December 20, 2008

شنبه - 30 آذر ماه 1387

سلام
اول اینکه :...
... مات تو شد ... می دانستم !...هر چقدر خواست خلیج آبی اش را به رخ تو بکشد ، سربازهای مژه ات راه بر او بستند تا چشمانت بر اریکه پادشاهی بنشینند در این جزیره جنوبی ! ... انداخت خودش را به پای تو خلیج ، با دانه دانه مرواریدهای آمده و نیامده اش ... هر ماسه سفید مرجانی اش ، بوسه ای شد و بر دامن ات نشست ، بلکه نمک گیرت کند ... و بیچاره نمی دانست که نمک گیر تو می شود با همان بوسه ها ! ... حالا تو پشت به «کشتی یونانی» ایستاده ای تا صورتت را با «ناخدا خورشید» توی یک قاب ثبت کنم .... «ناخدا خورشید» دلش خون است از اینکه روزی دیگر باز خواهد آمد و تو دیگر بر ساحل خلیج نخواهی بود...اصلا کشتی اش به همین خاطر به گل نشسته بود ...که روزی تو بیایی و خلیج ، موج در موج ، پیش آمدن ات دف بزند ...آن وقت بایستی و به من نگاه کنی و بگویی : از من وغروب و کشتی عکس بگیر ! ... و من ثبت می کنم لحظه خون شدن دل ناخدا خورشید را در کشتی یونانی ...
vrwrc9.jpg
کشتی ای که به خاطر آمدن تو به گل نشست ....و این را هیچ کس ندانست و نخواهد دانست . جز من که به همه معجزات تو ایمان دارم !

__________________
دوم اینکه : بازم دیر کردم انگار ....!!!
__________________
سوم اینکه :
گزارشی از این روزهای خودم :
-نقد کتاب خوش به حال آهوها سروده خانم پانته آ صفایی را تمام کردم . از آنجا که زاویه نگاه ویژه ای نسبت به این کتاب و برخی غزلهایش داشتم با اساتید خودم جناب آقای میرافضلی و آقای دکتر ترکی مشورت کردم و راهنمایی های ارزنده ای شنیدم . از همین جا سپاس شان می گویم به خاطر مهربانی همواره شان . همین روزها این نقد مفصل را جایی منتشر می کنم و خبرتان می کنم .

-مجله شعر اخیر- شماره 62 - پرونده شعری مهدی فرجی شاعر جوان کاشانی را مورد بررسی قرار داده است . نقد من هم در این شماره هست با عنوان « انگار که طوفان غزل بر تو وزیده » . فعلا که لینک اش نیست اما در اولین فرصت لینکش را می گذارم تا از نظرات خود بهره مندم کنید .

-مشغول نوشتن نقدی بر کتاب «سمفونی رنگها» سروده امیر مرزبان هستم که امیدوارم نقد منصفانه و به درد بخوری شود ....

-یک دوست قدیمی را بعد از سالها پیدا کردم . مهربانی به نام «آرش مشعشعی» که دوست دوران سربازی در کرمانشاه است و سرپنجه هنرمندی در نوازندگی دارد . یادم نمی رود که سه تار نواختن اش ، فضای سرد سربازخانه را جلا می داد و می گفت نواختن را از صدای استاد شجریان فراگرفته است ! ... استعداد نابی دارد این رفیق شفیق ما . حالا بعد از این همه سال لطف کرده است و مرا یافته است تا خبر بدهد که از دو سه کارم برای آهنگسازی استفاده کرده است . او که این روزها به شکل حرفه ای آهنگسازی می کند و ویولن و کمانچه را نیز به سازهایی که می نواخته ، افزوده است . گذشته از همه این حرفها ، یافتن دوباره دوستی هنرمند بسیار لذت بخش است .

