January 23, 2008

چهارشنبه - 3 بهمن ماه 1386

سلام
اول اینکه :..

... برف آمد ونشست روی آسفالت ... طفلک جاده !... سپید شد و یخ بست !
برف آمد ونشست روی شیروانی سرخ همسایه ....طفلک شیروانی !... رنگ باخت و قندیل بست !
برف آمد ونشست روی چراغ راهنمایی .... طفلک چراغ !...خاموش شد و خوابید !
برف آمد ونشست روی نارنج های خیابان ... طفلک نارنج !... یخ زد و عطرش توی سرما گم شد !
برف آمد ونشست روی پوست صورت تو.... طفلک برف !...آب شد و لغزید روی لبت و بخار شد ! ...

دوم اینکه :

همیشه بر این باور بوده ام که عرصه وبلاگ نویسی مجالی خوب برای بیان دیدگاه ها و تحلیل هاست . لاجرم ، چندان با کوتاه نویسی میانه ندارم به خصوص که هر بیست روز ، تقریبا ، این صفحه به روز می شود – که مجالی بیش از این ندارم – و همین سبب می شود که فروگذاشتن بخشی از گفتنی هایم – که شاید اصلا خواندنی هم نباشد !- به بهانه کوتاه نویسی برایم دلچسب نباشد .
شما که به کوتاه خواندن تمایل دارید ، شاید بهتر باشد که ، اگر میل تان به خواندن این نوشته های مطول هم هست ، بخش بخش ،مثل یک مجله ، بخوانید و باقی اش را برای روز بعد بگذارید . بی شک این هم از «نخواندن و نظر دادن» بهتر است و هم از ملالت احتمالی خواندن متنی مطول . هر چه باشد سهمیه بیست روز نوشتن را یکجا می نویسم !... شما هم می توانید در بیست روز بخوانید !

سوم اینکه :

اگر وقت دارید ، این چند لینک را ببینید :
- نقد تحلیلی گلاره بانو بر آثار موسیقی محسن نامجو در 7سنگ. به نظر من نقئی ست بسیار جالب توجه . از این نظر که نه آن چنان عوامانه ست که به امری مبتذل بدل شده باشد و نه آن قدر حرفه ای که سخت خوان و دیرفهم باشد . از این زاویه دید کمتر کسی به آثار نامجو نزدیک شده است .
- یکی از بزرگترین افتخارات خانواده من : دکتر محمدرضا بهرام پرور ، دکترای الکترونیک از منچستر و استاد نمونه کشور و استاد الکترونیک دانشگاه گیلان ، اگر چه چند سالی ست که به علت بیماری از محیط دانشگاه فاصله دارد اما هنوز هر جا در حضور شاگردانش نامی از او آورده می شود ، در برابر دانش بسیار و نیز اخلاق نکویش در کنار سختگیری های استادانه اش سر تعظیم فرود می آورند ... خود من بارها با این نکته برخورد کرده ام که نام خانوادگی ام به نام او شناخته شده است ....نکوداشت او در دانشگاه گیلان کاری بود که باید زودتر از اینها انجام می شد .... (در قسمت پایانی پُست وبلاگ لینک شده مصاحبه ایشان را می توانید ببینید ...)
- مقاله من راجع به ترانه های واسوخت پیش از این در نشریه عروض منتشر شده بود که به دلیل ویژه نامه موسیقی زیرزمینی 7 سنگ در این نشریه نیز آمده است ... دوستانی که نخوانده اند در این لینک می توانند «لیلی فقط تو قصه ست ؟!» را ببینند ...

چهارم اینکه :

برسیم به بحث کتاب ...
- «خاطرات مشترک» و «هر جاده ای به منزل مجنون نمی رسد» : این دو دفتر شعر که به فاصله یکی دو سال از هم منتشر شده اند در بردارنده اشعار خانم سارا جلوداریان ، شاعره جوان است . کتاب اول برگزیده جشنواره خوارزمی ست و کتاب دو حاوی اشعار آیینی شاعر . مهمترین نکته در مواجهه با کلیت آثار جلوداریان ، سادگی و صمیمیت متن است . به عبارت بهتر ما با شاعری رو به روییم که بنا را بر پیچش های تکنیکی و حتی تصویری و بیانی نگذاشته است بلکه بیشتر قصد نجواگری با مخاطب را دارد . او در کنار صمیمیت بادرون مایه ، این صمیمیت را در قالب واژگانش به مخاطب منتقل می کند و بنابراین مهمترین دریافت شما از شعر سیالیت احساس است . این نکته به دو نتیجه مهم منجر می شود :
اول اینکه هر جا شاعر در جاده احساس خود قدم بر می دارد و کوچکترین انحرافی را بر نمی تابد اثر بسیار خواندنی وتاثیر گذرا است :
در کوچه باغهای دلم پا گرفته ای
مثل شمیم دور و برم را گرفته ای

