سلام
اول اینکه : …
…زیاد دربند نباش که حالا چه می خواهد بشود ! …همیشه یک چیزی می شود بالاخره !...و اصولا همیشه چیز خوبی هم از آب در می اید ! …دلت را که بسپاری به دریا ، موجهای نوازشگرش جز به ساحل آرامش رهنمونت نخواهند کرد ….دریا خیلی مهربان است …من اصلا فکر می کنم دریا میلیون میلیون سال پیش ، مردی بوده عاشق که خودش را قطره قطره نثار معشوقه اش ، خاک ، کرده به این امید که تا دنیا دنیا ست ، دریا را با خاک حدیث بوسه باشد و آغوش و نوازش !....به همین خاطر است که پنجه های شورآفرین و داغ خیزابها ، کمرگاه ساحل را هر روز تنگتر از پیش می فشارد و در او می آویزد ! … دریا خیلی مهربان است …به همین خاطر باید دل به دریا زد …نازنین !...
دوم اینکه : هنوز درگیر داستان تغییر وضعیتیم !...دیرکردها و کم پیدایی ام را بگذارید به همین حساب …می آیم و وبلاگ اکثر دوستان را می خوانم و لذت می برم و بیشتر اوقات بی ردپا می گذرم نه به دلیل اینکه حرفی نیست که بسیار هم ، برای سخن گفتن از لذتم ، هست اما وقت کمی تنگ است این روزها …عفوم کنید …
سوم اینکه :گاهی وقتها یک غزل آرام ، بی پیچش و نرم ونجواگر ، بیشتر دلت را می لرزاند !...غزلی آرام تقدیم به شما و تو ….
منطق چشمهای تو
ستاره می وزد از سمت مشرق چشمت ،
که شب شکن شده این مرد عاشق چشمت
چقدر حافظ باشم، چقدر مولانا ؟!
چقدر تا بشود شعر لایق چشمت ؟!
تویی مسیح و یهودا ! تو مریمی ، عذرا!
صلیبِ عشق تو بر دوشِ وامقِ چشمت !
من از تو بوسه ربودم، تو قلب دزدیدی
که شاه دزدِ غزلهاست ، سارق چشمت !
نه روستای ارسطو ، نه شهر شهرآشوب
تداشت وسعتِ دنیای منطق چشمت !
دوتار گیس تو شد عقربه ، فرو افتاد
که مو به مو بشمارد دقایق چشمت
دقیقه های خودم را به هم زدم با تو
و شد زمانِ تغزل ، مطابق چشمت
به روی گونه تو : موج موج شیر و شکر
و جاشویی که منم توی قایق چشمت
[]
تو و تلاطم طوفان عطر : گیسویت .
من و روایت رویای صادقه : چشمت !
*********
عاشقانه ترین دقایق زندگی پیشارویتان !
سیامک
سلام
اول اینکه :
...پاییز فصل دلپذیر دلتنگیهای عاشقانه است !...سطل سطل رنگ، از نگارخانه ای که رنگین کمان را در آن می کشند ، می ریزد روی سر جنگل و هر وزش نسیم ، طوفانی می شود از زرد و قرمز و نارنجی و ... !
سرمای هوا می رود زیر پوستم و دوست دارم دستانت را گرمتر بفشارم و به بهارهای نیامده فکر کنم که منتظرند تا نگاه تو سبزشان کند ، برویاندشان !
لابه لای درختهای گردو و طعم لواشکهای شهمیرزاد هم ، آسمان اگر چه میشی بود و درختها زرد ، اما دستان تو بهار بود و بوسه هایت شکوفه و نگاهت آفتاب تا هیچ بنی بشری سبزناکی و امید را از یاد نبرد .یادش نرود و یادم نرود و یادمان نرود که اگر چه «پادشاه فصلها» ست پاییز ، اما طفل بازیگوش بهار بر سرشاخه هر درختی به هیات جوانه ای نشسته است تا برهنگی شاه را به انگشت تمسخر نشان بدهد و بگوید که حقیقت دنیا ،تنها از دهان بهار بیرون می آید ! ...و این حقیقت یعنی سبزی دوباره ، رویش دوباره ، زندگی دوباره و آفتاب دوباره ...تا همواره !
