January 21, 2009

چهارشنبه - 2 بهمن ماه 1387

سلام
اول اینکه : ...
... شب که آمد کنار پنجره نشست ، دلت گرفته بود از ندیدن خورشید . از سر صبح آفتاب رفته بود پشت ابرهای بی باران و دلت مثل یک نهالک نورسته چشم دوخته بود به آسمان ... نمی دانستی اما ...نمی دانستی ابر هم دل نمناک خودش را دارد . نمی شود که هی خورشید بیاید بنشیند لبه هره آسمان و چشم بیاندازد توی چشمهای تو و دست بکشد بر لطیف سپید تنت ... دل لطیف ابر برای تو آب شد از بس که ندیدت ... امروز ،خورشید سر نزده ، خودش را انداخت جلو و راه آفتاب را بست تا چشمش به جمال تو روشن شود ....حالا دارد قند توی دلش آب می کند و خدا را چه دیدی شاید فردا صورت زمین را سفید کرد ...سفید سفید ...مثل قند ! ... بعد دوباره خورشید در می آید ... و تو می دانی چقدر لبخند خورشید بر پهنه سپید صورت زمین زیباست ... و باز تو نمی دانی حال دل ابر بیچاره را ... دنیا محل عبور همین دانستن ها و ندانستن هاست ... و عشق درست در تقاطع این دو اتفاق می افتد : دانستن و ندانستن !... و هیچ عاشقی همه چیز را نمی داند ، چنان که هیچ معشوقی و این روایت تنها به برکت وجود عشق شکل خواهد گرفت که دانای ِکل ِکلان روایت ماست ... حالا فکر از گوشه ذهن این دانای کل ، ابر بیچاره با دل مخملی اش ، سرک می کشد به هوای چشم تو !... دل اش را فتح کن به لبخندی عزیز ! ...که عاشقان تو ، نازنین ترین دوستان من اند .... دلش را خوش نه ! ...دلش را فتح کن ! ....
_____________________
دوم اینکه : .... [ حرف نزدن نشانه شرمندگی بابت تاخیر همیشگی ست !!!]
____________________
سوم اینکه :
گزارشی درباره این روزها :
- ما در آمل همراه برخی دوستان یک جمع خوانی داریم که هربار کتابی یا شعری یا داستانی خوانده و بحث می شود . این روزها در کنار این جمع خوانی معمول ، خوانش دوباره مثنوی را هم داریم . بی شک هربار خواتندن این اثر سترگ حرفی تازه را برمی انگیزد . به فکر این افتادم که دریافتهای خودم را از این جمع خوانی بنویسم . البته به زودی و اگر وقتی باشد و ....
- ستون «دنیای مجازی » صفحه شعر جوان روزنامه جام جم پنجشنبه ها ، سه چهار هفته ای تعطیل بود به خاطر تعطیلی خود روزنامه در چند پنجشنبه متوالی و نیز حجم دیگر مطالب در پنجشنبه های غیر تعطیل اش . برای این هفته پنجشنبه ( 3/11/87) معرفی وبلاگ «سید محمد علی رضا زاده» و «نغمه مستشار نظامی» را نوشته ام که قرار است کار شود .
- هفت سنگ 7 ساله شد ! ...این برای من و خیلی دیگر از بر و بچه های قدیمی دنیای مجازی و به خصوص نویسندگان این نشریه الکترونیکی خیلی معنا دارد . معنای دوستی های ماندنی و شور و شوقهای جوانانه برای نوشتن و اندیشیدن ... شماره جدیدش به زودی می آید ..حتما ببینید ...
- جشنواره شعر فجر در حال برگزاری ست . امیدوارم حاصل کار و انتخابهای صورت گرفته برایند مناسب و معقولی از یکسال تلاش هنری شاعران این مرز و بوم باشد .
______________________
چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- سطرها در تاریکی جا عوض می کنند : سومین مجموعه شعر گروس عبدالملکیان در شرایطی منتشر شد که کتاب دوم اش «رنگهای رفته دنیا » کتابی تامل برانگیز و خواندنی بود و این یعنی بالا بردن سطح توقع جامعه ادبی . کتاب حاضر کتاب خوبی ست . سرشار از همه درخشش های شعر اندیشه مدار و صمیمی گروس . نقد خیلی خوبی بر ویژگی های مثبت کتاب « سطرها در تاریکی جا عوض می کنند» به قلم دوست گرامی ام آقای سید رضا سید حسینی نوشته شده است که با ان کاملا موافقم و توصیه می کنم حتما آن را در این آدرس بخوانید . لذا اطاله کلام نمی کنم و حرفهایی را که ایشان گفته اند تکرار نمی کنم . تنها بر آن می افزایم که کتاب حاضر به نظر من یک نقطه ضعف دارد ، آن هم اینکه تک ساحتی ست . به این معنا که از صدر تا ذیل کتاب در نفی مدرنیسم افسار گسیخته و نوستالژِی طبیعت از دست رفته و نیز آسیب های انسان به جهان به واسطه جنگ و دنیای صنعتی و امثالهم است . به عبارت دیگر شاعر در تمام کتاب در حال اندیشیدن به این مفاهیم است و بارها و بارها به شکل های گوناگون همین مبحث را بازمی شکافد و البته هر بار به طریقی هنرمندانه و زیبا .حتی در مثالهای نقد آقای سید حسینی می توانید این رویه را به عینه ببینید . شک نیست که این دغدغه ، بی سبب و کوچک نیست و باز شک نیست که شعر گروس اصولا شعر اندیشه است اما تکرار این مفهوم در کلیت کتاب سبب می شود یکنواختی بر کتاب حاکم شود و مخاطبی را که در یک نشست کل کتاب را می خواند دچار ملال کند . چنان که هر گاه – ودر موارد بسیار نادر حداکثر دو سه شعر – فضا به سمت مثلا عاشقانگی سوق یافته ، جای نفس تازه کردن برای مخاطب پیدا می شود و شاعر توفیق بیشتری هم می یابد . به گفته دیگر این مجموعه مشتمل بر شعرهایی ست که قرار گرفتن شان در هر دفتر شعری بر وزن آن دفتر می افزاید اما گرد آمدن شان در یک دفتر سبب خستگی مخاطب می شود . البته این تنها نظر من به عنوان یک مخاطب است . شاید مخاطبین دیگر نظری غیر از این و البته صائب داشته باشند . من اما فکر می کنم شاعری که این قدر زیبا تفکر عاشقانه اش را به تماشا می گذارد و یک رابطه را کالبدشکافی می کند می تواند اوجهایی دیگر در ساحتهایی غیر از نفی مدرنیسم را هم چون اینجا رقم بزند :
از تو تنها حلقه ای طلایی
از من
نانی که به خانه آورده ام ، پیداست