اصلا به فکر هیچکسی قد نمی دهد
این قدرها که در دل من جا گرفته ای

تو لهجه سلیس نباتات زنده را
از شیره حروف الفبا گرفته ای
...
تو چکه چکه لذت خون انار را
از فصلهای نوبر سارا گرفته ای (خاطرات مشترک)
نگاه کنید به روانی جملات و بر هم نخوردن ارکان جمله و استفاده مناسب از ترکیبات و. اصطلاحات عامیانه و مواردی از این دست که شاخصه این دست از اشعار است .
اما این سکه دو رو دارد و هر گاه شاعر نتواند حس خود را در کلیت شعر حفظ کند حاصل آن به بی رمقی شعر می انجامد :
به اتفاق خودم راهی شما هستم
و مثل آدمکی پای در هوا هستم

از ابتدای سفر تکه تکه می بارم
که در حضور شما خاک زیر پا هستم
...
چرا من این همه پر بار می شوم آقا !
و فکر می کنم از ریشه دعا هستم !
به لحظه های عزیزت دخیل می بندم
اگر شاعری از جنس واژه ها هستم

چقدر بوی حرم بوی سیب می آید
و من چقدر چگونه بگو کجا هستم ؟
...(هر جاده ای ...)
در این شعر که لحظات درخشانی مثل بیت : « چرا من این همه ...» دارد ، چنان که می بینید در دو بیت پایانی ذکر شده ناهمگونی بین مصراعها سبب شده است که بار حسی شاعر به منزل نرسد . رابطه بین دو مصراع در « به لحظه های عزیزت ...» برقرار نیست و تصویر نیز برجستگی خاصی ندارد . چنانکه در بیت بعد هم حرف تازه ای در شعر نیست چنانکه حسی چنان ابتدای شعر...هر چند شاعر در ادامه به سوی حس قبلی باز می گردد اما همین برون رفت مخاطب از اثر سبب می شود که جریان حسی اثر قطع شود.
نکته دوم در چنین شیوه ای کم افت وخیزی ست . شاعر بنا ندارد غافلگیرتان کند و راهی هم که بر می گزیند وحتی موسیقی شعرش آرام و کم دست انداز است . خوبی این نکته این است که حس اثر و در نتیجه حس مخاطب مختل نمی شود و واگویه های شاعر در دل مخاطب نفوذ می کند . اما بدی ماجرا آنجاست که کم اتفاقی شعر شاعر را تهدید می کند و قابلیت خوانش چندباره را – مگر در آثاری که حسی بسیار وافر دارند – سلب می کند.
نکته دیگر در خوانشاین دو مجموعه این است که کتاب اول به وضوح از کتاب دوم قدرتمند تر است هر چند از برخی درخشش های دیریاب کتاب دوم در زمینه ادبیات آیینی نمی توان گذشت . علت نیز با توجه به شیوه شاعر آشکار است . شاعر با مضمونی چون عشق یا زنانگی آمیختگی بیشتری دارد و در ضمن کارکرد حس در این دو مضمون بسیار قوی تر است ولی در اکثر شعرهای آیینی شاعر به سوی این آمیختگی حرکت می کند و بیشتر سعی در خلق تصویر و ایجاد موقعیت حسی در داستانی مکرر دارد که بی شک بسیار دشوارتر است . اصولا در شعر آیینی شاعری موفق تر است که تصویرگراست و با کشف تصاویر تازه و ناشنیده از داستانی هزاران بار نوشته و خوانده شده ، مخاطب خود را به سرزمینی تازه رهنمون می شود .
نکته بعدی زنانگی شعر جلوداریان است . این زنانگی هر چند بی پروایی هایی دارد اما از جنس زنانگی فروغ نیست . بلکه بیشتر یک احساس دخترانه آرام است :
می آوری به سمت اتاق من شب های بی ستاره کاشان را
این روزها چقدر سراسیمه ،طی می کنی خطوط خیابان را

