سلام
اول اینکه : ....
... وقتی خورشید هر روز برای سلام کردن به تو از پشت کوه بر می خیزد و ماه هر شب برای دیدن صورت ات از افق دامن می کشد ، چگونه می شود که یک امروز باید روز تو باشد ؟!
...وقتی بادهای گم کرده راه ، لا به لای گیسوان تو آرامش می یابند و رودساران خنک کوهپایه های البرز به پابوس تو می آیند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو خواند ؟!
...وقتی گلبرگهای کوچک گل سرخ ، برای نوازش سر انگشتان تو ، پیرهن پاره می کنند و درختان ستبر جنگلی پیش پای تو کِل می کشند ، چگونه می شود فقط امروز را به نام تو کرد ؟!
... وقتی ساعت دقیقه هایش را به نام تو کرده و تقویم روی برگ برگ خاطرات آمده و نیامده اش نام تو را رقم زده است ، باید رو به کدام روز کرد که روز تو نباشد ؟!
... نام تو ستایش انسان است و زندگی اوج زنانگی توست وقتی بر چشمهای زمین قدم می گذاری ....
دوم اینکه : روز مادر و زن بر همه زنان ومادران این مرز و بوم مبارک باد ....
سوم اینکه : بپردازیم به کتاب :
- در رویای بابل : آخرین کتابی که از داستانهای براتیگان به فارسی ترجمه شده است . ریچارد براتیگان را به سادگی متن و در عین حال تخیل قوی و نیز نوعی فانتزی در نگارش می شناسیم . در این کتاب نیز این خصوصیات به عینه مشهود است . مهمترین نکته کتاب طنز فوق العاده، در کنار نوعی مسخ شدگی و از خود بیگانگی ست . شخصیت نخست داستان به شدت شبیه شخصیت محوری و همیشگی کتابهای ونه گوت «کیلگور تراوت» است با این تفاوت که او علمی تخیلی نویس بود و این یکی کارآگاهی خصوصی و ورشکسته که در عالم خیالی خودش به بابل می رود و زندگی دیگری در آن مکان دارد . ( از همین خلاصه نیز می توان به نقیضه گی این داستان با داستانی از دافنه دوموریه - ایزولدا - رسید که در آن نیز یکی از شخصیتها دارای دو زندگی در دو زمان گوناگون است که بوسیله یک دارو به این توانایی رسیده است .)
اما نکته مهم اینجاست که شیوه روایت و شخصیت پردازی براتیگان چنان است که به زیبایی می توان دریافت که نویسنده تنها از برخی تداعی ها استفاده می کند برای اینکه مسخ شدگی و پوچی انسان معاصر را به تصویر کشد . از سوی دیگر از لحاظ روانشناختی می توان به این نیز اشاره کرد که شخصیت محوری داستان به نوعی واقعیت گریزی مبتلاست چرا که در دنیای واقعی پیرامونش هیچ کس برای او ارزشی قائل نیست ، کسی دوستش ندارد و هر آن چه می بیند نازیباست . پس برای خود دنیایی دیگرگونه و خیالین آفریده است تا از این جهنم به آن بهشت درونی پناه برد غافل از اینکه غرق شدن در همین بهشت خیالی سبب می شود که دنیای اش روز به روز به جهنم شباهت بیشتری پیدا کند . می شود به نکات دیگری نیز در کتاب توجه کرد : مثلا استفاده خلاقانه از ژانر پلیسی آن هم در حالی که بیشتر یک نقیضه سازی این ژانر مد نظر بوده است و اصولا قاتل و مقتول و کارآگاه آن قدر مسخ شده اند که همه چیز شکل یک شوخی سیاه را به خود گرفته است . یا مثلا می شود به کلمه «بابل» و بعد اسطوره شناختی اش توجه کرد و به این نتیجه رسید که نویسنده به دوران شکوه بابل دلبسته است ، آن گاه که «همزبانی» مردم سبب شده بود که حتی دعوی رسیدن به آسمان کنند و همه چیز آن تمدن از هم فرو پاشید آنگاه که دچار « ناهمزبانی » و «بلبله بابلی» شدند. خلاصه اینکه کتاب قابلیت تاویل خوبی دارد و ارزش خواندن بسیار ....در ضمن ترجمه آقای یزدانجو نیز مثل همیشه روان و موفق است ...
... از آن جا نگاهی به تبهکار دست بسته روی کفی انداختم . همان جا دراز کشیده و به سقف زل زده بود . امروز روز خوبی برای او نبود . تبهکاری که روی صندلی نشسته بود قیافه اش طوری بود که انگار با بند تنبان باز وسط گشت و گذار با یک عده راهبه گیرش انداخته اند . تبهکار سومی هم کنار او کف اتاق درازکش افتاده بود. انگار شرکت برق به خاطر عدم پرداخت صورت حساب ، چراغهای طرف را خاموش کرده بود . به گمان ام به هوش که می آمد درباره دنبال کردن حرفه تبهکاری خوب فکر می کرد ، مگر اینکه از کف پزشکی قانونی خوابیدن خوش اش می آمد ....
