ! ... تو ناگزیرترین عشق بی گریزی ، دلبند ! ...خود نادر هم این را می داند و خودش را می رند به کوچه علی چپ و می گوید : عشق به وطن ضرورت است ...عشق به دیگری حادثه ! ... من می گویم : تو معجون حادثه های ضروری هستی ، بانو ! ...بی ضرورت تو ، زندگی معنایی نداشت !... مگر نه ؟!...
دوم اینکه : هفت سنگ کماکان دارد به روز می شود با هفته نامه هایی حسابی !! ...در این شماره شعرهایی از گروس عبدالملکیان را می توانید بخوانید و با صدای شاعر بشنوید ...تمام شعرها از کتاب جدید اوست و البته بسیار خواندنی و قابل تامل ....بخوانید و و یشنوید و لذت ببرید ...
سوم اینکه : ویژه نامه بوتیمار برای حسین تقلیلی را حتما بخوانید ...البته اگر تا الان نخوانده اید !
چهارم اینکه : جلیل صفربیگی مهربان کتاب هیچ را منتشر کرده است که مشتمل بر حدود پنجاه رباعی ناب است ...بی هیچ نعارفی باید گفت که «هیچ» مجموعه ای از همه رباعی های ناب جلیل است و برتر از هر دو کتاب ماضی اش به نظر من .... حسین شکربیگی عزیز نیز مجموعه ای از آثارش را با نام « نیمی از صورتت را عاشقم »منتشر کرده است که به گمان من در برگیرنده شعرهایی بسیار زیباست . شعرهای شکربیگی مجموعه ای از صداقت و صمیمیت در کنار حرکتهای تکنیکی در خدمت محتواست که از شعر معجونی دلپذیر می سازد نه لابیرنتهای گیج کننده بی انتها ! ...خواندن هر دو مجموعه به شدت توصیه می شود !
پنجم اینکه : امروز شعری را می زنم از شاعری جوان و شناخته شده . سید محمدعلی رضازاده شاعریست که شاید بیش از هر شاعر جوان همروزگارمان به شعر خود شبیه است ...شاعر به همان زلالیست که شعرهایش ...اما حکایت این شعر چیز دیگریست ...مثنوی پنجره ها خیلی طولانی ست اما بسیار هم زیباست ...شعر آرام آرام شروع می شود پا می گیرد و بعد از ده دوازده بیت ناگهان سیل می شود ! ... مثنوی پنجره ها یک دلسروده است ...دلسروده ای پر از جنون و مستی ...همانقدر عاشقانه که اجتماعی و همانقدر زمینی که آسمانی ....دوست دارم این شعر را بلند بخوانید ...بی شک هر اثر هنری ضعفهایی دارد ...این مثنوی نیز مال سالها پیش است ...خود من این کار را در یک شب شعر دانشگاه با دکلمه شورآفرین سید شنیدم حدود 8 یا 9 سال پیش ! ... لذا بی شک خود سید نیز شاید همین الان برخی از ابیاتش را نپسندد اما آنچه مهم است این اثر چنان یکدست است و عاطفه و اندیشه ای چنان غنی دارد که دو سه بیتِ شاید کمی لنگان را به همراه سیل پرخروش خود آن چنان می برد که تنها خاطره ای دلنشین ، عمیق و دلچسب از شعر باقی می ماند ... این شعر طولانی بود و تایپ کردنش سخت ! اما به گمان من حیف بود که در عرصه این دنیای مجازی حضور نداشته باشد ...


« مثنوی پنجره ها »
سید محمد علی رضا زاده


مثنوی باز تو و درد دل خونی من
پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من

مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مئنوی قهر مکن ، چند بغل حرف یزن

شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت

مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا

نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت ان طرف باغ مرا دار زدند

دو درخت ان طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من

مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی

دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سزمایه تفسیر گناه من و توست

دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید

کوچه در سیطره سایهء تبریزی هاست
روی قندیل دلم پچ پچِ پاییزی هاست

فرصت سبز تماشاست ، بخاری بکنید
ماه و مرداب مهیا شده ، کاری بکنید !

مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید

سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد
خویش را در نفسِ درد صدا باید زد

دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند

جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم

دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود

خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند

درد ، خوُراک دلم بود ؛ نمی دانستم
آسمان ، چاک دلم بود ؛ نمی دانستم

شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد

شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم

پُر نمانده است که از پنجره پرتاب شوم
پُر نمانده است شبی ساقی مهتاب شوم

آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

لالهء وا شده را خوب تماشا می کرد
با گل گاوزبان روزهء دل وا می کرد

دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت
گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت

وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد
او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت

سیب می خورد ولی نیمه شب قی می کرد
گل نشین بود ولی خوب ترقی می کرد

کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت
طاقت دیدن خورشید پس ابر(عج) نداشت