- نقد «عطر تند نارنج» به قلم دوست خوبم «احسان مهدیان» عزیز در روزنامه جام جم منتشر شد . «لینک مطلب»
همچنین خانم مریم جعفری هم لطف کرده اند و بر این کتاب نقدی نوشته اند در روزنامه کارگزاران .«لینک مطلب»
همچنین یک معرفی هم به بهانه چاپ دوم کتاب «عطر تند نارنج» در روزنامه «فرهنگ آشتی» چاپ شده است که سپاسگزارم از نویسنده مهربان اش «لینک مطلب - ستون بالای سمت راست ».
______________________________

چهارم اینکه :
دو وبلاگ جدید برای غزل جوان که نخواندن شان کفران نعمت است !
- وبلاگ محمدعلی رضا زاده : که امیدوارم زود به زود به روز شود !
- وبلاگ اسماعیل محمدی با عنوان «شعر و سیگار» : دوست تازه من با غزلهایی جاندار .


چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب و برای این پست 2 اثر داستانی و یک نمایشنامه رادیویی :

-کافه پیانو : گمانم که دیگر همه عالم و آدم می دانند که این رمان «فرهاد جعفری» حسابی فروخته است ودهها نقد حسابی و عمدتا مثبت هم بر ان نوشته شده است . کتاب کتاب خوبی ست . مسلما از خواندن اش پشیمان نمی شوید . جذابیت مهمترین مولفه کتاب است . گره های داستانی درست و به جا هستند وشخصیت پردازی ها هم ملموس و دلپذیر . اما آن چه مرا متعجب می کند دو نکته است : نخست این که این کتاب اصولا اثری روشنفکری نیست . به عبارت بهتر نقدهایی که بر این کتاب دیدم این تصور را در من ایجاد کرد که با اثری پیچیده و خاص پسند مواجه خواهم شد . به خصوص توجه ویژه جامعه خاص کتاب خوان به این اثر ، سبب شد تا این باور در من تقویت شود . اما کتاب کاملا اثری ساده و سرراست است . اگر از 20 صفحه انتهایی کتاب ، که واجد اندک پیچشی در خط داستانی ست ، بگذریم ، باقی کتاب کاملا سیری خطی دارد و از لحاظ فرم کلاسیک محسوب می شود . به عبارت بهتر نویسنده اصلا قصد ندارد وارد فضا سازی های ذهنی شود و داستان را کاملا عینی تعریف می کند . البته به نظر من این نکته نه تنها مشخصه ای منفی نیست که اتفاقا کاملا مثبت هم هست . غرضم این است که توجه ویژه و اظهارنظرهای خیلی خاص را درباره این کتاب درک نکردم . نویسنده تسلط خوبی روی اکثر شخصیتها و جنبه های روانشاختی آنها دارد ولی زاویه نگاه خاص یا شیوه روایتی ویژه ای را برای پرداخت اثر انتخاب نکرده است بلکه ترجیح داده است دریافتهای تجربی خود را از این شخصیتها عینا به عرصه کلام وارد کند .
نکته دومی که اسباب تعجب من شد نقدهایی از این دست بود . رسیدن به چنین نتایج درخشانی (!) تنها به سبب پیشداوری های ذهنی و آموزه های حکاکی شده در ذوق منتقد است که موجب می شود هر اثری را تنها با انگاره ذهنی خود تحلیل کند نه آنچنان که واقعا هست . یادم می آید یکی از اساتیدمان می گفت : آن که با جهتگیری سراغ قرآن خدا می رود ، از دل آن کفر بیرون می کشد ! ... مگر نه اینکه «لا اله الا الله» را اگر نصفه نیمه بخوانی و بخواهی از همان نصفه نیمگی مثال بیاوری می شود «لا اله» که عین کفر است !؟
منتقد مورد نظر هم اصولا یادش رفته است که تمام مدارکی که ایشان به شکل جملا ت پراکنده از کتاب صید کرده اند ، در واقع بخشی از تحلیل شخصیت مرد داستان است که در طول اثر متحول می شود و شکل تازه می گیرد . چنان که رابطه او با صفورا - به عنوان یک آنیمای ذهنی- نشانگر این است که بسیاری از آن جملات تنها پوسته سختی است که راوی به دور روح آسیب پذیر و زخم دیده اش کشیده است تا جراحتی دیگر بر او وارد نیاید . و اگر «صفورا»یی باشد توان گذر از این لاک دفاعی را خواهد داشت و اصولا راوی ،خود، آ نرا به کناری می نهد !