در رویای بابل – ریچارد براتیگان – ترجمه پیام یزدانجو – نشر چشمه – چاپ اول زمستان 86 - 238 صفحه – 3400 تومان
*****************************
- قصه های قر و قاطی 2 : یادتان می آید یکی دوماه قبل قصه های قروقاطی 1 را معرفی کردم ؟...اگر نه اینجا را در «پیاده رو» بخوانید !...جلد دوم این کتاب شیرین اثر خولیو کورتاسار همان طنز زیبا را با همان «خُلخُلی» های دوست داشتنی دارد . در واقع اینجا دنیای خلخلی هاست و بیشتر ماجراها در مورد آنها اتفاق می افتد هرچند نامی از آنها برده نمی شود و بر خلاف کتاب نخست که بیشتر مربوط به تعامل سه موجود این دنیای فانتزی ( دوست جون ها و بچه مثبت ها و خلخلی ها )بود ،در این کتاب به تعامل خُلخُلی ها با اتفاقات بیرونی پرداخته می شود . مثل همیشه طنز کتاب عالی ست و دنیای فانتزی آن بی نظیر است . به شدت توصیه می کنم این دو کتاب را بخوانید و لذت اش را از خودتان دریغ نکنید . کتاب دارای دو فصل است : «مشغولیت های عجیب وغریب » که حکایتی استثنایی از دیوانگی این دنیای جنون زده است و سرگشتگی ها و بطالتهای بشری را به تصویر می کشد و فصل دوم «دفترچه دستورالعمل ها»ست که نگاهی به برخی عناوین آن ، نیاز به شرح وتوصیف را برطرف می کند : دستورالعمل هایی برای کوک کردن ساعت ، دستورالعمل هایی برای گریه کردن ، دستور العمل هایی برای ترسیدن و ... «مقدمه ای بر دستورالعمل هایی برای کوک کردن ساعت» را بخوانید و طنز و اندیشه عمیق اش را ستایش کنید :
وقتی یک ساعت به تو هدیه می دهند ، در واقع یک جهنم کوچک غرقه در گل را برایت هدیه آورده اند . یک کند و زنجیر از جنس گل سرخ ، یک سلول زندان از جنس هوا . فقط ساعت را به تو نمی دهند ؛ همراه آن ، بهترین آرزوها را هم ارزانی ات می کنند و اینکه امیدواریم یک عالمه وقت برایت کار کند چون یک مارک عالی سوییسی ست و یک سنگ فوق العاده هم دارد . فقط این وسیله ظریف کاری شده را که به مچ دستت می بندی و با خودت به گردش می بری به تو هدیه نمی کنند . خودشان هم نمی دانند – و عمق فاجعه هم همین جاست که نمی دانند – که به تو یک قطعه شکننده و متزلزل از خودت را هدیه می دهند ، چیزی که پاره ای از توست اما جسمت نیست . چیزی که باید با یک بند چرمی به بدنت وصل کنی ، مثل یک دست اضافه که از مچت آویزان باشد . به تو ضرورت کوک کردن هر روزه اش را هدیه می دهند ، لزوم کوک کردن دائم اش را تا همچنان یک ساعت بماند . به تو وسواس توجه کردن به زمان دقیق در ویترین جواهرفروشی ها ، اخبار رادیو و ساعت گویا را هدیه می دهند . به تو هراس از دست دادنش را هدیه می دهند . هراس از اینکه نکند آن را از تو بدزدند یا از دستت زمین بیافتد و بشکند . به تو مارکش را هدیه می دهند و اطمینان به اینکه این مارک از بقیه بهتر است . به تو دغدغه مقایسه ساعتت با بقیه ساعتها را هدیه می دهند . به تو یک ساعت هدیه نمی دهند ، تو خودت هدیه هستی . تو را برای جشن تولد ساعت ، به او هدیه می دهند .
قفصه های قر و قاطی 2 – خولیو کورتاسار – ترجمه جیران مقدم - نشر مان کتاب – چاپ اول 1386 – 58 صفحه – 1200 تومان
******************************
- رویای هشتم : شعر آیینی گونه ای دشوار از شعر است . اینکه بخواهی از دل یک حادثه که بارها و بارها شنیده شده چیزی تازه بیرون بیاوری و به جوهره شعر ناب برسی کار آسانی نیست . مرثیه سرایی و تکرار هزار باره موتیفهای شعر آیینی بدون هیچ کشف وشهود تازه ای ، اگر چه ممکن است تا حدی کارکردهای مذهبی و تبلیغی داشته باشد اما فصل مشترکی با شاعرانگی وادبیات نخواهد داشت که «شعر انتظار چیزی ست که انتظار نمی رود !» . پس خارق العادگی باید به عنوان یک ضرورت در شعر لحاظ شود . چیزی که مخاطب را غافلگیر کند ، یقه اش را بگیرد و تکانش بدهد !...
