October 9, 2010

شنبه - 17 مهر ماه 1389

سلام

اول اینکه : ...

در آینه کاریهای زیر گنبد طلا ، چشمهایت که تکثیر شد ، خیام نشست توی باغ و دلش خواست بنویسد :
گویند بهشت و حور عین خواهد بود...!
صدای خیام که پیچید در کوچه باغهای نشابور ، عطار به رقص گیسوان تو در باد نگاه کرد و یاد بال بلند سیمرغ افتاد و هفت شهر عشق را دوره کرد در پیچ و تاب تنت ... شهر به شهر آمد و نادر را دید که چشم دوخته به چشمهای اساطیری تو و به یاد کوه و دریای نورش آه می کشد ! ... آه ...آه... آه ...آه از تو که فردوسی را هم از «کاخ بلند»ش به زیر می کشی و تا بی عبا و دستار ، «نظم» را به کناری بگذارد و آشفته تو شود !...

دوم اینکه :
اخباری از این روزها :

- مهمترین خبر - لااقل برای من - :

كانون ادبي فرهنگسراي رازي (زمستان) برگزار می کند :
نقد و بررسی کتاب " به رنگ نارنگی"
سروده: سیامک بهرام پرور
باحضور: محمدعلی بهمنی، عبدالجبار کاکایی، یوسفعلی میرشکاک، محمود اکرامی ، حمیدرضا شکارسری و بهروز یاسمی
زمان: شنبه ۲۴/مهر ماه/۸۹ ساعت: 17
تهران - میدان قزوین - خیابان قزوین - خ شهید مرادی - فرهنگسرای رازی - سالن كنفرانس
تماس: ۵۵۴۲۳۰۶۲-۰۲۱ داخلی ۱۳۷

منتظر همه دوستان هستم .


2- «به رنگ نارنگی» در حال حاضر در این مراکز عرضه می شود :

1- تهران : کتاب فروشی خانه شاعران - روبروی دانشگاه تهران- پاساژ فروزنده
2- شهر کتاب آمل
3- شهر کتاب بابل
4- شهر کتاب ساری
5- شهر کتاب بهشهر
6 - شهر کتاب تنکابن

در ضمن کتاب به پخش «آبان» داده شده است و دوستان در شهرهای دیگر می توانند از طریق این پخش به کتابفروشی های در دسترس سفارش بدهند . فعلا همین !...لطفا اگر جای جدیدی را دوستان دیدند اطلاع بدهند تا بنویسم .

3- «گمگشتگان» ساموئل بکت کماکان در صحافی ست !! ..منتشر که شد خبرش را همین جا می دهم .

4- یک سفر فوق العاده به مشهد و نیشابور و کلات برای «مشهدی» کردن سامیار ! و البته دیدن شاعران نازنین نیشابور. مهربانی علی رضا بدیع ، استاد صفا دل ، مرتضی آخرتی عزیز و ...همه دوستان دیگر تنها اسباب شرمندگی حقیر شد و لذت شعرهایی که برایم خواندند هنوز در جانم هست و خواهد بود .

5 - .چراغ اول نقد را برای کتاب « به رنگ نارنگی» دوست شاعر و مهربانم آقای سید احمد حسینی برافروخته اند . ممنونم از مهربانی بسیارشان و نقد ایشان را بر این کتاب کوچک در وبلاگشان بخوانید .

سوم اینکه : سه کتاب برای امروز :

منهای جمع : در این روز و روزگار که انواع تکنیک ورزی ها به غزل هجوم آورده اند و هر نوقلم نوغزلی ، چارچوب دیرسال وزن و قافیه و ردیف و بیت و مصراع را ، نه حتی به تلنگری ، فروریخته فرض می کند و معلوم نیست حالا که قرارست اینها نباشد اصلا چرا داریم غزل می گوییم و گذشته از این، اینها نباشد به قیمت چه ؟! و نکند «ما به ازا»ی همه این نداشتنها و خراب کردنها چیزی نباشد جز سیراب کردن عطش خودشاعربینی بیمارگونه خودمان و ... ؛ خلاصه «در این زمانه پرهای و هوی لال پرست» اینکه کسی بخواهد بنشیند و غزلی به قاعده و با مولفه های غزل کلاسیک این مرز و بوم و البته با لحن و زبانی امروزین بسراید ، و به عبارت بهتر نوقدمایی شعر بگوید ، خودش به معنای شنا در خلاف جهت رودخانه است !
طنزآمیز به نظر می رسد ولی واقعیت این است که بعضی وقتها جای آوانگارد و سنتی عوض می شود. وقتی قرار است همه متفاوت - شاید هم متفاوط ! - باشند آن وقت معقول و منطقی بودن خودش کلی وجه ممیزه دارد ! وقتی در این سوی میدان جمع کثیری از تریبونهای مجازی و حقیقی دارند شعر پیشرو و فرا فلان و پسا بهمان و ... را فریاد می کنند و در آن سوی میدان هم برخی دیگر به طور کلی مرگ غزل را علی رغم همه این تحولات اعلام می کنند و در عین حال فاش نمی کنند که به فرض صلاحیت، بر مبنای کدام نوار قلبی یا مغزی به این کشف بزرگ رسیده اند و تازه یادشان می رود که اگر چنین است که باید به حال شعر فارسی سیاه پوشید که گل سرسبد ادبیاتی از دست می رود که لااقل از معاصرین حی و حاضر و مدعی ما هنوز هیچ کسی گلی به سرش نزده است؛ آن وقت جوانی که دارد این گونه می نویسد، به نظر نگارنده بسیار قابل توجه است :
دفتر شعر مرا باد به هم ریخت و رفت
باد، این قالب آزاد، به هم ریخت و رفت
لب گشودی تو و این کلبه درویشی را
جمله «خانه ات آباد» به هم ریخت و رفت
کیش تو ناب ترین لحظه رو در رویی ست
شهر را آن چه که رخ داد به هم ریخت و رفت....
دست بر گردنم ائداختی و فهمیدم
بید را شاخه شمشاد به هم ریخت و رفت ...
«سید مهدی موسوی» که صاحب کتاب مورد بحث است و غزل فوق، دلبسته مناسبات کلاسیک غزل است هر چند سعی می کند زبان را تازه تر کند و البته حتما سطرهایی واجد کشف بنویسد. به عبارت بهتر هرچند مناسبات زیبایی شناختی غزل او قدمایی ست اما او تلاش دارد که در همین فضا دریچه های نویی به خصوص در مضمون یابی و تصویرسازی بیافریند. نگاه کنیم :
شب پر ستاره ای بود و به ماه دل سپردم
نه که دل سپرده باشم ، به دلم نشست مهرت
نگاه کنید به شیوه به کار گیری مراعات نظیر کاملا کلاسیک ِ( ستاره و ماه و مهر)
یا :
چوبه دار به دنبال تنت می آید
بوی گردنکشی از پیرهنت می آید
چقدر سرخی لبهای تو دامنگیر است
مثل این است که خون از دهنت می آید
تصویر درخشان بیت اول در کنار مضمون سازی بیت دوم بر اساس باور عمومی «خون ناحق دامنگیر است».
شاعر البته گاهی حرکتهایی برای فراروی از این ساختار کلاسیک انجام می دهد؛ مثل این شعر نقاشی :
حتی کلمات هم عقب ماندند
سخت است فرا...فرار از آدمها
که اجرای عقب ماندن را در «فرا..فرار» می بینیم اما این حرکتها معدود تر از آن هستند که به مولفه شعری تبدیل شوند و بیشتر شبیه ذوق ورزی اند.
چنان که گفته شد تر و تازگی شاعر در این دریافت کلاسیک از قالب جالب توجه است :
من زمین خورده ماه توام و می خواهم
که مرا دایره در دایره محدود کنی
چون حباب آمدم و می روم آرام ؛ مرا
یک سر سوزن اگر راضی و خشنود کنی
رابطه زمین و ماه و دوایر مدارها و نیز حباب با سوزن خوب از کار درآمده است .
این دریافت کلاسیک چنان که در همین مثالها هم مشخص است هم به حوزه معنا و اندیشه تسری دارد :
به تو از عشق به مقدار تلاشت دادند
تا که مشغول شوی عقل معاشت دادند
تاج فرّاش ازل از سرت افتاد و شکست
در زمین فرصت تجدید فراشت دادند
هم در حوزه مناسبات زیبایی شناسانه و شیوه به کارگیری صنایع شعری ست :
بشکن سفال جسم مرا زودتر که جان
چون می ، نفس نفس نزند در سبوی من
یا :
چشمت همین که خواست قیامت به پا کند
خمس اصول دین مرا از معاد داد
و هم در حوزه ساختار و به رسمیت شناختن کامل وزن وقافیه و ردیف و البته استقلال ابیات و موقوف المعانی نبودن شان درغزل . چنان که برخی اوقات معانی و فضاهای متفاوت و گاه حتی متضاد را در دوبیت یک غزل فراخوانی می کند :
خدا کند که دل؛ این گنج پر غبار قدیمی
به دست راهزنی پاک و خوش سلیقه بیافتد !
چه می شود که در انبوه تیرهای پیاپی
نگاه تیر خلاصی به این شقیقه بیافتد
مقایسه کنید مفهوم عاشقانه و شوخ و شنگ بیت اول را با فضای مایوس بیت دوم .
فارغ از سلیقه نگارنده؛ وحدت رویه شاعر در سرودن این مجموعه قابل تقدیر است و شاید به همان دلایل پیش گفته است که او نام این کتاب را «منهای جمع» گداشته است .
بی شک می توان با توجه به سلیقه عمومی مخاطبان امروز، به شاعر توصیه کرد که لااقل به وحدت رویه مفهومی و نیز ارتباط تصاویر ابیات با هم توجه بیشتری کند اما به هر حال شاعری که سراینده چنین ابیاتی ست مسلما می تواند روزهای بهتری را پیش رو داشته باشد :
بیا که تازه کنی داغ ارغوانها را
عوض کنی تو مگر مزه دهانها را
قیام کردی و خواندم شهادتین ام را
اقامه ات به کجا می کشد اذان ها را
به مهر و قهر تو راضی شدم ، چنان که دلم
ضمیمه کرد به الغوث ، الامان ها را ...
(لینک این مطلب در روزنامه جام جم )

منهای جمع - سید مهدی موسوی - دفتر شعر جوان - چاپ اول 1389 - 1800 تومان
********************
چشمهای تو قهوه ترک است : نگاه تغزلی به غزل این روزها موهبتی ست! این جمله ، متناقض نمای عجیبی به نظر می رسد اما آنها که با غزل جوان این روزگار دمخورند می دانند که خالی از حقیقت نیست .
غزل جوان ما تغزل خیلی کم دارد . مشغول شعبده بازی های فرمی و زبانی و تکنیکی خودش است و بدتر از آن ، عشق ورزیدن را مسئله ای ساتنی مانتال و سبک می داند که صحبت کردن از آن کلاس هنری را پایین می آورد !! تازه اگر هم قرار باشد با یک معشوقی لا به لای بیتهایش قرار بگذارد، بیش از مغازله کار به مفاحشه (!) می کشد و آبروی هر چه عشق و عشق بازی می رود. اگر از من بپرسید این از تبعات همان شیء شدگی انسانی و تنهایی عمیق بشر این روزگار است و اگر از آنها بپرسید لابد می گویند اینها نشان فردگرایی شعر معاصرست و در هم شکستن هژمونی رفتار عاشقانه کلاسیک !!
من ِنگارنده اما این چیزها سرم نمی شود و دوست دارم وقتی غزل می خوانم نگاه تغزلی و البته منحصر به فرد شاعر را در آن ببینم و حس کنم؛ آن هم نه فقط در رابطه با معشوق که در مقابل همه عناصر پیرامونی از اجتماع گرفته تا کائنات. غزل حتی در تلخترین لایه های اجتماعی خودش باید نگاه تغزلی به مفاهیم داشته باشد. اصلا خودمانیم؛ بی آن که چیزی یا کسی یا اجتماعی را دوست داشته باشی، آیا می توانی حرفش را، دردش را و زخمش را بنویسی؟!
غرض این بود که پیدا کردن غزلسرایی با نگاه تغزلی این روزها کیمیاست! و آرش پورعلیزاده یکی از همین شاعران دیریاب است.
هلاک کن همه را با نگاه سرسری ات
امان مان نده با ان مرام دلبری ات
تو می توانی از این بیشتر سیاه کنی
مرا شبیه به موهای زیر روسری ات ...
نکته مثبت دیگر این است که این نگاه تغزلی چنان که گفته شد در شعرهای غیرعاشقانه هم تسری دارد. مثلا شعر آیینی که البته مسبوق به سابقه هست :
دیگر کبوتران همه می دانند احوال این کلاغ سیه رو را
من گرگ قصه های کسی هستم با من چه کار ضامن آهو را
ای حلقه غلامی تان در گوش تو معدن طلای خراسانی
با این وجود نذر تو خواهد کرد مادربزرگ چند النگو را ...
یا در شعر انتقادی :
چیری نمانده است از این ایل بگذریم
من ماندم و جنازه هابیل ...بگذریم
آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود
از خیر نان این دو سه زنبیل بگذریم
با این عصا که معجزه ای هم نمی کند
باید دوباره از وسط نیل بگذریم
هر روز کارمان شده شعر سپید و جنگ
یعنی غزل مزل همه تعطیل ! بگذریم ...
نکته بعدی استفاده شاعر از زبان معیار و نیز تکیه کلامهای عامیانه است که به صمیمیت کارش می افزاید و طنز دلخواهش را پررنگ می کند:
کدام راه مرا می برد به ترکستان
ببین به کعبه رسیدیم راه بسیار است
بیا و از خر شیطان پیاده شو خاتون
غلام با تو زیاد است و شاه بسیار است ...
اگر کلاه سرم می رود ملالی نیست
در این زمانه سر بی کلاه بسیار است
البته این طنز همیشه برخاسته از این کنایات نیست بلکه مثلا می تواند ناشی از دیگرگونه خوانی یک داستان اسطوره ای یا یک متن کلاسیک یا اشاره به شعری مشهور باشد:
بلقیس! ما به ملک سلیمان نمی رسیم
از تاج و تخت قسمت ما با باد می شود
یا:
دیگر به میهمانی اشعار من نیا
ای مهربان چراغ برای خودت! برو
نکته خوب بعدی اشارات بومی شعر پورعلیزاده است . گیلان و به خصوص رشت به شکل یک کاراکتر در برخی غزلها حضور دارند که این حضور معمولا به ایجاد صمیمیت می انجامد:
ساحل انزلی ست چشمانت موج ها آبروت را بردند
تن داغ تو ماسه دریاست توی گرمای ظهر تابستان
ای درخت مبارک نارنج تو چراغ محله مایی
مرد همسایه شما دزد است شاخه ات ر ابرای من بتکان
البته شاید حدی هم بشود برای این بومی گرایی در نظر گرفت تا مثلا گاهی حضورش این چنین بی دلیل به نظر نرسد:
در شهر رشت هیچکس عاشق نمی شود
تنها کسی که عقل ندارد فقط منم
که گدشته از محذوف شدن «ع» عاشق در وزن که پسندیده به نظر نمی رسد، حضور «رشت» نیز توجیه درون متنی ندارد.
گفتیم که شاعر زبانی نزدیک به معیار و ساده و صمیمی دارد اما برخی وقتها از این حالت فراروی می کند که گاهی نیز خوب می نشیند مثل :
بگذار این زبان معاصر را اصلا کمی عوض کنم از اینجا
مخمورجام نرگس مستم کن مدهوش از پیاله شب بوهات
چون دلیل تراشی مصراع اول قابل قبول است. اما مثلا بافت آرکائیک زبانی در مصراع دوم بیت زیر این توجیه را هم ندارد :
من اعتراف می کنم ای مردم جهان
دیگر از این گناه گذشتن نمی توان
یا مثلا حضور برخی کلمات که در دایره واژگانی آن غزل ِمشخص نیستند و به اصطلاح از شعر بیرون می زنند مثل :
ای از سیاه روزی این مرد بی خبر
ای چشمهات از همه شب زنده دار تر...
قند و عسل به تلخی من کارگر نشد
دیگر برای من شکلات «هوبی» نخر
همین گونه است «اتاق غم انگیز چت» در غزل 17 وهجوم ناگهانی واژگان مربوط با اخبار و روزنامه ها به غزل عاشقانه شماره 20 با توجیه این مصراع :
مثل اخبار تازه میمانی که به چشم کسی نیامده ای
که هر چند سطر زیبایی ست اما دلیل متنی مناسب و کافی برای آمدن بالکان و صربستان و صدام و سرمقاله شرق و کیهان به داخل شعر نمی شود!
اما گذشته از همه این حرفها آن چه هست و دل را می لرزاند صدای صمیمی شاعر در چنین بیتهایی ست که امیدوارم پرتوان تر از این نیز به گوش برسد :
من از این حرفها بزرگنرم تو دل کوچکت خیابانی ست
به خیابان نمی رود دل من ، من دلم توی خانه زندانی ست ...

چشمهای تو قهوه ترک است - آرش پورعلیزاده - انتشارات شانی - چاپ اول 1388 - 2700 تومان

******************
باران گرفته است زمان آب می رود: روایت در شعر مبحثی پر طول و دامنه است . اینکه روایت چگونه باید شاعرانه شود و اینکه اصولا هر روایتی در شعر شاعرانه هم هست یا نه و بالاتر از همه اینها اصلا شعر راوی می تواند شعر موفقی باشد و ...؟!
شک نیست که روایت مثل همه «ابزار» های دیگر، میتواند به کار شعر بیاید . مهم همین است که از یاد نبریم که اینها ابزارند ! کشف و خیال و موسیقی و وزن و ایهام و استعاره و مجاز و ... روایت ، همه و همه ابزارند برای خلق شاعرانگی . شما باید یادتان باشد که دارید شعر می گویید و مثلا نقاشی نمی کشید ، فیلم نمی سازید و ... قصه نمی گویید . هر وقت به «ابزار بودگی» این مقولات در شعر و محور بودن «شاعرانگی» باور داشته باشیم ، همه اینها می توانند در خدمت شعر درآیند و گرنه همین ها شعر را از ماهیت اصلی خود تهی خواهند کرد .
حالا سوال اینجاست که چگونه می شود روایت را شاعرانه کرد ؟ به گمان نگارنده این سطور ، و فارغ از همه تئوری پردازی ها ی گیج کننده، دو راه حل مجزا و راه حلی ترکیب شده از آن دو وجود دارند :
- یا باید روایت تان کلا شاعرانه باشد . مثلا شخصیت تان راه بیافتد برود خورشید را شکار کند ( طرح داستانی از نادر ابراهیمی)
- یا باید روایت تان را در اجزا شاعرانه کنید . یعنی مثلا روایت تان در مورد عاشقی ست منتظر معشوقی که می آید یا نمی آید ( که ذات این داستان شاعرانه نیست ) ولی در بیتها و در فضا سازی ها و تصویرگری ها و حتی شیوه روایت ، از تخیل شاعرانه استفاده می کنید. مثلا در توصیف فضای محل انتظار و سر و وضع عاشق و مکالمه خیالی با معشوق و ...
- یا اینکه ترکیبی از این دو روش ارائه می کنید که دشوارترین و زیباترین کار است : اینکه هم روایت تان شاعرانه باشد و هم اجزایش شاعرانه پرداخت شود .
مجموعه شعر مریم افضلی ، تقریبا به طور کامل ، در سیطره روایت گری در شعر است. کمتر شعری از این مجموعه، فاقد یک روایت، آن هم روایتی غالبا داستانی ست؛ به این معنا که کاراکتر دارد، شخصیت پردازی دارد، گره افکنی و گره گشایی دارد و ....
این نکته دو وجه مثبت و منفی دارد. وجه مثبت اش این است که نشان می دهد شاعر بر دغدغه خود پافشرده است و می داند دارد به سراغ چه می رود و الله بختکی صفحه ها را سیاه نکرده است .
وجه منفی اش این است که مجموعه را خیلی یکنواخت می کند و مخاطب، دلتنگ شیوه های دیگر پرداخت شعر می شود.
از این بحث که بگذریم روایت در شعر مریم افضلی بیشتر یک روایت داستانی ست. یعنی اینکه خود روایت ذاتا شاعرانه نیست. پس شاعر باید در اجزا به شعر برسد؛ و به نظر نگارنده در برخی جاها می رسد و در برخی جاها نمی رسد. جایی که شاعر حواسش هست که شعر با پرداخت واقع گرایانه از یک موقعیت واقعی شکل نخواهد گرفت، لحظاتی این چنینی خلق می شود:
قهرمان کاغذی ، بی اراده بی هدف
آفریده شد فقط با فشار خودنویس
و وقتی حواسش نیست می شود این:
اسکناس تا خورده، چهره خمارآلود
یک هزاری کهنه، جیب خالی و کم سود
شهر بی در و پیکر، کوچه های بی برگشت
دود و سرفه در ماشین، مقصدی غبار اندود
او تجسم درد است؛ با بغل بغل کینه
از همان سرنگی که عمر رفته را فرسود...
چنان که می بینید داستانی سرراست دارد روایت می شود بدون تصویر پردازی و خیالمندی و حتی گاهی دچار ضعف زبانی (مثلا در پایان مصراع دوم بیت اول ).
گذشته از این بحث، در کل مجموعه، نگاه شاعر به مسائل اجتماعی جالب توجه است. در واقع افضلی بیشتر یک دوربین مستند ساز دارد و از دریچه این دوربین به سراغ پیرامون خود می رود. به نظر نگارنده این نکته از لحاظ دغدغه مندی خوب است اما چنان که گفته شد، صرف پرداخت مستندگونه واقعیت، به سختی به شاعرانگی می رسد.
و در نهایت باید به زبان کارهای افضلی هم گریزی زد. شعر افضلی در مصاریع فرد زبانی دلپذیرتر از مصاریع زوج دارد. در همین مثالهای بالا هم همین قضیه قابل بررسی ست. به نظر می رسد وزن قوافی برخی وقتها روانی بیان شاعر را کاسته اند.
فکر می کنم توجه بیشتر شاعر به زبان و نیز روشهای شاعرانه کردن روایت، می تواند سبب شود که افضلی روایتگر لحظه های شاعرانه درخشان تری باشد. چنین باد .

باران گرفته است زمان آب می رود - مریم افضلی - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2000 تومان

(لینک این مطلب در روزنامه جام جم)

*****************
چهارم اینکه
: چارپاره ای از «به رنگ نارنگی» تقدیم به شما :

شبانه باغ


باغ بر انحنای دلتنگی ش
در دهن دره ای عمیق شکست
کش که آمد شبیه یک گربه
زیر مهتاب ِچرک مرده نشست

در قدمهای خسته ام انگار
لحظه ها ذره ذره می مردند
کرمهایی که لای ذهنم بود
باغ را برگ برگ می خوردند

سطل ابر و سر بریده ماه
بر سرانگشت ِسرو آویزان
خون شب بر ستاره می ماسید
ناله می کرد آسمان ، پنهان


ناگهان قد کشید سایهء باغ
جغد از ترس شیونی سر داد
سایه های درختها مثل
صد حرامی به جان شب افتاد

خنجر سایه ها، هوا مجروح
سوزش زخم-بارش یکریز
روح تبدار باغ شد مثل ِ
قامت استخوانی پاییز

تیرهء پشت شب شکافته شد
راه و بیراه بین هم گم شد
من دویدم به بی کجایی ِباغ
لحظه در لحظه بودنم گم شد

فوج فوج حرامیان در راه
ریشه در ریشه راه من را بست
زیر شلاق ِشاخه ها بغضم
در گلوگاه بی کسی م شکست

باورت می شود که یک گل سرخ
تیغ بر گردنم گذاشته بود ؟!
میزبان ِرگ بریدهء من
خون به چشمش قدم گذاشته بود ؟!

شاخه ای زد به صورتم سیلی
پیرهن را گرفت و خیره شکافت ؟!
پیچکی هم برای اعدام ام
آسمان را به ریسمان می بافت ؟!
[]
طرح کابوس می زدند انگار
کرمها لای ذهن خسته من
لغزش ِچندش آور ِتن شان
روی رویای پرشکستهء من

باغ اما ... به روی دلتنگی ش
در دهن دره ای عمیق شکست
کش که آمد شبیه یک گربه
زیر مهتاب چرک مرده نشست
....

*******************

روز شنبه 24/7/89 ساعت 5 عصر منتظر همه شما در جلسه نقد فرهنگسرای رازی هستم

روز و شبهاتان شاد
سیامک

Posted by siamak at 11:32 PM

September 4, 2010

شنبه - 13 شهریورماه 1389

سلام
....
اول اینکه :
در آغوش تو به خواب می رود....تعجبی ندارد ! جهان در آغوش تو به خواب می رود !
با نوازش دستان تو بیدار می شود...تعجبی ندارد ! زمین با نوازش دستان تو بیدار می شود !
با تلالو مهربانی چشمهای تو می خندد ...تعجبی ندارد! بهار با تلالو مهربانی چشمهای تو می خندد !
در پناه بازوان امنت شیر می نوشد و قد می کشد ....تعجبی دارد ؟!
...
من فکر می کنم به جهان و زمین و بهار و هر آن چه نیازمند توست برای خواب و بیداری و خندیدن و قد کشیدن و ...؛ بعد سر می گذارم روی شانه تو و می بینم خیال همه شان جمع است که تو منبع لایزال ملاطفت و امید وعشقی برای همه ! ... می بینم که همه شان جمع شده اند دور تو و او و به انگشت حیرت زیبایی تو و ملاحت او را نشانه می روند .
چهره شان آن قدر دیدنی ست که او به لبخندی بی هوا دهان می گشاید. پزشکان با غرور علمی شان لبخند می زنند و می گویند: « کودک از سه ماهگی خندیدن را شروع می کند . اینها همه اش واکنشهای غیر ارادی ست . خنده محسوب نمی شود !». مردم می گویند : « نوزادها فرشتگان رامی بینند و با آنها بازی می کنند! » ...من اما نگاه می کنم به نقطه نگاه این نوزاد نازنین ، و در جایی که کسی هیچ چیزی نمی بیند؛ همه کائنات را می بینم که برای دیدن عمق مهربانی و شکوه تو، دارند از سر و کول هم بالا می روند! ...منظره جالبی ست !...این کوچولو حق دارد بخندد !
مثل من ، تو و همه کائنات ....

دوم اینکه : ...
پوزشی چون همیشه برای این همه تاخیر ....

سوم اینکه :
بی شک در صدر اخبار این روزهای ما ، به دنیا آمدن «سامیار» کوچولو ست ! ممنونم از محبت همه دوستانی که با پیامهای تبریک شان در شادی مان شریک شدند.


اما خبرهایی ادبی ازاین روزها :
- مهمترین خبر - لااقل برای من - اینکه به رنگ نارنگی از زیر چاپ در آمد !

be rang e narangi.JPG


این کتاب مجموعه 38 غزل ، غزل مثنوی و چارپاره سالهای اخیر من است که در 128 صفحه به همت نشر «هنر رسانه اردیبهشت» و مهربانی های بی دریغ جناب سید ضیا الدین شفیعی و مهندس احمدی و سایر دوستان منتشر شده است .
طرح جلد کتاب هم با الهام از یکی از نقاشی های زیبای دوست هنرمند هم دیارم حمید اسده زاده است .
در حال حاضر کتاب هنوز به پخشی ها و کتاب فروشی ها ارائه نشده است اما حداکثر در طی یکی دو هفته آینده آدرس پخشی ها و کتاب فروشی های موجود در شهرهای مختلف را برایتان در همین وبلاگ می گذارم . مسلما هر نظر و سخن و نقدی درباره این کتاب، برایم بسیار خوشحال کننده و آموزنده خواهد بود . این لطف را دریغ نکنید.

- «گمگشتگان»، ترجمه من از نوول ساموئل بکت، آخرین مراحل چاپ و صحافی را از سر می گذراند و دارد به همت نشر «رخداد نو» و مهربانی های مهدی نوید منتشر می شود .

the lost ones.JPG


گمانم اوائل مهرماه بشود این کتاب را هم در کتاب فروشی ها پیدا کرد. خبرهای تکمیلی را متعاقبا عرض می کنم .

- چنان که مدتها بود وعده کرده بودم ، مجموعه نثرهای عاشقانه ای را که از نگارنده ، در این وبلاگ و وبگاه های دیگر خوانده بودید ، به زودی در کتابی به نام « می نویسم ات » به همت «نشر تکا» و با مهربانی های آقای «عبدالرحیم سعیدی راد» منتشر خواهد شد . البته تا در آمدن این یکی گمنم 2-3 ماهی مانده است .

- نقدی که در مورد کتاب آقای دهرویه، شعری که سنگ در کلماتش فرو شده، نوشته بودم در شماره آخر مجله شعر منتشرشده است . این شماره هنوز در سایت فصلنامه شعر قرار داده نشده است .

- مطلب «هفت خوان چاپ کتاب شعر جوان» را که در مورد معضلات چاپ و نشر شعر جوان در این سالها ، نوشته بودم، در روزنامه جام جم منتشر شد و در این لینک می توانید آن را ببینید و بخوانید وراهنمایی ام کنید .

- یادداشتی نوشتم روی کتاب «دو واو» داوود ملک زاده ، شاعر جوان و خوش ذوق گیلانی که در صفحه شعر جوان جام جم هفته گذشته منتشر شد . مشروح مطلب در قسمت معرفی کتابهای این پست اده است و لینکش درروزنامه جام جم هم اینجاست .


چهارم اینکه : برویم سراغ چند کتاب. راستش 6 یادداشت روی 6 مجموعه شعر جوان نوشته ام که سه تایش را امروز می خوانید و سه تای دیگر باشد برای شماره بعد . البته هر 6 تا قرار است در جام جم منتشر شود که یکی اش چنان که گفتم منتشر شده است . بگذارید اول با یک مجموعه داستان شروع کنیم و بعد 3 کتاب شعر :

- راهپیمایی روی ماه : راستش را بگویم منتظر کتاب جدید رضا قانع بودم . مزه «مورچه های که پدرم را خوردند» هنوز زیردندانم بود به همین خاطر وقتی شنیدم مجموعه جدید داستانهای علی قانع منتشر شده است برای خریدن اش تردید نکردم.
کتاب مشتمل بر چند داستان کوتاه و چند کوتاه کوتاه است . از همین آغاز بگویم که من با داستان های کوتاه قانع همراه ترم . چرای اش را در ادامه خواهم گفت .
قانع چند مشخصه در داستان هایش دارد . یکی اینکه به شدت ماجرا محور است . این «ماجرا محور بودن» نیاز به کمی توضیح دارد . اگرجز مخاطبین پیگیر داستان و داستان کوتاه درایران بوده باشید ،حتما دریافته اید که بنا به یک قانون نانوشته و نادیده و حتی ناشنیده (!) داستانهای ما به سمت یک نوع بی اتفاقی آزارنده، کشدار و صرفا فرم گرا و زبان محور پیش رفته اند . انگار نه انگار که داستان باید تعلیق داشته باشد ...اوج داشته باشد ...گره گشایی داشته باشد . اصلا بی خیال همه اینها !... داستانی که هیچ اتفاقی درآن نیافتد و به قول برخی دوستان برشی باشد اززندگی روزمره یک آدم کاملا معمولی و روتین ، اصولا چرا باید تعریف بشود!؟ حالا گیرم که شما با برجسته ترین تکنیک های بیانی و زبانی و با غریبترین زاویه دید ممکن تعریف کنید صحنه قاچ کردن یک هندوانه را ! سلیقه من لااقل این گونه است که هر هنری باید به نخستین تعریف و کارکرد خود از همه وفادارتر باشد. شعر باید پیش از هر چیز شعر باشد و داستان پیش از هر نکته ای داستان.
در داستان های قانع همیشه تعلیق هست ، کشش وجود دارد و برخی وقتها حتی شگفت زدگی. این خیلی نکته خوبی ست . باور کنیم لذت بردن اصلا نکته ای غیر هنرمندانه و مبتذل نیست ! باور کنیم که هر متن سخت خوان، بی سر و ته ، متکلف و پیچ و واپیچی هنرمندانه نیست و هنر هم صرفا در این نوع متون جریان پیدا نمی کند. و من به دلیل همه این باورها داستان های قانع را دوست دارم .
نکته دیگر این است که قانع زبان خیلی شسته رفته ای دارد . در این مجموعه او چند لحن مختلف را خیلی خوب از کاردراورده است . از لحن معیار در داستان «راهپیمایی روی ماه» تا لحن عامیانهء « مرثیه ناتمام» و نیز لحن طنازانه در «چراغ سبز» . بهره گیری مناسب از زبان بدون پیچش ، در کنار عنصر پیش گفته سبب می شود که حواستان به جای حواشی متوجه متن داستان بشود و نکات دیگر مورد علاقه قانع را ببینید . چیزهایی که فارغ از دغدغه های فرم گرایانه ظاهری در متن اثر اتفاق می افتند .
مهمترین نکته توجه نویسنده به روانشناسی شخصیتها و به خصوص کنشها و بر هم کنشهای روانی آنهاست .شخصیتهایی که هر یک در موقعیتی دشوار گیر افتاده اند و راه برون شدی می طلبند . گاهی خود مسبب این دردسرها هستند و گاه دیگران و گاهی تقدیر .اتفاقهایی که مهم اند چون ارزش داستانی دارند و مهم نیستند چون حرف اصلی نویسنده در شیوه کنشهاست نه علت کنشها. از درون همین کنشها و واکنشهاست که شخصیت پردازی داستانهای قانع شکل می گیرد . به عبارت بهتر او شخصیت نمی سازد که بعد در یک اتفاق امتحان اش کند بلکه شخصیت اش را می اندازد وسط حادثه تا با کنشهایش موجودیت خود را بیان کند.
نکته جالب دیگر توجه قانع به دو مقوله است که در کتاب قبلی او هم مسبوق به سابقه است : مهاجرت و روابط خاص و نامعمول.
مهاجرت در چند داستان این مجموعه و مجموعه قبل ، عموما با چهره ای کبود به نمایش گذاشته شده است . روترین - و شاید شعاری ترین - پرداخت این مفهوم در «شوارتز» و هنرمندانه تر آن در «ایستگاه اخر، مونیخ...» آمده است . کلا خارج از بیان مستقیم مهاجرت، به معنای خروج از کشور ، «رفتن و بازگشتن» در معنی عام ترش در بسیاری از آثار قانع حضور دارد . مثلا «فنجان چای تلخ» یا «مریم» رفتن و بازگشتن به عشقی قدیمی و افسرده ، «با بهار رفتن» رفتن و بازگشتن به خانه پدری و ... .
نکته بعدی چنان که گفتم توجه به روابط خاص و نامعمول زن ومرد است. لازم به ذکر است که باز هم این خود روابط نیستند که اهمیت دارند بلکه کنش و واکنش شخصیتها در این روابط است که مهم است . مثلا درداستان اول - که به نظر من بهترین داستان این مجموعه است - رابطه راوی با مریم خیلی متعارف نیست ؛ در داستان «ایستگاه آخر، مونیخ...» رابطه پروانه با دو شخصیت داستان و اتفاقی که برایش می افتد باز در حیطه غیرمتعارفها دور می زند؛ در«یک فنجان چای تلخ» و در «مریم» باز سایه عشقی قدیمی رابر سر زندگی امروز می بینیم که در مورد اول تفاوت سنی دو شخصیت باز غیر متعارف بودن را پررنگ تر می کند و ... . نکته اینجاست که نویسنده از این غیرمعمول بودن استفاده داستانی می برد و ضمن افزودن بر تعلیق داستان، به ایجاد موقعیت و اتفاقی منحصر به فردتر، برای نمایش بهتر کاراکتر خود و در نتیجه شخصیت پردازی بهتر دست می یازد . ضمن این که مخاطب داستان همواره از خوداین سوال را می پرسد که راستی اگر من به جای او بودم چه می کردم ؟ و به نظرم این دقیقا همان چیزی ست که نویسنده از خدا می خواهد! اینکه پیشداوریهای مان را کنار بزنیم و به جای اینکه بر مسند قضاوت سیاه و سفید بنشینیم به این فکرکنیم که دنیا خیلی خاکستری تر از این حرفهاست . چنان که گفتم داستان اول این مجموعه « راهپیمایی روی ماه» لااقل در نیل به این مقصود از باقی داستانها درخشان تر است.
حاا که این همه را گفتم برمی گردم به حرف نخستم . داستانهای کوتاه قانع کمابیش این صفات پیش گفته را در خود دارند اما هر گاه او به سراغ داستانهای کوتاه کوتاه یا شاید مینی مالیستی تر می رود اوضاع کمی به هم می ریزد . یا تعلیق درخشان اش رنگ می بازد و ماجرا از همان دو سطر اول لو می رود - «دیدار»- و تلاشهای نویسنده برای پنهان کردن ماجرای لو رفته توی ذوق می زند؛ یا به سمت شعار می رود - «رنگها» و «مرگ»- ؛ یا شبیه کلمات قصار می شود - «عبور» ؛ یا شبیه داستانکهای روزنامه ای می شود- «آلزایمر» و ...
از حق نگذریم که برخی هم حسابی تکاندهنده می شوند به مدد برخی جنبه های شاعرانه - که به گمان من تنها راه نجات داستان کوتاه کوتاه است - : مثل داستان «شوخی» یا « پلاک فلزی» که البته شاعرانگی بسیار پنهان تری دارد.
***
خلاصه ماجرا این که خواندن این کتاب علاوه بر لذتهایش دو نکته را برای من در برداشت : اول اینکه قانع یک کتاب دیگر دارد که قبل از «مورچه هایی ...» منتشر شده است و نامزد جایزه کتاب سال هم شده است و من هم نخوانده امش و باید حتما گیرش بیاورم به نام : « وسوسه اردیبهشت» و دوم اینکه یک رمان و یک مجموعه داستان زیر چاپ هم دارد که باید منتظرش باشم چون همیده ام قانع آن قدر به مخاطبش احترام می گذارد که داستانی بدون اتفاق را اصولا ننویسد.

راهپیمایی روی ماه - علی قانع - نشر افراز - چاپ اول 1389 -108 صفحه - 28000 ریال

********************

- دو واو : رباعی قالب دلپذیری ست؛ هم برای مخاطب و هم برای شاعر. داوود ملک زاده این بار به سراغ رباعی آمده است و حاصل کار، هر چند بی کاستی نیست، اما قابل تامل است .
نخست این که شاعر به طنز در شعر توجه ویژه داشته است. این نکته نه فقط در چند رباعی آخر که نام طنز را بر سر در خود دارند، که در تمامی رباعی های دفتر حضور دارد و اتفاقا حضور گیراتر و شاعرانه اش را هم همانجاها تجربه می کند:
دیروز همیشه در کف خاطره است
دنیای عجوزه همچنان باکره است
یک گوشه ندارد که به کنجی بروم
« این دایره در دایره در دایره است »

شاعر برای پرداخت این طنز و اصولا کلیت رباعی اش، بر مصراع چهارم و ضربه معروفش، تکیه خاصی دارد:
گل کردن بوسه را تداعی هستی
در تنگی دل حاتم طائی هستی
می آیی واتفاق می افتی، چون :
مصراع چاهارم رباعی هستی

این به خودی خود بد نیست اما زمانی ایراد محسوب می شود که توجه فراوان به بیت دوم و مخصوصا مصراع چهارم فرصت بیت اول و مصاریع موجود دیگر را به هدر بدهد . به عبارت بهتر رباعی سروده شود برای مصراع چهارمش! این مشکل سبب می شود که بیت نخست نسبتا سست تر شود - مثل مثال بالا - یا برخی اوقات با ابیاتی بی ارتباط با هم طرف باشیم :
دندان خبیث گرگ را می شکنیم
جادوی شب سترگ را می شکنیم
این بار اگر مدد کند ابراهیم
تابوی بت بزرگ رامی شکنیم

تصویر بیت اول هیچ ارتباطی با بیت دوم ندارد. به عبارت بهتر از شب و گرگ می شد به یوسف(ع) رسید اما ابراهیم(ع) و بت ارتباطی با آن ندارند و کلمه «تابو» هم که کاملا آن وسط غریبه است.
و گاه ابیاتی می بینیم که ارتباط ارگانیک، معنایی و حتی واژگانی با هم ندارند :
سهم حسنک صدای گاو است فقط
چرمینه به دست مرد ، کاوه ست فقط
یک روز که باید بروم ، می دانم
سهم من از این جهان دو واو است فقط

واقعا چه دلیلی جز قافیه و ردیف مناسب برای مصراع آخر این رباعی، توجیه کننده معنایی و واژگانی دو مصراع نخست است؟!
به نظر نگارنده مهمترین کاستی این مجموعه رباعی ها در همین پیوند نه چندان محکم ابیات یک و دو در رباعی ست که سبب می شود ضربه نهایی رمق خود را از دست بدهد؛ حتی وقتی که دارای کشفی فوق العاده است :
یعنی تویی از پنجره ام می تابی
شب روی دو چشم خسته ام می خوابی
دریا دریا تشنه به دنبال توام
من ماهی ام و تو عاشق قلابی !

ولی هر گاه شاعر همه ظرفیتهای این 4 مصراع را استخدام کرده است حاصل چنین در پیش چشم می رقصد:
با عطر تو من نفس نفس ، عطر به عطر
این قافیه ها غزل غزل ، سطر به سطر
باران زد و زیر چتر پنهان ماندی
من قطره ، به دنبال توام چتر به چتر

زبان ملک زاده در این مجموعه به درستی، زبان نزدیک به معیار انتخاب شده است تا صمیمیت و طنز کار دلنشین تر بشود. اما لغزش هایی هم در کار هست که فصاحت و روانی را کم می کند و گویا ضرورتهای شعر کلاسیک مسبب آن است :
«یک شب که سری بر من دلتنگ زدی» که قاعدتا و با توجه به باقی رباعی که زبان معیار دارد و فارغ از وزن باید بشود: ...سری به من ...
یا «با این همه غم اگر که آهی بکنم » که قاعدتا باید «آهی بکشم» باشد.
یا مثلا حضور برخی کلمات مثل « next» یا «خفن» که در رباعی های موردنظر با جنس واژگان کلی شعر سازگار نیستند.
خلاصه اینکه ملک زاده با کمی توجه بیشتر به قالب و ویژگی هایش می تواند رباعی هایی چنین و زیباتر از این بیشتر بسراید:
خوش بخت ام : شاعرم کتابی دارم
شغل ام : کلمه در آسمان می کارم
پرسش : تو چگونه شعر می گویی ؟ من :
از سمت زمین به آسمان می بارم .

دو واو - داوود ملک زاده - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 1800 تومان
*********************

سرفه های گرامافون : کتاب نخست یک شاعر همیشه نکات جالبی را در بر دارد . اینکه ببینی شاعر از کجا شروع کرده و به کجا دارد می رود . اینکه مثلا سلیقه اش در چینش شعرها چه بوده ؟ اول سراغ بهترین و جدیدترین شعرهایش رفته یا اینکه ترتیب زمانی را لحاظ کرده و ...
محمدرضا طاهری ،گمانم ، موفقترین شعرهایش را برای شروع دفتر در نظر گرفته است:
کسی پای دلم را ابتدای راه می گیرد
زبانم در ادای ذکر بسم الله می گیرد

به نظر من، به عنوان یک مخاطب و نه بیشتر، دو شعر نخست مجموعه کم نقص ، کاشفانه ، جذاب و نوید بخش حضوری درخشان و شاعرانه اند . حدود 10 شعر بعدی رگه هایی از این حضور را دارند و باقی کتاب نیز اینجا و آنجا جرقه هایی از آن درخشش شاعرانه را به تماشا می گذارد .
برای مقایسه شاید ذکر یکی دو بیت بد نباشد :
در دو شعر نخست به این نمونه دقت کنید و زبان دلچسب شاعر و بیان روان و کشفهای دلپذیرش را ببینید :
به دست من بده ساکت ترین الفبا را
که پرکند غزلم گوشهای دنیا را
من آن خلیل به آتش نشسته ام که خدا
دریغ کرده از او رنگ و بوی گلها را
تبر به دوش به دنبال خویش می گردم
که بشکنم مگر این «لات» بی سرو پا را

تصویر زیبای بیت اول که از دل یک متناقض نما بیرون آمده است، در کنار تعابیر تازه شاعر از تلمیحات دینی در بیتهای 2و3 که در هر دو حاصل نوعی بازی زبانی و استفاده به جا از کنایات زبان روزمره است، سبب می شود ابیاتی به یادماندنی را خوانده باشیم .
حالا مثالی از دسته دوم شعرهای شاعر :
کجا بگریزم از تردیدهای گاه و بی گاهم
تو را می خواهم اما با تو بودن را نمی خواهم...
رهایت می کنم یک روز با اکراه و با اندوه
کنارم می گذاری ، من از این تقدیر آگاهم
تو شاتوت درشت شاخهء بالایی و هر بار
تاسف می خوری بر خیزش دستان کوتاهم
جفا کن ، خنجر از هر سو که می خواهی بزن ، غم نیست
دعاگوی توام ، هرگز نمی گیرد تو را آهم

بیت اول حضور یک اندیشه عاشقانه شعر را بر می افروزد و به خصوص مصراع دوم را با یک آشنایی زدایی جالب رنگ آمیزی می کند .
بیت دوم مثال ( که در واقع بیت سوم غزل است ) ، کاملا بدون اتفاق سپری می شود و می توان گفت در مصراع اول آن دو قید «بااکراه» و «با اندوه» زبان شعر را هم دچار مشکل می کنند.
بیت بعد دوباره حضور تصویری پرتلالو و نیز زبانی روان و در عین حال محکم رخ می نمایاند .
بیت آخر اما با همان شروعش - «جفا» - کلا فضای بیت قبل را بر هم می زند و در ادامه نیز با حضور واژگان و لحن قدمایی، و نیز عدم ارائه پرداختی تازه از این فضا، شعر را به سمت رکود می برد.
چنان که می بینیم شعر یکدست نیست و فرازهای دلنشین و فرودهای دلگیر دارد .
و برای نمونه از شعرهای دسته سوم و جرقه های شاعرانه :
آشفته ترین رودم و از خویش گریزان
آواره آغوش تو دریا !....بغلم کن !
سردار و سپهدار به زلف تو گرفتار
جهدی کن و سرحلقه مردان یلم کن

این دو بیت در غزلی آمده است که ابیاتش بیشتر از جنس بیت دوم اند و نه بیت اول . بیت اول بیتی عالی ست چه در زبان چه در تصویر . بیت دوم اما نه زبانش بایسته است و نه تصویرش شایسته .
کوتاه سخن آن که هر چند معتقدم این کتاب شاید کمی زود منتشر شده و نیاز به سخت گیری بیشتری در انتخاب اشعار داشته است، اما روزهای پیش رو ، به شهادت همان رگه ها و جرقه ها و مهمتر از آن دو سه غزل درخشان آغازین کتاب، برای محمدرضا طاهری بسیار درخشانتر از این خواهد بود.

سرفه های گرامافون - محمد رضا طاهری - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2200 تومان
***************************

پلکهای قفل شده : کتاب آزاده بشارتی را چندبار خواندم و هر بار علامت سوالی مهم در ذهنم پررنگتر از قبل شد : نقص این کتاب کجاست ؟! چرا علی رغم این که شعرها خالی از تصویر نیست - و حتی شاید بتوان گفت پر از تصویر است - و زبان آنها هم ایراد قابل توجهی ندارد - و شاید حتی بتوان گفت برای شاعری چنین جوان فوق العاده هم هست - و نیز عاطفه مندی کلی شعرها - که حتی در اکثریت قریب به اتفاق موارد سر به جنون هم بر می دارد - و ایرادات وزن و قافیه و ... هم ندارد ، باز چیزی انگار این میان کم است ؟ چرا خواندن شعرها سیرابت نمی کند و حتی گاه ذهنت فرار می کند از لای واژه ها و آنگاه که به تمرکز وا می داری اش ، اندکی بعد تن خسته پا پس می کشد ؟!
حالا بعد از چند بار خواندن دقیق این مجموعه ،در حد توش و توان ذهن و سواد نگارنده - فکرمی کنم دلیلی برای این همه پیدا کرده ام که حاصل آن نوشتار پیش روست.
اما پیش از آن بگذارید از ویژگی های برجسته متن ، که به اشاره از آنها سخن رفت ، به تفصیل بیشتر و با مثال سخن بگوییم.
شعر بشارتی به شدت تصویرمند است :
از زخمهای مردم این شهر هرگز
شب هیچ چیزی در دل خود حک نکرده
تو یک مدار تازه تر از غم بکش تا
تاریخ را جغرافیا کوچک نکرده ...
من از لباس تازه شب بیم دارم
نگذار این آلودگی دامن بگیرد
تو لامپ های کوچک ده را بیافروز
که ده نباید در سیاهی ها بمیرد

از سوی دیگر شعر او نه تنها زبان روان و یکدستی دارد که حتی به کشفهای زبانی هم دست می زند و از خلال آن به اندیشگی ناب دست می یازد :
بی تو تنها فقط خودم هستم ، بی تو تنهاتر از خودم هستم
بی تو خالی تر از خودم هستم ، مثل یک بچه سر راهی !
سین اول: سکوت . می خندم ! سین دوم : صدا نمی آید
سین سوم: سر بریده شده، رفتن زیر تیغ جراحی

از طرف دیگر در همین بیتها هم معلوم است که عاطفه شعر غنی ست و در مثالی می بینیم که زبان را به جنون هم می کشد :
از کجای سیاه بنویسم ؟
از کجای جهان مثل لجن ؟
توی این چارگوش ویرانه
چه بگویم از عاشقت بودن؟
شب که باران به راه افتاد از
چشمهای گرسنه دلخور
در جهانی که فقر لبریز است
چه بگویم ؟ چگونه ؟ از چه ؟ چطور؟
با نداری و فقر هم بستر
کودکی در زباله می گردد
بشر از عقده های تو در تو
دارد از دور دست می دردد

توجه کنیم به واژآرایی ها متعدد که موسیقی را پر تب و تاب می کند و فعل برساخته نهایی که در این موسیقی خوش می نشیند .
در فرم هم شعر بشارتی بیشتر چارپاره است و چند تایی غزل که البته معمولا یا به چارپاره یا به مثنوی ختم می شوند. چارپاره محمل خوبی برای زبان و درون مایه مورد علاقه شاعر است و سرگشتگی ها و دردکشیدگی ها را به خوبی در پاره های خود به تصویر می کشد .
اما برسیم به مشکل ! پس مشکل کجاست که نفس این شعرها را گرفته است ؟
حقیقت این است که شعر بشارتی در سطرها و حتی بندها بسیار زیباست و حتی توان زمزمه شدن دارد . اما وقتی در یک ترکیب به شکل شعر، و درترکیب شعرها به شکل کتاب قرار می گیرد تلالو نخستین خود را از دست می دهد . چرا این زیبایی این قدر فرّار است ؟
به نظر نگارنده دلیل این همه، عدم توجه شاعر به مدیریت ناخودآگاه تصاویر شعری و ایجاد انسجام لازم برای کلیت شعر و نیز تکرارهایی ست که به کلیت کتاب آسیب می زند و علی رغم این همه تلاطم، یکنواختی را در مجموعه پدید می آورد .
بگدارید واضحتر و با مثال حرف بزنیم . شعر بشارتی تصویر دارد اما این تصاویر تو در توست و شکل ناگرفته رها می شود تا تصویر بعدی - که غالبا ارتباط چندانی با تصویر نخست ندارد - شکل بگیرد، در نتیجه تزاحم تصویر اتفاق می افتد . مثل جایی که با دهها لامپ در جهات مختلف و با رنگهای گوناگون روشن است اما ان قدر تزاحم نور وجود دارد که عملا چیزی دیده نمی شود! چارپاره کوتاه زیر را بخوانیم :
دیوار شد برابر صدها درخت چوب
دیوانه شد ...و دسته خود را تبر شکست
باران کلاه دلقک دیوانه را گرفت
تا کی سکوت کردن وهی دست روی دست ؟

سطرها هیچ یک به خودی خود ایراد ندارند اما ارتباط ها گم است : دلقک اینجا چه می کند ؟ ... باران نقشش چیست در میانه تبر و درخت ؟... سکوت و دست روی دست چه ربطی به دیوانگی و شکستن دارد؟
در ادامه همین شعر می خوانیم :
تو خواستی پرنده شوی حق عشق را
به سرزمین بی هدفت هدیه ...آه !نه !
تو خواستی ستیز کنی با ستم ولی
به یک حصار ساختگی تکیه ...آه! نه !

چه شد که از بند اول اینجا رسیدیم ؟ پرنده از کجا آمد ؟ عشق این وسط چه می کند ؟ درختها و تبر و دلقک کجا رفتند ؟
جنگل پر است از نفس میشهای مست
که پشت کرده اند به پاییز و می چرند
هرگز کسی عشایر چشم تو را ندید
که می گریستند تبسم بیاورند ؟

بند قشنگی ست بی شک . ولی ربطش با تصویر بند قبل چیست ؟ بله می شود یک جوری به زحمت جنگل را وصل کرد به درختهای بند اول ولی این بیشتر حاصل تمایلات ذهن منسجم خواننده است تا انسجام متن ؛ چون عشایر و میش و باقی اِلِمانهای تصویری ربطی با درخت و جنگل برقرار نمی کنند.
به آسمان که قسمتی از چشمهای توست
به بی قراری دل گنجشکها قسم
که رفته اند سمت خدایی که دور نیست
دنبال سرنوشت تو با چشمه می روم

باز هم ارتباط بین سطرها گم است و هم رابطه با بند قبل . رابطه گنجشکها و آسمان با راوی و چشمه چیست ؟ رابطه چشمه و گنجشک با عشایر و میش چیست ؟ و ...
در تحلیل همین چارپاره کوتاه همه آن چه می شود راجع به کلیت کتاب شاعر جوان مان گفت مستتر است . بشارتی ذهنی بسیار فعال دارد اما این فعالیت منسجم نیست و این از هم گسیختگی، ذهن مخاطب را با از این شاخه به آن شاخه پریدن خسته می کند . تکنیکهای زیادی برای شکل دهی یک شعر پر تصویر وجود دارد. مثلا می شود پلهای تصویری و زبانی بین تصاویر برقرار ساخت تا ذهن با جایگشتهای مناسب از یک تصویر به سوی تصویر بعدی بچرخد . تکنیکی که حتی در متنهای اسکیزوفرنیک مورد استفاده است و خیلی کارهای دیگر . اما عدم حضور این روشها تنها به اعوجاج شعر و تصویر و ذهن مخاطب و در نتیجه خستگی می انجامد .
از سوی دیگر در کلیت کتاب یکنواختی خاصی در وزن و لحن وجود دارد. لحن عصبانی و دلزده و پرخاشگر شاعر که به زمان و زمین و کائنات و کلیه موجودات می تازد، به واسطه تکرار در کلیت مجموعه کارکرد خود را از دست می دهد و یکنواخت می شود. چنان که قریب به اتفاق شعرها در دوسه وزن مشخص سروده شده اند و به دلیل آن عدم انسجام پیش گفته، گاهی حتی می شود دو سه تا چارپاره و حتی غزل را یکجا و با یک لحن و حس پشت سرهم خواند . مثلا نگاه کنید به این چارپاره که نگارنده از 4 شعر نخست مجموعه که شامل سه چارپاره و یک غزل مثنوی ست مونتاژ کرده است:
ما صبح تا غروب پی هیچ می دویم
جنگل پر است از نفس میشهای مست
من می روم به دورترین نقطه جهان
هفتاد نیل از دل من خون چکیده است

و به همین ترتیب تا بی نهایت ترکیب تازه می شود در کل کتاب شکل بگیرد چون لحن و فضا و وزن به شدت به هم نزدیک است. و درست همین نزدیکی و عدم تلون، ذهن رابه سمت خستگی می برد.
خلاصه اینکه شاید جوانی و کم تجربگی شاعر سبب شده است که فوران شاعرانگی پر عاطفه او که باید نقطه قوت کارش باشد به نوعی اثر را دچار افول کرده است. اما شک نیست که شاعری با این توان، با اندکی انسجام ذهنی بیشتر و افزودن بر تجربه های خود و نیز سعی در ایجاد لحنها و فضاهای مختلف، دنیای رنگارنگ تر و قطعا زیباتری را رقم خواهد زد .

پلکهای قفل شده - آزاده بشارتی - انتشارات فصل پنجم - چاپ اول 1389 - 2000 تومان
*********************

و پنجم اینکه :
جریمه اینکه دیر کردم دو شعر :

غزلی برای روز مادر امسال ، تقدیم به مهربانترین ترانه زندگی :

الفبا

از نگاه تو یاد می گیرم، باز هم خط به خط الفبا را
می نویسم که خاطرم باشد از تو دارم تمام اینها را

تا که بردارد «آ» کلاهش را، تا شود «دال» تا به حرمت تو
تا «ب» قایق شود بپیماید موجهای بلند دریا را

موج موج بلند دریایی که پر است از هزار لالایی
نغمه هایی که خوانده در گوش ِ گوش ماهی سرود ِرویا را

این سرود از تو رِنگ می گیرد ، رَنگهایی اثیری و پیچان
هفت رنگین کمان بی نیرنگ که برقصند و بوم دنیا را -

پر کنند از ترانگی، از شور، خنده هایی پر از شهود ِ شراب
خنده هایی که مثل خورشیدی برفروزند صبح فردا را

صبح با آسمان در آمیزد، بچکد روی دفترم ، بشود -
-آتشی ناگهان ؛ بسوزد تا بنویسد قلم اوستا را

این اوستای مهربانی توست ...یا که نه ! استوای عاشقی است
روح رگبارهای سبزی که می دود بیشه های زیبا را -

-تا که آدم همیشه دوره کند ، روزگار بهشت را از نو
عطر سیب از چهار سو بوزد ؛ تا بفهمد حضور حوا را

چشمهای تو محضر حواست...یا که نه ! مظهر ِ ...حواسم نیست !
مادری کن ! دوباره درس بده مثل دیروزها الفبا را !

*****************
و غزلی از «به رنگ نارنگی» تقدیم به او و شما :


کبوتری

در این سیاه سال ِغزل ، قحط دلبری
بیرون دویده شعر تو از زیر روسری

شب تیغ می کشد به بلندای شعر تو
اما تو از تمامی این دشنه ها سری

پس می رود که باز بیاید به شکل برف
تا روسپید باشد از این پس ستمگری

برف آمده که پنجره ها لال تر شوند
پیراهن تو پنجره ای در سخنوری !

قیقاج می رود شب برفی ،عقب عقب
تو پیش می روی که همیشه جلوتری -

-از لحظه های «سال بد وباد وشک و اشک»؛
داری هوای تازه برایم می آوری

از من نخواه تلخی شب را غزل کنم
وقتی که بوسه بوسه قافلهء قند می بری -

-در شهر شعر خسته من ؛ پس سخن بگو
تا واکند به روی تو آغوش هر دری

درها که باز می شود از شهر می رود
شبهای برفی من وخورشید دیگری -

-سرمی کشد که باز بخندد در آسمان
رویای آن که «می پرم» و اینکه «می پری»

حالا که «باز» می پرد و باز می پرد
بگذار تا کبوتر ما هم کبوتری ... !

******************
کبوترانگی تان مستدام !
سیامک

Posted by siamak at 8:38 PM

May 16, 2010

یکشنبه - 26 اردیبهشت ماه 1389

سلام

اول اینکه :
... سنگین می آیی. خم می شود زمین زیر قدمهات، موج بر می دارد ، می شکند ، دریا می شود ، می آشوبد ، به پا می خیزد ، می ریزد توی واژه هایی که راهشان را گم می کنند و مست می شوند و تلو تلو می خورند و می افتند و می خزند و می رسند به ذهن عاشق من !
سنگین می آیی و این همه فعل اتفاق می افتد که تو فاعل همه فعلهای عاشقانه زمینی . کافی ست سایه پلکهات پس برود و آفتاب نگاهت بیافتد روی اشیاء. آن وقت انفعال دمش را می گذارد روی کولش تا همه چیز مثل آفتابگردان بچرخد رو به تو . تو که شگفت ترین خورشید زمینی وقتی این گونه سنگین سنگین از افق جهان می گذری؛ وقتی در درونت ماه کوچکی شکل می گیرد تا جذر و مد عاشقانه زمین مضاعف می شود از این آفرینش.
من ایستاده در قاب پنجره خودم ، به روبرو نگاه می کنم و خورشید را می بینم و ماه را ؛ آن وقت سرم را رو به آسمان می کنم و می بینم که نه فقط من ، که هزار هزار چشم درخشان دارند به زمین ، به این خورشید و ماه توأم ، نگاه می کنند و مات شان برده که مگر قرار نبود اقتران ماه و خورشید بشود کسوف ؟!... پس چرا این خورشید دارد درخشان تر از همیشه می تابد وقتی سنگین سنگین از افق جهان می گذرد ؟!!
و من می خندم !...می خندم به بلاهت این همه ستاره سوسوزن ساده که فرق خورشید را با خورشید نمی دانند !... تو هم می خندی تا همه فعلهای عاشقانه جهان، یکجا برای شنیدن صدای پای شادی در گلوگاه لطیف ات سکوت کنند...

****************************************
دوم اینکه :
من الان به نظرتون حرفی واسه گفتن دارم ؟؟!!! .... رجوع کنید به تمام «دوم اینکه...» های این چند ماهه و شرمندگی مرا بابت این همه تاخیر بپذیرید . وقتی که پذیرفتید آن وقت از طرف من سال نو را به خودتان تبریک بگویید و بعدش هم از خودتان برای رفتن به نمایشگاه کتابی که تمام شده است دعوت کنید !...گفتم که ! ...شرمندگی واژه ای کافی به نظر نمی رسد .
****************************************
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- وقتی شعرت را با صدای کسی دیگر می شنوی حسی جالب و دلنشین داری . این را همه کسانی که این تجربه را داشته اند تایید خواهند کرد . وبلاگی در دنیای مجازی هست به نام «هم نوا» . نویسنده - یا بهتر است بگوییم گوینده وبلاگ - شعرهایی را که دوست دارد دکلمه می کند و با صدایی دلنشین هم دکلمه می کند و سپس با موسیقی تلفیق می کند و در وبلاگ قرار می دهد . ضمن تشکر از رضای عزیز به خاطر محبتی که به شعر حقیر داشته است ، لینک دکلمه او را از غزل «الم تری...» اینجا می گذارم تا دوستان هم از هنر او استفاده کنند و البته لینکهای دیگر وبلاگش را هم که به دکلمه شعرهای گوناگون اختصاص دارد از دست ندهند .

- نقدی تحلیلی - روانشناختی نوشتم روی کارهای استاد حسین منزوی با عنوان « نام من عشق است آیا می شناسیدم - بررسی رفتارشناسی عشق در آثار منزوی » . این نوشته قرار است در کتابی از انتشارات سخن و از سری در بوته نقد این نشر که اختصاص به حسین منزوی دارد ، منتشر شود . در ضمن از لطف جناب آقای فیروزیان که با لطف شان این فرصت را برایم فراهم کردند سپاسگزاری می کنم .

- نقد تحلیلی دیگری روی آخرین اثر استاد بهمنی نوشتم که در ادامه خواهید خواند و در نشریه الف که ویژه نامه کتاب روزنامه همشهری ست - و به شدت توصیه می شود - اواخر فروردین ماه منتشر شد.

- مطلبی که در پست قبل گفتم در مورد مجموعه غزل علیرضا دهرویه نوشته ام ، به شماره آینده فصلنامه شعر منتقل شد . در شماره آتی می توانید این مطلب را ببینید و البته لینکش را هم در پست بعد برای استفاده از نظر دوستان و اساتید می گذارم .

- یادداشتی نوشتم به نام «هفت خوان کتاب شعر جوان» درباره معضلات چاپ کتاب برای شاعران جوان و مشکلات پخش این کتابها که در روزنامه جام جم چاپ خواهد شد . البته قرار بود این مطلب به ایام جشنواره برسد که متاسفانه نشد . گمانم همین یکی دو هفته در صفحه شعر جوان ( در جام جم پنجشنبه ها ) منتشر شود.

- مشغول ترجمه یک مجموعه داستان کوتاه هم هستم که متعاقبا خبرهایش را می نویسم .

- ترجمه ام از کتاب «گمگشتگان» بکت هم مجوز گرفت و همین یکی دو ماهه توسط انتشارات «رخداد نو» منتشر خواهد شد. درباره این کتاب بعد از چاپش بیشتر حرف خواهیم زد .

- قابل توجه دوستانی که به «اول اینکه ...» های این وبلاگ و اصولا عاشقانه هایی که خط خطی می کنم، علاقه دارند : دارم مجموعه ای سر و سامان می دهم از این دل نوشته ها که قرار است اگر خدا بخواهد منتشر بشود. در این مورد هم بعدتر بیشتر حرف خواهیم زد.

- روزهای 22 و 23 و 24 اردیبهشت در نمایشگاه حضور داشتم و سعادت دیدار بسیاری از دوستان دست داد . دو ساعتی را هم در روز جمعه در غرفه داستان سرا بودم و در خدمت استاد م .مؤید . در ضمن دکتر نادمی عزیز ، استاد بهمنی و بسیاری دیگر از شاعران بزرگوار - که بی شک بردن نام تک تکشان مایهء مباهات حقیر است - با محبت شان چون همیشه شرمنده ام کردند.

- و خبر بد این روزهایم فوت یکی از جوانان برومند خانواده مادری ام است . جوانی که شب خوابید و صبح بلند نشد ، بی هیچ دلیلی ! ...درست به همین راحتی ...درست به همین سختی ... و او دوست من بود در روزهای سخت نخست سربازی ...قدم می زدیم از رسالت تا ونک !...باورتان می شود ؟!...حرف می زدیم و حرف می زدیم و حرفهایمان تمام نمی شد ....این نقطه پایانی اما، درست وسط حرفهای نزده مان اتفاق افتاد تا همه ، من ، خانواده اش ، همسرش ، کودک به دنیا نیامده اش و خیلی های دیگر حسرت به دل بمانیم ..... روحت شاد حمید رضا.

