سلام
اول اینکه :...
برف که می بارد، سپیدی رخوتناک تو پهن می شود روی زمین !...«تو» ذره ذره ، بر گستره سیاه زمین منتشر می شوی تا سپیدی از خاطره خاک خط نخورد !...
برف که می بارد ، ابر اسم تو را بر لب می آرد تا کوه و دشت برای بوسیدن تو آغوش بگشایند رو به آسمان و قند توی دلشان آب بشود از شیرینی آن همه بوسه نیامده !
برف که می بارد ، تو یله می دهی به صندلی ماشین و از چشمهات ، عطر قهوه داغ می ریزد روی صورت شیشه های بخار گرفته تا خواب از سر راننده بپرد ! ...راننده ای که دلش می خواهد سپیدی برفهای دوطرف جاده را با قهوه داغ چشمهات پیوند بزند و تا آن سر دنیا تخت گاز برود !!...
برف که می بارد ، راننده دلش می خواهد بدون زنجیر چرخ ، سر بخورد روی گونه های مه گرفته تو !..آن قدر سر بخورد که بیافتد روی سرخ ترین بوسه جهان!...و بعد یادش بیاید که : ای بابا ! ...ما قرار بود که از جنگلهای سبزشمال سر در بیاوریم ! ..کنار دریای سرخ چه می کنیم ؟؟!!....
دوم اینکه : .... من شرمنده ام !!
سوم اینکه : ممنونم از همه مهربانانی که در مورد نقد کتاب همراهی ام کردند ...تنها این را بگویم که برخی وقتها نوشته هایی از این دست به تو اطمینان می دهند که چندان آب در هاون نکوبیده ای که کسی و کسانی آن چه را می خواستی بگویی فرا تر از همه تکنیک ها و فرمها و واژه ها دریافته اند و همین کفایت ات می کند :
« ... بزرگترين چيزي كه در بيشتر اشعار شما به چشم مي خورد ، شادي است . انگار يك قسمت از قلبتان با اصول اريك فروم پر شده است . _من معتقدم شعر هايي كه فقط با مغز سروده مي شوند ، شعر نيستند . فقط يك نوشته موزون هستند . _ آنچه در هر كدام از شعرهاي شما به خواننده منتقل مي شود (به خصوص در غزلهاي عاشقانه) يك عشق شاد است كه مشتاقانه به آن پايبنديد. من در كمتر اثري چنين ويژگي ديده ام . همانطور كه خودتان مي دانيد در تاريخ ادبيات ما عشق با غم همراه بوده است . ....»( خانم زهرا راد )
باز هم ممنونم از مهربانی و همراهی همه آنهایی که با نظرات مختلف و متفاوت شان شادمانم کردند ...
چهارم اینکه : جمعه شب در برنامه «صد فیلم» شبکه سوم سیما ، فیلم « افسانه 1900» اثر شاعرانه « جوزپه تورناتوره» با موسیقی جادویی « موریکونه» پخش شد . از حذفهای کاملا بی دلیل فیلم که بگذریم – فیلم حتی یک صحنه نامناسب هم نداشت ! و در کمال تعجب برخی از صحنه های نواختن پیانو ( مثلا بخش عمده ای از پلانهای مربوط به مسابقه نواختن ) حذف شده بود !! - حسن انتخاب دست اندرکاران برنامه قابل ستودن است .برخلاف آنچه کارشناسان برنامه به آن اشاره کردند ، « افسانه 1900» بیش از آن که اثری در ستایش موسیقی باشد ، فیلمی شاعرانه درباره دنیای درونی هنرمند است .

در واقع این فیلم اثری کاملا استعاری ست :
موسیقی استعاره ای از تمام هنرهاست ؛ 1900 نمادی برای هنرمند ؛ کشتی نمادی برای دنیای درونی یا اتوپیای هنرمند و خشکی نمادی برای دنیای واقع !
در حقیقت خلاصه حرف را این گونه باید نوشت : هر هنرمندی اتوپیای خود را دارد و خروج هنرمند از این اتوپیا و ورود به دنیای واقعی آدمهای واقعی با مناسبات به شدت واقعی شان ، تنها به سکوت و سکون او منجر خواهد شد.
این گونه است که 1900 قصد ترک کشتی را ندارد و می گوید من تنها در کشتی است که می توانم این قدر جادویی بسازم و بنوازم . به همین خاطر است که دوست نوازنده او – راوی داستان- با پا گذاشتن به ساحل مجبور می شود سازش را بفروشد ! ...این گونه است که او در میانه راه پیاده شدن می ایستد و می گوید که از بی نهایت بودن دنیای بیرون هراسیده است . لجام گسیختگی دنیایی که نهایت ندارد مثل پیانویی با بی نهایت کلید که نواختنش کار هیچ هنرمند نیست . چون اصولا از چنین اسباب بی قواره ای ،هنر زاده نمی شود !