از سوی دیگر چه کسی گفته که نمونه یک زن خوب«پری سیما»ست و زن بد «صفورا» ؟!... چنان که گفتم کاملا آشکار است که «صفورا» آنیمای مردی ست که مثل همه جامعه ای که در آن زندگی می کند دوپاره است . معلق میان مدرنیته و سنت . سنتی که او را به سمت یک زن کاملا سنتی ولی با ظاهری امروزی تر مثل « پری سیما» می کشد و مدرنیته ای که او را به سمت «صفورا»یی می برد که در کنار همه مشخصات روشنفکرانه – یا لااقل روشنفکرنمایانه اش – جسارت و نیز تاحدی لوندی را به همراه دارد . این واقعیت مسلما به مذاق برخی زنان – از جمله منتقد محترم – خوش نمی آید اما بی شک حقیقت دارد. صفورا چیزهای مهمی دارد که پری سیما فاقد آنهاست . چیزی که زیر عنوان کلی «جذابیت» طبقه بندی می شوند . همین است که سبب می شود او که «قشنگ تر» از «پری سیما» نیست ، «خوشگل تر» از او باشد ! و اتفاقا به همین خاطر است که همه «پری سیما» های عالم ، باز هم مثل منتقد محترم ، همه «صفورا» های دنیا را «شیطان صفت» می بینند ، در حالی که ، لااقل در کتاب حاضر، نه نویسنده و نه مخاطبی که بدون پیشداوری و ذهنیت های برانگیخته از فمینیسم افراطی و شعارزده وطنی به سراغ اثر می رود ، با چنین تصویری از زنانگی مواجه نمی شود .
اصلا گذشته از همه این حرفها ، مگر منتقد عزیز 20 صفحه نهایی را نخوانده اند که اصولا خط داستانی را متحول می کند و روابط میان شخصیتها در سایه همین پیچش اندک به دگرگونی می رسد ؟! ... یعنی واقعا این قدر سیر تحول راوی در اثر دیریاب و مستتر است که منتقد اصولا آن را ندیده است ودرنیافته است ؟! ...
منتقد ما در ادامه این شاهکار خشمگینانه نقدنویسی معتقد است که کتاب تبلیغ مصرف گرایی ست ! ...خواهر گرامی ! شما کلا انگار با شخصیت پردازی بیگانه اید !...روح حاکم بر جامعه و البته خود راوی برخاسته از این مصرف گرایی ست . کدام جای کتاب – حتی همان صفحه آخر کتاب که به آن اشاره می کنید – آمده است که راوی کاملا منطبق بر نویسنده است ؟! ...نویسنده می گوید از تجربه های شخصی ام برای نوشتن سود بردم . اما آیا گفته است که راوی خود من هستم ؟! ...این دو جمله تفاوت بنیادین دارند . گذشته از این نگاهی به سر و روی کلانشهر درب و داغان مان بیاندازید وببینید که مصرف گرایی از در و دیوارش بالا می رود یا نه ؟! ... و مگر نه اینکه هنرمند باید آیینه زمانه اش باشد ؟! ... به گمان من این خشم بیش از اینکه متوجه کتاب و نویسنده اش باشد ناشی از خشمی فروخورده نسبت به خویش است که در چنبره همین مصرف گرایی اسیر مانده است .
بگذریم ! ...معرفی مان بیشتر نقدی بر نقد شد ! اما گاهی واقعا حیران می شوم از اینکه کسی خود ، اثری را درنیافته است و ضعف خود را با تیز کردن شمشیر بر اثر مورد بحث و البته هنرمند بخت برگشته جبران می کند ....و جالب اینجاست که اصولا مخالف خوانی با خیل عظیمی که کتاب را به چاپ نهم رسانده اند و همه را سطحی و دارای «غیرمتعالی‌ترین آمال» دانستن ، خودش یک مرض روشنفکرنمایانه روزگار ماست که انگار درمانی ندارد ! بگذریم از اینکه لااقل پنجاه درصد همین افرادی که کتاب را خوانده اند و از آن استقبال کرده اند زن بوده اند و به نتایج مشعشع خانم منتقد نرسیده اند و حس نکرده اند مورد توهین واقع شده اند و البته احتمالا ایشان بر اساس کرامات شان معتقدند که اینها همان زنانی هستند که در چنبره نظام مردسالار دچار استحاله شده اند و همه شان چیزی حالی شان نمی شود !! نمی دانم کی یاد می گیریم که به خودمان احترام بگذاریم و یادمان نرود که حداکثر فرق ما با بقیه شاید چهارتا ورق پاره ای باشد که بیشتر خوانده ایم و نظراتی که شاید هیچکدام شان درست نباشد ! ... و جالب تر اینکه همه ما انگار غیبگو هستیم و پیش بینی می کنیم که «نسل‌های آینده که معیارهای متفاوتی خواهند داشت از این کتاب به عنوان یک کتاب تاریخ مصرف گذشته یاد خواهند کرد» ! ...خدا همه را به راست هدایت کند ان شا الله !
خلاصه اینکه کتاب مورد بحث کتاب خوبی ست اما بی شک کتاب متفاوتی نیست . کتابی که از خواندش لذت می برید اما قرار نیست حیرانتان کند.به عبارت دیگر با یک شاهکار طرف نیستید اما وقت تان را هم هدر نمی دهید . مسلما «کافه پیانو» مال همین امروز است . اثری که برای زمان خودش نوشته شده است و قرار است بیشترین اثرگذاری اش را همین امروز داشته باشد ولی همه این ها دلیل نمی شود که اثر بدی باشد .
و البته به نظر من ویراستاری کتاب هم می توانست بهتر باشد . جملاتی مثل «مقنعه اش را می کند» به جای « مقتعه اش را در می آورد » و ... هارمونی لحن را در اثر دچار خدشه می کند .
کافه پیانو – فرهاد جعفری – نشر چشمه – چاپ پنجم تابستان 1387 - 266 صفحه – قیمت 3800 تومان
_____________________

