October 14, 2008

سه شنبه - 23 مهر ماه 1387

سلام

اول اینکه :

... می رقصی و جهان موسیقی جاری امید می شود . دستت را می گیرد نسیم و بلندت می کند از روی صندلی تا شکوه تو را آسمان و زمین به تماشا بنشینند و تو نرم نرمک دست می افشانی با زیر و بم نت ها تا کوبش پایت رستاخیز هزار ستاره باشد برآسمان شب . دلدل می کند ماه که نور را بر کجای صحنه بتاباند !...آنجا که از موج موج بازوان مهتابی ات ، دریا شرمگینانه پاپس می کشد ...یا آنجا که شب در نفسی عمیق ، لا به لای شلال گیسوان تو ، شب بوهای اساطیری را به یاد می آورد و تازه می شود ... یا شاید هم زمین را که نبض زندگی اش با تپش تند قلب تو تنظیم می کند و گر می گیرد از این همه هیجان ! ... تو می رقصی و جهان گرداگرد تو چرخ می زند ... من نگاه می کنم به جهان و.... رقص تو را می بینم !
_________________________
دوم اینکه :

گزارشی از این روزها :
- در ادامه نقدنویسی برای شعر جوان در مجله شعر ، مروری بر شعرهای مهدی جهاندار را را در شماره اخیر مجله شعر ( شماره 60) نوشته ام که مسلما نظر دوستان راهنمای حقیر خواهد بود .
- یکی دو نقد و یادداشت دیگر هم هست که هنوز منتشر نشده است . خبرش را می دهم همین روزها .
- روز پنجشنبه 2 آبان 1387 ساعت 4 بعدازظهردر محل سالن کنفرانس حوزه هنری ساری ، جلسه ماهانه خانه ترانه مازندران برگزار می شود . لطف دوستان چون همیشه شامل حال من شده است و قرار است در مورد ترانه امروز با هم حرف بزنیم . دیدار دوستان موجب نهایت سرفرازی ست .
- جلسه نقد و بررسی اشعار مهدی فرجی شاعر جوان و توانای کاشانی ، با تاکید ویژه بر کتاب اخیر او « زیر چتر تو باران می آید » ، در تاریخ 11 آبان ماه 1387 از ساعت 6-4 بعد از ظهر در سرای اهل قلم با حضور آقای دکتر سنگری ، خانم دکتر عباسلو و این کمترین برگزار خواهد شد. جلسات نقد سرای اهل قلم ، نشستهای صمیمی و پرباری ست . مسلما حضور مهربانانه دوستان اسباب رونق افزونتر و دلگرمی برگزارکنندگان خواهد بود .
آدرس سرای اهل قلم : (خیابان انقلاب، خیابان فلسطین جنوبی، کوچه خواجه نصیر، شماره 10)
_________________________
سوم اینکه :
سرکار خانم هوروش نوابی دفتر شعری جدید برای طیف سنی کودک و نوجوان منتشر کرده اند که در کنار توجه به موضوعاتی چون طبیعت ، اخلاق ، مقولات خداشناسی و ... رویکرد آموزشی آشکاری نیز دارد . نام این کتاب «یک نقطه رنگین» است . در ضمن طرح جلد کتاب نیز از دوست گرامی ام آقای مصطفی کارگر است .

YEK NOGHTEYE RANGIN.JPG

آدرس تهیه کتاب : میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف
_________________________
چهارم اینکه :

برسیم به کتابهای امروز :