مه در اتاق مان بیشتر شده

باز هم به اشتباه
لب هایم را بر دیوار گذاشته ام
بوسه های هدر رفته
آواز آن قناری غمگین است
که در بزرگراه می خواند
یا عطر موهای توست
در شب های سرماخوردگی

مه در اتاق مان
بیشتر شده

پرتقالی که پوست می کنی
انگشت های من است
و از آبی که می خورم
صدای گریه می آید
مه بیشتر شده
و روزهایمان قایم باشکی ست در تاریکی :
من در اتاق پنهان می شوم و
تو چشم می گذاری و
به خواب می روی

قدرت شاعر در ساده گویی و البته ژرف نویسی در همین مثال به وضوح دیده می شود . اینها خصوصیات همواره مثبت شعر گروس است که گفتم برای خواندن ریز به ریز این خصوصیات شما را به این مقاله ارجاع می دهم که هدف گفته شدن زیبایی ست . خواندن این کتاب خوب را در فراوانی کتابهای متوسط شعر به شدت توصیه می کنم .

سطرها در تاریکی جا عوض می کنند – گروس عبدالملکیان – انتشارات مروارید – چاپ اول 1387 – 85 صفحه – قیمت 19000 ریال
_________________________________
- خیانت و دو نمایشنامه دیگر : خواندن اثری از برنده جایزه نوبل همیشه وسوسه انگیز است . البته بسیار شده که کتابی از این دست را بخوانیم واحساس غبن کنیم . این به خیلی چیزها بر می گردد مثل ترجمه شدن متن که خیلی از خصوصیات اش را به خصوص در متن های زبانی تحت تاثیر قرار می دهد ، فضای متفاوت فرهنگی نویسنده با مخاطب و ... .
اما هارولد پینتر در این کتاب آشکارا نشان می دهد که چرا برنده نوبل شده است . به خصوص نمایشنامه نخست کتاب «خیانت» اثری به شدت روانشناسانه و دقیق است . هر چند متن موردنظر از لحاظ ویزگی های فرمی نیز قابل بررسی ست اما به نظر من مهمترین نکته در اندیشه محوری درون مایه اتفاق می افتد . نمایشنامه در نه صحنه اتفاق می افتد و ترتیب زمانی صحنه ها معکوس است . به این معنا که صحنه نخست در سال 1997 و صحنه پایانی در 1968 اتفاق می افتد . این فرم اندیشیده ، سبب می شود که منظور نویسنده که کالبدشکافی یک اتفاق است به بهترین شکلی نمود پیدا کند . در واقع نویسنده زنجیره علتها را یک به یک وامی کاود و در زمان به سمت عقب حرکت می کند . این اجرای فرمی که در خدمت محتوا قرار دارد اثر را به شدت چالش برانگیز و قابل تامل می کند . همچنین در نمایشنامه ای دوم و سوم که کوتاه تر هم هستند ، به خصوص در نمایشنامه سوم ، ساخت دیگرگونه و نامتعارف متن به خوبی در خدمت درون مایه است . فضای منجمد نمایشنامه سوم - « خاکستر به خاکستر » - همراه با دیالوگ نویسی های فوق العاده اش که معجونی از احساسات گوناگون را به تماشا می گذارند به خوبی با یک صحنه فراموش ناشدنی که دیالوگ میان صدای ربکا و پژواک صدایش است به پایان می رسد و نشان می دهد که ترجمه خوب چقدر می تواند به داد یک متن زبان محور برسد . در پایان کتاب نیز نوشتاری در مورد این کتاب و اصولا شیوه نویسندگی پینتر هست که خواندنی ست .

