سلام
اول اینکه : ...
...می دانی ؟!.. شادی به گمان من دلیل زندگی ست ...انسان آفریده شده است که شاد باشد !...بین خودمان باشد : این یعنی اینکه بروم به جنگ این همه اندیشه غم اندیش این همه سال ادبیات و هنر و الباقی !! ...اما من فکر می کنم که اگر شادی نباشد ، حیات در سلول سلول انسان می خشکد ... شوق که نباشد گلوگاه هیچ پرنده ای فواره موسیقی نخواهد شد !.... لبخند که نباشد هیچ شکوفه ای به هیچ قناری دلباخته ای روی خوش نشان نخواهد داد!... راستش را بخواهی اشک هم ، وقتی از روشنای درون بچکد می شود نامش را دُرغلتان گذاشت ، اگر نه می شود یک چیزی در مایه های مویه !!... شادی به گمان من عین وجود است و غم عین عدم !...اصلا من عشق را ستایش می کنم چون بزرگترین شادی جهان است ! ...آن را هم که می گویند غم عاشقانه در واقع غمشادی ست !....از همان درخشش های درون که تنها می تواند محصول دست اعجازگرعشق باشد و بس !...
شادی جانمایه زندگی ست !...حالا می خواهد تلنگر بر شیشه غول غصه ، حاصل برق نگاهی باشد که مهربانی را بر سر دست می برد : چون خنکای مه در گویی از آتش !...یا اینکه حتی نتیجه توپی باشد که از دروازه حریفی می گذرد !! ....باور کن !...فرق چندانی نمی کند ! ....شادی شادی ست !...و بی منطق ترین حرف این است که بگوییم من شادی شریف تری دارم ، چنانکه غمی قیمتی تر !...
من و تو از نزدیک دیدیم آن همه شادی را ، فریاد کشیدیم و چشم در چشم هم به تماشای آتش بازی نور و فریاد و بوسه رفتیم ! ...این همه ، شکرانه نمی خواهد ؟!....
دوم اینکه : «خاطرات ادم و حوا» اثر مارک تواین ، پیش از این ترجمه و ارائه شده بود . می شود گفت ترجمه پیشین – که البته با نام خاطرات حوا و توسط نشر ماه ریز منتشر شد – ترجمه خیلی خوبی نبود . اول به این دلیل که اصولا کامل نبود و البته این امر شاید به نسخه اصلی برگردد که دست مترجم بوده است . اما علت دوم که مهمتر نیز هست این که ترجمه متاسفانه یکدست و روان نشان نمی داد . در برگردان یک اثر هنری مهمترین نکته بعد از حفظ اصالت محتوایی و تا حد امکان فرمی کار ، ایجاد فضای یکدست و به قول معروف بی دست انداز است تا خواننده اسیر لفظ نمانده و به راحتی به محتوا برسد . به خصوص در آثاری از این دست که محتوا محورند در گیر و دار ساختارشکنیها ، فراروی ها و حرکتهای زبان و فرم .
ترجمه حسن علیشیری که توسط نشر دارینوش به بازار عرضه شد به نظر من ناظر به همین هدف است . در حقیقت آن چه در ترجمه علیشیری در صدر توجه قرار گرفته است ، رعایت سلامت ترجمه در کنار بیانی روان است . انتخاب نگارش عامیانه برای ترجمه از یکسو این روانی را بیشتر کرده و از سوی دیگر طنز آشکار نویسنده را بهتر منتقل کرده است . همچنین این نوع نگارش به ایجاد صمیمیت با خواننده منجر شده و به کشفیات آذم و حوا در برخورد با جهان ، حالتی کودکانه و معصوم می بخشد .
بی شک هوشیاری مترجم در انتخاب این نوع نگارش قابل توجه است و همه کسانی که دستی در ترجمه دارند به خوبی از این نکته آگاهند که ترجمه عامیانه تا چه پایه می تواند دشوار باشد . انتخاب صحیح واژگان در جهت حفظ شیوه عامیانه در کلیت اثر کاری بسیار دقیق است . به نظر من علیشیری در ترجمه این کتاب به خوبی از آشنایی اش با گویش عامیانه و سابقه اش در ترانه سرایی سود برده است . ترکیبات عامیانه ای چون « سر و سامونی به خونه زندگی بدم » ، « به هر جون کندنی که بود گذشت » و موارد بسیار از این دست ، نشان می دهد که مترجم برای واژه گرینی وسواس زیادی داشته است .
از ترجمه خوب اثر که بگذریم ، خود داستان اثری دیگرگونه از تواین محسوب می شود . در واقع تواین را با هاکلبری و تام سایر می شناسیم . شخصیتهای رئالِ دنیای رئال ! اما تواین با همان طنز دلنشین و بازیگوشانه اش به سراغ دو انسان- اسطوره نخستین می رود و داستان بهشت و هبوط و زمین را با نگرشی نو به تصویر می کشد .و سبب می شود این داستان بارها و بارها شنیده شده ، آن چنان نو به نظر برسد که تعلیق کافی در داستان ایجاد شود . در حقیقت تواین با همان سطور اولیه کتاب تعلیقی دیگرگون می افریند : تعلیقی که حاصل این نیست که پایان ماجرا را نمی دانیم ، بلکه نتیجه این است که نمی دانیم تواین چگونه می خواهد آن را روایت کند !