- ... و زندگی همچنان ادامه دارد ....
*******************************************

چهارم اینکه :
چنان که گفتم نوشته ای که خواهید خواند یادداشتی بر کتاب آخر استاد بهمنی ست که در نشریه الف منتشر شد :

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
به بهانه انتشار جدیدترین غزلهای محمد علی بهمنی
سیامک بهرام پرور


محمد علی بهمنی شاعریست که نیاز به معرفی ندارد که امثال نگارنده مدتهاست مرهون معرفی ها و حمایتهای بی دریغ او از نسل جوان غزل هستند . بهانه این نوشتار انتشار مجموعه جدید آثار بهمنی ست به نام «من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم ».
*
شیوه بهمنی در غزل با برخی مولفه ها شناخته می شود که سبب شده است حتی اصطلاحی چون «غزل بهمنی وار» در نقدهای ادبی رواج یابد . به طور خلاصه در این شیوه، شاعر با به کار گیری عاطفه ای سرشار در پیوند با واژگان آشنا با ذهن ،به سمت ایجاد ارتباط با مخاطب می رود . درست است که غزل بهمنی خالی از تصویر نیست اما جنس تصاویر او آن چنان است که مسیر عاطفه جوشان غزل را سد نمی کند و اجازه می دهد سیر این عاطفه تا جان و روح مخاطب، بی دست انداز طی شود . به عبارت بهتر ، تصویر نه تنها خللی در نفوذ این عاطفه ایجاد نمی کند و آن را به تاخیر نمی اندازد بلکه ابزاری می شود تا این جریان پرخروش تر شود . لازمه چنین تصویر پردازی ای این است که شاعر به سراغ تصاویر ساده ، سریع الانتقال و در پیوند با هسته مرکزی معنایی و درونی اثر برود و از خلق تصاویر دور از ذهن ،پیچیده و تا حدودی فانتزی دوری گزیند. شک نیست که خلق تصاویر مغلق و خاقانی وار یک عیب محسوب نمی شود بلکه اصولا تصویرپردازی مثل هر ابزار دیگری در شعر باید در خدمت جان شاعرانه کلام باشد و به هماهنگی با سایر اجزای شعر برسد که بهمنی به درستی ،با توجه به درونه شعرش به این نوع تصویرپردازی ساده و بی پیرایه رسیده است.
از سوی دیگر چنان که گفته شد مهمترین مولفه شعر او توجه به مخاطب و لذت او از خوانش شعر است . در واقع شعر بهمنی مخاطب محور ، به معنای تسلیم شده در برابر مخاطب و ساده انگار، نیست ولی بر آن است تا مخاطبان خود را در لایه های مختلف دانش شعری سیراب کند و درست به همین دلیل است که شعر او نفوذ خوبی دارد و مخاطبان عام وخاص را در لحظه های مختلف شعری سهیم می کند و رجوع به حافظه ادبی مردم نشان می دهد که ترانه ها و غزلهای بهمنی به خوبی در این جهت گیری موفق بوده اند .
*
کتاب اخیر بهمنی نیز همین مولفه ها را دارد و همان نگاه مهربانانه را. بهمنی اصولا شاعری تغزلی ست . او حتی وقتی عاشقانه نمی گوید نگاه تغزلی به پیرامون خود دارد .هر چند در کارنامه شاعر شعرهایی از این دست نیز هست :
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال كلاغان قیل و قال پرست
که نماینده غزلهایی اند اجتماعی با لحنی گلایه وار ، حتی اندکی خشمآگین ، با واژگانی فخیم تر از لحن عمومی شاعر و اصولا دور از آن نگاه تغزلی و حتی گاه در مرز شعار و شعر . اما در کتاب حاضر دو سه شعر با این رویکرد هست که برعکس، همان روحیه تغزلی را در عین اجتماعی بودن حفظ کرده است . دلایل چنین تغییری می تواند بسیار باشد اما به نظر نگارنده مهمترین دلیل ،نگاه فرادستانه و انسانی شاعر به روزمرگی ها در سایه سالها تجربه است . شاعر که به قیل و قال دل بسته نیست به حال و درونه آن نگاه می کند و به همین دلیل نگاهش انسانی می شود . از هیجان زدگی می پرهیزد و مهربانانه نگاه می کند و به همین خاطر دردی شگفت در کلماتش می ریزد :
تغزل لهجه عشق است و با هر گویشی گویاست
بدا ، در میهنم اینک زبان عشق گویا نیست
این درد حاصل ذات گسیختگی ست نه برخاسته از دلیل گسیختگی؛ که دلیل، امروز این است و فردا آن ، امروز این گونه جلوه می کند و فردا به گونه ای دیگر. حال آن که شعر گستره بی زمانی هاست و اتفاقا به همین دلیل فرزند زمانه خود و همه زمانها می شود. چنان که شعر حافظ زبان حال همه این هفت قرن بعد از سرایش است چرا که به قال توجه ندارد و حال را می بیند ، چون انسانی ست ، چون به ذات ماجراها نگاه می کند و جنبه انسانی شان .و درست به دلیل همین نگاه فرادستانه و انسانی ست که شاعر می گوید :
و شاید او هم از خود پرسش بی پاسخی دارد
برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی ها نیست
جالب اینجاست که گاه این نگاه دردمندانه در موضوعیتی دیگر لباس طنز می پوشد و البته باز همان نگاه مهربانانه :
ممیزان، نه فقط بر من وغزلهایم
به ذوق بیش و کم خویش هم ستم کردند
اما نکات دیگری هم در این کتاب هست که نوعی فراروی شاعرانه را در کار بهمنی نسبت به گذشته خود او نمود می بخشند و در ادامه سعی می کنیم به این موارد اشاره کنیم :
- توجه به زبان : شعر بهمنی هیچگاه با توجه به زبان و بهره گیری از ایهامها و ابهام های زبانی ، بیگانه نبوده است. شاید برای نمونه همین یک بیت از آثار ماضی او کفایت کند که :
شبهای شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینی ام
که کارکرد دوگانه کلمه «فروغ» در مواجهه با ترکیب «با چراغ آمدن» و تداعی شعر فروغ سبب می شود تا شعر در درونه زبانی خود دچار تعلیقی شاعرانه شود .
اما به طور کلی هیچوقت مولفه اصلی شاعرانه اثری از بهمنی، تاکید بر زبان نبوده است . در کتاب حاضر اما توجه شاعر به زبان و ابهامهایش و نیز حتی واژه سازی ها و واژه بازیها به شکل دلپذیری رشد داشته است . اینکه می گویم «دلپذیر» به این دلیل است که باز هم چنان که در آغاز سخن آمد این مولفه در خدمت محتوای شاعرانه است؛ نه ابزاری برای به رخ کشیدن توانایی های شاعر . مثلا در این بیت یک واژه سازی هوشمندانه داریم که در پیوند با درونه شعر نقش بازی می کند :
یادم انداخت زمان قید مکان را زد و رفت
من جامانده در این قرن «زمانزد» شده ام
و البته توجه کنیم به کارکرد دوگانه کلمه «قید» و نیز واژه «زمانزد» و تقابلش با واژه آشنای «زبانزد».
یا مثلا کارکرد واژه ها و قیدها در این ابیات :
سئوال کرده ام از جاده های پشت سرم
که تا کدام کجا ، دوری از تو را ببرم

صدام کن که به آنی سفر تمام شود
و بشنویم :
تو را در همیشه منتظرم
- توجه به فرم ظاهری غزل : چنان که در مقدمه کوتاه اثر آمده است ، شاعر برای انتقال خوانش مورد نظرش از شعر به نوعی تقطیع پلکانی در فرم کلاسیک غزل دست زده است و با استفاده از نشانه گذاریهای فراوان و البته بهره گیری از تکنیک موقوف المعانی کردن مصاریع و ابیات، سعی در ایجاد نوعی توسع شکلی در غزل داشته است . البته چنان که در خود مقدمه هم آمده ، منوچهر نیستانی اول بار این گونه نوشت و بسیاری نیز در غزل امروز از این شیوه سود برده اند .
: در این محله باز به دنبال چیستی ؟
-در این محله ؟
در به در خوش خیالی ام
گذشته از سلیقه نگارنده در این باب ، دو نکته در این میان حائز اهمیت است : نخست آن که شاعری چون بهمنی که با نسل جوان شعر بسیار نشست و برخاست دارد و با درگیری های شان آشناست، به خوبی می تواند نقاط قوت فراروی های جوانانه و جسورانه شان را با تغییرات و اصلاحاتی در کار خود نهادینه کند . به عبارت بهتر افراطها را بپیراید و زیبایی ها را صیقل دهد تا گوهر چشم نوازی از کار در بیاید. این نکته ، یعنی گشوده بودن پنجره ذهن به سوی نوجویی ها ، سبب می شود که شعر یک شاعر در ورطه تکرار خویش در نغلتد و همواره تر و تازه باشد. کاری که بهمنی به خوبی انجام داده است . نکته دوم اینجاست که شاعر از آن طرف بام هم نیافتاده است و خود را برای به اصطلاح جوان پسند شدن ،درگیر مد روز هم نکرده است؛ بلکه باز هم چنان از این تکنیک بهره می برد تا به سلامت و صلابت شعرش بیافزاید . به همین دلیل است که می بینیم برخی از اشعار همین مجموعه با داشتن لحنی کلاسیک تر و فضایی سنتی تر به همان قالب شکلی وفادارند و برخی دیگر که فضایی امروزی تر دارند ، به خصوص هنگامی که از دیالوگ به عنوان یک عنصر روایی سود می برند ، این شیوه تقطیع را نیز مورد توجه قرار داده اند .
با خویش ِخویش :
رنگ پریده ! چه گونه ای؟
با خویش خویش :
عالی ام ای خویش عالی ام
و البته نکته مهم اینجاست که شاعرانی پیشکسوت از این دست ، چون مرحوم قیصر امین پور که در کتاب آخرش فراروی دلپذیری از قافیه در یکی از غزلهایش داشته، با این شیوه ،هم تر و تازگی را ،با رویکرد خلاقانه نسبت به یک تکنیک، به شعر خود می بخشند و هم به نوعی مهر تاییدی بلندنظرانه بر راه و رسم جوانانه غزل می نهند که این هر دو اسباب پیشرفت ادبیات خواهد بود .
البته چنان که گفته شد، شاید سلیقه نگارنده در همه این تقطیع ها با شاعر یکسان نباشد . چنین فکر می کنم که در هم شکستن شکل ظاهری قالب به عنوان یک عنصر شکلی ، باید حتما و قطعا دلیلی بسیار شاعرانه و محکم داشته باشد که توسط درون مایه توجیه شود مثل همه فراروی های دیگر . به عبارت دیگر یک شعر -نقاشی فوق العاده یا مثلا نکته زبانی و دقیقه معنایی یا موسیقایی ویژه ای باید سبب ساز این تقطیع شده باشد؛ اگر نه صرف گذاشتن مکث یا سکوت یا برعکس، متصل خوانی با گذاشتن علائم سجاوندی قابل حصول است و نیازی به بر هم ریختن شکل ظاهری غزل نیست که این البته شاید بحثی صرفا سلیقه ای باشد.
- توجه به پیری : شاید نکته عجیبی نباشد اما به نظر نگارنده هیچ کتابی به اندازه کتاب حاضر در مجموعه آثار بهمنی، تا این حد دلمشغولی سن و سال نداشته است . تقریبا هیچ غزلی در این مجموعه نیست که اشاره ای هر چند گذرا به پیری شاعر نداشته باشد ! هر چند دل جوان شاعر در همه جا و به خصوص در تغزلهای نابش جلوه می کند :
پیرانه سر طلا شده بخت سفالی ام
حس می کنم که پر شده دنیای خالی ام
رویای نیم قرن مجالی که داشتم
تعبیر می شود همه در بی مجالی ام
شیطان شدم دوباره و تو آن فرشته که -
نازل شده ست تا بدهد گوشمالی ام
این من، جوان که بود دل عاشقی نداشت
شاید دلیر گشته دل پیرسالی ام
اما به هر حال ،گویا شاعر بیشتر از همیشه به موی سپیدش می اندیشد . سایه بهمنی تا همیشه بر سر غزل معاصر مستدام باد اما غزل پایانی کتاب با مطلع «خلاصه تر بکن ای مرگ داستانم را» یکی از زیباترین غزلهایی ست که شاعری در باب سفر ناگزیر خود نوشته است . البته این را می گذاریم به حساب دل نازکی هاو نازک خیالی های شاعرانه ؛ چرا که هنوز و هنوز و تا سالها غزل جوان کشور محتاج بهمنی و شعرها و حمایتهای اوست.
- استفاده از واژگان نوظهور و کمتر استفاده شده در غزل : این نکته نیز در مجموعه اخیر، در چند جا رخ می نماید و تر و تازگی شعر بهمنی را بیشتر کرده است :

اشاره کرد : جوانی !
وَ تخت جمشید ِ -
- مرا ،
دوباره به آتش کشید
تاییسم

و :
باور کنید حال و هوایم مساعد است
این شایعات، شیوه برخی جراید است
یک صبح تیتر می شوم :
این شخص ...
[بگذریم]
یک عصر:
خوانده اید ...وَ تکرار زاید است
در باب این کتاب هنوز و همچنان می توان نوشت و یک یک غزلهایش را مورد مداقه قرار داد . از نگاه یونگی غزل «مرا ببر به منم، آن منی که خالق آنی» که اِلِمانهای گوناگون روانشناسی یونگی در آن به شیوه ای شاعرانه آمده اند ، تا تداعی های زیرکانه شاعر در بیتهای زیر :
پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام ( عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد - حافظ)
و:
هنوز هیچ کس ام پر نکرده است به میزان
منی که پر شدنی نیستم به خاک بریزان ( اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک - حافظ)
و :
مقابل خودمم بس که منحنی شده ام
من شنیدنی امروز دیدنی شده ام ( شاعر شنیدنی ست ولی میل میل توست- بهمنی )
و نیز اندیشه عاشقانه غزل «کافی ست جای شک به پسندت یقین کنی» با این بیت عالی :
من انتخاب بهتر اگر نیستم ، چرا
باید تو انتخاب مرا بهترین کنی؟
و البته کارکرد معنامند واژآرایی ها و سخنهای بسیار دیگر .
مهم این است که بهمنی چنان که خود بارها گفته است ،همچنان در شعر و با شعر زندگانی و نه زنده مانی می کند . و این خود همه چیز است. تا همیشه وهماره چنین باد
******************************

پنجم اینکه :
یک غزل تقدیم به شما و بهانه مهربان همه سرودنهای عالم :
هندسه


وقتی مجانب است غزل با زبان تو
صد بوسه می شوند مماس لبان تو

تو : نیمساز زاویه واژه با سکوت
شعر امتداد محور شیرین بیان تو !

مجذور ماه ، آمده بر مد آبها !
تقسیم نور بر عطش جاودانه : تو

چون نیست رسم منحنی ات در توان موج
او در جنون خود برسد بر توان «تو»

شیب بهانه های جهان رو به بوسه ات
میل معادلات تمام زمانه : تو

مجهول چشم توست که مست از جواب هاست
حل می شود معادله در استکان تو

سهمی به من نمی دهد این حجم منحنی
جز چشمهای تیرهء ابروکمان تو ؟!

وقتی محاط توست جهان، پس چه می شود
با بوسه ای محیط شوم بر دهان تو ؟!

من در شعاع جذبه تو پر گشوده در -
دیوارهء مدوری از بازوان تو

این هندسه مهندسی عشق و بوسه است
معماری شگفت غزل در جهان تو

********************
روزهایتان شکوفه شکوفه بر مدار بهار .
سیامک

Posted by siamak at 4:47 PM

January 21, 2010

یکم بهمن ماه 1388

سلام
اول اینکه : ...

...تعجبی نداشت ... من که می دانستم !... من از خیلی وقت پیش می دانستم ...شاید از همان دقایق نخستین ازل ...همان وقت که خدا نقطه لبت را گذاشت و آه کشید و زنده شدی و جهان زنده شد و آه کشید و من ایستاده بودم و آه نمی کشیدم ! ... من نفسم حبس شده بود انگار ! ... چیزی گیر کرده بود لای گلویم که نبض می زد با پرش پلکهای اساطیری تو در همان نخستین دقایق صبح ازل ... من نفسم پس می رفت و جهان آه می کشید و درست از همان وقت فهمیدم که هیچ کسی مثل من و خدا نمی تواند در چشمهایت خیره بشود و بگوید : فتبارک الله احسن الخالقین ! ...خدا می دانست چه آفریده و من می دانستم خدا چه آفریدگاریست ! ... و من از همان وقت می دانستم !
می دانستم که خدا چیزی از خودش را در بطن تو به جا گذاشته ...چیزی که جلوه قدرت خالقه اوست و قوه خلاقه اش ... چیزی که تو را می کند وردست خدا در آفرینش ... چیزی که تو را الهه می کند و من حیران همین بودم و نفسم پس می رفت و جهان نمی فهمید و آه می کشید ! ... جهان چشم به آه خدا داشت و نمی دانست که آه خدا ریشه در دانستن داشت و رضایت و آه جهان ریشه در ندانستن و حیرت و حیران تر از همه من بودم که می دانستم و نفسم پس می رفت !
خدا می دانست و - خدا می داند که - من هم می دانستم ...به همین خاطر حواسم به این ورق پاره ها که توضیح واضحات می دهند پرت نمی شود ... همین آزمایشهای ریز و درشت که می خواهند دانسته های ازلی مرا به طریق علمی اثبات کنند ! من حواسم پیش توست مثل روز اول ...چون دیدم که خدا نقطه لبت را که گذاشت چگونه آه کشید و جهان زنده شد ....زاده شد .

دوم اینکه :
دیر آمدن این بار طولانی تر از آن است که حتی با عذرخواهی قابل ماست مالی کردن باشد ! ... شرمندگی ام را بپذیرید و بگذارید به حساب گرفتاری های شغلی و غیر شغلی و ... .

سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- برای شعر پست قبل «شیر» ، سرکار خانم مریم جعفری آذرمانی خوانشی مهربانانه نوشته اند که در روزنامه همشهری مورخه () به چاپ رسید . متن کامل این خوانش را می توانید در این لینک در وبلاگ شان ببینید و این هم لینک روزنامه همشهری . سپاس از لطفی که همیشه دارند .

- نقدی نوشتم بر مجموعه رباعی «شاید قفس پلنگها باز شود» اثر آقای محمدرضا مختارنژاد شاعر جوان و خوش قریحه که در روزنامه جام جم منتشر شده است. این مقاله را می توانید در این لینک ببینید .

- این روزها پیگیر چاپ دو کتابم هستم که البته کمی دچار مشکل هستم که دارم حل شان می کنم . دعا کنید مشکلات زودتر حل یشود .

- در مورد ستون دنیای مجازی در روزنامه جام جم پنجشنبه ها هم این مطالب تا کنون منتشر شده است که لینکهایش را می توانید ببینید :


- نگاهی به وبلاگ مسلم ناظمی و آثارش

- نگاهی به وبلاگ عبدالحسین انصاری و آثارش

-نگاهی به وبلاگ سید جعفر عزیزی و آثارش***************نگاهی به وبلاگ امیررضا سیدحسینی و آثارش

-نگاهی به وبلاگ زهره کشاورز و آثارش

- نگاهی به وبلاگ مرمر الفت و آثارش

- مجله شعر هم چاپ شد و نقدی قدیمی که بر کتاب «سمفونی روایت قفل شده» خانم مریم جعفری آذرمانی نوشته بودم در پرونده شعر جوان آن چاپ شده است . می توایند این نقد را در این لینک ببینید .

- همچنین نقدی نوشتم روی کتاب « شعری که سنگ در کلماتش فرو شده » اثر شاعر و غزلسرای برجسته مازندرانی آقای علیرضا دهرویه که در فصلنامه شعر چاپ خواهد شد . سعی کردم به بهانه شعر ایشان نقبی بزنم به تفاوتهای «شعر در طنز و طنز در شعر» . لینکش را بعد از چاپ جهت استفاده از نظرات اساتید محترم اینجا می گذارم .

- یک برنامه رادیویی جدید در رادیو ایران به نام شبستانه پخش می شود که شماره نخست ان به بررسی آثار جلیل صفربیگی اختصاص داشت و از حقیر و نیز دکتر یاسمی برای بحث در این باب دعوت شد که به شکل تلفنی دقایقی در مورد مجموعه اثار این رباعی سرای جوان و به نام صحبت کردیم . فایل صوتی بخش نقد و نظر این برنامه را در اینجا می توانید دریافت کنید .
و ... . خوشحال می شوم راهنمایی ام کنید .

چهارم اینکه : امروز به جای معرفی کتاب دو مطلب نسبتا بلند می گذارم که هر یک داستان خود را دارد !
مطلبی که در ادامه می خوانید در مجله «کتاب داستان همشهری» منتشر شده است که نشریه ای انصافا خواندنی و در خور است . لحن و فضای آن به درد آدمهایی می خورد که مثل من خوره کتاب اند و از خواندن لذت می برند . این نشریه به تمامی این لذت را به شما می چشاند . به شدت خوتاند منظم این نشریه را توصیه می کنم که هم مطالب فوق العاده ای دارد و هم گرافیک بسیار زیبایی .
مطلب زیر به بهانه خوانش و نقد کتاب «بیوتن» رضا امیرخانی در این نشریه نوشته شده است و متفاوت از نقدی ست که قبلا بر این کتاب نوشتم . در این نقد بیشتر تلاش کرده ام ویژگی های زبانی رمان بیوتن را مورد بررسی قرار دهم. عنوان و شرح مطلب این است که در شماره سوم این نشریه به چاپ رسید :


زبان اين بيوتن زنده است
نگاهی به حرکتهای زبانی در رمان بیوتن


«بيوتن»؛ همه چیز از همان نام کتاب آغاز میشود. مخاطب در اولین مواجهه با کتاب نمیداند این عنوان را چگونه بخواند. کتاب را که میخوانید، درمییابید چندگونه خوانی این عبارت را : بی وطن، بی وتن، بیوتن و .... در واقع نویسنده از همان آغاز هشدار میدهد که با متنی روبهرو هستید که درگیر زبان است. زبانی که بر آن است تا با ایجاد یک فضای سیال و سرشار از رشتههای تداعی به فضاسازیهای تازه برسد و ایجاد موقعیت کند. این موقعیتسازی به تحرک بیشتر متن انجامیده و کارکردهای گوناگونی مییابد اما چرایی این درگیری مهم است نه صرف وجود آن.
زبان اولین حاصل شروع اندیشه است. به عبارت بهتر وقتی انسان شروع به تفکر میکند زبان شکل میگیرد. مکانیسم اندیشهورزی بر اساس واژه است. مثلا برای این که در مورد یک موضوع مشخص فکر کنید اول نیاز به تبیین برخی واژگان مشخص دارید که در مورد آن موضوع اهمیت دارند. شما میخواهید یک دوچرخه بخرید و به این خریدن فکر میکنید. قدمهای نخست و بدیهی این است که : اصولا دوچرخه چیست ؟ خریدن یعنی چه ؟ این تعریفهای نخستین شاید دور از ذهن به نظر برسند اما واقعیت این است که ما بر اساس آموزههایمان - اعم از اکتسابی یا فطری - تعریفی از واژگان داریم و همین تعریفها را در سادهترین حالت در روند تفکر بازتولید میکنیم. در موارد اولیه این بازتعریف در لحظه اتفاق میافتد اما در مورد موضوعات مبهم تر روند تفکر مشخص تر میشود : حالا چه دوچرخه ای ؟ چقدر پول ؟اینها قدمهاي بعدياند و چنان که میبینیم باز هم در قلمرو واژه. پس بدون اندیشه واژهای وجود ندارد چنان که بدون واژه، اندیشهای. حالا برسیم به عنوان کتاب :«بيوتن»
نویسنده از آغاز به ما میگوید که با متنی رو به رو هستیم که قصد ایجاد چالش در زبان و به تبع آن اندیشه را دارد؛ این که این زبان کژتابی دارد چنان که اندیشه هم. این کلمه فارسی خوانده میشود، عربی هم و لاتین نیز ! مثل همه شخصیتهای کتاب و اصولا درون مایه کتاب که بیانگر همین سرگردانیست بین وطن، دین و مدرنیسم. در واقع این عنوان به ما نشان میدهد که قرار است با متنی روبهرو باشیم که بیانگر سرگردانی انسانیست که در میانه این سه کلان- روایت گرفتار شده است و در کشاکش چالشهای میان این سه به قول خودش «گیجاویج» است. و بیوتن محصول همین «گیجاویج»یست .
درست همین جاست که باید اشاره کنیم که زبان در رمان «بیوتن» نه تنها یک موجود زنده که اصولا یک کاراکتر است. کاراکتری که نقش بازی میکند برای تبیین پدیدهها و کاملا آگاهانه اندیشه را نمایندگی میکند .سردستیترین نمود این نمایندگی، وجود زبانهای مختلف برای شخصیتهای گوناگون است. تاکید میکنم که در بسیاری از موارد، کار از لحن متفاوت فراتر میرود و به زبان متفاوت میرسد و اتفاقا همین تفاوت زبانیست که خیلی وقتها سبب میشود کاراکترها حرف یکدیگر را نمیفهمند، علی رغم این که انگار همه دارند فارسی حرف میزنند.
نگاه کنیم به «میاندار» که لحن تهرانی ِلاتمنشانه و طنازانهای دارد ؛ «سهراب» هم همین طور. اما زبان «میاندار» کجا و زبان «سهراب» ! وفور واژگان لاتین در زبان «میاندار» نشانگر تسلیمشدگی و اضمحلال فرهنگی ست. یک جور هضم شدن در فرهنگی دیگر که در کنار آن مشخصه ناموسپرستانه و ناسیونالیستی کلاه مخملیهایی که سرگذر خود را رهگذار هیچ غریبهای نمیخواهند، بسیار طنزآمیز مینماید. توجه به نام «میاندار» که گود زورخانه را نیز فراخوانی میکند بر تلخی این طنز میافزاید. «سهراب» اما آن لحن کلاه مخملیوار را با فرهنگ جنگ آمیخته است. فرهنگی که میتواند توسع یافته همان حس ناموسپرستی و دفاع از حریم باشد. و باز هم نام «سهراب» و تداعیهای شاهنامهای اش را از یاد نبریم. در واقع این تفاوت زبانی دو اندیشه گوناگون را علیرغم شباهت لحن نمایندگی میکنند.
نگاه کنیم به «خشی». خشایاری که این قدر آب رفته است لاجرم تنها به عدد و قيمت میاندیشد؛ آن قدر که نویسنده حتی در نگارش دیالوگهای او هر چیزی را که قابلیت نوشتن به عدد دارد، به رقم مینویسد. این تفکر مادیگرایانه - یا بهتر از آن پولمدارانه - آدم را یاد جملات معروف صفحات نخستین شازده کوچولو میاندازد:« به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. ...میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالهاست که خيال میکنند طرف را شناختهاند.»
خشي، این آدمی که فکر میکند بزرگ شده، علاوه بر این زبان شبهعالمانهای نیز دارد. از واژگان تخصصی همه علوم دنیا سود میبرد تا حقیقت را به نفع خودش تحریف کند : از «غصب» میگوید و «حرام»، از غیب میگوید و عالم اسپریچوال ! و نتیجه چنین تفکر التقاطی مسلما به اینجا خواهد رسید که : «خود سوره یاسین هم میدانی، قلب قرآن است و توی نگاه هرمنوتیک مدرن میشود 1 برداشت داشت که یاسین مخفف یونایتد ِستیت باشد. من هم توی قلب عالم بودم، نیویورک ... ». باز هم زبان دارد نقش ایفا میکند؛ زبانی التقاطی با نگاهی خودمحورانه، نفعطلبانه و سفسطهگر برای بیان اندیشهای از همین دست. خشی از پذیرفته نشدن میترسد. او از این میترسد که داشتههایش و اصولا موجودیتاش مورد پذیرش جامعه میزبان نباشد و بر آن است که با همین زبان سفسطهآمیز خود را به جامعهای که در آن زندگی میکند بقبولاند و رانده نشود و اتفاقا نام «خشی»، که خودش هرگونه ارتباط آن را با خشایار رد میکند، همین «ترس»خوردگی را هم قابل تاویل میکند.
همین شکل تاویل زبانی برای کلیه کاراکترها قابل تعمیم است از ارمیا تا آرمیتا و جیسون تا شیخ عبدالغنی و ... که برای پرهیز از اطاله کلام آن را به خود مخاطب وامیگذاریم. فقط یک نکته : سیلورمنها حرف نمیزنند ! این آیا نمایش همان جمود بیاندیشه نیست ؟! و آیا این در کنار رفتار رباتیک این جماعت، طعنهای به ماشینیسم محسوب نمیشود ؟
گذشته از تاویلهایی که مربوط به پرداختهای زبانی هر یک از شخصیتهاست، حضور فعال زبان در رمان به واسطه تحرکات زبانی اثر شکل میگیرد. تحرکاتی که میشود آنها را به دو گروه عمده تقسیم کرد :
الف - جناسهای زبانی که برگرفته از شباهتهای دو یا چند واژه ا ست ؛ آن هم نه فقط در یک زبان که در هر سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی با همان تحلیل پیش گفته .
مثال زیاد است : «کل من علیها فان» که جیسن «فان» را با Fun پیوند میزند تا «تتلقاهم ملائکه» که با تتلق... تتلق... صدای سم اسب پلیس زن گره میخورد و مواردی فراوانی که باز همان سرگشتگی و معناباختگی و استحاله را نمایش میدهند .
یا بازیهایی که با نام کتاب میشود و «ما رمیت اذ رمیت»ی که با نام «ارمیا» و «آرمیتا» که با «آرتمیا» پیوند میخورد و مواردی از این دست که با ایجاد پلهای ذهنی بین بخشهای گوناگون کتاب کارکردهای داستانی خود را دارند و معمولا به ایجاد مقایسه بین این وضعیتهای مختلف یا قضاوت و تشریح ویژگی شخصیتها منجر میشوند.
شاید یکی از درخشانترین و البته متفاوتترین نمونههای این کارکرد در «آلبالا لیل والا»ی نامفهوم ترانه سیاهپوستی باشد که از صفحات نخست مثل یک ترجیعبند ،گاه و بیگاه، تکرار میشود و حتی به ظرفیت نمادین میرسد و آنگاه در فصلهای نیمهپایانی کتاب تبدیل به «البلاء للولاء» ای میشود که جنون ولایتمدارانه ارمیا را در کوچههای نیویورک طنینانداز میکند، آن هم در شب شهادت مولا. این که گفتم متفاوت به خاطر همین رویکرد است. چرا که اینجا دیگر تاویل استحاله منفی یا صرفا ایجاد پل مورد نظر نیست بلکه یک استحاله مثبت در ارمیا رخ میدهد. تغییری که حاصل یک دریافت درونیست از موقعیت خودش و نیز وضعیت جامعه میزبان. به عبارت بهتر یک «نامفهوم» به ناگهان تبدیل به یک «فهم مطلق» میشود.
ب - رشته تداعیهای زبانی که برگرفته از تداعیهای گوناگون یک واژه است، نه شباهتهای چند واژه و به عبارت دیگر حاصل کژتابیهای زبان است.
زیباترین و منسجمترین مثال برای این رویه در فصل دو - یا همان فصل پنج - شکل میگیرد که راوی در همان ابتدا میگوید : «این فصل، فصل پنج است ». در کل فصل، زنجیره تداعیهای زبانی حول محور فراخوانیهای گوناگون «پنج » شکل گرفته است : از Give me a five - که خودش دچار کژتابی در ذهن ارمیا میشود و گمان میبرد که پلیس قصد دست دادن، نماد دوستی، با او را دارد حال آن که قرار بر انگشتنگاری، نمادی از تحقیر، است - تا کربلای پنج ؛ از خمسه خمسه تا Fifth ave. ؛ از پل پنجم اهواز تا خانواده 5 نفره میاندار.
طرفه اینجاست که نویسنده نمیگذارد ماجرا فقط به تداعیهای ذهنی ختم شود، چرا که اگر کل ماجرا برای ایجاد فراخوانیهای زبانی بود، کل متن به یک متن زبان مدار افت پیدا میکرد حال آن که، چنان که پیش از این گفتهشد، نویسنده قصد دارد اندیشه را بر محمل این زبان بنشاند. در واقع در این فصل سوال محوری این است که چرا فصل «دو» باید فصل «پنج» شود ؟ چرا مثلا فصل «یک» فصل «شش» نشود ؟ این سوال مهمترین وجه افتراق این فصل با یک متن زبانی صرف است ؛ سوالی که پاسخ اش در آخرین تداعی و در آخرین سطرهاست :
«از کودکی هم نتوانستم فرق میان دو و پنج را بفهمم .خاصه وقتی انگلیسی بودند. از این ساعت مچیهای دیجیتال دست میبستیم. ما میگفتیم کامپیوتری ....دو و پنج اش را جوری مینویسند که قرینه همدیگرند. دو بود و من خیال کرده بودم پنج است ...»
این باز همان اندیشه محوری داستان است : آمیخته شدن مفاهیم و درک ناشدگی ناشی از در هم شدگی سنت و مدرنیته. و «ارمیا» که «دو» را «پنج» پنداشته گمان میبرد وقت «نماز»ش تنگ شده است ! لطفا به واژهها دقت کنید .
وجود همین نکات سبب میشود که بیوتن را یک بازی زبانی صرف ندانیم. در واقع حرکتهای زبانی به کار الحاق نشدهاند بلکه کلیت اثر بر محور حرکتهای زبانی شکل گرفته است و این فرم در خدمت محتوایی ست که بر تداعیها و فراخوانیها و استحالهها و مقایسهها تکیه دارد. در واقع آن درونمایه این فرم را مطالبه و مصادره میکند. حال اگر بخواهیم چشم بر همه آن اندیشگیها ببندیم، لاجرم باید به این نتیجه برسیم که با یک متن متصنع رو به روییم که این بیشک داوری منصفانه ای نیست. به عبارت بهتر این نوع داوری با فراموش کردن خود اثر به سراغ یک آموزه ذهنی از پیش اندیشیده میرود که حرکتهای زبانی را بسته الحاقی ذهن نویسنده به اثر میداند برای هنرمندانه تر نشان دادناش. در حقیقت چنان قضاوتی برخاسته از این است که مخاطب - منتقد، جان اثر را که چالش با آموزههای ذهنی ست درنیافته است اگر نه بر آن پیشاندیشیدگی پا نمیفشرد !

تلاش این نوشتار تنها بر آن بود که بر حرکتهای زبانی اثر «بیوتن» مروری داشته باشد و حتی در مقوله زبان هنوز میتوان به مواردی مثل شیوه نگارشی نویسنده و یا نحوه استفاده از موسیقی کلام برای ایجاد ضرب آهنگهای متفاوت - نگاه کنید به فصل نخست کتاب و مقایسه کنید مثلا با فصل حضور ارمیا در بار و پریشانیهایش - و نکات دیگر اشاره کرد که فرصت و ارادهای دیگر میطلبد. و همه اینها گفته و نوشته میشود چون «بیوتن» میتواند نوید روزهایی بهتر از این باشد برای نويسندهاش.

******************

و اما بعد :


مطلبی که در ادامه خواهید خواند حاصل یک مکاتبه ادبی ست بین حقیر و سرکار خانم زهرا اسدیان . این دوست عزیز لطف کردند و خوانشی را بر غزل یکی از دوستان جوان برایم فرستادند که خوانش بسیار دلپذیری بود و حقیر حرفهایی داشتم که در ذیل ان نوشتم . به نظرم رسید که خواندن این دو ، هم نقد خانم اسدیان و هم نقد روی نقدی که نگارنده نوشته است و التبه خود شعر ، می تواند حاوی نکات جالبی برای سایر مخاطبین ادبی باشد . لذا از سرکار خانم اسدیان اجازه گرفتم که آنها را در اینجا منتشر کنم که ایشان مهربانانه اجازه دادند . در ادامه شعر مورد بحث و نقد خانم اسدیان و سپس نقد روی نقد حقیر را خواهید خواند . امیدوارم نظر شما همچنان راهنماییمان کند :

آمد زمینه سازی من را خراب کرد
اسباب های بازی من را خراب کرد
گیسوی «غیر قابل تعریف» و « بی حدش»
یک شب مخ ریاضی من را خراب کرد
او با نگاه آینه ای واقعی نساخت
خود بینی مجازی من را خراب کرد
مثل دوتا مثلث در هم فرو شده
با بولدوزر اراضی من را خراب کرد
اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط
احساس بی نیازی من را خراب کرد
چاقو-طناب دار- سرنگ هوا- تفنگ
اسباب های بازی من را خراب کرد

غزل از یاسر قنبرلو

*****************
نقد سرکار خانم زهرا اسدیان


شروع غزل، شروع تامل برانگیزی است، به گونه ای که مخاطب را کنجکاو می کند که تا آخر غزل را بخواند و ببیند این «زمینه سازی» و آن «اسباب های بازی» شاعر چیست؟!
چرا که زمینه سازی لفظی جدی است و حکایت از موضوع مهمی دارد، در حالی که در مقابل آن اسباب های بازی قرار دارد و این تضاد حس کنجکاوی مخاطب را برمی انگیزد.
واژه ی «گیسو» خبر از حضور یک معشوق می آورد و تا حدودی هویت نهاد مستتر در فعل «آمد» بیت قبل و حتی «او» ی مصرع بعدی را مشخص می کند.
«غیرقابل تعریف» و «بی حد» دو اصطلاح ریاضی هستند که به زیبایی جایگزین واژگان ادبی شده اند. «غیرقابل تعریف» مفهومی همچون «دلبری برگزیده ام که مپرس» و « بی حد» کمندی زلف یار را تداعی می کند.
اما باید دید هدف شاعر از کاربرد اصطلاحات ریاضی چیست؟!
در مصرع بعد کاربرد این اصطلاحات با «مخ ریاضی» ادامه پیدا می کند.
در این مصرع تقابل «شب» و «مخ ریاضی» قابل توجه است. در ادبیات عارفانه ما «شب» زمان دیدار عاشق و معشوق است و حال آنکه «مخ ریاضی» بیانگر منطق و دلیل و برهان های عقلی است که در مقابل عشق قرار دارد.
در بیت بعد باز تقابل عشق و منطق به چشم می خورد. «نگاه» یکی از طرق ارتباط عاشق و معشوق محسوب می شود، که در کنار آن باز هم شاهد ردپایی از اصول فیزیک هستیم: «آینه ی واقعی»، «خوبینی مجازی». و در واقع معشوق شاعر را سرزنش می کند. به علاوه این بیت یادآور این بیت آشناست: «از قضا آئینه ی چینی شکست/ خوب شد اسباب خودبینی شکست»
اما شاعر تا اینجا به زیبایی با واژه ها و اصطلاحات رایج در ریاضی و فیزیک بازی کرده تا علاوه بر تقابل عشق و عقل، به «دوتا مثلث در هم فرو شده» که نشان اسرائیل و نماد ویران گری (خراب کردن) هست برسد.
در بیت بعد «اشغال شد» هم مراعات نظیری است برای اسرائیل، بولدوزر و اراضی و هم زمینه را برای گریز شاعر از مفهومی به مفهومی دیگر فراهم کرده است.
در حقیقت زمینه سازی به گونه ای مفهوم یک تصمیم مهم را دارد که شاعر دلایل منطقی و عقلانی برای آن دارد و اسباب بازی همان غرور و سرکشی و پافشاری های کودکانه است. اما معشوق آنقدر بزرگ و برتر و قدرتمند است که با یک نگاه خط بطلانی می کشد بر تمامی دلایل عقلانی و منطقی.
نکته ی قابل توجه در این غزل عکس العمل شاعر نسبت به همین قدرت و نفوذ معشوق است. شاعر در عین حال که برای معشوق احترام قائل است، با مبالغه ای که در بیت چهارم شاهد آن هستیم، به نوعی از معشوق خود گلایه و شکایت می کند. دربیت بعد ارتباط شاعر و معشوق خدشه دار می شود :« اشغال شد خطوط و نیازم به ارتباط/ احساس بی نیازی من را خراب کرد» و باعث می شود شاعر که فقط با عقل به تصمیم خود نگاه می کرده، متنبه شده و متوجه شود که عاقبت پافشاری و سرکشی چی هست!
در بیت آخر شاعر اسباب بازی های خودش را معرفی می کند. در این معرفی علاوه بر اینکه شاهد مبالغه هستیم، نشان می دهد که زمینه سازی و تصمیم شاعر یک فاجعه و یا یک خطای بزرگ را در پی داشته است.
اما قابل توجه ترین نکته در این اثر آنست که آنچه این غزل از همان ابتدا بر خواننده القا می کند، تصویر یک پسر بچه است. گرچه این تصویر با اسباب های بازی در در ذهن متبادر می شود اما شیوه ی بیان اعم از به عاریت گرفتن اصطلاحات علمی، تکرار اصل تقابل عقل و عشق در ابیات، مبالغه و حتی انتقاد از معشوق نشان می دهد که شاعر متعلق به نسل نوخاسته ای هست. نسلی که جسارت انتقاد از معشوق دارد! و بی چون و چرا سخن معشوق را نمی پذیرد! شاعردر نهایت آنجا به خود می آید و یا بهتر بگوییم، آنجا دست از پافشاری برمی دارد و حقیقت تصمیم خود را می بیند که معشوق را دلگیر کرده و « خطوط ارتباط مابین او و معشوق اشغال شده است». ■

************

و اما من نوشتم :

سلام دوست من
نقد تحلیلی خوب شما را خواندم واز ذهن فعال شما لذت بردم .پیداست که توان خوبی برای نقدنویسی تحلیلی دارید و این اسباب خوشوقتی ست .
چند نکته به نظرم می رسد که عرض می کنم :
نکات خوب شعر را به درستی بر شمرده اید و در حقیقت زمینه چینی شاعرانه موجود در متن را به خوبی باز کرده اید . اما چند مساله نیز در غزل هست که سبب شده است کار آن اوج مورد انتظار را تجربه نکند . به عبارتی برخی ابیات به دلیل یکسری ضعفها باعث قطع ارتباط حسی مخاطب با اثر و اشکال در منطق اثر می شوند که سعی می کنم در ادامه به آنها اشاره کنم :
در بیت نخست چنان که گفتید زمینه چینی خیلی خوب است ولی بیت یک اشکال کوچک در فصاحت دارد که سبب شده روانی اثر و نزدیکی اش به لحن طبیعی کلام - که برای چنین شعرهایی که می شود نوعی غزل- گفتار تلقی شان کرد، عنصری بسیار مهم محسوب می شود - مختل شود . «اسباب های بازی» جمع مناسبی برای «اسباب بازی» نیست ! «اسباب بازیها» مصطلح است و همین ایراد کوچک سبب می شود آن لحن جوباری اثر به هم بخورد و در واقع مخاطب با دست اندازی برخورد کند که نتیجه سهل گیری شاعر و عدم توجه اش به زبان است و ارتباط حسی را منقطع می کند.
در بیت دوم باز هم آن چه شما گفتید کاملا صحیح است اما ترکیب «مخ ریاضی» ترکیب فصیحی برای این جمله نیست . توجه کنید که در لفظ عامیانه مخ ریاضی یعنی «کسی» که در ریاضی بسیار متبحر است نه خود «مخ» ! بنابراین باز هم لحن طبیعی کلام که قرار است از اصطلاحات عامیانه سود ببرد مختل شده است و پرهیبی از معنا به دست می دهد نه خود معنا . اینجا اگر ضروریات وزن اجازه می داد ، خود کلمه ریاضی کفایت می کرد و عملا کلمه «مخ» حشو است و حتی اگر تقابل «مخ» و «خراب شدن» مورد نظر بود ، کلمه «منطق» یا حتی «مغز» فصیح تر می بود .
در بیت سوم بیت خوبی ست که علاوه بر نکاتی که شما گفتید توجه به حقیقت و مجاز در این بیت خیلی رندانه است . به عبارت بهتر شاعر هر چند معترف است که تصویری که تا کنون از خود داشته است «مجازی» بوده ، اما به این هم اشاره می کند که آینه معشوق هم «واقعی» نیست ! یعنی معشوق آینه ایست که شاید تنها ضعفهای شاعر را انعکاس می دهد نه توانایی هایش را !...به همین خاطر هم به او بی توجه است و شاعر می گوید شاید تصویر من از خودم صرفا تکیه به توانایی هایم داشته و مجازی بوده است اما تو هم دیگر از ان طرف بام افتاده ای و آش به آن شوریها که تو هم می گویی نیست !
در بیت چهارم اما شاعر فضا را عوض می کند و به نظر من این تغییر فضا زمینه چینی خوبی ندارد. درست است که شاعر قصد دارد از مثلث ریاضی به ستاره داود برسد اما این پرش ذهنی مفصل بندی مناسب را در اثر ندارد . به عبارت بهتر پلهای تصویری اثر کامل نیست . اصلا ماجرای ریاضی بالا بیشتر در حیطه «جبر و احتمال» است نه «هندسه»! به همین دلیل فراخوانی مثلث در مصراع اول فراخوانی کاملی نیست و در نتیجه از شعر بیرون می زند .حالا به فرض که مثلث آمد ، چرا در هم فرو شد ؟! ...توجه کنید که ستاره داود مثلث های فرو شده است اما آن نتیجه تخیل است نه مکانیسم تخیل !...به عبارت بهتر شکل درست این بود که شاعر منطقی برای در هم شدگی مثلث ها می آفرید و بعد می گفت حالا این شد ستاره داوود، پس تو اشغالگری . مثلا بر می گشت به ریشه مثلث داوود که حاصل رسیدن آسمان و زمین و در واقع نماد کلیت هستی ست ( و البته یگانگی خودآگاه و ناخودآگاه و در نتیجه وحدت روانی و خیلی چیزهای دیگر که در نماد شناسی این نشانه آمده است ) و می گفت تو می آیی و زمین و آسمان را به هم می دوزی و آن وقت ... . در پایان مطلب دوباره به این بیت بر می گردم .
در بیت 5 شاعر اشغال شدن را به عنوان پل زبانی برای تغییر فضا قرار داده است و از اشغال زمین به اشغال تلفن می رسد که تمهید خوب و موفقی ست . هر چندبا اندیشه این بیت موافق نیستم اما شاعر اندیشه خودش را به خوبی در این بیت گفته است . این که می گویم با این اندیشه موافق نیستم به این خاطر است که عشق متعالی شروع بی نیازی ست و نه نیازمندی ! ...عشق رابطه دو انسان مستقل است که بی هم می توانند زندگی کنند اما با هم بودن را ترجیح می دهند . «من بی تو نمی توانم زندگی کنم» غیر از سطحی بودن، بیان گر عدم استقلال فردی ست و حاکی از جبر در انتخاب و البته نوعی اعتیاد ،حال آن که چنان که گفتم عشق رابطه دو انسان مستقل است ، کاملا مختارانه و البته در جهت شکستن عادتها !...عشق تجربه هر روزه است . ...بگذریم که این بحث دراز دامن است وبه نقد فعلی ما بر نمی گردد . شاعر اندیشه خودش را خوب بازتاب داده است .
در بیت 6 اگر از همان ایراد گفته شده در مصراع اول در باب «اسباب های بازی » بگذریم ، پایان بندی خوبی ست برای جمع کردن شعر هر چند شاید کمی کلیشه ای و زیادی جنایی به نظر برسد . اما به هر حال با توجه به زمینه چینی شاعر در کلیت شعر توی ذوق نمی زند .
خلاصه این که هم شعر شعر نسبتا خوبی ست و هم شما خیلی خوب به درون واژگانش نقب زده اید .
اما نکته پایانی :
به نظر من همیشه فرق است میان شاعری که تمهید می چیند و شاعری که ناخودآگاه می سراید و هماهنگی های شعری اش ناشی از نظم «ناخودآگاه» است . توجه کنیم ! شعر سرریز «ناخودآگاه» است و «ناخودآگاه» خود موجودیتی منظم است . در نتیجه از کوزه همان برون تراود که در اوست . شعر هم منظم می شود و اجزایش به شکل پنهان با هم ارتباط می گیرند . یعنی اینکه مولانا ننشسته بگوید : خوب حالا می خواهم بیتی بگویم که توی اش د وتا مراعات نظیر باشد ، سه تا تضاد و 5 تا ایهام و موسیقی اش هم تتتن تتتن تنانه باشد ! ...او سر به جنون گذاشته و شعر جوشیده و در ناخودآگاهی اش نظم گرفته است . این نوع شعر هم ارتباط های پنهان تری دارد - یعنی تمهیداتش روکار نیست - و هم صداقتی ناگفتنی دارد که «ناخودآگاه» ِمخاطب را قلقلک می دهد . اما شاعری که می نشیند و تمهیدات را در شعر اجرا می کند بیش از آن که شاعر باشد، در بهترین حالت ، یک مهندس خوب و تکنیسین ماهر است . شما اثار درخشانی از خاقانی را می بینید که حیران می مانید در توانایی اش بر زبان و دانش و فن شاعری ، اما خاقانی هیچوقت سعدی و مولانا و حافظ نمی شود . حتی اگر بنای مقایسه را تکنیکی ترین شعر خاقانی و ساده ترین شعر این بزرگان قرار دهیم . چرا ؟!... چون خاقانی در بسیاری از اشعارش یک صنعتگر چیره دست را به تماشا می گذارد نه یک شاعر جوشنده را . حال استثنا کنید برخی از غزلهای او را و البته قصایدی چون قصیده مسیحائیه یا قصیده اش در مرگ پسرش و ... .
در باب این غزل من معتقدم در برخی ابیات مثل همان بیت 4، شاعر آگاهانه مفاهیم را در هم گره زده و به همین خاطر ماجرا تصنعی به نظر می رسد . تمهیدات را گذاشته تا مخاطب بخواند و بگوید تبارک الله شاعر ! ... این پیش اندیشیدگی نَفَس شاعرانگی را گرفته است و ظرفیت جوششی کلام را کاهیده . مثلا همین بیت را مقایسه کنید با بیت 3 که همین تمهیدات را دارد اما خیلی زیرپوستی تر .
بی شک شاعرجوان ما توانمند است و به اسباب کارش در شعر آشناست . اما اگر می دیدمش به او می گفتم کمی بیشتر خود را رها کند تا تمهیدات از سطح به سمت عمق حرکت کنند و تزیینی آویخته بر کلام نباشند بلکه خود کلام باشند بی کم و کاست .
باز هم ممنونم که قابل دانستید و خوشحالم که نقد نویسی دقیق به جمع منتقدان کم شمارمان اضافه شده است .
شاد باشید و برقرار

********
پنجم اینکه : از آنجا که مدتی این مثنوی تاخیر شد (!) ، این پست حسابی عریض و طویل شد ! ...پس برای اختتام آن و برای این که شاید خستگی تان را کمتر کنم - اگر بشود ! - غزلی بخوانید از خودم تقدیم به دلپذیری بی پایان همیشه و هماره و نیز همه شما که تاخیرهای مرا به دیده اغماض می نگرید :

غزلهای بی کتاب

از لای پرده های بلند اتاق خواب
دزدیده دید می زندت چشم آفتاب

هی دست می کشد به تنت ؛ سرخ می شود
انگار روی ملحفه ، فوارهء شراب

شب مست در کنار تو خمیازه می کشد
بازو نهاده بر کمرت : نقره مذاب

از لای پلک های خمارش شعاع نور
سر می کشد که عیش شبانه شود خراب

سوراخ می شود تنش از آتش رقیب
غربال می شود بدنش چون شب شهاب

شب نعره می کشد ؛ دلش از ترس می تپد
ترس از فرو نهادن این حس بی حساب

فریاد می زند : « جگرت ،آه ! خون شود
خورشید لعنتی ! به شبستان مان نتاب ! »

شولای مِه به روی جهان می کشد که تا
پنهان کند تو را ، غزل - آغوش دیریاب !

بر شیشهء عرق زده ، از ترس می شود
اندام پاره پاره شب ، قطره قطره آب ...
...
خورشید شاه فاتح این جنگ تن به تن
آهسته می خزد به درون اتاق خواب

بر تخت می نشیند و زل می زند به تو
لم می دهد کنار تو بی هیچ اضطراب

تکثیر می شود به تمامی درون تو ...
مادر شدن مبارکت ای باکره ! نخواب !

صدها هزار کودک نورانی شگفت
بر تاب گیسوان تو هی می خورند تاب ...

تو چشم می گشایی وبیدار می شوی
تا عشق این غزل بشود شور مثنوی

شوری که در تمام نفسهایمان به پاست
تا این زمین نشسته و این آسمان به پاست ...

اما در این دقیقه اکنونی جهان
من فکر می کنم به غزلهای بی کتاب

من فکر می کنم به غروبی که ناگزیر...
نفرین شب که می شود آنگاه مستجاب ...

اما تو باز دست مرا می کشی به شور
از من شود شب و غزل و آفتاب دور

از ذهنم این تسلسل خاموش می رود
با بوسه ات دهان غزل بسته می شود .

*********************************
روزگارتان سرشار از بوسه ولبخند
سیامک

Posted by siamak at 6:39 PM

October 6, 2009

سه شنبه - 14 مهر ماه 1388

سلام

اول اینکه : ...
... نیستی و اتاق چشم درانده به کوچه و دنبال قدمهای تو می گردد که باید دیگر بپیچی توی کوچه و درختهای بلند حیاط همسایه برایت دست تکان بدهند و گنجشکهایشان را ول کنند توی هوا تا برایت کِل بکشند و بنشینند روی هره دیوار به تماشای عبور معطرت از دالان این روزهای پاییزی !
...نیستی و در دلش تنگ شده برای لطافت دستان نوازشگر تو تا رهاش کنی از شرهر چه قفل ناگشوده و کلید را بزنی و صبح بریزد توی تن اتاق تا گلیم کوچک مان قدمهایت را بگذارد روی چشمش و مبل پایش را دراز تر کند و در آغوش بگیرد تن خسته تو را و نوازش ات کند بعد این همه ساعت دوری !
«تو نیستی و تمام خانه مان درد می کند» به قول نزار ! ... من هم نشسته ام و کلیدهای واژه را فشار می دهم در ذهن این رایانه دلتنگ انگشتهات !... علامت تعجب می ریزد بیرون فقط ! ... تعجب از اینکه تو نیستی اما عطرت لابه لای همین واژه ها هم پیچیده !... من اما تعجب نمی کنم ...من با اتاق با در با گلیم با مبل با رایانه فرق می کنم !... حتی با درختهای حیاط همسایه و با گنجشکها! .... من می دانم که تو آن قدر هستی که نبودنت نیست می شود ! ...
... در را باز می کنی و می پرسم : باور می کنی ؟! ...
***************
دوم اینکه : باز هم این مثنوی تاخیر شد ! ...بهانه های همیشه برای این تاخیرها... و بهانه های همیشه برای نوشتن که شمایید !
سوم اینکه : گزارشی از این روزها :
- شماره جدید فصلنامه شعر منتشر شد . در شماره 66 این نشریه ، مقاله ای از من هست به بهانه کتاب خوش به حال آهوها سروده خانم پانته آ صفایی . به گمان خودم مقاله چالش برانگیزی ست چرا که در مقدمه مطولی که دارد به «عاشقانه های زنانه ای که جلوه تنانه دارند» پرداخته است و جریان این ژانر شعری از آغاز شعر پارسی تا کنون به اجمال مورد بررسی قرار گرفته است . خوشحال می شوم دوستان علاقه مند بخوانند و نظرشان را حتما برایم بنویسند تا یاد بگیرم . لینک مقاله اینجاست .
- ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان روزنامه جام جم 5 شنبه ها کماکان برقرار است علی رغم بی نظمی های من ! لینک مطالب جدید به این شرح است :
- نگاهی به وبلاگ رضا سلیمانی وغزلی از او
- نگاهی به وبلاگ اسماعیل محمدی و غزلی از او
ضمن اینک هدر مورد وبلاگهای آقایان سید جعفر عزیزی ، مسلم ناظمی ، رضا سید حسینی و عبدالحسین انصاری هم نوشته ام که در نوبت چاپ است .

- در مورد کتابهای خودم هنوز خبر تازه ای نیست !... فعلا هر دو در دست اقدام اند !

چهارم اینکه : برویم سراغ کتابها : از این تاریخ می خواهم به چند کتاب به شکل اخص بپردازم و چند کتاب هم به شکل گذرا. به این دلیل که کتابهایی که می خوانم تعدادشان بیش از آنهایی ست که می نویسم و به دو دلیل می خواهم از این به بعد کتابی از قلم نیافتد . اول اینکه حس و حالم از هر کتاب را برای خودم لااقل ثبت کنم و دوم اینکه شاید روزی روزگاری نویسنده یا مترجم هر کدام از این کتابها سراغش به اینجا افتاد و شاید بدش نیامد نظر مختصر یکی از مخاطبانش را بداند . نکته اینجاست که کتابهایی که در این شیوه به شکل گذرا به آنها خواهم پرداخت ، الزاما کتابهایی کم اهمیت تر نیستند . حتی شاید برخی آن قدر کامل باشند - چنان که در همین پست هم چنان که خواهید دید این گونه است - که حقیر دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشم جز اینکه حس خوبم را از خواندن شان بنویسم و احیانا توصیه ای به دوستان که حتما آنها نیز این لذت را بچشند ، بی واسطه حرفهای کم اهمیت من . پس شروع می کنیم :
-آن ها : شک نیست که فاضل نظری نامی آشناست برای غزل جوان . کتاب « گریه های امپراطور» اش بارها چاپ شد و شعرهایش زبان به زبان گشت و محبوب شد و نوید بخش روزهای بهتر . چاپ «اقلیت» تقریبا یکسال بعد نتوانست پاسخگوی انتظارات باشد . لحن قدمایی کتاب ؛در کنار پرداختن به کلیاتو دوری از جزیی نگری ، کمبود کشفهای تکان دهنده شاعرانه و خیلی چیزهای دیگر سبب شد که «اقلیت» چنان که انتظار می رفت نباشد .
«آن ها» مجموعه جدید نظری ست که در نمایشگاه امسال عرضه شد . اولین چیزی که به چشم می آید طراحی خوب جلد و طراحی درخشان صفحات کتاب است . شعرها به شکل یک صفحه در میان قرار گرفته اند و صفحه کناری شان نمای شماتیک یک صفحه ساعت است که گذر زمان را به شکل گرافیکی نشان می دهد . این طرح خلاقانه نام کتاب را به خوبی به شکل تصویری اجرا کرده است .
از این که بگذریم غزلهای نظری در این کتاب نه لحن قدمایی «اقلیت » را دارد و نه لحن روزآمد« گریه ها ...» را :
هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می کنی
ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می کنی ...

می بینید که بیت اول به خصوص در مصراع دوم چقدر لحن قدمایی دارد اما در بیت دوم شعر لحن امروزی تر و خودمانی تری دارد . این نکته البته چنان است که موزاییسم زبانی به ندرت در اثر اتفاق می افتد و در حقیقت شاعر به یک زبان میانه دست یازیده است . زبانی که فخامت شعر کلاسیک را یادآوری کند و در عین حال قابلیت انعطاف به سمت زبان روزمره را هم داشته باشد .البته این زبان چنان که باید تشخص ندارد . بیشتر برگزیده است تا برساخته . یعنی چیزی از آن و چیزی از این دارد اما این امتزاج به ایجاد یک موجودیت جدید نرسیده است . شاید این زبان را بتوان با شعر دوره بازگشت و حتی ابتهاج مقایسه کرد .
نکته بعدی که در مثال بالا هم قابل رهگیری ست ، توجه دوباره شاعر به دنیای عاشقانه هاست . «اقلیت» حاصل درگیری شاعر با مفاهیم بنیادی مثل مرگ و زندگی و عرفان و مواردی از این دست بود . هر چند «آن ها» به کلی فاقد چنین رویکردی نیست اما چربش تغزل در غزل های آن بیشتر است و به عبارت بهتر شاعر دوباره دنیای تغزلی « گریه ها...» باز گشته است . و این لااقل به نظر من اتفاق خوبی ست .
نکته ظریف تری که باز در همین مثال قابل مشاهده ست این است که تنها زبان نیست که به نوعی قدمایی ست که اندیشه و نگاه به کلان روایت هایی مثل عشق در دو اثر اخیر شاعر، کلاسیک است . حضور یک رقیب ، جفای معشوق و اصولا مناسبات ناز و نیاز گونه عاشق و معشوق سبب شده است که این دید کلاسیک در شعر نظری به بار بنشیند . به عبارت بهتر مناسبات ناز - ناز و نیاز - نیاز عاشق و معشوق یا به عبارتی تعامل هم سطح و از هر دو سو کُنشمندعاشق و معشوق که برخاسته از نگاه معاصر به عشق است در «آن ها» بسیار کم بسامد است .
از اینها که بگذریم در وادی تخیل و تصویر پردازی نیز کتاب «آن ها» جلوتر از «اقلیت» و عقب تر از « گریه ها...» ست . از حق نباید گذشت که برخی ابیات شاعر به شدت درخشان اند و این به دلیل همان تصویر پردازی ها و مضمومن یابی هایی ست که کتاب نخست را یادآوری می کنند . جالب اینجاست که بیشتر این کشفها در حیطه دریا و رود و کوه اتفاق می افتند که این فضاها نیز برای مخاطبین کتاب اول آشناست :
کوه بودم همه عمر و نمی دانستم
راه بستن به صدا سنگدلی می خواهد
رود یک عمر مرا گفت بیا تا دریا
سنگ ماندن به خدا سنگدلی می خواهد

این تصویرهای نو در کتاب اخیر شاعر کم نیست اما حضور برخی تصاویر تکراری دیگر سبب می شود در این زمینه کتاب یکدست نباشد . مثلا در بیت :
سر برون آوردم از مرداب ، رو بر آفتاب
چون حباب از شوق آزادی کلاه انداختم

تصویر محوری را مقایسه کنید با این شعر حافظ :
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
یا مثلا بیتهایی از این دست که کمتر تصویری اند وبیشتر واگویه هایی ساده و حسی اند :
بغض فروخورده ام ،چگونه نگریم ؟
غنچه پژمرده ام ،چگونه نگریم ؟
... پرسشم از راز بی وفایی او بود
حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟

چنان که می بینید مطلع ئو مقطع در این شعر بسیار ساده اند و بی پیرایش که چندان دلچسب نیست . البته چنان که گفتم این لحظات در «آن ها» خیلی پررنگ نیست و شاعر تمایل زیادی بر پرداخت تصویر دارد هر چند شاید برخی از این تصاویر به گوش آشنا باشند و برخی دیگر تر و تازه تر .
یک نکته دیگر در مورد زبان وتصاویر شعر نظری آن است که در کتاب اخیر لحن و فضای «بیدل»وار در شعر او قابل مشاهده است . حتی در حیطه واژگانی نیز واژه هایی چون آیینه ، حیرت ، حیرانی ، موج ، غیرت ، غبار و امثالهم که موتیف های رایج شعر بیدل اند ، بسامد بالایی دارند . این مهم در اندیشگی شعر نیز البته نمود دارد و به نظر می رسد جاذبه بیدل برای شاعر چنان زیاد بوده است که او را به دنایای خویش کشیده است که البته شاید لزوم فراروی از این موقعیت و رسیدن به زبان و تحلیل خود برای شاعر قابل توجه باشد .
آن ها کتاب خوبی ست به خصوص برای کسی که با تامل بخواند و چندباره بخواند، اما بی شک روزهای بهتری را انتظار می کشیم .
آن ها - فاضل نظری - انتشارات سوره مهر - چاپ اول 1388 - 111 صفحه - 2000 تومان
*********************
من هم از شاعران دهه چهل هستم : دفتر سوم شعرهای «ساغر شفیعی» نکات برجسته کتابهای قبلی را دارد و در عین حال در حیطه فرم و زبان گامهایی نیز به پیش برداشته است . شعر شفیعی ساده و صمیمی ست . شعر سپیدی ست که همراهی ات می کند و همراهی اش می کنی . روایتی نرم و یکدست دارد . تصاویرش در شعر حل می شوند و نه آن چنان عجیب اند که غریب بنمایند و نه آن چنان دم دستی که به سمت ابتذال برود . حسی عمیق در دل واژگان نشسته است و همین حس شعر را به پیش می برد و شکل می دهد و خیلی چیزهای دیگر که در همه مجموعه های شاعر کمابیش دیده می شود و در این مجموعه هم با غلظت بیشتری قابل مشاهده است :
ماه که پایین می آید و
چهره به چهره ام می ماند
می ترسم
بخواهد مچم را بگیرد
ستاره هایی که دزدکی در جیبم گذاشته ام
تمام انگشتانم را بریده اند ...

اما از گامهای فراتر این کتاب ، یکی توجه ویژه تر به زبان است . این توجه به زبان هم در حیطه موسیقایی ست و هم در حیطه کار کشیدن دوگانه و چندگانه و ایجاد بعدهای افزون تر و هم در حیطه ایجاز:
...شب چتر می گشاید در چشمت
ستاره الک می کنم تا صبح
خاک پر از ستاره
جهان وارونه می شود
...
یا :
قبول
تو رد نشدی از نگاه من
وجمله ی این خیابان ها را
پشت سر من رج نزدی
و کنار همین جدول
ضرب نشد نگاه تو در من

ناگفته پیداست ارتباطات «قبول»با «رد نشدی» و «جدول» با «ضرب» که در لایه ای ورای لایه اصلی معنایی اثر شکل می گیرد و در حقیقت پیوندی زبانی ست . و یا توجه به موسیقی تکرار «واژ»ها در مثال اول و موسیقی کناری موجود .
البته در یکی دو شعر ، فضا بیشتر معطوف به زبان می شود و به نوعی بازی زبانی می رسد که شاید چندان دلچسب نباشد :
:... برای در آغوش کشیدن
برایت دست می کشم
دست می کشم روی بوم
تنت هنوز گرم است
پس دست می کشم از کشیدن
که بنشینم به تماشا
بی خبر دستم را می کشی
می نشانی کنار خودت
ببین چه می کشم از دست شیطنت هایت
...
و این «کشاکش» زبانی به گمان من به شعر نمی رسد و تنها شاید برای نخستین خوانش جذابیتی داشته باشد و در ادامه فقدان شاعرانگی رخ نشان خواهد داد . چنان که گفتم از این دست، در کار شاعر تک و توکی بیش نیست .
از نکات دیگر توجه شاعر به ایجاد فرم با بهره گیری از یک زنجیره واژگانی مرتبط است ؛ چیزی که فراتر از صنعت مراعات نظیر در شعر کلاسیک باشد :
پشت شانه هات سنگر می گیرم
تا از آتش چشمانت در امان بمانم
دو نارنجک مخفی کرده ام در پیراهنم
کافی ست دکمه ای را لمس کنی
تا پرتت کند به بستر رودخانه ای
که تو را موجی می کند

عقب نشینی ؟ هرگز !

بوی باروت از نفست بلند شده است
دارم زیر اتش سنگین تو مقاومت می کنم
و جنگ
چیز خوبی ست !

فارغ از فضای اروتیک اثر که خوب از کار درآمده است و البته طنز خفیفی که شاید لازمه این شیوه پرداخت است ، چنان که گفتم بهره گیری شاعر از دنیای واژگانی جنگ و بازخوانی دیگرگونه آنها در بستری کاملا متفاوت و تسری و شاخ وبرگ دواندن آن به کلیت اثر ، سبب شده است که یک وحدت ارگانیک در شعر ایجاد شود . در شعرهای زیادی از این مجموعه همین هارمونی کلمات دیده می شود که شایان توجه است . هر چند باز هم در برخی شعرهای اندک این هارمونی چون به یک بازخوانی منجر نشده است به یک عنصر الحاقی ، و نه حل شده در متن ، تبدیل شده است :
عطر مریم می تراود
از تاج خاری که به سر دارم
دست هایم از بخشش و
گام هایم از گذشت می گویند
و نی لبکی در گلویم
بره های گمشده و
گرگ های گمراه را
به گرگ و میش آشتی
هدایت می کند

از شهر صداهایی می آید
شبیه میخ و چکش و اره
دارند برای مصلوب کردنم
دلیل می تراشند
.
چنان که می بینید ، از توجه زبانی موجود در «می تراشند» که بگذریم باقی شعر در عین بهره گیری از داستان مسیح (ع) آن را چندان به فضایی تازه رهنمون نمی کند .
پایان بندی های خوب یکی دیگر از برجستگی های شعر شفیعی ست :
گور بابای عینک
عاشق تر از همه ما
موش کوری ست
که زیبایی جفت اش را
چشم بسته باور می کند .

چنان که گفتم توجه به موسیقی عنصر مهمی در شعر شاعر است اما گاهی هم به ندرت سهلگیری هایی در کار هست :
تا تو گلویی تر کنی
صحبت مان مثل گونه من گل می اندازد
و نوبت نوبر کردن ماه می رسد

شاید این شیوه نوشتن موسیقی را بهتر کند :
... صحبت مان گل می اندازد
مثل گونه من...
و البته ایجاز شعر شفیعی نیز گاهی به دلیل دست کم گرفتن مخاطب و توضیح دادن بیش از حد به حشو بدل می شود که می شود تنها توصیه کرد به پیرایش و آرایش مجدد شعر .این موارد اندک اند اما آزاردهنده و البته قابل اصلاح اند به خصوص در شعرهای 21 و 28 .
خلاصه اینکه مجموعه خانم ساغر شفیعی لذت بخش است اگر به حس و شاعرانگی و لذت بیاندیشی . به امید روزهای بهتر .

من هم از شاعران دهه چهل هستم - ساغر شفیعی - انتشارات آیینه جنوب - چاپ اول 1388 - 107 صفحه - 2100 تومان
*********************
بازی آخر بانو : برنده بهترین رمان بخش ویژه جایزه ادبی اصفهان ، مسلما باید کتابی خواندی باشد . بلقیس سلیمانی در این رمان دلپذیر با بهره گیری از یک فرم روایتی جذاب و امتحان پس داده ، یعنی استفاده از راویان مختلف و زوایای دید گوناگون به روایت داستانی می پردازد که در عین عاشقانه بودن دارای یک محمل تاریخی هم هست : سالهای نخست دهه 60 و آغاز جنگ تحمیلی . اتفاقا همین برحه تاریخی خودش یک دلیل درون متنی برای وجود راویان مختلف است و نویسنده به خوبی سعی می کند تا جوانب درگیر در داستان ، با نگاه خود و عقیده خود به ماجرا نگاه کنند وبه زبان خود حرف بزنند . از سوی دیگر نویسنده یک تکنیک روایی مدرن تر را نیز با این تعدد راویان ترکیب می کند : راوی غیر قابل اعتماد . گذشته از آن که هر یک راویان به دلیل در گیر بودن در ماجرای اصلی داستان در حقیقت دفاعیه ای برای خود و رفتارشان در فصلهای مربوط به خود اراده می دهند ، نویسنده از این نیز فراتر رفته و حتی موجودیت داستان خود را نیز در فصلهای انتهایی به چالش می کشد و مخاطب را با یک پایان کاملا باز روبرو می کند که به قضاوت خود دست یابد . در واقع در پایان داستان و با ورود کاراکتر «بلقیس سلیمانی» به داخل داستان ، کلیت مت ندارای یک راوی غیرقابل اعتماد دیگر می شود و همین سبب می شود به تاویلهای تازه تری در داستان محوری برسیم. به گمان من این فرم هوشمندانه سبب شده است که رمان « بازی آخر بانو» از یک داستان معمولی به یک داستان عالی تبدیل شود.
بازی آخر بانو - بلقیس سلیمانی - نشر ققنوس - چا پ سوم 1386 - 292 صفحه - 3500 تومان
**********************
و نگاهی گذرا به 4 کتاب :
-دوباره از همان خیابانها : یک کتاب عالی از بیژن نجدی ! ...چرا باید این قدر زود او را از دست می دادیم . نگاه کنید به داستانهای درخشان این کتاب ، به شیوه روایت شان ، به لحن شاعرانه و در عین حال صمیمی شان ، به کاراکترهای تکرارشونده ای که با آنها نزدیک می شوید و آشنا می شوید و دوستشان دارید و به خیلی چیزهای دیگر که تنها دریغ «بی نجدی بودن» مان را عمیق تر می کند . همان تک داستان « دوباره از همان خیابانها » به نظر من به کارنامه ادبی خیلی ها می چربد ! ... رئالیسم جادویی خاص نجدی چیزی ست که در چند داستان اول این مجموعه تازه داشت به بار می نشست . حیف شد !...حیف شد . این کتاب را اگر تا به حال نخوانده اید از دست ندهید .
دوباره از همان خیابانها - بیژن نجدی -نشر مرکز - چاپ پنجم 1387 - 199 صفحه - 3600 تومان
**********
-الف : راستش را بخواهید من جز در برخی آثار بورخس ، با بقیه اش خیلی همراه نیستم . بگذارید به حساب بی سوادی من اما راستش را بخواهید فکر می کنم ادبیات بورخس به شدت بومی ست .آمیخته با چیزهایی که مال عمیق ترین لایه های فرهنگی آمریکای جنوبی ست . به همی ندلیل وقتی با کارهای او روبرو می شوم فرم روایت توجه ام را جلب می کند ، جزیی نگری ها و از این شاخه به آن شاخه پریدنهایش برایم جالب است ، اما اکثر داستان هایش تکانم نمی دهد ، غافلگیرم نمی کند ، حیرانم نمی کند .... بی شک تقصیر من است . اما به هر حال از «الف» بئرخس نمی شد گذشت که آ نرا شاهکار بورخس می دانند . ترجمه ای که من خواندم هم البته بسیار خوب بود ، برجسته شده با نوعی آرکائیسم زبانی و انتخاب های واژگانی فخیم در کنار رعایت موسیقی ؛ گمانم نزدیک به آن چه آن را زبان ویژه بورخس می دانند .
الف - خورخه لوییس بورخس - ترجمه : م .طاهر نوکنده - انتشارات نیلوفر - چاپ دوم 1387 - 245 صفحه - 3800 تومان
*********
-زائری زیر باران : من اصولا احمد محمود و رئالیسم خاصش را دوست دارم . درست به همان دلیلی که در مورد کتاب قبل گفتم و البته برعکس آن ! او از جان مایه این فرهنگ تغذیه می کرد و می نوشت با نگاه ویزه به خلنگ زارهای جنوب ایران و هوای شرجی بنادرش . این را می توانید در تک تک واژگانش حس کنید و نفس بکشید . تکیه کلامها و باورها و فرهنگهایی که زیر لایه های اثر او را شکل می دهند ، به شدت کارا و نهادینه هستند .
زائری زیر باران - احمد محمود - انتشارات معین - چاپ هفتم 1385 - 207 صفحه - 2000 تومان
********
در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید : خواندن یک نمایشنامه با لحنی بریده بریده و زبانی شاعرانه جالب است . در واقع یک جور تجربه متفاوت است هر چند شاید خیلی لذت بخش نباشد . اثر ژان لوک لاکارس با ترجمه تینوش نظم جو چنین اثری ست . هر چند مترجم به خوبی تلاش کرده است این لحن شاعرانه و بیان بریده بریده را به اثر منتقل کند اما به گمان من کلیت اثر به شکلی ست که شاید در اجرا یک شاهکار بیافریند اما در هنگام خواندن به نوعی عدم ارتباط با مخاطب می رسد . آن فرم خاص زبانی سبب می شود که روح اثر از آن سلب شود . البته باز هم می گویم بی شک یک اجرای فرمی خوب از اثر می تواند به یک نتیجه درخشان در تئاتر برسد اما در آن قسمت که به ادبیت متن و خواندن کتاب بر می گردد به نظر من این رویه به دلزگی مخاطب و احساس تصنع در متن منجر خواهد شد . ولی به هر حال تجربه متفاوتی بود !
در خانه ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید - ژان لوک لاکارس - ترجمه تینوش نظم جو - نشر نی - چاپ اول 1384 - 95 صفحه - 900 تومان
******************************
پنجم اینکه : یک غزل تقدیم به همه شما که مهربانید و :

پیشکش به زرین کوب و « روزگاران» اش .


شیر

اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !
ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !

مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !
آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !

سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !
شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن -

شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده
سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان

شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی
اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟!

آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست
شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان

خیره انداخت نی و شور نیستانی تو
وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان

چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست
دو ر تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان

بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ
شاعری که بنویسد غزلش را گریان

این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش
در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!

دار بر پا بکند تا برسد نیشابور
سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان

بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر
سینه ای باز کند در قفس تنگستان

نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار
به بیابان بزند تا برسد آبادان ...
...
آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را
تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !

****************************
غزلتان مستدام .
سیامک

Posted by siamak at 4:28 PM

July 29, 2009

سه شنبه - 7 مردادماه 1388

سلام
اول اینکه : ...
... بی گمان عشق یعنی شادی عمیق !...یعنی اینکه نفس بکشی و بگویی خدایا شکرت !... یعنی اینکه از روی عقربه ثانیه شمار ، قطره قطره عسل بریزد روی زبان لحظه هات !...یعنی که سر بروی از لبخند !... یعنی دلت بخواهد بزنی به دل جنگل ، بروی تا نوک قله بلندترین کوه زمین ، داد بزنی : آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ! ....
اما روزگار دلتنگی هم دارد ...اندوه هم .... فرود هم ... و مهم این است که گوشی باشد که درددلت را بشنود ... کسی که راز اندوه تو را بداند ... حتی دلیل اندوه بی دلیل و لجوج ات را در لا به لای کلمه های لال دریابد و در بغل بگیردش و برایش لالایی بگوید تا بخوابد و دست از سر بی حوصلگی ات بردارد ! ...
این یعنی عشق دارد نفس می کشد ! ...دارد با پرده های نارنجی اتاق بازی می کند !... دارد روی فرش غلت می زند و سر میز شام می نشیند و روی تخت می خوابد !..... این یعنی من تو را ، تو مرا ، و جهان مارا و ما جهان را دوست داریم و روزگار باید با ما راه بیاید ، اگر نه گم می شود در هزار توی دنیای عاشقانه ما !

دوم اینکه :
گمانم طولانی ترین غیبت این وبلاگ از آغاز تا به امروز اتفاق افتاد . چند دلیل مهم برای این قضیه وجود دارد که اهم آن آپدیت شدن سیستم MT سایت است که به همین دلیل سیستم نظردهی کلا از کار افتاد و مهربانی و پشتکار مهدی مولایی عزیز سبب شد که مجددا بتوانم در خدمت تان باشم ..... مهدی عزیز! هزار هزار سپاس !
نکته اینجاست که فعلا سیستم نظر دهی به گونه ای تنظیم شده که نیاز به تایید حقیر برای انتشار نظرها وجود دارد . دلیل این قضیه حسابی مفصل است ! به اندازه 2-3 ماه کشمکش ! ... فقط فعلا همین را بگویم که به دنبال یک احقاق حق از شاعرانی که شعرشان به نام شخصی دیگر به سرقت می رفته ، مواجه با برخی بی اخلاقی های سخیف شدم که .... البته ملالی نیست ! چون وبلاگ مورد بحث حذف شده است و غرض هم همین بود که اصلاح صورت بگیرد و لاغیر . من اما بیشتر از دوستانی رنجیده خاطرم که هم شاعرند و هم مخاطب جدی ادبیات و برخی حتی در شعر جوان صاحب نام هم هستند و به این وبلاگ رفت و آمد می کردند و کامنت هم می گذاشتند و نمی دانم چرا به یاد نمی آوردند که برخی از این شعرها آن قدر معروفند که حتی نیاز به یک حافظه درخشان برای به یاد آوردن شان نیست ! ... کاش همه ما که مشتاق به ادبیات هستیم ، حرمت شاعر را نگاه داریم و هر جا اثری را بی نام شاعر دیدیم ، احساس مسوولیت کنیم تا یک تذکر کاملا به جا، با برآشفتگیهای ناباورانه و سخیف روبرو نشود....

سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
الف - ستون دنیای مجازی در صفحه شعر جوان نشریه جام جم ، کماکان علی رغم بی نظمی های من ادامه دارد :
- معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ حمیدرضا برقعی
- معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ صالح دروند

-معرفی و ارائه شعر و گذری بر وبلاگ احسان رضایی

برای شماره بعد گویا قرار است معرفی وبلاگ رضا سلیمانی منتشر شود .
ب - در شماره اخیر فصلنامه شعر (شماره 65 ) ، نقد تحلیلی شعر «زن ،عطر و نماز» دکتر ترکی با عنوان «سماع دین بر مدار عشق» از من منتشر شده است . در ضمن گویا قرار است در شماره بعد همین فصلنامه حاشیه ام بر «کتاب خوش به حال آهوها» ی خانم پانته آ صفایی نیز چاپ شود . مسلما نظر اساتید و همه دوستان راهگشاست .
ج - شنیدم و خواندم که «جشنواره میلاد آفتاب» که مزین به نام نامی سیدالشهدا(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) است ، امسال برگزار نمی شود . این واقعا دردناک است !...هر کسی که این شب شعر عظیم را دیده باشد ، مردم خون گرم و فهیم و شعردوست خمینی شهر را درک کرده باشد و دیده باشد که شاعران به چه شوقی در 3 روز برگزاری این جشنواره غیررقابتی ، که در آن خبری از جایزه وسکه نیست ، برای جمعیت عظیمی از مردم شعر می خوانند و به راستی جشنواره ای از واژه های رنگ رنگ را خلق می کنند از شعر های درخشان آیینی گرفته تا عاشقانه ها و حتی شعرهای طنز به یادماندنی ، و نیز اگر یادش باشد که این جشنواره مردمی قرار بود امسال نوزدهمین - بله ! نوزدهمین ! - سال برگزاری خود را جشن بگیرد ، دلش خواهد سوخت . کاش این آخرین وقفه ای باشد که برای چنین جشنواره های جریان سازی اتفاق می افتد . هر چند هنوز امیدوارم که دیر یا زود جشنواره امسال هم به مدد مردم خونگرم خمینی شهر و متولیان امر برگزار شود .

چهارم اینکه :
برویم سراغ چند کتاب :
-طبل حلبی : احتمالا بسیاری از شما اثر درخشان گونتر گراس برنده جایزه نوبل ادبیات را خوانده اید . این کتاب درخشان که می توان آن را در زمره آثار برخاسته از رئالیسم جادویی به حساب آورد ، قصه کودکی را با ویژگی های عجیب جسمانی و درونی و اخلاقی اش ، به شکلی نمادپردازانه روایت می کند . بستر اتفاقات رمان ،تاریخ آلمان و لهستان در دوره شکل گیری ، استقرار و نهایتا سقوط هیتلر است و نویسنده در این دوران پرتنش و به بهانه آن ، به یک دریافت عمیق از کلیت روابط انسانی دست می یابد . شخصیت پردازی های خیره کننده ، هوشمندی در تحلیل مناسبات انسانی ، درک عمیق از ماهیت هنر و توجه نمادگرایانه به اجزای داستانی ،به خصوص همان طبل حلبی کوچک ، که انگار ناخودآگاه هنرمند و عاصی راوی را به تصویر می کشد ، سبب شده است که این اثر فراموش ناشدنی باشد . از لحاظ پرداخت فرمی نیز این کتاب بسیار ویژه است . بعضی از فصول کتاب به شکل اعجاب آوری پرداخت شده ان د. مثلا در فصل «ایمان امید عشق » نویسنده با تکرار یک عبارت ساده - « روزی روزگاری ... بود که» به فرم درخشانی رسیده است :
«روزی روزگاری ترومثت نوازی بود که چهار گربه خود را کشت و در زباله دان چپاند و خانه را ترک کرد و سروقت رفقایش رفت .
روزی روزگاری ساعت سازی بود که در فکر فرو رفته پشت پنجره اتاقش نشسته بود وتماشا می کرد و همسایه اش مین ترومپت نواز را دید که یک گونی نیم خالی را در زباله دان چپاند و بی درنگ از خانه بیرون رفت و نیز دید که زباله دان چند لحظه بعد از رفتن مین آهسته آهسته بلند شد .
روزی روزگاری چهار گربه بودند که چون یک روز گندشان به علت خاصی تندتر و بینی سوزتر از روزهای دیگر شده بود تا دم مرگ مضروب و در گونی چپاتنده و در زباله دان مدفون شدند ....»

چنان که می بینید روایت در خلال همین «روزی روزگاری...» گفتنها شکل می گیرد و کلیت فصل پرداخت می شود . یا مثلا در فصل دیگری از کتاب ساختار دیالوگ نویسی در نمایشنامه مورد استفاده قرار گرفته است که با توجه به درون مایه آن فصل که سفر یک گروه نمایشی به یک قرارگاه نازی ست بسیار جالب توجه است .
و البته از ترجمه درخشان سروش حبیبی هم نباید به سادگی گذشت که با انتخاب درست واژگان و پاکیزگی متن به کمک مخاطب می آید .

طبل حلبی - گونتر گراس - ترجمه سروش حبیبی - انتشارات نیلوفر - چاپ سوم 1386 - 793 صفحه - 9500 تومان

-مجلس ضربت زدن : این جمله نیاز به اثبات ندارد که بهرام بیضایی درخشان ترین نمایشنامه نویس ماست .به خصوص وقتی به سراغ اسطوره ها و کهن آیین ها می رود و نگاهی دیگرگونه به آنها می اندازد و ان قدر خلاقانه با آنها طرف می شود که فکر می کنی برای اولین بار است که با موضوع برخورد کرده ای .
از سوی دیگر ادبیات آیینی، به دلیل حساسیت هایش و نیز واقعیتهای تاریخی و شخصیتهای مقدس اش ، دشواریهای آشکاری دارد که پرداخت خلاقانه را به چالش می کشد . به عبارت دیگر خلاقیت باید حدود و ثقوری را محترم بشمارد و در عین حال برای هنرمندانه بودن باید خلاقیت وجود داشته باشد . این یعنی حرکت در گذرگاهی تنگ و راهی باریک که خطر سقوط - چه در ورطه کمرنگ شدن هنر و چه در مغاک مخدوش ساختن چهره تاریخ و قدسیت موضوع - هماره در آن وجود دارد .
بهرام بیضایی ، مانند اثر درخشان دیگرش «روز واقعه» ، نشان می دهد که این گذرگاه باریک را می شناسد و به درستی مسیر خود را از لبه دامچاله های گوناگون گذر می دهد و سر به سلامت می برد . «مجلس ضربت زدی» نمایش در نمایشی ست که حکایت ضربت خوردن مولا را به گونه ای به تصویر می کشد که تاکنون نشنیده اید . و این چیز غریبی ست ! ....داستانی تا به این حد شنیده و تکرار شده ، بر زبان قلم بیضایی چنان گفته می آید که به چیزی ناشنیده می ماند . درست مثل «روز واقعه» . چالشهای بازیگران با شخصیتهای که نقش شان را بازی می کنند ، گره خوردن زندگی روزمره و مشکلات هر یک از آنها با ماجرای نمایش آیینی ای که قصد اجرای آن را دارند ، تداخل ها و تعاملهای امروز و دیروز و خیلی چیزهای دیگر سبب این آشنایی زدایی ست . نکته جالب دیگر ، تسلط نویسنده بر زبان است که علی رغم دوپارگی زبان نمایش ،که زاده حرکت زمانی در گستره این 14 قرن است ، به نوعی انسجام می رسد تا در مخاطب احساس تعلیق زبانی ایجاد نشود .
ابن ملجم............ چه معامله ای به زیان خود می کنم ! روزی که ما جز خاطره ای نباشیم ، از ما چه می گویند ؟
قطامه ............ شاید لعن و دشنام پسر ملجم . گران است اگر ، بر تو نیست که در آن شریک من باشی. اما وداع با تو ، و لعنت جهان را به جان می خرم ، تا مباد خون کسانم را پایمال هوس کنم . این شرطی ست با خودم ! و من با خودم بیش از هر کسی به شرط پابندم !
کارگردان....... بقیه ش ؟ بقیه ! - کجاس این آقای نویسنده که توی تاریکی قایم شده بود ؟
دستیار...... توی همون تاریکی زد بیرون !
اعرابی یکم....... خدا عاقبت همه مونو به خیر کنه !
کارگردان...... بهتر که بره برنگرده ! لعنت به - شمارهاش کو ؟ زنگ بزن پیداش کن ، و اگه نرفته برش گردون ! نمی خوام سر به تنش باشه!
اعرابی دوم........ صحنه چطور بود ؟
ابن ملجم......... یکی نگفت خسته نباشین !
قطامه........ نور!
[صحنه تاریک می شود ]

و البته در همین بریده کوتاه از متن ، دقت کنید به دیالوگهای نهایی بازیگران نقش «ابن ملجم» و«قطامه» و مقایسه شان گنید با جملات نخست شان که در نقش خود گفته اند و نیز با واقعیتهای تاریخی موجود . می بینید که نویسنده از همه ظرفیتهای ممکن برای پرداخت این اثر آیینی زیبا سود برده است .
و البته نام اثر که کمی غریب است «مجلس ضربت زدن » که جای «مجلس ضربت خوردن» را گرفته است که دلایل این نامگذاری در فصل شش و هفت نمایشنامه به تفصیل آمده است .

مجلس ضربت زنی - بهرام بیضایی - انتشارات روشنگران ومطالعات زنان - چاپ دوم 1387 - 82 صفحه - 850 تومان

-آبی تر از گناه : برنده دو جایزه مهم رمان سال در سال 84 ، جایزه مهرگان ادب و جایزه گلشیری ، مسلما کتاب دندان گیری ست . نثر پاکیزه و شیوه جالب توجه روایت و نیز استفاده از راوی غیرقابل اعتماد در اثر محمد حسینی نکات محوری هستند . درست است که کتاب به خصوص از لحاظ فضا شما را به یاد شازده احتجاب می اندازد اما چرخش های روایت و نیز تاکید نویسنده بر ایجاد یک معمای پلیسی و محوریت یک قتل سبب می شود تا از اثر به یاد ماندنی گلشیری فاصله بگیرد و رمان خودش را خلق کند . گذشته از اینها پایان بندی اثرسبب ایجاد یک فرم دایره ای می شود که کارکرد جالب توجه ای پیدا کرده و خوانش متن را دگرگون می کند . همه اینها البته چنان است که شما را آزار نمی دهد . نویسنده دارد داستان اش را تعریف می کند و قصد آزار شما ر ادر چنبره تکنیک ورزی هایش ندارد . می توانید مطمئن باشید که با یک داستان صحیح وسالم طرف هستید نه یک معمای غامض که سر باز شدن ندارد وتازه بعد از باز شدن هم شاید چیزی در چنته نداشته باشد . مثل خیلی چیزها که این روزها می خوانیم ! ...نه !..این یکی این جوری نیست ! ...می توانید تکیه بدهید به صندلی تان و راحت بخوانید و لذت ببرید و البته فکر کنید . به چرایی رفتارهای بشر و تحلیل انگیزه های شخصیت ها و دنیای پیچیده روابط انسانی .
«.... شازده هم آزار و اذیتی نداشت . کاری به کارم نداشت . چیزی را از او پنهان نمی کردم . می نشستم به حرف زدن با عصمت . شازده هم یا خواب بود یا رفته بود توی حیاط قدم بزند . بود یا نبود چیزی عوض نمی شد . عصمت فقط ادای پنهان کاری را در می آورد . انگار لذت می برد از این کار . شاید فکر می کرد دارد شازده را آزار می دهد ، اما شازده آزاری نمی برد . نمی رنجید ، اصلا اعتنا نمی کرد . وقت شعر خواندن می آمد ، درست سر وقت . با جبروت همیشه اش می آمد و زل می زد به عکس حامدمیرزا . می گفت : « بخوان پسر، از اجل بخوان .».... »

آبی تر از گناه - محمد حسینی - نشر ققنوس - چاپ چهارم 1386 - 125 صفحه - 1400 تومان

پنجم اینکه : عاشقانه ای از خودم تقدیم به شما که دیر به دیر آمدن هایم را عفو می کنید :

می خواست ...

وقتی که هیچوقت کسی عاشقت نکرد
حتی خود خدا به دلت مرحمت نکرد

پس مرده ای ...نه ! بدتر از آن ! هیچ زنده ای
حتی برای تو طلب مغفرت نکرد

دنیا که هیچ شد، کسی از بین زنده ها
فکری به حال مردهء بی آخرت نکرد

ماه ای نبود یا که اگر بود از خدا
آیینه ای برای دلت مسئلت نکرد

آب از سرت گذشت که خاکی به سر کنی
عشقت به باد رفت ، جنون آتش ات نکرد

عشق امر قدسی ست، مقصر دل تو بود
او خط به خط نوشت ، دل ات خط به خط نکرد

میدان رقص عشق و جنون بود و قلب تو
کاری به جز مجادله در این وسط نکرد

دل تشنه بود ؛ زمزمهء آب را شنید
کاری برای رفتن در آن جهت نکرد

تنها نشست و زمزمه را گوش داد و ... مُرد !
کاری که هیچ تبزده با هیچ شط نکرد

دل تشنه بود ؛ تشنه تر از شوق صد کویر
می خواست ﺑﭙﱠرد ، بدود تا ... فقط نکرد !

************************************
شاد باشید وعاشق.
سیامک

Posted by siamak at 4:36 PM

June 9, 2008

دوشنبه - 20 خردادماه 1387

سلام

اول اینکه :...

... پا که گذاشتی توی «عمارت چینی خانه» ، شیخ خرقه پشمینه اش را پوشید و روی فرش با شکوه عمارت چنان چرخید که سیارگان منظومه شمسی ، یاد مولانا افتادند که : بگشای لب ....!...و فراوانی قند شد وقتی دهان گشودی به تحیر از آن همه زیبایی !
تو حیران زیبایی بنا بودی و حیرانی تو ، خود داستانی حیرت انگیز است که همین دیروز «حیران» زیبا ، حیران چشم تو شده بود و دره هایش چنان دهان گشوده بودند که دود از سر کوه بلند شده بود و چشم چشم را نمی دید !!
چشم که باز کردیم «ایل گلی» داشت روی آب می رقصید و تو داشتی آسمان زیبای تبریز را سیر می کردی و نور ماه افتاده بود «لا»ی موهایت و «الا»ی شمس بلند شده بود تا کفر نگوید !...بعد مولانا دوباره زمزمه کرد : یک دست جام باده و یک دست زلف یار ... دست تو توی دست من بود و سرما داشت از خجالت آب می شد !

دوم اینکه :

بیزارم از سوگنامه نوشتن ! ..اما زمانه بدجور دل را می سوزاند ، هلیا ! ... من نمی خواهم « (شما) را به (تو) ، (تو) را به هیچ بدل کنم » که من هیچگاه از « تلقین کنندگان صمیمیت » نبوده ام ... آن قدر دوستش داشتم که « بار دیگر شهری که دوست می داشتم » اش را حفظ باشم و 20- 15 نسخه آن را هی خریده باشم و هدیه کرده باشم و امانت داده باشم و باز پس نگرفته باشم و باز خریده باشم ! ...آن قدر که «غزل داستانهای فصل بد» اش را کلمه به کلمه بنوشم و اندیشه زلال و کلمه های شعله ورش را بستایم ... آن قدر که دوست مهربانی دیروز برایم نوشته باشد : « باز هم فرشته مرگ و عاشقانه ای به پایان نرسیده : بار دیگر مردی که دوستش می داشتی ... » ... و عاشقانه ها بی پایان اند .... دوست دارم این روزها این نوشته ام را دوباره مرور کنم : من و خودم و نادر ابراهیمی !
سوم اینکه :

این روزهای تعطیل رفتیم به شمال غربی ایران : گیلان، اردبیل و تبریز . چند نکته در این بین شایان توجه است ، هر چند شاید چندان در امتداد سایر موضوعات این وبلاگ نباشد :
- اردبیل شهر زیبایی ست . بی شک آرامگاه شیخ صفی نگین انگشتری این شهر است . معماری کم نظیر و داستانهای نهفته در گوشه گوشه آن فراموش شدنی نیست .
- این عکس مربوط به سقاخانه ایست در نزدیکی آرامگاه شیخ صفی . سادگی و خلوص مردم این دیار را در همین دو سه عکس می توان مرور کرد :

img104.jpg

img104.jpg

img104.jpg

- اردبیل بیش از بسیاری از شهرهایی که دیده ام در معرفی فرهنگ خود و نیز محافظت از فرهنگ بومی کوشیده است . وضعیت نسبتا مناسب آرامگاه شیخ صفی ، مجتمع فرهنگی تفریحی شورابیل با زیبایی دلپذیر و امکانات مناسب و نیز سوغاتی دلپذیری مثل حلوای سیاه و ... !

img104.jpg

- در کنار همه اینها تنها کاستی شهر – که البته کاستی کوچکی هم نیست – ضعف در پذیرایی از میهمانانی ست که اتفاقا تعدادشان رو به فزونی ست . متاسفانه در هیچ یک از هتل ها و حتی مسافرخانه های شهر جای خالی برای اسکان وجود نداشت و به علت بارش و سرما بسیاری از مسافرین عملا از چادرهای خود نیز نتوانستند استفاده مطلوبی ببرند و شب را در وضعیت بسیار نابسامانی به سر بردند !...
- تبریز اما حکایتی دیگر دارد . ظاهر شهر به سوی مدرن شدن رفته است آن هم مدرن شدنی بی پشتوانه فرهنگی . متاسفانه تبریز ویژگی های قومی خود را بر خلاف اردبیل پاس نداشته و تمام سعی مسؤولان شهری تبدیل کردن تبریز به شهری مشابه کلان شهرهایی چون تهران بوده است . پل معلق ، تقاطع های غیر هم سطح ، آسماخراشهای آن چنانی و ... . و متاسفانه آن چه این بین از دست رفته است هویت فرهنگی شهر است . در هیچ یک از رستورانهای شهر به شما یک غذای آذری داده نمی شود ( یا لااقل ما ندیدیم ! ) اما در عوض تا دلتان بخواهد چلوکبابی و فست فود !! ...آخر اگر کسی می خواست فست فود بخورد این همه راه تا تبریز می آمد ؟!...جای مربا ها و ترشی ها و کوفته های معروف تبریز و دهها غذای سنتی دیگر در این کلان شهر کجاست ؟!.... در کنار این می توان به محو شدن ارگ زیبای تبریز در پس پشت مصلای بزرگ شهر نیز اشاره کرد....
- متاسفانه در تبریز نیز همان حکایت هتلهای بدون اتاق خالی دیده می شد . باز جای شکرش باقی بود که باران نمی بارید تا مسافرین بتوانند به چادرهای خود دلخوش کنند !...سرمای شبانه هم که البته امان می برید ! ...نکته جالب تر در هتلینگ تبریز چیز عجیبی بود که در هیچ یک از هتلهای ایران ندیده ام . برای صرف ناهار به زیباترین هتل تبریز رفتیم که شاید یکی از مجلل ترین هتلهای ایران باشد : هتل شهریار . پاسخ مسوولین هتل بسیار جالب بود : چون مسافر ما نیستید غذا برایتان سرو نمی شود !!...در هیچ هتلی ، حتی بهترین هتلهای ایران، چنین چیزی نشنیده بودم !...آن هم در فصلی پر از مسافر که اقامت نداشتن ما به علت این بود که هتل اصلا جای خالی نداشت ! ... اصولا رستوران هتل چه ارتباطی به هتلینگ دارد ؟! ....
- نکته دیگر که به نظر من نتیجه کوتاهی مسوولین فرهنگی شهر و ساده بینی آنهاست ، وفور مغازه های بی ربطی ست که به نام استاد شهریار نامگذاری شده بود . لطفا این عناوین را بخوانید :
تعلیم رانندگی استاد شهریار ، خیاطی استاد شهریار ، سوپری استاد شهریار ... و این یکی دیگر آخرش بود : جگرکی استاد شهریار !!
جالب اینجاست که ماجرا تنها به استاد شهریار خاتمه نمی یافت و مثلا بزرگترین بازارهای مرکز شهر تبریز چنین نامهایی برخود داشتند : بازار مولوی ( یا به قول اهالی : مولوی بازاری ) (!) یا مثلا بازار شمس تبریزی (!)...حالا شما بیابید رابطه شمس و مولانا را با مقوله بازار !
به نظر نگارنده ، این نوع نامگذاری ها بیشتر ذم شبیه به مدح است !
- نکته بعدی حکایت غریب و همیشگی تعطیلی بی دلیل موزه ها در روزهای تعطیل است . بی شک هیچ قانون مدونی برای این قضیه وجود ندارد ؛ اگر نه چرا در روز 15 خرداد تمام موزه های اردبیل باز بودند اما موزه های تبریز بسته ؟!... و جالب تر اینکه موزه های تبریز روز 16 خرداد باز بودند و موزه مردم شناسی عشایر در سراب هم 15 و هم 16 خرداد تعطیل بود با زنگی که هر چه می زدی کسی نبود که پاسخی بگوید ؟! ... اصولا اگر قرار باشد موزه ها در این روزهای پر مسافر بسته باشند ، پس کی می خواهند سرویس بدهند ؟!
و از حق نگذریم که موزه آذربایجان و به خصوص مجسمه های بسیار زیبای استاد احد حسینی در طبقه تحتانی موزه فراموش ناشدنی ست.

img104.jpg

- تبریز شهر خوبی ست با مردمانی خون گرم که صفای ایل گلی رادر دلهایشان دارند اما به نظر من ، به عنوان یک گردشگر ، مسوولین شهری با فرهنگ آذری مهربان نیستند لااقل به اندازه همسایه اردبیلی شان.

img104.jpg

- از گردنه حیران ، با ان زیبایی بی بدیل که سرازیر می شوی به سمت گیلان ، جنگل های انبوه محاصره ات می کنند و مه از سر و کولت بالا می رود و نوازشت می کند . گیلان دیار زیبایی هاست . بی شک مازندران نیز همان زیبایی ها را کمابیش دارد اما حکایت گیلان اندکی متفاوت است . گذشته از مهربانی بیشتر طبیعت ، سعی مسوولین محلی برای پاسداشت فرهنگ وطبیعت بومی شایان تقدیر است . از بنای باشکوه خانه روستایی در شهر رشت تا حفاظت شکوه معماری گیلان با آن طرح ساده و سقف های سفالی به خصوص در شهر تالش سبب شده است که حضور فرهنگ بومی بیش از پیش احساس شود . به هر رستورانی که سر بزنید غذاهای عطرآگین گیلانی برای شما حاضر و آماده است . در کنار همه اینها محافظت از محیط زیست و پاسداشت جنگل و دریا در کنار استفاده بهینه از آن - لااقل بیش از آن چه در مازندران می بینیم – سبب شده است که مسافرین چیزی بیش از محیط زندگی خودشان در گیلان بیابند و به عبارت بهتر دست خالی گیلان را ترک نکنند . سقفهای سفالی تالش را که دیدم دلم به حال روستاهای کوچک مازندران سوخت که دارند در هجوم ویلاهای ایتالیایی و معماریهای بی پشتوانه و جنگلهای سیمانی خفه می شوند . آن وقت این ترانه ام را برای خانه های زیبای تالش خواندم که :
سقف سفالمون کو ؟!
قشنگی مون همین بود !
آپارتمان نشین شیم ؟!
زرنگی مون همین بود ؟!

img104.jpg

چهارم اینکه :

- نقدی تحلیلی نوشتم بر «کم کم کلمه می شوم» جلیل صفربیگی که خلاصه ای از آن در روزنامه همشهری چاپ شد ... متن کامل آن را در کتاب نیوز ببینید ...
- سایت ارمیا ی رضا امیرخانی هم افتتاح شد ...در ضمن مقاله پست قبلم در مورد «بیوتن» نیز با لطف گردانندگان سایت و مهربانی آقای امیرخانی در این سایت آمده است : (لینک مطلب)... با سپاس از سلمان عزیز بابت اطلاع رسانی ....

پنجم اینکه :

بعد از این سفرنامه مفصل ، برویم سراغ یک کتاب :

آنیما در شعر شاملو : برخی اوقات یک کتاب را کاملا تصادفی می بینی و ورق می زنی و شگفت زده ات می کند و می خری و می خوانی بیشتر شگفت زده می شوی ! ... این جور وقتها احساس می کنی دیدن این کتاب مثل یک سورپریز دلنشین است از طرف دوستی مهربان .
کتاب مورد بحث را در نمایشگاه کتاب دیدم و عنوان اش غافلگیرم کرد . کتاب را ورق زدم و در همان تورق اول تلاش کم نظیر نویسنده را در خوانشی متفاوت از شعر بامداد حس کردم . در کنار همه اینها مستند بودن کتاب و 104 رفرنس ارائه شده حیرانم کرد . کتاب را خریدم و پس از خواندن اش دریافتم که یکی از بهترین انتخابهای امسالم را در زمینه کتاب انجام داده ام !
«الهام جم زاد» نویسنده کتاب « آنیما در شعر شاملو» کارشناس ارشد ادبیات و مدرس ادبیات در دانشگاه شیراز است . بی شک در رویکرد تحلیلی به متون ادبی ، شناخت درست متون و نیز مباحث مختلف اعم از روانشناسی و تاریخ و فلسفه و متون دینی و نظایر آن لازم است اما کافی نیست . تحلیل بر پایه ایجاد ارتباط بین دانسته ها و نیز بین دانسته ها با متن رخ می دهد . به عبارت بهتر به صرف داشتن اطلاعات کلاسیک و غیر کلاسیک نمی توان تحلیل ارائه داد بلکه وجود اندیشه ای تحلیلگر و چالش درست این اندیشه با متن به خلق یک تحلیل مناسب و همه جانبه خواهد انجامید .
نویسنده « آنیما در شعر شاملو» واجد این اندیشه تحلیل گر است و بر آن بوده که با رویکردی روان شناختی به تحلیل اشعار شاملو دست یازد . در صفحات نخست کتاب ، مخاطب با پایه های روانشناختی بحث آشنا می شود و مفاهیمی بنیادین مثل روانشناسی یونگی ،ناخودآگاه ،آرکی تایپ ،اسطوره، آنیما و آنیموس ، خود ، سایه و ... را می شناسد و سپس با این تعاریف به سراغ شعر شاملو می رود تا نمودهای آنیمایی را در شعر بامداد به نظاره بنشیند .
بررسی جز به جز ، همراه با مثالهای متعدد و گریز از مبهم گویی از ویژگی های دلنشین کتاب است که تلاش دارد مخاطب را در هر سطحی از دانش ادبی و روانشناسی به سر منزل مقصود برساند .
در جامعه بلبشوی نقد ادبی و به خصوص در آشفته بازار نقد ادبیات معاصر ، حضور چنین کتابهایی چیزی جز شگفتی نیست . کتابهایی که آشکارا حاصل عرقریز روح و اندیشه منتقد است و مفهوم نقد را در جایگاه حقیقی اش می نشاند : درک و تحلیل متن و نه صرفا نق زدن و بهانه جویی و هنرمند را به صلابه کشیدن . اینکه درک کنیم هنرمندمان چگونه تکه تکه های روحش را در معرض دید ما گذاشته ، نکته ایست که هم به بزرگداشت هنرمند می انجامد ،هم به نکوداشت هنر و هم به پاسداشت مخاطب . در این مثلث طلایی ، مفهوم رسانه ای هنر شکل می گیرد و مخاطب با هنرمند به یک آشتی دوباره می رسد . حال آنکه در نقد ادبی رایج ما که بیشتر به ژورنالیسم پهلو می زند ، اندیشه – اگر باشد ! – تنها در جهت تخریب بی دلیل یا تشویق بی سبب به کار گرفته می شود و حاصل آن در هر دو حال جز اضمحلال هنر و هنرمند و در نتیجه بی میلی و قطع ارتباط مخاطب با هنر نخواهد بود .
پرت نیافتیم ! ... گفتم که « آنیما در شعر شاملو» به مخاطب نشان می دهد که از هیچ یک از واژه های اثر به راحتی نگذرد و ساده انگارانه نیاندیشد که : « ای بابا ! حالا شاعر یک چیزی گفته است دیگر !!» . این کتاب دعوت به چالش با واژه هاست ، همه واژه هایی که برای شاعر عزیز بوده اند و مخاطب شاید قدر این عزت را ندانسته است .
نکته اینجاست که شعر شاملو به سبب همه خصوصیات اش سرشار از تظاهرات آنیمایی ست . در این بین عاشقانه های شاملو و آیداسروده هایش جای خود را دارند .
به نظر نگارنده ، کلیه نمودهای نمادشناسانه در اثر از دو الگو تبعیت می کنند : یا نتیجه ناخودآگاه شاعرند و یا حاصل تعامل اندیشه خودآگاه شاعر با متن . به عبارت بهتر گاهی شاعر مفاهیم نمادین خود را در اثر ، آگاهانه ، نهادینه می کند و گاه در خلسه ناشی از سرودن ، ناخودآگاه به آنها می رسد . در مورد نخست چالشی پیش روی شاعر است و آن هم استخدام نامناسب مفهوم نمادین است . به عبارت دیگر گاه شاعر به قصد سرودن نمادین در دامچاله تصنع گرفتار می آید . اما این خصلت همیشگی نیست . مثال بسیار است .. اصلا همین شازده کوچولو !... بی شک سنت اگزوپری از همان آغاز سعی در نوشتن اثری نمادین داشته است و بسیاری از نمادها را نیز در اثر خلق کرده است اما چفت شدن همه این نمادها با هم ، حاصل همان جوشش شاعرانه متن است . به عبارت بهتر برای برقراری پیوند بین این عناصر نمادین و رسیدن به یکپارچگی متن جوشش و شاعرانگی ضرورت دارد .
اما در گونه ای دیگر از حضور عناصر نمادین در متن ، ناخودآگاه ِشاعر و نویسنده ، بار همه چیز را به دوش می کشد . در این نمونه از آثار ، شعر با جریان سیال خود ، از ناخودآگاه ، مفاهیم و نمادها و نمودهایی را بیرون می کشد که حتی خود شاعر ، آن هم در صورت آگاهی از پشتوانه های نمادین زبان ، پس از مطالعه چندین باره اثر به حضور آنها پی می برد . و اتفاقا در تعریف نقد تحلیلی می نویسند که : این نوع نقد گاه به نکاتی اشاره می کند که خود هنرمند نیز از آن آگاه نیست !...و این نکته غریبی نیست چرا که هنر اصیل زاییده ناخودآگاه است.
همین رویکرد در کتاب « آنیما در شعر شاملو » مورد تاکید قرار گرفته است و شاید بیشتر جلوه های آنیما به صورت ناخودآگاه در شعر وارد شده اند ؛ به خصوص در آیدا سروده ها .
نویسنده یک به یک و به شکل کاملا تفکیک شده مظاهر آنیما را معرفی می کند و جلوه های آن را در شعر شاملو نشان می دهد . چنین رویکردی تنها حاصل مؤانست طولانی با متن است و کاری سخت دشوار که باید پاس داشته شود . در کنار این ، درک صحیح نویسنده از منطق عاشقانه شاملو که در متن اشعار نهفته است ، به تبیین صحیح این قرائت عاشقانه کم نظیر منجر شده است .
نکته آخر اینکه : مثل هر اثر انسانی دیگر می شود با نویسنده کتاب در برخی سطرها موافق نبود :
الف - یکی از مشکلات نقد تحلیلی ، نگاه کانالیزه منتقد است . به عبارت بهتر گاه رویکرد تحلیلی ، آن هم تحلیلی موضوع مند مثل اثر حاضر ، سبب می شود که همه توجه منتقد به موضوع تحلیل منعطف شود و در نتیجه گاه ارتباط اثر با تحلیل ارائه شده سست می شود . برای مثال درست است که «گور» یک نماد آنیمایی و از مظاهر منفی مادر مثالی ست اما در این شعر نمی شود مفهوم آنیمایی را چندان مرتبط با اثر دانست :

و شاعران به تبار شهیدان پیوستند
...
و بدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از ان انسان نیست
بدرود کرد
گوری ماند و نوحه یی
و انسان
جاودانه پا در بند
به زندان بنده گی اندر
بماند .
به عبارت بهتر برای درک زنانگی از متن ، صرف حضور یک کلمه کافی نیست بلکه باید یک ارجاع زنانه نیز در متن باشد تا این تاویل قابلیت ارائه بیابد . در مثال فوق به نظر من ارجاعی مشخص برای زنانگی وجود ندارد – مگر اینکه به «سرود و زیبایی» بسنده کنیم که چندان محکم به نظر نمی رسد - تا گور را به عنوان نمادی آنیمایی در نظر بگیریم .
البته خوشبختانه تعداد مثالهای این گونه در متن بسیار اندک و انگشت شمار است و البته سلیقه منتقد را نیز در درک متن نمی توان نادیده گرفت .
ب - در دو سه جا به نظر من خوانش بهتری از شعر شاملو قابل ارائه است :
- در صفحه 213 در مورد شعر « از قفس» آمده است :
شاملو در شعر از قفس دیوار را در مفهوم ناخودآگاه و بهشت به کار برده است :
...آیا درون هر دیوار
سعادتی هست
..
و دیوارها و نگاه
در دوردست های نومیدی
دیدار می کنند
و آسمان
زندانی ست
از بلور ؟

به نظر می رسد که تحلیل درست تر این باشد که دیوار در این شعر جنبه منفی آنیماست . شاعر دارد از دیوار بد می گوید و سوال نخست در حقیقت استفهام انکاری ست . تاکید کلمه «نومیدی» و اصولا سطور نخستین شعر نشان می دهد که شاعر به مفهوم مثبتی از دیوار نمی اندیشد :
در مرز نگاه من
از هر سو
دیوارها
بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلند است .
- در صفحه 197 آمده است :
و آیدا معشوقی ست که پیشانی اش آینه یی ست که الهه گان هنر و زیبایی و شعر ، خود را در آن می نگرند و می آرایند :
...پیشانی ات آینه یی بلند است
تابناک و بلند ،
که خواهران هفت گانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند .

به نظر می رسد « تا به زیبایی خویش دست یابند» صراحتا ناظر به مفهوم آراستن نباشد و بیشتر شاعر متوجه این معناست که الهه گان هفت گانه هنر در آینه پیشانی تو پی می برند که زیبایند . به عبارت بهتر هنر در کنار تو به زیبایی خود دست می یابد و به درک زیبایی اش می رسد .
- در صفحه 226 در مورد شعر پریا آمده است :
عدد سه در داستان پریا به این نکته اشاره دارد که : این سه پری می توانند تجسم رمزی تقدیر باشند .این اشاره کاملا درست است . در واقع شاملو در اینجا به همان مضمون اعتقادی مورد علاقه اش اشاره دارد که انسان به پاخاسته است و «خانه دیب ها را داغون کرده » است اما پریا – بخوانید تقدیر – نشسته اند واشک می ریزند ! ...به عبارت دیگر شاملو با خوانشی متفاوت از یک فولکلور که در آن پری ها همیشه به کمک انسان درمانده می آیند ، به این مفهوم می رسد که انسان خودش باید برای خودش کاری بکند نه اینکه به انتظار «پریا» بنشیند . و اتفاقا در ادامه داستان همین «پریا» می خواهند او را بترسانند و از ادامه راه باز دارند :
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون –
پریا جیغ زدن، ویغ زدن ، جادو بودن دود شدن ، بالا رفتن تارشدن ، پایین اومدن پود شدن و ... امید شدن یاس شدن ، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره :
می بینم و حاشا می کنم ، بازی رو تماشا می کنم
هاج واج و منگ نمی شم ، از جادو سنگ نمی شم
یکی ش تنگ شراب شد
یکی ش دریای آب شد
یکی ش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
نکته اینجاست که پریا – بخوانید تقدیر - وقتی می بینند که نحسی سرنوشت بر انسان مصمم اثر ندارد و «بازی» های تقدیر را نمی پذیرد و ترس خورده جادوهای روزگار نمی شود ، آن وقت تبدیل به چیزهایی می شوند که انسان مصمم از آنها به عنوان ابزاری برای نیل به اهداف بلندش سود می جوید . « جم زاد» به درستی به این مطلب اشاره می کند که آب و کوه مفاهیمی آنیمایی و شراب نیز رمز زندگی جاودانی پس از مرگ است .
و البته آگاهی را نیز با تکیه بر ادبیات عرفانی مان می توان به شراب نسبت داد و بنابراین دیگر نمی شود این بخش از قصه را به مفهوم «رسیدن به ناخودآگاهی» تحلیل کرد بلکه به آن باید به عنوان نمایشی از اراده انسانی در برابر تقدیر نگریست .
چنان که گفته شد در همه این اختلاف نظرها باید سلیقه منتقد را لحاظ کرد و بی شک هر مخاطبی در آیینه یک اثر نمادین به تصویری تازه و دیگرگون خواهد رسید و چنین می شود که پنجره تاویلی تازه برای متن همواره گشوده خواهد ماند .
*******
خلاصه آن که « آنیما در شعر شاملو» کتابی خواندنی و توصیه کردنی ست آن هم در این روزگار قحطی نقد درست و اندیشمند و مستدل . امید و اطمینان دارم که از نویسنده کتاب ، آثاری دلپذیرتر از این را نیز خواهیم خواند.

*************
عاشقانه هایتان ، چراغان هزار بوسه ناگهان !
سیامک

Posted by siamak at 1:15 AM

August 2, 2007

پنجشنبه - 11 مرداد ماه 1386

سلام

اول اینکه :...
...هوا گرم شده است و نفس آدم پس می رود از شرجی این هوای لزج ! ... دلت می خواهد خودت را پرت کنی توی آبی دریا تا دلت برود خودش را بکوبد به این همه سنگ کنار ساحل و سرش را بگذارد روی ماسه های خیس تا این همه گرما یادش برود !...
به خانه که می رسم اما ، در را که باز می کنی ، همچنان دهانت عطر بهار را دارد و نوازش چشمانت ، نسیمی ست که از خنکای شب می وزد روی صورت تبزده من !... دلم می خواهد بنشینم رو به روی تو تا این تابستان عرقریز تمام شود !... بگذار کارخانه دارهای دروغگوی این دنیای خالی بند ، دلشان را به کولرهای رنگ و وارنگشان خنک کنند ، آن هم با شعار : « بهار را به خانه تان می آوریم » ...بهار اگر خودش آمد که آمد ، اگر نه صد سال سیاه با هزار هزار اسکناس سبز هم نمی آید ! ...جان تو ! ...

دوم اینکه :
دو کتابفروشی دیگر در تهران و کرج برای کتاب «برتابی از ترانه» مجموعه اشعار عاشقانه سرای بزرگ عرب نزار قبانی :
- تهران - کتابفروشی خانه هنرمندان - جنب تالار ممیز
- کرج - کتاب‌فروشی سروش، واقع در گوهردشت، کمی بالاتر از فلکه اول

امیدوارم دوستانی که کتاب را می خواهند پیدایش کنند ...

سوم اینکه :
شاعران خوب فارس با سبد سبد مهربانی و شعرهای ناب آمده بودند شمال ! ....دیدار بسیاری از دوستان قدیمی و مهربان و آشنایی با دوستانی تازه همیشه دلنشین و به یادماندنی ست ...علی بهمنی ، دکتر بهرامیان ، آرش زارعی نژاد ، مریم حقیقت ، مجید کوهکن ، محمد کاظم حسینی ، مریم حسینی و بسیاری دوستان دیگر ما را به شعرهای ناب و مهربانی شان میهمان کردند ... قائم شهر به لطف تلاش کیوان ملکی عزیز پذیرای این همه خوبی بود ...

چهارم اینکه :
این چند تا لینک را ببینید :
- خبر سایت خانه هنرمندان از جلسه نقد «عطر تند نارنج »
- خبر روزنامه قدس از همین جلسه
- خبر سایت خانه هنرمندان از نقد کتاب علیرضا بدیع ( حبسیه های یک ماهی ...)
- خبر روزنامه همشهری از جلسه نقد کتاب علیرضا بدیع
- خبر سایت خانه هنرمندان از نقد کتاب مریم جعفری (پیانو)
و ...
- یک مقاله فوق العاده دیگر از خانم مهشید سلیمانی در روزنامه همشهری ... جدا به تفاوت نگاه و ظرافت اندیشه و دقت تحلیل توجه کنید ...

- این کاریکاتور بسیار هوشمندانه را هم ببینید و به همه ظرافتها دقت کنید : از بک گراند ویندوز که پشت صفحه ایمیل هست تا اینکه چه نامه هایی از طرف چه کسانی آمده و چه نامه هایی خوانده و پاسخ داده شده است و کدام نامه ها اصلا باز نشده اند و خیلی ظرایف دیگر ...

پنجم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- املت دسته دار : وقتی روی کتاب نوشته باشد مجموعه شعر طنز ناصر فیض وسوسه خریدن کتاب مقاومت ناپذیر است ! ...بی شک ناصر فیض شاعر طنزپرداز خوبی ست . شعر طنز اصولا به نظر من با طنز در شعر متفاوت است . تفاوتی که گویا بسیاری چندان به آن توجه ندارند . در شعر طنز ، محوریت با طنز است اما در شعری که از طنز به عنوان یک تکنیک یا وسیله سود می جوید ، شعر در محوریت است . به عبارت بهتر در شعر طنز ، منطق طنازانه شعر را به جلو می برد و در شعری که از طنز سود می برد ، منطق شاعرانه ، اثر را هدایت می کند . تفاوت این دو مقوله تفاوت زمین است و آسمان . چنانکه در انتهای شعر طنز لبخندی بر لبت می نشیند و انبساط خاطری فراهم می آید ، هرچند که شاید هم ته دلت بسوزد . اما در شعری که ابزار طنز را به خدمت گرفته است معمولا تلخندی بر لبت می نشیند و قدرت طنز تناقضی را پیش رویت می نشاند که شاعرانگی پس پشت اثر را بهتر درک کنی . این تفاوت ماهوی ابزار یا هدف بودن برای طنز سبب می شود که نگاه ما به اثر شکل گیرد : اینکه اثری شعر یا داستان طنز است و از شعر و داستان و تکنیکهایش به عنوان ابزاری برای ارائه طنز استفاده می کند و یا اینکه شعر و داستانی ست که از طنز به عنوان یک تکنیک تلفیقی قدرتمند – مثل همه تکنیکهای دیگر که از آمیختن دو هنر به دست می آید مثل شعر- نقاشی یا استفاده از تکنیکهای سینمایی یا ... – سود برده است .
توجه کنید که عمدا از واژه شعر جدی در مقابل شعر طنز استفاده نمی کنم چون به شدت معتقدم که شعر طنز – آنگاه که شایسته این عنوان باشد ، یعنی اینکه هم شعر باشد و هم طنز - در اندیشه مندی و زیبایی و هنرمندی ، کاملا جدی ست و استفاده از چنین تقابلی بین طنز و جدیت ظلمی در حق طنز هوشمندانه است .
برویم سراغ کتاب ! ناصر فیض جدا شعرهای طنز خوبی نوشته است !... برخی از آثار حیرانتان می کند از کثرت توان شاعرانه و البته دانش سراینده و البته تر (!) درخشش طنز . برای نمونه می شود به چهارگانهء (!) سبک خراسانی ، سبک عراقی ، سبک هندی ، سبک این چنینی و نشئه یعنی ... اشاره کرد که خلاصه طنزآلودی از ادبیات این سرزمین است .
در کنار اینها برخی شعرها هم اصلا معلوم نیست چرا طنز اند ! ..چون اصولا کاملا مغموم اند و از آن مهمتر کاملا شعراند ، صاف و ساده و زیبا ، بی هیچ صفت اضافه ای :
بنشین صاف و ساده گریه کنیم
مثل یک خانواده گریه کنیم

روی شن های آبدارو نمور
زیر پلهای جاده گریه کنیم

می رسد روزی از غم انگور
زیر تابوت باده گریه کنیم

زیر سوهان زندگی آن روز
مثل آهن براده گریه کنیم

گرچه انقدرها هم آسان نیست
بنشین ایستاده گریه کنیم

گاه گاهی به حال آن شاعر
که به شب تکیه داده گریه کنیم

و به حال کسی که تا دم صبح
مصرعی هم نزاده گریه کنیم ...

گریه مرد کار خوبی نیست
مثل یک مرد ماده گریه کنیم

نکند روزی از سر اجبار
من و تو بی اراده گریه کنیم

همه انواع گریه را کردیم
بنشین صاف و ساده گریه کنیم

به نظرم نگاه دوباره به این شعر مقصود مقدمه نخست این مقال را بیشتر مشخص کند ..این یک شعر است با استفاده از طنز نه یک شعر طنز ! ...فقط شاعرانگی سهمگین بیت 3 برای ایجاد منطق شارعانه برای کل اثر کفایت می کند . چنانکه همین منطق در تمامی ابیات کمابیش تسری دارد . اینکه بخواهیم به صرف ته رنگ تلخ طنز در بیتهای 5و 8 اسم این اثر را شعر طنز بگذاریم گمانم شیوه درستی نیست .
اما گذشته از این تک غزل – که به خودی خود اثری دلنشین و حتی در برخی ابیات فوق العاده است – باقی کتاب طنز محور اثر است و شعر در استخدام آن . به همین دلیل است که شاعر از همه ابزار شاعرانه از قافیه و ردیفهای آنچنانی گرفته تا تصویرسازی و استعاره و مجاز و کنایه برای خلق لحظات سرشار از طنز استفاده می کند .
نکته جالب توجه دیگر استقبالهای طنازانه و تضمینهای هوشمندانه فیض از اشعار قدمایی ست که گاه بسیار دلنشین اند :
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
یعنی آن منزل خوبی که در آن ساحل بود

در دلم بود که با دوست نباشم هرگز
چه کنم دختر همسایه ما خوشگل بود

بعد یک عمر که می خواست به من سر بزند
از بد ِبخت من آن شب پدرم منزل بود

دوش با یاد حریفان به خرابات شدم
گرچه شب وارد ِ آنجا شدنم مشکل بود

دیدم او را که نمی دیدم اگر بهتر بود
با سر و وضع بدی داخل مجلس ول بود

حافظا خانم فیروزه بواسحاقی
که گل سرسبد شعر به هر محفل بود

گرچه اشعار پر از مسئله و ناقص داشت
لیک در آنچه که می خواست دلم کامل بود

گذشته از همه اینها به گمان من اگر بنا را بر قیاس بگذاریم ، مثلا مقایسه شعرهای طنز فیض با مثلا زرویی نصرآباد فارغ از اینکه آیا چنین قیاسی درست است یا نه ، می توان گفت که طنز فیض طنزیست با شوخ طبعی و شیطنت بیشتر و دردمندی کمتر . به عبارت دیگر طنز او جوانتر است و بازیگوشی می کند و هوشیارانه متلک می گوید و مزه می پراند اما مثلا شعر زرویی رفیقانه همراهی می کند و نکته پردازی می کند و نهایتا سر به سرت می گذارد تا غمت اندکی سبک شود .
دلم نیامد این قیاس را نگویم هر چند این نکته به خودی خود ضعف یا قوت هر کدام از این دو نیست که تنها حاصل دریافت درونی خودم به عنوان یک مخاطب است .
به هر حال خواندن این کتاب توصیه می شود ...
املت دسته دار – ناصر فیض – انتشارات سوره مهر – چاپ اول 1384 – 166 صفحه – 1700 تومان ________________________
- شب مادر : اگر مثل من شیفته کورت ونه گات هستید باید حتما این کتاب را هم بخوانید . یک داستان فوق العاده با اندیشه ای ناب و طنزی چون همیشه گزنده و البته از لحاظ فرمی ساده تر از زمان لرزه و سلاخ خانه شماره پنج . شاید به مناسبت همین سادگی بیشتر به عنوان گزینه ای بهتر برای شروع آشنایی با ونه گات باشد . به هر حال شاعرانگی اندیشه این مرد - و نه اندیشه شاعرانه اش ! – و نیز ریزبینی و ظرافت اش و درستی تحلیلهایش از تاریخ و جامعه پیرامون حیران کننده است . نکته مهم اینکه به نظر من طنز پست مدرنیستی و اصولا مقوله هنر پست مدرن در آثار ونه گات بهترین جلوه را دارند . بنابراین گمان می کنم خواندن آثار او و کسانی مثل براتیگان ، اتوود و ... ، نسبت به خواندن و ترجمه مقاله ها و کتب صرفا نظری، می تواند ما را به تحلیلهای موردی بهتری در زمینه فلسفه و هنر پست مدرن برساند .
ترجمه اثر هم ترجمه روان و خوبی ست . تنها اگر کسی آقای بهرامی را می بیند سلام ما را به ایشان برساند و بگوید این Gingiva- tru قاعدتا «ژینژیوا – ترو» خوانده می شود که از کلمه «ژینژیوا» به معنی لثه ( در لاتین ) و «ترو» که احتمالا همان (True ) است گرفته شده که در واقع کنایه از این دارد که محصول تولیدی درست مثل لثه است که با متن داستان هم تطابق دارد .
باز هم به شدت توصیه می شود :
شب مادر – کورت ونه گات جونیور- ترجمه : ع .ا بهرامی – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان – 239 صفحه – 2000 تومان_________________________

ششم اینکه :
دوست خوبمان آقای مهدی آذری وبلاگ بسیار خوبی دارند به نام کالبد شکافی که در آن به تحلیل و نقد کتابها و آثار شاعران جوان می پردازند . چندی پیش نقدی در این وبلاگ برای آثار فرهاد صفریان نوشته شد که کامنتی که بر آن نوشتم آنقدر طولانی شد که خودش شد یک مقاله یا به عبارت بهتر نقد بر نقد . لذا به گمانم با توجه به نکات مطرح شده در آن ، که می تواند تا حدودی قابلیت تعمیم هم داشته باشد ، بهتر است در این وبلاگ نیز مورد بررسی بیشتر قرار گیرد . بنابراین اول بروید و نقد مهدی آذری عزیز بر آثار فرهاد صفریان را بخوانید و بعد هم این مطلب را :

اول بگویم که خوشحالم یک نفر در عرصه نت پیدا شد که دلش می خواهد که کاری را با دقت بخواند و خوانش خود را بنویسد ...این نکته بی شک جای سپاس فراوان دارد در این فراوانی لبهای فروبسته ! ... اینها که می نویسم نظر من بر نقد دوست عزیزمان جناب آذری ست به پاس احترامی که برای شعر قائل شده اند و زحمت فراوانی که کشیده اند ...بی شک اختلاف سلیقه ما بیشتر از آنجاست که نگاهی متفاوت نسبت به نقد داریم اما مسلما هر دو معتقدیم که نقد لازم ترین شیوه پیشرفت هنر است :
و اما حرف من که معتقدم نقد باید دیالوگ منتقد با متن در باب چیستی اش باشد نه مونولوگ منتقد با خودش در باب چیستی متن :
1- بسیاری از دوستان گفتند و بنده هم موافقم که اطلاق کلمه ویژگی مربوط به مشخصه ایست که لااقل بسامد بالاتری در اشعار شاعر مورد بحث داشته باشد . بنابراین تغییر در فرم اصولا ویژگی کارهای صفریان محسوب نمی شود . این به خودی خود نه ضعف است نه قوت ! ...اگر شاعر آن را مثل همان مثالی که منتقد محترم زده اند به کار گیرد و در نتیجه (بنشیند ) پس خوب است ولی اگر بخواهیم بگوییم چون این خوب شده پس بیاییم از آن زیاد استفاده کنیم می شود همان که بر سر برخی دوستان شاعرمان آمده : فرم زدگی ! ...یعنی دل سپردن به صورت و فراموش کردن سیرت !... یعنی معلق وارو زدن های تکنیکی بدون آنکه ته اش چیزی بماند برای مخاطب !....لذا به شدت معتقدم که شعر صفریان شعر فراری از همه این داستانهاست . او آگاهانه از این مسیر می گریزد و البته خود حقیر معتقدم که این گریز بیش از اندازه است چنانکه مثل همه تکنیکهای دیگر ، تکنیکهای فرمی نیز در صورت به کارگیری صحیح توان خلق زیبایی های خارق العاده را دارند ...
2- ویژگی دوم برشمرده نیز چنان که در بالا گفتیم ویژگی محسوب نمی شود . کما اینکه به نظر من مثال نخست چندان با گرفتن خوانشی دیگر از قافیه و ردیف نمی خواند...«خیابان و باران و آن» قافیه اند و «که آمدی» در هر سه مصراع ردیف !...خوانش تازه ای اتفاق نیافتاده است تنها شاید نویسش اندکی تغییر کرده است !... در باب مثال دوم البته این اتفاق افتاده است که البته به نظر حقیر «ز» در بافت واژگانی غزل مذکور نیست ...
3- در مورد ردیفهای فعلی کاملا اطلاق لفظ ویژگی درست به نظر می رسد . این ویزگی غزلهای صفریان است و اتفاقا دلیل اش این است که شعر صفریان شعری بسیار نزدیک به زبان معیار است . به عبارت دیگر می شود غزل او را ادامه غزلهای دهه هفتاد دانست : غزلهایی متکی بر صمیمیت شاعر با مخاطب ، استفاده از ترکیبات و کنایات و اصطلاحات روزمره ، دارای کمترین پیچش و البته نسبتا کم تصویر و متکی بر احساس ...در چنین غزلی لاجرم بهترین شیوه اتخاذی ، استفاده از ردیفها و قوافی فعلی ست تا به قول شما ارکان جمله سرجای خود باشند و در نتیجه انتقال حس و سادگی به درستی صورت گیرد . ( به همین خاطر گفتم به نظر من در مثال بالا «ز» در بافت غزل مذکور نمی گنجد ) ... البته باز هم به نظر من نمی شود درباره این خصیصه حکم کلی داد.... این شیوه یک حُسن نیست چنان که بی شک ضعف هم نیست . تنها اینگونه می توان گفت که این ویژگی با شعر صفریان و نوع نگاهش به شعر همراهی کرده است و در کار او مفید بوده است .
4- یک نکته ظریف در این بین وجود دارد ....سه مثالی که منتقد محترم آورده اند نباید به این نتیجه گیری ختم شود که جای برخی ترکیبات و اصطلاحات در غزل نیست ! ...ببینید! ...اصولا «باید» در شعر نداریم ! ...شعر دمکراتیک ترین هنر دنیاست ! ...الهه شعر به شما می گوید که هر چه می خواهد دل تنگت بگو !..اما به شرط آنکه شاعرانگی را پاس بداری !...به شرط اینکه واژه ات را به خوانشی شاعرانه برسانی ! ....به شرط آن که – به قول معروف – بنشیند !... سه مثال ذکر شده به خصوص مثال دوم و سوم می تواند مصداقی برای ننشستن باشد : چرا ؟!... خیلی واضح است !چون ترکیبات عامیانه مورد نظر فراخوانی نشده اند ؛ یعنی اینکه نه کلمات پیرامونشان ما را با این ترکیبات آشتی می دهند و نه اینکه مثلا درونمایه یا طنز به خصوصی ما را به سمت این ایجاب واژگانی می برد ...پس این کلمات و ترکیبات بیرون از شعر قرار می گیرند و به دیالوگ با مخاطب و تعامل با وازگان همسایه شان دست نمی یابند و در نتیجه شما «ول معطلی» را مثلا کنار کلمه ای از جنس «کتمان» می بینی بی آن که پلی از این به آن باشد یا در بیت سوم «دامگه» و «برگیر» با «هوایم کن» سرخوش نیستند ! .... اما بیت اول مثال اصلا این جوری نیست !...«خدا وکیل» اول با «علاف» دوم همراهی می کند ( البته به گمان حقیر آمدن شکل درست ترکیب « خدا وکیلی » می توانست این زیبایی را بیشتر هم بکند ) و در نتیجه باری از طنز و کنایه زدن را در کلیت بیت شکل می دهد . این نوع به کارگیری ترکیبات عامیانه در کار صفریان کم نیست و نمونه دیگرش همان غزل آخری نقد است . «خدا نخواست» به عنوان یک ترکیب عامیانه خوب در بافت غزل مذکور ، آن هم به شکل ردیف ، نشسته است .
5- مضامین تکراری ...یک سوال دارم !...اصولا مضمون تکراری و غیر تکراری یعنی چه ؟!...اگر منظور از مضمون ، درونه نهایی اثر است که آن وقت باید در شعر عاشقانه رابرای همیشه تخته کنیم ! چنانکه شعر مقاومت و شعر جنگ و از این دست را ! ... این که منطقی نیست !...چون هر شاعری خوانش خاص خود را از هر یک از این مقولات دارد که حتی اگر بنا را هم بگذاریم بر انفعال کامل شاعر و پیروی او از نگاه شاعران متقدم تر باز هم نمی توان تاثیر ذهن و اندیشه خود شاعر را بر همان «درک از اندیشه قدما» نفی کرد !...به عنوان مثال درک من از اندیشه عاشقانه حافظ با شما فرق می کند چون من حافظ را با خوانش خود خوانده ام و شما با خوانش خودتان !...حافظی که من می شناسم از فیلتر ذهن من رد شده است و حافظ شما هم به همین ترتیب و در نتیجه ممکن است خیلی شبیه باشند اما مطلقا یکسان نیستند !...لذا یگانگی مضمون در این معنا ، بی معنی ست !
اما اگر مضمون تکراری به معنی تصاویر تکراری باشد اینجا مسئله فرق می کند !..بی شک شاعری که می نشیند و همان تصاویر پیش-سروده را دیگربار سرهم می کند و رنگ و لعابی به آن می دهد – و گاه هم نمی دهد – اصلا شاعر نیست !...بیشتر متشاعر است به قول رفقا ! ...اما انصاف هم چیز بدی نیست !..لااقل در همین مثالهایی که زدید به چنین نتیجه ای نمی رسیم !!...اصلا نمی شود چنین نتیجه گرفت که چون همه این تصاویر مربوطند به واقعه هبوط و ماجرای گندم و حوا و مار و آدم بنابراین همه شان سر و ته یک کرباسند !! ...این شیوه تحلیل درست مثل این است که برخی فمینیست ها می گویند مردها سر و ته یک کرباسند !!...فقط چون مردند !!....یک نگاه به همین بیتها بکنید !...در هر بیت شما به یک خوانش دیگرگونه می رسید در باب اسطوره مذکور !...کاری به این ندارم که این خوانشها فوق العاده هستند یا نیستند اما لااقل هریک یگانه هستند !..این یگانه بودن با تکراری بودن اصلا سازگاری ندارد ! ... به نظر حقیر اتفاقا بیرون کشیدن اتفاق و تصویر و خوانش تازه از دل یک اسطوره یا تصویر یا واقعهء هزار بار خوانده شده، بسیار دشوارتر است ...به خاطر همین است که مثلا هنر آیینی دشوار است چون باید شما از دل یک واقعه دانسته به خلق یک شگفتی برسید تا نامش بشود هنر ! ...بنابراین صرف تکرار بستر یک تصویر ، دلیل بر تکراری بودن مضمون نیست ..
اما در باب تنگی دایره وازگان ، من هم تا حدودی با شما موافقم . گستره وازگانی غزلهای شاعر ما خیلی وسیع نیست که البته این هم به همان دلیل ویزگی اصلی شعرهای صفریان است : سادگی و کم پیچشی و دلانه بودن !...بی شک موافقم که گسترش حیطه واژگانی شاعر ، سبب ساز کشفهای نوتری هم خواهد شد ...
6- در باب طنز هم موافقم که به عنوان یک مولفه فوق العاده در شعر می تواند بسیار دلپذیر باشد... مثال شما هم مثال خوبی ست که اتفاقا می تواند مثال خوبی برای استفاده درست از الفاظ و ترکیبات عامیانه هم باشد ...اینقدر خوب این ترکیبات در این غزل نشسته اند که حتی یادمان رفت آنها را به عنوان نمونه های خوب استفاده از زبان عامیانه لحاظ کنیم !..می بینید ؟!...برخی وقتها وازه اینجوری در شعر حل میشود و این درست است ! ...اما قبول کنید که طنز هم مولفه شعر صفریان نیست ...چون بسامدش چنانکه در مطلب آغازین گفتم بالا نیست ...شعر صفریان بیشتر شعری نجواگر و تا حدی مغموم و مه آلود است ..حتی همین طنز اخیر هم طنزی مغموم است ...قبول ندارید ؟!
7- باز هم در بیان ویژگی های یک مجموعه به یک مطلب کلی اشاره کرده اید و باز گفته اید فقط در یک غزل !! ...این ویزگی مورد بحث شما – واژهء بی پشتوانهء اندیشه : خودمانی اش می شود حرافی !!- تقریبا چیزی در مایه های دشنام است برای یک شاعر و شما تنها به جرم یک غزل – آن هم به گفته خودنان – آن را نثار شاعر بخت برگشته کرده اید !!...موافقم که شاعر ما برخی وقتها در برخی شعرهای دیگر برخی کلمات دارد که می توانستند بهتر از آنها کار بکشد اما اولا یک ویژگی پربسامد نیست ، ثانیا سلیقه بنده در این میان خیلی موثر است ، ثالثا مثال مورد بحث شما اصلا در این مقوله نیست !

تازگی ها، آه اما تازگی ها ،تازگی …
تازگی ها آفتاب از خود جوابش کرده است.

«تازگی ها»ی موجود در مصراع اول ربطی به «صنعت تکرار» ندارد ( اصلا صنعت تکرار کجای بدیع قرار دارد ؟!) ... تکرار یا کارکرد دارد یا ندارد !...اگر دارد که خوب است اگر ندارد باید ریشه اش را زد ! ...در مثال شما این تکرار کاربرد دارد و موسیقی دریغ خوارانه به شعر داده است انگار که می گوییم افسوس و صد افسوس ! ...حیف و صد حیف ! ...که با مضمون مصراع بعد همراهی دارد ... انگار که شاعر نشسته است و دارد می گوید : هی ! هی ! هی !...خورشید هم تازگیها جوابمان کرده است ...به این بیافزایید بریده بریده گفتنی را که می تواند بغضی نهانی را هم آشکار کند .... توالی (ه) های موجود هم در ایجاد این موسیقی آه کشان بی تاثیر نیست ....
8- تک گویی ویژگی شعر صفریان هست !..این نکته بحثی ندارد، به این خاطر که جنس شعر صفریان چنان که گفتیم واگویه وار است ...او دارد درددل می کند با مخاطب اش ، دارد حرف می زند ، دارد خودش را می شکافد جلوی چشم مخاطب اش ..در این نوع اشعار دیالوگ در احساس مخاطب اتفاق می افتد نه در اندیشه اش ...قبول که این نکته سبب می شود گاهی به یکنواختی برسیم ..اما این یکنواختی به خاطر جنس این نوع نگاه نیست که اگر بود ما اصلا نباید در هیچ شعری از این دست شاهکاری مشاهده می کردیم در حالیکه همه می دانیم این گونه نیست . شمار بسیاری از اشعار ادبیات کلاسیک ما در همین حیطه اند حتی در درخشان ترین وضعیت :
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
و ...
این هم تک گویی ست و آن قدر حس دارد که نفس شما را بند می آورد !...اشکال از شیوه نیست بلکه اشکالهای گاه گاه از شیوه پرداخت ماست ...موافقم که شاعر ما هم گاهی نتوانسته نیروی حسی اش را تا پایان غزل با هر بیت و مصراع و وازه همراه کند اما قبول نمی کنم که این ایراد یک ایراد سَبکی باشد !...کلا شعر صفریان شعر کم فراز و فرودی ست ...چنان که گفتم عین یک واگویه صمیمی با دوستی مهربان در خلوت ...این نوع شعر نیاز به جار و جنجال و پشتک و وارو ندارد ... و البته قبول که برخی وقتها که شاعر از حس اش فاصله می گیرد ، کم اتفاقی اش سبب می شود که مخاطب از شعر پرت شود بیرون و ارتباط ش را گم کند ....
9 – در باب سطحی بودن حرفی ندارم جز اینکه صفریان باید شعر خود را در برابر « شمای منتقد» شکست خورده فرض کند !...این نسبتها چنان که گفتنم بیشتر دشنامند تا نقد !... و البته همانقدر هم دور از علم و البته اندیشه ...در بهترین حالت منتقد می تواند بگوید «من به نتیجه ای نرسیدم» ؛ نه اینکه بگوید «اصولا نیست» !...این «نیست» گفتن جرات زیادی می خواهد و اعتماد به نفس زیادی .... عرض شود که به نظر من چنان که بارها گفتم شعر صفریان یک شعر کلی گو ست ..شعری که در کلیت اتفاق می افتد و در باب کلیات هم صحبت می کند ...زیبایی شعر او در یک بیت و دو بیت شکل نمی گیرد که بخواهیم سطر به سطر شعرش را مُثله – یا به قول شما کالبدشکافی به معنی قطعه قطعه کردن جسد ! – کنیم ... زیبایی مورد نظر او در کل شعر اتفاق می افتد و بارها می بینیم که دو سه بیت زمینه چینی می کند که بیت چهارمش را به درخشان ترین شیوه بنشاند ...می شود بگوییم که این شیوه را ما نمی پسندیم اما نمی توانیم بگوییم این شیوه مزخرف است و شاعر حق ندارد از آن استفاده کند و مخاطب هم باید بدش بیاید و الی آخر برای کل کائنات تکلیف تعیین کنیم ! ...موافقم که در این شیوه شعر کم اتفاق می شود ...موافقم که صفریان علاوه بر خلق شاعرانگی در کلیت متن باید به جزئیات هم توجه بیشتری داشته باشد ...موافقم که او می تواند از ضربات مکرر پتک بهره ببرد برای نفوذ به ذهن مخاطب نه از انفجار یک دینامیت ! ....اما این دلیل نمی شود با گزین کردن 3 -4 بیت رها از 3-4غزل مختلف به این نتیجه برسم که این شعرها بی پشتوانه اند ...چنانکه گفتم و دوباره تاکید می کنم شعر صفریان شعر متکی به حس و متکی به کلیت است !...این را فراموش نکنیم ...
10– ضعف تالیف را می شود گفت که همه شاعران بالاخره چند تایی دارند و باید هم به آنها اشاره کرد تا شاعر به دقت نظر مخاطب منتقد پی ببرد و تساهل اش را کمتر کند ...موارد مورد نظر شما هم اکثرا درست است ...بی شک هر چه شاعر بیشتر می نویسد و تجربه می کند توانایی اش در چالش با کلمات بیشتر و واژه گزینی اش بهتر می شود جز دو مورد آخر و به خصوص مورد یکی به آخر با بقیه مثالهایتان در این مورد موافقم ...
11- در باب ترکیبات هم چون در خوبی و بدی یک ترکیب سلیقه دخالت زیادی دارد مطلب را بیش از این مطول نمی کنم . تنها بگویم که «جار زدن» همیشه در مععنای منفی نمی آید ...جارچی ها آمدن شاه را و نیز فرمانهای پادشاه را در شهر جار می زدند ...اتفاقا به نظر می آید شاعر به تداعی این مفهوم ( آمدن پادشاه ) اشاره بیشتری دارد ....
خیلی حرف زدم !...ببخشید ...مقاله شد به جای کامنت... اما دلم نیامد زحمت منتقد و شاعر را با بی دقتی و سهل انگاری حرام کنم ..

***************
کاش همه مان به آن چه برایمان تدارک می بینند توجه بیشتری کنیم و در پیرامونمان مداخله فعالتری داشته باشیم ...چنین باد...
سیامک

Posted by siamak at 4:38 PM

June 8, 2007

جمعه - 18 خرداد ماه 1386

سلام
اول اینکه :...
... درختها دستشان را گرفته بودند روی سرت !...طاق نصرت بسته بودند برایت تا عروس جنگل و کوه ودریا بشوی !...رودخانه از کف دره برایت کل می کشید و باد روی برگهای نمناک می رقصید و باران کف می زد ! ...داشتی می رفتی تا طبیعت «جواهر» اش را روی پیراهنت سنجاق کند ! ... و سنجاقکی که روی موهایت نشسته بود می دانست که «جواهر ده » در صندوقچه گوهر های رنگ رنگ اش تنها تو را کم داشت!
و حالا دیگر گنج طبیعت کامل شده بود !...تو ایستاده بودی در مه... و جنگل و کوه و دریا گرد زیبایی تو حلقه زده بودند تا جهان در برابر این ملاحت قیام کند !...قیامتی شد به خدا ! ...دیدی ؟!...آسمان چنان بهت اش زد که اشکش سرازیر شد و کوتاه هم نمی آمد !!...مه آنقدر هوایی شده بود که پیراهنت را ول نمی کرد و با تو تا خود «رامسر» آمد !... دریا هم که دیوانه همیشگی ست ! ...تا تو را می بیند صاف می آید و دراز می کشد روی پنجه پاهای تو ! .... می بینی ؟! .... همه چیز به هم می ریزد وقتی تو می آیی ! ... پس دیگر این قدر به شاعر بیچاره پیله نکن که چرا هیچ کارش به قاعده نیست !...ساعت دنیا را عشق تو میزان می کند ؛ عزیز ! ...باقی نظمها همه اش بهانه است !....باور کن !