این روزها جواب سلام ام را ، در کوچه های گمشده می ریزی
هی اخم می کنی و نفس هایم سر می دهند هق هق باران را

مثل غریبه ها شده ای دیگر ، داری فرار می کنی از دستم
هر چند در حماسه آغوشت ، داری هنوز رستم دستان را

من دختر بهاری این شهرم ، بهمن شدی که قاتل من باشی ؟
بهمن شدی که با قدم سردت ، جاری کنی مسیر زمستان را ؟
....
این حس به هیچ وجه ربطی به سانتی مانتالیسم ندارد . سانتی مانتالیسم ، بر خلاف آن چه بسیاری به عنوان فحش به هر چه مورد پسندشان نیست اطلاق می کنند ، مقوله ای کاملا جدا از حس عاشقانه یا غیر عاشقانه شعر است . در واقع بیان حس در شعر سانتی مانتالیسم نیست ، بلکه احساس گرایی بی پشتوانه و آه وافغان بی ارتباط با مخاطب را می توان سانتی مانتالیسم نامید. در شعر مورد بحث و بسیاری از آثار جلوداریان ، شما با یک پرداخت حسی طرف هستید نه ورود به ورطه احساسات گرایی. به عبارت بهتر شاعر با استفاده از حس اش شما را به همراهی فرا می خواند نه اینکه از متن دورتان کند.
در این بین برخی سهل گیری های شاعر سبب شده است فضای سهل و ممتنع شعرش دچار فرودهای نادلپذیر شود . این موارد بیشتر در حیطه انتخاب واژگان است که بی شک شاعر با تدقیق افزونتر می توانس به راحتی از انها فاصله بگیرد . مثلا در شعر زیبای سرو نقره نشان که به حضرت عباس (ع) تقدیم شده است چنین می خوانیم :
مرد با رفتنش انگار ، جهان را می برد
مرد می رفت و با خود هیجان را می برد

جاده ها از سفری تلخ خبر می دادند
سفری تلخ ، دو چشم نگران را می برد

دست بی مرد در آغوش زمین می افتاد
مرد بی دست ولیکن ، چمدان را می برد
...
نیزه ها از سه جهت ، هلهله سر میدادند
روح شیطانی دنیا نوسان را می برد
...
نام عباس که بر علقمه جاری می شد
از دل هر کلمه ، سر بیان را می برد
غزل بسیار زیباست و بیتهای بسیاری زیبایی دارد . اما در سه بیت پایانی انتخاب شده ( که از سه نقطه مختلف شعر گزین شده اند ) با تسامح شاعر در پرداخت رو به روییم . «چمدان» واژه مناسبی برای این غزل نیست واصولا توسط هیچ یک از کلمات شعر فراخوانی نمی شود . به عبارت بهتر اشاره دو کلمه «سفر» و «جاده» ، با توجه به نامی که بر پیشانی شعر نشسته است و تداعی واقعه کربلا به هیچ وجه کمکی به فراخوانی «چمدان» نمی کند. شاعر یا باید دلایل متنی بهتری برای این قافیه فراهم می آورد یا از خیرش می گذشت .
در بیت بعد باز هم کلمه «نوسان» معنایی مبهم دارد و معنای بیت را مختل کرده است .
و بیت پایانی – که به نظر نگارنده با توجه به بیت درخشان پیش از خود می توانست اصلا حضور نداشته باشد – ترکیب «سر بیان» با مفهوم مورد نظر شاعر چندان هماهنگ نیست . به نظر می رسد مثلا «شور بیان» می توانست بهتر باشد.
خلاصه کنم که جلوداریان به خصوص در دفتر نخست نشان داده است که شاعری ست که به مخاطب احترام می گذارد و بسیار به همراهی او اهمیت می دهد. غزل او که سادگی را سرلوحه رفتار خود قرار داده اند ، به خصوص آنگاه که از ترکیبات و اصطلاحات روزمره سود می برند، می توانند به خوبی زمزمه شده و دریاد بمانند. ضمن اینکه شاعر هر گاه در معدود مواردی به سراغ خلق فضاها و گستره واژگانی نو رفته و آن را با لحن خود ترکیب کرده است ، به ایجاد هوایی تازه در شعر خود دست یافته است که به نظر نگارنده ادامه آن می تواند به کشف وادی های تازه در شعر جلوداریان بیانجامد :
کز کرده اند گوشه آبادی مرا
زندان شدند این همه آزادی مرا

