August 30, 2005

سه شنبه - 8 شهریور 1384

سلام
این مطلب بیشتر یک اطلاعیه است !!

جلسه نقد کتاب من « عطر تند نارنج »، با حضور آقایان اسماعیل امینی ، علی رضا طبایی ، سید رضا محمدی ،محمد رمضانی فرخانی و هادی خورشاهیان در روز شنبه مورخه 12 شهریور 1384 در تالار مولوی واقع در خیابان 16 آذر - جنب دانشگاه تهران از ساعت 6 تا 8 عصر برگزار می شود .
مرهون محبت دوستانی خواهم بود که که بر من منت بگذارند و تشریف بیاورند .
در ضمن ممنون می شوم اگر زحمت خبررسانی به دوستان دیگر را نیز بر عهده بگیرید ...
با سپاس
سیامک

Posted by siamak at 10:42 PM | Comments (37)

August 24, 2005

چهار شنبه - 2 شهریور 1384

سلام
اول اینکه : ...
... وقتی دست ات را روی پیشانی ام می گذاری ، دردها که هیچ ، همه اندوه های جهان از سرم می گریزند ! ... دستم را که می گیری ؛ تب که هیچ ؛ شراره های دوزخ هم راهشان را کج می کنند و نسیم توی گوشمان « سرود ابراهیم در آتش » را زمزمه می کند :
...قلب را شایسته تر آن
که به هفت شمشیرعشق
در خون نشیند
. گلو را بایسته تر آن
که زیباترین نامها را
بگوید ...

...و دیگر همه عالم می دانند که « تو» زیباترین نامها ست ! ...
وقتی تو دستم را می گیری ؛ نبضم تازه به طبیعی بودن تن می دهد ! ...انگار که پیش از آن تنها لرزشی را می شناخته بی هیچ کوبشی ! ...زنده ماندن را مرور می کرده و دیگر هیچ !...می دانی که !...
وقتی تو رو به روی من می ایستی و عطر نفست را به درون می کشم ، انگار سلولهای قرمز خونم دست به دست سلولهای خاکستری مغرم می دهند و در رقصی شادمانه ؛ عقل و دل را از هزارتوی سکون به در می آورند تا دستی بیافشانند و پایی بکویند و یادشان بماند که :
دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی !
...و تنها باده توست ، نازنین ! که جان داروی همه دردهای کهنه است که اگر تو باشی دردی تازه نخواهد بود و نیست !
...حرفهایم را یک بار دیگر مرور کن وَ آن وقت خودت انصاف بده که باید روز پزشک را به تو تبریک گفت نه به من ! ...باور نمی کنی ؟!...مرور کن نازنین ! ...مرور کن مسیحای مونث !

دوم اینکه : پنجمین کنگره سراسری شبهای شهریور برگزار می گردد . شاعران جوان ( به گمانم زیر سی سال ) می توانند آثار خود را در دو بخش مجزای سنتی و نو با دو موضوع آزاد و ویژه ( مهربانی ) تا تاریخ 10 شهریور به نشانی ( تهران – خیابان شهید مطهری – بعد از تقاطع سهروردی – کوی رهام – بن بست رهام – طبقه دوم مدیریت آفرینشهای ادبی تلفن 88449069 ) و یا از طریق پست الکترونیک
(shabhayshahrivarpanjom@gmail.com ) به دبیرخانه جشنواره ارسال نمایند .

سوم اینکه : شاعران توانای جوان در گوشه گوشه این سرزمین کم نیستند اما شاید متاسفانه آن چنان که باید قدر نمی بینند و شناخته نمی شوند . خدا پدر وبلاگها را بیامرزد که لااقل تریبونی شد تا این صداهای خوب را بشنویم و مست شویم از عطر شاعرانگی شان ... دوست خوبم بنیامین دیلم کتولی شاعر و غزلسرای جوان استان گلستان در وبلاگش با عنوان « آلاخان والاخان» با شعرهایش از شما پذیرایی می کنتد...شاید طراحی وبلاگ ساده و ابتدایی به نظر برسد اما همیشه بر این باور بودم که ارزش وبلاگ بیشتر به محتوایش است و نه سر وضعش ... شما هم اگر وبلاگ بنیامین و غزلهایش به همراه شعرهای انتخابی اش را ببینید با من هم عقیده می شوید ....

