بازی شبِ یلدای مرا در پی نوشت بخوانید!
سلام
اول اینکه :...
به گمانت می شود وقتی خورشید نشسته است روی همین مبل رو به رو و دارد با فنجان قهوه اش فال می گیرد ، شب یلدا را جشن گرفت ؟!...دِ نمی شود !!
وقتی لبانت لذیذتر از قند هندوانه است ؛ چشمهات اوقات بادام را تلخ می کند ؛ یک باغستان انار پس پشت پیراهنت دلدل می کنند برای شکفتن ؛ می شود شب یلدا را ...؟!...دِ نمی شود !!
وقتی صدایت شنیده می شود از میان هیاهوی این دنیای دیوانه ، خود حافظ می آید ، می نشیند کنار شومینه و دستش را می زند زیر چانه اش و تو را سِیر می کند تا یادش نرود عصر شاخ نباتها هنوز به پایان نرسیده است . آن وقت خودش می آید و انگشت مرا می گیرد و می گذارد درست روی این غزل تا فال امسال و همیشه تو را این گونه برایت بخوانم :
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد...
**********************
دوم اینکه: بازم دیر کردم نه !؟...چی بگم والله !...من همچنان شرمنده ام ! ...
**********************
سوم اینکه : چند تا کار توی چند جای مختلف این چند وقت نوشته ام که خوشحال می شوم نظر دوستان را به خصوص درباره این دو کار بدانم :
- ترجمه شعری از محمود درویش و خوانشی از آن در صفحه شعر روزنامه همشهری مورخه ( 16 آذر 1385) - داونلود کنید !
- نقدی تحلیلی بر شعر حاشیه نشینی با نگاهی به اشعار «من بچه جوادیه ام» از زنده یاد عمران صلاحی ، « « من خواب دیده ام که کسی می آید» فروغ ، غزلی از رضا عزیزی ، « تابوتی به اندازه یک سرنگ» از غلامرضا سلیمانی و «بازگشت» از محمد کاظم کاظمی در شماره اخیر فصلنامه شعر (لینک اینترنتی )
**********************
چهارم اینکه : «بر تابی از ترانه » به خاطر چاپ پوسترهای انتخاباتی در چاپخانه اندکی معطل شد!...البته الان کتاب زیر چاپ است و گمانم بالاخره سریال شگفت آور نشر این کتاب قرار است تمام شود ...امیدوارم دفعه بعدی که به روز می کنم کتاب حاضر و آماده باشد ! ...نکته ای که هست صفحه آرایی جدید کتاب است که به گمانم برای بار اولی ست که در ایران اجرا می شود ...گرافیست خوش ذوق کار آقای شروین فرید نژاد با استفاده از تایپوگرافی برای هر صفحه طرحی جدا ارائه کرده است که حاصل آن به نظر من چشم نواز است و تقریبا هر اثر را به تابلویی مانند کرده است ...این دو نمونه را از صفحات داخلی کتاب ببینید :


********************
پنجم اینکه : هیچوقت یادم نمی رود که « دوستت دارم » چقدر توی خوابگاه همه گیر شده بود ...از همه اتاقها صدای شرجی خواننده به بیرون می وزید که :
گریه کردم ، گریه کردم
اما دردم و نگفتم
تکیه کردم به غرورم
تا دیگه از پا نیافتم
چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدا نگهدار
من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم
اگه تو بهانه بودی ...
ترانه « یغما» با صدای گیتار و حنجره ای زخمی دل می برد از آن روزهای دلتنگی ... اما حالا که :
طفلکی بدجوری عاشق شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت !
دلم برایش تنگ می شود و شرجی صدایش را – که می ماند – مرور می کنم و دلم می گیرد و به این فکر می کنم که حضور کوتاه او قدرتی کم نظیر داشت ؛ چنانکه برخی ترانه هایش زمزمه ای همگانی شد و گمانم در حافظه ها باقی خواهند ماند ...گمانم می شود تا همیشه با او و « استاد بهمنی» زمزمه کرد که :
بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
اما چه حیف قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
هنوز دلم ساده بود و جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود ....