من مرده ام ، هنوز به بازی گرفته اند
ته مانده های بی کفن وادی مرا

هی زوزه می کشند به تندیس بره هام
هی گرگ ، گرگ ، نی لبک شادی مرا

حتی هزار سال به شیرین نمی رسند
حتی سپیدنامه فرهادی مرا

با مغزهای کوچک شان زنگ می زنند
این شعرهخای محکم فولادی مرا

یک عمر از تفاله شب چای ریختند
نسکافه های روشن قنادی مرا

اما از این به بعد به تقویم ژانویه
گم می شوند مبدا میلادی مرا

خاطرات مشترک – سارا جلوداریان – نشر قو – 1384 – چاپ اول – قیمت : 1200 تومان
هر جاده ای به منزل مجنون نمی رسد – سارا جلوداریان – نشر هزاره ققنوس – چاپ اول 1386 – قیمت 1500 تومان

***************
- داستان های کوتاه آمریکای لاتین : ادبیات آمریکای لاتین ، به خصوص در حیطه ادبیات داستانی فوق العاده است . این حس خوب بعد از خواند آثار آن خطه، شاید به خاطر همسویی و همراهی غریبی ست که بین فرهنگ شرقی ما و فرهنگ آنها – علی رغم همه دوری های ظاهری - وجود دارد . در کنار این طنز استوار این دست از آثار به دلپذیری شان می افزاید . مجموعه مورد بحث با گردآوری روبرتو گونسالس اچه وریا و ترجمه بسیار خوب عبدالله کوثری ، در برگیرنده دوره کاملی از آثار نویسندگان مطرح آمریکای لاتین است که به تفکیک زمانی از متقدم به متاخر آمده اند و رنگین کمان زیبایی از تطور تاریخی ادبیات آن مرز و بوم را به تماشا می گذارد . در آغاز هر داستان بیوگرافی و کتاب نگاری کوتاهی از نویسنده و تاثیر او بر ادبیات آمریکای لاتین آمده است . داستان ها همه زیبای اند به خصوص : داستان دوشیزه ( با طرح نمادیم و اسطوره ای اش ) ، آن جا که شیطان پانچو اش را گم کرد ، جوجه سرکنده ( و خشونت دهشتناک اش ) ، مردی که زبان جاوه ای بلد بود ( و طنز اجتماعی تلخ اش ) , سوزن بان ( باز هم طنزی ویرانگر ) و ....
اما گل سرسبد همه این آثار به نظر نگارنده ، داستان فوق العاده «وقتی زنان مردان را دوست می دارند » از روساریو فره است که در پایان کتاب آمده است . ظرافتهای روانشناسانه متن و تبدیل شدن راویها به یکدیگر ، به ظرافت و با پرهیز از سر در گمی مخاطب که به واسطه ترجمه بسیار خوب نمود بیشتری یافته است ، در کنار شیوه شخصیت پردازی هنرمندانه وبدیع اثر به شاهکاری شگفت انجامیده است .

داستانهای کوتاه آمریکای لاتین – گردآوری : روبرتو گونسالس اچه وریا – ترجمه عبدالله کوثری – چاپ ششم 1385 – نشر نی – 390 صفحه – 3000 تومان
***************
- دویدن در میدان تاریک مین : نمایشنامه 4 پرده ای مصطفی مستور ساده و کم پیرایه است . این سادگی ، در این مورد به خصوص ، برای نویسنده آثاری از جمله « روی ماه خداوند را ببوس» و «چند روایت معتبر...» و البته « استخوان خوک دست جذامی» نکته مثبتی تلقی نمی شود . مستور نویسنده ای مضمون گراست و به حرف و اندیشه اش اهمیت زیادی می دهد . هر گاه این اندیشه مداری بر محمل هنر می نشیند و از شعار فاصله می گیرد ، به یک اثر قابل تامل می رسیم و هر گاه بالعکس به دام حرف زدن می افتد ، اثر به شعرا پهلو می زند . اثر حاضر متاسفانه ، به خصوص در هنگام زدن حرف اصلی اش ، به وادی شعار رانده شده است . به ویژه این نمود ناشی از این است که بستر اصلی داستان نیست بستری ناآزموده و نو نیست و حکایت شهر- قلعه ای که ادمیان را به قبول جبر ستمکارانه اش ناگزیر کرده است والیناسیون – خودباختگی (مسخ)- ناشی از آن بارها و بارها - از 1984 تا فیلم سراسر هالیوودی قلعه از دنیای قشنگ نو (اثر هاکسلی) تا شهربندان ( جواد مجابی ) – دیده و خوانده شده است . بنابراین در این بستر تکراری باید شیوه ای مناسب اتخاذ می شد که حاصل کار به خلق موقعیتی تازه برسد که نشد !....
علی ای حال و علی رغم کم توانی کلیت اثر ، دوستداران آثار مستور می توانند حرفها و جملاتی را که دوست دارند در میان سطور کتاب شکار کنند :