چهارم اینکه : کتاب خوبی با عنوان « مرا به خانه ام ببر» مشتمل بر کلیه آثار ایرج جنتی عطایی ترانه سرای توانای هزار خاطره ، به همراه مصاحبه ای مفصل با او درباره ترانه سرایی نوین ایران و نیز نقدها و نوشته هایی بر آثار او ؛ به همت یغما گلرویی توسط نشر دارینوش منتشر شده است . کتاب حجیم و نفیسی که می تواند به عنوان یک منبع مورد استفاده قرار گیرد . .. من نیز افتخار دارم که دو نقد تحلیلی ام ، یکی راجع به تحلیل تطبیقی دو ترانه ایرج جنتی عطایی به نامهای « بن بست : میون این همه کوچه که به هم پیوسته ... » و « خونه : خونه این خونه ویرون ...» و دیگری تحلیل ترانه « سقف : تو فکر یک سقفم ...» در این مجموعه به چاپ رسیده است. خوشحال می شوم دوستانی که کتاب را می خوانند راجع به این دو نقد نظراتشان را برایم بنویسند و راهنمایی ام کنند ....

پنجم اینکه : امروز بخش « سرایشی برای هزار خوانش » را پی می گیرم با شعری که لااقل برای من یکی از محبوب ترین سروده هایی ست که خوانده ام . شعری که در اوج سادگی و روانی ، روایتگر عشقی ست که در عین دل سپردگی ، تسلیم محض و اضمحلال نیست !...نوازش می کند و گفتگو ؛ چنان که عتاب می کند و مفاخره ! چنین معجونی بی شک تنها در عرصه عشق و شعر عاشقانه مجال نمود دارد که می تواند هزار و یک نقیض منطق عاقلانه را زیر سقف منطق عاشقانه کنار هم بنشاند .از این گذشته می شود به فرم پرداخت روایت در شعر دقت کرد و اینکه عناصر روایت در یک حرکت دایره ای تکرار می شوند و هر یک سرانجامی می یابند ( شبیه آنچه که درباره شعر کوچه مشیری نوشتم ) می شود دید که آمدن این واژگان در بندهای آغاز شعر و سپس در بندهای نهایی چگونه تطور پیدا می کند و این دگرگونی در راستای درونمایه و حس موجود در روایت است . والبته همه اینها چنان است که آب توی دل خواننده تکان نمی خورد !!
اصولا در این جا قصد ندارم به تحلیل شعر بنشینم که می شود بند بندش را بازخوانی کرد و تحلیل . ترجیح می دهم گوش بسپاریم به نوای شیرین عاشقانه شاعر و بی واسطه هیچ حرف و حدیث و نقدی ابتدا فقط بشنویم . سپس باز و باز مرور کنیم و هر یک کاشف بخشی از این جغرافیا باشیم . جغرافیایی که ما را به دلایل زیبایی یک شعر رهنمون می شود و البته چه بسیار دلایل که ناگفته می مانند چرا که اصولا بسیاری شان ناگفتنی اند ! ....فقط من تنها و تنها من باب نمونه تاکید می کنم که در همان بند اول به هم نشینی واژه هایی مثل « لیلی » ، « با چشم طلب کردن » ؛ « سلطنت شب » ؛ «خراج » ؛ « شرق » را در ذهن با تداعی هایشان و با این سوال که «چرا این واژگان ؟! » مرور کنیم .بی شک نکات زیادی در این رشته تداعی ها کشف خواهد شد چنان که ادامه این روال در شعر و به خصوص چرخشهای موسیقایی اش به ما نشان خواهد داد که شعر هنری بسیار ساده و شگرف است : به طرز شگرفی ساده و به طرز ساده ای شگرف ! ...کاش از کشفهایتان – چه حسی و چه تحلیلی - اندکی برای ام بنویسید و راهنمایی ام کنید...

من آبروی عشقم
سروده نصرت رحمانی

لیلی !
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق
طلب می کند
من آبروی عشقم
هشدار... تا به خاک نریزی !

پر کن پیاله را
آرامتر بخوان
آواز فاصله های نگاه را
در باغ کوچه های فرصت و میعاد .

بگشای بند موی و بیفشان
شب را میان شب
با من بدار حوصله اما نه با عتاب !

رمز شبان درد
شعر من است !
گفتی :
گل در میان دستت می پژمرد
گفتم که :
« خواب »
در چشمهایمان به شهادت رسیده است
گفتی که :
خوبترینی !...