-همه افتادگان : وقتی صحبت از ساموئل بکت می شود احساس می کنیم که الان قرار است یک متن کاملا متفاوت – از لحاظ نوشتاری و معنایی – حمله کند به ذهن و روح مان و کلی کلنجار برویم تا ببنیم سر از چه ناکجا و چه بسا هیچ کجایی در می آوریم ! «همه افتادگان» اما ، این گونه نیست. روایت این نمایشنامه رادیویی ساده و سرراست است اما مثل همه آثار بکت به شدت تکان دهنده و تاثیرگذار و البته سیاه نیز هست . شخصیتهای محوری روایت زن ومردی سالخورده اند که مرگ را ذره ذره فرو می دهند اما زندگی ،بازیگوشانه و لجبازانه، رهایشان نمی کند .مرگی که انگار از تک تک سلولهای این دو بیرون می چکد و همه دنیا را سیاه می کند. اجرای درخشان بکت از این وضعیت ، در تک تک کلمات و جملات سربرمی کشد و موقعیتی تلخ را در همراهی با طنزی گزنده بازمی نمایاند .گذشته از این نگاه ویژه نویسنده به مذهب – به خصوص قشری گرایی در مذهب – در کاراکتر زن جوانی به نام «دوشیزه فیت» بسیار قابل تامل است . در کنار همه اینها پایان بندی فوق العاده روایت و گره گشایی حیران کننده آن سبب می شود که یکبار دیگر این کتاب کوچک را مرور کنید تا به نکات دور مانده از چشم تان با دقت بیشتری توجه کنید . ترجمه کتاب نیز بسیار روان و همراهی کننده است. خواندن این کتاب کوچک به شدت توصیه می شود .
همه افتادگان - ساموئل بکت – ترجمه مراد فرهادپور / مهدی نوید – نشر نی – چاپ اول 1386 – 79 صفحه – 1000 تومان
____________________