یاقوت : قربان ماهان می گه اختیار وقتی معنا داره مه نظمی در کار باشه و شما بتونید نتیجه کارتون رو پیش بینی کنید . [مکث] ماهان می گه وقتی هیچ چیز رو نشه پیش بینی کرد ، معنی ش اینه که وقتی شما کاری رو انجام می دید نیروهای دیگه ای به جای شما نتیجه کار رو تعیین می کنند ؛ و این دقیقا یعنی بی نظمی . به تعبیر خودش دویدن در میدان مین اون هم در تاریکی محض . به همین خاطره که او به این نتیجه رسیده که اختیار تابع نظمه و تا نظمی نباشه ، اختیار هم معنای روشنی نداره ....

دویدن در میدان تاریک مین – نمایشنامه در چهار پرده – مصطفی مستور – نشر چشمه – چاپ دوم – 1385 – 53 صفحه – 800 تومان
***************

پنجم اینکه :

برای حسن ختام این پُست ، شعری زیبا از نزار قبانی را برایتان انتخاب و از انگلیسی ترجمه کرده ام . متن اصلی شعر در پیوست امده است و با کلیک روی لینک می توانید آن را ببینید . دل بدهید به شعر شورانگیز نزار نازنین !

عشقی به من بده تا سبز شوم و بشکوفم
نزار قبانی
برگردان از انگلیسی : سیامک بهرام پرور


گوش کن ، بانو!
به دقت گوش کن !
چون در آتش اشتیاقی ام
که شاید دیگر بار
به تکرار خود برنخیزد .
حسی غریب ؛
شوری شاعرانه ؛
آذین بستهء اندوه اش ؛
چرا که همواره
رد مرا بو می کشد ،
اندوه !

تنگ در آغوشم گیر ، بانو!
چرا که در اوج مستی ام ؛
رگهام خشکیده اند و
استخوانهام پاشیده ؛
دستی بجنبان و گیسوانت را
در رودسار جنون ام بشوی !
جنون عشقی که هیچگاه
به وصف در نمی آید.

بخوان مرا ، خانم!
خوب بخوان !
چرا که مخاطبی ماه زده می خواهم
تا شعرم
بر مچ دستهاش
چون النگویی بلغزد و
دنیا را
در قامت شاعری ببیند .

مست شو ، بانو !
مست از من !
آن چنان مست که دریا به رنگ گل سرخ درآید،
به رنگ شراب تیره ،
به رنگ خاکستری ،
به رنگ زرد ؛
و چه زیباست
زنی که در حضور شعر
تلو تلو می خورد و
مست می شود.

من
در زیباترین نمود ام هستم،
در درخشان ترین لحظات تمدن ام ،
آه !
آن گاه تن به عشق می سپارم
که متمدن شده باشم ؛
بختی دیگر به من بده
تا تاریخ را بنویسم ، بانو !
چرا که تاریخ
هرگز به تکرار خود برنمی خیزد .

تغییر می دهم تاریخ را
با عشق ،
چنان که تاریخ زنانگی را ؛
شعر به چه کار می آید اگر
چیزی را عوض نکند ؟!
شاعر به چه کار می آید اگر
چیزی را عوض نکند ؟!

با هر حکایت دلدادگی دیگر
افزون شده بر گنجینهء حکایات کشورم ،
گل سرخی
پوست می ترکاند از عطر
و ماه ِنیمه شب ِتابستانی
فواره می زند از شیر .

