سلام
اول اینکه : ...
بارانی می بارد غریب !...آن گونه که مشابه اش را در یاد ندارم !...فکر می کنم شاید آسمان دوست دارد با انگشتان ِکشیدهء باران ، تن ات را مثل یک پیانوی نوکوک بنوازد ، در لا به لای ِریزش ِآبشاری ِنت هایی که از ذهن ابری اش می تراود و بر سنگفرش خیابانها می رقصد ... خیساخیس از نواختنهای او ، قدم به کوچه که می گذاری ، لجت نگیرد از حرکت لزج آب بر گودی گردن ات !... دلت را بسپار به حرکت سریع سرپنجه های هنرمند باران که بر روی لبها و گونه ها و دستها و سینه هات، سمفونی شادمانه حیات را ، «تر»دستانه، در پیشگاه عالم و آدم ، فرشته و شیطان اجرا می کند تا جهان در یگانگی زیبایی ات غرق شود و میلادی دوباره را جشن بگیرد ، در آستانه ء این همه دلمردگی !.... خیس از باران که به خانه می آیی ، هنوز عطر دستهای آسمان را می شود در لا به لای گیسوانت بو کشید !...باور کن !
....
دوم اینکه :
ممنونم از همه دوستانی که گقتگو با ادبیات هفته پیش را در رادیو فرهنگ با حضور نگارنده شنیدند و با مهربانی های همیشگی شان راهنمایی ام کردند . برای دوستانی که تمایل به شنیدن این برنامه رادیویی دارند ، نسخه های Mp3 هر سه برنامه را در اینترنت قرار داده ام که به راحتی ، با کلیک روی هر یک ، قابل داونلود است :
همچنان از نظر دوستان با افتخار بهره مند می شوم ....
سوم اینکه :
یک نگاهی بیاندازید به این مقاله از خانم مهشید سلیمانی در روزنامه همشهری تا شما هم با من همزبان شوید که روانشناسی و روانکاوی به شرط آنکه از قالب کلیشه بیرون بیاید و دستی هنرمند و ذهنی اندیشمند را به یاری بطلبد می تواند بسیار درخشان و پرشور باشد . چیزی که در نوشته های خانم سلیمانی برای من بسیار جالب است این فراروی از کلیشه ها و مهمتر از آن درک عمیق شان نسبت به مفاهیم انسانی ست . چیزی که ، باور کنید ، در هیچ دانشگاهی به آدم درس نمی دهند !
چهارم اینکه :
برسیم به کتابهای امروز :
- مجمع الجزایر گالاپاگوس : یعنی این انصاف است که من این همه درباره کورت ونه گات ( کرت ونه گوت ) در این وبلاگ بنویسم و شما هنوز کتابی از او نخوانده باشید !!...خدا خیرتان بدهد !...فقط این را بدانید که بی شک با نخواندن کتابهای او چیزهای زیادی ( در مایه های نصف عمرتان !! ) را از دست داده اید . مجمع الجزایر گالاپاگوس شاهکار دیگری ست از این اعجوبه !...راستش را بخواهید اصلا دلم نمی آید جز اعجوبه چیز دیگری به این مرد بگویم . نویسنده ای که طنز ویرانگرش تمامی کائنات را دربر می گیرد و نگاه ظریف و تحلیل گرش همه چیز را از دم تیغ می گذراند . مرثیه او بر دنیای مدرن و دستاوردهای اندیشه بشری ( به قول خودش مغزهای گنده !! ) در گالاپاگوس بی نهایت تکان دهنده است . نکته اینجاست که چنین مضمونی بارها و بارها در قالبهای مختلف هنری کوک شده است اما نوع پرداخت یگانه ونه گات و غافلگیری کنندگی طنز او و عمق اندیشگی در کنار سادگی و صمیمیت بیان ( که یک راوی ساده دل اما روشن ضمیر چون بهلول را فرایاد می آورد ) او را از همگنان خود متمایز می کند . به گفته دیگر ونه گات در شیوه روایی اش خود را به دیوانگی می زند تا اندیشمندانه ترین حرفها را چنان در ظرف وجودتان بریزد که تکانه ناشی از زهرناکی این همه حقیقت تلخ نه به افسردگی و پوچی که تنها به اندیشه ورزی می انجامد .