شعر بلند «رویای هشتم» اثر سید ضیا الدین شفیعی واجد این نکته هست . در این غزل مثنوی آیینی شما با موتیف های معمول سروده های تقدیمی به حضرت ثامن الائمه مواجه می شوید اما رویکرد خلاقانه شاعر به این موتیف ها و حضور حسی سرشار و عاطفه ای قوی را در واژه واژه شعر و توجه به مضمون پردازی و گریز از مرثیه سرایی در کنار نگاه ویژه به اجتماع کنونی را در بیت بیت آن حس می کنید :
... سر را بلند کردم و خواب از سرم پرید
دلشوره ی حساب وکتاب از سرم پرید
با خود حساب کردم اگر کربلا شود
میدان انقلاب اگر نینوا شود
لابد حسین تشنه و تنها نمی شود
قبلا اگر شده ،شده ،حالا نمی شود
ظهر است ظهر روز دهم ، ازدحام شد
تهران عزا گرفته و قم ازدحام شد
مردم برای طبل ودهل سینه می زنند
از چارراه تا سر پل سینه می زنند
*
پرسیدم از شما و صدا «بمب و بام» بود
میدان انقلاب فقط ازدحام بود
راه ادای کامل دین از کدام سوست
گم می شوم ، «امام حسین» از کدام سوست
مقصد کجاست ؟ عاقبت از یاد می رود
این خط فقط به «عشرت آباد» می رود
عشرت خطوط شهر شما را سیاه کرد
خورشید راه آمده را اشتباه کرد
آقا پیاده می شوم اینجا که کوفه است
سرسبز نیست شهر شما ، بی شکوفه است ...
چنان که دیدید شاعر برای روایت از امام هشتم به کل شعر آیینی سرک می کشد ؛ دمی سر از کوفه ونخلستان سر در می آورد و دمی از کربلای حسین ، گاهی به سوی امام حسن می دود و گاهی سراغ از جوادالائمه می گیرد و ... این سرگشتگی به زیبایی در فرم اثر نیز جلوه می کند وانتخاب قالب غزل مثنوی نیز از همین روست . ضمن اینکه شورمندی شاعر در این قالب ، قابلیت بیان بهتری دارد و حرکتهای راوی در زمان و مکان به خوبی در آن اتفاق می افتد .
علاوه بر این غزل مثنوی چند رباعی و دو دوبیتی وسه غزل نیز در دفتر هست که اگرچه – به ویژه در رباعی ها – تلاش شاعر برای ارائه همین فراروی ها مشهود است اما هیچکدام شورمندی غزل مثنوی را به تمامی ندارند که البته چنان که گفته شد این نتیجه هماهنگی کامل فرم و محتوا وعاطفه وتصویر در شعر نخست است که به خلق اثری به یادماندنی منجر شده است .
خواندن این غزل مثنوی به همه توصیه می شود به خصوص به علاقه مندان و شاعران آثار آیینی ....
رویای هشتم – سید ضیاالدین شفیعی – موسسه انتشاراتی قدس رضوی – چاپ اول آذر ماه 85 - 40 صفحه
***********************************
چهارم اینکه : غزلی به مناسبت روز مادر تقدیم به همه مادران این دیار و ... تو که مادرانه ترین شکل بودنی ...
باران واژه باش بر این شهر بی کتاب
بنویس روی دفتر من شعرهای ناب
بانوی مهر ! طلعت خورشید زندگی !
دستی بکش به صورت جنگل ، به زلف آب
رنگین کمان عاطفه بر آسمان صبح !
ای ملتقای بارش باران و آفتاب !
با من بخوان که قامت اندوه بشکند
«لختی بخند » و خانه غم را بکن خراب
دنیا جنون ِسرعت و از هم گذشتن است
هر بوسه وقفه ای ست در این عصر پر شتاب
با بوسه های سبز تو ما تازه می شویم
سرشار شادمانی و خالی از التهاب
تن خسته از تمامی این سالهای سخت
بر انحنای نرم غزلهای من بخواب
پیچیده عطر نام تو ، پس لال می شوم
حافظ ! برس به داد من و جمله ای بیاب ...
... « ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم » ...
مادر ! تویی پیاله وخمخانه و شراب !
**********************
سایه مهربانی مادر بر سرتان مستدام .
سیامک
سلام
اول اینکه :...
... پا که گذاشتی توی «عمارت چینی خانه» ، شیخ خرقه پشمینه اش را پوشید و روی فرش با شکوه عمارت چنان چرخید که سیارگان منظومه شمسی ، یاد مولانا افتادند که : بگشای لب ....!...و فراوانی قند شد وقتی دهان گشودی به تحیر از آن همه زیبایی !
