July 07, 2007

شنبه - 16 تیرماه 1386

سلام
اول اینکه : ...
... روز مادرست و تو نشسته ای روی تخت و آفتاب را جرعه جرعه شیر می دهی !... آفتاب یله شده روی دامنت و دارد خواب لالایی های خدا را در روز دوم آفرینش می بیند که در گوشش می خواند : باش !...
وَ شد !...
حالا تو در گوشش بخوان تا جنگلها در برابر زیبایی ات قیام کنند و شکوفه بریزند زیر پاهایت !

نشسته ای و شیر می دهی خورشید را...
وَ نوازش اش می کنی تا یاد بگیرد گرما را از حرارت مهربان دستانت !...یادش می دهی که هُرم نگاه یعنی چه ؟!... یادش می دهی عشق بی دریغ را به همه موجودات ! ...
وَ خورشید ، خیره خیره ، با چشمهای درشت اش، مات تو می شود و اشک می چکد از گوشه چشمش ، قطره قطره ! ...
و تو مهربانانه پلک می بندی تا سویی بماند به چشمش !...
[]
نشسته ای وخورشید
روی دامنت به خواب رفته است...

دوم اینکه : جلسه نقد « عطر تند نارنج» با محبت دوستان سایت «نانوشته» انجام شد ..از همه مهربانانی که با نقدهای خود و نیز با حضور گرمشان به ادامه این راه دلگرم ام کردند ،سپاسگزارم ...برای خود من همین حضور دوستان منتقد و مخاطب ، تقریبا از همه طیفها و سلایق شعری ، موهبتی بزرگ است که امیدوارم لایق آن باشم و ادامه این راه نیز چنین باشد .
قرار است کل نقدها روی سایت نانوشته قرار گیرد که به محض این اتفاق لینک نقدها را برای دوستانی که حضور نداشتند ، در اینجا قرار خواهم داد ...
در ضمن فرهاد عزیز لطف کرده است و نگاه خود را به جلسه نقد اینجا گذاشته است....

سوم اینکه : جلسه نقد «حبسیه های یک ماهی ...» اثر علیرضا بدیع هم امروز برگزار شد که امیدوارم جلسه خوبی شده باشد .... نقد مکتوبی هم برای علیرضای عزیز نوشتم که احتمالا روی سایت خواهید خواند ...در ضمن شنبه آینده و در محل خانه هنرمندان از همین سری نقد کتابها ، مجموعه غزل «پیانو» اثرخانم مریم جعفری مورد نقد قرار خواهد گرفت .

چهارم اینکه : دو هفته ایست که روزنامه جام جم در روزهای پنجشنبه صفحه ای به شعر جوان اختصاص داده است که امیدوارم ادامه این روند به معرفی هر چه بیشتر جوانان مستعد و نیز عرضه شعرهای مقبول بیانجامد...

