اول اینکه : ...
... گفتند: «8 تا پزشک متخصص !»...گفتم :«کی می ره این همه راه رو !!»...اما همه راهها به همین راه ختم می شود ! ... عین رَم ! عین شهر بی دفاع قلب من ! ...
... الکترودها را که گذاشت روی سینه ام ، خطی روی کاغذ افتاد که در پیچاپیچ شکسته بسته اش ، هیجان دیوانه وار قلبی رمیده را به تصویر می کشید ... عینکش را برداشت از روی میز و دوباره زل زد به نوار ... سرش سوت کشید !..گفت:« خودت ببین !... این موجها به همه چی می خورن جز موج قلبی !»...راست می گفت !...اما خبر نداشت !... باید دنبال طوفان می گشت نه موج ! ..یک جور سونامی ِبرآمده از زلزله ! ... خواندم برایش :« اذا زلزلت الارض و زلزالها»... نوشت روی کاغذ : «قلب سالم است . لطفا ویزیت متخصص محترم اعصاب و روان »...و مهر کرد ، آبی !...من به بوسه تو فکر کردم، سرخ ! ...
()
... رو به روی اش که نشستم داشت با همان لبخند کش آمده روانکاوانه لعنتی اش ور می رفت !... از آن خنده ها که فکر می کنی طرف دارد تا مافیها خالدون ات را هم دید می زند !...در حالیکه نهایت اش دارد به نوک دماغ خودش – و نه نوک دماغ تو حتی ! – نگاه می کند و حالش را می برد ! .... گفت : « خوب ! چه عجب از این طرفها !» ..گفتم: « امر حضرات است اگر نه ما که این وسط هیچ ایم ! » ... گفت : « ای بابا ! شکسته نفسی ست یا خود کوچک بینی ؟!»..گفتم : « دکتر جان ! می دانی ؟!... وقتی نَفَست آغشته می شود به نَفَسی ، نَفس ماجرا کلا می شود آن نَفَس !...دیگر خودت می دانی و این وانفسا !... » ...نفس اش بند آمد ، طفلک !...نوشت روی کاغذ : « گذشته از اندکی جنون ، مشکل دیگری نیست !... لطفا ویزیت متخصص محترم گوش و حلق و بینی جهت بررسی مجاری تنفسی ... » ... و مهر کرد ، سبز !...من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... چراغ روی پیشانی اش را که تنظیم کرد ، یاد قدیس های «اجازه هست آقای برشت » افتادم با آن هاله های قدسی شان که عین لامپ مهتابی بود با کلید روشن و خاموش ! ... به خودش گفتم ... یاد نان برشته ای افتاد که برای صبحانه به نیش کشیده بود ! ....اما به من نگفت! .... آینه معاینه اش را برداشت و گفت :« بگو آآ ...» ...گفتم « آآآآ...» و یاد « خرسهای پاندا» افتادم و هوس کردم بی آنکه لب بجنبانم برایش بگویم « آآآآآآآآ...» .... به خودش گفتم ... یاد تفنگ دولول اش افتاد که توی صندوق عقب زانتیای نقره ای ؛ داشت رویای شکاری بزرگ را دهن دره می کرد !... اما به من نگفت !... در عوض لندلندی کرد که : « تو چرا همه چیز رو شبیه یه چیز دیگه می بینی ؟!» ...گفتم : « اتفاقا من هم می خواستم همین رو از شما بپرسم ! » ... اخمی کرد و روی کاغذ نوشت : « گوش و حلق و بینی سالم است ...ویزیت متخصص محترم چشم !» و مهر کرد ، سیاه ! ... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... عینک ته استکانی اش را به عقب فشار داد و چسباند به چشمهاش ... مردمک هایش شدند اندازه دگمه های پیراهن ... اَ... ت !... دگمه اول را که باز کردم ، گفت :« یک چشمت را ببند ! » ...دگمه دوم ... « کدوم طرفیه؟!» ... « پایین!»...دگمه سوم ... «این؟»...« پایین! » ...دگمه چهارم .... «این؟» ...«پایین تر!!» ... یک نگاه به من کرد یک نگاه به صفحه بینایی سنجی ... شانه ای بالا انداخت و روی کاغذ نوشت : « مشکل حادی در بینایی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم اورولوژی !»