April 11, 2009

شنبه - 22 فروردین ماه 1388

اول اینکه : ...
... زدیم به کویر و گفتم یک نفس هوای کویری برود توی سینه ام تا سوز سرمای زمستان بشود باد فنا و رطوبت دیار باران برخیزد از استخوان های ام ... اما نمی دانستم چشم کویر که به تو بیافتد فیل اش یاد هندوستان می کند و چشمش خیس می شود از اینکه «آمدی ؟ جانم به قربانت ! ....» ... من خودم دیدم دل ابیانه خون شده بود از ندیدن ات و تا پا گذاشتی روی دستان سرخ اش ، هزارهزار شکوفه سپید از آسمان برایت ریخت تا زیباترین عروس ابیانه شوی در این قحطسال زنانگی ! و پیرمرد تنهای ابیانه ای وقتی گونه های تو را دید زیر برف ، سر در کت پشمین اش فرو برد و عصا زنان شعر سهراب را در گوش دیوارهای خشتی خواند که : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ....

abyaneh.JPG

من خودم دیدم که بخار گل سرخ برخاست از سر دیگ گلاب گیری و چرخ زد توی موهایت و مست شد و تلو تلو خوران قیقاج رفت و سرش را گذاشت روی سینه دیوار کاهگلی باغ قمصر و شانه اش لرزید ... همان باغ قمصر که روسری ات را بو می کشید تا گلهای اش سر از خمار شبانه بردارند و راه مستی دیگرباره را پیش گیرند و چه برقی می زد چشم مرد گلاب گیر که دلش را خوش کرده بود به گلاب اعلای دو تقطیره اش و تازه می فهمید که گلابهای سال دیگرش عطر نوبرانه دیگری خواهند داشت که حاصل تقطیرهزارباره زیبایی ست!... من خودم دیدم وقتی می رفتیم مناره های مسجد امیرچخماق برایت بازو گشودند و وقتی بر می گشتیم بادگیرها دوری تو را سوزناک تر از همیشه آه می کشیدند ...به خدا دیدم !

دوم اینکه :

گزارشی از این روزها :
- کنگره شعر دفاع مقدس در بندرعباس پیش از عید فرصت دلپذیری بود برای دیدن دوستان قدیم و آشنایی با دوستانی تازه که به اندازه لطافت شعرشان مهربان نیز بودند . نام بردن یکایک عزیزان تنها شاید اسباب شرمندگی از باب فراموشی باشد پسس دست همه را به مهر می فشارم و امید دیدار نزدیک دوباره را دارم. راستی ! یادتان باشد که مثنوی درخشان حمیدرضا برقعی درباره حضرت علی اکبر (ع) را بخوانید ... پیدا کنید وبیابید ...از من گفتن !
- عید امسال به سنت هر ساله شال و کلاه کردیم و به قصد کرمان راهی سفر شدیم اما کثرت نقاط دیدنی در کاشان و یزد ومیبد و ابیانه و ... سبب شد نهایت سفر به یزد برسد و تمام ! ...بی انصافی ست اگر نگویم این شهرهای زیبای کویری چقدر خوب سنتهای خود را حفظ کرده اند و پاس داشته اند . بافت زیبای قدیمی این شهرها ، بازارها و آب انبارها و کوچه قهر و آشتی درست وسط بافت اصلی شهر ، آن هم کاملا زنده و پویا ، دل می برد از زیبایی . لباسهای زیبای مردم ابیانه ، مهمان نوازی شان و سطح بالای اجتماعی شان غافلگیرت می کند . ابتکار جالب مردم و دست اندرکاران شهرهای یزد وکاشان در استفاده از خانه های تاریخی به عنوان محل اسکان میهمانان ، ایده ای درخشان و آموختنی برای سایر نقاط ایران است . یک گردشگر همیشه دنبال تجربه یک چیز تازه است ؛ یک هتل 5 ستاره هیچ وقت چیز تازه ای نیست اما اقامت در یک خانه قدیمی متعلق به 250 سال پیش با آن آب نماهای زیبا و طاقی ها فوق العاده وبوی کاهگل و ... حتما به یادماندنی و خواستنی ست . دست مریزاد به همه کسانی که فرهنگ شان را پاس می دارند و به آن افتخار می گذارند . و سپاس از مهربانی مهدی فرجی عزیز و بانو که ما را شرمنده محبت شان کردند ...
راستی فقط یادم باشد از گفتگوی ام با یک جوان ابیانه ای برای تان بنویسم . در پست بعد ان شاء الله ....
- روز سه شنبه 25 فروردین ماه 1388 ساعت 3 بعد از ظهر در دانشگاه علوم پزشکی بابل شب شعری به پاست که نگارنده نیز به دعوت مهربانانه دوستان افتخار حضور دارم . بی شک از زیارت دوستانی که این دور و بر هستند و وقت دارند خوشحال می شوم ....
- نمایشگاه کتاب امسال هم انگار از 16 تا 26 اردیبهشت ماه در محل مصلا تشکیل می شود . اگر خدا بخواهد با گلاره بانو برای شرکت در سه روز آخر نمایشگاه برنامه ریزی کرده ایم یعنی 24 و 25 و26 – 5 شنبه و جمعه و شنبه .... کتاب هم که فعلا همان دو کتاب سابق است و کتابهای جدید مال بعد از نمایشگاه است و احتمالا اواخر سال. پس اگر «عطر تند نارنج» یا «بر تابی از ترانه» را می خواهید در نمایشگاه پیدا می کنید . من هم اگر آدرس دقیق غرفه ها را در روزهای قبل از نمایشگاه گیر آوردم همین جا می نویسم .
-گلاره بانو مجددا افتخار داده اند و یک چارپاره فوق العاده نوشته اند که ما رسما لنگ انداختیم ! ... بیخودی نمی گوییم و بر سبیل هندوانه قرض دادن های عاشقانه !...یک نگاه بیاندازید تا شما هم باور کنید که ایشان اصولا در حق خودشان و ما ظلم می کنند با ننوشتن هایشان . شما به ایشان بگویید ، حرف ما که چندان موثر نیست گویا !