تو حیران زیبایی بنا بودی و حیرانی تو ، خود داستانی حیرت انگیز است که همین دیروز «حیران» زیبا ، حیران چشم تو شده بود و دره هایش چنان دهان گشوده بودند که دود از سر کوه بلند شده بود و چشم چشم را نمی دید !!
چشم که باز کردیم «ایل گلی» داشت روی آب می رقصید و تو داشتی آسمان زیبای تبریز را سیر می کردی و نور ماه افتاده بود «لا»ی موهایت و «الا»ی شمس بلند شده بود تا کفر نگوید !...بعد مولانا دوباره زمزمه کرد : یک دست جام باده و یک دست زلف یار ... دست تو توی دست من بود و سرما داشت از خجالت آب می شد !
دوم اینکه :
بیزارم از سوگنامه نوشتن ! ..اما زمانه بدجور دل را می سوزاند ، هلیا ! ... من نمی خواهم « (شما) را به (تو) ، (تو) را به هیچ بدل کنم » که من هیچگاه از « تلقین کنندگان صمیمیت » نبوده ام ... آن قدر دوستش داشتم که « بار دیگر شهری که دوست می داشتم » اش را حفظ باشم و 20- 15 نسخه آن را هی خریده باشم و هدیه کرده باشم و امانت داده باشم و باز پس نگرفته باشم و باز خریده باشم ! ...آن قدر که «غزل داستانهای فصل بد» اش را کلمه به کلمه بنوشم و اندیشه زلال و کلمه های شعله ورش را بستایم ... آن قدر که دوست مهربانی دیروز برایم نوشته باشد : « باز هم فرشته مرگ و عاشقانه ای به پایان نرسیده : بار دیگر مردی که دوستش می داشتی ... » ... و عاشقانه ها بی پایان اند .... دوست دارم این روزها این نوشته ام را دوباره مرور کنم : من و خودم و نادر ابراهیمی !
سوم اینکه :
این روزهای تعطیل رفتیم به شمال غربی ایران : گیلان، اردبیل و تبریز . چند نکته در این بین شایان توجه است ، هر چند شاید چندان در امتداد سایر موضوعات این وبلاگ نباشد :
- اردبیل شهر زیبایی ست . بی شک آرامگاه شیخ صفی نگین انگشتری این شهر است . معماری کم نظیر و داستانهای نهفته در گوشه گوشه آن فراموش شدنی نیست .
- این عکس مربوط به سقاخانه ایست در نزدیکی آرامگاه شیخ صفی . سادگی و خلوص مردم این دیار را در همین دو سه عکس می توان مرور کرد :



- اردبیل بیش از بسیاری از شهرهایی که دیده ام در معرفی فرهنگ خود و نیز محافظت از فرهنگ بومی کوشیده است . وضعیت نسبتا مناسب آرامگاه شیخ صفی ، مجتمع فرهنگی تفریحی شورابیل با زیبایی دلپذیر و امکانات مناسب و نیز سوغاتی دلپذیری مثل حلوای سیاه و ... !

- در کنار همه اینها تنها کاستی شهر – که البته کاستی کوچکی هم نیست – ضعف در پذیرایی از میهمانانی ست که اتفاقا تعدادشان رو به فزونی ست . متاسفانه در هیچ یک از هتل ها و حتی مسافرخانه های شهر جای خالی برای اسکان وجود نداشت و به علت بارش و سرما بسیاری از مسافرین عملا از چادرهای خود نیز نتوانستند استفاده مطلوبی ببرند و شب را در وضعیت بسیار نابسامانی به سر بردند !...
- تبریز اما حکایتی دیگر دارد . ظاهر شهر به سوی مدرن شدن رفته است آن هم مدرن شدنی بی پشتوانه فرهنگی . متاسفانه تبریز ویژگی های قومی خود را بر خلاف اردبیل پاس نداشته و تمام سعی مسؤولان شهری تبدیل کردن تبریز به شهری مشابه کلان شهرهایی چون تهران بوده است . پل معلق ، تقاطع های غیر هم سطح ، آسماخراشهای آن چنانی و ... . و متاسفانه آن چه این بین از دست رفته است هویت فرهنگی شهر است . در هیچ یک از رستورانهای شهر به شما یک غذای آذری داده نمی شود ( یا لااقل ما ندیدیم ! ) اما در عوض تا دلتان بخواهد چلوکبابی و فست فود !! ...آخر اگر کسی می خواست فست فود بخورد این همه راه تا تبریز می آمد ؟!...جای مربا ها و ترشی ها و کوفته های معروف تبریز و دهها غذای سنتی دیگر در این کلان شهر کجاست ؟!.... در کنار این می توان به محو شدن ارگ زیبای تبریز در پس پشت مصلای بزرگ شهر نیز اشاره کرد....