از سوی دیگر نگاه روانشناختی به زن و مرد و تحلیل تفاوتهای این دو جنس در عرصه ذهنیت و عملکرد ، نگاهی هوشمند و تیزبینانه است . حوا موجودی احساساتی و در عین حال بسیار کنجکاو ، بلند پرواز و تجربه گراست . او تخیلی قوی دارد و دوست دارد همه چیز را بیازماید ! بی شک دردسرهای این نوع زندگی نیز به سراغش می آید که روش او نیز در برخورد با آنها جالب توجه است : در حد توانش می جنگد و بعد که شکست خورد اشک می ریزد و بعد فردا دوباره روز از نو روزی از نو !!
آدم اما درون گرا تر است . زیاد اهل ریسک نیست . در حقیقت ترجیح می دهد موقعیت را کاملا سبک و سنگین کند و منافعش را بسنجد و سپس به سراغ آن برود . در مواردی که اطمینان ندارد عدم تغییر شرایط فعلی را عاقلانه تر می داند. دیر اعتماد می کند و سعی بر گوشه گیری دارد . مجموعه این خصوصیات سبب می شود که او دیر به دیر چیزی تازه به دست بیاورد اما از آنچه دارد خوب محافظت می کند .
شکی نیست که اینها خصوصیات یک زن و یک مرد به معنای عام نیست !...در جقیقت نمی شود گفت همه مردها این گونه اند و همه زنها آن گونه . اما در آنچه که آنها را به عنوان صفتهای مردانه و زنانه می خوانیم ، می شود این خصوصیا ت را طبقه بندی کرد . به عبارت بهتر هر انسانی در درون خود بخشی زنانه و یخشی مردانه دارد ( همان آنیما و آنمیوس ) و برهم کنش این دو بخش رفتار و ذهنیت او را تحت تاثیر قرار می دهد . می شود گفت صفات حوا و آدم به نوعی بیانگر همین آنیما و آنیموس است .
و آخر اینکه همه این تعارضات مال پیش از هبوط و پیش از عشق است ! ... نه آنکه اختلافات رنگ ببازد !...هرگز !...آدم همیشه ادم است و حوا هماره حوا ! ...ولی عشق معجزه ایست که تنها از دل تفاوتها می جوشد تا تعارضی در بین نباشد !...چنان که جمله پایانی کتاب را آدم بر زمین مانده در رثای حوا چنین می نویسد :
«هر جا که او بود ، بهشت بود »
و این تنها جمله ایست که پس از حوا می توان نوشت !
**
سوم اینکه : بی هیچ حرف اضافه غزلی تقدیم به شما و بانوی همیشه و هماره !
بانو ! بهار روسری ات را به باد داد
رنگین کمان حادثه پل زد به روی باد ...
...
وقتی که رنگهات هم آغوش می شوند
نسل هزار و یک غزلت می شود زیاد !
شب بر شلال موی تو ترویج میشود
بر روی گونه های تو تبلیغ ِ بامداد
ای اجتماع هر چه نقیض است در جهان !
منطق ولی به فلسفه ات دارد اعتقاد !
لبهای تو حلاوت اَمن یُجیبُ عشق !
چشمان تو تلاوت شیرینِ اَن یکاد !
ابلیس در لباس تو با بوسه بوسه سیب !
... پیراهن تو ... دست من ... آغازِ ارتداد !
تنها تویی که شعر مرا زنده می کنی
یعنی که دستهای تو : توحید در معاد !!
چیزی به من بگو که شب از نیمه هم گذشت
این بار قصه من و لبهای شهرزاد !
چل گیس تو ... حکایت چل دزد ، روسیاه !
آغوش توست شرح سفرهای سندباد ! ...
...
تکثیر تو تمام تنم را گرفته است
تنها « تو» در توالی تب رو به ازدیاد
حالا که واژه ها به « تو» آغشته می شوند
باید به احترام غزل راست ایستاد !
****
کاش «شهریار» هم اگر هستیم ، لااقل «آدم» باشیم !... شهرزادِ عشق ، قصه همیشگی حواست !....گوش کن !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
دنیا در نگاه ماست که شکل می گیرد ...وقتی از دریچه ای اخم آلود و عبوس به جهان بنگری ، زمین شوره زاری بیش نخواهد بود و آسمان ، نیزه بارانی !... می شود بنشینی رو به روی پنجره و فکر کنی که : اصلا که چه ؟!! ...گیرم دارد باران می زند ! ...همه جا می شود گِل و شُل !! لباست می چسبد به تنت و مور مورت می شود و حالت به هم می خورد از هر چه پارچه و پیراهن !!... یا چنان روی سطح لغزنده سیمانهای خزه بسته لیز می خوری که استخوانهایت خرد می شود !!...
