September 23, 2006

شنبه - 1 مهرماه 1385

سلام
اول اینکه :...
... بگو سیل بیاید !...یک تشت و دو تشت آب که چیزی نیست ! ...وقتی تو چتر من باشی و من چتر تو ، بگذار همه ابرهای سیاه جهان یک دل سیر گریه کنند به سپیدبختی ما !...حسادت که شاخ و دم ندارد !... بگو سیل بیاید ! این یکی دو تشت آب نهایتش زحمت خشک کردن را روی دست مان می گذارد ! ...و وقتی آفتاب مهر تو بتابد دیگر هیچ ملالی نیست !
زیر یک سقف دیگر ، عطر تو را مرور می کنم و شمار آجرهای خوشبخت دنیا بیشتر می شود ! ...آجرهایی که می توانند آمد و رفت تن لطیف تو را ببینند و قند توی دل سنگ شان آب کنند و تلالو دلپذیر تو برق از سرشان بپراند !...بگو همه آبهای جهان سیل شوند !...نوحی که تو باشی ، زورق طلایی این عشق را به ساحل آرام خواهی رساند !..ایمان دارم ! ...به تو، به خودم ، وَ به عشق !

دوم اینکه : این بار دیگر خیلی تاخیر داشتم !... البته نسبتا موجه بود اما با این حال باز هم معذرت می خواهم ...

سوم اینکه : بدون مقدمه برویم سراغ بخش معرفی کتاب فقط با ذکر این نکته که مسلما در این بیست روز کتابهای خوب بیشتری خوانده ام اما برای پرهیز از اطاله کلام فعلا همین 4 عنوان را داشته باشید تا دفعه بعد ...
- بچه ها... من هم بازی(1) : یک اثر بسیار دلپذیر از منوچهر احترامی با تصویرگری خوب سلمان طاهری ...بی شک همه ما منوچهر احترامی را می شناسیم یا لااقل با آثارش آشنایی ام ...اگر خیلی هم با کتاب و طنز و گل آقایی ها بیگانه باشیم ، حسنی نگو یه دسته گل را ، دست کم یک بار اگر شده برای کودکی از اعضای خانواده ، خوانده ایم ....احترامی با این کتاب زیبا دیگر بار به دنیای کودکی نقب می زند و کودکانگی معصومانه را که درکی شاعرانه از زندگی در آن جریان دارد به تماشا می گذارد . یادداشت نوشتن بر چنین کتابی بسیار دشوار است چون کتاب با کودک درون انسان گفتگو می کند و در نتیجه ، منطق کودکانه سبب می شود که مثل همه کودکان دنیا را سرشار از زیبایی های بسیار ببینیم و کاستی هایش را به بازی بگیریم ... شاید شکل ظاهری کتاب و فرم ارائه اش آثار شل سیلور اشتاین را به یاد آورد اما خواندن چند صفحه از آن تفاوتی آشکار را به ما نشان خواهد داد : ایرانی بودن و شرقی بودن در تمامی آثار جلوه گر است ؛ چه در قطعاتی از این دست که به شعر پهلو می زنند :
آسمان مشتش را بسته است .
زمین مشتش را بسته است .
درخت مشتش را بسته است .
من مشتم را بسته ام .
آسمان مشتش را باز می کند ،
باران می بارد .
زمین مشتش را باز می کند ،
جویبار جاری می شود .
درخت مشتش را باز می کند ،
سیب پدیدار می شود .
من مشتم را باز می کنم .
: « نگاه کن !»
باران و جویبار و سیب در مشت من است .
زندگی در مشت من است .