دوم اینکه : باز هم تاخیر به همان دلیل سابق و البته به این دلیل که نمی خواستم مطلب اخیر مطلبی برای رفع تکلیف باشد !
سوم اینکه : دو نکته به عنوان پیش نوشت :
1- این مطلب طولانی ست اما به گمان خودم ارزش وقت ، اندیشه و انرژی ای را که برای آن صرف کرده ام ، دارد....لذا خواهش می کنم این وقت و اندیشه و انرژی را با همفکری و اظهارنظر اندیشمندانه پاس بدارید نه اینکه بی هیچ نظری و تنها به تعارفی بگذرید ...
2- این نوشته نقد یک کتاب است اما سعی کرده ام نقد تحلیلی ام به گونه ای باشد که مخاطبینی که کتاب را هم نخوانده اند دست خالی نمانند ...تا چه قبول افتد و ...
...
در رمانهای کلاسیک – درست شبیه به تمامی افسانه ها و داستانها – راوی عنصریست که خدشه ای در صداقت و دانش و اگاهی اش نیست . به عبارت دیگر خواه راوی اول شخص باشد – مثل جین ایر اثر شارلوت برونته – یا دانای کل – مثل جنایت و مکافات داستایوسکی یا جنگ و صلح تولستوی و ... – خواننده با او به همزاد پنداری می رسد و جهان را از دریچه نگاه او می بیند .
این قضیه درباره رمانهایی که از زاویه دید اول شخص نوشته می شوند و این اول شخص ، خود عنصری نامطلوب یا دارای رفتار نا مناسب و به عبارت دیگر bad man داستان است ، نیز صدق می کند. یعنی اینکه راوی – علی رغم اینکه شخصیت منفی داستان است – قصد فریب شما را ندارد ، او صادقانه به ضعفهایش اقرار می کند و اشتباهاتش را بر می شمرد و نتیجه اشتباهاتش را هم می بیند و کیفر می شود و ...
بدیهی ست که چنین روالی در زندگی عادی چندان مشهود نیست ! صداقت گوهر کمیاب اجتماع جهانی کنونی ست و همه ابنا بشر در همه حال در کار توجیه عملکردو رفتار و احساسات خویش اند .
بنابراین نویسنده ، به عنوان یک مشاهده گر دقیق ، می تواند از این مولفه نیز سود ببرد .
مسلما پرداختن به راوی اول شخص در حالیکه نویسنده آگاتهانه و عامدانه ، عدم صداقت یا عدم آگاهی او را به کار گرفته است ، دشوار است . چرا که در این حالت نویسنده باید بین من خود و من راوی کاملا تفکیک قائل شود و در عین حال کوشش کند که روایت دوپاره نشود . اما با توجه به اینکه این موقعیت ، ذهن خواننده را به چالشی دلپذیر می کشاند و او را از مرحله تایید محض به کنکاش و تشکیک که سرآغاز اندیشیدن است ذهنمون می سازد ، استفاده از چنین تکنیکی می تواند بسیار ثمربخش باشد به خصوص در داستانهایی که بر زمینه های روانشناختی و رفتارشناسی کاراکترهای انسانی تاکید فراوان دارند .
برحسته ترین اثری که می توان آن را به عنوان نماینده این نوع رمانها معرفی نمود ، لولیتا اثر ولادیمیر ناباکوف است . . اصولا این نوع راوی را مشخصه رمانهای ناباکوف می دانند و به آن اصطلاحا « راوی غیر قابل اعتماد » می گویند .
در لولیتا شخصیت هامبرت هامبرت که یک قاتل است به توجیه اعمال خود ست می زند ، خواننده را می فریبد و در زندگی نامه خود نوشته اش که در آن هیات منصفه دادگاه را خطاب قرار می دهد ، سعی در پاک و بی تقصیر نشان دادن خود دارد ...
[]
رمان دفترچه ممنونع نوشته آلبادسس په دس نیز از راوی غیرقابل اعتماد سود می برد ..
راوی در داستان په دس مجرم نیست اما زنی ست که به واسطه اشتباهاتش در زندگی ، دچار چالشهایی می شود و این اشتباهات را نمی پذیرد یا به عبارت بهتر نمی خواهد بپذیرد ! خواننده دقیق داستان می تواند با کنکاش درست در رفتارها و عقاید « والریا » به لغزشهای موجود پی ببرد و دلایل پوچی زندگی او را دریابد حال آنکه خود او به چنین شناختی – حتی تا پایان داستان – نمی رسد و به مصداق « آن کس که نداند و نداند که نداند » در جهل مرکب خویش می ماند !