او به هر زاغچه امکان تکلم می داد
کرکس و چلچله را یکسره گندم می داد

پیرخو بود وَ هم صحبت کودک می شد
مثل دیوار ولی گاه مشبک می شد

اعتقادی به تبر خوردن پاییز نداشت
آسمان بود ولی بارش یکریز نداشت

بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق
لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق

برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد

بنویسید که در آتشی از باران زیست
بنویسید که با فلسفه قرآن زیست

ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد
تکه تکه دل او قسمت مردم می شد

صبح تا در افق دهکده تاول می زد
چشم بارانی او طعنه به جنگل می زد

مثل ماهی همهء خاطره اش آبی بود
روشن از آینه اش ، برکهء مهتابی بود

شعر از همهمه سینه او داشت خبر
به درختان لب جاده نمی گفت : تبر !

گرچه یک عمر درون قفس مردم بود
بنویسید که او همنفس مردم بود

هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
آی مردم ! به خدا درد تناول می کرد

رود از ناحیهء سینه او می جوشید
نور می خورد وَ از باغچه گل می نوشید

خانه در خاطرهء خلوت پوپکها داشت
حس معصوم همآغوشی پیچکها داشت

آخرین مرد مه الود زمستانی بود
شاعر خوشه ای از واحهء قرآنی بود ...


پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند
دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند

دو کلام آن طرف فلسفه فانی شب
دختر روز فروریخت به پیشانی شب

من که رفتم گل ریواس اذان خواخد گفت
گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت

زیر زردابه پاییز مرا غسل دهید
در شبِ گریهء کاریز مرا غسل دهید

در رگ خسته باور نفسی چرات نیست
شَمَد شعر مرا بس ؛ به کفن حاجت نیست !

پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم
به شبِ منجمدآبادِ زمستان نرسیم

شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست

من به جمهوری آلاله ارادت دارم
به درختان لب جاده محبت دارم

از زمانی که به حوای دلم سیب رسید
اولین لابحه عشق به تصویب رسید

روی هم رفته من از سمت خدا افتادم
و به این زندگی خط خطی ام معتادم !

چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم
از دهان گس دیوار به روزن نرسیم

پنجره طفل ترک خوردهء دیواری ماست
زندگی تلخترین مرثیهء جاری ماست

زیستن با تپش سبز خدا تکلیف است
سرسپردن به دل پنجره ها تکلیف است

خواب خورشیدی یک خاطره در جانم بود
کوچه آبستن پاهای پریشانم بود ...

دلم از هول فروریخت ، دو پایم دل شد !
سینه خالی ز نفس بود ، هوا نازل شد !

دیدم از چار جهت ، نور و صدا می بارد
بر دل سوخته ام خواب خدا می بارد

دامنِ حنجره یک مشت غزل پاشیدم
بی امان بر سرِ خاکستر خود رقصیدم

حوریان بر سر سجاده شرابم دادند
و در آغوشِ پریشانی من افتادند

من به گیسوی زلالیتشان چنگ ردم
و به آیینه شیطانی خود سنگ زدم

دو صدا مانده به امکان سکوت ابدی
سجده می برد سری در ملکوت ابدی

پنج نوبت به درخت دل خود برخوردم
هفت جان دادم و پنجاه زمستان مُردم

هفت کوچه که یکی راه به خمیازه نداشت
چارده پنجره وا بود که اندازه نداشت

دو قدم آن طرف پیرهنِ توریِ شعر
گریه می کرد عروسی ، بغلِ حوریِ شعر

حوری شعر به من پنجره تعارف می کرد
به سر و صورت گندم صفتان تف می کرد

من دویدم وَ به همسایه خود برخوردم
آمدم خنده کنم ، دم نزدم تا مُردم !

گرچه دیوار به محدوده گرفتارم کرد
چارده پنجره وا بود که بیدارم کرد

نور در ساقه سرشار درختان جاریست
پنجره بر تن دیوار کماکان جاریست

عطش لاله فروریخته در بادهء آب
ابر سر را بفرستید به سجادهء آب

شب در آرامشِ مواجِ صدا می پوسد
صورتم را ز پس پنجره ها می بوسد

دو غزل مانده به ایمان همه جا آبی بود
شب صدا داشت ولی حنجره مهتابی بود

خواب آیینه گران است ، چه باید بکنیم ؟!
مشکل آینه نان است ، چه باید بکنیم ؟!

مثل دریا به تنِ تابلویی قاب شدیم
توی گهوارهء تن ، تاب خوران خواب شدیم

خیمه در چشمِ خدا ، باغچه در خُم کردیم
چارده شیوه در آیینه تکلم کردیم


آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست

چارده پنجره باز است ، بگو ای والله !
تشنگان! طالبِ فیضید اگر ، بسم الله !

