January 26, 2006

پنجشنبه - 6 بهمن 1384

اول اینکه : ...
جهان باید شکرگزار تو باشد !...باور کن !....وقتی گوشه گوشه گندمزارهای زمین در آتش می سوزد ، درخشش حوایی چنین ، سپاسی دیگرگونه می خواهد تا یاد گندم از خاطره ها نرود !
...وقتی گلوله گلوله از آسمان می بارد تا شیشه های خانه هزار هزار انسان در هزار شهر، پولک پولک بر سرشان بریزد تا عروسی مرگ به پا شود ، باید کبوتری چون تو را چنان سجده برد که راه و رسم پرواز در آسمان زندگی در حافظه دهر بماند !
...وقتی پرنده های مهاجر ، بمب های متحرک مرگ و بیماری اند و آدمها ، درناها را به شکل کپسولهای سرشار از سم و ویروس و هراس می بینند و برای نیامدنشان دعا می کنند ؛ باید تو را تعظیم کرد که بی خیال همه بادها و طوفان ها ، دست در دست من ، سرمای استخوان ترکان و سوز لوطی کش این روزگار را به بازی می گیری و به رسم عاشق ترین درنا ، رقصی چنان می کنی که مولانا از قونیه سربرمی دارد که : ها ! رقصی چنین ... !
...من دلم خوش است !...راست می گویند !...من دلم خوش است به تو !...به تو که حامل معنایی عظیمی! ...معنای عظیمی که انکارش در این روز و روزگار مثل آب نبات کشی توی دهان این همه هیچکس می چرخد و نشخوار می شود ! ...من دلم خوش است !...چون فکر می کنم این معنای عظیم دنیا را نجات می دهد ....و تو هم که دیگر دلت خیلی خوش است !...چون به آدمی مثل من دلت را خوش کرده ای !!....
دوم اینکه : برای امروز و در ادامه سری مطالب «سرایش برای هزار خوانش » شعری از ژاک پره ور را برگزیده ام که بسیار توصیه می کنم که شعر و نیز نقد تحلیلی حقیر را بخوانید و با نظراتتان در هر دو مورد همراهی ام کنید ...تنها یک توضیح که شعر را از کتاب بسیار زیبای « آفتاب نیمه شب » انتخاب کرده ام که گزیده ای از اشعار پره ور است و توسط جناب آقای مجمد رضا پارسایار از فرانسه برگردان و توسط نشر مروارید منتشر شده است ....

برای کشیدن یک پرنده
ژاک پره ور
برگردان : محمدرضا پارسایار


باید اول قفسی کشید
با دری باز
و بعد
چیزی ساده
چیزی قشنگ
چیزی به دردخور
برای پرنده کشید
و سپس
بوم را به درخت تکیه باید داد
در باغی
در بیشه ای
یا در جنگلی
و پشت درخت پنهان باید شد
چیزی نباید گفت
حرکتی نباید کرد ...
گاه پرنده زود می آید
و گاه سالها به درازا می کشد
تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد .
نومید نباید شد
صبر باید کرد
اگر لازم باشد سالها صبر باید کرد.
دیر یا زود آمدن پرنده
هیچ ربطی ندارد
به اینکه تابلو خوب از آب درآید .
و زمانی که پرنده می رسد
- اگر برسد -
ژرف ترین سکوت را اختیار باید کرد
صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود
و وقتی وارد شد
باید آرام
با قلم مو در را بست .
و سپس
میله ها را یکی یکی پاک باید کرد
و مراقب بود
که هیچ یک از پرهای پرنده دست نخورد.
آنگاه درختی باید کشید
و زیباترین شاخه را
برای پرنده برگزید
و سبزی شاخسار و طراوت نسیم ،
و طراوت آفتاب را باید کشید؛
و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان .
و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد
اگر پرنده نخواند
نشانه بدی ست
نشانه آنکه تابلو بد است
اما اگر بخواند نشانه خوبی ست
نشانه آن که می توانید تابلو را امضا کنید
آنگاه آرام پری از پرنده می کنید
و نامتان را در گوشه تابلو می نویسید .

