November 07, 2007

چهارشنبه - 16 آبان ماه 1386

سلام
اول اینکه : ...
...و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود ...
...عاشقانه نوشتن این روزها سخت است ...مگر نه اینکه قاف ِ آخر عشق به «رای» ِ اول رفتن رسید ؟!... دل آدم این روزها بدجوری تنگ است ... آن قدر تنگ که باید شادبادهای دیروز را برای «روزهای مبادا»ی امروز خرج کنی ... روزهای شادی مثل همین نوشته قبلی که خندان خندان می نوشتم : « ....و بعد از این نیز بسیار خواهد داشت . » !...و همه می دانستند « ناگهان چقدر زود دیر می شود » و من گریان گریان نفهمیدم !... بیا امروز را به نیت عاشقانه ترین لبخند ِشاعرانهء فروخفته سکوت کنیم که این سکوت خود عاشقانه ترین سخن است برای چشم های تو که مفهوم عشق را و شاعرانگی را در نگاه گرم او فرایاد می آرند و بغض می کنند ...
************************
دوم اینکه :
متنفرم از سوگواره نوشتن !...این روزهای دلتنگی را به شیوه خودم سکوت می کنم و به شیوه خودم بزرگداشت می گیرم ...
پس برای اینکه صدای شعرخوانی ام بلندتر به گوش برسد از بخشهای دیگر و معرفی کتاب و لینک و الباقی می گذرم و فقط دو شعر آن نگاه شرجی را مرور می کنم تا یادمان نرود که او بزرگ است نه به واسطه بزرگنمایی که به واسطه بزرگ بودگی !...و این تفاوت اوست با خیل کثیری که عمری به ژستهای تن فروشانه ، تن داده اند و امروزه روز هم با لاطائلاتی این چنین سرگرمند که :
« شعرهایی گفت که خواننده برای خواندن‌شان نياز به مطالعه آن‌چنان پيشرفته‌یی در زمينه امور هنری نداشته باشد... البته زمينه‌هایی هم فراهم است که باعث می‌شود آثار ايشان از طرف مردم با استقبال بيشتری همراه شود...»
... و این همان «جهل مرکب » است که حماقت را آذین می بندد !...

قبل التحریر : متن ذیل بخشی از یک نوشته است که پیش از این – گمانم سال 1382- در پاسخ به نقدی از محمد کاظم کاظمی بر اشعار قیصر امین پور – چاپ شده در ویژه نامه مجله شعر – نوشته شد و اتفاقا باب آشنایی حقیر با استاد شد . آن نوشته هیچگاه منتشر نشد . اما همیشه خوانشی را که برای دو شعر معروف شاعر نوشته بودم دوست داشتم و امروز که دوباره به این متن نگاه می کنم چیزهایی در آن می یابم که شاید این روزها معنای بارزتری داشته باشند ... امروز شاید این اندک ؛ کوچکترین بزرگداشت برای شاعری چون او باشد که ذاتا بزرگ بود ....

**************************

« خوانشی از دو شعر دکتر قیصر امین پور»

نويسنده كتاب شعر و انديشه مي‌گويد: « شعرهاي پيچيده ، اغلب به آبهايي گل‌آلود مي‌مانند . به قول نيچه به عمد گل‌آلوده اند تا ژرف جلوه كنند . اما آبهاي زلال ژرف هميشه ژرفابشان را كمتر از آنچه هست ، نشان مي‌دهند و براي راه بردن به ژرفناي چنين آبهايي بايد شناگري دانست و الا به دست و رو تازه كردني در كنارشان بسنده بايد كرد .»
شايد شعر قيصر امين پور نزديك‌ترين مثال براي « آبهاي زلال » است . اصولا در برخورد با اين چنين اشعاري بايد خواننده ديد خود را متوجه پشت اين ظاهر ساده كند تا با « استغراق در اين بحر مكاشفت » مرواريدهاي در خور فراچنگ آرد . اتفاقا همين خصلت لايه لايه بودن شعر سبب مي‌شود كه مخاطبين اين دسته اشعار افزايش يابند چون هر كسي به واسطه نوع نگاه خود يا زاويه‌اش به چيزي دست مي‌يابد و در واقع دست خالي بر نخواهد گشت . شايد بهترين شيوه براي دست‌يابي به لايه‌هاي بيشتر اين باشد كه از خود بپرسيم چرا اين واژه ؟! چرا مثلا نه آن واژه به ظاهر مترادف ؟! چرا اين تركيب ؟! و الي آخر‌. پاسخ به اين پرسشها دريچه‌هاي ناپيداي شعر را بر ما مي‌گشايد .
.
« اشتقاق »

وقتي جهان
از ريشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعي
از ريشه هاي ياس مي آيد
وقتي يك تفاوت ساده
در حرف
كفتار را به كفتر
تبديل مي كند
بايد به بي تفاوتي واژه
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف كه بخواني
نان است !

