سلام
....
اول اینکه :
در آغوش تو به خواب می رود....تعجبی ندارد ! جهان در آغوش تو به خواب می رود !
با نوازش دستان تو بیدار می شود...تعجبی ندارد ! زمین با نوازش دستان تو بیدار می شود !
با تلالو مهربانی چشمهای تو می خندد ...تعجبی ندارد! بهار با تلالو مهربانی چشمهای تو می خندد !
در پناه بازوان امنت شیر می نوشد و قد می کشد ....تعجبی دارد ؟!
...
من فکر می کنم به جهان و زمین و بهار و هر آن چه نیازمند توست برای خواب و بیداری و خندیدن و قد کشیدن و ...؛ بعد سر می گذارم روی شانه تو و می بینم خیال همه شان جمع است که تو منبع لایزال ملاطفت و امید وعشقی برای همه ! ... می بینم که همه شان جمع شده اند دور تو و او و به انگشت حیرت زیبایی تو و ملاحت او را نشانه می روند .
چهره شان آن قدر دیدنی ست که او به لبخندی بی هوا دهان می گشاید. پزشکان با غرور علمی شان لبخند می زنند و می گویند: « کودک از سه ماهگی خندیدن را شروع می کند . اینها همه اش واکنشهای غیر ارادی ست . خنده محسوب نمی شود !». مردم می گویند : « نوزادها فرشتگان رامی بینند و با آنها بازی می کنند! » ...من اما نگاه می کنم به نقطه نگاه این نوزاد نازنین ، و در جایی که کسی هیچ چیزی نمی بیند؛ همه کائنات را می بینم که برای دیدن عمق مهربانی و شکوه تو، دارند از سر و کول هم بالا می روند! ...منظره جالبی ست !...این کوچولو حق دارد بخندد !
مثل من ، تو و همه کائنات ....
دوم اینکه : ...
پوزشی چون همیشه برای این همه تاخیر ....
سوم اینکه :
بی شک در صدر اخبار این روزهای ما ، به دنیا آمدن «سامیار» کوچولو ست ! ممنونم از محبت همه دوستانی که با پیامهای تبریک شان در شادی مان شریک شدند.
اما خبرهایی ادبی ازاین روزها :
- مهمترین خبر - لااقل برای من - اینکه به رنگ نارنگی از زیر چاپ در آمد !
این کتاب مجموعه 38 غزل ، غزل مثنوی و چارپاره سالهای اخیر من است که در 128 صفحه به همت نشر «هنر رسانه اردیبهشت» و مهربانی های بی دریغ جناب سید ضیا الدین شفیعی و مهندس احمدی و سایر دوستان منتشر شده است .
طرح جلد کتاب هم با الهام از یکی از نقاشی های زیبای دوست هنرمند هم دیارم حمید اسده زاده است .
در حال حاضر کتاب هنوز به پخشی ها و کتاب فروشی ها ارائه نشده است اما حداکثر در طی یکی دو هفته آینده آدرس پخشی ها و کتاب فروشی های موجود در شهرهای مختلف را برایتان در همین وبلاگ می گذارم . مسلما هر نظر و سخن و نقدی درباره این کتاب، برایم بسیار خوشحال کننده و آموزنده خواهد بود . این لطف را دریغ نکنید.
- «گمگشتگان»، ترجمه من از نوول ساموئل بکت، آخرین مراحل چاپ و صحافی را از سر می گذراند و دارد به همت نشر «رخداد نو» و مهربانی های مهدی نوید منتشر می شود .
گمانم اوائل مهرماه بشود این کتاب را هم در کتاب فروشی ها پیدا کرد. خبرهای تکمیلی را متعاقبا عرض می کنم .
- چنان که مدتها بود وعده کرده بودم ، مجموعه نثرهای عاشقانه ای را که از نگارنده ، در این وبلاگ و وبگاه های دیگر خوانده بودید ، به زودی در کتابی به نام « می نویسم ات » به همت «نشر تکا» و با مهربانی های آقای «عبدالرحیم سعیدی راد» منتشر خواهد شد . البته تا در آمدن این یکی گمنم 2-3 ماهی مانده است .
- نقدی که در مورد کتاب آقای دهرویه، شعری که سنگ در کلماتش فرو شده، نوشته بودم در شماره آخر مجله شعر منتشرشده است . این شماره هنوز در سایت فصلنامه شعر قرار داده نشده است .
- مطلب «هفت خوان چاپ کتاب شعر جوان» را که در مورد معضلات چاپ و نشر شعر جوان در این سالها ، نوشته بودم، در روزنامه جام جم منتشر شد و در این لینک می توانید آن را ببینید و بخوانید وراهنمایی ام کنید .
- یادداشتی نوشتم روی کتاب «دو واو» داوود ملک زاده ، شاعر جوان و خوش ذوق گیلانی که در صفحه شعر جوان جام جم هفته گذشته منتشر شد . مشروح مطلب در قسمت معرفی کتابهای این پست اده است و لینکش درروزنامه جام جم هم اینجاست .
چهارم اینکه : برویم سراغ چند کتاب. راستش 6 یادداشت روی 6 مجموعه شعر جوان نوشته ام که سه تایش را امروز می خوانید و سه تای دیگر باشد برای شماره بعد . البته هر 6 تا قرار است در جام جم منتشر شود که یکی اش چنان که گفتم منتشر شده است . بگذارید اول با یک مجموعه داستان شروع کنیم و بعد 3 کتاب شعر :
- راهپیمایی روی ماه : راستش را بگویم منتظر کتاب جدید رضا قانع بودم . مزه «مورچه های که پدرم را خوردند» هنوز زیردندانم بود به همین خاطر وقتی شنیدم مجموعه جدید داستانهای علی قانع منتشر شده است برای خریدن اش تردید نکردم.
کتاب مشتمل بر چند داستان کوتاه و چند کوتاه کوتاه است . از همین آغاز بگویم که من با داستان های کوتاه قانع همراه ترم . چرای اش را در ادامه خواهم گفت .
قانع چند مشخصه در داستان هایش دارد . یکی اینکه به شدت ماجرا محور است . این «ماجرا محور بودن» نیاز به کمی توضیح دارد . اگرجز مخاطبین پیگیر داستان و داستان کوتاه درایران بوده باشید ،حتما دریافته اید که بنا به یک قانون نانوشته و نادیده و حتی ناشنیده (!) داستانهای ما به سمت یک نوع بی اتفاقی آزارنده، کشدار و صرفا فرم گرا و زبان محور پیش رفته اند . انگار نه انگار که داستان باید تعلیق داشته باشد ...اوج داشته باشد ...گره گشایی داشته باشد . اصلا بی خیال همه اینها !... داستانی که هیچ اتفاقی درآن نیافتد و به قول برخی دوستان برشی باشد اززندگی روزمره یک آدم کاملا معمولی و روتین ، اصولا چرا باید تعریف بشود!؟ حالا گیرم که شما با برجسته ترین تکنیک های بیانی و زبانی و با غریبترین زاویه دید ممکن تعریف کنید صحنه قاچ کردن یک هندوانه را ! سلیقه من لااقل این گونه است که هر هنری باید به نخستین تعریف و کارکرد خود از همه وفادارتر باشد. شعر باید پیش از هر چیز شعر باشد و داستان پیش از هر نکته ای داستان.
در داستان های قانع همیشه تعلیق هست ، کشش وجود دارد و برخی وقتها حتی شگفت زدگی. این خیلی نکته خوبی ست . باور کنیم لذت بردن اصلا نکته ای غیر هنرمندانه و مبتذل نیست ! باور کنیم که هر متن سخت خوان، بی سر و ته ، متکلف و پیچ و واپیچی هنرمندانه نیست و هنر هم صرفا در این نوع متون جریان پیدا نمی کند. و من به دلیل همه این باورها داستان های قانع را دوست دارم .
نکته دیگر این است که قانع زبان خیلی شسته رفته ای دارد . در این مجموعه او چند لحن مختلف را خیلی خوب از کاردراورده است . از لحن معیار در داستان «راهپیمایی روی ماه» تا لحن عامیانهء « مرثیه ناتمام» و نیز لحن طنازانه در «چراغ سبز» . بهره گیری مناسب از زبان بدون پیچش ، در کنار عنصر پیش گفته سبب می شود که حواستان به جای حواشی متوجه متن داستان بشود و نکات دیگر مورد علاقه قانع را ببینید . چیزهایی که فارغ از دغدغه های فرم گرایانه ظاهری در متن اثر اتفاق می افتند .
مهمترین نکته توجه نویسنده به روانشناسی شخصیتها و به خصوص کنشها و بر هم کنشهای روانی آنهاست .شخصیتهایی که هر یک در موقعیتی دشوار گیر افتاده اند و راه برون شدی می طلبند . گاهی خود مسبب این دردسرها هستند و گاه دیگران و گاهی تقدیر .اتفاقهایی که مهم اند چون ارزش داستانی دارند و مهم نیستند چون حرف اصلی نویسنده در شیوه کنشهاست نه علت کنشها. از درون همین کنشها و واکنشهاست که شخصیت پردازی داستانهای قانع شکل می گیرد . به عبارت بهتر او شخصیت نمی سازد که بعد در یک اتفاق امتحان اش کند بلکه شخصیت اش را می اندازد وسط حادثه تا با کنشهایش موجودیت خود را بیان کند.
نکته جالب دیگر توجه قانع به دو مقوله است که در کتاب قبلی او هم مسبوق به سابقه است : مهاجرت و روابط خاص و نامعمول.
مهاجرت در چند داستان این مجموعه و مجموعه قبل ، عموما با چهره ای کبود به نمایش گذاشته شده است . روترین - و شاید شعاری ترین - پرداخت این مفهوم در «شوارتز» و هنرمندانه تر آن در «ایستگاه اخر، مونیخ...» آمده است . کلا خارج از بیان مستقیم مهاجرت، به معنای خروج از کشور ، «رفتن و بازگشتن» در معنی عام ترش در بسیاری از آثار قانع حضور دارد . مثلا «فنجان چای تلخ» یا «مریم» رفتن و بازگشتن به عشقی قدیمی و افسرده ، «با بهار رفتن» رفتن و بازگشتن به خانه پدری و ... .
نکته بعدی چنان که گفتم توجه به روابط خاص و نامعمول زن ومرد است. لازم به ذکر است که باز هم این خود روابط نیستند که اهمیت دارند بلکه کنش و واکنش شخصیتها در این روابط است که مهم است . مثلا درداستان اول - که به نظر من بهترین داستان این مجموعه است - رابطه راوی با مریم خیلی متعارف نیست ؛ در داستان «ایستگاه آخر، مونیخ...» رابطه پروانه با دو شخصیت داستان و اتفاقی که برایش می افتد باز در حیطه غیرمتعارفها دور می زند؛ در«یک فنجان چای تلخ» و در «مریم» باز سایه عشقی قدیمی رابر سر زندگی امروز می بینیم که در مورد اول تفاوت سنی دو شخصیت باز غیر متعارف بودن را پررنگ تر می کند و ... . نکته اینجاست که نویسنده از این غیرمعمول بودن استفاده داستانی می برد و ضمن افزودن بر تعلیق داستان، به ایجاد موقعیت و اتفاقی منحصر به فردتر، برای نمایش بهتر کاراکتر خود و در نتیجه شخصیت پردازی بهتر دست می یازد . ضمن این که مخاطب داستان همواره از خوداین سوال را می پرسد که راستی اگر من به جای او بودم چه می کردم ؟ و به نظرم این دقیقا همان چیزی ست که نویسنده از خدا می خواهد! اینکه پیشداوریهای مان را کنار بزنیم و به جای اینکه بر مسند قضاوت سیاه و سفید بنشینیم به این فکرکنیم که دنیا خیلی خاکستری تر از این حرفهاست . چنان که گفتم داستان اول این مجموعه « راهپیمایی روی ماه» لااقل در نیل به این مقصود از باقی داستانها درخشان تر است.
حاا که این همه را گفتم برمی گردم به حرف نخستم . داستانهای کوتاه قانع کمابیش این صفات پیش گفته را در خود دارند اما هر گاه او به سراغ داستانهای کوتاه کوتاه یا شاید مینی مالیستی تر می رود اوضاع کمی به هم می ریزد . یا تعلیق درخشان اش رنگ می بازد و ماجرا از همان دو سطر اول لو می رود - «دیدار»- و تلاشهای نویسنده برای پنهان کردن ماجرای لو رفته توی ذوق می زند؛ یا به سمت شعار می رود - «رنگها» و «مرگ»- ؛ یا شبیه کلمات قصار می شود - «عبور» ؛ یا شبیه داستانکهای روزنامه ای می شود- «آلزایمر» و ...
از حق نگذریم که برخی هم حسابی تکاندهنده می شوند به مدد برخی جنبه های شاعرانه - که به گمان من تنها راه نجات داستان کوتاه کوتاه است - : مثل داستان «شوخی» یا « پلاک فلزی» که البته شاعرانگی بسیار پنهان تری دارد.
***
خلاصه ماجرا این که خواندن این کتاب علاوه بر لذتهایش دو نکته را برای من در برداشت : اول اینکه قانع یک کتاب دیگر دارد که قبل از «مورچه هایی ...» منتشر شده است و نامزد جایزه کتاب سال هم شده است و من هم نخوانده امش و باید حتما گیرش بیاورم به نام : « وسوسه اردیبهشت» و دوم اینکه یک رمان و یک مجموعه داستان زیر چاپ هم دارد که باید منتظرش باشم چون همیده ام قانع آن قدر به مخاطبش احترام می گذارد که داستانی بدون اتفاق را اصولا ننویسد.
راهپیمایی روی ماه - علی قانع - نشر افراز - چاپ اول 1389 -108 صفحه - 28000 ریال
********************
- دو واو : رباعی قالب دلپذیری ست؛ هم برای مخاطب و هم برای شاعر. داوود ملک زاده این بار به سراغ رباعی آمده است و حاصل کار، هر چند بی کاستی نیست، اما قابل تامل است .
نخست این که شاعر به طنز در شعر توجه ویژه داشته است. این نکته نه فقط در چند رباعی آخر که نام طنز را بر سر در خود دارند، که در تمامی رباعی های دفتر حضور دارد و اتفاقا حضور گیراتر و شاعرانه اش را هم همانجاها تجربه می کند:
دیروز همیشه در کف خاطره است
دنیای عجوزه همچنان باکره است
یک گوشه ندارد که به کنجی بروم
« این دایره در دایره در دایره است »
شاعر برای پرداخت این طنز و اصولا کلیت رباعی اش، بر مصراع چهارم و ضربه معروفش، تکیه خاصی دارد:
گل کردن بوسه را تداعی هستی
در تنگی دل حاتم طائی هستی
می آیی واتفاق می افتی، چون :
مصراع چاهارم رباعی هستی
این به خودی خود بد نیست اما زمانی ایراد محسوب می شود که توجه فراوان به بیت دوم و مخصوصا مصراع چهارم فرصت بیت اول و مصاریع موجود دیگر را به هدر بدهد . به عبارت بهتر رباعی سروده شود برای مصراع چهارمش! این مشکل سبب می شود که بیت نخست نسبتا سست تر شود - مثل مثال بالا - یا برخی اوقات با ابیاتی بی ارتباط با هم طرف باشیم :
دندان خبیث گرگ را می شکنیم
جادوی شب سترگ را می شکنیم
این بار اگر مدد کند ابراهیم
تابوی بت بزرگ رامی شکنیم
تصویر بیت اول هیچ ارتباطی با بیت دوم ندارد. به عبارت بهتر از شب و گرگ می شد به یوسف(ع) رسید اما ابراهیم(ع) و بت ارتباطی با آن ندارند و کلمه «تابو» هم که کاملا آن وسط غریبه است.
و گاه ابیاتی می بینیم که ارتباط ارگانیک، معنایی و حتی واژگانی با هم ندارند :
سهم حسنک صدای گاو است فقط
چرمینه به دست مرد ، کاوه ست فقط
یک روز که باید بروم ، می دانم
سهم من از این جهان دو واو است فقط
واقعا چه دلیلی جز قافیه و ردیف مناسب برای مصراع آخر این رباعی، توجیه کننده معنایی و واژگانی دو مصراع نخست است؟!
به نظر نگارنده مهمترین کاستی این مجموعه رباعی ها در همین پیوند نه چندان محکم ابیات یک و دو در رباعی ست که سبب می شود ضربه نهایی رمق خود را از دست بدهد؛ حتی وقتی که دارای کشفی فوق العاده است :
یعنی تویی از پنجره ام می تابی
شب روی دو چشم خسته ام می خوابی
دریا دریا تشنه به دنبال توام
من ماهی ام و تو عاشق قلابی !
ولی هر گاه شاعر همه ظرفیتهای این 4 مصراع را استخدام کرده است حاصل چنین در پیش چشم می رقصد:
با عطر تو من نفس نفس ، عطر به عطر
این قافیه ها غزل غزل ، سطر به سطر
باران زد و زیر چتر پنهان ماندی
من قطره ، به دنبال توام چتر به چتر
زبان ملک زاده در این مجموعه به درستی، زبان نزدیک به معیار انتخاب شده است تا صمیمیت و طنز کار دلنشین تر بشود. اما لغزش هایی هم در کار هست که فصاحت و روانی را کم می کند و گویا ضرورتهای شعر کلاسیک مسبب آن است :
«یک شب که سری بر من دلتنگ زدی» که قاعدتا و با توجه به باقی رباعی که زبان معیار دارد و فارغ از وزن باید بشود: ...سری به من ...
یا «با این همه غم اگر که آهی بکنم » که قاعدتا باید «آهی بکشم» باشد.
یا مثلا حضور برخی کلمات مثل « next» یا «خفن» که در رباعی های موردنظر با جنس واژگان کلی شعر سازگار نیستند.
خلاصه اینکه ملک زاده با کمی توجه بیشتر به قالب و ویژگی هایش می تواند رباعی هایی چنین و زیباتر از این بیشتر بسراید:
خوش بخت ام : شاعرم کتابی دارم
شغل ام : کلمه در آسمان می کارم
پرسش : تو چگونه شعر می گویی ؟ من :
از سمت زمین به آسمان می بارم .
دو واو - داوود ملک زاده - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 1800 تومان
*********************
سرفه های گرامافون : کتاب نخست یک شاعر همیشه نکات جالبی را در بر دارد . اینکه ببینی شاعر از کجا شروع کرده و به کجا دارد می رود . اینکه مثلا سلیقه اش در چینش شعرها چه بوده ؟ اول سراغ بهترین و جدیدترین شعرهایش رفته یا اینکه ترتیب زمانی را لحاظ کرده و ...
محمدرضا طاهری ،گمانم ، موفقترین شعرهایش را برای شروع دفتر در نظر گرفته است:
کسی پای دلم را ابتدای راه می گیرد
زبانم در ادای ذکر بسم الله می گیرد
به نظر من، به عنوان یک مخاطب و نه بیشتر، دو شعر نخست مجموعه کم نقص ، کاشفانه ، جذاب و نوید بخش حضوری درخشان و شاعرانه اند . حدود 10 شعر بعدی رگه هایی از این حضور را دارند و باقی کتاب نیز اینجا و آنجا جرقه هایی از آن درخشش شاعرانه را به تماشا می گذارد .
برای مقایسه شاید ذکر یکی دو بیت بد نباشد :
در دو شعر نخست به این نمونه دقت کنید و زبان دلچسب شاعر و بیان روان و کشفهای دلپذیرش را ببینید :
به دست من بده ساکت ترین الفبا را
که پرکند غزلم گوشهای دنیا را
من آن خلیل به آتش نشسته ام که خدا
دریغ کرده از او رنگ و بوی گلها را
تبر به دوش به دنبال خویش می گردم
که بشکنم مگر این «لات» بی سرو پا را
تصویر زیبای بیت اول که از دل یک متناقض نما بیرون آمده است، در کنار تعابیر تازه شاعر از تلمیحات دینی در بیتهای 2و3 که در هر دو حاصل نوعی بازی زبانی و استفاده به جا از کنایات زبان روزمره است، سبب می شود ابیاتی به یادماندنی را خوانده باشیم .
حالا مثالی از دسته دوم شعرهای شاعر :
کجا بگریزم از تردیدهای گاه و بی گاهم
تو را می خواهم اما با تو بودن را نمی خواهم...
رهایت می کنم یک روز با اکراه و با اندوه
کنارم می گذاری ، من از این تقدیر آگاهم
تو شاتوت درشت شاخهء بالایی و هر بار
تاسف می خوری بر خیزش دستان کوتاهم
جفا کن ، خنجر از هر سو که می خواهی بزن ، غم نیست
دعاگوی توام ، هرگز نمی گیرد تو را آهم
بیت اول حضور یک اندیشه عاشقانه شعر را بر می افروزد و به خصوص مصراع دوم را با یک آشنایی زدایی جالب رنگ آمیزی می کند .
بیت دوم مثال ( که در واقع بیت سوم غزل است ) ، کاملا بدون اتفاق سپری می شود و می توان گفت در مصراع اول آن دو قید «بااکراه» و «با اندوه» زبان شعر را هم دچار مشکل می کنند.
بیت بعد دوباره حضور تصویری پرتلالو و نیز زبانی روان و در عین حال محکم رخ می نمایاند .
بیت آخر اما با همان شروعش - «جفا» - کلا فضای بیت قبل را بر هم می زند و در ادامه نیز با حضور واژگان و لحن قدمایی، و نیز عدم ارائه پرداختی تازه از این فضا، شعر را به سمت رکود می برد.
چنان که می بینیم شعر یکدست نیست و فرازهای دلنشین و فرودهای دلگیر دارد .
و برای نمونه از شعرهای دسته سوم و جرقه های شاعرانه :
آشفته ترین رودم و از خویش گریزان
آواره آغوش تو دریا !....بغلم کن !
سردار و سپهدار به زلف تو گرفتار
جهدی کن و سرحلقه مردان یلم کن
این دو بیت در غزلی آمده است که ابیاتش بیشتر از جنس بیت دوم اند و نه بیت اول . بیت اول بیتی عالی ست چه در زبان چه در تصویر . بیت دوم اما نه زبانش بایسته است و نه تصویرش شایسته .
کوتاه سخن آن که هر چند معتقدم این کتاب شاید کمی زود منتشر شده و نیاز به سخت گیری بیشتری در انتخاب اشعار داشته است، اما روزهای پیش رو ، به شهادت همان رگه ها و جرقه ها و مهمتر از آن دو سه غزل درخشان آغازین کتاب، برای محمدرضا طاهری بسیار درخشانتر از این خواهد بود.
سرفه های گرامافون - محمد رضا طاهری - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2200 تومان
***************************
پلکهای قفل شده : کتاب آزاده بشارتی را چندبار خواندم و هر بار علامت سوالی مهم در ذهنم پررنگتر از قبل شد : نقص این کتاب کجاست ؟! چرا علی رغم این که شعرها خالی از تصویر نیست - و حتی شاید بتوان گفت پر از تصویر است - و زبان آنها هم ایراد قابل توجهی ندارد - و شاید حتی بتوان گفت برای شاعری چنین جوان فوق العاده هم هست - و نیز عاطفه مندی کلی شعرها - که حتی در اکثریت قریب به اتفاق موارد سر به جنون هم بر می دارد - و ایرادات وزن و قافیه و ... هم ندارد ، باز چیزی انگار این میان کم است ؟ چرا خواندن شعرها سیرابت نمی کند و حتی گاه ذهنت فرار می کند از لای واژه ها و آنگاه که به تمرکز وا می داری اش ، اندکی بعد تن خسته پا پس می کشد ؟!
حالا بعد از چند بار خواندن دقیق این مجموعه ،در حد توش و توان ذهن و سواد نگارنده - فکرمی کنم دلیلی برای این همه پیدا کرده ام که حاصل آن نوشتار پیش روست.
اما پیش از آن بگذارید از ویژگی های برجسته متن ، که به اشاره از آنها سخن رفت ، به تفصیل بیشتر و با مثال سخن بگوییم.
شعر بشارتی به شدت تصویرمند است :
از زخمهای مردم این شهر هرگز
شب هیچ چیزی در دل خود حک نکرده
تو یک مدار تازه تر از غم بکش تا
تاریخ را جغرافیا کوچک نکرده ...
من از لباس تازه شب بیم دارم
نگذار این آلودگی دامن بگیرد
تو لامپ های کوچک ده را بیافروز
که ده نباید در سیاهی ها بمیرد
از سوی دیگر شعر او نه تنها زبان روان و یکدستی دارد که حتی به کشفهای زبانی هم دست می زند و از خلال آن به اندیشگی ناب دست می یازد :
بی تو تنها فقط خودم هستم ، بی تو تنهاتر از خودم هستم
بی تو خالی تر از خودم هستم ، مثل یک بچه سر راهی !
سین اول: سکوت . می خندم ! سین دوم : صدا نمی آید
سین سوم: سر بریده شده، رفتن زیر تیغ جراحی
از طرف دیگر در همین بیتها هم معلوم است که عاطفه شعر غنی ست و در مثالی می بینیم که زبان را به جنون هم می کشد :
از کجای سیاه بنویسم ؟
از کجای جهان مثل لجن ؟
توی این چارگوش ویرانه
چه بگویم از عاشقت بودن؟
شب که باران به راه افتاد از
چشمهای گرسنه دلخور
در جهانی که فقر لبریز است
چه بگویم ؟ چگونه ؟ از چه ؟ چطور؟
با نداری و فقر هم بستر
کودکی در زباله می گردد
بشر از عقده های تو در تو
دارد از دور دست می دردد
توجه کنیم به واژآرایی ها متعدد که موسیقی را پر تب و تاب می کند و فعل برساخته نهایی که در این موسیقی خوش می نشیند .
در فرم هم شعر بشارتی بیشتر چارپاره است و چند تایی غزل که البته معمولا یا به چارپاره یا به مثنوی ختم می شوند. چارپاره محمل خوبی برای زبان و درون مایه مورد علاقه شاعر است و سرگشتگی ها و دردکشیدگی ها را به خوبی در پاره های خود به تصویر می کشد .
اما برسیم به مشکل ! پس مشکل کجاست که نفس این شعرها را گرفته است ؟
حقیقت این است که شعر بشارتی در سطرها و حتی بندها بسیار زیباست و حتی توان زمزمه شدن دارد . اما وقتی در یک ترکیب به شکل شعر، و درترکیب شعرها به شکل کتاب قرار می گیرد تلالو نخستین خود را از دست می دهد . چرا این زیبایی این قدر فرّار است ؟
به نظر نگارنده دلیل این همه، عدم توجه شاعر به مدیریت ناخودآگاه تصاویر شعری و ایجاد انسجام لازم برای کلیت شعر و نیز تکرارهایی ست که به کلیت کتاب آسیب می زند و علی رغم این همه تلاطم، یکنواختی را در مجموعه پدید می آورد .
بگدارید واضحتر و با مثال حرف بزنیم . شعر بشارتی تصویر دارد اما این تصاویر تو در توست و شکل ناگرفته رها می شود تا تصویر بعدی - که غالبا ارتباط چندانی با تصویر نخست ندارد - شکل بگیرد، در نتیجه تزاحم تصویر اتفاق می افتد . مثل جایی که با دهها لامپ در جهات مختلف و با رنگهای گوناگون روشن است اما ان قدر تزاحم نور وجود دارد که عملا چیزی دیده نمی شود! چارپاره کوتاه زیر را بخوانیم :
دیوار شد برابر صدها درخت چوب
دیوانه شد ...و دسته خود را تبر شکست
باران کلاه دلقک دیوانه را گرفت
تا کی سکوت کردن وهی دست روی دست ؟
سطرها هیچ یک به خودی خود ایراد ندارند اما ارتباط ها گم است : دلقک اینجا چه می کند ؟ ... باران نقشش چیست در میانه تبر و درخت ؟... سکوت و دست روی دست چه ربطی به دیوانگی و شکستن دارد؟
در ادامه همین شعر می خوانیم :
تو خواستی پرنده شوی حق عشق را
به سرزمین بی هدفت هدیه ...آه !نه !
تو خواستی ستیز کنی با ستم ولی
به یک حصار ساختگی تکیه ...آه! نه !
چه شد که از بند اول اینجا رسیدیم ؟ پرنده از کجا آمد ؟ عشق این وسط چه می کند ؟ درختها و تبر و دلقک کجا رفتند ؟
جنگل پر است از نفس میشهای مست
که پشت کرده اند به پاییز و می چرند
هرگز کسی عشایر چشم تو را ندید
که می گریستند تبسم بیاورند ؟
بند قشنگی ست بی شک . ولی ربطش با تصویر بند قبل چیست ؟ بله می شود یک جوری به زحمت جنگل را وصل کرد به درختهای بند اول ولی این بیشتر حاصل تمایلات ذهن منسجم خواننده است تا انسجام متن ؛ چون عشایر و میش و باقی اِلِمانهای تصویری ربطی با درخت و جنگل برقرار نمی کنند.
به آسمان که قسمتی از چشمهای توست
به بی قراری دل گنجشکها قسم
که رفته اند سمت خدایی که دور نیست
دنبال سرنوشت تو با چشمه می روم
باز هم ارتباط بین سطرها گم است و هم رابطه با بند قبل . رابطه گنجشکها و آسمان با راوی و چشمه چیست ؟ رابطه چشمه و گنجشک با عشایر و میش چیست ؟ و ...
در تحلیل همین چارپاره کوتاه همه آن چه می شود راجع به کلیت کتاب شاعر جوان مان گفت مستتر است . بشارتی ذهنی بسیار فعال دارد اما این فعالیت منسجم نیست و این از هم گسیختگی، ذهن مخاطب را با از این شاخه به آن شاخه پریدن خسته می کند . تکنیکهای زیادی برای شکل دهی یک شعر پر تصویر وجود دارد. مثلا می شود پلهای تصویری و زبانی بین تصاویر برقرار ساخت تا ذهن با جایگشتهای مناسب از یک تصویر به سوی تصویر بعدی بچرخد . تکنیکی که حتی در متنهای اسکیزوفرنیک مورد استفاده است و خیلی کارهای دیگر . اما عدم حضور این روشها تنها به اعوجاج شعر و تصویر و ذهن مخاطب و در نتیجه خستگی می انجامد .
از سوی دیگر در کلیت کتاب یکنواختی خاصی در وزن و لحن وجود دارد. لحن عصبانی و دلزده و پرخاشگر شاعر که به زمان و زمین و کائنات و کلیه موجودات می تازد، به واسطه تکرار در کلیت مجموعه کارکرد خود را از دست می دهد و یکنواخت می شود. چنان که قریب به اتفاق شعرها در دوسه وزن مشخص سروده شده اند و به دلیل آن عدم انسجام پیش گفته، گاهی حتی می شود دو سه تا چارپاره و حتی غزل را یکجا و با یک لحن و حس پشت سرهم خواند . مثلا نگاه کنید به این چارپاره که نگارنده از 4 شعر نخست مجموعه که شامل سه چارپاره و یک غزل مثنوی ست مونتاژ کرده است:
ما صبح تا غروب پی هیچ می دویم
جنگل پر است از نفس میشهای مست
من می روم به دورترین نقطه جهان
هفتاد نیل از دل من خون چکیده است
و به همین ترتیب تا بی نهایت ترکیب تازه می شود در کل کتاب شکل بگیرد چون لحن و فضا و وزن به شدت به هم نزدیک است. و درست همین نزدیکی و عدم تلون، ذهن رابه سمت خستگی می برد.
خلاصه اینکه شاید جوانی و کم تجربگی شاعر سبب شده است که فوران شاعرانگی پر عاطفه او که باید نقطه قوت کارش باشد به نوعی اثر را دچار افول کرده است. اما شک نیست که شاعری با این توان، با اندکی انسجام ذهنی بیشتر و افزودن بر تجربه های خود و نیز سعی در ایجاد لحنها و فضاهای مختلف، دنیای رنگارنگ تر و قطعا زیباتری را رقم خواهد زد .
پلکهای قفل شده - آزاده بشارتی - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2000 تومان
*********************
و پنجم اینکه :
جریمه اینکه دیر کردم دو شعر :
غزلی برای روز مادر امسال ، تقدیم به مهربانترین ترانه زندگی :
الفبا
از نگاه تو یاد می گیرم، باز هم خط به خط الفبا را
می نویسم که خاطرم باشد از تو دارم تمام اینها را
تا که بردارد «آ» کلاهش را، تا شود «دال» تا به حرمت تو
تا «ب» قایق شود بپیماید موجهای بلند دریا را
موج موج بلند دریایی که پر است از هزار لالایی
نغمه هایی که خوانده در گوش ِ گوش ماهی سرود ِرویا را
این سرود از تو رِنگ می گیرد ، رَنگهایی اثیری و پیچان
هفت رنگین کمان بی نیرنگ که برقصند و بوم دنیا را -
پر کنند از ترانگی، از شور، خنده هایی پر از شهود ِ شراب
خنده هایی که مثل خورشیدی برفروزند صبح فردا را
صبح با آسمان در آمیزد، بچکد روی دفترم ، بشود -
-آتشی ناگهان ؛ بسوزد تا بنویسد قلم اوستا را
این اوستای مهربانی توست ...یا که نه ! استوای عاشقی است
روح رگبارهای سبزی که می دود بیشه های زیبا را -
-تا که آدم همیشه دوره کند ، روزگار بهشت را از نو
عطر سیب از چهار سو بوزد ؛ تا بفهمد حضور حوا را
چشمهای تو محضر حواست...یا که نه ! مظهر ِ ...حواسم نیست !
مادری کن ! دوباره درس بده مثل دیروزها الفبا را !
*****************
و غزلی از «به رنگ نارنگی» تقدیم به او و شما :
کبوتری
در این سیاه سال ِغزل ، قحط دلبری
بیرون دویده شعر تو از زیر روسری
شب تیغ می کشد به بلندای شعر تو
اما تو از تمامی این دشنه ها سری
پس می رود که باز بیاید به شکل برف
تا روسپید باشد از این پس ستمگری
برف آمده که پنجره ها لال تر شوند
پیراهن تو پنجره ای در سخنوری !
قیقاج می رود شب برفی ،عقب عقب
تو پیش می روی که همیشه جلوتری -
-از لحظه های «سال بد وباد وشک و اشک»؛
داری هوای تازه برایم می آوری
از من نخواه تلخی شب را غزل کنم
وقتی که بوسه بوسه قافلهء قند می بری -
-در شهر شعر خسته من ؛ پس سخن بگو
تا واکند به روی تو آغوش هر دری
درها که باز می شود از شهر می رود
شبهای برفی من وخورشید دیگری -
-سرمی کشد که باز بخندد در آسمان
رویای آن که «می پرم» و اینکه «می پری»
حالا که «باز» می پرد و باز می پرد
بگذار تا کبوتر ما هم کبوتری ... !
******************
کبوترانگی تان مستدام !
سیامک
سلام
اول اینکه :
... سنگین می آیی. خم می شود زمین زیر قدمهات، موج بر می دارد ، می شکند ، دریا می شود ، می آشوبد ، به پا می خیزد ، می ریزد توی واژه هایی که راهشان را گم می کنند و مست می شوند و تلو تلو می خورند و می افتند و می خزند و می رسند به ذهن عاشق من !
سنگین می آیی و این همه فعل اتفاق می افتد که تو فاعل همه فعلهای عاشقانه زمینی . کافی ست سایه پلکهات پس برود و آفتاب نگاهت بیافتد روی اشیاء. آن وقت انفعال دمش را می گذارد روی کولش تا همه چیز مثل آفتابگردان بچرخد رو به تو . تو که شگفت ترین خورشید زمینی وقتی این گونه سنگین سنگین از افق جهان می گذری؛ وقتی در درونت ماه کوچکی شکل می گیرد تا جذر و مد عاشقانه زمین مضاعف می شود از این آفرینش.
من ایستاده در قاب پنجره خودم ، به روبرو نگاه می کنم و خورشید را می بینم و ماه را ؛ آن وقت سرم را رو به آسمان می کنم و می بینم که نه فقط من ، که هزار هزار چشم درخشان دارند به زمین ، به این خورشید و ماه توأم ، نگاه می کنند و مات شان برده که مگر قرار نبود اقتران ماه و خورشید بشود کسوف ؟!... پس چرا این خورشید دارد درخشان تر از همیشه می تابد وقتی سنگین سنگین از افق جهان می گذرد ؟!!
و من می خندم !...می خندم به بلاهت این همه ستاره سوسوزن ساده که فرق خورشید را با خورشید نمی دانند !... تو هم می خندی تا همه فعلهای عاشقانه جهان، یکجا برای شنیدن صدای پای شادی در گلوگاه لطیف ات سکوت کنند...
****************************************
دوم اینکه :
من الان به نظرتون حرفی واسه گفتن دارم ؟؟!!! .... رجوع کنید به تمام «دوم اینکه...» های این چند ماهه و شرمندگی مرا بابت این همه تاخیر بپذیرید . وقتی که پذیرفتید آن وقت از طرف من سال نو را به خودتان تبریک بگویید و بعدش هم از خودتان برای رفتن به نمایشگاه کتابی که تمام شده است دعوت کنید !...گفتم که ! ...شرمندگی واژه ای کافی به نظر نمی رسد .
****************************************
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- وقتی شعرت را با صدای کسی دیگر می شنوی حسی جالب و دلنشین داری . این را همه کسانی که این تجربه را داشته اند تایید خواهند کرد . وبلاگی در دنیای مجازی هست به نام «هم نوا» . نویسنده - یا بهتر است بگوییم گوینده وبلاگ - شعرهایی را که دوست دارد دکلمه می کند و با صدایی دلنشین هم دکلمه می کند و سپس با موسیقی تلفیق می کند و در وبلاگ قرار می دهد . ضمن تشکر از رضای عزیز به خاطر محبتی که به شعر حقیر داشته است ، لینک دکلمه او را از غزل «الم تری...» اینجا می گذارم تا دوستان هم از هنر او استفاده کنند و البته لینکهای دیگر وبلاگش را هم که به دکلمه شعرهای گوناگون اختصاص دارد از دست ندهند .
- نقدی تحلیلی - روانشناختی نوشتم روی کارهای استاد حسین منزوی با عنوان « نام من عشق است آیا می شناسیدم - بررسی رفتارشناسی عشق در آثار منزوی » . این نوشته قرار است در کتابی از انتشارات سخن و از سری در بوته نقد این نشر که اختصاص به حسین منزوی دارد ، منتشر شود . در ضمن از لطف جناب آقای فیروزیان که با لطف شان این فرصت را برایم فراهم کردند سپاسگزاری می کنم .
- نقد تحلیلی دیگری روی آخرین اثر استاد بهمنی نوشتم که در ادامه خواهید خواند و در نشریه الف که ویژه نامه کتاب روزنامه همشهری ست - و به شدت توصیه می شود - اواخر فروردین ماه منتشر شد.
- مطلبی که در پست قبل گفتم در مورد مجموعه غزل علیرضا دهرویه نوشته ام ، به شماره آینده فصلنامه شعر منتقل شد . در شماره آتی می توانید این مطلب را ببینید و البته لینکش را هم در پست بعد برای استفاده از نظر دوستان و اساتید می گذارم .
- یادداشتی نوشتم به نام «هفت خوان کتاب شعر جوان» درباره معضلات چاپ کتاب برای شاعران جوان و مشکلات پخش این کتابها که در روزنامه جام جم چاپ خواهد شد . البته قرار بود این مطلب به ایام جشنواره برسد که متاسفانه نشد . گمانم همین یکی دو هفته در صفحه شعر جوان ( در جام جم پنجشنبه ها ) منتشر شود.
- مشغول ترجمه یک مجموعه داستان کوتاه هم هستم که متعاقبا خبرهایش را می نویسم .
- ترجمه ام از کتاب «گمگشتگان» بکت هم مجوز گرفت و همین یکی دو ماهه توسط انتشارات «رخداد نو» منتشر خواهد شد. درباره این کتاب بعد از چاپش بیشتر حرف خواهیم زد .
- قابل توجه دوستانی که به «اول اینکه ...» های این وبلاگ و اصولا عاشقانه هایی که خط خطی می کنم، علاقه دارند : دارم مجموعه ای سر و سامان می دهم از این دل نوشته ها که قرار است اگر خدا بخواهد منتشر بشود. در این مورد هم بعدتر بیشتر حرف خواهیم زد.
- روزهای 22 و 23 و 24 اردیبهشت در نمایشگاه حضور داشتم و سعادت دیدار بسیاری از دوستان دست داد . دو ساعتی را هم در روز جمعه در غرفه داستان سرا بودم و در خدمت استاد م .مؤید . در ضمن دکتر نادمی عزیز ، استاد بهمنی و بسیاری دیگر از شاعران بزرگوار - که بی شک بردن نام تک تکشان مایهء مباهات حقیر است - با محبت شان چون همیشه شرمنده ام کردند.
- و خبر بد این روزهایم فوت یکی از جوانان برومند خانواده مادری ام است . جوانی که شب خوابید و صبح بلند نشد ، بی هیچ دلیلی ! ...درست به همین راحتی ...درست به همین سختی ... و او دوست من بود در روزهای سخت نخست سربازی ...قدم می زدیم از رسالت تا ونک !...باورتان می شود ؟!...حرف می زدیم و حرف می زدیم و حرفهایمان تمام نمی شد ....این نقطه پایانی اما، درست وسط حرفهای نزده مان اتفاق افتاد تا همه ، من ، خانواده اش ، همسرش ، کودک به دنیا نیامده اش و خیلی های دیگر حسرت به دل بمانیم ..... روحت شاد حمید رضا.
- ... و زندگی همچنان ادامه دارد ....
*******************************************
چهارم اینکه :
چنان که گفتم نوشته ای که خواهید خواند یادداشتی بر کتاب آخر استاد بهمنی ست که در نشریه الف منتشر شد :
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
به بهانه انتشار جدیدترین غزلهای محمد علی بهمنی
سیامک بهرام پرور
محمد علی بهمنی شاعریست که نیاز به معرفی ندارد که امثال نگارنده مدتهاست مرهون معرفی ها و حمایتهای بی دریغ او از نسل جوان غزل هستند . بهانه این نوشتار انتشار مجموعه جدید آثار بهمنی ست به نام «من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم ».
*
شیوه بهمنی در غزل با برخی مولفه ها شناخته می شود که سبب شده است حتی اصطلاحی چون «غزل بهمنی وار» در نقدهای ادبی رواج یابد . به طور خلاصه در این شیوه، شاعر با به کار گیری عاطفه ای سرشار در پیوند با واژگان آشنا با ذهن ،به سمت ایجاد ارتباط با مخاطب می رود . درست است که غزل بهمنی خالی از تصویر نیست اما جنس تصاویر او آن چنان است که مسیر عاطفه جوشان غزل را سد نمی کند و اجازه می دهد سیر این عاطفه تا جان و روح مخاطب، بی دست انداز طی شود . به عبارت بهتر ، تصویر نه تنها خللی در نفوذ این عاطفه ایجاد نمی کند و آن را به تاخیر نمی اندازد بلکه ابزاری می شود تا این جریان پرخروش تر شود . لازمه چنین تصویر پردازی ای این است که شاعر به سراغ تصاویر ساده ، سریع الانتقال و در پیوند با هسته مرکزی معنایی و درونی اثر برود و از خلق تصاویر دور از ذهن ،پیچیده و تا حدودی فانتزی دوری گزیند. شک نیست که خلق تصاویر مغلق و خاقانی وار یک عیب محسوب نمی شود بلکه اصولا تصویرپردازی مثل هر ابزار دیگری در شعر باید در خدمت جان شاعرانه کلام باشد و به هماهنگی با سایر اجزای شعر برسد که بهمنی به درستی ،با توجه به درونه شعرش به این نوع تصویرپردازی ساده و بی پیرایه رسیده است.
از سوی دیگر چنان که گفته شد مهمترین مولفه شعر او توجه به مخاطب و لذت او از خوانش شعر است . در واقع شعر بهمنی مخاطب محور ، به معنای تسلیم شده در برابر مخاطب و ساده انگار، نیست ولی بر آن است تا مخاطبان خود را در لایه های مختلف دانش شعری سیراب کند و درست به همین دلیل است که شعر او نفوذ خوبی دارد و مخاطبان عام وخاص را در لحظه های مختلف شعری سهیم می کند و رجوع به حافظه ادبی مردم نشان می دهد که ترانه ها و غزلهای بهمنی به خوبی در این جهت گیری موفق بوده اند .
*
کتاب اخیر بهمنی نیز همین مولفه ها را دارد و همان نگاه مهربانانه را. بهمنی اصولا شاعری تغزلی ست . او حتی وقتی عاشقانه نمی گوید نگاه تغزلی به پیرامون خود دارد .هر چند در کارنامه شاعر شعرهایی از این دست نیز هست :
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال كلاغان قیل و قال پرست
که نماینده غزلهایی اند اجتماعی با لحنی گلایه وار ، حتی اندکی خشمآگین ، با واژگانی فخیم تر از لحن عمومی شاعر و اصولا دور از آن نگاه تغزلی و حتی گاه در مرز شعار و شعر . اما در کتاب حاضر دو سه شعر با این رویکرد هست که برعکس، همان روحیه تغزلی را در عین اجتماعی بودن حفظ کرده است . دلایل چنین تغییری می تواند بسیار باشد اما به نظر نگارنده مهمترین دلیل ،نگاه فرادستانه و انسانی شاعر به روزمرگی ها در سایه سالها تجربه است . شاعر که به قیل و قال دل بسته نیست به حال و درونه آن نگاه می کند و به همین دلیل نگاهش انسانی می شود . از هیجان زدگی می پرهیزد و مهربانانه نگاه می کند و به همین خاطر دردی شگفت در کلماتش می ریزد :
تغزل لهجه عشق است و با هر گویشی گویاست
بدا ، در میهنم اینک زبان عشق گویا نیست
این درد حاصل ذات گسیختگی ست نه برخاسته از دلیل گسیختگی؛ که دلیل، امروز این است و فردا آن ، امروز این گونه جلوه می کند و فردا به گونه ای دیگر. حال آن که شعر گستره بی زمانی هاست و اتفاقا به همین دلیل فرزند زمانه خود و همه زمانها می شود. چنان که شعر حافظ زبان حال همه این هفت قرن بعد از سرایش است چرا که به قال توجه ندارد و حال را می بیند ، چون انسانی ست ، چون به ذات ماجراها نگاه می کند و جنبه انسانی شان .و درست به دلیل همین نگاه فرادستانه و انسانی ست که شاعر می گوید :
و شاید او هم از خود پرسش بی پاسخی دارد
برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی ها نیست
جالب اینجاست که گاه این نگاه دردمندانه در موضوعیتی دیگر لباس طنز می پوشد و البته باز همان نگاه مهربانانه :
ممیزان، نه فقط بر من وغزلهایم
به ذوق بیش و کم خویش هم ستم کردند
اما نکات دیگری هم در این کتاب هست که نوعی فراروی شاعرانه را در کار بهمنی نسبت به گذشته خود او نمود می بخشند و در ادامه سعی می کنیم به این موارد اشاره کنیم :
- توجه به زبان : شعر بهمنی هیچگاه با توجه به زبان و بهره گیری از ایهامها و ابهام های زبانی ، بیگانه نبوده است. شاید برای نمونه همین یک بیت از آثار ماضی او کفایت کند که :
شبهای شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام
که کارکرد دوگانه کلمه «فروغ» در مواجهه با ترکیب «با چراغ آمدن» و تداعی شعر فروغ سبب می شود تا شعر در درونه زبانی خود دچار تعلیقی شاعرانه شود .
اما به طور کلی هیچوقت مولفه اصلی شاعرانه اثری از بهمنی، تاکید بر زبان نبوده است . در کتاب حاضر اما توجه شاعر به زبان و ابهامهایش و نیز حتی واژه سازی ها و واژه بازیها به شکل دلپذیری رشد داشته است . اینکه می گویم «دلپذیر» به این دلیل است که باز هم چنان که در آغاز سخن آمد این مولفه در خدمت محتوای شاعرانه است؛ نه ابزاری برای به رخ کشیدن توانایی های شاعر . مثلا در این بیت یک واژه سازی هوشمندانه داریم که در پیوند با درونه شعر نقش بازی می کند :
یادم انداخت زمان قید مکان را زد و رفت
من جامانده در این قرن «زمانزد» شده ام
و البته توجه کنیم به کارکرد دوگانه کلمه «قید» و نیز واژه «زمانزد» و تقابلش با واژه آشنای «زبانزد».
یا مثلا کارکرد واژه ها و قیدها در این ابیات :
سئوال کرده ام از جاده های پشت سرم
که تا کدام کجا ، دوری از تو را ببرم
صدام کن که به آنی سفر تمام شود
و بشنویم :
تو را در همیشه منتظرم
- توجه به فرم ظاهری غزل : چنان که در مقدمه کوتاه اثر آمده است ، شاعر برای انتقال خوانش مورد نظرش از شعر به نوعی تقطیع پلکانی در فرم کلاسیک غزل دست زده است و با استفاده از نشانه گذاریهای فراوان و البته بهره گیری از تکنیک موقوف المعانی کردن مصاریع و ابیات، سعی در ایجاد نوعی توسع شکلی در غزل داشته است . البته چنان که در خود مقدمه هم آمده ، منوچهر نیستانی اول بار این گونه نوشت و بسیاری نیز در غزل امروز از این شیوه سود برده اند .
: در این محله باز به دنبال چیستی ؟
-در این محله ؟
در به در خوش خیالی ام
گذشته از سلیقه نگارنده در این باب ، دو نکته در این میان حائز اهمیت است : نخست آن که شاعری چون بهمنی که با نسل جوان شعر بسیار نشست و برخاست دارد و با درگیری های شان آشناست، به خوبی می تواند نقاط قوت فراروی های جوانانه و جسورانه شان را با تغییرات و اصلاحاتی در کار خود نهادینه کند . به عبارت بهتر افراطها را بپیراید و زیبایی ها را صیقل دهد تا گوهر چشم نوازی از کار در بیاید. این نکته ، یعنی گشوده بودن پنجره ذهن به سوی نوجویی ها ، سبب می شود که شعر یک شاعر در ورطه تکرار خویش در نغلتد و همواره تر و تازه باشد. کاری که بهمنی به خوبی انجام داده است . نکته دوم اینجاست که شاعر از آن طرف بام هم نیافتاده است و خود را برای به اصطلاح جوان پسند شدن ،درگیر مد روز هم نکرده است؛ بلکه باز هم چنان از این تکنیک بهره می برد تا به سلامت و صلابت شعرش بیافزاید . به همین دلیل است که می بینیم برخی از اشعار همین مجموعه با داشتن لحنی کلاسیک تر و فضایی سنتی تر به همان قالب شکلی وفادارند و برخی دیگر که فضایی امروزی تر دارند ، به خصوص هنگامی که از دیالوگ به عنوان یک عنصر روایی سود می برند ، این شیوه تقطیع را نیز مورد توجه قرار داده اند .