************************
ششم اینکه : اما کتابهای امروز :
-سفر به سرزمین آرزوها ( ویژه نامه همشهری جوان شماره 97) : بله ! حق با شماست ا!..این یک هفته نامه است ، کتاب نیست ! ...اما باور کنید هر کسی از هم نسلان من که این مجله را نخوانده باشد چیزهای زیادی را از دست داده است ! ... یک پرونده کامل و کم نقص از کارتونهای دوران کودکی ما : از سندباد و گالیور و پلنگ صورتی و ...تا بارباپاپا و بامزی و پت پستچی و ... می شود گفت هیچ یک از رفقای خوب بچگی هایمان جا نیافتاده اند ! ...یک مجموعه بسیار نوستالژیک با یک لوح فشرده همراه سبب می شود که چندین ساعت لذت ناب را تجربه کنید .... می دانم این یکی بیشتر از معرفی و نقد شبیه به تبلیغ شد ! ...اما راستش را بخواهید بعد از یادآوری آن همه کودکانگی دلپذیر آن قدر سرخوشی به آدم دست می دهد که زیاد در بند این حرفها نیست !...ممنونم از حسن علیشیری عزیز برای اینکه گفت این ویژنامه را از دست نده ... وقتی دوباره همه این مجموعه های دوست داشتنی را مرور کردم فهمیدم که چقدر نسل کودکان امروزی کم اقبالند !... کودکان نسل من خیلی چیزها را لا به لای همین کارتونها آموختند و حس کردند ...کودکان امروز با این سفینه های فضایی اجق وجق و دیجیمونهای بی حس و حال به هیچ ناکجاآبادی نمی رسند ، به خصوص با این قحطی مطالعه و زندگی ماشینی و ...باور کنید !
سفر به سرزمین آرزوها - شماره 97 همشهری جوان – ویژه نامه کارتونهای کودکی ما – با یک لوح فشرده همراه – 200 تومان
********************
-سمفونی روایت قفل شده : همیشه معتقد بوده ام وقتی در یک مجموعه شعر معاصر هر مخاطبی بتواند 5 شعر دلخواه و یک شعر فوق العاده پیدا کند ، آن مجموعه موفق ارزیابی می شود . در این آشفته بازار نشر شعر معاصر به گمانم این موفقیت تنها نصیب کتابهای بسیار محدودی خواهد شد .
سمفونی روایت قفل شده سروده مریم جعفری یک مجموعه دلپذیر است . چند شعر کم نقص و یک شعر فوق العاده :
دنیا پر از سگ است ، جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفره امشب نمی رسند
پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست ...
ردیفی دشوار در یک غزل معترض بسیار خوب عمل کرده است و شاعر بدون شعار دادن ، خشمی عینی را در قالب کلام ریخته است . خشمی که زاییده مآل اندیشی و روشنفکربازی نیست . یک خشم آتشفشانی و غریزی روح شعر را عصیانی کرده است :
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی ست
این دست اشعار به مدد ذوقمندی و اندیشه ورزی و فرم گرایی و تکنیک های آن چنانی آفریده نمی شوند ...اینها مثل سیل اند که شاعر و مخاطب را با هم می برند و تمام ! ..در واقع در این دست اشعار شعر است که شاعر را می سراید !...یا به گفته دیگر شاعر خود نخستین مخاطب شعری ست که از آغاز و انجامش هیچ نمی داند !
از این شعر برجسته - که به گمانم جای تحلیل واژه به واژه دارد – و نیز چند شعر کم نقص مجموعه که بگذریم ، نکته دلگرم کننده حضور همیشگی اتفاقهای شاعرانه در شعر مریم جعفری ست . در حقیقت هیچ شعری دراین مجموعه فاقد یک اوج شکوهمند و کشف شاعرانه نیست . حتی وقتی کلیت شعر نمی تواند ذائقه مخاطب را به تمامی ارضا کند یک دو بیت درخشان سبب می شود که خواندن شعر خالی از لذت نباشد :
زندان خود که باشی ، آزادی ات محال است
تو خوابی و کنارت دیوار نردبانی
یا :
از بس که در اندیشه آتش فرو رفت
سلول سلول تنم خاکستری شد
که دقت در همراهی « اندیشه » با «سلول خاکستری » و نیز« آتش » با «خاکستر» و تناظرهای اینها با هم سبب می شود وجوه مختلف بیت برجسته شوند و معنا شکل چند بعدی بگیرد و شعر در ذهن مخاطب زاده شود ..