« والریا » زنی چهل و سه ساله است که با همسر حدودا 50 ساله اش و دو فرزند پسر و دختر زندگی می کند . این خودزندگینامه در سطحی ترین نگاه به شکل اثری فمینیستی – به معنای ایرانی اش ! - قابل خوانش است اما این تنها افتادن در دام راوی غیرقابل اعتماد است ! ...راوی دچار پوچی ست نه به خاطر اینکه فرصت در اختیارش نیست بلکه به این دلیل که خود تخریب کننده فرصتها و به عبارت بهتر فرصت سوز و فرصت ناشناس است !
والریا درک درستی از سن خود ندارد و خود را پیرتر از آن چه خست می داند و گمان دارد که زندگی برای او صرفا در حمایت و تر و خشک کردن حانواده خلاصه می شود .به عبارت بهتر او لذت زندگی را در نمی یابد و به نوعی بی لذتی از زندگی ( آهدونیا ) رسیده است ، حال آنکه خود از آن آگاه نیست . او گمان دارد که رسالتش شست و شو و رفت و روب و پخت و پز است و کار برای کمک به معاش خانواده ! در حقیقت یک زندگی ماشین وار ، بی هیچ احترام به خود ! غافل از آنکه این نوع زندگی نه تنها او را به قهقرا می برد بلکه سبب می شود که در روابط سالمش با خانواده ، اعم از شوهر و فرزندان ، اختلال ایجاد شود . عبارت مشهور « کسی که خود را دوست ندارد نمی تواند دیگری را نیز دوست بدارد » درباره او مصداق دارد .
او قادر به درک زنانگی خود نیست چون گمان دارد که این درک مربوط به جوانی اوست نه اکنون :
«شاید دلیلش وجو بچه در پشت دیوار اتاق خواب است که از سالها پیش نمی گذارد ما با هم مثل زمان عروسی یا موقعی که بچه ها کوچک بودند باشیم . باید منتظر بود آنها از خانه بیرون بروند ، باید مطمئن بود و نگرانی داشت که هر لحظه ممکن است وارد شوند ، ...، شب در تاریکی باید سکوت اختیار کرد و روز باید آنچه را که روی داده از ترس این که مبادا آن را از چشمانمان بخوانند فراموش کرد ...اگر بچه ها ما را غافلگیر می کردند ، اخم کرده و با حالت دل به هم خوردگی سکوت می کردند من از تصور حالت آنها بر خود می لرزم ...»
اما راستش را بخواهید او اصولا درک درستی از روابط زناشویی نداشته است ، چه در جوانی چه در اکنون :
وقتی با میشل نامزد بودیم ، من هم با او عشقبازی می کردم ، ولی تظاهر می کردم که این عمل را بر خلاف میل خود انجام داده و فقط به خواسته دل او، بدون رضای خودم ، جواب می دهم و همین طور هم شب عروسی و هر شب دیگری که با میشل عشقبازی می کردم ... »
و این درک غلط صرفا به روابط جسمانی بر نمی گردد بلکه کلیتی به نام « عشق » را در بر می گیرد :
« ...دیگر اکنون به یکدیگر نامه ای نمی نویسیم ، ما هر دو از احساسات عاشقانه خود ، همچون گناه خجالت می کشیم و به این شرم عادت کرده ایم و در نتیجه رفته رفته این احساس واقعا برایمان تبدیل به گناه شده است ...»
