March 4, 2008

سه شنبه - 14 اسفندماه 1386

سلام

اول اینکه : …
... سر پا ایستاده ای که چه ، بانو ؟!... تولد من مهم نیست !... اگر من هم نبودم ، شب با ستاره هایش ، روز با پرنده هایش ، دریا با گوش ماهی هایش و جنگل با نازکای سبز رگبرگهای نورس اش ، حدیث عشق تو را در گوش گیتی می خواندند و بر کف دستان دنیا می نوشتند .
…بنشین کنار من تا برایت بگویم چگونه چشمهات که گشوده می شوند ، خورشید زمستانی ، دزدانه از گوشه پرده سرک می کشد تا تابستان را در هُرم نگاهت مرور کند !
…گوش کن تا برایت زمزمه کنم حرفهای باران را که همین امروز سر گذاشته بود روی شانه ام و از عطر موهات چنان سخن می گفت که نسیم بهاری حسادت اش گل کرد !
… آرام بگیر تا برایت از «گنجشگکان پر گوی» ِبیشه ها بگویم که نام تو را بر بلندای مناره درختان چنان اذان می گویند که دریا به قدقامت موج می ایستد و تکبیر می گوید !
… دمی بیاسای تا جهان ، پس پشت پلکهات ، دمی بیاساید از این عشق طاقت سوز !... دل ما که هیچ ! … دنیا را دریاب !....
*************************
دوم اینکه :

چند تا لینک :

- مصاحبه من را با روزنامه قدس در این لینک ببینید ... موضوع مصاحبه نقد ادبی و به خصوص نقد ادبیات جوان و چالشهای موجود در آن است ؛ اینکه جوانان آن چنان که باید جدی گرفته نمی شوند و....

- نشریه الکترونیکی امضا شروع خوبی داشته است . آقای ابوالحسنی و دوستان زحمت زیادی برای این نشریه کشیده اند و قرار است «امضا» فقط به دنیای مجازی ختم نشود و جلسات منظم ادبی را پی بگیرد . امیدوارم این دوستان در کار خود موفق باشند چرا که هر قدمی در راه ادبیات و فرهنگ شایسته سپاس است ....

- نمی دانم این مقاله دکتر قیصر امین پور را دیده اید یا نه ... قابل توجه بیانیه نویس نسبتا محترم و همه کسانی که شاعر و شعر را پاس نمی دارند ... آخرش هم من نفهمیدم این بیانیه منسوب به کانون نویسندگان را کی نوشته ! ...همه انکار کردند و اظهار بی اطلاعی ! ...به هر حال امیدوارم کوته بینی ها روزی به پایان برسد ...

- سینما مقوله دلچسبی ست و عشاق سینه چاک سینما فراوان اند . یکی اش خود من که روزی یکی دو فیلم نبینم خوابم نمی برد ! ... همیشه معتقد بوده ام که اصل در هنر – و چه بسا زندگی – بر لذت است . چیزی که از آن لذت نبری ، لااقل در چالش با تو به عنوان یک و تنها یک مخاطب ، حتما اثر هنری موفقی نیست ؛ از سوی دیگر تا از چیزی لذت نبری، نمی توانی نگاه هنرمندانه اش را درک کنی .... علی محمدزاده از دوستان من است و به شدت دلبسته سینما و کلاسیک هایش ... نوشته های او از پُزهای روشنفکرانه معمول به دور است و در عوض مظهر عشق بی پایان او بی سینماست که می خواهد ما را نیز در این لذت شریک کند ... کازابلانکای او را بخوانید و در عاشقانگی اش شریک شوید ...

************************
سوم اینکه :

مروری کنیم بر چند کتاب :

- قصه های قر و قاطی (1): اگر می خواهید دنیای فانتزی را در عرصه هنر درک کنید ، اصلا و ابدا نباید این کتاب را از دست بدهید !...خولیو کورتاسار تکان دهنده می نویسد . این کتاب کوچک را می توانید صبح و ظهر و شب مثل یک شربت درمانگر سر بکشید و مرور کنید و گاهی تلخندی بزنید و همیشه اندیشه کنید ... دنیای فانتزی کورتاسار تشکیل شده از موجوداتی ست که به سه دسته تقسیم می شوند : دوست جون ها ، بچه مثبت ها و خُل خُلی ها !... بی شک شما به یکی از این سه دسته تعلق دارید ! ... عمق روانشناختی اثر در کنار سادگی بیانی آن و طنز حیران کننده و بی نظیرش سبب شده است که با یک اثر فراموش ناشدنی رو به رو باشیم . شگفت اینکه نویسنده ، چیره دستانه ، تمام جهان و انسانها و روابط شان را در همین دنیای فانتزی گرد هم اورده و خلاصه کرده است . دوست ندارم با یک تحلیل نیم بند و خلاصه لذت کشف کتاب را برایتان زایل کنم ، پس فعلا به همین بسنده می کنم که نخواندن این کتاب یکی از ظلمهایی ست که می توانید نسبت به خود روا بدارید ! ....ترجمه روان کتاب و معادل گزینی های هوشمندانه مترجم از دیگر موهبتهایی ست که با آن رو به رو خواهید شد ....شاید این جمله نرودا در باب کورتاسار که در پشت کتاب نوشته شده است ، زیباترین تعریفی باشد که درباره یک هنرمند از زبان هنرمندی دیگر شنیده ام ( قابل توجه جامعه ادبی ما که سایه هم را با تیر می زنند !!) :