بی شک شعر نماد گرا و اصولا هر پدیده هنری نمادین قابلیت تاویلهای بسیار را دارد . بارها گفته شده است که اثر نمادین به آینه ای می ماند که هر کس تصویر خویش را در آن می بیند و لاجرم به تعداد خوانندگان ، خوانش وجود خواهد داشت . این مساله همان تاویل پذیری متن است که در هنر نمادگرا به بهترین وجه نمودار می شود .
بدیهی ست که شعر « برای کشیدن یک پرنده » یک اثر نمادین است . در خوانشی که از این شعر دارم به هیچ وجه مدعی این نیستم که تمام آن چه می گویم درست همان است که شاعر می خواسته بگوید و اصولا چنین ادعایی به همان اندازه که بی مبناست ، بی فایده هم هست ! در این نوشته قصد دارم خوانشی از این شعر ارائه کنم که اولا توانایی تعمیم به کلیت واژگان شعر را داشته باشد و از سوی دیگر با آنچه از رویکردهای شاعرانه پره ور می شناسیم ، در تضاد نباشد. در حقیقت بر این گمانم که خوانش ارائه شده وحدت ارگانیک اثر را حفظ می کند و از سوی دیگر با کلیت آثار پره ور نیز همخوانی دارد .
من فکر می کنم که شعر « برای کشیدن یک پرنده » شرح ساخت یک اثر هنری و به ویژه و اختصاصا ، شعر است . شاعر با استفاده از نمادهای کاملا مرتبط و با خلق تصویر اولیه ای ساده که در ادامه آن را بسط می دهد ، به شعری یکپارچه می رسد که علاوه بر زیبایی های بسیار ، نگاه او را به مقوله هنر و اختصاصا شعر آشکار می کند .
بیایید شعر را دوباره و این بار سطر به سطر بخوانیم با این توضیح که تاکید تحلیل من بر «شعر» خواهد بود در حالی که می شود این اثر را به تمامی هنرها تعمیم داد .نخست اینکه به جای «پرنده » از این پس می گذاریم «شاعرانگی » یا به عبارت آشناتر همان « آن» که حافظ نیز می گوید . و در نتیجه عنوان شعر این چنین قابل بازخوانی ست : شیوه سرایش یک شعر خوب یا فراچنگ آوری شعری که دارای «آن» شاعرانه باشد .

باید اول قفسی کشید
با دری باز
قدم اول برای کسی که می خواهد شعر بگوید این است که تکلیفش را با قالب شعرش مشخص کند و آن را کاملا بشناسد . بی شک قالب تنها این نیست که وزن داریم یا نداریم ، غزل می گوییم یا مثنوی ، سپید می گوییم یا نیمایی و ... !اینجا مقصود همه آن چیزی ست که در زیر عنوان « فرم » یا « ساختار» قابل بررسی اند اعم از ساختار درونی و بیرونی .
نکته جالب اینجاست که این ساختار هر چند برای فراچنگ آوردن پرنده ناگزیر است اما قفس است !...محدودکننده است...و اصولا خیلی چیز دلچسبی نیست ...اما ناگزیر است !
از طرف دیگر در قفس باید باز باشد تا پرنده توان داخل شدن را داشته باشد !...یعنی اینکه ساختار باید امکان ورود شاعرانگی مورد نظر را داشته باشد . هر لحظه شاعرانه ای ، قفس و نیز دری درخور خود می طلبد و آن کس که با قفس دربسته ای که اجازه ورود به پرنده نمی دهد به شکار بنشیند لاجرم دست خالی باز خواهد گشت !
و بعد :

... و بعد
چیزی ساده
چیزی قشنگ
چیزی به دردخور
برای پرنده کشید...