سوم اینکه :
امروز به جای کتاب ، می خواهم در مورد مجموعه ترانه های اخیر احسان خواجه امیری بنویسم . خواجه امیری خواننده ای ست که با دو کاست اخیرش نشان داده است که قدر شعر خوب را می داند و با اجرای صحیح ترانه به شکفتگی هر چه بیشتر آن کمک می کند . در همین مجموعه نیز خوانش خواجه امیری از شعرها کاملا درست و گاه بسیار درخشان است . در «فصل تازه» ترانه های خوبی هست که جدا ارزش شنیدن دارد مثل ترانه «شیرین» از دوست عزیزم «حسین متولیان» که سادگی وملاحت و صمیمیت دلنشینی دارد و ترانه «تب تلخ» از دکتر افشین یدالهی که تحلیلی مناسب می طلبد و ... .
اما بحث اصلی من بر سر سه ترانه از این مجموعه است :
الف – ترانه «گریه» : این اثر که سومین ترانه مجموعه یاد شده است بر اساس ترانه ای درخشان از «حامد عسگری» شکل گرفته است .ترانه ای که برخی سطرهای آن قابلیت ضرب المثل شدن دارند :

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگیاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه

تایید می کنید که مصراع 3و4 بند فوق کاملا توان ضرب المثل شدن را دارد . درخشش کار شاعر در این دو مصراع ، علاوه بر حس فراوان آن ، برجستگی خاص کلمه «هضم» در مصراع نخست است . یک شاعر متوسط به راحتی می توانست جای این کلمه مثلا بگذارد : «رفع» یا هر کلمه مشابه دیگری ؛ اما این واژه بُعد تصویری و مضمون پردازانه کار را بسیار برجسته تر کرده است . شنیده اید که برای هضم غذا ، قدم زدن توصیه می شود ؛حالا این را بگذارید کنار معنای مورد نظر شاعر و تلون تصویر را دوباره نظاره کنید .

