سلام
اول اینکه : ...
...می بری غزل را کنار پنجره و کوچه را نشانش می دهی که در تاریک روشن غروب دارد روز رفته را خمیازه می کشد ...دستش را می گیری و روی شیشه های بخارگرفته تصویر دلی را نقاشی می کنی که تا هرم نفس ات را می چشد ، تنش عرق می کند و قطره قطره قیقاج می رود روی تن شیشه !...بیچاره دل نقاشی !...
دست غزل را می گیری و می بری اش کنار شومینه تا انگشتان کوچکش را گرم کند ...خودش را جا کند روی دامنت و ها کند توی دستش تا نوک قرمز بینی اش ، صورتی شود ! ...
دست غزل را می گیری و برایش شعر می خوانی تا یاد بگیرد واژه را از میان عاشقانه های تو ؛ زبان باز کند به کلماتی که از لبان تو می ریزند ؛ تا دهانش عطر دهان تو را تکرار کند در بیت های آمده و نیامده !
آن وقت من گوشم را می چسبانم به دهان غزل تا کاغذ از جادوی عطر و موسیقی و گرما مست شود !... شاید این ورق پاره های مست ، جانداروی دل سرمازده دیگری باشد ...و این همه به برکت معجزه ای ست که از مهربانی تو برمی خیزد ...رسول این همه دلدادگی بی دلیل !
دوم اینکه :
ممنونم از همه مهربانانی که هم در وبلاگ انجمن مجازی و هم در این وبلاگ غزل مثنوی را مورد نقد قرار دادند . بی شک هر یک از این نقدها راهگشای حقیر خواهد بود . چه در جهت تصحیح اثر که به خصوص نقد جناب میرافضلی کمک زیادی کرد و هم نقد سایر دوستان که لااقل به مخاطب شناسی و نحوه تعامل مخاطب با شعر کمک فراوان خواهد کرد . مواردی که به رسایی بیشتر اثر کمک می کرد در شعر پست قبل تصحیح شد .با سپاس از همه اساتید وشاعران گرامی ...
سوم اینکه :
کنگره شعر اجتماعی فارغ از همه ضرورتهایش و بار علمی و هنری آن – علی رغم نخستین دوره بودن اش - عرصه خوبی بود تا با دوستانی تازه آشنا شویم و به دیدار دوستان قدیمی نایل بیاییم . مهربانی همه برگزار کنندگان را سپاس می گویم و از همین جا به همه دوستان نویافته و یاران قدیمی درود می فرستم .
چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- زندگی و زمانه مایکل ک : نشتن درباره نویسنده ای که برنده جایزه نوبل شده است دشوار است . به خصوص اینکه بخواهی بگویی که کتاب مورد بحث کتاب خیلی بزرگی نیست !...نظر نگارنده ایناست که کتاب کتاب خوبی ست اما اگر نخواندید چیز زیادی از دست نخواهید داد !...جی ام کوتسیا برنده جایزه نوبل 2003 متولد آفریقای جنوبی ست و غیر از نوبل 11 جایزه دیگر دریافت کرده است . کتاب در مورد شخصی ست به نام مایکل که در هیچ کجای داستان به رنگ پوست او اشاره نمی شود . او حتی نام فامیل درست و حسابی هم ندارد و اصولا شخصیتی مفلوک است که این فلاکت ناشی از تمام شرایطی ست که پیرامون او را گرفته است . بی شک با اثری سیاه و تلخ روبرو هستیم که به بازی گرفته شدن حیثیت انسانی را در میانه اوضاع نابهنجار اجتماعی سیاسی فرهنگی محیط به تصویر می کشد . برخی از لحظات کتاب به شدت با نثر و فضایی کافکایی مواجه می شویم و در سطر سطر کتاب توانایی نویسنده ای چیره دست – که با ترجمه هنرمندانه مینو مشیری برجستگی بیشتری یافته است – خودنمایی می کند . به عبارت بهتر نثر شاعرانه و پر توصیف و جزءنگر کتاب نقطه قوت اثر محسوب می شود . اما چنانکه گفتم اثر آن چنان تکان دهنده نیست که به عنوان اثری فراموش ناشدنی در یاد و خاطره بماند .
زندگی و زمانه مایکل ک – جی ام کوتسیا – ترجمه مینو مشیری – چا÷ دوم 1385 – انتشارات فرهنگ نشر نو –247 صفحه - 36500 ریال
-یوزپلنگانی که با من دویده اند : بی شک بیشتر شما این اثر زیبای مرحوم بیژن نجدی را خوانده اید . اگر نه توصیه می کنم نثر شاعرانه ، تصویرهای بدیع و مضامین بکر کتاب را از کف ندهید . این کتاب کوچک با داستانهای کوتاه چند صفحه ایش دنیایی از مفاهیم انسانی را با زیبایی غریب و تکان دهنده ای به تصویر می کشد . در میان همه داستانها « سه شنبه خیس » شاید شاعرانه ترین تصویر را ارائه می کند و ذهن شاعرانه نویسنده در تمام طول داستان در بین واقعیت و مجاز در حال پل زدن است :
آنها در تهرانی که سه شنبه فراموش شده ای داشت ، از خیابنهایی گذشتند که به خاطر اعتصابها ، گاهی برق داشت ، گاهی نه . گاهی تاریک بود ، گاهی هم به اندازه یک تیر چراغ ، روشن ؛ این بود که ملیحه و پدربزرگ نتوانستند نعش چتر را زیر هیچکدام از درختان کوچه پیدا کنند . حالا چتر هم یک سیاوش شده بود .