نکته دوم بعد از دام ، دانه است !...باید چیزی باشد که این پرنده را هوایی قفس کند !...چیزی که خوراک شاعرانگی باشد !..و این یعنی «مضمون» مناسب ، «درون مایه درخور» ، « کشفی هدفمند و اندیشمند » و ... خلاصه حرفی سخنی چیزی که به گفتن اش بیارزد !! ...یعنی اگر حرفی نداری ، بی خیال شکار شو ! ...پرنده ها هیچگاه به سمت تورهای خالی از خوراک ، گیرم زیباترین و خوش بافت ترین و ابریشمین ترین تورهای جهان ، نخواهند آمد !
و جالب اینجاست که این خوراک هم باید به درد پرنده بخورد نه کس دیگر !....مضمون هم باید به خلق شعر کمک کند نه اینکه اصل باشد ! .... مضمون باید کمک کند تا به شکار شاعرانگی برویم نه اینکه چاله ای بشود تا شاعر در چاه بیافتد و پرنده را از یاد ببرد ! ...
و سپس :

....و سپس
بوم را به درخت تکیه باید داد
در باغی
در بیشه ای
یا در جنگلی
و پشت درخت پنهان باید شد ...

این بند در حقیقت قدم سوم را در خود مستتر دارد . بوم ، که عرصه خلق شاعرانگی ست و می شود آن را معادل ذوق و قریحه یا ذهن شاعر و چیزهایی از این دست گرفت ، تکیه به درخت دارد و باغ و جنگل ! ...یعنی طبیعت !...طبیعت تکیه گاه ذوق شاعر است و جایی که می توان در آن به شکار پرنده رفت !

...چیزی نباید گفت
حرکتی نباید کرد ...
گاه پرنده زود می آید
و گاه سالها به درازا می کشد
تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد....

این بند آشکارا تاکید بر جوششی بودن هنر است و نه کوششی بودن آن لااقل در زمینه الهام شاعرانه ....«اگر بخواهی چیزی بگویی» یا «حرکتی کنی » همه چیز خراب می شود و پرنده بی پرنده ! ... تلاش و جنب و جوش اینجا کاری پیش نمی برد که اینجا صبر تنها چاره است ...صبری که تا پایان شعر بسیار به آن اشاره می شود ...صبری که بی پشتوانه نیست ...ذوق هست ، محتوی و درون مایه و اندیشه مناسب هست ، توان ساختن ساختار درست هست ، اما صبر هم باید باشد !...آمدن پرنده دست خودش است !...لحظه الهام شاعرانه را هیچ کس نمی داند !..ممکن است روزی 5 بار بیاید و گاه ممکن است 5 سال پیدایش نشود !!...صبر باید کرد!

نومید نباید شد
صبر باید کرد
اگر لازم باشد سالها صبر باید کرد.
دیر یا زود آمدن پرنده
هیچ ربطی ندارد
به اینکه تابلو خوب از آب درآید .

چون همه پیش زمینه ها چنان که گفتم درست است نومیدی معنایی ندارد .....جالب تر این که دیر و زود آمدن پرنده، ربطی به اعتبارش ندارد ...می شود سالها شعر نگفت و ناگهان با شکار سیمرغی ، به شاهکار رسید !...و بدیهی ست که شکار یک سیمرغ به شکار هزار پرنده کاغذی بی آواز می ارزد !

....و زمانی که پرنده می رسد
- اگر برسد -
ژرف ترین سکوت را اختیار باید کرد
صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود
و وقتی وارد شد
باید آرام
با قلم مو در را بست ....

و این بند چقدر طریف و زیباست !و «اگر برسد» چقدر هوشیارانه است ! ...یعنی اینکه آمدن این پرنده – شاعرانگی – دیر و زود دارد و سوخت و سوز هم !... یعنی اینکه حضور همه اسباب شاعری هم – اگر چه لازم اند ، اما - برای شکار شاعرانگی کافی نیست !...
و حال که پرنده رسید « ژرف ترین سکوت » لازم است ...تا حالا هم باید ساکت می بودی و بی حرکت !...از اینجا به بعد هم ! ...اگر دامت مناسب باشد و دانه ات ، پرنده زیباترین و درست ترین ترانه ها را خواهد خواند !...هر گونه تلاش تو برای گفتن چیزی ، سبب خواهد شد که پرنده را از دست بدهی و تمام !...
و وقتی پرنده فرا چنگ آمد تنها باید در قفس را بست ...همین !...یعنی اینکه ساختارت را بر اندام شاعرانگی ات تراز باید کنی !...و این اولین حرکت پس از آن همه سکوت و سکون و صبر است !...از زمانی که پرنده به چنگ آمد فرایند کوششی شعر آغاز می شود و اولین قدم نیز ایجاد ساختار مناسب – یا حتی تغییرات ساختاری مناسب - برای حفظ پرنده – شاعرانگی - ست .