« بدا به حال کسی که کورتاسار را نخوانده . نخواندن کورتاسار بیماری نامریی لاعلاجی ست که عوارض اش بعدها معلوم می شود . انگار به عمرت طعم هلو را نچشیده باشی . کم کم افسرده و افسرده تر می شوی .... و شاید هم به تدریج موهایت بریزد . »
جالب اینجاست که این اثر آن قدر تاثیرگذار است که منجر به تشکیل باشگاه خُل خُلی ها در نقاط مختلف شده است !...نامه کورتاسار به باشگاه خُل خُلی های استکهلم که در پایان کتاب آمده است به شدت خواندنی ست .... داستان «سفرها» دومین حکایت این مجموعه است :
وقتی بچه مثبت ها به سفر می روند ، شب را این طوری می گذرانند : یک بچه مثبت به هتل می رود و با دقت از قیمت ها ، کیفیت ملافه ها و رنگ فرشها سر در می آورد . دومی به مرکز پلیس می رود و یک صورت از اموال منقول و غیر منقولی که همراه سه تاشان است و یک لیست از محتوای چمدان ها تهیه می کند . سومین بچه مثبت هم به بیمارستان می رود و فهرست دکترهای کشیک و رشته تخصصی آنها را می گیرد .
بعد از تمام این دوراندیشی ها ، مسافران ما در میدان اصلی شهر دور هم جمع می شوند ، مشاهداتشان را با هم در میان می گذارند و به یک کافه می روند تا چیزی اشتها آور بنوشند . البته قبلش دست های همدیگر را می گیرند و دور یک دایره می رقصند . اسم این رقص ، شادی بچه مثبتهاست .
وقتی خُل خُلی ها به سفر می روند ، با هتلهای پر ، قطارهایی که رفته اند ، باران سیل آسا و تاکسی هایی مواجه می شوند که یا نمی خواهند آنها را ببرند یا کرایه خیلی زیادی می خواهند .
خُل خُلی ها نا امید نمی شوند ، چون از ته دل اعتقاد دارند که این اتفاق برای همه می افتد . موقع خواب به هم می گویند : « چه شهر قشنگی ! خیلی خیلی قشنگه !»
و تمام شب خواب می بینند که در شهر جشن بزرگی برپاست و آنها هم دعوت شده اند . و روز بعد با خوشحالی بیدار می شوند . خُل خُلی ها این طوری سفر می کنند .
دوست جون ها ساکن اند . می گذارند اشیا و آدمها آنها را به سفر ببرند .و مثل مجسمه هایی هستند که باید رفت و دیدشان . چون آنها به خودشان زحمت حرکت کردن نمی دهند .

دلم نمی آید شاعرانگی برخی داستانها را هم از شما دریغ کنم ! ...داستان «درمان» را به خودم تقدیم می کنم ! :
یک خُل خُلی مدرک پزشکی می گیرد و مطب باز می کند .
فورا مریضی می آید و به او می گوید همه جایش درد می کند ، شبها اصلا نمی تواند بخوابد و روزها نمی تواند چیزی بخورد .
خُل خُلی به او می گوید : « یک دسته گل سرخ بزرگ بخر .»
مریض ، مات و مبهوت از مطب می رود . اما دسته گل را می خرد و در جا حالش خوب می شود . لبریز از قدرشناسی ، پیش خُل خُلی می رود و علاوه بر پرداخت حق الزحمه ، به عنوان تشکر ، یک دسته گل سرخ قشنگ هم به او هدیه می دهد . به محض اینکه او پایش را از مطب بیرون می گذارد ، خُل خُلی مریض می شود . حالا همه جایش در می کند . شب ها اصلا نمی تواند بخوابد و روزها نمی تواند چیزی بخورد .