... ومهر کرد ، نارنجی !... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... دوست داشت سوالهای اش آن قدر حرفه ای باشند که عرق بنشیند روی صورت معاینه شونده !... سرش را می آورد جلو که مثلا کسی نشنود و بحث خصوصی باقی بماند !... سرم را گرفتم بالا و گفتم :« وقتی کنارش دراز می کشم ، حس می کنم همه مفهوم زنانگی کنار من دراز کشیده و داره با موهاش خستگی ها رو از رو تنم جارو می کنه ! » ... گفت:« حالا چرا داد می زنی ؟! » ...یاد نزار افتادم : «... شاعر موظف است تخت اش را به خیابان ببرد و عواطف اش را ، مانند مجسمه ها و پیاده روها و باغهای ملی ...» ... به او نگفتم که تا چهره سوالهای حرفه ای اش خیس عرق نشود !... در عوض گفتم :«دست که می کشه رو تنم ، پوستم تاول تاول می ترکه و می ریزه و یه پوست نازک و حساس از نو در می آد تا بازم بسوزه ... سوختن غصه نداره ...اما من فکری اینم که اگه شعله سرانگشتاش با این همه آتیش و آتیش بازی نبود ، منم می شدم یکی مث این همه آدم پوست کلفت !...نمی شدم ؟!.» ... خیره خیره نگاهم کرد ... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکلی وحود ندارد ؛ لطفا ویزیت متخصص محترم پوست !»... و مهر کرد ، قرمز !.. من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... ذره بین اش را گرفت جلوی صورت اش و چین و چروکهای پیشانی اش دو برابر شدند !... گفت : «خارش نداری ؟!» ...گفتم :« خارش که نه ! اما تنم مور مور می کنه واسه در آغوش کشیدن اش !» ... گفت : « سوزش چی ؟»...گفتم :« چرا اتفاقا !...اما نه روی پوستم !...توی جگرم! ... یک جایی حول و حوش مغز استخون ام !... اونم نه همیشه !...وقتی داره با نگاه مخملی ش دونه دونه کلمه های کتاب رو نوازش می کنه و من خودم و لا به لای سفیدیای کتاب قایم می کنم تا عطر نوازشگر نگاهش بشینه رو تنم !...وقتی نشست ، یه حالی می شم که نگو ! ...دلم آروم می گیره و جیگرم می سوزه !... جیگرم خنک می شه و مغز استخونم تیر می کشه ...مغز استخونم سبک می شه و دلم سر می ذاره به بیابون ! » ... سرگیجه گرفت بیچاره !... کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل پوستی وجود ندارد ، لطفا ویزیت متخصص محترم داخلی ! »... و مهر کرد ، جگری !.... من به بوسه تو فکر کردم ، سرخ !
()
... پیراهنم را بالا زد و دستان عرق کرده و سردش را گذاشت روی شکم ام ... ربع فوقانی چپ ..ربع فوقانی راست ... ربع تحتانی چپ و راست ... چیزی دستگیرش نشد ... قرار هم نبود چیزی دستگیرش شود ... اصلا قرار نبود در دسترس باشد ..یک جایی آن توها ، پس پشت همه خوابهای دیده و ندیده ، تو دراز کشیده بودی و داشتی به ریش همه حضرات می خندیدی !... شروع کرد به دَق کردن ... می شنیدم که از این بازی تازه داری لذت می بری ...زیر پوست من، خودت را جمع کرده بودی و از زیر ضربات دست متخصص محترم به شیوهء کودکانه ترین گرگم به هوای ِهفت سالگی قیقاج می رفتی !... لاجرم باز هم چیزی دستگیرش نشد !... گفتم که !...قرار هم نبود !... گفت : « اینجا که خبری نیست !»...گفتم :« اتفاقا اصل خبر همین جاس ... باقیش بی خبریه ... فلانی اومد فلان جا رو به آتیش کشید و بهمانی رفت بهمان جا رو ساخت که نشد خبر !... اصل خبر اینه که بعضی وقتا دلت می خواد بزنه از پنجره بیرون و لم بده روی تن نسیم و بو بکشه هرچی جنگل و دریاست ...» ...