گدشته از این ، او حتی توان درک این نکته را ندارد که جامعه در در حرکتهای خود ، تابوهای بسیاری را پس پشت نهاده است و در حقیقت به واسطه عدم توانش درتطبیق با جامعه دچار چالش می شود و بدتر اینکه برای دیگران هم تصمیم می گیرد و قانون صادر می کند :
« فیلمی که به دیدنش رفته بودیم ...داستان زن و مردی بود که عاشق یکدیگر شدند .... در یک صحنه آرتیست ها یکدیگر را بغل کرده و می بوسیدند ، بعد از یکدیگر جدا شده و به چشمان هم مدتی نگاه می کردند و باز همدیگر را در آغوش گرفته و می بوسیدند . دلم می خواست آن صحنه را تماشا نکنم ؛ حس می کردم هرگز این قدر ناراحت نشده بودم .با وجود اینکه جالا دیدن چنین صحنه هایی در یک فیلم خیلی عادی ست به نظرم می رسد خیلی بی پرده است و می بایستی آنها را سانسور کنند ، مخصوصا دیدن چنین صحنه هایی برای جوانها اصلا مناسب نیست ...وقتی چراغهای سالن روشن شدند آن قدر ناراحت بودم که خیال می کردم لخت مادرزاد آنجا ایستاده ام ...»
بی شک مقصود این نیست که عریان گرایی یک پیشرفت است . مقصود این است که چه بخواهیم و چه نخواهیم جامعه یک سیر حرکتی دارد و افراد جامعه باید – با توجه به عقاید و اندیشه هایشان – توانایی تطبیق با آن را داشته باشند.این تطبیق صرفا تن دادن نیست که تن دادن معمولا امری فاقد اندیشه است ؛ بلکه منظور توانایی تعامل با پدیده های اجتماعی ست . برخورد منفی والریا ار موضع اتفعالی ست نه فعالانه ! او رد می کند چون فکر می کند که باید رد کند ! چون این چنین آموخته ! چون از پذیرفتن اش می ترسد ! حال انکه خود او ؛ لااقل میل به انجامش را دارد !
گفتم که او درک از خویش را به عنوان یک زن از دست داده است ، لذا وقتی کسی او را به عنوان یک زن می ستاید ابتدا دست پاچه می شود و در همین حال در دلش شوقی انگیخته می شود و به اصطلاح قند توی دلش آب می شود ! :
« امروز حادثه ای غیر عادی برایم اتفاق افتاد . یک حادثه احمقانه ، چون مطمئنم کسی این دفترچه را نخواهد خواند آن را می نویسم ....بعد از طهر وقتی از در اداره داخل میش دم متوجه مرد قد بلند و شیک پوشی شدم که از دربان اطلاعاتی کسب می کرد ...نگاهش را از روی من برنداشت ، به من خیره نگاه می کرد ، مثل اینکه یکی از مقدسین بر او الهام شده باشد . مرد جوانی بود در حدود 35 سال داشت . وقتی از کنارش گذشتم چیزی زمزمه کرد که اول ملتفت نشدم ولی بعدا یک مرتبه قهمیدم چه گفته است ، یک کلمه احمقانه ، تکرارش در اینجا واقعا مسخره است ، شاید او نمی توانست حدس بزند که من صاحب دو فرزند بزرگ هستم ، وقتی به گفته او فکر می کنم دلم می خواهد بخندم ، او گفته بود : چه خانم زیبایی !
...به هر حال حالا می توانم به خودم اعتراف کنم که این حادثه مرا در خوشی و شعفی فروبرده که از زمان دختری تا کنون دیگر حس نکرده بودم .»
و مدتی بعد نیز رویس تداره مامنی میشود برای او تا زنانگی اش را باز یابد اما او علی رغم اینکه تا حد زیادی در این رابطه پیش می رود ، اما به سرانجامش نمی رساند .
نکته جالب برای من این است که تقریبا تمام کسانی را که می شناسم و این کتاب را خوانده اند متفق القول اند که کاش او به رابطه اش سرانجام بهتری می داد و پیشنهاد سفر رئیس را می پذیرفت ! ...این نکته با توجه به روحیه اخلاق گرای ایرانی و تابو بودن مسئله بی وفایی به همسر و نیز اینکه ما عادت داریم در وضعیت اظهارنظر درباره دیگران همگی اخلاقی ترین وجه قضیه را در نظر می گیریم بسیار قابل تامل است . راستی چرا ؟!