یا
از همان غزل :
نقاش خود بودم ولی نقاشی ام سوخت
مرزم قلم، بومم زبان ما دری بود
تاکید شاعر بر جدا نویسی « ما دری » تنها به سبب ایجاد هر دو گونه خوانش است هم به شکل نوشته شده و هم به شکل « زبان مادری» که قرین به ذهن تر است . در حقیقت شاعر با انتخاب شکل نگارشی مفهوم دورتر در ایهام و جناسش ، خواسته است که توجه مخاطب را به کشف شاعرانه اش جلب کند که گمانم موفق نیز بوده است .
طنز تلخ هم به عنوان یک مولفه حضور چشمگیری دارد :
بی سر شدند تن ها، ما روی خاک تنها
سر در زمین ما نیست ؛ ما سرزمین نداریم
از چلستون بالا تا بیستون پایین
دیگر ستون نمانده ست ؟ یا ذره بین نداریم ؟...
مولفه دیگر به خصوص در کارهای متاخر شاعر بازیهای زبانی ست که در همین چند نمونه ذکر شده بسامد بالای آن را می بینید و البته به گمان من در اکثریت موارد شاعر در استفاده از این تکنیک موفق بوده است و شعر را به عرصه تکنیک ورزی صرف بدل نکرده است .
گذشته از نقاط قوت بسیار این مجموعه باید به دو نکته مهم اشاره کرد :
اول اینکه یکدستی زبانی در این مجموعه پررنگ نیست . برای مثال برخی اشعار لحنی قدمایی و برخی کاملا امروزی دارند . البته گهگاه این دوگانگی در درون یک شعر هم بروز پیدا می کند که چندان دلپذیر نیست مثلا در غزل صفحه 36 در کنار عباراتی چون « از سیب سرخ خودش یک عالم اورده است » و نیز « من دل کم آورده ام ؟ یا دل کم اورده است ؟» که به وضوح زبان امروزی دارد و از اصطلاحات گفتاری روزمره استفاده می کند، این بیت هم امده است :
ما هر دو لب ؛ تشنه ایم هر دو ؛ لب چشمه ایم
من کوزه در دست و او جام جم اورده است
که لحن قدمایی آن اشکار است .
نکته دوم اما مهمتر و البته در کلیت شعر معاصر بسیار شایعتر است . برخی وقتها شاعر از سخت گیری های خود در انتخاب واژه دست بر می دارد و به اولین واژه مقرون به ذهنش اجازه بروز می دهد . در حقیقت دچار تسامح می شود ! برای نمونه :
زخم در حنجره ! بی هلهله ! فریاد نزن
در خم دره ، که پژواک صدا گم شده است
گذشته از این که «هلهله» که آواز شادمانی ست با « زخم » رابطه مناسبی ندارد ، «گم شدن پژواک» هم برای «فریاد نزدن» دلیل خوبی نیست !..در حقیقت بیت حسن تعلیل ندارد و ارتباط اجزا آن کمرنگ است .یا مثلا :
ابرهامان چه عقیمند ، وبارانی نیست
باد در همهمه دود هوا گم شده است
که باز هم ترکیب « دود هوا» خیلی فصیح به نظر نمی رسد .در حقیقت کلمه هوا به نظر اضافی ست : باد در همهمه دود گم شده است .یا مثلا :
مانند یک عقاب به فکر صعود بود
مردی که امتداد نگاهش عمود بود
فصاحت مصراع دوم به خاطر همان سهل گیری که گفتم مختل است . « عمود بودن » یک مسئله نسبی ست ....عمود بر چه ؟! ...شاعر می خواهد بگوید مرد نگاهش به آسمان بود یا رو به اوج اما ترکیبی که استفاده می کند فصاحت لازم را ندارد . مثالی دیگر :
در روح من مادرم حوا دم آورده است
از سیب سرخ خودش یک عالم آورده است
باز هم مصراع اول فصاحت ندارد تا حدی که معنا را هم دچار ابهام کرده است .