پوزخندی زد و گفت : « بپا نیوفتی جوون !... دست و پات می شکنه !...آدم و واسه پر زدن نساختن ها !...» ...گفتم : « افتادن مهم نیست دکتر !... دست و پا فدای یه سرش !... دلت نباید بشکنه !...که اگه اون شکست اونقت حق با شماست !...اون آدم دیگه به درد پریدن نمی خوره ... باید بشینه دلش رو بند بزنه تا بازم یه هوایی یه روزی بپیچه تو دلش و بازم هوایی اش کنه ... خدا عالمه کِی !... ولی همیشه یه روزی واسه دل شکسته ها هم هست...اما حکایت ما یه چیز دیگه است... ما که دلمون ترک ترک شده نگاهشه اما هنوز یه ذره هم نشتی نداره که شراب این نگاه ازش بچکه بیرون و کم بیاد ....تازه قدرتی ِخدا بعضی روزا، از سر ِزیادی، سرریز هم می کنه یه جماعتی مست می شن...واسه همین ما رو همین بس که بشینیم و دست و پا شکسته دوسش داشته باشیم و اون این قدر مهربون باشه که این عشق دست و پا شکسته رو هم بذاره رو طاقچه دلش !... باقی اش اضافاته دکتر !...» ... دلش می خواست خودش را از پیجره پرت کند بیرون !...اما کاغذ را برداشت و نوشت : « مشکل داخلی وجود ندارد، لطفا ویزیت متخصص محترم ارتوپدی!»...و مهر کرد ، بنفش !... من به بوسه تو فکرکردم ، سرخ !
()
... پشت کرده بود به من و چشم دوخته بود به عکسهای رادیوگرافی و رفته بود توی بحر استخوانها و مفاصل ... گفت :« دستت رو تکون بده !»...تکون دادم و گفتم : « دکتر ! اینقدر رفتین تو نخ بافتهای سخت که بافتهای نرم یادتون رفته !»... یک نگاه عاقل اندر سفیه انداخت به من و گفت : « تو بافت نرم هم چیزی دیده نمی شه !»... گفتم :« نرم تر از ماهیچه و رگ و پی و عصب و تاندون و شریان سراغ ندارین ؟ ... این که خیلی سخته ؟!»... نفهمید !... شاید هم نخواست که بفهمه !... شاید صرف نداشت !... گفت : « موقع پیاده روی پاهات درد ندارن ؟» ...گفتم :« نه !... اما بعضی وقتا دلم می خواد همین جور بی هوا شلنگ تخته بندازم بین ستاره ها و روی شهابای آسمون و کم کنم ... می دونی کی ؟!... وقتی انگشتاش دارن توی گوش انگشتام شعرای حافظ و نجوا می کنن ! ... » ... برگشت به سمت من و پشت کرد به عکسها ... رفت توی بحر دیوانگی من !... کاغذ را برداشت و نوشت : « از لحاظ ارتوپدی مشکلی وجود ندارد ... نظر متخصص محترم اعصاب و روان تایید می شود !»... و مهر کرد ، سرخ !... و من همچنان به بوسه تو فکر می کردم ...
دوم اینکه :
چند لینک بسیار مفید :
- انجمن مجازی : اگر قرار است اندکی هم که شده به شاعر بخت برگشته مان بها بدهیم به نظرم باید از یک جایی شروع کنیم ... نوشتن دو سه خط راجع به شعری که عصاره احساس و اندیشه شاعری ست که دلش خواسته آن را با ما شریک شود ، توقع زیادی نیست . چیزی که خیلی از ما از هم دریغ می کنیم و شاید اصولا گمان نمی بریم که این بی تفاوتی در بسیاری از اوقات نه به دلیل بی تاثیری هنر که به واسطه انجماد ماست که حتی به هزار خورشید درخشان و داغ نیز آب نمی شود !... بگذاریم هنرمند شاعرمان کمی امیدوار به این شود که مخاطبین اش دقایق شعر را درک می کنند و کاستی ها و فزونی ها ، بهنجارها و نوهنجارها و ناهنجارهای اثرش را در می یابند . هر دو هفته با یک شاعر و کلی نقد و نظر به روز شدن کار قابل تاملی ست که امیدوارم ادامه یابد ...