یوزپلنگانی که با من دویده اند – بیژن نجدی – چاپ هفتم 1385 – نشر مرکز – 86 صفحه – 1250 تومان
- خاطره دلبرکان غمگین من : اگر از من بپرسید می گویم هیاهوی بسیار برای هیچ !! ...مارکز نه تنها این مفهوم که مفاهیمی بسیار بزرگتر و عمیق تر از این را در اثر سترگ اش «عشق سالهای وبا » بسیار زیباتر و هنرمندانه تر پیش از این تصویر کرده بود . عشق دغدغه مارکز است و این نکته در تمام کتابهای او نمود عینی دارد اما دائره المعارف عاشقانگی مارکز «عشق سالهای وبا » ست . کتابی که توصیه می کنم همه بخوانید – حتما با ترجمه مهناز سیف طلوعی (چاپ انتشارات سیف طلوعی) و لاغیر ! - و روی تک تک خرده روایتهای اش اندیشه ورزانه مکث کنید . خاطره دلبرکان غمگین من با همه داستانهایی که برسرش پیش آمد تنها گوشه کوچکی از ان کتاب سترگ است و چیز تازه ای برای کسی که آن کتاب را خوانده است ندارد جر همان نثر جادویی مارکز و دیگر هیچ !
خاطره دلبرکان غمگین من – گابریل گارسیا مارکز - ترجمه کاوه میرعباسی – انتشارات نیلوفر – 1500 تومان
پنجم اینکه :
برای این پست به خوانش شعری از دکتر محمدرضا ترکی می پردازم . شعری که به نظر نگارنده لایه لایه است و استعداد خوانش های عمیق تر و بازخوانی های مکرر را دارد .ابتدا شعر را بخوانیم :
زن و عطر و نماز
بر بستری که عطر نفسهای تو را دارد
آسوده به خواب می روم
حتی وقتی شمشیرهای آخته
بر من تاخته باشند...
...
از بی راهه حرکت کن
راهها
گاه به مقصد نمی رسند
واحه در واحه بگذر
از دشتهایی که مثل من تشنه اند
اگر خدا بخواهد
تار عنکبوتی پناه عصمتت می شود
و تو را
از چشمان آلوده نگاه می دارد
اما آن کبوتر تنها
که بر آستان غار آشیانه بسته
بی گمان دل من است
که برای تو پرپر می زند!
...
مهار شتر را رها کن
بگذار او تصمیم بگیرد
که بوی گلهای صحرا و رایحهّ عشق را
خوب می شناسد،
هر جا فرود آمد
خانه عشقمان را می سازیم!
...
حیران ِ سمت و سوی قبله چرایی؟!
نگاه کن نسیم عشق از کدام سمت می وزد؟!
...
مرا که از تب آسمان می لرزم
در آغوش بگیر
"با من سخن بگو..."
گاه از جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان
تنها می توان به نماز و عطر تن تو پناه برد!
در نوازشهای تو
رازی است
که نرما و گرمای دست مادری گم شده را
به یاد یتیم صحرا می آورد!
...
تمام آیه های من
سورهّ نساء است
اما احسن القصص
نگاه عاشق توست!
*
در همان نخستین نگاه در می یابیم که با عاشقانه ای طرف هستیم که از مولفه های مذهبی برای ایجاد تصاویر خود سود برده است . این نوع نگاه در ادبیات ما بی سابقه نیست . مشهور ترین اش شاید همان بیت معروف حافظ باشد که :
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد امد
رابطه محراب و ابرو و نیز اشاره به اشتغال ذهنی راوی در هنگام نماز که سبب ابطال نماز است ، این تصویرسازی را آشکارتر می کند یا این مثال مشهور دیگر از خشتمال نیشابوری :
روزه دارم من و افطارم از ان لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
باز هم ترکیب مفاهیم عاشقانه و مذهبی و مصادره مفاهیم مذهبی برای رسیدن به مفهوم عاشقانه که زیبایی بدیعی را خلق کرده است .
مثالهای متعدد دیگری نیز وجود دارد . اما طرفه اینجاست که چنین آمیختگی زیبایی دارای بسامد بالایی در ادبیات ما نیست . در حالیکه در ادبیات مغرب زمین شاهد استفاده متواتر از مفاهیم مذهبی از صلیب گرفته تا معراج مسیح از داستانهای عهد عتیق گرفته تا متونی شبه مذهبی مانند کمدی الهی در شعر و ادبیات هستیم . شاید دلیل این امر نگاه متعصبانه به دین باشد که ذات لطیف آن را درک نمی کند و آمیختگی مفاهیم دنیایی با دین را حتی در ساحت هنر بر نمی تابد .