دوم اینکه : تا من دوباره سر نظم بیافتم یک کم طول می کشه !..شما ببخشید !
سوم اینکه : ممنونم از مهربانی همه دوستانی که در نمایشگاه کتاب حضور پیدا کردند و مهربانی شان شامل حالمان شد ....
چهارم اینکه : کتاب « بر تابی از ترانه» کماکان در تهران از طریق کتابفروشی دنیا در نبش بازارچه کتاب واقع در میدان انقلاب قابل تهیه است . همچنین پخش میعاد نیز کتاب را در سراسر کشور و از طریق کتاب فروشی ها توزیع می کند که دوستان می توانند ثبت سفارش کنند . در شمال کشور هم کتابفروشی های کتابسرا و خانه کتاب در بابل این کتاب را عرضه می کنند ....همچنان از نظرات دوستان و علاقه مندان به شعر استقبال و استفاده می کنیم ...
و چند لینک مرتبط :
- معرفی «عطر تند نارنج» در آتی بان
- معرفی «بر تابی از ترانه» در آتی بان
- معرفی «عطر تند نارنج» در روزنامه رسالت
پنجم اینکه : ویژه نامه 7 سنگ در مورد نادر ابراهیمی هم مسلما تا به حال دیده شده ! ...خوشحال می شوم نظر دوستان را راجع به مطلب خودم در این ویژه نامه بخوانم و استفاده کنم :
- من و خودم و نادر ابراهیمی .

ششم اینکه : یک خبر مهم لااقل برای من ! ....
جلسه نقد و بررسی کتاب « عطر تند نارنج » روز شنبه 9 تیرماه 1386 ساعت 12 تا 4 بعد از ظهر در خانه هنرمندان (تهران) برگزار می شود .
دوستان زیادی قول داده اند که برای این جلسه سخنرانی داشته باشند که از آن جمله می توان به : آقایان اسماعیل امینی ، سید مهدی موسوی ، سعید کیایی ، سید جعفر عزیزی ، جلیل صفربیگی و خانم مریم جعفری و چند تن دیگر از دوستان منتقد و شاعر – که چون هنوز قطعی نیست نام نمی برم - اشاره کرد ...امیدوارم هم دوستان به وعده عمل کنند و هم کلیه دوستانی که علاقه مند به حوزه شعر و به ویژه غزل هستند و به خصوص در مورد کتاب حاضر نقد و نظری دارند در این جلسه حضور داشته باشند... بی شک همراهی تک تک عزیزان مخاطب شعر مایه افتخار نگارنده است ....

هفتم اینکه : برویم سراغ بحث معرفی کتاب :
- حکایت عشقی بی قاف ، بی شین ، بی نقطه : در مورد این کتاب مصطفی مستور این روزها در اینترنت مطلب زیاد است ؛ برای مثال این دو نقد : 1 و 2 .
اما گمان می کنم در تمام این نوشته ها یک نکته کاملا مورد بی مهری قرار گرفته است .داستان نخست مجموعه با عنوان « مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت » یک اثر فوق العاده است که خارج از جریان روایتهای معمول، بدون استفاده از تعلیقهای کلیشه ای و با استفاده صرف از مونولوگ به ایجاد فضایی مالیخولیایی و به شدت تاثیرگذار و البته مهم تر از همه بسیار واقعی و روانشناسانه دست یافته است .به شخصه گمان می کنم که مستور با توجه به سیر نوشته هایش تا کنون نشان داده است که از آن دست نویسنده هایی ست که به حرفهایش بیش از معلق واروهای تکنیکی و قید و بندهای فرمی اهمیت می دهد. این نکته به وضوح در تمامی آثار نویسنده قابل رهگیری است . در داستان مورد بحث نیز شکل گیری عشق و مسکوت ماندن آن از جانب راوی – که یک نویسنده است – به شکلی بسیار گیرا نمایش داده می شود . تاکید می کنم که نمایش !...در حقیقت مونولوگ راوی باید توسط مخاطب کاملا دراماتیک اجرا شود با تمام فراز و فرودهایی –که در دل اثر هست و یک مخاطب آگاه آن را در می یابد . اگر این گونه نشود ، داستان بالکل از دست خواهد رفت ؛ اگر بخواهیم با خط کش تعلیق و شخصیت پردازی و گره گشایی و امثالهم سراغ این شعر-داستان برویم فقط به مثله کردن و خالی از حس کردن آن می رسیم و جنازه داستان روی دست مان می ماند بی هیچ لذتی !
از این نکته هم نگذریم که لحن راوی در این مونولوگ بسیار نزدیک به سخنرانی های دکتر شریعتی ست که مخاطبان جدی آثارش این لحن را با آن فراز و فرودهای و جمله های طولانی و مهم تر از همه صفتهای پشت سر هم این چنینی که بر سر مخاطب آوار می شود در سطور مختلف داستان باز می شناسند :
« ...از این که مبهم ترین و نگفتنی ترین و باکره ترین و پنهان ترین و پر معناترین و پاک ترین حرفها را که با سلوک وحشت ناک روحی کشف کرده بودم به سادگی بستن گره روسری اش یا جلو کشیدن آن ، یا عقب زدن موهای روی پیشانی اش می فهمید ، دچار چنان هیجان سکرآوری می شدم که مستی هیچ باده ای نیم توانست کسی را این چنین سرمست کند . ...»
اصولا استفاده از چنین جمله بندی های طویل و نیز بهره گیری از صفات موکد و خلاصه لحنی این چنین خطابه ای سبب هم حسی بیشتر مخاطب و انتقال هیجان راوی به او می شود که در داستانی این چنین کارایی زیادی دارد ...
استفاده از فرم در خدمت مضمون کاری ست که مستور به خوبی انجام می دهد .نمونه این اجراهای موفق را در «چند روایت معتبر درباره کشتن » ، « سوفیا » و به خصوص «حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه» می بینیم . جایی که نویسنده با استفاده از فضای چت رومها و استفاده از شکلک های یاهو و ایجاد فضایی پر تعلیق به واسطه دنیای سرشار از ابهام وب داستانی عاشقانه و البته روانپریش را به منصه ظهور می رساند . داستانی که شاید به نوعی بازآفرینی امروزی لیلی و مجنون باشد ...مجنونی که درتیمارستان نشسته است و راههای ارتباطی اش – موبایل و تلفن و ... – از او سلب شده است و رابطه اش با زن به بهانه بدتر شدن وضعیت اش ممنوع است و لیلی بیچاره ای که دور از مجنون تنها به حرفهایی دلسپرده است که در دنیای واقعی از دهان هیچ بنی بشر عاقلی نمی شنود ! ...در این حرفها گوهر گم شده ایست که لیلی- مهراوه – آن را ناخودآگاه درک می کند اما عقل معاش اندیش آن را در نمی یابد و جنون می خواند ...و این حرف ها کلیت «هستی» اند ! همه آن چیزی که «هست » !...باقی همه «نیست» اند !...راستی چرا کسی از خودش نمی پرسد چرا اسم پرسوناژ مرد قصه « هستی » ست ؟!...آیا تنها اینکه بگوییم نویسنده می خواهد به عرصه شلم شوربا و بی قاعده و مبهم وب اشاره کند کافی ست !؟..اگر این طور است چرا «هستی »؟! ...چرا « مریم » نه ؟!! ...شاید دلیل همان باشد که در چند سطر پیش گفتم ...
به گمان من داستان او ل مجموعه ، «مردی که تاپیشانی در اندوه فرو رفت» یک جورهایی با داستان آخر مجموعه ،« حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه» مرتبط است ؛ نوعی دایره وار ، انگونه که گویی هر یک ادامه دیگری ست ...نوعی دایره دیوانه وار !

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه – مصطفی مستور – نشر چشمه – چاپ سوم زمستان 1385- 65 صفحه – قیمت 800 تومان

- پاره خط : مجموعه شعر سینا علیمحمدی بلاخره چاپ شد ! ... علیمحمدی از دسته شاعرانی ست که به عقیده من برای مخاطب خود احترام قائلند و به رسانه بودن شعر به عنوان یک هنر اعتقاد دارند .در این نوع نگاه شاعر به جای در غلتیدن به پریشان گویی های آنچنانی و تکنیک ورزی های افراطی و ابهام پردازی های مد روز به سراغ جوهر شعر و خلق فضا های شاعرانه در ساده ترین و برهنه ترین شکل خود می رود و سعی می کند با کشفهای شاعرانه اش مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد و نه با ژست های شاعرگونه اش !
از این دست شاعران در نسل جدید شاعران سپید سرا کم نداریم هرچند نسبت به خیل عظیم شعرهای ژورنالیستی و کارگاهی و کارخانه ای آن هم با تولید انبوه (!!!) این گونه شعرها هم چنان مورد کم لطفی واقع می شوند ....
برسیم به مجموعه پاره خط : از مقدمه آقای ضیا الدین ترابی که بگذریم با مجموعه ای طرف می شویم از شعرهای نسبتا کوتاه که در سطور پایانی خود ضربه نهایی شعر را پنهان کرده اند ...
چقدر این قیافه به من می آید
عینکی که با آن تو را نمی بینم
موهایی که هرگز انگشتانت را سیاه نکرد
ساعتی که برای پنجشنبه های غروب
هنوز بی تاب است

اما این لباس های لعنتی
آن قدر جیب نداشتند
تا عاشقم باشی

این شگرد در شعرهای بلند تر نیز به این صورت اعمال شده است که هر بند از شعر نقش یک شعر کوتاه را ایفا می کند و در سطور پایانی اش ضربه تصویری خود را دارد و در نهایت کلیت شعر با ترکیب همین بندها شکل می گیرند :
....
حالا چند سالی می گذرد
از فتح شلوارهای کوتاه
تو
آن سوی آب
روبنده ات را برمی داری
و من
به سلامتی آسمان خراشهای شهر
قهوه ام را با انگشتری عقیق سر می کشم
بی خیال تانک هایی که
هفت پشت پدرم را لرزانده بود
در پیاده روهای همین شعر
....
این شیوه پرداخت بیشتر در نتیجه شعر ترجمه در شعر امروز ما جریان پیدا کرده است که اتفاقا جریانی درست و خلاقانه و زیباست . نگاهی به آثار نزار قبانی و نرودا و لورکا و امثال آنها نشان می دهد که این شیوه چقدر در شعر کارایی و زیبایی دارد . اتفاقا نکته اینجاست که در شعر کلاسیک ما به خصوص در غزل کلاسیک – برای مثال غزلیات برجشته سعدی یا حافظ – این نکته به شکل جدی وجود دارد : بیتهایی خود بسنده با ضربه های توامان تصویر و البته قافیه در انتهای بیت و البته پیوند های ظریف عمودی در تار و پود شعر ...در حقیقت این ضربه های مکرر تصویر در انتهای هر بند و هر از چند گاه حضور مخاطب را در شعر جدی تر می کند و نمی گذارد کارش در شعری مطول به خمیازه برسد !...نکته ای که خیلی از شاعران – چه در عرصه کلاسیک و چه در عرصه نو – از یاد برده اند ...
خلاصه آنکه نقطه قوت مجموعه پاره خط کشفهای خوب و استفاده از فضاهای تازه برای خلق تصویر و به خصوص فضاهای شهری و البته کلانشهری ست :

پارک ملت
جای خوبی ست
برای تمرین دموکراسی
وقتی ایستاده ام
به انتظار کسی
که هیچ گاه نمی اید
حتی در خواب های شبانه ام
که انتخابات بزرگی است
میان آن همه ...

اما هنوزهم ایستاده ام
با دستانی که
فکر می کنند
کاش آغوشت
عدالت بیشتری داشت

نکته بعدی تکنیک های به کار گرفته شده در اثر است .برجسته ترین رویکرد تکنیکی شاعر استفاده از حرکتهای زبانی و ایجاد مفاهیم دوگانه – نه دو پهلو – برای واژگان و ایجاد فرصت برای اجرای لحنهای مختلف بر روی یک ترکیب است . به این نمونه نگاه کنید :

دست می اندازم
دست می کشم
درست وقتی که شیخ ، اجل معلق می شود :
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم ...
در می رود !
شیرازه شعری که از پیشانی تو آغاز می شود
گفتم قبلت سلام بانو !
دوستت دارم !
در مضارع تو صرف نمی شود
لابد خیال برت می دارد
که دست می اندازم
به موت
قسم !

کاملا آشکار است که شاعر در سطر سوم به ایجاد تداعی «شیخ اجل» و به دنبال آن استفاده از ترکیب عامیانه و طنزآمیز « اجل معلق» است ...چنانکه در سطر 4 و5 همین کار را با بیت مشهور سعدی انجام می دهد .اما ماجرا به همین جا ختم نمی شود زیرا سطر 5 در خوانشی دوباره با لحنی متفاوت به سطر 6 تسری می یابد . در حقیقت شعر به این شکل قابل بازخوانی ست :
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم ...
در می رود !

در می رود
شیرازه شعری که از پیشانی تو آغاز می شود ...
و البته باز هم به کلمه «شیرازه» که تداعی گر شیراز زادگاه شیخ اجل است باید توجه کرد .
در ادامه باز این تکنیک را می بینیم :« دوستت دارم !» هم در مواجهه با سطر بالایی و هم در تعامل با سطر پایینی بازخوانی می شود . و در نهایت در « به موت » هم همین اتفاق می افتد .
از همه اینها گذشته با رسید به این نقطه شعر به ایهام دو سطر آغازین هم پی می بریم ، ابهامی که در « دست کشیدن » است : هم به معنای دست را پس کشیدن و هم به معنای منصرف شدن ....
نکته اینجاست که استفاده از این تکنیک ها در شعر مورد بحث در بهترین شکل خود جفت و جور شده است و به عبارت دیگر از شعر بیرون نزده است و همین سبب شده است که با یکی از بهترین شعرهای مجموعه طرف باشیم .
اما همین تکنیک ها در برخی از شعرهای دیگر تصنعی به نظر می رسند چرا که فراخوانی مناسب و زمینه چینی شاعرانه برای شان انجام نشده است :
خط را بگیر و
این شعر را با شاعرش خط بزن !
د ِبه زن ! به زن !
بزن تا تمام این خط ها را حرامت نکرده ام
حرامت نکرده ام ...
گفتم که شاعر برای تصویر و مضمون اش اهمیت قائل است و به مخاطب توجه دارد اما باید به این نکته هم اشاره کرد که در برخی از شعرها ، شاعر مخاطب را دست کم می گیرد و توضیح واضحاتش سبب می شود ایجاز و در نتیجه زیبایی و غنای شعر از دست برود :

شاعر نیستم
شعر نمی گویم
می نویسم بهار
تا تمام خیابان را
باران نقاشی کنی
و بهانه امروز
برای سرودن
تنها تو باشی
تو
درست مثل بهار ...

از این بگذریم که کلیت شعر خیلی تازه نیست اما دو سطر پایانی شعر کاملا اضافه به نظر می رسند . حتی اگر شاعر می خواست بر بهار بودن «تو» تکیه کند به جای این دو سطر یک منادای « بهار!» کفایت می کرد ، هر چند به گمان من همان نیز لازم نیست .
یا مثلا در شعر خوب « نارس و کال» که اتفاقا همین ترکیب به نظر من در شعر حشو و زائد است :

چترهای عابران
نارس و کال
از کف خیابان به فردا می رسیدند

به نظر می رسد ترکیب «نارس و کال» موسیقی شعر را برقرار کرده است اما بی شک ترکیب دو صفت کاملا هم معنا چندان فصیح نیست . بماند که ترکیب «نارس» با «رسیدن» و موسیقی «کال» با «کف» ممکن است دلیل شاعر باشد اما باز هم به نظر من توجیه مناسبی برای استفاده از صفتهای مترادف نیست .
و به عنوان آخرین مثال برای برخی سهل گیری ها در پیرایش شعر اشاره می کنم به شعر خوب « دروغ » که بند 5 آن کاملا جدا از فضای شعر و بی ارتباط و اضافه به نظر می رسد .
خلاصه آن که سینا علیمحمدی نشان داده است که شعر را و کارکرد آن را و مخاطب خود را به خوبی می شناسد و بر روشهای تاثیرگذاری بر او و انتقال درست مفاهیم و کشفهای شاعرانه آگاه است و به نظر من با اندکی دقت افزونتر در گزینش واژگان و سخت گیری های بیشتر در پیرایش شعر می تواند گوهر شعر خود را بسیار خوش تراش تر در پیش چشم مخاطب بنشاند ...چنین باد!

پاره خط – سینا علیمحمدی- نشر نمایه – چاپ اول 1385 –72 صفحه - 10000ریال

گارد سفید : در مورد این کتاب میخائیل بولگاکوف هیچی نگویم بهتر است !..از نویسنده ای که شاهکارهایی چون مرشد و مارگریتا ، دل سگ ، تخم مرغ های شوم و ... را دارد ، نوشتن چنین رمان سرد و کسل کننده و بی حس و حال و بدتر از همه تکراری بعید به نظر مرسد . البته نباید از نظر دور داشت که ترجمه کتاب م چندان چنگی به دل نمی زند و در برخی از سطور کاملا مشخص است که معادلهای بهتری برای ساده نویسی و شکستن جملات کشدار – که مطابقتی با دستور فارسی ندارند – وجود داشته است . اما با همه اینها بولگاکوف در تلاش برای نوشتن «جتگ و صلح»ی دیگر به اولین دیوارهای آن اثر سترگ نیز نرسیده است و در پیمودن راهی –واقعگرایی- که گذرگاه تخصصی او- فراواقعگرایی- نیست چندان موفق نشان نداده است . این چند سطر را نوشتم که این کتاب را نخوانید !!
گارد سفید – میخائیل بولگاکف – ترجمه نرگس قندچی – نشر قصه – چاپ اول 1385 – 336 صفحه

ششم اینکه : ....
موافق نیستید که دیگر بس است !!...معرفی کتابهای مان حسابی طولانی شد ! ...باقی حرفها باشد برای بعد !
جلسه نقد خانه هنرمندان یادتان نرود !

شادی تان در پناه هزار هزار بوسه مستدام !

سیامک

Posted by siamak at 7:57 PM

December 23, 2006

شنبه - 2 دی ماه 1385

بازی شبِ یلدای مرا در پی نوشت بخوانید!

سلام
اول اینکه :...
به گمانت می شود وقتی خورشید نشسته است روی همین مبل رو به رو و دارد با فنجان قهوه اش فال می گیرد ، شب یلدا را جشن گرفت ؟!...دِ نمی شود !!
وقتی لبانت لذیذتر از قند هندوانه است ؛ چشمهات اوقات بادام را تلخ می کند ؛ یک باغستان انار پس پشت پیراهنت دلدل می کنند برای شکفتن ؛ می شود شب یلدا را ...؟!...دِ نمی شود !!
وقتی صدایت شنیده می شود از میان هیاهوی این دنیای دیوانه ، خود حافظ می آید ، می نشیند کنار شومینه و دستش را می زند زیر چانه اش و تو را سِیر می کند تا یادش نرود عصر شاخ نباتها هنوز به پایان نرسیده است . آن وقت خودش می آید و انگشت مرا می گیرد و می گذارد درست روی این غزل تا فال امسال و همیشه تو را این گونه برایت بخوانم :
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد...

**********************
دوم اینکه: بازم دیر کردم نه !؟...چی بگم والله !...من همچنان شرمنده ام ! ...
**********************
سوم اینکه : چند تا کار توی چند جای مختلف این چند وقت نوشته ام که خوشحال می شوم نظر دوستان را به خصوص درباره این دو کار بدانم :
- ترجمه شعری از محمود درویش و خوانشی از آن در صفحه شعر روزنامه همشهری مورخه ( 16 آذر 1385) - داونلود کنید !
- نقدی تحلیلی بر شعر حاشیه نشینی با نگاهی به اشعار «من بچه جوادیه ام» از زنده یاد عمران صلاحی ، « « من خواب دیده ام که کسی می آید» فروغ ، غزلی از رضا عزیزی ، « تابوتی به اندازه یک سرنگ» از غلامرضا سلیمانی و «بازگشت» از محمد کاظم کاظمی در شماره اخیر فصلنامه شعر (لینک اینترنتی )
**********************
چهارم اینکه : «بر تابی از ترانه » به خاطر چاپ پوسترهای انتخاباتی در چاپخانه اندکی معطل شد!...البته الان کتاب زیر چاپ است و گمانم بالاخره سریال شگفت آور نشر این کتاب قرار است تمام شود ...امیدوارم دفعه بعدی که به روز می کنم کتاب حاضر و آماده باشد ! ...نکته ای که هست صفحه آرایی جدید کتاب است که به گمانم برای بار اولی ست که در ایران اجرا می شود ...گرافیست خوش ذوق کار آقای شروین فرید نژاد با استفاده از تایپوگرافی برای هر صفحه طرحی جدا ارائه کرده است که حاصل آن به نظر من چشم نواز است و تقریبا هر اثر را به تابلویی مانند کرده است ...این دو نمونه را از صفحات داخلی کتاب ببینید :

2.JPG


2.JPG


********************
پنجم اینکه : هیچوقت یادم نمی رود که « دوستت دارم » چقدر توی خوابگاه همه گیر شده بود ...از همه اتاقها صدای شرجی خواننده به بیرون می وزید که :
گریه کردم ، گریه کردم
اما دردم و نگفتم
تکیه کردم به غرورم
تا دیگه از پا نیافتم

چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدا نگهدار

من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم
اگه تو بهانه بودی ...

ترانه « یغما» با صدای گیتار و حنجره ای زخمی دل می برد از آن روزهای دلتنگی ... اما حالا که :
طفلکی بدجوری عاشق شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت !

دلم برایش تنگ می شود و شرجی صدایش را – که می ماند – مرور می کنم و دلم می گیرد و به این فکر می کنم که حضور کوتاه او قدرتی کم نظیر داشت ؛ چنانکه برخی ترانه هایش زمزمه ای همگانی شد و گمانم در حافظه ها باقی خواهند ماند ...گمانم می شود تا همیشه با او و « استاد بهمنی» زمزمه کرد که :
بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
اما چه حیف قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
هنوز دلم ساده بود و جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود ....

************************
ششم اینکه : اما کتابهای امروز :
-سفر به سرزمین آرزوها ( ویژه نامه همشهری جوان شماره 97) : بله ! حق با شماست ا!..این یک هفته نامه است ، کتاب نیست ! ...اما باور کنید هر کسی از هم نسلان من که این مجله را نخوانده باشد چیزهای زیادی را از دست داده است ! ... یک پرونده کامل و کم نقص از کارتونهای دوران کودکی ما : از سندباد و گالیور و پلنگ صورتی و ...تا بارباپاپا و بامزی و پت پستچی و ... می شود گفت هیچ یک از رفقای خوب بچگی هایمان جا نیافتاده اند ! ...یک مجموعه بسیار نوستالژیک با یک لوح فشرده همراه سبب می شود که چندین ساعت لذت ناب را تجربه کنید .... می دانم این یکی بیشتر از معرفی و نقد شبیه به تبلیغ شد ! ...اما راستش را بخواهید بعد از یادآوری آن همه کودکانگی دلپذیر آن قدر سرخوشی به آدم دست می دهد که زیاد در بند این حرفها نیست !...ممنونم از حسن علیشیری عزیز برای اینکه گفت این ویژنامه را از دست نده ... وقتی دوباره همه این مجموعه های دوست داشتنی را مرور کردم فهمیدم که چقدر نسل کودکان امروزی کم اقبالند !... کودکان نسل من خیلی چیزها را لا به لای همین کارتونها آموختند و حس کردند ...کودکان امروز با این سفینه های فضایی اجق وجق و دیجیمونهای بی حس و حال به هیچ ناکجاآبادی نمی رسند ، به خصوص با این قحطی مطالعه و زندگی ماشینی و ...باور کنید !
سفر به سرزمین آرزوها - شماره 97 همشهری جوان – ویژه نامه کارتونهای کودکی ما – با یک لوح فشرده همراه – 200 تومان
********************
-سمفونی روایت قفل شده : همیشه معتقد بوده ام وقتی در یک مجموعه شعر معاصر هر مخاطبی بتواند 5 شعر دلخواه و یک شعر فوق العاده پیدا کند ، آن مجموعه موفق ارزیابی می شود . در این آشفته بازار نشر شعر معاصر به گمانم این موفقیت تنها نصیب کتابهای بسیار محدودی خواهد شد .
سمفونی روایت قفل شده سروده مریم جعفری یک مجموعه دلپذیر است . چند شعر کم نقص و یک شعر فوق العاده :
دنیا پر از سگ است ، جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفره امشب نمی رسند
پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست ...

ردیفی دشوار در یک غزل معترض بسیار خوب عمل کرده است و شاعر بدون شعار دادن ، خشمی عینی را در قالب کلام ریخته است . خشمی که زاییده مآل اندیشی و روشنفکربازی نیست . یک خشم آتشفشانی و غریزی روح شعر را عصیانی کرده است :
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی ست

این دست اشعار به مدد ذوقمندی و اندیشه ورزی و فرم گرایی و تکنیک های آن چنانی آفریده نمی شوند ...اینها مثل سیل اند که شاعر و مخاطب را با هم می برند و تمام ! ..در واقع در این دست اشعار شعر است که شاعر را می سراید !...یا به گفته دیگر شاعر خود نخستین مخاطب شعری ست که از آغاز و انجامش هیچ نمی داند !
از این شعر برجسته - که به گمانم جای تحلیل واژه به واژه دارد – و نیز چند شعر کم نقص مجموعه که بگذریم ، نکته دلگرم کننده حضور همیشگی اتفاقهای شاعرانه در شعر مریم جعفری ست . در حقیقت هیچ شعری دراین مجموعه فاقد یک اوج شکوهمند و کشف شاعرانه نیست . حتی وقتی کلیت شعر نمی تواند ذائقه مخاطب را به تمامی ارضا کند یک دو بیت درخشان سبب می شود که خواندن شعر خالی از لذت نباشد :
زندان خود که باشی ، آزادی ات محال است
تو خوابی و کنارت دیوار نردبانی

یا :
از بس که در اندیشه آتش فرو رفت
سلول سلول تنم خاکستری شد

که دقت در همراهی « اندیشه » با «سلول خاکستری » و نیز« آتش » با «خاکستر» و تناظرهای اینها با هم سبب می شود وجوه مختلف بیت برجسته شوند و معنا شکل چند بعدی بگیرد و شعر در ذهن مخاطب زاده شود ..
یا
از همان غزل :
نقاش خود بودم ولی نقاشی ام سوخت
مرزم قلم، بومم زبان ما دری بود

تاکید شاعر بر جدا نویسی « ما دری » تنها به سبب ایجاد هر دو گونه خوانش است هم به شکل نوشته شده و هم به شکل « زبان مادری» که قرین به ذهن تر است . در حقیقت شاعر با انتخاب شکل نگارشی مفهوم دورتر در ایهام و جناسش ، خواسته است که توجه مخاطب را به کشف شاعرانه اش جلب کند که گمانم موفق نیز بوده است .
طنز تلخ هم به عنوان یک مولفه حضور چشمگیری دارد :
بی سر شدند تن ها، ما روی خاک تنها
سر در زمین ما نیست ؛ ما سرزمین نداریم
از چلستون بالا تا بیستون پایین
دیگر ستون نمانده ست ؟ یا ذره بین نداریم ؟...

مولفه دیگر به خصوص در کارهای متاخر شاعر بازیهای زبانی ست که در همین چند نمونه ذکر شده بسامد بالای آن را می بینید و البته به گمان من در اکثریت موارد شاعر در استفاده از این تکنیک موفق بوده است و شعر را به عرصه تکنیک ورزی صرف بدل نکرده است .

گذشته از نقاط قوت بسیار این مجموعه باید به دو نکته مهم اشاره کرد :
اول اینکه یکدستی زبانی در این مجموعه پررنگ نیست . برای مثال برخی اشعار لحنی قدمایی و برخی کاملا امروزی دارند . البته گهگاه این دوگانگی در درون یک شعر هم بروز پیدا می کند که چندان دلپذیر نیست مثلا در غزل صفحه 36 در کنار عباراتی چون « از سیب سرخ خودش یک عالم اورده است » و نیز « من دل کم آورده ام ؟ یا دل کم اورده است ؟» که به وضوح زبان امروزی دارد و از اصطلاحات گفتاری روزمره استفاده می کند، این بیت هم امده است :
ما هر دو لب ؛ تشنه ایم هر دو ؛ لب چشمه ایم
من کوزه در دست و او جام جم اورده است

که لحن قدمایی آن اشکار است .
نکته دوم اما مهمتر و البته در کلیت شعر معاصر بسیار شایعتر است . برخی وقتها شاعر از سخت گیری های خود در انتخاب واژه دست بر می دارد و به اولین واژه مقرون به ذهنش اجازه بروز می دهد . در حقیقت دچار تسامح می شود ! برای نمونه :
زخم در حنجره ! بی هلهله ! فریاد نزن
در خم دره ، که پژواک صدا گم شده است

گذشته از این که «هلهله» که آواز شادمانی ست با « زخم » رابطه مناسبی ندارد ، «گم شدن پژواک» هم برای «فریاد نزدن» دلیل خوبی نیست !..در حقیقت بیت حسن تعلیل ندارد و ارتباط اجزا آن کمرنگ است .یا مثلا :
ابرهامان چه عقیمند ، وبارانی نیست
باد در همهمه دود هوا گم شده است

که باز هم ترکیب « دود هوا» خیلی فصیح به نظر نمی رسد .در حقیقت کلمه هوا به نظر اضافی ست : باد در همهمه دود گم شده است .یا مثلا :
مانند یک عقاب به فکر صعود بود
مردی که امتداد نگاهش عمود بود

فصاحت مصراع دوم به خاطر همان سهل گیری که گفتم مختل است . « عمود بودن » یک مسئله نسبی ست ....عمود بر چه ؟! ...شاعر می خواهد بگوید مرد نگاهش به آسمان بود یا رو به اوج اما ترکیبی که استفاده می کند فصاحت لازم را ندارد . مثالی دیگر :
در روح من مادرم حوا دم آورده است
از سیب سرخ خودش یک عالم آورده است

باز هم مصراع اول فصاحت ندارد تا حدی که معنا را هم دچار ابهام کرده است .
بی شک خود شاعر این نکات را بهتر از هر کسی می داند و نیازی به مثالهای بیشتر نیست .
در مجموعه سمفونی روایت قفل شده علاوه بر غزل با چند چارپاره ، چند عامیانه و دو سه مثنوی هم روبه روییم . می شود گفت تنها چهارپاره ها و نیز برخی ابیات در مثنوی ها ، تا حدی مولفه های شعری شاعر را در خود ، به همان قدرت غزل ، باز نمایانده اند .
در عامیانه ها باز همان سهلگیری ، شاید به واسطه اینکه کار عامیانه است ، سبب شده است که با کارهایی بیشتر متمایل به شعار طرف باشیم .باید به خاطر داشت که عامیانه نویسی هر چند بسیار سهل به نظر می آید اما در واقع کاملا ممتنع است ! ....می شود فولکلور های شاملو را مرور کرد و صحت این ادعا را موکدا دریافت .
در چهارپاره ها اما لحن عاصی شاعر نمود بیشتری دارد و طعم شعر زیر دندان مخاطب حس می شود :
بخاری از تپش رود در نمی آید
بخواب کودک باران پدر نمی آید
در این کویر درختان سفید می رویند
که عمر دیو تبرزن به سر نمی آید

کتاب بسته شد و نوبت خدا نرسید
از اسمان تو پیغمبری به ما نرسید
گلوی گله تلف شد در آرزوی علف
صدای ضجه ی چوپان به روستا نرسید
...

و نهایتا در سه مثنوی ، مثنوی سوم و متاخرترین شان ویژگی های اندیشه و زبان شاعر را به همراه دارد البته اگر از برخی ابیات بگذریم ...ابیاتی مانند این که که شاعر تنها قصد حرف زدن و مانیفست دادن و اندیشه ورزی دارد نه شعرسرایی :
فرمانروای بی سوار و بی هیاهو
در سرزمین مادری امنیتت کو

یاوه نویسان حرمت ما را شکستند
بر پست دنیای مدرن ما نشستند

با ماهنامه هفته نامه نشریه جنگ
هر روز طرحی تازه بدمعنی شده گنگ

متن پریشانی به پیوست مدرنیسم
اجراگران پست دربست مدرنیسم ...

و البته لحظاتی شاعرانه با همین اندیشه ، درست بعد از این ابیات:
حاشیه ای بی متن مثل یال بی شیر
خر-گوش ها آماده تحسین و تکبیر

خیاط های کوکی بی سوزن و نخ
با حرفهای کشکی تولید مطبخ ...

همین دوبیت گمانم کافی ست برای اینکه دریابیم هر گاه شاعر پا به ساحت شعر می گذارد ابزار را به خوبی
به کار می گیرد : از تشبیه موثر مصراع اول که قابلیت تاویل زیادی پیدا می کند تا نحوه اجرای مصراع دوم که باز بر عمق شاعرانگی کار می افزاید و نیز رابطه «خیاط» با «کوک » و «کشک » با «مطبخ » که ظرافتهای طنازانه کار را می افزاید ...
خلاصه کلام آن که ، جعفری در این مجموعه نشان می دهد که اندیشه را به عنوان بستر شعر به رسمیت می شناسد و هر گاه توانسته است خیالمندی شاعرانه را دوشادوش اندیشه به حرکت درآورد نتیجه کار رقص دلنشینی واژگان بر صحنه ذهن مخاطب بوده است . به عبارت دیگر شاعر حرفهای بسیاری برای گفتن دارد ، آن چنان که گهگاه تزاحم این حرفها سبب شده است شاعرانگی بر باد رود ، اما به واسطه همین دردمندی اندیشمندانه هیچ سخنی در این مجموعه باری به هر جهت نیست و این مشخصه در این زمانه «جنجالهای بسیار برای هیچ » کم موهبتی نیست !

سمفونی روایت قفل شده – م . آذرمانی (مریم جعفری) - انتشارات مینا –چاپ اول 1385 - 79 صفحه - قیمت 14000 ریال
*******************
هفتم اینکه : بی حرف پیش ، شعر جدیدی را که از نزار قبانی ترجمه کرده ام ، برایتان می نویسم ؛ با این توضیح که ترجمه از زبان انگلیسی بوده است :

غرناطه
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور

در آستانه الحمرا
ملاقات کردیم ؛
چه دیدار دلپذیری ،
بی قرار قبلی !

دو چشم سیاه :
در اعماقشان
فاصله ها از فاصله ها
زاده می شوند .

پرسیدم :
«اسپانیایی هستی ؟ »
پاسخ داد :
« متولد غرناطه !»

غرناطه ...
هفت قرن
در آن چشمها
باز می خیزند
پس از قیلوله ای ؛
و امیه :
بیرقهاش در اهتزاز و
سربازانش با نریان هاشان !

چه شگفت است تاریخ !
چگونه بازم گرداند
به سبزه رویی زیبا ،
دختری از نوادگانم .
در آن رخسار دمشقی
می توانستم ببینم
پلکهای «بلقیس» را ؛
گردن زیبای «سُعاد» را ؛
خانه قدیمی مان،
و اتاقی که در آن
مادرم
رخت خوابم را پهن می کرد
و بوته یاسی
که خویش را می آراست
با ستاره هاش ؛
و آن فواره
با سرودواره های طلاییش ...

و دمشق
کجا می توانست بود؟!
گفتم :
« آنجا !»
در آبشار گیسوانت ،
رودسار سیاه ؛
دلپذیری رخسار عربی ات ؛
لبانت ،
که تا همیشه
خزانه خورشیدهای سرزمین من اند ،
در عطر باغات عریف و
آبهاش ،
در یاس عربی و
ریحان و
به !

با من قدم زد
و پساپشت او
گیسوانش
چون خوشه های گندم خرمن نشده
نفس نفس می زدند ؛
گوشواره های بلند
بر گردن زیبایش
چون شمعهای کریسمس !

چون کودکی
به دنبال راهنمایم
می رفتم
و تاریخ :
توده ای غبار
پشت سرم !
می توانستم
نبض هنر را بشنوم
بر نگاره های دیوارها وسقفها.
او گفت :
« اینجا الحمرا ست ،
غرور اجدادی ما !
بیایید
بر دیوارهاش
بخوانید
افتخاراتم را !»
...
افتخاراتش ؟!
پاک کردم
زخمی خون چکان را ،
و زخمی دیگر را در قلبم !
کاش می فهمید،
میراث خور زیبای من،
این اجداد من بودند
که او از آنها سخن می گفت !

وقتی وداعش می گفتم
آغوش گرفتم
در او
مردی را به نام ِ
«طارق ابن زیاد»!
*********************
شاد باشید در پناه حضرت عشق !
سیامک

***********************************************************
پي نوشت :
از این بازی خوشم آمد و به دعوت مسعود عزیز و با توجه به اینکه اصل ماجرا بر این است که 5 صفت ناشناخته را عرضه کنیم ، این هم 5 صفت شاید کمتر شناخته شده حقیر لااقل برای مخاطبین وبلاگی !
بی شک وبلاگ ، لااقل برای من ، آینه خیلی مشخصه هایم بوده پس تکرار آنها بی فایده است : مثل عشق و اهمیتی که به آن می دهم یا مثلا شعر و ادبیات و غیره ! ...
پس از آنها که بگذریم ، می رسیم به آن چیزها که در وبلاگ نمود ندارد و اصولا مزه این بازی هم به همین است :

1- من تقریبا وضع حافظه ام خراب است !...یک چیزی در مایه های آلزایمر !...گلاره هر وقت می نشیند و از خاطرات دوران 3-4 سالگی اش !! حرف می زند ، کلی هاج و واج می شویم !! ... البته این وضع حافظه مربوط به چیزهایی ست که اثر شگرفی بر زندگی و احساس و اندیشه نداشته اند ...گفتم شگرف ! ...کم تاثیر و پر تاثیر و از این دست هم مشمول همان فراموشی لعنتی هستند، البته جز موثر ماجرا نه ! ...حواشی اش !...
خلاصه اینکه بارها پیش آمده است که بعد از گذشتن چند ماه از خواندن یک کتاب اصلا خط اصلی قصه را هم فراموش می کنم ! ( البته یک مرور سطحی به یادم می آورد که ماجرا چه بوده ...) ... بنابراین اگر قرار است روی یک کتاب چیزی بنویسم بلافاصله بعد از خواندنش باید دست به کار شوم ...عین همین کاری که توی وبلاگ می کنم !...راستش را بخواهید اصلا یکی از مهمترین انگیزه ها برای این کتاب نوشت ها همین است که یادم نرود چرا و چگونه از کتابی لذت بردم یا نبردم ! ...
2-بنا به بند 1 قاعدتا نباید انتظار داشته باشید تصویر خیلی واضح و شفافی از دوران کودکی و نوجوانی ام داشته باشم ... اصولا این حافظه به درد اتوبیوگرافی نوشتن نمی خورد ! ... اما همین را می دانم که در 3 سالگی کتاب می خواندم !! ...البته این بیش از آن که به آی کیو و باقی مسائل برگردد ، با بچه اول بودن و حوصله پدر و مادری جوان و تحصیل کرده و مسائلی از این دست رابطه دارد ...به خاطر همین هم در 5/6 سالگی مرا فرستادند کلاس دوم ابتدایی !...در واقع من اصلا کلاس اول را نخواندم ! ...یادم می آید که مرا بردند دادگستری تا به حکم قاضی 6 ماه سنم را زیاد کنند که اصلا به کلاس اول برسم ... قد و قواره فینگیلی ام سبب شد که ایشان کلا باورش نشود که من می توانم بخوانم و یک شعارنوشته بالای سرشان را نشان دادند و گفتند : بخوان !...ما هم خواندیم : « استقلال آزادی جمهوری اسلامی » ... ایشان متعجب صفحه روزنامه را دادند دست ما – آخه یکی نمی گه نامرد ! ...روزنامه ؟!...بچه 6 ساله ؟!!... – بنده هم با کمال پررویی خواندم ! ...و ایشان امضا فرمودند ! ....
نتیجه اینکه از همان 3 سالگی پرت شدم در سیاهچاله کتاب و هنوز از جاذبه لعنتی اش جان به در نبرده ام !...یکی از دلنشین ترین فانتزی های ذهنی من این است که لم بدهم روی تخت خواب و بالش ام را بگذارم زیر دستم و ... کتاب بخوانم !!... فقط به عنوان مثال بگویم که در سال 80 در سرپل ذهاب و در دوره خدمت سربازی ، به شهادت اینکه اسم و تعداد صفحات همه کتابها را نوشته ام ، 32000 صفحه خواندم !!...یک کمی مسخره و یک کمی عجیب است اما باور کنید که واقعی ست !! ...
3-در باب شیطنت های دوران مدرسه هم البته حرفهایی هست ! ... جای من همیشه – به خصوص در دوره دبیرستان که جای خودمان را خودمان انتخاب می کردیم – ته کلاس و کنج کلاس بود !...یادم نمی رود که معلمان تازه وارد که در اولین جلسه همیشه به دنبال بهترین و بدترین شاگردهای کلاسشان می گردند تا مدیریت کلاس از دستشان در نرود ، با این وضعیت دچار مشکل جدی می شدند و سوتی های فجیع می دادند !! ... خیر سرمان شاگرد اول مدرسه و شهر و از این دست مسائل بودیم و قاطی همه مردودیها و آتش پاره های کلاس می نشستیم !! ...علی ای حال ، رفاقت های من هم در نتیجه همین مشخصه ، همیشه معجون عجیب و غریبی از آدمهای مختلف را دربر می گرفته است : همه جور آدمی از همه جور طیفی !...همیشه یک نکته مشترک برای حرف زدن وجود دارد و همین نکته برای بسط رابطه و نزدیکی به هم کافی ست ... این همیشه شعار من بوده و کمتر آدمی را دیدم که به این راهکار جواب ندهد !...
داشتم از مدرسه می گفتم ! ...یادم نمی رود که در یک اقدام هماهنگ جلسه امتحان زیست شناسی را ترک کردیم ! ...نفر اول بلند شد درست بعد از نوشتن اسمش بر برگه امتحان ... ناظم مدرسه نیشخند زد : « یعنی حتی یک کلمه هم نمی تونستی بنویسی ؟! » ....نفردوم بند شد ...نفر سوم ...( دیوار پینک فلوید را یادتان هست ؟! یا بهتر از آن «انجمن شاعران مرده» را ؟! ) ....سالن امتحان شلوغ شد از صدای پای بچه ها که یکجا از سر جلسه بلند شده بودند تا حرف زور نشنوند ! ( حرف زور ، امتحان معرفی ِپیش از امتحان نهایی بود که از دوره ما قصد داشت باب بشود که ما لااقل لایی کشیدیم !! ) ... نتیجه اینکه امتحان به خودی خود کنسل شد ! ...کی می توانست دو شاگرد اول شهر را ( که هر دو توی این کلاس بودند ) به امتحان نهایی معرفی نکند آن هم سر یک قانون من در آوردی داخل شهری!! ... جالب اینجا که همه این آتشها از گور همین دو نفر بر می خواست !...خلاصه اینکه دو در شد !!...
از این جور خل بازیها در دوران مدرسه- به خصوص دبیرستان - زیاد بود که یک مقدار از پررویی مان بیشتر به همین بر می گشت که ناچارا هوایمان را داشتند ! ... به هر حال آدم باید بتواند از اهرمهای فشار و نقاط قوت اش استفاده کند دیگر !...
4 - همیشه گفته ام که دانشگاه مهمترین قسمت زندگی مرا شامل شده است . به عبارت دیگر بیش از هفتاد درصد آن چه امروز هستم ، مربوط به آن دوره است ...یک جوان 5/16 ساله دور از خانه ، در میان دهها آدم گوناگون از هم نسلان خودش ، درست اوج شکل گیری شخصیت اش را طی می کند و همه اینها به برکت آن محیط شکل می گیرد ...در کنار اینها بگذارید دوره طولانی رشته تحصیلی من را و همه دلبستگیها و دوستیها و غمها و شادیهای این هفت سال را ...
کمیته تحقیقات داشتیم و مجله « قلم » داشتیم و همایشهای دانشجویی داشتیم و بولتنهای روزانه و شبهای شعر و سفرهای دانشجویی به نمایشگاه کتاب و تئاترهای تهران وهمایشهای مختلف و ....!!
شعر را و نوشتن جدی را از همان سالها شروع کردم ...دوستان خیلی خوبی داشتم که به مسیرهای خوبی هدایت ام کردند و خیلی خوشحالم که درصدهای کنکور را کمی بالاتر یا پایین تر نزدم ! ... اگر جایی غیر از آنجا بودم شاید الان شخص دیگری رو به روی این کامپیوتر نشسته بود و داشت چیزهای دیگری تایپ می کرد !...
درباره روزهای دانشگاه خیلی خاطره و حرف هست اما مهمترین نکته شاید اتاق مان در خوابگاه بود !
نامرتب ترین ، شلوغ ترین، درهم ریزترین ، پخش و پلا ترین و ... خیلی چیزهای دیگه ترین (!!) اتاق دنیا ! ...معادل اتاقی کمد آقای ووپی !! ...برای پیدا کردن جا برای نشستن ناچار بودی مقادیر معتنابهی کتاب و مجله و کاغذ و نوار و پتو و بشقاب و قاشق را کنار بزنی !...یک چیزی در مایه های میدان مین که شیطان نشنود کافر نبیند !
من اصولا آخر بی نظمی ام ! ...الان یک کمی بهتر شدم اما کلا همانم که هستم ! ...معتقدم در دنیایی که به سمت آنتروپی می رود اصلا چه ارتباطی به من دارد که جلوی طبیعت را بگیرم !!...من اصلا چکاره باشم !! ...
و نکته اینجاست که هرکسی با من می نشیند ، «خاندان نبوت اش گم شد» !!...تمامی رفقا به ما که می رسیدند از ما بدتر می شدند و وجوه پخش و پلامدارانه شان فعال می شد !
یکی از رفقا بعد از دو سه روزی سفر به شهرشان ، بعد از رسیدن بلافاصله وارد اتاق ما شد و گفت : « آآآآخیشششش !!...اینجا آدم احساس آرامش می کنه !!...» ...راست هم می گفت !...آن قدر همه چیز به هم ریز است که دیگر نباید به فکر این باشی که حضور تو و اصولا هر کاری ممکن است از این بدترش کند !...واین یعنی کمال آرامش !!...
5-همیشه پایه بحث بودم و هستم !!... بحث به معنای گفتگو درباره موضوعی واحد توسط دو یا چند نفر با دیدگاه های متفاوت که فرق جدل و نزاع را با بحث می دانند ! ....فکر نکنید کار سختی ست ! ...آدمها خیلی زود شرایط بازی را قبول می کنند ! ... مثل همین بازی وبلاگی که الان توی اش هستیم !...
اتاق ما توی خوابگاه ، همان اتاق فوق الذکر ، همیشه محل مباحثات بی پایان در مور موشوعات کاملا متفاوت بود ....بحث درباره ماهیت و تاثیرات و خلاصه هر چه مربوط به «عشق» می شد رتبه اول را در بحثهایی یک طرف اش من بودم ، داشت !...از بحثهای نظری که بگذریم ، نمی دانم چه جوری بود که هر کسی از رفقا و حتی رفقای خیلی دور که دلش قیلی ویلی می رفت برای کسی ، یک هو سراغ اتاق ما را می گرفت و آن طرفها آفتابی می شد و سفره دلش را باز می کرد و عین مسیحیانی که پیش پدر روحانی اعتراف می کنند ، اعتراف می کرد و راهنمایی می خواست !! ...حالا کی گفته من این وسط صلاحیت وعرضه راهنمایی دارم خدا عالم است ! .....باور کنید این یکی دیگر واقعا عجیب است !..اگر توی یک اتوبوس هم بنشینم که با کسی در آن آشنا نیستم ، کافی سر صحبت را با یکی باز کنم تا بعد از یکی دو ساعت طرف سفره عاشقی اش را پهن کند و سیر تا پیاز ماجرا را بریزد روی دایره !! ...البته این بد نیست ولی لااقل عجیب هست !
از این حرفها که بگذریم اتاق ما همیشه پاتوق بحثهای مختلف بود : از بحثهای اجتماعی بگیرید تا بحثهای فلسفی کاملا جدی ! ....از فیلم بگیرید تا موسیقی و شعر ...خلاصه همه چیز !...البته همه چیز به جز سیاست !...نکته جالب این بود که هیچ کسی میان آن همه آدم که به آنجا می آمدند و می رفتند ، جز در ایامی خاص مثل روزهای انتخابات ، از سیاست ، به معنای عامیانه آن : یعنی همان حرفهای مربوط به درگیریهای روزمره بر سر قدرت ، حرف نمی زد ... شاید اگر قرار باشد از یک چیز به عنوان نفرت انگیزترین نام ببرم ، سیاست در صدر لیست خواهد بود ! ...سیاست به همان معنا که گفتم ...بحث سیاسی ، یا همان غرغر کردن سیاسی هر خاله خان باجی که معمولا به نتایجی محیرالعقول هم می رسد ! ، به نظر من وقت تلف کننده ترین کار ممکن است ... یک جور خاله زنک بازی مدرن ! ... بگذریم !

خوب ! گمانم دیگر بس است ! ...
حالا خوشمزه ترین قسمت بحث :
5 نفر انتخابی من با توجه به اینکه گمانم هنوز دعوت نشده اند :
گلاره بانو ، حمید ، صالح دروند ، محسن اشتیاقی ، جلیل صفر بیگی .
باشد که روی ما را زمین نیاندازند !!

**********************
شاد باشید و برقرار
سیامک

Posted by siamak at 6:27 PM

November 21, 2006

سه شنبه- 30 آبان ماه 1385

سلام

اول اینکه : ...

پنجره های این خانه باید هم این قدر بزرگ باشد ! ... تازه ! پرده پوشی هم کار عاشقانه ای نیست !...عشق شورش بر علیه همه ریاکاریهای مذبذبانه است ! ...بگذار چشمان آسمان، لبخندهای آفتابی تو را در منظومه عاشقانه کوچک مان رصد کند تا خورشید را برای همیشه – حتی بعد از میلیون میلیون سال دیگر که شاید نه زمینی باشد و نه آفتابی – در حافظه فیروزه ای اش به یاد داشته باشد ... بگذار نسیم سرد صبحگاهی سرزمین من ؛ عطر تو را برای دریا سوغات ببرد تا گوش ماهی های عاشق ، پچ پچ دریا را بر سینه ساحل بشنوند و در تو در توهای هزار توی شان برای آیندگان به یادگار بگذارند که :

نسیمی کاز بن آن کاکل آیو...

بگذار نفس تازه کنند مردم در عطرآگینی عشقی که دیریاب هست اما نایاب نیست تا یادشان بماند لیلی که بود و اصلا زن بود یا مرد ؟!! ...

و شاید لیلی تمام زنانگی تو باشد ! ... لیلی شاید لبهای سرخ توست وقتی طعم شراب را در دهان من با بوسه ای بیدار می کنی ....

دوم اینکه : این دفعه راستش را بخواهید الحق و الانصاف غیبتم موجه بود !! ...وسط اسباب کشی و چک و چک بازی وقت وبلاگ آپدیت کردن می ماند ؟!! ...

سوم اینکه : به گمان من نفوذ یک شعر در جامعه گاهی اوقات بسیار بیش از نام شاعر است . یادم نمی رود روزی که می رفتم تا برای اولین بار وحید امیری را – پس از یک دوره آشنایی اینترنتی ببینم – حمید به من گفت که : این شعر رو شنیدی ؟!
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
سرسبزتزین بهار تقدیم تو باد
یک لحظه کوچک است روییدن عشق
أن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

و من شنیده بودمش ! ...هزار هزار بار !...و خوانده بودم اش روی در و دیوار و کارت پستالهای رنگارنگ فانتزی و هزار جور جای با ربط و بی ربط دیگر !
گفت : می دونی که شاعرش کیه ؟!...نمی دانستم !...گمان می کردم که مثلا مال شاعران عصر مشروطه است!...همدوره های ایرج میرزا و بهار و ... ! وقتی گفت مال وحید امیری ست فقط حیرت کردم ! ... این تازه وضع ماست که مثلا دستی بر آتش داریم گیرم از دور !
اتفاقا به نظر من این یک پیروزی بزرگ برای شعر است و اثبات دیگر بار این حکم دلپذیر که : شعر خوب همیشه پیروز خواهد شد و بر اریکه احساس مخاطب خاص و عام خواهد نشست .
اما از سوی دیگر گمان می کنم که شاعر را نیز باید از محاق بیرون آورد .باید شاعری را که شعرش بر لبان بسیاری مترنم است و در حالی که خالق اش را نمی شناسند معرفی کرد تا به شایستگی قدر ببیند و سپاس گفته شود . امیدوارم سایر دوستان نیز در این مهم همراهی کنند ...
برای مثال و برای اینکه چراغ اول را خودم روشن کنم ، این بيت را بخوانید :
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم!

بياييد اين بيت يا يكي از مصراعهايش را در گوگل جستجو كنيد ! ... نتیجه جالب توجه است : حدود 1600 مورد آن هم بدون عکس ها و اسلایدها و کارتهایی که از آین بیت تهیه شده است ! .. حالا نام شاعر را سرچ کنید : هوروش نوابی ... باز هم نتیجه جالب توجه است : 19 مورد ! ... گمان نمی کنید در حق شاعر اندکی ظلم شده است !؟ ...
چهارم اینکه : سریع السیر برویم سراغ سه کتاب امروز ...
- به سلامتی خانمها : 100داستان و طنز کوتاه ترجمه نشده از آنتوان چخوفعنوان فرعی بسیار وسوسه انگیزی ست ! ...چخوف و طنز ویرانگرش محبوب همه ملتها و نسلهایند . می توانی این را از تجدید چاپ و ترجمه های چندباره آثار چخوف دریابی . بی شک - چنان که مترجمین کتاب حاضر نیز در مقدمه شان بر آن صحه گذاشته اند – زیباترین آثار چخوف را می توان در مجموعه آثار ترجمه شذه توسط سروژ استپانیان ، که انصافا ترجمه ای دلپذیر است ، می توان خواند و لذت برد . مترجمین کتاب حاضر نیز ترجمه خوب و شسته رفته ای را ارائه کرده اند که اگر از طنازیهای گهگاه شان در پانوشتها – که چندان خوشمزه نیست !! – بگذریم ، از اینم نظر کتاب نقص عمده ای ندراد و کاملا قابل دفاع است . ...اما متاسفانه ایراد کتاب جای دیگری ست ! ... در حقیقت در همان عنوان فرعی آن ! ... داستانهایی که تا به حال ترجمه نشده احتمالا چندان دلپذیر نبوده اند که در گزینشهای پیش از این رد شده اند ! ... و حقیقت هم چیزی جز این نیست ! ...جز برخی آثار که رگه های طنز چخوفی را به منصه ظهور می رسانند – مثل کنسرت بلبل ، گوسفند و دوشیزه ، پارتی و در اتاقهای مهمان خانه و مواردی از این دست – باقی آثار نوعی طنز ژورنالیستی – آن هم از نوع به شدت دم دستی ! - را تداعی می کند که نگرشهای انتقادی روزمره - مثل وضعیت بد قطارها ، وضعیت مطبوعات ،بروکراسی اداری، گرفتاریهای مادی مردم و مواردی از این دست – بدون هیچ ظرافتی – لااقل در حد و اندازه های چخوف – در آنها مطرح می شوند . در مجموع کتاب حاضر برای مخاطب عادی و نیز حتی برای مخاطب کتابخوان حرفه ای چندان دندانگیر نیست اما برای نویسندگان طنز و پژوهندگان آثار چخوف بی شک بسیار مثمر ثمر خواهد بود ... البته بی انصافی ست اگر از نوشته بسیار زیبای ایوان بونین – برنده جایزه نوبل 1933 – که دریغ نامه ای داستانی در پایان کتاب است ، آسان بگذریم . خاطرات و جملاتی دلپذیر که شخصیت متضادگونه هنرمندی چون چخوف را به زیبایی باز می تاباند ...

« ...برای از بین بردن ساسها : ساس را بگیرید و به او توضیح بدهید که از نظر مقدار مواد ازت دار و چربی ، غذای گیاهی هیچ دست کمی از غذای حیوانی ندارد و دوستانه به او توصیه کنید رژیم غذاییش را تغییر دهد . اگر آخرین دستاوردهای علمی نیز تاثیری بر او نگذاشتند ، برای تان تنها این راه می ماند که انگشت تان را بلند کنید و فریاد بزنید : « پس بمون و توی جهل خودت بپوس ، ای خونخوار پست ! » و سپس او را رها کنید . دیر یا زو.د عدالت بر ظلم چیره خواهد شد » برگرفته از فوت و فن خانه داری -صفحه 183 کتاب

به سلامتی خانمها –آنتوان چخوف - برگردان حمیدرضا آتش برآب و بابک شهاب – انتشارات آهنگ دیگر- چاپ دوم –323 صفحه - قیمت 30000 ریال
___________________________________ - بخواب فروردین : مجموعه غزلهای حامد حسین خانی شاعر جوان کرمانی مجموعه دلنشین و خواندنی ست . حامد آرام و بی سرو صدا می سراید و فارغ از دغدغه های ژورنالیستی ، مضمون پردازانه و عاشقانه چنین می سراید :
فنجان و برف و پنجره و ماه ، روی میز اسبی میان چشم تو در حال جست و خیز

فنجان پر از بهار تو را شیهه می کشد
سیبی گذشت از لب سرخ تو سینه خیز ...

در غزلهای حسین خانی تصویر و مضمون حرف اول را می زند . در جای جای کتاب تلاش شاعر را برای خلق تصاویر نو و کشف مضامین تازه می توانید ببینید و همین ویژگی سبب شده است که آثار شاعر حلاوتی کاشفانه داشته باشد و مخاطب به واسطه انرژی همین تصاویر همراه وآژگان شاعر می شود :

من اشتباه نیستم ، تو اشتباه می روی
چقدر نرم و مهربان ، چقدر ماه می روی
...
چقدر صاف و ساده ای ، که سوی دشت لوت هم
برای پروراندن گل و گیاه می روی ...

از لحاظ زبانی دفتر حسین خانی معجون در هم جوشی از زبانهای گوناگون شعری ست ! ...شاید با این تعریف اینگونه به نظر آید که شاعر به زبان اختصاصی اش نرسیده است اما به نظر من زمانی این حرف مصداق خواهد داشت که شاعر به تجربه های پراکنده دست یازد بی آنکه در هیچ یک ، چیز چندانی برای ارائه داشته باشد ، حال آنکه حسین خانی از هر یک از این گستره های واژگانی برای بیان تصاویر خود به خوبی کار می کشد . برای درک بهتر این مطلب به این سه مثال توجه کنید :
1-
من شیرم و پلنگم و آهوی رام تو
با پای خویش امده بودی به دام تو

البته دام نه ، تو به میخانه سر بزن
ساقی منم موقتا ، شرب مدام : تو

در دام ، جام ، هر چه خودت فکر می کنی
افتادی و گریختی ای فکر خام ، تو ...

2-
چتر شب وا شد و من ، خیس عصیان گذشتم
از خیابان گذشتی ، از خیابان گذشتم
...
رسم دنیا فریب است ، نه تو دریا نبودی
گر چه بر موجهایت ، مثل توفان گذشتم
...
روزگار آهوان را بی وفا پروراندست
من پلنگم که از کوه لنگ لنگان گذشتم

3-
یک روز چتر خانگی ات باز می شود
آغوش عاشقانگی ات باز می شود

طولی نمی کشد که به روی نشانه ها
درهای بی نشانگی ات باز می شود

بر کوهسار مرمری شانه های تو
گیسوی رودخانگی ات باز می شود ....

ناگفته پیداست که مثال 1 زبانی کهن تر دارد ولی پرداختی امروزی ، مثال دوم زبانی میانه برگزیده است- مثل غزلهای غالب اواخر دهه شصت و اوائل دهه هفتاد - و البته همچنان تصاویری تازه و مثال سوم زبانی کاملا نو دارد که حتی به واژه سازی های دلپذیر – رودخانگی – نیز دست می یازد ... البته باید همین جا به برخی سهل گیریهای شاعر نیز اشاره کرد . در ادامه همین شعر می خوانیم :
یک روز می رسد که در این کهکشانه ها
راهی به بی کرانگی ات باز می شود

به گمان من خود شاعر هم موافق است که « کهکشانه ها » خیلی کلمه مناسبی نیست و آن های غیر ملفوظ بیشتر از آن که وزن ظاهری شعر را پر می کند ، به وزن معنوی شعر آسیب می رساند .و البته باز هم در این شعر و در مقطع یک کارکرد زبانی بسیار زیبای دیگر می بینیم تا حلاوت شعر از دهانمان نرود :
دریای من ! مدینه من ! ای ترانه ! کی
چشم مدیترانگی ات باز می شود ؟

بازی دریا و مدینه و ترانه و ادغام این سه با هم در ذهن مخاطب ، با درخشش کلمه مدیترانه کامل می شود و یک نوع بازی زبانی – ذهنی دلپذیر فراهم می آورد که با اندکی تامل مخاطب پشتوانه معنایی نیز می یابد .
گذشته از غزلها ، یک چارپاره ، دو مثنوی آیینی ، یک مثنوی عاشقانه و دو غزل مثنوی به همراه 4 سپید دفتر شاعر را کامل می کنند که در این میان مثنیو عاشورایی و نیز غزل مثنوی ها بسیار دلنشین ترند .
به طور خلاصه می شود گفت که درخشش حامد حسین خانی در تصویرسازیهای کاشفانه او بهره گیری اش از زبان است حال انکه نقصهای گهگاه اشعارش بیشتر در حیطه سهل انگاری ها و تسامح هایی ست که گاه شعری در اوج را دچار فرودهایی اضطراری (!) می کنند که برای هر دو دسته قدرتها و ضعفها می توان مثالهای متعددی ذکر کرد که البته بی شک خود شاعر بر همه آنها از نگارنده آگاه تر است .
برای پرهیز از اطاله کلام غزل زیبایی از حامد حسین خانی را می خوانیم و باز هم توصیه می کنم که این مجموعه زیبا را از دست ندهید :

سهرابها به سوگ تهمتن نشسته اند
مانند بلبلان که به گلشن نشسته اند

رودابه های زخمی محبوس در تنم
آشفته موی و سلسله دامن نشسته اند

دهقان ! شتاب کن که ببینی مترسکان
در فکر شوم خوردن خرمن نشسته اند

دیدم ستاره ها به زمین پرت می شوند
گویی که در دهان فلاخن نشسته اند

بیچاره نوبهارنشینان طرف جوی
در انتظار ابر سترون نشسته اند

چون چشمهای پنجره رو به رو که باز
در چارچوب کوچک آهن نشسته اند

ته مانده های آینه های شبیه من
هر روز در محاق شکستن نشسته اند

چشم سیاه یار ! کجایی ؟ شرابها
در شیشه های کهنه به شیون نشسته اند

من کیستم ؟ که این همه هندوی ترک وش
در انتظار سوختن من نشسته اند

بخواب فروردین - حامد حسین خانی - انتشارات خدمات فرهنگی کرمان - چاپ اول 1385 - قیمت 1400 تومان
_____________________________
- راز داوینچی : کتاب دن براون را خیلی دیر خواندم . علتش هم این بود که اصولا دل خوشی از کتابهای جنجالی و پرفروش – آن هم در بازار اشفته کتاب ایران ! – ندارم و بارها دیده ام که اثری نازل با فروشی بالا و تبلیغات بسیار ، حسابی ناامیدم کرده است ! ... لذا خواندن این کتاب به طور کاملا اتفاقی در همین یک ماهه اخیر اتفاق افتاد در حالی که تجدید چاپش ممنوع شده است و ...
بی شک بسیاری از شما تاکنون این کتاب را خوانده اید اما اگر نسخه مورد مطالعه شما ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی نبوده است گمان کنید که اصلا کتاب را نخوانده اید ! ...لطفا این نسخه را تهیه و یکبار دیگر بخوانید تا دریابید که نقش مترجم در برجسته سازی یک اثر هنری تا چه حد قابل اعتناست .
گذشته از ترجمه کم نقص و حتی بی نقص کتاب - که روان و دلپذیر است – پانوشتهای عالمانه مترجمین اثر مذکور را در جایگاهی بسیار بالاتر از کتاب اصلی قرار داده است . در حقیقت به نظر من می توان به مولف کتاب – دن براون - توصیه کرد که نسخه ای از پانویسهای ترجمه فارسی مورد اشاره را بخواند و بر کتاب اصلی بیافزاید . در این نکته هیچ اغراق یا خدای نکرده مطایبه ای وجود ندارد . پانوشتهای کتاب یک دوره کامل اسطوره شناسی و نمادشناسی تطبیقی ست به زبانی ساده و بسیار جذاب و فنی . آن چه مرا متعجب تر نیز ساخت ناآشنا بودن مترجمین کتاب – لااقل برای حقیر – و جوانی بسیارشان بود . بی شک پتانسیل کاری این دو جوان 25 و 22 ساله بسیار بیش از اینهاست . گذشته از جمع اوری اطلاعات فراوان ، توان تحلیل و دسته و بندی و تطبیق بین نمادهای گوناگون چیزی نیست که به سادگی قابل دست یابی باشد . این را همه کسانی که با نمادها و اسطوره ها آشنایی دارند گواهی می دهند . و این دو جوان به خوبی از این آزمون دشوار سربلند بیرون آمده اند .
گذشته از ترجمه خود اثر نیز دارای نکات درخشان بسیار است . من اصولا به اندیشه طرح شده در کتاب و درستی و نادرستی اش کاری ندارم ! چیزی که برای من – و به زعم من برای نویسنده اصلی کتاب دن براون - مهم است ، درس بزرگ راز داوینچی ست : به هر اثر هنری خوب نگاه کنیم ! ....هر اثر هنری : از شعر گرفته تا سینما از مجسمه سازی تا موسیقی ، از نقاشی تا تاتر و ... باور کنیم که برای کشف هر اثر هنری باید به هزار چرا پاسخ بدهیم وذهن خود را از رکود و رخوت در بیاوریم . باور کنیم که در آثاری که ظاهرا بسیار ساده اند اما دارای اقبالی همگانی هستند ، بی شک هزار نکته باریک تر از مو قرار دارد که اندکی توجه می طلبد . هنر بزرگ این کتاب آشنا ساختن مردم با هنری ست که نقد تحلیلی و رمزگشایی نمادها در هنر نام دارد و این کم دستاوردی نیست .
خواندن این کتاب با ترجمه فوق الذکر ، فارغ از همه جنجالها و حرف و حدیث ها - برای تمام علاقه مندان به اسطوره ها و نمادها در آثار هنری بی شک تجربه ای هیجان انگیز خواهد بود ....

راز داوینچی - دن براون – ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی – انتشارات زهره – چاپ ششم 1385 – 462 صفحه

_______________________________________

پنجم اینکه : غزلی بخوانید از خودم ، تقدیم به کولی هزار ترانه ام !...

« تازه دم »

بانوی قصه های شبانه ! ترانه پوش !
بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش !

بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب
در من بپیچ دختر زیبای دیرجوش !

با من بجوش ! قُل قُل صد بوسه ! غلغله !
غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش

در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن
بگذار کوله بار دلت را به روی دوش

چوپان واژه واژه من باش در شبی
که می رسد صدای شغالان از آن به گوش

بردار باز نی لبک باد را ؛ بزن
از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش !

رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش

مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش

پارو بزن ! نه... منتظر بادها نباش !
یک قایق است و کثرت امواج پر خروش !

هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت !
ما نیستیم مشتری شهر غم فروش

پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی
بگذار زین و بگذر از این قاطر چموش !

عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید !
غم ، سم خودکشی حقیرانه : مرگ موش !!

************************
شاد باشید و شادمانه عاشقی کنید و شاد بمانید تا همیشه و هماره !
سیامک

Posted by siamak at 9:12 PM

October 23, 2006

دوشنبه - 1 آبان 1385

سلام
اول اینکه : ...
... هلال را لا به لای ابرها جستجو می کنند و دیده و ندیده عید را فریاد می زنند و پا می کوبند و می خورند ومی نوشند و ...
تو ، بی خیال همه این قصه ها ، یله دادی روی تشک ابری و پاهایت را انداخته ای روی هم و خبرهای فضانورد زن ایرانی را از روزنامه می خوانی و چای می نوشی و ...
... نمی شود با دیدن بدرِ ماه، عید را اعلام کرد ؟! ...کور بشوم اگر ندیده باشم ! ...به فتوای من همه این روزها عید فطر یک عمر روزه است !...باور کن !
دوم اینکه : حمید نوشته است :
دوم اینکه : این بار دیگر خیلی [ضربدر دو!] تاخیر داريد !... البته نسبتا موجه نيست!! اما با این حال باز هم ...!
راست می گوید ...یک ماه دیگر خیلی زیاد است !...اما شما حساب کنید این ماه رمضانی ، این وبلاگ بنده خدا هم روزه بوده است ... یک جور روزه سکوت !یک جور مرور ! ... همیشه هزار بهانه است که دستت به نوشتن نمی رود ...چنان که برای نوشتن هم هزار و یک بهانه است و به همین خاطر هم می نویسیم و می خوانیم ! ... همین !
سوم اینکه : گلایه ام را هم بگویم تا دلم سبک شود این دم عیدی !... بزرگ ترین جذابیت دنیای مجازی تعامل و گفتگوی دو و چند جانبه است ...سکوت در صفحه نظرخواهی ها و کامنت ها تنها یک معنا دارد ؛ اینکه ما بر سر این دنیا نیز بلایی مشابه با دنیای واقعی فروآورده ایم : تک گویی و بی تفاوتی ! ... بعضی وقتها این سکوتها بدجوری آدم را آزار می دهد ...باور کن !...بی شک مقصودم از سکوت تعدد کامنتها نیست !..کیفیت کامنتها ست و اینکه اصولا چقدر ارتباط بین آنها و متن اصلی وجود دارد ...اگر نه که ما ایرانیها آخر تعارفات و چاق سلامتی های روزمره ایم !...نیستیم ؟!
چهارم اینکه : مجموعه ترجمه اشعار نزار قبانی با نام «بر تابی از ترانه» دارد آخرین مراحل انتشار را از سر می گذراند ... مجوز کتاب دریافت شده وصفحه آرایی آن نیز به پایان رسیده است و یکی دو روز دیگر زیر چاپ می رود ... حسن علیشیری عزیز خیلی برای این کتاب زحمت کشیده است و من تا همیشه شرمنده اش هستم ... نکته برجسته در صفحه آرایی کتاب پرداختهای گرافیکی هر صفحه و هر شعر به طور مجزاست که کار دلپذیری از آب در آمده است فعلا طرح جلد کتاب را داشته باشید تا خبرها وعکسهای تکمیلی تر !