یا در قطعاتی این گونه که آشکارا ضرب المثلی از فرهنگ عامه و نیز پدیده ای مربوط به ما -
هویت باختگی یا به قولی الیناسیون – با همان کودکانگی به تصویر کشیده می شود :
کلاغ به بچه اش گفت : « پسرم قار قار کن ببینم یاد گرفته ای یا نه ؟»
بچه کلاغ گفت : « قارقاری ، قارقار»
کلاغ گفت : « پسرم صد بار به تو نگفتم با این جوجه خروس همسایه راه نرو ؟ چرا حرف گوش نمی کنی ؟! »

...
درباره تک تک داستانهای کوتاه این کتاب می شود حرف زد که مجالی طولانی می طلبد ...شاید وقتی دیگر.. اما غرض این بود که هر کسی هنوز کودکی هایش را گم نکرده است یا لااقل ازگم کردنش خوشنود نیست ، این کتاب را از دست ندهد !...
بچه ها... من هم بازی (1) – نویسنده :منوچهر احترامی ، تصویرگر : سلمان طاهری – 85 صفحه - انتشارات گل آقا ، قیمت : 13000ریال ، چاپ اول 1382
________________________
- حال و حوایی از ترنج و بلوچ : این نام جالب توجه ، بر پیشانی کتابی ست که سروده حامد عسگری شاعر جوان و توانای بم است . طبق معمول غزل غالب است و چند دوبیتی و رباعی و دو چارپاره ... مواردی که درباره این مجموعه باید به آنها اشاره کرد عبارتند از : سادگی و صمیمیت کلام در کنار کشفهایی دلپذیر و سرمست کننده و نیز البته احساس جاری در اکثریت اشعار و به خصوص تاثیرپذیری شاعر از واقعه ای عظیم و البته غمناک چون زلزله بم ... در این میان بی شک ضعفهایی هم هست مثل هر اثر دیگری اما ان چه مهم است این است که شاعر جوان ما مخاطب را به هیچ وجه دست خالی نمی گذارد و هر شعری از او ظرایفی دارد که مخاطب شعرآشنا را سرذوق بیاورد ...شاید به اشاره بتوان گفت که ضعف بارز برخی از اشعار به سبب ناهمگونی بیت ابیات است یعنی یک بیت بسیار درخشان در کنار بیتی معمولی و گاه ضعیف که موجب فراز و فرودی نادلپذیر می گردد ...
لبخند زدن معجزه لب رطبی هاست
دنیا به خدا تشنه گیلاس لبی هاست
یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن
این اوج تمنای قوطی ها ، حلبی هاست ...

همچنین برخی ذوق آزمایی های در قافیه سبب شده است که برخی قوافی در برخی ابیات به خوبی جا نیافتند ...
غزلم دره ای از نسترن و شب بو هاست
مرتع درمنه ها ، دهکده آهوهاست
... تلخ مردن وسط هاله ای از ابر و عسل
سرنوشت همه هسته زردآلوهاست

که به خوب مشخص است در بیت آخر تصویر شاعر تصویر درخشانی ست اما به خاطر قافیه و وزن بد پرداخت شده است : اولا هسته های زردآلو شکل صحیح جمع است و از سوی دیگر هسته زردآلو اصلا تلخ نیست ...هسته هلو تلخ است ! ...
اما اینها که برای خالی نبودن عریضه گفتم همه بخش اندکی از کتاب است و خلاصه و مهم این که چنان که گفتم هیچ شعری در این مجموعه شما را دست خالی نمی گذارد :
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش کشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه سلام برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
()
بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ...
امروز عصر چای ندارم ...تو مانده ای

حال و حوایی از ترنج و بلوچ – حامد عسگری – 70 صفحه – انتشارات ودیعت – 750 تومان

_____________________
- نقل های کوچک رنگی : کتابی کوچک از شعرهای سپید خانم راضیه بهرامی ....شاید دیگر کهنه باشد اگر بگوییم لحن زنانه بارزی در شعرهای شاعرهای وجود دارد اما یک نکته بسیار مهم لحن این دفتر را با بسیاری آثار دیگر متفاوت می کند . فصل نخست کتاب و برخی از اشعار فصل بعدی لحنی مادرانه را در شعر به تصویر می کشند ... به عبارت بهتر مخاطب فصل نخست کتاب دختر کوچک شاعر است و زبان لطیف و مادرانه شاعر در واژه واژه اشعار حس می شود ...خود من تا کنون تجربه ای این گونه را لااقل به شکل شاخص و موفق در شعر معاصر – و البته کلاسیک – ندیده ام ...
پرده را می کشم
می ترسم
جای خالی ستاره ها در آسمان
خرگوشهای خواب تو را بترساند
بگذار این راز
همیشه پشت پرده بماند