به نظر من تن زدن والریا از ادامه رابطه حماقتی بود که زیر پوشش « وفاداری » انجام شد و صرفا و صرفا اقدامی ریاکارانه و بزدلانه ناشی از همان بی اندیشگی و هراس از تغییر وضعیت می توانست باشد . مسلما بحث من اصلا متوجه اخلاقیات نیست و رفتارشناسانه و تا حد زیادی نتیجه گرایانه است .در واقع بر این باورم که این کنش نه تنها پایه های زندگی مشترک والریا را تحکیم ننمود بلکه نجابت زنانه او را نیز حفظ نکرده است چرا که بی شک موافقید که تن سپردن اهمیت بسیار کمتری از س÷ردن روه و ذهن دارد و او معترف است که :
« ... وقتی از هم جدا شدیم دلم می خواست به دنبالش دویده و او را صدا کنم . می دانستم که این آخرین امکان جوانی من است که دارد دور می شود ....باید از روز اول که او از من تقاضا کرد با او به مسافرت بروم قبول می کردم چون دذر حقیقت جز این آرزویی نداشته ام . صرف نظر کردن من یک بار دیگر نشانه ای است از ترسو بودن که میرلا اسم آن را دورویی و تظاهر می گذارد ... »
و عمبار تر اینکه همه اینها برای رسیدن به هدفی چنین حقیر ، ریاکارانه و مبتذل است که در خطوط پایانی کتاب می آید :
«باید هرچه زودتر این دفترچه را بسوزانم ... این آخرین صفحه است . دیگر در آن چیزی نخواهم نوشت و روزهای آینده همچون این صفحه های سفید ، آرام و سرد خواهند بود ريال تا روزی به سنگ صاف و بزرگی ريال یک بار دیگر مرا «والریا» خواهند خواند .ریکاردو گریه کنان به مارینا خواهد گفت : او زن مقدسی بود . مارینا نخواهد توانست چیزی بگوید ، چیزی نخواهد فهمید .از آنچه ماههای اخیر حس کرده و زندگی کرده ام تا چند لحظه دیگر جز بوی سوختگی چیزی در این پیرامون باقی نخواهد ماند .»
و این بوی سوختگی ، نه از دفترچه ، که از سالهای سوخته عمر والریا ست !
می بیند که حتی در اخلاقی ترین نگاه نیز این رفتار به چالش ریا و دروغ کشیده می شود . به عبارت دیگر تصمیم والریا را به هیچ وجه نمی توان تصمیمی اخلاقی نیز نام نهاد . اویی که معترف است که :
« آرزو می کردم حتی اگر شده برای یک روز ، فقط یک روز یک شب مثل آنها زندگی کنم . مردی را ملاقات کنم که نه بدانم اهل کجاست و نه او اسمم را بداند .کم کم با این رویا حس می کردم واقعا دلم می خواهد چنین چیزی پیش بیاید .دلم می خواست متمول بودم ... و علاوه بر همه اینها مرد دیگری جز میشل مرا دوست می داشت . نوع دیگری غیر از آن که میشل مرا دوست داشته است ، آن طور که من خود عشق را قبول دارم مرا دوست بدارد ... »
اما چگونه است که یک انسان به چنین نقطه ای از بی لذتی می رسد ؟!
والریا از پدیده ای رنج می برد که می توان آن را دوپارگی شخصیت نامید . این عارضه شایعترین نمود گذار از سنت به مدرنیته است . بی شک غرض از این نوشته ها تجلیل از هیچ یک از این دو نیست بلکه تنها تحلیل شان مورد نظر است .هر دوی این مکانیسمها ، سنت و مدرنیته ، توانایی ایجاد ساختاری روشمند برای زندگی را دارند که ارامش نسبی را پدید می آورد اما آمیختگی این دو به واسطه تعارضهای ما بین شان به عدم آرامش و ثبات منجر می شود .
این دوپارگی هم در میان کلیت جامعه به طور اعم ایجاد می شود و هم به طور خاص درون هر فرد جامعه .
به عبارت دیگر از یک سو چالش در جامعه میان افراد دو گروه سنتی و مدرن سبب ایجاد تنش می شود و از سوی دیگر در درون افرادی که حوصله یا توانایی اندیشیدن و تصمیم گرفتن را ندارند، رخ خواهد داد. به عبارت بهتر فرد فاقد اندیشه شخصی خواهد بود مربوط به هر یک از دوطیف سنتی یا مدرن ، که به دلایلی غیر از اندیشه خود – شیوه تربیت اش یا شیوه ای که به آن هل داده شده ! - به هر یک از این دو تعلق دارد اما در چالشهای زندگی اش به واسطه اینکه این دو – سنت یا مدرنیته- در او نهادینه نیست دچار سردرگمی ، احساس گناه و نهایتا افسردگی و تحلیل رفتن انسانیت خویش می شود .بی شک چنین روشی در زندگی به بی لذتی ختم خواهد شد ، چون هر عملی لاجرم در محکمه این دو شیوه - سنت و مدرنیته – با حکمهای متناقض رد و اثباتی مواجه و در نتیجه جهت ایجاد رضایت درونی ، لذت و در نتیجه احساس خوشبختی عقیم خواهد ماند .