بی شک خود شاعر این نکات را بهتر از هر کسی می داند و نیازی به مثالهای بیشتر نیست .
در مجموعه سمفونی روایت قفل شده علاوه بر غزل با چند چارپاره ، چند عامیانه و دو سه مثنوی هم روبه روییم . می شود گفت تنها چهارپاره ها و نیز برخی ابیات در مثنوی ها ، تا حدی مولفه های شعری شاعر را در خود ، به همان قدرت غزل ، باز نمایانده اند .
در عامیانه ها باز همان سهلگیری ، شاید به واسطه اینکه کار عامیانه است ، سبب شده است که با کارهایی بیشتر متمایل به شعار طرف باشیم .باید به خاطر داشت که عامیانه نویسی هر چند بسیار سهل به نظر می آید اما در واقع کاملا ممتنع است ! ....می شود فولکلور های شاملو را مرور کرد و صحت این ادعا را موکدا دریافت .
در چهارپاره ها اما لحن عاصی شاعر نمود بیشتری دارد و طعم شعر زیر دندان مخاطب حس می شود :
بخاری از تپش رود در نمی آید
بخواب کودک باران پدر نمی آید
در این کویر درختان سفید می رویند
که عمر دیو تبرزن به سر نمی آید
کتاب بسته شد و نوبت خدا نرسید
از اسمان تو پیغمبری به ما نرسید
گلوی گله تلف شد در آرزوی علف
صدای ضجه ی چوپان به روستا نرسید
...
و نهایتا در سه مثنوی ، مثنوی سوم و متاخرترین شان ویژگی های اندیشه و زبان شاعر را به همراه دارد البته اگر از برخی ابیات بگذریم ...ابیاتی مانند این که که شاعر تنها قصد حرف زدن و مانیفست دادن و اندیشه ورزی دارد نه شعرسرایی :
فرمانروای بی سوار و بی هیاهو
در سرزمین مادری امنیتت کو
یاوه نویسان حرمت ما را شکستند
بر پست دنیای مدرن ما نشستند
با ماهنامه هفته نامه نشریه جنگ
هر روز طرحی تازه بدمعنی شده گنگ
متن پریشانی به پیوست مدرنیسم
اجراگران پست دربست مدرنیسم ...
و البته لحظاتی شاعرانه با همین اندیشه ، درست بعد از این ابیات:
حاشیه ای بی متن مثل یال بی شیر
خر-گوش ها آماده تحسین و تکبیر
خیاط های کوکی بی سوزن و نخ
با حرفهای کشکی تولید مطبخ ...
همین دوبیت گمانم کافی ست برای اینکه دریابیم هر گاه شاعر پا به ساحت شعر می گذارد ابزار را به خوبی
به کار می گیرد : از تشبیه موثر مصراع اول که قابلیت تاویل زیادی پیدا می کند تا نحوه اجرای مصراع دوم که باز بر عمق شاعرانگی کار می افزاید و نیز رابطه «خیاط» با «کوک » و «کشک » با «مطبخ » که ظرافتهای طنازانه کار را می افزاید ...
خلاصه کلام آن که ، جعفری در این مجموعه نشان می دهد که اندیشه را به عنوان بستر شعر به رسمیت می شناسد و هر گاه توانسته است خیالمندی شاعرانه را دوشادوش اندیشه به حرکت درآورد نتیجه کار رقص دلنشینی واژگان بر صحنه ذهن مخاطب بوده است . به عبارت دیگر شاعر حرفهای بسیاری برای گفتن دارد ، آن چنان که گهگاه تزاحم این حرفها سبب شده است شاعرانگی بر باد رود ، اما به واسطه همین دردمندی اندیشمندانه هیچ سخنی در این مجموعه باری به هر جهت نیست و این مشخصه در این زمانه «جنجالهای بسیار برای هیچ » کم موهبتی نیست !