بی شک شعرهای زیبایی از این دست نیز در فصل دوم یافت می شوند که قدرت تصویر سازی شاعر و زبان شاعرانه اش را به رخ می کشند :
من اتفاق مهمی هستم
در کنار تو
راه می روم
نفس می کشم
شعر می خوانم
و تو در ازدحام دل مشغولی هایت مرا گم می کنی
مثل صدای عقربه های ساعت
در هیاهوی آدمها و ماشینها
وقتی تمام جهان سکوت می کند
تازه تیک تاکشان را می شنوی

اما من همچنان شعرهایی از این دست را نوتر و غافلگیر کننده تر و دوست داشتنی تر می بینم :
من مادر خوبی برای تو نیستم
می دانم
مادری که همیشه فراموش می کند ...
فراموش می کنم
فراموش می کنم
پرداختن قبضهای آب و برق و تلفن را
و نوشتن گزارش کارم را
برای اقای مدیر عامل
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
اما همیشه یادم هست
که چند برگ دیگر
از دفتر نقاشی تو باقی است
من راز مداد رنگی های تو را می دانم
این بار مداد زردت از همه کوچک تر است
تو از شب ترسیده ای
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
و به دستهای تو می اندیشم
و به دستهای خودم
و به دستهای مادرم
که دستهای حنا بسته مادرش را
در یک صبح برفی
در کوچه های بروجرد گم کرد
تو هم یک روز دستهای قشنگ مادرت را گم می کنی ...
باید برای تو چتری بخرم
چتری نه برای روزهای بارانی
چتری که تو را به یاد بارانهای نباریده بیندازد ...
من مادر جوان توام کیمیا !

نقل های کوچک رنگی – راضیه بهرامی – 52 صفحه - نشر دفتر شعر جوان – قیمت 550 تومان – چاپ اول 1384
_________________
- مجنون لیلی : یک رمان جالب توجه از ابراهیم نبوی که با شیوه نامه نگاری نگاشته شده است . تمامی نامه ها به جز نامه اخر از طرف شخصیت مرد به شخصیت زن است و از یک نامه اداری شروع می شود و جریان شکل گیری رابطه ای احساسی و زوال آن و نهایتا احیای مجددش را در شکل عشقی پخته تر به خوبی نشان می دهد . درباره این کتاب می شود بحث های خوبی انجام داد ...اینکه کجای رابطه و چرا عشق نامیده می شود و در هر مرحله ای کاستی های رابطه احساسی بین دو نفر چیست و اینکه آسیب شناسی این رابطه اصولا چگونه است ....از سوی دیگر به واسطه هنرمندی نویسنده در حفظ بی طرفی اش مخاطب می تواند با ذهنیت خود از عشق و رابطه عاشقانه رفتار هر یک از کاراکترهای داستان را مورد قضاوت و تجزیه و تحلیل قرار دهد ...خلاصه اینکه مجنون لیلی از آن دست رمانهایی ست که جان می دهد برای بحث های بی پایان درباره روابط انسانی و علی الخصوص عشق ...به نظر من درخشان ترین تلالو عشق در واپسین نامه رخ می نماید آنجا که می توان به این توصیف قطعی از عشق رسید که : عشق رابطه ای دوطرفه و انسانی میان دو موجود رشد یافته و مستقل است :
« دیروز بعد از سه سال دیدمت . موهایت سفیدتر شده بود و چهراه ات پخته تر .از این که سرحال و پر انرژی بودی خوشحالم . دیشب را با فکر تو گذراندم . نامه هایی را که در تمام این سالها برایم نوشته بودی ، یک دور دیگر خواندم ...از اینکه با تو قطع رابطه کردم احساس خوبی ندارم .گرچه شاید اگر با عقل امروز می توانستم قضاوت کنم کار دیگری می کردم ....این قدر خودم را شناخته ام که بتوانم یک بار دیگر به زندگی با تو فکر کنم . این بار من بالغ خواهم بود . »

مجنون لیلی - سید ابراهیم نبوی – 112 صفحه – انتشارات عطایی – چاپ اول 1382 ________________________
چهارم اینکه : و بالاخره غزلی را بخوانید از خودم ، تقدیم به دکتر محمد حسین بهرامیان به پاس غزل بی بدیل « پیشنماز» اش ....