با خویش ِخویش :
رنگ پریده ! چه گونه ای؟
با خویش خویش :
عالی ام ای خویش عالی ام
و البته نکته مهم اینجاست که شاعرانی پیشکسوت از این دست ، چون مرحوم قیصر امین پور که در کتاب آخرش فراروی دلپذیری از قافیه در یکی از غزلهایش داشته، با این شیوه ،هم تر و تازگی را ،با رویکرد خلاقانه نسبت به یک تکنیک، به شعر خود می بخشند و هم به نوعی مهر تاییدی بلندنظرانه بر راه و رسم جوانانه غزل می نهند که این هر دو اسباب پیشرفت ادبیات خواهد بود .
البته چنان که گفته شد، شاید سلیقه نگارنده در همه این تقطیع ها با شاعر یکسان نباشد . چنین فکر می کنم که در هم شکستن شکل ظاهری قالب به عنوان یک عنصر شکلی ، باید حتما و قطعا دلیلی بسیار شاعرانه و محکم داشته باشد که توسط درون مایه توجیه شود مثل همه فراروی های دیگر . به عبارت دیگر یک شعر -نقاشی فوق العاده یا مثلا نکته زبانی و دقیقه معنایی یا موسیقایی ویژه ای باید سبب ساز این تقطیع شده باشد؛ اگر نه صرف گذاشتن مکث یا سکوت یا برعکس، متصل خوانی با گذاشتن علائم سجاوندی قابل حصول است و نیازی به بر هم ریختن شکل ظاهری غزل نیست که این البته شاید بحثی صرفا سلیقه ای باشد.
- توجه به پیری : شاید نکته عجیبی نباشد اما به نظر نگارنده هیچ کتابی به اندازه کتاب حاضر در مجموعه آثار بهمنی، تا این حد دلمشغولی سن و سال نداشته است . تقریبا هیچ غزلی در این مجموعه نیست که اشاره ای هر چند گذرا به پیری شاعر نداشته باشد ! هر چند دل جوان شاعر در همه جا و به خصوص در تغزلهای نابش جلوه می کند :
پیرانه سر طلا شده بخت سفالی ام
حس می کنم که پر شده دنیای خالی ام
رویای نیم قرن مجالی که داشتم
تعبیر می شود همه در بی مجالی ام
شیطان شدم دوباره و تو آن فرشته که -
نازل شده ست تا بدهد گوشمالی ام
این من، جوان که بود دل عاشقی نداشت
شاید دلیر گشته دل پیرسالی ام
اما به هر حال ،گویا شاعر بیشتر از همیشه به موی سپیدش می اندیشد . سایه بهمنی تا همیشه بر سر غزل معاصر مستدام باد اما غزل پایانی کتاب با مطلع «خلاصه تر بکن ای مرگ داستانم را» یکی از زیباترین غزلهایی ست که شاعری در باب سفر ناگزیر خود نوشته است . البته این را می گذاریم به حساب دل نازکی هاو نازک خیالی های شاعرانه ؛ چرا که هنوز و هنوز و تا سالها غزل جوان کشور محتاج بهمنی و شعرها و حمایتهای اوست.
- استفاده از واژگان نوظهور و کمتر استفاده شده در غزل : این نکته نیز در مجموعه اخیر، در چند جا رخ می نماید و تر و تازگی شعر بهمنی را بیشتر کرده است :
اشاره کرد : جوانی !
وَ تخت جمشید ِ -
- مرا ،
دوباره به آتش کشید
تاییسم
و :
باور کنید حال و هوایم مساعد است
این شایعات، شیوه برخی جراید است
یک صبح تیتر می شوم :
این شخص ...
[بگذریم]
یک عصر:
خوانده اید ...وَ تکرار زاید است
در باب این کتاب هنوز و همچنان می توان نوشت و یک یک غزلهایش را مورد مداقه قرار داد . از نگاه یونگی غزل «مرا ببر به منم، آن منی که خالق آنی» که اِلِمانهای گوناگون روانشناسی یونگی در آن به شیوه ای شاعرانه آمده اند ، تا تداعی های زیرکانه شاعر در بیتهای زیر :
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام ( عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد - حافظ)
و:
هنوز هیچ کس ام پر نکرده است به میزان
منی که پر شدنی نیستم به خاک بریزان ( اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک - حافظ)
و :
مقابل خودمم بس که منحنی شده ام
من شنیدنی امروز دیدنی شده ام ( شاعر شنیدنی ست ولی میل میل توست- بهمنی )
و نیز اندیشه عاشقانه غزل «کافی ست جای شک به پسندت یقین کنی» با این بیت عالی :
من انتخاب بهتر اگر نیستم ، چرا
باید تو انتخاب مرا بهترین کنی؟
و البته کارکرد معنامند واژآرایی ها و سخنهای بسیار دیگر .
مهم این است که بهمنی چنان که خود بارها گفته است ،همچنان در شعر و با شعر زندگانی و نه زنده مانی می کند . و این خود همه چیز است. تا همیشه وهماره چنین باد
******************************
پنجم اینکه :
یک غزل تقدیم به شما و بهانه مهربان همه سرودنهای عالم :
هندسه
وقتی مجانب است غزل با زبان تو
صد بوسه می شوند مماس لبان تو
تو : نیمساز زاویه واژه با سکوت
شعر امتداد محور شیرین بیان تو !
مجذور ماه ، آمده بر مد آبها !
تقسیم نور بر عطش جاودانه : تو
چون نیست رسم منحنی ات در توان موج
او در جنون خود برسد بر توان «تو»
شیب بهانه های جهان رو به بوسه ات
میل معادلات تمام زمانه : تو
مجهول چشم توست که مست از جواب هاست
حل می شود معادله در استکان تو
سهمی به من نمی دهد این حجم منحنی
جز چشمهای تیرهء ابروکمان تو ؟!
وقتی محاط توست جهان، پس چه می شود
با بوسه ای محیط شوم بر دهان تو ؟!
من در شعاع جذبه تو پر گشوده در -
دیوارهء مدوری از بازوان تو
این هندسه مهندسی عشق و بوسه است
معماری شگفت غزل در جهان تو
********************
روزهایتان شکوفه شکوفه بر مدار بهار .
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
...تعجبی نداشت ... من که می دانستم !... من از خیلی وقت پیش می دانستم ...شاید از همان دقایق نخستین ازل ...همان وقت که خدا نقطه لبت را گذاشت و آه کشید و زنده شدی و جهان زنده شد و آه کشید و من ایستاده بودم و آه نمی کشیدم ! ... من نفسم حبس شده بود انگار ! ... چیزی گیر کرده بود لای گلویم که نبض می زد با پرش پلکهای اساطیری تو در همان نخستین دقایق صبح ازل ... من نفسم پس می رفت و جهان آه می کشید و درست از همان وقت فهمیدم که هیچ کسی مثل من و خدا نمی تواند در چشمهایت خیره بشود و بگوید : فتبارک الله احسن الخالقین ! ...خدا می دانست چه آفریده و من می دانستم خدا چه آفریدگاریست ! ... و من از همان وقت می دانستم !
می دانستم که خدا چیزی از خودش را در بطن تو به جا گذاشته ...چیزی که جلوه قدرت خالقه اوست و قوه خلاقه اش ... چیزی که تو را می کند وردست خدا در آفرینش ... چیزی که تو را الهه می کند و من حیران همین بودم و نفسم پس می رفت و جهان نمی فهمید و آه می کشید ! ... جهان چشم به آه خدا داشت و نمی دانست که آه خدا ریشه در دانستن داشت و رضایت و آه جهان ریشه در ندانستن و حیرت و حیران تر از همه من بودم که می دانستم و نفسم پس می رفت !
خدا می دانست و - خدا می داند که - من هم می دانستم ...به همین خاطر حواسم به این ورق پاره ها که توضیح واضحات می دهند پرت نمی شود ... همین آزمایشهای ریز و درشت که می خواهند دانسته های ازلی مرا به طریق علمی اثبات کنند ! من حواسم پیش توست مثل روز اول ...چون دیدم که خدا نقطه لبت را که گذاشت چگونه آه کشید و جهان زنده شد ....زاده شد .
دوم اینکه :
دیر آمدن این بار طولانی تر از آن است که حتی با عذرخواهی قابل ماست مالی کردن باشد ! ... شرمندگی ام را بپذیرید و بگذارید به حساب گرفتاری های شغلی و غیر شغلی و ... .
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- برای شعر پست قبل «شیر» ، سرکار خانم مریم جعفری آذرمانی خوانشی مهربانانه نوشته اند که در روزنامه همشهری مورخه () به چاپ رسید . متن کامل این خوانش را می توانید در این لینک در وبلاگ شان ببینید و این هم لینک روزنامه همشهری . سپاس از لطفی که همیشه دارند .
- نقدی نوشتم بر مجموعه رباعی «شاید قفس پلنگها باز شود» اثر آقای محمدرضا مختارنژاد شاعر جوان و خوش قریحه که در روزنامه جام جم منتشر شده است. این مقاله را می توانید در این لینک ببینید .
- این روزها پیگیر چاپ دو کتابم هستم که البته کمی دچار مشکل هستم که دارم حل شان می کنم . دعا کنید مشکلات زودتر حل یشود .
- در مورد ستون دنیای مجازی در روزنامه جام جم پنجشنبه ها هم این مطالب تا کنون منتشر شده است که لینکهایش را می توانید ببینید :
- نگاهی به وبلاگ مسلم ناظمی و آثارش
- نگاهی به وبلاگ عبدالحسین انصاری و آثارش
-نگاهی به وبلاگ سید جعفر عزیزی و آثارش***************نگاهی به وبلاگ امیررضا سیدحسینی و آثارش
-نگاهی به وبلاگ زهره کشاورز و آثارش
- نگاهی به وبلاگ مرمر الفت و آثارش
- مجله شعر هم چاپ شد و نقدی قدیمی که بر کتاب «سمفونی روایت قفل شده» خانم مریم جعفری آذرمانی نوشته بودم در پرونده شعر جوان آن چاپ شده است . می توایند این نقد را در این لینک ببینید .
- همچنین نقدی نوشتم روی کتاب « شعری که سنگ در کلماتش فرو شده » اثر شاعر و غزلسرای برجسته مازندرانی آقای علیرضا دهرویه که در فصلنامه شعر چاپ خواهد شد . سعی کردم به بهانه شعر ایشان نقبی بزنم به تفاوتهای «شعر در طنز و طنز در شعر» . لینکش را بعد از چاپ جهت استفاده از نظرات اساتید محترم اینجا می گذارم .
- یک برنامه رادیویی جدید در رادیو ایران به نام شبستانه پخش می شود که شماره نخست ان به بررسی آثار جلیل صفربیگی اختصاص داشت و از حقیر و نیز دکتر یاسمی برای بحث در این باب دعوت شد که به شکل تلفنی دقایقی در مورد مجموعه اثار این رباعی سرای جوان و به نام صحبت کردیم . فایل صوتی بخش نقد و نظر این برنامه را در اینجا می توانید دریافت کنید .
و ... . خوشحال می شوم راهنمایی ام کنید .
چهارم اینکه : امروز به جای معرفی کتاب دو مطلب نسبتا بلند می گذارم که هر یک داستان خود را دارد !
مطلبی که در ادامه می خوانید در مجله «کتاب داستان همشهری» منتشر شده است که نشریه ای انصافا خواندنی و در خور است . لحن و فضای آن به درد آدمهایی می خورد که مثل من خوره کتاب اند و از خواندن لذت می برند . این نشریه به تمامی این لذت را به شما می چشاند . به شدت خوتاند منظم این نشریه را توصیه می کنم که هم مطالب فوق العاده ای دارد و هم گرافیک بسیار زیبایی .
مطلب زیر به بهانه خوانش و نقد کتاب «بیوتن» رضا امیرخانی در این نشریه نوشته شده است و متفاوت از نقدی ست که قبلا بر این کتاب نوشتم . در این نقد بیشتر تلاش کرده ام ویژگی های زبانی رمان بیوتن را مورد بررسی قرار دهم. عنوان و شرح مطلب این است که در شماره سوم این نشریه به چاپ رسید :
زبان اين بيوتن زنده است
نگاهی به حرکتهای زبانی در رمان بیوتن
«بيوتن»؛ همه چیز از همان نام کتاب آغاز میشود. مخاطب در اولین مواجهه با کتاب نمیداند این عنوان را چگونه بخواند. کتاب را که میخوانید، درمییابید چندگونه خوانی این عبارت را : بی وطن، بی وتن، بیوتن و .... در واقع نویسنده از همان آغاز هشدار میدهد که با متنی روبهرو هستید که درگیر زبان است. زبانی که بر آن است تا با ایجاد یک فضای سیال و سرشار از رشتههای تداعی به فضاسازیهای تازه برسد و ایجاد موقعیت کند. این موقعیتسازی به تحرک بیشتر متن انجامیده و کارکردهای گوناگونی مییابد اما چرایی این درگیری مهم است نه صرف وجود آن.
زبان اولین حاصل شروع اندیشه است. به عبارت بهتر وقتی انسان شروع به تفکر میکند زبان شکل میگیرد. مکانیسم اندیشهورزی بر اساس واژه است. مثلا برای این که در مورد یک موضوع مشخص فکر کنید اول نیاز به تبیین برخی واژگان مشخص دارید که در مورد آن موضوع اهمیت دارند. شما میخواهید یک دوچرخه بخرید و به این خریدن فکر میکنید. قدمهای نخست و بدیهی این است که : اصولا دوچرخه چیست ؟ خریدن یعنی چه ؟ این تعریفهای نخستین شاید دور از ذهن به نظر برسند اما واقعیت این است که ما بر اساس آموزههایمان - اعم از اکتسابی یا فطری - تعریفی از واژگان داریم و همین تعریفها را در سادهترین حالت در روند تفکر بازتولید میکنیم. در موارد اولیه این بازتعریف در لحظه اتفاق میافتد اما در مورد موضوعات مبهم تر روند تفکر مشخص تر میشود : حالا چه دوچرخه ای ؟ چقدر پول ؟اینها قدمهاي بعدياند و چنان که میبینیم باز هم در قلمرو واژه. پس بدون اندیشه واژهای وجود ندارد چنان که بدون واژه، اندیشهای. حالا برسیم به عنوان کتاب :«بيوتن»
نویسنده از آغاز به ما میگوید که با متنی رو به رو هستیم که قصد ایجاد چالش در زبان و به تبع آن اندیشه را دارد؛ این که این زبان کژتابی دارد چنان که اندیشه هم. این کلمه فارسی خوانده میشود، عربی هم و لاتین نیز ! مثل همه شخصیتهای کتاب و اصولا درون مایه کتاب که بیانگر همین سرگردانیست بین وطن، دین و مدرنیسم. در واقع این عنوان به ما نشان میدهد که قرار است با متنی روبهرو باشیم که بیانگر سرگردانی انسانیست که در میانه این سه کلان- روایت گرفتار شده است و در کشاکش چالشهای میان این سه به قول خودش «گیجاویج» است. و بیوتن محصول همین «گیجاویج»یست .
درست همین جاست که باید اشاره کنیم که زبان در رمان «بیوتن» نه تنها یک موجود زنده که اصولا یک کاراکتر است. کاراکتری که نقش بازی میکند برای تبیین پدیدهها و کاملا آگاهانه اندیشه را نمایندگی میکند .سردستیترین نمود این نمایندگی، وجود زبانهای مختلف برای شخصیتهای گوناگون است. تاکید میکنم که در بسیاری از موارد، کار از لحن متفاوت فراتر میرود و به زبان متفاوت میرسد و اتفاقا همین تفاوت زبانیست که خیلی وقتها سبب میشود کاراکترها حرف یکدیگر را نمیفهمند، علی رغم این که انگار همه دارند فارسی حرف میزنند.
نگاه کنیم به «میاندار» که لحن تهرانی ِلاتمنشانه و طنازانهای دارد ؛ «سهراب» هم همین طور. اما زبان «میاندار» کجا و زبان «سهراب» ! وفور واژگان لاتین در زبان «میاندار» نشانگر تسلیمشدگی و اضمحلال فرهنگی ست. یک جور هضم شدن در فرهنگی دیگر که در کنار آن مشخصه ناموسپرستانه و ناسیونالیستی کلاه مخملیهایی که سرگذر خود را رهگذار هیچ غریبهای نمیخواهند، بسیار طنزآمیز مینماید. توجه به نام «میاندار» که گود زورخانه را نیز فراخوانی میکند بر تلخی این طنز میافزاید. «سهراب» اما آن لحن کلاه مخملیوار را با فرهنگ جنگ آمیخته است. فرهنگی که میتواند توسع یافته همان حس ناموسپرستی و دفاع از حریم باشد. و باز هم نام «سهراب» و تداعیهای شاهنامهای اش را از یاد نبریم. در واقع این تفاوت زبانی دو اندیشه گوناگون را علیرغم شباهت لحن نمایندگی میکنند.
نگاه کنیم به «خشی». خشایاری که این قدر آب رفته است لاجرم تنها به عدد و قيمت میاندیشد؛ آن قدر که نویسنده حتی در نگارش دیالوگهای او هر چیزی را که قابلیت نوشتن به عدد دارد، به رقم مینویسد. این تفکر مادیگرایانه - یا بهتر از آن پولمدارانه - آدم را یاد جملات معروف صفحات نخستین شازده کوچولو میاندازد:« به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. ...میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالهاست که خيال میکنند طرف را شناختهاند.»
خشي، این آدمی که فکر میکند بزرگ شده، علاوه بر این زبان شبهعالمانهای نیز دارد. از واژگان تخصصی همه علوم دنیا سود میبرد تا حقیقت را به نفع خودش تحریف کند : از «غصب» میگوید و «حرام»، از غیب میگوید و عالم اسپریچوال ! و نتیجه چنین تفکر التقاطی مسلما به اینجا خواهد رسید که : «خود سوره یاسین هم میدانی، قلب قرآن است و توی نگاه هرمنوتیک مدرن میشود 1 برداشت داشت که یاسین مخفف یونایتد ِستیت باشد. من هم توی قلب عالم بودم، نیویورک ... ». باز هم زبان دارد نقش ایفا میکند؛ زبانی التقاطی با نگاهی خودمحورانه، نفعطلبانه و سفسطهگر برای بیان اندیشهای از همین دست. خشی از پذیرفته نشدن میترسد. او از این میترسد که داشتههایش و اصولا موجودیتاش مورد پذیرش جامعه میزبان نباشد و بر آن است که با همین زبان سفسطهآمیز خود را به جامعهای که در آن زندگی میکند بقبولاند و رانده نشود و اتفاقا نام «خشی»، که خودش هرگونه ارتباط آن را با خشایار رد میکند، همین «ترس»خوردگی را هم قابل تاویل میکند.
همین شکل تاویل زبانی برای کلیه کاراکترها قابل تعمیم است از ارمیا تا آرمیتا و جیسون تا شیخ عبدالغنی و ... که برای پرهیز از اطاله کلام آن را به خود مخاطب وامیگذاریم. فقط یک نکته : سیلورمنها حرف نمیزنند ! این آیا نمایش همان جمود بیاندیشه نیست ؟! و آیا این در کنار رفتار رباتیک این جماعت، طعنهای به ماشینیسم محسوب نمیشود ؟
گذشته از تاویلهایی که مربوط به پرداختهای زبانی هر یک از شخصیتهاست، حضور فعال زبان در رمان به واسطه تحرکات زبانی اثر شکل میگیرد. تحرکاتی که میشود آنها را به دو گروه عمده تقسیم کرد :
الف - جناسهای زبانی که برگرفته از شباهتهای دو یا چند واژه ا ست ؛ آن هم نه فقط در یک زبان که در هر سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی با همان تحلیل پیش گفته .
مثال زیاد است : «کل من علیها فان» که جیسن «فان» را با Fun پیوند میزند تا «تتلقاهم ملائکه» که با تتلق... تتلق... صدای سم اسب پلیس زن گره میخورد و مواردی فراوانی که باز همان سرگشتگی و معناباختگی و استحاله را نمایش میدهند .
یا بازیهایی که با نام کتاب میشود و «ما رمیت اذ رمیت»ی که با نام «ارمیا» و «آرمیتا» که با «آرتمیا» پیوند میخورد و مواردی از این دست که با ایجاد پلهای ذهنی بین بخشهای گوناگون کتاب کارکردهای داستانی خود را دارند و معمولا به ایجاد مقایسه بین این وضعیتهای مختلف یا قضاوت و تشریح ویژگی شخصیتها منجر میشوند.
شاید یکی از درخشانترین و البته متفاوتترین نمونههای این کارکرد در «آلبالا لیل والا»ی نامفهوم ترانه سیاهپوستی باشد که از صفحات نخست مثل یک ترجیعبند ،گاه و بیگاه، تکرار میشود و حتی به ظرفیت نمادین میرسد و آنگاه در فصلهای نیمهپایانی کتاب تبدیل به «البلاء للولاء» ای میشود که جنون ولایتمدارانه ارمیا را در کوچههای نیویورک طنینانداز میکند، آن هم در شب شهادت مولا. این که گفتم متفاوت به خاطر همین رویکرد است. چرا که اینجا دیگر تاویل استحاله منفی یا صرفا ایجاد پل مورد نظر نیست بلکه یک استحاله مثبت در ارمیا رخ میدهد. تغییری که حاصل یک دریافت درونیست از موقعیت خودش و نیز وضعیت جامعه میزبان. به عبارت بهتر یک «نامفهوم» به ناگهان تبدیل به یک «فهم مطلق» میشود.
ب - رشته تداعیهای زبانی که برگرفته از تداعیهای گوناگون یک واژه است، نه شباهتهای چند واژه و به عبارت دیگر حاصل کژتابیهای زبان است.
زیباترین و منسجمترین مثال برای این رویه در فصل دو - یا همان فصل پنج - شکل میگیرد که راوی در همان ابتدا میگوید : «این فصل، فصل پنج است ». در کل فصل، زنجیره تداعیهای زبانی حول محور فراخوانیهای گوناگون «پنج » شکل گرفته است : از Give me a five - که خودش دچار کژتابی در ذهن ارمیا میشود و گمان میبرد که پلیس قصد دست دادن، نماد دوستی، با او را دارد حال آن که قرار بر انگشتنگاری، نمادی از تحقیر، است - تا کربلای پنج ؛ از خمسه خمسه تا Fifth ave. ؛ از پل پنجم اهواز تا خانواده 5 نفره میاندار.
طرفه اینجاست که نویسنده نمیگذارد ماجرا فقط به تداعیهای ذهنی ختم شود، چرا که اگر کل ماجرا برای ایجاد فراخوانیهای زبانی بود، کل متن به یک متن زبان مدار افت پیدا میکرد حال آن که، چنان که پیش از این گفتهشد، نویسنده قصد دارد اندیشه را بر محمل این زبان بنشاند. در واقع در این فصل سوال محوری این است که چرا فصل «دو» باید فصل «پنج» شود ؟ چرا مثلا فصل «یک» فصل «شش» نشود ؟ این سوال مهمترین وجه افتراق این فصل با یک متن زبانی صرف است ؛ سوالی که پاسخ اش در آخرین تداعی و در آخرین سطرهاست :
«از کودکی هم نتوانستم فرق میان دو و پنج را بفهمم .خاصه وقتی انگلیسی بودند. از این ساعت مچیهای دیجیتال دست میبستیم. ما میگفتیم کامپیوتری ....دو و پنج اش را جوری مینویسند که قرینه همدیگرند. دو بود و من خیال کرده بودم پنج است ...»
این باز همان اندیشه محوری داستان است : آمیخته شدن مفاهیم و درک ناشدگی ناشی از در هم شدگی سنت و مدرنیته. و «ارمیا» که «دو» را «پنج» پنداشته گمان میبرد وقت «نماز»ش تنگ شده است ! لطفا به واژهها دقت کنید .
وجود همین نکات سبب میشود که بیوتن را یک بازی زبانی صرف ندانیم. در واقع حرکتهای زبانی به کار الحاق نشدهاند بلکه کلیت اثر بر محور حرکتهای زبانی شکل گرفته است و این فرم در خدمت محتوایی ست که بر تداعیها و فراخوانیها و استحالهها و مقایسهها تکیه دارد. در واقع آن درونمایه این فرم را مطالبه و مصادره میکند. حال اگر بخواهیم چشم بر همه آن اندیشگیها ببندیم، لاجرم باید به این نتیجه برسیم که با یک متن متصنع رو به روییم که این بیشک داوری منصفانه ای نیست. به عبارت بهتر این نوع داوری با فراموش کردن خود اثر به سراغ یک آموزه ذهنی از پیش اندیشیده میرود که حرکتهای زبانی را بسته الحاقی ذهن نویسنده به اثر میداند برای هنرمندانه تر نشان دادناش. در حقیقت چنان قضاوتی برخاسته از این است که مخاطب - منتقد، جان اثر را که چالش با آموزههای ذهنی ست درنیافته است اگر نه بر آن پیشاندیشیدگی پا نمیفشرد !
تلاش این نوشتار تنها بر آن بود که بر حرکتهای زبانی اثر «بیوتن» مروری داشته باشد و حتی در مقوله زبان هنوز میتوان به مواردی مثل شیوه نگارشی نویسنده و یا نحوه استفاده از موسیقی کلام برای ایجاد ضرب آهنگهای متفاوت - نگاه کنید به فصل نخست کتاب و مقایسه کنید مثلا با فصل حضور ارمیا در بار و پریشانیهایش - و نکات دیگر اشاره کرد که فرصت و ارادهای دیگر میطلبد. و همه اینها گفته و نوشته میشود چون «بیوتن» میتواند نوید روزهایی بهتر از این باشد برای نويسندهاش.
******************
و اما بعد :
مطلبی که در ادامه خواهید خواند حاصل یک مکاتبه ادبی ست بین حقیر و سرکار خانم زهرا اسدیان . این دوست عزیز لطف کردند و خوانشی را بر غزل یکی از دوستان جوان برایم فرستادند که خوانش بسیار دلپذیری بود و حقیر حرفهایی داشتم که در ذیل ان نوشتم . به نظرم رسید که خواندن این دو ، هم نقد خانم اسدیان و هم نقد روی نقدی که نگارنده نوشته است و التبه خود شعر ، می تواند حاوی نکات جالبی برای سایر مخاطبین ادبی باشد . لذا از سرکار خانم اسدیان اجازه گرفتم که آنها را در اینجا منتشر کنم که ایشان مهربانانه اجازه دادند . در ادامه شعر مورد بحث و نقد خانم اسدیان و سپس نقد روی نقد حقیر را خواهید خواند . امیدوارم نظر شما همچنان راهنماییمان کند :
آمد زمینه سازی من را خراب کرد
اسباب های بازی من را خراب کرد
گیسوی «غیر قابل تعریف» و « بی حدش»
یک شب مخ ریاضی من را خراب کرد
او با نگاه آینه ای واقعی نساخت
خود بینی مجازی من را خراب کرد
مثل دوتا مثلث در هم فرو شده
با بولدوزر اراضی من را خراب کرد
اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط
احساس بی نیازی من را خراب کرد
چاقو-طناب دار- سرنگ هوا- تفنگ
اسباب های بازی من را خراب کرد
غزل از یاسر قنبرلو
*****************
نقد سرکار خانم زهرا اسدیان
شروع غزل، شروع تامل برانگیزی است، به گونه ای که مخاطب را کنجکاو می کند که تا آخر غزل را بخواند و ببیند این «زمینه سازی» و آن «اسباب های بازی» شاعر چیست؟!
چرا که زمینه سازی لفظی جدی است و حکایت از موضوع مهمی دارد، در حالی که در مقابل آن اسباب های بازی قرار دارد و این تضاد حس کنجکاوی مخاطب را برمی انگیزد.
واژه ی «گیسو» خبر از حضور یک معشوق می آورد و تا حدودی هویت نهاد مستتر در فعل «آمد» بیت قبل و حتی «او» ی مصرع بعدی را مشخص می کند.
«غیرقابل تعریف» و «بی حد» دو اصطلاح ریاضی هستند که به زیبایی جایگزین واژگان ادبی شده اند. «غیرقابل تعریف» مفهومی همچون «دلبری برگزیده ام که مپرس» و « بی حد» کمندی زلف یار را تداعی می کند.
اما باید دید هدف شاعر از کاربرد اصطلاحات ریاضی چیست؟!
در مصرع بعد کاربرد این اصطلاحات با «مخ ریاضی» ادامه پیدا می کند.
در این مصرع تقابل «شب» و «مخ ریاضی» قابل توجه است. در ادبیات عارفانه ما «شب» زمان دیدار عاشق و معشوق است و حال آنکه «مخ ریاضی» بیانگر منطق و دلیل و برهان های عقلی است که در مقابل عشق قرار دارد.
در بیت بعد باز تقابل عشق و منطق به چشم می خورد. «نگاه» یکی از طرق ارتباط عاشق و معشوق محسوب می شود، که در کنار آن باز هم شاهد ردپایی از اصول فیزیک هستیم: «آینه ی واقعی»، «خوبینی مجازی». و در واقع معشوق شاعر را سرزنش می کند. به علاوه این بیت یادآور این بیت آشناست: «از قضا آئینه ی چینی شکست/ خوب شد اسباب خودبینی شکست»
اما شاعر تا اینجا به زیبایی با واژه ها و اصطلاحات رایج در ریاضی و فیزیک بازی کرده تا علاوه بر تقابل عشق و عقل، به «دوتا مثلث در هم فرو شده» که نشان اسرائیل و نماد ویران گری (خراب کردن) هست برسد.
در بیت بعد «اشغال شد» هم مراعات نظیری است برای اسرائیل، بولدوزر و اراضی و هم زمینه را برای گریز شاعر از مفهومی به مفهومی دیگر فراهم کرده است.
در حقیقت زمینه سازی به گونه ای مفهوم یک تصمیم مهم را دارد که شاعر دلایل منطقی و عقلانی برای آن دارد و اسباب بازی همان غرور و سرکشی و پافشاری های کودکانه است. اما معشوق آنقدر بزرگ و برتر و قدرتمند است که با یک نگاه خط بطلانی می کشد بر تمامی دلایل عقلانی و منطقی.
نکته ی قابل توجه در این غزل عکس العمل شاعر نسبت به همین قدرت و نفوذ معشوق است. شاعر در عین حال که برای معشوق احترام قائل است، با مبالغه ای که در بیت چهارم شاهد آن هستیم، به نوعی از معشوق خود گلایه و شکایت می کند. دربیت بعد ارتباط شاعر و معشوق خدشه دار می شود :« اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط/ احساس بی نیازی من را خراب کرد» و باعث می شود شاعر که فقط با عقل به تصمیم خود نگاه می کرده، متنبه شده و متوجه شود که عاقبت پافشاری و سرکشی چی هست!
در بیت آخر شاعر اسباب بازی های خودش را معرفی می کند. در این معرفی علاوه بر اینکه شاهد مبالغه هستیم، نشان می دهد که زمینه سازی و تصمیم شاعر یک فاجعه و یا یک خطای بزرگ را در پی داشته است.
اما قابل توجه ترین نکته در این اثر آنست که آنچه این غزل از همان ابتدا بر خواننده القا می کند، تصویر یک پسر بچه است. گرچه این تصویر با اسباب های بازی در در ذهن متبادر می شود اما شیوه ی بیان اعم از به عاریت گرفتن اصطلاحات علمی، تکرار اصل تقابل عقل و عشق در ابیات، مبالغه و حتی انتقاد از معشوق نشان می دهد که شاعر متعلق به نسل نوخاسته ای هست. نسلی که جسارت انتقاد از معشوق دارد! و بی چون و چرا سخن معشوق را نمی پذیرد! شاعردر نهایت آنجا به خود می آید و یا بهتر بگوییم، آنجا دست از پافشاری برمی دارد و حقیقت تصمیم خود را می بیند که معشوق را دلگیر کرده و « خطوط ارتباط مابین او و معشوق اشغال شده است». ■
************
و اما من نوشتم :
سلام دوست من
نقد تحلیلی خوب شما را خواندم واز ذهن فعال شما لذت بردم .پیداست که توان خوبی برای نقدنویسی تحلیلی دارید و این اسباب خوشوقتی ست .
چند نکته به نظرم می رسد که عرض می کنم :
نکات خوب شعر را به درستی بر شمرده اید و در حقیقت زمینه چینی شاعرانه موجود در متن را به خوبی باز کرده اید . اما چند مساله نیز در غزل هست که سبب شده است کار آن اوج مورد انتظار را تجربه نکند . به عبارتی برخی ابیات به دلیل یکسری ضعفها باعث قطع ارتباط حسی مخاطب با اثر و اشکال در منطق اثر می شوند که سعی می کنم در ادامه به آنها اشاره کنم :
در بیت نخست چنان که گفتید زمینه چینی خیلی خوب است ولی بیت یک اشکال کوچک در فصاحت دارد که سبب شده روانی اثر و نزدیکی اش به لحن طبیعی کلام - که برای چنین شعرهایی که می شود نوعی غزل- گفتار تلقی شان کرد، عنصری بسیار مهم محسوب می شود - مختل شود . «اسباب های بازی» جمع مناسبی برای «اسباب بازی» نیست ! «اسباب بازیها» مصطلح است و همین ایراد کوچک سبب می شود آن لحن جوباری اثر به هم بخورد و در واقع مخاطب با دست اندازی برخورد کند که نتیجه سهل گیری شاعر و عدم توجه اش به زبان است و ارتباط حسی را منقطع می کند.
در بیت دوم باز هم آن چه شما گفتید کاملا صحیح است اما ترکیب «مخ ریاضی» ترکیب فصیحی برای این جمله نیست . توجه کنید که در لفظ عامیانه مخ ریاضی یعنی «کسی» که در ریاضی بسیار متبحر است نه خود «مخ» ! بنابراین باز هم لحن طبیعی کلام که قرار است از اصطلاحات عامیانه سود ببرد مختل شده است و پرهیبی از معنا به دست می دهد نه خود معنا . اینجا اگر ضروریات وزن اجازه می داد ، خود کلمه ریاضی کفایت می کرد و عملا کلمه «مخ» حشو است و حتی اگر تقابل «مخ» و «خراب شدن» مورد نظر بود ، کلمه «منطق» یا حتی «مغز» فصیح تر می بود .
در بیت سوم بیت خوبی ست که علاوه بر نکاتی که شما گفتید توجه به حقیقت و مجاز در این بیت خیلی رندانه است . به عبارت بهتر شاعر هر چند معترف است که تصویری که تا کنون از خود داشته است «مجازی» بوده ، اما به این هم اشاره می کند که آینه معشوق هم «واقعی» نیست ! یعنی معشوق آینه ایست که شاید تنها ضعفهای شاعر را انعکاس می دهد نه توانایی هایش را !...به همین خاطر هم به او بی توجه است و شاعر می گوید شاید تصویر من از خودم صرفا تکیه به توانایی هایم داشته و مجازی بوده است اما تو هم دیگر از ان طرف بام افتاده ای و آش به آن شوریها که تو هم می گویی نیست !
در بیت چهارم اما شاعر فضا را عوض می کند و به نظر من این تغییر فضا زمینه چینی خوبی ندارد. درست است که شاعر قصد دارد از مثلث ریاضی به ستاره داود برسد اما این پرش ذهنی مفصل بندی مناسب را در اثر ندارد . به عبارت بهتر پلهای تصویری اثر کامل نیست . اصلا ماجرای ریاضی بالا بیشتر در حیطه «جبر و احتمال» است نه «هندسه»! به همین دلیل فراخوانی مثلث در مصراع اول فراخوانی کاملی نیست و در نتیجه از شعر بیرون می زند .حالا به فرض که مثلث آمد ، چرا در هم فرو شد ؟! ...توجه کنید که ستاره داود مثلث های فرو شده است اما آن نتیجه تخیل است نه مکانیسم تخیل !...به عبارت بهتر شکل درست این بود که شاعر منطقی برای در هم شدگی مثلث ها می آفرید و بعد می گفت حالا این شد ستاره داوود، پس تو اشغالگری . مثلا بر می گشت به ریشه مثلث داوود که حاصل رسیدن آسمان و زمین و در واقع نماد کلیت هستی ست ( و البته یگانگی خودآگاه و ناخودآگاه و در نتیجه وحدت روانی و خیلی چیزهای دیگر که در نماد شناسی این نشانه آمده است ) و می گفت تو می آیی و زمین و آسمان را به هم می دوزی و آن وقت ... . در پایان مطلب دوباره به این بیت بر می گردم .
در بیت 5 شاعر اشغال شدن را به عنوان پل زبانی برای تغییر فضا قرار داده است و از اشغال زمین به اشغال تلفن می رسد که تمهید خوب و موفقی ست . هر چندبا اندیشه این بیت موافق نیستم اما شاعر اندیشه خودش را به خوبی در این بیت گفته است . این که می گویم با این اندیشه موافق نیستم به این خاطر است که عشق متعالی شروع بی نیازی ست و نه نیازمندی ! ...عشق رابطه دو انسان مستقل است که بی هم می توانند زندگی کنند اما با هم بودن را ترجیح می دهند . «من بی تو نمی توانم زندگی کنم» غیر از سطحی بودن، بیان گر عدم استقلال فردی ست و حاکی از جبر در انتخاب و البته نوعی اعتیاد ،حال آن که چنان که گفتم عشق رابطه دو انسان مستقل است ، کاملا مختارانه و البته در جهت شکستن عادتها !...عشق تجربه هر روزه است . ...بگذریم که این بحث دراز دامن است وبه نقد فعلی ما بر نمی گردد . شاعر اندیشه خودش را خوب بازتاب داده است .
در بیت 6 اگر از همان ایراد گفته شده در مصراع اول در باب «اسباب های بازی » بگذریم ، پایان بندی خوبی ست برای جمع کردن شعر هر چند شاید کمی کلیشه ای و زیادی جنایی به نظر برسد . اما به هر حال با توجه به زمینه چینی شاعر در کلیت شعر توی ذوق نمی زند .
خلاصه این که هم شعر شعر نسبتا خوبی ست و هم شما خیلی خوب به درون واژگانش نقب زده اید .
اما نکته پایانی :
به نظر من همیشه فرق است میان شاعری که تمهید می چیند و شاعری که ناخودآگاه می سراید و هماهنگی های شعری اش ناشی از نظم «ناخودآگاه» است . توجه کنیم ! شعر سرریز «ناخودآگاه» است و «ناخودآگاه» خود موجودیتی منظم است . در نتیجه از کوزه همان برون تراود که در اوست . شعر هم منظم می شود و اجزایش به شکل پنهان با هم ارتباط می گیرند . یعنی اینکه مولانا ننشسته بگوید : خوب حالا می خواهم بیتی بگویم که توی اش د وتا مراعات نظیر باشد ، سه تا تضاد و 5 تا ایهام و موسیقی اش هم تتتن تتتن تنانه باشد ! ...او سر به جنون گذاشته و شعر جوشیده و در ناخودآگاهی اش نظم گرفته است . این نوع شعر هم ارتباط های پنهان تری دارد - یعنی تمهیداتش روکار نیست - و هم صداقتی ناگفتنی دارد که «ناخودآگاه» ِمخاطب را قلقلک می دهد . اما شاعری که می نشیند و تمهیدات را در شعر اجرا می کند بیش از آن که شاعر باشد، در بهترین حالت ، یک مهندس خوب و تکنیسین ماهر است . شما اثار درخشانی از خاقانی را می بینید که حیران می مانید در توانایی اش بر زبان و دانش و فن شاعری ، اما خاقانی هیچوقت سعدی و مولانا و حافظ نمی شود . حتی اگر بنای مقایسه را تکنیکی ترین شعر خاقانی و ساده ترین شعر این بزرگان قرار دهیم . چرا ؟!... چون خاقانی در بسیاری از اشعارش یک صنعتگر چیره دست را به تماشا می گذارد نه یک شاعر جوشنده را . حال استثنا کنید برخی از غزلهای او را و البته قصایدی چون قصیده مسیحائیه یا قصیده اش در مرگ پسرش و ... .
در باب این غزل من معتقدم در برخی ابیات مثل همان بیت 4، شاعر آگاهانه مفاهیم را در هم گره زده و به همین خاطر ماجرا تصنعی به نظر می رسد . تمهیدات را گذاشته تا مخاطب بخواند و بگوید تبارک الله شاعر ! ... این پیش اندیشیدگی نَفَس شاعرانگی را گرفته است و ظرفیت جوششی کلام را کاهیده . مثلا همین بیت را مقایسه کنید با بیت 3 که همین تمهیدات را دارد اما خیلی زیرپوستی تر .
بی شک شاعرجوان ما توانمند است و به اسباب کارش در شعر آشناست . اما اگر می دیدمش به او می گفتم کمی بیشتر خود را رها کند تا تمهیدات از سطح به سمت عمق حرکت کنند و تزیینی آویخته بر کلام نباشند بلکه خود کلام باشند بی کم و کاست .
باز هم ممنونم که قابل دانستید و خوشحالم که نقد نویسی دقیق به جمع منتقدان کم شمارمان اضافه شده است .
شاد باشید و برقرار
********
پنجم اینکه : از آنجا که مدتی این مثنوی تاخیر شد (!) ، این پست حسابی عریض و طویل شد ! ...پس برای اختتام آن و برای این که شاید خستگی تان را کمتر کنم - اگر بشود ! - غزلی بخوانید از خودم تقدیم به دلپذیری بی پایان همیشه و هماره و نیز همه شما که تاخیرهای مرا به دیده اغماض می نگرید :
غزلهای بی کتاب
از لای پرده های بلند اتاق خواب
دزدیده دید می زندت چشم آفتاب
هی دست می کشد به تنت ؛ سرخ می شود
انگار روی ملحفه ، فوارهء شراب
شب مست در کنار تو خمیازه می کشد
بازو نهاده بر کمرت : نقره مذاب
از لای پلک های خمارش شعاع نور
سر می کشد که عیش شبانه شود خراب
سوراخ می شود تنش از آتش رقیب
غربال می شود بدنش چون شب شهاب
شب نعره می کشد ؛ دلش از ترس می تپد
ترس از فرو نهادن این حس بی حساب
فریاد می زند : « جگرت ،آه ! خون شود
خورشید لعنتی ! به شبستان مان نتاب ! »
شولای مِه به روی جهان می کشد که تا
پنهان کند تو را ، غزل - آغوش دیریاب !
بر شیشهء عرق زده ، از ترس می شود
اندام پاره پاره شب ، قطره قطره آب ...
...
خورشید شاه فاتح این جنگ تن به تن
آهسته می خزد به درون اتاق خواب
بر تخت می نشیند و زل می زند به تو
لم می دهد کنار تو بی هیچ اضطراب
تکثیر می شود به تمامی درون تو ...
مادر شدن مبارکت ای باکره ! نخواب !
صدها هزار کودک نورانی شگفت
بر تاب گیسوان تو هی می خورند تاب ...
تو چشم می گشایی وبیدار می شوی
تا عشق این غزل بشود شور مثنوی
شوری که در تمام نفسهایمان به پاست
تا این زمین نشسته و این آسمان به پاست ...
اما در این دقیقه اکنونی جهان
من فکر می کنم به غزلهای بی کتاب
من فکر می کنم به غروبی که ناگزیر...
نفرین شب که می شود آنگاه مستجاب ...
اما تو باز دست مرا می کشی به شور
از من شود شب و غزل و آفتاب دور
از ذهنم این تسلسل خاموش می رود
با بوسه ات دهان غزل بسته می شود .
*********************************
روزگارتان سرشار از بوسه ولبخند
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
... نیستی و اتاق چشم درانده به کوچه و دنبال قدمهای تو می گردد که باید دیگر بپیچی توی کوچه و درختهای بلند حیاط همسایه برایت دست تکان بدهند و گنجشکهایشان را ول کنند توی هوا تا برایت کِل بکشند و بنشینند روی هره دیوار به تماشای عبور معطرت از دالان این روزهای پاییزی !
...نیستی و در دلش تنگ شده برای لطافت دستان نوازشگر تو تا رهاش کنی از شرهر چه قفل ناگشوده و کلید را بزنی و صبح بریزد توی تن اتاق تا گلیم کوچک مان قدمهایت را بگذارد روی چشمش و مبل پایش را دراز تر کند و در آغوش بگیرد تن خسته تو را و نوازش ات کند بعد این همه ساعت دوری !
«تو نیستی و تمام خانه مان درد می کند» به قول نزار ! ... من هم نشسته ام و کلیدهای واژه را فشار می دهم در ذهن این رایانه دلتنگ انگشتهات !... علامت تعجب می ریزد بیرون فقط ! ... تعجب از اینکه تو نیستی اما عطرت لابه لای همین واژه ها هم پیچیده !... من اما تعجب نمی کنم ...من با اتاق با در با گلیم با مبل با رایانه فرق می کنم !... حتی با درختهای حیاط همسایه و با گنجشکها! .... من می دانم که تو آن قدر هستی که نبودنت نیست می شود ! ...
... در را باز می کنی و می پرسم : باور می کنی ؟! ...
***************
دوم اینکه : باز هم این مثنوی تاخیر شد ! ...بهانه های همیشه برای این تاخیرها... و بهانه های همیشه برای نوشتن که شمایید !
سوم اینکه : گزارشی از این روزها :
- شماره جدید فصلنامه شعر منتشر شد . در شماره 66 این نشریه ، مقاله ای از من هست به بهانه کتاب خوش به حال آهوها سروده خانم پانته آ صفایی . به گمان خودم مقاله چالش برانگیزی ست چرا که در مقدمه مطولی که دارد به «عاشقانه های زنانه ای که جلوه تنانه دارند» پرداخته است و جریان این ژانر شعری از آغاز شعر پارسی تا کنون به اجمال مورد بررسی قرار گرفته است . خوشحال می شوم دوستان علاقه مند بخوانند و نظرشان را حتما برایم بنویسند تا یاد بگیرم . لینک مقاله اینجاست .
- ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان روزنامه جام جم 5 شنبه ها کماکان برقرار است علی رغم بی نظمی های من ! لینک مطالب جدید به این شرح است :
- نگاهی به وبلاگ رضا سلیمانی وغزلی از او
- نگاهی به وبلاگ اسماعیل محمدی و غزلی از او
ضمن اینک هدر مورد وبلاگهای آقایان سید جعفر عزیزی ، مسلم ناظمی ، رضا سید حسینی و عبدالحسین انصاری هم نوشته ام که در نوبت چاپ است .
- در مورد کتابهای خودم هنوز خبر تازه ای نیست !... فعلا هر دو در دست اقدام اند !
چهارم اینکه : برویم سراغ کتابها : از این تاریخ می خواهم به چند کتاب به شکل اخص بپردازم و چند کتاب هم به شکل گذرا. به این دلیل که کتابهایی که می خوانم تعدادشان بیش از آنهایی ست که می نویسم و به دو دلیل می خواهم از این به بعد کتابی از قلم نیافتد . اول اینکه حس و حالم از هر کتاب را برای خودم لااقل ثبت کنم و دوم اینکه شاید روزی روزگاری نویسنده یا مترجم هر کدام از این کتابها سراغش به اینجا افتاد و شاید بدش نیامد نظر مختصر یکی از مخاطبانش را بداند . نکته اینجاست که کتابهایی که در این شیوه به شکل گذرا به آنها خواهم پرداخت ، الزاما کتابهایی کم اهمیت تر نیستند . حتی شاید برخی آن قدر کامل باشند - چنان که در همین پست هم چنان که خواهید دید این گونه است - که حقیر دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشم جز اینکه حس خوبم را از خواندن شان بنویسم و احیانا توصیه ای به دوستان که حتما آنها نیز این لذت را بچشند ، بی واسطه حرفهای کم اهمیت من . پس شروع می کنیم :
-آن ها : شک نیست که فاضل نظری نامی آشناست برای غزل جوان . کتاب « گریه های امپراطور» اش بارها چاپ شد و شعرهایش زبان به زبان گشت و محبوب شد و نوید بخش روزهای بهتر . چاپ «اقلیت» تقریبا یکسال بعد نتوانست پاسخگوی انتظارات باشد . لحن قدمایی کتاب ؛در کنار پرداختن به کلیاتو دوری از جزیی نگری ، کمبود کشفهای تکان دهنده شاعرانه و خیلی چیزهای دیگر سبب شد که «اقلیت» چنان که انتظار می رفت نباشد .
«آن ها» مجموعه جدید نظری ست که در نمایشگاه امسال عرضه شد . اولین چیزی که به چشم می آید طراحی خوب جلد و طراحی درخشان صفحات کتاب است . شعرها به شکل یک صفحه در میان قرار گرفته اند و صفحه کناری شان نمای شماتیک یک صفحه ساعت است که گذر زمان را به شکل گرافیکی نشان می دهد . این طرح خلاقانه نام کتاب را به خوبی به شکل تصویری اجرا کرده است .
از این که بگذریم غزلهای نظری در این کتاب نه لحن قدمایی «اقلیت » را دارد و نه لحن روزآمد« گریه ها ...» را :
هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می کنی
ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می کنی ...
می بینید که بیت اول به خصوص در مصراع دوم چقدر لحن قدمایی دارد اما در بیت دوم شعر لحن امروزی تر و خودمانی تری دارد . این نکته البته چنان است که موزاییسم زبانی به ندرت در اثر اتفاق می افتد و در حقیقت شاعر به یک زبان میانه دست یازیده است . زبانی که فخامت شعر کلاسیک را یادآوری کند و در عین حال قابلیت انعطاف به سمت زبان روزمره را هم داشته باشد .البته این زبان چنان که باید تشخص ندارد . بیشتر برگزیده است تا برساخته . یعنی چیزی از آن و چیزی از این دارد اما این امتزاج به ایجاد یک موجودیت جدید نرسیده است . شاید این زبان را بتوان با شعر دوره بازگشت و حتی ابتهاج مقایسه کرد .
نکته بعدی که در مثال بالا هم قابل رهگیری ست ، توجه دوباره شاعر به دنیای عاشقانه هاست . «اقلیت» حاصل درگیری شاعر با مفاهیم بنیادی مثل مرگ و زندگی و عرفان و مواردی از این دست بود . هر چند «آن ها» به کلی فاقد چنین رویکردی نیست اما چربش تغزل در غزل های آن بیشتر است و به عبارت بهتر شاعر دوباره دنیای تغزلی « گریه ها...» باز گشته است . و این لااقل به نظر من اتفاق خوبی ست .
نکته ظریف تری که باز در همین مثال قابل مشاهده ست این است که تنها زبان نیست که به نوعی قدمایی ست که اندیشه و نگاه به کلان روایت هایی مثل عشق در دو اثر اخیر شاعر، کلاسیک است . حضور یک رقیب ، جفای معشوق و اصولا مناسبات ناز و نیاز گونه عاشق و معشوق سبب شده است که این دید کلاسیک در شعر نظری به بار بنشیند . به عبارت بهتر مناسبات ناز - ناز و نیاز - نیاز عاشق و معشوق یا به عبارتی تعامل هم سطح و از هر دو سو کُنشمندعاشق و معشوق که برخاسته از نگاه معاصر به عشق است در «آن ها» بسیار کم بسامد است .