گریه نمی کنم نه این که خوبم
نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که
یه هو میون زندگی افتادم

باز هم یک اجرای خوب و این بار اجرای زبانی در دو سطر پایانی .بدیهی ست که در هر دو بند فوق ، وظیفه دو سطر نخست، زمینه چینی و فضاسازی های حسی برای ایجاد ضربه های کاری دو سطر پایانی ست. در این بند نیز بازی زبانی حول محور فعل «افتادن» شکل می گیرد و شاعر با ایجاد ترکیبهای «اتفاق افتادن» و «در میان زندگی افتادن» این تلون زبانی را ایجاد می کند .در ضمن به ارتباط گیری دو بند با هم نگاه کنید ؛ چرا که این کار ،چنان که خواهیم دید، اثری با محور عمودی کاملا قدرتمند است . ارتباط بین این دو بند با «گریه نمی کنم» شکل می گیرد .

یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی
بازم همون تلخی نابو داره

باز هم همان روند ارتباطی و این بار حلقه اتصال واژه های «اتفاق» و «ماجرا» هستند . این بند کلا تصویری تر از دو بند قبلی ست ولی باز هم نکته در دو مصراع پایانی ست و این بار معنایی : قهوه ذاتا تلخ است و این همان حکایت «ناگزیری» ست و شیرینی ها – بخوانید شادیها - ی کوچک نمی تواند این ذات تلخ را زیر و رو کند . این نگاه غمگنانه هست اما به دو دلیل نومیدانه نیست : یکی اینکه کیفیت قهوه به تلخ بودن آن است . به همین خاطر است که شاعر از «تلخی ناب» استفاده می کند . به عبارت بهتر این تلخی به نادلپذیری نمی انجامد ، چرا که غمی از سر رکود و موجب رخوت نیست . مشکل اینجاست که ذات گسترده و توانمند راوی «کهکشان»یست که «ستاره» ندارد و مشکل ِاین راه شیری با خرده های «شکر» حل نمی شود ! و درست همین جاست که دلیل دوم ام برای نومیدانه نبودن اثر شکل می گیرد و در بند چهارم توسط شاعر به عینه به منصه ظهور می رسد :

اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونه اش
تا آخر دنیا قدم می زنم


و دقیقا نقطه رستگاری این ترانه همین جاست . «عشق» آن شیرینی مطبوع و آن «ستاره» است که از «ناگزیر»یها گذر می کند و سبب گریز شاعر از این غمگنانه گی ست .به دلیل همین امید قطعی ست که شعر نومیدانه نیست . نکته های این بند درخشان بسیارند : یکی اینکه مشخصه این «عشق» معجزه گر تنها یک چیز است :«فهمیدن» ! همان که اریک فروم هم می گوید : عمق ارتباط ! فهمیدن مهمترین مولفه عاشقانه است و حسی که فاقد درک متقابل باشد اصولا عشق نیست .
نکته بعدی اینجاست که اولین بحث در رفتارشناسی عاشقانه حذف «غرور» است. چرا که عشق یعنی گذر از عقل خویش اندیش به احساس دیگراندیش .
نکته نهایی در چرخش معنایی زیرکانه و رندانه شاعر است در دو سطر نهایی که بازخوانی ِدیگرگونه بند نخست است . اینجا شاید بد نباشد به این نکته اشاره کنم که به نظر من فرم دایره ای در شعر تنها این نیست که مصراع یا بند یا بیت یا سطر آغازین شعر در پایان شعر تکرار شود که اگر چنین باشد امری فاقد ارزش زیبایی شناسانه و تاثیر حسی ست . مسئله این است که شاعر بتواند خوانشی تازه از آن تصویر یا سطر ارائه دهد . در اینجا شاعر به خوبی توانسته تحول ناشی از عشق را به نمایش بگذارد. شاعر «غرور» را می شکند ولی باز هم «گریه نمی کند» این بار نه به دلیل این که گریه کردن برای مرد مغرور سخت است - که اتفاقا این بار خیلی هم «سهل» است – بلکه بدین سبب که قدم زدن را ترجیح می دهد آن هم قدم زدنی تا پایان دنیا .
تصویر پایانی مرا به یاد شازده کوچولو انداخت وقتی به خلبان قصه می گفت :
« - یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
- خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
- پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بوده.»
و نکته مهم بند آخر ترانه حامد عسگری هم همین جاست : او تا آخر دنیا قدم می زند ؛ چه غمی ! اما ...«اما» ی این قضیه مهمتر از اصل آن است ! آن «اما» در سطر قبلی ست : «زیر چتر شونه ش»... چه شادی ای ! و ظرافت در همین جاست : نمایش تمام و کمال غمشادی عاشقانه . به عبارت بهتر ، بین غم ِبند نخست و غم ِسطر آخر زمین تا آسمان تفاوت هست ، چرا که دیگر آن «اتفاق نصفه نیمه» بند دوم ، به نیمه دیگر خود و در نتیجه کمال عاشقانه بند پایانی رسیده است و همین سبب می شود که نه شعر را غمگنانه بدانیم و نه اینکه فرم دایره ای اثر را بی دلیل .
ترانه حامد عسگری از بهترین ترانه هایی ست که سال گذشته شنیدم به همه دلایلی که گفته شد و دلایل دیگری که در حس عمیق اثر نهفته است و گفتنی نیست .