نکته مهم اینجاست که استفاده ناهنرمندانه از این مفاهیم می تواند به دو حالت منجر شود :
- اول اینکه ساحت دین به واسطه درک ناصحیح هنرمند به بازی گرفته شود و در واقع با سهل انگاری شاعر ما با متنی نابهنجار برخورد کنیم که نه دین و نه عاشقانگی را پاس نمی دارد .
- دوم اینکه عدم آمیختگی دو مفهوم سبب شود که تنها با یک پازل در هم ریخته طرف شویم و مفاهیم عاشقانه و دینی با حرکت در دو فضای مجزا به هارمونی و امتزاج نزدیک نشوند . این می تواند هم به واسطه درک ناصواب شاعر از تصاویر دینی و هم به دلیل درک نامناسب او از عاشقانگی پدیدار شود و در نتیجه شاعر ناتوان از درک مفهوم قدسی عشق در مواجهه با مفهوم قدسی دین دست وپای خود را گم می کند و در نتیجه علی رغم شکل ظاهری اثر توان ایجاد موانست میان این دو مفهوم را نمی یابد .
نکته دیگر اینکه اصولا چرا چنین تصویرسازی ای انجام می شود ؟
مهمترین دلیل برای شاعر جهت خلق چنین آثاری پیوند استوار مقوله عشق و مذهب است که در ذهن شاعر نهادینه شده است . به عبارت بهتر شاعری که جانش آمیخته با مفاهیم مذهبی ست در بیان عاشقانگی خود نیز ، به دلیل توجه به ذات عاشقانه دین و نیز دلسپردگی مذهب گونه عشق ، به تعامل این دو چشم می گشاید و در نتیجه چنین آثاری ، آنگاه که اوج می گیرند ،مخاطب را از هر دو چشمه سیراب می کنند : هم دین هم عشق !
چندیست در میان آثار شاعران معاصر نیز این رویکرد حضور تازه ای یافته است که به لحاظ کیفی تفاوتهایی با ساختارهای کلاسیک این شیوه دارد .
غزل زیبای «شبستان» از دکتر محمد حسین بهرامیان شاید یک از اوجمند ترین شعرهای این شیوه باشد که با ترکیب مفهوم نماز با عشق بازخوانی جدیدی از تصویر بیت معروف حافظ را به دست می دهد . در واقع اصل هنرمندانه این شیوه همین بازآفرینی و بازخوانی عاشقانه متون و روایات دینی ست . آنجا که ذهن شاعر در میان تداعی های مذهبی به عشق و در میان تداعی های عاشاقنه به مذهب می رسد و این رشته های تداعی دائما در حال تبدیل به یکدیگرند . نکته اینجاست که این تطور باید چنان باشد که ایجاد کنتراست واضحی بین مفاهیم نکند و مخاطب سررشته تداعی ها را گم نکند و همراه شعر و دست در دست شاعر از کوچه ای به کوچه دیگر وارد شود و شاهد تاویل جنون مدارانه شاعر باشد . به گفته دیگر چنین متونی بیشتر به شطح پهلو می زنند که بر خطی باریکی در میانه کفر و دین می گذرند و آنگاه که سر سلامت به منزل می رسانند ، شراب طهوری می شوند که مردافکن است و خلسه آور !
شاید مهمترین مولفه برای این به منزل رسیدن همان احاطه شاعر بر فلسفه عشق و مفاهیم دین باشد .
بپردازیم به شعر دکتر محمدرضا ترکی :
در همان نام شعر می شود همه آنچه را پیش از این گفته شد مرور کرد . صدای حدیث نبوی در گوشمان می پیچد که : «من از دنیای شما تنها این سه چیز را می پسندم : زن و عطر و نماز» . به عبارت بهتر شاعر قصد دارد با بازخوانی دنیای عاشقانه و نیز مذهب مداری خویش به خوانشی شاعرانه از این حدیث نبوی برسد . طرفه اینکه این حدیث خود این آمیختگی مفاهیم دینی و دنیایی را به زیباترین و صریح ترین شکلی متجلی می کند .
بند اول بازخوانی داستان شب هجرت حضرت رسول است . آنجا که مولا بر بستر پیامبر می خسبد تا سوء قصدها به فرجام نرسند . شاعر به زیبایی «بستر» ،«آسودگی» و «عطر» را به عنوان وجه شبه های دنیای عاشقانه اش با روایت مذهبی دستمایه قرار می دهد تا تداعی اش یک تداعی منطقی باشد .
بند دوم ادامه روایت هجرت است و شاعر با رها نکردن روایت بند نخست ارتباط طولی بین بندها را برقرار می کند . به عبارت دیگر با وسعت بخشیدن و گسترش تصویر اولیه زیبایی کشف خویش را بیشتر و بیشتر می کند . اصولا هرگاه شاعر تصویری بیافریند و از آن معنایی ایفاد کند و بعد از آن به سراغ تصویری دیگر در فضایی دیگر برود ، حتی در صورت خلق زیباترین تصاویر ، این گسستگی سبب خواهد شد که بیشتر با یک تزاحم تصویر طرف باشیم و شلوغی فضای شعر مخاطب را کلافه می کند . حال آنکه گسترش یک تصویر و خلق تصاویر جزءنگرانه از یک تصویر کلی هم سبب همراهی بهتر مخاطب و هم سبب خلق زیبایی بزرگتری خواهد شد .
