August 27, 2007

دوشنبه - 5 مردادماه 1386

سلام
اول اینکه : ...
...می نویسم اسم تو را بر صفحه خاک تا زمین سرمشقی برای زیبایی داشته باشد !...می نویسم چشمان تو را بر ابرهای آسمان تا دستان رنگین کمان ، تا همیشه و هماره ، از معجزه رنگهای شگفت و ناگهان سرشار باشد !...می نویسم دستان تو را روی امواج دریا تا ساحل را ماسه به ماسه چنان در آغوش بفشارد که مست تر از همیشه رو به آفتاب دراز بکشد و بوسه بریزد به کام دریا ! ... می نویسم گیسوان تو را بر روی باد تا ویلان کوچه باغهای ییلاقی البرز ، سرش را بگذارد روی چینه دیوارهای خزه بسته و های های بخندد به روزگار پریشانی خودش !...می نویسم صدای پات را روی بیشه های کشف ناشدهء سرزمین ام تا به احترام اش تمامی کاجها و صنوبران بایستند و کف بزنند و کل بکشند ، آنگونه که سنجابهای وحشی یاد پریزادی بیافتند که قرنها قبل از چشمه ساری بکر در دل جنگل بیرون آمد و همه موجودات را از آهو گرفته تا گرگ ، از قناری تا کلاغ ، دیوانه خود کرد و آهسته آهسته رو به دریا رفت !...قرنها رفته اند و هجوم بشر ، پریزادها را از یاد برده است ، اما تو می توانی حلول دیگرباره پریزاد باشی در تن جنگلهای مه گرفته شمال !...باور کن !

دوم اینکه :
در شماره اخیر فصلنامه شعر مقاله ای دارم با عنوان «بارون میاد جرجر » که نقدی تحلیلی بر فولکلورها و ترانه های شاملوست . این مطلب در پیله های شیشه ای نیز منتشر شده است . نکته اینکه در مجله شعر - و در نسخه چاپی هم ! - گویا برخی سطور برای درشت تر نوشتن انتخاب شده اما به همان شکل در آغاز مقاله آمده اند که در نتیجه 5-6 سطر نخست مقاله عملا بی مفهوم شده است و در حقیقت اصل مقاله از سطر 7-8 آغاز می شود !! .... علی ای حال خوشحال می شوم نظر دوستان را بدانم .

سوم اینکه :
شماره قبل صفحه شعر جوان روزنامه جام جم – که روزهای پنجشنبه منتظر می شود و به شدت توصیه می شود ! – دو شعر از پوریا سوری داشت با نقدی بر آثار او . نکته اول اینکه خیلی خوشحالم که مسوولین این صفحه و به خصوص سینا علی محمدی و آرش شفاعی عزیز شهرستانها را فراموش نمی کنند و امیدوارم این روند ادامه داشته باشد و این صفحه به یک ستون شعر خوانندگان تبدیل نشود و نمونه های برجسته شعر جوان را پذیرا باشد . نکته مهم بعدی نقدی ست که بر اشعار پوریا ی عزیز نوشته شده بود که به گمان من چندان جالب توجه نبود . در حقیقت چنین نقدی با تغییری اندک می تواند برای هر شاعری که از او خوشمان بیاید استفاده شود و البته کاملا بالعکس نقدهای آماده ای هم برای شاعران و شعرهایی که با سلیقه مان همخوان نیستند وجود دارد !! ...بی شک منتقد گرامی سعی داشته اند لحنی علمی به نقد خود بدهند اما نتیجه آن شده است که با یک کلی گویی طرف باشیم که نشانه هایی از فردیت شعری پوریا سوری در آن وجود ندارد . در حقیقت حتی در برخی سطور به نظر می رسد که چیزی که می خوانیم ارتباط چندانی با شعرهایی که در ستون مقابل نوشته شده است ندارد . به گمان من منتقد به عنوان یک مخاطب فعال باید عمل کند . چنانکه در پست قبل هم گفتم نقد دیالوگ منتقد است با اثر نه مونولوگ او با خودش . به نظر می رسد که نقد نوشته شده بیشتر یک مونولوگ است که کار چندانی با آثار سوری ندارد . آثاری که به نظر من – به خصوص اثر دومی که در روزنامه چاپ شده است – تحلیلهای مناسب تری را می طلبد .نقد و تحلیلی که با شعر مضمون مدار و تصویرگرا و درعین حال صمیمانه سوری همراهی بیشتری داشته باشد ....

چهارم اینکه :
این روزها رادیو فرهنگ برنامه ای دارد به نام « گفتگو با ادبیات » که روزهای شنبه و یکشنبه و دوشنبه ساعت 9 شب پخش می شود . در این برهوت توجه رسانه ای به شعر معاصر به نظر می رسد برنامه هایی از این دست باید بیش از این مورد توجه و البته تبلیغ قرار بگیرند . هفته گذشته مهمان برنامه اسماعیل امینی بود و موضوع بحث کتاب اخیر دکتر قیصر امین پور با عنوان «دستور زبان عشق» . میهمان هفته جاری نیز امیر مرزبان عزیز بود که انصافا حرفهای خیلی خوبی زد که آنها که امروز این نوشته را می خوانند می توانند دوشنبه ساعت نه را از دست ندهند !... متاسفانه لینک صوتی برای آرشیو آثار رادیو فرهنگ وجود ندارد لذا فقط باید از رادیو یا اینترنت به شکل همزمان بشنوید و لاغیر . هفته آینده مهمان برنامه آقای دکتر اکرامی هستند و هفته بعد از آن یعنی شنبه و یکشنبه و دوشنبه (17و18 و19 شهریور ) ساعت 9 شبدوستان می توانند دکلمه دو سه شعر و صحبتهایی درباره غزل معاصر و نیز ترجمه «بر تابی از ترانه» و برخی موضوعات دیگر را از زبان حقیر در برنامه بشنوند … سعی می کنم با توجه به اینکه لینک صوتی این برنامه روی اینترنت نیست ، لااقل برنامه های آن را با همکاری سینا علی محمدی عزیز که مجری برنامه است ، پیشاپیش در وبلاگ – در قسمت لیکدونی - بگذارم تا دوستانی که علاقه مند هستند آنها را از دست ندهند .