خیانت و دو نمایشنامه دیگر – هارولد پینتر – ترجمه شعله آذر – انتشارات نیلا – چاپ یکم 1386 – 119 صفحه – 20000 ریال
__________________________________
- سمفونی رنگها : هر روز که می گذرد شعر جوان بیشتر و بیشتر جا باز می کند و صداهای تازه از همه جای ایران شنیده می شود . اما صداهایی هم هستند که علی رغم گذشت چندین سال از شنیده شدن شان از رتیبونهای گوناگون و نشریات مکتوب و مجازی کمتر به سراغ چاپ مجموعه مستقل رفته اند . گذشته از دلایل چنین رویکردی از سوی شاعر ، گمان دارم که به تعویق انداختن چتپ مجموعه برای یک شاعر تثبیت شده ، بیش از آن که سودآور باشد دردسر ساز است . به گمان من ، هر چند شعر تاریخ مصرف ندارد ، اما برخی ویژگی های فرمی به مرور زمان تر و تازگی خود را از دست می دهند و حلاوت روز نخست را ندارند . این البته بیشتر نشان دهنده ارزش فراتر محتواست ولی به هر حال هیچ شعر خوبی فاقد ساختار نیست و به هر حال نوآوری های ساختار و فرمی بخشی از نگارش هنری هستند .
امیر مرزبان سالهاست که شاعری شناخته شده در عرصه شعر جوان است . اما به دلایلی که برای نگارنده چندان معلوم نیست تا به حال تن به چاپ مجموعه آثار خود نداده بود تا اینکه امسال کتاب سمفونی رنگها در نمایشگاه کتاب عرضه شد .
سمفونی رنگها نشان از دغدغه های شاعری مرزبان دارد . مهمترین دغدغه او روایت است . مرزبان که در کنار شعر ، داستان نویسی را نیز تجربه کرده است ، بر روایت محوری در غزلهایش تکیه زیادی دارد . یک شمارش سر انگشتی نشان می دهد که لااقل نیمی از 90 غزل کتاب دارای یک روایت داستانی کاملا آشکارند و حتی در باقی آثار نیز یک خط روایی ناپیدا را می توان سراغ گرفت . به عبارت بهتر نیمی از شعرها دارای پرسوناژ ، دیالوگ ، گره افکنی و گره گشایی و سایر تمهیدات داستانی هستند . این رویکرد جدی به روایت نشان می دهد که مرزبان این شیوه را به عنوان فرم غالب و موردعلاقه اش برگزیده است . در باب روایت در شعر جمله درخشانی از بورخس وجود دارد که : « آینده از آن شعر-حکایت است » . البته به نظر می رسد منظور بورخس هم ناظر بر داستانهای شاعرانه و هم شعرهای دارای روایت است مثل بسیاری از آثار خودش . اما به هر حال نمی توان تاثیر روایت بر حفظ هارمونی اثر و همراهی مخاطب و نیز ایجاد وحدت عمودی در شعر را انکار کرد . چنان که پیش از این نیز در جاهایی اشاره کرده ام به گمان من روایت در شعر به سه شکل قابلیت حضور دارد .