شاعر در بند دوم به تصویر هجرت می رسد و باز با دستمایه قرار دادن « دشت تشنه » ، «واحه» ، «راه و بیراهه» رشته تداعی ها را برقرار می کند . از سوی دیگر مفهوم عاشقانه بیت بسیار عمیق است . بی راهه و راه در عشق گاه بسیار در هم گم هستند . چه بسیار راه هایی که سر از ناکجا در می آورند و بسی بیراهه ها که سرمنزل مقصود می رسند . گوشه ای از این حکایت را می توان در«بدنامی عاشقانه» ای که حافظ به کرات از آن گفته است جست .
بند سوم ادامه همان هجرت است . رشته تداعی ها با « تار عنکبوت» و«پناه» و « چشم آلوده» شکل می گیرد . رابطه «عصمت» و «پرده نشینی » با «تار عنکبوت» شایان توجه است . و البته تاکید «اگر خدا بخواهد» که هم در مورد معجزه مورد نظر نص صریح قران بر خواست خدا اشارت دارد و هم در بازخوانی عاشقانه شاعر مفهومی تازه می یابد . این مفهوم که «نجابت» نیز معجزتی ست که خداوند پاسدار آن است .
بند چهارم درخشش شاعرانه ای دارد . باز رشته تداعی حول کلمه «کبوتر» و «غار» شکل می گیرد . اما شاعر دو مفهوم را با این دو واژه در نظر دارد . «غار» در اسطوره شناسی بیانگر دنیای درونی ست . همان من ِمن . در غار افلاطونی معروف ما با تصویر سایه ها بر دیواره غار طرفیم که انعکاس مفاهیم بیرونی در همین من درونی ست . در هزارتوی مینوتور باز هم غار نمادی از درونه ای ست که دیو می پروراند و باید «آریان»ی باشد که رشته به دست «تزه» بدهد تا این دیو را بکشد . در اصحاب کهف نیز باز به نوعی همین اسطوره بازخوانی می شود و اسطوره شنانساین چون دکتر جلال ستاری بر این عقیده اند که می شود داستان را به صورت یک به خویش برگشتن و سر در جیب فروبردن تاویل کرد .
در اینجا هم شاعر گذشته از آن داستان معروف هجرت به نکته دیگری نیز نظر دارد . دل او در آستان غاری که نمایانگر ذات درونی معشوق است منتظر و نگران چون کبوتری پر پر می زند . آستانه این غار در حقیقت تجسم برونی من معشوق است . دل شاعر نگران و ناظر کوچکترین حرکت معشوق است و هر برون شدی را کبوترانه انتظار می کشد .
از سوی دیگر کلمه «کبوتر» هم در کنار وجه شبه ای که با دل دارد در پر پر زدن ؛ نماد رهایی و سپیدی نیز هست که در مواجهه این دو عنصر با دل می توان به تاویل های تازه تری هم رسید .
بند پنجم ادامه روایت هجرت و رسیدن به مدینه النبی (یثرب) است . شاعر با « رها کردن مهار شتر» تداعی هایش را بازآفرینی می کند و. به مفهومی بنیادین در عشق می رسد : عشق – اگر عشق باشد ! - نیازی به تعقل ندارد ! این «اگر عشق باشد» نکته مهمی ست !... سرسپردگی به عشق بی شک ما را به سرمنزل مقصود می رساند . کجرویهایی که دیده می شود ناشی از عشق نیست بلکه برخاسته از درهم آمیخته شدن مفاهیم و اشتباه شدن هزار و یک حس انسانی «ناعشق» است با ذات منزه «عشق» . در این مقال مجال بررسی چیستی رفتارهای عاشقانه نیست . پس همین اندک اشاهر شاید کفایت کند که اگر پیش از حضور عشق ملزمات ومختصات عشق را درک کرده باشی ، هنگام حضور اش می توانی بشناسی اش و آسوده ، سر و جان بدو بسپاری که بی شک تو را به ساحل امن خواهد رساند . اگر نه هزار ویک حس بی ارتباط با عشق می تواند تو را به دامچاله ای ببرد که امید رهایی از آن نخواهد بود !
اما اگر شناختی ، دیگر مهار دل را رها کن !...بگذار نفس بکشد این شتر مست !...که اگر پایش را ببندی و مهارش را بکشی یا سر به بیابان می گذارد و مجنون ات می کند یا چنان بر زمین ات می زند که سر به سلامت نبری ! ...بگذار خودش برود و در زمین امن زانو بزند و آسوده ات کند که آنجا بهترین جا برای تو خواهد بود !
ادامه روایت در بند شش به داستان تغییر قبله می رسد . و البته گوشه چشمی هم دارد به « به هر سو که رو کنی ، سوی – چهره - خداست » . والبته باز هم همان حکایت عاشقانه توجه به دل که در بند قبل بدان پرداختیم .
بند هفتم اشاره به سوره مزمل دارد : «یا ایها لمزمل * قم الیل الا قلیلا ...»