- متاسفانه در تبریز نیز همان حکایت هتلهای بدون اتاق خالی دیده می شد . باز جای شکرش باقی بود که باران نمی بارید تا مسافرین بتوانند به چادرهای خود دلخوش کنند !...سرمای شبانه هم که البته امان می برید ! ...نکته جالب تر در هتلینگ تبریز چیز عجیبی بود که در هیچ یک از هتلهای ایران ندیده ام . برای صرف ناهار به زیباترین هتل تبریز رفتیم که شاید یکی از مجلل ترین هتلهای ایران باشد : هتل شهریار . پاسخ مسوولین هتل بسیار جالب بود : چون مسافر ما نیستید غذا برایتان سرو نمی شود !!...در هیچ هتلی ، حتی بهترین هتلهای ایران، چنین چیزی نشنیده بودم !...آن هم در فصلی پر از مسافر که اقامت نداشتن ما به علت این بود که هتل اصلا جای خالی نداشت ! ... اصولا رستوران هتل چه ارتباطی به هتلینگ دارد ؟! ....
- نکته دیگر که به نظر من نتیجه کوتاهی مسوولین فرهنگی شهر و ساده بینی آنهاست ، وفور مغازه های بی ربطی ست که به نام استاد شهریار نامگذاری شده بود . لطفا این عناوین را بخوانید :
تعلیم رانندگی استاد شهریار ، خیاطی استاد شهریار ، سوپری استاد شهریار ... و این یکی دیگر آخرش بود : جگرکی استاد شهریار !!
جالب اینجاست که ماجرا تنها به استاد شهریار خاتمه نمی یافت و مثلا بزرگترین بازارهای مرکز شهر تبریز چنین نامهایی برخود داشتند : بازار مولوی ( یا به قول اهالی : مولوی بازاری ) (!) یا مثلا بازار شمس تبریزی (!)...حالا شما بیابید رابطه شمس و مولانا را با مقوله بازار !
به نظر نگارنده ، این نوع نامگذاری ها بیشتر ذم شبیه به مدح است !
- نکته بعدی حکایت غریب و همیشگی تعطیلی بی دلیل موزه ها در روزهای تعطیل است . بی شک هیچ قانون مدونی برای این قضیه وجود ندارد ؛ اگر نه چرا در روز 15 خرداد تمام موزه های اردبیل باز بودند اما موزه های تبریز بسته ؟!... و جالب تر اینکه موزه های تبریز روز 16 خرداد باز بودند و موزه مردم شناسی عشایر در سراب هم 15 و هم 16 خرداد تعطیل بود با زنگی که هر چه می زدی کسی نبود که پاسخی بگوید ؟! ... اصولا اگر قرار باشد موزه ها در این روزهای پر مسافر بسته باشند ، پس کی می خواهند سرویس بدهند ؟!
و از حق نگذریم که موزه آذربایجان و به خصوص مجسمه های بسیار زیبای استاد احد حسینی در طبقه تحتانی موزه فراموش ناشدنی ست.

- تبریز شهر خوبی ست با مردمانی خون گرم که صفای ایل گلی رادر دلهایشان دارند اما به نظر من ، به عنوان یک گردشگر ، مسوولین شهری با فرهنگ آذری مهربان نیستند لااقل به اندازه همسایه اردبیلی شان.

- از گردنه حیران ، با ان زیبایی بی بدیل که سرازیر می شوی به سمت گیلان ، جنگل های انبوه محاصره ات می کنند و مه از سر و کولت بالا می رود و نوازشت می کند . گیلان دیار زیبایی هاست . بی شک مازندران نیز همان زیبایی ها را کمابیش دارد اما حکایت گیلان اندکی متفاوت است . گذشته از مهربانی بیشتر طبیعت ، سعی مسوولین محلی برای پاسداشت فرهنگ وطبیعت بومی شایان تقدیر است . از بنای باشکوه خانه روستایی در شهر رشت تا حفاظت شکوه معماری گیلان با آن طرح ساده و سقف های سفالی به خصوص در شهر تالش سبب شده است که حضور فرهنگ بومی بیش از پیش احساس شود . به هر رستورانی که سر بزنید غذاهای عطرآگین گیلانی برای شما حاضر و آماده است . در کنار همه اینها محافظت از محیط زیست و پاسداشت جنگل و دریا در کنار استفاده بهینه از آن - لااقل بیش از آن چه در مازندران می بینیم – سبب شده است که مسافرین چیزی بیش از محیط زندگی خودشان در گیلان بیابند و به عبارت بهتر دست خالی گیلان را ترک نکنند . سقفهای سفالی تالش را که دیدم دلم به حال روستاهای کوچک مازندران سوخت که دارند در هجوم ویلاهای ایتالیایی و معماریهای بی پشتوانه و جنگلهای سیمانی خفه می شوند . آن وقت این ترانه ام را برای خانه های زیبای تالش خواندم که :
سقف سفالمون کو ؟!