پنجم اینکه :
راستش من همان طور که کتاب می خوانم فیلم هم زیاد می بینم !!...برخی وقتها یک فیلم آنقدر قدرتمند و چنان تاثیرگذار است که کمتر کتابی را می توان در آن حد و حدودها یافت و البته عکس آن هم بسیار اتفاق می افتد . دوست دارم گهگاه در مطالب این وبلاگ و در واقع به جای معرفی کتاب از فیلمهایی که دوست دارم شما را در لذت دیدن شان شریک کنم بنویسم ... برای امروز سه فیلم از کارگردانی که کشف بزرگ دو- سه سال اخیر من در سینمای این روزهاست !
- دارن آرنوفسکی(Darren Aronofsky) کارگردان غریبی ست ! به نظرم این توصیف کاملترین چیزی ست که می شود راجع به او گفت . در حقیقت در مواجهه با آثار او با فیلمهایی رو به رو می شوید که مشابه دیگری از لحاظ داستان و به خصوص تحوه اجرا ندارند . به عبارت دیگر تکنیک های به کار گرفته شده و شیوه روایت و حس خاصی در فیلمهای او وجود دارد که تجربه ای دیگر گون از سینما را فراروی مخاطب قرار می دهد . نخستین اثر او در مقام یک کارگردان – اگر از پروتوزوا بگذریم که در حقیقت پایان نامه اوست و اصولا پخش عمومی نشده است – پی (PI) ست .
- پی (Pi) یک اثر کاملا سینمایی ست ؛ متکی بر تصویر و موسیقی با کمترین دیالوگ و در عین حال بسیار جذاب آن هم با فیلمبرداری سیاه و سفید .
2.JPG
فیلم در مورد یک نابغه ریاضی ست که مبتلا به میگرن شدید است . فیلم مملو از نشانه های نمادشناسانه ریاضی ست که با مفاهیم اسطوره ای دینی در تورات پیوند می خورد و تعلیق داستانی را در کشف این نمادها شکل می دهد . نکته درخشان این اثر پرداخت موسیقایی-تصویری سردردهای میگرنی کاراکتر اصلی ست که فوق العاده است . من به شخصه در هیچ اثر دیگری صحنه ای مشابه با آن را ندیده ام . نکته جالب اینکه این تصویرسازی از حالات درونی و به خصوص دردها و بیماریهای جسمی در اثر بعدی کارگردان نیز به زیبایی ادامه یافته است .
- مرثیه ای برای یک رویا(Requiem for a dream) شاید مشهور ترین اثر کارگردان در ایران باشد . یک اثر تکان دهنده درباره اعتیاد – به خصوص به داروهای روانگردان – و عوارض جسمی وروحی و اجتماعی مترتب بر آن .
2.JPG
به گمان من اثری غیر شعاری تر از این در باب موضوع اعتیاد تا به حال ساخته نشده است . اثری که در عین تاثیرگذاری فراوان ، دارای جذابیتهای بصری بسیار ، پرداخت داستانی محکم ، موسیقی فراموش نشدنی و بازیهای درخشان است .چنان که گفتم خلق مبتکرانه لحظات بی خودی و توهمات ناشی از مصرف مواد روانگردان در این اثر با تلفیقی از تصویر و صدا بسیار خارق العاده است . نکته مهم اینکه در هر سه اثر کارگردان – تا به امروز – دو مولفه خیلی جالب وجود دارد : نخست موسیقی های بسیار زیبا و همراهی کننده با مضمون و دیگر توجه به یک بیماری در محوریت داستان . اگر نام فیلم اول کارگردان – پروتوزوا – را هم ملاک قرار دهیم می بینیم که این فضا گویا بسیار مورد توجه کارگردان است . از مولفه های دیگر آثار آرنوفسکی ، چنان که گفتم ، فیلم برداری های غریب و کادر بندیهای خلاقانه است که به خصوص در مرثیه ای برای یک رویا در اوج قرار دارد . تقسیم صفحه به دو یا چند قسمت ( splitting ) یک از این تکنیکهای بسیار مهجور است که استفاده مبتکرانه کارگردان از آن تبدیل به یک مشخصه فرمی شده است که به شدت در خدمت اثر بوده و چندپارگی موجود در فضا را القا می کند .
- و اما آخرین ساخته آرنوفسکی تا به امروز سرچشمه ( The fountain ) است . سرچشمه فیلم- شعری ستایشگر مرگ است .
2.JPG
داستان ماجرای مردی ست که به واسطه بیماری همسرش – نوعی سرطان مغزی – به سراغ کشف ماده ای می رود که عمری جاودان را سبب می شود . سه داستان ، یکی در سده های قرون وسطی دیگری در زمان معاصر و سومی در زمانی بسیار دور در آینده ، به شکل کاملا موازی روایت می شوند که درهمگره خوردن این سه داستان در میانه های فیلم سبب می شود که کشف نهایی فیلم فراموش ناشدنی باشد . اینکه دریابیم مرگ عاشقانه ترین هدیه خداوند است . نکته مهم اینجاست که رنگ آمیزی درخشان فیلم – که به خصوص در سکانسهای مربوط به آینده یادآور تابلوهای نقاشی فراواقعگرایانه است - و داستان به شدت سوررئال آن سبب می شود که مفهوم مورد نظر به هنرمندانه ترین شکلی منتقل شود . این اثر شاعرانه بی شک مربوط به مخاطب خاص است اما به گمان من عامترین مخاطب ، اگر نیم ساعت نخست فیلم را که به طرح موضوع و معرفی شخصیتها و سه فضای مختلف داستان می پردازد تاب بیاورد و رابطه های داستانی را به خوبی پیدا کند بی شک تا پیان فیلم فرصت نفس کشیدن هم پیدا نخواهد کرد ! جالب اینکه خود آرنوفسکی گفته است که غرض او از فیلمسازی اصولا ساختن ( The fountain ) بوده است . چنین جمله ای از سوی کارگردان خوش قریحه و مولفی چون او به نظرم بهترین بزرگداشت برای این فیلم – شعر قدرتمند است .