آری ...من خوبم
آرامگاه حافظم
شعر ترم
تاج سه ترک عرفانم
درویشم ؛
خاکم !
آیینه دار رابطه ام ؛ بنشین !
بنشین ، کنار حادثه بنشین !
یاد را به حافظه بسپار !
اما ...
نام مرا
بر لب مبند که مسموم می شوی .
من داغ دیده ام !
از جای پای تو
بر آستانه درگاه خوابگاه ،
بر آستان درگاه
بوی فرار می آید .
آتش مزن به سینهء بستر
با عطر پیکر برهنه سبزت
منشین بانوی بانوان شب و شعر ،
خانم !

لیلی کلید شهر
در سینه بند توست
آغوش باز کن
دست مرا بگیر
از چارراه خواب گذر کن
بگذار بگذریم زین خیل خفتگان
دست مرا بگیر تا بسرایم :
در دستهای من
بال کبوتریست !

لیلی
من آبروی عاشقان جهلنم
هشدار ...تا به خاک نریزی
من پاسدار حرمت دردم
- چشمت خراج می طلبد ؟
آنک خراج !
لیلی
وقتی که پاک می کنی خط چشمت را
دیوارهای این شب سنگین را
در هم شکسته ، آه ... که بیداد می کنی !
وقتی که پاک می کنی خط چشمت را
در باغهای سبز تنت ، شب را
آزاد می کنی .

لیلی
بی مرز باش !
دیوار را ویران کن ،
خط را به حال خویش رها کن ،
بی خط و خال باش
با من بیا ، همیشه ترین باش !

بارید شب
بارشِ سیلِ اشکها شکست ،
خطِ سیاهِ دایرهء شب را !
خط پاک شد
گل در میان دستم پرپر زد و فسرد
درهم دوید خط
ویران شد !

لیلی
بی مرز عشقبازی کن !
بی خط و خال باش
با من بیا که خوبترینم
با من که آبروی عشقم
با من که شعرم ...شعرم ....شعرم !
وای ...
در من وضو بگیر
سجاده ام ؛ بایست کنارم
رو کن به من که قبله عشاقم
آنگه نماز را
با بوسه ای بلند ، قامت ببند !

لیلی
با من بودن خوب است
من می سرایمت .
*********************
از« تو» سرودن همیشه خوب است ! تاریخ شاعرانگی تان مستدام !
سیامک

Posted by siamak at 11:34 PM | Comments (26)

August 10, 2005

چهارشنبه -19 مرداد ماه 1384

سلام
اول اینکه : …
….در این روزهای عرق ریزان ؛ که آدم دلش می خواهد پوستش را هم در بیاورد پهن کند روی طناب رخت که هم خودش خشک بشود و هم گرمای تن اندکی فروبنشیند ؛ داغ بوسه های تو هنوز طعم بهشت را دارد ! ...باورت می شود ؟!....گمانم توی خود جهنم هم بوسه های تو آن قدر گوارا باشد که این آدم تشنه حوا؛ هوای هر چه بهشت را از سرش بیرون کند ! ...هرچند می دانم که پریزادی چون تو را با جهنم کاری نیست اما دلم به این خوش است که اگر دیوار بین بهشت و دوزخ به وسعت تمامی کهکشانهای آسمان باشد و به ضخامت تمام صخره های زمین ؛ پری رویی که تویی تاب مستوری نخواهی داشت ! ... و نمی دانم از کدام روزن سر بر خواهی آورد و جهنم در آغوش چون تویی به بهشت طعنه خواهد زد ! ...و خدا انگشت حیرت خواهد گزید که این چه آتشی ست که آتش را فرو می نشاند... وَ عطش را ؟! ... و زیر لب خواهد گفت : فتبارک الله احسن الخالقین ! ...

دوم اینکه : زحمت طرحی این قالب جدید را حمید عزیز کشیده است و زحمت به راه اندازی آن و نیز طراحی لینکدونی را مهدی مهربان !.... شرمنده هر دو هستم ....

سوم اینکه : احساس کردم که پرداختن به کتاب ، آن هم به صورت یک بند از نوشته ها سبب می شود که یا به واسطه خلاصه کردن سخن به کتاب ظلم شود و یا اینکه در صورت پرداختی مناسب به اطاله کلام بیانجامد .از سوی دیگر ارشیو بندی موضوعی مطالب هم دشوارتر می شود .
لذا از این پس لااقل برای کتابهایی که حرفهایی بیشتر برای آنها دارم مطلب را به عنوان یک پست مجزا منتظر می کنم . به عبارت دیگر موضوع نقد کتاب را دوبارع می گشایم تا ببینیم چه می شود ! ....