قشنگی مون همین بود !
آپارتمان نشین شیم ؟!
زرنگی مون همین بود ؟!

چهارم اینکه :
- نقدی تحلیلی نوشتم بر «کم کم کلمه می شوم» جلیل صفربیگی که خلاصه ای از آن در روزنامه همشهری چاپ شد ... متن کامل آن را در کتاب نیوز ببینید ...
- سایت ارمیا ی رضا امیرخانی هم افتتاح شد ...در ضمن مقاله پست قبلم در مورد «بیوتن» نیز با لطف گردانندگان سایت و مهربانی آقای امیرخانی در این سایت آمده است : (لینک مطلب)... با سپاس از سلمان عزیز بابت اطلاع رسانی ....
پنجم اینکه :
بعد از این سفرنامه مفصل ، برویم سراغ یک کتاب :
آنیما در شعر شاملو : برخی اوقات یک کتاب را کاملا تصادفی می بینی و ورق می زنی و شگفت زده ات می کند و می خری و می خوانی بیشتر شگفت زده می شوی ! ... این جور وقتها احساس می کنی دیدن این کتاب مثل یک سورپریز دلنشین است از طرف دوستی مهربان .
کتاب مورد بحث را در نمایشگاه کتاب دیدم و عنوان اش غافلگیرم کرد . کتاب را ورق زدم و در همان تورق اول تلاش کم نظیر نویسنده را در خوانشی متفاوت از شعر بامداد حس کردم . در کنار همه اینها مستند بودن کتاب و 104 رفرنس ارائه شده حیرانم کرد . کتاب را خریدم و پس از خواندن اش دریافتم که یکی از بهترین انتخابهای امسالم را در زمینه کتاب انجام داده ام !
«الهام جم زاد» نویسنده کتاب « آنیما در شعر شاملو» کارشناس ارشد ادبیات و مدرس ادبیات در دانشگاه شیراز است . بی شک در رویکرد تحلیلی به متون ادبی ، شناخت درست متون و نیز مباحث مختلف اعم از روانشناسی و تاریخ و فلسفه و متون دینی و نظایر آن لازم است اما کافی نیست . تحلیل بر پایه ایجاد ارتباط بین دانسته ها و نیز بین دانسته ها با متن رخ می دهد . به عبارت بهتر به صرف داشتن اطلاعات کلاسیک و غیر کلاسیک نمی توان تحلیل ارائه داد بلکه وجود اندیشه ای تحلیلگر و چالش درست این اندیشه با متن به خلق یک تحلیل مناسب و همه جانبه خواهد انجامید .
نویسنده « آنیما در شعر شاملو» واجد این اندیشه تحلیل گر است و بر آن بوده که با رویکردی روان شناختی به تحلیل اشعار شاملو دست یازد . در صفحات نخست کتاب ، مخاطب با پایه های روانشناختی بحث آشنا می شود و مفاهیمی بنیادین مثل روانشناسی یونگی ،ناخودآگاه ،آرکی تایپ ،اسطوره، آنیما و آنیموس ، خود ، سایه و ... را می شناسد و سپس با این تعاریف به سراغ شعر شاملو می رود تا نمودهای آنیمایی را در شعر بامداد به نظاره بنشیند .
بررسی جز به جز ، همراه با مثالهای متعدد و گریز از مبهم گویی از ویژگی های دلنشین کتاب است که تلاش دارد مخاطب را در هر سطحی از دانش ادبی و روانشناسی به سر منزل مقصود برساند .
در جامعه بلبشوی نقد ادبی و به خصوص در آشفته بازار نقد ادبیات معاصر ، حضور چنین کتابهایی چیزی جز شگفتی نیست . کتابهایی که آشکارا حاصل عرقریز روح و اندیشه منتقد است و مفهوم نقد را در جایگاه حقیقی اش می نشاند : درک و تحلیل متن و نه صرفا نق زدن و بهانه جویی و هنرمند را به صلابه کشیدن . اینکه درک کنیم هنرمندمان چگونه تکه تکه های روحش را در معرض دید ما گذاشته ، نکته ایست که هم به بزرگداشت هنرمند می انجامد ،هم به نکوداشت هنر و هم به پاسداشت مخاطب . در این مثلث طلایی ، مفهوم رسانه ای هنر شکل می گیرد و مخاطب با هنرمند به یک آشتی دوباره می رسد . حال آنکه در نقد ادبی رایج ما که بیشتر به ژورنالیسم پهلو می زند ، اندیشه – اگر باشد ! – تنها در جهت تخریب بی دلیل یا تشویق بی سبب به کار گرفته می شود و حاصل آن در هر دو حال جز اضمحلال هنر و هنرمند و در نتیجه بی میلی و قطع ارتباط مخاطب با هنر نخواهد بود .
