November 21, 2006

سه شنبه- 30 آبان ماه 1385

سلام

اول اینکه : ...

پنجره های این خانه باید هم این قدر بزرگ باشد ! ... تازه ! پرده پوشی هم کار عاشقانه ای نیست !...عشق شورش بر علیه همه ریاکاریهای مذبذبانه است ! ...بگذار چشمان آسمان، لبخندهای آفتابی تو را در منظومه عاشقانه کوچک مان رصد کند تا خورشید را برای همیشه – حتی بعد از میلیون میلیون سال دیگر که شاید نه زمینی باشد و نه آفتابی – در حافظه فیروزه ای اش به یاد داشته باشد ... بگذار نسیم سرد صبحگاهی سرزمین من ؛ عطر تو را برای دریا سوغات ببرد تا گوش ماهی های عاشق ، پچ پچ دریا را بر سینه ساحل بشنوند و در تو در توهای هزار توی شان برای آیندگان به یادگار بگذارند که :

نسیمی کاز بن آن کاکل آیو...

بگذار نفس تازه کنند مردم در عطرآگینی عشقی که دیریاب هست اما نایاب نیست تا یادشان بماند لیلی که بود و اصلا زن بود یا مرد ؟!! ...

و شاید لیلی تمام زنانگی تو باشد ! ... لیلی شاید لبهای سرخ توست وقتی طعم شراب را در دهان من با بوسه ای بیدار می کنی ....

دوم اینکه : این دفعه راستش را بخواهید الحق و الانصاف غیبتم موجه بود !! ...وسط اسباب کشی و چک و چک بازی وقت وبلاگ آپدیت کردن می ماند ؟!! ...

سوم اینکه : به گمان من نفوذ یک شعر در جامعه گاهی اوقات بسیار بیش از نام شاعر است . یادم نمی رود روزی که می رفتم تا برای اولین بار وحید امیری را – پس از یک دوره آشنایی اینترنتی ببینم – حمید به من گفت که : این شعر رو شنیدی ؟!
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
سرسبزتزین بهار تقدیم تو باد
یک لحظه کوچک است روییدن عشق
أن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

و من شنیده بودمش ! ...هزار هزار بار !...و خوانده بودم اش روی در و دیوار و کارت پستالهای رنگارنگ فانتزی و هزار جور جای با ربط و بی ربط دیگر !
گفت : می دونی که شاعرش کیه ؟!...نمی دانستم !...گمان می کردم که مثلا مال شاعران عصر مشروطه است!...همدوره های ایرج میرزا و بهار و ... ! وقتی گفت مال وحید امیری ست فقط حیرت کردم ! ... این تازه وضع ماست که مثلا دستی بر آتش داریم گیرم از دور !
اتفاقا به نظر من این یک پیروزی بزرگ برای شعر است و اثبات دیگر بار این حکم دلپذیر که : شعر خوب همیشه پیروز خواهد شد و بر اریکه احساس مخاطب خاص و عام خواهد نشست .
اما از سوی دیگر گمان می کنم که شاعر را نیز باید از محاق بیرون آورد .باید شاعری را که شعرش بر لبان بسیاری مترنم است و در حالی که خالق اش را نمی شناسند معرفی کرد تا به شایستگی قدر ببیند و سپاس گفته شود . امیدوارم سایر دوستان نیز در این مهم همراهی کنند ...
برای مثال و برای اینکه چراغ اول را خودم روشن کنم ، این بيت را بخوانید :
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم!