- بادها خواهران من اند : شعر جوان افغانستان نیز مثل شعر جوان ایران ، پرورنده استعدادهای خوبی در عرصه های گوناگون و به خصوص شعر کلاسیک و باز هم به شکل ویژه تر غزل بوده است . هر چند به دلایل گوناگون حضور آقایان در این عرصه پررنگ تر و مستمرتر بوده است . حقیقت این است که حضور درخشان بانوان شاعر ، خیلی زود در پیچ و تابهای زندگی رنگ می بازد و بارها این دریغ را داشته ایم که فلان بانوی شاعر که طعم شعرهاش را هنوز به یاد داریم ، دست از شعر کشیده است ودیگر خبری از او نیست . گفتم که این ریشه در خیلی چیزها دارد و نمی شود تنها با تکیه بر جامعه مردسالارانه و شعارهای کلیشه ای و دهان پرکنی از این قبیل به ریشه یابی آن پرداخت و بی شک بررسی این عوامل در حوصله این مقال نیست . در واقع نوشتن این مقدمه برای طرح یک سوال و یک هشدار بود . هشدار این که چرا ما بانوان شاعرمان را این قدر زود و حتی گاه در اوج پختگی و شاعرانگی از کف می دهیم و نیمی از شاعرانگی ها و حسهای اجتماع خود را فرو می نهیم .
محبوبه ابراهیمی اما ، به نظر می رسد بر آن است که راه خود را ادامه دهد . هر چند دفتر شعرهای «بادها خواهرانم من اند» در بردارنده شعرهای خیلی جدیدی نیستند و بیشتر این شعرها را مخاطبان پیگیر غزل امروز اینجا وآنجا در مجلات ادبی و وبلاگهای و سایتهای گوناگون و علی الخصوص وبلاگ خود خانم ابراهیمی خوانده اند ، اما به هر حال نفس انتشار کتاب این نوید را می دهد که کار شعر یکسره رها شده نیست و شاعر هنوز دغدغه شعر را به همراه دارد . شاید در این میان همراهی با همسری شاعر و خونگرم چون سید ضیا قاسمی ، کم تاثیر نباشد .
گذشته از این مطالب حاشیه ای – که گاه چنان که گفتم ،مهمتر از متن هم می شود ! - در این دفتر شعر کم حجم ، با غزلها و چند شعر سپید از شاعر جوان مان روبرو می شویم . شعرهایی که دو خصوصیت عمده در دل خود دارند : صمیمیت و زنانگی .
«زنانگی » یک عبارت کلیشه ای در نقد شعر بانوان است . هر منتقدی دوست دارد وجه زنانه زن را در شعرهای بانوان شاعر ببیند و پررنگ کند . اما هیچکس به جنبه مردانه شعر مردان کاری ندارد !! این نکته به همان کلیشه گرایی در نقد برمی گردد . از سوی دیگر همین کلیشه سبب شده است که بانوان شاعر نیز به دم دست ترین شیوه ها و گاه - در مورد متشاعران - حتی به سخیف ترین روش به سراغ این زنانگی در شعر بروند که نمونه آوردن تنها اسباب تطویل می شود و مخاطبان شعر بی شک در ذهن خود نمونه های بسیاری سراغ دارند .
اما آن چه ، علی رغم توضیح فوق ، سبب می شود که بر « زنانگی» شعر ابراهیمی تاکید کنم نوع خاص این نگاه و نیز صداقت موجود در آن است . به عبارت بهتر شعر ابراهیمی مهربانی و عاطفه زنانه را نسبت به همه چیز ، در کنار یک نوع مادرانگی پنهان نسبت به کل موجودات در خود دارد . در برخی شعرها این نگاه خیلی زیرپوستی ست . مثلا در این شعر که برای وطن دردکشیده شاعر نوشته شده است ، شما نوعی حس مادرانه و نوازش گرانه حس می کنید . انگار که مادری برای فرزندش دل می سوزاند :

دوباره تلویزیونها تو را نشان دادند
و صبح مردم خوشبخت را تکان دادند
تورا ، سیاهترین روزگار آدم را
نشان مردم آسوده جهان دادند
مهم نبوده که بر تو چگونه صبح شده
پرنده هات چرا دسته دسته جان دادند ؟
فرشته های نگهبان شانه های زمین
دوباره بال زدن یاد کودکان دادند
دوباره خون به دل مردم جهان پاشید
دوباره تلویزیون ها تو را نشان دادند

به گمانم نمی شود این شعر را جز با صدایی زنانه تصور کرد ! این نکته نه به واژه مشخصی بر می گردد و نه به اشاره مشخصی به جنسیت ؛ بلکه برخاسته از حس کلی شعر و جنس کلی واژگان و تصاویر است .
در برخی شعرهای دیگر اشاره به زنانگی آشکارتر است :
....
که تاک
پوست بترکاند
من قد بکشم
تا خوشه خوشه نگور
بپیچد
دور ساق ها
دور بازوهایم