و سپس
میله ها را یکی یکی پاک باید کرد
و مراقب بود
که هیچ یک از پرهای پرنده دست نخورد.

این بند هم خیلی زیبا و در عین حال کاربردی ست ... شاعر تاکید دارد که اینجا اصالت با پرنده است نه با قفس ! ...میله ها – اجزای سازنده فرم - نباید دیده شوند !... فرم تنها باید پرنده را حفظ کند نه آن که تصویر اسیری از آن ارائه دهد !...این پیرایش ساختار ، تلاشی جدی ست برای اینکه نمود پرنده – شاعرانگی – افزون شود و در این راستا باید اکیدا مراقب بود که این تعدیل و تغییر و ایجاز و پیرایش ، به ماهیت پرنده و پرهایش آسیبی نرساند ....تصحیح هرگز نباید شاعرانگی را دچار چالش کند .

آنگاه درختی باید کشید
و زیباترین شاخه را
برای پرنده برگزید
و سبزی شاخسار و طراوت نسیم ،
و طراوت آفتاب را باید کشید؛
و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان .

قدم سوم در کوششهای پس از جوشش شعر ، تصویرپردازی ،رنگ آمیزی ، خیال بخشی و زیباسازی ست !...جالب اینجاست که باز هم این تصاویر تکیه کامل به طبیعت دارد و به دنیایی که پرنده متعلق به آنجاست !..برای پرنده باید محیطی فراهم آورد که قفس برایش مثل بیرون از آن باشد تا بتواند به نغمه درآید ...

و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد
اگر پرنده نخواند
نشانه بدی ست
نشانه آنکه تابلو بد است

و باز هم صبر !...و این بار چه صبری ! که بار شکست کامل و پیروزی بی گفتگو را به دوش می کشد !... پرنده باید بخواند و خواندنش این بار،لااقل فقط ، به تصمیم خودش بستگی ندارد !...به این بستگی دارد که شما تصویرسازی مناسب کرده اید ؟...ساختار خوب طراحی کرده اید ؟!... آیا فضا را برای ظهور شاعرانگی مناسب کرده اید ؟!.. این تاکیدی مجدد بر این نکته است که اصالت با « شاعرانگی » ست نه هیچ چیز دیگر ! ...اگر دنیا دنیا تصویر زیبا بسازی ، اگر زیباترین ونامریی ترین قفس دنیا را خلق کنی ، و هزار هزار اگر دیگر ، و پرنده لالمانی بگیرد و جیک هم نزند یعنی کارت اشکال دارد ! ...نغمه خوانی پرنده را هم نمی شود بگویی فقط خودم شنیدم و همین بس است !! ...نمی شود لاپوشانی کنی که : (ببین عجب قفسی ساختم ! عجب دانه ای گذاشتم !) چون پرنده با نخواندن اش تو را رسوا خواهد کرد !...و تازه همه اینها مال زمانی ست که پرنده اصولا آمده باشد !...که اگر نیامده باشد که... هیچ !!

اما اگر بخواند نشانه خوبی ست
نشانه آن که می توانید تابلو را امضا کنید
آنگاه آرام پری از پرنده می کنید
و نامتان را در گوشه تابلو می نویسید .