چهارم اینکه :علی رضا بدیع را همه ما با غزلیات زیبایش می شناسیم . همه شما بهتر از من می دانید که کتاب « حبسیه های یک ماهی که دل به دریا زد» چاپ شده است . امروز میخواهم نگاهی کوتاه به این مجموعه غزل داشته باشم .
غزل بدیع غزل کشفهای تصویری پیاپی است . شعر او انگاه در اوج می نشیند که زبان سالم غزلهایش با در هم تنیده شدن تصاویر بکر و گاه حرکتهای ظریف در فرم همراه می شود . چنین ترکیب زیبایی در بسیاری از آثار کتاب مورد بحث دیده می شود .
تصویر پردازی بدیع حد و مرزی ندارد . او برای بیان حرفهای خود گاهی از چیزهایی عجیب سود می جوید :
باور عامیانه ای که معتقد است عطسه نشانه آمدن صبر است ( غزل هاپ چی !) ؛ عنکبوتی در گوشه انبار ( تن کبود ) ؛ مغازله پیرهن و شلوار که به شیوه ای رشک برانگیز شاعرانه پرداخت شده است ( این پیرهن آن قدرها هم بی سر و پا نیست ) و موارد بسیاری از این دست .
کتاب « حبسیه های یک ماهی …» به دو بخش تقسیم شده است و مشخصا تفاوت کارهای این دو بخش در پرداختهای فرمی ست که در بخش دوم « با خودم یک شقیقه فاصله دارم » نمود واضح تری دارند .نکته جالب اینجاست که شاعر علی رغم نگاه ویژه ترش به فرم در این بخش ؛ به هیچ وجه از کشفها و نیز عاطفه خلاقش فاصله نگرفته است . به عبارت دیگر به سختی می توان حرکتی در فرم را در غزل او سراغ کرد که بازگشت معنایی و کارکرد شاعرانه در خدمت مضمون نداشته باشد . برای مثال سپیدنویسی « شعر سپید پیرهن در باد » :

تاویلهای تازه از مجهول عشق است
این رویکرد تازه بر مفهوم زن را -
تنها تو در شعر سپید خویش داری :
«          !          ؛          .»

که کاملا در فضای شعر حل شده است و کارکرد معنایی و تصویری زیبایی دارد و یا شعر نقاشی رشک برانگیز انتهایی غزل « و جای کفشهای تو …» :

جسم مرا بگیر ؛ و در خود مچاله کن !
خواهد چکید از بدنم چشمهای تو
!
     !
!

این رد کفش نیست ؛ نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از رد پای تو ….
که رشک برانگیزی اش نه فقط به خاطر این کشف که علامت تعجب شبیه رد پا ست که به خاطر ظرافت در بیان این کشف است . بسیار دیده ایم که یک کشف بزرگ با پرداختی ضعیف به هدر می رود اما این بار شاعر با درخششی حیران کننده تصویر کاشفانه خود را در قابی زیبا به تماشا می گذارد : از آن «چکید» بیت بالا ؛ تا شکل قرار گرفتم علامتهای تعجب و سپس چینش تیزهوشانه مصراع اول بیت آخر ( که شاید شاعری کم حوصله تر این گونه مضمون می پرداخت که : این نشان تعجب نیست ؛ رد کفش است که از رفتن تو به جا مانده … و بعد تازه کلی هم ذوق می کرد از زیبایی تصویرش ! ) که به واسطه آن ؛ تصویری مضاعف خلق می شود: یکی اینکه علامت تعجب شبیه رد کفش است و دومی و مهمتر از آن اینکه نه خیر !! …اینها رد کفش نیست ! …علامات تعجب و دریغی ست که از رفتن تو برجای مانده است ! …تایید می کنید که این تصویرسازی مضاعف کار آسانی نیست . در واقع رندی شاعر در اینجاست که تصویر اولیه اش را ( شباهت علامت تعجب به رد کفش ) آن چنان راحت در ذهن خواننده می کارد که امر بر مخاطب هم مشتبه می شود که خودش فکر می کرده که این رد کفش است و به دام می افتد تا تصویر دوم ضربه محکمتری را برای پایان بندی اثر ایجاد کند .
از این دست حرکتهای فرمی در این کتاب زیاد است . یکی دیگر از نمونه های خوب حذف بیت هشتم در غزلی ست زیبا که برای امام رضا سروده شده است و آوردن تنها یک جمله معترضه که : « این شعر بیت هشتم خود را شهید کرد… » و نمونه ای بسیاری از این دست …