شاعر با کلمات «لرزیدن از تب» و « مرادر آغوش بگیر»- که اشاره دارد بر روایت مشهور نزول آیه - ، « با من سخن بگو» - که اشاره ایست بر آیات بعدی سوره که حضرت رسول را به بر پایی نماز می خواند – این اشاره را کامل می کند .
ادامه بند نیز اشاره جالبی دارد : «جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان» ...که تداعی ابوجهل و ابولهب را به راحتی می توان در آن دید .
و نهایتا همان حدیث مشهور نبوی عنوان شعر که در اینجا به بازخوانشی شاعرانه می رسد .
بازخوانی عاشقانه روایت هم که مشخص است .: تنها پناه من در این زمانه سرشار از ناراستی و رنج تویی و البته خدا.
بند هشتم شاعر با فلاش بکی تاریخی شعرش را جمع می کند . واژه های «یتیم صحرا» و «مادر گمشده» محور تداعی این بند است و با اشاره مستقیم به حضرت پیامبر ، فرم مذهبی اثر را امتداد می دهد. و البته بازخوانی عاشقانه اثر به نظریه ای روانشناسانه راجع به عشق اشارت دارد که مردان در عشق تصویری از مادر خود را در معشوق جستجو می کنند و زنان تصویری از پدر خود را . به عبارت دیگر در ناخودآگاه انسان ، آنیما به نوعی تصویر مادر را در خود دارد و آنیموس بازتابی از پدر را .
بند نهم پایان بندی اثر است بعد از ایجاد فلاش بک بند قبل که در حقیقت می تواند ایجاد کنند فرمی دایره وار خود را کامل کرده است . بنابراین این بند باید تصویری ناب و محکم و تاثیرگذار داشته باشد که همه حرفهای شاعر را خلاصه کند . وچنین نیز هست : همراهی نام دوسوره «نساء» و «احسن القصص» - سوره و داستان یوسف (ع) - در کنار هم تداعی مذهبی اثر را شکل می دهد و اشاره ایهام گونه این دو به مفهوم «زن» و « داستان عاشقانه یوسف و زلیخا » خوانش عاشقانه را کامل می کند . ضمن اینکه در ذات ترکیب « احسن القصص» به معنای بهترین داستانها دو معنا قابل تاویل است : اول اینکه اصولا عشق احسن القصص است . و دوم اینکه چشم معشوق از فرط زیبایی احسن القصص است . نکته جالبتر این است که شاعر خود را رسولی می بیند که تمام آیات و معجزاتش عاشقانه هایی ست که می نویسد اما خود معترف است که همه اینها تنها کرشمه ای از نگاه معشوق است که «بهترین» را در آستین دارد و شاعر هیچگاه یارای نوشتن آن را به تمام و کمال ندارد که او «نساء» می نویسد و او «احسن القصص » - یوسف – است ! همان که نزار قبانی بزرگ می گوید که :
شعر من
بافه انگشتان توست
و ملیله دوزی زیبایی ات
پس هر گاه مردم
شعری تازه از من بخوانند
تو را سپاس می گویند .
و این شاید عاشقانه ترین روایت شاعرانه باشد .
*
فرجام اینکه اثر زیبای دکتر محمدرضا ترکی ، اگر سهل انگار نباشیم و سادگی ظاهری اش فریب مان ندهد ، درخشش دلنشینی دارد که برانگیزاننده است . انگیزشی برای خوانش مکرر و انگیزشی برای خلق اثاری از این دست که ضمن حفظ فرم ، دارای محتوای غنی نیز هستند ، آن هم در زمانه ای که هر بی هنجار و ناهنجاری به بهانه فراهنجار بودن جار زده می شود ! بی شک همه مخاطبین جدی شعر مهارت شاعر را در حفظ ساختار نیمایی و نیز واژه آرایی ها و قوافی درونی متعدد اثر را به خوبی پیدا خواهند کرد که همه اینها به خلق موسیقی نرم و جوباری مناسب و ایجاد فضای حسی اثر کمک کرده است . اما آن چه به نظر نگارنده اهمیت بیشتر داشته و دارد دقت در بازخوانی عاشقانه روایات مذهبی ست که سعی شد به بخشی از انها اشاره رود . بی تردید هر خوانش دوباره ای بابی نو خواهد گشود که باید نیز چنین باشد .
******
شادیانه های عشق ارزانی لحظه لحظه تان !
سیامک
سلام
اول اینکه : ....