منتقد بزرگواری در باب این شعر نوشته است : ‎‏‎« من دوست دارم حرف شاعر را به شكلي ديگر ، به همين هنرمندي برگردانم ، يعني وقتي بناي اين شگرد بر يك تفاوت ساده در حرف است ، چگونه مي‌توان به آن دل بست ؟! » و در ادامه اين شعر را با بيتي از سنايي مقايسه مي‌كند واستدلال مي‌كند كه اين نوع خلاقيتها عميق نيست و قراردادي‌ست و شاعر فضاي تصويري نساخته‌ست و به همين دليل چون آگاهي و نه تخيل شنونده ، مخاطب است لذا عقل دخيل است نه احساس و چون اين قراردادها به عنوان دلايل عقلي ، كاستي دارند بنابراين شعر خواننده را مجاب نخواهد كرد .
بياييد يكبار ديگر شعر را بخوانيم ، البته با همان شيوه پرسشگرانه تا ببينيم اين شعر با نکات ذکر شده اصولا همخواني دارد :
جهان از ريشه جهنم . چرا جهنم ؟! چرا مثلا نه جهيدن ؟! ( اگر مبنا فقط تجانس حروف است ! ) و چرا آدم از عدم و مثلا نه از دام ؟! و همين طور سعي از ريشه يأس و نه از ياس ؟!
پر واضح است كه بحث تنها واژگاني و هجايي نيست . شاعر مي‌گويد كه جهانمان ريشه‌هاي دوزخي دارد و آدميت‌مان ريشه در نابودي و فنا و سعي‌هامان همه به نوميدي و شكست مي‌انجامد.
ديگر اين كه در اين جامعه نسبي ، همه چيز ثانيه ثانيه قابليت تطور دارد آن هم به راحتي تغيير يك حرف در واژه ! آن گونه كه كفتار - مظهر زشتي و پلشتي و زمين‌گيري - به كفتر - مظهر پاكي و پرواز - بدل مي‌شود ! و بعد شاعر دردمندانه پيشنهاد مي‌كند كه بايد به واژگاني - بخوانيد مفاهيمي - دل بست كه مثل «نان» هستند ! كه از هر طرف بخواني شان يكي‌ست . و باز همان سوال : چرا نان ؟! چرا مثلا گرگ نه ؟! چون نان هم مفهومي نمادين دارد و در همان معنايي به كار گرفته شده‌است كه شاعري ديگر مي‌سرايد : شعرهامان بوي نان گرفت .
در‌حقيقت شاعر سرخورده از تمام تلاشهايش ، با مشاهده جهاني كه پديد آمده ، با زهرخندي بر لب مي‌بيند كه تنها طرفداران عقل معاش در هر دوره و زمانه‌اي پيروزند ( ‌لااقل به ظاهر‌ ) چرا كه به چيزي دست يافته‌اند كه چه از « ‌چپ » و چه از « راست » يكسان خوانده مي‌شود !
آيا تمام آنچه گفته شد و استفاده نمادپردازانه شاعر از واژگان و هوشمندي او در كشف شگردهاي زباني‌اي كه اين تصاوير را منتقل مي‌كنند ، تصوير‌سازي نيست ؟! آيا استفاده نو از نمادها معنايي جز تصويرسازي مي‌دارد ؟! آيا اين جز همان مفهوم « نقاشي با كلمات » است كه قباني مي گويد ؟!
بر خلاف نظر منتقد بزرگوار ، معتقدم كه مخاطب اين شعر ، احساس كمال يافته است ، نه عقل . احساسي كه بر سرخوردگي انسان از جهان ماده‌گراي پيرامونش متكي‌ست .
منتقدان در باب اين شعر و اشعار مشابه كه بر كشفهاي زباني استوارند چنین می گویند : «مشكل ديگر اين هنرنمايي هاي زباني‌، غير قابل ترجمه بودن آنهاست ... »
اصولا ترجمه شعر كار دشواري‌ست ! به خصوص شعري كه واجد پيچش و حتي شگردهاي زيبايي‌شناسانه باشد .مثلا به اين بيت از حافظ توجه كنيد :
تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمي كند
به راستي چگونه بايد اين شعر را ترجمه كرد كه تمامي مفاهيمش را منتقل كند ؟! حالا از وزن و موسيقي هوشمندانه‌اش بگذريم !
و اين تنها مختص شعر پارسي نيست . آنان كه با كار ترجمه اندكي آشنايند مي‌دانند كه بسياري از اشعار اصولا قابل‌ترجمه نيستند . و اين به گمان من يك نقطه ضعف نيست چنانكه ترجمه‌پذيري هم نقطه قوت محسوب نمي‌شود . شعر بايد مخاطبين اصلي خود را - لااقل در گام اول - سيراب كند . اگر نه كار شعر هم شبيه كار سينماي روشنفكرنماي ما مي‌شود كه براي جشنواره‌هاي خارجي فيلم مي سازد و در داخل با برخورد سرد تماشاگر - حتي تماشاگران جدي سينما - روبه رو مي‌گردد ! و مطمئن باشيد چنين هنري (؟!) كه به قول نزار قباني « آدرس مردم را گم كرده است » تاثيرگذار كه نيست ، ماندگار هم نخواهد شد !