در حقیقت بدیع به نظر من – لااقل در حال حاضر- شاعری مضمون پرداز و تصویرگراست. با عنایت به این موضوع ، خوانش شعرهای او همیشه سرشار از تکانشهای ذهنی برای خواننده است . تکانشهایی که زاییده ابهام نیستند بلکه حاصل ضربات متوالی تصویر و درونمایه اند .
به گمان خود من بدیع به مخاطبش احترام می گذارد و کار او کار شاعری نیست که مخاطب را جلوی دروازه یک قلعه سنگی ؛ بی کلید و راهمنما رها می کند که : خودت می دانی و این قلعه !! ( و تازه در بسیاری از اوقات این قلعه سنگی چیزی جز یک جعبه کادویی قشنگ تو خالی نیست ! ) ، بلکه بدیع چنان حرکت می کند که هر چند شعرش راحت الحلقوم و در دسترس نیست با این حال کلیدهایی دارد که در باغ شعر را برای مخاطب می گشاید و این کلیدها در خود شعر و در اختیار مخاطب تیزبین قرار دارد .
از اینها گدشته شعر بدیع تکیه بر ادبیات گدشته دارد و سرشار است از اشارات پیدا و پنهان به مفاخر ادبی این سرزمین . همین ویژگی علاوه بر اینکه نوعی ادای دین محسوب می شود ؛ رشته ای از تداعی ها را ایجاد کرده که بعدی تازه به برخی از غزلها بخشیده است .
و آخرین و شاید مهمترین نکته اینکه بدیع در این مجموعه نه زبان که لحن خودش را دارد . به نظر من بین این دو مقوله تفاوت ماهوی وجود دارد . شاید با مثال بتوان شرایط را بهتر تبیین کرد :
در بین شاعران معاصر شاملو؛ اخوان و تا حدی سهراب – آن هم تنها در برخی از آثارش - دارای زبانی مستقلند . به عبارت دیگر نحوه استفاده آنها از زبان به گونه ایست که شاخصه های زبانی شان را اختصاصی می کند . شعر شاملو با فخامتها و در عین حال آهنگ خاصش کاملا مشخص است . زبان اخوان در واقع زبان سبک خراسانی ست که به روز شده است اما همان ملاحتها را دارد و زبان سپهری زبانی ست که احساس گرایی و عرفان خاص او را که متکی بر طبیعت و اشراق است به تماشا می گذارد والبته این را بیشتر از طریق موتیف هایش و نه ابداعات زبانی صرف ارائه می کند . .
اما مثلا نمی توان گفت که احمدرضا احمدی ، سید علی صالحی ، نصرت رحمانی یا حتی فروغ زبانی مجرا دارند . این شاعران دارای لحن خاص خود هستند . در حقیقت جهان بینی این شاعران در کنار شیوه های سرایش شان سبب می شود که لحن مشخصه آنها را در شعر بشناسیم و بتوانیم شعرشان را تشخیص بدهیم .
به عبارت دیگر به نظر من تفاوت میان زبان یک شاعر و لحن او در این نکته اساسی ست که در لحن ؛ شاعر از زبان معیار سود می برد اما نگرش شاعرانه خود را به آن تزریق می کند و به آن شخصیتی می بخشد که دیگر در حد زبان معیار نیست هرچند شاکله آن را حفظ می کند . اما شاعرانی چون شاملو یا اخوان ساختاری تازه در زبان بنیان می نهند و قواعد دستوری متفاوت – و نه الزاما جدیدی – را نسبت به زبان معیار بر می گزینند و حتی واژه سازی می کنند . این نوع شاعران به ولسطه تسلط بیشترشان بر دنیای واژگان سهم بیشتری در اعتلای زبان دارند .
ناگفته پیداست که رسیدن به زبانی اختصاصی نه تنها نیازمند تجربه ای بسیار که محتاج درک کاملی از زبان و پیشینه اش و نیز تعاملات مردم و زبان در عصر شاعر ونیز نبوغ سرشار خود اوست .
اما در زمینه لحن ؛ داشتن نگاه شخصی به زبان – و البته نگاهی که از لحاظ زیبایی شناختی ظرافتهای خاص خود را داشته باشد – و نیز داشتن پشتوانه مناسبی از اندیشه و معرفت در پس پشت واژگان سبب می شود که شاعر به واسطه نگاه و اندیشه منفردش از همتایان خود مستقل گردد و به لحنی مجزا دست یابد که این نیز خود چیز کمی نیست و بسیاری از شاعران به همین مرتبه نیز نمی رسند.
برگردیم به علی رضا بدیع !....به نظر من بدیع در بسیاری از سروده هیا این کتاب لحن خاص خود را پیدا کرده است . لحنی که متکی بر نوع نگاه منفرد او به عشق و حوادث پیرامونش است و نوعی عاطفه شاعرانه را در او به تماشا می گذارد . این لحن هم چنین از لحاظ رفتار با واژگان آن گونه است که علی رغم آمیزش گاه گاه کلمات فخیم با کلمات روزمره دوگانگی آزار دهنده در کار ایجاد نمی شود و شاعر می گوشد که از کنتراست آن برای انتقال مفهوم خود سود جوید که بهرتین نمونه اش در شعر مه لقای مدرنیته دیده می شود :
...
ای مه لقای عصر مدرنیته ! مانده اند
در حب پیچ و تاب زلف تو اندیشمندها