نکته جالب تمثیل وار بودن همه چیز در کتاب آن هم به گونه ایست که نویسنده در روشی جالب توجه- و به عبارت بهتر به شیوه ای پست مدرن - حتی تمثیلی نوشتن را هم به بازی می گیرد !تمثیل را می سازد و می پرورد و بعد خودش تفسیرش هم می کند ! ...آن هم البته به گونه ای که طنازی اش را به رخ می کشد نه اینکه بخواهد مخاطب را شیرفهم کند ! ... من معتقدم که خواندن آثاری از نویسندگانی از این دست که در دنیا به عنوان هنرمندانی پست مدرن شناخته شده هستند و مولفه های آثار پست مدرن را به طور کامل در نوشته های خود دارند کمک زیادی به شناخت جریان های اصیل هنری و جداکردن شان از هیاهوهای بسیار برای هیچ دارد . هنری که به این زیبایی و جذابیت توان همراهی و گفتگو و تعامل با مخاطب را دارد با بسیاری از آثار برخی مدعیان این نحله ادبی – لااقل در کشور ما – تفاوت ماهوی دارد .
ترجمه کتاب هم ترجمه خوبی ست چون همیشه . فقط برخی اصطلاحات پزشکی کمی نا متعارف ترجمه و نوشته شده اند .
به شدت توصیه می شود :
بعد از نمایش فیلم مری هیپبورن از دانش آموزان می خواست شعر یا مقاله کوتاهی پیراتمون رقص عاشقانه غازهای فیلم بنویسند و هر کسی چیزی تهیه می کرد چند نمره ای به نمره او اضافه می کرد ... یکی از دانش آموزان شعر جالبی به مری داد ؛ مری این شعر را تا روز مرگ خود در خاطر داشت و آن را به مانداراکس هم یاد داد . نام این دانش آموز نوبل کلاگت بود و در جنگ ویتنام کشته می شد ....شعر چنین بود :
البته که دوستت دارم
پس بیا بچه دار شویم
که درست همان چیزی را بگوید
که پدر و مادرش گفتند :
البته که دوستت دارم
پس بیا بچه دار شویم
که درست همان چیزی را بگوید
که پدر و مادرش گفتند :
البته که دوستت دارم
پس بیا بچه دار شویم
که درست همان چیزی را بگوید
که پدر و مادرش گفتند : ---- .
و غیره و غیره .
مجمع الجزایر گالاپاگوس – کرت ونه گوت – علی اصغر بهرامی – انتشارات مروارید – چاپ اول 1382 –341 صفحه - قیمت 2900 تومان
---------------------------------------
- کتاب شعر جوان کاشان : این سنت بسیار پسندیده ای ست که باید بیش از اینها مورد توجه قرار گیرد . اینکه انجمن شاعران یک شهر که ظرفیت ادبی مناسبی دارد با انتشار گزینه ای از آثار اعضای خود هم به تشویق آنها و هم به معرفی شعر و شاعران خود به اقصا نقاط کشور همت گمارد . کاشان امروز شاعران بسیار خوبی دارد که هم نام آشنایند و هم توان شعری بالایی دارند به خصوص در حیطه غزل معاصر و البته ترانه .