2.JPG


پنجم اینکه : بپردازیم به معرفی کتاب...
-انجیل به روایت جلیل : گمانم نیازی به معرفی من نداشته باشند ! ...نه جلیل صفربیگی عزیز و نه کتاب مذکور !...گمانم همه دوستان وبلاگی تا به حال این کتاب را خوانده وشیرینی اش را درک کرده اند ...اما از آنجا که معتقدم که کار خوب را باید پاس داشت و از سوی دیگر هیچ نوشته و نظر و نقدی در عرصه وبلاگستان برای این کتاب ندیده ام در حای که معتقدم خیلی ها در درون خود توانایی های این کار را ستوده اند و بی رحمانه – تاکید می کنم که بی رحمانه ! – سکوت کرده اند پس این چند خط را می نویسم که لااقل حقیر جز ظالمین نباشم ..!
صفربیگی کتاب به کتاب رشد خود را به رخ کشید ...نگاهی اجمالی به 4 کتاب این شاعر نشان می دهد که سیر تکوینی پختگی در آثار او قابل بررسی ست . «هیچ» مجموعه ای بسیار خوب بود چنانکه انجیل به روایت جلیل نیز هست . اما مشخصه های سبکی شاعر در کتاب اخیر نمود بیشتری دارد و انسجام تصویری و معنایی و مضمونی دلپذیرتری را به منصه ظهور رسانده است .
کماکان طنز جلیل بی داد می کند :
دل بی تو درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد
چیزی که این طنز را این قدر پذیرفتنی کرده است ، به نظر من روانی و صمیمیت لحن شاعر در کلیت شعر است . در همین مثال فوق الذکر سه مصراع نخست از لحاظ بیانی و معنایی راستایی را ایجاد کرده است که مصراع چهارم با تکیه کلامی عامیانه ، سر جای خودش باشد و بیرون زدگی نداشته باشد .
نکته جالب دیگر در این کتاب ، رویکرد شادمانه عشق در نیم بیشتر آثار کتاب است . به نظر من حجم اثار عاشقانه شادمانه نه تنها در دوره اخیر ، که به هزار و یک دلیل جامعه – روان شناختی ، که در طول تاریخ ادبی ما ، بر خلاف بسیاری از فرهنگهای دیگر ، بسیار کمتر از ادبیات عاشقانه غمگنانه است . قصد بحث بر سر خوبی و بدی یا حتی چرایی این موضوع را ندارم اما به شدت معتقدم که غیبت شادمانی در عشق معنایی جز نابودی و اضمحلال فردیت و در نتیجه خود عشق نخواهد داشت . از سوی دیگر نشان دادن زیبایی ها و شادمانی ها ، ان هم در درخشان ترین شکل اش که در عشق نمود می یابد ، به دنیای دیوانه دیوانه دیوانه غمناک امروز ، هنری ست که آثار اجتماعی فراوانی را می تواند داشته باشد .
چه این بحث اجمالی را بپذیرید و چه نه ، نمی توانید انکار کنید که یک رباعی این گونه جگر آدم را حال می آورد و لبخندی ، و نه تلخ خندی یا حتی کج خندی ، بر گوشه لبت می نشاند و ...:
دل می شود از تو قرص با یک بوسه
احوال مرا بپرس با یک بوسه
لبهای تو نسخه مرا پیچیدند
صبح و شب و ظهر ، قرص با یک بوسه
از اینها که بگذریم بزرگترین ویژگی کتاب نسبت به کتابهای پیشین شاعر ، استفاده های به جا از تکنیکهای متفاوت و ظرافتهای شعری بسیار است که حساسیت و دقت و تعامل مخاطب را طلب می کند ...این ویژگی ها که نقدی مفصل تر را می طلبد ، هم در فرم شعر و هم در مضمون پردازی آن اتفاق افتاده است و به نظر نگارنده در اکثریت قریب به اتفاق موارد موفق بوده است . هر چند شاید برخی از منتقدین رباعی هایی از این دست را نپسندند :
با دیدن تو دست و دلم می لرزد
زیبایی تو چقدر وحشتناک است
انگار که چالره ای ندارم دیگر
دختر ! پدر تو بود چوپان می خواست
اما به گمان من فرارویهای شاعر در این شعر ، که شاید جسورانه ترین فراروی موجود در کتاب باشد ، دارای الزامی معنایی ست . در حقیقت این آشفتگی شعر ناشی از آشفتگی راوی ست و در حقیقت بیانی تصویری و فرمی از مضمون مورد نظر شاعر است . همان ماجرای «قافیه اندیشم و دلدار من ...» . بی شک زیاده روی و گرته برداری از چنین شیوه ای موجب نفی غرض خواهد شد ، و منتقدین محترم نیز از آینده این راه می ترسند و به همین خاطر آن را نفی می کنند اما باید توجه داشت که شاعر و این شعر خاص در این میان گناهی ندارد که به چوب مقلدینی که از این پس و به مجوز صحت و سلامت این شعر سر خواهند رسید ، رانده شود !...به نظر من مثل هر نکته دیگری در شعر ، برخورد کاشفانه با واژه رکن رکین موجد شاعرانگی ست و بنابراین وقتی در این شعر خاص این برخورد کاشفانه دارای بار حسی و معنایی مناسب برای خواننده است باید آن را ستود و آینده را به آینده واگذاشت ! ...چنان که هر تصویر و مضمونی وتکنیک و حتی واژه ای نیز در چرخه تقلیدهای بی پایان تکرار شده است اما همیشه نمونه هایی که استفاده ای صحیح و به جا از آنها داشته اند ، زیبایی خویش را به رخ کشیده اند ....گفتم که بررسی ریز به ریز نکات تکنیکی این اثر مجالی بیشر می طلبد ...باشد که این مجال فراهم آید ...

انجیل به روایت جلیل – جلیل صفربیگی – اسفند 1384 – 60 صفحه - قیمت 10000 ریال
_______________________________________
- بر پنج سیم موازی ، گنجشکها...: مجموعه غزل سیامک جهانبخش ، کتابی قابل تامل است . از لحاظ فضای کار ، غزلها بیشتر در گروه غزلهای فرم و اگر بخواهیم بهتر بگوییم غزلهای راوی قرار می گیرند . تاکید بر روایت پررنگ ترین عنصر این دفتر غزل است و اتفاقا این روایتها معمولا اگر چه ساده اند و کم پیچش اما خوب شکل گرفته اند :
قرار بود بیایی ولی نه این ساعت
چقدر منتظرت مانده ام و تو راحت

قدم زنان و چه بی فکر می رسی و سلام –
نکرده « حوصله اصلا ندارم » و صحبت

همیشه یک طرفه با دیالوگی کوتاه
تمام می شود اما منم که یک ساعت

همیشه زود می آیم که منتظر باشم
همیشه دیر می آیی که باز این مدت

دلم به شور بیفتد ، هزار راه که تو ...
هزار بار به شیطان به فکر بد لعنت ...

از زاویه ای دیگر هم می شود به شعر نگاه کرد . می شود گفت که روایت هایی از این دست بار حسی خوبی دارند اما بار تصویری و شاعرانه و کاشفانه زیادی نه ! ...این البته نظر نسبتا درستی ست اما جهانبخش نشان داده است که در بسیاری از غزلهایش توانایی ارائه آمیزه ای از روایت و احساس و مضمون پردازی را دارد . این غزل او را حتما شنیده اید که غزل نخست این دفتر نیز هست :
نشسته یا ننشسته اگر چه با اکراه
درشکه راه می افتد تَ تَق تَ تَق ناگاه

به خود نیامده در دور اول میدان
تمام نقش جهان با تو می شود همراه

مناره دست تکان می دهد میان غروب
همین که دور دوم می رسی به مسجد شاه

سکوت جاری فیروزه ای گنبدها
تو را از آنچه گذشته است می کند آگاه
....

شاید نقدی که لازم به ذکر باشد سهل انگاریهای گاه گاه شاعر در پرداخت تصویریا بیانی شعر است که سبب شده است یکدستی در برخی اشعار کم شود .جهت جلوگیری از اطاله کلام در هر مورد به یک مثال اکتفا می کنم :در غزلی با مطلع
بعد از آن اتفاقی که افتاد
خسته از چشمهای پریزاد

که غزلی خوب و روایی ست و لحنی روان و سلیس دارد بیت پایانی این گونه است :
حالا دوباره هرت بکش ، بی خیال شو
بگذار توی ضبط به یادش نوار شاد

کمی دقت و شاید سخت گیری به ما نشان می دهد که چرا مصراع دوم به اندازه مصراع نخست سلیس نیست . اتفاقا چیزی که سبب می شود لحن مصراع دوم دست انداز خود را نشان بدهد و مخاطب دنبال ایراد بگردد روانی بسیار زیاد مصراع اول است . اگر دغدغه وزن نبود شکل سلیس مصراع دوم چنین بود : «بگذار توی ضبط به یادش نواری شاد» یا مثلا «بگذار توی ضبط به یادش یک نوار شاد»...
یا در موارد تصویری غزلی با مطلع :
صبح پشت کرکره ، آن طرف تر از حیاط
یک ردیف تیر برق ،سیم های ارتباط

با قافیه هایی دشوار و البته زیبا شکل گرفته است چنان که : « یک بساطی شلوغ نبش بانک صادرات » ..اما بازخوانی شعر در خوانشهای دوم و سوم ، زمانی که زنگ قافیه های نو رنگ باخته است و مضمون و مضمون پردازی و تصویر رخ می نمایاند ، شعر را دچار چالش کم تصویری و کم حرفی می کند و روایت شاعر توانایی ایجاد شاعرانگی را از دست می دهد .
اما همچنان معتقدم در مجموعه شعرهای سیامک جهان بخش آثاری خوب از این دست در اکثریت اند :
با چهره های درهمشان زیر چترها
گم می شوند رهگذران زیر چترها

حتی بدون مکث فراموش می شود
اینجا عبور تند زمان زیر چترها

بی ردی از بهار ورق می خورد هنوز
تقویم برگ برگ خزان زیر چترها

تا عصر با هم اید و دل از هم نمی کنید
تنگ غروب گریه کنان زیر چترها

باران تمام می شود و خسته می شوید
از عشقهای کوچکتان زیر چترها

بر پنج سیم موازی ، گنجشکها ... – سیامک جهانبخش – انتشارات نقش مانا –چاپ اول 1384 - 60 صفحه – قیمت 800 تومان
______________________________________
- خاله تولا : شاهکار میگوئل د اونامونو ، بنا به روایت طرح روی جلد کتاب ، کتابی سرشار از ریزه کاریهای روان شناختی است. اینکه روند تصمیم گیری در آدمها متاثر از چه عواملی ست و اینکگه چگونه یک تحلیل غلط می تواند زندگی چندین انسان را دگرگون کند . اتفاقا به همین دلیل طنزی غریب و دهشتناک نیز شکل می گیرد : اینکه شاید تمام آن چه در زندگی بر ما می رود ناشی از یک سو تفاهم و کج فهمی احمقانه باشد ! و مایوس کننده تر آن که شاید این سو تفاهم و کج فهمی از ناحیه ما نباشد!!...خاله تولا حکایت انسانهایی ست که روابط خود را بر اساس هیچ بنا می کنند و بر اساس هیچ زندگی می کنند و بر مبنای همان هیچ برخاسته از بی اندیشگی ، می اندیشند و در نتیجه اندیشه هاشان راهی جز هیچ را نمی پیماید !...نکته بارز همین اندیشه کردن بر اساس فقدان اندیشه است ! ...یعنی آن گاه که فردی بر اساس داشته هایی غلط که برخاسته از جهلی خواسته یا نا خواسته است ، به تجزیه و تحلیل آن هم با اندیشه ای ناکارآمد و بی تجربه دست می زند و به خیال خود عاقلانه ترین را ه را بر می گزیند و سپس لجوجانه و بی اعتنا به همه چیز ، با اعتقادی کامل به آن دست می یازد !...در چنین شرایطی هر چند حماقتی بزرگ شکل گرفته است اما هنرپیشه نقش اول و قربانی اصلی این داستان کمیک - تراژیک کسی ست که معصومیتی اساطیری چهره خوشبخت اش را پوشانده است ، معصومیتی که بیشتر در نتیجه بلاهت است تا هر چیز دیگر ! ...خاله تولا رمانی در گیر کننده است درباره عشق و روابط انسانی و مفاهیمی چون خوشبختی و موضع گیریها و تصمیمهای انسان درباره آنها... شاید وقتی این کتاب را خواندید از چیزهایی که در باب آن نوشته ام تعجب کنید! ... و اتفاقا نکته درخشان نویسندگی اثر نیز همین است که یک زندگی را برای شما تصویر می کند و تا حد امکان از قضاوت می گریزد تا شما به مدد اندیشه خود داور این دنیای برساخته باشید ....داوری من این گونه بود تا داوری شما چه باشد !
خاله تولا – میگوئل د اونامونو – مترجم : منیره شعاری – انتشارات رادمهر و شهر خورشید – چاپ اول بهار 1385 - 141 صفحه - قیمت : 1650 تومان
______________________________________________
ششم اینکه : به تلافی این یک ماه به روز نکردن ، چند شعر کوتاه و یک شعر بلند از شاعر جوان هم دیارم سید رضا سیدحسینی بخوانید و لذت ببرید ....او را و شعرش ظریف و هوشمندانه اش را خیلی اتفاقی شناختم ...خودش را زده بود به میز اداره ! ...مثل یک کارمند ساده ! ...

هواپیمایی که خودش را به آسمان زد
کشتی ای که خودش را به دریا
اتوموبیلی که خودش را به خیابان
خودم را به آینه می زنم
خودم را به لباسهایم
به کتابها
خودم را به خیلی چیزها می زنم
خودم را به اداره می زنم
به میزم
خودم را به امضاهایم می زنم
و هنوز
بوسه بیکار است
تلفن بیکار است
ادرس بیکار است
اداره بیکار است
خودم را به هر چه بزنم
آمار بیکاری را بالا برده ام
حالا تو فکر کن خسته ام می کنی
من فکر می کنم تو تنهایی ام را رعایت می کنی
و هی آمار بیکاران بالا برود
باید نامه ای به مادرت بنویسم
باید به حالت اشتغال کمک کند
من باید سفارش شوم
و گرنه
می افتم روی B.B.C
C.N.N پخشم می کند
جهان ِسوم ِاینجا
من به شخصه گروهکم
من اصلا بالقوه منفجره ام
می توانم تلفن ها را بجوم
آدرس ها را اشغال کنم
و باعث شوم اداره غیبت کند
باید نامه ای به مادرت بنویسم
اینطوری هواپیماها یواش می افتند
یا کشتی ها در اعماق کم
و اتومبیلها زخم های سطحی بر می دارند
دارم می گویم خودم را به یک چیزی می زنم
یکهو !

************
ساعت دو بود
تو از ساعت یک رفته بودی
ساعت سه بود
تو از ساعت یک رفته بودی
ساعت ...هر چه بود
تو از ساعت یک رفته بودی
و همه ساعت ها
به مچم بسته شدند .

********
چشمان تو
حروف را بی استفاده می کند
کافی ست نگاه کنی
و فارسی ساکت شود

********
برای آسمان ِتنها
پروازِ بی ربط ِپرنده ای
کافی ست

********
همین که امضا کردم
از دست اش دادم
امضایم را می گویم

********
چقدر ندارمت
چقدر نیستی
باید صورتهای اضافه را پاک می کردم
باید آدرس صورتت را
به همه عکسها می دادم

********
یک جرعه مو داشت باد
یک جام روسری داشتی تو
یک جهان تشنگی دارم من

********
آینده امنیت نداشت
گذشته مرده بود
حال از دست می رفت

********
قلبت طاقتم را نداشت
طاقتم تو را

********
زیبای من !
این داستان مال ما نیست
بیا از جدی بودن سطرهای مان
به پاورقی برویم
با یک ستاره

آنجا به من بگو
آغوشت چقدر جا دارد
چقدر .

*******
ابر برای خودش شکل درست می کند
من فکر می کنم شبیه توست
تو فکر می کنی شبیه من
ولی ابر برای خودش شکل درست می کند

*******
آسمان به ابر آلوده بود
ابر به باران
باران به چتر
چتر به من
و ادامه این آلودگی غمگین می شود
وقتی بی دلیل
به تو نمی رسد


(همه اشعار از سید رضا سید حسینی)
___________________________________
فعلا همین قدر بس است ! ...تلافی این یک ماه در آمد بلکه هم بیشتر ! ... باقی اش باشد برای بعد !

کاش هماره نه دیر برسید و نه زود ! کاش همیشه درست سر وقت باشید !
سیامک

Posted by siamak at 7:53 PM

September 23, 2006

شنبه - 1 مهرماه 1385

سلام
اول اینکه :...
... بگو سیل بیاید !...یک تشت و دو تشت آب که چیزی نیست ! ...وقتی تو چتر من باشی و من چتر تو ، بگذار همه ابرهای سیاه جهان یک دل سیر گریه کنند به سپیدبختی ما !...حسادت که شاخ و دم ندارد !... بگو سیل بیاید ! این یکی دو تشت آب نهایتش زحمت خشک کردن را روی دست مان می گذارد ! ...و وقتی آفتاب مهر تو بتابد دیگر هیچ ملالی نیست !
زیر یک سقف دیگر ، عطر تو را مرور می کنم و شمار آجرهای خوشبخت دنیا بیشتر می شود ! ...آجرهایی که می توانند آمد و رفت تن لطیف تو را ببینند و قند توی دل سنگ شان آب کنند و تلالو دلپذیر تو برق از سرشان بپراند !...بگو همه آبهای جهان سیل شوند !...نوحی که تو باشی ، زورق طلایی این عشق را به ساحل آرام خواهی رساند !..ایمان دارم ! ...به تو، به خودم ، وَ به عشق !

دوم اینکه : این بار دیگر خیلی تاخیر داشتم !... البته نسبتا موجه بود اما با این حال باز هم معذرت می خواهم ...

سوم اینکه : بدون مقدمه برویم سراغ بخش معرفی کتاب فقط با ذکر این نکته که مسلما در این بیست روز کتابهای خوب بیشتری خوانده ام اما برای پرهیز از اطاله کلام فعلا همین 4 عنوان را داشته باشید تا دفعه بعد ...
- بچه ها... من هم بازی(1) : یک اثر بسیار دلپذیر از منوچهر احترامی با تصویرگری خوب سلمان طاهری ...بی شک همه ما منوچهر احترامی را می شناسیم یا لااقل با آثارش آشنایی ام ...اگر خیلی هم با کتاب و طنز و گل آقایی ها بیگانه باشیم ، حسنی نگو یه دسته گل را ، دست کم یک بار اگر شده برای کودکی از اعضای خانواده ، خوانده ایم ....احترامی با این کتاب زیبا دیگر بار به دنیای کودکی نقب می زند و کودکانگی معصومانه را که درکی شاعرانه از زندگی در آن جریان دارد به تماشا می گذارد . یادداشت نوشتن بر چنین کتابی بسیار دشوار است چون کتاب با کودک درون انسان گفتگو می کند و در نتیجه ، منطق کودکانه سبب می شود که مثل همه کودکان دنیا را سرشار از زیبایی های بسیار ببینیم و کاستی هایش را به بازی بگیریم ... شاید شکل ظاهری کتاب و فرم ارائه اش آثار شل سیلور اشتاین را به یاد آورد اما خواندن چند صفحه از آن تفاوتی آشکار را به ما نشان خواهد داد : ایرانی بودن و شرقی بودن در تمامی آثار جلوه گر است ؛ چه در قطعاتی از این دست که به شعر پهلو می زنند :
آسمان مشتش را بسته است .
زمین مشتش را بسته است .
درخت مشتش را بسته است .
من مشتم را بسته ام .
آسمان مشتش را باز می کند ،
باران می بارد .
زمین مشتش را باز می کند ،
جویبار جاری می شود .
درخت مشتش را باز می کند ،
سیب پدیدار می شود .
من مشتم را باز می کنم .
: « نگاه کن !»
باران و جویبار و سیب در مشت من است .
زندگی در مشت من است .

یا در قطعاتی این گونه که آشکارا ضرب المثلی از فرهنگ عامه و نیز پدیده ای مربوط به ما -
هویت باختگی یا به قولی الیناسیون – با همان کودکانگی به تصویر کشیده می شود :
کلاغ به بچه اش گفت : « پسرم قار قار کن ببینم یاد گرفته ای یا نه ؟»
بچه کلاغ گفت : « قارقاری ، قارقار»
کلاغ گفت : « پسرم صد بار به تو نگفتم با این جوجه خروس همسایه راه نرو ؟ چرا حرف گوش نمی کنی ؟! »

...
درباره تک تک داستانهای کوتاه این کتاب می شود حرف زد که مجالی طولانی می طلبد ...شاید وقتی دیگر.. اما غرض این بود که هر کسی هنوز کودکی هایش را گم نکرده است یا لااقل ازگم کردنش خوشنود نیست ، این کتاب را از دست ندهد !...
بچه ها... من هم بازی (1) – نویسنده :منوچهر احترامی ، تصویرگر : سلمان طاهری – 85 صفحه - انتشارات گل آقا ، قیمت : 13000ریال ، چاپ اول 1382
________________________
- حال و حوایی از ترنج و بلوچ : این نام جالب توجه ، بر پیشانی کتابی ست که سروده حامد عسگری شاعر جوان و توانای بم است . طبق معمول غزل غالب است و چند دوبیتی و رباعی و دو چارپاره ... مواردی که درباره این مجموعه باید به آنها اشاره کرد عبارتند از : سادگی و صمیمیت کلام در کنار کشفهایی دلپذیر و سرمست کننده و نیز البته احساس جاری در اکثریت اشعار و به خصوص تاثیرپذیری شاعر از واقعه ای عظیم و البته غمناک چون زلزله بم ... در این میان بی شک ضعفهایی هم هست مثل هر اثر دیگری اما ان چه مهم است این است که شاعر جوان ما مخاطب را به هیچ وجه دست خالی نمی گذارد و هر شعری از او ظرایفی دارد که مخاطب شعرآشنا را سرذوق بیاورد ...شاید به اشاره بتوان گفت که ضعف بارز برخی از اشعار به سبب ناهمگونی بیت ابیات است یعنی یک بیت بسیار درخشان در کنار بیتی معمولی و گاه ضعیف که موجب فراز و فرودی نادلپذیر می گردد ...
لبخند زدن معجزه لب رطبی هاست
دنیا به خدا تشنه گیلاس لبی هاست
یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن
این اوج تمنای قوطی ها ، حلبی هاست ...

همچنین برخی ذوق آزمایی های در قافیه سبب شده است که برخی قوافی در برخی ابیات به خوبی جا نیافتند ...
غزلم دره ای از نسترن و شب بو هاست
مرتع درمنه ها ، دهکده آهوهاست
... تلخ مردن وسط هاله ای از ابر و عسل
سرنوشت همه هسته زردآلوهاست

که به خوب مشخص است در بیت آخر تصویر شاعر تصویر درخشانی ست اما به خاطر قافیه و وزن بد پرداخت شده است : اولا هسته های زردآلو شکل صحیح جمع است و از سوی دیگر هسته زردآلو اصلا تلخ نیست ...هسته هلو تلخ است ! ...
اما اینها که برای خالی نبودن عریضه گفتم همه بخش اندکی از کتاب است و خلاصه و مهم این که چنان که گفتم هیچ شعری در این مجموعه شما را دست خالی نمی گذارد :
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش کشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه سلام برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
()
بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ...
امروز عصر چای ندارم ...تو مانده ای

حال و حوایی از ترنج و بلوچ – حامد عسگری – 70 صفحه – انتشارات ودیعت – 750 تومان

_____________________
- نقل های کوچک رنگی : کتابی کوچک از شعرهای سپید خانم راضیه بهرامی ....شاید دیگر کهنه باشد اگر بگوییم لحن زنانه بارزی در شعرهای شاعرهای وجود دارد اما یک نکته بسیار مهم لحن این دفتر را با بسیاری آثار دیگر متفاوت می کند . فصل نخست کتاب و برخی از اشعار فصل بعدی لحنی مادرانه را در شعر به تصویر می کشند ... به عبارت بهتر مخاطب فصل نخست کتاب دختر کوچک شاعر است و زبان لطیف و مادرانه شاعر در واژه واژه اشعار حس می شود ...خود من تا کنون تجربه ای این گونه را لااقل به شکل شاخص و موفق در شعر معاصر – و البته کلاسیک – ندیده ام ...
پرده را می کشم
می ترسم
جای خالی ستاره ها در آسمان
خرگوشهای خواب تو را بترساند
بگذار این راز
همیشه پشت پرده بماند

بی شک شعرهای زیبایی از این دست نیز در فصل دوم یافت می شوند که قدرت تصویر سازی شاعر و زبان شاعرانه اش را به رخ می کشند :
من اتفاق مهمی هستم
در کنار تو
راه می روم
نفس می کشم
شعر می خوانم
و تو در ازدحام دل مشغولی هایت مرا گم می کنی
مثل صدای عقربه های ساعت
در هیاهوی آدمها و ماشینها
وقتی تمام جهان سکوت می کند
تازه تیک تاکشان را می شنوی

اما من همچنان شعرهایی از این دست را نوتر و غافلگیر کننده تر و دوست داشتنی تر می بینم :
من مادر خوبی برای تو نیستم
می دانم
مادری که همیشه فراموش می کند ...
فراموش می کنم
فراموش می کنم
پرداختن قبضهای آب و برق و تلفن را
و نوشتن گزارش کارم را
برای اقای مدیر عامل
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
اما همیشه یادم هست
که چند برگ دیگر
از دفتر نقاشی تو باقی است
من راز مداد رنگی های تو را می دانم
این بار مداد زردت از همه کوچک تر است
تو از شب ترسیده ای
فراموش می کنم
فراموش می کنم ...
و به دستهای تو می اندیشم
و به دستهای خودم
و به دستهای مادرم
که دستهای حنا بسته مادرش را
در یک صبح برفی
در کوچه های بروجرد گم کرد
تو هم یک روز دستهای قشنگ مادرت را گم می کنی ...
باید برای تو چتری بخرم
چتری نه برای روزهای بارانی
چتری که تو را به یاد بارانهای نباریده بیندازد ...
من مادر جوان توام کیمیا !

نقل های کوچک رنگی – راضیه بهرامی – 52 صفحه - نشر دفتر شعر جوان – قیمت 550 تومان – چاپ اول 1384
_________________
- مجنون لیلی : یک رمان جالب توجه از ابراهیم نبوی که با شیوه نامه نگاری نگاشته شده است . تمامی نامه ها به جز نامه اخر از طرف شخصیت مرد به شخصیت زن است و از یک نامه اداری شروع می شود و جریان شکل گیری رابطه ای احساسی و زوال آن و نهایتا احیای مجددش را در شکل عشقی پخته تر به خوبی نشان می دهد . درباره این کتاب می شود بحث های خوبی انجام داد ...اینکه کجای رابطه و چرا عشق نامیده می شود و در هر مرحله ای کاستی های رابطه احساسی بین دو نفر چیست و اینکه آسیب شناسی این رابطه اصولا چگونه است ....از سوی دیگر به واسطه هنرمندی نویسنده در حفظ بی طرفی اش مخاطب می تواند با ذهنیت خود از عشق و رابطه عاشقانه رفتار هر یک از کاراکترهای داستان را مورد قضاوت و تجزیه و تحلیل قرار دهد ...خلاصه اینکه مجنون لیلی از آن دست رمانهایی ست که جان می دهد برای بحث های بی پایان درباره روابط انسانی و علی الخصوص عشق ...به نظر من درخشان ترین تلالو عشق در واپسین نامه رخ می نماید آنجا که می توان به این توصیف قطعی از عشق رسید که : عشق رابطه ای دوطرفه و انسانی میان دو موجود رشد یافته و مستقل است :
« دیروز بعد از سه سال دیدمت . موهایت سفیدتر شده بود و چهراه ات پخته تر .از این که سرحال و پر انرژی بودی خوشحالم . دیشب را با فکر تو گذراندم . نامه هایی را که در تمام این سالها برایم نوشته بودی ، یک دور دیگر خواندم ...از اینکه با تو قطع رابطه کردم احساس خوبی ندارم .گرچه شاید اگر با عقل امروز می توانستم قضاوت کنم کار دیگری می کردم ....این قدر خودم را شناخته ام که بتوانم یک بار دیگر به زندگی با تو فکر کنم . این بار من بالغ خواهم بود . »

مجنون لیلی - سید ابراهیم نبوی – 112 صفحه – انتشارات عطایی – چاپ اول 1382 ________________________
چهارم اینکه : و بالاخره غزلی را بخوانید از خودم ، تقدیم به دکتر محمد حسین بهرامیان به پاس غزل بی بدیل « پیشنماز» اش ....

« اَلَم تَری ...»

چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد

من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :

اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد

وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –

- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :

منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !

رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !

قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –

- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد

تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !

سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...

غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
....

وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد

غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...

*******
نمازهای عاشقانه تان انارستان باد !
سیامک

Posted by siamak at 7:57 PM

September 1, 2006

جمعه -10 شهریور 1385

سلام
اول اینکه : ...
وسط این شرشر عرقریز مداوم تابستانی ، آدم حیران می ماند که داغی بوسه را بر کجای گونه ات بگذارد که گرمای مزاحم این قدر به دست و پا نپیچد و بگذارد برود پی کارش !!... شور می شود بوسه شیرین در این جِزّ ِگرما و عرق !! ... این جور که شرجی خودش را می چسباند به تو ، گمانم حالا حالاها خیال رفتن ندارد !...دل او هم بند شده پیش تو و قصد و توان دل کندن ندارد !...معتاد شده به بوی نفست انگار که دلش می خواهد نفس همه را بگیرد تا فقط تو نفس بکشی و دنیا به نام عطر تو شود ششدانگ ! ... خدا بخیر کند این تابستانی را !...آفتاب که می خورد توی ملاج آدم ، عاشقانه هایش هم قیقاج می روند و می شوند به کام رقیب ! ... بگذریم ! ...تو خوبی در این عرقریز مداوم شرجی ؟! ... سایه که تو باشی ، خواب نیمروز تابستانی هم ، یاد عدن را درکوچه پس کوچه های خاطرات اساطیری آدم بیدار می کند ...سایه که تو باشی ، آفتاب ول معطل است ، رفیق!...
دوم اینکه : صفحه کامنت ها یک دوسه روزی (!) به علت حملات اسپم از کار افتاده بود ! ...خدا جماعت مریض احوال را شفا دهد ان شا الله !
سوم اینکه : امروز کلا قصد کتاب خوانی مبسوط داریم !! ...هر که یار است بسم الله !
- رزیتا خاتون : او نویسنده محبوب نسل من است . رشد جوان را که باز می کردیم دلمان با سرمقاله های ادبی و شاعرانه سید مهدی شجاعی پر می شد از کلمات ناب و تصاویر حسی ...وقتی از دین می نوشت عشق لا به لای واژه واژه اش موج می زد و وقتی از عشق می نوشت ، هاله ای قدسی همه چیز و همه کس را در بر می گرفت ... هنوز هم همین طور است ...هنوز نوشته های اش آدم را مست می کند هر چند گهگاه شعارهایش پررنگ تر از شاعرانگی اش شده اند ...سید مهدی شجاعی طنزنویس خوبی هم هست . «امروز بشریت ...» را هخر که خوانده باشد با من موافقت خواهد کرد . رزیتا خاتون طنزهای شجاعی در نیستان مرحوم (!) است ؛ به اضافه دفاعیه او در دادگاه مطبوعات و نیز دو مصاحبه پس از آن ... از ملحقات – که بیشتر به درد تاریخ می خورند تا ادبیات – بگذریم ، رزیتا خاتون نمونه خوبی از طنز شجاعی ست : روان ، قدرتمند ، معطوف به جامعه و اوضاع آن و البته ارزش گرا ...برخی برشهای آنتی فمینیستی – البته فمینیسم مونتاژ داخل که تومنی صنار ماجرای اش با فمینیسم ممالک اجنبی توفیر دارد !! – در کتاب حاضر بسیار ظریف و جالب توجه اند :
« خود لغت کابینه ، با تای تانیثی که در انتهای خود دارد ، تکلیف را روشن کرده است . حتی بعضی معتقدند که کابینه در اصل ،کابینت بوده است و تای تاکید آخر آن بر اثر کثرت استعمال ،حذف شده است .
پس مونث بودن لغت کابینه ، خود به خود نشان می دهد که در انتخاب اعضا ، اصالت با نسوان است . یا هر کس که به نحوی نشانی از تانیث داشته باشد . به هر حال آقایان ول معطلند ، ولو اینکه عملا سرکار باشند . البته این فقط حرف من نیست . در همه ممالک مترقی به این نتیجه رسیده اند که در کشورهای جهان سوم کار را به دست زنان بسپارند .
من توصیه ام به خانمها این است که اگر چنانچه در کابینه آینده به زنان ان چنانکه باید و شاید توجه نشد ، حتما از شوهرانشان طلاق بگیرند ... »
خواندن کتاب به خصوص برای علاقه مندان به طنز ، به ویژه طنز اجتماعی توصیه می شود :
رزیتا خاتون – سید مهدی شجاعی – نشر نیستان – چاپ پنجم 1385 – 131 صفحه - 13000 ریال
________________
- تو خواب عشق می بینی من خواب استخوان : شاعر بزرگی ست اورهان ولی . از کسانی که او را با عنوان پیشرو در شعر ترکیه می شناسیم و تاثیر او و زندگی عجیب اش بر شعر معاصر ترکیه قابل انکار نیست . ازسویی احمد پوری هم مترجم قابلی ست که ترجمه هایش همیشه سادگی و لطافت را توامان داشته اند . اما کتاب حاضر چنان که باید بزرگ نیست ! ...این نکته در نخست شاید به اشکال عمده ترجمه برگردد که همیشه در مواجهه با شعرهایی که تصویر گرایی و مضمون گرایی توامان را ندارند دچار تزلزل می شود .به عبارت دیگر ترجمه در برگرداندن بازیهای زبانی و موسیقایی و نیز ایهامها و جناسها توانمند نیست یا لااقل بسیار دشوار است که بتواند حتی اندکی از حق مطلب را ادا کند . مثال من همیشه این بیت حافظ ایت :
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
واقعا چگونه می شود این بیت را به انگلیسی ترجمه کرد ؟!!
در کتاب حاضر نیز هر جا شعر به مضمون سازی و تصویر پردازی و روایت گری رسیده است ترجمه قدرت شعر را نشان داده است و در غیر این صورت – که متاسفانه نیمی از حجم کتاب را شامل می شود – حاصل کار در بهترین شرایط شعری متوسط است . بیایید درخشان ترین شعر این کتاب را با هم بخوانیم تا هم قدرت اورهان ولی را در آن ببینیم و هم توانایی های ترجمه احمد پوری را :

شعری با یک دم

ما نمی توانیم با هم باشیم ، راه ما جداست
تو گربه قصابی ، من گربه سرگردان کوچه ها .
تو از ظرفی لعابی می خوری ،
من از دهان شیر .
تو خواب عشق می بینی ، من خواب استخوان .
اما کار تو هم چندان آسان نیست عزیز .
دشوار است
هر روز خدا دم جنباندن !

شعرهای روایی و تصویری اورهان همگی به همین اندازه قدرتمند و طنازانه و البته تلخند . بی شک همین تعداد شعر دلپذیر هم خواندن این کتاب را موجه می کند ...
تو خواب عشق می بینی ، من خواب استخوان – اورهان ولی – برگردان : احمد پوری – نشر آهنگ دیگر – 101 صفحه – 9500 ریال
__________________
- زن ، تاریکی ، کلمات : شاعری مثل حافظ موسوی نیازی به معرفی من ندارد ، شعر او نیز . اما به هر حال نمی شود از خواندن این کتاب بی سخن گفتن بگذرم . می شود گفت یکی از بهترین مجموعه های شعر سپید که این چند ماهه خوانده ام همین کتاب بوده است . نگاه شاعرانه موسوی بر مناسبات انسانی و نیز اشیاء پیرامون اش تجربه خوبی را برای مخاطب ایجاد می کند . تجربه ای که به تکنیک گرایی های صرف تکیه ندارد و تلاش می کند روایت را در خدمت شعر قرار دهد . حتی شعرهای به شدت تاریخ دار این مجموعه – مثل « باید پناه بگیریم » - قابلیت خوانشهای فراروزنامه ای را دارند . یا مثلا این نمونه را ببینید که ارتباط فراتمنی و تداعی ها چقدر دلپذیر و موثر است :

...دو قلوها سرنوشت عجیبی دارند !
مثل لاله و لادن
که چاقوی مرگ آن ها را از وسط نصف کرد .
عمل موفقیت امیز نبود

ما بلافاصله محکوم کردیم ( سندش موجود است )
- پزشک های سنگاپوری ؟
- لاله ؟
- لادن ؟

نه ! بن لادن
ما بن لادن را محکوم کردیم
جراح دیوانه ای که
با سیستم کنترل از را هدور
برج های جهانی را
از وسط نصف کرد
( عمل کاملا موفقیت آمیز بود
چون مریض مرد )
...

بی شک درباره این کتاب نوشتن مجال مستقلی می خواهد که ان شا الله می نویسم اما به شدت خواندن اش را برای همه خوانندگان شعر توصیه می کنم چرا که شعرهایی این چنین عمیق و ساده و زیبا را در درون خود دارد :

یک تصویر ، در دو زمان

برای من دست تکان می دهد
از پشت شیشه ماشین ، کودک
و من برای او
با دست بوسه ای می فرستم .

این صحنه را به خاطر بسپارید
چون ممکن است بعدها
در شعر شاعر دیگری
عین همین تصویر را
- با فعل ماضی و تغییر منظر راوی –
دوباره بخوانید .

زن ، تاریکی ، کلمات – حافظ موسوی – نشر آهنگ دیگر - چاپ اول 1385- 101 صفحه – 10000ریال
*****************
و چهارم اینکه : گفتم که ! امروز روز کتاب خوانی ست !! ... دو سه هفته پیش در صفحه شعر روزنامه جام جم نقدی از من به چاپ رسید که به تحلیل تطبیقی دو کتاب فاضل نظری – گریه های امپراطور و اقلیت – پرداخته بود . از آن جا که نقد مذکور به علت جا گرفتن در صفحه و مسائل مربوط به صفحه چینی خلاصه و مثالهای داخل متن حذف شده بود ، متن کامل آن را اینجا می گذارم که دوستان نظر خود را برایم بنویسند ...با سپاس....


امپراطور در اقليت
سيامك بهرام پرور

نزار قبانی شاعر بزرگ عرب می گوید : « شعر انتظار چیزی ست که انتظار نمی رود » .
این تعریف درباره شعر ، که از بی تعریف ترین واژه ها محسوب می شود ، همان قدر مبهم است که کامل ! به عبارت دیگر ، شعر زمانی شکل می گیرد که اتفاقی خارق العاده یا به عبارت دیگر « رستاخیزی » در واژه ، از واژه و با واژه و نیز از همنشینی واژگان رخ داده باشد . این بدان معناست که شعری که واجد نکته ای تکان دهنده ، غافلگیرکننده و خلاف آمد عادت نباشد ، در خوش بینانه ترین حالت، شعر برجسته ای نخواهد بود .
شعر یعنی کشف لحظات تازه ، تصاویر تازه ، بیان تازه و هر چیز تازه دیگر . گاهی یک شعر در همه ابعاد خود تازه است چه در فرم و چه در محتوا ، چه در تصاویر و چه در بیان و ... که بر صدر خواهد نشست و قدر خواهد دید ؛ و گاه شعر در یکی از این ابعاد به کشف دست می یازد که آن هم بنا به کوچکی یا بزرگی کشف و شیوه ارائه آن کشف ، ارزش و اعتبار می یابد .
از این مقدمه می خواهم به این نکته برسم که صرف استفاده از واژگان نو یا کهن ، به خودی خود ، سبب افزونی یا کاستی اعتبار شعر نمی شود . چه بسا شعرهایی که از دایره واژگانی نو بهره می برند اما اتفاق خارق العاده ای از همنشینی این کلمات رخ نمی دهد و از آن سو چه بسیار اشعاری که علی رغم استفاده از دایره واژگانی کهن به کشفهای دلپذیر و شاداب و تازه می رسند .
با این مقدمه ، به بررسی تطبیقی دو مجموعه شعر فاضل نظری به بهانه چاپ کتاب جدید ایشان می پردازیم .
**
« گریه های امپراطور» اتفاق خوبی در غزل معاصر بود . شاعر جوان با استفاده از دایره واژگانی مناسب و بهتر از آن کشف های دلپذیر و تصاویر بکر به مضمون پردازی خوبی رسید که اتفاقا مورد توجه نیز قرار گرفت .
نظری در « گریه های امپراطور» زبانی شسته رفته دارد که بدون زیاده روی در نوگرایی های مد روز و اتفاقا با تکیه بر ادبیات شکوهمند کلاسیک و به خصوص غزل پارسی به تشخص خوبی رسیده است :
به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر (گريه هاي امپراطور)
تداعی های فرامتنی این بیت با توجه به غزل آغازین دیوان لسان الغیب و توجه به « که عشق آسان نمود اول ...» و نیز « کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها » ، بُعدی دیگر برای شعر می آفریند که زیبایی اش را دوچندان می کند و شاعر آگاهانه از آن سود جسته است .
از سوی دیگر از لحاظ فرم نیز غزلهای این کتاب اعتدال خوبی دارد . بدین معنا که نه در دام فرم گرایی های آن چنانی رایج در غزل امروز افتاده است و نه آرکائیسم بر آن حکومت می کند .
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم ...
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم (گريه هاي امپراطور)
چنان که می بینید همنشینی ترکیبات رایج مکالمات روزمره – «گیرم که...» ، «مسیرم به تو افتاد » و ...- با ترکیبی مثل «خاموش مکن...» که شیوه ای کهن تر دارد ، بدون هیچگونه آزاری اتفاق افتاده است و شعر، روان و بدون دست انداز بیانی است .
به گفته دیگر نظری در « گریه های امپراطور » شاعری ست که مخاطب را شناخته و به او احترام می گذارد و می کوشد زیبایی هایی را ، نه سهل الوصول اما ممکن الوصول ، به او ارائه کند . و درست به همین سبب این کتاب با استقبال خوبی هم از سوی شاعران و منتقدین و هم مخاطبین شعر رو به رو شد و به عنوان یک مجموعه خوب مورد توجه قرار گرفت .
به نظر نگارنده شايد همين امر سبب شد كه دفتر دوم با نام «اقليت » در فاصله نسبتا كوتاه – حدود دو سال- پس از دفتر اول به چاپ رسيد .
از سوي ديگر چنين گمان دارم – و شايد دوست تر دارم كه اينگونه باشد – كه بيشينه غزلهاي اين دفتر در حقيقت اشعاري هستند كه با نگاه سختگير شاعر جواني كه مي خواهد كتاب اول خود را منتشر كند ، از « گريه هاي امپراطور » كنار گذاشته شده بودند .
دليل من براي اين سخن آن است كه هيچ يك از برجستگي هايي كه گفتم در كتاب «اقليت» وجود ندارد يا لااقل بسيار كمرنگ است و تنها و تنها ردپايي از آن شاعر كاشف را در شعرها مي بينيم .براي مثال زبان شاعر تشخص خود را از دست داده است و در دام آركائيسمي فاقد ظرافت افتاده است و از سوي ديگر و مهمتر از آن ، تصاوير نيز تازگي و طراوت خود را از دست داده و رنگ باخته اند :

هر جا بهاري در كفن شد ، شد مبارك باد
هر جا نسيمي بي وطن شد ، شد مبارك باد
مستي اگر پيمانه اي را بشكند خير است
ساقي اگر پيمان شكن شد ؟ شد مبارك باد ...(اقليت)
و يا :
دور گرديد و به ما جرات مستي نرسيد
چه بگوييم به اين ساقي ساغرگردان ... (اقليت)
بي شك سخن از اين نيست كه استفاده از «ساقي» و «پيمانه» و «مستي» و.. جرم است ! سخن اين است كه ظرافت و كشف بكر شاعرانه در شعر اتفاق نيافتاده است و شعر تكرار همان حرفها و تصاويريست كه قرنها گفته شده است و شايد چه بسا بهتر و محكمتر از اين .به عبارت بهتر كلمه «ساقي » ، در بهترين حالت ، هيچ بُعد جديدي نسبت به «ساقي» لسان الغيب ندارد و اين با ماهيت شعر و «رستاخيز كلمه» و «نگاه جديد به واژه» تفاوت بنيادي دارد .
آن چه سبب مي شود شايد اندكي بي رحمانه سخن بگويم ،تنها وتنها اين است كه هنوز آواي «گريه هاي امپراطور» در گوش من هست . در حقيقت كليه مخاطبين كتاب به دنبال مضمون پردازي ها و كشفهاي كتاب نخست اند كه متاسفانه در اغلب آثار «اقليت» نيست . به عبارت ديگر ، شايد اگر« اقليت » پيش از « گريه هاي امپراطور » چاپ مي شد ، يافتن ابياتي چون اين مي توانست ظهور شاعري مستعد را خبر دهد و اسباب شادماني باشد :
بين ماهي هاي اقيانوس و ماهي هاي تنگ
هيچ فرقي نيست وقتي چاره اي از آب نيست !...
ما رعيتها كجا محصول باغستان كجا ؟
روستاي سيبهاي سرخ بي ارباب نيست ... (اقليت)
اما چنانكه گفتم هر بيت «اقليت» در مقايسه با بيتي از «گريه هاي امپراطور» خوانده مي شود :

در تنگ ، ديگر شور دريا غوطه ور نيست
آن ماهي دلتنگ خوشبختانه مرده است ...
و :
اي سيب سرخ غلت زنان در مسير رود
يك شهر تا به من برسي عاشقت شده است (گريه هاي امپراطور)
از لحاظ مضموني نيز تفاوتهاي عمده اي ميان اين دو كتاب وجود دارد .
بي شك كتاب نخست ، اثري جوانانه تر ، رندانه تر و عاشقانه تر است . به عبارت ديگر عشق ، سوال بزرگ «گريه هاي امپراطور» است . حال آن كه «اقليت» مي خواهد به سوالهايي چون مرگ ، چيستي و چگونگي حيات و مسائلي از اين دست بپردازد . اين كه مي گويم « مي خواهد» بدين سبب است كه به گمان نگارنده، شاعر در اين كار چندان موفق نبوده است . به اين دليل كه ما نگاه منحصر به فرد شاعر را به مقوله مرگ و زندگي چندان پررنگ نمي بينيم حال آنكه نگاه عاشقانه او در كتاب نخست اين تمايز و تشخص را داشته است .
شايد علت اين امر آن باشد كه شاعر عشق را با تمام وجود حس ، درك و سروده است اما مقوله اي چون مرگ و زندگي را هنوز آن چنان كه بايد از اين مسير – حس ، درك و سرايش - عبور نداده است . لذا ما در «اقليت» بيشتر با فيلسوف مآبي طرف هستيم تا با فلسفه ؛ بيشتر به شيوه رندان سخن گفتن مي بينيم تا رندي حقيقي و ...:

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاك و تن از خاك ، در اين ساغر پاك
از در آميختن شادي و غم دلتنگم ... (اقليت)
حال آن كه عاشق سرودخوان و زمزمه گر «گريه هاي امپراطور» كاملا واقعي و ملموس و البته متمايز است :
سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم
با همين سنگ زدن ماه به هم مي ريزد
عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است
گاه مي ماند و ناگاه به هم مي ريزد .... (گريه هاي امپراطور)

[]
بي هيچ ترديدي فاضل نظري حرفهاي بسياري براي گفتن خواهد داشت و دليل نوشتن اين مكتوب نيز چيزي جز اين نيست كه شاعر « گريه هاي امپراطور» كسي ست كه آينده شعرش اميدهاي بسيار را در دل همه اصحاب شعر پديدآورده است . به گمان من «اقليت» وسوسه چاپ شعرهايي بود كه شايد ديگر هيچگاه مجال بروز نمي يافتند و اين وسوسه بي شك سخت دامنگير است ؛ اما همچنان ، همراه با همه مخاطبين شعر نظري ، منتظرم تا تراوشات جديد طبع شاعرانه اش را با هم بخوانيم و از لحظاتي اين چنين بكر و تماشايي سرشار شويم :

از باغ مي برند چراغاني ات كنند
تا كاج جشنهاي زمستاني ات كنند ...
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زنداني ات كنند...
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند ...(گريه هاي امپراطور)
******************
شادمانی تان در پناه حضرت عشق مستدام باد .
سیامک

Posted by siamak at 4:48 PM

August 10, 2006

پنجشنبه - 19 مرداد 1385

سلام
اول اينكه :....
...بوي جنگ پيچيده دردالان جهان ...باروت دارد نفس آدمها را تنگ مي كند و نفت گلوي ماهيها را فشار مي دهد ! ... دنيا غيرقابل تحمل تر از پيش مي شود و هيچ كس هم عين خيالش نيست !...مي شود نشست و زانوي غم در بغل گرفت !...مي شود فرياد شد و در كوچه باغهاي شعر ، بر سر زشتيها و پلشتيها فرياد زد !... مي شود مرثيه ساخت و بر دنائت بشر و مظلوميت انسان گريست !..مي شود هزار هزار كار ديگر كرد !...اما من دلم مي خواهد مانند نزار بنويسم :
«بيروت مي سوزد و من دوستت دارم !

وقتي بيروت در آتش مي سوخت
و اتش نشان ها با لباس هاي سرخشان آب مي پاشيدند
من
پا برهنه
بر سنگ هاي داغ و
ستون هاي سرنگون و شيشه هاي شكسته مي دويدم
و تو را
كه مانند كبوتري در حصار آ تش بودي
جست و جو مي كردم !
مي خواستم به هر قيمتي
بيروت ديگرم را نجات دهم !»
( نزار قباني - جهان در بوسه هاي ما زاده مي شود – ترجمه يغما گلرويي )

من نيز تو را ستايش مي كنم و چه كسي ست كه نداند كه در هر ستايش زيبايي ، نكوهش پلشتي ها مستتر است . من دوستت دارم و شايد بزرگي همين جمله كوچك دنيا را نجات دهد !
____________________
دوم اينكه : بدون مفدمه برويم سراغ برخي عنوانهايي كه اين دو هفته اخير خوانده ام ...
- فصل نامه شعر شماره 46 (وي‍ژه نامه غزل ) : بي شك مجله شعر در حال حاضر معتبرترين نشريه جريان غالب شعر ايران است . در حقيقت شايد بشود ادعا كرد كه هيچ يك از نشريات تخصصي ديگر در زمينه ادبيات نتوانسته اند جامعيتي بهتر از نشريه شعر ايجاد كرده و تعادل را رعايت نمايند . تعادلي كه به درك عمومي اكثريت جامعه فارسي زبان كنوني از شعر تكيه دارد . شماره اخير مجله شعر به غزل پرداخته است . هر چند به نظر من مي شد شجاعانه تر و جوانانه تر هم با موضوع برخورد كرد و به معرفي صداهاي جديد در غزل جوان پرداخت اما حاصل كار با توجه به محافظه كاريهاي معمول نشريه شعر و نيز عدم وجود تجربه اي ديگر در اين حال و هوا، قابل تامل و تورق است ....
**************
- عاشقيت در پاورقي : به چاپ دوم رسيدن يك مجموعه داستان در عرض يكسال چيز ديريابي ست كه البته اگر برنده شدن آن مجموعه را در يك جايزه مهم داستاني كشور بر آن بيافزاييم ، معادله معقول تري را درذ پيش رو خواهيم داشت ! ...مهسا محب علي با عاشقيت در پاورقي برنده جايزه بهترين مجموعه داستان 1383 بنياد گلشيري شد . همين نكته كافي بود تا نقدهاي مناسبي بر كتاب نوشته شود و فروش كتاب نيز اندكي بهتر از استانداردهاي حقيرانه كتاب فروشي در ايران باشد ! ...اما به دور از همه اين حاشيه ها كتاب محب علي كتابي قابل تامل و دوست داشتني ست .شيدايي مجنون وار « هندي برقصم » ، طرح داستاني خيره كننده و بسيار تازه «عاشقيت در پاورقي » ، نگاه روان شناسانه و عميق نويسنده به روابط زناشويي در «عتيقه ها » و «چند سانت توي زمين » و تعليق زيباي «خفاشه» سبب شده است كه اين 5 داستان در بين 8 داستان كتاب برجستگي ويژه اي داشته باشند . به نظر من اين آمار خيلي خوبي براي يك مجموعه داستان است . بي شك خواندن اين مجموعه كوچك به شدت توصيه مي شود ...
« در اين داستان عاشقيت اتفاق مي افتد . عاشقيت به مثابه عشقه اي كه چون مهرگياه ، عاشق و مرا در لا به لاي سطور در هم مي پيچد . من ، عاشقم و چند فيلم و داستان ديگر چنان در هم خواهيم پيچيد كه از يكديگر قابل تشخيص نخواهيم بود . ...»

عاشقيت در پاورقي - مهسا محب علي - نشر چشمه -چاپ دوم 1384 - 7000 ريال
**************
- قصه ي هشتاد و چهار : گريده اي از داستانهاي كوتاه نوشته شده در سال 84 ، به انتخاب مصطفي مستور .
خود مستور با عنوان « سردبير اين مجموعه » نوشته است : ... تنها اشتراك نويسندگان اين مجموعه اين است كه من خواسته ام كنار هم باشند . يا به تعبير بهتر من فكر مي كنم داستان هايشان به اندازه كافي از معيارهاي «داستان خوب» برخوردارند .
مجموعه شامل يك داستان از هر نويسنده است و آثاري از ميترا الياتي ، رضا اميرخاني ، علي خدايي ، شهرام شفيعي، كيارنگ علايي ، مجيد قيصري و مصطفي مستور در آن آمده است . نكته مهم اين است كه هيچ يك از اين اثار تا به حال در مجموعه ديگري – تا آنجا كه من ديده ام – به چاپ نرسيده است .
داستان ميترا الياتي با عنوان «بالابر» داستان متوسطي ست . بي شك «مادموازل كتي» هنوز برترين داستان كوتاه الياتي ست . با اين حال مي شود به فضاي نمادين اثر به عنوان يك نكته قابل تامل اشاره كرد .
اما رضا اميرخاني با فصل دوم رمان «بي وتن» نشان داده است كه بايد منتظر اثر درخشان ديگري باشيم كه زيبايي هاي «من ِاو» را ديگر بار زير دندان مان خواهد آورد !...بي شك خواندن تمام رمان مولفه هاي ديگري را برايمان آشكار خواهد كرد و بايد هنوز منتظر ماند اما تا همين جاي كار هنر اميرخاني در روايت و نيز بازيهاي هوشمندانه اش با كلمات و نيز استفاده ماهرانه اش از جريان سيال ذهن خود را به رخ مي كشد . ببينيد فصل دوم رمان با چه جملاتي آغاز مي شود :« اين فصل فصل پنج است . مي پرسي چرا ؟!... روشن است . ..»
و بعد تا پايان فصل آن قدر دليل شاعرانه برايتان مي آورد كه بي خيال عنوان فصل شويد و باور كنيد كه با فصل پنج طرفيد ! ...نويسنده از Give me a Five شروع مي كند و به خيابان fifth ave. نيويورك پا مي گذارد و بعد ياد دعاي مادرش مي افتد كه : « الهي به حق پنج تن...» ...بعد سراغ خمسه خمسه مي رود و كربلاي 5 و جزؤ پنجم قرآن و ....و سطر پاياني فصل نيز اين چنين درخشان است :
« از كودكي هم نتوانستم فرق ميان دو پنج را بفهمم . خاصه وقتي كه انگليسي بودند ؛ ذوي اين ساعتهاي مچي كه دست چپ مي بندند؛ همان دستي كه حلقه ندارد .... »
گفتم كه ! بايد منتظر «بي وتن» بود !!
«بچه ها» از علي خدايي روايت ساده ايست از آدمهاي معمولي يك خانواده معمولي با اندكي ماجرا ! ...برشي از زندگي بهترين نام براي اين دست روايتهاي داستاني ست .بي شك مي شود ساعتها در مدح اين شيوه نوشت اما من فكر مي كنم شايد نوشتن به اين گونه سهل و ممتنع باشد و خواندن يك دو داستان از اين دست جالب توجه ؛ اما به شخصه هيچ وقت نتوانسته ام به خودم بقبولانم كه اثري سترگ با اين شيوه كم اتفاق خلق شود ...مي شود گفت تغيير رويه كودكان در انتهاي داستان يك تغيير و يك اتفاق است ولي به نظر من نه آن قدر كه يك روايت خارق العاده و به يادماندني بيافريند ...مثل خيلي از لحظه هاي زندگي كه از يادمان مي رود ...
« دستمال توالتهاي بيمارستان مركزي » اما درست در نقطه مقابلند !!...يك داستان بسيار زيبا با پرداختي دلپذير و درك عميق عاشقانه نويسنده و طنزي خردكننده و تلخ از رابطه اي كه از هيچ به پوچ رسيده است !...يك كالبد شكافي دقيق و بي نقص از شهرام شفيعي ...جالب اينجاست كه تمام ماجرا با «گفتم گفت» و در يك ديالوگ يك ريز و بي نفص تعريف مي شود وبه پايان مي رسد و سيلاب مفاهيم ذهن خواننده را بمباران مي كند ...نمي شود بخشي از داستان را انتخاب كرد !...چون داستان به شدت منسجم و داراي تداعي هاي درون متني بسيار است ...پس لطفا همه اش را خودتان بخوانيد !
LD نوشته كيارنگ علايي نمايشگر رخوت در يك رابطه به عادت رسيده زناشويي ست .همه چيز بوي رخوت و سكون و ستروني مي دهد... داستاني با نامي چنين بايد هم اينگونه باشد ! نويسنده در خلق اين فضا كاملا موفق بوده است ...
«گوساله ي سرگردان» از مجيد قيصري هم داستان خوبي ست هر چند اندكي مطول تر از داستانهاي ديگر اين مجموعه و البته داراي فضايي رئال تر و با حال و هواي جنگ تحميلي ...
و نهايتا « مردي كه تا پيشاني در اندوه فرو رفت » از خود مصطفي مستور .مثل هميشه كوتاه ، ظريف و شاعرانه با رگه هاي عميقي از احساس . حكايت مكردي كه درست وسط يك كلمه – و نه جمله ! - نقطه اي گذاشت تا فصلي تازه نياغازد :
« ...نمي دانم نقطه را كجاي كلمه گداشته بودم . شايد روي دال با بر قوس واو يا بر لبه دندانه سين ...»
و اين چنين « دوستت دارم »ي را به مسلخ مي برد ! ... او دلايلي مناسب دارد كه پرداخت شخصيت راوي را به زيبايي شكل مي دهد . اين داستان سه صفحه اي به شدت خواندني ست !

قصه هشتاد و چهار - به انتخاب مصطفي مستور - انتشارات سوره مهر -چاپ اول 1384 - 10000ريال
******************
سوم اينكه : مي دانم كه ‌نيمايي قالب دشواري ست :.اينكه آن قدر روان بنويسي كه وزن زير دندان نيايد و گرفتار حشو نشوي و ... ! ... من تا به حال بيشتر از يك نيمايي - آن هم سالها پيش – ننوشته بودم ....پس اين نيمايي دومين تجربه من در اين زمينه است و به عبارتي اولين تجربه نسيتا جدي كه نمي دانم ادامه خواهد يافت يا نه ! ...بديهي ست كه مضمون و تصوير شعر قالب خود را انتخاب كرد و نه من ! اما به هر حال مجرم اصلي در سرايش هر شعر ، شاعر است و لاغير !... بي شك مثل همه كارهاي من و بلكه بيشتر از همه آنها ايراد دارد ! ...لذا خوشحال مي شوم نظرتان را در اين باره برايم بنويسيد...

« آرزو »

زن
به شب نگاه مي كند ؛
ماه
، مادر زمين ،
چادري پر از ستاره را
روي خواب شهر مي كشد .

مرد
روي رخت خواب خستگي
حلقه حلقه
روز را مرور مي كند .

ناگهان
برقي از افق زبانه مي كشد ،
چادر سياه شب دوپاره مي شود .

زن اشاره مي كند به مرد :
شهاب را ببين و
آرزو بكن !

مرد
آه مي كشد ...

دخترش ، جميله ، سالهاست
در سواحل مديترانه عشق را
مثل گوش ماهي از
لا به لاي ماسه هاي خيس
كشف مي كند !

دخترك عروس بندريست
كه عروس شهرهاي خاورميانه است .
دخترك
لبش سرود سرخ آرزوست ؛
چشمهاش
آبي مديترانه را
روسياه مي كند ؛
گيسوان وحشي اش
بوي باد مي دهد
وقتي از ميان شاخسار سبز سيب
مي وزد
وَ آه مي كشد !

مرد
آرزوي سيب مي كند ؛
آرزوي مشت مشت گوش ماهي سپيد ؛
آرزوي خنده هاي سرخ تر براي دخترش
آرزوي ِ...

[]

چند لحظه بعد ...
عروس شهرهاي خاورميانه بيوه شد !

چند لحظه بعد
آبي مديترانه رنگ خون گرفت ؛
عطر سيب هم يتيم شد !

چند لحظه بعد
از صداي انفجار
مشت مشت گوش ماهي سپيد
كر شدند !

چند لحظه بعد
آن شهاب آرزو
خانه جميله را خراب كرد !

چند لحظه بعد ...
بوسه هاي دخترك
روي خاك ريخت ...
خاك سرخ شد !
******************
كاش جنگي نباشد تا سرود چشمهاي تو جهان را غرق نور و سرور كند !
چنين باد !
سيامك

Posted by siamak at 7:10 PM

July 25, 2006

سه شنبه -3 مرداد 1385

سلام
اول اينكه : ...
...باز هم يكم مردادي ديگر از لا به لاي صفحه هاي تقويم خودش را بيرون كشيد و نشست جلوي روي ما تا مرور كنيم همه چيزهايي را كه طي اين سه سال به دست آورده ايم و دل بدهيم به هزار هزار« باده ننوشيده كه هنوز در رگ تاك است » ... ما قد مي كشيم و بوسه هامان آسمان را سرخ مي كند تا زمين به ياد بياورد كه مي شود در درياي حادثه اي شگفت غرق شد و آوار فاجعه ها را پس پشت گذاشت ... ما قد مي كشيم و آفتاب مرداد به تهنيت مان مي آيد تا ماه فراموش نكند كه رقص هزار هزار ستارهء گرداگردش ، در برق نگاه ستاره اي چون تو رنگ خواهد باخت ...و اين گونه ماه نيز در مقابل چشمان تو تعظيم مي كند ، چنان كه خورشيد نيمروزي مرداد ، چنان كه من !...مردادوار بمان ، گرم و پرتپش ، تا غزل را چون مرواريدي بر گردنت بياويزم ... كه سينه ريز غزل تنها به روي سينه تو تماشايي ست !
دوم اينكه : باز هم تاخير و هزار پوزش !
سوم اينكه : سال ديگري بر اين وبلاگ گذشت و حالا پنجمين سالي ست كه در دنياي مجازي مي نويسم .شايد وقتي اولين پست را مي نوشتم فكر نمي كردم اين دنياي مجازي اين قدر برايم دوستي ها و روابط مهربانانه حقيقي بيافريند ...
چهارم اينكه : چنان كه در لينكدوني هم گذاشته ام ، دوستاني كه تمايل به خريد مجموعه غزل من با عنوان «عطر تند نارنج » دارند مي توانند از اين لينك استفاده كنند .با سپاس مجدد از مهرباني گردانندگان سايت آدينه بوك ...
پنجم اينكه : چند كتاب كه جديدا خوانده ام :
- بهترين بچه عالم : مجموعه اي از داستانهاي خيلي كوتاه – بين 250 تا 750 كلمه – از نويسندگان مختلف كه نامهاي مشهوري چون جان آپدايك ، هاينريش بل ، ريموند كارور، خوليو كورتاسار ، ريچارد براتيگان و مارگارت اتوود و ... در آن ديده مي شود به گردآوري جيمز توماس و برگردان زيباي اسداله امرايي . چندين داستان عالي و بسيار شاعرانه در اين مجموعه وجود دارد و چندين و چند داستان خوب... براي علاقه مندان به داستان نويسي اين كتاب از نان شب واجب تر است و براي كساني مثل من كه به داستان علاقه مندند ، برخي از داستانهاي اين كتاب كشفهايي دلپذيرند . از جمله دختر ، قطار برلينگتون شمال جنوب،سي و پنج سالگي نادين ، پاياني ديگر ،جمع ناخالص و بهترين بچه عالم و ... نشر رسانش ، 168 صفحه ، قيمت 8500 ريال

...سعي كرد همه اش را توي شعر بگنجاند . چهارصفحه شد و آخرش اينطور تمام شد :
مي خواهم تو را به خانه ببرم كريستين و فراتر از آن .
دوست دارم در صبح هاي نمناك و پاك آبي آسمان ببرم تو را
و هرگز از روي يك ريل دوبار عبور نكنم .
ديگر هيچ خبري از دخترك نداشت . حتي نفهميد شعر به دستش رسيده يا نه . آخر زني را كه به قطار شمال جنوب برلينگتون تشبيه كرده باشند ، چه انتظاري از او مي رود . (قطار برلينگتون شمال جنوب)

***************
- گزيده شعرهاي شل سيلوراستاين : اين بار احمد پوري ترجمه منتخبي از آثار سيلوراستاين را منتشر كرده است . اصولا سبك بازسرايي پوري ساده و روان و بدون پيچش است و همين نكته سبب شده است كه ترجمه موفقي از اشعار سيلوراستاين اراوه كند كه خود شاعري با لحن كودكانه است . شك نيست كه كودكانگي آثار شل با عمق انديشه ورزي مناسب همراه است و به همين دليل نيز اشعار او بيش از آنكه كودكان را مخاطب قرار دهد ، براي بزرگسالاني كه كودكانگي شان را از ياد نبرده اند دلپذير است ....خلاصه مطلب آن كه اين گزيده براي طرفداران سيلوراستاين و دنياي عميق و معصومانه و انساني اش بسيار جالب توجه خواهد بود :
غم انگيز ترين چيزي كه ديدم
داركوبي بود روي شاخه پلاستيكي
نگاهي به من انداخت و گفت :
« نه ديگه رفيق !درخت ها هم ديگه
درختهاي قديمي نيستند .»

نشر افكار - 226 صفحه - قيمت 25000ريال
*************
- خيابان خوابها : صداي عصار با ترانه « خيابان خوابها » سبب شد تا نام يك شاعر به گوشمان آشنا شود : خليل جوادي . حالا اين شاعر جوان مجموعه آثارش را به چاپ رسانده است . چنان كه انتظار مي رود مثنوي هاي اين كتاب برتر از غزلهايش و نيز اشعار اجتماعي اش محكم تر از آثار تغزلي اش هستند . كتاب شامل 3 مثنوي ، 33 غزل و چندين رباعي و دوبيتي ست كه كاري نسبتا درخور و قابل اعتناست به خصوص در اشعار اجتماعي شاعر چنان كه گفتم . مي شود اين دفتر را از لحاظ مضموني در شيوه آثار اكبر ياغي تبار طبقه بندي كرد كه بيشتر نگاهي عصياني و تا حدودي سياه بر آنها سايه افكنده است . هر چند اين نكته را تنها از باب ايجاد ذهنيت در مورد شعر خليل جوادي گفتم و در صورت بررسي دقيق تر مولفه هاي فرمي و نيز انديشه گي اين دو شاعر تفاوتهاي بسيار دارد . خلاصه اينكه علي رغم برخي لغزشهاي تكنيكي و نيز سهل گيريهاي گاه وبيگاه در ارائه تصاوير شعر ، اين مجموعه مي تواند انتخاب خوبي براي علاقه مندان غزل باشد و طنز تلخ و گيراي شاعر در كنار صداقت جاري شعرهايش لحظه هاي زيبايي آفريده است كه شايد اگر بسامد بيشتري در غزلهايش بيابد – چنانكه در مثنوي هايش يافته است – حاصل كار دلپذيرتر خواهد شد ...بخشي از غزل مثنوي قحط الادراك را از اين كتاب با هم مي خوانيم .

... آي نو كيسه فرومايه
با توام با تو آي همسايه
نهرواني مكن عبادت را
مختصر كن نماز عادت را
پيشترها فقير اگر بوديم
با صفاتر شريف تر بوديم
به نگاه كبوتران سوگند
و به سوسوي اختران سوگند
كه تجمل بلاي مردم شد
عزت نفس در طمع گم شد
چه قسمها كه نابه جا خورديم
و نديديم از كجا خورديم
عشقها عشقهاي پوشالي
وعده ها وعده هاي توخالي
شور آواز را نمي فهميم
ناله ساز را نمي فهميم
گويي از لطف پنج حس پاكيم
و گرفتار قحط الادراكيم
درد امروز درد نامرديست
دور امروز دور نامرديست
بس كه آزرده اند جانم را
سرختر كرده ام زبانم را
آنكه پايش به جبهه جا مانده ست
چند سالي ست بي عصا مانده ست
از پس انداز چندساله فقط
در كَف اَش چند پينه جا مانده ست
برج سازان كجا خبر دارند
كه سر برج رفته يا مانده ست
خسته تر از هميشه ام امروز
چقدر راه تا خدا مانده ست ...

خيابان خوابها – خليل جوادي – انتشارات آواي كلار – 106 صفحه

*************
ششم اينكه : هر چند مناسبت اش هفته گدشته بود اما اين غزل را از من بخوانيد كه هديه ايست به مهربانترين دليل مهرباني خدا ...

« دستان تو »


اگر باران ببارد بر دو دستت
غزل مي چك.
                 .
                 .
                 چكد از هر دو دستت !

نگاهت آفتاب گرم مرداد !
بهاري سبز داري در دو دستت

رسولان خداي عشق هستند
در اين دنياي بي باور، دو دستت

رهاشان کن كه پر گيرند در اوج
دو تا قمري ، دو تا كفتر : دو دستت

غم آتش مي زند اما دو ققنوس
بر آر از عمق خاكستر : دو دستت –

- كه آوازي پر از باران بخوانند
در اين دنياي زجر آور ، دو دستت

نوازش كن زمين را تا بسازند
جهاني شاد تر ، بهتر ، دو دستت
()
خدا لبهات را بوسيد اول
به تو جان داد و در آخر دو دستت –

كه جان بخش اند را سوي لبش برد
براي بوسه اي ديگر ؛ دو دستت –

- چنين شد كه ضريح آفتابند
غزل هم بوسه دارد بر دو دستت

و من هم باز در يك شعر تازه
كمي بوسيده ام مادر ! دو دستت ...