و در برخی کاملا صریح :
صبح می شود و باز کودکی بهانه گیر
خستگی، ملال ،غم ، نان و چایی و پنیر
چشم را نمی شود روی صبح واکنی
صبح چادری به سر ، رفته پشت نان وشیر
صبح رخت های چرک – صبح ، کوه ظرفها
در اتاق کوچکی باز می شوی اسیر ...
این شعر آشکارا بررسی همان علل و عواملی ست که در مقدمه گفتم : دلایل رکود شعر در بانوان شاعر ، غرق شدن در روزمرگی هایی که ...
در خودت فشرده ای ابرهای تیره را
صبح تازه ات بخیر آسمان دور و دیر !
نه ! به دست و پا زدن دل رها نمی شود
یا پرنده شو، بپر ! یا به خانه خو بگیر !

و شاعر با این نهیب راهی تازه می یابد برای کشف شاعرانگی ، برای کشف زندگی :
صبح ، سیب ، صبح ، گل – از دقیقه ها بچین
پیش از آن که بسپری دل به خاک ناگزیر
از گلوی خسته ام زندگی ! غزل بخوان
زیر دست و پای غم ، ای ترانگی نمیر !

این نوع نگاه زنانه در شعر ابراهیمی کاملا قابل ردیابی ست و از «اصرار بر زنانه سرایی» مد روز فاصله نجومی دارد و درست به همین دلیل قابل ستایش و نیز قابل تامل است .
چنان که گفته شد سادگی وصمیمیت در کنار پرهیز از پیچیدگی های تصویری و ابهامهای بی دلیل ، در همین نمونه ها نیز قابل ردگیری ست .
از سوی دیگر ، مثل همه شاعران دور از موطن و به خصوص شاعران افغان این سالها ، آوارگی در کنار توجه عاشقانه به وطن مضمون پربسامدی در شعر ابراهیمی ست . تنها برای نمونه این طرح را بخوانید :
گذرنامه ات را ببند عزیزم !
جهان در جیب پالتویت
به گلی بیاندیش
که ریشه دارد
در گلدان پلاستیکی !

و البته مضمون دلپذیر همه شاعران : عشق ، البته با همان طعم زنانه :
حالا که کهکشان منی ، ماه مشتری !
ناهید و اشک و آینه دارم ، نمی خری ؟
امشب که گیسوان زمین فاش می شود
بردار از سیاهی شب هام روسری
امشب بیا که بگذرد از سرنوشت ما
شبهای بی ستاره وشبهای بی پری ...

نکته جالب توجه در این شعر – که به اکثر سروده های این دفتر نیز قابلیت تعمیم دارد – توجه به هارمونی واژگانی و فراخوانی کلمات است . به عبارت بهتر هر کلمه توسط کلمه یا کلمات دیگر شعر حمایت می شود و واژگان یکدیگر را در آغوش می کشند . این همراهی ها گاه کاملا آشکار و گاه پنهان است .نگاه کنیم :
در بیت نخست همراهی کهکشان ومشتری و زهره ، اظهر من الشمس است . اما رابطه پنهان تر بین «مشتری» و « می خری» شکل می گیرد و باز کمی پنهان تر بین «زهره» - یا همان ونوس- با زیبایی های زنانه که راوی به آن توجه دارد .
در بیت دوم رابطه «موی سیاه» و «شب سیاه» و نیز رابطه «فاش شدن گیسوان زمین» در شب با «برداشتن روسری» مشخص است اما کنایه پنهان «شبهای من» به غم ها وغصه های راوی ، در شعر ایجاد چندگونگی معنا می کند .
در بیت سوم همان تصویر پررنگ تر می شود و شاعر تاکید می کند که شبهای تاکنون بی ستاره و بی پری بوده است که به ترتیب بر فقدان نور- شادی – و نیز خیال و جادوی کودکانگی اشاره دارد .
از سوی دیگر همراهی «سرنوشت» با «ستاره » - که تداعی ستاره سرنوشت را در خود دارد – و نیز «پری» - که تداعیگر قصه های پریان و خوشبخت شدنهای جادویی ست – هارمونی کلمات را کاملتر می کند.
چنان که می بینید توجه به مضمونها و پرداخت جزء نگرانه شاعرانه در شعر خانم ابراهیمی قابل توجه است .
و البته مثل همیشه می شود پیشنهادهایی به شاعر کرد . پیشنهادهایی که ، باز هم چون همیشه شعر جوان مان ، بیشتر ناشی از سهلگیری شاعر است و معمولا برخاسته از توجه کمتر به زبان :
...و اگر آسمان محال نبود
دل خودش را پرنده تر می کرد
باد بویی غریب می اورد
و خدا از توام خبر می کرد ...