« اَلَم تَری ...»

چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد

من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد

وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –

- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :

منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –

- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !

سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...

غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
....

وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...

*******
نمازهای عاشقانه تان انارستان باد !
سیامک

Posted by siamak at 07:57 PM | Comments (43)

September 01, 2006

جمعه -10 شهریور 1385

سلام
اول اینکه : ...
وسط این شرشر عرقریز مداوم تابستانی ، آدم حیران می ماند که داغی بوسه را بر کجای گونه ات بگذارد که گرمای مزاحم این قدر به دست و پا نپیچد و بگذارد برود پی کارش !!... شور می شود بوسه شیرین در این جِزّ ِگرما و عرق !! ... این جور که شرجی خودش را می چسباند به تو ، گمانم حالا حالاها خیال رفتن ندارد !...دل او هم بند شده پیش تو و قصد و توان دل کندن ندارد !...معتاد شده به بوی نفست انگار که دلش می خواهد نفس همه را بگیرد تا فقط تو نفس بکشی و دنیا به نام عطر تو شود ششدانگ ! ... خدا بخیر کند این تابستانی را !...آفتاب که می خورد توی ملاج آدم ، عاشقانه هایش هم قیقاج می روند و می شوند به کام رقیب ! ... بگذریم ! ...تو خوبی در این عرقریز مداوم شرجی ؟! ... سایه که تو باشی ، خواب نیمروز تابستانی هم ، یاد عدن را درکوچه پس کوچه های خاطرات اساطیری آدم بیدار می کند ...سایه که تو باشی ، آفتاب ول معطل است ، رفیق!...
دوم اینکه : صفحه کامنت ها یک دوسه روزی (!) به علت حملات اسپم از کار افتاده بود ! ...خدا جماعت مریض احوال را شفا دهد ان شا الله !
سوم اینکه : امروز کلا قصد کتاب خوانی مبسوط داریم !! ...هر که یار است بسم الله !
- رزیتا خاتون : او نویسنده محبوب نسل من است . رشد جوان را که باز می کردیم دلمان با سرمقاله های ادبی و شاعرانه سید مهدی شجاعی پر می شد از کلمات ناب و تصاویر حسی ...وقتی از دین می نوشت عشق لا به لای واژه واژه اش موج می زد و وقتی از عشق می نوشت ، هاله ای قدسی همه چیز و همه کس را در بر می گرفت ... هنوز هم همین طور است ...هنوز نوشته های اش آدم را مست می کند هر چند گهگاه شعارهایش پررنگ تر از شاعرانگی اش شده اند ...سید مهدی شجاعی طنزنویس خوبی هم هست . «امروز بشریت ...» را هخر که خوانده باشد با من موافقت خواهد کرد . رزیتا خاتون طنزهای شجاعی در نیستان مرحوم (!) است ؛ به اضافه دفاعیه او در دادگاه مطبوعات و نیز دو مصاحبه پس از آن ... از ملحقات – که بیشتر به درد تاریخ می خورند تا ادبیات – بگذریم ، رزیتا خاتون نمونه خوبی از طنز شجاعی ست : روان ، قدرتمند ، معطوف به جامعه و اوضاع آن و البته ارزش گرا ...برخی برشهای آنتی فمینیستی – البته فمینیسم مونتاژ داخل که تومنی صنار ماجرای اش با فمینیسم ممالک اجنبی توفیر دارد !! – در کتاب حاضر بسیار ظریف و جالب توجه اند :
« خود لغت کابینه ، با تای تانیثی که در انتهای خود دارد ، تکلیف را روشن کرده است . حتی بعضی معتقدند که کابینه در اصل ،کابینت بوده است و تای تاکید آخر آن بر اثر کثرت استعمال ،حذف شده است .
پس مونث بودن لغت کابینه ، خود به خود نشان می دهد که در انتخاب اعضا ، اصالت با نسوان است . یا هر کس که به نحوی نشانی از تانیث داشته باشد . به هر حال آقایان ول معطلند ، ولو اینکه عملا سرکار باشند . البته این فقط حرف من نیست . در همه ممالک مترقی به این نتیجه رسیده اند که در کشورهای جهان سوم کار را به دست زنان بسپارند .
من توصیه ام به خانمها این است که اگر چنانچه در کابینه آینده به زنان ان چنانکه باید و شاید توجه نشد ، حتما از شوهرانشان طلاق بگیرند ... »
خواندن کتاب به خصوص برای علاقه مندان به طنز ، به ویژه طنز اجتماعی توصیه می شود :
رزیتا خاتون – سید مهدی شجاعی – نشر نیستان – چاپ پنجم 1385 – 131 صفحه - 13000 ریال
________________
- تو خواب عشق می بینی من خواب استخوان : شاعر بزرگی ست اورهان ولی . از کسانی که او را با عنوان پیشرو در شعر ترکیه می شناسیم و تاثیر او و زندگی عجیب اش بر شعر معاصر ترکیه قابل انکار نیست . ازسویی احمد پوری هم مترجم قابلی ست که ترجمه هایش همیشه سادگی و لطافت را توامان داشته اند . اما کتاب حاضر چنان که باید بزرگ نیست ! ...این نکته در نخست شاید به اشکال عمده ترجمه برگردد که همیشه در مواجهه با شعرهایی که تصویر گرایی و مضمون گرایی توامان را ندارند دچار تزلزل می شود .به عبارت دیگر ترجمه در برگرداندن بازیهای زبانی و موسیقایی و نیز ایهامها و جناسها توانمند نیست یا لااقل بسیار دشوار است که بتواند حتی اندکی از حق مطلب را ادا کند . مثال من همیشه این بیت حافظ ایت :
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
واقعا چگونه می شود این بیت را به انگلیسی ترجمه کرد ؟!!
در کتاب حاضر نیز هر جا شعر به مضمون سازی و تصویر پردازی و روایت گری رسیده است ترجمه قدرت شعر را نشان داده است و در غیر این صورت – که متاسفانه نیمی از حجم کتاب را شامل می شود – حاصل کار در بهترین شرایط شعری متوسط است . بیایید درخشان ترین شعر این کتاب را با هم بخوانیم تا هم قدرت اورهان ولی را در آن ببینیم و هم توانایی های ترجمه احمد پوری را :