پنجم اینکه:
غزلی تازه بخوانید از خودم ، تقدیم به عاشقانگی سیال امروز و هر روز ...

روشنای من

تاریک می شوم که تو ای روشنای من !
صد آفتاب تازه بسازی برای من

آن وقت واژه واژه تو را بیت می کنم
طعم شراب می چکد از شعرهای من

تا تو تلو تلو بخوری ، مست تر شوی
خود را فقط کمی بگذاری به جای من -

- تا ملتفت شوی که کلان شهر بوقها
دارد چقدر فاصله با روستای من

آنجا که دود می شود ارباب هر چه بود
«هست »ی که نیست ! ...می شود آیا ؟!... خدای من !

تصویر نخلهاش : نئونهای سبزرنگ
کابوسهای هر شبهء خوابهای من

بی سایه می شویم در آن ازدحام نور
«تو» محو می شود، خود تو ، مثل سایه ، من

استخرها و بوی کلر ؛ گیج می شویم
دریایمان کجاست ؟!...کجا ؟ آشنای من !

دریا و عطر ماسه و امواج وحشی اش
در پای جنگلی که خودش پا به پای من –

- می رقصد و جنون تو را دوره می کند
هوهوی باد تبزده و های های من

بگذار تا تمام شود حرفهای هیچ
تا باز عطر شعر بگیرد صدای من :

واللیل ِوالنهار ! که لیلی ! جنون توست
نصف النهار حادثه بر استوای من

این التقای حادثه و گرم جانی ست
در سرنوشت سرخ دل بی نوای من

این عطر مریم ست که پیچیده در فضا
تصلیب می شوم که تویی جلجتای من

«هست» ای که هست : من ، تو و گرداب گرم شیر
سیلاب سینه های تو ، شوق شنای من ...

**************
اوقات تان لیلایی !
سیامک

Posted by siamak at 11:22 PM

August 2, 2007

پنجشنبه - 11 مرداد ماه 1386

سلام

اول اینکه :...
...هوا گرم شده است و نفس آدم پس می رود از شرجی این هوای لزج ! ... دلت می خواهد خودت را پرت کنی توی آبی دریا تا دلت برود خودش را بکوبد به این همه سنگ کنار ساحل و سرش را بگذارد روی ماسه های خیس تا این همه گرما یادش برود !...
به خانه که می رسم اما ، در را که باز می کنی ، همچنان دهانت عطر بهار را دارد و نوازش چشمانت ، نسیمی ست که از خنکای شب می وزد روی صورت تبزده من !... دلم می خواهد بنشینم رو به روی تو تا این تابستان عرقریز تمام شود !... بگذار کارخانه دارهای دروغگوی این دنیای خالی بند ، دلشان را به کولرهای رنگ و وارنگشان خنک کنند ، آن هم با شعار : « بهار را به خانه تان می آوریم » ...بهار اگر خودش آمد که آمد ، اگر نه صد سال سیاه با هزار هزار اسکناس سبز هم نمی آید ! ...جان تو ! ...

دوم اینکه :
دو کتابفروشی دیگر در تهران و کرج برای کتاب «برتابی از ترانه» مجموعه اشعار عاشقانه سرای بزرگ عرب نزار قبانی :
- تهران - کتابفروشی خانه هنرمندان - جنب تالار ممیز
- کرج - کتاب‌فروشی سروش، واقع در گوهردشت، کمی بالاتر از فلکه اول

امیدوارم دوستانی که کتاب را می خواهند پیدایش کنند ...

سوم اینکه :
شاعران خوب فارس با سبد سبد مهربانی و شعرهای ناب آمده بودند شمال ! ....دیدار بسیاری از دوستان قدیمی و مهربان و آشنایی با دوستانی تازه همیشه دلنشین و به یادماندنی ست ...علی بهمنی ، دکتر بهرامیان ، آرش زارعی نژاد ، مریم حقیقت ، مجید کوهکن ، محمد کاظم حسینی ، مریم حسینی و بسیاری دوستان دیگر ما را به شعرهای ناب و مهربانی شان میهمان کردند ... قائم شهر به لطف تلاش کیوان ملکی عزیز پذیرای این همه خوبی بود ...

چهارم اینکه :
این چند تا لینک را ببینید :
- خبر سایت خانه هنرمندان از جلسه نقد «عطر تند نارنج »
- خبر روزنامه قدس از همین جلسه
- خبر سایت خانه هنرمندان از نقد کتاب علیرضا بدیع ( حبسیه های یک ماهی ...)
- خبر روزنامه همشهری از جلسه نقد کتاب علیرضا بدیع
- خبر سایت خانه هنرمندان از نقد کتاب مریم جعفری (پیانو)
و ...
- یک مقاله فوق العاده دیگر از خانم مهشید سلیمانی در روزنامه همشهری ... جدا به تفاوت نگاه و ظرافت اندیشه و دقت تحلیل توجه کنید ...