ب – پیش از اینکه به دو ترانه بعدی مورد نظرم بپردازم ، بگویم که حرف من در باب این دو ترانه در حقیقت ادامه بحث رفتارشناسی اجتماعی ِ« ترانه های واسوخت » نگارنده ست در مقاله «لیلی فقط تو قصه ست؟!». به عبارت دیگر گمان می کنم ادامه همان روند اجتماعی که در آن مقاله ذکر کردم در پله های بعدی به این دو ترانه رسیده است که به دلایلی که می گویم به نظر من نقطه آغاز نگاهی تازه در مناسبات عاشقانه در ترانه این روزگار است .
در آن مقاله گفتم که تغییر مناسبات اجتماعی و نحوه ارتباطهای عاشقانه در جامعه به سمتی رفته است که در نتیجه تعدد ارتباط ها ، آن نگاه سراپا اشتیاق و وحدت گرا و حتی جورخواه سنتی ، کاملا تغییر یافته و حسهای دیگرگونه ای مثل نفرت یا مورد خیانت واقع شدن و سرخوردگی و امثالهم ایجاد می شوند که خود را در همان ترانه های سریالی«واسوخت» یا «ذم معشوق» نمایانده اند . شک نیست که در ادبیات کلاسیک ما هم سابقه این نوع شعر وجود داشته است مثلا غزل معروف سعدی با این مطلع :«ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدست» که شیخ اجل از هیچ نکته ای در باب ذم معشوق بیچاره فروگذار نکرده اند !
اما به نظر من در ادبیات کلاسیک این رویکرد در مقابل رویکرد معمول عاشقانه ها فراوانی چندانی ندارد و در ضمن عرصه مخاطبین شعر با ترانه تفاوت جدی دارد ، در حالی که در ترانه های چند سال اخیر حضور این لحن بسیار معنادار است و قابل واکاوی اجتماعی . به عبارت بهتر اقبال عمومی جامعه ،که سفارش دهنده ترانه است، نشان می دهد که این نظرگاه در جامعه جوان به طور جدی مورد تقاضاست . در همان مقاله نیز گفتم که مهمترین دلیل رسیدن به چنین جایگاهی در عرصه مفهوم عشق ، عدم حضور درک صحیح عاشقانه در جامعه ، در نتیجه گذر دیمی از مناسبات سنتی به مدرن است . مفاهیمی مانند «خیانت» ،«حسادت» و امثالهم در این فرایند نیاز به بازتعریف دارند و کمترین نتیجه گذر از این بازتعریف ، حضور مفاهیمی آن چنانی ست . این «بازتعریف» باید در ذهن تک تک افراد جامعه اتفاق بیافتد و چیزی نیست که چندان آموختنی باشد و شاید تنها به مدد تجربه بتوان آن را تمام و کمال درک کرد . چنان که در آن مقاله هم گفتم ، مجددا تاکید می کنم که دراین مقال ، بحث سنت ومدرنیته بیانگر ارجحیت هیچ یک بر دیگری نیست . این دو ، دو سیستم کاملا متفاوت هستند که با سازوکارهای مختص خود درست و بی تنش عمل می کنند ؛اما تداخل هر یک با دیگری اسباب ایجاد تنش می شود.
بعد از این مقدمه طولانی بپردازیم به این دو ترانه که به نظر من گامی دیگر از این تحول را نشان می دهند و مبتنی بر درک درست تر و عمیق تری از عشق هستند :