...زل زده بود به هیچ کجا !... دلش انگار کنده شده بود و افتاده بود یک جایی لابه لای خاطره های دور از دست !... سیاهی چشمهاش یخ زده بود انگار !... لباس خاکی چروکی را مچاله کرده بود و روی سینه اش فشار می داد ... دست دراز کردم تا نبض اش را بگیرم ...دستش از سینه جدا نشد !...پیراهن ِمچاله چسبیده بود به استخوانش انگار !... گفتم : غصه نخور ! ... تا کلمه از زبانم جدا شد خودم فهمیدم چقدر احمقانه است !... زل زد به من – من ؟!!..نه !..یک جای دور پس پشت سرم !...دورادور همه افقهای جهان انگار ! – : «غصه نمی خورم اصلا !!» .... راست می گفت !...همراهانش می گفتند یک قطره اشک به چشمش نیامده از صبح !...فقط نگاهش انگار توی یک باتلاق بی سر وته دارد فرو می رود ...سکوت می کند و فرو می رود ...فرو می رود ...فرو ...! ... گفتم : «جاییت درد می کنه ؟!» ...سکووت ...سکوت ...سکوووووت ... گفت : «آره!» ... یک شادی کوچک ته دلم درخشید !... تنی که درد می کند یعنی زنده است ! یعنی هنوز چیزی در جایی از این بدن میل به زندگی دارد و این یعنی یک روزنه برای رهایی !... پرسیدم : « کجا ؟!... سرت ؟ ...قفسه سینه ؟ ... کجا ؟!» ...فقط بگو کجا ، تا یک مسکن برایت بنویسم و وجدان حرفه ای ام را کمی آرام کنم !...بگذار به یک دردی بخورد این هفت سال وامانده ! ... داد زدم :« کجا ؟!» ... باز سکوت ...سکوت ...سکوووت ...خیلی سکوت !... بعد از لابه لای مردمکهایم پل زد به همان افقهای دورادور پس پشت سرم و یک کلمه یخزده را پرت کرد توی صورتم : « نمی دونم !»
...
بیهوده است !... هرچقدر بخواهم عظمت این « نمی دانم» را برایت لابه لای این جمله ها و واژه های بی رنگ بریزم نمی شود !... یک دل لهیده آن روز روی تخت بیمار دراز کشیده بود و من هیچ غلطی نمی توانستم بکنم برای زنی که نامزدش را در اثر یک سانحه برق گرفتگی از دست داده بود !... شاید تلخناک ترین شعر جهان در بین حروف آن « نمی دانم» داشت جان می داد و من داشتم لحظه به لحظه خفه شدن اش را می دیدم .... دلم به حال جهان سوخت !... به حال خودم !...و به حال دیازپامهایی که آرامبخش هیچ نا آرامی نبودند !.... از این قصه ، عاشقانه نوشتن اصلا سخت نیست !...تلخ هست ، سخت اما نه ! ... پس برای تو نوشتم آنچه را که می بایست :
و می رسم شبی آخر به آخر راهم ....
دوم اینکه :
خیلی وقت هست که در کتابها چرخی نزده ایم !..نه ؟!
- گهواره گربه : یعنی انصافا این همه از ونه گوت نوشتم بس نیست !!...بخوانید کتابهای این دیوانه عصر پست مدرن را لطفا !... به هر حال هم چنان طنز ویرانگر و روشن بینانه و عمیق ونه گات جادویی دیریاب است ... نکته شگفت انگیز این کتاب این است که نویسنده با نبوغی خارق العاده یک فرهنگ را از هیچ خلق کرده است !...فرهنگی دارای زبان مشخص ، دین مشخص ، ملت مشخص و کشور مشخص و اخلاقیات مشخص و ایدئولوژی مشخص !!...و تمام این مشخصات از هیچ خلق شده است !...یعنی ما به ازای عینی برای هیچکدام وجود ندارد گرچه بی شک ظرافتهای اندیشمندانه اثر کلیت تاریخ بشر را در بر می گیرد... لذت خواندن آثار ونه گات را تنها در یک کلمه می توان خلاصه کرد : جنون !
پایان کتاب تلخناک ترین طنازی ونه گات است :
...« دارم برای اسفار باکونون دنبال آخرین جمله می گردم ، جوان . اکنون دیگر وقت آوردن آخرین جمله است .»
« به جایی هم رسیده اید ؟»
شانه هایش را لاقیدانه بالا انداخت و یک ورق کاغذ به من داد .
چنین خواندم :
اگر جوان تر از امروز بودم ، کتابی در باب تاریخ حماقت بشری می نوشتم ؛ و بالای قله مک کیب می رفتم و کتاب تاریخم را بالش سر می کردم و می خوابیدم ؛ و از زمین مقداری زهر آبی و سفید بر می داشتم ، زهری که آدمی را به هیئت تندیس در می آورد ؛ و خود را به هیئت تندیسی در می آوردم ؛ تندیسی که به پشت خوابیده است و نیشخند هولناکی بر لب دارد و با نگاهی پرسشگر به آن کسی که می دانید کیست نگاه می کند .
گهواره گربه – کرت ونه گوت – ترجمه : علی اصغر بهرامی – نشر افق – چاپ اول زمستان 1383 – 406 صفحه – 3600 تومان
***************
- من یک پسر بد بودم : شعرهای رسول یونان همیشه برایم دلنشین بوده اند . سادگی سرشار همراه با کشفهای دلپذیر که در کوتاهی شعرهایش نمود بیشتری پیدا می کنند ، همیشه سبب می شود که مجموعه هایش را با علاقه بخوانم و گاه از آنچه گفتم سرمست شوم و گاه به واسطه دور شدن اش از همین ها مغبون !....یادم هست هفته نامه مهر – حوزه هنری – در سالهای اول و دوم که گل کارش بود – و به گمان من از بی رقیب ترین نشریات ایران محسوب می شد و می شود - شعری از یونان چاپ کرد که از زبان یک مرده شوی خطاب به پسرش بود :
... اگر روزی خواستم تو را بشویم
- زبانم لال -
با آب طلا خواهم شست !