بياييد اين بيت يا يكي از مصراعهايش را در گوگل جستجو كنيد ! ... نتیجه جالب توجه است : حدود 1600 مورد آن هم بدون عکس ها و اسلایدها و کارتهایی که از آین بیت تهیه شده است ! .. حالا نام شاعر را سرچ کنید : هوروش نوابی ... باز هم نتیجه جالب توجه است : 19 مورد ! ... گمان نمی کنید در حق شاعر اندکی ظلم شده است !؟ ...
چهارم اینکه : سریع السیر برویم سراغ سه کتاب امروز ...
- به سلامتی خانمها : 100داستان و طنز کوتاه ترجمه نشده از آنتوان چخوفعنوان فرعی بسیار وسوسه انگیزی ست ! ...چخوف و طنز ویرانگرش محبوب همه ملتها و نسلهایند . می توانی این را از تجدید چاپ و ترجمه های چندباره آثار چخوف دریابی . بی شک - چنان که مترجمین کتاب حاضر نیز در مقدمه شان بر آن صحه گذاشته اند – زیباترین آثار چخوف را می توان در مجموعه آثار ترجمه شذه توسط سروژ استپانیان ، که انصافا ترجمه ای دلپذیر است ، می توان خواند و لذت برد . مترجمین کتاب حاضر نیز ترجمه خوب و شسته رفته ای را ارائه کرده اند که اگر از طنازیهای گهگاه شان در پانوشتها – که چندان خوشمزه نیست !! – بگذریم ، از اینم نظر کتاب نقص عمده ای ندراد و کاملا قابل دفاع است . ...اما متاسفانه ایراد کتاب جای دیگری ست ! ... در حقیقت در همان عنوان فرعی آن ! ... داستانهایی که تا به حال ترجمه نشده احتمالا چندان دلپذیر نبوده اند که در گزینشهای پیش از این رد شده اند ! ... و حقیقت هم چیزی جز این نیست ! ...جز برخی آثار که رگه های طنز چخوفی را به منصه ظهور می رسانند – مثل کنسرت بلبل ، گوسفند و دوشیزه ، پارتی و در اتاقهای مهمان خانه و مواردی از این دست – باقی آثار نوعی طنز ژورنالیستی – آن هم از نوع به شدت دم دستی ! - را تداعی می کند که نگرشهای انتقادی روزمره - مثل وضعیت بد قطارها ، وضعیت مطبوعات ،بروکراسی اداری، گرفتاریهای مادی مردم و مواردی از این دست – بدون هیچ ظرافتی – لااقل در حد و اندازه های چخوف – در آنها مطرح می شوند . در مجموع کتاب حاضر برای مخاطب عادی و نیز حتی برای مخاطب کتابخوان حرفه ای چندان دندانگیر نیست اما برای نویسندگان طنز و پژوهندگان آثار چخوف بی شک بسیار مثمر ثمر خواهد بود ... البته بی انصافی ست اگر از نوشته بسیار زیبای ایوان بونین – برنده جایزه نوبل 1933 – که دریغ نامه ای داستانی در پایان کتاب است ، آسان بگذریم . خاطرات و جملاتی دلپذیر که شخصیت متضادگونه هنرمندی چون چخوف را به زیبایی باز می تاباند ...

« ...برای از بین بردن ساسها : ساس را بگیرید و به او توضیح بدهید که از نظر مقدار مواد ازت دار و چربی ، غذای گیاهی هیچ دست کمی از غذای حیوانی ندارد و دوستانه به او توصیه کنید رژیم غذاییش را تغییر دهد . اگر آخرین دستاوردهای علمی نیز تاثیری بر او نگذاشتند ، برای تان تنها این راه می ماند که انگشت تان را بلند کنید و فریاد بزنید : « پس بمون و توی جهل خودت بپوس ، ای خونخوار پست ! » و سپس او را رها کنید . دیر یا زو.د عدالت بر ظلم چیره خواهد شد » برگرفته از فوت و فن خانه داری -صفحه 183 کتاب

به سلامتی خانمها –آنتوان چخوف - برگردان حمیدرضا آتش برآب و بابک شهاب – انتشارات آهنگ دیگر- چاپ دوم –323 صفحه - قیمت 30000 ریال

___________________________________
- بخواب فروردین : مجموعه غزلهای حامد حسین خانی شاعر جوان کرمانی مجموعه دلنشین و خواندنی ست . حامد آرام و بی سرو صدا می سراید و فارغ از دغدغه های ژورنالیستی ، مضمون پردازانه و عاشقانه چنین می سراید :

فنجان و برف و پنجره و ماه ، روی میز
اسبی میان چشم تو در حال جست و خیز

فنجان پر از بهار تو را شیهه می کشد
سیبی گذشت از لب سرخ تو سینه خیز ...

در غزلهای حسین خانی تصویر و مضمون حرف اول را می زند . در جای جای کتاب تلاش شاعر را برای خلق تصاویر نو و کشف مضامین تازه می توانید ببینید و همین ویژگی سبب شده است که آثار شاعر حلاوتی کاشفانه داشته باشد و مخاطب به واسطه انرژی همین تصاویر همراه وآژگان شاعر می شود :

من اشتباه نیستم ، تو اشتباه می روی
چقدر نرم و مهربان ، چقدر ماه می روی
...
چقدر صاف و ساده ای ، که سوی دشت لوت هم
برای پروراندن گل و گیاه می روی ...

از لحاظ زبانی دفتر حسین خانی معجون در هم جوشی از زبانهای گوناگون شعری ست ! ...شاید با این تعریف اینگونه به نظر آید که شاعر به زبان اختصاصی اش نرسیده است اما به نظر من زمانی این حرف مصداق خواهد داشت که شاعر به تجربه های پراکنده دست یازد بی آنکه در هیچ یک ، چیز چندانی برای ارائه داشته باشد ، حال آنکه حسین خانی از هر یک از این گستره های واژگانی برای بیان تصاویر خود به خوبی کار می کشد . برای درک بهتر این مطلب به این سه مثال توجه کنید :
1-
من شیرم و پلنگم و آهوی رام تو
با پای خویش امده بودی به دام تو

البته دام نه ، تو به میخانه سر بزن
ساقی منم موقتا ، شرب مدام : تو

در دام ، جام ، هر چه خودت فکر می کنی
افتادی و گریختی ای فکر خام ، تو ...