الف - گاهی روایت ما در ذات خود شاعرانه نیست و یک موقعیت معمولی و به عبارت بهتر رئال را بیان می کند . در این نوع روایت شاعر با پرداخت شاعرانه اجزای داستان به یک جزءنگری شاعرانه می رسد . به عنوان مثال داستان بسیار نوشته شده غزل معاصر : مردی که به ایستگاهی می آید و منتظر قطاری ست که معشوق قصه را بیاورد و .... این روایت کاملا رئال است اما شاعر با تمهیدات شاعرانه اش فضای ایستگاه ، حس مرد ، دنیای زن ، مونولوگهای درونی و فضای ذهنی هر یک از پرسوناژها و ... را به شکلی هنرمندانه تصویر می کند تا شاعرانگی در یک روایت تخت ، به منصه ظهور برسد .
ب - اما گونه دوم وقتی ست که شاعر به سراغ یک روایت ذاتا شاعرانه می رود . روایتهایی که به خودی خود فضای سوررئال دارند و فراواقعی اند . مثلا جاندار انگاری دارند : درختی که سخن می گوید ، آشنایی زدایی معنایی دارند : بارانی که می خواهد از زمین به آسمان ببارد یا اصلا خیال گونه اند : ماهیگیری که به دریا می رود تا خورشید را صید کند و....
در واقع این جا روایت خودش به ذاته شاعرانه است و در نتیجه شاعر نیازی به پرداخت شاعرانه اجزا ندارد . به عبارت بهتر اینجا بیشتر کلیت متن شاعرانه است و شعر در کلیت متن اتفاق می افتد .
ج - گونه سوم شاعرانی قدرتمند را می خواهد تا این دو شیوه را بیامیزند یعنی هم پرداخت شاعرانه باشد و هم کلیت متن . مرور کنید قصه دخترای ننه دریای شاملو را یا مثلا شهریار شهر سنگستان را .
امیر مرزبان در سمفونی رنگها بیشتر معطوف به روایت های دسته نخست است . روایتهای تختی که پرداخت شاعرانه پیدا کرده اند هر چند در برخی آثارش با ایجاد یک فضای ذهنی به گونه دوم هم سرک می کشد مثل :
مربع از سر این سطرها قناری شد
غزل قلمرو یک بیت ابتکاری شد

یا :
شبی که دخترک توی قصه پرپر شد
دو تا فرشته پریدند و ... قصه از سر شد

به عبارت دیگر شاعر در این دست از اشعار با ایجاد یک فضای رویاگونه به روایت شاعرانه می رسد . اما در بیشینه اشعار این دفتر روایت از دست روایت های تخت دسته نخست است :
آقا رسیده ابری و خانم به زیر چتر
یک چارراه ساده و مردم به زیر چتر

چنان که گفته شد حداقل فایده روایت حفظ هارمونی متن و برانگیختن همراهی مخاطب به واسطه روایت و نیز حفظ وحدت عمودی شعر است . اما نباید از نظر دور داشت که شاعرانگی نباید از دست برود . به عبارت دیگر نباید به جای شعر با یک منظومه طرف شویم . این دامچاله به خصوص در مورد شعرهایی که با شیوه نخست و با روایات تخت سروده می شوند ، بسیار محتمل است . به عبارت بهتر در این دست از اشعار ، هر گاه شاعر از یاد ببرد که دارد شعر می گوید و داستان نمی نویسد ، شعر به ورطه نظم خواهد غلتید . به عبارت دیگر خالی شدن شعر از تصویر و تخیل سبب می شود شاعرانگی از دست برود . در شعرهای مرزبان هر چند این نکته پر بسامد نیست اما به هر حال گاه گاه دیده می شود :
می گوید آی حضرت آقا – سلام ، بعد
دیر آمدی برای دفعه چندم ، به زیر چتر
ترجیح می دهد برود دیرتان شده است
بعد از کلاس ساعت سوم به زیر چتر ...