شعری با یک دم

ما نمی توانیم با هم باشیم ، راه ما جداست
تو گربه قصابی ، من گربه سرگردان کوچه ها .
تو از ظرفی لعابی می خوری ،
من از دهان شیر .
تو خواب عشق می بینی ، من خواب استخوان .
اما کار تو هم چندان آسان نیست عزیز .
دشوار است
هر روز خدا دم جنباندن !

شعرهای روایی و تصویری اورهان همگی به همین اندازه قدرتمند و طنازانه و البته تلخند . بی شک همین تعداد شعر دلپذیر هم خواندن این کتاب را موجه می کند ...
تو خواب عشق می بینی ، من خواب استخوان – اورهان ولی – برگردان : احمد پوری – نشر آهنگ دیگر – 101 صفحه – 9500 ریال
__________________
- زن ، تاریکی ، کلمات : شاعری مثل حافظ موسوی نیازی به معرفی من ندارد ، شعر او نیز . اما به هر حال نمی شود از خواندن این کتاب بی سخن گفتن بگذرم . می شود گفت یکی از بهترین مجموعه های شعر سپید که این چند ماهه خوانده ام همین کتاب بوده است . نگاه شاعرانه موسوی بر مناسبات انسانی و نیز اشیاء پیرامون اش تجربه خوبی را برای مخاطب ایجاد می کند . تجربه ای که به تکنیک گرایی های صرف تکیه ندارد و تلاش می کند روایت را در خدمت شعر قرار دهد . حتی شعرهای به شدت تاریخ دار این مجموعه – مثل « باید پناه بگیریم » - قابلیت خوانشهای فراروزنامه ای را دارند . یا مثلا این نمونه را ببینید که ارتباط فراتمنی و تداعی ها چقدر دلپذیر و موثر است :

...دو قلوها سرنوشت عجیبی دارند !
مثل لاله و لادن
که چاقوی مرگ آن ها را از وسط نصف کرد .
عمل موفقیت امیز نبود

ما بلافاصله محکوم کردیم ( سندش موجود است )
- پزشک های سنگاپوری ؟
- لاله ؟
- لادن ؟

نه ! بن لادن
ما بن لادن را محکوم کردیم
جراح دیوانه ای که
با سیستم کنترل از را هدور
برج های جهانی را
از وسط نصف کرد
( عمل کاملا موفقیت آمیز بود
چون مریض مرد )
...