اما شادمانه که چشم بگشایی ، رنگ رنگ می نشیند توی چشمت و هزار کشف تازه به رویت لبخند می زنند ..
میشود وقتی فقط ،و تنها فقط ،عطر باران با نسیم غروب توی اتاق سر می کشد ، محبوبه های شب در دلت شکوفه کنند و دلت پر بکشد برای دویدن دیوانه وار زیر باران ! ...اینکه دهانت را باز کنی رو به آسمان و تمام وجودت را لبریز کنی از زلال بی بدیل ! ...اینکه تازه بعد همه اینها رقص رنگین کمان را عشق است !!
*
اما بین خودمان باشد ! .... من عاشق تفسیر عاشقانه دنیام !.... اینکه وقتی باران می زند من هم از گلوگاه نزار قبانی ، برایت بخوانم که :
...باران یعنی قرارهای حیس !
باران یعنی تو بر می گردی ،
شعر بر می گردد !
.... *
و تو تفسیر فرارَوی عشقی و اثبات صداقت باران !...بی بی هزار غزل!
....
( * : برگرفته از« باران یعنی تو بر می گردی » ، نزار قبانی ، ترجمه یغما گلرویی )
دوم اینکه : این روزها گرم خواندن کتابهایی هستم که از نمایشگاه گرفته ام....بعضی از آنها خیلی مست کننده است مقل همین کتاب « باران یعنی تو بر می گردی » که انصافا ترجمه خوبی دارد .. ترجمه ای که هم سادگی شعر نزار و هم عاشقانگی اش را به تماشا می گذارد و البته طنزهای گاه گاهی اشعارش را . بی شک هیچ ترجمه ای همه سلایق را جمع نمی کند . چنانکه ترجمه گلرویی از نزار – به جز در چند شعر - چندان در بند موسیقی کناری شعر نیست و مخاطب گمان می برد که می شد با تغییر در چینش کلمات و یا واژه گزینی های دیگرگون ، به موسیقی محکمتری دست یافت . شاید بتوان اینگونه گفت که چون این کتاب در حقیقت در بر گیرنده 100 نامه عاشقانه و شاعرانه است ، مترجم بیشتر ماهیت معنایی شعر را مورد نظر قرار داده است تا ظاهر شاعرانه اش را . در حقیقت خواسته شاعرانگی اثر در معنا اتفاق بیافتد نه در رویه شعر . چنانکه اصولا شعر نزار در این مورد – یعنی شاعرانگی در معنا – بسیار غنی است .
اما من – به عنوان یک مخاطب و به عنوان یک ارادتمند صمیمی به نزار – بر این باورم که وقتی مترجم به سراغ حرکتهای موسیقایی در ترجمه این آقار رفته است ، شکوه و دلنوازی آثار قبانی بیشتر و بهتر به منصه ظهور رسیده است :
امروز هم محتاج به نام خواندن توام
و بی قرار حرفاحرف نام تو !
چونان کودکی که
به دهان بردن تکه یی حلوا را دلدل می کند !
...
بی شک سلیقه در چیزی که نوشتم نقش بسیاری دارد . اما نباید از زیبایی هایی که گفتم آسان گدشت . نزار در ترجمه یغما گلرویی ، تمام مفاهیم شاعرانه اش را ، کشفهای غافلگیر کننده و طنز ویرانگرش را در کنار سادگی جان گرفته در گستره واژگانی اش ، به تماشا می گذارد . و این نه تنها چیز کمی نیست که به گمان من گواهی گویاست بر این نکته که چرا شعرهای نزار به دهها زبان زنده دنیا برگردانده می شوند و میلیون میلیون خواننده دارند و آلوده هیاهو ها نمی شوند ... هیاهوی هزار همهمهء شعرهای برای هیچ !
....
سوم اینکه : سعی می کنم هر از چند گاهی یکی از این « دوم اینکه...» ها را هم بنویسم !...البته یک کم کوتاه تر !
چهارم اینکه : بدون هیچ حرف اضافه چند شعر از دوست شاعر جوان همشهری ام محسن جعفری ...
(1)
اگر تشنه ای برایت آب می آورم
از نیل
از می سی سی پی
از ولگا
از فرات
از راین
ولی
چشم انداز تنت را فقط
در سپیدرود می شویم
(2)
می خارد پوست شعر من
با اینکه دستم کوتاه است
هم از دنیا
هم از شعر
یک نفر بیاید
عصایی به من بدهد
تا هم به دنیا برسم
هم به پوست حساس شعرم
(3)
به فرهاد کوه دادند
به من
تپه ای هم نرسید
مبادا
کسی عاشقم شود !
(4)
رایطه نا مشروع آهن و درخت
و تولد تبر
اتفاقی بود که ریشه را آزرد .
آخر او
با دهانی خشک به جویبار می نگریست .
(5)
عجب سعادتی !
انگشت شنهای بزرگترین دریاچه جهان
در چشمانم رفته !
و من
کوچکترین دریای جهان را
گریه می کنم !
**************
شاعر فقط کاشفی ست که مقادیری عاشق شده !
باور نمی کنی ؟!...
سیامک