- این کاریکاتور بسیار هوشمندانه را هم ببینید و به همه ظرافتها دقت کنید : از بک گراند ویندوز که پشت صفحه ایمیل هست تا اینکه چه نامه هایی از طرف چه کسانی آمده و چه نامه هایی خوانده و پاسخ داده شده است و کدام نامه ها اصلا باز نشده اند و خیلی ظرایف دیگر ...

پنجم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- املت دسته دار : وقتی روی کتاب نوشته باشد مجموعه شعر طنز ناصر فیض وسوسه خریدن کتاب مقاومت ناپذیر است ! ...بی شک ناصر فیض شاعر طنزپرداز خوبی ست . شعر طنز اصولا به نظر من با طنز در شعر متفاوت است . تفاوتی که گویا بسیاری چندان به آن توجه ندارند . در شعر طنز ، محوریت با طنز است اما در شعری که از طنز به عنوان یک تکنیک یا وسیله سود می جوید ، شعر در محوریت است . به عبارت بهتر در شعر طنز ، منطق طنازانه شعر را به جلو می برد و در شعری که از طنز سود می برد ، منطق شاعرانه ، اثر را هدایت می کند . تفاوت این دو مقوله تفاوت زمین است و آسمان . چنانکه در انتهای شعر طنز لبخندی بر لبت می نشیند و انبساط خاطری فراهم می آید ، هرچند که شاید هم ته دلت بسوزد . اما در شعری که ابزار طنز را به خدمت گرفته است معمولا تلخندی بر لبت می نشیند و قدرت طنز تناقضی را پیش رویت می نشاند که شاعرانگی پس پشت اثر را بهتر درک کنی . این تفاوت ماهوی ابزار یا هدف بودن برای طنز سبب می شود که نگاه ما به اثر شکل گیرد : اینکه اثری شعر یا داستان طنز است و از شعر و داستان و تکنیکهایش به عنوان ابزاری برای ارائه طنز استفاده می کند و یا اینکه شعر و داستانی ست که از طنز به عنوان یک تکنیک تلفیقی قدرتمند – مثل همه تکنیکهای دیگر که از آمیختن دو هنر به دست می آید مثل شعر- نقاشی یا استفاده از تکنیکهای سینمایی یا ... – سود برده است .
توجه کنید که عمدا از واژه شعر جدی در مقابل شعر طنز استفاده نمی کنم چون به شدت معتقدم که شعر طنز – آنگاه که شایسته این عنوان باشد ، یعنی اینکه هم شعر باشد و هم طنز - در اندیشه مندی و زیبایی و هنرمندی ، کاملا جدی ست و استفاده از چنین تقابلی بین طنز و جدیت ظلمی در حق طنز هوشمندانه است .
برویم سراغ کتاب ! ناصر فیض جدا شعرهای طنز خوبی نوشته است !... برخی از آثار حیرانتان می کند از کثرت توان شاعرانه و البته دانش سراینده و البته تر (!) درخشش طنز . برای نمونه می شود به چهارگانهء (!) سبک خراسانی ، سبک عراقی ، سبک هندی ، سبک این چنینی و نشئه یعنی ... اشاره کرد که خلاصه طنزآلودی از ادبیات این سرزمین است .
در کنار اینها برخی شعرها هم اصلا معلوم نیست چرا طنز اند ! ..چون اصولا کاملا مغموم اند و از آن مهمتر کاملا شعراند ، صاف و ساده و زیبا ، بی هیچ صفت اضافه ای :
بنشین صاف و ساده گریه کنیم
مثل یک خانواده گریه کنیم

روی شن های آبدارو نمور
زیر پلهای جاده گریه کنیم

می رسد روزی از غم انگور
زیر تابوت باده گریه کنیم

زیر سوهان زندگی آن روز
مثل آهن براده گریه کنیم

گرچه انقدرها هم آسان نیست
بنشین ایستاده گریه کنیم

گاه گاهی به حال آن شاعر
که به شب تکیه داده گریه کنیم

و به حال کسی که تا دم صبح
مصرعی هم نزاده گریه کنیم ...

گریه مرد کار خوبی نیست
مثل یک مرد ماده گریه کنیم

نکند روزی از سر اجبار
من و تو بی اراده گریه کنیم

همه انواع گریه را کردیم
بنشین صاف و ساده گریه کنیم

به نظرم نگاه دوباره به این شعر مقصود مقدمه نخست این مقال را بیشتر مشخص کند ..این یک شعر است با استفاده از طنز نه یک شعر طنز ! ...فقط شاعرانگی سهمگین بیت 3 برای ایجاد منطق شارعانه برای کل اثر کفایت می کند . چنانکه همین منطق در تمامی ابیات کمابیش تسری دارد . اینکه بخواهیم به صرف ته رنگ تلخ طنز در بیتهای 5و 8 اسم این اثر را شعر طنز بگذاریم گمانم شیوه درستی نیست .
اما گذشته از این تک غزل – که به خودی خود اثری دلنشین و حتی در برخی ابیات فوق العاده است – باقی کتاب طنز محور اثر است و شعر در استخدام آن . به همین دلیل است که شاعر از همه ابزار شاعرانه از قافیه و ردیفهای آنچنانی گرفته تا تصویرسازی و استعاره و مجاز و کنایه برای خلق لحظات سرشار از طنز استفاده می کند .
نکته جالب توجه دیگر استقبالهای طنازانه و تضمینهای هوشمندانه فیض از اشعار قدمایی ست که گاه بسیار دلنشین اند :
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
یعنی آن منزل خوبی که در آن ساحل بود