پرت نیافتیم ! ... گفتم که « آنیما در شعر شاملو» به مخاطب نشان می دهد که از هیچ یک از واژه های اثر به راحتی نگذرد و ساده انگارانه نیاندیشد که : « ای بابا ! حالا شاعر یک چیزی گفته است دیگر !!» . این کتاب دعوت به چالش با واژه هاست ، همه واژه هایی که برای شاعر عزیز بوده اند و مخاطب شاید قدر این عزت را ندانسته است .
نکته اینجاست که شعر شاملو به سبب همه خصوصیات اش سرشار از تظاهرات آنیمایی ست . در این بین عاشقانه های شاملو و آیداسروده هایش جای خود را دارند .
به نظر نگارنده ، کلیه نمودهای نمادشناسانه در اثر از دو الگو تبعیت می کنند : یا نتیجه ناخودآگاه شاعرند و یا حاصل تعامل اندیشه خودآگاه شاعر با متن . به عبارت بهتر گاهی شاعر مفاهیم نمادین خود را در اثر ، آگاهانه ، نهادینه می کند و گاه در خلسه ناشی از سرودن ، ناخودآگاه به آنها می رسد . در مورد نخست چالشی پیش روی شاعر است و آن هم استخدام نامناسب مفهوم نمادین است . به عبارت دیگر گاه شاعر به قصد سرودن نمادین در دامچاله تصنع گرفتار می آید . اما این خصلت همیشگی نیست . مثال بسیار است .. اصلا همین شازده کوچولو !... بی شک سنت اگزوپری از همان آغاز سعی در نوشتن اثری نمادین داشته است و بسیاری از نمادها را نیز در اثر خلق کرده است اما چفت شدن همه این نمادها با هم ، حاصل همان جوشش شاعرانه متن است . به عبارت بهتر برای برقراری پیوند بین این عناصر نمادین و رسیدن به یکپارچگی متن جوشش و شاعرانگی ضرورت دارد .
اما در گونه ای دیگر از حضور عناصر نمادین در متن ، ناخودآگاه ِشاعر و نویسنده ، بار همه چیز را به دوش می کشد . در این نمونه از آثار ، شعر با جریان سیال خود ، از ناخودآگاه ، مفاهیم و نمادها و نمودهایی را بیرون می کشد که حتی خود شاعر ، آن هم در صورت آگاهی از پشتوانه های نمادین زبان ، پس از مطالعه چندین باره اثر به حضور آنها پی می برد . و اتفاقا در تعریف نقد تحلیلی می نویسند که : این نوع نقد گاه به نکاتی اشاره می کند که خود هنرمند نیز از آن آگاه نیست !...و این نکته غریبی نیست چرا که هنر اصیل زاییده ناخودآگاه است.
همین رویکرد در کتاب « آنیما در شعر شاملو » مورد تاکید قرار گرفته است و شاید بیشتر جلوه های آنیما به صورت ناخودآگاه در شعر وارد شده اند ؛ به خصوص در آیدا سروده ها .
نویسنده یک به یک و به شکل کاملا تفکیک شده مظاهر آنیما را معرفی می کند و جلوه های آن را در شعر شاملو نشان می دهد . چنین رویکردی تنها حاصل مؤانست طولانی با متن است و کاری سخت دشوار که باید پاس داشته شود . در کنار این ، درک صحیح نویسنده از منطق عاشقانه شاملو که در متن اشعار نهفته است ، به تبیین صحیح این قرائت عاشقانه کم نظیر منجر شده است .
نکته آخر اینکه : مثل هر اثر انسانی دیگر می شود با نویسنده کتاب در برخی سطرها موافق نبود :
الف - یکی از مشکلات نقد تحلیلی ، نگاه کانالیزه منتقد است . به عبارت بهتر گاه رویکرد تحلیلی ، آن هم تحلیلی موضوع مند مثل اثر حاضر ، سبب می شود که همه توجه منتقد به موضوع تحلیل منعطف شود و در نتیجه گاه ارتباط اثر با تحلیل ارائه شده سست می شود . برای مثال درست است که «گور» یک نماد آنیمایی و از مظاهر منفی مادر مثالی ست اما در این شعر نمی شود مفهوم آنیمایی را چندان مرتبط با اثر دانست :
و شاعران به تبار شهیدان پیوستند
...
و بدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از ان انسان نیست
بدرود کرد
گوری ماند و نوحه یی
و انسان
جاودانه پا در بند
به زندان بنده گی اندر
بماند .
به عبارت بهتر برای درک زنانگی از متن ، صرف حضور یک کلمه کافی نیست بلکه باید یک ارجاع زنانه نیز در متن باشد تا این تاویل قابلیت ارائه بیابد . در مثال فوق به نظر من ارجاعی مشخص برای زنانگی وجود ندارد – مگر اینکه به «سرود و زیبایی» بسنده کنیم که چندان محکم به نظر نمی رسد - تا گور را به عنوان نمادی آنیمایی در نظر بگیریم .