2-
چتر شب وا شد و من ، خیس عصیان گذشتم
از خیابان گذشتی ، از خیابان گذشتم
...
رسم دنیا فریب است ، نه تو دریا نبودی
گر چه بر موجهایت ، مثل توفان گذشتم
...
روزگار آهوان را بی وفا پروراندست
من پلنگم که از کوه لنگ لنگان گذشتم

3-
یک روز چتر خانگی ات باز می شود
آغوش عاشقانگی ات باز می شود

طولی نمی کشد که به روی نشانه ها
درهای بی نشانگی ات باز می شود

بر کوهسار مرمری شانه های تو
گیسوی رودخانگی ات باز می شود ....

ناگفته پیداست که مثال 1 زبانی کهن تر دارد ولی پرداختی امروزی ، مثال دوم زبانی میانه برگزیده است- مثل غزلهای غالب اواخر دهه شصت و اوائل دهه هفتاد - و البته همچنان تصاویری تازه و مثال سوم زبانی کاملا نو دارد که حتی به واژه سازی های دلپذیر – رودخانگی – نیز دست می یازد ... البته باید همین جا به برخی سهل گیریهای شاعر نیز اشاره کرد . در ادامه همین شعر می خوانیم :
یک روز می رسد که در این کهکشانه ها
راهی به بی کرانگی ات باز می شود

به گمان من خود شاعر هم موافق است که « کهکشانه ها » خیلی کلمه مناسبی نیست و آن های غیر ملفوظ بیشتر از آن که وزن ظاهری شعر را پر می کند ، به وزن معنوی شعر آسیب می رساند .و البته باز هم در این شعر و در مقطع یک کارکرد زبانی بسیار زیبای دیگر می بینیم تا حلاوت شعر از دهانمان نرود :
دریای من ! مدینه من ! ای ترانه ! کی
چشم مدیترانگی ات باز می شود ؟

بازی دریا و مدینه و ترانه و ادغام این سه با هم در ذهن مخاطب ، با درخشش کلمه مدیترانه کامل می شود و یک نوع بازی زبانی – ذهنی دلپذیر فراهم می آورد که با اندکی تامل مخاطب پشتوانه معنایی نیز می یابد .
گذشته از غزلها ، یک چارپاره ، دو مثنوی آیینی ، یک مثنوی عاشقانه و دو غزل مثنوی به همراه 4 سپید دفتر شاعر را کامل می کنند که در این میان مثنیو عاشورایی و نیز غزل مثنوی ها بسیار دلنشین ترند .
به طور خلاصه می شود گفت که درخشش حامد حسین خانی در تصویرسازیهای کاشفانه او بهره گیری اش از زبان است حال انکه نقصهای گهگاه اشعارش بیشتر در حیطه سهل انگاری ها و تسامح هایی ست که گاه شعری در اوج را دچار فرودهایی اضطراری (!) می کنند که برای هر دو دسته قدرتها و ضعفها می توان مثالهای متعددی ذکر کرد که البته بی شک خود شاعر بر همه آنها از نگارنده آگاه تر است .
برای پرهیز از اطاله کلام غزل زیبایی از حامد حسین خانی را می خوانیم و باز هم توصیه می کنم که این مجموعه زیبا را از دست ندهید :