این اتفاق درباره والریا به عینه افتاده است . او دخترش میرلا را به خاطر رابطه اش با کانتونی تخطئه می کند و فریاد «وا اخلاقا» سر می دهد و به آب و آتش می زند تا در رابطه انها اختلال ایجاد کند و از سوی دیگر خود به ملاقات خصوصی با رئیس می رود !!
جالب اینجاست که مثبت ترین و هدفمندترین شخصیتهای داستان میرلا و کانتونی هستند و این مسوله به خوبی در فصل مربوط به ملاقات کانتونی با والریا آشکار می شود .
باید توجه داشت که این دوپارگی مخصوص والریا نیست . پسرش ، ریکاردو؛ نیز چنین است ! او به رابطه خواهرش حساس است اما در همین حال مجبور به سرعت عمل در ازدواج با نامزدش ، مارینا ، می شود چرا که او باردار شده است !
میشل ، پدر خانواده ، نیز چنین است . او کلارا ، دوست هم سن والریا که در کار سینما ست ، را می ستاید – وحتی شاید متمایل به ایجاد رابطه با اوست و احتمالا کلارا ، خود او را پس می زند - اما در عین حال گمان دارد که رفتارهای عاشقانه مناسب سن و سال او و والریا نیست !
در چنین دپاره شدنهای اسفناکی ، میرلا و کانتونی نجات یافته ترینهایند ! میرلا به مادرش می گوید :
« ...به نظر تو در زندگی تان عشق هم وجود دارد ؟این فقر و بدبختی ، این زحمت بی پایان ، این از همه چیز گذشتن ، این دویدن از اداره تا بازار ! غافلی که با این سن و سال چطور خورد شده ای ؟!ماما خواهش می کنم ، تو نمی خواهی چیزی از زندگی بفهمی ، ولی من همیشه تو را زن فهمیده ای شناخته ام . فکرش را بکن ، این چه زندگی است که تو و پاپا دارید ؟ چرا نیم خواهی بفهمی که پاپا دارد از بین می رود و تو را هم به دنبال خودش می کشد ...»
و البته به گمان من میرلا هم در این اظهارنظرش به خطا رفته است چرا که بیشتر این والریا ست که میشل را به قهقرا برده است ؛ چنانکه جایی می گوید :
« ...او شاد و خوشحال مثل موقعی شده بود که هنوز عروسی نکرده بودیم و برای زندگی آینده مان نقشه می ریختیم .در آن موقع همیشه می گفت دیگر میل ندارد کارمند بانک باشد . چون این شغل را دوست ندارد ، میل دارد شغل آزاد داشته باشد ، شاید معلم شود با شاید هم دست به نویسندگی بزند . می گفت اگر برای عشق تو نبود ، اگر نمی بایستی برای تامین آینده در بانک کار کنم همه چیز را رها می کردم و به دنبال ماجراجویی می رفتم .
در اولین سالهای ازدواجمان همیشه می ترسیدم مبادا عقایدش ...را عملی کند ...»
اما چرا چنین شد ؟!چرا رابطه ای به ظاهر عاشقانه به واپس رفته است و به اضمحلال دوسوی رابطه انجامیده است ؟!
نخست اینکه چنانکه گفتم شناخت صحیح از عشق وجود ندارد :
« ... اشتباه من در این است که دیگر عشق را نمی فهمم . باید بگویم وقتی صحبت از عشق می شود حوصله ام به کلی سر می رود... »
و جای دیگر :
« ...کلارا گفته بود آدم عشق را روز به روز برای خود می آفریند . نمی دانم که در عمل چنین چیزی چگونه ممکن است ؟ ولی می دانم که من برای خود هرگز نتوانسته ام آن را روزی پس از روز دیگر بیافرینم ...»