50 سال پریده ام
از مین زاری به مین زاری دیگر ،
برای فراخواندن ملتم به تغییر؛
نه!
دیوار پلشتی را فرونریخته ام ،
نه از آن گونه که می پنداشتم ؛
تنها من ام،
کسی که از انفجار خودم
منفجر شده ست !

بعد 50 سال
هنوز باید
ماده آهویی را ببینم
که از شکارچی اش می گریزد ؛
هنوز باید
زنی را بشناسم
که به دنبال رهایی اش می گردد.

2
فوران می کنی در خاطراتم
از سپیدی یاس و
از فواره های غرناطه ،
از اشکهای ماندولین (1)،
چه می توان کرد ، بانو!؟

پیانو
غرق می شود در نت هایش ،
تمام گنجه ها قفل می شوند ،
و شراب دریا سرخ ست .

تعریفی ندارم
برای اشتیاق ،
روزی
گل سرخی می شود بر یقه پیراهنم ،
دیگر روز
خنجری می شود بر بسترم ،
روزی
اخگری سوزان در دستم ،
دیگر روز
نیشکری در دهانم .

در شگفتم از این !
هر کجا که به دیدارت می آیم
زمان به سبزناکی برگ است و
هر گاه که نگاه می کنیم به ساعت هامان
شکوفه می شوند.

مزارع قهوه مان ،
چون نهالی بر می آیند
سبز ؛
و اشتیاق ،
به گاه خیره شدن بر هم ،
در نی نی چشمان مان
به سان سر سبزی بهار
سوسو می زند .

در داستان تو و من
چه رخ داده ، بانو ؟!
هر گاه گمان می برم
گیسوانت را پوشانده ام
با بوسه هایم ،
موهایت
در همان دم ،
قد می کشند .

3
هر صبح گاه
این احساس به شگفتم می آورد :
به هر چه رو می کنم ،
شعر می شود !
به هر چه دست می کشم ،
شعر می شود !

وسایل کوچک من،
وسایل کوچک تو
شعر می شوند ؛
قهوه جوش
با شوقی شورانگیز
شعر می شود :
دیوانهای غزلی
که هر دو دوست شان داریم.
آن گونه که حوله
در آغوشت می گیرد و
رد آب
طرح تنت را می کشد.

به ریتم واریاسیون های شوپن
اورتور های موزارت
طعم نخستین بوسه
پیش از صبحانه ؛
نزول پای مرمرین تو بر فرش ،
تماس بُرس با گیسوانت ،
لغزش مداد بر گوشه گوشهء چشم ات ،
چه به جا می ماند ؟
چه به جا می ماند از جهان
اگر موسیقی و شعری وجود نداشت ؟
اینها ، بانو!
برگ برگ تاریخ اند
که می وزند
در زندگی مان؛
و تاریخ
هرگز به تکرار خود برنخواهد خاست !

این روزها
چه بر سرم آمده است ، بانو!
هر چه می خوانم
شکوفه می کند،
هر چه می نویسم
غنچه می دهد !
زبانم
قد راست می کند
چون تاکی ،
اسم هایم
شکوفه های سیب ،
فعل هایم
بوته های تمشک ،
حروف مصوت ام
دسته دسته گلهای وحشی ،
حروف صامت ام
رُسته در کناره جاده ،
وزنهای عروضی ام
سبزی علف ،
سبزی خزه ،
سبزی سرخس ؛
و بند بند شعرم
جوانه می زند و برگ می دهد
در خاک گلدان !

در چشمهامان چه چیز
رنگها را در می آمیزد ؟
با تلفن حرف می زنیم و
صدامان
در سبزناکی تابستان
ژرف می شود ؛
بر مبل می لمیم و
خوشه های گندم تن ات
خرمنی سبز و طلایی می شود؛
و اگر حتی
در چنبره اندوه فرو افتیم
غم را
هماره سبز خواهیم یافت.

اگر در کافه ای پا بگذاریم
پیشخدمت و
هر آنچه در شعاع عطر تو باشد
به سبزناکی استوایی بدل خواهد شد.

4

بانوی آب !
تو که می بریم به بهار و
ستاره ها را
تاکستانها و دانه های کاج را
هدیه می کنی به من ،
تو را سپاس !
هزار هزار بار ،
به پاس سخاوت ات .