سمفونی روایت قفل شده – م . آذرمانی (مریم جعفری) - انتشارات مینا –چاپ اول 1385 - 79 صفحه - قیمت 14000 ریال
*******************
هفتم اینکه : بی حرف پیش ، شعر جدیدی را که از نزار قبانی ترجمه کرده ام ، برایتان می نویسم ؛ با این توضیح که ترجمه از زبان انگلیسی بوده است :
غرناطه
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور
در آستانه الحمرا
ملاقات کردیم ؛
چه دیدار دلپذیری ،
بی قرار قبلی !
دو چشم سیاه :
در اعماقشان
فاصله ها از فاصله ها
زاده می شوند .
پرسیدم :
«اسپانیایی هستی ؟ »
پاسخ داد :
« متولد غرناطه !»
غرناطه ...
هفت قرن
در آن چشمها
باز می خیزند
پس از قیلوله ای ؛
و امیه :
بیرقهاش در اهتزاز و
سربازانش با نریان هاشان !
چه شگفت است تاریخ !
چگونه بازم گرداند
به سبزه رویی زیبا ،
دختری از نوادگانم .
در آن رخسار دمشقی
می توانستم ببینم
پلکهای «بلقیس» را ؛
گردن زیبای «سُعاد» را ؛
خانه قدیمی مان،
و اتاقی که در آن
مادرم
رخت خوابم را پهن می کرد
و بوته یاسی
که خویش را می آراست
با ستاره هاش ؛
و آن فواره
با سرودواره های طلاییش ...
و دمشق
کجا می توانست بود؟!
گفتم :
« آنجا !»
در آبشار گیسوانت ،
رودسار سیاه ؛
دلپذیری رخسار عربی ات ؛
لبانت ،
که تا همیشه
خزانه خورشیدهای سرزمین من اند ،
در عطر باغات عریف و
آبهاش ،
در یاس عربی و
ریحان و
به !
با من قدم زد
و پساپشت او
گیسوانش
چون خوشه های گندم خرمن نشده
نفس نفس می زدند ؛
گوشواره های بلند
بر گردن زیبایش
چون شمعهای کریسمس !
چون کودکی
به دنبال راهنمایم
می رفتم
و تاریخ :
توده ای غبار
پشت سرم !
می توانستم
نبض هنر را بشنوم
بر نگاره های دیوارها وسقفها.
او گفت :
« اینجا الحمرا ست ،
غرور اجدادی ما !
بیایید
بر دیوارهاش
بخوانید
افتخاراتم را !»
...
افتخاراتش ؟!
پاک کردم
زخمی خون چکان را ،
و زخمی دیگر را در قلبم !
کاش می فهمید،
میراث خور زیبای من،
این اجداد من بودند
که او از آنها سخن می گفت !
وقتی وداعش می گفتم
آغوش گرفتم
در او
مردی را به نام ِ
«طارق ابن زیاد»!
*********************
شاد باشید در پناه حضرت عشق !
سیامک
***********************************************************
پي نوشت :
از این بازی خوشم آمد و به دعوت مسعود عزیز و با توجه به اینکه اصل ماجرا بر این است که 5 صفت ناشناخته را عرضه کنیم ، این هم 5 صفت شاید کمتر شناخته شده حقیر لااقل برای مخاطبین وبلاگی !
بی شک وبلاگ ، لااقل برای من ، آینه خیلی مشخصه هایم بوده پس تکرار آنها بی فایده است : مثل عشق و اهمیتی که به آن می دهم یا مثلا شعر و ادبیات و غیره ! ...
پس از آنها که بگذریم ، می رسیم به آن چیزها که در وبلاگ نمود ندارد و اصولا مزه این بازی هم به همین است :
1- من تقریبا وضع حافظه ام خراب است !...یک چیزی در مایه های آلزایمر !...گلاره هر وقت می نشیند و از خاطرات دوران 3-4 سالگی اش !! حرف می زند ، کلی هاج و واج می شویم !! ... البته این وضع حافظه مربوط به چیزهایی ست که اثر شگرفی بر زندگی و احساس و اندیشه نداشته اند ...گفتم شگرف ! ...کم تاثیر و پر تاثیر و از این دست هم مشمول همان فراموشی لعنتی هستند، البته جز موثر ماجرا نه ! ...حواشی اش !...