در دلم بود که با دوست نباشم هرگز
چه کنم دختر همسایه ما خوشگل بود

بعد یک عمر که می خواست به من سر بزند
از بد ِبخت من آن شب پدرم منزل بود

دوش با یاد حریفان به خرابات شدم
گرچه شب وارد ِ آنجا شدنم مشکل بود

دیدم او را که نمی دیدم اگر بهتر بود
با سر و وضع بدی داخل مجلس ول بود

حافظا خانم فیروزه بواسحاقی
که گل سرسبد شعر به هر محفل بود

گرچه اشعار پر از مسئله و ناقص داشت
لیک در آنچه که می خواست دلم کامل بود

گذشته از همه اینها به گمان من اگر بنا را بر قیاس بگذاریم ، مثلا مقایسه شعرهای طنز فیض با مثلا زرویی نصرآباد فارغ از اینکه آیا چنین قیاسی درست است یا نه ، می توان گفت که طنز فیض طنزیست با شوخ طبعی و شیطنت بیشتر و دردمندی کمتر . به عبارت دیگر طنز او جوانتر است و بازیگوشی می کند و هوشیارانه متلک می گوید و مزه می پراند اما مثلا شعر زرویی رفیقانه همراهی می کند و نکته پردازی می کند و نهایتا سر به سرت می گذارد تا غمت اندکی سبک شود .
دلم نیامد این قیاس را نگویم هر چند این نکته به خودی خود ضعف یا قوت هر کدام از این دو نیست که تنها حاصل دریافت درونی خودم به عنوان یک مخاطب است .
به هر حال خواندن این کتاب توصیه می شود ...
املت دسته دار – ناصر فیض – انتشارات سوره مهر – چاپ اول 1384 – 166 صفحه – 1700 تومان ________________________
- شب مادر : اگر مثل من شیفته کورت ونه گات هستید باید حتما این کتاب را هم بخوانید . یک داستان فوق العاده با اندیشه ای ناب و طنزی چون همیشه گزنده و البته از لحاظ فرمی ساده تر از زمان لرزه و سلاخ خانه شماره پنج . شاید به مناسبت همین سادگی بیشتر به عنوان گزینه ای بهتر برای شروع آشنایی با ونه گات باشد . به هر حال شاعرانگی اندیشه این مرد - و نه اندیشه شاعرانه اش ! – و نیز ریزبینی و ظرافت اش و درستی تحلیلهایش از تاریخ و جامعه پیرامون حیران کننده است . نکته مهم اینکه به نظر من طنز پست مدرنیستی و اصولا مقوله هنر پست مدرن در آثار ونه گات بهترین جلوه را دارند . بنابراین گمان می کنم خواندن آثار او و کسانی مثل براتیگان ، اتوود و ... ، نسبت به خواندن و ترجمه مقاله ها و کتب صرفا نظری، می تواند ما را به تحلیلهای موردی بهتری در زمینه فلسفه و هنر پست مدرن برساند .
ترجمه اثر هم ترجمه روان و خوبی ست . تنها اگر کسی آقای بهرامی را می بیند سلام ما را به ایشان برساند و بگوید این Gingiva- tru قاعدتا «ژینژیوا – ترو» خوانده می شود که از کلمه «ژینژیوا» به معنی لثه ( در لاتین ) و «ترو» که احتمالا همان (True ) است گرفته شده که در واقع کنایه از این دارد که محصول تولیدی درست مثل لثه است که با متن داستان هم تطابق دارد .
باز هم به شدت توصیه می شود :
شب مادر – کورت ونه گات جونیور- ترجمه : ع .ا بهرامی – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان – 239 صفحه – 2000 تومان_________________________

ششم اینکه :
دوست خوبمان آقای مهدی آذری وبلاگ بسیار خوبی دارند به نام کالبد شکافی که در آن به تحلیل و نقد کتابها و آثار شاعران جوان می پردازند . چندی پیش نقدی در این وبلاگ برای آثار فرهاد صفریان نوشته شد که کامنتی که بر آن نوشتم آنقدر طولانی شد که خودش شد یک مقاله یا به عبارت بهتر نقد بر نقد . لذا به گمانم با توجه به نکات مطرح شده در آن ، که می تواند تا حدودی قابلیت تعمیم هم داشته باشد ، بهتر است در این وبلاگ نیز مورد بررسی بیشتر قرار گیرد . بنابراین اول بروید و نقد مهدی آذری عزیز بر آثار فرهاد صفریان را بخوانید و بعد هم این مطلب را :