پنجم اینکه : برویم سراغ سه کتاب :
تا پرده ها کنار رود من کبوترم : مجموعه غزلهای خانم شایسته ابراهیمی ساده و بی پیرایه است . مخاطبین وبلاگهای ادبی حتما پیش از این غزلهای ایشان را روی وبلاگشان دیده اند . شایسته ابراهیمی شاعری ست که با تکیه کامل به احساس درونی اش می نویسد و همین نکته بزرگترین حسن غزلهای اوست . شاعر با تکیه بر مهارتش بر وزن وقافیه سعی کرده است با نگاهی کاملا متکی به احساس به سراغ درونیات خود و دنیای واژه ها برود که نتیجه ان شعری ساده ، بی تکلف ، حساس ، دخترانه و البته کم تصویر و کم اتفاق است . در مواجهه با چنین شعری تنها می شود حس شاعر را درک و با او همذات پنداری کرد اما به واسطه کمبود کشفهای بزرگ و تصویرهای بدیع و پرداختهای درخشان ، شعرها درذهن مخاطب تکرار نمی شوند و هر آنچه دارند از اغاز تا پایان در خود عرضه می کنند و به عبارت بهتر « در خود محدود شونده » هستند . به گمان من شاعر هر گاه به تصویرپردازی و بیان شاعرانه دست پیدا کرده است به بیتهای درخشان این چنینی رسیده است :
این کوچه با طنین عبور تو آشناست
خود را اسیر غربت این جاده ها نکن
( البته اگر به جای « این جاده ها » از «آن جاده ها» استفاده می شد تصویر برجستگی بیشتری می یافت )
در این دست شعر ( که می شود آن را تقریبا « غزل گفتار » - شبیه شعر گفتار - نامید ) اهمیت و عمق حرفی که زده می شود هم ، نقش مهمی در زیبایی و عمق شعر دارد و البته شیوه بیانی مناسب به برجستگی این حرف کمک می کند :
برای زندگی ام عشق و شاعری کافی ست
غذای گرم و دل سرد را نمی خواهم
به مصراع دوم توجه کنید که شیوه اتخاذ شده برای بیان معنایی که دارای ارزش بیانی و اندیشیده است ، سبب شده که شعر برجستگی مناسب را پیدا کند .
اما چنان که گفتم سهل گیری شاعر در پرداختهای شاعرانه کلیت کتاب را گاه از فرط سادگی به سوی کم اتفاقی برده است که برای یک مجموعه شعر مناسب نیست .
برخی ایرادات مربوط به فصاحت نیز در اثر هست : مثلا استفاده از مصدر « گشتن» در معنای «شدن» که فصیح و اصولا درست نیست :
سحر گشت و این شعر بی انتها
یا
بدون انکه بدانم پرنده می گردم
و یا مثلا استفاده از کلماتی مثل «ره» یا «ز» یا «مترس» در یکی دوجا که به فضای کلی شعر خانم ابراهیمی نمی خورد .
خلاصه آنکه شاعر هر گاه به سمت کشف رفته است خود را و مخاطب را با دست پر بر می گرداند و می رسیم به نمونه هایی از این دست که نشان می دهد ظرفیت شاعری شایسته ابراهیمی بیش از کتاب حاضر است :
با آن که آفریده شدست از جنون سرم
تندیسی از سکوت و صبوریست پیکرم
دارند سادگی مرا داد می زنند
تصویر تار آینه های برابرم
هرگز مرا شبیه به یک دخترک نبین
تا پرده ها کنار رود من کبوترم
پس از کدام سمت به من می رسد بهار
من که شبیه باد به هر سو شناورم
من باز سردم است مرا هم ببر فروغ
دارم به فصل سرد تو ایمان می آورم

تا پرده ها کنار رود من کبوترم – شایسته ابراهیمی – نشر شانی – چاپ اول 1385 – 60 صفحه - قیمت : 1000 تومان

*************************
- ارمیا : وقتی روی کتاب نوشته باشد اثر رضا امیرخانی نخریدن و نخواندن کتاب سخت می شود ! ..« من ِاو» به نظر من یکی از آثار برجسته سالهای اخیر داستان نویسی ماست . « از به» هم اثر بسیار دلنشینی ست . یکی از فصول کتاب « بی وتن» ، که در «گزیده 84 » منتشر شده ، هم آدم را تشنه این اثر هنوز به چاپ نرسیده می کند ! ...اما راستش را بخواهید «ارمیا » آن چیزی نیست که باید!...کتاب جوایز زیادی هم برده است اما باز هم دل مخاطب را آن قدر راضی نمی کند که تاب بیاورد و نگوید این رمان برای « رضا امیرخانی » اثر قابل قبولی نیست ... البته به نظر می رسد « ارمیا » از لحاظ زمانی مقدم به آثار دیگر امیرخانی ست و این شاید توجیه کننده تکنیک ضعیف تر پرداخت داستانی اثر باشد . اما همچنان رگه های استعداد در جمله سازیها و ارجاعات درون متنی چنان پدیدار است که ریشه های درخشش این شیوه داستان سرایی در « من او» قابل ردیابی باشد . به هر حال اگر از طرفداران پر و پاقرص امیرخانی هستید خواندن این کتاب برای اینکه بدانید نویسنده از کجا شروع کرده است جالب توجه خواهد بود ؛ اگر نه همان «من او» را یکبار دیگر ورق بزنید و به انتظار « بی وتن» بنشینید ....

ارمیا – رضا امیرخانی – انتشارات سوره مهر – چاپ چهارم ( اول ناشر ) 1386 – 275 صفحه - قیمت 2500 تومان