خلاصه اینکه بارها پیش آمده است که بعد از گذشتن چند ماه از خواندن یک کتاب اصلا خط اصلی قصه را هم فراموش می کنم ! ( البته یک مرور سطحی به یادم می آورد که ماجرا چه بوده ...) ... بنابراین اگر قرار است روی یک کتاب چیزی بنویسم بلافاصله بعد از خواندنش باید دست به کار شوم ...عین همین کاری که توی وبلاگ می کنم !...راستش را بخواهید اصلا یکی از مهمترین انگیزه ها برای این کتاب نوشت ها همین است که یادم نرود چرا و چگونه از کتابی لذت بردم یا نبردم ! ...
2-بنا به بند 1 قاعدتا نباید انتظار داشته باشید تصویر خیلی واضح و شفافی از دوران کودکی و نوجوانی ام داشته باشم ... اصولا این حافظه به درد اتوبیوگرافی نوشتن نمی خورد ! ... اما همین را می دانم که در 3 سالگی کتاب می خواندم !! ...البته این بیش از آن که به آی کیو و باقی مسائل برگردد ، با بچه اول بودن و حوصله پدر و مادری جوان و تحصیل کرده و مسائلی از این دست رابطه دارد ...به خاطر همین هم در 5/6 سالگی مرا فرستادند کلاس دوم ابتدایی !...در واقع من اصلا کلاس اول را نخواندم ! ...یادم می آید که مرا بردند دادگستری تا به حکم قاضی 6 ماه سنم را زیاد کنند که اصلا به کلاس اول برسم ... قد و قواره فینگیلی ام سبب شد که ایشان کلا باورش نشود که من می توانم بخوانم و یک شعارنوشته بالای سرشان را نشان دادند و گفتند : بخوان !...ما هم خواندیم : « استقلال آزادی جمهوری اسلامی » ... ایشان متعجب صفحه روزنامه را دادند دست ما – آخه یکی نمی گه نامرد ! ...روزنامه ؟!...بچه 6 ساله ؟!!... – بنده هم با کمال پررویی خواندم ! ...و ایشان امضا فرمودند ! ....
نتیجه اینکه از همان 3 سالگی پرت شدم در سیاهچاله کتاب و هنوز از جاذبه لعنتی اش جان به در نبرده ام !...یکی از دلنشین ترین فانتزی های ذهنی من این است که لم بدهم روی تخت خواب و بالش ام را بگذارم زیر دستم و ... کتاب بخوانم !!... فقط به عنوان مثال بگویم که در سال 80 در سرپل ذهاب و در دوره خدمت سربازی ، به شهادت اینکه اسم و تعداد صفحات همه کتابها را نوشته ام ، 32000 صفحه خواندم !!...یک کمی مسخره و یک کمی عجیب است اما باور کنید که واقعی ست !! ...
3-در باب شیطنت های دوران مدرسه هم البته حرفهایی هست ! ... جای من همیشه – به خصوص در دوره دبیرستان که جای خودمان را خودمان انتخاب می کردیم – ته کلاس و کنج کلاس بود !...یادم نمی رود که معلمان تازه وارد که در اولین جلسه همیشه به دنبال بهترین و بدترین شاگردهای کلاسشان می گردند تا مدیریت کلاس از دستشان در نرود ، با این وضعیت دچار مشکل جدی می شدند و سوتی های فجیع می دادند !! ... خیر سرمان شاگرد اول مدرسه و شهر و از این دست مسائل بودیم و قاطی همه مردودیها و آتش پاره های کلاس می نشستیم !! ...علی ای حال ، رفاقت های من هم در نتیجه همین مشخصه ، همیشه معجون عجیب و غریبی از آدمهای مختلف را دربر می گرفته است : همه جور آدمی از همه جور طیفی !...همیشه یک نکته مشترک برای حرف زدن وجود دارد و همین نکته برای بسط رابطه و نزدیکی به هم کافی ست ... این همیشه شعار من بوده و کمتر آدمی را دیدم که به این راهکار جواب ندهد !...