در نتیجه این نمود ایجاد می شود :
« ...میشل عقیده دارد من زن سرد و بی حسی هستم و عادت کرده است که شوخی کنان این موضوع را در حضور بچه ها و دوستان هم بگوید ...»
دلیل دیگر اینکه فرایندهای جایگزینی شایعی ست که اتفاق افتاده و حتی شوهر را به عکس العمل واداشته است اما والریا چنانکه گفتم با بی تفاوتی اش ، به او نیز در مسیرش به سوی اضمحلال دوسویه شتاب می دهد :
[ نقل از نامه های دوران جنگ میشل ]« ...والریای من ! می خواهم تو راببینم . گاهی اوقات دیگر قارد نیستم تو را در نظرم مجسم کنم ، تو در بین بچه ها محو شده ای !»
و جای دیگر :
« ...او گفت تو اشتباه می کنی و این عشق نیست . من با تو عروسی کرده ام که مصاحب من باشی نه پرستار بچه ها ...»
و در نتیجه پاسخ به این سوال آشکار خواهد بود :
« ...از خودم می پرسیدم آیا هنوز هم برای میشل زن زنده ای هستم و یا اینکه مثل مادرش فقط عکسی روی دیوار باقی مانده ام ؟...»
و همین می شود که هم سنی او و کلارا چنین عجیب ولی واقعی ست :
« ... نمی فهمم چطور کلارا می تواند این کار را بکند ، چون او دیگر جوان نیست و هم سن من است . میشل با آنکه خوب می دانست کلارا همسال است مثل اینکه تعجب کرده باشد گفت : ظاهرا کلارا خیلی جوان و بشاش است ...»
و حاصل کار این است که والریا برای میشل تنها « ماما » ست نه چیز دیگر ! و جالب تر اینکه ، بنا به تاثیرپذیری بی اندیشه والریا ار همه و این بار از میرلا ، چنین می گوید :
« ...سر به گریه گذاشتم و او مرا دلداری داد .
« این طور نکن ماما ! »
چون باز هم مرا به این نام خواند ، گریه ام شدت پیدا کرد ، سال هاست که دیگر من برای او فقط « ماما» هستم که اینک دارد غزق می شود و مرا هم به دنبال خودش می کشد ...»
در این ساختار بیمار خانواده ، همه ، مهربانانه ، در کار فرسودن هم اند و هیچ چیز سر جای خودش نیست و تنها ظاهر حفظ می شود . سیبی که از درون پوسیده با ظاهری دلفریب که همان ظاهر دلفریب نیز به اندک تلنگری از هم می پاشد ؛ و این تلمگر در زندگی مالریا حضور رئیس است !رئیسی که در گرداب افتاده ای چون والریاست اما لااقل قصد ایجاد تغییر را دارد . تغییری که فراتر از حد توانایی ها ، اندیشه ها و جسارتهای والریاست !
[]
نکته واپسین اینکه همه این داستانها و چالشها به دنبال نوشتن «دفترچه خاطرات» پدید می آید. دفترچه ای « سیاه» که نحوه خریدن اش بسیار شاعرانه تصویر شده است :
دکان سیگار فروشی خیلی شلوغ بود ... منتظر نوبتم بودم که در ویترین مغاره متوجه یک کتابچه شدم ... همان طور که توی کیفم پی پول خورد بیشتری می گشتم گفتم :« یک دفترچه هم بدهید» . اما وقتی سرم را بلند کردم دیدم که صاحب مغازه قیافه ای جدی به خود گرفته : «نمی شود ، ممنوع است !» و بعد آهسته به من حالی کرد که روزهای یکشنبه یک پلیس دم در مغازه می ایستد که جز سیگار چیز دیگری به فروش نرود....»
بله ! این دفترچه ممنوع است چون دفتری ست که برای نوشتن اش ، والریا ناچار به اندیشیدن شده است و به قول بامداد شاعر :
« به اندیشیدن خطر مکن !»
اندیشیدن خطر است ! نه فقط برای دشمنان اندیشه بلکه حتی برای خودمان !
خودی که به تن آسایی و بهشت بی خیالی و بی اندیشگی دلسپرده ومیل اش به تنبلی از توانش برای حرکت افزون تر است !
**********
عشق تان در سایه سار اندیشه تا هماره بماناد !
سیامک