در واقع اتوپیای هنرمند است که هنر را می سازد و هر چه این اتوپیا وسیع تر و دارای وجوه و ابعاد بیشتر و گسترده تر باشد، ذخیره حرفهای هنرمند باری گفتن بیشتر خواهد بود .اشتباه نکنیم ! این بدان معنا نیست که هنرمند از دنیای اطرافش بی خبر است یا بدان بی اعتنا ست !... 1900 جنگ را می شناسد و به همین سبب موسیقی هایی می سازد تا مردم پریشان از جنگ را آرامش بخشد و زخمی ها را درمان کند ! ...اینجا سخن از این است که هنرمند تسلیم و محدود به «واقعیت» نمی شود ؛ گستره فعالیت هنرمند «حقیقت» است ! به بیان دیگر هنرمند واقع گرا نیست بلکه حقیقت گرا ست !...و اتوپیای هر هنرمندی بخشی از حقیقت – بنا بر عقیده خود او- ست و بنابراین 1900 ترجیح می دهد همراه با دنیای درونی اش منفجر شود اما تن به دنیای مزخزف و دودزده واقعی ندهد و درست به همین سبب تا آخرین لحظه هنرمند می ماند : بدون پیانو با انگشتانی که کلاویه هایی خیالی را می فشارند و عاشقانه ترین موسیقی دنیا را می سازند ؛ درست در همان زمانی که دهها تن دینامیت قرار است دنیایت را منفجر کنند !
به دور و بر خودمان نگاه کنیم و ببینیم چند هنرمند می شناسیم که با از دست دادن اتوپیای شان ، هنرشان را باخته اند : مثل مشهوری ست در میان شاعران که ازدواج – به خصوص شاعران خانم را – از سرایش شعر دور خواهد کرد !( توجه کنید به سکانس خروج دختر از کشتی و عدم خروج 1900 ) ...چرا ؟!... مثل مشهور دیگری ست در باب شاعران که : « شاعری وام گرفت /شعرش آرام گرفت !! » ...چرا ؟!... چرا اغلب شاعران و هنرمندان برجسته زندگی خصوصی کاملا ناموفقی دارند چه در زندگی زناشویی و چه در سایر روابط انسانی ؟! .... این چرا ها و دهها چرای دیگر از این دست ، تنها به سبب حذف اتوپیای شاعرانه و ورود به «واقعیت زندگی» شکل می گیرد ...و در چنین مواردی دو راه وجود دارد : یا مثل 1900 از اتوپياي خود پا بيرون نگذاري و هنرمند بماني و در نتیجه تمام معادلات زندگی واقعی را برهم بزنی یا اینکه قید هنر را بزنی و بره رام دیگری داخل این رمه بی پایان باشی !..تقریبا می شود گفت که راه میانه ای وجود ندارد که هر راه میانه ای تنها به دوپارگی شخصیتی می انجامد !... شاید بهترین راه حضور دادن برخی مولفه های ممکن دنیای .واقعی در اتوپیای درونی باشد ... شاید اگر 1900 می خواست دخترک در کشتی می ماند !...شاید !!
پنجم اینکه : از یک فیلم دیگر هم بگویم تا پست امروز کاملا سینمایی باشد ! ... هر کسی که شاعر باشد ، و مهمتر از آن ، هر کسی که عاشق باشد و فیلم اخیر «روبرتو بنینی» را ندیده باشد ، مسلما چیزهای زیادی را در زندگی از دست داده است !...

« ببر و برف» یکی از شاعرانه ترین عاشقانه هایی ست که در عالم سینما دیده ام . مثل همیشه ذهن کودکانه بنینی ، شعری ناب خلق کرده است که می شود ساعتها راجع به آن حرف زد و چرایی رفتار کاراکترهای فیلم را به چالش کشید ...اما به نظرم ایجاد پیش داوری برای چنین فیلمی ظالمانه است ! ...بروید خودتان ببینید و از کشف تان لذت ببرید ...شاید بعدتر ، وقتی که بینندگان فیلم در اکثریت بودند ، بیشتر راجع به آن نوشتم ! ...فقط یک نکته : حتما فیلم را با زیرنویس و ترجیحا زیرنویس فارسی ببینید !....
ششم اینکه : برای امروز گمانم معرفی کتاب نداشته باشیم بهتر است چون سخن به درازا کشید ! اما دفعه بعد با معرفی لااقل 4 کتاب تازه این پست را هم جبران می کنم ...
