سلام
اول اینکه : ...
...هزار و سیصدو پنجاه و هشت ، شهریور
درست بیست و نهم ، ساعتِ .... نمی دانم !...
... حکایت امروز و دیروز ، حکایت امروز و دیروز نیست !...حکایت تاریخ عاشقانگی قبیله های شرقی ست که از ارواح طیبه هزار منیژه و لیلی و فرنگیس برمی خیزد و یکی را به چاه می اندازد و دیگری را آواره بیابان جنون می کند و یکی دیگر را روانه آتش !...حالا از این قصه بگذریم که حکایت ما و چشم تو معجونی از همه اینهاست !!
داشتم می گفتم که حکایت چشمهای تو ، یادآور بلندترین سفر سندباد است توی شب - قصه های شهرزاد ! چنان که قصه گیسویت را تنها می شود در روسری هزار اسطوره پیچید تا شاید این تاب بیاورد آن همه پیچ و تاب را !...
بگذریم ! حقیقت را چه حاجت به استعاره ! « حیف از حقیقت ات که شود استعاره ای »...
و حقیقت این است که از مَجازِ شمعهای روی کیکهای شکلاتی که بگذریم ، تو کهن سال ترین کودک این سرزمینی و شاید کودک ترین کهن سال ! و این تویی که روز نخست، در برابر نخستین آدم ، سیب را گاز زدی و فردا روز هم تو خواهی بود که چشم واپسین آدم را با آخرین بوسه خواهی بست ...
دوم اینکه : خواهر شاعرمان نجمه زارع در بستر بیماری ست .در انتظار شفای عاجل این غزلسرای جوان دست به دعا بر می داریم به حق خداوندگارغزل و انتظار ، امام عصر، در حوالی سالروز میلادش ...
سوم اینکه : غزل بوسه را که یادتان هست ....غزل- بوسه ای دیگر تقدیم به شما و او که تفسیر آیه های مهربانی ست ...
غزل-بوسه (2)
بر لبان داغت می نویسم بوسه
طعم آتش ، فلفل ؛ می نِوی... سمبوسه !*
می زند گاز ابلیس ، سیب رسوایی را
سهم ما از این سیب – مثل آدم ! – بوسه !
سد سبد انجیر و خوشه خوشه انگور
زیر بارَش دارد می شود خم بوسه
فطب عشقم ،خانم ! کاشفم باش آنگاه -
- یادگاری بگذار ، مثل پرچم ، بوسه
عطر تو می پیچد ، ای چمنزارانم !**
مثل نریانی سرخ می کند رم بوسه !
خسته از مرداب و زخمی از صحراها
رو به دریایی سرخ می دهد لم بوسه
پای لج می کوبد ، مثل کودک ، قلبم
از تنت می جوشد ، مثل زمزم ، بوسه
[]
می شمارم ...لِی لِی ...کودکی هایم را
یار...یک ...دستم ...دو ...بوی دستمبو ...سه !*
می شمارم ...تقویم ... نوجوانی آمد
بی معلم ، اما درس و مشقم بوسه !
بعدتر دیدم که در جوانسالی ها
فصل غمها : گریه؛ فصل بی غم : بوسه
اینک این مائیم و موج ِآتش- دریا
می رهاند ما را از جهنم بوسه
بوسه را قایق کن ، تا عبور از دریا
همسفر!
  هم قایق!
    همنشین!
      هم بوسه!
* توضیح برخی واضحات : املای سمبوسه در اصل (سنبوسه) است ولی در خواندن به واسطه قلب به میم حرف (ن) سمبوسه خوانده و گاه نوشته می شود چنانکه اخیرا در کتابی دیدم که سموسه هم نوشته شده بود ! و همچنین است واژه دست انبو یا دستنبو که باز در خواندن و باز هم البته گاه در نوشتن دستمبو می شود . این را گفتم که دوستان ، خبط را بر چنین ضبطی مترتب ندانند .قصد ، نوشتن تلفظ معمول کلمه بود و...
** ای دو چشمانت چمنزاران من ... ( فروغ )
****************
کاش همیشه بوسه باشد و شادی ... برای همه کائنات ... برای همه .......
سیامک
سلام
اول اینکه : ....