*********
در پناه حضرت حق و در سايه سار مهربان مادر باشيد و بمانيد ان شا الله ...
سيامك

Posted by siamak at 10:16 PM

May 21, 2006

یکشنبه - 31 اردیبهشت 1385

سلام
اول اینکه : ....
...وقتی مهربانی می آمد و می گفت که به دنبال عطر تو می گشته است لا به لای آن همه عطرهای پراکنده ، دلم از شادی می شکفت . تو تکثیر می شوی در آیینه قلب صدها نفر که هنوز به حقانیت عطر مهربان و نافذ نارنج ایمان دارند !...این معجزه عاشقانه توست و من به عنوان اولین فرد امت ات ، عاشقانه سپاست گفتم که درفش عشق را کاوه وار بر دوش کشیدی و چشمانت هر چه ماردوش اندوه را به هفت سوراخ موش ِناکجا فرستاد !... تو تکثیر می شوی و انسانها یکی یکی به تو و حقانیت عشق ایمان می آورند !....شاید روزی روزگاری اوضاع جهان بهتر شد !...بهتر از حالا که از همه جا بوی خون می آید و باروت و دیگر هیچ !...وقتی که همه شاعران جهان ، تو را و طریقت تو را در نام محبوبان خود بستایند چنان که تو هم ماتیلده ای ، هم آیدا و هم بلقیس و نیز هر آنچه زیبایی که از این پس ستوده خواهد شد !...جهان زیباتر از این خواهد شد وقتی به جای چتر قارچ اتمی ، درفش طریقت تو بر سر انسان سایه بگسترد ...چنین باد !
دوم اینکه : باز هم تاخیر !! ...
سوم اینکه : نمایشگاه لذت بخش بود ...از دیدار دوستان گرفته تا انبوهی کتاب مهربان که چشمت را و دلت را میهمان می کرد به هزار هزار زیبایی ...مثل همیشه ورشکست شدیم از بس کتاب خریدیم !! ...قصد دارم از این به بعد برایتان از کتابهایی که دارم می خوانم هم بنویسم ... با شاید یکی دو جمله توضیح ...مختصر و شاید مفید ! ...این چند روز :
- جوان مرگنامه را خواندم . مجموعه شعر علی اکبر یاغی تبار شاعر آشنای هم دیار که به تازگی چاپ شده است و در نمایشگاه بود ...نشر رادمهر ، قیمت : 12000 ریال ....درباره این کتاب امروز مفصل خواهم نوشت ...
- وسعت معنای انتظار : کتابی از نادر ابراهیمی که امسال بعد از سالها مجددا توسط نشر روزبهان چاپ شده است . مثل همیشه کارهای استاد ، لطیف ، عمیق و آمیخته با نثری ادبی که شاید داستان نویسان این روزگار را - به لحاظ تکنیکی- خوش نیاید اما بر این باورم که حقایق ظریف بیان شده در آثار نادر ابراهیمی ، آن قدر مهم اند که این بحثها سراسر حاشیه اند .... به شدت توصیه می شود !
- موسیقی غطر گل سرخ : داستان طنز استثنایی عمران صلاحی ! ...صلاحی در طنز غافلگیرکننده و شگفت انگیز است . این کتاب هم همین خصوصیات را دارد . و البته این شگقتی مضاعف را که چگونه از سرند ممیزی گذشته است ! ...نشر : موسسه فرهنگی هنری نوروز هنر ، قیمت : 16000 ریال .... بی شک توصیه می شود !
....« واقعا که هم چیز عوض شده . آن وقتها که اینجا میدان اسبدوانی بود ، گرد و خاک می خوردیم ، اما حالا که پارک شده گرد هرویین می خوریم . از بس که توی این پارک ، هرویین فروش و هرویینی هست ، گلها ، همه شان نشئه شده اند . همه درختها مقل بید مجنون شاخ و برگشان آویزان شده . این بدمصب همه چیز را آویزان می کند . » ....
- چگونه خرها خر شدند : کودکانه های ژاک پره ور ... اثری خواندنی و جذاب که زاویه ای تازه از نابغه شعر معاصر فرانسه را نشان می دهد ... بی شک برای خواندن این کتاب نیاز به روحی کودکانه است اگر نه ظرافتهای پره ور از دست می رود...البته کتاب برای مخاطب کودک و نوجوان نوشته شده است اما به گمانم برای بزرگسالان حرفهای بیشتری دارد ! ...نقطه ضعف کتاب حذف تصاویر کتاب اصلی است ....به نظر می رسد که کتاب اصلی با مجموعه ای از طرحها همراه بوده است و ارجاعات متنی هم به این تصاویر وجود دارد اما در چاپ حاضر این مهم دیده نمی شود . ...علی رغم این ، کتابی ست که خواندنش توصیه می شود ...نشر نگاه معاصر ، ترجمه ناکتا رودگری ، قیمت 8000 ریال
....« یادم می آید اولین باری که پدرم دریا را دید ، کمی فکر کرد و گفت : " چه تشت بزرگی ، حیف که رویش پل نزده اند ." همه خندیدند ، اما من گریه ام گرفت . آن وقت مادرم گوشم را کشید و گفت " وقتی پدرت شوخی می کند ، نمی توانی مثل بقیه بخندی ؟" اما تقصیر من نبود ، راستش من از شوخی آدم بزرگها خنده ام نمی گیرد .» ....

چهارم اینکه : سپاس ویژه دارم از همه مهربانانی که به کتاب عطر تند نارنج التفات داشتند و سبب شدند که کتبهای موجود در غرفه نمایشگاه به اتمام برسد . کاش اوضاع پخش کتاب این قدر قمر در عقرب نبود که همه ما منتظر نمایشگاهی که سالی یکبار برگزار می شود باشیم تا کتاب مورد نظرمان را تهیه کنیم ....به نظر من خود ما مخاطبین هم می توانیم یاریگر باشیم . اصلا درست به همین خاطر تصمیم گرفتم معرفی متاب را به شکل فوق انجام دهم . هر کس این کتابها یا مثلا کتاب عطر تند نارنج را خواست به نظر من منطقی ترین روش مراجعه به یک کتابفروشی و سفارش دادن کتاب با ذکر نام ناشر است . این کار هم سبب می شود که اثر خوب به بازار کتاب راه پیدا کند و هم باعث پویایی بیشتر ناشر می شود و بالاخره سبب میشود که آثاری که بالقوه دارای مخاطب هستند ، مخاطبین واقعی خود را بیابند . برای دوستانی که می خواهند این رویه را درباب مجموعه شعرم « عطر تند نارنج » در پیش گیرند عرض کنم که ناشر این کتاب نشر داستان سرا و پخش کننده آن نشر ققنوس است ....
پنجم اینکه :
«جوان مرگنامه» کتابی ست که شاید خیلیها منتظر آن بودند ! ... شاعر هم دیار ما ، علی اکبر یاغی تبار در مازندران نامی کاملا آشنا بود . شعرهای تلخ و گزنده او ، در کنار شیوه دکلمه جالب توجه اش ، در برنامه های شعرخوانی محتلف که در سطح استان برگزار می شد و می شود ، استقبال بسیاری را به دنبال داشته و دارد.
در عرصه دنیای مجازی نیز ، فرهاد عزیز با ارائه چندین شعر از او ، علی الخصوص غزل بسیار زیبای «جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد ...» در وبلاگ غزل معاصر ، نام او را بیش از پیش و این بار در سطحی وسیع تر مطرح کرد . همه این مقدمات به ما می گوید که چنین کتاب شعری باید پر مخاطب باشد که امیدوارم این گونه باشد اما نکته ای که در بالا به آن اشاره کردم ، یعنی وضع نابسامان پخش کتاب ، مانع بزرگی ست که امیدوارم همراهی شما با پیشنهادی که گفتم کمک کوچکی در حل این مشکل باشد .
برگردیم به کتاب : نخستین چیزی که در تورق اولیه کتاب به چشم می رسد متاسفانه یک نقطه ضعف ، و شاید تنها نقطه ضعف ، مجموعه باشد . متاسفانه « جوان مرگنامه » مجموعه بسیار نامنظمی ست ! ....شعرها بدون هیچ ترتیبی و به شکل درهم چاپ شده اند !...غزل و مثنوی و رباعی و دوبیتی و نیمایی و ... همه و همه به شکل مختلط ! ....این شیوه به نظر من تمرکز خواننده را بر هم می زند . به خصوص حضور نیمایی و رباعی و دوبیتی در کنار غزل و مثنوی و غزل مثنوی .
نکته منفی دیگر باز هم در صفحه ارایی ست . متاسفانه صفحه آرایی اثر هم شان آن را رعایت نکرده است و استفاده از شیوه قدمایی نگارش پلکانی شعر کلاسیک ، جلوه مناسبی به مجموعه نداده است .
اما اگر از این دونکته حاشیه ای بگذریم ، متن شعر یاغی بی شک مسحور کننده و شگفت آور است . مهمترین نکته شعر یاغی طنز سیاه یا به عبارت بهتر کافکایی آن است که همچون تازیانه بر روح مخاطب نمی نشیند و بیدار که هیچ ! به آتشش می کشد . چنین طنزی علاوه بر اینکه بر هنرمندی شاعر تکیه دارد ، ریشه در رنجهای درونی شاعر و نگاه ژرف او به اطرافش دارد . به عبارت بهتر این تلخی و گرندگی ، پیش و بیش از هر چیز جان شاعر را سوزانده و خراشیده و آنگاه در غزل او متبلور شده است . همین نکته سبب شده است که شعر یاغی ، بر خلاف بسیاری از آثار معاصرین اش ، یخ و بی روح و شعارزده نباشد . در واقع حتی در اجتماعی ترین شعر یاغی ، بوی شعار حس نمی شود چون او از ؟آن دست شاعرانی ست که با خون و گوشت و استخوان می نویسد نه با تخیلات مبتنی بر هیچ !
بی شک جهان بینی من با پوچ انگاری آشکار موجود در برخی آثار یاغی ، به شهادت بسیاری از نوشته هایم ، همراه و همداستان نیست اما به نظر من ، نخستین قدم در برخورد با یک اثر هنری ، تشخیص اصالت شعری و حسی آن و نگاه به هارمونی کلی اثر و نهایتا شیوه اندیشگی هنرمند است و بررسی درستی یا نادرستی این اندیشه در مرحله بعدی و بیشتر در مقوله قضاوت است و نه نقد ادبی .
بنابراین چه با دنیای تلخ شاعر همراه باشیم و تجربه مشترکمان با شاعر ما را به تحلیلی چون او رسانده باشد و یا نه ، « جوان مرگنامه » به واسطه توانمندیهای شاعرش در انتقال حس و اندیشه اش ، خواندنی و قابل اعتنا خواهد بود .
« تنهایی » موتیف دیگری ست که در شعر یاغی تکراری بسیار دارد . تنهایی شاعر برخاسته از نبودن آدمها نیست بلکه ناشی از فقدان « انسان» است !...در حقیقت شاعر شبیه جناب مولانما با چراغ به گرد شهر گشته است و انسانس آن گونه که می خواهد نیافته است یا لااقل کم یافته است . این تنهایی ، یا بی رفیقی ، در جای جای شعر یاغی فریاد می کند :
سرنوشتش یی رفیقی بود و بس
طفلکی بدجور دشمن شاد بود
و البته این تنهایی لاجرم به مذاق مردم خوش نخواهد امد و در نتیجه :
چقدر این همه ابتر به من ستم کردند
به این دلیل که دنباله خودم بودم
موتیف دیگر شعر یاغی ، صراحت در عین صداقت است . شاعر بر یاغی بودن خود تاکید بسیار دارد و این طغیان خود را در جای جای شعر آشکارا به رخ می کشد :
پای بند هیچ موجودی نبود
از حود و از غیر خود ازاد بود
...
از شتر دیدی ندیدی کینه داشت
ساکن افشاگری آباد بود
این طغیان هم در عرصه معنا و هم در عرصه واژگان شعر یاغی خودنامیی می کند :
از عرعر و عوعو بنویسید برامان
ما را چه به زیبایی آواز قناری ؟!
و البته مثالهایی از دست در شعر یاغی بسیار است .
نکته بعدی عشق در شعرهای یاغی ست . می شود به جرات گفت که در این مجموعه تنها یک اقر عاشقانه نسبتا تغزلی وجود دارد ! :
نوشت :« یاور من می شوی ؟» نوشت : « بله !»
« ثصدق سر من می شوی ؟» نوشت :« بله !»
...
نوشت « جان تو نه ! جان ان پدر جانت !
عروس مادر من می شوی ؟!» نوشت : « بله ؟؟!!!»
می بیند که تازه همین مثال هم بیشتر به شعر طنز پهلو می زند تا عاشقانه تغزلی . باقی غزلهای یاغی ، در واقع ذم معشوق اند ! ... شاعر هر چه دلش می خواهد به ناف معشوق مادرمرده می بندد و همچنان که از دنیا شاکی ست معشوق را نیز به همان چوب می راند و البته باز هم باید اعتراف کرد که این زدن آن قدر هنرمندانه است که بیش از آنکه تمسخر آمیز باشد دردناک است . شاعر در حقیقت چنان باوری نسبت به عشق دارد که مصداقهای موجود را ناقص و ناعشق دیده است و لذا با منطقی کاملا مستدل پنبه همه شان را زده است ! یک نمونه شاید گویاتر باشد :
کنون که شانه تو لایق سر من نیست
چه بهتر است که بالشت دیگران باشد

هزار شکر که پای بهار ما یخ زد
تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد

سمند خاطر مردی که گرم تاختن است
درست نیست که علاف مادیان باشد

مرنج از من اگر راندمت کبوتر کُش !
درخت دوست ندارد کلاغدان باشد

مرا حواله به این بیستون کن و بگذر
که عشق قصه شیرین خسروان باشد

و باید به این نکته اشاره کنم که مثنویها و غزل مثنویهای این کتاب غافلگیرم کرد . بی شک قدرتمندترین حس شاعرانه کتاب در این اشعار نهفته است و اندیشگی شاعر بهترین مجال را برای بروز یافته است . غزل مثنوی استثنایی : « پشت دیوارها صدایی نیست » که البته متاسفانه مثل بسیاری از اشعار این کتاب ضعف نشانه گذاری دارد و مثنوی زیبای : « پشت در باغ خزان خوردگان » و مثنوی عالی « من کیم مردی به نام هیچ چیز » و البته همان ضعفهای نشانه گذاری (!) از این زمره اند . برای نمونه از شعر اخیر چند بیت را بخوانید :

من کی ام ؟ مردی به نام هیچ چیز !
یک کلاغِ تا ابد کفتر ستیز

من کی ام ؟ مردی به نام هیچ کس !
قاتل سیمرغ ، آقای مگس !

من چی ام ؟ راهی مباد از آن عبور!
دشمن خورشید ، یعنی بوف کور

...
من کی ام ؟ یک « ما نمی دانیم کیست »
یک کماکان مردهء در حال زیست
...
من کی ام ؟ بنویس آقای سخن
یک قلمپرداز بی گور و کفن

یک « مبادا حرفی از وی بشنوی !»
یک زیان مادی و معنوی

یک دروغ ضربدر صد تا دروغ
یک سرِ از فرط تنهایی شلوغ
....
و شاید تنها ضعفی که بشود به متن شعرهای یاغی گرفت ، سهل انگاریهای گاه و بیگاه او در فصاحت شعر است .بی شک این عدم فصاحت ِ گاه گاه ، ناشی از شور یاغی گرانه اوست اما به نظر می رسد در پاره ای از اوقات اختلال در فصاحت به گسسته شدن رشته حسی مخاطب انجامیده است برای مثال :
یک پریشان خاطر پا در هوا
یک نه دستش را نمک ، بی دست و پا
واضح است که شاعر می خواهد بگوید که هم دستش بی نمک است و هم بی دست و پاست اما مصراع دوم فصاحت لازم را در بیان این معنا ندارد و حضور مخاطب را در شعر دچار چالش می کند . و یا :
بارها در رگ شعر چه قدر وحشی تو
خون یک عالمه اندوه روان شد ، یاغی !
که «یک عالمه» به عنوان یک ترکیب عامیانه در غزل مورد بحث جا نیافتاده است و با کلیت اثر همخوان نیست و موارد اندک دیگری از این دست . بی شک حق داریم از شاعری که با چنین تبحری در دو بیت ، استادانه واژگان را به کار می گیرد ، انتظار داشته باشیم که همیشه این چنین باشد :
« نمی دانم » نمی دانی چه ها کرد
« نمی فهمم» مرا پر کرد از درد
« نمی بینم » مرا در من فرو برد
« نمی خواهم » مرا از پا در آورد

و در پایان انتخاب مرا از غزلهای این دفتر زیبا را بخوانید وتمام:

می چکد از چشمهایت آسمانی سوخته
قصه ای راوی گداز و داستانی سوخته

می چکد از چشمهایت یک کماکان درد و داغ
همچنانی مردم افکن ، همچنانی سوخته

دست هم از شدت ننوشتن آتش می شود
در جهنم درهء ذهن و زبانی سوخته

می سرایم از زمینی که تو بر آن ساکنی
تا بماند سفله پرور، تا بمانی سوخته

دست پخت خانم اندیشه چیزی نیست جز
کاسه ای آش نخورده با دهانی سوخته

اسم و رسم ِشاعر ِلاادری خود را بدان
یک نمی دانم کی ِ از بی نشانی سوخته

شعر یعنی آنچه از چشمت تراوش می کند
لخته لخته لخته خون ، یا واژگانی سوخته

من کی ام ؟ مردی به نام هیچ چیز و هیچ کس
شاعری آتش به جان از دودمانی سوخته

امیدوارم موافق باشید که این شعر ارزش بارها خوانش را دارد ....
شاد باشید در پناه حق
سیامک

Posted by siamak at 9:16 PM

November 7, 2005

دوشنبه - 16 آبان 1384

سلام
اول اینکه :
...پاییز فصل دلپذیر دلتنگیهای عاشقانه است !...سطل سطل رنگ، از نگارخانه ای که رنگین کمان را در آن می کشند ، می ریزد روی سر جنگل و هر وزش نسیم ، طوفانی می شود از زرد و قرمز و نارنجی و ... !
سرمای هوا می رود زیر پوستم و دوست دارم دستانت را گرمتر بفشارم و به بهارهای نیامده فکر کنم که منتظرند تا نگاه تو سبزشان کند ، برویاندشان !
shahmirzad.JPG

لابه لای درختهای گردو و طعم لواشکهای شهمیرزاد هم ، آسمان اگر چه میشی بود و درختها زرد ، اما دستان تو بهار بود و بوسه هایت شکوفه و نگاهت آفتاب تا هیچ بنی بشری سبزناکی و امید را از یاد نبرد .یادش نرود و یادم نرود و یادمان نرود که اگر چه «پادشاه فصلها» ست پاییز ، اما طفل بازیگوش بهار بر سرشاخه هر درختی به هیات جوانه ای نشسته است تا برهنگی شاه را به انگشت تمسخر نشان بدهد و بگوید که حقیقت دنیا ،تنها از دهان بهار بیرون می آید ! ...و این حقیقت یعنی سبزی دوباره ، رویش دوباره ، زندگی دوباره و آفتاب دوباره ...تا همواره !
دوم اینکه : باز هم تاخیر به همان دلیل سابق و البته به این دلیل که نمی خواستم مطلب اخیر مطلبی برای رفع تکلیف باشد !
سوم اینکه : دو نکته به عنوان پیش نوشت :
1- این مطلب طولانی ست اما به گمان خودم ارزش وقت ، اندیشه و انرژی ای را که برای آن صرف کرده ام ، دارد....لذا خواهش می کنم این وقت و اندیشه و انرژی را با همفکری و اظهارنظر اندیشمندانه پاس بدارید نه اینکه بی هیچ نظری و تنها به تعارفی بگذرید ...
2- این نوشته نقد یک کتاب است اما سعی کرده ام نقد تحلیلی ام به گونه ای باشد که مخاطبینی که کتاب را هم نخوانده اند دست خالی نمانند ...تا چه قبول افتد و ...
...
در رمانهای کلاسیک – درست شبیه به تمامی افسانه ها و داستانها – راوی عنصریست که خدشه ای در صداقت و دانش و اگاهی اش نیست . به عبارت دیگر خواه راوی اول شخص باشد – مثل جین ایر اثر شارلوت برونته – یا دانای کل – مثل جنایت و مکافات داستایوسکی یا جنگ و صلح تولستوی و ... – خواننده با او به همزاد پنداری می رسد و جهان را از دریچه نگاه او می بیند .
این قضیه درباره رمانهایی که از زاویه دید اول شخص نوشته می شوند و این اول شخص ، خود عنصری نامطلوب یا دارای رفتار نا مناسب و به عبارت دیگر bad man داستان است ، نیز صدق می کند. یعنی اینکه راوی – علی رغم اینکه شخصیت منفی داستان است – قصد فریب شما را ندارد ، او صادقانه به ضعفهایش اقرار می کند و اشتباهاتش را بر می شمرد و نتیجه اشتباهاتش را هم می بیند و کیفر می شود و ...
بدیهی ست که چنین روالی در زندگی عادی چندان مشهود نیست ! صداقت گوهر کمیاب اجتماع جهانی کنونی ست و همه ابنا بشر در همه حال در کار توجیه عملکردو رفتار و احساسات خویش اند .
بنابراین نویسنده ، به عنوان یک مشاهده گر دقیق ، می تواند از این مولفه نیز سود ببرد .
مسلما پرداختن به راوی اول شخص در حالیکه نویسنده آگاتهانه و عامدانه ، عدم صداقت یا عدم آگاهی او را به کار گرفته است ، دشوار است . چرا که در این حالت نویسنده باید بین من خود و من راوی کاملا تفکیک قائل شود و در عین حال کوشش کند که روایت دوپاره نشود . اما با توجه به اینکه این موقعیت ، ذهن خواننده را به چالشی دلپذیر می کشاند و او را از مرحله تایید محض به کنکاش و تشکیک که سرآغاز اندیشیدن است ذهنمون می سازد ، استفاده از چنین تکنیکی می تواند بسیار ثمربخش باشد به خصوص در داستانهایی که بر زمینه های روانشناختی و رفتارشناسی کاراکترهای انسانی تاکید فراوان دارند .
برحسته ترین اثری که می توان آن را به عنوان نماینده این نوع رمانها معرفی نمود ، لولیتا اثر ولادیمیر ناباکوف است . . اصولا این نوع راوی را مشخصه رمانهای ناباکوف می دانند و به آن اصطلاحا « راوی غیر قابل اعتماد » می گویند .
در لولیتا شخصیت هامبرت هامبرت که یک قاتل است به توجیه اعمال خود ست می زند ، خواننده را می فریبد و در زندگی نامه خود نوشته اش که در آن هیات منصفه دادگاه را خطاب قرار می دهد ، سعی در پاک و بی تقصیر نشان دادن خود دارد ...
[]
رمان دفترچه ممنونع نوشته آلبادسس په دس نیز از راوی غیرقابل اعتماد سود می برد ..
راوی در داستان په دس مجرم نیست اما زنی ست که به واسطه اشتباهاتش در زندگی ، دچار چالشهایی می شود و این اشتباهات را نمی پذیرد یا به عبارت بهتر نمی خواهد بپذیرد ! خواننده دقیق داستان می تواند با کنکاش درست در رفتارها و عقاید « والریا » به لغزشهای موجود پی ببرد و دلایل پوچی زندگی او را دریابد حال آنکه خود او به چنین شناختی – حتی تا پایان داستان – نمی رسد و به مصداق « آن کس که نداند و نداند که نداند » در جهل مرکب خویش می ماند !
« والریا » زنی چهل و سه ساله است که با همسر حدودا 50 ساله اش و دو فرزند پسر و دختر زندگی می کند . این خودزندگینامه در سطحی ترین نگاه به شکل اثری فمینیستی – به معنای ایرانی اش ! - قابل خوانش است اما این تنها افتادن در دام راوی غیرقابل اعتماد است ! ...راوی دچار پوچی ست نه به خاطر اینکه فرصت در اختیارش نیست بلکه به این دلیل که خود تخریب کننده فرصتها و به عبارت بهتر فرصت سوز و فرصت ناشناس است !
والریا درک درستی از سن خود ندارد و خود را پیرتر از آن چه خست می داند و گمان دارد که زندگی برای او صرفا در حمایت و تر و خشک کردن حانواده خلاصه می شود .به عبارت بهتر او لذت زندگی را در نمی یابد و به نوعی بی لذتی از زندگی ( آهدونیا ) رسیده است ، حال آنکه خود از آن آگاه نیست . او گمان دارد که رسالتش شست و شو و رفت و روب و پخت و پز است و کار برای کمک به معاش خانواده ! در حقیقت یک زندگی ماشین وار ، بی هیچ احترام به خود ! غافل از آنکه این نوع زندگی نه تنها او را به قهقرا می برد بلکه سبب می شود که در روابط سالمش با خانواده ، اعم از شوهر و فرزندان ، اختلال ایجاد شود . عبارت مشهور « کسی که خود را دوست ندارد نمی تواند دیگری را نیز دوست بدارد » درباره او مصداق دارد .
او قادر به درک زنانگی خود نیست چون گمان دارد که این درک مربوط به جوانی اوست نه اکنون :
«شاید دلیلش وجو بچه در پشت دیوار اتاق خواب است که از سالها پیش نمی گذارد ما با هم مثل زمان عروسی یا موقعی که بچه ها کوچک بودند باشیم . باید منتظر بود آنها از خانه بیرون بروند ، باید مطمئن بود و نگرانی داشت که هر لحظه ممکن است وارد شوند ، ...، شب در تاریکی باید سکوت اختیار کرد و روز باید آنچه را که روی داده از ترس این که مبادا آن را از چشمانمان بخوانند فراموش کرد ...اگر بچه ها ما را غافلگیر می کردند ، اخم کرده و با حالت دل به هم خوردگی سکوت می کردند من از تصور حالت آنها بر خود می لرزم ...»
اما راستش را بخواهید او اصولا درک درستی از روابط زناشویی نداشته است ، چه در جوانی چه در اکنون :
وقتی با میشل نامزد بودیم ، من هم با او عشقبازی می کردم ، ولی تظاهر می کردم که این عمل را بر خلاف میل خود انجام داده و فقط به خواسته دل او، بدون رضای خودم ، جواب می دهم و همین طور هم شب عروسی و هر شب دیگری که با میشل عشقبازی می کردم ... »
و این درک غلط صرفا به روابط جسمانی بر نمی گردد بلکه کلیتی به نام « عشق » را در بر می گیرد :
« ...دیگر اکنون به یکدیگر نامه ای نمی نویسیم ، ما هر دو از احساسات عاشقانه خود ، همچون گناه خجالت می کشیم و به این شرم عادت کرده ایم و در نتیجه رفته رفته این احساس واقعا برایمان تبدیل به گناه شده است ...»
گدشته از این ، او حتی توان درک این نکته را ندارد که جامعه در در حرکتهای خود ، تابوهای بسیاری را پس پشت نهاده است و در حقیقت به واسطه عدم توانش درتطبیق با جامعه دچار چالش می شود و بدتر اینکه برای دیگران هم تصمیم می گیرد و قانون صادر می کند :
« فیلمی که به دیدنش رفته بودیم ...داستان زن و مردی بود که عاشق یکدیگر شدند .... در یک صحنه آرتیست ها یکدیگر را بغل کرده و می بوسیدند ، بعد از یکدیگر جدا شده و به چشمان هم مدتی نگاه می کردند و باز همدیگر را در آغوش گرفته و می بوسیدند . دلم می خواست آن صحنه را تماشا نکنم ؛ حس می کردم هرگز این قدر ناراحت نشده بودم .با وجود اینکه جالا دیدن چنین صحنه هایی در یک فیلم خیلی عادی ست به نظرم می رسد خیلی بی پرده است و می بایستی آنها را سانسور کنند ، مخصوصا دیدن چنین صحنه هایی برای جوانها اصلا مناسب نیست ...وقتی چراغهای سالن روشن شدند آن قدر ناراحت بودم که خیال می کردم لخت مادرزاد آنجا ایستاده ام ...»
بی شک مقصود این نیست که عریان گرایی یک پیشرفت است . مقصود این است که چه بخواهیم و چه نخواهیم جامعه یک سیر حرکتی دارد و افراد جامعه باید – با توجه به عقاید و اندیشه هایشان – توانایی تطبیق با آن را داشته باشند.این تطبیق صرفا تن دادن نیست که تن دادن معمولا امری فاقد اندیشه است ؛ بلکه منظور توانایی تعامل با پدیده های اجتماعی ست . برخورد منفی والریا ار موضع اتفعالی ست نه فعالانه ! او رد می کند چون فکر می کند که باید رد کند ! چون این چنین آموخته ! چون از پذیرفتن اش می ترسد ! حال انکه خود او ؛ لااقل میل به انجامش را دارد !
گفتم که او درک از خویش را به عنوان یک زن از دست داده است ، لذا وقتی کسی او را به عنوان یک زن می ستاید ابتدا دست پاچه می شود و در همین حال در دلش شوقی انگیخته می شود و به اصطلاح قند توی دلش آب می شود ! :
« امروز حادثه ای غیر عادی برایم اتفاق افتاد . یک حادثه احمقانه ، چون مطمئنم کسی این دفترچه را نخواهد خواند آن را می نویسم ....بعد از طهر وقتی از در اداره داخل میش دم متوجه مرد قد بلند و شیک پوشی شدم که از دربان اطلاعاتی کسب می کرد ...نگاهش را از روی من برنداشت ، به من خیره نگاه می کرد ، مثل اینکه یکی از مقدسین بر او الهام شده باشد . مرد جوانی بود در حدود 35 سال داشت . وقتی از کنارش گذشتم چیزی زمزمه کرد که اول ملتفت نشدم ولی بعدا یک مرتبه قهمیدم چه گفته است ، یک کلمه احمقانه ، تکرارش در اینجا واقعا مسخره است ، شاید او نمی توانست حدس بزند که من صاحب دو فرزند بزرگ هستم ، وقتی به گفته او فکر می کنم دلم می خواهد بخندم ، او گفته بود : چه خانم زیبایی !
...به هر حال حالا می توانم به خودم اعتراف کنم که این حادثه مرا در خوشی و شعفی فروبرده که از زمان دختری تا کنون دیگر حس نکرده بودم .»
و مدتی بعد نیز رویس تداره مامنی میشود برای او تا زنانگی اش را باز یابد اما او علی رغم اینکه تا حد زیادی در این رابطه پیش می رود ، اما به سرانجامش نمی رساند .
نکته جالب برای من این است که تقریبا تمام کسانی را که می شناسم و این کتاب را خوانده اند متفق القول اند که کاش او به رابطه اش سرانجام بهتری می داد و پیشنهاد سفر رئیس را می پذیرفت ! ...این نکته با توجه به روحیه اخلاق گرای ایرانی و تابو بودن مسئله بی وفایی به همسر و نیز اینکه ما عادت داریم در وضعیت اظهارنظر درباره دیگران همگی اخلاقی ترین وجه قضیه را در نظر می گیریم بسیار قابل تامل است . راستی چرا ؟!
به نظر من تن زدن والریا از ادامه رابطه حماقتی بود که زیر پوشش « وفاداری » انجام شد و صرفا و صرفا اقدامی ریاکارانه و بزدلانه ناشی از همان بی اندیشگی و هراس از تغییر وضعیت می توانست باشد . مسلما بحث من اصلا متوجه اخلاقیات نیست و رفتارشناسانه و تا حد زیادی نتیجه گرایانه است .در واقع بر این باورم که این کنش نه تنها پایه های زندگی مشترک والریا را تحکیم ننمود بلکه نجابت زنانه او را نیز حفظ نکرده است چرا که بی شک موافقید که تن سپردن اهمیت بسیار کمتری از س÷ردن روه و ذهن دارد و او معترف است که :
« ... وقتی از هم جدا شدیم دلم می خواست به دنبالش دویده و او را صدا کنم . می دانستم که این آخرین امکان جوانی من است که دارد دور می شود ....باید از روز اول که او از من تقاضا کرد با او به مسافرت بروم قبول می کردم چون دذر حقیقت جز این آرزویی نداشته ام . صرف نظر کردن من یک بار دیگر نشانه ای است از ترسو بودن که میرلا اسم آن را دورویی و تظاهر می گذارد ... »
و عمبار تر اینکه همه اینها برای رسیدن به هدفی چنین حقیر ، ریاکارانه و مبتذل است که در خطوط پایانی کتاب می آید :
«باید هرچه زودتر این دفترچه را بسوزانم ... این آخرین صفحه است . دیگر در آن چیزی نخواهم نوشت و روزهای آینده همچون این صفحه های سفید ، آرام و سرد خواهند بود ريال تا روزی به سنگ صاف و بزرگی ريال یک بار دیگر مرا «والریا» خواهند خواند .ریکاردو گریه کنان به مارینا خواهد گفت : او زن مقدسی بود . مارینا نخواهد توانست چیزی بگوید ، چیزی نخواهد فهمید .از آنچه ماههای اخیر حس کرده و زندگی کرده ام تا چند لحظه دیگر جز بوی سوختگی چیزی در این پیرامون باقی نخواهد ماند .»
و این بوی سوختگی ، نه از دفترچه ، که از سالهای سوخته عمر والریا ست !
می بیند که حتی در اخلاقی ترین نگاه نیز این رفتار به چالش ریا و دروغ کشیده می شود . به عبارت دیگر تصمیم والریا را به هیچ وجه نمی توان تصمیمی اخلاقی نیز نام نهاد . اویی که معترف است که :
« آرزو می کردم حتی اگر شده برای یک روز ، فقط یک روز یک شب مثل آنها زندگی کنم . مردی را ملاقات کنم که نه بدانم اهل کجاست و نه او اسمم را بداند .کم کم با این رویا حس می کردم واقعا دلم می خواهد چنین چیزی پیش بیاید .دلم می خواست متمول بودم ... و علاوه بر همه اینها مرد دیگری جز میشل مرا دوست می داشت . نوع دیگری غیر از آن که میشل مرا دوست داشته است ، آن طور که من خود عشق را قبول دارم مرا دوست بدارد ... »
اما چگونه است که یک انسان به چنین نقطه ای از بی لذتی می رسد ؟!
والریا از پدیده ای رنج می برد که می توان آن را دوپارگی شخصیت نامید . این عارضه شایعترین نمود گذار از سنت به مدرنیته است . بی شک غرض از این نوشته ها تجلیل از هیچ یک از این دو نیست بلکه تنها تحلیل شان مورد نظر است .هر دوی این مکانیسمها ، سنت و مدرنیته ، توانایی ایجاد ساختاری روشمند برای زندگی را دارند که ارامش نسبی را پدید می آورد اما آمیختگی این دو به واسطه تعارضهای ما بین شان به عدم آرامش و ثبات منجر می شود .
این دوپارگی هم در میان کلیت جامعه به طور اعم ایجاد می شود و هم به طور خاص درون هر فرد جامعه .
به عبارت دیگر از یک سو چالش در جامعه میان افراد دو گروه سنتی و مدرن سبب ایجاد تنش می شود و از سوی دیگر در درون افرادی که حوصله یا توانایی اندیشیدن و تصمیم گرفتن را ندارند، رخ خواهد داد. به عبارت بهتر فرد فاقد اندیشه شخصی خواهد بود مربوط به هر یک از دوطیف سنتی یا مدرن ، که به دلایلی غیر از اندیشه خود – شیوه تربیت اش یا شیوه ای که به آن هل داده شده ! - به هر یک از این دو تعلق دارد اما در چالشهای زندگی اش به واسطه اینکه این دو – سنت یا مدرنیته- در او نهادینه نیست دچار سردرگمی ، احساس گناه و نهایتا افسردگی و تحلیل رفتن انسانیت خویش می شود .بی شک چنین روشی در زندگی به بی لذتی ختم خواهد شد ، چون هر عملی لاجرم در محکمه این دو شیوه - سنت و مدرنیته – با حکمهای متناقض رد و اثباتی مواجه و در نتیجه جهت ایجاد رضایت درونی ، لذت و در نتیجه احساس خوشبختی عقیم خواهد ماند .
این اتفاق درباره والریا به عینه افتاده است . او دخترش میرلا را به خاطر رابطه اش با کانتونی تخطئه می کند و فریاد «وا اخلاقا» سر می دهد و به آب و آتش می زند تا در رابطه انها اختلال ایجاد کند و از سوی دیگر خود به ملاقات خصوصی با رئیس می رود !!
جالب اینجاست که مثبت ترین و هدفمندترین شخصیتهای داستان میرلا و کانتونی هستند و این مسوله به خوبی در فصل مربوط به ملاقات کانتونی با والریا آشکار می شود .
باید توجه داشت که این دوپارگی مخصوص والریا نیست . پسرش ، ریکاردو؛ نیز چنین است ! او به رابطه خواهرش حساس است اما در همین حال مجبور به سرعت عمل در ازدواج با نامزدش ، مارینا ، می شود چرا که او باردار شده است !
میشل ، پدر خانواده ، نیز چنین است . او کلارا ، دوست هم سن والریا که در کار سینما ست ، را می ستاید – وحتی شاید متمایل به ایجاد رابطه با اوست و احتمالا کلارا ، خود او را پس می زند - اما در عین حال گمان دارد که رفتارهای عاشقانه مناسب سن و سال او و والریا نیست !
در چنین دپاره شدنهای اسفناکی ، میرلا و کانتونی نجات یافته ترینهایند ! میرلا به مادرش می گوید :
« ...به نظر تو در زندگی تان عشق هم وجود دارد ؟این فقر و بدبختی ، این زحمت بی پایان ، این از همه چیز گذشتن ، این دویدن از اداره تا بازار ! غافلی که با این سن و سال چطور خورد شده ای ؟!ماما خواهش می کنم ، تو نمی خواهی چیزی از زندگی بفهمی ، ولی من همیشه تو را زن فهمیده ای شناخته ام . فکرش را بکن ، این چه زندگی است که تو و پاپا دارید ؟ چرا نیم خواهی بفهمی که پاپا دارد از بین می رود و تو را هم به دنبال خودش می کشد ...»
و البته به گمان من میرلا هم در این اظهارنظرش به خطا رفته است چرا که بیشتر این والریا ست که میشل را به قهقرا برده است ؛ چنانکه جایی می گوید :
« ...او شاد و خوشحال مثل موقعی شده بود که هنوز عروسی نکرده بودیم و برای زندگی آینده مان نقشه می ریختیم .در آن موقع همیشه می گفت دیگر میل ندارد کارمند بانک باشد . چون این شغل را دوست ندارد ، میل دارد شغل آزاد داشته باشد ، شاید معلم شود با شاید هم دست به نویسندگی بزند . می گفت اگر برای عشق تو نبود ، اگر نمی بایستی برای تامین آینده در بانک کار کنم همه چیز را رها می کردم و به دنبال ماجراجویی می رفتم .
در اولین سالهای ازدواجمان همیشه می ترسیدم مبادا عقایدش ...را عملی کند ...»
اما چرا چنین شد ؟!چرا رابطه ای به ظاهر عاشقانه به واپس رفته است و به اضمحلال دوسوی رابطه انجامیده است ؟!
نخست اینکه چنانکه گفتم شناخت صحیح از عشق وجود ندارد :
« ... اشتباه من در این است که دیگر عشق را نمی فهمم . باید بگویم وقتی صحبت از عشق می شود حوصله ام به کلی سر می رود... »
و جای دیگر :
« ...کلارا گفته بود آدم عشق را روز به روز برای خود می آفریند . نمی دانم که در عمل چنین چیزی چگونه ممکن است ؟ ولی می دانم که من برای خود هرگز نتوانسته ام آن را روزی پس از روز دیگر بیافرینم ...»
در نتیجه این نمود ایجاد می شود :
« ...میشل عقیده دارد من زن سرد و بی حسی هستم و عادت کرده است که شوخی کنان این موضوع را در حضور بچه ها و دوستان هم بگوید ...»
دلیل دیگر اینکه فرایندهای جایگزینی شایعی ست که اتفاق افتاده و حتی شوهر را به عکس العمل واداشته است اما والریا چنانکه گفتم با بی تفاوتی اش ، به او نیز در مسیرش به سوی اضمحلال دوسویه شتاب می دهد :
[ نقل از نامه های دوران جنگ میشل ]« ...والریای من ! می خواهم تو راببینم . گاهی اوقات دیگر قارد نیستم تو را در نظرم مجسم کنم ، تو در بین بچه ها محو شده ای !»
و جای دیگر :
« ...او گفت تو اشتباه می کنی و این عشق نیست . من با تو عروسی کرده ام که مصاحب من باشی نه پرستار بچه ها ...»
و در نتیجه پاسخ به این سوال آشکار خواهد بود :
« ...از خودم می پرسیدم آیا هنوز هم برای میشل زن زنده ای هستم و یا اینکه مثل مادرش فقط عکسی روی دیوار باقی مانده ام ؟...»
و همین می شود که هم سنی او و کلارا چنین عجیب ولی واقعی ست :
« ... نمی فهمم چطور کلارا می تواند این کار را بکند ، چون او دیگر جوان نیست و هم سن من است . میشل با آنکه خوب می دانست کلارا همسال است مثل اینکه تعجب کرده باشد گفت : ظاهرا کلارا خیلی جوان و بشاش است ...»
و حاصل کار این است که والریا برای میشل تنها « ماما » ست نه چیز دیگر ! و جالب تر اینکه ، بنا به تاثیرپذیری بی اندیشه والریا ار همه و این بار از میرلا ، چنین می گوید :
« ...سر به گریه گذاشتم و او مرا دلداری داد .
« این طور نکن ماما ! »
چون باز هم مرا به این نام خواند ، گریه ام شدت پیدا کرد ، سال هاست که دیگر من برای او فقط « ماما» هستم که اینک دارد غزق می شود و مرا هم به دنبال خودش می کشد ...»
در این ساختار بیمار خانواده ، همه ، مهربانانه ، در کار فرسودن هم اند و هیچ چیز سر جای خودش نیست و تنها ظاهر حفظ می شود . سیبی که از درون پوسیده با ظاهری دلفریب که همان ظاهر دلفریب نیز به اندک تلنگری از هم می پاشد ؛ و این تلمگر در زندگی مالریا حضور رئیس است !رئیسی که در گرداب افتاده ای چون والریاست اما لااقل قصد ایجاد تغییر را دارد . تغییری که فراتر از حد توانایی ها ، اندیشه ها و جسارتهای والریاست !
[]
نکته واپسین اینکه همه این داستانها و چالشها به دنبال نوشتن «دفترچه خاطرات» پدید می آید. دفترچه ای « سیاه» که نحوه خریدن اش بسیار شاعرانه تصویر شده است :
دکان سیگار فروشی خیلی شلوغ بود ... منتظر نوبتم بودم که در ویترین مغاره متوجه یک کتابچه شدم ... همان طور که توی کیفم پی پول خورد بیشتری می گشتم گفتم :« یک دفترچه هم بدهید» . اما وقتی سرم را بلند کردم دیدم که صاحب مغازه قیافه ای جدی به خود گرفته : «نمی شود ، ممنوع است !» و بعد آهسته به من حالی کرد که روزهای یکشنبه یک پلیس دم در مغازه می ایستد که جز سیگار چیز دیگری به فروش نرود....»
بله ! این دفترچه ممنوع است چون دفتری ست که برای نوشتن اش ، والریا ناچار به اندیشیدن شده است و به قول بامداد شاعر :
« به اندیشیدن خطر مکن !»
اندیشیدن خطر است ! نه فقط برای دشمنان اندیشه بلکه حتی برای خودمان !
خودی که به تن آسایی و بهشت بی خیالی و بی اندیشگی دلسپرده ومیل اش به تنبلی از توانش برای حرکت افزون تر است !
**********
عشق تان در سایه سار اندیشه تا هماره بماناد !
سیامک

Posted by siamak at 10:18 PM

August 10, 2005

چهارشنبه -19 مرداد ماه 1384

سلام
اول اینکه : …
….در این روزهای عرق ریزان ؛ که آدم دلش می خواهد پوستش را هم در بیاورد پهن کند روی طناب رخت که هم خودش خشک بشود و هم گرمای تن اندکی فروبنشیند ؛ داغ بوسه های تو هنوز طعم بهشت را دارد ! ...باورت می شود ؟!....گمانم توی خود جهنم هم بوسه های تو آن قدر گوارا باشد که این آدم تشنه حوا؛ هوای هر چه بهشت را از سرش بیرون کند ! ...هرچند می دانم که پریزادی چون تو را با جهنم کاری نیست اما دلم به این خوش است که اگر دیوار بین بهشت و دوزخ به وسعت تمامی کهکشانهای آسمان باشد و به ضخامت تمام صخره های زمین ؛ پری رویی که تویی تاب مستوری نخواهی داشت ! ... و نمی دانم از کدام روزن سر بر خواهی آورد و جهنم در آغوش چون تویی به بهشت طعنه خواهد زد ! ...و خدا انگشت حیرت خواهد گزید که این چه آتشی ست که آتش را فرو می نشاند... وَ عطش را ؟! ... و زیر لب خواهد گفت : فتبارک الله احسن الخالقین ! ...

دوم اینکه : زحمت طرحی این قالب جدید را حمید عزیز کشیده است و زحمت به راه اندازی آن و نیز طراحی لینکدونی را مهدی مهربان !.... شرمنده هر دو هستم ....

سوم اینکه : احساس کردم که پرداختن به کتاب ، آن هم به صورت یک بند از نوشته ها سبب می شود که یا به واسطه خلاصه کردن سخن به کتاب ظلم شود و یا اینکه در صورت پرداختی مناسب به اطاله کلام بیانجامد .از سوی دیگر ارشیو بندی موضوعی مطالب هم دشوارتر می شود .
لذا از این پس لااقل برای کتابهایی که حرفهایی بیشتر برای آنها دارم مطلب را به عنوان یک پست مجزا منتظر می کنم . به عبارت دیگر موضوع نقد کتاب را دوبارع می گشایم تا ببینیم چه می شود ! ....

چهارم اینکه :علی رضا بدیع را همه ما با غزلیات زیبایش می شناسیم . همه شما بهتر از من می دانید که کتاب « حبسیه های یک ماهی که دل به دریا زد» چاپ شده است . امروز میخواهم نگاهی کوتاه به این مجموعه غزل داشته باشم .
غزل بدیع غزل کشفهای تصویری پیاپی است . شعر او انگاه در اوج می نشیند که زبان سالم غزلهایش با در هم تنیده شدن تصاویر بکر و گاه حرکتهای ظریف در فرم همراه می شود . چنین ترکیب زیبایی در بسیاری از آثار کتاب مورد بحث دیده می شود .
تصویر پردازی بدیع حد و مرزی ندارد . او برای بیان حرفهای خود گاهی از چیزهایی عجیب سود می جوید :
باور عامیانه ای که معتقد است عطسه نشانه آمدن صبر است ( غزل هاپ چی !) ؛ عنکبوتی در گوشه انبار ( تن کبود ) ؛ مغازله پیرهن و شلوار که به شیوه ای رشک برانگیز شاعرانه پرداخت شده است ( این پیرهن آن قدرها هم بی سر و پا نیست ) و موارد بسیاری از این دست .
کتاب « حبسیه های یک ماهی …» به دو بخش تقسیم شده است و مشخصا تفاوت کارهای این دو بخش در پرداختهای فرمی ست که در بخش دوم « با خودم یک شقیقه فاصله دارم » نمود واضح تری دارند .نکته جالب اینجاست که شاعر علی رغم نگاه ویژه ترش به فرم در این بخش ؛ به هیچ وجه از کشفها و نیز عاطفه خلاقش فاصله نگرفته است . به عبارت دیگر به سختی می توان حرکتی در فرم را در غزل او سراغ کرد که بازگشت معنایی و کارکرد شاعرانه در خدمت مضمون نداشته باشد . برای مثال سپیدنویسی « شعر سپید پیرهن در باد » :

تاویلهای تازه از مجهول عشق است
این رویکرد تازه بر مفهوم زن را -
تنها تو در شعر سپید خویش داری :
«          !          ؛          .»

که کاملا در فضای شعر حل شده است و کارکرد معنایی و تصویری زیبایی دارد و یا شعر نقاشی رشک برانگیز انتهایی غزل « و جای کفشهای تو …» :

جسم مرا بگیر ؛ و در خود مچاله کن !
خواهد چکید از بدنم چشمهای تو
!
     !
!

این رد کفش نیست ؛ نشان تعجب است
روییده وقت رفتنت از رد پای تو ….
که رشک برانگیزی اش نه فقط به خاطر این کشف که علامت تعجب شبیه رد پا ست که به خاطر ظرافت در بیان این کشف است . بسیار دیده ایم که یک کشف بزرگ با پرداختی ضعیف به هدر می رود اما این بار شاعر با درخششی حیران کننده تصویر کاشفانه خود را در قابی زیبا به تماشا می گذارد : از آن «چکید» بیت بالا ؛ تا شکل قرار گرفتم علامتهای تعجب و سپس چینش تیزهوشانه مصراع اول بیت آخر ( که شاید شاعری کم حوصله تر این گونه مضمون می پرداخت که : این نشان تعجب نیست ؛ رد کفش است که از رفتن تو به جا مانده … و بعد تازه کلی هم ذوق می کرد از زیبایی تصویرش ! ) که به واسطه آن ؛ تصویری مضاعف خلق می شود: یکی اینکه علامت تعجب شبیه رد کفش است و دومی و مهمتر از آن اینکه نه خیر !! …اینها رد کفش نیست ! …علامات تعجب و دریغی ست که از رفتن تو برجای مانده است ! …تایید می کنید که این تصویرسازی مضاعف کار آسانی نیست . در واقع رندی شاعر در اینجاست که تصویر اولیه اش را ( شباهت علامت تعجب به رد کفش ) آن چنان راحت در ذهن خواننده می کارد که امر بر مخاطب هم مشتبه می شود که خودش فکر می کرده که این رد کفش است و به دام می افتد تا تصویر دوم ضربه محکمتری را برای پایان بندی اثر ایجاد کند .
از این دست حرکتهای فرمی در این کتاب زیاد است . یکی دیگر از نمونه های خوب حذف بیت هشتم در غزلی ست زیبا که برای امام رضا سروده شده است و آوردن تنها یک جمله معترضه که : « این شعر بیت هشتم خود را شهید کرد… » و نمونه ای بسیاری از این دست …

در حقیقت بدیع به نظر من – لااقل در حال حاضر- شاعری مضمون پرداز و تصویرگراست. با عنایت به این موضوع ، خوانش شعرهای او همیشه سرشار از تکانشهای ذهنی برای خواننده است . تکانشهایی که زاییده ابهام نیستند بلکه حاصل ضربات متوالی تصویر و درونمایه اند .
به گمان خود من بدیع به مخاطبش احترام می گذارد و کار او کار شاعری نیست که مخاطب را جلوی دروازه یک قلعه سنگی ؛ بی کلید و راهمنما رها می کند که : خودت می دانی و این قلعه !! ( و تازه در بسیاری از اوقات این قلعه سنگی چیزی جز یک جعبه کادویی قشنگ تو خالی نیست ! ) ، بلکه بدیع چنان حرکت می کند که هر چند شعرش راحت الحلقوم و در دسترس نیست با این حال کلیدهایی دارد که در باغ شعر را برای مخاطب می گشاید و این کلیدها در خود شعر و در اختیار مخاطب تیزبین قرار دارد .
از اینها گدشته شعر بدیع تکیه بر ادبیات گدشته دارد و سرشار است از اشارات پیدا و پنهان به مفاخر ادبی این سرزمین . همین ویژگی علاوه بر اینکه نوعی ادای دین محسوب می شود ؛ رشته ای از تداعی ها را ایجاد کرده که بعدی تازه به برخی از غزلها بخشیده است .
و آخرین و شاید مهمترین نکته اینکه بدیع در این مجموعه نه زبان که لحن خودش را دارد . به نظر من بین این دو مقوله تفاوت ماهوی وجود دارد . شاید با مثال بتوان شرایط را بهتر تبیین کرد :
در بین شاعران معاصر شاملو؛ اخوان و تا حدی سهراب – آن هم تنها در برخی از آثارش - دارای زبانی مستقلند . به عبارت دیگر نحوه استفاده آنها از زبان به گونه ایست که شاخصه های زبانی شان را اختصاصی می کند . شعر شاملو با فخامتها و در عین حال آهنگ خاصش کاملا مشخص است . زبان اخوان در واقع زبان سبک خراسانی ست که به روز شده است اما همان ملاحتها را دارد و زبان سپهری زبانی ست که احساس گرایی و عرفان خاص او را که متکی بر طبیعت و اشراق است به تماشا می گذارد والبته این را بیشتر از طریق موتیف هایش و نه ابداعات زبانی صرف ارائه می کند . .
اما مثلا نمی توان گفت که احمدرضا احمدی ، سید علی صالحی ، نصرت رحمانی یا حتی فروغ زبانی مجرا دارند . این شاعران دارای لحن خاص خود هستند . در حقیقت جهان بینی این شاعران در کنار شیوه های سرایش شان سبب می شود که لحن مشخصه آنها را در شعر بشناسیم و بتوانیم شعرشان را تشخیص بدهیم .
به عبارت دیگر به نظر من تفاوت میان زبان یک شاعر و لحن او در این نکته اساسی ست که در لحن ؛ شاعر از زبان معیار سود می برد اما نگرش شاعرانه خود را به آن تزریق می کند و به آن شخصیتی می بخشد که دیگر در حد زبان معیار نیست هرچند شاکله آن را حفظ می کند . اما شاعرانی چون شاملو یا اخوان ساختاری تازه در زبان بنیان می نهند و قواعد دستوری متفاوت – و نه الزاما جدیدی – را نسبت به زبان معیار بر می گزینند و حتی واژه سازی می کنند . این نوع شاعران به ولسطه تسلط بیشترشان بر دنیای واژگان سهم بیشتری در اعتلای زبان دارند .
ناگفته پیداست که رسیدن به زبانی اختصاصی نه تنها نیازمند تجربه ای بسیار که محتاج درک کاملی از زبان و پیشینه اش و نیز تعاملات مردم و زبان در عصر شاعر ونیز نبوغ سرشار خود اوست .
اما در زمینه لحن ؛ داشتن نگاه شخصی به زبان – و البته نگاهی که از لحاظ زیبایی شناختی ظرافتهای خاص خود را داشته باشد – و نیز داشتن پشتوانه مناسبی از اندیشه و معرفت در پس پشت واژگان سبب می شود که شاعر به واسطه نگاه و اندیشه منفردش از همتایان خود مستقل گردد و به لحنی مجزا دست یابد که این نیز خود چیز کمی نیست و بسیاری از شاعران به همین مرتبه نیز نمی رسند.
برگردیم به علی رضا بدیع !....به نظر من بدیع در بسیاری از سروده هیا این کتاب لحن خاص خود را پیدا کرده است . لحنی که متکی بر نوع نگاه منفرد او به عشق و حوادث پیرامونش است و نوعی عاطفه شاعرانه را در او به تماشا می گذارد . این لحن هم چنین از لحاظ رفتار با واژگان آن گونه است که علی رغم آمیزش گاه گاه کلمات فخیم با کلمات روزمره دوگانگی آزار دهنده در کار ایجاد نمی شود و شاعر می گوشد که از کنتراست آن برای انتقال مفهوم خود سود جوید که بهرتین نمونه اش در شعر مه لقای مدرنیته دیده می شود :
...
ای مه لقای عصر مدرنیته ! مانده اند
در حب پیچ و تاب زلف تو اندیشمندها

...
آرش نشسته بین دو ابروت با کمان
بهرام زیر روسری ات با کمندها
...
غزاله پشت سرت را نگاه کن
در حسزت تواند تمام سمندها
...
گذشته از خود مه لقای عصر مدرنیته که ترکیبی دارای کنتراست واضح است ؛ همنشینی آرش و کمان و بهرام و کمند با واژه روسری و نیز هم نشینی غزاله و سمند ( با عنایت به ایهام کاملا پرکنتراست سمند- به عنوان اسب در ادبیات کلاسیک و به عنوان خودروی ملی ! در زبان فعلی ) سبب میشوند که از این دوگانگی زبان شاعر به نفع مقصود خویش از شعر بهره ببرد که همانا منطق متناقض نمای عشق است : « آمیخته است نوش تو با نیشخندها »

بی شک هیچ مجموعه شعری خالی از کاستی نیست . مثلا در مورد همین مجموعه حاضر می توان به تساهلهای گاه گاه شاعر در استفاده از زبان اشاره کرد که در برخی از اشعار ابیاتی را از نفس انداخته است . مثلا در غزل طلیعه :
تا باز بشکفند تبار محمدی
در کوچه باغها ؛ نفس ات را شیوع کن !
بی شک «نفس ات را شیوع کن» ترکیب روانی نیست . اگر مشکل وزن و قافیه نبود شاعر باید می گفت : نفس ات را شایع کن !...یا اینکه نفست را شیوع بده ! ...هر چند که اصولا حتی همین دو ترکیب هم خیلی دل چسب نیستند . چون شیوع معمولا – لاقل در زبان فعلی - دارای تداعی بیماری ست و برای مفهوم مثبت زیبا نمی نشیند .
یا مثلا در غزل بهار اندام 4 :
به قول خواجه نمی خواهد این غزل آغاز
چون ابنداش تو هستی ؛ نمی شود اتمام
باز هم ترکیب « اتمام نمی شود » ترکیب رسایی نیست . یا باید گفت « به انمام نمی رسد » و یا « تمام نمی شود ».
به نظر من اینها چیزهایی نیست که شاعر نداند یا نتواند ! بدیع در شعرهای برجسته اش نشان داده است که به خوبی از پس موسیقی و وزن و واژه بر می آید و اهمیت روانی و رسایی را می شناسد . من گمان می کنم این نکات ناشی از اندکی سهل گیری در برخی اشعار است که شاعر با مروری مجدد به راحتی توان برطرف کردن نقصها را خواهد داشت .

خلاصه کلام آن که شیوه سرایش بدیع و نوع نگاهی که به شعر دارد آینده ای بسیارروشن را نوید می دهد . آینده ای که شاعر ما را به باغهایی زیباتر و گسترده تر رهنمون خواهد ساخت . بی شک خواندن این مجموعه غزل زیبا ، شما را نیز در این زمینه با من هم عقیده خواهد ساخت ....
**********
نفس نفس تان آمیخته با هزار هزار غزل !
سیامک

Posted by siamak at 4:28 PM

December 17, 2004

جمعه -27 آذر 1383

سلام
اول اینکه : ...
...آخرین وسایل را که گذاشتند پشت آخرین وانت ، توی اتاقهای خالی می گشتم تا چیزی جا نماند ! ...توی این کمد، توی آن کمد ، گوشه دیوار ، پشت در ...! ... حس می کردم چیزی جا مانده !!...یک چیز خیلی خیلی بزرگ ! ... چیزی که از همه چیزهایی که قاطی این وانتها رفتند ، مهمتر است ...چشمان را بستم و حواسم را جمع کردم ...بو کشیدم همه اتاق را ....عطر همه خاطرات یکساله این خانه کوچک از لا به لای تک تک آجرهای دیوارها بیرون آمد و نشست رو مشام من ! ...حالا چکار کنم با این همه عطر ؟! ... می شود اینها را با خودمان نبریم ؟! ... آن وقت باید همه چیز را از صفر شروع کنیم تا در و دیوار خانه جدید بشناسندمان ! ...بفهمند با چه دیوانه هایی طرفند ! ...دیوانه هایی که دلشان به بازی آفتاب با نازکای پرده خوش است و چهچهه قناری کنج دیوار و بوسه اول صبح قربه الی العشق !
...باز چشمم را بستم و فکر کردم !... بعد حافظه ریه هایم را پر کردم از عطرها ...همه عطرها !
...یک بازدم عمیق عاشقانه ، در اولین نفس های خانه جدید ، تمامی دمهای بعدی را از عطرهای همیشه خواهد آکند !...وقتی تو هم نفس باشی همه چیز به یک دم بر می آید!...همدم روزهای آفتابی عشق !...

دوم اینکه : امروز به قسمت دیگری از نقد کتاب زیبای « عشق در گذرگاههای شب زده » نوشته خانم مهری بهفر می پردازم . اگر یادتان باشد این کتاب به نقد ذهنیت غنایی چند شاعر معاصر پرداخته است . در ادامه روند بررسی کتاب به مقاله مربوط به فریدون مشیری می رسیم . در این مقاله کوتاه ، نویسنده ابتدا نظرگاهی کلی را در باب دنیای غنایی مشیری بیان کرده و آنگاه با تمرکز بر شعر معروف « کوچه» نقدی تحلیلی بر این شعر داشته است . ما نیز به همین شیوه با کتاب همراه می شویم با ذکر این نکته که چه در این مطلب و چه در مطالبی از این دست تلاش من تنها بیان چالشهای ذهنی ام با کتاب است نه چالش با نویسنده و شخصیت علمی اش ...امید که بی هیچ سو تفاهمی ، مقبول باشد....
نویسنده می نویسد :« فریدون مشیری شاعری ست نوسنت گرا ...اشعار او رمانتیک ، احساساتی ، ساده و برای خواننده ساده پسند ، دستیاب و ارضاکننده است .از نظر شکل و قالب میانه روست و از نظر زبانی ساده .اشعار او تصویری ست و تصویرها بیشتر از گونه تشبیه های محسوس به محسوس و یا دیگر انواع ساده تشبیه و استعاره های مسطح و بدون بعد است ...»
به نظر می رسد که نظر نویسنده در این باب به طور کلی مقرون به حقیقت است . مشیری بی شک از لحاظ اندیشگی در شعر به پای شاملو و فزوغ و نیما و اخوان نمی رسد. شعر او ساده و روان است و عنصر پیش برنده شعر ، حس زلالی ست که در قالب کلمات ریخته می شود . به عبارت دیگر مشیری هر گاه در اوج می سراید ، شعری سهل و ممتنع دارد . شعری که ساده نما هست اما قابل تقلید نیست . چرا که نیروی جاذبه شعر در (آن)ی نهفته است که قابل صناعت نیست !البته باز هم تاکید می کنم که در شعرهای برجسته مشیری می توان این موضوع را به عینه دید و در برخی از شعرهای خود او لغزش از آن دایره حسی سبب شده است که شعر در ورطه شعارزدگی و تکرار بغلتد .
خانم بهفر در ادامه می گوید که شعر مشیری تنها «همچون کوچه روایتگر عشق بچه مدرسه ایها و نوبالغها نیست » و مواردی چون « عشق به مردم ، عشق به انسانیت ، عشق به زیبایی ، عشق به سرزمین به ایران ،عشق به آشتی و صلح و اتبراز نفرت از جنگ و کشتار» را نیز در بر می گیرد که البته « شکل گیری همه این مضامین در اشعار او رمانتیک و احساساتی ست اما الزاما سانتی مانتال نیست ».
درباره اینکه شعر کوچه چقدر با توصیف نویسنده سازگار است بیشتر سخن خواهیم گفت اما در باب سانتی مانتالیزم توجه دوستان را به افتراق مورد نظر نویسنده بین دو واژه شعر رمانتیک و سانتی مانتال جلب می کنم .نکته ای که متاسفانه در حال حاضر بسیار نادیده انگاشته می شود. شعر رمانتیک یا احساساتی به گمان من شعریست که درون مایه اش را توصیف یک حس تشکیل می هد . این توصیف در واقع توصیف یک کنش مندی ست بی نگاه جدی به علت ایجاد این کنش و بی اندیشه در علل و عوامل موثر در آن . در واقع شعر رمانتیک بیانگر یک حس است نه تحلیل گر آن . و بی شک چنین توانی ، کم توانی نیست ! ...اینکه من بتوانم حس خود را به درستی و تمامی به شما به عنوان مخاطب شعرم منتقل کنم هنر بسیار بزرگی ست که می تواند به معجزه ماننده باشد !
اما شعر سانتی مانتال تنها به سوز و گدازها و اه و نفرینها می پردازد بی اینکه حتی علت این سوز و گداز( در جقیقت همان حس فوق الذکر) را به خوبی بیان کرده باشد ! ...شعر مخلوطی ست از آه و اشکهای آن چنانی که بی منطق شاعرانه مناسب ، بی روح و کسل کننده و تصنعی به نظر می رسد .
در باب مشیری چنانکه گفتم به نظر من ، وقتی شاعر در اوج است شعر او یک شعر رمانتیک کم نقص است اما آنگاه که از دایره صداقت حسی خود فاصله می گیرد دچار شعار زدگی ، سانتی مانتالیزم و تصنع می گردد .نکته ای که به قول خانم بهفر « مبتلا به شعر دهه سی بوده است. در این دهه پیشروان رمانتیسم سانتی مانتال چون فریدون توللی و نادر پور(در کارهای آغازین) و .. به اوج خود رسیده اند . »
در زمینه ذهنیت عاشقانه مشیری نویسنده می گوید : « لحن صدای راوی شعر عاشقانه مشیری ، همان لحن راوی آشنای غزل و در همان سیستم معهود و سنتی ناز و نیاز و از بطن همان خط کشیهای مسلم و قطعی عاشق/معشوق ازلی شعر کلاسیک است »
باز هم به نظر من حق با خانم بهفر است . دیدگاه عاشقانه مشیری در کلیت شعرش دیدگاه مدرنی نیست. او عشق را در همان سیستم کلاسیک ادبی ما می بیند و بیان می کند . معشوق بلندجایگاه و عاشق جورکش در کلیت شعر او تکرار می شوند و نمود می یابند و زندگی می کنند .
اما شعر کوچه : ابتدا به نگاه خانم بهفر می پردازم :
« کوچه از نقطه تنهایی راوی شعر در شبی مهتابی و گذر وی از کوچه میعاد عاشقانه یا همان خلوت دلخواسته آغاز می شود و خواننده با چشمهای راوی شعر /عاشق که به دنبال معشوق می گردد ، پیشتر می رود .خاطره ها یک یک جان می گیرند :
باغ صد خاطره خندید ...
... عاشق به خاطر می آورد که «آن شب » همه راز جهان در چشم سیاه معشوق خلاصه بود و او همه محو تماشای نگاهش ، آسمان صاف و شب آذام بود ، بخت خندان و زمان رام ... که ناگاه معشوق عشق وی را بی اعتبار و بی بنیاد شمرد و گفت :« از این عشق حذر کن » بدان سبب که :
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !
خواندیم که معشوق بدان سبب عشق راوی را بی اعتبار و گذرا شمرد که نگاهش به یک نگاه معشوق بی قرار و نا آرام شده بود و با این عشق داوری معشوق ناگزیر فردا روز دلش به دنبال دیگران خواهد بود . راوی شعر به علتی که معشوق در بی اعتبار دانستن عشق او اقامه کرد نمی پردازد و به جای پاسخی در راستا و احتمالا مجاب کردن معشوق در آن زمینه می گوید :
حذر از عشق؟- ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم .
و بدون آنکه با پاسخی به گره گاه تنش رابطه شان نزدیک شود ، باز به خاطره گویی می پردازد که اولین بار که تپش عشق تو را احساس کردم :
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم.
برگیس از درخت فرو می افتد ، مرغ شب ناله تلخی می زند و می گریزد و در این فضای رمانتیک و آن گفته های رمانتیک تر ، اشک در چشمهای معشوق می لرزد و ما در این جا به این مهم پی می بریم که معشوق ، عاشق هم بوده است :
ماه بر عشق تو خندید
اما چیزی که دانسته نمی شود ( حداقل نگارنده نمی داند) این است که از آن جا که این فضا از چشم راوی شعر/عاشق تصویر می شود و از منظر نگاه اوست که ما گام به گام در کوچه شعر پیش می رویم و خاطره ها و تصاویر رمانتیک او را از نظر می گذرانیم پس می توانیم بپرسیم ، چرا ماه بر عشق او می خندد ؟! یعنی به عبارت دیگر این راوی ست که به عشق او می خندد ؟!
در هر صورت معشوق پاسخی نمی دهد و ( شاید از خنده ماه بر عشق اش رنجیده است !) و راوی شعر/ عاشق ، پای در دامن اندوه می کشد و از پایداری در عشق نمی رمد و نمی گسلد .
نمی دانم چطورپای در دامن اندوه کشیدن می تواند با نرمیدن و نگسستن از عشق و راه عشق توامان باشد. شگفت تر آنکه در همان ظلمت غم ، شبها ار پس شبها می گذرد و معشوق از عاشق آزرده خبر نمی گیرد و دیگر هم از ان کوچه نمی گذرد .حال آنکه انتظار راوی شعر/عاشق این بوده که معشوق که عشق او را بی اعتبار می پندارد و وقتی او چون کبوتر لب بام عشق اش می نشیند ، به او سنگ می زند ، مدام از آن کوچه به تنهایی بگذرد و نیز از حال او خبر بگیرد! و چون معشوق از عاشق آزرده ...خبر نمی گیرد ، رابطه عشق پایان می گیرد تا مدتها بعد در شب مهتابی دیگری خاطره اش زنده می شود .و (وای) که راوی شعر (به چه حالی از آن کوچه) می گذرد !...»
خوب !...متن کامل نقد خانم بهفر را خواندید ... به گمان حقیر بهتر از این نمی شد مقوله ای را به تمسخر گرفت و با استفاده از توالی تمسخر موضوع را به این راحتی فیصله داد و با ریشخند ، بحثی بدون منطق نقادانه را به پیش برد !
من گمان م یکنم اشکال آغازین این نگرش به شعر این است که اصولا تمامیت شعر توسط نویسنده درک نشده است . در واقع در همان قدم نخست ، نقاد در چالش شعر فرو مانده است. اینکه اصلا شکل ارگانیک شعر چگونه است و تصویر ارائه شده کلی چیست .
شعر کوچه یک شعر کاملا سینمایی و بسیار پیوسته است . این شعر در واقع به یک کلیپ ماننده است و در آن از تکنیکهای سینمایی سود برده شده است . چنان که شما در بسیاری از بندهای شعر این وضعیت دکوپاژ گونه را می بینید و حس می شود که دوربینی از روی مناظر مورد نظر شاعر می گذرد و اواها طنین انداز می شوند :
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
توجه کنید به قابلیت سینمایی بند.حرکت از کلوزاپ چشم معشوق به لانگ شات آسمان ، به تصویر ماه در آب و سر انجام حرکت بر امتداد شاخه هایی که به سمت ماه دست بر آورده اند.
از سوی دیگر عناصر شعری در این شعر کاملا متصل هستند و هیچ کاراکتری اعم از جاندار و بی جان ، ول و گسسته نیست و البته بی کارکرد و بی سرانجام رها نمی شود .برای مثال کاراکترهای ماه ، آب ، شاخه ها ، شباهنگ را در بند فوق الذکر در نظر بگیرید و سرانجامشان را در این بند ببینید :
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید !
شبنمی از شاخه ها فرو می چکد ، مرغ شب(شب آهنگ) آوازش به ناله ای بدل می شود و می گریزد ، و شبنم فروریخته، در آب برکه می افتد و تصویر ماه چین می خورد آن گونه که شاعر این چین خوردن تصویر را به خندیدن ماه تعبیر می کند .
عدم درک همین پیوستگی تصویر است که نویسنده را به سوالی ابتدایی می رساند : چرا ماه بر عشق او خندید ؟!
به گمان من برای پاسخ به این سوال باید ابتدا شیوه خندیدن را درک کرد و سپس به دنبال چرایی آن رفت !
گفتم که شعر کوچه شعری بسیار منسجم است و هیچ یک از کاراکترهایش را رها نمی کند و اصولا در شیوه چینش این کاراکترها از همان نظر معروف چخوف تبعیت می کند که هر گاه در یکی از صحنه های نمایشنامه من ، تفنگی بر روی دیوار باشد مطمئن باشید در یکی دیگر از صحنه ها این تفنگ شلیک خواهد شد !
در شعر کوچه نیز هر یک از کاراکترهای آغازین علاوه بر فضا سازیهای مربوط به آغاز داستان در بند پایانی نیز مجددا مورد رجوع قرار می گیرند و تغییرات انها متناسب با تغییرات فضای داستان ، علاووه بر ایجاد فضای سینمایی مناسب برای انتقال حس ، به این مفهوم اشارت دارد که دنیای برون عاشق و معشوق نیزمتاثر از عشق است !
اما ببینیم آیا «تضادهای درون مایه ای » مورد ادعا در شعر دیده می شوند ؟ به عبارت دیگر آیا منطق شاعرانه شاعر دچار لنگش است ؟
نخست ذکر یک مطلب ضروری ست که در تقد منطق شاعرانه شعر ، باید به منطق خود شعر فارغ از نطر خود توجه کنیم . به عبارت دیگر ممکن است در یک شعر منطق مطرح شده با منطق من به عنوان نقاد هماهنگ نباشد . در حقیقت یک شعر خوب باید در منطق شاعرانه خود بی خلل باشد اما معیار سنجش این منطق خود شعر است نه ذهنیت من مخاطب .بدیهی ست من به عنوان ناقد می توان منطق کلی شعر را بپذیرم یا رد کنم که البته این در مقوله نقد اندیشگی شاعر است نه نقد شعر !
به نظر می رسد اولین تضاد برای نویسنده در «ناگهانی» بودن بی اعتباری شمردن عشق راوی توسط معشوق باشد . چنانکه به تاکید می گوید : « ...که ناگاه معشوق عشق را ....»
بگذارید اصل شعر را مرور کنیم :
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه ، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شبآهنگ