گنجت می خواهم درون خاک !...
( نقل از حافظه کردم .خدا کند غلط نباشد. ) یادم نمی رود که چقدر این شعر سرمست مان می کرد آن روزها !... بعد از یکی دو مجموعه ، « من یک پسر بد بودم » یادآور همان لذت دلپذیر بود . سادگی ، طنز ، ظرافت ، ایجاز و کشف البته این بار با جوهری از اندیشه . به نظر می رسد یونان در شعرهایش به یک پختگی اندیشه ورزانه رسیده است :
زندگی قشنگ و زیباست
اما ما بدشانسیم
باد درست جایی می وزد
که ما در آن پناه گرفته ایم .
ما بدشانسیم
و کاری هم نمی شود کرد
به هر ضیافتی که رفتیم
قورباغه هایی که راه گم کرده بودند
سر از لیوان های ما در آوردند .
یا سادگی شعری این چنین که به ظرافت خود نام معشوق است . عاشقانه ای به نام « قطعه ابدی » :
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا ...
سوزن گرامافون
روی نام تو گیر کرده است .
البته می شود پیشنهادهایی هم برای شاعر داشت . پیشنهادهایی که البته به نظر می رسد نتیجه افراط او در حفظ صمیمیت ست و ترس او از گسسته شدن رشته طریف سادگی شعر در نتیجه بازپیرایی آن :
کاش می شد
از خاطره ها جدا شد
آنوقت دیگر
چیزی آزارت نمی دهد ...
به نظر می رسد که روال منطقی جمله این باشد که : چیزی آزارت نمی داد ...و همین طور تا پایان شعر که تمام فعلهای حال باید به زمان گذشته برگردند تا روانی اثر افزون شود . یا :
مثلا رفته ای که برگردی
شب از نیمه گذشته
اما از تو خبری نشده است .
نشده است آخر شعر خیلی با لحن صمیمی شعر همراه نیست و شعر لحنی اعلامیه وار پیدا کرده است . می شد به سادگی و با حفظ بهتر موسیقی نوشت : اما از تو خبری نیست !...یا :
بیهوده عاشق تو شدم
نه نامی داشتی
نه چهره ای
در تاریکی بازی می کردم
باید می باختم
حالا منم و دست های خالی
و ماه سکه ای ست
دست نیافتنی
حالا منم و سرشکستگی
قماربازان
سرشکسته به خانه برمی گردند .
لحن شعر نزار قبانی را به خاطر می آورد و به خصوص نیمه دوم شعر تصاویر خیلی خوبی هم دارد اما شاعر با سهل انگاری در پرداخت شعر آن را به اثری معمولی تنزل داده است . مثلا عبارت « حالا منم و سرشکستگی» کاملا قابلیت حذف شدن را دارد . سطرهای بالا و پایین به خوبی معنا را منتقل می کنند و وجود آن اضافه است . چنانکه نیمه اول شعر هم قابلیت زیباسازی بیشتر را دارد .
چنان که گفتم زیبایی های این دفتر بیش از کاستیهای آن است و خواندنش توصیه می شود .
من یک پسر بد بودم – رسول یونان – نشر افکار- چاپ اول 1384 - 1200 تومان
*******************
- خرنامه : راستش نمی شود راجع به این کتاب زیاد نوشت اما خواندن اش به خصوص برای علاقه مندان به ادبیات طنز و نیز ادبیات عصر قاجاریه به شدت لازم است . محمد حسن خان اعتمادالسلطنه ، یکی از اولین محصلین فرنگستان دربار ناصرالدین شاه – کتابی نوشته است که در واقع ترجمه و ایرانیزه شده اثری از نویسنده فرانسوی « کنتس دو سگور » ست . مشابهت این کتاب با کلیله ودمنه به خصوص در استفاده از زبان حیوانات و نیز توجه به جنبه آموزشی اثر آن هم با شیوه ای متکلمانه سبب می شود که کتاب برای مخاطب عام چندان چشمگیر نباشد اما چنان که گفتم مخاطبین جدی ادبیات و به خصوص نویسندگان طنز باید حتما این کتاب را به سبب نثر زیبا و شکل ارائه طنز به خصوص در عرصه طنز اجتماعی مطالعه کنند ...
خرنامه – محمد حسن خان اعتمادالسلطنه – به کوشش علی دهباشی – نشر کتاب پنجره – چاپ پنجم – بها 2200 تومان
*******************
سوم اینکه :
برویم سراغ شعر .
پیش از آن دو نکته مهم :
این شعر و شعری دیگر به انتخاب دوستان انجمن مجازی از تاریخ 19 /9/ 86 در وبلاگ این انجمن به نقد گذاشته می شود. خوشحال می شوم علاوه بر کامنت گذاری در اینجا ، در آن وبلاگ هم مرا ودیگران را از نظراتتان بهره مند کنید .
دیگر اینکه حکایت چرایی این شعر را به اختصار در« اول اینکه...» آوردم . تقدیم به شما ، آن زن داغدیده .... و البته چون همیشه : نازنین هماره !