بی شک درباره این کتاب نوشتن مجال مستقلی می خواهد که ان شا الله می نویسم اما به شدت خواندن اش را برای همه خوانندگان شعر توصیه می کنم چرا که شعرهایی این چنین عمیق و ساده و زیبا را در درون خود دارد :

یک تصویر ، در دو زمان

برای من دست تکان می دهد
از پشت شیشه ماشین ، کودک
و من برای او
با دست بوسه ای می فرستم .

این صحنه را به خاطر بسپارید
چون ممکن است بعدها
در شعر شاعر دیگری
عین همین تصویر را
- با فعل ماضی و تغییر منظر راوی –
دوباره بخوانید .

زن ، تاریکی ، کلمات – حافظ موسوی – نشر آهنگ دیگر - چاپ اول 1385- 101 صفحه – 10000ریال
*****************
و چهارم اینکه : گفتم که ! امروز روز کتاب خوانی ست !! ... دو سه هفته پیش در صفحه شعر روزنامه جام جم نقدی از من به چاپ رسید که به تحلیل تطبیقی دو کتاب فاضل نظری – گریه های امپراطور و اقلیت – پرداخته بود . از آن جا که نقد مذکور به علت جا گرفتن در صفحه و مسائل مربوط به صفحه چینی خلاصه و مثالهای داخل متن حذف شده بود ، متن کامل آن را اینجا می گذارم که دوستان نظر خود را برایم بنویسند ...با سپاس....