یادم آید: تو به من گفتی :
- از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن!»
اگر شعر درست خوانده شود ( گفتم که این شعر، شعری کاملا دراماتیک و اجرایی ست . لذا درست خواندن شعر نقش مهمی در درک آن دارد )به راحتی آشکار است که هیچ اتفاق ناگهانی نیافتاده است ! ...معشوق همسنگ عشق وشاید حتی بیش از آن بار منطق را بر دوش می کشد ! ...به عبارت دیگر راوی شعر از بد خادثه دچار معشوقی منطقی است ! ...معشوقی که عاشق هم هست اما منطق عاقلانه اش را هم نمی تواند فرو بگذارد . و چالش هماره عقل و عشق او را به سراشیبی تردید رانده است . او آب را مثالی می آورد برای گذران بودن عشق به مفهوم عام آن نه به زعم نویسنده تنها برای عشق راوی !...او چون حافظ که بر لب جوی می نشیند و گذر عمر می بیند ، عشق را نیز چون عمر و در حقیقت به عنوان مظروفی در ظرف عمر و محدود به زمان می پندارد که چون ( زمان) بگذرد آن نیز خواهد گذشت . نیز او گمان دارد که (مکان) نیز بر عشق حادث است که عاشق را به ترک دیار رهنمون می شود تا آتش عشق بکاهد . و اخر اینکه او بر آن است که عشق (به نگاهی) حادث شده است و لاجرم به آهی برون خواهد شد و (دیگران) مجال بروز خواهند یافت !!( در اینجا ذکر یک نکته دیگر هم ضروریست . به نظر می رسد نویسنده از واژه (نگران) از کلمه ( بی قرار و نا آرام ) استفاده کرده اند که به نظر حقیر درست به نظر نمی رسد و معنا را مختل می کند . چنانکه خود ایشان نیز در درک چرایی رفتار معشوق دچار اشتباه شده اند ... به نظر می رسد مفهوم قابل استفاده در این شعر چنانکه گفتم ، (نگاه بسته و خیره) باشد .)
در نتیجه او در همان خلوت عاشقانه ، به سبب همان عشقی که به راوی دارد، او را از امتداد این عشق می هراساند و به او پیشنهاد (فسخ عشق) را می دهد .
اما چالش بزرگ دیگر نویسنده این است که چرا راوی پاسخی به این نظریه معشوق نمی دهد و تنها به خاطره گویی می پردازد ؟!
خاطره ها را مرور کنیم :
با تو گفتم :
حذر از عشق ؟!
ندانم !
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...
باز گفتم که :
تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
عاشق می گوید نمی توانم از عشق حذر کنم ... اما بر خلاف نظر نویسنده ،تنها خاطره نمی گوید! ...او دارد دلیل می آورد در برابر چهار محور مورد تشکیک معشوق : (زمان ) ،(مکان )، (حدوث به یک نگاه یا دفعتا ) و (دیگران).
او می گوید که بحث (مکان) نیست که پیش از آمدن پیش او همه جا را گشته است و گشته است و خود به میل خویش دشت را وا نهاده تا در دام او درافتد ! پس عشق (لامکان) است .
او می گوید که بحث (دیگران ) نیست که اگر بحث دیگران بود در آن همه جایی که گشته بود می توانست در هزار دام دیگر بیفتد و نیافتاد ! ...غیر از این ، اگر بنا بر رفتن به سوی دیگران بود در همان بی مهریهای (آغازین) روزهای رابطه- نه به زعم نویسنده: همواره ای - می رفت و والسلام !
او می گوید (حدوث دفعی و به یک نگاه) هم نیست که اگر چنین بود چه بسیار نگاه که در سیر این همه جا گشتن ، می شد کرد !
در حقیقت شاعر از گذشته اش وام می گیرد تا به معشوق ثابت کند که سه محور از چهار محور مورد تشکیک او واقعی نیستند . اما محور چهارم یا محور( زمان ) مقوله قابل اثباتی نیست . آینده تنها در آینده رخ خواهد داد و هیچ پیشگویی ای ارزش علمی در بحث ندارد ! ...آن هم بحثی که یک سوی آن ،هنوز به منطق عاقلانه و نه منطق عاشقانه، این چنین وابسته است . و درست یه همین خاطر است که نمای بعدی شعر اتفاق می افتد :
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید !
درست به همین خاطر است که ماه بر عشق معشوق می خندد ! ...چون عشق او ،عشقی سست است . عشق هست اما در چنبره منطق عاقلانه !...به واقع عشق او به جای اینکه با منطق عاشقانه حس کند با منطق عاقلانه فکر می کند ! ...چنین تضادی لاجرم خنده دار هم هست ...و شاعر با نازک خیالی صحنه چکیدن شبنم در اب برکه و چین خوردن تصویر ماه را به خندیدن ماه تعبیر می کند .
معشوق پاسخی نمی دهد چون اصولا حرفی برای گفتن ندارد . او درگیر چالشهای تضادگونه درون خود است . او در واقع خود باید پاسخی برای خویش بیابد .
چالش بعدی نویسنده این بود که: « نمی دانم چطور پای در دامن اندوه کشیدن می تواند با نرمیدن و نگسستن از عشق و راه عشق توامان باشد»...اینجا همان جاست که گفتم درک منطق یک شعر تنها با پذیرفتن فرض های آغازین شعر ممکن است .می شود در پایان شعر نشست و بحث کرد که من منطق این شعر را قبول ندارم و با آن موافق نیستم اما نمی توان با این دلیل بر منطق شعر خرده کرفت که این منطق نقص دارد !
بی شک اندوه عاشقانه در ذهنیت غنایی فارسی و اصولا در ذهنیت غنایی ادبیات دنیا چیزغریبی نیست . ادبیات فراقی در همه دنیا حاصل همین غم عاشقانه است.
از سوی دیگر به نظر من ، چون نویسنده چالش معشوق با خویش را در نیافته است ادامه این عشق یکسویه برایش عجیب می نماید در حالیکه معشوق ، عاشق هست اما عاشقی که تردید پایه های عشقش را لرزانده !
از همین روست که راوی /شاعر انتظاری ، هر چند کم امید ، دارد تا معشوق یادی از آن کوچه و خاطرات شیرین کند ...که نمی کند و شاعر آزرده خاطری اش را در کوچه بارها و بارها مرور می کند...
و بدین سان رکن چهارم تشکیک معشوق نیز پاسخ می یابد : عشق «لازمان» است !...
خلاصه کلام اینکه «کوچه» شعری نه برای « نوبالغین و بچه مدرسه ایها» که برای تمام انسانهایی ست که عشق را از دریچه احساس می نگرند نه اندیشه های عقلانی ! ... بی شک عاشقانگی مقوله ایست که حضور منطق عقل مدار تنها اضمحلال و نابودی را برایش به ارمغان خواهد آورد که در وادی عشق ، پای استدلالیون چوبی ست !!... اگر همه «آدم بزرگها » از دسته آنهایی باشند که سنت اگزوپری در اثر جاودانه اش شازده کوچولو بر می شمرد ، من حق را به خانم بهفر می دهم که عشق اصولا مال این آدم بزرگها نیست ! ...عشق مال همان بچه ها ست ! ...چه کودکانگی ذات عشق است و آن که کئکی را به همراه نداشته باشد ، عشق را گم خواهد کرد !...اما اگر غرض از این کنایه این است که شعر بی محتوا و کم مایه است و هنری برای عرضه ندارد ، حقیر به سهم خویش اندکی از حرفها و تکنیکهای شعر را باز نمودم که البته بی شک بیش از اینها می توان گفت ...
سخن اخر اینکه نویسنده در پایان مقاله خود آورده اند : «اما درباره محبوبیت شعر کوچه نکته ای را گفتنی می دانم و آن این است که وقتی برداشتی ساده و سطحی و ملموس از عشق ، از درک عامه وام گرفته می شود و با زبانی ساده ، موزون و تصاویری بدون پیچیدگی هنری به عامه برگرداند می شود ، ناگزیر مقبول طبع می افتد... »
اما به گمان حقیر راه وارونه نقد در شعر و هنر ایران باید تصحیح شود ! ...در تمامی دنیا نقد و تئوریهای نقادانه بر این اساس است که هر گاه اثری مردود یا مقبول واقع شد ، نقاد به بیان تئوریک این قبول یا رد می پردازد . در حالیکه در ایران ما ابتدا تئوریها را حفظ می کنیم و سپس بر اساس آنها هنر را نقد می کنیم و نظر مردم را به عنوان مخاطبین اصلی هنر به هیچ می گیریم !! ... با این بهانه همیشگی که سطح دریافت عامه از هنر پایین است !
به یاد شعرخوانی نرودا برای قبیله راهزن مرزی شیلی می افتم و جمله زیبای نزار قبانی که می گوید : معیار من چشم مخاطبان من است ...هر مخاطبی برای من یک رای است ... طبیعتا پیروان مدرنیسم این سخن را نمی پسندند .برای اینکه فکر می کنند که مردم عقب افتاده ، بیسواد و سطحی نگرند و با یک حرف می ایند و با حرف دیگری بر می گردند . من کینه اینها را از مردم می دانم و می دانم که منطقشان همان منطق روباه است که دستش به خوشه انگور نمی رسد و می گوید ترش است ... مردم قطب نما هستند و بدون این قطب نما ، شاعر نمی تواند نقطه ای را که روی آن ایستاده از نظر جغرافیایی بشناسد و نمی تواند شرق و غرق و شمال و جنوب را از هم تشخیص دهد...مهم ان است که شاعر کلید را پیدا کند - کلید خانه شعر را - و با تلخی تمام باید بگویم که اغلب شاعران ما کلید این خانه را گم کرده اند و در خیابان می خوابند ...(از مصاحبه نزار قبانی -بلقیس و چند عاشقانه دیگر - موسی بیدج)
به نظر من شعر کوچه مقبولیت یافت چون ساده بود و صادقانه و روان ومنسجم و بی معلق و واروهای تکنیک مدار بی سر و ته !... لبریز از حس بود و ادعایی نیز جز این نداشت و به همین خاطر نیز پیروز شد...همین!
************************
عاشقانگی تان درلامکان و لازمان شادمانه باد !

Posted by siamak at 2:03 AM

November 25, 2004

پنجشنبه - 5 آذر 1383

سلام
اول اینکه :...
...امروز یک جمله قشنگ می گفت امیر : پنجره ها باید برای پرکشیدن باشند نه سر کشیدن ! ... همین یک جمله به نظر من تمام مشکلات عاشقانه دنیا را حل می کند!... اگر پنجره ، پنجره باشد نه دیوار...اگر پنجره را بتوانی بگشایی نه اینکه بی هیچ امیدی تنها سر بر شیشه بکوبی و سر خود را پریشان کنی و یا اینکه یادت برود که شیشه های برخی پنجره ها آن قدر با قاب دستمال های فریب برق افتاده اند که رهایی و پرواز را به دروغ جار می زنند ... اگر یادت باشد که برای پریدن ، پرلازم است نه هزار جور زلم زیمبوی بی مصرف ! ... اگر یادت باشد که وقتی هم پر داشتی و هم پنجره ، پنجره بود و گشوده ، نشستن بر لبه آن و سرک کشیدن و آه کشیدن و غرلسرایی های سوزناک ، احمقانه ترین کار ممکن است ... آن وقت تمام زخمها به شفا می رسند !
گشوده ترین پنجره مهربانی ! ... قسم به تو، که پرواز هم در آسمان دستان تو معنا می گیرد !....
دوم اینکه : در ادامه بحثمان راجع به کتاب خانم مهری بهفر با عنوان « عشق در گذرگاههای شب زده » ، که به نقد ذهنیت عاشقانه شاعران معاصر می پردازد ، به سیمین بهبهانی و عاشقانه هایش می رسیم . و تذکر همیشه که نوشته های داخل گیومه نقل شده از کتاب است ...
*
نویسنده در دو بخش آثار سیمین را به نقد نشسته است : یکی نقد ذهنیت غنایی و دیگر نقد زن نگرانه این ذهنیت .
خانم بهفر می نویسند : « زنان غزلسرای ایرانی اگر چه با سرودن غزل ، تعریف سنتی مردانه ی غزل را نسخ کردند و معنای غزل را از محدوده ی کنشگرانه ی جنسیتی خاص توسعه بخشیدند اما آثارشان در این حد توقف داشت و آنان - از جمله سیمین در بیشتر شعرهایش - بنیان مناسبات مردانه را در بستر غزل دگرگون نکردند و از منظر و زاویه دید مردانه و ناگزیر از ذهن و زبان مردانه شعر سرودند »
این سخن بی شک درست به نظر می رسد . نگاهی به تاریخ ادبیات زنانه ایران و آثار غزلسرایان زن نشان می دهد که هیچ تفاوتی در چهره معشوق این شاعران با شاعران مرد دیده نمی شود !! ....به عبارت دیگر همان صنم خوش بر و روی ماه وش سیمین تن !...در حقیقت علت عدم تغییر چهره معشوق این است که شیوه بیان عشق و نوازش عاشقانه و اصولا نوع نگاه ، نگاهی مردانه است .یعنی اینکه شاعر زن نمی توانست با بیان زنانه اش و از جایگاه یک زن در غزلش به دیدار معشوق برود و مغازله کند . این نوع نگاه در دفتر «رد پا»ی سیمین بهبهانی نیز به شهادت بسیاری از آثارش دیده می شود :
گر سرو را بلند به گلشن کشیده اند
کوتاه پیش قد بت من کشیده اند
زین پاره دل چه ماند که مژگان بلندها
چندین پی رفوش به سوزن کشیده اند ...
به عبارت دیگر « نگاه و نگرشی خلاقانه به ذهنیت غنایی و تعریف شاعران پیشین نسبت به عشق و عشق ورزی و معشوق ندارد و تجربه ایی تازه از جایگاه جنسیت شاعر و از خاستگاه زمانه اش در این عاشقانه ها متجلی نیست . وی نه تنها به نگرش مردانه ی حاکم منتقد و معترض نیست بلکه آن را در درونه ی غزلش بازتولید می کند »....در حقیقت حتی آنجا که زن بودن شاعر از میان تصویرهای آشکار می شود مانند شعر « من چون شراب ناب به مینای روزگار / مستی ده و لطیف و فرح بخش و خوشگوار //... » باز هم می بینیم که : « زن خود را برابر با دلپسند و دلخواسته ی مرد ؛ آن چنان که او خواستار است ، می بیند و روایت می کند ...»
اما در مجموعه «مرمر» به گفته نویسنده تغییرهایی دیده می شود :
« چون درخت فروردین ، پر شکوفه شد جانم
دامنی زگل دارم ، بر چه کس بیافشانم ؟
...
پرنیان مهتابم ، در خموشی شبها
همچو کوه پا بر جا ، سر بنه به دامانم
...
از این غزل صدای نوی زنی جویای عشق و دوستداری و خواستار واسپاری خویش شنوده می شود . درست است که در میانه این غزل از منظر نگاه و خواهش مردانه ، زن راوی شعر وصف می شود اما آن خواست دامن پر از گل و شکوفه های جان را به دست نسیم سپردن ، یعنی واسپردن تن و جان خویش به دست عشق ، از ژرفای طبیعی زنانه برخاسته است ...»
این روال در « رستاخیز» پخته تر می شود : « همچنین انگار درون شد جریان هوایی تازه تا اندازه ای غبار کهنگی را از ذهن و زبان و تصاویر سیمین زدوده و این نشان می دهد سیمین در تلاش ده ساله اش ناکامیاب نبوده است . در این غزلها می توان رویش آن اعتراض زنانه به هستی سامانه مردسالار ، فرهنگ و عرف و سنت مردمدارانه را دید که به گونه ایی موتبف وار در غزلهای گونه گون این مجموعه تکرار می شود :
ز شهر بند سکوتم سر رهایی نیست
که پیش خفته مجال سخن سرایی نیست
ز هیس هیس لبان شما توان دانست
که خلق را به فغان من آشنایی نیست
...»
نکته بعد این است که :« سیمین اگر چه اندکی دیر اما سرانجام به ناروایی و ناراستی آرمان شهزاده زری پوش با اسب بال بر دوش رسیده است ...
شهزاده زری پوش با اسب بال بر دوش
سر بر زند ز مشرق ، پا در رکاب گیرد
در کارها از این سان ، کردم حساب و دیدم
پیوسته اشتباهم ، در این حساب گیرد ...»
اما مجموعه «خطی ز سرعت و از آتش» :«... همان روابط غالبا یکسویه ، مناسبات قدرت و سیستم ناز و نیار سنتی میان شاعر و معشوق شکل می گیرد ...[و] آغاز گونه ایی اسف و افسوس سیمین از زوال جوانی و زیبایی پدیدار است :
کو آن شکوه جوانی ، وان نازکانه سراپا
در خوش تراشی و تردی ، چون ساقه های بهاری ...
اما عشق برای سیمین مضمونی نیست که از آن در هیچ شرایطی دست بشوید و پیری و زوال و جوانی بتواند آن را مغلوب کند ، به هر جال سیمین تسلیم ناپذیر ، زیبایی زوال یافته را در عشق پیری باز می یابد :
عشق آمد چنین سرخ آه با آن که دیراست
سرخ گل رسته در برف راستی دلپذیر است ...»
اما در «دشت ارژن» کولی واره ها هوایی تازه اند : « کولی واره های سیمین از بسیاری جهات دارای ویژگی و برجستگی خاصی هستند . نخست انکه به باور نگارنده ، در برابر ساقی زن- مرد غزل کلاسیک ، چهره کاراکتر تازه ، متفاوت و زن ساخته و زن آفرینی در غزل تدارک می بیند . دیگر آن که در کولی واره ها سیمین کوشیده چهره ی زن بی سامان گسسته از سامانه مردسالار را تجسم بخشد ...»
حال این کولی چگونه است : «کولی فالگیر و پیشگوست و امیدبخش ... مادر طبیعت است و زندگی بخش ... با گامهایش دشت بیدار و با زلال نگاهش برکه سرشار می شود ... لب که از لب بگشاید کهکشان می درخشد ... کولی تنهاست و تنها گذارده شده . کولی تنهاست چون نمی خواهد به قواعد الگوهای پیش ساخته مردتحمیل گردن نهد و از اسارت دوستی و اسارت پذیری زنانه نامیده شده ، آشنایی زدایی می کند... کولی عاشق معشوقی افسانه ایست همچون خودش به نام سوار .... کولی بانگ زن به خاموشی و سکوت نشانده شده ی ایرانی ست ، او باید بخواند ، او به حرمت بودن و زیستن و به جای دخترکانی که قرنهاست اسیر دیوان افسانه هایند ، فریاد بر می کشد :
کولی! برای نمردن ، باید هلاک خموشی
یعنی به حرمت بودن ، باید ترانه بخوانی
با این حال این کولی چندچهره ی رهای بی سامان تسلیم ناپذیر به ستم و ستم ورز ، کنار درخت و همچون درخت ، به گونه ایی تسلیم مطلق عشق است که آن سوی گونه ی کبودش را به سیلی سوار می سپرد :
آن سوی چهره او ، نیلی ز سیلی تو
وین سو گرفته فراز ، یعنی: بزن که به جاست !
در برق خنجر تو ، با استواری گام
آورده سینه را پیش ، یعنی : بکش که رواست ...»
این دوگانگی به نظر من هم جالب است و هم پاسخی روشن دارد . به نظر من سیمین بهبهانی اصولا شاعری فمینیست نیست !...او گذشته از نوآوریهایش در عرصه وزن و نیز تا حدی زبان ، در عرصه ذهنیت عاشقانه و اصولا درون مایه تحولی ایجاد نمی کند به خاطر همین نیز من با این بخش از سخن خانم بهفر که او را علی رغم نظر بسیاری « نیمای غزل » نمی داند موافقم . چه کار نیما نه بلند و کوتاه کردن مصاریع که اصولا ایجاد جریانی تازه از ذهنیت و تفکر شاعرانه بود که این نکته در بسیاری از آثار سیمین بهبهانی دیده نمی شود . به نظر من همین دوگانگی مورد اشاره هوشمندانه نویسنده ، به روشنی بیان می کند که جریانات اجتماعی بر سرایش های سیمین موقر بوده اند اما این تاثیر نهادینه و درونی نبوده است و تنها در روبنای شعر خودنمایی کرده اند و انگاه که شعر تن به جوششهای درونی دل می سپرد ، ناخودآگاه شاعر در برابر آگاهی اش صف آرایی می کند !
به عبارت دیگر علی رغم اینکه شعر سیمین در پاره ای از اوقات کاملا زنانه به نظر می رسد اما : « نگاه شاعر/راوی شعر/ زن ، به درون و برون خویش ، آن هم نه از نگاه درونی شده و فردی زنی به خود ، که از زاویه دید مردانه و از منظر انگاره ی آرمانی مردان نسبت به زن و گزارش زیبایی و دلپسند بودنش ، مصداق نگاهی پالایش نیافته از چیرگی باورها و پنداره های مردمحورانه است ، بر ذهن و حس شاعر . به گونه ای که واخواست زن از خویش و از زیبایی خویشتن بر همان انگاره چیره و مسلط مرد از زن انطباق دارد و کوشایی او نیز مصروف رسیدن به جایگاه آن انگاره آرمانی ست ...»
همچنین باز هم موافقم که : « این که سیمین در غزلهایش بیشتر آینه ضمیر را رو به خویشتن نگاه داشته و به وصف برون و درون خویش نشسته ، واقعیتی انکار ناپذیر است که بسامد بالای ان در غزلهای سیمین آشکارا دیده می شود . در سراسر هفت مجموعه شعر سیمین ، معشوق بسیارکمتر از راوی شعر مورد وصف قرار گرفته است ....»
نویسنده در پایان اشاره می کند که : « سیمین بهبهانی در غزل و غزلواره هایش ، هیچگاه نه به طور کامل از سنت برید . نه کاملا خود را به آغوش نوآوری افکند..... و او همانگونه که هست می سراید و ما همان گونه که هست می خوانیمش و پاس می داریمش .»
****
گذشته از مباحثی که از مقاله کتاب در باب سیمین بهبهانی مطرح کردم ، آغاز مقاله به نگرشی فرمالیستی به کلیت غزل پرداخته است که البته پژواکش در سراسر مقاله شنیده می شود . علی رغم اینکه با تمام مطالب مطرح شده در فوق موافقم اما نمی توانم مخالفت خود را با این نقد فرمالیستی ابراز نکنم. هرچند قصد ندارم دعوای نعمتی - حیدری سپید و کلاسیک را به میان بکشم - چرا که معتقدم هیچ ارزش و البته نتیجه ای ندارد ! - اما به نظر من گذشته از این که غزل در سالیان اخیر به دست شاعرانی جوان نشان داده است که توانایی پردازش همه نوع تکنیک و اسلوب و فراروی ها را در تمامی مضامین دارد ( که البته احتمالا با توجه به تاریخ نگارش مقاله در دسترس نویسنده نبوده اند ) ، اما با نگاهی منصفانه و البته علمی می توان دریافت که قالب - حالا هر قالبی - تنها یک ظرف است و جنس محتویات و شیوه پردازش آنها و عطر و طعمش اصولا ربطی به شکل ظرف ندارد .البته می شود پذیرفت که پردازش در برخی از ظرفها سخت تر است اما مسلما غیرممکن نیست . اگر نمونه هایی برای محتویات بد یک ظرف هست نمی شود چنین نتیجه گرفت که اصولا این ظرف ، محتویات را خراب می کند !!... بی شک در چنین مواردی می توان ایراد را به پردازنده نسبت داد ...چنانکه تاریخ غزل در ایران ابیاتی از این دست دارد که با تمامی تئوریهای معاصر شعری هماهنگی دارد و سرشار از انواع تکنیکهاست :
تا دل هرزه گرد من ، رفت به چین زلف تو
زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
طنزی پست مدرن تر از این سراغ دارید ؟! ... چند معنایی تر از این چطور ؟!... والی آخر.
گمانم عرضه این قسمت از مقاله ، لااقل در این دوره که غزلهای ناب و کاملا شاعرانه کم نیست ، می توانست با سخت گیری بیشتری همراه باشد .
****
بوسه هایتان مستدام باد !
سیامک

Posted by siamak at 8:23 PM

November 5, 2004

جمعه- 15 آبان1383

سلام
اول اینکه : ...
...پاییز شمال خیلی شبیه بهار است ! ... مور مور تنت توی هوای خنک ، بازی باد با پیراهن تو ، رقص روسری ات در امتداد لرزش شاخه های چنارهای بلند ، آفتاب خجول دم ظهر که از لابه لای ابرها و برگها و برگها و ابرها چشمک می زند و رنگ به رنگ می شود ...و تو که دستادست من از روی برگهای تکیده و بر زمین ریخته اندوه می گذری و شادی را پا به پای من می رقصی تا امید، در دسترسترین میوه درخت عشق باشد !...
پاییز شمال عطر و بوی خوبی دارد !...عین بهار !

دوم اینکه : امروز می خواهم به ادامه بحث کتاب خانم مهری بهفر با عنوان « عشق در گذرگاه های شب زده » بپردازم تنها یک تذکر دوباره که تمامی مطالب داخل گیومه یا عین متن کتاب و یا تلخیص شده آن هستند و غیر از آن نظرات حقیر است ....
**
مقاله دوم کتاب به شاملو می پردازد و نگرش غنایی این شاعر بزرگ را مورد بحث قرار می دهد .
در آغاز نویسنده به تقسیم بندی درون مایه های غنایی شعر پارسی از آغاز تا کنون می پردازد که : «عاشقانه سرایی ناب ( از دوران شهید بلخی و انوری تا نقطه اوجی به نام سعدی و نهایتا وحشی و کلیم و شهریار و رهی را در بر می گیرد . سپس عاشقانه سرایی عرفانی که سنایی و عطار و مولانا و نهایتا با نلفیقی با دسته پیشین حافظ و خواجو و صائب و بیدل و ... را در بر گرفت . و نهایتا عاشقانه سرایی جدید که در نوعی سطحی تر توللی و ابتهاج و مشیری و با نگاهی عمیق تر عاشقانه های نیما و شاملو و فروغ و آتشی و خویی و ... را در بر می گیرد .»
من به شخصه با این تقسیم بندی موافقم . البته مختاری در کتاب صد سال عاشقانه طی مقاله ای بسیار زیبا که حدود 200 صفحه است با ظرافت بسیار تفاوتهای این جریانهای تغزلی را از لحاظ نگرش و اندیشگی تحلیل کرده است .البته باید به یاد داشت که عملا این تقسیم بندی و تقدم و تاخر به هیچوجه نمایشگر برتری یک دسته بر دسته دیگر نیست بلکه بیشتر ناظر به تفاوتهای اندیشگی عاشقانه است . البته از خلال همین تفاوتهاست که در می یابیم چرا من نوعی مثلا به حافظ تمایلم بیشتر است تا به سنائی . چرا که احتمالا نزدیکی ذهنیت عاشقانه من نوعی به حافظ بیشتر از سنایی ست و ...
و اما شاملو :
«در عاشقانه ها [ ی کلاسیک ] ، اجتماع یا رکن و پایه ی دلمشغولی های شاعر نیست و یا هست ولی خط قرمز ضخیمی میان گرایشهای اجتماعی و عواطف و احساس های عاشقانه شاعر قرار گرفته است ... و از این روست که در شعرهای عاشقانه ، شاعر به هنگام مغازله با معشوق ، با وصف صفات او ، از دغدغه اجتماع و دنیای برون تهی و آسوده است و تنها به خلوتگه بی اغیار و حس درونی خصوصی خویشتن می اندیشد و از هر گونه اندیشی بیرونی و اجتماعی آزاد است ... عاشقانه سرایان با گریز زدن به مسائلی چون زهد ریایی و تزویر و تظاهر از مرکز شعر عاشقانه می گریزند و پس از گشت و گذاری دوباره به وادی مغازله بر می گردند .در این رفت و آمد پرداختن به مسائل عاشقانه و اجتماعی هم زمان و هم آمیز نیست »
این نکته به نظر من هم قابل انکار نیست . در اجتماعی ترین شعرهای تغزلی کلاسیک ما ، حافظ از همین نگرش تبعیت می کند . در حقیقت ، ذهنیت اندرونی و بیرونی خانه ، در تغزل ما هم حکمفرماست .
البته اگر نخواهیم خیلی فمینیستی به قضیه نگاه کنیم می شود این گونه نیز تحلیل کرد که عشق در حقیقت نوعی آسودگی و رها شدگی ست از غیر . به گفته دیگر ، حریم عشق مجالی برای دوباره نفس کشیدن است!...و آلودن این محیط به فضای عفن آلود بیرون شاید چندان منطقی نباشد . چنانکه حتی در عرصه رفتاری نیز گمانم عقیده جمعی بر این است که مشکلات بیرون از خانه را نباید به داخل خانه تسری داد !...در واقع اینجا اصلا بحث زن ومرد و حضور زن در خانه و مرد در بیرون از خانه مطرح نیست !...بحث این است که این دو در هر شرایطی وقتی زیر چتری عاشقانه کنار هم باشند ، از غیر فارغ خواهند بود ! اما :
« در میان صفوف به هم فشرده عاشقانه سرایان پارسی ، در درازای زمانی هزار و اند سال ، نگرشی از گونه دیگر و با جان مایه ای دیگرگون دیده می شود که در آن عشق و اجتماع همچون تار و پود در هم تنیده و گسست ناپذیرند ....عاشقانه های شاملو به گونه ی مثلث شاعر ، معشوق ، اجتماع شکل پذیرفته و در سراسر تغزل های وی ، تکاپویی پیوسته در یگانگی با معشوق ، اجتماع و در نهایت همه انسانها دیده می شود ....در این تغزلها ، شاملو برای نخستین بار از سکر و مستی وصل می هراسد و از آن که عشق ورزی برایش پناهگاه ایمنی زا و عافیت بخش و آسایش مند شود ، نه پر پرواز و پویش و بالش ، بر خویش می لرزد :
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست »
شک نیست که این هم آمیزی امری کاملا درونی شده است . در حقیقت شاملو این آمیختگی را از آغاز تا پایان در شعرهایش به نمایش می گذارد چنانکه یکی از تلخترین اشعاراجتماعیش نام (عاشقانه) بر خویش دارد ! :
بیتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی بر می آید
و روز
شرمساری جبران ناپذیری ست .
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی ...
نکته جالبی که خانم بهفر به آن اشاره می کنند این است که : « شاملو چون نمی تواند از ژرفای روان و عاطفه اش اجتماع را بزداید حتا در زبان و در محتوای عاشقانه هایش نیز ، عشق فردی از عشق به اجتماع و آرمان جدا نیست . ... او معشوق را چنین می نگرد و می نگارد :
نگاهت
شکست ستمگری ست
پس شکست شب است...»
علت این امر به نظر من هم این است که : « شاملو جر معدود شاعرانی ست که با شعرش زیسته و شعر او آینه وار ، زندگی او را نمودار است و از این رو شعر او ، چون خطوطی پیاپی، زندگی او را به توالی زمانی نشانگر است... »
اما غیر از این تفاوت بزرگ دیگری را هم می شود دید :
« شاملو نه از درد هجر و فراق و سنگدلی معشوق که از درد و دردمندی انسانی که اوست و انسانی که دوست می دارد و می خواهد و آرمانی که باور دارد ، چنین می سراید :
آن سوی ستاره من انسانی را می خواهم
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم
انسانی که به دست های من نگاه کند
انسانی که به دست هایش نگاه کنم
انسانی در کنار من
تا به دست های انسان ها نگاه کنیم
انسانی در کنارم ، آیینه ای در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم ...
اما در غزلهای کلاسیک ، معشوق انسانی برتر و بلندجایگاه است و عاشق ، انسانی فروتر و ، غلام ، چاکر و گدای آستان است وقابل تشبیه به مگس ، سگ و ...
تو خواهی آستین افشان و خواهی موی در هم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
(سعدی)
فدای جان تو گر جان من طمع داری
غلام حلقه به گوش آن کند که فرمایند
(سعدی)
... »
به عبارت دیگر عشق در نگرش عاشقانه بامداد ، رابطه دو انسان برابر است . عاشقانی که در عین حال معشوق نیز هستند . یعنی دوسویگی رابطه بسیار مورد تاکید است . به عبارت دیگر در ذهنیت عاشقانه کلاسیک « روابط شاعرو معشوق را نه تکاپویی دو سویه برای یگانگی و پیوستگی ، که مناسبات قدرت تعیین می کند . معشوق ، زیبارو ، خواستنی و بی اعتنا به عشق و فاقد عواطف در نتیجه قدرتمند است و دست شاعر کوتاه از برخورداری او... » در واقع ، ما در این نگرش نه تنها با دوسویگی طرف نیستیم بلکه اصولا خود ارتباط هم مفهومی جالب دارد : « ....رابطه با معشوق در عدم ارتباط است »!
اما « در شعر عاشقانه شاملو ، به جای مناسبات قدرت ، رابطه برقرار شده ، رابطه ای دوسویه و متقابل ... [و] معشوق در عاشقانه های شاملو نه فرا انسان است و نه انسان فراتر ....:
دستانت آشتی ست
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
آن دست ها
بیش از آن که گیرنده باشد
بخشنده است ...
...معشوق در این تغزلها نه در جایگاه محتوم معشوقگی ، که خود عاشق است :
امیدی
پاکی ، ایمانی
زنی
که نان و رختش را
در این قربانگاه بی عدالت
برخی محکومی می کند که منم »
اما تفاوت به همبن جا ختم نمی شود .چنانکه نویسنده کتاب هم می نگارد :« در عاشقانه های شاملو ، لذت پیوستگی جسمی انکار نشده است »، به گمان من نوع پرداخت اروتیک این دسته اشعار نیز بسیار شایان توجه است . به عبارت دیگر ، شاعر به هیچ وجه نه از لحاظ زبانی و نه از لحاظ معنا در دامان ابتذال و ادبیات پورنوگرافیک - بر خلاف بسیاری از جوانان مدعی شعرهای مدرن و پست مدرن کنونی ! - نغلتیده است . به گمان من بند آغازین آیدا در آینه هم چگونگی و هم چرایی این سخن را بیان می کند :
لبان ات
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان بدل می کند
که جان دار غارنشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان در آید...
و درست به همین دلیل است که آنگاه که می سراید :
هنگام آن است که دندانهای تو را
در بوسه ای طولانی
چون شیری گرم
بنوشم...
ما به واسطه نوع چینش و انتخاب کلمات و در واقع پرداخت صحیح ، بیشتر به تصویر شیر گرم و اطمینان و لذت و پناه بخشی آن جلب می شویم تا معنای شهوتناک بوسه طولانی ! ...در حقیقت بوسه معطوف به دندان شده است نه به لب ! ... این نوع پرداخت ، بیانگر ذهنیت عاشقانه شاعر است . دیدگاهی که تنانه نیست اما تنانگی هم دارد!
*
اما بخش دوم مقاله شاملو در کتاب خانم مهری بهفر به نقدی فمینیستی اختصاص دارد . نویسنده می نگارد : در عاشقانه های شاملو به همان وضوح و روشنی که معشوق را زن می یابیم ... یاران و همسنگران و شهیدان و عاصیان که با شاعر در مبارزات اجتماعی و سیاسی همرایند ، مرد تصویر می شوند و کنش معشوق/ زن ، در ادمه نقش سنتی خویش تنها به پس پشت ذهنیت شاعر ، به درهم شکستن رگبارها و برفها ، طوفان وآفتاب آتش بیز به تحمل و صبر مجدود می شود نه مبارزه ای دوشادوش شاعر .... واین تفاوت در تنها در القای ضعف و ناتوانی زن در عرصه اجتماع معنا می شود...»
به نظرمن اساس این سخن دارای ایرادی ست. ان هم اینکه شاعر آیینه اجتماع است و شرایطی که شاملو در آن می نگارد و می سراید ، درست همین گونه است ! ...تعداد زنان فعال سیاسی دهه 30 و 40 - آن هایی که نه به عنوان یک سمپات بلکه به عنوان یک حضور اندیشه مند در صحنه بودند - چند نفر بود ؟! ...آیا می شود در چنین شرایطی از حضور پایاپای ، آن هم در شعری واقع گرا چون شعر شاملو ، سخن به میان آورد ؟!
از سوی دیگر مثالهای مطرح شده توسط نویسنده برای اثبات این سخن به نظر من ایراداتی دارد :
« روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
... این روز آرمانی تنها روزی ست که هر انسان برای انسان دیگر نه دوست نه همنوع و یار که برادری ست »
به نظر من ، بدیهی ست که مفهوم برادری در اینجا ناظر به مردانگی نیست !...برادری مفهومی از یک رابطه عمیق دوجانبه و مهرمندانه است ...مثل اینکه بگوییم در فرقه برادران سن فراسیسکن ، هیچ زنی حضور ندارد !! و یا :
« و رسم راه و کینه جویی شان چندان دور از مردی
و مردمی بود
که لعنت ابلیس را
بر می انگیخت
(آیدا در آینه )

راست بدان گونه
که عامی مردی
شهیدی
تا آسمان بر او نماز برد
... شاعر به صراحت انسان را مرد بر می شمارد و مردی و مردمی را نه در محور همنشینی که از اساس جانشین یکدیگر می پندارد ...»
باز هم به نظر من مفهوم مردی در شعر اول کاملا ناظر بر جوانمردی ست نه ذکور بودن ! ...و در شعر دوم که از کتاب ابراهیم در اتش است سخن از یک مرد است ، ابراهیمی برای امروز ! ...وجود کاراکتر مرد در محوریت یک شعر آیا شعر را ضد زن می کند ؟!
بدین سان وقتی نویسنده معتقد است که : «... شعر اجتماعی او عرصه ایی ست متشکل از کلادیوس های و برادران اوفیلیا های بی دست و پا » دلیل می آورد که : « چرا که رایج ترین نشانه مردانه بودن کلام ، فرض مذکر بودن مطلب است . یعنی مردنگاری انسان عام ، از راه حذف زن شکل می گیرد . آن جا که منظور زن باشد باید گفت زن ، جز آن معنای کلام مرد می ماند :
یاران من
بیایید
با دردهایتان
بار دردتان را
در زخم قلب من بتکانید ...»
به نظر من ، چنین ذهنیتی بیش از آنکه به شاعر برگردد به مخاطب ارجاع دارد . مخاطبی که گمان می برد هر جا زن طرف خطاب است نام زن خواهد آمد ، گرفتار ذهنیتی مردمدارانه است !...در نتیجه سبب می شود که شعری چنان را ، که در بالا اشاره شد، مردمدارانه و خالی از زن ببیند ! ... من گمان می کنم که ذهنیت فمینیستی لااقل در ایران دچار همین ایراد عمده است که مبنا را بر حضور مردمداری و ظلم به زن می گذارد و با عینک مردستیزی به سراغ پدیده ها می رود ...علت این امر نیز به نظر من رسوب تفکرات مردمدارانه در عمق ذهنیت طرفداران فمینیسم است .
جایی دیگر نویسنده اشاره می کند : «... به فاصله هزار و اندی سال از فردوسی توسی و صرف نظر از همه تحولات اجتماعی که نقش زن را در دنیای معاصر تحول بخشیده است ، زنان را به دوران همین بس هنر می داند که :
مردانی زاده اید که نوشته اند بر چوبی دار
یادگارها
و ...
و تاریخ بزرگ آینده را با امید
در بطن کوچک خود پرورده اید
شما که پرورده اید فتح را
در زهدان شکست
زنانی که تنها فتحشان ، پروراندن مردان است در زهدان شکست. این گونه همانندسازی و ااستعاره و نمادپردازی ها با بهره گیری از تداعی مردنگرانه و زن کهترانه جامعه ، که فتح را استعاره از مرد و شکست را با زهدان همانند ساخته از مردگرایی های درونی و صریح شاملو ست ...»
باز هم به نظر من نگاه بدبینانه اینجا نیز به چشم می خورد . نگاه اسطوره ای به زن و قدرت زایندگی اش به عنوان یک قدرت خدایی و آفرینندگی و حتی نوعی معجزه ، در تمام فرهنگها و اسطوره هایشان به شکل ایزدبانوها مورد تقدیس قرار گرفته است . در حقیقت اینجا سخن از این نیست که این تنها هنر است بلکه بیان این واقعیت است که این هنریست که تنها شما دارید و نه دیگری ! ...تنها زن است که توان آفرینش پیروزی را از شکست دارد به یمن آفرینندگی اش ! ..لااقل من در این سخن ، ذره ای تحقیر نمی بینم!
و یا در ادامه نویسنده آورده است : « در فضای چنین ذهنیتی ست که اهرمنان کتاب خوار ، در ژرفای تحقیر و ناچیزانگاری و وهین شاعر ، مادربزرگان نرینه نمای خویش اند . چرا که نرینگی و نرینه نمایی ، در ساخت ذهنی پندارها و باور های شاملو فی نفسه ارزشمند . گرانسنگ است و اهرمنان کتابخوار از فرط حقارت و خردی ، پستی و پلشتی ، مادربزرگان نرینه نمایند :
بگذار از ما
نشانه ی زندگی
هم زباله ای باد که بر کوچه می افکنیم
تا از گزند اهرمنان کتاب خوار
- که مادربزرگان نرینه نمای خویشند -
در امان مان باد ...»
مادربزرگان نرینه نما به نظر من زشتی و پلشتی اش نه در مادر بزرگ بودن که در نرینه نمایی ست ! ... در حقیقت زنانی که ظاهری نرینه دارند به همان اندازه موجب اشمئزازند که مردانی که ظاهر مادینه دارند !! ... به عبارت دیگر صحبت از زنی و مردی نیست ...صحبت از این است که هر چیزی به جای خود و با خصوصیات خود نیکوست !... زنی که به هیاتی مردی در آید و بالعکس از خویش تهی شده است !... و این از خویش تهی شدگی و نمایش نا واقع ، چیزی ست که پلشتی و تحقیر را ایجاد می کند ... و اتفاقا متاسفانه چیزی که در بسیاری از نحله های روشنفکری و فمینیسیت ما تبلیغ می شود ایجاد زنی مردانه است ! ...زنی شبیه به مردان و تا دوشادوش مرد باشد ! ....من در عمق این سخن تحقیری واضح را به زن می بینم ... موافق نیستید ؟!
در پایان، ذکر این نکته ضروری است که هدف از نگارش بخش انتهایی این مقاله ، دفاع از شاملو نیست که اصولا او به دفاع چون منی نیاز ندارد و شعر هر شاعری مدافع اصلی اوست، و حتی هدف از آن رد یا تایید فزضیهء خانم بهفر در مردمدار بودن ذهنیت شاملو نیز نیست. چرا که ایشان هم از این رد و تایید بی نیاز میباشند. بلکه هدف تنها این است که چالشی برای دلایل و مثالهای ایشان طرح کنم و نتیجه بگیرم که به نظر من این دلایل و مثالها برای اثبات آن فرضیه متقن و کافی نیست.
******
سخن خیلی به درازا کشید !! ... اما موفق شدم بحث شاملو را از کتاب زیبای خانم مهری بهفر « عشق در گذرگاههای شب زده » به پایان برسانم . باقی اش بماند برای فرصت بعد ...منتظر نظرات شما هستم.
شاد باشید در پناه عشق آتشگون لیلی !
سیامک

Posted by siamak at 3:47 PM

October 14, 2004

چهارشنبه - 22 مهر 1383

سلام
اول اینکه:....
چشمان تو دو کولی وحشی اند که در غروب بارانی جنگلهای شمال ،عطر آتش و دود را در مشام سرمازده ام جاری می کنند . ...دو کولی شاد که پیچان پیچان ، رقصان رقصان ، شال بر کمر می بندند و روسری می چرخانند تا زمین به مدد پای کوبی شان ، بهار را به یاد داشته باشد در این سرازیری پاییز !... آواز کولیانه شان را فریاد می کنند در گوش شب تا به هزار نغمه نی و آوای دوتار، دل شاعر عشاق به یاد شعر بیافتد و قلم به دست بگیرد و واژه ها را به رقص دعوت کند بر صفحه سپید کاغذ !...
چشمان تو دو کولی وحشیند که زیر طاقی ابروانت به نظاره ماه ایستاده اند ... و من به خورشید نگاه می کنم و به دو کولی وحشی که در خورشید خانه دارند !....
دوم اینکه : وعده کرده بودم که این بار به بحث کتاب باز گردم و نگاهی داشته باشیم بر « عشق در گذرگاههای شب زده - نقدی بر عاشقانه های معاصر » نوشته خانم مهری بهفر .
(نکته قابل ذکر اینکه کلیه نوشته های داخل گیومه از کتاب مورد بحث و الباقی حواشی حقیر می باشد )
این کتاب در واقع در زمره نقدهای تحلیلی ست . به عبارت دیگر بیش از آنکه فرم و تکنیک و پیچش های زبانی و مواردی از این دست مورد نظر باشد ، به درون مایه شعر ونیز اندیشه و حتی ذهنیت شاعر که در پساپشت شعر جای گرفته است می پردازد . متاسفانه حضور نقد تحلیلی در ادبیات ایران بسیار کم رنگ است و دغدغه های فرمی و دعواهای تکنیکی - که گاه بسیار پوچ و بی معنا می نمایند - حضوری فعالتر و پر سر و صداتر دارد . شاید دلیل این امر این باشد که مخاطب - منتقد ، بی حوصله تر - و شاید جتی متاسفانه بی مایه تر ! - از آن است که نقد تحلیلی حرضه کند . در نتیجه با خطکشهای جبری فرم به سراغ اثری می رود که اصولا فرا روی از همه خطوط است ! ...در نتیجه نقد امروز ایران چیزی می شود در مایه های شیر بی یال و دم اشکمی که تنها نعره کشیدنهای گاه به گاه - آن هم بر سر آهوان تازه رسیده ! - و یا زوزه کشیدنهای چاپلوسانه و روبه منشانه - برای گرگان باران دیده ! - را بلد است !
در این هیاهوی بسیار برای هیچ ، گهگاه آثاری در زمینه نقد تحلیلی علاوه براینکه کورسوی امیدی را برای شاعر - مخاطب اهل اندیشه فراهم می آورند ، سبب می شوند که در زمینه نقد سره از ناسره بازشناخته شود و لذتهای نقد حقیقی و متفکرانه مشام جان را بنوازد .
در حقیقت نقد تحلیلی ، حاصل چالش میان ذهن مخاطب- ناقد متفکر با درونمایه و اندیشگی شعر- شاعر است . در نتیجه یک نقد تحلیل هیچگاه پایان کار و یک حکم قطعی نیست چرا که برآمده از دو ماهیت کاملا متغیر است : ذهنیت مخاطب و خود شعر . از آنجا که شعر به خصوص ، شعرهای نمادین و چند بعدی ، دارای ماهیتی سیال و تطور یابنده هستند و علاوه بر این حالتی لایه لایه دارند و نیز با توجه به اینکه هر مخاطبی با ذهنیت و در نتیجه زاویه دیدی متفاوت به شعر می نگرد ، در نتیجه گونه گونگی نقدهای تحلیلی بر یک اثر مشخص پدید می آید که این خود علاوه بر ایجاد جذابیت به درک بهتر شعر خواهد انجامید .
بی شک انجام این نوع نقد نیاز به آشنایی مناسب با ادبیات کلاسیک و روز ایران و جهان ، شناخت نمادها و اسطوره ها ، شناخت مکاتب ادبی و نیز آشنایی نسبی با روانشناسی ، جامعه شناسی و مواردی از این دست دارد .
به نظر من به جز بزرگانی چون جلال ستاری که مجموعه آثار دلپذیرش به خصوص در زمینه تحلیل و نمادگشایی داستانهای مشهور کهن چون سلیمان و بلقیس ، شیخ صنعان ، اصحاب کهف ، یونس و ماهی ، هلوییز و آبلار و ... بسیار خواندنی و برجسته و مورد تعمق است ، کمتر محقق- نقادی به این رشته جذاب و البته بسیار مفید رو نشان داده است.
« عشق در گذرگاههای شب زده » تلاشی ست برای نگاهی تحلیلی به ادبیات غنایی معاصر از دریچه ذهنیت عاشقانه 9 شاعر برجسته ای که از لحاظ اندیشگی و البته تکنیک بیشترین تاثیر را به زعم نویسنده بر شعر معاصر داشته اند : نیما ، شاملو ، بهبهانی ، مشیری ، اخوان ، فروغ ، سهراب ، ابتهاج ، شفیعی کدکنی .
برای بررسی این کتاب تصمیم دارم که پا به پای نویسنده نگاهی به هر یک از این شاعران بیاندازم . در این گذار هر آنجا که با تحلیل نویسنده موافقم تنها به ذکر نظر او بسنده می کنم و هر آنجا که دریافتی دیگرگونه از شعر و دهنیت شاعر داشته باشم ذیل نظر نویسنده به آن خواهم پرداخت .
**
نیما
خانم بهفر در آغاز بررسی عاشقانه های نیما به یک نکته مهم در مورد تفاوت عمده دیدگاه تغزلی کلاسیک و دیدگاه نیما می پردازد :
« در شعر عاشقانه کلاسیک - در تصویر کلی اش - معشوق واقعی یا آرمانی مورد ستایش و پرستش قرار می گیرد ؛ همه هستی در وجود او خلاصه وهمگرا می شود ، سراسر گیتی نشانه ای از وجود بی همتای معشوق پنداشته می شود و شاعر با دیدگاهی یگانه انگارانه به معشوق و هستی خلاصه شده در وجود وی می نگرد و معشوق خویش را برتر ، فراتر و تاج سر هستی می داند .... اما در شعر نیما انسان ، طبیعت و معشوق چون مثلثی به نظر می رسند که هر ضلع ، ضرورت عشق ورزی به اضلاع دیگر را ایجاب می کند.به عبارت دیگر نیما با دیدگاهی تکثرگرا به هستی می نگرد ، جز جز هستی را مجزای از هم باور دارد و صمیمانه به آن عشق می ورزد ... »
این نکته به نظر من نکته جالب و قابل تاملی ست . اگر از مقوله عرفان در شعر کلاسیک نیز بگذریم ، می توان رد پای این برتری های معشوق نسبت به مظاهر طبیعی را در بسیاری از اشعار سراغ کرد و چنانکه بیشتر هم سخن خواهیم گفت ؛ نیما رویه ای جدا را در ذهنیت غنایی اش پیش می گیرد.
در ادامه نویسنده به سیر تکاملی در ذهنیت تغزلی و هنر شاعری نیما اشاره می کند و می گوید :« در عاشقانه های نیما ، به ویژه عاشقانه های آغازین وی ،گرایش به رمانتیسم نمایان است .در ایجاد فضاهای عاشقانه ، در وصف وضعیت عاشق و شرح عشق و فراق و معشوق ، گونه ای رمانتیسم پر سوز و گداز و گاه بسیار سطحی دیده می شود ، رمانتیسم همه گیری که از دهه سی تا پمجاه کم و بیش شاعران را مبتلا ساخت و باید ریشه های آن را در تاثیرپذیری از منظومه های عاشقانه و ادبیات رمانتیک فرانسه پی جست . به هر صورت با گذشت زمان و فزونی تجربه زندگی و شاعری ، نیما از آن گونه رمانتیسم تا اندازه بسیاری رهید ، به گونه ای که در شعر (عود) و ( شباهنگام) ، نشانه های این سطح از رمانتیسم به حداقل خود می رسد ...»و سپس در جایی دیگر می نویسد : « افسانه، مانیفست شعر عاشقانه نیما و همچنین آغازگر ذهنیت تازه و نوینی در شعر معاصر فارسی ست .»
نکته جالب توجه در این نوشتار تاکید نویسنده بر این معنی است که رمانتیسم گونه ای از عاشقانه نویسی ست و اصولا عاشقانه نویسی همواره مترادف با رمانتیسم نیست ! ...از سوی دیگر رمانتیسم هم مثل همه گونه های ادبی نمونه سطحی و سخیف دارد ونمونه های متعالی نیز ! ... در ادامه می بینیم که همین رمانتیسم چگونه در برخی از اشعار پسین نیما راه اوج را می پیماید....
نویسنده با اشاره ای ظریف چنین می گوید : « نیما در شعر افسانه نقشی نو از ذهنیت عاشقانه بن افکند و یگانگی تجزیه ناپذیر وجود انسان را برای نخستین بار در گستره تغزل پیش کشید ، عشق را به کل هستی معشوق ؛ نه جسم یا جان وی به تنهایی ، که توامان به هر دوی جداناپذیر آن دو معطوف کرد و جسم را عین جان و بالعکس سرود . »
برای درک این مفهوم باید به یاد آورد که ذهنیت غنایی ادبیات فارسی را می توان در دوره های تاریخی با نگاه پررنگتر به جسم و حتی اروتیسم در آثار سده 5و6 هجری و در مقابل توجه مطلق به جان (و نهایتا عرفان ) در دهه7و 8و9 به وضوح دید . برای نمونه می توان به بخشهایی از گنجه نظامی و حتی غزلیات سعدی در مقابل غزلیات حافظ و مولانا و جامی و برخی دیگر از اشعار خود سعدی اشاره کرد و به نظر حقیر سعدی حلفه اتصال این دو نوع نگاه تغزلی ست .
در ادمه نویسنده اشاره می کند که : « در ادبیات کلاسیک نه دست یافتن به وصال معشوق که خود عشق فی نفسه هدف وانموده می شود ، خود عشق مورد تقدیس و تجلیل قرار می گیرد ....نیما در شعر افسانه ، از گفت و گویی که بین عاشق و افسانه ترتیب می دهد ، این موضوع را رندانه رد می کند ...
کس نچیند گلی که نبوید
عشق بی حظ و حاصل ، خیالی ست
...»
نکته دیگری که نویسنده بر آن تکیه می کند عنصر گفتگوست : « یکی دیگر از تازگی های عاشقانه های نیما همچون (افسانه)، (پی دار و چوپان )و (در فروبند) و ...ایجاد بستره ا یی مناسب برای گفت و گوی دوسویه عاشق /شاعر و معشوق است »
و در ادامه اشاره می کند که این علاوه بر «آزادی شعر در برگزیدن جامه ای متناسب با ذات و گوهره اش » بدان علت است که : « نیما بر درک و پذیرش حضور دیگری در اشعارش پای کی فشرد و در آن به جای نفی سنتی حضور دیگری ، درک حضور ، هستی و ارزش دیگری را تجربه می کند ...»
این نکته نیز در حقیقت تقابلی با ذهنیت کلاسیک است که معمولا شاعر به شکل گوینده وصف حالات معشوق را می کند و تمام !...و در حقیقت معشوق تنها موصوف است و بس و در موقعیتی انفعالی نسبت به شاعر/عاشق قرار می گیرد .
نویسنده می گوید :« ذهنیت موجود در بخش وسیعی از شعر عاشقانه کلاسیک که از گونه ای خودمداری و خوداندیشی تاریخی آکنده است - جدا از مسائل مربوط به شکل و وزن عروضی - اصولا بیانی خویش تصویر و گفتی یکسویه را می طلبد و ترتیب می دهد ، نه گفتگویی دو سویه... »
اما ماجرای این تحول ذهنیت به همین جا ختم نمی شود :نیما با عاشقانه هایش به خصوص با افسانه ،« تصویری ویژه و نامکرر و نا همانند با معشوق شناخته شده شعر فارسی پیش روی خواننده طرح می زند... »
در تغزل کلاسیک «همه معشوقها ؛ شهد لب و لعل لب و نرگس چشم و ناوک مژگان ؛ سروقد و یاسمن پیکر و ...هستند . »
حال آنکه نیما از تصاویری دیگرگون سود می برد : « گریه های شبانه ... سیاه مهیب شرربار... گلعذاری با گیسوانی چون معما ... گردبادی مشوش ... آواره آسمانی... دروغی دلاویز... غمی سخت زیبا ... »
نویسنده در ادامه با اشاره به سیر تحول عاشقانگی نیما در اشعارش با اشاره به شعر( قصه پریده رنگ) و پس از آن (پی دار و چوپان) و سرانجام (شباهنگام) چنین می نگارد :
« نیما در آغاز با تبعیت از اندیشه ایی متعارف عش ق را گونه ای درد و رنج و محنت می پنداشت که شاعر / عاشق در موقعیتی تراژیک بنابر (هامارتیای ) خود بدان گرفتار می آید .به عبارت دیگر عشق در مبتلا کردن عاشق ، آگاه و هوشیار و حتی برای نیل به مقصد فریبکار و دغلباز است و عاشق ، نا آگاه و معصوم با خطای تراژیک به بازی عشق دچار می شود .»
توضیحی کوچک در اینجا ضروریست . هامارتیا (hamartia ) به معنی لغزشی فاحش است که به سقوط یک قهرمان یا اسطوره تراژیک می انجامد، مثل به پشت سر نگاه کردن اورفه در اسطوره های یونان و یا مثلا عدم توجه رستم به بازوبند سهراب و ...
برگردیم به کتاب !... نویسنده در ادامه می نگارد : « در شعرهای پسین نیما ، عشق...جای به زن می سپارد و این زن است که شاعر را به عشق مبتلا می کند » ...چنانکه در نهایت در (شباهنگام ) این کنش مندی زنانه به اوج می رسد که : « نیلوفر ( زن ) کنش کندانه سرو کوهی (شاعر) را به دام عشق افکنده و وی را کنش پذیر عشق خود ساخته است »
نویسنده در آخرین بخش مقاله اش در باب نیما با اشاره به عشق نیما به طبیعت می گوید « این عشق در شعر او از ایستایی ابراز مهر فراتر رفته ، و به ایجاد رابطه ایی بی واسطه و درونی با طبیعت و یگانگی با آن رسیده است ...»
*************************
خوب ! ..نه تنها به مشیری و کوچه نرسیدیم که به نظر می رسد این رشته سر دراز دارد !... از آنجا که هدف من از طرح این کتاب نه نقد که بیشتر معرفی ونامل در کناب و تبادل نظر است بهتر می بینم که قسمت اول را به همین جا ختم کنم و نه به دام اطاله کلام بیافتم و نه بریدن سخن ! ...باقی باشد برای نوبت بعد ! ....
**********
عاشقانه هایتان قریاد هماره شادی باد !
سیامک

Posted by siamak at 1:02 AM

February 25, 2004

چهارشنبه - 6 اسفند 1382

سلام
اول اينكه :…
به خانه که می آیم حس می کنم بوی خانه بوی همیشگی نیست ! ... توی هوا بوی بال سوخته می آید ! ...شیر آب را که باز می کنم صدای گریه می پیچد توی روشویی ! ...پرده را که کنار می زنم آفتاب بی حال وسط هال دراز به دراز می افتد !... روی صندلی که می نشینم احساس می کنم که اهسته آهسته مویه می کند ! ...و رو.ی تخت که دراز می کشم ، متکای کنار دستم سرد و مغموم و یخزده به چشمهای من زل می زند و بغض می کند !... نیستی !! ...همه داستان به همین سادگی ست ! ...به قول نزار : بی تو / تمام خانه ما درد می کند !
دوم اينكه : حكايت تاخيرهاي من ديگر حديثي تكراري شده …!... پس بگذريد و بگذريم !به خانه اکثر دوستان سر می زنم اگر کامنتی مفصل نمی بینید بگذارید به حساب همان حکایت تاخیرها نه بی معرفتی ....هر چند سعی می کنم سلامی عرض کنم .
سوم اينكه : امروز مي خواهم راجع به يك مجموعه شعر صحبت كنم . مجموعه شعري از شاعري جوان و نوپرداز.
×
كتاب ( پرنده پنهان ) مجموعه اشعار گروس عبدالملكيان در مسابقه مجموعه هاي شعر كارنامه به عنوان يكي از مجموعه هاي برگزيده شناخته و مورد تشويق قرار گرفت …
اين خبر حدود يكماه پيش اعلام شد .
اولين فكري كه به ذهنتان مي رسد چيست ؟!
×
زندگي كردن با يك نام فاميل شناخته شده ، در كنار همه موهبتهايي كه مي تواند داشته باشد ، دردسرهاي خاص خود را نيز داراست ! همه كساني كه به نوعي با اين قضيه درگير بوده اند براين امر اذعان دارند .
در زمينه شعر و شاعري كار دشوارتر از اين نيز هست . فرزند يك شاعر - كه بر حسب اتفاق خود نيز شاعر است - با دو نوع رفتار مي تواند روبه رو باشد كه هر دوي اين رفتارها مي توانند كاملا تخريبگر باشند :
- اول اينكه هر چه بنويسد به خاطر نام و احترام پدر مورد تشويق و نحسين و آفرين همسليقگان و مخاطبين پدر واقع شود و در نتيجه به آنجايي در شود كه حتي شايد تركستان هم نباشد !!
- دوم اينكه بالعكس ! هر چه بنويسد مورد لعن و نفرين و تحقير منتقدين پدر واقع شود و باز هم افول و سرخوردگي و … !
و اين تازه يك بعد قضيه است !
از لحاظ آفرينش هم او دچار مشكلي دوگانه است :
- يا بايد از سبك و شيوه و حتي انديشگي پدر تبعيت كند كه مشوقين را خوش بيايد !
- يا اينكه علم مخالفت بر دوش بگيرد و منتقدين را راضي كند !
و به همين منوال برويد تا هزاران مشكل !
مي بينيد كه در هيچيك از اين موارد جوهره شعري و اصولا ذات شاعرانه شاعر جوان مورد توجه نيست !….بلكه همه تنها به پدر او مي انديشند و كليه نقدها چه له و چه عليه آثار او در نتيجه نگاه به پيشينه فاميلي او شكل مي گيرد !
و حالا خدا نكند كه او در بهمان مسابقه يا فلان جشنواره مقامي كسب كند و يا مورد نقد قرار بگيرد و يا اصولا تخطئه شود !
آن وقت است كه باز بازار شايعات مخالف و موافق داغ خواهد شد :‌ برنده شد چون پسر فلاني ست !….رد شد چون پدرش …!!
نتيجه اينكه در اين بلبشوي بي مهري به شخصيت فردي شاعر ، مقرون به ذهن ترين چيز اين است كه استعداد جوان او به اضمحلال مي رود !
و اين تنها مختص اين دوره و اين زمانه نيست ! نگاهي به تاريخ ادبيات ايران نشان مي دهد كه در كشور ما هيچگاه - تا آنجا كه به ياد دارم و اگر بخواهم احتياط را رعايت كنم : به ندرت - دو بزرگمرد از يك خاندان برنخاسته اند ! ….شايد ايراد اين قضيه در همان نفي استقلال شخصيت در ذهنيت و رفتار ايراني باشد كه متاسفانه هنوز نيز تا حد زيادي پا برجاست !
از اين مقدمه طولاني بگذريم كه قصدم اين بود بگويم متاسفانه تا كنون هر چه در مورد اشعار اين شاعر شنيده يا خوانده ام آلوده به همين نوع نگرش بوده است !هيچكس به خود زحمت نداده است كه حالا كه توان افتراق بين دو شخصيت را ندارد ، لااقل فراموش كند او پسر كيست !
بله !
محمدرضا عبدالملكيان شاعر خوبي ست … و بيش از همه شعرهاي قابل تاملي كه دارد مرديست كه در ادبيات ايران چه بخواهيم و خوشمان بيايد و چه نخواهيم و بدمان بيايد كار كرده است و وقت صرف كرده است و مايه گذاشته است ….
اما اينها اصلا ربطي به موضوع ندارد !
گروس يك انسان ديگر است ! يك جوان كه سعي دارد با بيان و انديشگي مستقل به شعر بپردازد . پس سعي كنيم همين ديد را نسبت به شعر او و خود او حفظ كنيم …همين !
×
مجموعه پرنده پنهان در نگاه نخست چند مولفه آشكار دارد :
- سادگي : شعرها ساده اند !…اين سادگي در تمام نقاط شعر موج مي زند … در انتخاب واژگان ، در فرم شعر ، در اجراي اين فرم با جمله بندي هاي ساده و با كمترين تغيير نسبت به زبان روزمره و … :
اينجا جزيره بيست سالگي ست
مشتي كه از راست خورده اي
تو را به چپ بمي چرخاند و
مشتي كه از چپ
تو را به سطرهاي بعدي اين شعر …
اين گردش زمين نيست
از موهايت بتكان
غبار اين همه اندوه را …
- صميميت : اين صميميت داراي دو وجهه است : صميميت شاعر با مخاطبش كه در حقيقت به كمك استفاده از همان سادگي به عنوان ابزار و هم چنين صداقت شاعرانه شاعر هنگام سرايش به عنوان عامل اصلي شكل مي گيرد و دوم صميميت شاعر با محيط و جهان پيرامونش كه سبب مي شود تصاوير شعر او تصاويري شفاف و بدون پيچش باشند :
در صبحگاه سرد بلورين
باران از راه مي رسد

خانه
هيزم
اتش
و شادي دخترك چايكار
از ادامه خواب خوش ستاره ها .

در صبحگاه سرد بلورين
در صسحگاه برداشتهاي سبز
باران از راه مي رسد .
مزرعه
بوته هاي چاي
وشادي آن برگهاي سبز
كه يك روز بيشتر زنده اند .
ايجاز : شعرها كوتاه و حتي گاه طرح گونه اند :
مردي
كه رو به چهره خورشيد مي رود
بر سايه سياه خودش
پشت كرده است .
حتي در شعرهاي بلندتر مي توان شعر را به چند بند به ظاهر مجزا تقسيم كرد كه قابليت هاي شعري جداگانه اي نيز دارند .اين نوع سرايش كه اخيرا در كشور مورد توجه هم قرار گرفته است در خقيقت برخاسته از شعر ترجمه است . بسياري از آثار برجسته شاعراني چون قباني ،نرودا، لوركا، حكمت و … چنين بافتي را دارند . در حقيقت مثل غزل كلاسيك ما كه بيت به بيت مجزا و تصويرمند و مستقل است و در عين حال در يك كليت به هم پيوسته است و انگار به قولي يك نخ نامريي همه اين مرواريدها را به هم مربوط مي كند .
كشف : تقريبا در تمامي شعرها يك كشف بارز مشاهده مي شود . حالا اين كشف گاه در حيطه كشفهاي زباني ست و گاه در حيطه كشفهاي تصوبري . به جرات مي توان گفت كه بارزترين دليل تاثيرگذاري آثار اين شاعر نيز همين است . او معمولا در شعرهايش چيزي دارد كه شما را به سادگي غافلگير كند ! :
دستان من نمي توانند
نه ، نمي توانند
هرگز اين سيب را
عادلانه قسمت كنند
تو
به سهم خود فكر مي كني
من
به سهم تو .
يا :
گذشت هواپيما.
هواپيما گذشت.
آه
بمبها
زودتر از كفشها
رسيده بودند .
كودك
پايي نداشت .
- انديشه : مهمترين نكته شعرهاي گروس عبدالملكيان به زعم من انديشه است !او تلاش دارد حرفي را بگويد . در واقع شعر را براي او ابزاري بياني ست نه تنها ثبت يك زيبايي . فارغ از اينكه به درستي يا نادرستي اين ديدگاه بپردازيم بايد گفت كه اين مولفه سبب مي شود كه شعرهاي او نياز به درگيري انديشمندانه مخاطب دارد . درگيري اي كه چنانكه گفتم در روساخت و فرم و واژه نيست كه در درونمايه اثر و مفهوم كار نهفته است . اتفاقا زيباترين و لذتبخش ترين بخش شعر درست در همين موقع اتفاق مي افتد !:
و داستان غم انگيزي ست
دستي كه داس را برداشت
همان دستي ست
كه يك روز
در خوابهاي مزرعه گندم مي كاشت .
بايد گفت كه اين مولفه نيز بي تاثير از ادبيات ترجمه نيست ! شعرهاي ترجمه شده از شاعران بزرگ جهان معمولا در فرم و حتي در بازيهاي زباني خصلتهاي خود را از دست مي دهند اما در قسمت كشفهاي تصويري و به خصوص انديشه توانايي هاي خود را حفظ مي كنند و همين نكته است كه ما را در شعرهايشان غرق مي كند . لذا ترجمه هايي كه با نگاه دقيقتر مترجم به درون مايه مورد نظر شاعر همراه بوده اند ، بيشتر مورد استقبال و توجه قرار مي گيرند .
و حتي در نگاهي دقيقتر به مجموعه شعر پرنده پنهان به خصوص در بخش ( شعرهاي براي عشق به بهانه تو ) حضور يك شاعر خارجي را پررنگ تر از همه مي شود احساس كرد : نزار قباني !
شيوه بيان عاشقانه ، نوع تصاوير و حتي انديشگي شاعر نسبت به عشق و و معشوق نسبت نزديك با عاشقانه هاي نزار دارد :‌
چه فرقي مي كند
من عاشق تو باشم
يا تو عاشق من .
چه فرقي مي كند
رنگين كمان
از كدام سمت آسمان
آغاز شود .
×××××××××××
اينها كه گفتم مشخصه شيوه سرايش گروس عبدالملكيان است از ديد من ! اما بي هيچ شك و شبهه در تمامي اشعار او اين موارد را به تمامي و به كمال نمي توان ديد . به جرات مي توان گفت كه هر گاه شاعر به شيوه خود پشت كرده است از قدرتهاي شعر خود نيز كاسته است و هرگاه رو به سوي آنها نهاده كار را به اثري دلپذير بدل ساخته است ! در حقيقت آنگاه كه شاعر با خود و واژه و شعر صميمي ست حاصل كار شنيدني ست ولي گاهي هم اينگونه مي شود :
بر چارچوب ميز
وقتي چار مرد …
وقتي كه
ب
ر
گ
ه
ا
ي
رندگي
فرو
مي ريخت
زن
با طرحي از دو اشك
با طرحي از هزار گل پژمرده
بر دامني بلند
از پلكان لبخندها و
روياها
فرو
آمد .