نکته اینکه این کتاب قسمت دومی هم دارد که درباره اش در پست بعد صحبت می کنم . علی الحساب این یکی را دریابید !

قصه های قر وقاطی 1 – خولیو کورتاسار –مترجم : جیران مقدم - انتشارات مان کتاب –چاپ اول 1386 - 77 صفحه – قیمت 1200 تومان .
_______________________
بی بال و پر : وقتی روی کتابی بنویسند «طنزهای وودی آلن» ، دلت برای خریدن اش قیلی ویلی می رود ! ... اما «بی بال و پر» همه آن چیزی نیست که انتظارش را داری !... وودی آلن ای که در فیلم هایش تو را میخکوب طنز روشنفکرانه و بدیع اش می کند در این کتاب تنها سایه ای بی رمق با شوخی هایی کم توان است که کمتر به اوج همیشگی می رسد . به واقع ، وودی الن در «بی بال و پر» بی بال و پر است !... شاید دلیل این امر اروتیک بودن نسبی اکثر طنزهای سینمایی آلن است که قابلیت ترجمه و انتشار کامل ندارد .... با این حال عاشقان سینمای وودی آلن نمی توانند از کتاب بگذرند چون طنز او هیچوقت – حتی در مجموعه ای این چنین – مخاطب را کاملا دست خالی رها نمی کند . برای نمونه :
برای عاشق خوب بودن باید قوی و مهربان بود . چقدر قوی ؟ گمانم بلند کردم یک وزنه پنجاه پوندی کافی باشد . در ضمن ، یادتان باشد که برای عاشق ، معشوق همیشه زیباترین چیز قابل تخیل است ؛ اگر چه برای یک غریبه ممکن است فرقی با یک پرس خوراک ماهی آزاد نداشته باشد. زیبایی بستگی به چشم بیننده دارد . اگر بیننده چشمهایش ضعیف باشد ، می تواند از بغل دستی اش بپرسد کدام دختر خوشگل است .( در واقع ، زیباترین دخترها تقریبا همیشه کسل کننده ترین شان هستند و برای همین هم هست که بعضی ها احساس می کنند دنیا حساب و کتاب ندارد .)
...
بی بال و پر – طنزهای وودی آلن – برگردان محمود مشرف آزاد تهرانی – نشر ماهریز – چاپ دوم 1384 – قیمت 1300 تومان
_______________________________
- فرهنگ شیطان : برای کامل شدن دنیای طنازانه کتابهای امروز ، باید از این نوشته دلنشین آمبروز بیرس هم نام برد ... فرهنگ شیطان اثری زیبا و خواندنی ست که جذابیت طنزی آشکار را به منصه ظهور رسانده است ... کتاب با اسلوب فرهنگ ها و لغت نامه ها نگاشته شده است و در برابر هر کلمه ای ، تفسیر و تعریفی طنزآمیز از آن ارائه شده است . طنز کتاب کاملا اومانیستی ست و بر دایره کنشها و رفتارهای انسانی تاکید دارد . نکته جالب توجه اینجاست که نویسنده در طنز خود ، گاهی شخص سوم ( کلیت جامعه ) و گاه خودش و گاهی نیز خود و مخاطب را همزمان در معرض انتقاد قرار می دهد. برای نمونه :
محبت : مقدمه ای کوتاه برای اخاذی ده جلدی
( طنز با محوریت کلیت جامعه )
خود پرست : آدم بدسلیقه ای که به خودش بیش از من علاقه مند است ( طنز با محوریت خود نویسنده )
پوچی : دلیل طرف مقابل ما . عقیده ای که انسان مجبور نبوده رنج آموختن آن را بر خود هموار کند . گفته یا عقیده ای که آشکارا با نظر ما ناسازگار است . ( طنز با محوریت خود و مخاطب )
و البته برخی بسیار حکیمانه اند :
آموزش : آن چه چشم دانا را بر نادانی اش می گشاید و چشم جاهل را بر جهالتش می بندد .
و برخی اندکی پیچیده تر :
آلبوم : ابزار شکنجه ای که در آن رفیقه های یک مرد او را در میان دو دزد مصلوب می کنند .
( توجه کنید به ماجرای تصلیب که در آن حضرت مسیح را در میان دو دزد مصلوب کردند .)