امپراطور در اقليت
سيامك بهرام پرور

نزار قبانی شاعر بزرگ عرب می گوید : « شعر انتظار چیزی ست که انتظار نمی رود » .
این تعریف درباره شعر ، که از بی تعریف ترین واژه ها محسوب می شود ، همان قدر مبهم است که کامل ! به عبارت دیگر ، شعر زمانی شکل می گیرد که اتفاقی خارق العاده یا به عبارت دیگر « رستاخیزی » در واژه ، از واژه و با واژه و نیز از همنشینی واژگان رخ داده باشد . این بدان معناست که شعری که واجد نکته ای تکان دهنده ، غافلگیرکننده و خلاف آمد عادت نباشد ، در خوش بینانه ترین حالت، شعر برجسته ای نخواهد بود .
شعر یعنی کشف لحظات تازه ، تصاویر تازه ، بیان تازه و هر چیز تازه دیگر . گاهی یک شعر در همه ابعاد خود تازه است چه در فرم و چه در محتوا ، چه در تصاویر و چه در بیان و ... که بر صدر خواهد نشست و قدر خواهد دید ؛ و گاه شعر در یکی از این ابعاد به کشف دست می یازد که آن هم بنا به کوچکی یا بزرگی کشف و شیوه ارائه آن کشف ، ارزش و اعتبار می یابد .
از این مقدمه می خواهم به این نکته برسم که صرف استفاده از واژگان نو یا کهن ، به خودی خود ، سبب افزونی یا کاستی اعتبار شعر نمی شود . چه بسا شعرهایی که از دایره واژگانی نو بهره می برند اما اتفاق خارق العاده ای از همنشینی این کلمات رخ نمی دهد و از آن سو چه بسیار اشعاری که علی رغم استفاده از دایره واژگانی کهن به کشفهای دلپذیر و شاداب و تازه می رسند .
با این مقدمه ، به بررسی تطبیقی دو مجموعه شعر فاضل نظری به بهانه چاپ کتاب جدید ایشان می پردازیم .
**
« گریه های امپراطور» اتفاق خوبی در غزل معاصر بود . شاعر جوان با استفاده از دایره واژگانی مناسب و بهتر از آن کشف های دلپذیر و تصاویر بکر به مضمون پردازی خوبی رسید که اتفاقا مورد توجه نیز قرار گرفت .
نظری در « گریه های امپراطور» زبانی شسته رفته دارد که بدون زیاده روی در نوگرایی های مد روز و اتفاقا با تکیه بر ادبیات شکوهمند کلاسیک و به خصوص غزل پارسی به تشخص خوبی رسیده است :
به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر (گريه هاي امپراطور)
تداعی های فرامتنی این بیت با توجه به غزل آغازین دیوان لسان الغیب و توجه به « که عشق آسان نمود اول ...» و نیز « کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها » ، بُعدی دیگر برای شعر می آفریند که زیبایی اش را دوچندان می کند و شاعر آگاهانه از آن سود جسته است .
از سوی دیگر از لحاظ فرم نیز غزلهای این کتاب اعتدال خوبی دارد . بدین معنا که نه در دام فرم گرایی های آن چنانی رایج در غزل امروز افتاده است و نه آرکائیسم بر آن حکومت می کند .
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم ...
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم (گريه هاي امپراطور)
چنان که می بینید همنشینی ترکیبات رایج مکالمات روزمره – «گیرم که...» ، «مسیرم به تو افتاد » و ...- با ترکیبی مثل «خاموش مکن...» که شیوه ای کهن تر دارد ، بدون هیچگونه آزاری اتفاق افتاده است و شعر، روان و بدون دست انداز بیانی است .
به گفته دیگر نظری در « گریه های امپراطور » شاعری ست که مخاطب را شناخته و به او احترام می گذارد و می کوشد زیبایی هایی را ، نه سهل الوصول اما ممکن الوصول ، به او ارائه کند . و درست به همین سبب این کتاب با استقبال خوبی هم از سوی شاعران و منتقدین و هم مخاطبین شعر رو به رو شد و به عنوان یک مجموعه خوب مورد توجه قرار گرفت .
به نظر نگارنده شايد همين امر سبب شد كه دفتر دوم با نام «اقليت » در فاصله نسبتا كوتاه – حدود دو سال- پس از دفتر اول به چاپ رسيد .
از سوي ديگر چنين گمان دارم – و شايد دوست تر دارم كه اينگونه باشد – كه بيشينه غزلهاي اين دفتر در حقيقت اشعاري هستند كه با نگاه سختگير شاعر جواني كه مي خواهد كتاب اول خود را منتشر كند ، از « گريه هاي امپراطور » كنار گذاشته شده بودند .
دليل من براي اين سخن آن است كه هيچ يك از برجستگي هايي كه گفتم در كتاب «اقليت» وجود ندارد يا لااقل بسيار كمرنگ است و تنها و تنها ردپايي از آن شاعر كاشف را در شعرها مي بينيم .براي مثال زبان شاعر تشخص خود را از دست داده است و در دام آركائيسمي فاقد ظرافت افتاده است و از سوي ديگر و مهمتر از آن ، تصاوير نيز تازگي و طراوت خود را از دست داده و رنگ باخته اند :

هر جا بهاري در كفن شد ، شد مبارك باد
هر جا نسيمي بي وطن شد ، شد مبارك باد
مستي اگر پيمانه اي را بشكند خير است
ساقي اگر پيمان شكن شد ؟ شد مبارك باد ...(اقليت)
و يا :
دور گرديد و به ما جرات مستي نرسيد
چه بگوييم به اين ساقي ساغرگردان ... (اقليت)
بي شك سخن از اين نيست كه استفاده از «ساقي» و «پيمانه» و «مستي» و.. جرم است ! سخن اين است كه ظرافت و كشف بكر شاعرانه در شعر اتفاق نيافتاده است و شعر تكرار همان حرفها و تصاويريست كه قرنها گفته شده است و شايد چه بسا بهتر و محكمتر از اين .به عبارت بهتر كلمه «ساقي » ، در بهترين حالت ، هيچ بُعد جديدي نسبت به «ساقي» لسان الغيب ندارد و اين با ماهيت شعر و «رستاخيز كلمه» و «نگاه جديد به واژه» تفاوت بنيادي دارد .
آن چه سبب مي شود شايد اندكي بي رحمانه سخن بگويم ،تنها وتنها اين است كه هنوز آواي «گريه هاي امپراطور» در گوش من هست . در حقيقت كليه مخاطبين كتاب به دنبال مضمون پردازي ها و كشفهاي كتاب نخست اند كه متاسفانه در اغلب آثار «اقليت» نيست . به عبارت ديگر ، شايد اگر« اقليت » پيش از « گريه هاي امپراطور » چاپ مي شد ، يافتن ابياتي چون اين مي توانست ظهور شاعري مستعد را خبر دهد و اسباب شادماني باشد :
بين ماهي هاي اقيانوس و ماهي هاي تنگ
هيچ فرقي نيست وقتي چاره اي از آب نيست !...
ما رعيتها كجا محصول باغستان كجا ؟
روستاي سيبهاي سرخ بي ارباب نيست ... (اقليت)
اما چنانكه گفتم هر بيت «اقليت» در مقايسه با بيتي از «گريه هاي امپراطور» خوانده مي شود :