از اینها که بگذریم در وادی تخیل و تصویر پردازی نیز کتاب «آن ها» جلوتر از «اقلیت» و عقب تر از « گریه ها...» ست . از حق نباید گذشت که برخی ابیات شاعر به شدت درخشان اند و این به دلیل همان تصویر پردازی ها و مضمومن یابی هایی ست که کتاب نخست را یادآوری می کنند . جالب اینجاست که بیشتر این کشفها در حیطه دریا و رود و کوه اتفاق می افتند که این فضاها نیز برای مخاطبین کتاب اول آشناست :
کوه بودم همه عمر و نمی دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد
رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا
سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد
این تصویرهای نو در کتاب اخیر شاعر کم نیست اما حضور برخی تصاویر تکراری دیگر سبب می شود در این زمینه کتاب یکدست نباشد . مثلا در بیت :
سر برون آوردم از مرداب ، رو بر آفتاب
چون حباب از شوق آزادی کلاه انداختم
تصویر محوری را مقایسه کنید با این شعر حافظ :
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
یا مثلا بیتهایی از این دست که کمتر تصویری اند وبیشتر واگویه هایی ساده و حسی اند :
بغض فروخورده ام ،چگونه نگریم ؟
غنچه پژمرده ام ،چگونه نگریم ؟
... پرسشم از راز بی وفایی او بود
حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟
چنان که می بینید مطلع ئو مقطع در این شعر بسیار ساده اند و بی پیرایش که چندان دلچسب نیست . البته چنان که گفتم این لحظات در «آن ها» خیلی پررنگ نیست و شاعر تمایل زیادی بر پرداخت تصویر دارد هر چند شاید برخی از این تصاویر به گوش آشنا باشند و برخی دیگر تر و تازه تر .
یک نکته دیگر در مورد زبان وتصاویر شعر نظری آن است که در کتاب اخیر لحن و فضای «بیدل»وار در شعر او قابل مشاهده است . حتی در حیطه واژگانی نیز واژه هایی چون آیینه ، حیرت ، حیرانی ، موج ، غیرت ، غبار و امثالهم که موتیف های رایج شعر بیدل اند ، بسامد بالایی دارند . این مهم در اندیشگی شعر نیز البته نمود دارد و به نظر می رسد جاذبه بیدل برای شاعر چنان زیاد بوده است که او را به دنایای خویش کشیده است که البته شاید لزوم فراروی از این موقعیت و رسیدن به زبان و تحلیل خود برای شاعر قابل توجه باشد .
آن ها کتاب خوبی ست به خصوص برای کسی که با تامل بخواند و چندباره بخواند، اما بی شک روزهای بهتری را انتظار می کشیم .
آن ها - فاضل نظری - انتشارات سوره مهر - چاپ اول 1388 - 111 صفحه - 2000 تومان
*********************
من هم از شاعران دهه چهل هستم : دفتر سوم شعرهای «ساغر شفیعی» نکات برجسته کتابهای قبلی را دارد و در عین حال در حیطه فرم و زبان گامهایی نیز به پیش برداشته است . شعر شفیعی ساده و صمیمی ست . شعر سپیدی ست که همراهی ات می کند و همراهی اش می کنی . روایتی نرم و یکدست دارد . تصاویرش در شعر حل می شوند و نه آن چنان عجیب اند که غریب بنمایند و نه آن چنان دم دستی که به سمت ابتذال برود . حسی عمیق در دل واژگان نشسته است و همین حس شعر را به پیش می برد و شکل می دهد و خیلی چیزهای دیگر که در همه مجموعه های شاعر کمابیش دیده می شود و در این مجموعه هم با غلظت بیشتری قابل مشاهده است :
ماه که پایین می آید و
چهره به چهره ام می ماند
می ترسم
بخواهد مچم را بگیرد
ستاره هایی که دزدکی در جیبم گذاشته ام
تمام انگشتانم را بریده اند ...
اما از گامهای فراتر این کتاب ، یکی توجه ویژه تر به زبان است . این توجه به زبان هم در حیطه موسیقایی ست و هم در حیطه کار کشیدن دوگانه و چندگانه و ایجاد بعدهای افزون تر و هم در حیطه ایجاز:
...شب چتر می گشاید در چشمت
ستاره الک می کنم تا صبح
خاک پر از ستاره
جهان وارونه می شود ...
یا :
قبول
تو رد نشدی از نگاه من
وجمله ی این خیابان ها را
پشت سر من رج نزدی
و کنار همین جدول
ضرب نشد نگاه تو در من
ناگفته پیداست ارتباطات «قبول»با «رد نشدی» و «جدول» با «ضرب» که در لایه ای ورای لایه اصلی معنایی اثر شکل می گیرد و در حقیقت پیوندی زبانی ست . و یا توجه به موسیقی تکرار «واژ»ها در مثال اول و موسیقی کناری موجود .
البته در یکی دو شعر ، فضا بیشتر معطوف به زبان می شود و به نوعی بازی زبانی می رسد که شاید چندان دلچسب نباشد :
:... برای در آغوش کشیدن
برایت دست می کشم
دست می کشم روی بوم
تنت هنوز گرم است
پس دست می کشم از کشیدن
که بنشینم به تماشا
بی خبر دستم را می کشی
می نشانی کنار خودت
ببین چه می کشم از دست شیطنت هایت ...
و این «کشاکش» زبانی به گمان من به شعر نمی رسد و تنها شاید برای نخستین خوانش جذابیتی داشته باشد و در ادامه فقدان شاعرانگی رخ نشان خواهد داد . چنان که گفتم از این دست، در کار شاعر تک و توکی بیش نیست .
از نکات دیگر توجه شاعر به ایجاد فرم با بهره گیری از یک زنجیره واژگانی مرتبط است ؛ چیزی که فراتر از صنعت مراعات نظیر در شعر کلاسیک باشد :
پشت شانه هات سنگر می گیرم
تا از آتش چشمانت در امان بمانم
دو نارنجک مخفی کرده ام در پیراهنم
کافی ست دکمه ای را لمس کنی
تا پرتت کند به بستر رودخانه ای
که تو را موجی می کند
عقب نشینی ؟ هرگز !
بوی باروت از نفست بلند شده است
دارم زیر اتش سنگین تو مقاومت می کنم
و جنگ
چیز خوبی ست !
فارغ از فضای اروتیک اثر که خوب از کار درآمده است و البته طنز خفیفی که شاید لازمه این شیوه پرداخت است ، چنان که گفتم بهره گیری شاعر از دنیای واژگانی جنگ و بازخوانی دیگرگونه آنها در بستری کاملا متفاوت و تسری و شاخ وبرگ دواندن آن به کلیت اثر ، سبب شده است که یک وحدت ارگانیک در شعر ایجاد شود . در شعرهای زیادی از این مجموعه همین هارمونی کلمات دیده می شود که شایان توجه است . هر چند باز هم در برخی شعرهای اندک این هارمونی چون به یک بازخوانی منجر نشده است به یک عنصر الحاقی ، و نه حل شده در متن ، تبدیل شده است :
عطر مریم می تراود
از تاج خاری که به سر دارم
دست هایم از بخشش و
گام هایم از گذشت می گویند
و نی لبکی در گلویم
بره های گمشده و
گرگ های گمراه را
به گرگ و میش آشتی
هدایت می کند
از شهر صداهایی می آید
شبیه میخ و چکش و اره
دارند برای مصلوب کردنم
دلیل می تراشند .
چنان که می بینید ، از توجه زبانی موجود در «می تراشند» که بگذریم باقی شعر در عین بهره گیری از داستان مسیح (ع) آن را چندان به فضایی تازه رهنمون نمی کند .
پایان بندی های خوب یکی دیگر از برجستگی های شعر شفیعی ست :
گور بابای عینک
عاشق تر از همه ما
موش کوری ست
که زیبایی جفت اش را
چشم بسته باور می کند .
چنان که گفتم توجه به موسیقی عنصر مهمی در شعر شاعر است اما گاهی هم به ندرت سهلگیری هایی در کار هست :
تا تو گلویی تر کنی
صحبت مان مثل گونه من گل می اندازد
و نوبت نوبر کردن ماه می رسد
شاید این شیوه نوشتن موسیقی را بهتر کند :
... صحبت مان گل می اندازد
مثل گونه من...
و البته ایجاز شعر شفیعی نیز گاهی به دلیل دست کم گرفتن مخاطب و توضیح دادن بیش از حد به حشو بدل می شود که می شود تنها توصیه کرد به پیرایش و آرایش مجدد شعر .این موارد اندک اند اما آزاردهنده و البته قابل اصلاح اند به خصوص در شعرهای 21 و 28 .
خلاصه اینکه مجموعه خانم ساغر شفیعی لذت بخش است اگر به حس و شاعرانگی و لذت بیاندیشی . به امید روزهای بهتر .
من هم از شاعران دهه چهل هستم - ساغر شفیعی - انتشارات آیینه جنوب - چاپ اول 1388 - 107 صفحه - 2100 تومان
*********************
بازی آخر بانو : برنده بهترین رمان بخش ویژه جایزه ادبی اصفهان ، مسلما باید کتابی خواندی باشد . بلقیس سلیمانی در این رمان دلپذیر با بهره گیری از یک فرم روایتی جذاب و امتحان پس داده ، یعنی استفاده از راویان مختلف و زوایای دید گوناگون به روایت داستانی می پردازد که در عین عاشقانه بودن دارای یک محمل تاریخی هم هست : سالهای نخست دهه 60 و آغاز جنگ تحمیلی . اتفاقا همین برحه تاریخی خودش یک دلیل درون متنی برای وجود راویان مختلف است و نویسنده به خوبی سعی می کند تا جوانب درگیر در داستان ، با نگاه خود و عقیده خود به ماجرا نگاه کنند وبه زبان خود حرف بزنند . از سوی دیگر نویسنده یک تکنیک روایی مدرن تر را نیز با این تعدد راویان ترکیب می کند : راوی غیر قابل اعتماد . گذشته از آن که هر یک راویان به دلیل در گیر بودن در ماجرای اصلی داستان در حقیقت دفاعیه ای برای خود و رفتارشان در فصلهای مربوط به خود اراده می دهند ، نویسنده از این نیز فراتر رفته و حتی موجودیت داستان خود را نیز در فصلهای انتهایی به چالش می کشد و مخاطب را با یک پایان کاملا باز روبرو می کند که به قضاوت خود دست یابد . در واقع در پایان داستان و با ورود کاراکتر «بلقیس سلیمانی» به داخل داستان ، کلیت مت ندارای یک راوی غیرقابل اعتماد دیگر می شود و همین سبب می شود به تاویلهای تازه تری در داستان محوری برسیم. به گمان من این فرم هوشمندانه سبب شده است که رمان « بازی آخر بانو» از یک داستان معمولی به یک داستان عالی تبدیل شود.
بازی آخر بانو - بلقیس سلیمانی - نشر ققنوس - چا پ سوم 1386 - 292 صفحه - 3500 تومان
**********************
و نگاهی گذرا به 4 کتاب :
-دوباره از همان خیابانها : یک کتاب عالی از بیژن نجدی ! ...چرا باید این قدر زود او را از دست می دادیم . نگاه کنید به داستانهای درخشان این کتاب ، به شیوه روایت شان ، به لحن شاعرانه و در عین حال صمیمی شان ، به کاراکترهای تکرارشونده ای که با آنها نزدیک می شوید و آشنا می شوید و دوستشان دارید و به خیلی چیزهای دیگر که تنها دریغ «بی نجدی بودن» مان را عمیق تر می کند . همان تک داستان « دوباره از همان خیابانها » به نظر من به کارنامه ادبی خیلی ها می چربد ! ... رئالیسم جادویی خاص نجدی چیزی ست که در چند داستان اول این مجموعه تازه داشت به بار می نشست . حیف شد !...حیف شد . این کتاب را اگر تا به حال نخوانده اید از دست ندهید .
دوباره از همان خیابانها - بیژن نجدی -نشر مرکز - چاپ پنجم 1387 - 199 صفحه - 3600 تومان
**********
-الف : راستش را بخواهید من جز در برخی آثار بورخس ، با بقیه اش خیلی همراه نیستم . بگذارید به حساب بی سوادی من اما راستش را بخواهید فکر می کنم ادبیات بورخس به شدت بومی ست .آمیخته با چیزهایی که مال عمیق ترین لایه های فرهنگی آمریکای جنوبی ست . به همی ندلیل وقتی با کارهای او روبرو می شوم فرم روایت توجه ام را جلب می کند ، جزیی نگری ها و از این شاخه به آن شاخه پریدنهایش برایم جالب است ، اما اکثر داستان هایش تکانم نمی دهد ، غافلگیرم نمی کند ، حیرانم نمی کند .... بی شک تقصیر من است . اما به هر حال از «الف» بئرخس نمی شد گذشت که آ نرا شاهکار بورخس می دانند . ترجمه ای که من خواندم هم البته بسیار خوب بود ، برجسته شده با نوعی آرکائیسم زبانی و انتخاب های واژگانی فخیم در کنار رعایت موسیقی ؛ گمانم نزدیک به آن چه آن را زبان ویژه بورخس می دانند .
الف - خورخه لوییس بورخس - ترجمه : م .طاهر نوکنده - انتشارات نیلوفر - چاپ دوم 1387 - 245 صفحه - 3800 تومان
*********
-زائری زیر باران : من اصولا احمد محمود و رئالیسم خاصش را دوست دارم . درست به همان دلیلی که در مورد کتاب قبل گفتم و البته برعکس آن ! او از جان مایه این فرهنگ تغذیه می کرد و می نوشت با نگاه ویزه به خلنگ زارهای جنوب ایران و هوای شرجی بنادرش . این را می توانید در تک تک واژگانش حس کنید و نفس بکشید . تکیه کلامها و باورها و فرهنگهایی که زیر لایه های اثر او را شکل می دهند ، به شدت کارا و نهادینه هستند .
زائری زیر باران - احمد محمود - انتشارات معین - چاپ هفتم 1385 - 207 صفحه - 2000 تومان
********
در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید : خواندن یک نمایشنامه با لحنی بریده بریده و زبانی شاعرانه جالب است . در واقع یک جور تجربه متفاوت است هر چند شاید خیلی لذت بخش نباشد . اثر ژان لوک لاکارس با ترجمه تینوش نظم جو چنین اثری ست . هر چند مترجم به خوبی تلاش کرده است این لحن شاعرانه و بیان بریده بریده را به اثر منتقل کند اما به گمان من کلیت اثر به شکلی ست که شاید در اجرا یک شاهکار بیافریند اما در هنگام خواندن به نوعی عدم ارتباط با مخاطب می رسد . آن فرم خاص زبانی سبب می شود که روح اثر از آن سلب شود . البته باز هم می گویم بی شک یک اجرای فرمی خوب از اثر می تواند به یک نتیجه درخشان در تئاتر برسد اما در آن قسمت که به ادبیت متن و خواندن کتاب بر می گردد به نظر من این رویه به دلزگی مخاطب و احساس تصنع در متن منجر خواهد شد . ولی به هر حال تجربه متفاوتی بود !
در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید - ژان لوک لاکارس - ترجمه تینوش نظم جو - نشر نی - چاپ اول 1384 - 95 صفحه - 900 تومان
******************************
پنجم اینکه : یک غزل تقدیم به همه شما که مهربانید و :
پیشکش به زرین کوب و « روزگاران» اش .
شیر
اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !
ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !
مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !
آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !
سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !
شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن -
شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده
سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان
شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی
اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟!
آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست
شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان
خیره انداخت نی و شور نیستانی تو
وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان
چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست
دو ر تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان
بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ
شاعری که بنویسد غزلش را گریان
این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش
در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!
دار بر پا بکند تا برسد نیشابور
سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان
بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر
سینه ای باز کند در قفس تنگستان
نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار
به بیابان بزند تا برسد آبادان ...
...
آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را
تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !
****************************
غزلتان مستدام .
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
... بی گمان عشق یعنی شادی عمیق !...یعنی اینکه نفس بکشی و بگویی خدایا شکرت !... یعنی اینکه از روی عقربه ثانیه شمار ، قطره قطره عسل بریزد روی زبان لحظه هات !...یعنی که سر بروی از لبخند !... یعنی دلت بخواهد بزنی به دل جنگل ، بروی تا نوک قله بلندترین کوه زمین ، داد بزنی : آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ! ....
اما روزگار دلتنگی هم دارد ...اندوه هم .... فرود هم ... و مهم این است که گوشی باشد که درددلت را بشنود ... کسی که راز اندوه تو را بداند ... حتی دلیل اندوه بی دلیل و لجوج ات را در لا به لای کلمه های لال دریابد و در بغل بگیردش و برایش لالایی بگوید تا بخوابد و دست از سر بی حوصلگی ات بردارد ! ...
این یعنی عشق دارد نفس می کشد ! ...دارد با پرده های نارنجی اتاق بازی می کند !... دارد روی فرش غلت می زند و سر میز شام می نشیند و روی تخت می خوابد !..... این یعنی من تو را ، تو مرا ، و جهان مارا و ما جهان را دوست داریم و روزگار باید با ما راه بیاید ، اگر نه گم می شود در هزار توی دنیای عاشقانه ما !
دوم اینکه :
گمانم طولانی ترین غیبت این وبلاگ از آغاز تا به امروز اتفاق افتاد . چند دلیل مهم برای این قضیه وجود دارد که اهم آن آپدیت شدن سیستم MT سایت است که به همین دلیل سیستم نظردهی کلا از کار افتاد و مهربانی و پشتکار مهدی مولایی عزیز سبب شد که مجددا بتوانم در خدمت تان باشم ..... مهدی عزیز! هزار هزار سپاس !
نکته اینجاست که فعلا سیستم نظر دهی به گونه ای تنظیم شده که نیاز به تایید حقیر برای انتشار نظرها وجود دارد . دلیل این قضیه حسابی مفصل است ! به اندازه 2-3 ماه کشمکش ! ... فقط فعلا همین را بگویم که به دنبال یک احقاق حق از شاعرانی که شعرشان به نام شخصی دیگر به سرقت می رفته ، مواجه با برخی بی اخلاقی های سخیف شدم که .... البته ملالی نیست ! چون وبلاگ مورد بحث حذف شده است و غرض هم همین بود که اصلاح صورت بگیرد و لاغیر . من اما بیشتر از دوستانی رنجیده خاطرم که هم شاعرند و هم مخاطب جدی ادبیات و برخی حتی در شعر جوان صاحب نام هم هستند و به این وبلاگ رفت و آمد می کردند و کامنت هم می گذاشتند و نمی دانم چرا به یاد نمی آوردند که برخی از این شعرها آن قدر معروفند که حتی نیاز به یک حافظه درخشان برای به یاد آوردن شان نیست ! ... کاش همه ما که مشتاق به ادبیات هستیم ، حرمت شاعر را نگاه داریم و هر جا اثری را بی نام شاعر دیدیم ، احساس مسوولیت کنیم تا یک تذکر کاملا به جا، با برآشفتگیهای ناباورانه و سخیف روبرو نشود....
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
الف - ستون دنیای مجازی در صفحه شعر جوان نشریه جام جم ، کماکان علی رغم بی نظمی های من ادامه دارد :
- معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ حمیدرضا برقعی
- معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ صالح دروند
-معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ احسان رضایی
برای شماره بعد گویا قرار است معرفی وبلاگ رضا سلیمانی منتشر شود .
ب - در شماره اخیر فصلنامه شعر (شماره 65 ) ، نقد تحلیلی شعر «زن ،عطر و نماز» دکتر ترکی با عنوان «سماع دین بر مدار عشق» از من منتشر شده است . در ضمن گویا قرار است در شماره بعد همین فصلنامه حاشیه ام بر «کتاب خوش به حال آهوها» ی خانم پانته آ صفایی نیز چاپ شود . مسلما نظر اساتید و همه دوستان راهگشاست .
ج - شنیدم و خواندم که «جشنواره میلاد آفتاب» که مزین به نام نامی سیدالشهدا(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) است ، امسال برگزار نمی شود . این واقعا دردناک است !...هر کسی که این شب شعر عظیم را دیده باشد ، مردم خون گرم و فهیم و شعردوست خمینی شهر را درک کرده باشد و دیده باشد که شاعران به چه شوقی در 3 روز برگزاری این جشنواره غیررقابتی ، که در آن خبری از جایزه وسکه نیست ، برای جمعیت عظیمی از مردم شعر می خوانند و به راستی جشنواره ای از واژه های رنگ رنگ را خلق می کنند از شعر های درخشان آیینی گرفته تا عاشقانه ها و حتی شعرهای طنز به یادماندنی ، و نیز اگر یادش باشد که این جشنواره مردمی قرار بود امسال نوزدهمین - بله ! نوزدهمین ! - سال برگزاری خود را جشن بگیرد ، دلش خواهد سوخت . کاش این آخرین وقفه ای باشد که برای چنین جشنواره های جریان سازی اتفاق می افتد . هر چند هنوز امیدوارم که دیر یا زود جشنواره امسال هم به مدد مردم خونگرم خمینی شهر و متولیان امر برگزار شود .
چهارم اینکه :
برویم سراغ چند کتاب :
-طبل حلبی : احتمالا بسیاری از شما اثر درخشان گونتر گراس برنده جایزه نوبل ادبیات را خوانده اید . این کتاب درخشان که می توان آن را در زمره آثار برخاسته از رئالیسم جادویی به حساب آورد ، قصه کودکی را با ویژگی های عجیب جسمانی و درونی و اخلاقی اش ، به شکلی نمادپردازانه روایت می کند . بستر اتفاقات رمان ،تاریخ آلمان و لهستان در دوره شکل گیری ، استقرار و نهایتا سقوط هیتلر است و نویسنده در این دوران پرتنش و به بهانه آن ، به یک دریافت عمیق از کلیت روابط انسانی دست می یابد . شخصیت پردازی های خیره کننده ، هوشمندی در تحلیل مناسبات انسانی ، درک عمیق از ماهیت هنر و توجه نمادگرایانه به اجزای داستانی ،به خصوص همان طبل حلبی کوچک ، که انگار ناخودآگاه هنرمند و عاصی راوی را به تصویر می کشد ، سبب شده است که این اثر فراموش ناشدنی باشد . از لحاظ پرداخت فرمی نیز این کتاب بسیار ویژه است . بعضی از فصول کتاب به شکل اعجاب آوری پرداخت شده ان د. مثلا در فصل «ایمان امید عشق » نویسنده با تکرار یک عبارت ساده - « روزی روزگاری ... بود که» به فرم درخشانی رسیده است :
«روزی روزگاری ترومثت نوازی بود که چهار گربه خود را کشت و در زباله دان چپاند و خانه را ترک کرد و سروقت رفقایش رفت .
روزی روزگاری ساعت سازی بود که در فکر فرو رفته پشت پنجره اتاقش نشسته بود وتماشا می کرد و همسایه اش مین ترومپت نواز را دید که یک گونی نیم خالی را در زباله دان چپاند و بی درنگ از خانه بیرون رفت و نیز دید که زباله دان چند لحظه بعد از رفتن مین آهسته آهسته بلند شد .
روزی روزگاری چهار گربه بودند که چون یک روز گندشان به علت خاصی تندتر و بینی سوزتر از روزهای دیگر شده بود تا دم مرگ مضروب و در گونی چپاتنده و در زباله دان مدفون شدند ....»
چنان که می بینید روایت در خلال همین «روزی روزگاری...» گفتنها شکل می گیرد و کلیت فصل پرداخت می شود . یا مثلا در فصل دیگری از کتاب ساختار دیالوگ نویسی در نمایشنامه مورد استفاده قرار گرفته است که با توجه به درون مایه آن فصل که سفر یک گروه نمایشی به یک قرارگاه نازی ست بسیار جالب توجه است .
و البته از ترجمه درخشان سروش حبیبی هم نباید به سادگی گذشت که با انتخاب درست واژگان و پاکیزگی متن به کمک مخاطب می آید .
طبل حلبی - گونتر گراس - ترجمه سروش حبیبی - انتشارات نیلوفر - چاپ سوم 1386 - 793 صفحه - 9500 تومان
-مجلس ضربت زدن : این جمله نیاز به اثبات ندارد که بهرام بیضایی درخشان ترین نمایشنامه نویس ماست .به خصوص وقتی به سراغ اسطوره ها و کهن آیین ها می رود و نگاهی دیگرگونه به آنها می اندازد و ان قدر خلاقانه با آنها طرف می شود که فکر می کنی برای اولین بار است که با موضوع برخورد کرده ای .
از سوی دیگر ادبیات آیینی، به دلیل حساسیت هایش و نیز واقعیتهای تاریخی و شخصیتهای مقدس اش ، دشواریهای آشکاری دارد که پرداخت خلاقانه را به چالش می کشد . به عبارت دیگر خلاقیت باید حدود و ثقوری را محترم بشمارد و در عین حال برای هنرمندانه بودن باید خلاقیت وجود داشته باشد . این یعنی حرکت در گذرگاهی تنگ و راهی باریک که خطر سقوط - چه در ورطه کمرنگ شدن هنر و چه در مغاک مخدوش ساختن چهره تاریخ و قدسیت موضوع - هماره در آن وجود دارد .
بهرام بیضایی ، مانند اثر درخشان دیگرش «روز واقعه» ، نشان می دهد که این گذرگاه باریک را می شناسد و به درستی مسیر خود را از لبه دامچاله های گوناگون گذر می دهد و سر به سلامت می برد . «مجلس ضربت زدی» نمایش در نمایشی ست که حکایت ضربت خوردن مولا را به گونه ای به تصویر می کشد که تاکنون نشنیده اید . و این چیز غریبی ست ! ....داستانی تا به این حد شنیده و تکرار شده ، بر زبان قلم بیضایی چنان گفته می آید که به چیزی ناشنیده می ماند . درست مثل «روز واقعه» . چالشهای بازیگران با شخصیتهای که نقش شان را بازی می کنند ، گره خوردن زندگی روزمره و مشکلات هر یک از آنها با ماجرای نمایش آیینی ای که قصد اجرای آن را دارند ، تداخل ها و تعاملهای امروز و دیروز و خیلی چیزهای دیگر سبب این آشنایی زدایی ست . نکته جالب دیگر ، تسلط نویسنده بر زبان است که علی رغم دوپارگی زبان نمایش ،که زاده حرکت زمانی در گستره این 14 قرن است ، به نوعی انسجام می رسد تا در مخاطب احساس تعلیق زبانی ایجاد نشود .
ابن ملجم............ چه معامله ای به زیان خود می کنم ! روزی که ما جز خاطره ای نباشیم ، از ما چه می گویند ؟
قطامه ............ شاید لعن و دشنام پسر ملجم . گران است اگر ، بر تو نیست که در آن شریک من باشی. اما وداع با تو ، و لعنت جهان را به جان می خرم ، تا مباد خون کسانم را پایمال هوس کنم . این شرطی ست با خودم ! و من با خودم بیش از هر کسی به شرط پابندم !
کارگردان....... بقیه ش ؟ بقیه ! - کجاس این آقای نویسنده که توی تاریکی قایم شده بود ؟
دستیار...... توی همون تاریکی زد بیرون !
اعرابی یکم....... خدا عاقبت همه مونو به خیر کنه !
کارگردان...... بهتر که بره برنگرده ! لعنت به - شمارهاش کو ؟ زنگ بزن پیداش کن ، و اگه نرفته برش گردون ! نمی خوام سر به تنش باشه!
اعرابی دوم........ صحنه چطور بود ؟
ابن ملجم......... یکی نگفت خسته نباشین !
قطامه........ نور!
[صحنه تاریک می شود ]
و البته در همین بریده کوتاه از متن ، دقت کنید به دیالوگهای نهایی بازیگران نقش «ابن ملجم» و«قطامه» و مقایسه شان گنید با جملات نخست شان که در نقش خود گفته اند و نیز با واقعیتهای تاریخی موجود . می بینید که نویسنده از همه ظرفیتهای ممکن برای پرداخت این اثر آیینی زیبا سود برده است .
و البته نام اثر که کمی غریب است «مجلس ضربت زدن » که جای «مجلس ضربت خوردن» را گرفته است که دلایل این نامگذاری در فصل شش و هفت نمایشنامه به تفصیل آمده است .
مجلس ضربت زنی - بهرام بیضایی - انتشارات روشنگران ومطالعات زنان - چاپ دوم 1387 - 82 صفحه - 850 تومان
-آبی تر از گناه : برنده دو جایزه مهم رمان سال در سال 84 ، جایزه مهرگان ادب و جایزه گلشیری ، مسلما کتاب دندان گیری ست . نثر پاکیزه و شیوه جالب توجه روایت و نیز استفاده از راوی غیرقابل اعتماد در اثر محمد حسینی نکات محوری هستند . درست است که کتاب به خصوص از لحاظ فضا شما را به یاد شازده احتجاب می اندازد اما چرخش های روایت و نیز تاکید نویسنده بر ایجاد یک معمای پلیسی و محوریت یک قتل سبب می شود تا از اثر به یاد ماندنی گلشیری فاصله بگیرد و رمان خودش را خلق کند . گذشته از اینها پایان بندی اثرسبب ایجاد یک فرم دایره ای می شود که کارکرد جالب توجه ای پیدا کرده و خوانش متن را دگرگون می کند . همه اینها البته چنان است که شما را آزار نمی دهد . نویسنده دارد داستان اش را تعریف می کند و قصد آزار شما ر ادر چنبره تکنیک ورزی هایش ندارد . می توانید مطمئن باشید که با یک داستان صحیح وسالم طرف هستید نه یک معمای غامض که سر باز شدن ندارد وتازه بعد از باز شدن هم شاید چیزی در چنته نداشته باشد . مثل خیلی چیزها که این روزها می خوانیم ! ...نه !..این یکی این جوری نیست ! ...می توانید تکیه بدهید به صندلی تان و راحت بخوانید و لذت ببرید و البته فکر کنید . به چرایی رفتارهای بشر و تحلیل انگیزه های شخصیت ها و دنیای پیچیده روابط انسانی .
«.... شازده هم آزار و اذیتی نداشت . کاری به کارم نداشت . چیزی را از او پنهان نمی کردم . می نشستم به حرف زدن با عصمت . شازده هم یا خواب بود یا رفته بود توی حیاط قدم بزند . بود یا نبود چیزی عوض نمی شد . عصمت فقط ادای پنهان کاری را در می آورد . انگار لذت می برد از این کار . شاید فکر می کرد دارد شازده را آزار می دهد ، اما شازده آزاری نمی برد . نمی رنجید ، اصلا اعتنا نمی کرد . وقت شعر خواندن می آمد ، درست سر وقت . با جبروت همیشه اش می آمد و زل می زد به عکس حامدمیرزا . می گفت : « بخوان پسر، از اجل بخوان .».... »
آبی تر از گناه - محمد حسینی - نشر ققنوس - چاپ چهارم 1386 - 125 صفحه - 1400 تومان
پنجم اینکه : عاشقانه ای از خودم تقدیم به شما که دیر به دیر آمدن هایم را عفو می کنید :
می خواست ...
وقتی که هیچوقت کسی عاشقت نکرد
حتی خود خدا به دلت مرحمت نکرد
پس مرده ای ...نه ! بدتر از آن ! هیچ زنده ای
حتی برای تو طلب مغفرت نکرد
دنیا که هیچ شد، کسی از بین زنده ها
فکری به حال مردهء بی آخرت نکرد
ماه ای نبود یا که اگر بود از خدا
آیینه ای برای دلت مسئلت نکرد
آب از سرت گذشت که خاکی به سر کنی
عشقت به باد رفت ، جنون آتش ات نکرد
عشق امر قدسی ست، مقصر دل تو بود
او خط به خط نوشت ، دل ات خط به خط نکرد
میدان رقص عشق و جنون بود و قلب تو
کاری به جز مجادله در این وسط نکرد
دل تشنه بود ؛ زمزمهء آب را شنید
کاری برای رفتن در آن جهت نکرد
تنها نشست و زمزمه را گوش داد و ... مُرد !
کاری که هیچ تبزده با هیچ شط نکرد
دل تشنه بود ؛ تشنه تر از شوق صد کویر
می خواست ﺑﭙﱠرد ، بدود تا ... فقط نکرد !
************************************
شاد باشید وعاشق.
سیامک
سلام
اول اینکه :...
... پا که گذاشتی توی «عمارت چینی خانه» ، شیخ خرقه پشمینه اش را پوشید و روی فرش با شکوه عمارت چنان چرخید که سیارگان منظومه شمسی ، یاد مولانا افتادند که : بگشای لب ....!...و فراوانی قند شد وقتی دهان گشودی به تحیر از آن همه زیبایی !
تو حیران زیبایی بنا بودی و حیرانی تو ، خود داستانی حیرت انگیز است که همین دیروز «حیران» زیبا ، حیران چشم تو شده بود و دره هایش چنان دهان گشوده بودند که دود از سر کوه بلند شده بود و چشم چشم را نمی دید !!
چشم که باز کردیم «ایل گلی» داشت روی آب می رقصید و تو داشتی آسمان زیبای تبریز را سیر می کردی و نور ماه افتاده بود «لا»ی موهایت و «الا»ی شمس بلند شده بود تا کفر نگوید !...بعد مولانا دوباره زمزمه کرد : یک دست جام باده و یک دست زلف یار ... دست تو توی دست من بود و سرما داشت از خجالت آب می شد !
دوم اینکه :
بیزارم از سوگنامه نوشتن ! ..اما زمانه بدجور دل را می سوزاند ، هلیا ! ... من نمی خواهم « (شما) را به (تو) ، (تو) را به هیچ بدل کنم » که من هیچگاه از « تلقین کنندگان صمیمیت » نبوده ام ... آن قدر دوستش داشتم که « بار دیگر شهری که دوست می داشتم » اش را حفظ باشم و 20- 15 نسخه آن را هی خریده باشم و هدیه کرده باشم و امانت داده باشم و باز پس نگرفته باشم و باز خریده باشم ! ...آن قدر که «غزل داستانهای فصل بد» اش را کلمه به کلمه بنوشم و اندیشه زلال و کلمه های شعله ورش را بستایم ... آن قدر که دوست مهربانی دیروز برایم نوشته باشد : « باز هم فرشته مرگ و عاشقانه ای به پایان نرسیده : بار دیگر مردی که دوستش می داشتی ... » ... و عاشقانه ها بی پایان اند .... دوست دارم این روزها این نوشته ام را دوباره مرور کنم : من و خودم و نادر ابراهیمی !
سوم اینکه :
این روزهای تعطیل رفتیم به شمال غربی ایران : گیلان، اردبیل و تبریز . چند نکته در این بین شایان توجه است ، هر چند شاید چندان در امتداد سایر موضوعات این وبلاگ نباشد :
- اردبیل شهر زیبایی ست . بی شک آرامگاه شیخ صفی نگین انگشتری این شهر است . معماری کم نظیر و داستانهای نهفته در گوشه گوشه آن فراموش شدنی نیست .
- این عکس مربوط به سقاخانه ایست در نزدیکی آرامگاه شیخ صفی . سادگی و خلوص مردم این دیار را در همین دو سه عکس می توان مرور کرد :



- اردبیل بیش از بسیاری از شهرهایی که دیده ام در معرفی فرهنگ خود و نیز محافظت از فرهنگ بومی کوشیده است . وضعیت نسبتا مناسب آرامگاه شیخ صفی ، مجتمع فرهنگی تفریحی شورابیل با زیبایی دلپذیر و امکانات مناسب و نیز سوغاتی دلپذیری مثل حلوای سیاه و ... !

- در کنار همه اینها تنها کاستی شهر – که البته کاستی کوچکی هم نیست – ضعف در پذیرایی از میهمانانی ست که اتفاقا تعدادشان رو به فزونی ست . متاسفانه در هیچ یک از هتل ها و حتی مسافرخانه های شهر جای خالی برای اسکان وجود نداشت و به علت بارش و سرما بسیاری از مسافرین عملا از چادرهای خود نیز نتوانستند استفاده مطلوبی ببرند و شب را در وضعیت بسیار نابسامانی به سر بردند !...
- تبریز اما حکایتی دیگر دارد . ظاهر شهر به سوی مدرن شدن رفته است آن هم مدرن شدنی بی پشتوانه فرهنگی . متاسفانه تبریز ویژگی های قومی خود را بر خلاف اردبیل پاس نداشته و تمام سعی مسؤولان شهری تبدیل کردن تبریز به شهری مشابه کلان شهرهایی چون تهران بوده است . پل معلق ، تقاطع های غیر هم سطح ، آسماخراشهای آن چنانی و ... . و متاسفانه آن چه این بین از دست رفته است هویت فرهنگی شهر است . در هیچ یک از رستورانهای شهر به شما یک غذای آذری داده نمی شود ( یا لااقل ما ندیدیم ! ) اما در عوض تا دلتان بخواهد چلوکبابی و فست فود !! ...آخر اگر کسی می خواست فست فود بخورد این همه راه تا تبریز می آمد ؟!...جای مربا ها و ترشی ها و کوفته های معروف تبریز و دهها غذای سنتی دیگر در این کلان شهر کجاست ؟!.... در کنار این می توان به محو شدن ارگ زیبای تبریز در پس پشت مصلای بزرگ شهر نیز اشاره کرد....
- متاسفانه در تبریز نیز همان حکایت هتلهای بدون اتاق خالی دیده می شد . باز جای شکرش باقی بود که باران نمی بارید تا مسافرین بتوانند به چادرهای خود دلخوش کنند !...سرمای شبانه هم که البته امان می برید ! ...نکته جالب تر در هتلینگ تبریز چیز عجیبی بود که در هیچ یک از هتلهای ایران ندیده ام . برای صرف ناهار به زیباترین هتل تبریز رفتیم که شاید یکی از مجلل ترین هتلهای ایران باشد : هتل شهریار . پاسخ مسوولین هتل بسیار جالب بود : چون مسافر ما نیستید غذا برایتان سرو نمی شود !!...در هیچ هتلی ، حتی بهترین هتلهای ایران، چنین چیزی نشنیده بودم !...آن هم در فصلی پر از مسافر که اقامت نداشتن ما به علت این بود که هتل اصلا جای خالی نداشت ! ... اصولا رستوران هتل چه ارتباطی به هتلینگ دارد ؟! ....
- نکته دیگر که به نظر من نتیجه کوتاهی مسوولین فرهنگی شهر و ساده بینی آنهاست ، وفور مغازه های بی ربطی ست که به نام استاد شهریار نامگذاری شده بود . لطفا این عناوین را بخوانید :
تعلیم رانندگی استاد شهریار ، خیاطی استاد شهریار ، سوپری استاد شهریار ... و این یکی دیگر آخرش بود : جگرکی استاد شهریار !!
جالب اینجاست که ماجرا تنها به استاد شهریار خاتمه نمی یافت و مثلا بزرگترین بازارهای مرکز شهر تبریز چنین نامهایی برخود داشتند : بازار مولوی ( یا به قول اهالی : مولوی بازاری ) (!) یا مثلا بازار شمس تبریزی (!)...حالا شما بیابید رابطه شمس و مولانا را با مقوله بازار !
به نظر نگارنده ، این نوع نامگذاری ها بیشتر ذم شبیه به مدح است !
- نکته بعدی حکایت غریب و همیشگی تعطیلی بی دلیل موزه ها در روزهای تعطیل است . بی شک هیچ قانون مدونی برای این قضیه وجود ندارد ؛ اگر نه چرا در روز 15 خرداد تمام موزه های اردبیل باز بودند اما موزه های تبریز بسته ؟!... و جالب تر اینکه موزه های تبریز روز 16 خرداد باز بودند و موزه مردم شناسی عشایر در سراب هم 15 و هم 16 خرداد تعطیل بود با زنگی که هر چه می زدی کسی نبود که پاسخی بگوید ؟! ... اصولا اگر قرار باشد موزه ها در این روزهای پر مسافر بسته باشند ، پس کی می خواهند سرویس بدهند ؟!
و از حق نگذریم که موزه آذربایجان و به خصوص مجسمه های بسیار زیبای استاد احد حسینی در طبقه تحتانی موزه فراموش ناشدنی ست.

- تبریز شهر خوبی ست با مردمانی خون گرم که صفای ایل گلی رادر دلهایشان دارند اما به نظر من ، به عنوان یک گردشگر ، مسوولین شهری با فرهنگ آذری مهربان نیستند لااقل به اندازه همسایه اردبیلی شان.

- از گردنه حیران ، با ان زیبایی بی بدیل که سرازیر می شوی به سمت گیلان ، جنگل های انبوه محاصره ات می کنند و مه از سر و کولت بالا می رود و نوازشت می کند . گیلان دیار زیبایی هاست . بی شک مازندران نیز همان زیبایی ها را کمابیش دارد اما حکایت گیلان اندکی متفاوت است . گذشته از مهربانی بیشتر طبیعت ، سعی مسوولین محلی برای پاسداشت فرهنگ وطبیعت بومی شایان تقدیر است . از بنای باشکوه خانه روستایی در شهر رشت تا حفاظت شکوه معماری گیلان با آن طرح ساده و سقف های سفالی به خصوص در شهر تالش سبب شده است که حضور فرهنگ بومی بیش از پیش احساس شود . به هر رستورانی که سر بزنید غذاهای عطرآگین گیلانی برای شما حاضر و آماده است . در کنار همه اینها محافظت از محیط زیست و پاسداشت جنگل و دریا در کنار استفاده بهینه از آن - لااقل بیش از آن چه در مازندران می بینیم – سبب شده است که مسافرین چیزی بیش از محیط زندگی خودشان در گیلان بیابند و به عبارت بهتر دست خالی گیلان را ترک نکنند . سقفهای سفالی تالش را که دیدم دلم به حال روستاهای کوچک مازندران سوخت که دارند در هجوم ویلاهای ایتالیایی و معماریهای بی پشتوانه و جنگلهای سیمانی خفه می شوند . آن وقت این ترانه ام را برای خانه های زیبای تالش خواندم که :
سقف سفالمون کو ؟!
قشنگی مون همین بود !
آپارتمان نشین شیم ؟!
زرنگی مون همین بود ؟!

چهارم اینکه :
- نقدی تحلیلی نوشتم بر «کم کم کلمه می شوم» جلیل صفربیگی که خلاصه ای از آن در روزنامه همشهری چاپ شد ... متن کامل آن را در کتاب نیوز ببینید ...
- سایت ارمیا ی رضا امیرخانی هم افتتاح شد ...در ضمن مقاله پست قبلم در مورد «بیوتن» نیز با لطف گردانندگان سایت و مهربانی آقای امیرخانی در این سایت آمده است : (لینک مطلب)... با سپاس از سلمان عزیز بابت اطلاع رسانی ....
پنجم اینکه :
بعد از این سفرنامه مفصل ، برویم سراغ یک کتاب :
آنیما در شعر شاملو : برخی اوقات یک کتاب را کاملا تصادفی می بینی و ورق می زنی و شگفت زده ات می کند و می خری و می خوانی بیشتر شگفت زده می شوی ! ... این جور وقتها احساس می کنی دیدن این کتاب مثل یک سورپریز دلنشین است از طرف دوستی مهربان .
کتاب مورد بحث را در نمایشگاه کتاب دیدم و عنوان اش غافلگیرم کرد . کتاب را ورق زدم و در همان تورق اول تلاش کم نظیر نویسنده را در خوانشی متفاوت از شعر بامداد حس کردم . در کنار همه اینها مستند بودن کتاب و 104 رفرنس ارائه شده حیرانم کرد . کتاب را خریدم و پس از خواندن اش دریافتم که یکی از بهترین انتخابهای امسالم را در زمینه کتاب انجام داده ام !
«الهام جم زاد» نویسنده کتاب « آنیما در شعر شاملو» کارشناس ارشد ادبیات و مدرس ادبیات در دانشگاه شیراز است . بی شک در رویکرد تحلیلی به متون ادبی ، شناخت درست متون و نیز مباحث مختلف اعم از روانشناسی و تاریخ و فلسفه و متون دینی و نظایر آن لازم است اما کافی نیست . تحلیل بر پایه ایجاد ارتباط بین دانسته ها و نیز بین دانسته ها با متن رخ می دهد . به عبارت بهتر به صرف داشتن اطلاعات کلاسیک و غیر کلاسیک نمی توان تحلیل ارائه داد بلکه وجود اندیشه ای تحلیلگر و چالش درست این اندیشه با متن به خلق یک تحلیل مناسب و همه جانبه خواهد انجامید .
نویسنده « آنیما در شعر شاملو» واجد این اندیشه تحلیل گر است و بر آن بوده که با رویکردی روان شناختی به تحلیل اشعار شاملو دست یازد . در صفحات نخست کتاب ، مخاطب با پایه های روانشناختی بحث آشنا می شود و مفاهیمی بنیادین مثل روانشناسی یونگی ،ناخودآگاه ،آرکی تایپ ،اسطوره، آنیما و آنیموس ، خود ، سایه و ... را می شناسد و سپس با این تعاریف به سراغ شعر شاملو می رود تا نمودهای آنیمایی را در شعر بامداد به نظاره بنشیند .
بررسی جز به جز ، همراه با مثالهای متعدد و گریز از مبهم گویی از ویژگی های دلنشین کتاب است که تلاش دارد مخاطب را در هر سطحی از دانش ادبی و روانشناسی به سر منزل مقصود برساند .
در جامعه بلبشوی نقد ادبی و به خصوص در آشفته بازار نقد ادبیات معاصر ، حضور چنین کتابهایی چیزی جز شگفتی نیست . کتابهایی که آشکارا حاصل عرقریز روح و اندیشه منتقد است و مفهوم نقد را در جایگاه حقیقی اش می نشاند : درک و تحلیل متن و نه صرفا نق زدن و بهانه جویی و هنرمند را به صلابه کشیدن . اینکه درک کنیم هنرمندمان چگونه تکه تکه های روحش را در معرض دید ما گذاشته ، نکته ایست که هم به بزرگداشت هنرمند می انجامد ،هم به نکوداشت هنر و هم به پاسداشت مخاطب . در این مثلث طلایی ، مفهوم رسانه ای هنر شکل می گیرد و مخاطب با هنرمند به یک آشتی دوباره می رسد . حال آنکه در نقد ادبی رایج ما که بیشتر به ژورنالیسم پهلو می زند ، اندیشه – اگر باشد ! – تنها در جهت تخریب بی دلیل یا تشویق بی سبب به کار گرفته می شود و حاصل آن در هر دو حال جز اضمحلال هنر و هنرمند و در نتیجه بی میلی و قطع ارتباط مخاطب با هنر نخواهد بود .
پرت نیافتیم ! ... گفتم که « آنیما در شعر شاملو» به مخاطب نشان می دهد که از هیچ یک از واژه های اثر به راحتی نگذرد و ساده انگارانه نیاندیشد که : « ای بابا ! حالا شاعر یک چیزی گفته است دیگر !!» . این کتاب دعوت به چالش با واژه هاست ، همه واژه هایی که برای شاعر عزیز بوده اند و مخاطب شاید قدر این عزت را ندانسته است .
نکته اینجاست که شعر شاملو به سبب همه خصوصیات اش سرشار از تظاهرات آنیمایی ست . در این بین عاشقانه های شاملو و آیداسروده هایش جای خود را دارند .
به نظر نگارنده ، کلیه نمودهای نمادشناسانه در اثر از دو الگو تبعیت می کنند : یا نتیجه ناخودآگاه شاعرند و یا حاصل تعامل اندیشه خودآگاه شاعر با متن . به عبارت بهتر گاهی شاعر مفاهیم نمادین خود را در اثر ، آگاهانه ، نهادینه می کند و گاه در خلسه ناشی از سرودن ، ناخودآگاه به آنها می رسد . در مورد نخست چالشی پیش روی شاعر است و آن هم استخدام نامناسب مفهوم نمادین است . به عبارت دیگر گاه شاعر به قصد سرودن نمادین در دامچاله تصنع گرفتار می آید . اما این خصلت همیشگی نیست . مثال بسیار است .. اصلا همین شازده کوچولو !... بی شک سنت اگزوپری از همان آغاز سعی در نوشتن اثری نمادین داشته است و بسیاری از نمادها را نیز در اثر خلق کرده است اما چفت شدن همه این نمادها با هم ، حاصل همان جوشش شاعرانه متن است . به عبارت بهتر برای برقراری پیوند بین این عناصر نمادین و رسیدن به یکپارچگی متن جوشش و شاعرانگی ضرورت دارد .
اما در گونه ای دیگر از حضور عناصر نمادین در متن ، ناخودآگاه ِشاعر و نویسنده ، بار همه چیز را به دوش می کشد . در این نمونه از آثار ، شعر با جریان سیال خود ، از ناخودآگاه ، مفاهیم و نمادها و نمودهایی را بیرون می کشد که حتی خود شاعر ، آن هم در صورت آگاهی از پشتوانه های نمادین زبان ، پس از مطالعه چندین باره اثر به حضور آنها پی می برد . و اتفاقا در تعریف نقد تحلیلی می نویسند که : این نوع نقد گاه به نکاتی اشاره می کند که خود هنرمند نیز از آن آگاه نیست !...و این نکته غریبی نیست چرا که هنر اصیل زاییده ناخودآگاه است.
همین رویکرد در کتاب « آنیما در شعر شاملو » مورد تاکید قرار گرفته است و شاید بیشتر جلوه های آنیما به صورت ناخودآگاه در شعر وارد شده اند ؛ به خصوص در آیدا سروده ها .
نویسنده یک به یک و به شکل کاملا تفکیک شده مظاهر آنیما را معرفی می کند و جلوه های آن را در شعر شاملو نشان می دهد . چنین رویکردی تنها حاصل مؤانست طولانی با متن است و کاری سخت دشوار که باید پاس داشته شود . در کنار این ، درک صحیح نویسنده از منطق عاشقانه شاملو که در متن اشعار نهفته است ، به تبیین صحیح این قرائت عاشقانه کم نظیر منجر شده است .
نکته آخر اینکه : مثل هر اثر انسانی دیگر می شود با نویسنده کتاب در برخی سطرها موافق نبود :
الف - یکی از مشکلات نقد تحلیلی ، نگاه کانالیزه منتقد است . به عبارت بهتر گاه رویکرد تحلیلی ، آن هم تحلیلی موضوع مند مثل اثر حاضر ، سبب می شود که همه توجه منتقد به موضوع تحلیل منعطف شود و در نتیجه گاه ارتباط اثر با تحلیل ارائه شده سست می شود . برای مثال درست است که «گور» یک نماد آنیمایی و از مظاهر منفی مادر مثالی ست اما در این شعر نمی شود مفهوم آنیمایی را چندان مرتبط با اثر دانست :
و شاعران به تبار شهیدان پیوستند
...
و بدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از ان انسان نیست
بدرود کرد
گوری ماند و نوحه یی
و انسان
جاودانه پا در بند
به زندان بنده گی اندر
بماند .