داشتم از مدرسه می گفتم ! ...یادم نمی رود که در یک اقدام هماهنگ جلسه امتحان زیست شناسی را ترک کردیم ! ...نفر اول بلند شد درست بعد از نوشتن اسمش بر برگه امتحان ... ناظم مدرسه نیشخند زد : « یعنی حتی یک کلمه هم نمی تونستی بنویسی ؟! » ....نفردوم بند شد ...نفر سوم ...( دیوار پینک فلوید را یادتان هست ؟! یا بهتر از آن «انجمن شاعران مرده» را ؟! ) ....سالن امتحان شلوغ شد از صدای پای بچه ها که یکجا از سر جلسه بلند شده بودند تا حرف زور نشنوند ! ( حرف زور ، امتحان معرفی ِپیش از امتحان نهایی بود که از دوره ما قصد داشت باب بشود که ما لااقل لایی کشیدیم !! ) ... نتیجه اینکه امتحان به خودی خود کنسل شد ! ...کی می توانست دو شاگرد اول شهر را ( که هر دو توی این کلاس بودند ) به امتحان نهایی معرفی نکند آن هم سر یک قانون من در آوردی داخل شهری!! ... جالب اینجا که همه این آتشها از گور همین دو نفر بر می خواست !...خلاصه اینکه دو در شد !!...
از این جور خل بازیها در دوران مدرسه- به خصوص دبیرستان - زیاد بود که یک مقدار از پررویی مان بیشتر به همین بر می گشت که ناچارا هوایمان را داشتند ! ... به هر حال آدم باید بتواند از اهرمهای فشار و نقاط قوت اش استفاده کند دیگر !...
4 - همیشه گفته ام که دانشگاه مهمترین قسمت زندگی مرا شامل شده است . به عبارت دیگر بیش از هفتاد درصد آن چه امروز هستم ، مربوط به آن دوره است ...یک جوان 5/16 ساله دور از خانه ، در میان دهها آدم گوناگون از هم نسلان خودش ، درست اوج شکل گیری شخصیت اش را طی می کند و همه اینها به برکت آن محیط شکل می گیرد ...در کنار اینها بگذارید دوره طولانی رشته تحصیلی من را و همه دلبستگیها و دوستیها و غمها و شادیهای این هفت سال را ...
کمیته تحقیقات داشتیم و مجله « قلم » داشتیم و همایشهای دانشجویی داشتیم و بولتنهای روزانه و شبهای شعر و سفرهای دانشجویی به نمایشگاه کتاب و تئاترهای تهران وهمایشهای مختلف و ....!!
شعر را و نوشتن جدی را از همان سالها شروع کردم ...دوستان خیلی خوبی داشتم که به مسیرهای خوبی هدایت ام کردند و خیلی خوشحالم که درصدهای کنکور را کمی بالاتر یا پایین تر نزدم ! ... اگر جایی غیر از آنجا بودم شاید الان شخص دیگری رو به روی این کامپیوتر نشسته بود و داشت چیزهای دیگری تایپ می کرد !...
درباره روزهای دانشگاه خیلی خاطره و حرف هست اما مهمترین نکته شاید اتاق مان در خوابگاه بود !
نامرتب ترین ، شلوغ ترین، درهم ریزترین ، پخش و پلا ترین و ... خیلی چیزهای دیگه ترین (!!) اتاق دنیا ! ...معادل اتاقی کمد آقای ووپی !! ...برای پیدا کردن جا برای نشستن ناچار بودی مقادیر معتنابهی کتاب و مجله و کاغذ و نوار و پتو و بشقاب و قاشق را کنار بزنی !...یک چیزی در مایه های میدان مین که شیطان نشنود کافر نبیند !
من اصولا آخر بی نظمی ام ! ...الان یک کمی بهتر شدم اما کلا همانم که هستم ! ...معتقدم در دنیایی که به سمت آنتروپی می رود اصلا چه ارتباطی به من دارد که جلوی طبیعت را بگیرم !!...من اصلا چکاره باشم !! ...