- علاءالدین (وب نوشتهاو عکسهای بهزاد نثاري) :انصافا وبلاگ ازاین قشنگ تر محال است پیدا کنید ! ... نشسته ایم و در حلقه تکرارهای خودمان وهیاهوهای ژورنالیستی که به عرصه وب هم کشیده است سرمان گرم شده است به حرفهای همپالکی های خودمان و یادمان رفته است که اصولا عرصه وب جذابیت اش به خاطر این است که هر کسی می تواند حرف اش را بزند و همین نکته علاوه بر تضارب آرا مسبب این است که ابتکارها و هنرهای پنهان جامعه مان آشکار شود ... یادمان می رود که بزرگترین هنر وب این است که فرهنگ مان را به نمایش بگذاریم و در این بازار مکاره جهانی نه تنها کمیت سایتهای فارسی بلکه کیفیت آنها را با هنر و ابتکارمان افزایش دهیم ... این وبلاگ با کمترین ادعا و اضافه کاری – یا به قول خودمانی تر زلم زیمبو ! – مطالب و عکسهایی ارائه می کند که خواندن و دیدن شان برای ایرانی ها ار اهم واجبات است ! ... واقعا دلم می سوزد برای انسانهایی که هنوز درخشش فرهنگ و زاد و بوم خود را در نیافته اند اما دلشان خوش است که در کافه های پاریس اسپرسو - البته به غلظت ِاسپغسو !! - نوش جان کرده اند ....بگذریم !.... این وبلاگ را ببینید تا نادانسته از دنیا نروید !
- این روزها همه به ابن محمود لینک می دهند !...شما چطور ؟!!...
سوم اینکه :
برویم سراغ کتاب ...این بار دو کتاب از دکتر قیصر امین پور :
- شعر و کودکی : اگر شاعر هستید خواندن این کتاب ازدکتر امین پور را از کف ندهید . ÷یوند شعر و کودکی آن قدر زیاد است که شاعران بسیاری به شیوه های گوناگون بدان اشاره کرده اند مشهورترین آنها شاید این باشد که : تمام کودکان جهان شاعرند !...و دکتر امین پور به شیوه ای علمی می خواهد به ما نشان بدهد که تمام شاعران جهان کودک اند البته درست در لحظه سرایش ...یعنی همان گاه که شعر دارد می نویسدشان !
نویسنده با بهره گیری خلاقانه از نظرات پیاژه – روانشناس بزرگی که نظریه رشد او در روانشناسی کودک بسیار معتبر است – و مقایسه آن با خلاقیتهای شاعرانه و آن چه به عنوان زیباییهای شعر می شناسیم ، با استفاده از نمونه هایی از شعر فارسی به نتایج جالب توجه ای رسیده است . نکته اینجاست که علی رغم علمی بودن کتاب ، شیوه نگارش چنان است که حس نمی کنید با متنی خشک طرف هستید و برخورد دمکراتیک نویسنده – محقق با مفاهیم سبب می شود که به تعامل خوبی با متن برسید . علاقه مندان روانشناسی و شعر مخاطبین اصلی این کتاب هستند ، والبته همه آنهایی که هنوز کودک اند !
-دستور زبان عشق : نوشتن یاداشت بر مجموعه شعری از یک استاد کار سختی ست به ویژه آنکه انتظارش را مدتها کشیده باشی . دستور زبان شعق شعرهای خوبی دارد اما ... یک اما این وسط هست که اگر نگوییم به نظر من ظلم به شاعر است . تکان دهندگی «آینه های ناگهان» و « گلها همه آفتابگردانند» در این کتاب نیست . شعرهایی که چون «قاف» و «انشقاق» و «چقدر زود دیر می شود» و ... دهها شعر دیگر حیرانت کند در این مجموعه موج نمی زند ... شعری ساده چون «تلقین» به تو می گوید که شاعر چقدر قدرتمند است و چقدر خوب واژه را می شناسد و برای بیان اندیشه و حس اش نیاز به تکنیکهای مزاحم ندارد وقتی این قدر ساده می نویسد که :
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد ...
واقعا زیباتر از این می توان نشان داد تکرار بی رمق «این روزها» را که حتی شادی اش به این خاطر است که می گذرد ! ...دایره نامتناهی شعر را دریابید که هیچ ادای روشنفکرانه ای در آن نیست فقط اجرای همین دلزدگی ست که دارد موج می زند در هوا !