و این یعنی تمام لذت سرایش برای یک شاعر !...آوازهای پرنده کوچک خوشبختی به دنیای او هزار رنگ می زند و این یعنی موفقیت کامل !... و باز نکته ای اساسی و جالب !... فقط زحمت امضای کاری را به خود بدهید که همه این شرایط را دارد ! ...قفسی خوب ، غذایی خوب ، رنگ آمیزی خوب و مهمتر از همه پرنده ای که هست و ، باز مهم تر از آن ، می خواند !
شیوه این امضای شاعرانه نیز حکایت جالبی دارد !...با پری از پرنده می توانید نامتان را بنویسید بر حاشیه اثر !...یعنی تنها و تنها به یمن حضور پرنده است که نام شما جاودانه خواهد شد !
در پایان شعر یک نکته کلی دیگر نیز شایان ذکر است . هیچ پرنده ای ، هیچ گاه و در هیچ قفسی و با هیچ آب و دانه ای ، به زیبایی و زیباخوانی پرنده آزاد نیست !...اما شنیدن صدای پرنده آزاد نه برای همه ممکن است – که گوش شکارچی/شاعری تیزگوش و تیزهوش را می خواهد - و نه همیشه امکان پذیر است . ...لاجرم پرنده های قفسی محبوب اند ... واین یعنی همان سخن هایدگر که می گوید : هر شاعری یک شعر ناسروده دارد که تمام زندگی اش وقف سرودن آن شعر ناسروده می شود و هر شعرش تلاشی ست برای رسیدن به آن شعرکه همیشه ناسروده خواهد ماند ...هر شعری که به شعر ناسروده نزدیکتر باشد اثری موفق تر خواهد بود .
لذا این پرنده نیز در قفس شاعران کارآزموده تر و تواناتر و شاعرتر، به نغمه خوانی طبیعی خود نزدیکتر است هر چند هیچ گاه کاملا منطبق با کمال نیست ! که شعر مطلق ، همیشه ناسروده خواهد ماند !

*************
آسمانتان سرشار از فوج فوج کبوتر ناگهان !
سیامک

Posted by siamak at 10:57 PM

January 10, 2006

سه شنبه - 20 دی ماه 1384

اول اینکه : ...
...می شود زل زد به نرم نرمک ریزش باران و لالایی هزار فرشته را در گوش زمین و آسمان شنید و مست خوابی شد که شادمانی کودکانه را دوباره دوباره توی کامت سرازیر می کند و دنیایت بوی شیر بگیرد و عطر سینه های مادر !
می شود دل به دل قناری کوچک خانه داد و در زیر و بم نت های عاشقانه اش توالی تحریر «لبلا لیلا یا لیلا» را کشف کرد و از لذت این مکاشفه ، سرخوشانه از ته دل خندید !
می شود لم داد روی تخت و عطر تو را لابه لای ملحفه ها جست و یافت و قند توی دل آب کرد !
باور کن هزار هزار شادی توی دنیاست که فرصت بی تکانی و و بی لذتی را از آدم می گیرد ...فرصت این که کنجی کز کنی و گوشه چشمی تر کنی و آه فلسفی بکشی !...دنیا جای این ولخرجی ها نیست ! ... مگر کیسه عمر ما چقدر دقیقه دارد که بریزیم و بپاشیم و حرام کنیم !؟... وقت ما برای کشف همه شادیها هم کم است...غصه را بی خیال شو رفیق ! ...زندگی مجموعه همه این شادیهای کوچک است و هر که طعم شادیهای کوچک را نچشد و نفهمد به هیچ شادی بزرگی هم نخواهد رسید...جان تو !
دوم اینکه : حکایت تاخیرهای من و معذرت خواهی هایم دیگر خیلی تکراری شده و این خیلی بد است ... می دانم که بد است اما قول می دهم که تکرار نشود دیگر ...!
سوم اینکه : به تلافی این تاخیر یک شعر خارج از برنامه از خودم !...چهل بیت برای رهایی از یک چله سکوت تقدیم به تو که گویایی زبانی ! و ...

به علی رضا بدیع به پاس غزل هنرمندانه اش« و جای کفشهای تو »

چلهء سکوت

سکوت چیز بدی بود و شعر لج می کرد
و بی ترانگی ام بوسه را فلج می کرد

سکوت کوسه شد و واژه ها تباه شدند
و تورهای تهی مانده روسیاه شدند

هزار موج برآمد بدون بوسه گذشت
مسیر ماهی شعر از دهان کوسه گذشت

کجاست تور غزلهای ناب ماهیگیر؟
بزن به سینهء دریا، نخواب ماهیگیر!

بزن به سینهء دربا، به فوج ماهیها
و صید کن غزلی تازه ،شاه ماهی را!