1- ترانه «رفتنی» ، ترانه شماره 7 ، از «دکتر افشین یدالهی» ست . ترانه سرایی که نشان داده است برای واژگانش حرمت بسیار قائل است و از آن ها به خصوص در اجرای اندیشه عاشقانه ، بسیار دقیق سود می برد :

تو می ری با یکی دیگه
که قَدرِت رو نمی دونه
که رویات و نمی فهمه
نگاهت و نمی خونه

به تو عادت کنه شاید
یا شاید عاشقت باشه
ولی قلبش می تونه روُ
کسی غیر از تو هم واشه

تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو

این ترانه اصولا تصویرگرا نیست و کاملا متکی به معنا و اندیشه است . بنابراین باید چند بند را در کنار هم معنا کنیم و جلو برویم . شروع ماجرا با همان حرف ترانه های واسوخت پیش از این است :«تو می ری با یکی دیگه». باور کنید اولین بار که ترانه را شنیدم منتظر بودم الان معشوق بیچاره سابق(!) با هزار فحش و فضیحت فرستاده شود لای دست باباش ! اما ترانه سیری دیگر پیدا می کند چنان که می بینید و نشان می دهد که تفاوت این دو نگاه از کجا تا به کجاست . درست سطر دوم بند اول محل این تفاوت اندیشگی ست : کسی «که قَدرِت رو نمی دونه» . در واقع راوی اینجا غمدار از دست دادن معشوق نیست یا تنها این غم را ندارد ، بلکه نگران این است که نفر ثالث قدر معشوق را چنان که باید نداند . در واقع اینجا بحث هم چنان دیگرخواهانه و در نتیجه عاشقانه است در حالی که در ترانه های واسوخت – چنان که در مقاله گفتم – بحث خویش خواهانه و برخاسته از حسادتی ست که ریشه در تملک معشوق دارد نه دوست داشتنش . مشکل شاعر ما اینجاست که نفر بعدی قدر درخشش های معشوق را نمی داند ، نگاهش را نمی خواند و رویاهایش را نمی فهمد . می بینید ؟ باز هم صحبت از «فهمیدن» است : این اصل اساسی عشق . به عبارت دیگر شاعر نگران این است که معشوق به عشقی ناب نرسد . همین نگرانی در بند دوم روشن تر می شود : « به تو عادت کنه شاید » و عادت هیچ ربطی به عشق ندارد . نکته ای که همه رفتارشناسان عشق بر آن تاکید دارند ودر چند ترانه دکتر یدالهی – که چنان که می دانید روانپزشک هم هستند – نیز مورد اشاره بوده است .
اما چرا به دل بد راه بدهیم؟! : «شاید هم عاشقت باشه » ...اما ...اما باز هم نگرانی : «ولی قلبش می تونه رو کسی غیر از تو هم واشه» . این کم داستانی نیست ! «تو»معشوق منفردست؛ نه به دلیل اینکه در ظاهر به خاطر تعهدهای اجتماعی واخلاقی منفرد مانده باشد بلکه ذاتا منفرد ست . حسی که هم بتواند خرج «تو» بشود و هم عینا خرج «کسی غیر از تو» که عشق نیست . این حس حسی نیست که به درد «تو» بخورد . در واقع راوی با شناختی که از فرد ثالث دارد – یا شاید نگرانی های ذهنی اش - می خواهد بگوید «او» دنبال عشق می گشت و «تو» یک موقعیت خالی بود و «او» عاشق «تو» شد . در واقع نگرش فرد ثالث نسبت به عشق مثل گرسنه ایست که هر چه جلویش می گذارند می خورد : چه چلو کباب باشد ،چه نان خالی ! این نگاه در باب عشق را اگر بگردید فراوان در عرصه جامعه خواهید یافت . نزار قبانی چه خوب این افراد را توصیف می کند : انگار که در روزگار تنگدستی ناگهان در خیابان یک کیف پر از پول پیدا کنی !...و این عشق نیست ! این که او : «تو رو اصلا نمی شناسه/براش فرقی نداری تو». نشناختن هیچ گاه به عشق نمی رسد چنان که علی السویه بودن ! عشق عرصه تفاوت هاست .