« سید محمد علی رضازاده – فریدونکنار»

*********************
حرفی می ماند مگر ؟!! ...سید همه مان را دعا کرد ! ...بسم الله !
شاد باشید و برقرار

Posted by siamak at 12:05 AM | Comments (38)

April 03, 2005

یکشنبه-14 فروردین 1384

سلام
اول اینکه : ...
سال نو دارد می آید نازنین !
از پشت کوههای بلند ...از میانه دره ها و در تقلای موج موج دریا ...دارد می آید و می نشیند روی سبزه هایی که تو سبز کرده ای برای سفره هفت سین !
می دانی ؟!...سالهای پیش از این سالهای نیامده بود ! ...تنها امسال و سال پیش بودند که آمدند ! ... سالهای رفته تاکنون ، رفتند بی آنکه اصلا آمده باشند !!...یک جوری سرم را شیره مالیدند با ورق ورق کردن تقویمهای کاغذی تا درخشش خورشید و رویش برگ و نقش رنگین کمان را فراموش کنم !....این سالهای رفتهء اصلا نیامده ، فقط پیرم کردند و پیرتر !!....این سالهای رفتهء اصلا نیامده ...!! ...ولش کن!...آمد نیامد دارد حرف این سالهای نیامده را زدن در پیشگاه سال نوآمده !...دل به دل هفت سین تو باید داد که هفتصد فرسنگ فاصله دارد با همه هفت سینهای پیش از این !...سیبی که تو بچینی سیب است ، می دانی که ؟!... حوای همیشه و هماره ....
دوم اینکه : هفت سنگ را حتما در یابید ! ...شیوه دور جدید هفت سنگ مبتنی بر ارائه یک هفته نامه و یک ویژه نامه موضوعی (کلوزآپ) به شکل ماهنامه است که در نتیجه سرعت به روز رسانی و تعداد مطالب افزایش یافته است .لذا زود به زود ببینید که مطالب از کفتان نرود !!
سوم اینکه : اینترنت برای هر کسی بد باشد ، برای من یکی « اهلا من العسل» بوده است !!...این را که دیگر همه عالم و آدم می دانند ! ...همین الان که داشتم این پست را می نوشتم علی رضای عزیز تلفن زد و مرا مورد لطف خود قرار داد ... این خویشاوند پدری را سالهاست که ندیده ام و شنیدن صدایش و مهربانی اش چه دلنشین بود و واسطه این بازیابی همین اینترنت بود و همین وبلاگ و همین فضا ! ...این محیط مجازی را به خاطر همین چیزهایش دوست دارم ...همین یافتن هزار هزار مهربانی !
چهارم اینکه : امروز شعری بسیار زیبا از نرودا را برایتان ترجمه کرده ام . نکات زیادی در شعر وجود دارد که سعی کرده ام در ترجمه حفظشان کنم ، چه در تکنیک چه در حس و چه درمعنا ...بازگو کردن این نکات در حال حاضر شاید سبب شود که خودتان دقت در خوانش را از دست بدهید . سعی داشته ام یک بازسرایی در عین امانتداری از این اثر به دست بدهم و به همین سبب اصل اثر را نیز می آورم ...لذا خوشحال و سپاسگزار می شوم اگر نکات برجسته شعر و ضعفهای حقیر را در ترجمه یادآور شوید ....

I Explain a Few Things
Pablo Neruda

You will ask: ‘And where are the lilacs?
And the metaphysics covered with poppies?
And the rain that often beat down
filling its words
with holes and birds.’

To you I am going to tell all that happened to me.

I lived in a quarter
in Madrid, with bells
with clocks, with trees.

From there could be seen
the dry face of Castille
like a sea of leather.
My house was named
the house of the flowers, because everywhere
geraniums exploded: it was
a beautiful house
with dogs and little children.

Raúl, you agree?
You agree, Rafael?

Federico, you agree
beneath the earth,
you agree about my house with balconies where
the light of June drowned flowers in your mouth?

Brother, brother!

All
was loud voices, salt of wares,
agglomerations of pulsating bread,
the markets of my quarter of Argüelles with its statue
like a pallid inkwell amongst the hake:
the olive oil flowed into spoons
a deep pounding
of feet and hands filled the streets,
metres, litres, sharp
essence of life,
stacked fish,
the build of roofs with a cold sun on which
the weathervane tires,
the fine frenzied ivory of potatoes,
tomatoes multiplied down to the sea.

And one morning all of that burned
and one morning the bonfires
leapt from the earth
devouring beings,
and from that moment fire
gunpowder from that moment,
and from that moment blood.
Thugs with planes, and the Moors,
thugs with signet rings, and duchesses,
thugs with black friars blessing
came through the sky to slaughter children,
and through the streets the blood of the children
flowed easily, like the blood of children.

Jackals that the jackal would drive away,
stones that the dry thistle would bite and spit out,
vipers that the vipers would hate!