...بی خیال همه این حرفها رفیق ! ....وقتی لبهای تو شعر را می بوسند ، واژه واژه اش آن قدر مقدس می شوند که بشود سر بر آن گذاشت و عاشقانه ترین سجده را بر خدایی کرد که چون تو را آفرید به خودش تبریک گفت که : ...احسن الحالقین !
وقتی عاشقان تو به بهانه این ورق پاره ها تکثیر می شوند و ستایش ات می کنند؛ من و دیگر عاشقانت ، با موسیقی جاودانی شعر می رقصیم و می چرخیم و سرچوپی قافیه به دست ، هر کوبش پا و چرخش بازوانمان غزلی تازه می شود تا تو را دوباره و دوباره تا همواره بنویسد و بسراید !...
بی خیال همه این حرفها رفیق !
امروز آن حلقه های کوچک مهربان دوساله می شوند ... نه با همان درخشش دو سال پیش ..که این - اگر نه عقب رفتن که لااقل - می شود درجا زدن ! ... این ستاره های کوچک باید روز به روز بیشتر بدرخشند ...و می درخشند !...من می بینم که می درخشند ...تو هم می بینی !...و این همان یقینی ست که هر شکی را می شکند ... و همین برای همیشه و هماره کافی ست !
دوم اینکه : ببخشید !!... کار داشت انگار به آژان کشی می کشید ! ...به روز شدم تا بعضی دوستان کار دست ما ندادند !!...
سوم اینکه : درباره حلسه نقد ترجیح می دهم حرفی نزنم ...دوستانی که بودند دیدند ماجرا را ...و آنها هم که نبودند به نظرم می توانند این دو خبری را که در لینکدونی گذاشته ام بخوانند ... خبرهای تقریبا بی طرفانه ایست که نقطه نظرات منتقدین ، نوع نگاهشان به شعر و خیلی چیزهای دیگر را آشکار می کند .. گمانم شرح دیگری نخواهد !...فقط می ماند سپاس زبان و قلم قاصر من از دوستان مهربان همراهی که بر من منت گذاشتند و در جلسه حضور داشتند و دلگرمی و مهربانی بی حدشان هزار هزار امیدواری در من آفرید ....سپاس و دیگر سپاس ....
چهارم اینکه : ترجمه شعری از نرودا برای امروز ....شعری که باز در مجموعه شعرهای اجتماعی و به عبارت بهتر میهنی اش قرار می گیرد ....
Discoverers of Chile
From: ‘Canto General’
From the North Almagro brought his train of scintillations.
And over the territories, between explosion and subsidence,
he bent himself day and night as if over a map.
Shadow of thorns, shadow of thistle and wax,
the Spaniard joined to his dry shape,
gazed at the ground’s sombre strategies.
Night, snow and sand make up the form of
my narrow country,
all the silence is in its long line,
all the foam rises from its sea beard
all the coal fills it with mysterious kisses.
Like a hot coal the gold burns in its fingers,
and the silver lights like a green moon
its hardened form of a gloomy planet.
The Spaniard seated next to the rose one day,
next to the oil, next to the wine, next to the ancient sky,
did not conceive of this place of furious stone
being born from under the ordure of the sea eagle.
کاشفان شیلی
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور
آورد
از آلماگروی شمالی
قطار شراره هایش را ،
و بر فراز سرزمین هایش
در میانه انفجار سکوت
در خود خمید
روز و شب
چنان که بر نقشه ای .
سایه خارزار ،
هاشور خاربن و موم ؛
اسپانیولی پیوست با شکل خشکش ،
خیره بر رزم آرایی تیره خاک !
شب ، برف و شن
بر آوردند ساختار باریکه سرزمینم را.
تمام سکوت در درازنایش است و
تمام کفها
بالا شده از ریش دریایش !
تمام زغال سنگها سرشارش کرده
با بوسه های رازآلود .
چون زغالی گداخته
می گدازد بر انگشتانش
طلا ،
و می تابد نقره
مثل ماهی سبز
بر هیات منجمد سیاره ای تاریک !
اسپانیولی نشست ، روزی
در کنار گل سرخ ،
کنار نفت ،
کنار شراب و
کنار آسمان کهن ؛
بی آنکه گمان برد
زاده شده است
این سرزمین سنگهای سخت
از زیر فضله عقاب دریا !
**************
کولی سروده بود :
کاشف بلندیها باش در جغرافیای عاشقی
مبتلا به خاک نباید بود !
و چه زیبا سروده بود !
سیامک