غزلهای خوبی در کتاب آمده است از آشناترها حسن قریبی ، سارا جلوداریان ، مصطفی جوادی و ریحانه رسول زاده و ... و غزلهای غافلگیرکننده ای ( لااقل برای من ) از عباس سودایی و وحید رضا گنجی و فاطمه مجبوریان و ... در ترانه حسین غیاثی درخشان کار می کند مثل همیشه و ترانه جالب ریحانه رسول زاده و... و در شعر آزاد عباس جمالی و امیر عباس مهندس برایم دلنشین تر بودند . ...این نوع کارها را باید ستود و حمایت کرد ... راستی جای مهدی فرجی عزیز خالی بود در لا به لای شعرها ! ...چرایش را نمی دانم !.... در ضمن بد نیست اشاره ای هم بکنم به غلط های فاحش املای متن انگلیسی پشت کتاب ! ...محض اطلاع دوستانی که زحمت طراحی پشت جلد را کشیده اند : ( The young Poetry ) !!....ضمن اینکه به نظر من معادل بهتر برای عنوان کتاب این است : The book of KashanYoung poetry
کتاب شعر جوان کاشان – به کوشش انجمن شاعران جوان کاشان – نشر دعوت – 158 صفحه - 1600 تومان
---------------------------------------
- همین فردا بود : نه تنها هیچ دیکته ننوشته ای غلط ندارد که اصولا تنها دیکته ننوشته بی غلط است ! ... اولین شماره مجله غزل پست مدرن را باید حتما به فال نیک گرفت . چرا که دست اندرکارانش بر آن بوده اند
که فارغ از جنجالهای آنچنانی به هر آن نوع غزلی که بعد از غزل فرم ایجاد شده است توجه کنند و در حقیقت به غزل امروز – و نه صرفا غزل پست مدرن با مفهوم قراردادی فعلی مان – بپردازند . این رویکرد در صورت حفظ و حتی گسترش بیشتر با ادامه روند بی طرفی فعالانه گردانندگان نشریه می تواند بشارت روزهای بهتر را برای غزل امروز و دو ماهنامه « همین فردا بود » بدهد . به نظر می رسد پرهیز از درج مقالات تکراری ، استفاده از شعرهای جدید تر شاعران و البته کار بیشتر روی کیفیت چاپ می تواند به اعتلای هر چه بیشتر این نهال نوپا منجر شود . به شدت معتقدم تمام گونه های شعر – به شرط شاعرانگی که اصیل و بی بدیل شعر بودن است – زیبایند و توانای ارتباط با مخاطب را – خواه به صورت عمومی خواه در جمعهای کوچکتر – دارند و بنابراین برای بیان خود به تریبون محتاج اند . می شود گفت که تنها ژانر بی تریبون در این روزهای شعر معاصر ایران همین نوع از غزل است که نه سنت گرایان بر می تابندش و نه نو گویان .... نگاهی به گزیده شعر این نشریه نشان می دهد که چه تعداد شعر خوب در این کشمکش شهید شده اند و به گوش مخاطب نرسیده اند . ..گذشته از این تنها یک نکته را دلم نمی آید که ناگفته بگذارم . دوست دارم مخاطبین و البته دست اندرکاران نشریه نگاهی به شعرهای فراوان انتخابی بیاندازند و یک سوال را در ذهن خود مرور کنند : چرا این قدر فضاها و حتی مولفه های مشترک در میان شعرهای این طیف وجود دارد : تهوع ، استفراغ ، ،ناسزا ، تظاهرات هذیانی و شیزوفرنیک ، الکل ، داروهای روانگردان ، بنزودیازپین ها ، مخدرها و ... ! ...قبول دارم که نسلی با یک سری خصوصیات و دلمشغولی های مشابه می تواند در جامعه ایجاد شود اما قبول کنید حالا که این همه شعر کنار هم قرار گرفته و لاجرم مقایسه می شوند این سوال بیش از پیش ذهن را می آزارد که آیا واقعا پرداختن به فضاهایی این گونه تبدیل به یک مد نشده است ؟!...آیا وقتی دو بار دیازپام در شعری خوش نشست پشت سرش اگزازپام و استامینوفن کدئین و ارگوتامین سی و داروهایی از این دست روانه شعر نشدند ؟!...آیا خلق فضای اسکیزوفرنیک بعد از اینکه این همه مورد استفاده قرار گرفته است چیزی از نوآوری را درون خود دارد ؟... و ...
همین فرداست – دو ماهنامه غزل پیشرو – شماره اول تیرماه 1386 – سردبیر سید مهدی موسوی – زیر نظر دانشگاه علوم پزشکی تهران
پ . ن : برای اشتراک بروید به وبلاگ سید مهدی موسوی .
---------------------------------------
پنجم اینکه : برای امروز شعری از نزار قبانی را برای تان انتخاب و از انگلیسی ترجمه کرده ام . اروتیسم نزار ویژگی های خاصی دارد : یک جور لطافت و خشونت توام ، در کنار کشفهای بی بدیل تصویری که زیبایی را پاس می دارد اما به دامچاله عریان گرایی وعریان گویی و بدتر از آن وقاحت نمی افتد ....( در ضمن ترجمه انگلیسی شعر در قسمت Continue reading در انتهای متن پست اخیر قابل خواندن است )
« دو سینهء آفریقایی »
نزار قبانی
برگردان از انگلیسی : سیامک بهرام پرور
بگذار مجالی بیابم
برای خوشآمد گویی به این عشق
که سرزده از راه رسیده است .