...
آرش نشسته بین دو ابروت با کمان
بهرام زیر روسری ات با کمندها
...
غزاله پشت سرت را نگاه کن
در حسزت تواند تمام سمندها
...
گذشته از خود مه لقای عصر مدرنیته که ترکیبی دارای کنتراست واضح است ؛ همنشینی آرش و کمان و بهرام و کمند با واژه روسری و نیز هم نشینی غزاله و سمند ( با عنایت به ایهام کاملا پرکنتراست سمند- به عنوان اسب در ادبیات کلاسیک و به عنوان خودروی ملی ! در زبان فعلی ) سبب میشوند که از این دوگانگی زبان شاعر به نفع مقصود خویش از شعر بهره ببرد که همانا منطق متناقض نمای عشق است : « آمیخته است نوش تو با نیشخندها »

بی شک هیچ مجموعه شعری خالی از کاستی نیست . مثلا در مورد همین مجموعه حاضر می توان به تساهلهای گاه گاه شاعر در استفاده از زبان اشاره کرد که در برخی از اشعار ابیاتی را از نفس انداخته است . مثلا در غزل طلیعه :
تا باز بشکفند تبار محمدی
در کوچه باغها ؛ نفس ات را شیوع کن !
بی شک «نفس ات را شیوع کن» ترکیب روانی نیست . اگر مشکل وزن و قافیه نبود شاعر باید می گفت : نفس ات را شایع کن !...یا اینکه نفست را شیوع بده ! ...هر چند که اصولا حتی همین دو ترکیب هم خیلی دل چسب نیستند . چون شیوع معمولا – لاقل در زبان فعلی - دارای تداعی بیماری ست و برای مفهوم مثبت زیبا نمی نشیند .
یا مثلا در غزل بهار اندام 4 :
به قول خواجه نمی خواهد این غزل آغاز
چون ابنداش تو هستی ؛ نمی شود اتمام
باز هم ترکیب « اتمام نمی شود » ترکیب رسایی نیست . یا باید گفت « به انمام نمی رسد » و یا « تمام نمی شود ».
به نظر من اینها چیزهایی نیست که شاعر نداند یا نتواند ! بدیع در شعرهای برجسته اش نشان داده است که به خوبی از پس موسیقی و وزن و واژه بر می آید و اهمیت روانی و رسایی را می شناسد . من گمان می کنم این نکات ناشی از اندکی سهل گیری در برخی اشعار است که شاعر با مروری مجدد به راحتی توان برطرف کردن نقصها را خواهد داشت .

خلاصه کلام آن که شیوه سرایش بدیع و نوع نگاهی که به شعر دارد آینده ای بسیارروشن را نوید می دهد . آینده ای که شاعر ما را به باغهایی زیباتر و گسترده تر رهنمون خواهد ساخت . بی شک خواندن این مجموعه غزل زیبا ، شما را نیز در این زمینه با من هم عقیده خواهد ساخت ....
**********
نفس نفس تان آمیخته با هزار هزار غزل !
سیامک

Posted by siamak at 04:28 PM | Comments (40)