یا :
آمد نشست و بر این میز ، طرح بلوزی که آبی ست
در چشم من جا گرفته ، مقصود این کار او چیست ؟
-آقا ببخشید ، لطفا ..! این کاغذ کوچکم را
از من بگیرید و امضا ، آنجا که یک ذره خالی ست ...

نکته بعدی شعر مرزبان توجه به اندیشه است . برخی شعرهای مرزبان کاملا اندیشه مدار و حتی فلسفه مدارند . مثلا این شعر را ببینید که کاملا بر اساس معیارهای زبان شناسی و نگره های فلسفی زبان ست :
کلمه اتفاق می افتد ، پس نگو «مرگ» چون که می میرم
پس نگو «بوسه» و نگو «آغوش» ، چون که یک روز از تو می گیرم

تا پایان شعر همین نگرش در حال شکل گیری و دیالوگ است که اتفاق فضایی شاعرانه را رقم می زند . اصولا حضور اندیشه در شعر زیباست اما به شرط آن که شعر از اوج ناخودآگاهی به ورطه خودآگاهی در نغلتد . به عبارت بهتر شعر به جای اندیشه ورزی به نمایش دانایی شاعر تبدیل نشود . مرزبان در بسیاری از شعرهایش در اندیشه ورزی موفق است اما گاهی نیز حاصل این گونه می شود :
یک روز گرم و معتدل ماه تیر بود
شاعر درون صفحه شعرش اسیر بود
دست اش میان صفحه شصت ویکم چکید
پایان داستان بد شاه لیر بود
این صفحه کوردلیا مرده بود و بعد
در زیر دار لشکر کنت وامیر بود
و سطرهای بعد قصه هملت شروع شد
تنهایی پرنس جوانی که پیر بود
برداشت یک قلم و سر سطرها نوشت ...
پولی نیوس پدرزن من هم وزیر بود
در صفحه چهلم و سطر نهم نوشت :
اوفلیای خسته که از عشق سیر بود ...

چنان که می بیند درونی نشدن ماجرای هملت سبب شده است که مراعات نظیر شاعر بیشتر به عرصه به رخ کشیدن دانایی تبدیل شود و کارکرد اجزا شاعرانه نباشد . زیر همین مثال می شود به چند نکته دیگر هم اشاره کرد که در برخی شعرهای دیگر این دفتر نیز دیده می شوند :
- استفاده از لغات غیر فارسی : به نظر من ، حضور این کلمات چون به دایره واژگانی شاعر می افزایند و در ضمن دارای بار عاطفی و تداعی خاص هستند ، می تواند سبب افزایش فرصتهای شعری شود . اما برخورد شاعربا این کلمات از دو جنبه مهم است . یکی اینکه آنها را درونی کند وچنان نشود که از متن بیرون بزنند . به عبارت دیگر شاعر بتواند از آنها در خدمت شعر خودش و به نفع شاعرانگی استفاده کند و این واژگان نیز در کنار واژگان دیگر به هارمونی برسند و نه اینکه یک کولاژ زبانی شکل بگیرد . مرزبان گذشته از مثال فوق یا برخی مثالهای دیگر ، استفاده مثبتی نیز این کلمات داشته است مثلا :
تمام هفته منجر به یاس فلسفی ام
نداشت فایده پاشویه هگل بی تو

اما مثلا در همین شعر خوب این بیت هم هست :
نه ! گوشی تلفن را شکسته ام دیشب
که چیست فایده اختراع بل بی تو ؟!