جواب عشق و چی می دی
جواب آرزوهات و
جواب اون که بعد از من
می خواد عاشق بشه با تو

تو می ری با یکی دیگه
که از چشمات نمی ترسه
نمی دونه که این یعنی
شروع مرگ ما هر سه

تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو


واقعا «جواب عشق و چی می دی ؟!». جواب عشق را و نه جواب راوی را. راوی اصولا دنبال جواب خودش نیست چرا که عشق اصالت دارد نه لیلی و مجنون . عشق است که به آنها اصالت می دهد که اگر نه لیلی و مجنون یک زن ومردند مثل همه زنها و مردهای عالم ! از این گذشته چه جوابی هست که باید به راوی داد ؟!...مگر عاشق دنبال تشکر و نامه های اداری سپاسگزاری پس از عزل است که دنبال جواب بگردد ؟! ...عاشق هر آنچه که باید در حین رابطه عاشقانه بردارد از رابطه گرفته است : اگر محبتی کرده، صدبرابرش لذت برده است ؛ اگر حرف عاشقانه ای زده ، در همان لحظه لذت ناب دوست داشتن را تجربه کرده است که هزاران برابر آن حرفهای عاشقانه می ارزد !...طلبی باقی نیست که دنبال وصولش باشد . پس حرف چیز دیگری ست : «جواب آرزوهات» را چگونه می دهی، معشوق؟! اصلا خودت را بی خیال ! : « جواب اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو »؟! ... ببینید عاشق چگونه باید دوست داشته باشد : بی مرز !... حرف همان نگرانی سطر نخست این بند است که جواب عشق را چه می دهی ؟ ... تصمیم اشتباه «تو» می تواند به قیمت نابود شدن «او» هم باشد ، «او»یی که انگار خودش – چنان که در بند قبل آمد – چندان در باغ نیست ! درک نشدن «تو» تنها به نابودی خودت نمی انجامد . عشق عرصه «معشوق واقع شدن» خشک وخالی نیست ؛ عرصه فعالیتی دوجانبه است و «مسئولیت پذیری» دوجانبه که اگر نه :
« تو می ری با یکی دیگه /که از چشمات نمی ترسه /نمی دونه که این یعنی /شروع مرگ ما هر سه »...بله... هر سه ! این یک خیانت سه جانبه است که «تو» با تصمیم اش، در حق «من» و «او» و خود «تو» روا می دارد.
یک نکته مهم دیگر هم در این فراز هست که مشخص کننده نگاه «او» به «تو»ست : « اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو» دربرگیرنده همان نگاه ابزاری به معشوق است . توجه کنید که شاعر می گوید او می خواهد «با» تو عاشق شود نه «به» تو ! ...همان که در بالا گفتیم که «او» دنبال کسی می گردد که عاشقش شود ! و «تو» به شکل یک «ابزار» برای این «اراده» استفاده می شود !
قضاوت اندیشه مدار شاعر - که ریشه در یک شناخت عاشقانه عمیق دارد – بی شک قابل تسری به همه روابط این گونه نیست اما در بسیاری از این روابط پاسخ می دهد و همین هم کافی ست تا این ترانه یک ترانه درخشان لقب بگیرد ؛ به خصوص که شاعر به هیچ وجه مسئله را شخصی نمی کند و ما با یک موقعیت کاملا فراگیر روبرو هستیم . نکته محوری این اندیشه «مسوولیت پذیری عاشقانه مبتنی بر حس دیگرخواهی مفرط عشق» است . این نگرانی دائمی که در بند بند اثر حس می شود ، دلشوره های عاشقی ست که سعادت و شادی معشوق را می خواهد ، نه تملک او را . و تفاوت همین جاست . همین جایی که شازده کوچولو ،هم داستان با شاعر ما می گوید : «تو مسئول گل ات هستی !»...حس مسئولیتی که این روزها دیریاب است و بوی تملک در فضای عاشقانگی مان پیچیده است !