البته خوشبختانه تعداد مثالهای این گونه در متن بسیار اندک و انگشت شمار است و البته سلیقه منتقد را نیز در درک متن نمی توان نادیده گرفت .
ب - در دو سه جا به نظر من خوانش بهتری از شعر شاملو قابل ارائه است :
- در صفحه 213 در مورد شعر « از قفس» آمده است :
شاملو در شعر از قفس دیوار را در مفهوم ناخودآگاه و بهشت به کار برده است :
...آیا درون هر دیوار
سعادتی هست
..
و دیوارها و نگاه
در دوردست های نومیدی
دیدار می کنند
و آسمان
زندانی ست
از بلور ؟
به نظر می رسد که تحلیل درست تر این باشد که دیوار در این شعر جنبه منفی آنیماست . شاعر دارد از دیوار بد می گوید و سوال نخست در حقیقت استفهام انکاری ست . تاکید کلمه «نومیدی» و اصولا سطور نخستین شعر نشان می دهد که شاعر به مفهوم مثبتی از دیوار نمی اندیشد :
در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلند است .
- در صفحه 197 آمده است :
و آیدا معشوقی ست که پیشانی اش آینه یی ست که الهه گان هنر و زیبایی و شعر ، خود را در آن می نگرند و می آرایند :
...پیشانی ات آینه یی بلند است
تابناک و بلند ،
که خواهران هفت گانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند .
به نظر می رسد « تا به زیبایی خویش دست یابند» صراحتا ناظر به مفهوم آراستن نباشد و بیشتر شاعر متوجه این معناست که الهه گان هفت گانه هنر در آینه پیشانی تو پی می برند که زیبایند . به عبارت بهتر هنر در کنار تو به زیبایی خود دست می یابد و به درک زیبایی اش می رسد .
- در صفحه 226 در مورد شعر پریا آمده است :
عدد سه در داستان پریا به این نکته اشاره دارد که : این سه پری می توانند تجسم رمزی تقدیر باشند .این اشاره کاملا درست است . در واقع شاملو در اینجا به همان مضمون اعتقادی مورد علاقه اش اشاره دارد که انسان به پاخاسته است و «خانه دیب ها را داغون کرده » است اما پریا – بخوانید تقدیر – نشسته اند واشک می ریزند ! ...به عبارت دیگر شاملو با خوانشی متفاوت از یک فولکلور که در آن پری ها همیشه به کمک انسان درمانده می آیند ، به این مفهوم می رسد که انسان خودش باید برای خودش کاری بکند نه اینکه به انتظار «پریا» بنشیند . و اتفاقا در ادامه داستان همین «پریا» می خواهند او را بترسانند و از ادامه راه باز دارند :
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون –
پریا جیغ زدن، ویغ زدن ، جادو بودن دود شدن ، بالا رفتن تارشدن ، پایین اومدن پود شدن و ... امید شدن یاس شدن ، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره :
می بینم و حاشا می کنم ، بازی رو تماشا می کنم
هاج واج و منگ نمی شم ، از جادو سنگ نمی شم
یکی ش تنگ شراب شد
یکی ش دریای آب شد
یکی ش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
نکته اینجاست که پریا – بخوانید تقدیر - وقتی می بینند که نحسی سرنوشت بر انسان مصمم اثر ندارد و «بازی» های تقدیر را نمی پذیرد و ترس خورده جادوهای روزگار نمی شود ، آن وقت تبدیل به چیزهایی می شوند که انسان مصمم از آنها به عنوان ابزاری برای نیل به اهداف بلندش سود می جوید . « جم زاد» به درستی به این مطلب اشاره می کند که آب و کوه مفاهیمی آنیمایی و شراب نیز رمز زندگی جاودانی پس از مرگ است .
و البته آگاهی را نیز با تکیه بر ادبیات عرفانی مان می توان به شراب نسبت داد و بنابراین دیگر نمی شود این بخش از قصه را به مفهوم «رسیدن به ناخودآگاهی» تحلیل کرد بلکه به آن باید به عنوان نمایشی از اراده انسانی در برابر تقدیر نگریست .
چنان که گفته شد در همه این اختلاف نظرها باید سلیقه منتقد را لحاظ کرد و بی شک هر مخاطبی در آیینه یک اثر نمادین به تصویری تازه و دیگرگون خواهد رسید و چنین می شود که پنجره تاویلی تازه برای متن همواره گشوده خواهد ماند .
*******
خلاصه آن که « آنیما در شعر شاملو» کتابی خواندنی و توصیه کردنی ست آن هم در این روزگار قحطی نقد درست و اندیشمند و مستدل . امید و اطمینان دارم که از نویسنده کتاب ، آثاری دلپذیرتر از این را نیز خواهیم خواند.
*************
عاشقانه هایتان ، چراغان هزار بوسه ناگهان !
سیامک