بگذار مجالی بیابم
تا فرایاد آرم چهره ای را
که بر می آید از میان درختان فراموشکاری.
مجالی به من بده
برای گریختن از این عشق
که خون ام را می ایستاند .
بگذار مجالی بیابم
برای درک نامت ،
نام ام ،
و جایی که زاده شدم .
بگذار مجالی بیابم
برای دانستن جایی که می میرم و
دیگر بار جان خواهم یافت
چونان چکاوکی در چشمهای تو !
بگذار مجالی بیابم
برای خوانش جمهوری بادها و امواج
برای آموختن نقشه های پایابها .
****
زن !
زنی که بذر فلفل و انار را
انبار کرده ای دراندرون آینده !
کشوری به من بده تا
همه کشورها را از یادم ببرد
و مجالی به من بده تا
بگریزم از این رخسار اندلسی
این صدای آندلسی
این مرگ آندلسی
که از تمام جهات می آیند.
بگذار مجالی بیابم
برای پیشبینی وقوع سیل !
****
ای زن!
کتابت شدهء کتابهای جادو !
پیش از آمدن ات
دنیا نثر بود.
اکنون اما
شعر به دنیا آمده است .
مجالی به من بده تا بگیرم
کره اسبی را که می تازد به سوی من :
سینه ات !
خال بالای خطی !
سینه ای بدوی ،
خوشایند چون دانه های هل ،
چون قهوه دم کرده بر خاکستر داغ ؛
قالب اش باستانی
چون سکه شامی
چون معابد مصری !
****
بگذار بختی بیابم
برای برگرفتن آن ماهی
که زیر آبها شنا می کند .
****
بر روی فرش
پاهات
تجسم و ساختار شعر اند !
****
بگذار بختی بیابم
تا دریابم
مرز ایمان ِعشق را
با کفر !
فرصتی به من بده تا متقاعد شوم
ستاره ای را دیده ام و
سخن گفته ام با قدیسین .
****
زن !
زنی که رانهاش
نخلی بیابانی ست که فرومی بارد
خرماهایی زرین !
سینه هات
به هفت زبان سخن می گویند و من
ناگزیر بودم از
گوش سپاری بر تمامی شان .
اقبالی به من بده
تا بگریزم از این طوفان ،
این عشق ِروبنده ،
این هوای زمستانی ؛
و واداشته شدن به کفرگویی و
خلیدن به بشرهء اشیاء !
اقبالی به من بده تا
کسی باشم که قدم می زند
بر آب !
------------------------------------
افطار روزه تان سبد سبد سیب سرخ ! ...چنین باد ...
سیامک
Two African Breasts
Let me find time
to welcome in this love
that comes unbid.
Let me find time
to memorize
this face that rises
out of the trees
of forgetfulness.
Give me the time
to escape this love
that stops my blood.
Let me find time
to recognize your name,
my name,
and the place
where I was born.
Let me find time
to know where I shall die
and how I will revive, as
a bird inside your eyes.
Let me find time
to study the state of winds
and waves, to learn the maps
of bays. . .
***
Woman, who lodges
inside the future
pepper and pomegranate-seeds,
give me a country
to make me forget all countries,
and give me time
to avoid this Andalusian face,
this Andalusian voice,
this Andalusian death
coming from all directions.
Let me find time to prophesy
the coming of the flood.
***
Woman, who was inscribed
in books of magic,
before you came
the world was prose.
Now poetry is born.
Give me the time to catch
the colt that runs toward me,
your breast.
The dot over a line.
A bedouin breast, sweet
as cardamom seeds
as coffee brewing over embers,
its form ancient as Damascene brass
as Egyptian temples.
***
Let me find luck
to pick the fish that swim
under the waters.
***
Your feet on the carpet
are the shape and stance
of poetry.
***
Let me find the luck
to know the dividing line
between the certainty
of love and heresy.
Give me the opportunity
to be convinced I have seen
the star, and have been spoken to
by saints.
***
Woman, whose thighs are like
the desert palm where golden
dates fall from,
your breasts speak seven tongues
and I was made to listen
to them all.
Give me the chance
to avoid this storm,
this sweeping love,
this wintry air, and to be convinced,
to blaspheme, and to enter
the flesh of things.
Give me the chance
to be the one
to walk on water
_______________
Translated by Diana Der Hovanessian and by Lena Jayyusi