2- ترانه «خوشبختی» ، ترانه هشتم ، از خانم «سارا برزویی» روی دیگر سکه شعر دکتر یدالهی ست . و چقدر هوشمندانه که این دو ترانه درست پشت سر هم آمده اند تا یک کلیت تمام و کمال را با هم به نمایش بگذارند . در بحث ترانه قبل گفتم که «رفتنی» قابل تسری به همه روابط این گونه نیست . در واقع آن دسته از روابط که در آن ترانه نمی گنجند ، به طور کامل در ترانه «خوشبختی» قابل بررسی اند . به عبارت دیگر این دو ترانه ،همراه با هم، می توانند کل موقعیت های موجود را به شکلی کاملا عاشقانه مورد تحلیل قرار دهند . «رفتنی» موقعیتی بود که «تو»، «من» را فرو می گذارد و به دنبال «او»یی می رود که انتخابی ارجح نیست و حاصل اش شاید شادی برای «تو» نباشد ؛ و «خوشبختی» موقعیتی ست که «او» لااقل همپایه «من» هست و «تو» شادمانی را تجربه کرده است. بحث بر صحت این قضاوتها در یک مورد خاص نیست بلکه کلیت این نوع تفکر و قضاوت مورد نظر است و این کلیت کاملا فراگیر و جهان شمول است .
نکته مهمتر ترانه «خوشبختی» فرایند تجربی سرایش برای شاعر است . به عبارت بهتر ،چنان که خواهیم دید ، راوی-شاعر در طول اثر رشد می کند و پوست می اندازد و نگاهش پخته تر می شود . در واقع شاعر نیز مثل ما موقعیت موردنظر را در خلال شعر تجربه می کند و می آموزد :

می خواستم به ت بگم / چقد پریشونم
دیدم خودخواهیه / دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو / به هر سختی
به شرطی که بدونم / شاد وخوشبختی

کاری ندارم که سطر اول را شاید می شد بهتر هم نوشت ؛ حرفم سر اندیشه است . دوباره بخوانیم :
چنان که گفتیم گذر از «خودخواهی» اولین گام عاشقانه است . پس راوی نخستین گام را برمی دارد اما هنوز «تحمل کردن» برای اش سخت است . پس فکر می کند – با همان سمت وسوی دیگرخواهانه عشق – و می بیند که به یک شرط این تحمل امکان پذیر خواهد بود : «شادی و خوشبختی تو». اما این خوشبختی یعنی چه ؟!....

به شرطی بشنوم / دنیات آرومه
که دوستش داری / از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قََدرِت رو می دونه

خوشبختی یعنی «آرامش» ، یعنی «عشق» ...چه عشقی ؟.... دیوانه ای با جنون عاشقانه اش و این که «قدر» تو را بشناسد : باز هم رسیدیم به همان !.. «شناختن» !
اما نکته اساسی تر این است که اینجا راوی به این می اندیشد «او» لااقل به اندازه «من» «تو» را دوست دارد و دیوانه «تو» است و حتی بیش از من قدر «تو» را می داند و از همه مهمتر «تو» «او» را دوست دارد و به «آرامش» رسیده است . این یعنی آرامش «من»؛ آرامشی که می انجامد به :

چیکار کردی که با قلبم
به خاطر تو بی رحم ام
تو می خندی ... چه شیرینه –
- گذشتن ،....، تازه می فهمم