به عبارت بهتر برای درک زنانگی از متن ، صرف حضور یک کلمه کافی نیست بلکه باید یک ارجاع زنانه نیز در متن باشد تا این تاویل قابلیت ارائه بیابد . در مثال فوق به نظر من ارجاعی مشخص برای زنانگی وجود ندارد – مگر اینکه به «سرود و زیبایی» بسنده کنیم که چندان محکم به نظر نمی رسد - تا گور را به عنوان نمادی آنیمایی در نظر بگیریم .
البته خوشبختانه تعداد مثالهای این گونه در متن بسیار اندک و انگشت شمار است و البته سلیقه منتقد را نیز در درک متن نمی توان نادیده گرفت .
ب - در دو سه جا به نظر من خوانش بهتری از شعر شاملو قابل ارائه است :
- در صفحه 213 در مورد شعر « از قفس» آمده است :
شاملو در شعر از قفس دیوار را در مفهوم ناخودآگاه و بهشت به کار برده است :
...آیا درون هر دیوار
سعادتی هست
..
و دیوارها و نگاه
در دوردست های نومیدی
دیدار می کنند
و آسمان
زندانی ست
از بلور ؟
به نظر می رسد که تحلیل درست تر این باشد که دیوار در این شعر جنبه منفی آنیماست . شاعر دارد از دیوار بد می گوید و سوال نخست در حقیقت استفهام انکاری ست . تاکید کلمه «نومیدی» و اصولا سطور نخستین شعر نشان می دهد که شاعر به مفهوم مثبتی از دیوار نمی اندیشد :
در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلند است .
- در صفحه 197 آمده است :
و آیدا معشوقی ست که پیشانی اش آینه یی ست که الهه گان هنر و زیبایی و شعر ، خود را در آن می نگرند و می آرایند :
...پیشانی ات آینه یی بلند است
تابناک و بلند ،
که خواهران هفت گانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند .
به نظر می رسد « تا به زیبایی خویش دست یابند» صراحتا ناظر به مفهوم آراستن نباشد و بیشتر شاعر متوجه این معناست که الهه گان هفت گانه هنر در آینه پیشانی تو پی می برند که زیبایند . به عبارت بهتر هنر در کنار تو به زیبایی خود دست می یابد و به درک زیبایی اش می رسد .
- در صفحه 226 در مورد شعر پریا آمده است :
عدد سه در داستان پریا به این نکته اشاره دارد که : این سه پری می توانند تجسم رمزی تقدیر باشند .این اشاره کاملا درست است . در واقع شاملو در اینجا به همان مضمون اعتقادی مورد علاقه اش اشاره دارد که انسان به پاخاسته است و «خانه دیب ها را داغون کرده » است اما پریا – بخوانید تقدیر – نشسته اند واشک می ریزند ! ...به عبارت دیگر شاملو با خوانشی متفاوت از یک فولکلور که در آن پری ها همیشه به کمک انسان درمانده می آیند ، به این مفهوم می رسد که انسان خودش باید برای خودش کاری بکند نه اینکه به انتظار «پریا» بنشیند . و اتفاقا در ادامه داستان همین «پریا» می خواهند او را بترسانند و از ادامه راه باز دارند :
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون –
پریا جیغ زدن، ویغ زدن ، جادو بودن دود شدن ، بالا رفتن تارشدن ، پایین اومدن پود شدن و ... امید شدن یاس شدن ، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره :
می بینم و حاشا می کنم ، بازی رو تماشا می کنم
هاج واج و منگ نمی شم ، از جادو سنگ نمی شم
یکی ش تنگ شراب شد
یکی ش دریای آب شد
یکی ش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
نکته اینجاست که پریا – بخوانید تقدیر - وقتی می بینند که نحسی سرنوشت بر انسان مصمم اثر ندارد و «بازی» های تقدیر را نمی پذیرد و ترس خورده جادوهای روزگار نمی شود ، آن وقت تبدیل به چیزهایی می شوند که انسان مصمم از آنها به عنوان ابزاری برای نیل به اهداف بلندش سود می جوید . « جم زاد» به درستی به این مطلب اشاره می کند که آب و کوه مفاهیمی آنیمایی و شراب نیز رمز زندگی جاودانی پس از مرگ است .
و البته آگاهی را نیز با تکیه بر ادبیات عرفانی مان می توان به شراب نسبت داد و بنابراین دیگر نمی شود این بخش از قصه را به مفهوم «رسیدن به ناخودآگاهی» تحلیل کرد بلکه به آن باید به عنوان نمایشی از اراده انسانی در برابر تقدیر نگریست .
چنان که گفته شد در همه این اختلاف نظرها باید سلیقه منتقد را لحاظ کرد و بی شک هر مخاطبی در آیینه یک اثر نمادین به تصویری تازه و دیگرگون خواهد رسید و چنین می شود که پنجره تاویلی تازه برای متن همواره گشوده خواهد ماند .
*******
خلاصه آن که « آنیما در شعر شاملو» کتابی خواندنی و توصیه کردنی ست آن هم در این روزگار قحطی نقد درست و اندیشمند و مستدل . امید و اطمینان دارم که از نویسنده کتاب ، آثاری دلپذیرتر از این را نیز خواهیم خواند.
*************
عاشقانه هایتان ، چراغان هزار بوسه ناگهان !
سیامک
سلام
اول اینکه :...
...هوا گرم شده است و نفس آدم پس می رود از شرجی این هوای لزج ! ... دلت می خواهد خودت را پرت کنی توی آبی دریا تا دلت برود خودش را بکوبد به این همه سنگ کنار ساحل و سرش را بگذارد روی ماسه های خیس تا این همه گرما یادش برود !...
به خانه که می رسم اما ، در را که باز می کنی ، همچنان دهانت عطر بهار را دارد و نوازش چشمانت ، نسیمی ست که از خنکای شب می وزد روی صورت تبزده من !... دلم می خواهد بنشینم رو به روی تو تا این تابستان عرقریز تمام شود !... بگذار کارخانه دارهای دروغگوی این دنیای خالی بند ، دلشان را به کولرهای رنگ و وارنگشان خنک کنند ، آن هم با شعار : « بهار را به خانه تان می آوریم » ...بهار اگر خودش آمد که آمد ، اگر نه صد سال سیاه با هزار هزار اسکناس سبز هم نمی آید ! ...جان تو ! ...
دوم اینکه :
دو کتابفروشی دیگر در تهران و کرج برای کتاب «برتابی از ترانه» مجموعه اشعار عاشقانه سرای بزرگ عرب نزار قبانی :
- تهران - کتابفروشی خانه هنرمندان - جنب تالار ممیز
- کرج - کتابفروشی سروش، واقع در گوهردشت، کمی بالاتر از فلکه اول
امیدوارم دوستانی که کتاب را می خواهند پیدایش کنند ...
سوم اینکه :
شاعران خوب فارس با سبد سبد مهربانی و شعرهای ناب آمده بودند شمال ! ....دیدار بسیاری از دوستان قدیمی و مهربان و آشنایی با دوستانی تازه همیشه دلنشین و به یادماندنی ست ...علی بهمنی ، دکتر بهرامیان ، آرش زارعی نژاد ، مریم حقیقت ، مجید کوهکن ، محمد کاظم حسینی ، مریم حسینی و بسیاری دوستان دیگر ما را به شعرهای ناب و مهربانی شان میهمان کردند ... قائم شهر به لطف تلاش کیوان ملکی عزیز پذیرای این همه خوبی بود ...
چهارم اینکه :
این چند تا لینک را ببینید :
- خبر سایت خانه هنرمندان از جلسه نقد «عطر تند نارنج »
- خبر روزنامه قدس از همین جلسه
- خبر سایت خانه هنرمندان از نقد کتاب علیرضا بدیع ( حبسیه های یک ماهی ...)
- خبر روزنامه همشهری از جلسه نقد کتاب علیرضا بدیع
- خبر سایت خانه هنرمندان از نقد کتاب مریم جعفری (پیانو)
و ...
- یک مقاله فوق العاده دیگر از خانم مهشید سلیمانی در روزنامه همشهری ... جدا به تفاوت نگاه و ظرافت اندیشه و دقت تحلیل توجه کنید ...
- این کاریکاتور بسیار هوشمندانه را هم ببینید و به همه ظرافتها دقت کنید : از بک گراند ویندوز که پشت صفحه ایمیل هست تا اینکه چه نامه هایی از طرف چه کسانی آمده و چه نامه هایی خوانده و پاسخ داده شده است و کدام نامه ها اصلا باز نشده اند و خیلی ظرایف دیگر ...
پنجم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- املت دسته دار : وقتی روی کتاب نوشته باشد مجموعه شعر طنز ناصر فیض وسوسه خریدن کتاب مقاومت ناپذیر است ! ...بی شک ناصر فیض شاعر طنزپرداز خوبی ست . شعر طنز اصولا به نظر من با طنز در شعر متفاوت است . تفاوتی که گویا بسیاری چندان به آن توجه ندارند . در شعر طنز ، محوریت با طنز است اما در شعری که از طنز به عنوان یک تکنیک یا وسیله سود می جوید ، شعر در محوریت است . به عبارت بهتر در شعر طنز ، منطق طنازانه شعر را به جلو می برد و در شعری که از طنز سود می برد ، منطق شاعرانه ، اثر را هدایت می کند . تفاوت این دو مقوله تفاوت زمین است و آسمان . چنانکه در انتهای شعر طنز لبخندی بر لبت می نشیند و انبساط خاطری فراهم می آید ، هرچند که شاید هم ته دلت بسوزد . اما در شعری که ابزار طنز را به خدمت گرفته است معمولا تلخندی بر لبت می نشیند و قدرت طنز تناقضی را پیش رویت می نشاند که شاعرانگی پس پشت اثر را بهتر درک کنی . این تفاوت ماهوی ابزار یا هدف بودن برای طنز سبب می شود که نگاه ما به اثر شکل گیرد : اینکه اثری شعر یا داستان طنز است و از شعر و داستان و تکنیکهایش به عنوان ابزاری برای ارائه طنز استفاده می کند و یا اینکه شعر و داستانی ست که از طنز به عنوان یک تکنیک تلفیقی قدرتمند – مثل همه تکنیکهای دیگر که از آمیختن دو هنر به دست می آید مثل شعر- نقاشی یا استفاده از تکنیکهای سینمایی یا ... – سود برده است .
توجه کنید که عمدا از واژه شعر جدی در مقابل شعر طنز استفاده نمی کنم چون به شدت معتقدم که شعر طنز – آنگاه که شایسته این عنوان باشد ، یعنی اینکه هم شعر باشد و هم طنز - در اندیشه مندی و زیبایی و هنرمندی ، کاملا جدی ست و استفاده از چنین تقابلی بین طنز و جدیت ظلمی در حق طنز هوشمندانه است .
برویم سراغ کتاب ! ناصر فیض جدا شعرهای طنز خوبی نوشته است !... برخی از آثار حیرانتان می کند از کثرت توان شاعرانه و البته دانش سراینده و البته تر (!) درخشش طنز . برای نمونه می شود به چهارگانهء (!) سبک خراسانی ، سبک عراقی ، سبک هندی ، سبک این چنینی و نشئه یعنی ... اشاره کرد که خلاصه طنزآلودی از ادبیات این سرزمین است .
در کنار اینها برخی شعرها هم اصلا معلوم نیست چرا طنز اند ! ..چون اصولا کاملا مغموم اند و از آن مهمتر کاملا شعراند ، صاف و ساده و زیبا ، بی هیچ صفت اضافه ای :
بنشین صاف و ساده گریه کنیم
مثل یک خانواده گریه کنیم
روی شن های آبدارو نمور
زیر پلهای جاده گریه کنیم
می رسد روزی از غم انگور
زیر تابوت باده گریه کنیم
زیر سوهان زندگی آن روز
مثل آهن براده گریه کنیم
گرچه انقدرها هم آسان نیست
بنشین ایستاده گریه کنیم
گاه گاهی به حال آن شاعر
که به شب تکیه داده گریه کنیم
و به حال کسی که تا دم صبح
مصرعی هم نزاده گریه کنیم ...
گریه مرد کار خوبی نیست
مثل یک مرد ماده گریه کنیم
نکند روزی از سر اجبار
من و تو بی اراده گریه کنیم
همه انواع گریه را کردیم
بنشین صاف و ساده گریه کنیم
به نظرم نگاه دوباره به این شعر مقصود مقدمه نخست این مقال را بیشتر مشخص کند ..این یک شعر است با استفاده از طنز نه یک شعر طنز ! ...فقط شاعرانگی سهمگین بیت 3 برای ایجاد منطق شارعانه برای کل اثر کفایت می کند . چنانکه همین منطق در تمامی ابیات کمابیش تسری دارد . اینکه بخواهیم به صرف ته رنگ تلخ طنز در بیتهای 5و 8 اسم این اثر را شعر طنز بگذاریم گمانم شیوه درستی نیست .
اما گذشته از این تک غزل – که به خودی خود اثری دلنشین و حتی در برخی ابیات فوق العاده است – باقی کتاب طنز محور اثر است و شعر در استخدام آن . به همین دلیل است که شاعر از همه ابزار شاعرانه از قافیه و ردیفهای آنچنانی گرفته تا تصویرسازی و استعاره و مجاز و کنایه برای خلق لحظات سرشار از طنز استفاده می کند .
نکته جالب توجه دیگر استقبالهای طنازانه و تضمینهای هوشمندانه فیض از اشعار قدمایی ست که گاه بسیار دلنشین اند :
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
یعنی آن منزل خوبی که در آن ساحل بود
در دلم بود که با دوست نباشم هرگز
چه کنم دختر همسایه ما خوشگل بود
بعد یک عمر که می خواست به من سر بزند
از بد ِبخت من آن شب پدرم منزل بود
دوش با یاد حریفان به خرابات شدم
گرچه شب وارد ِ آنجا شدنم مشکل بود
دیدم او را که نمی دیدم اگر بهتر بود
با سر و وضع بدی داخل مجلس ول بود
حافظا خانم فیروزه بواسحاقی
که گل سرسبد شعر به هر محفل بود
گرچه اشعار پر از مسئله و ناقص داشت
لیک در آنچه که می خواست دلم کامل بود
گذشته از همه اینها به گمان من اگر بنا را بر قیاس بگذاریم ، مثلا مقایسه شعرهای طنز فیض با مثلا زرویی نصرآباد فارغ از اینکه آیا چنین قیاسی درست است یا نه ، می توان گفت که طنز فیض طنزیست با شوخ طبعی و شیطنت بیشتر و دردمندی کمتر . به عبارت دیگر طنز او جوانتر است و بازیگوشی می کند و هوشیارانه متلک می گوید و مزه می پراند اما مثلا شعر زرویی رفیقانه همراهی می کند و نکته پردازی می کند و نهایتا سر به سرت می گذارد تا غمت اندکی سبک شود .
دلم نیامد این قیاس را نگویم هر چند این نکته به خودی خود ضعف یا قوت هر کدام از این دو نیست که تنها حاصل دریافت درونی خودم به عنوان یک مخاطب است .
به هر حال خواندن این کتاب توصیه می شود ...
املت دسته دار – ناصر فیض – انتشارات سوره مهر – چاپ اول 1384 – 166 صفحه – 1700 تومان ________________________
- شب مادر : اگر مثل من شیفته کورت ونه گات هستید باید حتما این کتاب را هم بخوانید . یک داستان فوق العاده با اندیشه ای ناب و طنزی چون همیشه گزنده و البته از لحاظ فرمی ساده تر از زمان لرزه و سلاخ خانه شماره پنج . شاید به مناسبت همین سادگی بیشتر به عنوان گزینه ای بهتر برای شروع آشنایی با ونه گات باشد . به هر حال شاعرانگی اندیشه این مرد - و نه اندیشه شاعرانه اش ! – و نیز ریزبینی و ظرافت اش و درستی تحلیلهایش از تاریخ و جامعه پیرامون حیران کننده است . نکته مهم اینکه به نظر من طنز پست مدرنیستی و اصولا مقوله هنر پست مدرن در آثار ونه گات بهترین جلوه را دارند . بنابراین گمان می کنم خواندن آثار او و کسانی مثل براتیگان ، اتوود و ... ، نسبت به خواندن و ترجمه مقاله ها و کتب صرفا نظری، می تواند ما را به تحلیلهای موردی بهتری در زمینه فلسفه و هنر پست مدرن برساند .
ترجمه اثر هم ترجمه روان و خوبی ست . تنها اگر کسی آقای بهرامی را می بیند سلام ما را به ایشان برساند و بگوید این Gingiva- tru قاعدتا «ژینژیوا – ترو» خوانده می شود که از کلمه «ژینژیوا» به معنی لثه ( در لاتین ) و «ترو» که احتمالا همان (True ) است گرفته شده که در واقع کنایه از این دارد که محصول تولیدی درست مثل لثه است که با متن داستان هم تطابق دارد .
باز هم به شدت توصیه می شود :
شب مادر – کورت ونه گات جونیور- ترجمه : ع .ا بهرامی – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان – 239 صفحه – 2000 تومان_________________________
ششم اینکه :
دوست خوبمان آقای مهدی آذری وبلاگ بسیار خوبی دارند به نام کالبد شکافی که در آن به تحلیل و نقد کتابها و آثار شاعران جوان می پردازند . چندی پیش نقدی در این وبلاگ برای آثار فرهاد صفریان نوشته شد که کامنتی که بر آن نوشتم آنقدر طولانی شد که خودش شد یک مقاله یا به عبارت بهتر نقد بر نقد . لذا به گمانم با توجه به نکات مطرح شده در آن ، که می تواند تا حدودی قابلیت تعمیم هم داشته باشد ، بهتر است در این وبلاگ نیز مورد بررسی بیشتر قرار گیرد . بنابراین اول بروید و نقد مهدی آذری عزیز بر آثار فرهاد صفریان را بخوانید و بعد هم این مطلب را :
اول بگویم که خوشحالم یک نفر در عرصه نت پیدا شد که دلش می خواهد که کاری را با دقت بخواند و خوانش خود را بنویسد ...این نکته بی شک جای سپاس فراوان دارد در این فراوانی لبهای فروبسته ! ... اینها که می نویسم نظر من بر نقد دوست عزیزمان جناب آذری ست به پاس احترامی که برای شعر قائل شده اند و زحمت فراوانی که کشیده اند ...بی شک اختلاف سلیقه ما بیشتر از آنجاست که نگاهی متفاوت نسبت به نقد داریم اما مسلما هر دو معتقدیم که نقد لازم ترین شیوه پیشرفت هنر است :
و اما حرف من که معتقدم نقد باید دیالوگ منتقد با متن در باب چیستی اش باشد نه مونولوگ منتقد با خودش در باب چیستی متن :
1- بسیاری از دوستان گفتند و بنده هم موافقم که اطلاق کلمه ویژگی مربوط به مشخصه ایست که لااقل بسامد بالاتری در اشعار شاعر مورد بحث داشته باشد . بنابراین تغییر در فرم اصولا ویژگی کارهای صفریان محسوب نمی شود . این به خودی خود نه ضعف است نه قوت ! ...اگر شاعر آن را مثل همان مثالی که منتقد محترم زده اند به کار گیرد و در نتیجه (بنشیند ) پس خوب است ولی اگر بخواهیم بگوییم چون این خوب شده پس بیاییم از آن زیاد استفاده کنیم می شود همان که بر سر برخی دوستان شاعرمان آمده : فرم زدگی ! ...یعنی دل سپردن به صورت و فراموش کردن سیرت !... یعنی معلق وارو زدن های تکنیکی بدون آنکه ته اش چیزی بماند برای مخاطب !....لذا به شدت معتقدم که شعر صفریان شعر فراری از همه این داستانهاست . او آگاهانه از این مسیر می گریزد و البته خود حقیر معتقدم که این گریز بیش از اندازه است چنانکه مثل همه تکنیکهای دیگر ، تکنیکهای فرمی نیز در صورت به کارگیری صحیح توان خلق زیبایی های خارق العاده را دارند ...
2- ویژگی دوم برشمرده نیز چنان که در بالا گفتیم ویژگی محسوب نمی شود . کما اینکه به نظر من مثال نخست چندان با گرفتن خوانشی دیگر از قافیه و ردیف نمی خواند...«خیابان و باران و آن» قافیه اند و «که آمدی» در هر سه مصراع ردیف !...خوانش تازه ای اتفاق نیافتاده است تنها شاید نویسش اندکی تغییر کرده است !... در باب مثال دوم البته این اتفاق افتاده است که البته به نظر حقیر «ز» در بافت واژگانی غزل مذکور نیست ...
3- در مورد ردیفهای فعلی کاملا اطلاق لفظ ویژگی درست به نظر می رسد . این ویزگی غزلهای صفریان است و اتفاقا دلیل اش این است که شعر صفریان شعری بسیار نزدیک به زبان معیار است . به عبارت دیگر می شود غزل او را ادامه غزلهای دهه هفتاد دانست : غزلهایی متکی بر صمیمیت شاعر با مخاطب ، استفاده از ترکیبات و کنایات و اصطلاحات روزمره ، دارای کمترین پیچش و البته نسبتا کم تصویر و متکی بر احساس ...در چنین غزلی لاجرم بهترین شیوه اتخاذی ، استفاده از ردیفها و قوافی فعلی ست تا به قول شما ارکان جمله سرجای خود باشند و در نتیجه انتقال حس و سادگی به درستی صورت گیرد . ( به همین خاطر گفتم به نظر من در مثال بالا «ز» در بافت غزل مذکور نمی گنجد ) ... البته باز هم به نظر من نمی شود درباره این خصیصه حکم کلی داد.... این شیوه یک حُسن نیست چنان که بی شک ضعف هم نیست . تنها اینگونه می توان گفت که این ویژگی با شعر صفریان و نوع نگاهش به شعر همراهی کرده است و در کار او مفید بوده است .
4- یک نکته ظریف در این بین وجود دارد ....سه مثالی که منتقد محترم آورده اند نباید به این نتیجه گیری ختم شود که جای برخی ترکیبات و اصطلاحات در غزل نیست ! ...ببینید! ...اصولا «باید» در شعر نداریم ! ...شعر دمکراتیک ترین هنر دنیاست ! ...الهه شعر به شما می گوید که هر چه می خواهد دل تنگت بگو !..اما به شرط آنکه شاعرانگی را پاس بداری !...به شرط اینکه واژه ات را به خوانشی شاعرانه برسانی ! ....به شرط آن که – به قول معروف – بنشیند !... سه مثال ذکر شده به خصوص مثال دوم و سوم می تواند مصداقی برای ننشستن باشد : چرا ؟!... خیلی واضح است !چون ترکیبات عامیانه مورد نظر فراخوانی نشده اند ؛ یعنی اینکه نه کلمات پیرامونشان ما را با این ترکیبات آشتی می دهند و نه اینکه مثلا درونمایه یا طنز به خصوصی ما را به سمت این ایجاب واژگانی می برد ...پس این کلمات و ترکیبات بیرون از شعر قرار می گیرند و به دیالوگ با مخاطب و تعامل با وازگان همسایه شان دست نمی یابند و در نتیجه شما «ول معطلی» را مثلا کنار کلمه ای از جنس «کتمان» می بینی بی آن که پلی از این به آن باشد یا در بیت سوم «دامگه» و «برگیر» با «هوایم کن» سرخوش نیستند ! .... اما بیت اول مثال اصلا این جوری نیست !...«خدا وکیل» اول با «علاف» دوم همراهی می کند ( البته به گمان حقیر آمدن شکل درست ترکیب « خدا وکیلی » می توانست این زیبایی را بیشتر هم بکند ) و در نتیجه باری از طنز و کنایه زدن را در کلیت بیت شکل می دهد . این نوع به کارگیری ترکیبات عامیانه در کار صفریان کم نیست و نمونه دیگرش همان غزل آخری نقد است . «خدا نخواست» به عنوان یک ترکیب عامیانه خوب در بافت غزل مذکور ، آن هم به شکل ردیف ، نشسته است .
5- مضامین تکراری ...یک سوال دارم !...اصولا مضمون تکراری و غیر تکراری یعنی چه ؟!...اگر منظور از مضمون ، درونه نهایی اثر است که آن وقت باید در شعر عاشقانه رابرای همیشه تخته کنیم ! چنانکه شعر مقاومت و شعر جنگ و از این دست را ! ... این که منطقی نیست !...چون هر شاعری خوانش خاص خود را از هر یک از این مقولات دارد که حتی اگر بنا را هم بگذاریم بر انفعال کامل شاعر و پیروی او از نگاه شاعران متقدم تر باز هم نمی توان تاثیر ذهن و اندیشه خود شاعر را بر همان «درک از اندیشه قدما» نفی کرد !...به عنوان مثال درک من از اندیشه عاشقانه حافظ با شما فرق می کند چون من حافظ را با خوانش خود خوانده ام و شما با خوانش خودتان !...حافظی که من می شناسم از فیلتر ذهن من رد شده است و حافظ شما هم به همین ترتیب و در نتیجه ممکن است خیلی شبیه باشند اما مطلقا یکسان نیستند !...لذا یگانگی مضمون در این معنا ، بی معنی ست !
اما اگر مضمون تکراری به معنی تصاویر تکراری باشد اینجا مسئله فرق می کند !..بی شک شاعری که می نشیند و همان تصاویر پیش-سروده را دیگربار سرهم می کند و رنگ و لعابی به آن می دهد – و گاه هم نمی دهد – اصلا شاعر نیست !...بیشتر متشاعر است به قول رفقا ! ...اما انصاف هم چیز بدی نیست !..لااقل در همین مثالهایی که زدید به چنین نتیجه ای نمی رسیم !!...اصلا نمی شود چنین نتیجه گرفت که چون همه این تصاویر مربوطند به واقعه هبوط و ماجرای گندم و حوا و مار و آدم بنابراین همه شان سر و ته یک کرباسند !! ...این شیوه تحلیل درست مثل این است که برخی فمینیست ها می گویند مردها سر و ته یک کرباسند !!...فقط چون مردند !!....یک نگاه به همین بیتها بکنید !...در هر بیت شما به یک خوانش دیگرگونه می رسید در باب اسطوره مذکور !...کاری به این ندارم که این خوانشها فوق العاده هستند یا نیستند اما لااقل هریک یگانه هستند !..این یگانه بودن با تکراری بودن اصلا سازگاری ندارد ! ... به نظر حقیر اتفاقا بیرون کشیدن اتفاق و تصویر و خوانش تازه از دل یک اسطوره یا تصویر یا واقعهء هزار بار خوانده شده، بسیار دشوارتر است ...به خاطر همین است که مثلا هنر آیینی دشوار است چون باید شما از دل یک واقعه دانسته به خلق یک شگفتی برسید تا نامش بشود هنر ! ...بنابراین صرف تکرار بستر یک تصویر ، دلیل بر تکراری بودن مضمون نیست ..
اما در باب تنگی دایره وازگان ، من هم تا حدودی با شما موافقم . گستره وازگانی غزلهای شاعر ما خیلی وسیع نیست که البته این هم به همان دلیل ویزگی اصلی شعرهای صفریان است : سادگی و کم پیچشی و دلانه بودن !...بی شک موافقم که گسترش حیطه واژگانی شاعر ، سبب ساز کشفهای نوتری هم خواهد شد ...
6- در باب طنز هم موافقم که به عنوان یک مولفه فوق العاده در شعر می تواند بسیار دلپذیر باشد... مثال شما هم مثال خوبی ست که اتفاقا می تواند مثال خوبی برای استفاده درست از الفاظ و ترکیبات عامیانه هم باشد ...اینقدر خوب این ترکیبات در این غزل نشسته اند که حتی یادمان رفت آنها را به عنوان نمونه های خوب استفاده از زبان عامیانه لحاظ کنیم !..می بینید ؟!...برخی وقتها وازه اینجوری در شعر حل میشود و این درست است ! ...اما قبول کنید که طنز هم مولفه شعر صفریان نیست ...چون بسامدش چنانکه در مطلب آغازین گفتم بالا نیست ...شعر صفریان بیشتر شعری نجواگر و تا حدی مغموم و مه آلود است ..حتی همین طنز اخیر هم طنزی مغموم است ...قبول ندارید ؟!
7- باز هم در بیان ویژگی های یک مجموعه به یک مطلب کلی اشاره کرده اید و باز گفته اید فقط در یک غزل !! ...این ویزگی مورد بحث شما – واژهء بی پشتوانهء اندیشه : خودمانی اش می شود حرافی !!- تقریبا چیزی در مایه های دشنام است برای یک شاعر و شما تنها به جرم یک غزل – آن هم به گفته خودنان – آن را نثار شاعر بخت برگشته کرده اید !!...موافقم که شاعر ما برخی وقتها در برخی شعرهای دیگر برخی کلمات دارد که می توانستند بهتر از آنها کار بکشد اما اولا یک ویژگی پربسامد نیست ، ثانیا سلیقه بنده در این میان خیلی موثر است ، ثالثا مثال مورد بحث شما اصلا در این مقوله نیست !
تازگی ها، آه اما تازگی ها ،تازگی …
تازگی ها آفتاب از خود جوابش کرده است.
«تازگی ها»ی موجود در مصراع اول ربطی به «صنعت تکرار» ندارد ( اصلا صنعت تکرار کجای بدیع قرار دارد ؟!) ... تکرار یا کارکرد دارد یا ندارد !...اگر دارد که خوب است اگر ندارد باید ریشه اش را زد ! ...در مثال شما این تکرار کاربرد دارد و موسیقی دریغ خوارانه به شعر داده است انگار که می گوییم افسوس و صد افسوس ! ...حیف و صد حیف ! ...که با مضمون مصراع بعد همراهی دارد ... انگار که شاعر نشسته است و دارد می گوید : هی ! هی ! هی !...خورشید هم تازگیها جوابمان کرده است ...به این بیافزایید بریده بریده گفتنی را که می تواند بغضی نهانی را هم آشکار کند .... توالی (ه) های موجود هم در ایجاد این موسیقی آه کشان بی تاثیر نیست ....
8- تک گویی ویژگی شعر صفریان هست !..این نکته بحثی ندارد، به این خاطر که جنس شعر صفریان چنان که گفتیم واگویه وار است ...او دارد درددل می کند با مخاطب اش ، دارد حرف می زند ، دارد خودش را می شکافد جلوی چشم مخاطب اش ..در این نوع اشعار دیالوگ در احساس مخاطب اتفاق می افتد نه در اندیشه اش ...قبول که این نکته سبب می شود گاهی به یکنواختی برسیم ..اما این یکنواختی به خاطر جنس این نوع نگاه نیست که اگر بود ما اصلا نباید در هیچ شعری از این دست شاهکاری مشاهده می کردیم در حالیکه همه می دانیم این گونه نیست . شمار بسیاری از اشعار ادبیات کلاسیک ما در همین حیطه اند حتی در درخشان ترین وضعیت :
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
و ...
این هم تک گویی ست و آن قدر حس دارد که نفس شما را بند می آورد !...اشکال از شیوه نیست بلکه اشکالهای گاه گاه از شیوه پرداخت ماست ...موافقم که شاعر ما هم گاهی نتوانسته نیروی حسی اش را تا پایان غزل با هر بیت و مصراع و وازه همراه کند اما قبول نمی کنم که این ایراد یک ایراد سَبکی باشد !...کلا شعر صفریان شعر کم فراز و فرودی ست ...چنان که گفتم عین یک واگویه صمیمی با دوستی مهربان در خلوت ...این نوع شعر نیاز به جار و جنجال و پشتک و وارو ندارد ... و البته قبول که برخی وقتها که شاعر از حس اش فاصله می گیرد ، کم اتفاقی اش سبب می شود که مخاطب از شعر پرت شود بیرون و ارتباط ش را گم کند ....
9 – در باب سطحی بودن حرفی ندارم جز اینکه صفریان باید شعر خود را در برابر « شمای منتقد» شکست خورده فرض کند !...این نسبتها چنان که گفتنم بیشتر دشنامند تا نقد !... و البته همانقدر هم دور از علم و البته اندیشه ...در بهترین حالت منتقد می تواند بگوید «من به نتیجه ای نرسیدم» ؛ نه اینکه بگوید «اصولا نیست» !...این «نیست» گفتن جرات زیادی می خواهد و اعتماد به نفس زیادی .... عرض شود که به نظر من چنان که بارها گفتم شعر صفریان یک شعر کلی گو ست ..شعری که در کلیت اتفاق می افتد و در باب کلیات هم صحبت می کند ...زیبایی شعر او در یک بیت و دو بیت شکل نمی گیرد که بخواهیم سطر به سطر شعرش را مُثله – یا به قول شما کالبدشکافی به معنی قطعه قطعه کردن جسد ! – کنیم ... زیبایی مورد نظر او در کل شعر اتفاق می افتد و بارها می بینیم که دو سه بیت زمینه چینی می کند که بیت چهارمش را به درخشان ترین شیوه بنشاند ...می شود بگوییم که این شیوه را ما نمی پسندیم اما نمی توانیم بگوییم این شیوه مزخرف است و شاعر حق ندارد از آن استفاده کند و مخاطب هم باید بدش بیاید و الی آخر برای کل کائنات تکلیف تعیین کنیم ! ...موافقم که در این شیوه شعر کم اتفاق می شود ...موافقم که صفریان علاوه بر خلق شاعرانگی در کلیت متن باید به جزئیات هم توجه بیشتری داشته باشد ...موافقم که او می تواند از ضربات مکرر پتک بهره ببرد برای نفوذ به ذهن مخاطب نه از انفجار یک دینامیت ! ....اما این دلیل نمی شود با گزین کردن 3 -4 بیت رها از 3-4غزل مختلف به این نتیجه برسم که این شعرها بی پشتوانه اند ...چنانکه گفتم و دوباره تاکید می کنم شعر صفریان شعر متکی به حس و متکی به کلیت است !...این را فراموش نکنیم ...
10– ضعف تالیف را می شود گفت که همه شاعران بالاخره چند تایی دارند و باید هم به آنها اشاره کرد تا شاعر به دقت نظر مخاطب منتقد پی ببرد و تساهل اش را کمتر کند ...موارد مورد نظر شما هم اکثرا درست است ...بی شک هر چه شاعر بیشتر می نویسد و تجربه می کند توانایی اش در چالش با کلمات بیشتر و واژه گزینی اش بهتر می شود جز دو مورد آخر و به خصوص مورد یکی به آخر با بقیه مثالهایتان در این مورد موافقم ...
11- در باب ترکیبات هم چون در خوبی و بدی یک ترکیب سلیقه دخالت زیادی دارد مطلب را بیش از این مطول نمی کنم . تنها بگویم که «جار زدن» همیشه در مععنای منفی نمی آید ...جارچی ها آمدن شاه را و نیز فرمانهای پادشاه را در شهر جار می زدند ...اتفاقا به نظر می آید شاعر به تداعی این مفهوم ( آمدن پادشاه ) اشاره بیشتری دارد ....
خیلی حرف زدم !...ببخشید ...مقاله شد به جای کامنت... اما دلم نیامد زحمت منتقد و شاعر را با بی دقتی و سهل انگاری حرام کنم ..
***************
کاش همه مان به آن چه برایمان تدارک می بینند توجه بیشتری کنیم و در پیرامونمان مداخله فعالتری داشته باشیم ...چنین باد...
سیامک
سلام
اول اینکه :...
... درختها دستشان را گرفته بودند روی سرت !...طاق نصرت بسته بودند برایت تا عروس جنگل و کوه ودریا بشوی !...رودخانه از کف دره برایت کل می کشید و باد روی برگهای نمناک می رقصید و باران کف می زد ! ...داشتی می رفتی تا طبیعت «جواهر» اش را روی پیراهنت سنجاق کند ! ... و سنجاقکی که روی موهایت نشسته بود می دانست که «جواهر ده » در صندوقچه گوهر های رنگ رنگ اش تنها تو را کم داشت!
و حالا دیگر گنج طبیعت کامل شده بود !...تو ایستاده بودی در مه... و جنگل و کوه و دریا گرد زیبایی تو حلقه زده بودند تا جهان در برابر این ملاحت قیام کند !...قیامتی شد به خدا ! ...دیدی ؟!...آسمان چنان بهت اش زد که اشکش سرازیر شد و کوتاه هم نمی آمد !!...مه آنقدر هوایی شده بود که پیراهنت را ول نمی کرد و با تو تا خود «رامسر» آمد !... دریا هم که دیوانه همیشگی ست ! ...تا تو را می بیند صاف می آید و دراز می کشد روی پنجه پاهای تو ! .... می بینی ؟! .... همه چیز به هم می ریزد وقتی تو می آیی ! ... پس دیگر این قدر به شاعر بیچاره پیله نکن که چرا هیچ کارش به قاعده نیست !...ساعت دنیا را عشق تو میزان می کند ؛ عزیز ! ...باقی نظمها همه اش بهانه است !....باور کن !
دوم اینکه : تا من دوباره سر نظم بیافتم یک کم طول می کشه !..شما ببخشید !
سوم اینکه : ممنونم از مهربانی همه دوستانی که در نمایشگاه کتاب حضور پیدا کردند و مهربانی شان شامل حالمان شد ....
چهارم اینکه : کتاب « بر تابی از ترانه» کماکان در تهران از طریق کتابفروشی دنیا در نبش بازارچه کتاب واقع در میدان انقلاب قابل تهیه است . همچنین پخش میعاد نیز کتاب را در سراسر کشور و از طریق کتاب فروشی ها توزیع می کند که دوستان می توانند ثبت سفارش کنند . در شمال کشور هم کتابفروشی های کتابسرا و خانه کتاب در بابل این کتاب را عرضه می کنند ....همچنان از نظرات دوستان و علاقه مندان به شعر استقبال و استفاده می کنیم ...
و چند لینک مرتبط :
- معرفی «عطر تند نارنج» در آتی بان
- معرفی «بر تابی از ترانه» در آتی بان
- معرفی «عطر تند نارنج» در روزنامه رسالت
پنجم اینکه : ویژه نامه 7 سنگ در مورد نادر ابراهیمی هم مسلما تا به حال دیده شده ! ...خوشحال می شوم نظر دوستان را راجع به مطلب خودم در این ویژه نامه بخوانم و استفاده کنم :
- من و خودم و نادر ابراهیمی .
ششم اینکه : یک خبر مهم لااقل برای من ! ....
جلسه نقد و بررسی کتاب « عطر تند نارنج » روز شنبه 9 تیرماه 1386 ساعت 12 تا 4 بعد از ظهر در خانه هنرمندان (تهران) برگزار می شود .
دوستان زیادی قول داده اند که برای این جلسه سخنرانی داشته باشند که از آن جمله می توان به : آقایان اسماعیل امینی ، سید مهدی موسوی ، سعید کیایی ، سید جعفر عزیزی ، جلیل صفربیگی و خانم مریم جعفری و چند تن دیگر از دوستان منتقد و شاعر – که چون هنوز قطعی نیست نام نمی برم - اشاره کرد ...امیدوارم هم دوستان به وعده عمل کنند و هم کلیه دوستانی که علاقه مند به حوزه شعر و به ویژه غزل هستند و به خصوص در مورد کتاب حاضر نقد و نظری دارند در این جلسه حضور داشته باشند... بی شک همراهی تک تک عزیزان مخاطب شعر مایه افتخار نگارنده است ....
هفتم اینکه : برویم سراغ بحث معرفی کتاب :
- حکایت عشقی بی قاف ، بی شین ، بی نقطه : در مورد این کتاب مصطفی مستور این روزها در اینترنت مطلب زیاد است ؛ برای مثال این دو نقد : 1 و 2 .
اما گمان می کنم در تمام این نوشته ها یک نکته کاملا مورد بی مهری قرار گرفته است .داستان نخست مجموعه با عنوان « مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت » یک اثر فوق العاده است که خارج از جریان روایتهای معمول، بدون استفاده از تعلیقهای کلیشه ای و با استفاده صرف از مونولوگ به ایجاد فضایی مالیخولیایی و به شدت تاثیرگذار و البته مهم تر از همه بسیار واقعی و روانشناسانه دست یافته است .به شخصه گمان می کنم که مستور با توجه به سیر نوشته هایش تا کنون نشان داده است که از آن دست نویسنده هایی ست که به حرفهایش بیش از معلق واروهای تکنیکی و قید و بندهای فرمی اهمیت می دهد. این نکته به وضوح در تمامی آثار نویسنده قابل رهگیری است . در داستان مورد بحث نیز شکل گیری عشق و مسکوت ماندن آن از جانب راوی – که یک نویسنده است – به شکلی بسیار گیرا نمایش داده می شود . تاکید می کنم که نمایش !...در حقیقت مونولوگ راوی باید توسط مخاطب کاملا دراماتیک اجرا شود با تمام فراز و فرودهایی –که در دل اثر هست و یک مخاطب آگاه آن را در می یابد . اگر این گونه نشود ، داستان بالکل از دست خواهد رفت ؛ اگر بخواهیم با خط کش تعلیق و شخصیت پردازی و گره گشایی و امثالهم سراغ این شعر-داستان برویم فقط به مثله کردن و خالی از حس کردن آن می رسیم و جنازه داستان روی دست مان می ماند بی هیچ لذتی !
از این نکته هم نگذریم که لحن راوی در این مونولوگ بسیار نزدیک به سخنرانی های دکتر شریعتی ست که مخاطبان جدی آثارش این لحن را با آن فراز و فرودهای و جمله های طولانی و مهم تر از همه صفتهای پشت سر هم این چنینی که بر سر مخاطب آوار می شود در سطور مختلف داستان باز می شناسند :
« ...از این که مبهم ترین و نگفتنی ترین و باکره ترین و پنهان ترین و پر معناترین و پاک ترین حرفها را که با سلوک وحشت ناک روحی کشف کرده بودم به سادگی بستن گره روسری اش یا جلو کشیدن آن ، یا عقب زدن موهای روی پیشانی اش می فهمید ، دچار چنان هیجان سکرآوری می شدم که مستی هیچ باده ای نیم توانست کسی را این چنین سرمست کند . ...»
اصولا استفاده از چنین جمله بندی های طویل و نیز بهره گیری از صفات موکد و خلاصه لحنی این چنین خطابه ای سبب هم حسی بیشتر مخاطب و انتقال هیجان راوی به او می شود که در داستانی این چنین کارایی زیادی دارد ...
استفاده از فرم در خدمت مضمون کاری ست که مستور به خوبی انجام می دهد .نمونه این اجراهای موفق را در «چند روایت معتبر درباره کشتن » ، « سوفیا » و به خصوص «حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه» می بینیم . جایی که نویسنده با استفاده از فضای چت رومها و استفاده از شکلک های یاهو و ایجاد فضایی پر تعلیق به واسطه دنیای سرشار از ابهام وب داستانی عاشقانه و البته روانپریش را به منصه ظهور می رساند . داستانی که شاید به نوعی بازآفرینی امروزی لیلی و مجنون باشد ...مجنونی که درتیمارستان نشسته است و راههای ارتباطی اش – موبایل و تلفن و ... – از او سلب شده است و رابطه اش با زن به بهانه بدتر شدن وضعیت اش ممنوع است و لیلی بیچاره ای که دور از مجنون تنها به حرفهایی دلسپرده است که در دنیای واقعی از دهان هیچ بنی بشر عاقلی نمی شنود ! ...در این حرفها گوهر گم شده ایست که لیلی- مهراوه – آن را ناخودآگاه درک می کند اما عقل معاش اندیش آن را در نمی یابد و جنون می خواند ...و این حرف ها کلیت «هستی» اند ! همه آن چیزی که «هست » !...باقی همه «نیست» اند !...راستی چرا کسی از خودش نمی پرسد چرا اسم پرسوناژ مرد قصه « هستی » ست ؟!...آیا تنها اینکه بگوییم نویسنده می خواهد به عرصه شلم شوربا و بی قاعده و مبهم وب اشاره کند کافی ست !؟..اگر این طور است چرا «هستی »؟! ...چرا « مریم » نه ؟!! ...شاید دلیل همان باشد که در چند سطر پیش گفتم ...
به گمان من داستان او ل مجموعه ، «مردی که تاپیشانی در اندوه فرو رفت» یک جورهایی با داستان آخر مجموعه ،« حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه» مرتبط است ؛ نوعی دایره وار ، انگونه که گویی هر یک ادامه دیگری ست ...نوعی دایره دیوانه وار !
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه – مصطفی مستور – نشر چشمه – چاپ سوم زمستان 1385- 65 صفحه – قیمت 800 تومان
- پاره خط : مجموعه شعر سینا علیمحمدی بلاخره چاپ شد ! ... علیمحمدی از دسته شاعرانی ست که به عقیده من برای مخاطب خود احترام قائلند و به رسانه بودن شعر به عنوان یک هنر اعتقاد دارند .در این نوع نگاه شاعر به جای در غلتیدن به پریشان گویی های آنچنانی و تکنیک ورزی های افراطی و ابهام پردازی های مد روز به سراغ جوهر شعر و خلق فضا های شاعرانه در ساده ترین و برهنه ترین شکل خود می رود و سعی می کند با کشفهای شاعرانه اش مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد و نه با ژست های شاعرگونه اش !
از این دست شاعران در نسل جدید شاعران سپید سرا کم نداریم هرچند نسبت به خیل عظیم شعرهای ژورنالیستی و کارگاهی و کارخانه ای آن هم با تولید انبوه (!!!) این گونه شعرها هم چنان مورد کم لطفی واقع می شوند ....
برسیم به مجموعه پاره خط : از مقدمه آقای ضیا الدین ترابی که بگذریم با مجموعه ای طرف می شویم از شعرهای نسبتا کوتاه که در سطور پایانی خود ضربه نهایی شعر را پنهان کرده اند ...
چقدر این قیافه به من می آید
عینکی که با آن تو را نمی بینم
موهایی که هرگز انگشتانت را سیاه نکرد
ساعتی که برای پنجشنبه های غروب
هنوز بی تاب است
اما این لباس های لعنتی
آن قدر جیب نداشتند
تا عاشقم باشی
این شگرد در شعرهای بلند تر نیز به این صورت اعمال شده است که هر بند از شعر نقش یک شعر کوتاه را ایفا می کند و در سطور پایانی اش ضربه تصویری خود را دارد و در نهایت کلیت شعر با ترکیب همین بندها شکل می گیرند :
....
حالا چند سالی می گذرد
از فتح شلوارهای کوتاه
تو
آن سوی آب
روبنده ات را برمی داری
و من
به سلامتی آسمان خراشهای شهر
قهوه ام را با انگشتری عقیق سر می کشم
بی خیال تانک هایی که
هفت پشت پدرم را لرزانده بود
در پیاده روهای همین شعر
....
این شیوه پرداخت بیشتر در نتیجه شعر ترجمه در شعر امروز ما جریان پیدا کرده است که اتفاقا جریانی درست و خلاقانه و زیباست . نگاهی به آثار نزار قبانی و نرودا و لورکا و امثال آنها نشان می دهد که این شیوه چقدر در شعر کارایی و زیبایی دارد . اتفاقا نکته اینجاست که در شعر کلاسیک ما به خصوص در غزل کلاسیک – برای مثال غزلیات برجشته سعدی یا حافظ – این نکته به شکل جدی وجود دارد : بیتهایی خود بسنده با ضربه های توامان تصویر و البته قافیه در انتهای بیت و البته پیوند های ظریف عمودی در تار و پود شعر ...در حقیقت این ضربه های مکرر تصویر در انتهای هر بند و هر از چند گاه حضور مخاطب را در شعر جدی تر می کند و نمی گذارد کارش در شعری مطول به خمیازه برسد !...نکته ای که خیلی از شاعران – چه در عرصه کلاسیک و چه در عرصه نو – از یاد برده اند ...
خلاصه آنکه نقطه قوت مجموعه پاره خط کشفهای خوب و استفاده از فضاهای تازه برای خلق تصویر و به خصوص فضاهای شهری و البته کلانشهری ست :
پارک ملت
جای خوبی ست
برای تمرین دموکراسی
وقتی ایستاده ام
به انتظار کسی
که هیچ گاه نمی اید
حتی در خواب های شبانه ام
که انتخابات بزرگی است
میان آن همه ...
اما هنوزهم ایستاده ام
با دستانی که
فکر می کنند
کاش آغوشت
عدالت بیشتری داشت
نکته بعدی تکنیک های به کار گرفته شده در اثر است .برجسته ترین رویکرد تکنیکی شاعر استفاده از حرکتهای زبانی و ایجاد مفاهیم دوگانه – نه دو پهلو – برای واژگان و ایجاد فرصت برای اجرای لحنهای مختلف بر روی یک ترکیب است . به این نمونه نگاه کنید :
دست می اندازم
دست می کشم
درست وقتی که شیخ ، اجل معلق می شود :
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم ...
در می رود !
شیرازه شعری که از پیشانی تو آغاز می شود
گفتم قبلت سلام بانو !
دوستت دارم !
در مضارع تو صرف نمی شود
لابد خیال برت می دارد
که دست می اندازم
به موت
قسم !
کاملا آشکار است که شاعر در سطر سوم به ایجاد تداعی «شیخ اجل» و به دنبال آن استفاده از ترکیب عامیانه و طنزآمیز « اجل معلق» است ...چنانکه در سطر 4 و5 همین کار را با بیت مشهور سعدی انجام می دهد .اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود زیرا سطر 5 در خوانشی دوباره با لحنی متفاوت به سطر 6 تسری می یابد . در حقیقت شعر به این شکل قابل بازخوانی ست :
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم ...
در می رود !
در می رود
شیرازه شعری که از پیشانی تو آغاز می شود ...
و البته باز هم به کلمه «شیرازه» که تداعی گر شیراز زادگاه شیخ اجل است باید توجه کرد .
در ادامه باز این تکنیک را می بینیم :« دوستت دارم !» هم در مواجهه با سطر بالایی و هم در تعامل با سطر پایینی بازخوانی می شود . و در نهایت در « به موت » هم همین اتفاق می افتد .
از همه اینها گذشته با رسید به این نقطه شعر به ایهام دو سطر آغازین هم پی می بریم ، ابهامی که در « دست کشیدن » است : هم به معنای دست را پس کشیدن و هم به معنای منصرف شدن ....
نکته اینجاست که استفاده از این تکنیک ها در شعر مورد بحث در بهترین شکل خود جفت و جور شده است و به عبارت دیگر از شعر بیرون نزده است و همین سبب شده است که با یکی از بهترین شعرهای مجموعه طرف باشیم .
اما همین تکنیک ها در برخی از شعرهای دیگر تصنعی به نظر می رسند چرا که فراخوانی مناسب و زمینه چینی شاعرانه برای شان انجام نشده است :
خط را بگیر و
این شعر را با شاعرش خط بزن !
د ِبه زن ! به زن !
بزن تا تمام این خط ها را حرامت نکرده ام
حرامت نکرده ام ...
گفتم که شاعر برای تصویر و مضمون اش اهمیت قائل است و به مخاطب توجه دارد اما باید به این نکته هم اشاره کرد که در برخی از شعرها ، شاعر مخاطب را دست کم می گیرد و توضیح واضحاتش سبب می شود ایجاز و در نتیجه زیبایی و غنای شعر از دست برود :
شاعر نیستم
شعر نمی گویم
می نویسم بهار
تا تمام خیابان را
باران نقاشی کنی
و بهانه امروز
برای سرودن
تنها تو باشی
تو
درست مثل بهار ...