و اما شعر دوم :

« قاف »

و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا كه نام كوچك من
آغاز مي شود !

ساده ترين خوانش اين شعر به ما مي‌گويد كه «عشق» با «ق» تمام مي شود و «قيصر» با آن شروع ! و شاعر چون اين نكته برايش جالب بوده آن را سروده‌است . چنان که منتقدی گرامی ، گويا تنها با همين خوانش با شعر طرف مي‌شود و نتيجه مي‌گيرد : « به نظر من شعرهاي سوگند ، قاف ، پيشواز و فردا از كتاب آينه هاي ناگهان شكارهاي چاق و چله اي نيستند .» و در جايي ديگر نيز ذيل همين شعر پس از آنكه اين دست اشعار را اشعاري شخصي مي‌داند ‏، مي‌نويسد‌: « شعر قاف ... تنها مخاطباني از نوع قنبر ، قاسم ، قادر ، قربانعلي و يا مثلا قندآغا را به كار مي‌آيد »(!)
بياييد باز هم شعر را با فرمول خودمان بخوانيم :
آيا تنها «عشق» با «قاف»تمام مي‌شود ؟! مثلا نمي شد گفت سماق ؟! آيا شاعر نمي‌توانست عوض همه اينها مثلا بگويد :
و (الف)
حرف آخر دنياست
آنجا كه نام فاميل من
آغاز مي شود !!
چرا قاف ؟ چرا عشق ؟ چرا نام كوچك ؟ چرا حرف آخر؟ چرا آغاز ؟ ...
خوانش فقيرانه من چنين است :
«قاف» كلمه اي اسطوره ايست . قاف و قله اش مفهوم همه آرزوهاي محالواره را دارند و به گمان من ، شاعر بر اين مفهوم تاكيد داشته است . اگرنه به راحتي مي توانست بنويسد «ق» ! پس اين تاكيد نگارشي نگاهي به معنا دارد . به عبارتي شاعر در بخش اول شعر مي‌گويد كه حرف آخرين عشق ، آرزويي محال و دور از دست است و در بند دوم ، خود را نيز از آن محالواره آغازيده مي‌بيند و محال‌انديش مي‌شمرد . تاكيد بر «نام كوچك من» به همين معناست . نام كوچك اختصاصي‌ترين نام ماست حال آنكه نام فاميل بر ايل و قبيله و خانواده ما دلالت دارد و در واقع نامي قومي‌ست . به عبارت بهتر، شاعر آغاز «خود» را در اين آرزوي دور از دست مي‌بيند .
حال بياييد از زاويه اي ديگر نگاه كنيم : اصلا قاف و مفهوم نمادينش را كنار بگذاريم ! مي شود با نگاه به تركيب ( حرف آخر ) به دو خوانش دست يافت :
1- وقتي عشق «واپسين كلام» را مي‌گويد ، شاعر تازه آغاز مي‌شود . اين نگاه، نگاهي تلخ است . شاعر آغاز شدنش را مصادف با پايان عشق و خويش را غرقه در بي‌عشقي مي‌بيند .
2- آنجا كه عشق « كاملترين حرف » خود را يا به عبارت ديگر « مهمترين » و « بزرگترين حرف » خود را ارائه مي‌كند ، تازه شاعر آغاز مي‌شود ! يعني شاعر حرفي برتر از عشق دارد و اين ديد ، ديدي مباهات‌گرانه است‌.
مي‌بينيد كه اينجا اصولا بحث بر سر كلمه «قيصر» نيست . بحث بر هويت شاعرانه است . چنان كه بحث بر سر واژه عشق و حروفش نيست و اصولا «قاف» ، «ق» نيست و ... !