ترجمه کتاب نیز کاملا روان است و با توجه به دو زبانه بودن ، هنر مترجم در گزینش معادلها قابل تامل است . «فرهنگ شیطان» به علاقه مندان طنز و نیز مشتاقان ظرافت و تیزهوشی و البته اندیشه توصیه می شود .
فرهنگ شیطان – آمبروز بیرس – ترجمه رضی هیرمندی – انتشارات فرهنگ معاصر – چاپ اول 1385 – قیمت 2400 تومان
****************************
چهارم اینکه :

چارپاره ای از خودم تقدیم به شما و …. تو که هماره و همه جا ستوده می شوی !
تنها نکته اینکه برجسته سازی برخی واژگان به خاطر زنجیره تداعی های موجود در متن و استفاده از برخی تلمیحات و ایهام هاست که برخی بسیار آشکارند و برخی اندکی پنهان تر . در این مورد دو دیدگاه وجود دارد : یکی آن که معتقد است که مخاطب را باید با اثر تنها گذاشت تا خودش کشف کند و دیدگاه دوم که نگران عدم درک روابط موجود در متن توسط مخاطب است . من در مورد این شعر – و فقط این شعر - ، در میانه این دو سرگردانم !...فعلا این گونه برای تان نوشتم . اگر نظرتان را به من بگویید بی شک برایند این نظرات راه گشا خواهد بود …پیشاپیش از همه اساتیدی که ریزبینی و سخن سنجی شان بیش از آن است که به اشارتهایی چنین ، نیاز باشد عذر می خواهم .....

همه شاعران تو ...


حتی اگر غزل به دلم پشت کرده است
این چارپاره را به تو تقدیم می کنم
تقصیر عشق نیست اگر واژه لج کند
من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم

تو مسجدالحلال و غزل هم زیارت ات
این واژه ها به نیت تو شعر می شوند
در آستان تو همهء زائران ِعشق
با دست من ، به دعوت تو ، شعر می شوند

تنها نه دست من ؛ همهء شاعران تو را
با کشف بیت – بوسه در آغوش می کشند
با قافیه به قافلهء عشق می رسند
وزن تو را عطش زده بر دوش می کشند

در این ردیف ِتب زدهء شاعران ِمست
من ایستاده ام که ببوسم لب تو را
ده قرن شاعرانگی از من جلو تر است
ده قرن عاشقانه ، هزاران غزل سرا :

این رودکی ست ! اول صف ؛ مات چشم تو !
خاقانی ست آنکه نشسته ست روی خاک !
آن هم نظامی ست که مجنون تر از همه
از هجمهء نگاه تو خونین و چاک چاک

آن مولوی ؛ که ماه تو را شمس دیده است
فهمیده رقص گیس تو هم جز سماع نیست
حافظ که ساق پای تو را دید می زند
از یاد برده است که ساقی و جام چیست !

سعدی سعادتی ست برایش سفر به تو
اما بهشت را به گلستان نمی برد
خواجو که شعرهاش لبت را چشیده اند
دیگر دوباره زیره به کرمان نمی برد !

صائب تو را نوشت که کارش درست ماند
جامی تو را چشید که دیوانه تو شد
بیدل فقط شبی به تو دل داد و بعد از آن
آیینه دارِ گوهر ِیکدانهء تو شد

تکثیر شد شکوهت و نشناخت هیچ کس
، حتی بهار ، سَبک ِطربناکی تو را
از شهریار معنی ِعشقت سوال شد
او منزوی شد از همه تا پاکی تو را –

- در خط به خط ِشعرِ جوانش قدم زند
تو آن زنی ؛ زنی که مسود شدی در او !
پیراهن تو را به تن شعر کرد تا
همراه برکه با تو شود گرم گفتگو

...
تکثیر تو به روی ورقهای این جهان
، از شرق تا به غرب ، لطافت نوشته است
یک گوشه از تمامی این دلنوشته ها
صد نامه ای که پابلو برایت نوشته است

مدیون تو ، نزار ؛ که با عاشقانه هاش
در چشم تو به بندر امنی رسیده است
لورکا ، دوباره ماه زده ، رأس 5 عصر
گیتار را شکسته ، به آتش کشیده است ....
...
...
من فکر می کنم همهء عاشقان تو
در شعرهای خود به تو تعظیم می کنند
من فکر می کنم که چرا لال مانده ام ؟!
من فکر می کنم ...
... به تو تسلیم می شوم !

تسلیم می شوم که مرا منفجر کنی
در سطر سطر تبزدهء عاشقانه ها
فواره های خون غزلی تازه بشکفند
از رگ رگ ام دوباره بجوشد ترانه ها ...

ای بهترین غزل ! غزلی که نگفته ام !
این چارپاره را به تو تقدیم می کنم
تقصیر عشق نیست اگر واژه لج کند
من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم

***************************
دهانتان سرشار از عطر «دوستت دارم» باد !
سیامک

Posted by siamak at 3:32 PM