جهان بی پرنده می میرد
و می رسم شبی آخر ، به آخرِ راهم
و می زنم به تو لبخند آخرم را هم
لبی که خنده به رویش همیشه می ماند
سرود بوسه برایت ولی نمی خواند
لبی که بوسه ربود از لبی به سردی سنگ
و رد بوسه به رویش نشسته آبی رنگ
کبودرنگ ترین شعرِ من : قصیدهء مرگ
سروده می شود و خط به خط و برگ به برگ -
- تو را به خوانش خود در سکوت می خواند
و داغ من به دل واژه هام می ماند ...
دلم که سرخ ترین خندهء خدا بوده
و از جهان و جهاندارها جدا بوده ؛
دلم که سبزتر از جنگل شمالیها
به رقص آمده تر از سماع شالیها ؛
به گرمناکی خورشید خون چکان ِجنوب
شبیه بندر شرجی ، در انزوای غروب ؛
دلی که موی تو را پشت روسری می دید
و از تلفظ نام تو شاد می خندید ؛
شبیه آهوی زخمی به بند می افتد
و روی صافی ِخطی بلند می افتد
صدای سوت و پرستار و شوک ...خداحافظ !
بگو قناری من ! – نوک به نوک – : خداحافظ !
شکسته می شود آهسته در گلویت عشق
و مویه می کند آرام ، رو به رویت عشق
زلال چشم تو در موج اشک می افتد
و روح ِشاد ِتو از اوج اشک می افتد ...
شکسته بالی آن روح ! فاجعه این است !
نه مرگ و من ؛ تو و اندوه ! فاجعه این است !
نمی شود که برقصی ؛ ترانه خوان بشوی !
ولی شکسته نباید از این غزل بروی
در آخرین غزلم وزن مرگ محسوس است
ولی تویی که نفس می کشی درون رَوی !
ضمیر متصل ِ«تو» ، حضور ممتد عشق
به گوش می رسد از بیتها ، بلند و قوی
و باز مثل همیشه تو شعر می گویی
من از تو می شنوم واژه را ؛ تویی راوی
بلند شو که شکستن به تو نمی آید
چنین خمیده نباید از این غزل بروی
بزن به کوچه و این شعر را بلند بخوان
نترس غمزده ! در جان پناه ِشعر بمان !
درون قافیه هایم به رقص می کشمت
به بیت - بوسهء شعرم دوباره می چشمت
نسیم ، دست من است و کلاف گیسویت ...
ستاره می چکد و بافه بافه گیسویت –
- شبی شبیهِ شب ِ شادمانی ِعشق است
سفیر ِسلسلهء آسمانی ِعشق است
که عطر یاس و بهار و ترانه آورده
برای من غزلی نوبرانه آورده
برای من ! خود ِ این من که می دود به مَنَ ات !
مَنی که بارش باران به روی پیرهنت !
منی که روی لبت قطره قطره می رقصم
و دست می کشم آهسته بر سپید ِتنت !
تنی که نت به نت اش را غزل نواخته ام
بیا پیانوی نوکوک ! می شوم شوپن ات !
که رقص فا و سُل از فاصله نمی ترسد
که فصل بوسه – بهار است همچنان دهنت !
سخن بگو و چکاوک بریز در رگ ِشب
که این غزل شده شاگرد شیوهء سخنت
پرنده باش ! جهان بی پرنده می میرد
جهان و چلچله هایش فدای پر زدنت !
جهان و چلچله هایش پرنده می خواهند
برای بُردن ِبازی برنده می خواهند
برای بُردن بازی ! که دست غم آس است !
بِبُر به بی بی دل ! که برنده احساس است !
تو حاکمی که وجودت شبیه زندگی است
که این تلاوت ِنص ِصریح ِزندگی است
برنده باش ، پرنده ! به نام ِنامی ِدل !
که غیر ِعشق ندارد جهان مان حاصل
چه آتشی ست میان مرور بوسهء من ؟!
نبند دل به غمت بی حضور ِبوسهء من
به هم نزن که در آن نیست شعله ای دیگر
و نیست آتش سرخی میان ِخاکستر
بریز عطر غزل را میان گیسوهات
بخند و طعم عسل را ببر به کندوهات
و آبهای جهان را چنان نوازش کن
که رودهاش برقصند با النگوهات
که جنگلش ببرد رشک بر طراوت عشق
به بیشه زار تن تو ؛ به بچه آهوهات
تویی که مادر شعری ؛ بیا و شیر بده
به بره های غزل در میان بازوهات
ستاره پشت ستاره ، اسیر چشمانت
هزار ماه ، شکار ِکمان ابروهات
سپیده ها همه تکرار صبح پیشانی ت
شبانه ها همه مست از شمیم شب بوهات
و مست می شَوَمَت باز در شبی دیگر
و بوسه می زَنَمَت باز در لبی دیگر
به عطر ِوحشی ِباران ، به شور باید رفت
به سرزمین ستاره ، به نور باید رفت
به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد
به آفتاب سلامی دوباره باید کرد ...
*******************
عاشقانگی تان مستدام .
سیامک