از این بگذریم که کلیت شعر خیلی تازه نیست اما دو سطر پایانی شعر کاملا اضافه به نظر می رسند . حتی اگر شاعر می خواست بر بهار بودن «تو» تکیه کند به جای این دو سطر یک منادای « بهار!» کفایت می کرد ، هر چند به گمان من همان نیز لازم نیست .
یا مثلا در شعر خوب « نارس و کال» که اتفاقا همین ترکیب به نظر من در شعر حشو و زائد است :
چترهای عابران
نارس و کال
از کف خیابان به فردا می رسیدند
به نظر می رسد ترکیب «نارس و کال» موسیقی شعر را برقرار کرده است اما بی شک ترکیب دو صفت کاملا هم معنا چندان فصیح نیست . بماند که ترکیب «نارس» با «رسیدن» و موسیقی «کال» با «کف» ممکن است دلیل شاعر باشد اما باز هم به نظر من توجیه مناسبی برای استفاده از صفتهای مترادف نیست .
و به عنوان آخرین مثال برای برخی سهل گیری ها در پیرایش شعر اشاره می کنم به شعر خوب « دروغ » که بند 5 آن کاملا جدا از فضای شعر و بی ارتباط و اضافه به نظر می رسد .
خلاصه آن که سینا علیمحمدی نشان داده است که شعر را و کارکرد آن را و مخاطب خود را به خوبی می شناسد و بر روشهای تاثیرگذاری بر او و انتقال درست مفاهیم و کشفهای شاعرانه آگاه است و به نظر من با اندکی دقت افزونتر در گزینش واژگان و سخت گیری های بیشتر در پیرایش شعر می تواند گوهر شعر خود را بسیار خوش تراش تر در پیش چشم مخاطب بنشاند ...چنین باد!
پاره خط – سینا علیمحمدی- نشر نمایه – چاپ اول 1385 –72 صفحه - 10000ریال
گارد سفید : در مورد این کتاب میخائیل بولگاکوف هیچی نگویم بهتر است !..از نویسنده ای که شاهکارهایی چون مرشد و مارگریتا ، دل سگ ، تخم مرغ های شوم و ... را دارد ، نوشتن چنین رمان سرد و کسل کننده و بی حس و حال و بدتر از همه تکراری بعید به نظر مرسد . البته نباید از نظر دور داشت که ترجمه کتاب م چندان چنگی به دل نمی زند و در برخی از سطور کاملا مشخص است که معادلهای بهتری برای ساده نویسی و شکستن جملات کشدار – که مطابقتی با دستور فارسی ندارند – وجود داشته است . اما با همه اینها بولگاکوف در تلاش برای نوشتن «جتگ و صلح»ی دیگر به اولین دیوارهای آن اثر سترگ نیز نرسیده است و در پیمودن راهی –واقعگرایی- که گذرگاه تخصصی او- فراواقعگرایی- نیست چندان موفق نشان نداده است . این چند سطر را نوشتم که این کتاب را نخوانید !!
گارد سفید – میخائیل بولگاکف – ترجمه نرگس قندچی – نشر قصه – چاپ اول 1385 – 336 صفحه
ششم اینکه : ....
موافق نیستید که دیگر بس است !!...معرفی کتابهای مان حسابی طولانی شد ! ...باقی حرفها باشد برای بعد !
جلسه نقد خانه هنرمندان یادتان نرود !
شادی تان در پناه هزار هزار بوسه مستدام !
سیامک
بازی شبِ یلدای مرا در پی نوشت بخوانید!
سلام
اول اینکه :...
به گمانت می شود وقتی خورشید نشسته است روی همین مبل رو به رو و دارد با فنجان قهوه اش فال می گیرد ، شب یلدا را جشن گرفت ؟!...دِ نمی شود !!
وقتی لبانت لذیذتر از قند هندوانه است ؛ چشمهات اوقات بادام را تلخ می کند ؛ یک باغستان انار پس پشت پیراهنت دلدل می کنند برای شکفتن ؛ می شود شب یلدا را ...؟!...دِ نمی شود !!
وقتی صدایت شنیده می شود از میان هیاهوی این دنیای دیوانه ، خود حافظ می آید ، می نشیند کنار شومینه و دستش را می زند زیر چانه اش و تو را سِیر می کند تا یادش نرود عصر شاخ نباتها هنوز به پایان نرسیده است . آن وقت خودش می آید و انگشت مرا می گیرد و می گذارد درست روی این غزل تا فال امسال و همیشه تو را این گونه برایت بخوانم :
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد...
**********************
دوم اینکه: بازم دیر کردم نه !؟...چی بگم والله !...من همچنان شرمنده ام ! ...
**********************
سوم اینکه : چند تا کار توی چند جای مختلف این چند وقت نوشته ام که خوشحال می شوم نظر دوستان را به خصوص درباره این دو کار بدانم :
- ترجمه شعری از محمود درویش و خوانشی از آن در صفحه شعر روزنامه همشهری مورخه ( 16 آذر 1385) - داونلود کنید !
- نقدی تحلیلی بر شعر حاشیه نشینی با نگاهی به اشعار «من بچه جوادیه ام» از زنده یاد عمران صلاحی ، « « من خواب دیده ام که کسی می آید» فروغ ، غزلی از رضا عزیزی ، « تابوتی به اندازه یک سرنگ» از غلامرضا سلیمانی و «بازگشت» از محمد کاظم کاظمی در شماره اخیر فصلنامه شعر (لینک اینترنتی )
**********************
چهارم اینکه : «بر تابی از ترانه » به خاطر چاپ پوسترهای انتخاباتی در چاپخانه اندکی معطل شد!...البته الان کتاب زیر چاپ است و گمانم بالاخره سریال شگفت آور نشر این کتاب قرار است تمام شود ...امیدوارم دفعه بعدی که به روز می کنم کتاب حاضر و آماده باشد ! ...نکته ای که هست صفحه آرایی جدید کتاب است که به گمانم برای بار اولی ست که در ایران اجرا می شود ...گرافیست خوش ذوق کار آقای شروین فرید نژاد با استفاده از تایپوگرافی برای هر صفحه طرحی جدا ارائه کرده است که حاصل آن به نظر من چشم نواز است و تقریبا هر اثر را به تابلویی مانند کرده است ...این دو نمونه را از صفحات داخلی کتاب ببینید :


********************
پنجم اینکه : هیچوقت یادم نمی رود که « دوستت دارم » چقدر توی خوابگاه همه گیر شده بود ...از همه اتاقها صدای شرجی خواننده به بیرون می وزید که :
گریه کردم ، گریه کردم
اما دردم و نگفتم
تکیه کردم به غرورم
تا دیگه از پا نیافتم
چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدا نگهدار
من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم
اگه تو بهانه بودی ...
ترانه « یغما» با صدای گیتار و حنجره ای زخمی دل می برد از آن روزهای دلتنگی ... اما حالا که :
طفلکی بدجوری عاشق شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت !
دلم برایش تنگ می شود و شرجی صدایش را – که می ماند – مرور می کنم و دلم می گیرد و به این فکر می کنم که حضور کوتاه او قدرتی کم نظیر داشت ؛ چنانکه برخی ترانه هایش زمزمه ای همگانی شد و گمانم در حافظه ها باقی خواهند ماند ...گمانم می شود تا همیشه با او و « استاد بهمنی» زمزمه کرد که :
بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
اما چه حیف قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
هنوز دلم ساده بود و جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود ....
************************
ششم اینکه : اما کتابهای امروز :
-سفر به سرزمین آرزوها ( ویژه نامه همشهری جوان شماره 97) : بله ! حق با شماست ا!..این یک هفته نامه است ، کتاب نیست ! ...اما باور کنید هر کسی از هم نسلان من که این مجله را نخوانده باشد چیزهای زیادی را از دست داده است ! ... یک پرونده کامل و کم نقص از کارتونهای دوران کودکی ما : از سندباد و گالیور و پلنگ صورتی و ...تا بارباپاپا و بامزی و پت پستچی و ... می شود گفت هیچ یک از رفقای خوب بچگی هایمان جا نیافتاده اند ! ...یک مجموعه بسیار نوستالژیک با یک لوح فشرده همراه سبب می شود که چندین ساعت لذت ناب را تجربه کنید .... می دانم این یکی بیشتر از معرفی و نقد شبیه به تبلیغ شد ! ...اما راستش را بخواهید بعد از یادآوری آن همه کودکانگی دلپذیر آن قدر سرخوشی به آدم دست می دهد که زیاد در بند این حرفها نیست !...ممنونم از حسن علیشیری عزیز برای اینکه گفت این ویژنامه را از دست نده ... وقتی دوباره همه این مجموعه های دوست داشتنی را مرور کردم فهمیدم که چقدر نسل کودکان امروزی کم اقبالند !... کودکان نسل من خیلی چیزها را لا به لای همین کارتونها آموختند و حس کردند ...کودکان امروز با این سفینه های فضایی اجق وجق و دیجیمونهای بی حس و حال به هیچ ناکجاآبادی نمی رسند ، به خصوص با این قحطی مطالعه و زندگی ماشینی و ...باور کنید !
سفر به سرزمین آرزوها - شماره 97 همشهری جوان – ویژه نامه کارتونهای کودکی ما – با یک لوح فشرده همراه – 200 تومان
********************
-سمفونی روایت قفل شده : همیشه معتقد بوده ام وقتی در یک مجموعه شعر معاصر هر مخاطبی بتواند 5 شعر دلخواه و یک شعر فوق العاده پیدا کند ، آن مجموعه موفق ارزیابی می شود . در این آشفته بازار نشر شعر معاصر به گمانم این موفقیت تنها نصیب کتابهای بسیار محدودی خواهد شد .
سمفونی روایت قفل شده سروده مریم جعفری یک مجموعه دلپذیر است . چند شعر کم نقص و یک شعر فوق العاده :
دنیا پر از سگ است ، جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفره امشب نمی رسند
پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست ...
ردیفی دشوار در یک غزل معترض بسیار خوب عمل کرده است و شاعر بدون شعار دادن ، خشمی عینی را در قالب کلام ریخته است . خشمی که زاییده مآل اندیشی و روشنفکربازی نیست . یک خشم آتشفشانی و غریزی روح شعر را عصیانی کرده است :
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی ست
این دست اشعار به مدد ذوقمندی و اندیشه ورزی و فرم گرایی و تکنیک های آن چنانی آفریده نمی شوند ...اینها مثل سیل اند که شاعر و مخاطب را با هم می برند و تمام ! ..در واقع در این دست اشعار شعر است که شاعر را می سراید !...یا به گفته دیگر شاعر خود نخستین مخاطب شعری ست که از آغاز و انجامش هیچ نمی داند !
از این شعر برجسته - که به گمانم جای تحلیل واژه به واژه دارد – و نیز چند شعر کم نقص مجموعه که بگذریم ، نکته دلگرم کننده حضور همیشگی اتفاقهای شاعرانه در شعر مریم جعفری ست . در حقیقت هیچ شعری دراین مجموعه فاقد یک اوج شکوهمند و کشف شاعرانه نیست . حتی وقتی کلیت شعر نمی تواند ذائقه مخاطب را به تمامی ارضا کند یک دو بیت درخشان سبب می شود که خواندن شعر خالی از لذت نباشد :
زندان خود که باشی ، آزادی ات محال است
تو خوابی و کنارت دیوار نردبانی
یا :
از بس که در اندیشه آتش فرو رفت
سلول سلول تنم خاکستری شد
که دقت در همراهی « اندیشه » با «سلول خاکستری » و نیز« آتش » با «خاکستر» و تناظرهای اینها با هم سبب می شود وجوه مختلف بیت برجسته شوند و معنا شکل چند بعدی بگیرد و شعر در ذهن مخاطب زاده شود ..
یا
از همان غزل :
نقاش خود بودم ولی نقاشی ام سوخت
مرزم قلم، بومم زبان ما دری بود
تاکید شاعر بر جدا نویسی « ما دری » تنها به سبب ایجاد هر دو گونه خوانش است هم به شکل نوشته شده و هم به شکل « زبان مادری» که قرین به ذهن تر است . در حقیقت شاعر با انتخاب شکل نگارشی مفهوم دورتر در ایهام و جناسش ، خواسته است که توجه مخاطب را به کشف شاعرانه اش جلب کند که گمانم موفق نیز بوده است .
طنز تلخ هم به عنوان یک مولفه حضور چشمگیری دارد :
بی سر شدند تن ها، ما روی خاک تنها
سر در زمین ما نیست ؛ ما سرزمین نداریم
از چلستون بالا تا بیستون پایین
دیگر ستون نمانده ست ؟ یا ذره بین نداریم ؟...
مولفه دیگر به خصوص در کارهای متاخر شاعر بازیهای زبانی ست که در همین چند نمونه ذکر شده بسامد بالای آن را می بینید و البته به گمان من در اکثریت موارد شاعر در استفاده از این تکنیک موفق بوده است و شعر را به عرصه تکنیک ورزی صرف بدل نکرده است .
گذشته از نقاط قوت بسیار این مجموعه باید به دو نکته مهم اشاره کرد :
اول اینکه یکدستی زبانی در این مجموعه پررنگ نیست . برای مثال برخی اشعار لحنی قدمایی و برخی کاملا امروزی دارند . البته گهگاه این دوگانگی در درون یک شعر هم بروز پیدا می کند که چندان دلپذیر نیست مثلا در غزل صفحه 36 در کنار عباراتی چون « از سیب سرخ خودش یک عالم اورده است » و نیز « من دل کم آورده ام ؟ یا دل کم اورده است ؟» که به وضوح زبان امروزی دارد و از اصطلاحات گفتاری روزمره استفاده می کند، این بیت هم امده است :
ما هر دو لب ؛ تشنه ایم هر دو ؛ لب چشمه ایم
من کوزه در دست و او جام جم اورده است
که لحن قدمایی آن اشکار است .
نکته دوم اما مهمتر و البته در کلیت شعر معاصر بسیار شایعتر است . برخی وقتها شاعر از سخت گیری های خود در انتخاب واژه دست بر می دارد و به اولین واژه مقرون به ذهنش اجازه بروز می دهد . در حقیقت دچار تسامح می شود ! برای نمونه :
زخم در حنجره ! بی هلهله ! فریاد نزن
در خم دره ، که پژواک صدا گم شده است
گذشته از این که «هلهله» که آواز شادمانی ست با « زخم » رابطه مناسبی ندارد ، «گم شدن پژواک» هم برای «فریاد نزدن» دلیل خوبی نیست !..در حقیقت بیت حسن تعلیل ندارد و ارتباط اجزا آن کمرنگ است .یا مثلا :
ابرهامان چه عقیمند ، وبارانی نیست
باد در همهمه دود هوا گم شده است
که باز هم ترکیب « دود هوا» خیلی فصیح به نظر نمی رسد .در حقیقت کلمه هوا به نظر اضافی ست : باد در همهمه دود گم شده است .یا مثلا :
مانند یک عقاب به فکر صعود بود
مردی که امتداد نگاهش عمود بود
فصاحت مصراع دوم به خاطر همان سهل گیری که گفتم مختل است . « عمود بودن » یک مسئله نسبی ست ....عمود بر چه ؟! ...شاعر می خواهد بگوید مرد نگاهش به آسمان بود یا رو به اوج اما ترکیبی که استفاده می کند فصاحت لازم را ندارد . مثالی دیگر :
در روح من مادرم حوا دم آورده است
از سیب سرخ خودش یک عالم آورده است
باز هم مصراع اول فصاحت ندارد تا حدی که معنا را هم دچار ابهام کرده است .
بی شک خود شاعر این نکات را بهتر از هر کسی می داند و نیازی به مثالهای بیشتر نیست .
در مجموعه سمفونی روایت قفل شده علاوه بر غزل با چند چارپاره ، چند عامیانه و دو سه مثنوی هم روبه روییم . می شود گفت تنها چهارپاره ها و نیز برخی ابیات در مثنوی ها ، تا حدی مولفه های شعری شاعر را در خود ، به همان قدرت غزل ، باز نمایانده اند .
در عامیانه ها باز همان سهلگیری ، شاید به واسطه اینکه کار عامیانه است ، سبب شده است که با کارهایی بیشتر متمایل به شعار طرف باشیم .باید به خاطر داشت که عامیانه نویسی هر چند بسیار سهل به نظر می آید اما در واقع کاملا ممتنع است ! ....می شود فولکلور های شاملو را مرور کرد و صحت این ادعا را موکدا دریافت .
در چهارپاره ها اما لحن عاصی شاعر نمود بیشتری دارد و طعم شعر زیر دندان مخاطب حس می شود :
بخاری از تپش رود در نمی آید
بخواب کودک باران پدر نمی آید
در این کویر درختان سفید می رویند
که عمر دیو تبرزن به سر نمی آید
کتاب بسته شد و نوبت خدا نرسید
از اسمان تو پیغمبری به ما نرسید
گلوی گله تلف شد در آرزوی علف
صدای ضجه ی چوپان به روستا نرسید
...
و نهایتا در سه مثنوی ، مثنوی سوم و متاخرترین شان ویژگی های اندیشه و زبان شاعر را به همراه دارد البته اگر از برخی ابیات بگذریم ...ابیاتی مانند این که که شاعر تنها قصد حرف زدن و مانیفست دادن و اندیشه ورزی دارد نه شعرسرایی :
فرمانروای بی سوار و بی هیاهو
در سرزمین مادری امنیتت کو
یاوه نویسان حرمت ما را شکستند
بر پست دنیای مدرن ما نشستند
با ماهنامه هفته نامه نشریه جنگ
هر روز طرحی تازه بدمعنی شده گنگ
متن پریشانی به پیوست مدرنیسم
اجراگران پست دربست مدرنیسم ...
و البته لحظاتی شاعرانه با همین اندیشه ، درست بعد از این ابیات:
حاشیه ای بی متن مثل یال بی شیر
خر-گوش ها آماده تحسین و تکبیر
خیاط های کوکی بی سوزن و نخ
با حرفهای کشکی تولید مطبخ ...
همین دوبیت گمانم کافی ست برای اینکه دریابیم هر گاه شاعر پا به ساحت شعر می گذارد ابزار را به خوبی
به کار می گیرد : از تشبیه موثر مصراع اول که قابلیت تاویل زیادی پیدا می کند تا نحوه اجرای مصراع دوم که باز بر عمق شاعرانگی کار می افزاید و نیز رابطه «خیاط» با «کوک » و «کشک » با «مطبخ » که ظرافتهای طنازانه کار را می افزاید ...
خلاصه کلام آن که ، جعفری در این مجموعه نشان می دهد که اندیشه را به عنوان بستر شعر به رسمیت می شناسد و هر گاه توانسته است خیالمندی شاعرانه را دوشادوش اندیشه به حرکت درآورد نتیجه کار رقص دلنشینی واژگان بر صحنه ذهن مخاطب بوده است . به عبارت دیگر شاعر حرفهای بسیاری برای گفتن دارد ، آن چنان که گهگاه تزاحم این حرفها سبب شده است شاعرانگی بر باد رود ، اما به واسطه همین دردمندی اندیشمندانه هیچ سخنی در این مجموعه باری به هر جهت نیست و این مشخصه در این زمانه «جنجالهای بسیار برای هیچ » کم موهبتی نیست !
سمفونی روایت قفل شده – م . آذرمانی (مریم جعفری) - انتشارات مینا –چاپ اول 1385 - 79 صفحه - قیمت 14000 ریال
*******************
هفتم اینکه : بی حرف پیش ، شعر جدیدی را که از نزار قبانی ترجمه کرده ام ، برایتان می نویسم ؛ با این توضیح که ترجمه از زبان انگلیسی بوده است :
غرناطه
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور
در آستانه الحمرا
ملاقات کردیم ؛
چه دیدار دلپذیری ،
بی قرار قبلی !
دو چشم سیاه :
در اعماقشان
فاصله ها از فاصله ها
زاده می شوند .
پرسیدم :
«اسپانیایی هستی ؟ »
پاسخ داد :
« متولد غرناطه !»
غرناطه ...
هفت قرن
در آن چشمها
باز می خیزند
پس از قیلوله ای ؛
و امیه :
بیرقهاش در اهتزاز و
سربازانش با نریان هاشان !
چه شگفت است تاریخ !
چگونه بازم گرداند
به سبزه رویی زیبا ،
دختری از نوادگانم .
در آن رخسار دمشقی
می توانستم ببینم
پلکهای «بلقیس» را ؛
گردن زیبای «سُعاد» را ؛
خانه قدیمی مان،
و اتاقی که در آن
مادرم
رخت خوابم را پهن می کرد
و بوته یاسی
که خویش را می آراست
با ستاره هاش ؛
و آن فواره
با سرودواره های طلاییش ...
و دمشق
کجا می توانست بود؟!
گفتم :
« آنجا !»
در آبشار گیسوانت ،
رودسار سیاه ؛
دلپذیری رخسار عربی ات ؛
لبانت ،
که تا همیشه
خزانه خورشیدهای سرزمین من اند ،
در عطر باغات عریف و
آبهاش ،
در یاس عربی و
ریحان و
به !
با من قدم زد
و پساپشت او
گیسوانش
چون خوشه های گندم خرمن نشده
نفس نفس می زدند ؛
گوشواره های بلند
بر گردن زیبایش
چون شمعهای کریسمس !
چون کودکی
به دنبال راهنمایم
می رفتم
و تاریخ :
توده ای غبار
پشت سرم !
می توانستم
نبض هنر را بشنوم
بر نگاره های دیوارها وسقفها.
او گفت :
« اینجا الحمرا ست ،
غرور اجدادی ما !
بیایید
بر دیوارهاش
بخوانید
افتخاراتم را !»
...
افتخاراتش ؟!
پاک کردم
زخمی خون چکان را ،
و زخمی دیگر را در قلبم !
کاش می فهمید،
میراث خور زیبای من،
این اجداد من بودند
که او از آنها سخن می گفت !
وقتی وداعش می گفتم
آغوش گرفتم
در او
مردی را به نام ِ
«طارق ابن زیاد»!
*********************
شاد باشید در پناه حضرت عشق !
سیامک
***********************************************************
پي نوشت :
از این بازی خوشم آمد و به دعوت مسعود عزیز و با توجه به اینکه اصل ماجرا بر این است که 5 صفت ناشناخته را عرضه کنیم ، این هم 5 صفت شاید کمتر شناخته شده حقیر لااقل برای مخاطبین وبلاگی !
بی شک وبلاگ ، لااقل برای من ، آینه خیلی مشخصه هایم بوده پس تکرار آنها بی فایده است : مثل عشق و اهمیتی که به آن می دهم یا مثلا شعر و ادبیات و غیره ! ...
پس از آنها که بگذریم ، می رسیم به آن چیزها که در وبلاگ نمود ندارد و اصولا مزه این بازی هم به همین است :
1- من تقریبا وضع حافظه ام خراب است !...یک چیزی در مایه های آلزایمر !...گلاره هر وقت می نشیند و از خاطرات دوران 3-4 سالگی اش !! حرف می زند ، کلی هاج و واج می شویم !! ... البته این وضع حافظه مربوط به چیزهایی ست که اثر شگرفی بر زندگی و احساس و اندیشه نداشته اند ...گفتم شگرف ! ...کم تاثیر و پر تاثیر و از این دست هم مشمول همان فراموشی لعنتی هستند، البته جز موثر ماجرا نه ! ...حواشی اش !...
خلاصه اینکه بارها پیش آمده است که بعد از گذشتن چند ماه از خواندن یک کتاب اصلا خط اصلی قصه را هم فراموش می کنم ! ( البته یک مرور سطحی به یادم می آورد که ماجرا چه بوده ...) ... بنابراین اگر قرار است روی یک کتاب چیزی بنویسم بلافاصله بعد از خواندنش باید دست به کار شوم ...عین همین کاری که توی وبلاگ می کنم !...راستش را بخواهید اصلا یکی از مهمترین انگیزه ها برای این کتاب نوشت ها همین است که یادم نرود چرا و چگونه از کتابی لذت بردم یا نبردم ! ...
2-بنا به بند 1 قاعدتا نباید انتظار داشته باشید تصویر خیلی واضح و شفافی از دوران کودکی و نوجوانی ام داشته باشم ... اصولا این حافظه به درد اتوبیوگرافی نوشتن نمی خورد ! ... اما همین را می دانم که در 3 سالگی کتاب می خواندم !! ...البته این بیش از آن که به آی کیو و باقی مسائل برگردد ، با بچه اول بودن و حوصله پدر و مادری جوان و تحصیل کرده و مسائلی از این دست رابطه دارد ...به خاطر همین هم در 5/6 سالگی مرا فرستادند کلاس دوم ابتدایی !...در واقع من اصلا کلاس اول را نخواندم ! ...یادم می آید که مرا بردند دادگستری تا به حکم قاضی 6 ماه سنم را زیاد کنند که اصلا به کلاس اول برسم ... قد و قواره فینگیلی ام سبب شد که ایشان کلا باورش نشود که من می توانم بخوانم و یک شعارنوشته بالای سرشان را نشان دادند و گفتند : بخوان !...ما هم خواندیم : « استقلال آزادی جمهوری اسلامی » ... ایشان متعجب صفحه روزنامه را دادند دست ما – آخه یکی نمی گه نامرد ! ...روزنامه ؟!...بچه 6 ساله ؟!!... – بنده هم با کمال پررویی خواندم ! ...و ایشان امضا فرمودند ! ....
نتیجه اینکه از همان 3 سالگی پرت شدم در سیاهچاله کتاب و هنوز از جاذبه لعنتی اش جان به در نبرده ام !...یکی از دلنشین ترین فانتزی های ذهنی من این است که لم بدهم روی تخت خواب و بالش ام را بگذارم زیر دستم و ... کتاب بخوانم !!... فقط به عنوان مثال بگویم که در سال 80 در سرپل ذهاب و در دوره خدمت سربازی ، به شهادت اینکه اسم و تعداد صفحات همه کتابها را نوشته ام ، 32000 صفحه خواندم !!...یک کمی مسخره و یک کمی عجیب است اما باور کنید که واقعی ست !! ...
3-در باب شیطنت های دوران مدرسه هم البته حرفهایی هست ! ... جای من همیشه – به خصوص در دوره دبیرستان که جای خودمان را خودمان انتخاب می کردیم – ته کلاس و کنج کلاس بود !...یادم نمی رود که معلمان تازه وارد که در اولین جلسه همیشه به دنبال بهترین و بدترین شاگردهای کلاسشان می گردند تا مدیریت کلاس از دستشان در نرود ، با این وضعیت دچار مشکل جدی می شدند و سوتی های فجیع می دادند !! ... خیر سرمان شاگرد اول مدرسه و شهر و از این دست مسائل بودیم و قاطی همه مردودیها و آتش پاره های کلاس می نشستیم !! ...علی ای حال ، رفاقت های من هم در نتیجه همین مشخصه ، همیشه معجون عجیب و غریبی از آدمهای مختلف را دربر می گرفته است : همه جور آدمی از همه جور طیفی !...همیشه یک نکته مشترک برای حرف زدن وجود دارد و همین نکته برای بسط رابطه و نزدیکی به هم کافی ست ... این همیشه شعار من بوده و کمتر آدمی را دیدم که به این راهکار جواب ندهد !...
داشتم از مدرسه می گفتم ! ...یادم نمی رود که در یک اقدام هماهنگ جلسه امتحان زیست شناسی را ترک کردیم ! ...نفر اول بلند شد درست بعد از نوشتن اسمش بر برگه امتحان ... ناظم مدرسه نیشخند زد : « یعنی حتی یک کلمه هم نمی تونستی بنویسی ؟! » ....نفردوم بند شد ...نفر سوم ...( دیوار پینک فلوید را یادتان هست ؟! یا بهتر از آن «انجمن شاعران مرده» را ؟! ) ....سالن امتحان شلوغ شد از صدای پای بچه ها که یکجا از سر جلسه بلند شده بودند تا حرف زور نشنوند ! ( حرف زور ، امتحان معرفی ِپیش از امتحان نهایی بود که از دوره ما قصد داشت باب بشود که ما لااقل لایی کشیدیم !! ) ... نتیجه اینکه امتحان به خودی خود کنسل شد ! ...کی می توانست دو شاگرد اول شهر را ( که هر دو توی این کلاس بودند ) به امتحان نهایی معرفی نکند آن هم سر یک قانون من در آوردی داخل شهری!! ... جالب اینجا که همه این آتشها از گور همین دو نفر بر می خواست !...خلاصه اینکه دو در شد !!...
از این جور خل بازیها در دوران مدرسه- به خصوص دبیرستان - زیاد بود که یک مقدار از پررویی مان بیشتر به همین بر می گشت که ناچارا هوایمان را داشتند ! ... به هر حال آدم باید بتواند از اهرمهای فشار و نقاط قوت اش استفاده کند دیگر !...
4 - همیشه گفته ام که دانشگاه مهمترین قسمت زندگی مرا شامل شده است . به عبارت دیگر بیش از هفتاد درصد آن چه امروز هستم ، مربوط به آن دوره است ...یک جوان 5/16 ساله دور از خانه ، در میان دهها آدم گوناگون از هم نسلان خودش ، درست اوج شکل گیری شخصیت اش را طی می کند و همه اینها به برکت آن محیط شکل می گیرد ...در کنار اینها بگذارید دوره طولانی رشته تحصیلی من را و همه دلبستگیها و دوستیها و غمها و شادیهای این هفت سال را ...
کمیته تحقیقات داشتیم و مجله « قلم » داشتیم و همایشهای دانشجویی داشتیم و بولتنهای روزانه و شبهای شعر و سفرهای دانشجویی به نمایشگاه کتاب و تئاترهای تهران وهمایشهای مختلف و ....!!
شعر را و نوشتن جدی را از همان سالها شروع کردم ...دوستان خیلی خوبی داشتم که به مسیرهای خوبی هدایت ام کردند و خیلی خوشحالم که درصدهای کنکور را کمی بالاتر یا پایین تر نزدم ! ... اگر جایی غیر از آنجا بودم شاید الان شخص دیگری رو به روی این کامپیوتر نشسته بود و داشت چیزهای دیگری تایپ می کرد !...
درباره روزهای دانشگاه خیلی خاطره و حرف هست اما مهمترین نکته شاید اتاق مان در خوابگاه بود !
نامرتب ترین ، شلوغ ترین، درهم ریزترین ، پخش و پلا ترین و ... خیلی چیزهای دیگه ترین (!!) اتاق دنیا ! ...معادل اتاقی کمد آقای ووپی !! ...برای پیدا کردن جا برای نشستن ناچار بودی مقادیر معتنابهی کتاب و مجله و کاغذ و نوار و پتو و بشقاب و قاشق را کنار بزنی !...یک چیزی در مایه های میدان مین که شیطان نشنود کافر نبیند !
من اصولا آخر بی نظمی ام ! ...الان یک کمی بهتر شدم اما کلا همانم که هستم ! ...معتقدم در دنیایی که به سمت آنتروپی می رود اصلا چه ارتباطی به من دارد که جلوی طبیعت را بگیرم !!...من اصلا چکاره باشم !! ...
و نکته اینجاست که هرکسی با من می نشیند ، «خاندان نبوت اش گم شد» !!...تمامی رفقا به ما که می رسیدند از ما بدتر می شدند و وجوه پخش و پلامدارانه شان فعال می شد !
یکی از رفقا بعد از دو سه روزی سفر به شهرشان ، بعد از رسیدن بلافاصله وارد اتاق ما شد و گفت : « آآآآخیشششش !!...اینجا آدم احساس آرامش می کنه !!...» ...راست هم می گفت !...آن قدر همه چیز به هم ریز است که دیگر نباید به فکر این باشی که حضور تو و اصولا هر کاری ممکن است از این بدترش کند !...واین یعنی کمال آرامش !!...
5-همیشه پایه بحث بودم و هستم !!... بحث به معنای گفتگو درباره موضوعی واحد توسط دو یا چند نفر با دیدگاه های متفاوت که فرق جدل و نزاع را با بحث می دانند ! ....فکر نکنید کار سختی ست ! ...آدمها خیلی زود شرایط بازی را قبول می کنند ! ... مثل همین بازی وبلاگی که الان توی اش هستیم !...
اتاق ما توی خوابگاه ، همان اتاق فوق الذکر ، همیشه محل مباحثات بی پایان در مور موشوعات کاملا متفاوت بود ....بحث درباره ماهیت و تاثیرات و خلاصه هر چه مربوط به «عشق» می شد رتبه اول را در بحثهایی یک طرف اش من بودم ، داشت !...از بحثهای نظری که بگذریم ، نمی دانم چه جوری بود که هر کسی از رفقا و حتی رفقای خیلی دور که دلش قیلی ویلی می رفت برای کسی ، یک هو سراغ اتاق ما را می گرفت و آن طرفها آفتابی می شد و سفره دلش را باز می کرد و عین مسیحیانی که پیش پدر روحانی اعتراف می کنند ، اعتراف می کرد و راهنمایی می خواست !! ...حالا کی گفته من این وسط صلاحیت وعرضه راهنمایی دارم خدا عالم است ! .....باور کنید این یکی دیگر واقعا عجیب است !..اگر توی یک اتوبوس هم بنشینم که با کسی در آن آشنا نیستم ، کافی سر صحبت را با یکی باز کنم تا بعد از یکی دو ساعت طرف سفره عاشقی اش را پهن کند و سیر تا پیاز ماجرا را بریزد روی دایره !! ...البته این بد نیست ولی لااقل عجیب هست !
از این حرفها که بگذریم اتاق ما همیشه پاتوق بحثهای مختلف بود : از بحثهای اجتماعی بگیرید تا بحثهای فلسفی کاملا جدی ! ....از فیلم بگیرید تا موسیقی و شعر ...خلاصه همه چیز !...البته همه چیز به جز سیاست !...نکته جالب این بود که هیچ کسی میان آن همه آدم که به آنجا می آمدند و می رفتند ، جز در ایامی خاص مثل روزهای انتخابات ، از سیاست ، به معنای عامیانه آن : یعنی همان حرفهای مربوط به درگیریهای روزمره بر سر قدرت ، حرف نمی زد ... شاید اگر قرار باشد از یک چیز به عنوان نفرت انگیزترین نام ببرم ، سیاست در صدر لیست خواهد بود ! ...سیاست به همان معنا که گفتم ...بحث سیاسی ، یا همان غرغر کردن سیاسی هر خاله خان باجی که معمولا به نتایجی محیرالعقول هم می رسد ! ، به نظر من وقت تلف کننده ترین کار ممکن است ... یک جور خاله زنک بازی مدرن ! ... بگذریم !
خوب ! گمانم دیگر بس است ! ...
حالا خوشمزه ترین قسمت بحث :
5 نفر انتخابی من با توجه به اینکه گمانم هنوز دعوت نشده اند :
گلاره بانو ، حمید ، صالح دروند ، محسن اشتیاقی ، جلیل صفر بیگی .
باشد که روی ما را زمین نیاندازند !!
**********************
شاد باشید و برقرار
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
پنجره های این خانه باید هم این قدر بزرگ باشد ! ... تازه ! پرده پوشی هم کار عاشقانه ای نیست !...عشق شورش بر علیه همه ریاکاریهای مذبذبانه است ! ...بگذار چشمان آسمان، لبخندهای آفتابی تو را در منظومه عاشقانه کوچک مان رصد کند تا خورشید را برای همیشه – حتی بعد از میلیون میلیون سال دیگر که شاید نه زمینی باشد و نه آفتابی – در حافظه فیروزه ای اش به یاد داشته باشد ... بگذار نسیم سرد صبحگاهی سرزمین من ؛ عطر تو را برای دریا سوغات ببرد تا گوش ماهی های عاشق ، پچ پچ دریا را بر سینه ساحل بشنوند و در تو در توهای هزار توی شان برای آیندگان به یادگار بگذارند که :
نسیمی کاز بن آن کاکل آیو...
بگذار نفس تازه کنند مردم در عطرآگینی عشقی که دیریاب هست اما نایاب نیست تا یادشان بماند لیلی که بود و اصلا زن بود یا مرد ؟!! ...
و شاید لیلی تمام زنانگی تو باشد ! ... لیلی شاید لبهای سرخ توست وقتی طعم شراب را در دهان من با بوسه ای بیدار می کنی ....
دوم اینکه : این دفعه راستش را بخواهید الحق و الانصاف غیبتم موجه بود !! ...وسط اسباب کشی و چک و چک بازی وقت وبلاگ آپدیت کردن می ماند ؟!! ...
سوم اینکه : به گمان من نفوذ یک شعر در جامعه گاهی اوقات بسیار بیش از نام شاعر است . یادم نمی رود روزی که می رفتم تا برای اولین بار وحید امیری را – پس از یک دوره آشنایی اینترنتی ببینم – حمید به من گفت که : این شعر رو شنیدی ؟!
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
سرسبزتزین بهار تقدیم تو باد
یک لحظه کوچک است روییدن عشق
أن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
و من شنیده بودمش ! ...هزار هزار بار !...و خوانده بودم اش روی در و دیوار و کارت پستالهای رنگارنگ فانتزی و هزار جور جای با ربط و بی ربط دیگر !
گفت : می دونی که شاعرش کیه ؟!...نمی دانستم !...گمان می کردم که مثلا مال شاعران عصر مشروطه است!...همدوره های ایرج میرزا و بهار و ... ! وقتی گفت مال وحید امیری ست فقط حیرت کردم ! ... این تازه وضع ماست که مثلا دستی بر آتش داریم گیرم از دور !
اتفاقا به نظر من این یک پیروزی بزرگ برای شعر است و اثبات دیگر بار این حکم دلپذیر که : شعر خوب همیشه پیروز خواهد شد و بر اریکه احساس مخاطب خاص و عام خواهد نشست .
اما از سوی دیگر گمان می کنم که شاعر را نیز باید از محاق بیرون آورد .باید شاعری را که شعرش بر لبان بسیاری مترنم است و در حالی که خالق اش را نمی شناسند معرفی کرد تا به شایستگی قدر ببیند و سپاس گفته شود . امیدوارم سایر دوستان نیز در این مهم همراهی کنند ...
برای مثال و برای اینکه چراغ اول را خودم روشن کنم ، این بيت را بخوانید :
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم!
بياييد اين بيت يا يكي از مصراعهايش را در گوگل جستجو كنيد ! ... نتیجه جالب توجه است : حدود 1600 مورد آن هم بدون عکس ها و اسلایدها و کارتهایی که از آین بیت تهیه شده است ! .. حالا نام شاعر را سرچ کنید : هوروش نوابی ... باز هم نتیجه جالب توجه است : 19 مورد ! ... گمان نمی کنید در حق شاعر اندکی ظلم شده است !؟ ...
چهارم اینکه : سریع السیر برویم سراغ سه کتاب امروز ...
- به سلامتی خانمها : 100داستان و طنز کوتاه ترجمه نشده از آنتوان چخوفعنوان فرعی بسیار وسوسه انگیزی ست ! ...چخوف و طنز ویرانگرش محبوب همه ملتها و نسلهایند . می توانی این را از تجدید چاپ و ترجمه های چندباره آثار چخوف دریابی . بی شک - چنان که مترجمین کتاب حاضر نیز در مقدمه شان بر آن صحه گذاشته اند – زیباترین آثار چخوف را می توان در مجموعه آثار ترجمه شذه توسط سروژ استپانیان ، که انصافا ترجمه ای دلپذیر است ، می توان خواند و لذت برد . مترجمین کتاب حاضر نیز ترجمه خوب و شسته رفته ای را ارائه کرده اند که اگر از طنازیهای گهگاه شان در پانوشتها – که چندان خوشمزه نیست !! – بگذریم ، از اینم نظر کتاب نقص عمده ای ندراد و کاملا قابل دفاع است . ...اما متاسفانه ایراد کتاب جای دیگری ست ! ... در حقیقت در همان عنوان فرعی آن ! ... داستانهایی که تا به حال ترجمه نشده احتمالا چندان دلپذیر نبوده اند که در گزینشهای پیش از این رد شده اند ! ... و حقیقت هم چیزی جز این نیست ! ...جز برخی آثار که رگه های طنز چخوفی را به منصه ظهور می رسانند – مثل کنسرت بلبل ، گوسفند و دوشیزه ، پارتی و در اتاقهای مهمان خانه و مواردی از این دست – باقی آثار نوعی طنز ژورنالیستی – آن هم از نوع به شدت دم دستی ! - را تداعی می کند که نگرشهای انتقادی روزمره - مثل وضعیت بد قطارها ، وضعیت مطبوعات ،بروکراسی اداری، گرفتاریهای مادی مردم و مواردی از این دست – بدون هیچ ظرافتی – لااقل در حد و اندازه های چخوف – در آنها مطرح می شوند . در مجموع کتاب حاضر برای مخاطب عادی و نیز حتی برای مخاطب کتابخوان حرفه ای چندان دندانگیر نیست اما برای نویسندگان طنز و پژوهندگان آثار چخوف بی شک بسیار مثمر ثمر خواهد بود ... البته بی انصافی ست اگر از نوشته بسیار زیبای ایوان بونین – برنده جایزه نوبل 1933 – که دریغ نامه ای داستانی در پایان کتاب است ، آسان بگذریم . خاطرات و جملاتی دلپذیر که شخصیت متضادگونه هنرمندی چون چخوف را به زیبایی باز می تاباند ...
« ...برای از بین بردن ساسها : ساس را بگیرید و به او توضیح بدهید که از نظر مقدار مواد ازت دار و چربی ، غذای گیاهی هیچ دست کمی از غذای حیوانی ندارد و دوستانه به او توصیه کنید رژیم غذاییش را تغییر دهد . اگر آخرین دستاوردهای علمی نیز تاثیری بر او نگذاشتند ، برای تان تنها این راه می ماند که انگشت تان را بلند کنید و فریاد بزنید : « پس بمون و توی جهل خودت بپوس ، ای خونخوار پست ! » و سپس او را رها کنید . دیر یا زو.د عدالت بر ظلم چیره خواهد شد » برگرفته از فوت و فن خانه داری -صفحه 183 کتاب
به سلامتی خانمها –آنتوان چخوف - برگردان حمیدرضا آتش برآب و بابک شهاب – انتشارات آهنگ دیگر- چاپ دوم –323 صفحه - قیمت 30000 ریال
___________________________________
- بخواب فروردین : مجموعه غزلهای حامد حسین خانی شاعر جوان کرمانی مجموعه دلنشین و خواندنی ست . حامد آرام و بی سرو صدا می سراید و فارغ از دغدغه های ژورنالیستی ، مضمون پردازانه و عاشقانه چنین می سراید :
فنجان و برف و پنجره و ماه ، روی میز
اسبی میان چشم تو در حال جست و خیز
فنجان پر از بهار تو را شیهه می کشد
سیبی گذشت از لب سرخ تو سینه خیز ...
در غزلهای حسین خانی تصویر و مضمون حرف اول را می زند . در جای جای کتاب تلاش شاعر را برای خلق تصاویر نو و کشف مضامین تازه می توانید ببینید و همین ویژگی سبب شده است که آثار شاعر حلاوتی کاشفانه داشته باشد و مخاطب به واسطه انرژی همین تصاویر همراه وآژگان شاعر می شود :
من اشتباه نیستم ، تو اشتباه می روی
چقدر نرم و مهربان ، چقدر ماه می روی
...
چقدر صاف و ساده ای ، که سوی دشت لوت هم
برای پروراندن گل و گیاه می روی ...
از لحاظ زبانی دفتر حسین خانی معجون در هم جوشی از زبانهای گوناگون شعری ست ! ...شاید با این تعریف اینگونه به نظر آید که شاعر به زبان اختصاصی اش نرسیده است اما به نظر من زمانی این حرف مصداق خواهد داشت که شاعر به تجربه های پراکنده دست یازد بی آنکه در هیچ یک ، چیز چندانی برای ارائه داشته باشد ، حال آنکه حسین خانی از هر یک از این گستره های واژگانی برای بیان تصاویر خود به خوبی کار می کشد . برای درک بهتر این مطلب به این سه مثال توجه کنید :
1-
من شیرم و پلنگم و آهوی رام تو
با پای خویش امده بودی به دام تو
البته دام نه ، تو به میخانه سر بزن
ساقی منم موقتا ، شرب مدام : تو
در دام ، جام ، هر چه خودت فکر می کنی
افتادی و گریختی ای فکر خام ، تو ...
2-
چتر شب وا شد و من ، خیس عصیان گذشتم
از خیابان گذشتی ، از خیابان گذشتم
...
رسم دنیا فریب است ، نه تو دریا نبودی
گر چه بر موجهایت ، مثل توفان گذشتم
...
روزگار آهوان را بی وفا پروراندست
من پلنگم که از کوه لنگ لنگان گذشتم
3-
یک روز چتر خانگی ات باز می شود
آغوش عاشقانگی ات باز می شود
طولی نمی کشد که به روی نشانه ها
درهای بی نشانگی ات باز می شود
بر کوهسار مرمری شانه های تو
گیسوی رودخانگی ات باز می شود ....
ناگفته پیداست که مثال 1 زبانی کهن تر دارد ولی پرداختی امروزی ، مثال دوم زبانی میانه برگزیده است- مثل غزلهای غالب اواخر دهه شصت و اوائل دهه هفتاد - و البته همچنان تصاویری تازه و مثال سوم زبانی کاملا نو دارد که حتی به واژه سازی های دلپذیر – رودخانگی – نیز دست می یازد ... البته باید همین جا به برخی سهل گیریهای شاعر نیز اشاره کرد . در ادامه همین شعر می خوانیم :
یک روز می رسد که در این کهکشانه ها
راهی به بی کرانگی ات باز می شود
به گمان من خود شاعر هم موافق است که « کهکشانه ها » خیلی کلمه مناسبی نیست و آن های غیر ملفوظ بیشتر از آن که وزن ظاهری شعر را پر می کند ، به وزن معنوی شعر آسیب می رساند .و البته باز هم در این شعر و در مقطع یک کارکرد زبانی بسیار زیبای دیگر می بینیم تا حلاوت شعر از دهانمان نرود :
دریای من ! مدینه من ! ای ترانه ! کی
چشم مدیترانگی ات باز می شود ؟
بازی دریا و مدینه و ترانه و ادغام این سه با هم در ذهن مخاطب ، با درخشش کلمه مدیترانه کامل می شود و یک نوع بازی زبانی – ذهنی دلپذیر فراهم می آورد که با اندکی تامل مخاطب پشتوانه معنایی نیز می یابد .
گذشته از غزلها ، یک چارپاره ، دو مثنوی آیینی ، یک مثنوی عاشقانه و دو غزل مثنوی به همراه 4 سپید دفتر شاعر را کامل می کنند که در این میان مثنیو عاشورایی و نیز غزل مثنوی ها بسیار دلنشین ترند .
به طور خلاصه می شود گفت که درخشش حامد حسین خانی در تصویرسازیهای کاشفانه او بهره گیری اش از زبان است حال انکه نقصهای گهگاه اشعارش بیشتر در حیطه سهل انگاری ها و تسامح هایی ست که گاه شعری در اوج را دچار فرودهایی اضطراری (!) می کنند که برای هر دو دسته قدرتها و ضعفها می توان مثالهای متعددی ذکر کرد که البته بی شک خود شاعر بر همه آنها از نگارنده آگاه تر است .
برای پرهیز از اطاله کلام غزل زیبایی از حامد حسین خانی را می خوانیم و باز هم توصیه می کنم که این مجموعه زیبا را از دست ندهید :
سهرابها به سوگ تهمتن نشسته اند
مانند بلبلان که به گلشن نشسته اند
رودابه های زخمی محبوس در تنم
آشفته موی و سلسله دامن نشسته اند
دهقان ! شتاب کن که ببینی مترسکان
در فکر شوم خوردن خرمن نشسته اند
دیدم ستاره ها به زمین پرت می شوند
گویی که در دهان فلاخن نشسته اند
بیچاره نوبهارنشینان طرف جوی
در انتظار ابر سترون نشسته اند
چون چشمهای پنجره رو به رو که باز
در چارچوب کوچک آهن نشسته اند
ته مانده های آینه های شبیه من
هر روز در محاق شکستن نشسته اند
چشم سیاه یار ! کجایی ؟ شرابها
در شیشه های کهنه به شیون نشسته اند
من کیستم ؟ که این همه هندوی ترک وش
در انتظار سوختن من نشسته اند
بخواب فروردین - حامد حسین خانی - انتشارات خدمات فرهنگی کرمان - چاپ اول 1385 - قیمت 1400 تومان
_____________________________
- راز داوینچی : کتاب دن براون را خیلی دیر خواندم . علتش هم این بود که اصولا دل خوشی از کتابهای جنجالی و پرفروش – آن هم در بازار اشفته کتاب ایران ! – ندارم و بارها دیده ام که اثری نازل با فروشی بالا و تبلیغات بسیار ، حسابی ناامیدم کرده است ! ... لذا خواندن این کتاب به طور کاملا اتفاقی در همین یک ماهه اخیر اتفاق افتاد در حالی که تجدید چاپش ممنوع شده است و ...
بی شک بسیاری از شما تاکنون این کتاب را خوانده اید اما اگر نسخه مورد مطالعه شما ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی نبوده است گمان کنید که اصلا کتاب را نخوانده اید ! ...لطفا این نسخه را تهیه و یکبار دیگر بخوانید تا دریابید که نقش مترجم در برجسته سازی یک اثر هنری تا چه حد قابل اعتناست .
گذشته از ترجمه کم نقص و حتی بی نقص کتاب - که روان و دلپذیر است – پانوشتهای عالمانه مترجمین اثر مذکور را در جایگاهی بسیار بالاتر از کتاب اصلی قرار داده است . در حقیقت به نظر من می توان به مولف کتاب – دن براون - توصیه کرد که نسخه ای از پانویسهای ترجمه فارسی مورد اشاره را بخواند و بر کتاب اصلی بیافزاید . در این نکته هیچ اغراق یا خدای نکرده مطایبه ای وجود ندارد . پانوشتهای کتاب یک دوره کامل اسطوره شناسی و نمادشناسی تطبیقی ست به زبانی ساده و بسیار جذاب و فنی . آن چه مرا متعجب تر نیز ساخت ناآشنا بودن مترجمین کتاب – لااقل برای حقیر – و جوانی بسیارشان بود . بی شک پتانسیل کاری این دو جوان 25 و 22 ساله بسیار بیش از اینهاست . گذشته از جمع اوری اطلاعات فراوان ، توان تحلیل و دسته و بندی و تطبیق بین نمادهای گوناگون چیزی نیست که به سادگی قابل دست یابی باشد . این را همه کسانی که با نمادها و اسطوره ها آشنایی دارند گواهی می دهند . و این دو جوان به خوبی از این آزمون دشوار سربلند بیرون آمده اند .