یا غزل دستور زبان عشق یا بیتهایی در این شعر و آن شعر ...اما می دانی که قیصر امین پور بیش از اینها در آستین دارد چرا که این چنین نیز می سراید :
صورتگران چین همه انگار خوانده اند
زیباشناسی نظری پیش چشم تو
... گذشته از اینها یک نکته دیگر در این مجموعه برایم چشمگیر بود و آن هم فرارویهایی از قالب در غزلها بود که به کارگیری شان از سوی یک استاد ادبیات نشانگر این مطلب است که پویایی غزل بیشتر از پیش به رسمیت شناخته شده است :
اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد
آفتابی بود ، ابری شد ، سیاه و سرد شد
...
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد ؟
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد ...
تغییر قافیه آن هم به این شیوه در میانه شعر ، با اتکا به ضرورت معنایی ایجاد شده ( پرت شدن حواس در نتیجه دیدن صورت دوست و در نتیجه غلط شدن قافیه ) فراروی جالبی ست که البته همچنان با انتخاب درست کلمه سعی شده است که موسیقی لطمه نبیند چرا که هنوز در میانه غزل ایم .
یا مثلا :
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب بلکه بر دل گل کند لبخندهای ما
...
بفرمایید فردا زودتر فردا شود ، امروز
همین حالا بیاید وعده آینده های ما
که این بار در بیت اخر حتی نیازی به حفظ موسیقی نیز نیست که اتفاقا همین خارق العادگی خواست شاعر در مصراع اول است که سبب می شود مصراع دوم هم بدین شکل در آید و ضرورت معنایی بیابد .
مواردی از این دست به اضافه استفاده از قوافی ای که شیوه املایی مشابه ندارند ( کوه و نوح ) و ... سبب شده است که به این نتیجه برسم که فراروی از قالب در غزل به عنوان یک تکنیک پذیرفته تر از ان است که بخواهیم درباره ضرورت اش بحث کنیم ؛ البته به شرط آنکه تمهیدات مضمونی و معنایی سبب نشستن این تکنیک در شعر شوند ، درست مثل تمام ابزار های دیگری که در شعر به کار شاعر می آیند .
چنانکه گفتم مجموعه شعر جدید دکتر قیصر امین پور مجموعه ایست که نقاط روشن کم ندارد اما مخاطبین او به روزهای درخشان تر از این می اندیشند . روزهایی که پیش از این نیز داشته است و لحظاتی از آن در این مجموعه هم هست و بعد از این نیز بسیار خواهد داشت .
چهارم اینکه :
می خواستم برایتان شعر بنویسم اما می گذارم برای دفعه بعد چون این بار هم «اول اینکه ...» خودش شاعرانه بلندی ست و هم اینکه مطالب به درازا کشیده است و هم شعر جدید خودش کلی طولانی ست ! ... لذا تنها غزلواره ای از خیلی قدیم ترها ...شاید باز هم از این کارهای قدیمی گذاشتم ...اگر قرار شد مجموعه دیگری چاپ شود شاید بعضی از اینها به کار بیاید ...این دست غزلها را تاریخ می زنم تا مشخص باشند ... نظر شما مسلما راهگشاست....
به جورج اورول و کتاب بی نظیرش
«1984»
لبریز التهاب ، گفتم به روی چشم
بی هیچ انتخاب ، گفتم به روی چشم
گفتند : « زخم و درد ، داغ و درفش و نَطع ...»
ترسی که شد جواب : گفتم به روی چشم
« بی چهره می شود اینجا نفس کشید »
من هم زدم نقاب ، گفتم به روی چشم
خطی به رنگ خون بر روی نام عشق
یعنی که اجتناب !...گفتم به روی چشم
« اینجاست تشنگی مهمان هر شب ات ؛
پس بی خیال آب !»... گفتم : به روی چشم
« بی کاغذ و قلم ، بی شعر، بی کتاب ؛
تنها بخور ، بخواب ! » ...گفتم : به روی چشم
« در شهر ما غزل یعنی که حرف مفت !
کشک است شعر ناب ! » ... گفتم : به روی چشم
« نقاش می شوی ؟!...باشد !...فقط طلوع !
با حذف آفتاب !!....» ...گفتم : به روی چشم
**
**
اینگونه ناگزیر خوشبخت می شوم
وقتی که در جواب گفتم به روی چشم
( آذر 1380 )
**************
1984 از جهانتان دور باد !
سیامک