و نکته محوری شعر همین «فهمیدن» سطر پایانی ست . در واقع درست اینجاست که راوی به کشف بزرگ عاشقانه اش می رسد : « وقتی تو می خندی ، گذشتن از تو شیرین می شود»! ... این نتیجه در ذهنیت تملک زده عاشقانه امروز بسیار نکته غریبی ست . بی شک نمی خواهید بحث سانتی مانتالیسم را پیش بکشید که هذا و کذا ! ...این حرفها فقط برای در رفتن همان ذهن تملک زده از اصل موضوع است اگر نه هیچ ربطی میان این شعر و اندیشه اش با هنر و فلسفه سانتی مانتالیسم نیست . بحث اش آن قدر طولانی ست که تنها کافی ست به یک مرجع معتبر – اصلا همین ویکی پدیای خودمان – مراجعه کنید و ....
راوی در ادامه طی مسیر منطقی اش از دو بند نخست ، باز هم در دو سطر اول این بند گمان می برد که در حق قلبش دارد «بی رحمی» می کند اما در ادامه این روند – که از آغاز شعر بر لبه خودخواهی و دیگرخواهی حرکت می کند – ناگاه جرقه ای سبب می شود که آفتاب ، حجابها را به کناری بزند و آن آفتاب خنده «تو» ست و شیرینی اش ... و دیگر «گذشتن» ،سخت که نیست، شیرین هم می شود. به عبارت دیگر شاعر به دنبال «گذشت کردن» نیست به دنبال «گذشتن» و «رها کردن» است . به قول مارگوت بیکل :« عشق ما نیازمند رهائی ست نه تصاحب» .
چنان که گفتم صداقت خالصانه شاعر در خلال سرایش سبب شده است که شعر به آمیزه ای از حس و اندیشه ، آن هم به شیوه پلکانی تبدیل شود و نقطه اوج این پلکان همین سطر پایانی و واژگان انتهایی آن است : «تازه می فهمم» .
و در نتیجه :

«تو رو می خوام»، تموم زندگیم اینه
«دارم می رم»، ته دیوونگی ام اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من

و این گونه شاعر از همه شرط گذاشتن های نخستین اش عبور می کند ؛ چرا که همچنان عاشق «تو»ست و این «تمام زندگی» اوست ، اما نهایت این جنون عاشقانه به او می گوید که باید برود .
()
چنان که گفتم می شود خیلی راحت، به بهانه های واهی و با ادعاهای روشنفکرنمایانه آن چنانی و چهارتا «ایسم» بی ربط با موضوع ، در ِماجرا را گِل گرفت و خلاص ! ... بعد هم سری تکان داد برای همه کسانی که برای چنین حرفهایی تره خُرد می کنند ! ... پس با ادای احترام به همه سرهای تکان داده شده، نکته پایانی را چنین می نویسم که :
باور ندارم این دو ترانه در حال حاضر بتوانند موجی شبیه «ترانه های واسوخت» سالهای اخیر ایجاد کنند ،اگر چه مطمئنم به اندازه اندیشه وهنرمندی شان ، دیر یا زود قدر خواهند دید . اما دلیل ایجاد نشدن آن موج، این است که کلیت جامعه ما با اندیشه های عاشقانه ای از این دست بیگانه است و هنوز بر مدار همان چرخه «عشق زدگی و نفرت زدگی و دوباره عشق زدگی و دوباره نفرت زدگی و ...» سرش گیج می رود . هنوز معشوق «مال» من است و «نه مال هیچکس دیگه» ! ...پس به امید روزهای بهتر .

چهارم اینکه :
دو دو بیتی و یک غزل از «حبیب اله بخشوده» عزیز و سپاس از لطفی که داشتند و این شعرها را در اختیار من قرار دادند :
(1)
تو رفتی باد بوی درد آورد
چه سوزی باد صحراگرد آورد
نشد روشن اتاق آبی من
دلم ایمان به فصل سرد آورد
(2)
گرفتارند ماهی ها و دریا
به عشق هم ، شبیه ِما و دریا
اگر ماهی نباشد، ما نباشیم ،
چه می ماند؟ : فقط دریا و دریا
(3)
از لب نگو که وسوسه انگیز دیگری ست
لبخند عاشقانه تو چیز دیگری ست

لبریز شد هر آن چه تو را ریخت در خودش
مثل غزل که حجم طرب خیز دیگری ست

دست نسیم ، سبز مرا زرد می زند
در نوبهار بی تو که پاییز دیگری ست

عشق آمده ست تا برساند به ما دمی
از ان شراب ها که لب میز دیگری ست

پرهیز از تو کار خداوندگار بود
من آدم ام خمیر من از چیز دیگری ست

*****

عشق دریای عمیقی ست . غرقه شدن تنها راه چاره است نه تنها تنی به آب زدن و گذشتن ! ...غرقه باشید ...یله ...رها !
سیامک

Posted by siamak at 9:36 PM