مصراع 4 مثال فوق فصاحت خوبی ندارد . شاعر یا باید می گفت : « وخدا از توام (با)خبر می کرد » یا « و خدا از توام خبر (می داد)» . بماند که تریب « از توام» خودش خیلی روان و صمیمی نیست .
دریاچه ای در تور ماهیگیر می میری
دیوانه ای ! هر روز در زنجیر می میری
در سینه ات می پوسد آخر ماه وماهی ها
آن وقت در لای و لجن درگیر می میری ...

در این غزل خوب باز هم در مصراع چهارم همین سهل انگاری در چینش کلمات دیده می شود . نکته اینجاست که همیشه این ایرادات در شعر جوان ما برخاسته از فعلهای مرکب یا ترکیبات کنایی ست که در شعر دچار استحاله نامناسب می شوند . در مصراع دوم قاعدتا شاعر می خواهد بگوید : « آن وقت در لای ولجن (گیر می کنی) و می میری » یا اینکه « آن وقت ، بالای و لجن درگیر، می میری» که در واقع جمله داخل گیومه قیدی می شود برای فعل مردن . به عبارت بهتر ترکیب « در چیزی درگیر بودن» فصیح نیست و اصولا وجود ندارد ؛ یا باید گفت « با چیزی درگیر بودن» و یا « در چیزی گیر کردن» .
اینها ملانقطی بودن نیست ! بلکه کمک به روان تر شدن شعر است . به عبارت دیگر در شعری که مهمترین ابزارش صمیمیت و لحن نزدیک به گفتار است ، لغزشهای این چنینی سبب ایجاد تصنع و دور شدن مخاطب از حس می شود که به انتقال احساس شاعرانه لطمه می زند یا لااقل آن را دچار وقفه می کند . حال آن که با اندکی توجه کاملا می توان آنها را اصلاح کرد .
خلاصه آن که « بادها خواهران من اند » دفتری دلپذیر است و ایمان دارم که ادامه حرکت شعری خانم ابراهیمی ما را به جهان هایی زیباتر نیز رهنمون خواهد کرد .

بادها خواهران من اند - محبوبه ابراهیمی - انتشارات سوره مهر - چا پ اول 1386 - قیمت : 400 تومان
_____________________