Opposed to you I have seen the blood
of Spain rise up
to drown you, in a single wave
of pride and knives!
Generals
traitors:
consider my dead house,
consider Spain, broken:
but from every dead house burning metal flows
in place of flowers,
but from every hollow of Spain
Spain rises,
but from every dead child rises a gun with eyes,
but from every crime are born bullets
that will find you one day in the house
of the heart.

You will ask why his poetry
has nothing of the earth, of the leaves,
of the grand volcanoes of his native country?

Come and see the blood through the streets,
come and see
the blood through the streets,
come and see the blood
through the streets!

چیزکی را شرح می دهم
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور

خواهی ام پرسید :
« و کجایند یاسهای کبود ؟!
و حکمت پوشیده در شقایقها و
بارانی
که فرو می ریخت
دمادم
تا بیاکند کلماتش را
با لانه ها و پرندگان ؟! »...

می خواهم بگویمت
هر آنچه را بر من گذشت ...

زندگی می کردم
در محله ای از مادرید
با ناقوسها و
ساعتها و
درختها .

به چشم می آمد از آنجا
چهره خشک کاستیل
چون دریایی از کاه !

خانه ام
سرای گل خوانده می شد
چرا که درجای جای اش
منفجر شده بودند
شمعدانی های عطری !

خانه ای زیبا بود
با سگان و
کودکان کوچک !...

موافقی « رائول » ؟!
« رافائل » موافقی ؟!
موافقی فدریکو،
به زیر خاک ؟!
موافقی با وصف خانه ام
و بالکنهایش
که در آنها
گلهای غرقه در روشنای ژوئن
در دهانت بود ؟!

برادر ...
برادر !
سراسر
غوغای صداها بود و
نمک کالاها ،
تذاکم تپیدن نان
در بازارهای مجله آرگوئز من
با مجسمه اش ؛
شبیه جوهردانی پریده رنگ
در اندرون ماهی !

: روغن زیتون
جاری می شد در قاشقها ،
کوبش سخت پاها و دستها
پر می کرد خیابانها را ،
مترها ...
لیترها ...
دقیق !
چوهره حیات ،
تل ماهیها ،
نمای سقفها
در آفتابی کم رمق ،
با چرخشهای بادنما بر فرازشان ،
عاج شگفت وزیبای سیب زمینی ،
گوجه فرنگیهایی
که در دریا
تکثیر می شد !...

و
صیحگاهی
همه آنها سوخت !

و صبحگاهی
شراره های بلند
برجهید از زمین
برای بلعیدن بودها !

و از آن زمان ، آتش !
باروت ، از آن زمان !
و از آن زمان ، خون !

قاتلین با هواپیماها و مغربیها ...
قاتلین با انگشتران خاتم و دوشسها ...
قاتلین با دعای خیر راهبان سیاه ...
از آسمان آمدند
برای کشتار کودکان .
و در خیابانها
خون کودکان جاری شد ،
آسان،
به سان جریان خون کودکان !

شغالهایی
که می گریزد از آنها شغال !
سنگهایی
که خاربنی خشک
می جود و تف می کُندشان !

افعی هایی
که بر می انگیزند
نفرت افعی را !

بر خلاف شما
دیده ام من ،
که خون اسپانیا
بر خواهد خواست
برای غرقه کردنتان
با تک خیزابه ای
از غرور و چاقوها !

ژنرالها ،
خادنین !
تحویل بگیرید خانه مرده ام را،
تحویل بگیرید اسپانیا را ،
شکسته !
اما
از هر خانه مرده ای
جاری می شود فلز مذاب
تا به گلزارها ،

از هر حفره اسپانیا ، اما
قد خواهد کشید اسپانیا ،

از هر کودک مرده ، اما
بر خواهد آمد تفنگی و چشمانی !

از هر جنایتی اما
متولد می شود گلوله هایی
که خواهدتان یافت ، روزی
در منزلگاه دل !


خواهی پرسید
چرا شاعری اش
چیزی از زمین ندارد ،
از برگها،
از آتشفشانهای سترگ سرزمین اش ؟!

بیا و ببین خون ریخته درخیابانها را...

بیا و ببین ،
خون ریخته را در خیابانها...

بیا و ببین خون را،
ریخته در خیابانها !
******
پانوشت : مقصود ازفدریکو ، فدریکو گارسیا لورکا شاعر شهیر و شهید اسپانیایی و دوست نرودا ست که شاعر در هنگام سرایش این شعر از مرگ او خبردار بوده است . رافائل ( رائول) نیز رافائل آلبرتی دیگر شاعر بزرگ اسپانیایی همدوره لورکا و نروداست .
************************
گلوگاهتان ، گذرگاه هماره هزار عاشقانه شادمانه باد .
سیامک

Posted by siamak at 09:06 PM | Comments (40)