گذشته از ترجمه خود اثر نیز دارای نکات درخشان بسیار است . من اصولا به اندیشه طرح شده در کتاب و درستی و نادرستی اش کاری ندارم ! چیزی که برای من – و به زعم من برای نویسنده اصلی کتاب دن براون - مهم است ، درس بزرگ راز داوینچی ست : به هر اثر هنری خوب نگاه کنیم ! ....هر اثر هنری : از شعر گرفته تا سینما از مجسمه سازی تا موسیقی ، از نقاشی تا تاتر و ... باور کنیم که برای کشف هر اثر هنری باید به هزار چرا پاسخ بدهیم وذهن خود را از رکود و رخوت در بیاوریم . باور کنیم که در آثاری که ظاهرا بسیار ساده اند اما دارای اقبالی همگانی هستند ، بی شک هزار نکته باریک تر از مو قرار دارد که اندکی توجه می طلبد . هنر بزرگ این کتاب آشنا ساختن مردم با هنری ست که نقد تحلیلی و رمزگشایی نمادها در هنر نام دارد و این کم دستاوردی نیست .
خواندن این کتاب با ترجمه فوق الذکر ، فارغ از همه جنجالها و حرف و حدیث ها - برای تمام علاقه مندان به اسطوره ها و نمادها در آثار هنری بی شک تجربه ای هیجان انگیز خواهد بود ....
راز داوینچی - دن براون – ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی – انتشارات زهره – چاپ ششم 1385 – 462 صفحه
_______________________________________
پنجم اینکه : غزلی بخوانید از خودم ، تقدیم به کولی هزار ترانه ام !...
« تازه دم »
بانوی قصه های شبانه ! ترانه پوش !
بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش !
بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب
در من بپیچ دختر زیبای دیرجوش !
با من بجوش ! قُل قُل صد بوسه ! غلغله !
غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش
در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن
بگذار کوله بار دلت را به روی دوش
چوپان واژه واژه من باش در شبی
که می رسد صدای شغالان از آن به گوش
بردار باز نی لبک باد را ؛ بزن
از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش !
رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش
مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش
پارو بزن ! نه... منتظر بادها نباش !
یک قایق است و کثرت امواج پر خروش !
هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت !
ما نیستیم مشتری شهر غم فروش
پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی
بگذار زین و بگذر از این قاطر چموش !
عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید !
غم ، سم خودکشی حقیرانه : مرگ موش !!
************************
شاد باشید و شادمانه عاشقی کنید و شاد بمانید تا همیشه و هماره !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
... هلال را لا به لای ابرها جستجو می کنند و دیده و ندیده عید را فریاد می زنند و پا می کوبند و می خورند ومی نوشند و ...
تو ، بی خیال همه این قصه ها ، یله دادی روی تشک ابری و پاهایت را انداخته ای روی هم و خبرهای فضانورد زن ایرانی را از روزنامه می خوانی و چای می نوشی و ...
... نمی شود با دیدن بدرِ ماه، عید را اعلام کرد ؟! ...کور بشوم اگر ندیده باشم ! ...به فتوای من همه این روزها عید فطر یک عمر روزه است !...باور کن !
دوم اینکه : حمید نوشته است :
دوم اینکه : این بار دیگر خیلی [ضربدر دو!] تاخیر داريد !... البته نسبتا موجه نيست!! اما با این حال باز هم ...!
راست می گوید ...یک ماه دیگر خیلی زیاد است !...اما شما حساب کنید این ماه رمضانی ، این وبلاگ بنده خدا هم روزه بوده است ... یک جور روزه سکوت !یک جور مرور ! ... همیشه هزار بهانه است که دستت به نوشتن نمی رود ...چنان که برای نوشتن هم هزار و یک بهانه است و به همین خاطر هم می نویسیم و می خوانیم ! ... همین !
سوم اینکه : گلایه ام را هم بگویم تا دلم سبک شود این دم عیدی !... بزرگ ترین جذابیت دنیای مجازی تعامل و گفتگوی دو و چند جانبه است ...سکوت در صفحه نظرخواهی ها و کامنت ها تنها یک معنا دارد ؛ اینکه ما بر سر این دنیا نیز بلایی مشابه با دنیای واقعی فروآورده ایم : تک گویی و بی تفاوتی ! ... بعضی وقتها این سکوتها بدجوری آدم را آزار می دهد ...باور کن !...بی شک مقصودم از سکوت تعدد کامنتها نیست !..کیفیت کامنتها ست و اینکه اصولا چقدر ارتباط بین آنها و متن اصلی وجود دارد ...اگر نه که ما ایرانیها آخر تعارفات و چاق سلامتی های روزمره ایم !...نیستیم ؟!
چهارم اینکه : مجموعه ترجمه اشعار نزار قبانی با نام «بر تابی از ترانه» دارد آخرین مراحل انتشار را از سر می گذراند ... مجوز کتاب دریافت شده وصفحه آرایی آن نیز به پایان رسیده است و یکی دو روز دیگر زیر چاپ می رود ... حسن علیشیری عزیز خیلی برای این کتاب زحمت کشیده است و من تا همیشه شرمنده اش هستم ... نکته برجسته در صفحه آرایی کتاب پرداختهای گرافیکی هر صفحه و هر شعر به طور مجزاست که کار دلپذیری از آب در آمده است فعلا طرح جلد کتاب را داشته باشید تا خبرها وعکسهای تکمیلی تر !
پنجم اینکه : بپردازیم به معرفی کتاب...
-انجیل به روایت جلیل : گمانم نیازی به معرفی من نداشته باشند ! ...نه جلیل صفربیگی عزیز و نه کتاب مذکور !...گمانم همه دوستان وبلاگی تا به حال این کتاب را خوانده وشیرینی اش را درک کرده اند ...اما از آنجا که معتقدم که کار خوب را باید پاس داشت و از سوی دیگر هیچ نوشته و نظر و نقدی در عرصه وبلاگستان برای این کتاب ندیده ام در حای که معتقدم خیلی ها در درون خود توانایی های این کار را ستوده اند و بی رحمانه – تاکید می کنم که بی رحمانه ! – سکوت کرده اند پس این چند خط را می نویسم که لااقل حقیر جز ظالمین نباشم ..!
صفربیگی کتاب به کتاب رشد خود را به رخ کشید ...نگاهی اجمالی به 4 کتاب این شاعر نشان می دهد که سیر تکوینی پختگی در آثار او قابل بررسی ست . «هیچ» مجموعه ای بسیار خوب بود چنانکه انجیل به روایت جلیل نیز هست . اما مشخصه های سبکی شاعر در کتاب اخیر نمود بیشتری دارد و انسجام تصویری و معنایی و مضمونی دلپذیرتری را به منصه ظهور رسانده است .
کماکان طنز جلیل بی داد می کند :
دل بی تو درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد
چیزی که این طنز را این قدر پذیرفتنی کرده است ، به نظر من روانی و صمیمیت لحن شاعر در کلیت شعر است . در همین مثال فوق الذکر سه مصراع نخست از لحاظ بیانی و معنایی راستایی را ایجاد کرده است که مصراع چهارم با تکیه کلامی عامیانه ، سر جای خودش باشد و بیرون زدگی نداشته باشد .
نکته جالب دیگر در این کتاب ، رویکرد شادمانه عشق در نیم بیشتر آثار کتاب است . به نظر من حجم اثار عاشقانه شادمانه نه تنها در دوره اخیر ، که به هزار و یک دلیل جامعه – روان شناختی ، که در طول تاریخ ادبی ما ، بر خلاف بسیاری از فرهنگهای دیگر ، بسیار کمتر از ادبیات عاشقانه غمگنانه است . قصد بحث بر سر خوبی و بدی یا حتی چرایی این موضوع را ندارم اما به شدت معتقدم که غیبت شادمانی در عشق معنایی جز نابودی و اضمحلال فردیت و در نتیجه خود عشق نخواهد داشت . از سوی دیگر نشان دادن زیبایی ها و شادمانی ها ، ان هم در درخشان ترین شکل اش که در عشق نمود می یابد ، به دنیای دیوانه دیوانه دیوانه غمناک امروز ، هنری ست که آثار اجتماعی فراوانی را می تواند داشته باشد .
چه این بحث اجمالی را بپذیرید و چه نه ، نمی توانید انکار کنید که یک رباعی این گونه جگر آدم را حال می آورد و لبخندی ، و نه تلخ خندی یا حتی کج خندی ، بر گوشه لبت می نشاند و ...:
دل می شود از تو قرص با یک بوسه
احوال مرا بپرس با یک بوسه
لبهای تو نسخه مرا پیچیدند
صبح و شب و ظهر ، قرص با یک بوسه
از اینها که بگذریم بزرگترین ویژگی کتاب نسبت به کتابهای پیشین شاعر ، استفاده های به جا از تکنیکهای متفاوت و ظرافتهای شعری بسیار است که حساسیت و دقت و تعامل مخاطب را طلب می کند ...این ویژگی ها که نقدی مفصل تر را می طلبد ، هم در فرم شعر و هم در مضمون پردازی آن اتفاق افتاده است و به نظر نگارنده در اکثریت قریب به اتفاق موارد موفق بوده است . هر چند شاید برخی از منتقدین رباعی هایی از این دست را نپسندند :
با دیدن تو دست و دلم می لرزد
زیبایی تو چقدر وحشتناک است
انگار که چالره ای ندارم دیگر
دختر ! پدر تو بود چوپان می خواست
اما به گمان من فرارویهای شاعر در این شعر ، که شاید جسورانه ترین فراروی موجود در کتاب باشد ، دارای الزامی معنایی ست . در حقیقت این آشفتگی شعر ناشی از آشفتگی راوی ست و در حقیقت بیانی تصویری و فرمی از مضمون مورد نظر شاعر است . همان ماجرای «قافیه اندیشم و دلدار من ...» . بی شک زیاده روی و گرته برداری از چنین شیوه ای موجب نفی غرض خواهد شد ، و منتقدین محترم نیز از آینده این راه می ترسند و به همین خاطر آن را نفی می کنند اما باید توجه داشت که شاعر و این شعر خاص در این میان گناهی ندارد که به چوب مقلدینی که از این پس و به مجوز صحت و سلامت این شعر سر خواهند رسید ، رانده شود !...به نظر من مثل هر نکته دیگری در شعر ، برخورد کاشفانه با واژه رکن رکین موجد شاعرانگی ست و بنابراین وقتی در این شعر خاص این برخورد کاشفانه دارای بار حسی و معنایی مناسب برای خواننده است باید آن را ستود و آینده را به آینده واگذاشت ! ...چنان که هر تصویر و مضمونی وتکنیک و حتی واژه ای نیز در چرخه تقلیدهای بی پایان تکرار شده است اما همیشه نمونه هایی که استفاده ای صحیح و به جا از آنها داشته اند ، زیبایی خویش را به رخ کشیده اند ....گفتم که بررسی ریز به ریز نکات تکنیکی این اثر مجالی بیشر می طلبد ...باشد که این مجال فراهم آید ...
انجیل به روایت جلیل – جلیل صفربیگی – اسفند 1384 – 60 صفحه - قیمت 10000 ریال
_______________________________________
- بر پنج سیم موازی ، گنجشکها...: مجموعه غزل سیامک جهانبخش ، کتابی قابل تامل است . از لحاظ فضای کار ، غزلها بیشتر در گروه غزلهای فرم و اگر بخواهیم بهتر بگوییم غزلهای راوی قرار می گیرند . تاکید بر روایت پررنگ ترین عنصر این دفتر غزل است و اتفاقا این روایتها معمولا اگر چه ساده اند و کم پیچش اما خوب شکل گرفته اند :
قرار بود بیایی ولی نه این ساعت
چقدر منتظرت مانده ام و تو راحت
قدم زنان و چه بی فکر می رسی و سلام –
نکرده « حوصله اصلا ندارم » و صحبت
همیشه یک طرفه با دیالوگی کوتاه
تمام می شود اما منم که یک ساعت
همیشه زود می آیم که منتظر باشم
همیشه دیر می آیی که باز این مدت
دلم به شور بیفتد ، هزار راه که تو ...
هزار بار به شیطان به فکر بد لعنت ...
از زاویه ای دیگر هم می شود به شعر نگاه کرد . می شود گفت که روایت هایی از این دست بار حسی خوبی دارند اما بار تصویری و شاعرانه و کاشفانه زیادی نه ! ...این البته نظر نسبتا درستی ست اما جهانبخش نشان داده است که در بسیاری از غزلهایش توانایی ارائه آمیزه ای از روایت و احساس و مضمون پردازی را دارد . این غزل او را حتما شنیده اید که غزل نخست این دفتر نیز هست :
نشسته یا ننشسته اگر چه با اکراه
درشکه راه می افتد تَ تَق تَ تَق ناگاه
به خود نیامده در دور اول میدان
تمام نقش جهان با تو می شود همراه
مناره دست تکان می دهد میان غروب
همین که دور دوم می رسی به مسجد شاه
سکوت جاری فیروزه ای گنبدها
تو را از آنچه گذشته است می کند آگاه
....
شاید نقدی که لازم به ذکر باشد سهل انگاریهای گاه گاه شاعر در پرداخت تصویریا بیانی شعر است که سبب شده است یکدستی در برخی اشعار کم شود .جهت جلوگیری از اطاله کلام در هر مورد به یک مثال اکتفا می کنم :در غزلی با مطلع
بعد از آن اتفاقی که افتاد
خسته از چشمهای پریزاد
که غزلی خوب و روایی ست و لحنی روان و سلیس دارد بیت پایانی این گونه است :
حالا دوباره هرت بکش ، بی خیال شو
بگذار توی ضبط به یادش نوار شاد
کمی دقت و شاید سخت گیری به ما نشان می دهد که چرا مصراع دوم به اندازه مصراع نخست سلیس نیست . اتفاقا چیزی که سبب می شود لحن مصراع دوم دست انداز خود را نشان بدهد و مخاطب دنبال ایراد بگردد روانی بسیار زیاد مصراع اول است . اگر دغدغه وزن نبود شکل سلیس مصراع دوم چنین بود : «بگذار توی ضبط به یادش نواری شاد» یا مثلا «بگذار توی ضبط به یادش یک نوار شاد»...
یا در موارد تصویری غزلی با مطلع :
صبح پشت کرکره ، آن طرف تر از حیاط
یک ردیف تیر برق ،سیم های ارتباط
با قافیه هایی دشوار و البته زیبا شکل گرفته است چنان که : « یک بساطی شلوغ نبش بانک صادرات » ..اما بازخوانی شعر در خوانشهای دوم و سوم ، زمانی که زنگ قافیه های نو رنگ باخته است و مضمون و مضمون پردازی و تصویر رخ می نمایاند ، شعر را دچار چالش کم تصویری و کم حرفی می کند و روایت شاعر توانایی ایجاد شاعرانگی را از دست می دهد .
اما همچنان معتقدم در مجموعه شعرهای سیامک جهان بخش آثاری خوب از این دست در اکثریت اند :
با چهره های درهمشان زیر چترها
گم می شوند رهگذران زیر چترها
حتی بدون مکث فراموش می شود
اینجا عبور تند زمان زیر چترها
بی ردی از بهار ورق می خورد هنوز
تقویم برگ برگ خزان زیر چترها
تا عصر با هم اید و دل از هم نمی کنید
تنگ غروب گریه کنان زیر چترها
باران تمام می شود و خسته می شوید
از عشقهای کوچکتان زیر چترها
بر پنج سیم موازی ، گنجشکها ... – سیامک جهانبخش – انتشارات نقش مانا –چاپ اول 1384 - 60 صفحه – قیمت 800 تومان
______________________________________
- خاله تولا : شاهکار میگوئل د اونامونو ، بنا به روایت طرح روی جلد کتاب ، کتابی سرشار از ریزه کاریهای روان شناختی است. اینکه روند تصمیم گیری در آدمها متاثر از چه عواملی ست و اینکگه چگونه یک تحلیل غلط می تواند زندگی چندین انسان را دگرگون کند . اتفاقا به همین دلیل طنزی غریب و دهشتناک نیز شکل می گیرد : اینکه شاید تمام آن چه در زندگی بر ما می رود ناشی از یک سو تفاهم و کج فهمی احمقانه باشد ! و مایوس کننده تر آن که شاید این سو تفاهم و کج فهمی از ناحیه ما نباشد!!...خاله تولا حکایت انسانهایی ست که روابط خود را بر اساس هیچ بنا می کنند و بر اساس هیچ زندگی می کنند و بر مبنای همان هیچ برخاسته از بی اندیشگی ، می اندیشند و در نتیجه اندیشه هاشان راهی جز هیچ را نمی پیماید !...نکته بارز همین اندیشه کردن بر اساس فقدان اندیشه است ! ...یعنی آن گاه که فردی بر اساس داشته هایی غلط که برخاسته از جهلی خواسته یا نا خواسته است ، به تجزیه و تحلیل آن هم با اندیشه ای ناکارآمد و بی تجربه دست می زند و به خیال خود عاقلانه ترین را ه را بر می گزیند و سپس لجوجانه و بی اعتنا به همه چیز ، با اعتقادی کامل به آن دست می یازد !...در چنین شرایطی هر چند حماقتی بزرگ شکل گرفته است اما هنرپیشه نقش اول و قربانی اصلی این داستان کمیک - تراژیک کسی ست که معصومیتی اساطیری چهره خوشبخت اش را پوشانده است ، معصومیتی که بیشتر در نتیجه بلاهت است تا هر چیز دیگر ! ...خاله تولا رمانی در گیر کننده است درباره عشق و روابط انسانی و مفاهیمی چون خوشبختی و موضع گیریها و تصمیمهای انسان درباره آنها... شاید وقتی این کتاب را خواندید از چیزهایی که در باب آن نوشته ام تعجب کنید! ... و اتفاقا نکته درخشان نویسندگی اثر نیز همین است که یک زندگی را برای شما تصویر می کند و تا حد امکان از قضاوت می گریزد تا شما به مدد اندیشه خود داور این دنیای برساخته باشید ....داوری من این گونه بود تا داوری شما چه باشد !
خاله تولا – میگوئل د اونامونو – مترجم : منیره شعاری – انتشارات رادمهر و شهر خورشید – چاپ اول بهار 1385 - 141 صفحه - قیمت : 1650 تومان
______________________________________________
ششم اینکه : به تلافی این یک ماه به روز نکردن ، چند شعر کوتاه و یک شعر بلند از شاعر جوان هم دیارم سید رضا سیدحسینی بخوانید و لذت ببرید ....او را و شعرش ظریف و هوشمندانه اش را خیلی اتفاقی شناختم ...خودش را زده بود به میز اداره ! ...مثل یک کارمند ساده ! ...
هواپیمایی که خودش را به آسمان زد
کشتی ای که خودش را به دریا
اتوموبیلی که خودش را به خیابان
خودم را به آینه می زنم
خودم را به لباسهایم
به کتابها
خودم را به خیلی چیزها می زنم
خودم را به اداره می زنم
به میزم
خودم را به امضاهایم می زنم
و هنوز
بوسه بیکار است
تلفن بیکار است
ادرس بیکار است
اداره بیکار است
خودم را به هر چه بزنم
آمار بیکاری را بالا برده ام
حالا تو فکر کن خسته ام می کنی
من فکر می کنم تو تنهایی ام را رعایت می کنی
و هی آمار بیکاران بالا برود
باید نامه ای به مادرت بنویسم
باید به حالت اشتغال کمک کند
من باید سفارش شوم
و گرنه
می افتم روی B.B.C
C.N.N پخشم می کند
جهان ِسوم ِاینجا
من به شخصه گروهکم
من اصلا بالقوه منفجره ام
می توانم تلفن ها را بجوم
آدرس ها را اشغال کنم
و باعث شوم اداره غیبت کند
باید نامه ای به مادرت بنویسم
اینطوری هواپیماها یواش می افتند
یا کشتی ها در اعماق کم
و اتومبیلها زخم های سطحی بر می دارند
دارم می گویم خودم را به یک چیزی می زنم
یکهو !
************
ساعت دو بود
تو از ساعت یک رفته بودی
ساعت سه بود
تو از ساعت یک رفته بودی
ساعت ...هر چه بود
تو از ساعت یک رفته بودی
و همه ساعت ها
به مچم بسته شدند .
********
چشمان تو
حروف را بی استفاده می کند
کافی ست نگاه کنی
و فارسی ساکت شود
********
برای آسمان ِتنها
پروازِ بی ربط ِپرنده ای
کافی ست
********
همین که امضا کردم
از دست اش دادم
امضایم را می گویم
********
چقدر ندارمت
چقدر نیستی
باید صورتهای اضافه را پاک می کردم
باید آدرس صورتت را
به همه عکسها می دادم
********
یک جرعه مو داشت باد
یک جام روسری داشتی تو
یک جهان تشنگی دارم من
********
آینده امنیت نداشت
گذشته مرده بود
حال از دست می رفت
********
قلبت طاقتم را نداشت
طاقتم تو را
********
زیبای من !
این داستان مال ما نیست
بیا از جدی بودن سطرهای مان
به پاورقی برویم
با یک ستاره
آنجا به من بگو
آغوشت چقدر جا دارد
چقدر .
*******
ابر برای خودش شکل درست می کند
من فکر می کنم شبیه توست
تو فکر می کنی شبیه من
ولی ابر برای خودش شکل درست می کند
*******
آسمان به ابر آلوده بود
ابر به باران
باران به چتر
چتر به من
و ادامه این آلودگی غمگین می شود
وقتی بی دلیل
به تو نمی رسد
(همه اشعار از سید رضا سید حسینی)
___________________________________
فعلا همین قدر بس است ! ...تلافی این یک ماه در آمد بلکه هم بیشتر ! ... باقی اش باشد برای بعد !
کاش هماره نه دیر برسید و نه زود ! کاش همیشه درست سر وقت باشید !
سیامک
سلام
اول اینکه :...
... بگو سیل بیاید !...یک تشت و دو تشت آب که چیزی نیست ! ...وقتی تو چتر من باشی و من چتر تو ، بگذار همه ابرهای سیاه جهان یک دل سیر گریه کنند به سپیدبختی ما !...حسادت که شاخ و دم ندارد !... بگو سیل بیاید ! این یکی دو تشت آب نهایتش زحمت خشک کردن را روی دست مان می گذارد ! ...و وقتی آفتاب مهر تو بتابد دیگر هیچ ملالی نیست !
زیر یک سقف دیگر ، عطر تو را مرور می کنم و شمار آجرهای خوشبخت دنیا بیشتر می شود ! ...آجرهایی که می توانند آمد و رفت تن لطیف تو را ببینند و قند توی دل سنگ شان آب کنند و تلالو دلپذیر تو برق از سرشان بپراند !...بگو همه آبهای جهان سیل شوند !...نوحی که تو باشی ، زورق طلایی این عشق را به ساحل آرام خواهی رساند !..ایمان دارم ! ...به تو، به خودم ، وَ به عشق !
دوم اینکه : این بار دیگر خیلی تاخیر داشتم !... البته نسبتا موجه بود اما با این حال باز هم معذرت می خواهم ...
سوم اینکه : بدون مقدمه برویم سراغ بخش معرفی کتاب فقط با ذکر این نکته که مسلما در این بیست روز کتابهای خوب بیشتری خوانده ام اما برای پرهیز از اطاله کلام فعلا همین 4 عنوان را داشته باشید تا دفعه بعد ...
- بچه ها... من هم بازی(1) : یک اثر بسیار دلپذیر از منوچهر احترامی با تصویرگری خوب سلمان طاهری ...بی شک همه ما منوچهر احترامی را می شناسیم یا لااقل با آثارش آشنایی ام ...اگر خیلی هم با کتاب و طنز و گل آقایی ها بیگانه باشیم ، حسنی نگو یه دسته گل را ، دست کم یک بار اگر شده برای کودکی از اعضای خانواده ، خوانده ایم ....احترامی با این کتاب زیبا دیگر بار به دنیای کودکی نقب می زند و کودکانگی معصومانه را که درکی شاعرانه از زندگی در آن جریان دارد به تماشا می گذارد . یادداشت نوشتن بر چنین کتابی بسیار دشوار است چون کتاب با کودک درون انسان گفتگو می کند و در نتیجه ، منطق کودکانه سبب می شود که مثل همه کودکان دنیا را سرشار از زیبایی های بسیار ببینیم و کاستی هایش را به بازی بگیریم ... شاید شکل ظاهری کتاب و فرم ارائه اش آثار شل سیلور اشتاین را به یاد آورد اما خواندن چند صفحه از آن تفاوتی آشکار را به ما نشان خواهد داد : ایرانی بودن و شرقی بودن در تمامی آثار جلوه گر است ؛ چه در قطعاتی از این دست که به شعر پهلو می زنند :
آسمان مشتش را بسته است .
زمین مشتش را بسته است .
درخت مشتش را بسته است .
من مشتم را بسته ام .
آسمان مشتش را باز می کند ،
باران می بارد .
زمین مشتش را باز می کند ،
جویبار جاری می شود .
درخت مشتش را باز می کند ،
سیب پدیدار می شود .
من مشتم را باز می کنم .
: « نگاه کن !»
باران و جویبار و سیب در مشت من است .
زندگی در مشت من است .
یا در قطعاتی این گونه که آشکارا ضرب المثلی از فرهنگ عامه و نیز پدیده ای مربوط به ما -
هویت باختگی یا به قولی الیناسیون – با همان کودکانگی به تصویر کشیده می شود :
کلاغ به بچه اش گفت : « پسرم قار قار کن ببینم یاد گرفته ای یا نه ؟»
بچه کلاغ گفت : « قارقاری ، قارقار»
کلاغ گفت : « پسرم صد بار به تو نگفتم با این جوجه خروس همسایه راه نرو ؟ چرا حرف گوش نمی کنی ؟! »
...
درباره تک تک داستانهای کوتاه این کتاب می شود حرف زد که مجالی طولانی می طلبد ...شاید وقتی دیگر.. اما غرض این بود که هر کسی هنوز کودکی هایش را گم نکرده است یا لااقل ازگم کردنش خوشنود نیست ، این کتاب را از دست ندهد !...
بچه ها... من هم بازی (1) – نویسنده :منوچهر احترامی ، تصویرگر : سلمان طاهری – 85 صفحه - انتشارات گل آقا ، قیمت : 13000ریال ، چاپ اول 1382
________________________
- حال و حوایی از ترنج و بلوچ : این نام جالب توجه ، بر پیشانی کتابی ست که سروده حامد عسگری شاعر جوان و توانای بم است . طبق معمول غزل غالب است و چند دوبیتی و رباعی و دو چارپاره ... مواردی که درباره این مجموعه باید به آنها اشاره کرد عبارتند از : سادگی و صمیمیت کلام در کنار کشفهایی دلپذیر و سرمست کننده و نیز البته احساس جاری در اکثریت اشعار و به خصوص تاثیرپذیری شاعر از واقعه ای عظیم و البته غمناک چون زلزله بم ... در این میان بی شک ضعفهایی هم هست مثل هر اثر دیگری اما ان چه مهم است این است که شاعر جوان ما مخاطب را به هیچ وجه دست خالی نمی گذارد و هر شعری از او ظرایفی دارد که مخاطب شعرآشنا را سرذوق بیاورد ...شاید به اشاره بتوان گفت که ضعف بارز برخی از اشعار به سبب ناهمگونی بیت ابیات است یعنی یک بیت بسیار درخشان در کنار بیتی معمولی و گاه ضعیف که موجب فراز و فرودی نادلپذیر می گردد ...
لبخند زدن معجزه لب رطبی هاست
دنیا به خدا تشنه گیلاس لبی هاست
یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن
این اوج تمنای قوطی ها ، حلبی هاست ...
همچنین برخی ذوق آزمایی های در قافیه سبب شده است که برخی قوافی در برخی ابیات به خوبی جا نیافتند ...
غزلم دره ای از نسترن و شب بو هاست
مرتع درمنه ها ، دهکده آهوهاست
... تلخ مردن وسط هاله ای از ابر و عسل
سرنوشت همه هسته زردآلوهاست
که به خوب مشخص است در بیت آخر تصویر شاعر تصویر درخشانی ست اما به خاطر قافیه و وزن بد پرداخت شده است : اولا هسته های زردآلو شکل صحیح جمع است و از سوی دیگر هسته زردآلو اصلا تلخ نیست ...هسته هلو تلخ است ! ...
اما اینها که برای خالی نبودن عریضه گفتم همه بخش اندکی از کتاب است و خلاصه و مهم این که چنان که گفتم هیچ شعری در این مجموعه شما را دست خالی نمی گذارد :
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش کشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه سلام برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
()
بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ...
امروز عصر چای ندارم ...تو مانده ای
حال و حوایی از ترنج و بلوچ – حامد عسگری – 70 صفحه – انتشارات ودیعت – 750 تومان
_____________________
- نقل های کوچک رنگی : کتابی کوچک از شعرهای سپید خانم راضیه بهرامی ....شاید دیگر کهنه باشد اگر بگوییم لحن زنانه بارزی در شعرهای شاعرهای وجود دارد اما یک نکته بسیار مهم لحن این دفتر را با بسیاری آثار دیگر متفاوت می کند . فصل نخست کتاب و برخی از اشعار فصل بعدی لحنی مادرانه را در شعر به تصویر می کشند ... به عبارت بهتر مخاطب فصل نخست کتاب دختر کوچک شاعر است و زبان لطیف و مادرانه شاعر در واژه واژه اشعار حس می شود ...خود من تا کنون تجربه ای این گونه را لااقل به شکل شاخص و موفق در شعر معاصر – و البته کلاسیک – ندیده ام ...
پرده را می کشم
می ترسم
جای خالی ستاره ها در آسمان
خرگوشهای خواب تو را بترساند
بگذار این راز
همیشه پشت پرده بماند
بی شک شعرهای زیبایی از این دست نیز در فصل دوم یافت می شوند که قدرت تصویر سازی شاعر و زبان شاعرانه اش را به رخ می کشند :
من اتفاق مهمی هستم
در کنار تو
راه می روم
نفس می کشم
شعر می خوانم
و تو در ازدحام دل مشغولی هایت مرا گم می کنی
مثل صدای عقربه های ساعت
در هیاهوی آدمها و ماشینها
وقتی تمام جهان سکوت می کند
تازه تیک تاکشان را می شنوی
اما من همچنان شعرهایی از این دست را نوتر و غافلگیر کننده تر و دوست داشتنی تر می بینم :
من مادر خوبی برای تو نیستم
می دانم
مادری که همیشه فراموش می کند ...
فراموش می کنم
فراموش می کنم
پرداختن قبضهای آب و برق و تلفن را
و نوشتن گزارش کارم را
برای اقای مدیر عامل
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
اما همیشه یادم هست
که چند برگ دیگر
از دفتر نقاشی تو باقی است
من راز مداد رنگی های تو را می دانم
این بار مداد زردت از همه کوچک تر است
تو از شب ترسیده ای
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
و به دستهای تو می اندیشم
و به دستهای خودم
و به دستهای مادرم
که دستهای حنا بسته مادرش را
در یک صبح برفی
در کوچه های بروجرد گم کرد
تو هم یک روز دستهای قشنگ مادرت را گم می کنی ...
باید برای تو چتری بخرم
چتری نه برای روزهای بارانی
چتری که تو را به یاد بارانهای نباریده بیندازد ...
من مادر جوان توام کیمیا !
نقل های کوچک رنگی – راضیه بهرامی – 52 صفحه - نشر دفتر شعر جوان – قیمت 550 تومان – چاپ اول 1384
_________________
- مجنون لیلی : یک رمان جالب توجه از ابراهیم نبوی که با شیوه نامه نگاری نگاشته شده است . تمامی نامه ها به جز نامه اخر از طرف شخصیت مرد به شخصیت زن است و از یک نامه اداری شروع می شود و جریان شکل گیری رابطه ای احساسی و زوال آن و نهایتا احیای مجددش را در شکل عشقی پخته تر به خوبی نشان می دهد . درباره این کتاب می شود بحث های خوبی انجام داد ...اینکه کجای رابطه و چرا عشق نامیده می شود و در هر مرحله ای کاستی های رابطه احساسی بین دو نفر چیست و اینکه آسیب شناسی این رابطه اصولا چگونه است ....از سوی دیگر به واسطه هنرمندی نویسنده در حفظ بی طرفی اش مخاطب می تواند با ذهنیت خود از عشق و رابطه عاشقانه رفتار هر یک از کاراکترهای داستان را مورد قضاوت و تجزیه و تحلیل قرار دهد ...خلاصه اینکه مجنون لیلی از آن دست رمانهایی ست که جان می دهد برای بحث های بی پایان درباره روابط انسانی و علی الخصوص عشق ...به نظر من درخشان ترین تلالو عشق در واپسین نامه رخ می نماید آنجا که می توان به این توصیف قطعی از عشق رسید که : عشق رابطه ای دوطرفه و انسانی میان دو موجود رشد یافته و مستقل است :
« دیروز بعد از سه سال دیدمت . موهایت سفیدتر شده بود و چهراه ات پخته تر .از این که سرحال و پر انرژی بودی خوشحالم . دیشب را با فکر تو گذراندم . نامه هایی را که در تمام این سالها برایم نوشته بودی ، یک دور دیگر خواندم ...از اینکه با تو قطع رابطه کردم احساس خوبی ندارم .گرچه شاید اگر با عقل امروز می توانستم قضاوت کنم کار دیگری می کردم ....این قدر خودم را شناخته ام که بتوانم یک بار دیگر به زندگی با تو فکر کنم . این بار من بالغ خواهم بود . »
مجنون لیلی - سید ابراهیم نبوی – 112 صفحه – انتشارات عطایی – چاپ اول 1382 ________________________
چهارم اینکه : و بالاخره غزلی را بخوانید از خودم ، تقدیم به دکتر محمد حسین بهرامیان به پاس غزل بی بدیل « پیشنماز» اش ....
« اَلَم تَری ...»
چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد
من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد
کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد
سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :
اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد
وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –
- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :
منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !
رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !
قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –
- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد
تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !
سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...
غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
....
وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد
غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...
*******
نمازهای عاشقانه تان انارستان باد !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
وسط این شرشر عرقریز مداوم تابستانی ، آدم حیران می ماند که داغی بوسه را بر کجای گونه ات بگذارد که گرمای مزاحم این قدر به دست و پا نپیچد و بگذارد برود پی کارش !!... شور می شود بوسه شیرین در این جِزّ ِگرما و عرق !! ... این جور که شرجی خودش را می چسباند به تو ، گمانم حالا حالاها خیال رفتن ندارد !...دل او هم بند شده پیش تو و قصد و توان دل کندن ندارد !...معتاد شده به بوی نفست انگار که دلش می خواهد نفس همه را بگیرد تا فقط تو نفس بکشی و دنیا به نام عطر تو شود ششدانگ ! ... خدا بخیر کند این تابستانی را !...آفتاب که می خورد توی ملاج آدم ، عاشقانه هایش هم قیقاج می روند و می شوند به کام رقیب ! ... بگذریم ! ...تو خوبی در این عرقریز مداوم شرجی ؟! ... سایه که تو باشی ، خواب نیمروز تابستانی هم ، یاد عدن را درکوچه پس کوچه های خاطرات اساطیری آدم بیدار می کند ...سایه که تو باشی ، آفتاب ول معطل است ، رفیق!...
دوم اینکه : صفحه کامنت ها یک دوسه روزی (!) به علت حملات اسپم از کار افتاده بود ! ...خدا جماعت مریض احوال را شفا دهد ان شا الله !
سوم اینکه : امروز کلا قصد کتاب خوانی مبسوط داریم !! ...هر که یار است بسم الله !
- رزیتا خاتون : او نویسنده محبوب نسل من است . رشد جوان را که باز می کردیم دلمان با سرمقاله های ادبی و شاعرانه سید مهدی شجاعی پر می شد از کلمات ناب و تصاویر حسی ...وقتی از دین می نوشت عشق لا به لای واژه واژه اش موج می زد و وقتی از عشق می نوشت ، هاله ای قدسی همه چیز و همه کس را در بر می گرفت ... هنوز هم همین طور است ...هنوز نوشته های اش آدم را مست می کند هر چند گهگاه شعارهایش پررنگ تر از شاعرانگی اش شده اند ...سید مهدی شجاعی طنزنویس خوبی هم هست . «امروز بشریت ...» را هخر که خوانده باشد با من موافقت خواهد کرد . رزیتا خاتون طنزهای شجاعی در نیستان مرحوم (!) است ؛ به اضافه دفاعیه او در دادگاه مطبوعات و نیز دو مصاحبه پس از آن ... از ملحقات – که بیشتر به درد تاریخ می خورند تا ادبیات – بگذریم ، رزیتا خاتون نمونه خوبی از طنز شجاعی ست : روان ، قدرتمند ، معطوف به جامعه و اوضاع آن و البته ارزش گرا ...برخی برشهای آنتی فمینیستی – البته فمینیسم مونتاژ داخل که تومنی صنار ماجرای اش با فمینیسم ممالک اجنبی توفیر دارد !! – در کتاب حاضر بسیار ظریف و جالب توجه اند :
« خود لغت کابینه ، با تای تانیثی که در انتهای خود دارد ، تکلیف را روشن کرده است . حتی بعضی معتقدند که کابینه در اصل ،کابینت بوده است و تای تاکید آخر آن بر اثر کثرت استعمال ،حذف شده است .
پس مونث بودن لغت کابینه ، خود به خود نشان می دهد که در انتخاب اعضا ، اصالت با نسوان است . یا هر کس که به نحوی نشانی از تانیث داشته باشد . به هر حال آقایان ول معطلند ، ولو اینکه عملا سرکار باشند . البته این فقط حرف من نیست . در همه ممالک مترقی به این نتیجه رسیده اند که در کشورهای جهان سوم کار را به دست زنان بسپارند .
من توصیه ام به خانمها این است که اگر چنانچه در کابینه آینده به زنان ان چنانکه باید و شاید توجه نشد ، حتما از شوهرانشان طلاق بگیرند ... » خواندن کتاب به خصوص برای علاقه مندان به طنز ، به ویژه طنز اجتماعی توصیه می شود :
رزیتا خاتون – سید مهدی شجاعی – نشر نیستان – چاپ پنجم 1385 – 131 صفحه - 13000 ریال
________________
- تو خواب عشق می بینی من خواب استخوان : شاعر بزرگی ست اورهان ولی . از کسانی که او را با عنوان پیشرو در شعر ترکیه می شناسیم و تاثیر او و زندگی عجیب اش بر شعر معاصر ترکیه قابل انکار نیست . ازسویی احمد پوری هم مترجم قابلی ست که ترجمه هایش همیشه سادگی و لطافت را توامان داشته اند . اما کتاب حاضر چنان که باید بزرگ نیست ! ...این نکته در نخست شاید به اشکال عمده ترجمه برگردد که همیشه در مواجهه با شعرهایی که تصویر گرایی و مضمون گرایی توامان را ندارند دچار تزلزل می شود .به عبارت دیگر ترجمه در برگرداندن بازیهای زبانی و موسیقایی و نیز ایهامها و جناسها توانمند نیست یا لااقل بسیار دشوار است که بتواند حتی اندکی از حق مطلب را ادا کند . مثال من همیشه این بیت حافظ ایت :
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
واقعا چگونه می شود این بیت را به انگلیسی ترجمه کرد ؟!!
در کتاب حاضر نیز هر جا شعر به مضمون سازی و تصویر پردازی و روایت گری رسیده است ترجمه قدرت شعر را نشان داده است و در غیر این صورت – که متاسفانه نیمی از حجم کتاب را شامل می شود – حاصل کار در بهترین شرایط شعری متوسط است . بیایید درخشان ترین شعر این کتاب را با هم بخوانیم تا هم قدرت اورهان ولی را در آن ببینیم و هم توانایی های ترجمه احمد پوری را :
شعری با یک دم
ما نمی توانیم با هم باشیم ، راه ما جداست
تو گربه قصابی ، من گربه سرگردان کوچه ها .
تو از ظرفی لعابی می خوری ،
من از دهان شیر .
تو خواب عشق می بینی ، من خواب استخوان .
اما کار تو هم چندان آسان نیست عزیز .
دشوار است
هر روز خدا دم جنباندن !
شعرهای روایی و تصویری اورهان همگی به همین اندازه قدرتمند و طنازانه و البته تلخند . بی شک همین تعداد شعر دلپذیر هم خواندن این کتاب را موجه می کند ...
تو خواب عشق می بینی ، من خواب استخوان – اورهان ولی – برگردان : احمد پوری – نشر آهنگ دیگر – 101 صفحه – 9500 ریال
__________________
- زن ، تاریکی ، کلمات : شاعری مثل حافظ موسوی نیازی به معرفی من ندارد ، شعر او نیز . اما به هر حال نمی شود از خواندن این کتاب بی سخن گفتن بگذرم . می شود گفت یکی از بهترین مجموعه های شعر سپید که این چند ماهه خوانده ام همین کتاب بوده است . نگاه شاعرانه موسوی بر مناسبات انسانی و نیز اشیاء پیرامون اش تجربه خوبی را برای مخاطب ایجاد می کند . تجربه ای که به تکنیک گرایی های صرف تکیه ندارد و تلاش می کند روایت را در خدمت شعر قرار دهد . حتی شعرهای به شدت تاریخ دار این مجموعه – مثل « باید پناه بگیریم » - قابلیت خوانشهای فراروزنامه ای را دارند . یا مثلا این نمونه را ببینید که ارتباط فراتمنی و تداعی ها چقدر دلپذیر و موثر است :
...دو قلوها سرنوشت عجیبی دارند !
مثل لاله و لادن
که چاقوی مرگ آن ها را از وسط نصف کرد .
عمل موفقیت امیز نبود
ما بلافاصله محکوم کردیم ( سندش موجود است )
- پزشک های سنگاپوری ؟
- لاله ؟
- لادن ؟
نه ! بن لادن
ما بن لادن را محکوم کردیم
جراح دیوانه ای که
با سیستم کنترل از را هدور
برج های جهانی را
از وسط نصف کرد
( عمل کاملا موفقیت آمیز بود
چون مریض مرد )
...
بی شک درباره این کتاب نوشتن مجال مستقلی می خواهد که ان شا الله می نویسم اما به شدت خواندن اش را برای همه خوانندگان شعر توصیه می کنم چرا که شعرهایی این چنین عمیق و ساده و زیبا را در درون خود دارد :
یک تصویر ، در دو زمان
برای من دست تکان می دهد
از پشت شیشه ماشین ، کودک
و من برای او
با دست بوسه ای می فرستم .
این صحنه را به خاطر بسپارید
چون ممکن است بعدها
در شعر شاعر دیگری
عین همین تصویر را
- با فعل ماضی و تغییر منظر راوی –
دوباره بخوانید .
زن ، تاریکی ، کلمات – حافظ موسوی – نشر آهنگ دیگر - چاپ اول 1385- 101 صفحه – 10000ریال
*****************
و چهارم اینکه : گفتم که ! امروز روز کتاب خوانی ست !! ... دو سه هفته پیش در صفحه شعر روزنامه جام جم نقدی از من به چاپ رسید که به تحلیل تطبیقی دو کتاب فاضل نظری – گریه های امپراطور و اقلیت – پرداخته بود . از آن جا که نقد مذکور به علت جا گرفتن در صفحه و مسائل مربوط به صفحه چینی خلاصه و مثالهای داخل متن حذف شده بود ، متن کامل آن را اینجا می گذارم که دوستان نظر خود را برایم بنویسند ...با سپاس....
امپراطور در اقليت
سيامك بهرام پرور
نزار قبانی شاعر بزرگ عرب می گوید : « شعر انتظار چیزی ست که انتظار نمی رود » .
این تعریف درباره شعر ، که از بی تعریف ترین واژه ها محسوب می شود ، همان قدر مبهم است که کامل ! به عبارت دیگر ، شعر زمانی شکل می گیرد که اتفاقی خارق العاده یا به عبارت دیگر « رستاخیزی » در واژه ، از واژه و با واژه و نیز از همنشینی واژگان رخ داده باشد . این بدان معناست که شعری که واجد نکته ای تکان دهنده ، غافلگیرکننده و خلاف آمد عادت نباشد ، در خوش بینانه ترین حالت، شعر برجسته ای نخواهد بود .
شعر یعنی کشف لحظات تازه ، تصاویر تازه ، بیان تازه و هر چیز تازه دیگر . گاهی یک شعر در همه ابعاد خود تازه است چه در فرم و چه در محتوا ، چه در تصاویر و چه در بیان و ... که بر صدر خواهد نشست و قدر خواهد دید ؛ و گاه شعر در یکی از این ابعاد به کشف دست می یازد که آن هم بنا به کوچکی یا بزرگی کشف و شیوه ارائه آن کشف ، ارزش و اعتبار می یابد .
از این مقدمه می خواهم به این نکته برسم که صرف استفاده از واژگان نو یا کهن ، به خودی خود ، سبب افزونی یا کاستی اعتبار شعر نمی شود . چه بسا شعرهایی که از دایره واژگانی نو بهره می برند اما اتفاق خارق العاده ای از همنشینی این کلمات رخ نمی دهد و از آن سو چه بسیار اشعاری که علی رغم استفاده از دایره واژگانی کهن به کشفهای دلپذیر و شاداب و تازه می رسند .
با این مقدمه ، به بررسی تطبیقی دو مجموعه شعر فاضل نظری به بهانه چاپ کتاب جدید ایشان می پردازیم .
**
« گریه های امپراطور» اتفاق خوبی در غزل معاصر بود . شاعر جوان با استفاده از دایره واژگانی مناسب و بهتر از آن کشف های دلپذیر و تصاویر بکر به مضمون پردازی خوبی رسید که اتفاقا مورد توجه نیز قرار گرفت .
نظری در « گریه های امپراطور» زبانی شسته رفته دارد که بدون زیاده روی در نوگرایی های مد روز و اتفاقا با تکیه بر ادبیات شکوهمند کلاسیک و به خصوص غزل پارسی به تشخص خوبی رسیده است :
به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر (گريه هاي امپراطور)
تداعی های فرامتنی این بیت با توجه به غزل آغازین دیوان لسان الغیب و توجه به « که عشق آسان نمود اول ...» و نیز « کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها » ، بُعدی دیگر برای شعر می آفریند که زیبایی اش را دوچندان می کند و شاعر آگاهانه از آن سود جسته است .
از سوی دیگر از لحاظ فرم نیز غزلهای این کتاب اعتدال خوبی دارد . بدین معنا که نه در دام فرم گرایی های آن چنانی رایج در غزل امروز افتاده است و نه آرکائیسم بر آن حکومت می کند .
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم ...
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم (گريه هاي امپراطور)
چنان که می بینید همنشینی ترکیبات رایج مکالمات روزمره – «گیرم که...» ، «مسیرم به تو افتاد » و ...- با ترکیبی مثل «خاموش مکن...» که شیوه ای کهن تر دارد ، بدون هیچگونه آزاری اتفاق افتاده است و شعر، روان و بدون دست انداز بیانی است .
به گفته دیگر نظری در « گریه های امپراطور » شاعری ست که مخاطب را شناخته و به او احترام می گذارد و می کوشد زیبایی هایی را ، نه سهل الوصول اما ممکن الوصول ، به او ارائه کند . و درست به همین سبب این کتاب با استقبال خوبی هم از سوی شاعران و منتقدین و هم مخاطبین شعر رو به رو شد و به عنوان یک مجموعه خوب مورد توجه قرار گرفت .
به نظر نگارنده شايد همين امر سبب شد كه دفتر دوم با نام «اقليت » در فاصله نسبتا كوتاه – حدود دو سال- پس از دفتر اول به چاپ رسيد .
از سوي ديگر چنين گمان دارم – و شايد دوست تر دارم كه اينگونه باشد – كه بيشينه غزلهاي اين دفتر در حقيقت اشعاري هستند كه با نگاه سختگير شاعر جواني كه مي خواهد كتاب اول خود را منتشر كند ، از « گريه هاي امپراطور » كنار گذاشته شده بودند .
دليل من براي اين سخن آن است كه هيچ يك از برجستگي هايي كه گفتم در كتاب «اقليت» وجود ندارد يا لااقل بسيار كمرنگ است و تنها و تنها ردپايي از آن شاعر كاشف را در شعرها مي بينيم .براي مثال زبان شاعر تشخص خود را از دست داده است و در دام آركائيسمي فاقد ظرافت افتاده است و از سوي ديگر و مهمتر از آن ، تصاوير نيز تازگي و طراوت خود را از دست داده و رنگ باخته اند :
هر جا بهاري در كفن شد ، شد مبارك باد
هر جا نسيمي بي وطن شد ، شد مبارك باد
مستي اگر پيمانه اي را بشكند خير است
ساقي اگر پيمان شكن شد ؟ شد مبارك باد ...(اقليت)
و يا :
دور گرديد و به ما جرات مستي نرسيد
چه بگوييم به اين ساقي ساغرگردان ... (اقليت)
بي شك سخن از اين نيست كه استفاده از «ساقي» و «پيمانه» و «مستي» و.. جرم است ! سخن اين است كه ظرافت و كشف بكر شاعرانه در شعر اتفاق نيافتاده است و شعر تكرار همان حرفها و تصاويريست كه قرنها گفته شده است و شايد چه بسا بهتر و محكمتر از اين .به عبارت بهتر كلمه «ساقي » ، در بهترين حالت ، هيچ بُعد جديدي نسبت به «ساقي» لسان الغيب ندارد و اين با ماهيت شعر و «رستاخيز كلمه» و «نگاه جديد به واژه» تفاوت بنيادي دارد .
آن چه سبب مي شود شايد اندكي بي رحمانه سخن بگويم ،تنها وتنها اين است كه هنوز آواي «گريه هاي امپراطور» در گوش من هست . در حقيقت كليه مخاطبين كتاب به دنبال مضمون پردازي ها و كشفهاي كتاب نخست اند كه متاسفانه در اغلب آثار «اقليت» نيست . به عبارت ديگر ، شايد اگر« اقليت » پيش از « گريه هاي امپراطور » چاپ مي شد ، يافتن ابياتي چون اين مي توانست ظهور شاعري مستعد را خبر دهد و اسباب شادماني باشد :
بين ماهي هاي اقيانوس و ماهي هاي تنگ
هيچ فرقي نيست وقتي چاره اي از آب نيست !...
ما رعيتها كجا محصول باغستان كجا ؟
روستاي سيبهاي سرخ بي ارباب نيست ... (اقليت)
اما چنانكه گفتم هر بيت «اقليت» در مقايسه با بيتي از «گريه هاي امپراطور» خوانده مي شود :
در تنگ ، ديگر شور دريا غوطه ور نيست
آن ماهي دلتنگ خوشبختانه مرده است ...
و :
اي سيب سرخ غلت زنان در مسير رود
يك شهر تا به من برسي عاشقت شده است (گريه هاي امپراطور)
از لحاظ مضموني نيز تفاوتهاي عمده اي ميان اين دو كتاب وجود دارد .