چنان که پولکش از زر، که باله هاش حریر
هزار آینه در چشمهاش در تکثیر

چنانکه رقص تنش موج موج ِ فیروزه
درخشش تن ِ او آفتاب ِ در زنجیر

که قطره قطرهء خونش شراب ِ ده ساله!
و طعم گوشت او: شهدناکی انجیر!

نگو « نمی شود!» این کار، کار تور تو است !
تویی که خواب مرا باز می کنی تعبیر

بیا و وصله کن این تور نیمدارت را
بزن به سینه دریا ...آهای ! ماهیگیر !
...
سکوت پشت سکوت و سکوت پشت سکوت
صدای هیچ، صدای جنازه در تابوت!

به خواب رفتن ِشاعر ، درون ِ من یعنی:
هجوم کرکس ِ رخوت، رکود ِ بی معنی!

قلم که لالی من را به اشک می گوید
به روی کاغذ از اینجا به بعد می موید

و چکه چکه تنش بر سپید می ریزد
و نقظه نقطه سیاهی به پای می خیزد

سیاه می شود آخر تمام حجم سپید ...
کجایی ای همه واژه کجایی ای امید ؟!

...............!........!..............
........................................
........................................
........................................

[ به ناگهان من ِشاعر درون من جنبید
و نور پچ پچه ای بر شب سکون پاشید : ]

« سکوت جای تعجب ندارد این تنها
دو دست خسته من رو به سوی توست!... بیا !

تو ای الههء خورشید در سکوت سیاه !
تو لا الههء من را ببر به الا ماه !

که تا سیاهی کفرم ، کمی سپید شود
سکوت از من و از شعر نا امید شود

من از تسلط نمرودی اش هراسانم
بزن به هیمه ام آتش ، کمی بسوزانم !

تمام حرف تویی ! باقی اش اضافات است
به قول حافظ شیراز «شطح و طامات» است !

من از تو ،با تو، برای تو شعر می گویم
به زیر تابش ات از خاک خویش می رویم

بیا و بارش واژه به روی شعرم باش
سخن بگو و به خاکم گلاب عشق بپاش

تویی که تار مرا کوک می کنی در شور
هزار آینه داری به سمت شعر و شعور

حضور تو : غزل و ترمه و شراب و ترنج
غیاب تو : کفن و سدر و پنبه و کافور

به امر حضرت عشق است « دوستت دارم»
منم به عشق تو مامور و لاجرم معذور !

زبان سرخ و سر سبز ...آی! انتِ الحق !
برس به داد دل من... نیای من! منصور !

برس به داد دلم !...واجب الوجود شده -
- برای بودن من ، بودنش : وجوب حضور !

نبودن تو ...نه ! اصلا نمی شود بشود !
نمی کند به خیال من این محال خطور

فقط اگر ننشینی کنار من یعنی
هدایت ِ من ِشاعر به سمت زنده به گور -

- شدن ، خراب شدن ، مرگ در رخوت
حضور ِدائمی ِزخم ِکهنهء ناسور

دریچه های من و تار عنکبوت سکوت
دریچه های ِپر از تشنگی به جاری ِ نور

بریز نور خودت را درون پنجره ها ...
درخشش غزلم ! چشم عنکبوتان کور ! »
...
و این چنین « تو» سبب شد که شب تمام شود
دهان بسته شاعر پر از کلام شود

ببارد از همه سو واژه های مست از تو
که نیست های جهان می شوند هست از تو

بیا و واژه برایم درون شعر بچین
که انتهای سکوت ابتدای توست ! ببین!

... سکوت راه غزل می زد و نمی ترسید
و جاده داشت بدون عبور می گندید

که سر رسیدی و شولای عشق پوشیدی
و واژه واژه به من شعر ناب بخشیدی

سکوت ،زخمی و ترسان، گذاشت پا به فرار
که تا تو حاکم من باشی ای غزل- سردار !

«سکوت چیز بدی بود» ِمن تمام ! تمام !
آهای شعر قشنگ هزار بوسه ! سلام !

************
زندگی تان سرشار از هزار هزار سلام !
سیامک

Posted by siamak at 7:16 PM