در تنگ ، ديگر شور دريا غوطه ور نيست
آن ماهي دلتنگ خوشبختانه مرده است ...
و :
اي سيب سرخ غلت زنان در مسير رود
يك شهر تا به من برسي عاشقت شده است (گريه هاي امپراطور)
از لحاظ مضموني نيز تفاوتهاي عمده اي ميان اين دو كتاب وجود دارد .
بي شك كتاب نخست ، اثري جوانانه تر ، رندانه تر و عاشقانه تر است . به عبارت ديگر عشق ، سوال بزرگ «گريه هاي امپراطور» است . حال آن كه «اقليت» مي خواهد به سوالهايي چون مرگ ، چيستي و چگونگي حيات و مسائلي از اين دست بپردازد . اين كه مي گويم « مي خواهد» بدين سبب است كه به گمان نگارنده، شاعر در اين كار چندان موفق نبوده است . به اين دليل كه ما نگاه منحصر به فرد شاعر را به مقوله مرگ و زندگي چندان پررنگ نمي بينيم حال آنكه نگاه عاشقانه او در كتاب نخست اين تمايز و تشخص را داشته است .
شايد علت اين امر آن باشد كه شاعر عشق را با تمام وجود حس ، درك و سروده است اما مقوله اي چون مرگ و زندگي را هنوز آن چنان كه بايد از اين مسير – حس ، درك و سرايش - عبور نداده است . لذا ما در «اقليت» بيشتر با فيلسوف مآبي طرف هستيم تا با فلسفه ؛ بيشتر به شيوه رندان سخن گفتن مي بينيم تا رندي حقيقي و ...:

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاك و تن از خاك ، در اين ساغر پاك
از در آميختن شادي و غم دلتنگم ... (اقليت)
حال آن كه عاشق سرودخوان و زمزمه گر «گريه هاي امپراطور» كاملا واقعي و ملموس و البته متمايز است :
سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم
با همين سنگ زدن ماه به هم مي ريزد
عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است
گاه مي ماند و ناگاه به هم مي ريزد .... (گريه هاي امپراطور)

[]
بي هيچ ترديدي فاضل نظري حرفهاي بسياري براي گفتن خواهد داشت و دليل نوشتن اين مكتوب نيز چيزي جز اين نيست كه شاعر « گريه هاي امپراطور» كسي ست كه آينده شعرش اميدهاي بسيار را در دل همه اصحاب شعر پديدآورده است . به گمان من «اقليت» وسوسه چاپ شعرهايي بود كه شايد ديگر هيچگاه مجال بروز نمي يافتند و اين وسوسه بي شك سخت دامنگير است ؛ اما همچنان ، همراه با همه مخاطبين شعر نظري ، منتظرم تا تراوشات جديد طبع شاعرانه اش را با هم بخوانيم و از لحظاتي اين چنين بكر و تماشايي سرشار شويم :

از باغ مي برند چراغاني ات كنند
تا كاج جشنهاي زمستاني ات كنند ...
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زنداني ات كنند...
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند ...(گريه هاي امپراطور)
******************
شادمانی تان در پناه حضرت عشق مستدام باد .
سیامک

Posted by siamak at 04:48 PM | Comments (30)