واقعا اگر قافیه ما این نبود شاعر به یاد بل می افتاد ؟ ...و اصولا چه ضرورتی دارد ؟ ... به عبارت بهتر آوردن کلمه «تلفن» در مصراع قبل به تنهایی به «بل» اجازه حضور نمی دهد .
گذشته از ضرورتهای محتوایی کلمات لاتین ، شیوه نشاندن این کلمات در عروض و نیز نحوه ادای آنها نیز موضوع چالش براگیزی ست . برخی مثل نگارنده معتقدند که نحوه ادای کلمات غیر فارسی و به خصوص لاتین باید به لحن طبیعی کلام نزدیک باشد . به عبارت دیگر با همان فونتیک لاتین ادا شوند . مثلا «تاکسی» به نظر نگارنده اگر با لحن طبیعی کلام تلفظ شود ، دارای دو مصوت بلند است حال آنکه تبدیل آن به یک مصوت بلند ، یک مصوت ساکن (کوتاه) و یک مصوت بلند ، به معوج کردن واژه می انجامد و لحن طبیعی کلام را در شعر بر هم می زند . برخی دیگر ، که بسیاری از اساتید نگارنده را نیز شامل می شوند ، معتقدند که حضور کلیه کلمات در شعر تابع قواعد عروضی فارسی ست و نحوه ادای آن در زبان معیار ملاک نیست چنان که برخی کلمات فارسی هم گاه در فارسی با تخفیف بیشتری ادا می شوند مثل «خاک» . به هر حال چه نخستین نظر و چه دومی را بپذیریم باید در آثارمان این وحدت رویه را حفظ کنیم . نمی شود که گاه از شیوه نخست سود ببریم و گاه از رویه دوم . به عبارت دیگر ضرورت وزن نباید نوع نگاه ما را به واژه عوض بکند . در شعر مرزبان این وحدت رویه کمتر قابل مشاهده است . در همین شعر بالا می بینیم که «کوردلیا » از رویکرد اول و «اوفلیا» از رویکرد دوم و «پولی نیوس» در دو هجای کشیده «او» از هر دو رویه به شکل مشترک استفاده کرده است .
یا مثلا در برخی جاها اصولا شکل ادای کلمه به نفع قافیه یا وزن معوج شده است :
سلام خانم زیبای من چه می نوری !
اجازه هست برقصیم با تم ماژور
اجازه هست که خورشید مطلقا بشود
از آن نگاه پر از التهاب چشم تو کور ؟
!
که کلمه «ماژور» اصولا به این شکل تلفظ نمی شود .
- استفاده از اعداد در شعر باید از منطق مشخصی پیروی کند به خصوص زمانی که تکیه بر این اعداد زیاد است . در همین شعر شاهد مثال 61 و 40 و 9 اعدادی هستند که لااقل نگارنده بار تداعی مشخصی برایشان ، با توجه به محتوای شعر ، پیدا نکرده است . یا مثلا در شعر «آقا رسیده ابری و خانم به زیر چتر» کارکرد شاعرانه تاریخهای متعددی که در شعر آمده است چندان واضح نیست و گمان نمی رود تبدیل هر تاریخی به تاریخ دیگر به معنای شعر آسیبی بزند . بدیهی ست که دلایل فرامتنی برای این همه تاریخ ، در تجربه شخصی شاعر ، محتمل است اما در این مقیاس وسیع توجیه کننده خوبی نیست .

زبان در شعر مرزبان معمولا ساده و نزدیک به نحو طبیعی کلام است که به خصوص در شعرهای حسی اش به ارتباط مناسب با مخاطب می انجامد :
دو راهی ام که تو یکسو ؟...نه در سوی منی
تو ایده آل دل انگیز جستجوی منی

یا :
اجازه می دهی این بار عاشقت باشم ؟
همیشه دُور تو باشم اگر چه دورادور

در همین مثالها مشخص است که شاعر با تسلط مناسب بر زبان می تواند به راحتی به هم حسی با مخاطب برسد ودر این راه از بازیهای زبانی مصراع دوم بیت فوق یا لحن مهربانانه و صمیمی بیت نخست به خوبی استفاده می کند . اما شاعر ما گاه با سهل انگاری دچار افتهایی هم در زبان می شود . مثلا حذف «را» ی مفعولی در چند جا و به خصوص در این شعر که فصاحت را کم کرده است :

کسی را در میان بادها گم می کنم هر بار و می بینم
پرستویی به دستان خودش سوزانده یک یک کل پرهایش [را]
زمان شمشیر بر می دارد و حتا زمین خنجر به پهلویم ...
به پایم می زند روز و شب تکراری ام هر دم تبرهایش [را]

...
و البته یک جا هم یک «را» ی اضافه :
چکار کرده ای این مرد تلخ تنها را ؟
خیال تو به دل من نمی نهد پا را
؟
«پا نهادن» فعل مرکبی ست که لازم است و نیاز به مفعول و در نتیجه «را» ندارد .
گاهی نیز شاعر دچار حشوهایی می شود که برازنده او نیست :
حکم تسلیم محض و تمکین بود
محتسب بغض «هجر و دوری» شد

یا دور شدن از فصاحت :
خدای من ....چقدر سخت ! نه !نمی خواهم !
تو وارث همه داغ این جگر باشی