- نمایشهای خوش آیند ( جلد اول : کاندیدا / مرد سرنوشت ) : طنز مقوله غریبی ست . خیلی وقتها وقتی یک طنز از زبانی به زبان دیگر بر می گردد و از فرهنگی به فرهنگ دیگر نقل مکان می کند ، همه شوخ طبعی خود را از دست می دهد ! به خصوص در مورد طنزهای ملل انگلیسی زبان و باز به ویژه در طنزهای بریتانیایی این نکته بیشتر دیده می شود و بارها شده است که وقتی بریتانیایی ها از خنده روده بر می شوند ، حتی لبخندی کمرنگ هم بر لبان ما نمی نشیند ! این بیشتر برخاسته از همان تفاوتهای فرهنگی ست و کدهایی که برای ما قابل دسترسی نیست .
در کارهای «جرج برنارد شا » اما این دلپذیری و طنز انسانی به شدت قابل ادراک است . طنز شا تکیه بر اندیشه دارد و معمولا بسیار روانشناسانه است . به هیچ وجه درگیر لفاظی نیست و کمتر به بازیهای زبانی یا خصوصیات قومی توجه دارد بلکه بیشتر تکیه به درک عمیق نویسنده از هستی شناسی انسان و رفتارهای انسانی و نیز جهان بینی رندانه او دارد . همین نکته سبب می شود که در سطر سطر کتابهایش بتوانی یک «آفرین» نثار نغزگویی هایش کنی و جملاتش را مثل جمله قصار از بر کنی :
.... خدا شما را رذل و مرا احمق آفرید . به عبارت دیگر ، من از نظر شما احمق ام و شما از نظر من رذل اید . [...] به من نیامده که در خلقت خدا فضولی کنم . تا وقتی شما با همان اخلاق قبلی و بدون هیچ ریا وتزویری ، با همان رذالت ، و با افتخار به آن رذالت و توجیه آن ، به این جا بیایید ، قدمتان روی چشم اما [...] هیچ خوش ام نمی آید که سرم را شیره بمالید و ریاکارانه خودتان را یک کارفرمای نمونه جا بزنید . حال آن که همه این دوز وکلک ها برای این بوده که می خواستید نظر انجمن ولایتی را برای عقد قرارداد جلب کنید . [...] نه ، من دوست دارم انسان با خودش روراست باشد ، ولو آنکه بدذات و شرور باشد . خوب دیگر ، حالا یا کلاه تان را بردارید و بروید ، یا بنشینید و یک دلیل خوب رذیلانه به من ارائه دهید که تمایل شما را به ادامه دوستی با من به ثبوت برساند ...
و یک جمله هم برای شاعران :
.. این کاری ست که همه شعرا می کنند . آن ها با صدای بلند با خودشان حرف می زنند ؛ و دنیا حرفهای آنان را استراق سمع می کند ....
دوست ندارم که با توضیح بیش از حد لذت کشف کتاب را از شما سلب کنم تنها به همین بسنده می کنم که « کاندیدا» به تحلیل عشق و روابط زناشویی تکیه دارد و «مرد سرنوشت» با محور قرار دادن شخصیت ناپلئون ، هجویه ای برای قدرت طلبی ها و جنگ افروزی هاست .
خلاصه که خواندن آثار «شا» به طور کل و این کتاب توصیه می شود . لازم به تاکید است که ترجمه کتاب هم به زیبایی و روانی انجام شده و بر حلاوت کار افزوده است .

نمایش های خوش آیند ( جلد اول : کاندیدا / مرد سرنوشت ) – برنارد شا – ترجمه محمود محرر خمامی – نشر افکار ، نشر تجربه – چاپ اول پاییز 1383 – 1500 تومان

_____________________
پنجم اینکه :
غزلی بخوانید از خودم تقدیم به او که در هر حرکت سرانگشتش جهان را به رقص می کشد !


« سماع »

من با توام ، بغل به بغل، چرخ می زنم
با واژه های مست غزل چرخ می زنم

« بگشای لب که قند فراوانم آرزوست »
من هم به روی موج عسل چرخ می زنم

هنگامه ای ست ! زلزلت الارض ..چشم تو !
زل می زنم به عمق گسل ؛ چرخ می زنم

هر عشق حاصل عطشی جاودانه است
من تا ابد درون ازل چرخ می زنم

من چرخ می زنم که بمیرند غصه ها
انگار بر مدار زحل چرخ می زنم (1)

با مولوی به شعشعه شمس می رسم
با «کاروان» شیخ اجل چرخ می زنم (2)

هم صوفیانه می زده ام با خود خدا
هم کافرانه دور هبل چرخ می زنم

در کافه ها ، معابد بودا و خانقاه
در سومنات و تاج محل چرخ می زنم

شادی رسالتی ست که بر دوش آدمی ست
پس روی سازمان ملل چرخ می زنم !

دنیا شده عفونت تکرار در سکون
پس تیغ می کشم به دمل ؛ چرخ می زنم

شاید که شیر نیستم اما کلاغ چه ؟!
روباه زادگان دغل ! چرخ می زنم !

[]
تا این کلاغ را برسانی به خانه اش
بانوی من ! درون غزل چرخ می زنم ....


پانوشتها :
(1) در نمادشناسی زحل الهه و نشانه مرگ و نیستی نامیده می شود .
(2) ای کاروان آهسته ران کآرام جانم می رود - سعدی
_________________________
زندگی تان رقصان رقصان در آغوش هزار بوسه ناگهان !
سیامک

Posted by siamak at 4:56 PM