سهرابها به سوگ تهمتن نشسته اند
مانند بلبلان که به گلشن نشسته اند

رودابه های زخمی محبوس در تنم
آشفته موی و سلسله دامن نشسته اند

دهقان ! شتاب کن که ببینی مترسکان
در فکر شوم خوردن خرمن نشسته اند

دیدم ستاره ها به زمین پرت می شوند
گویی که در دهان فلاخن نشسته اند

بیچاره نوبهارنشینان طرف جوی
در انتظار ابر سترون نشسته اند

چون چشمهای پنجره رو به رو که باز
در چارچوب کوچک آهن نشسته اند

ته مانده های آینه های شبیه من
هر روز در محاق شکستن نشسته اند

چشم سیاه یار ! کجایی ؟ شرابها
در شیشه های کهنه به شیون نشسته اند

من کیستم ؟ که این همه هندوی ترک وش
در انتظار سوختن من نشسته اند

بخواب فروردین - حامد حسین خانی - انتشارات خدمات فرهنگی کرمان - چاپ اول 1385 - قیمت 1400 تومان
_____________________________
- راز داوینچی : کتاب دن براون را خیلی دیر خواندم . علتش هم این بود که اصولا دل خوشی از کتابهای جنجالی و پرفروش – آن هم در بازار اشفته کتاب ایران ! – ندارم و بارها دیده ام که اثری نازل با فروشی بالا و تبلیغات بسیار ، حسابی ناامیدم کرده است ! ... لذا خواندن این کتاب به طور کاملا اتفاقی در همین یک ماهه اخیر اتفاق افتاد در حالی که تجدید چاپش ممنوع شده است و ...
بی شک بسیاری از شما تاکنون این کتاب را خوانده اید اما اگر نسخه مورد مطالعه شما ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی نبوده است گمان کنید که اصلا کتاب را نخوانده اید ! ...لطفا این نسخه را تهیه و یکبار دیگر بخوانید تا دریابید که نقش مترجم در برجسته سازی یک اثر هنری تا چه حد قابل اعتناست .
گذشته از ترجمه کم نقص و حتی بی نقص کتاب - که روان و دلپذیر است – پانوشتهای عالمانه مترجمین اثر مذکور را در جایگاهی بسیار بالاتر از کتاب اصلی قرار داده است . در حقیقت به نظر من می توان به مولف کتاب – دن براون - توصیه کرد که نسخه ای از پانویسهای ترجمه فارسی مورد اشاره را بخواند و بر کتاب اصلی بیافزاید . در این نکته هیچ اغراق یا خدای نکرده مطایبه ای وجود ندارد . پانوشتهای کتاب یک دوره کامل اسطوره شناسی و نمادشناسی تطبیقی ست به زبانی ساده و بسیار جذاب و فنی . آن چه مرا متعجب تر نیز ساخت ناآشنا بودن مترجمین کتاب – لااقل برای حقیر – و جوانی بسیارشان بود . بی شک پتانسیل کاری این دو جوان 25 و 22 ساله بسیار بیش از اینهاست . گذشته از جمع اوری اطلاعات فراوان ، توان تحلیل و دسته و بندی و تطبیق بین نمادهای گوناگون چیزی نیست که به سادگی قابل دست یابی باشد . این را همه کسانی که با نمادها و اسطوره ها آشنایی دارند گواهی می دهند . و این دو جوان به خوبی از این آزمون دشوار سربلند بیرون آمده اند .
گذشته از ترجمه خود اثر نیز دارای نکات درخشان بسیار است . من اصولا به اندیشه طرح شده در کتاب و درستی و نادرستی اش کاری ندارم ! چیزی که برای من – و به زعم من برای نویسنده اصلی کتاب دن براون - مهم است ، درس بزرگ راز داوینچی ست : به هر اثر هنری خوب نگاه کنیم ! ....هر اثر هنری : از شعر گرفته تا سینما از مجسمه سازی تا موسیقی ، از نقاشی تا تاتر و ... باور کنیم که برای کشف هر اثر هنری باید به هزار چرا پاسخ بدهیم وذهن خود را از رکود و رخوت در بیاوریم . باور کنیم که در آثاری که ظاهرا بسیار ساده اند اما دارای اقبالی همگانی هستند ، بی شک هزار نکته باریک تر از مو قرار دارد که اندکی توجه می طلبد . هنر بزرگ این کتاب آشنا ساختن مردم با هنری ست که نقد تحلیلی و رمزگشایی نمادها در هنر نام دارد و این کم دستاوردی نیست .
خواندن این کتاب با ترجمه فوق الذکر ، فارغ از همه جنجالها و حرف و حدیث ها - برای تمام علاقه مندان به اسطوره ها و نمادها در آثار هنری بی شک تجربه ای هیجان انگیز خواهد بود ....

راز داوینچی - دن براون – ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی – انتشارات زهره – چاپ ششم 1385 – 462 صفحه

_______________________________________

پنجم اینکه : غزلی بخوانید از خودم ، تقدیم به کولی هزار ترانه ام !...

« تازه دم »

بانوی قصه های شبانه ! ترانه پوش !
بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش !

بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب
در من بپیچ دختر زیبای دیرجوش !

با من بجوش ! قُل قُل صد بوسه ! غلغله !
غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش

در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن
بگذار کوله بار دلت را به روی دوش

چوپان واژه واژه من باش در شبی
که می رسد صدای شغالان از آن به گوش

بردار باز نی لبک باد را ؛ بزن
از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش !

رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش

مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش

پارو بزن ! نه... منتظر بادها نباش !
یک قایق است و کثرت امواج پر خروش !

هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت !
ما نیستیم مشتری شهر غم فروش

پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی
بگذار زین و بگذر از این قاطر چموش !

عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید !
غم ، سم خودکشی حقیرانه : مرگ موش !!

************************
شاد باشید و شادمانه عاشقی کنید و شاد بمانید تا همیشه و هماره !
سیامک

Posted by siamak at 09:12 PM | Comments (69)