بي شك كتاب نخست ، اثري جوانانه تر ، رندانه تر و عاشقانه تر است . به عبارت ديگر عشق ، سوال بزرگ «گريه هاي امپراطور» است . حال آن كه «اقليت» مي خواهد به سوالهايي چون مرگ ، چيستي و چگونگي حيات و مسائلي از اين دست بپردازد . اين كه مي گويم « مي خواهد» بدين سبب است كه به گمان نگارنده، شاعر در اين كار چندان موفق نبوده است . به اين دليل كه ما نگاه منحصر به فرد شاعر را به مقوله مرگ و زندگي چندان پررنگ نمي بينيم حال آنكه نگاه عاشقانه او در كتاب نخست اين تمايز و تشخص را داشته است .
شايد علت اين امر آن باشد كه شاعر عشق را با تمام وجود حس ، درك و سروده است اما مقوله اي چون مرگ و زندگي را هنوز آن چنان كه بايد از اين مسير – حس ، درك و سرايش - عبور نداده است . لذا ما در «اقليت» بيشتر با فيلسوف مآبي طرف هستيم تا با فلسفه ؛ بيشتر به شيوه رندان سخن گفتن مي بينيم تا رندي حقيقي و ...:
من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاك و تن از خاك ، در اين ساغر پاك
از در آميختن شادي و غم دلتنگم ... (اقليت)
حال آن كه عاشق سرودخوان و زمزمه گر «گريه هاي امپراطور» كاملا واقعي و ملموس و البته متمايز است :
سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم
با همين سنگ زدن ماه به هم مي ريزد
عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است
گاه مي ماند و ناگاه به هم مي ريزد .... (گريه هاي امپراطور)
[]
بي هيچ ترديدي فاضل نظري حرفهاي بسياري براي گفتن خواهد داشت و دليل نوشتن اين مكتوب نيز چيزي جز اين نيست كه شاعر « گريه هاي امپراطور» كسي ست كه آينده شعرش اميدهاي بسيار را در دل همه اصحاب شعر پديدآورده است . به گمان من «اقليت» وسوسه چاپ شعرهايي بود كه شايد ديگر هيچگاه مجال بروز نمي يافتند و اين وسوسه بي شك سخت دامنگير است ؛ اما همچنان ، همراه با همه مخاطبين شعر نظري ، منتظرم تا تراوشات جديد طبع شاعرانه اش را با هم بخوانيم و از لحظاتي اين چنين بكر و تماشايي سرشار شويم :
از باغ مي برند چراغاني ات كنند
تا كاج جشنهاي زمستاني ات كنند ...
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زنداني ات كنند...
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند ...(گريه هاي امپراطور)
******************
شادمانی تان در پناه حضرت عشق مستدام باد .
سیامک
سلام
اول اينكه :....
...بوي جنگ پيچيده دردالان جهان ...باروت دارد نفس آدمها را تنگ مي كند و نفت گلوي ماهيها را فشار مي دهد ! ... دنيا غيرقابل تحمل تر از پيش مي شود و هيچ كس هم عين خيالش نيست !...مي شود نشست و زانوي غم در بغل گرفت !...مي شود فرياد شد و در كوچه باغهاي شعر ، بر سر زشتيها و پلشتيها فرياد زد !... مي شود مرثيه ساخت و بر دنائت بشر و مظلوميت انسان گريست !..مي شود هزار هزار كار ديگر كرد !...اما من دلم مي خواهد مانند نزار بنويسم :
«بيروت مي سوزد و من دوستت دارم !
وقتي بيروت در آتش مي سوخت
و اتش نشان ها با لباس هاي سرخشان آب مي پاشيدند
من
پا برهنه
بر سنگ هاي داغ و
ستون هاي سرنگون و شيشه هاي شكسته مي دويدم
و تو را
كه مانند كبوتري در حصار آ تش بودي
جست و جو مي كردم !
مي خواستم به هر قيمتي
بيروت ديگرم را نجات دهم !» ( نزار قباني - جهان در بوسه هاي ما زاده مي شود – ترجمه يغما گلرويي )
من نيز تو را ستايش مي كنم و چه كسي ست كه نداند كه در هر ستايش زيبايي ، نكوهش پلشتي ها مستتر است . من دوستت دارم و شايد بزرگي همين جمله كوچك دنيا را نجات دهد !
____________________
دوم اينكه : بدون مفدمه برويم سراغ برخي عنوانهايي كه اين دو هفته اخير خوانده ام ...
- فصل نامه شعر شماره 46 (ويژه نامه غزل ) : بي شك مجله شعر در حال حاضر معتبرترين نشريه جريان غالب شعر ايران است . در حقيقت شايد بشود ادعا كرد كه هيچ يك از نشريات تخصصي ديگر در زمينه ادبيات نتوانسته اند جامعيتي بهتر از نشريه شعر ايجاد كرده و تعادل را رعايت نمايند . تعادلي كه به درك عمومي اكثريت جامعه فارسي زبان كنوني از شعر تكيه دارد . شماره اخير مجله شعر به غزل پرداخته است . هر چند به نظر من مي شد شجاعانه تر و جوانانه تر هم با موضوع برخورد كرد و به معرفي صداهاي جديد در غزل جوان پرداخت اما حاصل كار با توجه به محافظه كاريهاي معمول نشريه شعر و نيز عدم وجود تجربه اي ديگر در اين حال و هوا، قابل تامل و تورق است ....
**************
- عاشقيت در پاورقي : به چاپ دوم رسيدن يك مجموعه داستان در عرض يكسال چيز ديريابي ست كه البته اگر برنده شدن آن مجموعه را در يك جايزه مهم داستاني كشور بر آن بيافزاييم ، معادله معقول تري را درذ پيش رو خواهيم داشت ! ...مهسا محب علي با عاشقيت در پاورقي برنده جايزه بهترين مجموعه داستان 1383 بنياد گلشيري شد . همين نكته كافي بود تا نقدهاي مناسبي بر كتاب نوشته شود و فروش كتاب نيز اندكي بهتر از استانداردهاي حقيرانه كتاب فروشي در ايران باشد ! ...اما به دور از همه اين حاشيه ها كتاب محب علي كتابي قابل تامل و دوست داشتني ست .شيدايي مجنون وار « هندي برقصم » ، طرح داستاني خيره كننده و بسيار تازه «عاشقيت در پاورقي » ، نگاه روان شناسانه و عميق نويسنده به روابط زناشويي در «عتيقه ها » و «چند سانت توي زمين » و تعليق زيباي «خفاشه» سبب شده است كه اين 5 داستان در بين 8 داستان كتاب برجستگي ويژه اي داشته باشند . به نظر من اين آمار خيلي خوبي براي يك مجموعه داستان است . بي شك خواندن اين مجموعه كوچك به شدت توصيه مي شود ...
« در اين داستان عاشقيت اتفاق مي افتد . عاشقيت به مثابه عشقه اي كه چون مهرگياه ، عاشق و مرا در لا به لاي سطور در هم مي پيچد . من ، عاشقم و چند فيلم و داستان ديگر چنان در هم خواهيم پيچيد كه از يكديگر قابل تشخيص نخواهيم بود . ...»
عاشقيت در پاورقي - مهسا محب علي - نشر چشمه -چاپ دوم 1384 - 7000 ريال
**************
- قصه ي هشتاد و چهار : گريده اي از داستانهاي كوتاه نوشته شده در سال 84 ، به انتخاب مصطفي مستور .
خود مستور با عنوان « سردبير اين مجموعه » نوشته است : ... تنها اشتراك نويسندگان اين مجموعه اين است كه من خواسته ام كنار هم باشند . يا به تعبير بهتر من فكر مي كنم داستان هايشان به اندازه كافي از معيارهاي «داستان خوب» برخوردارند .
مجموعه شامل يك داستان از هر نويسنده است و آثاري از ميترا الياتي ، رضا اميرخاني ، علي خدايي ، شهرام شفيعي، كيارنگ علايي ، مجيد قيصري و مصطفي مستور در آن آمده است . نكته مهم اين است كه هيچ يك از اين اثار تا به حال در مجموعه ديگري – تا آنجا كه من ديده ام – به چاپ نرسيده است .
داستان ميترا الياتي با عنوان «بالابر» داستان متوسطي ست . بي شك «مادموازل كتي» هنوز برترين داستان كوتاه الياتي ست . با اين حال مي شود به فضاي نمادين اثر به عنوان يك نكته قابل تامل اشاره كرد .
اما رضا اميرخاني با فصل دوم رمان «بي وتن» نشان داده است كه بايد منتظر اثر درخشان ديگري باشيم كه زيبايي هاي «من ِاو» را ديگر بار زير دندان مان خواهد آورد !...بي شك خواندن تمام رمان مولفه هاي ديگري را برايمان آشكار خواهد كرد و بايد هنوز منتظر ماند اما تا همين جاي كار هنر اميرخاني در روايت و نيز بازيهاي هوشمندانه اش با كلمات و نيز استفاده ماهرانه اش از جريان سيال ذهن خود را به رخ مي كشد . ببينيد فصل دوم رمان با چه جملاتي آغاز مي شود :« اين فصل فصل پنج است . مي پرسي چرا ؟!... روشن است . ..»
و بعد تا پايان فصل آن قدر دليل شاعرانه برايتان مي آورد كه بي خيال عنوان فصل شويد و باور كنيد كه با فصل پنج طرفيد ! ...نويسنده از Give me a Five شروع مي كند و به خيابان fifth ave. نيويورك پا مي گذارد و بعد ياد دعاي مادرش مي افتد كه : « الهي به حق پنج تن...» ...بعد سراغ خمسه خمسه مي رود و كربلاي 5 و جزؤ پنجم قرآن و ....و سطر پاياني فصل نيز اين چنين درخشان است :
« از كودكي هم نتوانستم فرق ميان دو پنج را بفهمم . خاصه وقتي كه انگليسي بودند ؛ ذوي اين ساعتهاي مچي كه دست چپ مي بندند؛ همان دستي كه حلقه ندارد .... »
گفتم كه ! بايد منتظر «بي وتن» بود !!
«بچه ها» از علي خدايي روايت ساده ايست از آدمهاي معمولي يك خانواده معمولي با اندكي ماجرا ! ...برشي از زندگي بهترين نام براي اين دست روايتهاي داستاني ست .بي شك مي شود ساعتها در مدح اين شيوه نوشت اما من فكر مي كنم شايد نوشتن به اين گونه سهل و ممتنع باشد و خواندن يك دو داستان از اين دست جالب توجه ؛ اما به شخصه هيچ وقت نتوانسته ام به خودم بقبولانم كه اثري سترگ با اين شيوه كم اتفاق خلق شود ...مي شود گفت تغيير رويه كودكان در انتهاي داستان يك تغيير و يك اتفاق است ولي به نظر من نه آن قدر كه يك روايت خارق العاده و به يادماندني بيافريند ...مثل خيلي از لحظه هاي زندگي كه از يادمان مي رود ...
« دستمال توالتهاي بيمارستان مركزي » اما درست در نقطه مقابلند !!...يك داستان بسيار زيبا با پرداختي دلپذير و درك عميق عاشقانه نويسنده و طنزي خردكننده و تلخ از رابطه اي كه از هيچ به پوچ رسيده است !...يك كالبد شكافي دقيق و بي نقص از شهرام شفيعي ...جالب اينجاست كه تمام ماجرا با «گفتم گفت» و در يك ديالوگ يك ريز و بي نفص تعريف مي شود وبه پايان مي رسد و سيلاب مفاهيم ذهن خواننده را بمباران مي كند ...نمي شود بخشي از داستان را انتخاب كرد !...چون داستان به شدت منسجم و داراي تداعي هاي درون متني بسيار است ...پس لطفا همه اش را خودتان بخوانيد !
LD نوشته كيارنگ علايي نمايشگر رخوت در يك رابطه به عادت رسيده زناشويي ست .همه چيز بوي رخوت و سكون و ستروني مي دهد... داستاني با نامي چنين بايد هم اينگونه باشد ! نويسنده در خلق اين فضا كاملا موفق بوده است ...
«گوساله ي سرگردان» از مجيد قيصري هم داستان خوبي ست هر چند اندكي مطول تر از داستانهاي ديگر اين مجموعه و البته داراي فضايي رئال تر و با حال و هواي جنگ تحميلي ...
و نهايتا « مردي كه تا پيشاني در اندوه فرو رفت » از خود مصطفي مستور .مثل هميشه كوتاه ، ظريف و شاعرانه با رگه هاي عميقي از احساس . حكايت مكردي كه درست وسط يك كلمه – و نه جمله ! - نقطه اي گذاشت تا فصلي تازه نياغازد :
« ...نمي دانم نقطه را كجاي كلمه گداشته بودم . شايد روي دال با بر قوس واو يا بر لبه دندانه سين ...»
و اين چنين « دوستت دارم »ي را به مسلخ مي برد ! ... او دلايلي مناسب دارد كه پرداخت شخصيت راوي را به زيبايي شكل مي دهد . اين داستان سه صفحه اي به شدت خواندني ست !
قصه هشتاد و چهار - به انتخاب مصطفي مستور - انتشارات سوره مهر -چاپ اول 1384 - 10000ريال
******************
سوم اينكه : مي دانم كه نيمايي قالب دشواري ست :.اينكه آن قدر روان بنويسي كه وزن زير دندان نيايد و گرفتار حشو نشوي و ... ! ... من تا به حال بيشتر از يك نيمايي - آن هم سالها پيش – ننوشته بودم ....پس اين نيمايي دومين تجربه من در اين زمينه است و به عبارتي اولين تجربه نسيتا جدي كه نمي دانم ادامه خواهد يافت يا نه ! ...بديهي ست كه مضمون و تصوير شعر قالب خود را انتخاب كرد و نه من ! اما به هر حال مجرم اصلي در سرايش هر شعر ، شاعر است و لاغير !... بي شك مثل همه كارهاي من و بلكه بيشتر از همه آنها ايراد دارد ! ...لذا خوشحال مي شوم نظرتان را در اين باره برايم بنويسيد...
« آرزو »
زن
به شب نگاه مي كند ؛
ماه
، مادر زمين ،
چادري پر از ستاره را
روي خواب شهر مي كشد .
مرد
روي رخت خواب خستگي
حلقه حلقه
روز را مرور مي كند .
ناگهان
برقي از افق زبانه مي كشد ،
چادر سياه شب دوپاره مي شود .
زن اشاره مي كند به مرد :
شهاب را ببين و
آرزو بكن !
مرد
آه مي كشد ...
دخترش ، جميله ، سالهاست
در سواحل مديترانه عشق را
مثل گوش ماهي از
لا به لاي ماسه هاي خيس
كشف مي كند !
دخترك عروس بندريست
كه عروس شهرهاي خاورميانه است .
دخترك
لبش سرود سرخ آرزوست ؛
چشمهاش
آبي مديترانه را
روسياه مي كند ؛
گيسوان وحشي اش
بوي باد مي دهد
وقتي از ميان شاخسار سبز سيب
مي وزد
وَ آه مي كشد !
مرد
آرزوي سيب مي كند ؛
آرزوي مشت مشت گوش ماهي سپيد ؛
آرزوي خنده هاي سرخ تر براي دخترش
آرزوي ِ...
[]
چند لحظه بعد ...
عروس شهرهاي خاورميانه بيوه شد !
چند لحظه بعد
آبي مديترانه رنگ خون گرفت ؛
عطر سيب هم يتيم شد !
چند لحظه بعد
از صداي انفجار
مشت مشت گوش ماهي سپيد
كر شدند !
چند لحظه بعد
آن شهاب آرزو
خانه جميله را خراب كرد !
چند لحظه بعد ...
بوسه هاي دخترك
روي خاك ريخت ...
خاك سرخ شد !
******************
كاش جنگي نباشد تا سرود چشمهاي تو جهان را غرق نور و سرور كند !
چنين باد !
سيامك
سلام
اول اينكه : ...
...باز هم يكم مردادي ديگر از لا به لاي صفحه هاي تقويم خودش را بيرون كشيد و نشست جلوي روي ما تا مرور كنيم همه چيزهايي را كه طي اين سه سال به دست آورده ايم و دل بدهيم به هزار هزار« باده ننوشيده كه هنوز در رگ تاك است » ... ما قد مي كشيم و بوسه هامان آسمان را سرخ مي كند تا زمين به ياد بياورد كه مي شود در درياي حادثه اي شگفت غرق شد و آوار فاجعه ها را پس پشت گذاشت ... ما قد مي كشيم و آفتاب مرداد به تهنيت مان مي آيد تا ماه فراموش نكند كه رقص هزار هزار ستارهء گرداگردش ، در برق نگاه ستاره اي چون تو رنگ خواهد باخت ...و اين گونه ماه نيز در مقابل چشمان تو تعظيم مي كند ، چنان كه خورشيد نيمروزي مرداد ، چنان كه من !...مردادوار بمان ، گرم و پرتپش ، تا غزل را چون مرواريدي بر گردنت بياويزم ... كه سينه ريز غزل تنها به روي سينه تو تماشايي ست !
دوم اينكه : باز هم تاخير و هزار پوزش !
سوم اينكه : سال ديگري بر اين وبلاگ گذشت و حالا پنجمين سالي ست كه در دنياي مجازي مي نويسم .شايد وقتي اولين پست را مي نوشتم فكر نمي كردم اين دنياي مجازي اين قدر برايم دوستي ها و روابط مهربانانه حقيقي بيافريند ...
چهارم اينكه : چنان كه در لينكدوني هم گذاشته ام ، دوستاني كه تمايل به خريد مجموعه غزل من با عنوان «عطر تند نارنج » دارند مي توانند از اين لينك استفاده كنند .با سپاس مجدد از مهرباني گردانندگان سايت آدينه بوك ...
پنجم اينكه : چند كتاب كه جديدا خوانده ام :
- بهترين بچه عالم : مجموعه اي از داستانهاي خيلي كوتاه – بين 250 تا 750 كلمه – از نويسندگان مختلف كه نامهاي مشهوري چون جان آپدايك ، هاينريش بل ، ريموند كارور، خوليو كورتاسار ، ريچارد براتيگان و مارگارت اتوود و ... در آن ديده مي شود به گردآوري جيمز توماس و برگردان زيباي اسداله امرايي . چندين داستان عالي و بسيار شاعرانه در اين مجموعه وجود دارد و چندين و چند داستان خوب... براي علاقه مندان به داستان نويسي اين كتاب از نان شب واجب تر است و براي كساني مثل من كه به داستان علاقه مندند ، برخي از داستانهاي اين كتاب كشفهايي دلپذيرند . از جمله دختر ، قطار برلينگتون شمال جنوب،سي و پنج سالگي نادين ، پاياني ديگر ،جمع ناخالص و بهترين بچه عالم و ... نشر رسانش ، 168 صفحه ، قيمت 8500 ريال
...سعي كرد همه اش را توي شعر بگنجاند . چهارصفحه شد و آخرش اينطور تمام شد :
مي خواهم تو را به خانه ببرم كريستين و فراتر از آن .
دوست دارم در صبح هاي نمناك و پاك آبي آسمان ببرم تو را
و هرگز از روي يك ريل دوبار عبور نكنم .
ديگر هيچ خبري از دخترك نداشت . حتي نفهميد شعر به دستش رسيده يا نه . آخر زني را كه به قطار شمال جنوب برلينگتون تشبيه كرده باشند ، چه انتظاري از او مي رود . (قطار برلينگتون شمال جنوب)
***************
- گزيده شعرهاي شل سيلوراستاين : اين بار احمد پوري ترجمه منتخبي از آثار سيلوراستاين را منتشر كرده است . اصولا سبك بازسرايي پوري ساده و روان و بدون پيچش است و همين نكته سبب شده است كه ترجمه موفقي از اشعار سيلوراستاين اراوه كند كه خود شاعري با لحن كودكانه است . شك نيست كه كودكانگي آثار شل با عمق انديشه ورزي مناسب همراه است و به همين دليل نيز اشعار او بيش از آنكه كودكان را مخاطب قرار دهد ، براي بزرگسالاني كه كودكانگي شان را از ياد نبرده اند دلپذير است ....خلاصه مطلب آن كه اين گزيده براي طرفداران سيلوراستاين و دنياي عميق و معصومانه و انساني اش بسيار جالب توجه خواهد بود :
غم انگيز ترين چيزي كه ديدم
داركوبي بود روي شاخه پلاستيكي
نگاهي به من انداخت و گفت :
« نه ديگه رفيق !درخت ها هم ديگه
درختهاي قديمي نيستند .»
نشر افكار - 226 صفحه - قيمت 25000ريال
*************
- خيابان خوابها : صداي عصار با ترانه « خيابان خوابها » سبب شد تا نام يك شاعر به گوشمان آشنا شود : خليل جوادي . حالا اين شاعر جوان مجموعه آثارش را به چاپ رسانده است . چنان كه انتظار مي رود مثنوي هاي اين كتاب برتر از غزلهايش و نيز اشعار اجتماعي اش محكم تر از آثار تغزلي اش هستند . كتاب شامل 3 مثنوي ، 33 غزل و چندين رباعي و دوبيتي ست كه كاري نسبتا درخور و قابل اعتناست به خصوص در اشعار اجتماعي شاعر چنان كه گفتم . مي شود اين دفتر را از لحاظ مضموني در شيوه آثار اكبر ياغي تبار طبقه بندي كرد كه بيشتر نگاهي عصياني و تا حدودي سياه بر آنها سايه افكنده است . هر چند اين نكته را تنها از باب ايجاد ذهنيت در مورد شعر خليل جوادي گفتم و در صورت بررسي دقيق تر مولفه هاي فرمي و نيز انديشه گي اين دو شاعر تفاوتهاي بسيار دارد . خلاصه اينكه علي رغم برخي لغزشهاي تكنيكي و نيز سهل گيريهاي گاه وبيگاه در ارائه تصاوير شعر ، اين مجموعه مي تواند انتخاب خوبي براي علاقه مندان غزل باشد و طنز تلخ و گيراي شاعر در كنار صداقت جاري شعرهايش لحظه هاي زيبايي آفريده است كه شايد اگر بسامد بيشتري در غزلهايش بيابد – چنانكه در مثنوي هايش يافته است – حاصل كار دلپذيرتر خواهد شد ...بخشي از غزل مثنوي قحط الادراك را از اين كتاب با هم مي خوانيم .
... آي نو كيسه فرومايه
با توام با تو آي همسايه
نهرواني مكن عبادت را
مختصر كن نماز عادت را
پيشترها فقير اگر بوديم
با صفاتر شريف تر بوديم
به نگاه كبوتران سوگند
و به سوسوي اختران سوگند
كه تجمل بلاي مردم شد
عزت نفس در طمع گم شد
چه قسمها كه نابه جا خورديم
و نديديم از كجا خورديم
عشقها عشقهاي پوشالي
وعده ها وعده هاي توخالي
شور آواز را نمي فهميم
ناله ساز را نمي فهميم
گويي از لطف پنج حس پاكيم
و گرفتار قحط الادراكيم
درد امروز درد نامرديست
دور امروز دور نامرديست
بس كه آزرده اند جانم را
سرختر كرده ام زبانم را
آنكه پايش به جبهه جا مانده ست
چند سالي ست بي عصا مانده ست
از پس انداز چندساله فقط
در كَف اَش چند پينه جا مانده ست
برج سازان كجا خبر دارند
كه سر برج رفته يا مانده ست
خسته تر از هميشه ام امروز
چقدر راه تا خدا مانده ست ...
خيابان خوابها – خليل جوادي – انتشارات آواي كلار – 106 صفحه
*************
ششم اينكه : هر چند مناسبت اش هفته گدشته بود اما اين غزل را از من بخوانيد كه هديه ايست به مهربانترين دليل مهرباني خدا ...
« دستان تو »
اگر باران ببارد بر دو دستت
غزل مي چك.
.
.
چكد از هر دو دستت !
نگاهت آفتاب گرم مرداد !
بهاري سبز داري در دو دستت
رسولان خداي عشق هستند
در اين دنياي بي باور، دو دستت
رهاشان کن كه پر گيرند در اوج
دو تا قمري ، دو تا كفتر : دو دستت
غم آتش مي زند اما دو ققنوس
بر آر از عمق خاكستر : دو دستت –
- كه آوازي پر از باران بخوانند
در اين دنياي زجر آور ، دو دستت
نوازش كن زمين را تا بسازند
جهاني شاد تر ، بهتر ، دو دستت
()
خدا لبهات را بوسيد اول
به تو جان داد و در آخر دو دستت –
كه جان بخش اند را سوي لبش برد
براي بوسه اي ديگر ؛ دو دستت –
- چنين شد كه ضريح آفتابند
غزل هم بوسه دارد بر دو دستت
و من هم باز در يك شعر تازه
كمي بوسيده ام مادر ! دو دستت ...
*********
در پناه حضرت حق و در سايه سار مهربان مادر باشيد و بمانيد ان شا الله ...
سيامك
سلام
اول اینکه : ....
...وقتی مهربانی می آمد و می گفت که به دنبال عطر تو می گشته است لا به لای آن همه عطرهای پراکنده ، دلم از شادی می شکفت . تو تکثیر می شوی در آیینه قلب صدها نفر که هنوز به حقانیت عطر مهربان و نافذ نارنج ایمان دارند !...این معجزه عاشقانه توست و من به عنوان اولین فرد امت ات ، عاشقانه سپاست گفتم که درفش عشق را کاوه وار بر دوش کشیدی و چشمانت هر چه ماردوش اندوه را به هفت سوراخ موش ِناکجا فرستاد !... تو تکثیر می شوی و انسانها یکی یکی به تو و حقانیت عشق ایمان می آورند !....شاید روزی روزگاری اوضاع جهان بهتر شد !...بهتر از حالا که از همه جا بوی خون می آید و باروت و دیگر هیچ !...وقتی که همه شاعران جهان ، تو را و طریقت تو را در نام محبوبان خود بستایند چنان که تو هم ماتیلده ای ، هم آیدا و هم بلقیس و نیز هر آنچه زیبایی که از این پس ستوده خواهد شد !...جهان زیباتر از این خواهد شد وقتی به جای چتر قارچ اتمی ، درفش طریقت تو بر سر انسان سایه بگسترد ...چنین باد !
دوم اینکه : باز هم تاخیر !! ...
سوم اینکه : نمایشگاه لذت بخش بود ...از دیدار دوستان گرفته تا انبوهی کتاب مهربان که چشمت را و دلت را میهمان می کرد به هزار هزار زیبایی ...مثل همیشه ورشکست شدیم از بس کتاب خریدیم !! ...قصد دارم از این به بعد برایتان از کتابهایی که دارم می خوانم هم بنویسم ... با شاید یکی دو جمله توضیح ...مختصر و شاید مفید ! ...این چند روز :
- جوان مرگنامه را خواندم . مجموعه شعر علی اکبر یاغی تبار شاعر آشنای هم دیار که به تازگی چاپ شده است و در نمایشگاه بود ...نشر رادمهر ، قیمت : 12000 ریال ....درباره این کتاب امروز مفصل خواهم نوشت ...
- وسعت معنای انتظار : کتابی از نادر ابراهیمی که امسال بعد از سالها مجددا توسط نشر روزبهان چاپ شده است . مثل همیشه کارهای استاد ، لطیف ، عمیق و آمیخته با نثری ادبی که شاید داستان نویسان این روزگار را - به لحاظ تکنیکی- خوش نیاید اما بر این باورم که حقایق ظریف بیان شده در آثار نادر ابراهیمی ، آن قدر مهم اند که این بحثها سراسر حاشیه اند .... به شدت توصیه می شود !
- موسیقی غطر گل سرخ : داستان طنز استثنایی عمران صلاحی ! ...صلاحی در طنز غافلگیرکننده و شگفت انگیز است . این کتاب هم همین خصوصیات را دارد . و البته این شگقتی مضاعف را که چگونه از سرند ممیزی گذشته است ! ...نشر : موسسه فرهنگی هنری نوروز هنر ، قیمت : 16000 ریال .... بی شک توصیه می شود !
....« واقعا که هم چیز عوض شده . آن وقتها که اینجا میدان اسبدوانی بود ، گرد و خاک می خوردیم ، اما حالا که پارک شده گرد هرویین می خوریم . از بس که توی این پارک ، هرویین فروش و هرویینی هست ، گلها ، همه شان نشئه شده اند . همه درختها مقل بید مجنون شاخ و برگشان آویزان شده . این بدمصب همه چیز را آویزان می کند . » ....
- چگونه خرها خر شدند : کودکانه های ژاک پره ور ... اثری خواندنی و جذاب که زاویه ای تازه از نابغه شعر معاصر فرانسه را نشان می دهد ... بی شک برای خواندن این کتاب نیاز به روحی کودکانه است اگر نه ظرافتهای پره ور از دست می رود...البته کتاب برای مخاطب کودک و نوجوان نوشته شده است اما به گمانم برای بزرگسالان حرفهای بیشتری دارد ! ...نقطه ضعف کتاب حذف تصاویر کتاب اصلی است ....به نظر می رسد که کتاب اصلی با مجموعه ای از طرحها همراه بوده است و ارجاعات متنی هم به این تصاویر وجود دارد اما در چاپ حاضر این مهم دیده نمی شود . ...علی رغم این ، کتابی ست که خواندنش توصیه می شود ...نشر نگاه معاصر ، ترجمه ناکتا رودگری ، قیمت 8000 ریال
....« یادم می آید اولین باری که پدرم دریا را دید ، کمی فکر کرد و گفت : " چه تشت بزرگی ، حیف که رویش پل نزده اند ." همه خندیدند ، اما من گریه ام گرفت . آن وقت مادرم گوشم را کشید و گفت " وقتی پدرت شوخی می کند ، نمی توانی مثل بقیه بخندی ؟" اما تقصیر من نبود ، راستش من از شوخی آدم بزرگها خنده ام نمی گیرد .» ....
چهارم اینکه : سپاس ویژه دارم از همه مهربانانی که به کتاب عطر تند نارنج التفات داشتند و سبب شدند که کتبهای موجود در غرفه نمایشگاه به اتمام برسد . کاش اوضاع پخش کتاب این قدر قمر در عقرب نبود که همه ما منتظر نمایشگاهی که سالی یکبار برگزار می شود باشیم تا کتاب مورد نظرمان را تهیه کنیم ....به نظر من خود ما مخاطبین هم می توانیم یاریگر باشیم . اصلا درست به همین خاطر تصمیم گرفتم معرفی متاب را به شکل فوق انجام دهم . هر کس این کتابها یا مثلا کتاب عطر تند نارنج را خواست به نظر من منطقی ترین روش مراجعه به یک کتابفروشی و سفارش دادن کتاب با ذکر نام ناشر است . این کار هم سبب می شود که اثر خوب به بازار کتاب راه پیدا کند و هم باعث پویایی بیشتر ناشر می شود و بالاخره سبب میشود که آثاری که بالقوه دارای مخاطب هستند ، مخاطبین واقعی خود را بیابند . برای دوستانی که می خواهند این رویه را درباب مجموعه شعرم « عطر تند نارنج » در پیش گیرند عرض کنم که ناشر این کتاب نشر داستان سرا و پخش کننده آن نشر ققنوس است ....
پنجم اینکه :
«جوان مرگنامه» کتابی ست که شاید خیلیها منتظر آن بودند ! ... شاعر هم دیار ما ، علی اکبر یاغی تبار در مازندران نامی کاملا آشنا بود . شعرهای تلخ و گزنده او ، در کنار شیوه دکلمه جالب توجه اش ، در برنامه های شعرخوانی محتلف که در سطح استان برگزار می شد و می شود ، استقبال بسیاری را به دنبال داشته و دارد.
در عرصه دنیای مجازی نیز ، فرهاد عزیز با ارائه چندین شعر از او ، علی الخصوص غزل بسیار زیبای «جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد ...» در وبلاگ غزل معاصر ، نام او را بیش از پیش و این بار در سطحی وسیع تر مطرح کرد . همه این مقدمات به ما می گوید که چنین کتاب شعری باید پر مخاطب باشد که امیدوارم این گونه باشد اما نکته ای که در بالا به آن اشاره کردم ، یعنی وضع نابسامان پخش کتاب ، مانع بزرگی ست که امیدوارم همراهی شما با پیشنهادی که گفتم کمک کوچکی در حل این مشکل باشد .
برگردیم به کتاب : نخستین چیزی که در تورق اولیه کتاب به چشم می رسد متاسفانه یک نقطه ضعف ، و شاید تنها نقطه ضعف ، مجموعه باشد . متاسفانه « جوان مرگنامه » مجموعه بسیار نامنظمی ست ! ....شعرها بدون هیچ ترتیبی و به شکل درهم چاپ شده اند !...غزل و مثنوی و رباعی و دوبیتی و نیمایی و ... همه و همه به شکل مختلط ! ....این شیوه به نظر من تمرکز خواننده را بر هم می زند . به خصوص حضور نیمایی و رباعی و دوبیتی در کنار غزل و مثنوی و غزل مثنوی .
نکته منفی دیگر باز هم در صفحه ارایی ست . متاسفانه صفحه آرایی اثر هم شان آن را رعایت نکرده است و استفاده از شیوه قدمایی نگارش پلکانی شعر کلاسیک ، جلوه مناسبی به مجموعه نداده است .
اما اگر از این دونکته حاشیه ای بگذریم ، متن شعر یاغی بی شک مسحور کننده و شگفت آور است . مهمترین نکته شعر یاغی طنز سیاه یا به عبارت بهتر کافکایی آن است که همچون تازیانه بر روح مخاطب نمی نشیند و بیدار که هیچ ! به آتشش می کشد . چنین طنزی علاوه بر اینکه بر هنرمندی شاعر تکیه دارد ، ریشه در رنجهای درونی شاعر و نگاه ژرف او به اطرافش دارد . به عبارت بهتر این تلخی و گرندگی ، پیش و بیش از هر چیز جان شاعر را سوزانده و خراشیده و آنگاه در غزل او متبلور شده است . همین نکته سبب شده است که شعر یاغی ، بر خلاف بسیاری از آثار معاصرین اش ، یخ و بی روح و شعارزده نباشد . در واقع حتی در اجتماعی ترین شعر یاغی ، بوی شعار حس نمی شود چون او از ؟آن دست شاعرانی ست که با خون و گوشت و استخوان می نویسد نه با تخیلات مبتنی بر هیچ !
بی شک جهان بینی من با پوچ انگاری آشکار موجود در برخی آثار یاغی ، به شهادت بسیاری از نوشته هایم ، همراه و همداستان نیست اما به نظر من ، نخستین قدم در برخورد با یک اثر هنری ، تشخیص اصالت شعری و حسی آن و نگاه به هارمونی کلی اثر و نهایتا شیوه اندیشگی هنرمند است و بررسی درستی یا نادرستی این اندیشه در مرحله بعدی و بیشتر در مقوله قضاوت است و نه نقد ادبی .
بنابراین چه با دنیای تلخ شاعر همراه باشیم و تجربه مشترکمان با شاعر ما را به تحلیلی چون او رسانده باشد و یا نه ، « جوان مرگنامه » به واسطه توانمندیهای شاعرش در انتقال حس و اندیشه اش ، خواندنی و قابل اعتنا خواهد بود .
« تنهایی » موتیف دیگری ست که در شعر یاغی تکراری بسیار دارد . تنهایی شاعر برخاسته از نبودن آدمها نیست بلکه ناشی از فقدان « انسان» است !...در حقیقت شاعر شبیه جناب مولانما با چراغ به گرد شهر گشته است و انسانس آن گونه که می خواهد نیافته است یا لااقل کم یافته است . این تنهایی ، یا بی رفیقی ، در جای جای شعر یاغی فریاد می کند :
سرنوشتش یی رفیقی بود و بس
طفلکی بدجور دشمن شاد بود
و البته این تنهایی لاجرم به مذاق مردم خوش نخواهد امد و در نتیجه :
چقدر این همه ابتر به من ستم کردند
به این دلیل که دنباله خودم بودم
موتیف دیگر شعر یاغی ، صراحت در عین صداقت است . شاعر بر یاغی بودن خود تاکید بسیار دارد و این طغیان خود را در جای جای شعر آشکارا به رخ می کشد :
پای بند هیچ موجودی نبود
از حود و از غیر خود ازاد بود
...
از شتر دیدی ندیدی کینه داشت
ساکن افشاگری آباد بود
این طغیان هم در عرصه معنا و هم در عرصه واژگان شعر یاغی خودنامیی می کند :
از عرعر و عوعو بنویسید برامان
ما را چه به زیبایی آواز قناری ؟!
و البته مثالهایی از دست در شعر یاغی بسیار است .
نکته بعدی عشق در شعرهای یاغی ست . می شود به جرات گفت که در این مجموعه تنها یک اقر عاشقانه نسبتا تغزلی وجود دارد ! :
نوشت :« یاور من می شوی ؟» نوشت : « بله !»
« ثصدق سر من می شوی ؟» نوشت :« بله !»
...
نوشت « جان تو نه ! جان ان پدر جانت !
عروس مادر من می شوی ؟!» نوشت : « بله ؟؟!!!»
می بیند که تازه همین مثال هم بیشتر به شعر طنز پهلو می زند تا عاشقانه تغزلی . باقی غزلهای یاغی ، در واقع ذم معشوق اند ! ... شاعر هر چه دلش می خواهد به ناف معشوق مادرمرده می بندد و همچنان که از دنیا شاکی ست معشوق را نیز به همان چوب می راند و البته باز هم باید اعتراف کرد که این زدن آن قدر هنرمندانه است که بیش از آنکه تمسخر آمیز باشد دردناک است . شاعر در حقیقت چنان باوری نسبت به عشق دارد که مصداقهای موجود را ناقص و ناعشق دیده است و لذا با منطقی کاملا مستدل پنبه همه شان را زده است ! یک نمونه شاید گویاتر باشد :
کنون که شانه تو لایق سر من نیست
چه بهتر است که بالشت دیگران باشد
هزار شکر که پای بهار ما یخ زد
تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد
سمند خاطر مردی که گرم تاختن است
درست نیست که علاف مادیان باشد
مرنج از من اگر راندمت کبوتر کُش !
درخت دوست ندارد کلاغدان باشد
مرا حواله به این بیستون کن و بگذر
که عشق قصه شیرین خسروان باشد
و باید به این نکته اشاره کنم که مثنویها و غزل مثنویهای این کتاب غافلگیرم کرد . بی شک قدرتمندترین حس شاعرانه کتاب در این اشعار نهفته است و اندیشگی شاعر بهترین مجال را برای بروز یافته است . غزل مثنوی استثنایی : « پشت دیوارها صدایی نیست » که البته متاسفانه مثل بسیاری از اشعار این کتاب ضعف نشانه گذاری دارد و مثنوی زیبای : « پشت در باغ خزان خوردگان » و مثنوی عالی « من کیم مردی به نام هیچ چیز » و البته همان ضعفهای نشانه گذاری (!) از این زمره اند . برای نمونه از شعر اخیر چند بیت را بخوانید :
من کی ام ؟ مردی به نام هیچ چیز !
یک کلاغِ تا ابد کفتر ستیز
من کی ام ؟ مردی به نام هیچ کس !
قاتل سیمرغ ، آقای مگس !
من چی ام ؟ راهی مباد از آن عبور!
دشمن خورشید ، یعنی بوف کور
...
من کی ام ؟ یک « ما نمی دانیم کیست »
یک کماکان مردهء در حال زیست
...
من کی ام ؟ بنویس آقای سخن
یک قلمپرداز بی گور و کفن
یک « مبادا حرفی از وی بشنوی !»
یک زیان مادی و معنوی
یک دروغ ضربدر صد تا دروغ
یک سرِ از فرط تنهایی شلوغ
....
و شاید تنها ضعفی که بشود به متن شعرهای یاغی گرفت ، سهل انگاریهای گاه و بیگاه او در فصاحت شعر است .بی شک این عدم فصاحت ِ گاه گاه ، ناشی از شور یاغی گرانه اوست اما به نظر می رسد در پاره ای از اوقات اختلال در فصاحت به گسسته شدن رشته حسی مخاطب انجامیده است برای مثال :
یک پریشان خاطر پا در هوا
یک نه دستش را نمک ، بی دست و پا
واضح است که شاعر می خواهد بگوید که هم دستش بی نمک است و هم بی دست و پاست اما مصراع دوم فصاحت لازم را در بیان این معنا ندارد و حضور مخاطب را در شعر دچار چالش می کند . و یا :
بارها در رگ شعر چه قدر وحشی تو
خون یک عالمه اندوه روان شد ، یاغی !
که «یک عالمه» به عنوان یک ترکیب عامیانه در غزل مورد بحث جا نیافتاده است و با کلیت اثر همخوان نیست و موارد اندک دیگری از این دست . بی شک حق داریم از شاعری که با چنین تبحری در دو بیت ، استادانه واژگان را به کار می گیرد ، انتظار داشته باشیم که همیشه این چنین باشد :
« نمی دانم » نمی دانی چه ها کرد
« نمی فهمم» مرا پر کرد از درد
« نمی بینم » مرا در من فرو برد
« نمی خواهم » مرا از پا در آورد
و در پایان انتخاب مرا از غزلهای این دفتر زیبا را بخوانید وتمام:
می چکد از چشمهایت آسمانی سوخته
قصه ای راوی گداز و داستانی سوخته
می چکد از چشمهایت یک کماکان درد و داغ
همچنانی مردم افکن ، همچنانی سوخته
دست هم از شدت ننوشتن آتش می شود
در جهنم درهء ذهن و زبانی سوخته
می سرایم از زمینی که تو بر آن ساکنی
تا بماند سفله پرور، تا بمانی سوخته
دست پخت خانم اندیشه چیزی نیست جز
کاسه ای آش نخورده با دهانی سوخته
اسم و رسم ِشاعر ِلاادری خود را بدان
یک نمی دانم کی ِ از بی نشانی سوخته
شعر یعنی آنچه از چشمت تراوش می کند
لخته لخته لخته خون ، یا واژگانی سوخته
من کی ام ؟ مردی به نام هیچ چیز و هیچ کس
شاعری آتش به جان از دودمانی سوخته
امیدوارم موافق باشید که این شعر ارزش بارها خوانش را دارد ....
شاد باشید در پناه حق
سیامک
سلام
اول اینکه :
...پاییز فصل دلپذیر دلتنگیهای عاشقانه است !...سطل سطل رنگ، از نگارخانه ای که رنگین کمان را در آن می کشند ، می ریزد روی سر جنگل و هر وزش نسیم ، طوفانی می شود از زرد و قرمز و نارنجی و ... !
سرمای هوا می رود زیر پوستم و دوست دارم دستانت را گرمتر بفشارم و به بهارهای نیامده فکر کنم که منتظرند تا نگاه تو سبزشان کند ، برویاندشان !
لابه لای درختهای گردو و طعم لواشکهای شهمیرزاد هم ، آسمان اگر چه میشی بود و درختها زرد ، اما دستان تو بهار بود و بوسه هایت شکوفه و نگاهت آفتاب تا هیچ بنی بشری سبزناکی و امید را از یاد نبرد .یادش نرود و یادم نرود و یادمان نرود که اگر چه «پادشاه فصلها» ست پاییز ، اما طفل بازیگوش بهار بر سرشاخه هر درختی به هیات جوانه ای نشسته است تا برهنگی شاه را به انگشت تمسخر نشان بدهد و بگوید که حقیقت دنیا ،تنها از دهان بهار بیرون می آید ! ...و این حقیقت یعنی سبزی دوباره ، رویش دوباره ، زندگی دوباره و آفتاب دوباره ...تا همواره !
دوم اینکه : باز هم تاخیر به همان دلیل سابق و البته به این دلیل که نمی خواستم مطلب اخیر مطلبی برای رفع تکلیف باشد !
سوم اینکه : دو نکته به عنوان پیش نوشت :
1- این مطلب طولانی ست اما به گمان خودم ارزش وقت ، اندیشه و انرژی ای را که برای آن صرف کرده ام ، دارد....لذا خواهش می کنم این وقت و اندیشه و انرژی را با همفکری و اظهارنظر اندیشمندانه پاس بدارید نه اینکه بی هیچ نظری و تنها به تعارفی بگذرید ...
2- این نوشته نقد یک کتاب است اما سعی کرده ام نقد تحلیلی ام به گونه ای باشد که مخاطبینی که کتاب را هم نخوانده اند دست خالی نمانند ...تا چه قبول افتد و ...
...
در رمانهای کلاسیک – درست شبیه به تمامی افسانه ها و داستانها – راوی عنصریست که خدشه ای در صداقت و دانش و اگاهی اش نیست . به عبارت دیگر خواه راوی اول شخص باشد – مثل جین ایر اثر شارلوت برونته – یا دانای کل – مثل جنایت و مکافات داستایوسکی یا جنگ و صلح تولستوی و ... – خواننده با او به همزاد پنداری می رسد و جهان را از دریچه نگاه او می بیند .
این قضیه درباره رمانهایی که از زاویه دید اول شخص نوشته می شوند و این اول شخص ، خود عنصری نامطلوب یا دارای رفتار نا مناسب و به عبارت دیگر bad man داستان است ، نیز صدق می کند. یعنی اینکه راوی – علی رغم اینکه شخصیت منفی داستان است – قصد فریب شما را ندارد ، او صادقانه به ضعفهایش اقرار می کند و اشتباهاتش را بر می شمرد و نتیجه اشتباهاتش را هم می بیند و کیفر می شود و ...
بدیهی ست که چنین روالی در زندگی عادی چندان مشهود نیست ! صداقت گوهر کمیاب اجتماع جهانی کنونی ست و همه ابنا بشر در همه حال در کار توجیه عملکردو رفتار و احساسات خویش اند .
بنابراین نویسنده ، به عنوان یک مشاهده گر دقیق ، می تواند از این مولفه نیز سود ببرد .
مسلما پرداختن به راوی اول شخص در حالیکه نویسنده آگاتهانه و عامدانه ، عدم صداقت یا عدم آگاهی او را به کار گرفته است ، دشوار است . چرا که در این حالت نویسنده باید بین من خود و من راوی کاملا تفکیک قائل شود و در عین حال کوشش کند که روایت دوپاره نشود . اما با توجه به اینکه این موقعیت ، ذهن خواننده را به چالشی دلپذیر می کشاند و او را از مرحله تایید محض به کنکاش و تشکیک که سرآغاز اندیشیدن است ذهنمون می سازد ، استفاده از چنین تکنیکی می تواند بسیار ثمربخش باشد به خصوص در داستانهایی که بر زمینه های روانشناختی و رفتارشناسی کاراکترهای انسانی تاکید فراوان دارند .
برحسته ترین اثری که می توان آن را به عنوان نماینده این نوع رمانها معرفی نمود ، لولیتا اثر ولادیمیر ناباکوف است . . اصولا این نوع راوی را مشخصه رمانهای ناباکوف می دانند و به آن اصطلاحا « راوی غیر قابل اعتماد » می گویند .
در لولیتا شخصیت هامبرت هامبرت که یک قاتل است به توجیه اعمال خود ست می زند ، خواننده را می فریبد و در زندگی نامه خود نوشته اش که در آن هیات منصفه دادگاه را خطاب قرار می دهد ، سعی در پاک و بی تقصیر نشان دادن خود دارد ...
[]
رمان دفترچه ممنونع نوشته آلبادسس په دس نیز از راوی غیرقابل اعتماد سود می برد ..
راوی در داستان په دس مجرم نیست اما زنی ست که به واسطه اشتباهاتش در زندگی ، دچار چالشهایی می شود و این اشتباهات را نمی پذیرد یا به عبارت بهتر نمی خواهد بپذیرد ! خواننده دقیق داستان می تواند با کنکاش درست در رفتارها و عقاید « والریا » به لغزشهای موجود پی ببرد و دلایل پوچی زندگی او را دریابد حال آنکه خود او به چنین شناختی – حتی تا پایان داستان – نمی رسد و به مصداق « آن کس که نداند و نداند که نداند » در جهل مرکب خویش می ماند !
« والریا » زنی چهل و سه ساله است که با همسر حدودا 50 ساله اش و دو فرزند پسر و دختر زندگی می کند . این خودزندگینامه در سطحی ترین نگاه به شکل اثری فمینیستی – به معنای ایرانی اش ! - قابل خوانش است اما این تنها افتادن در دام راوی غیرقابل اعتماد است ! ...راوی دچار پوچی ست نه به خاطر اینکه فرصت در اختیارش نیست بلکه به این دلیل که خود تخریب کننده فرصتها و به عبارت بهتر فرصت سوز و فرصت ناشناس است !
والریا درک درستی از سن خود ندارد و خود را پیرتر از آن چه خست می داند و گمان دارد که زندگی برای او صرفا در حمایت و تر و خشک کردن حانواده خلاصه می شود .به عبارت بهتر او لذت زندگی را در نمی یابد و به نوعی بی لذتی از زندگی ( آهدونیا ) رسیده است ، حال آنکه خود از آن آگاه نیست . او گمان دارد که رسالتش شست و شو و رفت و روب و پخت و پز است و کار برای کمک به معاش خانواده ! در حقیقت یک زندگی ماشین وار ، بی هیچ احترام به خود ! غافل از آنکه این نوع زندگی نه تنها او را به قهقرا می برد بلکه سبب می شود که در روابط سالمش با خانواده ، اعم از شوهر و فرزندان ، اختلال ایجاد شود . عبارت مشهور « کسی که خود را دوست ندارد نمی تواند دیگری را نیز دوست بدارد » درباره او مصداق دارد .
او قادر به درک زنانگی خود نیست چون گمان دارد که این درک مربوط به جوانی اوست نه اکنون :
«شاید دلیلش وجو بچه در پشت دیوار اتاق خواب است که از سالها پیش نمی گذارد ما با هم مثل زمان عروسی یا موقعی که بچه ها کوچک بودند باشیم . باید منتظر بود آنها از خانه بیرون بروند ، باید مطمئن بود و نگرانی داشت که هر لحظه ممکن است وارد شوند ، ...، شب در تاریکی باید سکوت اختیار کرد و روز باید آنچه را که روی داده از ترس این که مبادا آن را از چشمانمان بخوانند فراموش کرد ...اگر بچه ها ما را غافلگیر می کردند ، اخم کرده و با حالت دل به هم خوردگی سکوت می کردند من از تصور حالت آنها بر خود می لرزم ...»
اما راستش را بخواهید او اصولا درک درستی از روابط زناشویی نداشته است ، چه در جوانی چه در اکنون :
وقتی با میشل نامزد بودیم ، من هم با او عشقبازی می کردم ، ولی تظاهر می کردم که این عمل را بر خلاف میل خود انجام داده و فقط به خواسته دل او، بدون رضای خودم ، جواب می دهم و همین طور هم شب عروسی و هر شب دیگری که با میشل عشقبازی می کردم ... »
و این درک غلط صرفا به روابط جسمانی بر نمی گردد بلکه کلیتی به نام « عشق » را در بر می گیرد :
« ...دیگر اکنون به یکدیگر نامه ای نمی نویسیم ، ما هر دو از احساسات عاشقانه خود ، همچون گناه خجالت می کشیم و به این شرم عادت کرده ایم و در نتیجه رفته رفته این احساس واقعا برایمان تبدیل به گناه شده است ...»
