February 17, 2006

جمعه - 28 بهمن 1384

سلام
اول اینکه : ...
و این اصلا یک عاشقانه نیست !
....حکایت من و تو که دیگر از تب و تبداری گذشته، رفیق !...چشمهای تب آلودت اما ، به میهمانی سرخی گونه های آتش گرفته ات که می رود ، فکر می کنم همین الان است که هر چه سلول توی بدن هر چه انسان است دارد ذوب می شود و قطره قطره می چکد و می سوزاند وذوب می کندو می برد همه چیز و هر چیز را !...
البته....
...البته شاید این یک عاشقانه باشد !
...اینکه تو قلبت تند تند بزند و دهانت خشک بشود و من پوستم گر بگیرد و تنم بسوزد و برایت چای بریزم و تو بنوشی و باز داغ بشوی و باز سرامیک های کف اتاق سرمایشان را طاق بزنند با گرمای کف پاهای آتش گرفته تو و باز تو چشمهایت پر اشک بشود که ...
راستش را بخواهی همه اینها عاشقانه است !
جکایت من و تو حکایت همیشگی تب و جنون و هذیان بوده و هست و خواهد بود !...ویروسهای سرماخوردگی چیزی جز بهانه های بی مقدار این یکی دو درجه تب ِ استامینوفن حرام کن نیستند !...بگو یک اقیانوس نا آرام بیاورند تا شاید پاشویه این تب جنون زده عاشقانه را برای لحظه ای کفاف دهد !...برای تنها لحظه ای !....لحظه ای کوتاه ، تنها !....تا شاید بتوانم بیاندیشم !...بیاندیشم به اینکه ویروس این تب مهربان از چشمهایت به من سرایت کرد یا از عطر نفس هایت ؟!....
دوم اینکه : ...!!!
سوم اینکه : حکایت این ترانه حکایت یک خشم فروخورده است از تکرار هزار باره تصویری که در جای جای خطه نازنین شمال دیده می شود !... به گمان من گاهی خشم بغض آلود می تواند به زیبایی لبخندی عاشقانه باشد و البته نه هیچگاه زیباتر !...من عاشقانه خشم گرفتم ، تو هم عاشقانه این خشمنامه را بخوان ....

IMG_0864.jpg

« بنقشه سیری چن بود ؟! »


الهی گور به گور شن !
جنگلمونو کشتن !
بَربَرای مایه دار
با تبر از یه پُشت ان !

سبزی ِ اسکناسا :
زردی بیشه هامون !
صفرای امروز چک:
نرخ همیشه هامون !

می ریزن و می چرن
سبزی سبزه ها رو
می خورن و می برن
شکوه شالیزار و !

ویلاهاشون ، طاق و جفت،
دارن نفس گیر می شن
پریچه های رودا
با پُلا زنجیر می شن

پل می زنن تا برن
کوهمونو بدزدن
جای درخت بکارن
اسکلتی از آهن

می گن :« پولش ردیفه !»
« مظنه چنده امروز ؟!»
می گن که « پولدار می شین !»
کی دیده دزد دلسوز ؟!

عزیز هم قبیله !
شکوفه چن تومن بود ؟!
درخت چقد می ارزید ؟!
بنفشه سیری چن بود ؟!

قیمت ما چقد بود ؟!
عطر علف منی چند ؟!
ببین ! قبیله پول
گور من و تو رو کند !

دو روز دیگه نه جنگل
دو روز دیگه نه دریا
هَمَش نمای سنگی
هَمَش پلاژ و ویلا !

خونه ها با پَنجدری
ایوون و حوض و پاشور
کلون، درای چوبی...
شدن خیالای دور

سقف سفالمون کو ؟!
قشنگی مون همین بود !
آپارتمان نشین شیم ؟!
زرنگی مون همین بود ؟!

دوتا « جناب آقا »
به نافمون می بندن
کُت می کنن تن ما
تا بهمون بخندن !

می گن : « طرف جواده !
چارتا زمین فروخته !
با پول اون زمینا
این لباسارو دوخته !»

این اسم رمزمونه :
« دهاتی پاپتی !»
چیزی عوض نمی شه
با این پول لعنتی !

عزیز هم قبیله !
شکوفه چن تومن بود ؟!
درخت چقد می ارزید ؟!
بنفشه سیری چن بود ؟!

قیمت ما چقد بود ؟!
عطر علف منی چند ؟!
بولدوزرای شهری
گور من و تو رو کند !

******************
هم قبیله عزیز ! رود یعنی عصب من ، یعنی شریان تو !...درخت یعنی روح من ،یعنی غرور تو !...دریا یعنی شناسنامه من ، یعنی رفیق هزارهزار ساله تو !...تیشه که بر عصب بزنی و تیغ بر شریان ، نه روحی می ماند و نه لاجرم غروری ! بی شناسنامه و بی وطن ، تنها و بی رفیق که باشی عزراییل هم برایت فاتحه نخواهد خواند !...همین !
سیامک

Posted by siamak at 08:58 PM | Comments (49)