هفتم اینکه : کتاب «طرحی ز قلبم کشیدند» مجموعه سروده های سرکار خانم هوروش نوابی با 71 غزل و چندین قطعه و چهارپاره و نیمایی در 240 صفحه و توسط انتشارات فرادید منتشر شد . کتاب البته هنوز پخش نشده است . لذا به محض پخش کتاب آدرس محل های فروش آن را عرض خواهم کرد .

هشتم اینکه : کتاب« بر تابی از ترانه» به زودی پخش خواهد شد !...

برای امروز یکی از اشعار بلند این کتاب را از فصل نخست آن برایتان انتخاب کرده ام ...باشد که مقبول افتد :
دوستت دارم ...دوستت دارم ... و اين امضاي من است
نزار قبانی
ترجمه از عربی : زهرا پورشیری
باز سرایی : سیامک بهرام پرور
( برگرفته از کتاب «بر تابی از ترانه »)
شک داري که دلنشين ترين زن جهاني
و مهم ترين؟
شک داري
تمام کليدهاي جهان از آن ِ من شد
آنگاه که به تو دست يازيدم؟!
شک داري
جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت؟!
و بزرگترين روز تاريخ و
زيباترين خبر دنيا بود
روز ورودت به قلبم؟!
2-
شک داري در کيستي ات؟!
تو آني که چشمانش
از آن خود مي کند
زمان را
ذره
ذره
و وقتي مي گذرد
ديوار صوتي مي شکند
نمي دانم مرا چه مي شود؟!
گويي تو زن ِ نخستيني!
و گويي پيش از تو دوست نداشته ام
کسي را
تجربه نکرده ام
عشق را
و کسي نبوسيده مرا و
نبوسيده ام كسي را!
ميلاد من تويي!
به ياد ندارم بودنم را
پيش از تو.
بالا پوشم تويي
به ياد ندارم زندگي را
پيش از عشقت.
شهزاده بانو!
از وجود تو انگار
چونان چون گنجشکي
پر کشيدم!
4-
شک داري
که تو بخشي از مني
و من دزديدم آتش را
از چشمان تو
و بزرگترين عصيانم را رقم زدم ؟!
گلکم!
ياقوتم!
ريحانه ام!
شهبانوي ديني- ميهني ام
در ميان تمامي ملکه ها!
ماهي رها در زلال زندگي ام!
ماهي که هر غروب
از روزن واژگانم
سرک مي کشي!
فتح الفتوح حياتم!
اي آخرين وطن
که به دنيا مي آيم در آن و
دفن مي شوم
و نوشته هايم را منتشر مي کنم!
بانوي بهت!
بانوي من!
نمي دانم
چطور موج در پاي تو مي اندازد
مرا؟!
نمي دانم چگونه آمدي ام؟!
چگونه آمدمت؟!
تو که تمام مرغان دريايي
غوغا مي کنند
تا لانه بسازند بر سينه ات!
چه لذتي است
فرا چنگ آوردنت!
5-
اي زني که به ترکيب شعر درمي شوي!
بسان شنهاي دريا گرمي و
چون شب قدر گرامي!
در را بر رويم گشودي و
عمرم آغاز شد
چقدر شعرم زيبا شد
آنگاه که تمدن را آموختم در دستانت
چه پربار و توانمند شدم
آنگاه که به من بخشيدت
خدا!
شک داري
که شراره اي ار چشمان مني
و دستانت
امتداد نوراني دستان من؟!
شک داري
که تو همان سخني
که برآمد از لبانم؟!
شک داري که من توام و
تو مني؟!
6-
هاي شعله اي
که دود مي کند
دودمانم را!
ميوه اي که پر مي کند
شاخه هام را!
هاي ! جسمي
که چون شمشير مي بُرد
و چون آتشفشان
زير و زبر مي کند!
سينه اي که عِطر مي پراکند
مثل حلقه هاي توتون
و چون توسني نجيب مي تازد به سويم!
به من بگو
چکونه از امواج طوفان برهم!
بگو
چه کنم با تو؟!
وقتي به تو معتادم!
بگو پاسخ چيست؟!
وقتي مرا به مرز جنون کشيده ،
شوق!
آي بيني ات يوناني و
موهايت اسپانيايي!
اي زن ِ بي مانند
تا هزاره ها!
اي که برهنه پا مي رقصي
در رگ من!
از کجا آمدي؟!
چگونه؟!
چگونه در من در آمدي،
شتابان!
يگانه رحمت خدا بر من!
عطشان عشق و عطوفت!
دردانه ام!
آه...
لطف خدا به من بسيار بود!
*********
*********
لطف خدا در حق تان بسیار !
سیامک