-یک بعد از ظهر با ادگار آل پو : بعضی وقتها یک اثر ان قدر جذاب و خواندنی ست که حتی یک ترجمه نه چندان خوب هم نمی تواند شما را از خواندن آن منصرف کند !... کتاب مورد بحث مجموعهای از چند داتسان کوتاه ادگار آلن پو است با همان سبک درخشان ورویایی . اما متاسفانه ترجمه اثر شانه به شانه درخشش آثار نیست . یک مثال خیلی کوچک :
«در واقع ،در خصوص هر موضوع مورد توجه ، پیچیده ترین علم آکادمی ، هیچ گاه اشتباهی از لیژیا ندیدم .»
پر واضح است که مترجم به سراغ ترجمه لفظ به لفظ رفته است نه بازآفرینی متن . در بسیاری از فصول داستان با جملات تو در تویی مواجه می شویم که اسباب سردرگمی مخاطب است . این جملات مشخصه سبکی «پو» نیستند بلکه برخاسته از نحو جملات انگلیسی هستند و به راحتی با دو سه تقطیع خواندنی تر می شوند . حتی اگر به عنوان یک مشخصه سبکی به این جملات نگاه کنیم ، تفاوت نحو انگلیسی و فارسی سبب می شود که به بازآفرینی دیگرباره متن بیاندیشیم ؛ به گونه ای که همان لابیرنت زبانی را ایجاد کند اما در گستره نحو زبان فارسی .
از این نکته که بگذریم فضای گوتیک آثار «پو» در این داستان های کوتاه به طعمهای آشنایی آغشته می شود : زندگی پس از مرگ و ادامه زندگی در کالبدی دیگر ونیز دنیای مردگان که همه از فضاهای مورد علاقه او هستند . طنز درخشان پو در «چند کلمه با مومیایی» بازیگوشانه تمدن و مظاهر آن را هدف می گیرد و در «تابلوی بیضی» - یا به عبارت بهتر «تابلوی بیضوی» - با تمرکز بر خیالپردازی افراطی هنرمندانه و گریز از دنیای واقعی ، به یک تراژدی تلخ پهلو می زند .
گذشته از داستان آخر که درخشش سایر داستانهای این مجموعه را ندارد ، باقی داستانها قدرت نویسندگی پو و نیز توان او را در خلق پایان بندی های متفاوت به تماشا می گذارند .
یک بعد از ظهر با ادگار آلن پو – مجمعه داستانهای پو – ترجمه بیتا ملک آرا - نشر شهر خورشید – چاپ دوم 1387 – 116 صفحه – قیمت 2100 تومان
______________________

پنجم اینکه :
یک غزل از خودم با دو تقدیم نامه !
این غزل تقدیم شده است به حسن تقلیلی عزیز. چرا که مصراعی از آن ، دیگر گونه خوانی مصراعی از یکی از غزلهای اوست . حسین عزیز سروده بود : «پرواز در توان پر هر پرنده نیست».
و این غزل تقدیم است به همه کسانی که پشت میله ها مانده اند از باستیل قرن 17 تا گوانتاناموی قرن 21 . اما دوست تر دارم این روزها این شعر را تقدیم کنم به بزرگترین زندان روی زمین : غزه !...و شرمی که بر چهره انسانیت نشسته است ....و انگار نه این کابوس لعنتی تمامی دارد و نه کسی دست می جنباند تا بیدارمان کند !

میله ها

پرواز نیست واژهء ملموس میله ها
این واژه مرده است به قاموس میله ها

ما ، اهل ابرها ، همه پابند مانده ایم
در میهمان نوازی ِمخصوص ِمیله ها !

فرجام پرکشیدن ما پرشکستن است
زاییدهء طبیعت ِمعکوس میله ها

یخ بسته اند عقربه ها ؛ صفر مطلق است
سرمای منجمدگر و مایوس میله ها

در خواب اگر چه هر شبه سوزانده ایم شان
هر صبح ، ما و خیزش ققنوس میله ها !

ترسیده اند از من و تو ؛ بالمان کجاست ؟!
رویای پر زدن شده کابوس میله ها

اما عقاب بودن مان یک خیال بود
مائیم آن قناری مأنوس میله ها

«پرواز در توان پر هر پرنده ایست »
ما نا پرنده ایم ! نه محبوس میله ها !

باید به دست بوسی هفت آسمان رویم
اما دویده ایم به پابوس میله ها

___________________
و عشق آزادی ست !
سیامک

Posted by siamak at 5:30 PM