*************************
- آخرین دقیقه های آخرالزمان : شعر آیینی عرصه ای دشوار است . این دشواری از یکسو به این دلیل است که عرصه مذهب و شخصیتهای مذهبی عرصه ازمون و خطا و سهل انگاری نیست و هرچه هست ارادت است و احترام ولاجرم هر گونه لغزش بی احترامی تلقی می شود . از سوی دیگر و مهمتر از سوی اول ، شعر میدان کشفها و نوآوری هاست و چون میدان تاریخ به واسطه اتفاقهایی که افتاده است واجد محدودیت هایی ست ، لذا توان ارائه کشفی جدید و روایتی نو از وقایع و شخصیتهایی که بارها و بارها و توسط مدیومهای مختلف اعم از شعر و موسیقی وسینما و تئاتر و ... بازخوانی شده اند ، بسیار بسیار دشوار خواهد بود . اینکه هم خارق العادگی شعر و شاعرانگی اش حفظ شود و هم اینکه روایتی نا صحیح و نامقبول به دست نیاید ، گذرگاه باریکی ست که گذر از آن کار هر کسی نیست .
مهدی زارعی بارها و بارها نشان داده است که شاعری چیره دست و تواناست . « این سنگ قبر کادوی روز تولدت » گواه خوبی بر این ادعاست . وقتی شاعری چون او به سراغ شعر آیینی می رود بی شک باید منتظر سروده ای دلپذیر باشیم و « آخرین دقیقه های آخر الزمان» پاسخ این انتظار را به خوبی می دهد.
کشفهای نو ، استفاده از نگاه جدید به نمادها و موتیف های مذهبی و استفاده از 16 غزل پیوسته که از لحاظ زمانی ، قبل از مبعث تا دوران انتظار را در بر می گیرد ، سبب شده است که با مجموعه ای متفاوت در ادبیات آیینی معاصر طرف باشیم . حفظ شان کلان روایتها و پرداخت شاعرانه خرده روایتها سبب شده است که شاعر نه به ورطه بی حرمتی فروغلتد و نه در دام خروج از شاعرانگی گرفتار آید و در نتیجه با گذر از شعار به « شعر آیینی» به معنای واقعی کلمه برسد .
نکته جالب اینجاست که واقعا حرکت از یک غزل به غزل دیگر کاملا حساب شده است و این گونه نیست که صرفا 16 غزل هم وزن کاملا مستقل در ادامه هم آمده باشند...همیشه آخرین بیت غزل قبلی زمینه چینی زیبایی برای غزل بعد را در خود دارد و همین سبب ایجاد وحدت کامل این غزلها می شود و این خود می تواند تداعی گر این معنا باشد که معصومین همه در راستای یک هدف تلاش می کردند گیرم با شیوه هایی به ظاهر متفاوت ...بارها شنیده ایم که صلح امام حسن(ع) و جهاد امام حسین(ع) در یک راستا هستند و شیوه پرداخت شاعرانه زارعی هم تداعی گر همین معناست .
واقعا نمی شود بیتی از این مجموعه یا حتی غزلی را فارغ از بیتها و غزلهای دیگر خواند و گمانم چنین کاری ظلم در حق اثر و شاعر است . لذا تنها با یک بیت و اشاره به ظرافت اش یادداشتم را تمام می کنم و به شدت توصیه می کنم که این اثر را حتما بخوانید :
واژه به واژه جوی غزل بوی خون گرفت
خونی که تا به قافیه شد رودخانه ای
نگاه کنید به جای کلمه « رودخانه ای » و کارکرد معنایی اش به عنوان جویی بزرگ از خون و نیز تاکید شاعر بر اینکه این واژه های خونین در «قافیه» رودخانه می شوند ....

آخرین دقیقه های آخرالزمان – مهدی زارعی – انتشارات آرام دل – چاپ اول 1386 – 80 صفحه – قیمت 1100 تومان

*************************
ششم اینکه : یک غزل از خودم تقدیم به همه مادران زمین و تو که شبیه ترینی به غزل ....


محفل صمیمی

غزل رسید به تو ، واژه ها بلند شدند
و از زلالی ِچشم تو بهره مند شدند

به سوی روح ِتو معنا گریخت چون آهو
شکارچی شدم و بیتها کمند شدند

دو گوشواره شدند و به گوش ات افتادند
به دور دست تو پیچیده ، دستبند شدند

مداد و کاغذ و میز و اتاق رقصیدند
و گرم شادی و شور و بگو بخند شدند

نخند ! قصهء تشخیص و استعاره جداست !
قسم به تو !...به خدا !... عاشقت شدند !...شدند !

معلم ِهمهء عشقها تویی ...خانم !
بگو که این همه شاگرد ِزبده چند شدند ؟!

بیا و رونق این محفل صمیمی باش
که از حضور ِتو این جمع ، سربلند شدند

و صادقانه که نه !...مادرانه ، با لبخند
بگو عزیز ! که این بیتها پسند شدند ؟!...

*********************
سایه مهربانیها بر سرتان مستدام .
سیامک

Posted by siamak at 06:01 PM | Comments (33)