و نکته اینجاست که هرکسی با من می نشیند ، «خاندان نبوت اش گم شد» !!...تمامی رفقا به ما که می رسیدند از ما بدتر می شدند و وجوه پخش و پلامدارانه شان فعال می شد !
یکی از رفقا بعد از دو سه روزی سفر به شهرشان ، بعد از رسیدن بلافاصله وارد اتاق ما شد و گفت : « آآآآخیشششش !!...اینجا آدم احساس آرامش می کنه !!...» ...راست هم می گفت !...آن قدر همه چیز به هم ریز است که دیگر نباید به فکر این باشی که حضور تو و اصولا هر کاری ممکن است از این بدترش کند !...واین یعنی کمال آرامش !!...
5-همیشه پایه بحث بودم و هستم !!... بحث به معنای گفتگو درباره موضوعی واحد توسط دو یا چند نفر با دیدگاه های متفاوت که فرق جدل و نزاع را با بحث می دانند ! ....فکر نکنید کار سختی ست ! ...آدمها خیلی زود شرایط بازی را قبول می کنند ! ... مثل همین بازی وبلاگی که الان توی اش هستیم !...
اتاق ما توی خوابگاه ، همان اتاق فوق الذکر ، همیشه محل مباحثات بی پایان در مور موشوعات کاملا متفاوت بود ....بحث درباره ماهیت و تاثیرات و خلاصه هر چه مربوط به «عشق» می شد رتبه اول را در بحثهایی یک طرف اش من بودم ، داشت !...از بحثهای نظری که بگذریم ، نمی دانم چه جوری بود که هر کسی از رفقا و حتی رفقای خیلی دور که دلش قیلی ویلی می رفت برای کسی ، یک هو سراغ اتاق ما را می گرفت و آن طرفها آفتابی می شد و سفره دلش را باز می کرد و عین مسیحیانی که پیش پدر روحانی اعتراف می کنند ، اعتراف می کرد و راهنمایی می خواست !! ...حالا کی گفته من این وسط صلاحیت وعرضه راهنمایی دارم خدا عالم است ! .....باور کنید این یکی دیگر واقعا عجیب است !..اگر توی یک اتوبوس هم بنشینم که با کسی در آن آشنا نیستم ، کافی سر صحبت را با یکی باز کنم تا بعد از یکی دو ساعت طرف سفره عاشقی اش را پهن کند و سیر تا پیاز ماجرا را بریزد روی دایره !! ...البته این بد نیست ولی لااقل عجیب هست !
از این حرفها که بگذریم اتاق ما همیشه پاتوق بحثهای مختلف بود : از بحثهای اجتماعی بگیرید تا بحثهای فلسفی کاملا جدی ! ....از فیلم بگیرید تا موسیقی و شعر ...خلاصه همه چیز !...البته همه چیز به جز سیاست !...نکته جالب این بود که هیچ کسی میان آن همه آدم که به آنجا می آمدند و می رفتند ، جز در ایامی خاص مثل روزهای انتخابات ، از سیاست ، به معنای عامیانه آن : یعنی همان حرفهای مربوط به درگیریهای روزمره بر سر قدرت ، حرف نمی زد ... شاید اگر قرار باشد از یک چیز به عنوان نفرت انگیزترین نام ببرم ، سیاست در صدر لیست خواهد بود ! ...سیاست به همان معنا که گفتم ...بحث سیاسی ، یا همان غرغر کردن سیاسی هر خاله خان باجی که معمولا به نتایجی محیرالعقول هم می رسد ! ، به نظر من وقت تلف کننده ترین کار ممکن است ... یک جور خاله زنک بازی مدرن ! ... بگذریم !
خوب ! گمانم دیگر بس است ! ...
حالا خوشمزه ترین قسمت بحث :
5 نفر انتخابی من با توجه به اینکه گمانم هنوز دعوت نشده اند :
گلاره بانو ، حمید ، صالح دروند ، محسن اشتیاقی ، جلیل صفر بیگی .
باشد که روی ما را زمین نیاندازند !!
**********************
شاد باشید و برقرار
سیامک