یا باید گفت : همه داغهای این جگر ... یا : این همه داغ جگر ... یا هر چیز دیگری که به فصاحت بیانجامد .
یا در این غزل ترانه که اتفاقا حس وحال جذابی هم دارد :
موجای خسته دوباره سر به ساحل می زنه
یکی داره توی کوچه شما ول می زنه...
دور ماشینو گرفتن رو سرت گل می پاشن
یکی داره اون طرف واسه خودش کل می زنه

«ول زدن » به جای «ول گشتن» یا «ول بودن» و «کل زدن» به جای «کل کشیدن» چندان فصیح نیست .
اما به هر حال امیر مرزبان شاعری ست که اوجمندیها و ارجمندیهای شعرش غیر قابل کتمان است . در حقیقت همه آن چه گفته شد برخاسته از انتظاراتی ست که تصاویر بکر و پرداختهای زیبای این دست از ابیات موجب آن است :
سیپیدنویسی های درستی مثل :
واژه اصلا لال می ماند بگوید تو چقدر ...
بس که زیبایی دهانش مانده از تمجید باز

یا :
به چشمهات قسم می خورم که می ترسم
که سیل نوح بیاید ... عصای موسا را ...

تلمیحهایی درخشان مثل :
ارس شدی که بباری ، دوباره زنده کنی ،
برای من همه خاطرات سارا را ...
بخوان ! بخوان ! که صدایت به خاطرم آورد
دوباره قصه «ابن السلام» و «لیلا» را

یا تصاویر زیبایی از این دست :
شما شرابی ...میخانه ای ...لبی ... جامی
عزیر من ! عطش مانده در سبوی منی ...
و برکه های دو چشمم همیشه پر آبند
بچرخ داخلشان تا ابد که قوی منی

یا در این غزل ترانه زیبا :
انگاری هر کی میاد اونجا یه جوری گم می شه
جنگلای وحشی مازندرون ِ چشمهات
انگاری هر کی میاد اونجا ... یه جوری مُرده ، نه ؟
احتمالا میدون عاشق کشون چشمهات

این همه را گفتم تا به امیر مرزبان بگویم کاش به جای بیش از 90 غزل موجود در کتاب ، 60 کار برگزیده تر را ، آن هم با پیرایشی تازه به چاپ می سپرد تا غلظت شاعرانگی اش افزوده شود . و نباید از این نکته هم گذشت که تعجیل احتمالی در چاپ کتاب سبب شده است که متن سرشار از غلطهای چاپی ای باشد که برخی اوقات حتی وزن را به شدت دچار اختلال می کند و برای مخاطبی که با امیر مرزبان وسابقه او آشنا نیست ایجاد سوء تفاهم خواهد کرد .می دانم که به شهادت درخششهای شعری امیر مرزبان ، فرداهایی پربارتر فرا خواهد رسید .

سمفونی رنگها – امیر مرزبان – انتشارات ابتکار دانش – چاپ اول 1387 – 171 صفحه – قیمت 2000 تومان
________________________________

پنجم اینکه :
برای حسن ختام این متن مطول ،غزلی را بخوانید از بهروز سپیدنامه عزیز که لطف کرده است و در اختیارم قرار داده است . بخوانید و نظر بدهید :

بهروز سپیدنامه
شعله ی زیتون ( به کربلای غزه)

به سودایی که بفشانم غبار بودن خود را
به دریا می‌سپارم دیده‌ی پاروزن خود را

خدا را ای پیمبرزادگان بی خواب و تعبیرش
میان گرگها گم کرده‌ام پیراهن خود را

دلیلی کو برافروزد چراغ از شعله‌ی زیتون
که من گم کرده‌ام در باد و باران میهن خود را

زمستان است و قندیل سکوت و قریه‌های دور
که می‌مویند در مه آفتاب روشن خود را

ضریحی باید از دریاچه‌های خفته در باران
که بندد دختر ساحل دخیل شیون خود را

افق افراشت در چشمم طلسم آیینه‌های راه
تماشا می‌کنم با هر قدم برگشتن خود را

بهارا چتر خود بگشا فراز برگریزانم
که شاید شعله افروزم شبی خود خوردن خود را

****************
فردا روز دیگری خواهد بود ، روز گل و بوسه و ابریشم و لبخند ...
سیامک

Posted by siamak at 5:23 PM