و به همين دليل من با این نظر که «اين شعر، شعري شخصي است» موافق نيستم .
از سوي ديگر همين جا بخش دوم و انتهايي نوشتارم را مي‌گشايم : شعر شخصي يعني چه ؟!
براي پاسخ به اين سوال به گمانم بهتر‌است بپرسيم : شعر غير‌شخصي يعني چه‌‌؟!
آيا شعر غيرشخصي شعري‌ست كه شاعر در آن سخنگوي يك جمع است و هر چه اين جمع وسيعتر باشد ، شعر غيرشخصي تر است ؟!
يا اينكه شعر غيرشخصي شعري‌ست كه در آن به حس و حال شخصي و دروني شاعر ، چنان وجاهتي ببخشد كه مخاطب را درگير سازد ، حتي اگر در آن احساس پيش از خواندن شعر سهيم نبوده است ؟!
در نقدهای گونه گون به هر دوی این تعاریف اشاره می شود ، اما به نظر مي رسد كه در قضاوتها ، متاسفانه تعريف اول بيشتر مورد توجه قرار گرفته است .
من معتقدم كه تعريف دوم براي شعر غير شخصي بسيار مناسب‌تر و حتي هنرمندانه‌تر است . آيا تعميم احساس خودم با دلايل متقن به ديگران دشوارتر و هنرمندانه‌تر از سرودن از موقعيتي مشابه نيست ؟!
بسياري از اشعار درخشان در ادبيات جهاني برخاسته از همين معناست . سوگواره‌هاي لوركا براي ايگناسيو ، مرثيه هاي نزار قباني براي بلقيس و هزاران نمونه ديگر همه ناظر بر اين ادعايند . اصلا چرا راه دور برويم ! مثنوي زيبا و تاثيرگذار « بازگشت » اثر محمد كاظم كاظمي عزيز ، خود گواهي گوياست !...
روزي از استاد كيومرث منشي زاده پرسيدم : مرز شعر و ناشعر كجاست ؟
ايشان زيركانه پاسخ داد :« هيچ قانوني وجود ندارد ! اين مرز را مخاطب تعيين مي‌كند !»
حتي اگر به اين مفهوم معتقد نباشيم ، بي شك «پسنديدن» يك شعر ، امري سليقه‌اي‌ست و همين سليقه به من مي‌گويد كه شعرهاي « قاف » و « اشتقاق » از آثار تاثيرگذار قيصر امين پور اند .
و سخنم را با این نکته به پايان مي‌برم كه برای خوانش هر شعر ، کلیت آن را باید دریافت و تک تک اجزایش را در کنار هم به رسمیت شناخت و روابطشان را تحلیل کرد . به عبارت بهتر :
شعر مثل يك موجود زنده‌است . بدترين شيوه براي شناختن اين موجود زنده اين است كه دست به چاقو ببريم و قطعه قطعه‌اش كنيم و بخواهيم با شناخت تك تك قطعاتش به معناي « موجود زنده » دست يابيم . چنين خبطي ، تنها جسدي تكه‌تكه و بي‌جان و از ريخت‌افتاده را به تماشا خواهد گذاشت كه از هر گونه « زندگي » عاري‌ست !
شعر جراحي شده ، فاقد « شاعرانگي » مي‌شود و « شاعرانگي » نه تنها چيز كمي نيست كه شايد همه چيز باشد !

*************************

باشد که شادی ها بیاید و بپاید ...
سیامک

Posted by siamak at 11:00 PM | Comments (37)