اول بگویم که خوشحالم یک نفر در عرصه نت پیدا شد که دلش می خواهد که کاری را با دقت بخواند و خوانش خود را بنویسد ...این نکته بی شک جای سپاس فراوان دارد در این فراوانی لبهای فروبسته ! ... اینها که می نویسم نظر من بر نقد دوست عزیزمان جناب آذری ست به پاس احترامی که برای شعر قائل شده اند و زحمت فراوانی که کشیده اند ...بی شک اختلاف سلیقه ما بیشتر از آنجاست که نگاهی متفاوت نسبت به نقد داریم اما مسلما هر دو معتقدیم که نقد لازم ترین شیوه پیشرفت هنر است :
و اما حرف من که معتقدم نقد باید دیالوگ منتقد با متن در باب چیستی اش باشد نه مونولوگ منتقد با خودش در باب چیستی متن :
1- بسیاری از دوستان گفتند و بنده هم موافقم که اطلاق کلمه ویژگی مربوط به مشخصه ایست که لااقل بسامد بالاتری در اشعار شاعر مورد بحث داشته باشد . بنابراین تغییر در فرم اصولا ویژگی کارهای صفریان محسوب نمی شود . این به خودی خود نه ضعف است نه قوت ! ...اگر شاعر آن را مثل همان مثالی که منتقد محترم زده اند به کار گیرد و در نتیجه (بنشیند ) پس خوب است ولی اگر بخواهیم بگوییم چون این خوب شده پس بیاییم از آن زیاد استفاده کنیم می شود همان که بر سر برخی دوستان شاعرمان آمده : فرم زدگی ! ...یعنی دل سپردن به صورت و فراموش کردن سیرت !... یعنی معلق وارو زدن های تکنیکی بدون آنکه ته اش چیزی بماند برای مخاطب !....لذا به شدت معتقدم که شعر صفریان شعر فراری از همه این داستانهاست . او آگاهانه از این مسیر می گریزد و البته خود حقیر معتقدم که این گریز بیش از اندازه است چنانکه مثل همه تکنیکهای دیگر ، تکنیکهای فرمی نیز در صورت به کارگیری صحیح توان خلق زیبایی های خارق العاده را دارند ...
2- ویژگی دوم برشمرده نیز چنان که در بالا گفتیم ویژگی محسوب نمی شود . کما اینکه به نظر من مثال نخست چندان با گرفتن خوانشی دیگر از قافیه و ردیف نمی خواند...«خیابان و باران و آن» قافیه اند و «که آمدی» در هر سه مصراع ردیف !...خوانش تازه ای اتفاق نیافتاده است تنها شاید نویسش اندکی تغییر کرده است !... در باب مثال دوم البته این اتفاق افتاده است که البته به نظر حقیر «ز» در بافت واژگانی غزل مذکور نیست ...
3- در مورد ردیفهای فعلی کاملا اطلاق لفظ ویژگی درست به نظر می رسد . این ویزگی غزلهای صفریان است و اتفاقا دلیل اش این است که شعر صفریان شعری بسیار نزدیک به زبان معیار است . به عبارت دیگر می شود غزل او را ادامه غزلهای دهه هفتاد دانست : غزلهایی متکی بر صمیمیت شاعر با مخاطب ، استفاده از ترکیبات و کنایات و اصطلاحات روزمره ، دارای کمترین پیچش و البته نسبتا کم تصویر و متکی بر احساس ...در چنین غزلی لاجرم بهترین شیوه اتخاذی ، استفاده از ردیفها و قوافی فعلی ست تا به قول شما ارکان جمله سرجای خود باشند و در نتیجه انتقال حس و سادگی به درستی صورت گیرد . ( به همین خاطر گفتم به نظر من در مثال بالا «ز» در بافت غزل مذکور نمی گنجد ) ... البته باز هم به نظر من نمی شود درباره این خصیصه حکم کلی داد.... این شیوه یک حُسن نیست چنان که بی شک ضعف هم نیست . تنها اینگونه می توان گفت که این ویژگی با شعر صفریان و نوع نگاهش به شعر همراهی کرده است و در کار او مفید بوده است .
4- یک نکته ظریف در این بین وجود دارد ....سه مثالی که منتقد محترم آورده اند نباید به این نتیجه گیری ختم شود که جای برخی ترکیبات و اصطلاحات در غزل نیست ! ...ببینید! ...اصولا «باید» در شعر نداریم ! ...شعر دمکراتیک ترین هنر دنیاست ! ...الهه شعر به شما می گوید که هر چه می خواهد دل تنگت بگو !..اما به شرط آنکه شاعرانگی را پاس بداری !...به شرط اینکه واژه ات را به خوانشی شاعرانه برسانی ! ....به شرط آن که – به قول معروف – بنشیند !... سه مثال ذکر شده به خصوص مثال دوم و سوم می تواند مصداقی برای ننشستن باشد : چرا ؟!... خیلی واضح است !چون ترکیبات عامیانه مورد نظر فراخوانی نشده اند ؛ یعنی اینکه نه کلمات پیرامونشان ما را با این ترکیبات آشتی می دهند و نه اینکه مثلا درونمایه یا طنز به خصوصی ما را به سمت این ایجاب واژگانی می برد ...پس این کلمات و ترکیبات بیرون از شعر قرار می گیرند و به دیالوگ با مخاطب و تعامل با وازگان همسایه شان دست نمی یابند و در نتیجه شما «ول معطلی» را مثلا کنار کلمه ای از جنس «کتمان» می بینی بی آن که پلی از این به آن باشد یا در بیت سوم «دامگه» و «برگیر» با «هوایم کن» سرخوش نیستند ! .... اما بیت اول مثال اصلا این جوری نیست !...«خدا وکیل» اول با «علاف» دوم همراهی می کند ( البته به گمان حقیر آمدن شکل درست ترکیب « خدا وکیلی » می توانست این زیبایی را بیشتر هم بکند ) و در نتیجه باری از طنز و کنایه زدن را در کلیت بیت شکل می دهد . این نوع به کارگیری ترکیبات عامیانه در کار صفریان کم نیست و نمونه دیگرش همان غزل آخری نقد است . «خدا نخواست» به عنوان یک ترکیب عامیانه خوب در بافت غزل مذکور ، آن هم به شکل ردیف ، نشسته است .