من
دیرسالی
در بیابانی بایر می زیستم
و اکنون
سبز می شوم و
می شکوفم
به برکت عشق .


(1) سازی بومی شبیه به گیتار اما کوچک تر .

********************
سبز باشید و شکوفا به برکت عشق !
سیامک


Grant Me Love That I May Bloom and Green*
By Nizar Qabbani
Translated by Mohja Kahf
i.

Listen, my lady,
Listen to me well,
for I am in a passionate fit
and it may not repeat itself
A mystical state! a poetic fit!
splendid in its grief
--for I am scented always
by my grief

Hold me close, my lady,
for I am in a state of tipsiness
My arteries are draining,
my bones disintegrating
Quick! Wash your hair
in the river of my craziness--
the craziness of love
that can never be explained

Read me, my lady
Read me well
for I am in search
of a moonstruck reader
who will slip my poetry
on her wrists like bracelets
and see the world
take the shape of a poet

Be drunk, my lady
Be drunk on me
Be drunk until the sea turns rose-red,
turns winedark,
turns grey,
turns yellow
How beautiful it is
for a woman to lose her balance
in the presence of poetry
and become drunk

I am in the most beautiful
of my tempers
I am in the most radiant
of my moments of civilization
Oh, I do love when I get civilized!
Give me another chance to write history,
my lady, for history
does not repeat itself

I changed history with love
just as I changed the history of womanhood
What is poetry if it does not change things?
What is a poet if he does not change?

With every new story of love
added to my country's story trove,
the rose overswells with fragrance
and the midsummer moon overspills with milk

For fifty years
I have been leaping
from landmine to landmine,
calling my people to change
No, I have not blasted the wall of ugliness
as I had imagined:
I'm the one who's been blown up
by my own explosives

In fifty years,
I have yet to see a doe
flee from her hunter,
yet to know a woman
who wanted to be liberated

ii.

You who springs into my memory
from the whiteness of jasmine,
from the waterspouts of Granada,
from the tears of the mandolin,
my lady, what can we possibly do?

The piano is drowning in its notes
All the cupboards are locked
The wine of the sea is red

I have no definition for desire
One day it is a rose on my lapel--
the next it is a dagger on my bed
One day it is an ember burning my hand--
the next it is sugarcane in my mouth

What astonishes me
is that whenever I go out to meet you,
the color of time is leaf-green
When we look at our watches,
they are flowers

The grounds of our coffee
turn up green like sprigs
The passion in our irises
when we gaze at each other
gleams spring-green

What is happening in my story
and your story, my lady?
Whenever I think I have covered
your hair with my kisses,
your hair just grows longer

iii.

What amazes me
is this feeling every morning
that whatever I look upon turns to poetry
Whatever I touch turns to poetry!

My little things
and your little things
turn to poetry
The coffeepot,
in a fit of desire,
becomes poetry
The lyric books we love together,
the way the bathrobe hugs you,
the graze of water tracing the small of the back

to the rhythm of Chopin's Variations
and Mozart's Overtures
The taste of the first kiss before breakfast,
the sink of your alabaster foot into the carpet,
the touch of the brush on your hair,
the slide of eyeliner through the corners of your eyes--
what is left?
What is left of the universe
that has not become music and poetry?
These are pages from history, my lady,
blowing through our lives
and history never repeats itself
Never!

What's come over me these days, my lady,
that everything I read blooms
and everything I write buds?
My language uncurls like a vine
My nouns are apple blossoms
My verbs are blackberry brambles
My vowels are clustered wildflowers
My consonants grow by the side of the road
My cadence is grass-green, moss-green, fern-green
My stanzas sprout and thicken in the loam

What mixes up the colors in our eyes?
If we speak on the phone,
our voices deepen into summer green
If we recline on the sofa,
the wheat that pours
from your armpits
is a harvest golden-green
If we slump on the curb of grief,
we find even grief evergreen

If we stop at a cafe,
the waiter and all
who step into the radius
of your perfume
turn into tropical greenery

iv.

Lady of waters, you
who takes me to the springs
and brings me stars for gifts,
and vineyards and pine-nuts,
I thank you
a thousand times
for your generosity

I had been living in a wasteland
for so long
and now, by the grace of love,
I bloom and green


* First published in Grand Street, #68, pp. 106-111, 1999.

Posted by siamak at 06:33 PM | Comments (55)