گدشته از این ، او حتی توان درک این نکته را ندارد که جامعه در در حرکتهای خود ، تابوهای بسیاری را پس پشت نهاده است و در حقیقت به واسطه عدم توانش درتطبیق با جامعه دچار چالش می شود و بدتر اینکه برای دیگران هم تصمیم می گیرد و قانون صادر می کند :
« فیلمی که به دیدنش رفته بودیم ...داستان زن و مردی بود که عاشق یکدیگر شدند .... در یک صحنه آرتیست ها یکدیگر را بغل کرده و می بوسیدند ، بعد از یکدیگر جدا شده و به چشمان هم مدتی نگاه می کردند و باز همدیگر را در آغوش گرفته و می بوسیدند . دلم می خواست آن صحنه را تماشا نکنم ؛ حس می کردم هرگز این قدر ناراحت نشده بودم .با وجود اینکه جالا دیدن چنین صحنه هایی در یک فیلم خیلی عادی ست به نظرم می رسد خیلی بی پرده است و می بایستی آنها را سانسور کنند ، مخصوصا دیدن چنین صحنه هایی برای جوانها اصلا مناسب نیست ...وقتی چراغهای سالن روشن شدند آن قدر ناراحت بودم که خیال می کردم لخت مادرزاد آنجا ایستاده ام ...»
بی شک مقصود این نیست که عریان گرایی یک پیشرفت است . مقصود این است که چه بخواهیم و چه نخواهیم جامعه یک سیر حرکتی دارد و افراد جامعه باید – با توجه به عقاید و اندیشه هایشان – توانایی تطبیق با آن را داشته باشند.این تطبیق صرفا تن دادن نیست که تن دادن معمولا امری فاقد اندیشه است ؛ بلکه منظور توانایی تعامل با پدیده های اجتماعی ست . برخورد منفی والریا ار موضع اتفعالی ست نه فعالانه ! او رد می کند چون فکر می کند که باید رد کند ! چون این چنین آموخته ! چون از پذیرفتن اش می ترسد ! حال انکه خود او ؛ لااقل میل به انجامش را دارد !
گفتم که او درک از خویش را به عنوان یک زن از دست داده است ، لذا وقتی کسی او را به عنوان یک زن می ستاید ابتدا دست پاچه می شود و در همین حال در دلش شوقی انگیخته می شود و به اصطلاح قند توی دلش آب می شود ! :
« امروز حادثه ای غیر عادی برایم اتفاق افتاد . یک حادثه احمقانه ، چون مطمئنم کسی این دفترچه را نخواهد خواند آن را می نویسم ....بعد از طهر وقتی از در اداره داخل میش دم متوجه مرد قد بلند و شیک پوشی شدم که از دربان اطلاعاتی کسب می کرد ...نگاهش را از روی من برنداشت ، به من خیره نگاه می کرد ، مثل اینکه یکی از مقدسین بر او الهام شده باشد . مرد جوانی بود در حدود 35 سال داشت . وقتی از کنارش گذشتم چیزی زمزمه کرد که اول ملتفت نشدم ولی بعدا یک مرتبه قهمیدم چه گفته است ، یک کلمه احمقانه ، تکرارش در اینجا واقعا مسخره است ، شاید او نمی توانست حدس بزند که من صاحب دو فرزند بزرگ هستم ، وقتی به گفته او فکر می کنم دلم می خواهد بخندم ، او گفته بود : چه خانم زیبایی !
...به هر حال حالا می توانم به خودم اعتراف کنم که این حادثه مرا در خوشی و شعفی فروبرده که از زمان دختری تا کنون دیگر حس نکرده بودم .»
و مدتی بعد نیز رویس تداره مامنی میشود برای او تا زنانگی اش را باز یابد اما او علی رغم اینکه تا حد زیادی در این رابطه پیش می رود ، اما به سرانجامش نمی رساند .
نکته جالب برای من این است که تقریبا تمام کسانی را که می شناسم و این کتاب را خوانده اند متفق القول اند که کاش او به رابطه اش سرانجام بهتری می داد و پیشنهاد سفر رئیس را می پذیرفت ! ...این نکته با توجه به روحیه اخلاق گرای ایرانی و تابو بودن مسئله بی وفایی به همسر و نیز اینکه ما عادت داریم در وضعیت اظهارنظر درباره دیگران همگی اخلاقی ترین وجه قضیه را در نظر می گیریم بسیار قابل تامل است . راستی چرا ؟!
به نظر من تن زدن والریا از ادامه رابطه حماقتی بود که زیر پوشش « وفاداری » انجام شد و صرفا و صرفا اقدامی ریاکارانه و بزدلانه ناشی از همان بی اندیشگی و هراس از تغییر وضعیت می توانست باشد . مسلما بحث من اصلا متوجه اخلاقیات نیست و رفتارشناسانه و تا حد زیادی نتیجه گرایانه است .در واقع بر این باورم که این کنش نه تنها پایه های زندگی مشترک والریا را تحکیم ننمود بلکه نجابت زنانه او را نیز حفظ نکرده است چرا که بی شک موافقید که تن سپردن اهمیت بسیار کمتری از س÷ردن روه و ذهن دارد و او معترف است که :
« ... وقتی از هم جدا شدیم دلم می خواست به دنبالش دویده و او را صدا کنم . می دانستم که این آخرین امکان جوانی من است که دارد دور می شود ....باید از روز اول که او از من تقاضا کرد با او به مسافرت بروم قبول می کردم چون دذر حقیقت جز این آرزویی نداشته ام . صرف نظر کردن من یک بار دیگر نشانه ای است از ترسو بودن که میرلا اسم آن را دورویی و تظاهر می گذارد ... »
و عمبار تر اینکه همه اینها برای رسیدن به هدفی چنین حقیر ، ریاکارانه و مبتذل است که در خطوط پایانی کتاب می آید :
«باید هرچه زودتر این دفترچه را بسوزانم ... این آخرین صفحه است . دیگر در آن چیزی نخواهم نوشت و روزهای آینده همچون این صفحه های سفید ، آرام و سرد خواهند بود ريال تا روزی به سنگ صاف و بزرگی ريال یک بار دیگر مرا «والریا» خواهند خواند .ریکاردو گریه کنان به مارینا خواهد گفت : او زن مقدسی بود . مارینا نخواهد توانست چیزی بگوید ، چیزی نخواهد فهمید .از آنچه ماههای اخیر حس کرده و زندگی کرده ام تا چند لحظه دیگر جز بوی سوختگی چیزی در این پیرامون باقی نخواهد ماند .»
و این بوی سوختگی ، نه از دفترچه ، که از سالهای سوخته عمر والریا ست !
می بیند که حتی در اخلاقی ترین نگاه نیز این رفتار به چالش ریا و دروغ کشیده می شود . به عبارت دیگر تصمیم والریا را به هیچ وجه نمی توان تصمیمی اخلاقی نیز نام نهاد . اویی که معترف است که :
« آرزو می کردم حتی اگر شده برای یک روز ، فقط یک روز یک شب مثل آنها زندگی کنم . مردی را ملاقات کنم که نه بدانم اهل کجاست و نه او اسمم را بداند .کم کم با این رویا حس می کردم واقعا دلم می خواهد چنین چیزی پیش بیاید .دلم می خواست متمول بودم ... و علاوه بر همه اینها مرد دیگری جز میشل مرا دوست می داشت . نوع دیگری غیر از آن که میشل مرا دوست داشته است ، آن طور که من خود عشق را قبول دارم مرا دوست بدارد ... »
اما چگونه است که یک انسان به چنین نقطه ای از بی لذتی می رسد ؟!
والریا از پدیده ای رنج می برد که می توان آن را دوپارگی شخصیت نامید . این عارضه شایعترین نمود گذار از سنت به مدرنیته است . بی شک غرض از این نوشته ها تجلیل از هیچ یک از این دو نیست بلکه تنها تحلیل شان مورد نظر است .هر دوی این مکانیسمها ، سنت و مدرنیته ، توانایی ایجاد ساختاری روشمند برای زندگی را دارند که ارامش نسبی را پدید می آورد اما آمیختگی این دو به واسطه تعارضهای ما بین شان به عدم آرامش و ثبات منجر می شود .
این دوپارگی هم در میان کلیت جامعه به طور اعم ایجاد می شود و هم به طور خاص درون هر فرد جامعه .
به عبارت دیگر از یک سو چالش در جامعه میان افراد دو گروه سنتی و مدرن سبب ایجاد تنش می شود و از سوی دیگر در درون افرادی که حوصله یا توانایی اندیشیدن و تصمیم گرفتن را ندارند، رخ خواهد داد. به عبارت بهتر فرد فاقد اندیشه شخصی خواهد بود مربوط به هر یک از دوطیف سنتی یا مدرن ، که به دلایلی غیر از اندیشه خود – شیوه تربیت اش یا شیوه ای که به آن هل داده شده ! - به هر یک از این دو تعلق دارد اما در چالشهای زندگی اش به واسطه اینکه این دو – سنت یا مدرنیته- در او نهادینه نیست دچار سردرگمی ، احساس گناه و نهایتا افسردگی و تحلیل رفتن انسانیت خویش می شود .بی شک چنین روشی در زندگی به بی لذتی ختم خواهد شد ، چون هر عملی لاجرم در محکمه این دو شیوه - سنت و مدرنیته – با حکمهای متناقض رد و اثباتی مواجه و در نتیجه جهت ایجاد رضایت درونی ، لذت و در نتیجه احساس خوشبختی عقیم خواهد ماند .
این اتفاق درباره والریا به عینه افتاده است . او دخترش میرلا را به خاطر رابطه اش با کانتونی تخطئه می کند و فریاد «وا اخلاقا» سر می دهد و به آب و آتش می زند تا در رابطه انها اختلال ایجاد کند و از سوی دیگر خود به ملاقات خصوصی با رئیس می رود !!
جالب اینجاست که مثبت ترین و هدفمندترین شخصیتهای داستان میرلا و کانتونی هستند و این مسوله به خوبی در فصل مربوط به ملاقات کانتونی با والریا آشکار می شود .
باید توجه داشت که این دوپارگی مخصوص والریا نیست . پسرش ، ریکاردو؛ نیز چنین است ! او به رابطه خواهرش حساس است اما در همین حال مجبور به سرعت عمل در ازدواج با نامزدش ، مارینا ، می شود چرا که او باردار شده است !
میشل ، پدر خانواده ، نیز چنین است . او کلارا ، دوست هم سن والریا که در کار سینما ست ، را می ستاید – وحتی شاید متمایل به ایجاد رابطه با اوست و احتمالا کلارا ، خود او را پس می زند - اما در عین حال گمان دارد که رفتارهای عاشقانه مناسب سن و سال او و والریا نیست !
در چنین دپاره شدنهای اسفناکی ، میرلا و کانتونی نجات یافته ترینهایند ! میرلا به مادرش می گوید :
« ...به نظر تو در زندگی تان عشق هم وجود دارد ؟این فقر و بدبختی ، این زحمت بی پایان ، این از همه چیز گذشتن ، این دویدن از اداره تا بازار ! غافلی که با این سن و سال چطور خورد شده ای ؟!ماما خواهش می کنم ، تو نمی خواهی چیزی از زندگی بفهمی ، ولی من همیشه تو را زن فهمیده ای شناخته ام . فکرش را بکن ، این چه زندگی است که تو و پاپا دارید ؟ چرا نیم خواهی بفهمی که پاپا دارد از بین می رود و تو را هم به دنبال خودش می کشد ...»
و البته به گمان من میرلا هم در این اظهارنظرش به خطا رفته است چرا که بیشتر این والریا ست که میشل را به قهقرا برده است ؛ چنانکه جایی می گوید :
« ...او شاد و خوشحال مثل موقعی شده بود که هنوز عروسی نکرده بودیم و برای زندگی آینده مان نقشه می ریختیم .در آن موقع همیشه می گفت دیگر میل ندارد کارمند بانک باشد . چون این شغل را دوست ندارد ، میل دارد شغل آزاد داشته باشد ، شاید معلم شود با شاید هم دست به نویسندگی بزند . می گفت اگر برای عشق تو نبود ، اگر نمی بایستی برای تامین آینده در بانک کار کنم همه چیز را رها می کردم و به دنبال ماجراجویی می رفتم .
در اولین سالهای ازدواجمان همیشه می ترسیدم مبادا عقایدش ...را عملی کند ...»
اما چرا چنین شد ؟!چرا رابطه ای به ظاهر عاشقانه به واپس رفته است و به اضمحلال دوسوی رابطه انجامیده است ؟!
نخست اینکه چنانکه گفتم شناخت صحیح از عشق وجود ندارد :
« ... اشتباه من در این است که دیگر عشق را نمی فهمم . باید بگویم وقتی صحبت از عشق می شود حوصله ام به کلی سر می رود... »
و جای دیگر :
« ...کلارا گفته بود آدم عشق را روز به روز برای خود می آفریند . نمی دانم که در عمل چنین چیزی چگونه ممکن است ؟ ولی می دانم که من برای خود هرگز نتوانسته ام آن را روزی پس از روز دیگر بیافرینم ...»
در نتیجه این نمود ایجاد می شود :
« ...میشل عقیده دارد من زن سرد و بی حسی هستم و عادت کرده است که شوخی کنان این موضوع را در حضور بچه ها و دوستان هم بگوید ...»
دلیل دیگر اینکه فرایندهای جایگزینی شایعی ست که اتفاق افتاده و حتی شوهر را به عکس العمل واداشته است اما والریا چنانکه گفتم با بی تفاوتی اش ، به او نیز در مسیرش به سوی اضمحلال دوسویه شتاب می دهد :
[ نقل از نامه های دوران جنگ میشل ]« ...والریای من ! می خواهم تو راببینم . گاهی اوقات دیگر قارد نیستم تو را در نظرم مجسم کنم ، تو در بین بچه ها محو شده ای !»
و جای دیگر :
« ...او گفت تو اشتباه می کنی و این عشق نیست . من با تو عروسی کرده ام که مصاحب من باشی نه پرستار بچه ها ...»
و در نتیجه پاسخ به این سوال آشکار خواهد بود :
« ...از خودم می پرسیدم آیا هنوز هم برای میشل زن زنده ای هستم و یا اینکه مثل مادرش فقط عکسی روی دیوار باقی مانده ام ؟...»
و همین می شود که هم سنی او و کلارا چنین عجیب ولی واقعی ست :
« ... نمی فهمم چطور کلارا می تواند این کار را بکند ، چون او دیگر جوان نیست و هم سن من است . میشل با آنکه خوب می دانست کلارا همسال است مثل اینکه تعجب کرده باشد گفت : ظاهرا کلارا خیلی جوان و بشاش است ...»
و حاصل کار این است که والریا برای میشل تنها « ماما » ست نه چیز دیگر ! و جالب تر اینکه ، بنا به تاثیرپذیری بی اندیشه والریا ار همه و این بار از میرلا ، چنین می گوید :
« ...سر به گریه گذاشتم و او مرا دلداری داد .
« این طور نکن ماما ! »
چون باز هم مرا به این نام خواند ، گریه ام شدت پیدا کرد ، سال هاست که دیگر من برای او فقط « ماما» هستم که اینک دارد غزق می شود و مرا هم به دنبال خودش می کشد ...»
در این ساختار بیمار خانواده ، همه ، مهربانانه ، در کار فرسودن هم اند و هیچ چیز سر جای خودش نیست و تنها ظاهر حفظ می شود . سیبی که از درون پوسیده با ظاهری دلفریب که همان ظاهر دلفریب نیز به اندک تلنگری از هم می پاشد ؛ و این تلمگر در زندگی مالریا حضور رئیس است !رئیسی که در گرداب افتاده ای چون والریاست اما لااقل قصد ایجاد تغییر را دارد . تغییری که فراتر از حد توانایی ها ، اندیشه ها و جسارتهای والریاست !
[]
نکته واپسین اینکه همه این داستانها و چالشها به دنبال نوشتن «دفترچه خاطرات» پدید می آید. دفترچه ای « سیاه» که نحوه خریدن اش بسیار شاعرانه تصویر شده است :
دکان سیگار فروشی خیلی شلوغ بود ... منتظر نوبتم بودم که در ویترین مغاره متوجه یک کتابچه شدم ... همان طور که توی کیفم پی پول خورد بیشتری می گشتم گفتم :« یک دفترچه هم بدهید» . اما وقتی سرم را بلند کردم دیدم که صاحب مغازه قیافه ای جدی به خود گرفته : «نمی شود ، ممنوع است !» و بعد آهسته به من حالی کرد که روزهای یکشنبه یک پلیس دم در مغازه می ایستد که جز سیگار چیز دیگری به فروش نرود....»
بله ! این دفترچه ممنوع است چون دفتری ست که برای نوشتن اش ، والریا ناچار به اندیشیدن شده است و به قول بامداد شاعر :
« به اندیشیدن خطر مکن !»
اندیشیدن خطر است ! نه فقط برای دشمنان اندیشه بلکه حتی برای خودمان !
خودی که به تن آسایی و بهشت بی خیالی و بی اندیشگی دلسپرده ومیل اش به تنبلی از توانش برای حرکت افزون تر است !
**********
عشق تان در سایه سار اندیشه تا هماره بماناد !
سیامک
سلام
اول اینکه : …
….در این روزهای عرق ریزان ؛ که آدم دلش می خواهد پوستش را هم در بیاورد پهن کند روی طناب رخت که هم خودش خشک بشود و هم گرمای تن اندکی فروبنشیند ؛ داغ بوسه های تو هنوز طعم بهشت را دارد ! ...باورت می شود ؟!....گمانم توی خود جهنم هم بوسه های تو آن قدر گوارا باشد که این آدم تشنه حوا؛ هوای هر چه بهشت را از سرش بیرون کند ! ...هرچند می دانم که پریزادی چون تو را با جهنم کاری نیست اما دلم به این خوش است که اگر دیوار بین بهشت و دوزخ به وسعت تمامی کهکشانهای آسمان باشد و به ضخامت تمام صخره های زمین ؛ پری رویی که تویی تاب مستوری نخواهی داشت ! ... و نمی دانم از کدام روزن سر بر خواهی آورد و جهنم در آغوش چون تویی به بهشت طعنه خواهد زد ! ...و خدا انگشت حیرت خواهد گزید که این چه آتشی ست که آتش را فرو می نشاند... وَ عطش را ؟! ... و زیر لب خواهد گفت : فتبارک الله احسن الخالقین ! ...
دوم اینکه : زحمت طرحی این قالب جدید را حمید عزیز کشیده است و زحمت به راه اندازی آن و نیز طراحی لینکدونی را مهدی مهربان !.... شرمنده هر دو هستم ....
سوم اینکه : احساس کردم که پرداختن به کتاب ، آن هم به صورت یک بند از نوشته ها سبب می شود که یا به واسطه خلاصه کردن سخن به کتاب ظلم شود و یا اینکه در صورت پرداختی مناسب به اطاله کلام بیانجامد .از سوی دیگر ارشیو بندی موضوعی مطالب هم دشوارتر می شود .
لذا از این پس لااقل برای کتابهایی که حرفهایی بیشتر برای آنها دارم مطلب را به عنوان یک پست مجزا منتظر می کنم . به عبارت دیگر موضوع نقد کتاب را دوبارع می گشایم تا ببینیم چه می شود ! ....
چهارم اینکه :علی رضا بدیع را همه ما با غزلیات زیبایش می شناسیم . همه شما بهتر از من می دانید که کتاب « حبسیه های یک ماهی که دل به دریا زد» چاپ شده است . امروز میخواهم نگاهی کوتاه به این مجموعه غزل داشته باشم .
غزل بدیع غزل کشفهای تصویری پیاپی است . شعر او انگاه در اوج می نشیند که زبان سالم غزلهایش با در هم تنیده شدن تصاویر بکر و گاه حرکتهای ظریف در فرم همراه می شود . چنین ترکیب زیبایی در بسیاری از آثار کتاب مورد بحث دیده می شود .
تصویر پردازی بدیع حد و مرزی ندارد . او برای بیان حرفهای خود گاهی از چیزهایی عجیب سود می جوید :
باور عامیانه ای که معتقد است عطسه نشانه آمدن صبر است ( غزل هاپ چی !) ؛ عنکبوتی در گوشه انبار ( تن کبود ) ؛ مغازله پیرهن و شلوار که به شیوه ای رشک برانگیز شاعرانه پرداخت شده است ( این پیرهن آن قدرها هم بی سر و پا نیست ) و موارد بسیاری از این دست .
کتاب « حبسیه های یک ماهی …» به دو بخش تقسیم شده است و مشخصا تفاوت کارهای این دو بخش در پرداختهای فرمی ست که در بخش دوم « با خودم یک شقیقه فاصله دارم » نمود واضح تری دارند .نکته جالب اینجاست که شاعر علی رغم نگاه ویژه ترش به فرم در این بخش ؛ به هیچ وجه از کشفها و نیز عاطفه خلاقش فاصله نگرفته است . به عبارت دیگر به سختی می توان حرکتی در فرم را در غزل او سراغ کرد که بازگشت معنایی و کارکرد شاعرانه در خدمت مضمون نداشته باشد . برای مثال سپیدنویسی « شعر سپید پیرهن در باد » :
…
تاویلهای تازه از مجهول عشق است
این رویکرد تازه بر مفهوم زن را -
تنها تو در شعر سپید خویش داری :
« ! ؛ .»
که کاملا در فضای شعر حل شده است و کارکرد معنایی و تصویری زیبایی دارد و یا شعر نقاشی رشک برانگیز انتهایی غزل « و جای کفشهای تو …» :
…
جسم مرا بگیر ؛ و در خود مچاله کن !
خواهد چکید از بدنم چشمهای تو
!
!
!
این رد کفش نیست ؛ نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از رد پای تو ….
که رشک برانگیزی اش نه فقط به خاطر این کشف که علامت تعجب شبیه رد پا ست که به خاطر ظرافت در بیان این کشف است . بسیار دیده ایم که یک کشف بزرگ با پرداختی ضعیف به هدر می رود اما این بار شاعر با درخششی حیران کننده تصویر کاشفانه خود را در قابی زیبا به تماشا می گذارد : از آن «چکید» بیت بالا ؛ تا شکل قرار گرفتم علامتهای تعجب و سپس چینش تیزهوشانه مصراع اول بیت آخر ( که شاید شاعری کم حوصله تر این گونه مضمون می پرداخت که : این نشان تعجب نیست ؛ رد کفش است که از رفتن تو به جا مانده … و بعد تازه کلی هم ذوق می کرد از زیبایی تصویرش ! ) که به واسطه آن ؛ تصویری مضاعف خلق می شود: یکی اینکه علامت تعجب شبیه رد کفش است و دومی و مهمتر از آن اینکه نه خیر !! …اینها رد کفش نیست ! …علامات تعجب و دریغی ست که از رفتن تو برجای مانده است ! …تایید می کنید که این تصویرسازی مضاعف کار آسانی نیست . در واقع رندی شاعر در اینجاست که تصویر اولیه اش را ( شباهت علامت تعجب به رد کفش ) آن چنان راحت در ذهن خواننده می کارد که امر بر مخاطب هم مشتبه می شود که خودش فکر می کرده که این رد کفش است و به دام می افتد تا تصویر دوم ضربه محکمتری را برای پایان بندی اثر ایجاد کند .
از این دست حرکتهای فرمی در این کتاب زیاد است . یکی دیگر از نمونه های خوب حذف بیت هشتم در غزلی ست زیبا که برای امام رضا سروده شده است و آوردن تنها یک جمله معترضه که : « این شعر بیت هشتم خود را شهید کرد… » و نمونه ای بسیاری از این دست …
در حقیقت بدیع به نظر من – لااقل در حال حاضر- شاعری مضمون پرداز و تصویرگراست. با عنایت به این موضوع ، خوانش شعرهای او همیشه سرشار از تکانشهای ذهنی برای خواننده است . تکانشهایی که زاییده ابهام نیستند بلکه حاصل ضربات متوالی تصویر و درونمایه اند .
به گمان خود من بدیع به مخاطبش احترام می گذارد و کار او کار شاعری نیست که مخاطب را جلوی دروازه یک قلعه سنگی ؛ بی کلید و راهمنما رها می کند که : خودت می دانی و این قلعه !! ( و تازه در بسیاری از اوقات این قلعه سنگی چیزی جز یک جعبه کادویی قشنگ تو خالی نیست ! ) ، بلکه بدیع چنان حرکت می کند که هر چند شعرش راحت الحلقوم و در دسترس نیست با این حال کلیدهایی دارد که در باغ شعر را برای مخاطب می گشاید و این کلیدها در خود شعر و در اختیار مخاطب تیزبین قرار دارد .
از اینها گدشته شعر بدیع تکیه بر ادبیات گدشته دارد و سرشار است از اشارات پیدا و پنهان به مفاخر ادبی این سرزمین . همین ویژگی علاوه بر اینکه نوعی ادای دین محسوب می شود ؛ رشته ای از تداعی ها را ایجاد کرده که بعدی تازه به برخی از غزلها بخشیده است .
و آخرین و شاید مهمترین نکته اینکه بدیع در این مجموعه نه زبان که لحن خودش را دارد . به نظر من بین این دو مقوله تفاوت ماهوی وجود دارد . شاید با مثال بتوان شرایط را بهتر تبیین کرد :
در بین شاعران معاصر شاملو؛ اخوان و تا حدی سهراب – آن هم تنها در برخی از آثارش - دارای زبانی مستقلند . به عبارت دیگر نحوه استفاده آنها از زبان به گونه ایست که شاخصه های زبانی شان را اختصاصی می کند . شعر شاملو با فخامتها و در عین حال آهنگ خاصش کاملا مشخص است . زبان اخوان در واقع زبان سبک خراسانی ست که به روز شده است اما همان ملاحتها را دارد و زبان سپهری زبانی ست که احساس گرایی و عرفان خاص او را که متکی بر طبیعت و اشراق است به تماشا می گذارد والبته این را بیشتر از طریق موتیف هایش و نه ابداعات زبانی صرف ارائه می کند . .
اما مثلا نمی توان گفت که احمدرضا احمدی ، سید علی صالحی ، نصرت رحمانی یا حتی فروغ زبانی مجرا دارند . این شاعران دارای لحن خاص خود هستند . در حقیقت جهان بینی این شاعران در کنار شیوه های سرایش شان سبب می شود که لحن مشخصه آنها را در شعر بشناسیم و بتوانیم شعرشان را تشخیص بدهیم .
به عبارت دیگر به نظر من تفاوت میان زبان یک شاعر و لحن او در این نکته اساسی ست که در لحن ؛ شاعر از زبان معیار سود می برد اما نگرش شاعرانه خود را به آن تزریق می کند و به آن شخصیتی می بخشد که دیگر در حد زبان معیار نیست هرچند شاکله آن را حفظ می کند . اما شاعرانی چون شاملو یا اخوان ساختاری تازه در زبان بنیان می نهند و قواعد دستوری متفاوت – و نه الزاما جدیدی – را نسبت به زبان معیار بر می گزینند و حتی واژه سازی می کنند . این نوع شاعران به ولسطه تسلط بیشترشان بر دنیای واژگان سهم بیشتری در اعتلای زبان دارند .
ناگفته پیداست که رسیدن به زبانی اختصاصی نه تنها نیازمند تجربه ای بسیار که محتاج درک کاملی از زبان و پیشینه اش و نیز تعاملات مردم و زبان در عصر شاعر ونیز نبوغ سرشار خود اوست .
اما در زمینه لحن ؛ داشتن نگاه شخصی به زبان – و البته نگاهی که از لحاظ زیبایی شناختی ظرافتهای خاص خود را داشته باشد – و نیز داشتن پشتوانه مناسبی از اندیشه و معرفت در پس پشت واژگان سبب می شود که شاعر به واسطه نگاه و اندیشه منفردش از همتایان خود مستقل گردد و به لحنی مجزا دست یابد که این نیز خود چیز کمی نیست و بسیاری از شاعران به همین مرتبه نیز نمی رسند.
برگردیم به علی رضا بدیع !....به نظر من بدیع در بسیاری از سروده هیا این کتاب لحن خاص خود را پیدا کرده است . لحنی که متکی بر نوع نگاه منفرد او به عشق و حوادث پیرامونش است و نوعی عاطفه شاعرانه را در او به تماشا می گذارد . این لحن هم چنین از لحاظ رفتار با واژگان آن گونه است که علی رغم آمیزش گاه گاه کلمات فخیم با کلمات روزمره دوگانگی آزار دهنده در کار ایجاد نمی شود و شاعر می گوشد که از کنتراست آن برای انتقال مفهوم خود سود جوید که بهرتین نمونه اش در شعر مه لقای مدرنیته دیده می شود :
...
ای مه لقای عصر مدرنیته ! مانده اند
در حب پیچ و تاب زلف تو اندیشمندها
...
آرش نشسته بین دو ابروت با کمان
بهرام زیر روسری ات با کمندها
...
غزاله پشت سرت را نگاه کن
در حسزت تواند تمام سمندها
...
گذشته از خود مه لقای عصر مدرنیته که ترکیبی دارای کنتراست واضح است ؛ همنشینی آرش و کمان و بهرام و کمند با واژه روسری و نیز هم نشینی غزاله و سمند ( با عنایت به ایهام کاملا پرکنتراست سمند- به عنوان اسب در ادبیات کلاسیک و به عنوان خودروی ملی ! در زبان فعلی ) سبب میشوند که از این دوگانگی زبان شاعر به نفع مقصود خویش از شعر بهره ببرد که همانا منطق متناقض نمای عشق است : « آمیخته است نوش تو با نیشخندها »
بی شک هیچ مجموعه شعری خالی از کاستی نیست . مثلا در مورد همین مجموعه حاضر می توان به تساهلهای گاه گاه شاعر در استفاده از زبان اشاره کرد که در برخی از اشعار ابیاتی را از نفس انداخته است . مثلا در غزل طلیعه :
تا باز بشکفند تبار محمدی
در کوچه باغها ؛ نفس ات را شیوع کن !
بی شک «نفس ات را شیوع کن» ترکیب روانی نیست . اگر مشکل وزن و قافیه نبود شاعر باید می گفت : نفس ات را شایع کن !...یا اینکه نفست را شیوع بده ! ...هر چند که اصولا حتی همین دو ترکیب هم خیلی دل چسب نیستند . چون شیوع معمولا – لاقل در زبان فعلی - دارای تداعی بیماری ست و برای مفهوم مثبت زیبا نمی نشیند .
یا مثلا در غزل بهار اندام 4 :
به قول خواجه نمی خواهد این غزل آغاز
چون ابنداش تو هستی ؛ نمی شود اتمام
باز هم ترکیب « اتمام نمی شود » ترکیب رسایی نیست . یا باید گفت « به انمام نمی رسد » و یا « تمام نمی شود ».
به نظر من اینها چیزهایی نیست که شاعر نداند یا نتواند ! بدیع در شعرهای برجسته اش نشان داده است که به خوبی از پس موسیقی و وزن و واژه بر می آید و اهمیت روانی و رسایی را می شناسد . من گمان می کنم این نکات ناشی از اندکی سهل گیری در برخی اشعار است که شاعر با مروری مجدد به راحتی توان برطرف کردن نقصها را خواهد داشت .
خلاصه کلام آن که شیوه سرایش بدیع و نوع نگاهی که به شعر دارد آینده ای بسیارروشن را نوید می دهد . آینده ای که شاعر ما را به باغهایی زیباتر و گسترده تر رهنمون خواهد ساخت . بی شک خواندن این مجموعه غزل زیبا ، شما را نیز در این زمینه با من هم عقیده خواهد ساخت ....
**********
نفس نفس تان آمیخته با هزار هزار غزل !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
...آخرین وسایل را که گذاشتند پشت آخرین وانت ، توی اتاقهای خالی می گشتم تا چیزی جا نماند ! ...توی این کمد، توی آن کمد ، گوشه دیوار ، پشت در ...! ... حس می کردم چیزی جا مانده !!...یک چیز خیلی خیلی بزرگ ! ... چیزی که از همه چیزهایی که قاطی این وانتها رفتند ، مهمتر است ...چشمان را بستم و حواسم را جمع کردم ...بو کشیدم همه اتاق را ....عطر همه خاطرات یکساله این خانه کوچک از لا به لای تک تک آجرهای دیوارها بیرون آمد و نشست رو مشام من ! ...حالا چکار کنم با این همه عطر ؟! ... می شود اینها را با خودمان نبریم ؟! ... آن وقت باید همه چیز را از صفر شروع کنیم تا در و دیوار خانه جدید بشناسندمان ! ...بفهمند با چه دیوانه هایی طرفند ! ...دیوانه هایی که دلشان به بازی آفتاب با نازکای پرده خوش است و چهچهه قناری کنج دیوار و بوسه اول صبح قربه الی العشق !
...باز چشمم را بستم و فکر کردم !... بعد حافظه ریه هایم را پر کردم از عطرها ...همه عطرها !
...یک بازدم عمیق عاشقانه ، در اولین نفس های خانه جدید ، تمامی دمهای بعدی را از عطرهای همیشه خواهد آکند !...وقتی تو هم نفس باشی همه چیز به یک دم بر می آید!...همدم روزهای آفتابی عشق !...
دوم اینکه : امروز به قسمت دیگری از نقد کتاب زیبای « عشق در گذرگاههای شب زده » نوشته خانم مهری بهفر می پردازم . اگر یادتان باشد این کتاب به نقد ذهنیت غنایی چند شاعر معاصر پرداخته است . در ادامه روند بررسی کتاب به مقاله مربوط به فریدون مشیری می رسیم . در این مقاله کوتاه ، نویسنده ابتدا نظرگاهی کلی را در باب دنیای غنایی مشیری بیان کرده و آنگاه با تمرکز بر شعر معروف « کوچه» نقدی تحلیلی بر این شعر داشته است . ما نیز به همین شیوه با کتاب همراه می شویم با ذکر این نکته که چه در این مطلب و چه در مطالبی از این دست تلاش من تنها بیان چالشهای ذهنی ام با کتاب است نه چالش با نویسنده و شخصیت علمی اش ...امید که بی هیچ سو تفاهمی ، مقبول باشد....
نویسنده می نویسد :« فریدون مشیری شاعری ست نوسنت گرا ...اشعار او رمانتیک ، احساساتی ، ساده و برای خواننده ساده پسند ، دستیاب و ارضاکننده است .از نظر شکل و قالب میانه روست و از نظر زبانی ساده .اشعار او تصویری ست و تصویرها بیشتر از گونه تشبیه های محسوس به محسوس و یا دیگر انواع ساده تشبیه و استعاره های مسطح و بدون بعد است ...»
به نظر می رسد که نظر نویسنده در این باب به طور کلی مقرون به حقیقت است . مشیری بی شک از لحاظ اندیشگی در شعر به پای شاملو و فزوغ و نیما و اخوان نمی رسد. شعر او ساده و روان است و عنصر پیش برنده شعر ، حس زلالی ست که در قالب کلمات ریخته می شود . به عبارت دیگر مشیری هر گاه در اوج می سراید ، شعری سهل و ممتنع دارد . شعری که ساده نما هست اما قابل تقلید نیست . چرا که نیروی جاذبه شعر در (آن)ی نهفته است که قابل صناعت نیست !البته باز هم تاکید می کنم که در شعرهای برجسته مشیری می توان این موضوع را به عینه دید و در برخی از شعرهای خود او لغزش از آن دایره حسی سبب شده است که شعر در ورطه شعارزدگی و تکرار بغلتد .
خانم بهفر در ادامه می گوید که شعر مشیری تنها «همچون کوچه روایتگر عشق بچه مدرسه ایها و نوبالغها نیست » و مواردی چون « عشق به مردم ، عشق به انسانیت ، عشق به زیبایی ، عشق به سرزمین به ایران ،عشق به آشتی و صلح و اتبراز نفرت از جنگ و کشتار» را نیز در بر می گیرد که البته « شکل گیری همه این مضامین در اشعار او رمانتیک و احساساتی ست اما الزاما سانتی مانتال نیست ».
درباره اینکه شعر کوچه چقدر با توصیف نویسنده سازگار است بیشتر سخن خواهیم گفت اما در باب سانتی مانتالیزم توجه دوستان را به افتراق مورد نظر نویسنده بین دو واژه شعر رمانتیک و سانتی مانتال جلب می کنم .نکته ای که متاسفانه در حال حاضر بسیار نادیده انگاشته می شود. شعر رمانتیک یا احساساتی به گمان من شعریست که درون مایه اش را توصیف یک حس تشکیل می هد . این توصیف در واقع توصیف یک کنش مندی ست بی نگاه جدی به علت ایجاد این کنش و بی اندیشه در علل و عوامل موثر در آن . در واقع شعر رمانتیک بیانگر یک حس است نه تحلیل گر آن . و بی شک چنین توانی ، کم توانی نیست ! ...اینکه من بتوانم حس خود را به درستی و تمامی به شما به عنوان مخاطب شعرم منتقل کنم هنر بسیار بزرگی ست که می تواند به معجزه ماننده باشد !
اما شعر سانتی مانتال تنها به سوز و گدازها و اه و نفرینها می پردازد بی اینکه حتی علت این سوز و گداز( در جقیقت همان حس فوق الذکر) را به خوبی بیان کرده باشد ! ...شعر مخلوطی ست از آه و اشکهای آن چنانی که بی منطق شاعرانه مناسب ، بی روح و کسل کننده و تصنعی به نظر می رسد .
در باب مشیری چنانکه گفتم به نظر من ، وقتی شاعر در اوج است شعر او یک شعر رمانتیک کم نقص است اما آنگاه که از دایره صداقت حسی خود فاصله می گیرد دچار شعار زدگی ، سانتی مانتالیزم و تصنع می گردد .نکته ای که به قول خانم بهفر « مبتلا به شعر دهه سی بوده است. در این دهه پیشروان رمانتیسم سانتی مانتال چون فریدون توللی و نادر پور(در کارهای آغازین) و .. به اوج خود رسیده اند . »
در زمینه ذهنیت عاشقانه مشیری نویسنده می گوید : « لحن صدای راوی شعر عاشقانه مشیری ، همان لحن راوی آشنای غزل و در همان سیستم معهود و سنتی ناز و نیاز و از بطن همان خط کشیهای مسلم و قطعی عاشق/معشوق ازلی شعر کلاسیک است »
باز هم به نظر من حق با خانم بهفر است . دیدگاه عاشقانه مشیری در کلیت شعرش دیدگاه مدرنی نیست. او عشق را در همان سیستم کلاسیک ادبی ما می بیند و بیان می کند . معشوق بلندجایگاه و عاشق جورکش در کلیت شعر او تکرار می شوند و نمود می یابند و زندگی می کنند .
اما شعر کوچه : ابتدا به نگاه خانم بهفر می پردازم :
« کوچه از نقطه تنهایی راوی شعر در شبی مهتابی و گذر وی از کوچه میعاد عاشقانه یا همان خلوت دلخواسته آغاز می شود و خواننده با چشمهای راوی شعر /عاشق که به دنبال معشوق می گردد ، پیشتر می رود .خاطره ها یک یک جان می گیرند :
باغ صد خاطره خندید ...
... عاشق به خاطر می آورد که «آن شب » همه راز جهان در چشم سیاه معشوق خلاصه بود و او همه محو تماشای نگاهش ، آسمان صاف و شب آذام بود ، بخت خندان و زمان رام ... که ناگاه معشوق عشق وی را بی اعتبار و بی بنیاد شمرد و گفت :« از این عشق حذر کن » بدان سبب که :
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !
خواندیم که معشوق بدان سبب عشق راوی را بی اعتبار و گذرا شمرد که نگاهش به یک نگاه معشوق بی قرار و نا آرام شده بود و با این عشق داوری معشوق ناگزیر فردا روز دلش به دنبال دیگران خواهد بود . راوی شعر به علتی که معشوق در بی اعتبار دانستن عشق او اقامه کرد نمی پردازد و به جای پاسخی در راستا و احتمالا مجاب کردن معشوق در آن زمینه می گوید :
حذر از عشق؟- ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم .
و بدون آنکه با پاسخی به گره گاه تنش رابطه شان نزدیک شود ، باز به خاطره گویی می پردازد که اولین بار که تپش عشق تو را احساس کردم :
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم.
برگیس از درخت فرو می افتد ، مرغ شب ناله تلخی می زند و می گریزد و در این فضای رمانتیک و آن گفته های رمانتیک تر ، اشک در چشمهای معشوق می لرزد و ما در این جا به این مهم پی می بریم که معشوق ، عاشق هم بوده است :
ماه بر عشق تو خندید
اما چیزی که دانسته نمی شود ( حداقل نگارنده نمی داند) این است که از آن جا که این فضا از چشم راوی شعر/عاشق تصویر می شود و از منظر نگاه اوست که ما گام به گام در کوچه شعر پیش می رویم و خاطره ها و تصاویر رمانتیک او را از نظر می گذرانیم پس می توانیم بپرسیم ، چرا ماه بر عشق او می خندد ؟! یعنی به عبارت دیگر این راوی ست که به عشق او می خندد ؟!
در هر صورت معشوق پاسخی نمی دهد و ( شاید از خنده ماه بر عشق اش رنجیده است !) و راوی شعر/ عاشق ، پای در دامن اندوه می کشد و از پایداری در عشق نمی رمد و نمی گسلد .
نمی دانم چطورپای در دامن اندوه کشیدن می تواند با نرمیدن و نگسستن از عشق و راه عشق توامان باشد. شگفت تر آنکه در همان ظلمت غم ، شبها ار پس شبها می گذرد و معشوق از عاشق آزرده خبر نمی گیرد و دیگر هم از ان کوچه نمی گذرد .حال آنکه انتظار راوی شعر/عاشق این بوده که معشوق که عشق او را بی اعتبار می پندارد و وقتی او چون کبوتر لب بام عشق اش می نشیند ، به او سنگ می زند ، مدام از آن کوچه به تنهایی بگذرد و نیز از حال او خبر بگیرد! و چون معشوق از عاشق آزرده ...خبر نمی گیرد ، رابطه عشق پایان می گیرد تا مدتها بعد در شب مهتابی دیگری خاطره اش زنده می شود .و (وای) که راوی شعر (به چه حالی از آن کوچه) می گذرد !...»
خوب !...متن کامل نقد خانم بهفر را خواندید ... به گمان حقیر بهتر از این نمی شد مقوله ای را به تمسخر گرفت و با استفاده از توالی تمسخر موضوع را به این راحتی فیصله داد و با ریشخند ، بحثی بدون منطق نقادانه را به پیش برد !
من گمان م یکنم اشکال آغازین این نگرش به شعر این است که اصولا تمامیت شعر توسط نویسنده درک نشده است . در واقع در همان قدم نخست ، نقاد در چالش شعر فرو مانده است. اینکه اصلا شکل ارگانیک شعر چگونه است و تصویر ارائه شده کلی چیست .
شعر کوچه یک شعر کاملا سینمایی و بسیار پیوسته است . این شعر در واقع به یک کلیپ ماننده است و در آن از تکنیکهای سینمایی سود برده شده است . چنان که شما در بسیاری از بندهای شعر این وضعیت دکوپاژ گونه را می بینید و حس می شود که دوربینی از روی مناظر مورد نظر شاعر می گذرد و اواها طنین انداز می شوند :
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
توجه کنید به قابلیت سینمایی بند.حرکت از کلوزاپ چشم معشوق به لانگ شات آسمان ، به تصویر ماه در آب و سر انجام حرکت بر امتداد شاخه هایی که به سمت ماه دست بر آورده اند.
از سوی دیگر عناصر شعری در این شعر کاملا متصل هستند و هیچ کاراکتری اعم از جاندار و بی جان ، ول و گسسته نیست و البته بی کارکرد و بی سرانجام رها نمی شود .برای مثال کاراکترهای ماه ، آب ، شاخه ها ، شباهنگ را در بند فوق الذکر در نظر بگیرید و سرانجامشان را در این بند ببینید :
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید !
شبنمی از شاخه ها فرو می چکد ، مرغ شب(شب آهنگ) آوازش به ناله ای بدل می شود و می گریزد ، و شبنم فروریخته، در آب برکه می افتد و تصویر ماه چین می خورد آن گونه که شاعر این چین خوردن تصویر را به خندیدن ماه تعبیر می کند .
عدم درک همین پیوستگی تصویر است که نویسنده را به سوالی ابتدایی می رساند : چرا ماه بر عشق او خندید ؟!
به گمان من برای پاسخ به این سوال باید ابتدا شیوه خندیدن را درک کرد و سپس به دنبال چرایی آن رفت !
گفتم که شعر کوچه شعری بسیار منسجم است و هیچ یک از کاراکترهایش را رها نمی کند و اصولا در شیوه چینش این کاراکترها از همان نظر معروف چخوف تبعیت می کند که هر گاه در یکی از صحنه های نمایشنامه من ، تفنگی بر روی دیوار باشد مطمئن باشید در یکی دیگر از صحنه ها این تفنگ شلیک خواهد شد !
در شعر کوچه نیز هر یک از کاراکترهای آغازین علاوه بر فضا سازیهای مربوط به آغاز داستان در بند پایانی نیز مجددا مورد رجوع قرار می گیرند و تغییرات انها متناسب با تغییرات فضای داستان ، علاووه بر ایجاد فضای سینمایی مناسب برای انتقال حس ، به این مفهوم اشارت دارد که دنیای برون عاشق و معشوق نیزمتاثر از عشق است !
اما ببینیم آیا «تضادهای درون مایه ای » مورد ادعا در شعر دیده می شوند ؟ به عبارت دیگر آیا منطق شاعرانه شاعر دچار لنگش است ؟
نخست ذکر یک مطلب ضروری ست که در تقد منطق شاعرانه شعر ، باید به منطق خود شعر فارغ از نطر خود توجه کنیم . به عبارت دیگر ممکن است در یک شعر منطق مطرح شده با منطق من به عنوان نقاد هماهنگ نباشد . در حقیقت یک شعر خوب باید در منطق شاعرانه خود بی خلل باشد اما معیار سنجش این منطق خود شعر است نه ذهنیت من مخاطب .بدیهی ست من به عنوان ناقد می توان منطق کلی شعر را بپذیرم یا رد کنم که البته این در مقوله نقد اندیشگی شاعر است نه نقد شعر !
به نظر می رسد اولین تضاد برای نویسنده در «ناگهانی» بودن بی اعتباری شمردن عشق راوی توسط معشوق باشد . چنانکه به تاکید می گوید : « ...که ناگاه معشوق عشق را ....»
بگذارید اصل شعر را مرور کنیم :
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه ، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شبآهنگ
یادم آید: تو به من گفتی :
- از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن!»
اگر شعر درست خوانده شود ( گفتم که این شعر، شعری کاملا دراماتیک و اجرایی ست . لذا درست خواندن شعر نقش مهمی در درک آن دارد )به راحتی آشکار است که هیچ اتفاق ناگهانی نیافتاده است ! ...معشوق همسنگ عشق وشاید حتی بیش از آن بار منطق را بر دوش می کشد ! ...به عبارت دیگر راوی شعر از بد خادثه دچار معشوقی منطقی است ! ...معشوقی که عاشق هم هست اما منطق عاقلانه اش را هم نمی تواند فرو بگذارد . و چالش هماره عقل و عشق او را به سراشیبی تردید رانده است . او آب را مثالی می آورد برای گذران بودن عشق به مفهوم عام آن نه به زعم نویسنده تنها برای عشق راوی !...او چون حافظ که بر لب جوی می نشیند و گذر عمر می بیند ، عشق را نیز چون عمر و در حقیقت به عنوان مظروفی در ظرف عمر و محدود به زمان می پندارد که چون ( زمان) بگذرد آن نیز خواهد گذشت . نیز او گمان دارد که (مکان) نیز بر عشق حادث است که عاشق را به ترک دیار رهنمون می شود تا آتش عشق بکاهد . و اخر اینکه او بر آن است که عشق (به نگاهی) حادث شده است و لاجرم به آهی برون خواهد شد و (دیگران) مجال بروز خواهند یافت !!( در اینجا ذکر یک نکته دیگر هم ضروریست . به نظر می رسد نویسنده از واژه (نگران) از کلمه ( بی قرار و نا آرام ) استفاده کرده اند که به نظر حقیر درست به نظر نمی رسد و معنا را مختل می کند . چنانکه خود ایشان نیز در درک چرایی رفتار معشوق دچار اشتباه شده اند ... به نظر می رسد مفهوم قابل استفاده در این شعر چنانکه گفتم ، (نگاه بسته و خیره) باشد .)
در نتیجه او در همان خلوت عاشقانه ، به سبب همان عشقی که به راوی دارد، او را از امتداد این عشق می هراساند و به او پیشنهاد (فسخ عشق) را می دهد .
اما چالش بزرگ دیگر نویسنده این است که چرا راوی پاسخی به این نظریه معشوق نمی دهد و تنها به خاطره گویی می پردازد ؟!
خاطره ها را مرور کنیم :
با تو گفتم :
حذر از عشق ؟!
ندانم !
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...
باز گفتم که :
تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
عاشق می گوید نمی توانم از عشق حذر کنم ... اما بر خلاف نظر نویسنده ،تنها خاطره نمی گوید! ...او دارد دلیل می آورد در برابر چهار محور مورد تشکیک معشوق : (زمان ) ،(مکان )، (حدوث به یک نگاه یا دفعتا ) و (دیگران).
او می گوید که بحث (مکان) نیست که پیش از آمدن پیش او همه جا را گشته است و گشته است و خود به میل خویش دشت را وا نهاده تا در دام او درافتد ! پس عشق (لامکان) است .
او می گوید که بحث (دیگران ) نیست که اگر بحث دیگران بود در آن همه جایی که گشته بود می توانست در هزار دام دیگر بیفتد و نیافتاد ! ...غیر از این ، اگر بنا بر رفتن به سوی دیگران بود در همان بی مهریهای (آغازین) روزهای رابطه- نه به زعم نویسنده: همواره ای - می رفت و والسلام !
او می گوید (حدوث دفعی و به یک نگاه) هم نیست که اگر چنین بود چه بسیار نگاه که در سیر این همه جا گشتن ، می شد کرد !
در حقیقت شاعر از گذشته اش وام می گیرد تا به معشوق ثابت کند که سه محور از چهار محور مورد تشکیک او واقعی نیستند . اما محور چهارم یا محور( زمان ) مقوله قابل اثباتی نیست . آینده تنها در آینده رخ خواهد داد و هیچ پیشگویی ای ارزش علمی در بحث ندارد ! ...آن هم بحثی که یک سوی آن ،هنوز به منطق عاقلانه و نه منطق عاشقانه، این چنین وابسته است . و درست یه همین خاطر است که نمای بعدی شعر اتفاق می افتد :
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید !
درست به همین خاطر است که ماه بر عشق معشوق می خندد ! ...چون عشق او ،عشقی سست است . عشق هست اما در چنبره منطق عاقلانه !...به واقع عشق او به جای اینکه با منطق عاشقانه حس کند با منطق عاقلانه فکر می کند ! ...چنین تضادی لاجرم خنده دار هم هست ...و شاعر با نازک خیالی صحنه چکیدن