5- مضامین تکراری ...یک سوال دارم !...اصولا مضمون تکراری و غیر تکراری یعنی چه ؟!...اگر منظور از مضمون ، درونه نهایی اثر است که آن وقت باید در شعر عاشقانه رابرای همیشه تخته کنیم ! چنانکه شعر مقاومت و شعر جنگ و از این دست را ! ... این که منطقی نیست !...چون هر شاعری خوانش خاص خود را از هر یک از این مقولات دارد که حتی اگر بنا را هم بگذاریم بر انفعال کامل شاعر و پیروی او از نگاه شاعران متقدم تر باز هم نمی توان تاثیر ذهن و اندیشه خود شاعر را بر همان «درک از اندیشه قدما» نفی کرد !...به عنوان مثال درک من از اندیشه عاشقانه حافظ با شما فرق می کند چون من حافظ را با خوانش خود خوانده ام و شما با خوانش خودتان !...حافظی که من می شناسم از فیلتر ذهن من رد شده است و حافظ شما هم به همین ترتیب و در نتیجه ممکن است خیلی شبیه باشند اما مطلقا یکسان نیستند !...لذا یگانگی مضمون در این معنا ، بی معنی ست !
اما اگر مضمون تکراری به معنی تصاویر تکراری باشد اینجا مسئله فرق می کند !..بی شک شاعری که می نشیند و همان تصاویر پیش-سروده را دیگربار سرهم می کند و رنگ و لعابی به آن می دهد – و گاه هم نمی دهد – اصلا شاعر نیست !...بیشتر متشاعر است به قول رفقا ! ...اما انصاف هم چیز بدی نیست !..لااقل در همین مثالهایی که زدید به چنین نتیجه ای نمی رسیم !!...اصلا نمی شود چنین نتیجه گرفت که چون همه این تصاویر مربوطند به واقعه هبوط و ماجرای گندم و حوا و مار و آدم بنابراین همه شان سر و ته یک کرباسند !! ...این شیوه تحلیل درست مثل این است که برخی فمینیست ها می گویند مردها سر و ته یک کرباسند !!...فقط چون مردند !!....یک نگاه به همین بیتها بکنید !...در هر بیت شما به یک خوانش دیگرگونه می رسید در باب اسطوره مذکور !...کاری به این ندارم که این خوانشها فوق العاده هستند یا نیستند اما لااقل هریک یگانه هستند !..این یگانه بودن با تکراری بودن اصلا سازگاری ندارد ! ... به نظر حقیر اتفاقا بیرون کشیدن اتفاق و تصویر و خوانش تازه از دل یک اسطوره یا تصویر یا واقعهء هزار بار خوانده شده، بسیار دشوارتر است ...به خاطر همین است که مثلا هنر آیینی دشوار است چون باید شما از دل یک واقعه دانسته به خلق یک شگفتی برسید تا نامش بشود هنر ! ...بنابراین صرف تکرار بستر یک تصویر ، دلیل بر تکراری بودن مضمون نیست ..
اما در باب تنگی دایره وازگان ، من هم تا حدودی با شما موافقم . گستره وازگانی غزلهای شاعر ما خیلی وسیع نیست که البته این هم به همان دلیل ویزگی اصلی شعرهای صفریان است : سادگی و کم پیچشی و دلانه بودن !...بی شک موافقم که گسترش حیطه واژگانی شاعر ، سبب ساز کشفهای نوتری هم خواهد شد ...
6- در باب طنز هم موافقم که به عنوان یک مولفه فوق العاده در شعر می تواند بسیار دلپذیر باشد... مثال شما هم مثال خوبی ست که اتفاقا می تواند مثال خوبی برای استفاده درست از الفاظ و ترکیبات عامیانه هم باشد ...اینقدر خوب این ترکیبات در این غزل نشسته اند که حتی یادمان رفت آنها را به عنوان نمونه های خوب استفاده از زبان عامیانه لحاظ کنیم !..می بینید ؟!...برخی وقتها وازه اینجوری در شعر حل میشود و این درست است ! ...اما قبول کنید که طنز هم مولفه شعر صفریان نیست ...چون بسامدش چنانکه در مطلب آغازین گفتم بالا نیست ...شعر صفریان بیشتر شعری نجواگر و تا حدی مغموم و مه آلود است ..حتی همین طنز اخیر هم طنزی مغموم است ...قبول ندارید ؟!
7- باز هم در بیان ویژگی های یک مجموعه به یک مطلب کلی اشاره کرده اید و باز گفته اید فقط در یک غزل !! ...این ویزگی مورد بحث شما – واژهء بی پشتوانهء اندیشه : خودمانی اش می شود حرافی !!- تقریبا چیزی در مایه های دشنام است برای یک شاعر و شما تنها به جرم یک غزل – آن هم به گفته خودنان – آن را نثار شاعر بخت برگشته کرده اید !!...موافقم که شاعر ما برخی وقتها در برخی شعرهای دیگر برخی کلمات دارد که می توانستند بهتر از آنها کار بکشد اما اولا یک ویژگی پربسامد نیست ، ثانیا سلیقه بنده در این میان خیلی موثر است ، ثالثا مثال مورد بحث شما اصلا در این مقوله نیست !

تازگی ها، آه اما تازگی ها ،تازگی …
تازگی ها آفتاب از خود جوابش کرده است.

«تازگی ها»ی موجود در مصراع اول ربطی به «صنعت تکرار» ندارد ( اصلا صنعت تکرار کجای بدیع قرار دارد ؟!) ... تکرار یا کارکرد دارد یا ندارد !...اگر دارد که خوب است اگر ندارد باید ریشه اش را زد ! ...در مثال شما این تکرار کاربرد دارد و موسیقی دریغ خوارانه به شعر داده است انگار که می گوییم افسوس و صد افسوس ! ...حیف و صد حیف ! ...که با مضمون مصراع بعد همراهی دارد ... انگار که شاعر نشسته است و دارد می گوید : هی ! هی ! هی !...خورشید هم تازگیها جوابمان کرده است ...به این بیافزایید بریده بریده گفتنی را که می تواند بغضی نهانی را هم آشکار کند .... توالی (ه) های موجود هم در ایجاد این موسیقی آه کشان بی تاثیر نیست ....
8- تک گویی ویژگی شعر صفریان هست !..این نکته بحثی ندارد، به این خاطر که جنس شعر صفریان چنان که گفتیم واگویه وار است ...او دارد درددل می کند با مخاطب اش ، دارد حرف می زند ، دارد خودش را می شکافد جلوی چشم مخاطب اش ..در این نوع اشعار دیالوگ در احساس مخاطب اتفاق می افتد نه در اندیشه اش ...قبول که این نکته سبب می شود گاهی به یکنواختی برسیم ..اما این یکنواختی به خاطر جنس این نوع نگاه نیست که اگر بود ما اصلا نباید در هیچ شعری از این دست شاهکاری مشاهده می کردیم در حالیکه همه می دانیم این گونه نیست . شمار بسیاری از اشعار ادبیات کلاسیک ما در همین حیطه اند حتی در درخشان ترین وضعیت :
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
و ...
این هم تک گویی ست و آن قدر حس دارد که نفس شما را بند می آورد !...اشکال از شیوه نیست بلکه اشکالهای گاه گاه از شیوه پرداخت ماست ...موافقم که شاعر ما هم گاهی نتوانسته نیروی حسی اش را تا پایان غزل با هر بیت و مصراع و وازه همراه کند اما قبول نمی کنم که این ایراد یک ایراد سَبکی باشد !...کلا شعر صفریان شعر کم فراز و فرودی ست ...چنان که گفتم عین یک واگویه صمیمی با دوستی مهربان در خلوت ...این نوع شعر نیاز به جار و جنجال و پشتک و وارو ندارد ... و البته قبول که برخی وقتها که شاعر از حس اش فاصله می گیرد ، کم اتفاقی اش سبب می شود که مخاطب از شعر پرت شود بیرون و ارتباط ش را گم کند ....
9 – در باب سطحی بودن حرفی ندارم جز اینکه صفریان باید شعر خود را در برابر « شمای منتقد» شکست خورده فرض کند !...این نسبتها چنان که گفتنم بیشتر دشنامند تا نقد !... و البته همانقدر هم دور از علم و البته اندیشه ...در بهترین حالت منتقد می تواند بگوید «من به نتیجه ای نرسیدم» ؛ نه اینکه بگوید «اصولا نیست» !...این «نیست» گفتن جرات زیادی می خواهد و اعتماد به نفس زیادی .... عرض شود که به نظر من چنان که بارها گفتم شعر صفریان یک شعر کلی گو ست ..شعری که در کلیت اتفاق می افتد و در باب کلیات هم صحبت می کند ...زیبایی شعر او در یک بیت و دو بیت شکل نمی گیرد که بخواهیم سطر به سطر شعرش را مُثله – یا به قول شما کالبدشکافی به معنی قطعه قطعه کردن جسد ! – کنیم ... زیبایی مورد نظر او در کل شعر اتفاق می افتد و بارها می بینیم که دو سه بیت زمینه چینی می کند که بیت چهارمش را به درخشان ترین شیوه بنشاند ...می شود بگوییم که این شیوه را ما نمی پسندیم اما نمی توانیم بگوییم این شیوه مزخرف است و شاعر حق ندارد از آن استفاده کند و مخاطب هم باید بدش بیاید و الی آخر برای کل کائنات تکلیف تعیین کنیم ! ...موافقم که در این شیوه شعر کم اتفاق می شود ...موافقم که صفریان علاوه بر خلق شاعرانگی در کلیت متن باید به جزئیات هم توجه بیشتری داشته باشد ...موافقم که او می تواند از ضربات مکرر پتک بهره ببرد برای نفوذ به ذهن مخاطب نه از انفجار یک دینامیت ! ....اما این دلیل نمی شود با گزین کردن 3 -4 بیت رها از 3-4غزل مختلف به این نتیجه برسم که این شعرها بی پشتوانه اند ...چنانکه گفتم و دوباره تاکید می کنم شعر صفریان شعر متکی به حس و متکی به کلیت است !...این را فراموش نکنیم ...
10– ضعف تالیف را می شود گفت که همه شاعران بالاخره چند تایی دارند و باید هم به آنها اشاره کرد تا شاعر به دقت نظر مخاطب منتقد پی ببرد و تساهل اش را کمتر کند ...موارد مورد نظر شما هم اکثرا درست است ...بی شک هر چه شاعر بیشتر می نویسد و تجربه می کند توانایی اش در چالش با کلمات بیشتر و واژه گزینی اش بهتر می شود جز دو مورد آخر و به خصوص مورد یکی به آخر با بقیه مثالهایتان در این مورد موافقم ...
11- در باب ترکیبات هم چون در خوبی و بدی یک ترکیب سلیقه دخالت زیادی دارد مطلب را بیش از این مطول نمی کنم . تنها بگویم که «جار زدن» همیشه در مععنای منفی نمی آید ...جارچی ها آمدن شاه را و نیز فرمانهای پادشاه را در شهر جار می زدند ...اتفاقا به نظر می آید شاعر به تداعی این مفهوم ( آمدن پادشاه ) اشاره بیشتری دارد ....
خیلی حرف زدم !...ببخشید ...مقاله شد به جای کامنت... اما دلم نیامد زحمت منتقد و شاعر را با بی دقتی و سهل انگاری حرام کنم ..

***************
کاش همه مان به آن چه برایمان تدارک می بینند توجه بیشتری کنیم و در پیرامونمان مداخله فعالتری داشته باشیم ...چنین باد...
سیامک

Posted by siamak at 4:38 PM