باز هم
حكم دل بود
باز هم مرد
دلي نداشت .
مي بينيد كه شعر بيشتر متكي به ارائه فرمي ست تا تصويرهايش . آن هم پرداختي به شكل شعر - نقاشي كه اصلا نو به نظر نمي رسد ! و در نتيجه حتي تصوير نسبتا بهتر انتهايي هم شعر را نجات نمي دهد .
يا لحظاتي كه شاعر از ياد برده است كه برگ برنده او ضربه هاي شاعرانه ايست كه ( چه در دايره تصوير و چه در دايره معنا ) وارد مي آورد و آنگاه صرفا يك تصوير معمولي سبب سرايش يك شعر مي شود و در نتيجه نه زيبايي خيلي تكان دهنده است و نه انديشگي پس پشت آن :‌
از گم شدن همه مي ترسيم
اما زيباترين روز زندگي ام
روزي بود
كه با تو در ميانه جنگل
گم شدم .
و گاهي نيز شاعر به واسطه شيفتگي اش به بيان انديشه از شعر غافل مي شود و شعر به يك خطابه بدل مي شود .مثلا اين شعر زيبا را بخوانيد :
جرم من عشق بود
تفريح تو
منطق و اعداد
بگذريم
سفيد به تن كردي

بر بوم پنجره اي كوچك
خورشيد ماه شد
ماه ، خورشيد .

حالا فيلسوف بزرگ من
از جنس همان بهانه ها
حرفي بگو و برو
لجاجت كافي ست
حوب مي داني
دليل اين نامهرباني ها
منطق و اعداد نيست
حتي اگر چنان است كه تو گويي
جايي
در خوابهايي شنيده ام
اعداد هم عاشق مي شوند :
يك هاي عاشق
هنگام جمع هم
دو نمي شوند .

تصاوير زيباي دو بند آغازي و تصوير نهايي با ميانبنديي به هم متصل شده اند كه بيشتر يك گفتگوست با ماهيت نثر تا يك شعر با ماهيت شاعرانه .
به گفته دقيق تر از ( لجاجت كافي ست ) تا ( كه تو گويي ) حتي به راحتي قابل حذف كردن است .چون هم ايجاز افزون مي شود و هم مفهوم آن به شكلي بسيار شاعرانه تر در تصوير نهايي آمده است .
احتمالا دليل برخي از اين عدم ايجازها و در واقع تشريح تصاوير ترس شاعر از عدم دستيابي خواننده به مفهوم است كه چنان كه گفتم به نظر من بيشترين دغدغه اوست . همين ترس سبب شده است كه گاهي در برخي اشعار بتوان جملاتي را سراغ كرد كه قابل حذف و اصلاحند . مثلا اين شعر :
(چوب كبريت )
زنداني كوچكي هستم
جدا مانده از جنگلهاي بزرگ
با تني لاغر و موهايي قهوه اي ، شايد .

سيگارت را روشن مي كني
و به راهت ادامه مي دهي
چيزي را فراموش نكرده اي ؟
بي شك موافقيد كه جمله آخر كاملا اضافه است ! در واقع كاركرد مشخصي ندارد و شعر پيش از آن در جمله قبلي تمام و كمال شده است .
البته بايد اذعان داشت كه اكثر اين شعرها كه داراي ضعف در ايجاز يا نثرگونگي هستند بنا به شهادت تاريخ زير اشعاري قديمي ترند و شاعر در شعرهاي جديدتر كمتر دچار اين لغرشهاست .
بي شك دقايق ناب كتاب بسيار بيش از اين لحظه هاي افول است . دقايقي كه اين كتاب را به نظر من شايسته كتاب برگزيده مي كند و خواندنش مثل گذر نسيم از سر شب بوها زيبا و خلسه آور است :
گيسوانت در باد
سرچشمه تمام رودهاي زميننند
و سبزي چشمهات
سيماي جنگلي ست
كه بازوان زمستان را
شرمنده مي كند …
اين يادداشت را با شعري جديد از او به پايان مي برم كه البته اين نيز سوغات سفر بندرعباس به حساب مي آيد :
فرصتي نمانده است
بيا همديگر را بغل كنيم
فردا
يا من تو را مي كشم
يا تو چاقو را در آب خواهي شست
همين چند سطر
دنيا به همين چند سطر رسيده است
به اينكه انسان
كوچك بماند بهتر است
به دنيا نيايد بهتر است

اصلا
اين فيلم را به عقب برگردان
آن قدر كه پالتوي پوست پشت ويترين
پلنگي شود
كه مي دود در دشت هاي دور
آن قدر كه عصاها
پياده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمين …
زمين…
نه !
به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دستهايش را بشويد
به آينه بنگرد
شايد
تصميم ديگري گرفت .
×××××××××××××××××××××××
شاد باشيد در پناه بوسه بوسه عشق !
سيامك

Posted by siamak at 10:31 PM

September 29, 2003

سلام
اول اينكه :…
… مي داني ؟ گاهي فكر مي كنم وقتي عشق ، بي شكلترين اشكال ، لباس واژه مي پوشد چه شكلي مي شود !؟ چكار مي شود كرد كه اين لباس ، بر تنش زار نزند ! آستينش بلند نباشد ، شلوارش كوتاه !بدبياري اينجاست كه اين لباس الگو هم ندارد !!
تازه ، اين جور لباسها را هم كه نمي شود زير چرخ خياطي برد و سري دوزي كرد !يك جاييش تنگ مي شود ، يك جاييش گشاد ! مي نشيند رو به روي خياط و به او فحش مي دهد !!…
مي داني ؟… اين خياط ناشي ، نمي داند از كدام سمت بايد برش بزند كه كوتاه نياورد !نمي داند اول يقه را بگيرد يا آستين را… شايد هم دامان را !… كوك زدن را هم كه بلد نيست و تا مي آيد به خودش بجنبد ، هزار سوزن ، هزار بار توي انگشتان بي انگشتانه اش فرو مي رود و پارچه مي شود ، لكه لكه خون !!….
آخ !!… ببخشيد بانو !!… لباستان خراب شد ! … حواسم رفت پيش چشمهايتان و … !
سوم اينكه : علي رغم اينكه برخي دوستان مهربان من بر اين باورند كه «كفرشان از دست خرسهاي پاندا در آمده !!!» و احتمالا اگر يكبار ديگر نام اين موجود را جايي ببينند فوري ياد من مي افتند و روده درازي هايم !… ولي به هر حال هم به خاطر تمايل خودم به اين مبحث و هم به خاطر اينكه اصولا بحث را نمي توان نيمه كاره رها كرد ، لذا بخش آخر تحليل « داستان خرسهاي پاندا …» را امروز مي نويسم براي خودم و براي دوستاني كه آن را تعقيب مي كنند … :
*
شب هشتم ، شبي شكوهمندي وصلي ديرپاست ! …يك شب ساده با كمترين پيچش و استعاره كه در طي آن مرد و زن به راحتي و بي حضور شاهد و كشيش و ميهماني با هم ازدواج مي كنند !
تمام ديالوگهاي اين شب به يك يا دو كلمه و حداكثر يك جمله بسيار كوتاه تبديل شده اند . اين شيوه ديالوگ بندي به سرعت و سهولت اتفاقات تاكيدي مضاعف مي كند. و يك نكته جالب در ميان همه اين سادگي وجود دارد !
در ميان تمام «آره » هايي كه زن و مرد در طي اين شب رد و بدل مي كنند ، و تعدادشان بسيار است !! ( كه خود البته تاكيد دارد بر رضامندي دو سويه و كامل اين دو ) ، چهار «نه» خيلي محكم وجود دارند !!چنانكه حضور خود را خيلي قطعي اعلام مي كنند .به اين چهار نگاهي بكنيم :
مرد مي خوام باهات عروسي كنم
زن باشه
مرد اميدوارم ازدواج نكرده باشي
زن نه
مرد عاليه .
دقيقا همين ديالوگ براي مرد نيز تكرار مي شود و اين بار او نه مي گويد . سپس در جايي ديگر :
مرد يه شاهد لازم داريم
زن اگه دلمون بخواد
مرد راست مي گي شاهد احتياج نداريم .
زن نه
مرد خيلي خوبه .
(مكث)
مرد اصلا احتياج به هيچكس نداريم .
زن نه
مرد خيلي خوبه .
...
كمي توجه نشان مي دهد كه همه اين «نه» ها ، بر نفي حضور ديگران تاكيد دارند !ديگراني كه خارج از دايره عاشقانه اين دو واقعند . ديگراني كه حضورشان در اين دايره مي تواند تسلسل عاشقانه را مختل كند . تسلسلي كه از ابندا تا انتهاي داستان ، با داشتن صرفا دو كاراكتر و ديالوگهاي پياپي بين آنها ، بر آن تاكيد مي شود . عاشق و معشوق يكديگر را كفايت مي كنند تا در آخرين صحنه اين شب ، صداي هشت زنگ تلفن ( توجه كنيد كه در شب هشتم واقعيم ) را بشنويم كه بي جواب مي مانند !
×
اما شب نهم . شب نهم شب انتهايي سلوك است !تمام استعاره ها در اين شب اوج مي گيرند و معناها تكميل مي شوند .در واقع اين شب نمايانگر نظر نويسنده در مورد ( كمال ) و نقطه اوج است .
پررنگترين مشخصه اين كمال ، فراغت از جسم است . فراغتي كه البته به معناي نفي نيست ! به معناي بي نيازي ست !نگاه كنيد :
...
مرد هنوز يه كم گنگه . ولي به نظرم مي آد كه داريم كم كم از خودمون جدا مي شيم .
زن يعني از بدنامون ؟
مرد آره داريم يواش يواش رهاشون مي كنيم .
زن تو مي توني بدن هامون رو ببيني ؟
مرد آره . تو بغل هم خوابيدن .خيلي هم كيف مي كنن .
زن خب. پس حالا به حرفام گوش كن . فكر مي كني ما هنوز به بدنامون احتياج داريم ؟
مرد فكر نمي كنم .
زن اونا چي ؟بدنامون از رفتن ما ناراحت هستن ؟
مرد فكر نمي كنم .
...
مي بينيد كه بحث ، بحث نفي نيست . بحث استغناست .
از سوي ديگر ايماژ غالب اين بخش ، تصوير پرواز است . « پروازي بر فراز همه چيز »، « تبديل شدن به مرغ عشق » ، « دو تا صداي در حال پرواز » و … .
زيباترين تصوير به زعم من اينجاست :
زن ما ديگه فقط دو تا صدائيم . دو تا صداي در حال پرواز.
مرد بيش تر از اينينم .
زن چي بيشتر از اين ؟
مرد ما بيشتر از صداي بال زدن يه پروازيم .
زن ما داريم بالاي خودمون پرواز مي كنيم ،مگه نه ؟
مرد بيشتر از اين .
زن چي بيشتر از اين ؟
مرد نمي دونم . داريم بر فراز تمام چيزايي كه احتياج نداريم پرواز مي كنيم .

مرد من احساس مي كنم ما دو تا بال يه مرغيم .
...
و دو بال هماهنگ مي توانند پرنده كمال را به اوج خويش برسانند .
مولفه پر رنگ ديگر ، رهايي از دايره حس هاي 5 گانه است . به قول زن : « اونا پشت مون مي مونن . مث يه خط كشيده شده روي آسفالت » !
و مولفه ديگر خواب است :
...
زن داري خواب مي بيني ؟
مرد دارم خواب مي بينم كه باهام حرف مي زني .
زن صدام رو مي شنوي ؟
مرد خواب مي بينم كه صدات رو مي شنوم .
زن مي ترسي ؟
مرد آره
زن از چي مي ترسي ؟
مرد از اين كه يه كسي بياد ما رو بيدار كنه .

ناگفته پيداست كه همه اين مولفه ها ، پرواز ، خواب ، بي نيازي نسبت به جسم و حسهاي 5 گانه و… نمادهايي براي رهايي هستند . گذشتن از ماده و پيوستن به معني و عوالم روحاني .پس معناي كمال در ذهن نويسنده چنين شكلي دارد :بي شكلي ! :
زن عمگيني كه ديگه شكلي نداري ؟
مرد نه. دارم به كمال نزديك مي شم .
زن بازم چيزي دور خودت مي بيني ؟
مرد من يه پلك هستم كه دنياي ظاهر رو پوشونده .
زن و در مركز همه چيز چي مي بيني ؟
مرد خودمون رو مي بينم .
و در اين گستره بي زمان و بي مكان ، كه همه چيز پس پشت نهاده شده است ، و « همه سوالها پيش از پرسيده شدن جواب مي گيرند » ، دنيايي سرشار از سادگي و پيچيدگي ، يك چيز تعادل را حفظ مي كند تا سقوط اتفاق نيافتد ! فكر مي كنيد اين تعادل بخش بزرگ چيست ؟!
زن تو هنوز از سكوت مي ترسي ؟
مرد نه . چون سكوت ديگه وجود نداره .
زن و ما همين طور تا ابد با هم حرف مي زنيم ؟
مرد آره . چون اگه حرف نزنيم ، مي ترسم تعادل مون رو از دست بديم ، بيافتيم .

جادوي گفتگو !! بالهاي پرواز اين پرنده را به خاطر بسپاريد !و آنچه كه به تعادل مي رساندش !: گفتگويي بي پايان كه تنها وسيله گسترش ارتباط است ، گسترشي كه پايان ندارد !
و نهايتا به نويسنده نشان مي دهد كه به تناسخ نيز گوشه چشمي دارد :
زن وقتي بچه بودي چه حيووني رو ازهمه بيشتر دوست داشتي ؟
مرد خرسهاي پاندا .
زن اسم شهري رو كه دلت مي خواست توش زندگي كني بگو .
مرد فرانكفورت .اونجا يه باغ وحش قشنگ داره .
زن خب . پس تو زندگي بعديت مي شي يه خرس پاندا .
مرد تو چي ؟
زن من هم مي آم فرانکفورت ديدنت .

و صبح فردا وقتي همسايگان و كميسر پليس ، هيچ پاسخي را به در زدن هاي متوالي خود نمي شنوند ، در اتاق آقاي پايلول را مي شكنند . چون هيچكس طي 10 روز گذشته صدايي از اتاق نشنيده است ! « فقط صداي پيغامگير تلفن » !!
و وقتي كه در شكسته مي شود :
(قفل ساز هل مي دهد و و در را باز باز مي كند . در هنگام باز شدن ، محكم به يك صندلي مي خورد . سبدي كه روي صندلي بود روي زمين مي افتد و دهها سيب در اتاق پخش مي شود .هيچكس وارد اتاق نمي شود . اتاق خالي مي ماند . و تنها با پرتو نوري كه از طرف در مي تابد روشن است . بوي تند سيب سالن نمايش را پر مي كند و صداي ساكسيفون از دور دست به گوش مي رسد . )
×××
در پايان اين بحث طولاني ، در مورد يكي از زيباترين آثاري كه اخيرا خوانده ام ، لازم مي دانم از آخرين و شايد مهمترين نكته نيز يادي كنم : يك ترجمه خوب مي تواند تمامي زير و بم هاي يك اثر را به درستي و زيبايي به منصه ظهور برساند ، حال آنكه يك ترجمه بد يك شاهكار را به يك اثر «كيج» تبديل مي كند !
بياييد سپاس بگوييم آقاي تينوش نظم جو را به خاطر اينكه لذت كشف اين دنياي زيباي نو را به ما ارزاني داشت با ترجمه روان و دلپذيرش .
شاد باشيد در سايه سار سيب !
سيامك

Posted by siamak at 9:53 PM

September 15, 2003

سلام
اول اينكه :…
راستي نوشته جلال مهربان را خوانده اي ؟!… نظرت را نپرسيده ام اما فكر مي كنم اگر قرار باشد اين حرف درست باشد بايد در هر چه عاشق را گل گرفت !! …اگر قرار باشد همه اين حرفها فقط به درد قصه هاي هزار و يكشب قصر شهريار تنها بخورد ، شهرزاد عشق تا آخر آخرين قصه بايد فقط حسرت واژه هاي از دست رفته را بخورد و آه بكشد !! … اگر قرار باشد من و تو توي هزار توي اين همه كلمه بي كاربرد گم بشويم ، آريان عشق با آن رشته نخ راهنمايش ، در ابتداي هزار تو خواهد پوسيد و آن وقت مينوتور ، حاكم قلمروي زندگي مان خواهد شد !! … نه !! … من فكر مي كنم گفنگو بايد مثل شيشه باشد نه آينه ! شيشه اي كه هر آنچه در پس خويش دارد به عينه نشان مي دهد ! يك شيشه صاف و يكدست و بي غبار ! نه مثل آينه هاي فريب كه چهره مخاطب را باز مي نماياند و آنكه را در پس شان ايستاده ، پنهان مي دارند ! …سيماب دروغ به درد زندگي نمي خورد كه هيچ ! خود ، درد زندگي ست ! … بيا به ضيافت هزار شيشه برويم كه توي كلاممان جاريست ! تا در تلالو اين همه واژه ، الماس عشق با دلفريب ترين نمايش اش در من و تو بدرخشد !… آن گونه كه جهان حضور هميشگي آفتاب را باور كند !… آن گونه كه همه دنيا به انگشت ما را به هم نشان بدهند و بگويند : آنك ! عشق را ببينيد كه طلوع مي كند !
من به همه اين حرفها ايمان دارم ! و مي دانم كه تو نيز ! … پس تو شاهد من باش ، من شهيد تو ،تا عشق را شهادت دهيم !!…
دوم اينكه : سپاس بسيار از همه مهرباناني كه در شادي مان شريك شدند و شاباش مان گفتند ! هميشه گفته ام كه دنياي مجازي سرشار از حقيقت هاي آشكار است … حقيقتي كه در مهرباني هاي شما نهفته است ! …باز هم سپاس .
سوم اينكه : اين روزها مثل اينكه دنيا دارد بر مدار عشق مي چرخد ! رهاي عزيز نيز ما را در شادي اش شريك كرده است ! هزار هزار دسته گل همراه با بهترين آرزوها نثار او !
چهارم اينكه : برگرديم به ادامه بحث مان راجع به « داستان خرسهاي پاندا…» ! با اين توضيح كه گويا اين نمايشنامه در حال حاضر به كارگرداني تينوش نظم جو ، مترجم اثر ، در تالار قشقايي به روي صحنه رفته است . نمي دانم كه آيا اجراي خوبي از آب در آمده است يا نه و اصولا با برخي صحنه هاي داستان ، نظير همان صحنه آغازين كه مرد اول بار زن را برهنه در بسترش مي يابد ، چه كرده اند ! اما به هر حال ديدن چنين اثر شگفت آوري بر روي سن بي شك تجربه اي دلپذير خواهد بود ….
اك رسيديم به شب هفتم !
شب هفتم شايد سوررئال ترين شب داستان است ! زن وارد خانه مي شود . چراغها را روشن مي كند . سيبي به دندان مي گيرد و … مرد نيست ! زن به گمان اينكه مرد با او قهر است - به خاطر نبودنش در شب قبل - از در مصالحه وارد مي شود و ناز او را مي كشد ! اما مرد ، كه نامريي شده است ، انگار به بي نيازي رسيده است ! … زن پيشنهاد شراب مي كند ، شرابي كه در شب آغازين طعم به ياد ماندني اش محور داستان بوده است ، اما مرد مي گويد كه تنها شير مي نوشد ! …زن پيشنهاد پخت توچينل ، غذايي كه محور حس نوستالژيك شب سوم بوده است ، مي دهد ، اما مرد باز هم طفره مي رود ! …
زن نمي خواي بوسم كني ؟
مرد چه فايده ؟
زن بيا اينجا ، دلم مي خواد من رو ببوسي .
مرد وايسا ، اول بايد جوجه ها رو غذا بدم.
مرد به يك استغنا رسيده است ! شراب ، اشاره اي به مستي غريزه و همآغوشي نخستين ، ديگر براي او مست كننده نيست ! توچينل كودكانه اش ، آن نشاط سابق را بر نمي انگيزد ! و بوسه هاي عشق را به تعويق مي اندازد ! چرا ؟!
اگر اين چرا پاسخي در خور نمي داشت ، مي شد نويسنده را به حمايتي تمام و كمال از عشقي فارغ از جسم متهم كرد و او را طرفدار نوعي عشق شواليه اي يا افلاطوني دانست . اما حكايت چيز ديگريست ! مرد سرگرم غذا دادن به جوجه هاست و همه چيز را به پس از آن موكول مي كند ! (جوجه ها را كه يادتان هست ؟! )
جوجه ها محور اصلي شب هفتم هستند ! … جوجه هايي كه به قول مرد او را خورده اند و او ديگر نامريي شده است و بدين سان صدايش از همه جا به گوش مي رسد !…جوجه هايي كه ميلي عجيب به زندگي دارند و با جسم و سايه و تصوير مرد در آينه و حتي با صدا و واژگانم و فكرش ، عشق بازي مي كنند و تكثير مي شوند ! تكثيري ديوانه وار كه هر آن بيم آن مي رود كه محله را تسخير كنند ! … اتاق پر از قفس است ! قفسهايي كه دايم در آنها جرقه هايي مي درخشد كه نمايانگر اين تكثير ديوانه وارند ! و تمامي اين جوجه ها مرد را پدر خويش مي دانند ! …
راستي اين جوجه ها چه هستند ؟!
من فكر مي كنم اين پرندگان اسرار آميز همان حس عاشقانه اند ! … حسي كه مرد را از پلكان جسم به آستان روح ارتقا مي دهند و او را ذره ذره مي پالايد. حسي كه ميلي عجيب به زايش و زندگي دارد و از وجود عاشق براي اين زادن وام مي گيرد و در تمامي دنياي او شناور است . كلام به عنوان يك عنصر بيروني ، فكر به عنوان قواي عاقله ، تصوير در آينه به عنوان نمادي از خود دروني و سايه به عنوان نمادي براي نيمه پنهان سخصيت ! …اين نمادها در روانشناسي كاربردهاي ويژه دارند و در تحليل آثاري كه بار روانشناختي دارند ، مثل بوف كور شاهكار جهاني صادق هدايت ، بارها و بارها با همين مفاهيم به كار گرفته شده اند . ( رجوع كنيد به تحليل بوف كور نوشته دكتر سيروس شميسا ).
در حقيقت مرد در حال پرورش اين حس عاشقانه است و اين كار بر هر چيزي تقدم دارد . اين جرقه هاي كوچك دائم ، پاسداران زايندگي و دوام و گسترش عشقند . و اين بر هر بوشه اي تقدم دارد ! چون اگر زايندگي نباشد ، هر بوسه اي مي تواند بوسه آخرين باشد !
مرد فرآيند رهايي خويش از جسم را ، روندي بدن درد مي داند و معتقد است كه :
« نه .برعكس خيليم خوشم اومد . تنها چيزي كه هست اينه كه الان دارم سبك تو اين اتاق پرواز مي كنم . همينم اينارو تحريك مي كنه . چون مي بينم كه با سرعت نور توليد مثل مي كنن …»
مرد خود را مستاصل نشان مي دهد . اما حقيقت چيز ديگريست . او در فرايند شادمانه اين زايش سهيم شده است و از آن لذت مي برد چنانكه ديالوگ هاي انتهايي اين شب اين گونه اند :
( جرقه هاي ممتد در قفس )
زن ديگه چي مي خوان ؟
مرد هيچي ، با فكرم معاشقه كردن .
زن خب فكر نكن لعنتي . و گرنه تموم محله رو قبضه مي كنن ها!
مرد نمي توني تو هم بياي اين ور پيش من ؟ دوست دارم با لحظه هاي معاشقه ما ، معاشقه كنن .
( جرقه هاي گوناگون و سايه هايي كه يكديگر را در آغوش مي گيرند )
و يك نكته جالب ديگر :
اين اولين باريست كه مرد ، زن را ارتقا مي بخشد ! در حقيقت اين بار انسان ، دست عشق را مي گيرد و اعتلايي ديگر به آن مي دهد ! … و همه حرف همين است ! انسان در روند زيستن فعالانه خويش در عشق هم خويش را اعتلا مي بخشد و هم با كشف ظزفيتهاي پنهان عشق ، حس دروني اش و در حقيقت دريافت خويش را از بي نهايت عشق رشد مي دهد .
×××
خوب باز هم بخشي ديگر از اين بحث طولاني را پشت سر گذاشتيم و باشد تا شب هشتم !
عشق ، حاضر هميشگي لحظه هايتان باد !
سيامك

Posted by siamak at 8:07 PM

September 3, 2003

سلام
اول اينكه : ….
صداي تو را لا به لاي حنجره داريوش رفيعي مي شنوم ! با همه زخمهاي حنجره اش كه توي «گلنار» گل مي كند ! …صداي نفسهايت را توي تك تك نت هاي معروفي حس مي كنم وقتي براي نواختن «الهه ناز» ، كلاويه ها را نوازش مي كند.گيسوي رهايت را توي باد مي بينم وقتي صداي «ويگن» همچون نسيم جاري مي شود : «بر گيسويت اي گل . كمتر زن شانه / كه در چين و شكنش دارد / دل من كاشانه /…». چشمهاي تو را توي صداي گرم « دلكش » جستجو مي كنم وقتي كه مي خواند « عاشقم من … عاشقي بيقرارم !… » …و آن وقت انگار يك موسيقي پنهان از ميان ابرها فواره مي زند تا يك گرامافون خسته ، توي بلندترين نقطه آسمان ، همگام با دل من ، با صداي «عندليب» بخواند : «شبي كه آواز ني تو شنيدم / چو آهوي خسته پي تو دويدم / دوان دوان تا سر جشمه رسيدم / نشانه اي از ني و نغمه نديدم /…/ تو اي پري كجايي …/ كه رخ نمي نمايي …/ از آن بهشت پنهان …/ دري نمي گشايي …/… .
تو مرور اين همه عشقي ، عزيز ! …باور كن !
دوم اينكه : ببخشيد كه در به روزرساني تاخير كردم … كمي گرفتاري و …!
سوم اينكه : برگرديم به بحثمان راجع به كتاب « داستان خرسهاي پاندا …»!
رسيديم به شب ششم …
(چنانكه گفتم شبهاي 4و5و6و7 ارتباط ارگانيك با هم دارند لذا اگر قسمت قبل از يادتان رفته است يك سري به آن بزنيد !)
شب ششم ، تاكيد بر حضور دائمي معشوق است حتي در غياب ظاهريش . مرد ، كه براي برداشتن نامه هايش از صندوق پست بيرون رفته بود ، وارد خانه مي شود . زن نيست . به پيغامهاي ضبط شده گوش مي كند و زن از درون پيغام گير با او سخن مي گويد . به او مي گويد كه امشب نخواهد آمد و مرد به جاي دستهاي او امشب دستكشهايش را خواهد داشت كه نوازشگر اويند ! و اينكه نامه هايش را دوباره به داخل صندوق برگرداند و تاكيد مي كند كه كسي نبيندش و آخر اينكه اصلا سعي نكند اين پيغام را دوباره بشنود و از او با صداي بلند قول مي گيرد !! … مرد لحظه اي در سكوت مي نشيند و دوباره پيغام را تكرار مي كند ! ….همان صدا همان جملات… اما انگار تفاوت هايي وجود دارد ! حرفها همان حرفهاست اما انگار اين بار زن مي خواهد روشنتر حرف بزند ! مهمترين تاكيدش اين است كه :
…سعي نكن براي بار سوم اين پيغام رو گوش كني .چرا حرفم رو گوش نمي كني ؟حالا ديگه يه چيزايي هست كه خودت به تنهايي بايد بفهمي . من نمي تونم همه چيز رو برات بگم …
و زن دوباره از مرد قول مي گيرد كه ديگر بار به او و اعتمادش خيانت نكند ! و…
اما مرد براي بار سوم نيز پيغام را گوش مي كند !!
و باز هم همان جملات آغازين اما باز هم سير پيغام تغيير مي كند و يكسري واقعيت هاي پنهان ديگر را باز مي نماياند :
…يه چيز ديگه . اين جاسوس بازيات رو ول كن . تو نه هيچوقت رستوران كي كي رو پيدا مي كني و نه هيچ چيز ديگه اي رو .همه اينارو ول كن . باشه ؟…
اين بار حتي از مرد قول هم نمي گيرد و تنها مي گويد من به تو اعتماد دارم !!… و پيغام تمام مي شود !
مرد اما عصباني و غمگين روي دگمه تكرار پيغام مي كوبد كه :
نه نه نه .تو داري يه شب رو از من مي دزدي .من قبول ندارم .
و صداي زن پخش مي شود كه :
خب معلومه كه امشب شب شيشم مونه . مگه من الان با تو نيستم ؟ خواهي ديد كه شب زيبايي داريم . تو دستكش هام رو روي بالش و پنج شبي كه با هم گذرونديم رو با خودت داري . خب ، حالا چراغها رو خاموش كن . تو بايد ياد بگيري كه سكوت رو گوش كني . روي تختخوابت دراز بكش . چشماتو ببند … و فقط به سكوت گوش كن …ديگه هم دست به اين دستگاه نزن …با هم به سكوت گوش مي كنيم باشه؟تو بايد تصور كني كه اين سكوت صداي منه ، كه اين سكوت خود منم .مي فهمي ؟ همين جوري بمون و تكون نخور ، اين سكوتي كه نوازشت مي كنه ، خود منم . آروم باش ، من باتوام. گوش كن …
( نوار پيغامگير همچنان جلو مي رود و از سكوت ضبط شده روي نوار را گوش مي دهد )
×
چنانكه گفتم تاكيد اين شب بر حضور دائمي معشوق است اما نكات ريزتري نيز در داستان نهفته است :
اول اينكه چنانكه زن مي گويد اين چيزيست كه مرد خودش به تنهايي بايد بياموزد . حضور زن نمي تواند ، اين را به مرد بفهماند . چرا ؟!
چون عنصر اصلي دريافت اين حضور ، اعتماد است . اعتمادي كه زن به مرد دارد ولي مرد گويا هنوز ندارد . چرا كه هنوز به دنبال رستوران كي كي مي گردد ( دوستي كه زن در اولين شب از رستورانش به عنوان نخستين جايي كه همديگر را ديده اند نام برده و مرد اصولا او را نمي شناخته است ! ) .
در واقع اين دوست ناشناس و رستورانش ، رمز علت و نقطه آغاز عشقند . مرد هنوز با عقلش درگير است . هنوز زن -عشق- را با تمام وجود باور نكرده است .هنوز دنبال نفطه شروع عشق مي گردد . غافل از اينكه هيچ عاشقي نقطه شروع را نمي داند . چرا عاشق است ؟ …اين را هم نمي داند ! …اصولا عشق عرصه دانايي نيست !… آسمان آگاهيست ! و عاشق پرنده ايست كه پريدن را در اين آسمان با هر بال زدني مي آموزد !و زن به همين خاطر مي گويد كه همه اينها را ول كن . تو اينها را پيدا نمي كني !
چنانكه گفتم اشكال از اين نيست كه مرد عاشق نيست يا اينكه هر چيز ديگر ! ايراد اينجاست كه او به عشق خودش اعتماد ندارد ! و در اين عرصه بي اعتمادي ناشي از فعاليت عقل ، پرواز عاشقانه محدود به قفس منطق خواهد شد . و شكستن اين قفس كار خود مرد است . چرا كه اعتماد را هيچ كسي نمي تواند به ديگري ببخشد !
نكته بعد اينجاست كه زن تاكيد دارد بر برگرداندن نامه ها به داخل صندوق و اينكه هيچكس مرد را نبيند ! چرا ؟!
شايد به اين دليل كه براي درك حضور هميشگي معشوق ، آن هم براي مردي كه هنوز به حس خودش اطمينان ندارد ! ، نياز به فراغت از دنياست ! نامه يك وسيله ارتباطيست و به عنوان نماد براي هرگونه ارتباط انساني در نظر گرفته شده است . مرد بايد تنها باشد و با خودش خلوت كند تا عظمت عشق را دريابد .
و اما نكته بعد اين است كه مرد ،كه اعتماد ندارد ، گمان برده كه شبي از او دزديده شده است . اما زن به او مي گويد كه او خيلي چيزها را دارد : دستكش زن را كه در حقيقت خاطره حضور نوازشهاي اويند و با تاكيدي بيشتر خاطره 5 شب گذشته را ! …اينها براي اينكه مرد به معناي حضور دائمي برسد كافيست . اگر قرار باشد مرد به اطمينان برسد واقعا كافيست ! …اگر بخواهد !
×
نكته جالب در شيوه نوشتاري اين شب نهفته است و آن هم اين است كه هر يك از اين 4 تكرار صداي زن انگار يك چيزند . اما در هر بار شنيدن مرد ، ما يك خوانش ديگر را فرا روي خود مي بينيم !
انگار يك متن چند لايه داريم كه هر بار شنيدن مرد لايه اي را مي گشايد ! و نويسنده اين كار را براي ما مي كند .
در خقيقت انگار نويسنده ، خودش در هر بار خوانش به يك لايه دست مي يابد و ما را در اين تجربه سهيم مي كند . خواندن دوباره همان پيغام اول به ما نشان مي دهد كه همه حرفها در آن مستتر است .
×
و آخر اينكه يك نكته براي من هنوز محو و مبهم است اما حسم به من مي گويد كه مسلما معنايي در پس آن هست !
مرد هنگامي كه براي نخستين بار صداي زن را مي شنود ، آبجو مي نوشد ( كنايه از گندم ؟! ) . دفعه دوم كنسرو هويج مي خورد (!!) و دفعه آخر مشروب ( كنايه از مستي ؟!) مي نوشد. تاكيد نويسنده بر آنچه مرد مي خورد ، قاعدتا معنايي دارد اما چه معنايي ؟! …نمي دانم !
×
خوب بحث طولاني شد و باقي اش ماند براي بعد . پس تا شب هفتم …!
شاد باشيد در پناه عشق .
سيامك

Posted by siamak at 10:10 PM

August 23, 2003

سلام
اول اينكه :…
آي !بي انصاف ! چشمهايت را كه دزديدي مثل دلم ! … حالا من چه كنم با اين همه دلتنگي ؟! …عسل را كه مي چشي تازه مي فهمي پيش از اين زهرمار توي دهنت بوده است ! … عسل كوهپايه هاي دماوند ! حالا من چه كنم با مرور تاريخي شوكران !؟ … سقراط را بي خيال ! … من حوصله تفكرات سقراطي را ندارم ! من دلم مي خواهد به احساسم تكيه كنم ، به چشمهاي تو ! دوست دارم پشتم را بدهم به عطرت و خيالم از همه دنيا تخت شود ! … آي ! خوش انصاف ! چشمهايت را به من پس بده و گرنه … و گرنه قصه سقراط براي بي منطق ترين آدم دنيا تكرار خواهد شد !…و اين لااقل براي سقراطيون بد درديست !!
دوم اينكه : با خبر شديم تو از دوستان متولد شده اند !!... مهدي جان تولدت مبارك !! ... فائزه خانوم تولد شما هم با چند روز تاخير مبارك !!! ...خوش باشيد سالهاي سال ....
سوم اينكه :
امروز مي خواهم برگردم به بحث كتاب « داستان خرسهاي پاندا …».
4 فصل بعدي كتاب ، يعني شبهاي 4و5و6و7 ، بسيار مرتبط و منسجم است .لذا مجبورم اين 4 شب را با هم تحليل كنم و البته اگر بشود كمي خلاصه تر !!
در شب چهارم زن ، قفسي را براي مرد مي آورد كه پرندگاني عجيب را در خويش دارد ! :
مرد پرنده س ؟
زن در واقع معلوم نيست چه شكليه .
مرد نمي فهمم .
زن شكلش…يا بهتره بگم بدنش …بدن نداره !
مرد نا مرئيه ؟
زن نامرئي نيست. ولي نمي شه ديدش .

در حقيقت اين موجودان ناديدني تنها با اثراتشان مرئي مي شوند !
زن وقتي قفس روكش داره تكون مي خوره

از روي تكان خوردن روكش ، از روي ظرفهاي لحظه به لخظه خالي شونده غذا و از روي جرقه هاي حاصل از ازدياد نسلشان مي توان فهميد كه اين موجودات وجود دارند !
اما اين موجودات صفات ديگري نيز دارند :
« به هر حال هميشه داره يه چيزي مي گه ولي هيچوقت معلوم نيست چي مي گه »… «براي خونه اس …يعني بيشتر براي اتاق خواب . چون دوست نداره ، اصلا دوست نداره تنها بمونه » … « تو مي توني حضورش رو نگا كني … برات كافيه » … « خيلي غذا مي خوره .مي دوني ؟ …هر 4 ساعت يه بار بايد بهش غذا بدي » …« گاهي بچه هم مي زاد … فكر كنم به خاطر نوره .هربار كه روكش رو برمي داريم نور آبستنش مي كنه …فكر مي كنم اين حيوون فقط ماده اش وجود داره »…«بچه هاي اين حيوون اگه فوري از مادرشون جدا نشن مي ميرن . واسه همينه كه هميشه بايد يه قفس حاضر آماده داشته باشي . به محض اينكه يه جرقه كوچيك ديدي به اين معنيه كه جوجه ها مي خوان برن خونه خودشون » …« حافظه شون بي نظيره .اگه يه داستان رو واسشون تعريف كني ، كوچولوهايي كه بعدا به دنيا مي آن ، مي تونن داستانت رو كلمه به كلمه برات تعريف كنن » ……« فقط وقت خسوف مي شه باهاشون حرف زد » …
به نظر شما يك چنين معجوني نماد چيست ؟!!
به شخصه روي اين موضوع خيلي فكر كردم اما هر پاسخي كه يافتم فاقد يك يا چند تا از صفات بالاست كه از جاي جاي متن دست چين شده است .
روي هم رفته نزديك ترين چيزي كه فعلا به ذهنم مي رسد ، عشق و احساسهاي مربوط به آن است . چيزي كه هميشه چيزي براي گفتن دارد و هميشه - لااقل براي منطق عاقلانه – مبهم سخن مي گويد … حسي كه تمايل به تنها ماندن ندارد و در يك تعامل دوسويه معنا مي يابد … نمي شود آن را ديد اما آثارش را به راحتي مي توان ديد و همين براي يقين يافتن كافي ست … نياز به مراقبتي دائم و تغذيه لحظه به لحظه دارد تا شاداب و تازه و زنده بماند … مي تواند تكثير شود و آنچه تكثيرش مي كند از جنس نور و پاكي و مهرباني ست . در حقيقت عشق موجودي زاياست … بايد توان اين را داشته باشيم تا حسهاي تازه تازه مان را كشف كنيم و به تفاوت آنچه اكنون هستيم با آنچه ديروز بوديم پي ببريم . اگر نه اين زايايي مدام عشق را نخواهيم ديد و مزايايش را از دست خواهيم داد … عشق حافظه اي بي نظير دارد و كوچكترين نگاه و لبخند و اشاره ابروي مهربانانه را در خويش نگه مي دارد … و آخرين سوال اينكه چرا خسوف ؟!!
راستش را بخواهيد نمي دانم ! شايد به اين خاطر كه خسوف ، اوج تاريكي ست و و اين تنها زماني ست كه اين موجود – به واسطه اينكه از نور آبستن مي شود – مشغول زاد و ولد نيست و وقت سخن گفتن و شنيدن دارد !! … شايد هم منظور اين است كه تنها زماني مي توان با عشق از گذشته سخن گفت كه او در حال زايايي اش نباشد !چرا كه عشق تمام طراوت خويش را در حال عرضه مي دارد . ( به نظرم اين معني نزديكتر است ) و شايد هم ….
توجه كنيد كه تمام خصوصيات اين موجود را زن به مرد مي آموزد و آن را به او هديه مي دهد .
×
اما شب پنجم آغاز سير لطيف شدن و از جمادي گذشتن است . مرد در مي يابد كه هم صداهاي دوردست را مي شنود . صداي كارهايي كه همسايه بالايي مي كند . « صداي پاها ، حرفها ، حتا تنفسها رو مي شنوم . حتا راه رفتن حشرات روي ديوار ، مخصوصا توي تاريكي . چندوقته همه صداهاي اين ساختمون از گوش من رد مي شن . …. حتا سكوتشون رو مي شنوم »
جالب اينجاست كه زن ابتدا اظهار بي اطلاعي مي كند و آنگاه به سرعت اين قدرت را از مرد مي آموزد ! اين اولين جايي ست كه زن – عشق – تالي مرد – عاشق – است ! ...چرا ؟!
به نظر من تا به اينجا مرد به همه چيزهايي كه هداياي ابتدايي عشق اند ، رسيده است . اما از اين گام به بعد عاشق است كه به مدد استعداد رشد خويش ، چيز هايي بيشتر مي طلبد و عشق را به لايه هايي بالاتر فرا مي خواند .
نكته ديگر كشفي روشن بينانه است كه مرد از تامل در احوالات همسايه بالايي و پاييني به آن دست مي يابد . همسايه بالايي پسر جواني ست كه در دنياي پوچ خود زندگي مي كند و يكسري كار تكراري را هر روز انجام مي دهد . حركتي از هيچ به هيچ ! و همسايه پاييني نيز دختريست عينا با همين احوالات ! و مرد در اين ميانه كشف مي كند :

زن فكر مي كنم همون شبكه اي رو نگاه مي كنه كه پسره نگاه مي كرد
مرد جفتشون خلن .حيف نيست اين مزخرفات رو با هم نگاه نمي كنن ؟!
زن شايد يه كاري بايد براشون بكنيم .

كشف مرد به همين سادگي و در عين حال به همين اهميت است . كوچكترين دليل براي عشق اين است كه به اين دنياي يكنواخت و مزخرف – به قول مرد – رنگي از شادماني و تازگي و خرق عادت مي زند ! … قضيه به همين راحتي ست ! و كسي كه اين قضيه آسان را نفهمد انصافا « خل » است !!

و يك اشاره ظريف كه باز پنهان تر است . مرد و زن در حالي كه دارند به صداهاي برخاسته از خانه دختر گوش مي كنند چنين مي گويند :

مرد يه سيب بر مي داره
زن اين دفه فكر كنم گلابيه .
مرد (ناچار) باشه …

و شما هم مثل من مطمئنيد كه مرد اشتباه كرده است ! چنان دختري ، لايق دندان زدن به سيب نيست !
×
نه خير نمي شود !!!
نشد كه هر 4 شب را يكجا بنويسم چون بحث به درازا كشيد و مطمئنم كه خسته خواهيد شد !!لذا دو شب بعدي را مي گذارم براي مطلب بعد تا لااقل گسيختگي پيش نيايد . پس فعلا تا پست بعدي !!
عاشقانگي تان تا هماره مستدام !
سيامك

Posted by siamak at 8:51 PM

August 12, 2003

سلام
اول اينكه : ….
روزنامه ها نوشته بودند كه امشب حدود ساعت 3-4 صبح در آسمان ايران يك شهاب باران زيبا قابل رويت است ! مي گويند آنگاه كه شهابي از آسمان مي گذرد هنگام آرزوهاي خفته است ! مي گويند فقط كافي ست كه بخواهي تا از روزني كه شهاب به درون آمده است دعايت به ملكوت پر بكشد !
امشب هزار شهاب مي بارد و من فقط يك آرزو دارم !! فكر مي كني هزار شهاب مي توانند يك آرزوي مرا برآورده كنند ؟! …خدا از دهانت بشنود ! از دهانت …دهانت …دهانت كه طعم بهار نارنج مي دهد ! ….
دوم اينكه : يك تقاضاي كوچك از دوستاني كه مهرباني هاي بزرگ دارند . لطفا يادتان نرود كه هنگام گذاشتن كامنت لااقل اسم خود - و چه بهتر كه آدرس اينترنتي تان- را بنويسيد تا هم توجهات مهرآميزتان را بشناسم و هم اينكه امكان سپاسگويي داشته باشم .
سوم ايمكه : ممنون از همه دوستاني كه غزل گذشته را نقد كردند و محبت را در حق من تمام . خدا كند كه هميشه بر سر سفره پر بركت مهرباني تان بنشينم ، چون اين بار .
چهارم اينكه : برويم سراغ ادامه « داستان خرسهاي پاندا… »… و شب سوم !البته پيش از آن از مهرباني بسيار رهاي عزيز ممنونم كه با تحليل زيبايشان از شب دوم بحث را پربارتر كرده و نكات زيباي ديگري را كشف و عرضه كرده اند . حتما نوشته زيبايشان را در كامنت قسمت قبلي بحث بخوانيد .اين ثابت مي كند كه هيچ خوانشي خوانش نهايي اثر نيست و به خصوص در آثار نمادين ، آينه اي وجود دارد كه هر نگاه با زاويه خاص خود، تصويري زيبا را به منصه ظهور مي رساند .
…شب سوم نيز با يك تلفن و صداي پيغامگير در تاريكي آغاز مي شود . پيغامي تجاري و جهت عقد قرارداد در مورد يك كنسرت كه مطابق معمول بي جواب مي ماند .
در شب سوم مرد براي زن خوراكي مي پزد به نام توچينل كه در كودكي هميشه مادرش براي او پخته است . اين غذا سرشار از نوستالژيست ! در حقيقت نويسنده آشكارا به بهانه اين غذا ، مرد را به دنياي كودكي اش رهنمون مي كند . اين اشاره براي چيست ؟!
شايد اشاره آشكار اين بخش به دنياي كودكانه شاد و پر راز و رمزي ست كه عشق مي آفريند .
اين اساره با ادامه تك گويي مرد تكميل مي شود . در حقيقت اين شب به تك گويي كاراكتر مرد درباره خاطرات كودكي اش اختصاص دارد . او ابتدا از مادرش و سپس از پدرش ياد مي كند . عادت نمادين و زيبايي كه پدر داشته است :
… روز تولدم بابام يه درخت سيب توي حياط كاشت…بابام اينجوري بود…هربار مادرم يه بچه مي زاييد ، اون هم يه درخت مي كاشت…
جالب اينجاست كه اين درختان هوشمندانه برگزيده شده اند و هر يك نشان دهنده خصوصيات فرزند مربوطه هستند ! :
….پدرم واقعا آدم عجيب و بامزه اي بود …هيچ كس نيم دونست چرا فلان درخت رو براي فلان بچه انتخاب مي كنه … مثلا من همه اش فكر مي كردم كه خرمالو به اما نمي آد …ولي خب … بابام آدم كله شقي بود و هيچ وقا نظرش رو عوض نمي كرد …
بدين ترتيب سيب براي مرد كاشته مي شود كه نماد آشكاري از عشق و هبوط است . گياهي آفريقايي شبيه آبنوس براي دختر كوچك كه رقاصه مي شود ! و …
جالب اينجاست كه خود مرد به نكته زيباي ديگري هم اشاره مي كند :
عجيب اينه كه پدرم به هر حال يه منطقي توي انتخاب درختهامون داشت….انگار مي دونست يه روزر مادرم تنها مي مونه …ولي مي خواست لااقل اون تمام سال ميوه تازه داشته باشه …بهار رو با زردآلو آغاز كنه و بعدش هم ؟آلبالو تا فصل گلابس ، آخر پاييز هم سيب و هرمالو …زمستون هم كاج سبز مي مونه و مي تونه نگاش كنه .
و جايي ديگر هم به يك رستاخيز شاعرانه اشاره مي كند :
…يادم باشه اين روزها بهش تلفن كنم …. آخه الان فصل سيبه … و من يه جورايي حس مي كنم كه مامانم الان داره من رو مي خوره …
… خيلي عجيبه! مي بيني … مادر م مارو يواشكي مي خوره تا غيبت مارو تلافي كنه …

و بدين ترتيب مادري كه زاينده است از فرزند تغذيه مي كند و چرخه زندگي شادمانه مي چرخد .از سوي ديگر طعم حضور دائمي فرزندان و محبتشان را مي چشد .
مي توان زاويه نگاه را عوض كرد و اينگونه ديد كه مرد در وجود پدر و مادرش يك نمونه زيباي عشق را مرور مي كند . دوباره مي آموزد كه عشق هديه هاي دائمي ايست كه تا ابد ثمر مي دهند و كام را شيرين مي كنند . دستان عاشق همواره نهالهاي محبتي را مي نشانند كه در همه سال ميوه دارند . هميشه جلوي چشممان هستند و حتي آن زمان كه فراغي بزرگ – چون مرگ - يكي از دوتن را با خود مي برد ، هر سال نو به نو به شكوفه مي نشينند و بار مي دهند !و اينگونه است كه عشق هرگز نمي ميرد ! البته اگر كاشتن نهال را بلد باشي و دست به كار شوي !!
اين فصل بي شك فصلي شاعرانه و شاد است و هنرمندي نويسنده دنيايي رنگارنگ را مي آفريند .دنيايي كه تاكيد مي كنم بر كودكانگي تكيه دارد .و زن در پايان اين تك گويي مي گويد :
…اين توچينلت خيلي خوشمزه بود .
شما با او موافق نيستيد ؟!
××
تا هستيد ، كودكانگي از شما دور مباد !
سيامك

Posted by siamak at 9:04 PM

August 5, 2003

سلام
اول اينكه : …
راست مي گن ته دنيا يه جايي بوده تو پرتغال كه بهش مي گفتن « اميد نيك » !؟ … كاري ندارم كه يه كريستف كلمب از خدا بي خبر پيدا شد و نشون داد كه اونجا ته دنيا نيست و رفت آمريكايي رو كشف كرد كه شده مايه شر !! ولي دلم مي خواد فكر كنم ته دنياي آرزوهاي من هم يه اميد نيكه ! …يه اميد نيك به همه شاديهايي كه مي تونه عين شكوفه هاي گيلاس روي موهاي تو بشينه و روي لباي من ! يه اميد نيك به همه بوسه هاي ناشكفته توي غنچه نشسته بيقرار ! يه اميد نيك به نسيم مست كننده عطرت كه مي تونه دنيا را از هوش ببره و منو بيدار كنه ! يه اميد نيك به دستايي كه مي تونن قشنگترين آيه هاي مهربوني باشن ! … ….لعنت به هر چي كريستف كلمب !!
دوم اينكه : امروز مي خواهم بحث در مورد كتاب « داستان خرسهاي پاندا …» را ادامه بدهم . ممنون از دوستاني كه با مهربانيهايشان همراه قسمتهاي اول و دوم اين بحث بوده اند ….
شروع شب دوم با صداي ساكسيفون مرد در تاريكي و تنهايي اتاقش است . تلفن زنگ مي زند . آنسوي خط زني ست كه پيش از اين نيز زنگ زده است اما اين بار علاوه بر پيامهاي شغلي ، صحبت از كليد خانه و قرار شبانه نيز دارد !! … و مرد همچنان تنها در سكوت پيغام را مي شنود و تمام !! … در حقيقت عشق دارد آرام آرام روي ديگر سكه را به مرد نشان مي دهد .
و شب دوم :
نماي صحنه بسيار زيباست :
( در سايه روشن .شايد پس از معاشقه . پشت به پشت هم روي زمين نشسته اند و سرهايشان را به هم تكيه داده اند . زن انگور مي خورد . مرد سيگاري خاموش بر لب دارد و فندكي در دست . )
اين نما به شدت يادآور يك فضاي آرام و امن وبي دغدغه و بهشت وار است . استفاده از انگور ، علاوه بر تداعي شراب و مستي و شادماني ، يادآور بهشت نيز هست كه وچود اين آدم و حواي نيم برهنه آن را عيني تر نيز مي كند .
نكته جالب ديگر سيگار خاموش مرد است و يك سيگار خاموش ديگر كه در نيمه هاي پرده به دست زن داده مي شود . هيچوقت اين دو سيگار روشن نمي شوند ! … شايد نويسنده مي خواهد بر حضور قطعي آرامش در اين فصل تاكيد كند . آسودگي و آرامشي كه پرداخته هيچ عامل تخديري اي نيست . آرامشي كه از درون است نه از بيرون . ادامه شب نشان مي دهد كه نويسنده بر اين معنا تاكيدي بسيار دارد .
زن بگو آ
مرد آ
زن مهربونتر ، آ
مرد آ
زن آهسته تر، آ
مرد آ

زن بگو آ به جوري كه انگار مي خواي بهم بگي دوستم داري .
مرد آ.
زن بگو آ ، يه جوري كه انگار مي خواي بگي هرگز فراموشم نمي كني .
مرد آ.
زن بگو آ يه جوري كه انگار مي خواي بگي من خيلي خوشگلم .
مرد آ.
زن بگو آ ، يه جوري كه انگار مي خواي اعتراف كني خيلي خري .
مرد آ.

زن ازم بخواه كه بگم آ.
مرد آ.
زن ازم بخواه كه آ لطيف بگم .
مرد آ .

زن خب ، من قهوه مي خوام .
مرد آ؟
زن معلومه كه مي خوام !
( مرد بلند مي شود و براي زن قهوه مي ريزد )
مرد آ؟
زن آره يه قند كوچولو . مرسي .
مرد ( پاكت سيگار را جلويش مي گيرد ) آ ؟
زن نه، خودم دارم .

زن بيا اينجا …
مرد آ…
زن تو چشام نگاه كن …
مرد آ ...
زن تو دلت يه آ بگو .
مرد …
زن مهربونتر
مرد …
زن بلند تر و واضح تر . واسه اينكه بتونم بگيرمش .
مرد …
زن حالا يه آ تو دلت بگو انگار كه مي خواي بگي دوستم داري.
مرد …
زن يه بار ديگه .
مرد …

زن حالا مي خوام يه چيزي ازت بپرسم …يه چيز خيلي مهم … ومي خوام تو دلت بهم جواب بدي . آماده اي ؟
مرد …
زن آ؟
مرد …
زن …
مرد …

( خوب ! مجبور شدم خلاصه اي از اين فصل را بياورم تا بحث راحت تر باشد )
واضح است كه نويسنده بر خاصيتي اساسي از عشق تكيه دارد. اينكه عشق چنان نزديكي اي مي آفريند كه ديوار واژه مي شكند و كلام بر محمل سكوت نيز مي نشيند و آنگونه مي شود كه بيكل مي گويد : سكوت سرشار از سخنان نا گفته است .
نكته مهم اينجاست كه سكوت عاشق و معشوق از فقر كلام و معنا نيست ، بلكه ناشي از كثرت سخن است !در حقيقت زن و مرد به زباني در سكوت مي رسند و جالب اينجاست كه تنها وقتي مرد زبان سكوت را قدم به قدم مي آموزد ، زن از او مهمترين سوال را مي پرسد ! سوالي كه در سكوت پرسيده مي شود و در سكوت پاسخ مي گيرد . سوالي چنان بزرگ كه به كلام در نمي آيد ! و مخاطب بايد خود در دنياي سكوت به دنبالش بگردد . راستي شما فكر مي كنيد بزرگترين سوال عشق چه بود ؟!!
نكته پنهان ديگر در اين سطور روند سوالاتي ست كه زن مي پرسد ، يا در حقيقت روند حسهايي ست كه از مرد ابراز آنها را مي خواهد . اين حسها را به ترتيب برايتان ليست كرده ام . ببينيد :
مهزبان ، آهسته ، لطيف تر ، بگو دوستم داري ، بگو هرگز فراموشم نمي كني ، بگو خوشگلم ، اعتراف كن خيلي خري ، بگو برام مي ميري ، بگو بمون ، بگو لباسات رو در آر ، بگو چرا دير اومدي ، بگو سلام ، بگو خداحافظ ، بگو يه چيزي برات بيارم ، بگو خوشبختم ، بگو ديگه هيچوقت نمي خواي من رو ببيني ،….
يك داستان كوچك در خلال همين حسها شكل گرفته است ! دقت كنيد يك داستان كوچك احمقانه !! يك حس خاكسارانه كه به يك تنفر احمقانه تر مي انجامد ! … اما اين روند و سر انجامي نيست كه مرد بپسندد. حس آخري را غلط مي گويد و تنها به اصرار زن و در نتيجه تهديد او مبني بر ادامه ندادن بازي به آن تن مي دهد و همين كشمكش داستان را عوض مي كند . كشمكشي كه ناشي از اين است كه مرد حتي خيال تنفر از زن را سخت مي بيند و از آن سر باز مي زند . ( توچه كنيد كه مرد در اينجا نماد عاشق است و زن نماد تماميت عشق ! … در حقيقت جنسيت خيلي مطرح نيست . اين داستان ، حكايت رشد يك عاشق است در فضاي عشق . و اين عاشق يك انسان است ، فارغ از جنسيتش ! … )
×
خوب باز هم بحث به درازا كشيد ! … شب دوم را هم گذرانديم و در آغاز شب سوم ، باز هم از همه دوستاني كه اين اثر را خوانده اند و نظري دارند براي همراهي دعوت مي كنم .
و براي آنها كه نخوانده اند :
داستان خرسهاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد .ماتئي ويسني يك .برگردان تينوش نظم جو . نشر ماه ريز .
شاد باشيد و روياهاي عاشقانه تان همواره پر تعبير باد !
سيامك

Posted by siamak at 8:54 PM

July 29, 2003

سلام
اول اينكه : اينجا داره بارون مي آد !خوب جوري هم مي آد !! از اون باروناي جرجر !! بارون منو ياد چشماي تو مي ندازه ! اين عجيبه ؟! پس كجاشو ديدي ؟! آفتاب منو ياد نگات مي ندازه ، ابر منو ياد پلكت ! بد ديوونه اي هستم نه ؟!! يه جورايي دارم فكر مي كنم كه كجا ياد تو نمي افتم . نصرت منو ياد تو مي ندازه وقتي مي گه :
چشمت
خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق طلب مي كند
ليلي !
من آبروي عشقم
هشدار!
تا به خاك نريزي !
منزوي منو ياد تو ميندازه وقتي مي گه :
وقتي تو نيستي
گويي شبان قطبي
ساعت را
زنجير كرده اند
و شب
بوي جنازه هاي بلاتكليف مي دهد
و چشمها
گويي تمام منظره ها را
تا حد خستگي و دلزدگي
از پيش ديده اند
وقتي تو نيستي
شادي كلام نامفهومي ست
و دوستت مي دارم رازيست
كه در ميان حنجره ام دق مي كند !…

اين همه دليل واسه ديوونگي بس نيست ؟!!….
دوم اينكه : هفت سنگ جديد را دريابيد . بوسه بي فريادرس من را هم به همچنين ! و البته يك نظرخواهي به مناسبت يكسالگي نشريه !....
سوم اينكه : سايت رسمي صادق هدايت را ببينيد .
چهارم اينكه : برويم سراغ ادامه كتاب «داستان خرسهاي پاندا …».اميدوارم قسمت نخست را خوانده باشيد.

صحنه افتتاحيه داستان به يك تاريكي مطلق تبديل مي شود . مرد در تاريكي شب شعري را به ياد مي آورد مي خواند . مفهوم شعر ، حكايت از رنجهاي عشق است و بياني مايوس و نوميد دارد . مرد از آمدن زن نوميد است و حاصل اين آشنايي را جز درد نمي داند !:
…هيچ عشقي را …
هيچ عشقي را سرانجام خوش نيست !…
مفهوم ديگر مسستر در شعر جبر است ! جبري كه اختيار شاد بودن را سلب مي كند و اختيار زيستن را ! و اصولا همين جبر آغاز آن ياس دامنگير است :
هيچ چيز از آن انسان نيست
هرگز
ني قدرتش
ني ضعفش
و ني دلش حتي …!

صحنه مذكور با صداي تلفن – صدايي كه در تمامي داستان نماد حضور پريشان كننده و به نوعي مزاحم دنياي بيرون است - قطع مي شود و پيغامي كه تنها به سودمندي يك قرارداد مي انديشد !!
شب اول بدينسان مي آغازد !
زن مي آيد ! علي رغم تصور مرد .و مرد حيران مي شود ! چرا كه به جاي كليد در به عمد كليد انباري را به به زن داده است ! علت را مي توان در حس انتقامجويي مرد جستجو كرد ! در حقيقت او از آنجا كه مي پنداشته زن هرگز نخواهد آمد و او را فريفته است در عكس العملي كودكانه و براي فريفتني متقابل كليد عوضي را به زن سپرده است ! و به همين خاطر زن به او مي گويد :
مي بخشمت . تو يه بچه تخس ننري ولي من مي بخشمت !
sz2y2-02b-adamneve.jpg
از زن – حوا ي سيب به دنداني كه مفهوم اثيري عشق است ، چيزي جز بخشش انتظار نمي رود !عشق ، مهرباني لايزال است .
حركت بعدي زن ترتيب دادن امور زندگي مرد است . او را حمام – تطهير ؟! - مي فرستد و ريخت و پاشهاي او را نظم مي دهد و فضاي اتاق كوچك را به سامان مي رساند !از آنجا كه در كل نمايشنامه تنها اين اتاق ، مكان رويدادهاست و در حقيقت تمامي دنياي مرد و البته ما به عنوان مخاطب را تشكيل مي دهد ، چنين به نظر مي رسد كه عشق تمامي دنياي مرد را آراسته است .
نكته پنهان تر اين ماجرا اين است كه هيچ دري به روي اين زن بسته نيست ! عشق از تمام منافذ مي آيد ! با هر نسيمي ! زن بهانه مي آرد كه در باز بوده است حال آنكه مرد اتاق را ترك نكرده است كه در را باز بگذارد ! زن دارد مثل هميشه داستان سرايي مي كند ! چنانكه او همه چيز را مي بيند و نامه هاي مرد را مي خواند و مي داند و … ! و مگر نه اين است كه عشق دانايي و يقين كامل است . دانايي كه بر دلايل منطق عاقلانه استوار نيست اما بيش از ان حقيقت دارد كه علم عقل ، نسبي ست و علم عشق ، مطلق !
نكته جالب ديگر در اشاره اي سريع و شاعرانه از زن نهفته است . بخوانيد :
زن …بيا ! اينم مال توئه . امروز صبح ديدم شيشه ادكلنت خاليه .
مرد اينو ديگه چطور ديدي ؟
زن آخه من به قوطي خالي حساسيت دارم
مرد پس هيچوقت تو آشپزخونه نرو . يه من قوطي خالي اونجاست .
زن نگران نباش . خريد كردم .
مي بينيد ؟!اشاره واضح است . زن – بخوانيد عشق – به همه خاليها حساسيت دارد و پرشان مي كند .
…و پايان شب ، پاياني شور انگيز و شادمانه و طنز آميز است .زن و مرد در حال نوشيدن شرابند كه در مي زنند . كسي با مرد كار دارد. او جواب نمي دهد و به قول خودش به همراه زن برهنه ، از دست مردم آزار ها به زير ملافه اش مي گريزد !
مرد ( با صداي بلند ) اينجا هيچكي نيست . هيچكي . ( آهسته ) يهشون بگو . بهشون بگو كه هيچكي اينجا نيست .
زن ( با صداي بلند ) ما اين جا نيستيم .
مرد بهشون بگو ما هيچ جا نيستيم .
زن ( ير خو درا زير ملافه پنهان مي كند . مرد چراغ كنار تخت را خاموش مي كند ) ما هيچ جا نيستيم پدر سوخته ها !
( تاريكي )
مرد خيلي خوبه ( خنده زير پتو ) ديدي ؟! ديدي چه خوب از ذستشون در رفتيم ؟
زن آي ….اين چيه ؟!
مرد هيچي . بطري شراب . تنها چيزي كه تونستم نجات بدم !
شب اول آشكارا ، شب عشق جسماني و لذتمندي كامجويانه است . مرد خسته و دلزده از همه آنچه در بيرون مي گذرد ، به آغوش زن – عشق - و شراب – مستي شادمانه – پناه مي برد . او از دنياي لعنتي لعنتي ، تنها عشق را مي خواهد و سرمستي را ! و امشب شب شادمانه ايست كه هر دو را در آغموش دارد !!
اندك توجهي به ما تفاوت فاحش آغاز و پايان شب را نشان مي دهد . آغازي در فراق انباشته از ملال و افسردگي و اندوه و ياس و پاياني در وصال سرشار از شادي ديوانه وار و مستانه ! شايد اين علامت خوبي براي حركت جسماني عشق در مرد باشد . مرد وجود زن را در آغوش ندارد و دلتنگ است و چون بر آن دست مي يابد ، ديوانه وار مست مي شود .در حقيقت چنانكه پيش از اين گفتم ، 9 شب در اين داستان نماد پرورده شدن عشق است در وجود مرد و حركت آن از لايه اي به لايه ديگر . در حقيقت مرد آهسته آهسته عشق را مي شناسد و لايه هاي ديگرش را كشف مي كند . و او در آغاز به كشور تن زن پناهنده مي شود تا از نگاه خصمانه دنيا بگريزد !
××
خوب !! اينجور كه پيش مي رويم و علي رغم سعي من بر گزيده گويي و اشاره به نكات برجسته تر ، به نظرم هر شب در يكي از اين سلسله مقالات مي گنجد !! تا كنون كه چنين بوده است ! فعلا تا همين جا را داشته باشيد تا ببينيم چه مي شود !! منتظر نظرات شما هستم .
دنياي عاشقانه تان هماره سرشار از گلبوسه هاي بهاري باد !
سيامك

Posted by siamak at 4:00 PM

July 26, 2003

سلام
اول اينكه : …
اين روزها دلم براي تو پر مي زند !… نه!!… درستش اين است كه پر پر مي زند !! فردا شايد روز ديگري باشد اما يقين دارم كه اگر تو باشي ، بهار پشت پيراهنت ، اجازه آمدن پاييز را در هيچ فردايي نخواهد داد !! …همين !
دوم اينكه : ياد شاملو را گرامي بداريم . او كه به عشق چنان باور داشت كه عاشقانه هاي بي همتايش (در آستانه ) بدرود نيز عطر تازگي و جواني مي پراكند و آيدا را سپاس بگوييم به خاطر همه آنچه نزار قباني به زيباترين وجهي سروده است :
شعرهاي من
بافه دستان توست
و مليله دوزي زيباييت
...
پس هر گاه مردم شعري تازه از من بخوانند
تو را سپاس مي گويند ....
سوم اينكه : اين سايت معرفي و نقد و خريد كتاب آنلاين را ببينيد . خالي از لطف نيست !
چهارم اينكه : امروز مي خواهم راجع به يك كتاب صحبت كنم .
گاهي وقتها كتابهايي را مي خوانيم كه با تمام وجود دوست داريم كاش نويسنده اش خودمان بوديم ! يعني آن قدر اين كتاب به منش و عقايد دروني شما نزديك است كه همانهگي فوق العاده اي را با آن حس مي كنيد . پيش از اين ، اين حس را در مورد كتاب جاودانه سنت اگزوپري – شازده كوچولو – داشته ام ! ( الان در دلتان مي گوييد : چه خوش اشتها !! ) واقعيت اينجاست كه شازده كوچولو با تك تك واژگانش سخن مي گويد ! يعني وراجي در كارش نيست ! يعني خيلي ( حقيقت ) است . يعني ….خيلي دوست دارم يك روز شرحي بر شازده كوچولو بنويسم از باب نمادگشايي و تحليل ، اما هر وقت خواستم در اين مورد تصميمي بگيرم ، حجم كار و دشواري اش ترساندم ! مطمئنم اگر روزي اين شرح را بنويسم حجمش از خود كتب بسيار افزونتر خواهد شد !و اتفاقا همين معناي ايجاز در يك اثر نمادين است : دنيايي حرف كه در چند جمله ساده جان مي گيرد و به منصه ظهور مي رسد .
اخيرا كتابي ديگر به دستم رسيد كه همان حال و هوا را برايم تداعي كرد . همان ( اي كاش من اين را مي نوشتم !). اين كتاب هم كوچك است ، خيلي كوچك ! دقيقا 88 صفحه در قطع جيبي !… اما بزرگ است !خيلي بزرگ به عظمت بي نهايت عشق !!
« داستان خرسهاي پاندا ، به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد » نامي بلند و عجيب براي كتابي با اين تفاسير است . و اتفاقا همين نام عجيب وسوسه خواندن را در آدم بيدار مي كند و چه وسوسه مناسبي !
visniec2.jpg
اين كتاب در حقيقت يك نمايشنامه است نوشته ماتئي ويسني يك ( Matei Visniec ) نويسنده 47 ساله رومانيايي .
نمايشنامه با صحنه اي استثنايي و غافلگير كننده و محكم شروع مي شود :
( اتاقي به هم ريخته ، يك تختخواب ، مي توان دو بدن را زير لحاف تشخيص داد . مرد در جاي خود از اين دنده به آن دنده مي غلتد. هنوز كاملا بيدار نشده است . آشفته به نظر مي آيد . عطري غريب و ناشناس را حس مي كند . چشمهايش را باز مي كند . ولي به آساني قارد به باز نگه داشتن آنها نيست . پلكهايش را مي بندد و منتظر مي ايستد .صداي نفسهايي را مي شنود كه مال خودش نيست . چشمهايش را دوباره باز مي كند و پيكري را كه در كنارش خوابيده لمس مي كند .دستپاچه مي شود . چشمهايش را مي بندد و سعي مي كند دوباره بخوابد ، ولي موفق نمي شود . چشمهايش را باز مي كند . به آرامي ملافه را كنار مي كشد و پيكر ديگر را كشف مي كند . او يك زن است !
زن به آرامي بيدار مي شود ، چشمهايش را باز مي كند . مدتي طولاني يكديگر را نگاه مي كنند و سپس به هم لبخند مي زنند . )
مرد تو كي هستي ؟!
زن من ؟
مرد ما همديگر رو مي شناسيم ؟
زن نه لزوما !

صحنه آغازين بي شك يادآور هبوط است . مرد و زني برهنه در يك رختخواب كه اصولا همديگر را نمي شناسند ! يا لااقل مرد زن را نمي شناسد و زن تنها قصه هايي را سر هم مي كند كه به نظر واقعي نمي آيند !
اصولا اسطوره هبوط در اين داستان كاركردي محوري دارد . زن داستان هميشه سيبي به دندان دارد و در انتهاي داستان نيز بوي سيب در صحنه مي پيچد !
از اين گذشته همچون هبوط نخستين تنها دو كاراكتر در اين نمايشنامه حضور دارند ! دو كاراكتر كه هرچند يكي از آنها نامي دارد ( آقاي پايلول ) اما هر دو در تمامي نمايشنامه بي نام بوده و با عنوان «زن» و «مرد» مشخص مي شوند . جالب اينجاست كه همين نام را هم تنها در جاهايي مي شنويم كه پاي ديگران در ميان است ، ديگراني غير از زن و مرد ! ديگراني كه خارج از گود عاشقي اند !
اما چرا ؟!
جواب اين چرا شايد در يكي از ديالوگهاي ابتدايي داستان مستتر است :
مرد اسمت چيه
زن تربچه !
مرد نه بي شوخي !
زن سولانژ
مرد ديشب يك اسم ديگه بهم گفتي !
زن كريستين ؟
مرد نه
زن ماتيلد
مرد اصلا
( مكث)
زن آني
مرد اذيت نكن
زن ويرژيني ، ناتالي، ايوون ، ژوزف .


زن (گونه اش را به سمت او مي گيرد ) بيا . يه بوسم كن برو بخواب … باشه ؟
مرد نه .نباشه. تو توي رختخواب من خوابيدي .لباسم رو در آوردي. من حتا اطوم رو بهت قرض دادم .من اسم واقعيت رو مي خوام .
زن چه فايده ؟
مرد فايده … فايده …فايده اش اينه كه مي خوام بشناسمت لعنتي .
زن من كه بهت گفتم . خودت برام يه اسم انتخاب كن .

واقعا چه فرقي مي كند ؟! اين داستان قرار است داستان همه باشد نه داستان آقاي پايلول ! داستاني همه گير براي عشق ! مگر نه اين است كه عشق ماهيتي جدا از عاشق و معشوق است ؟! مگر نه اينكه عشق است كه به آنها معنا و اعتبار و نام مي دهد ؟! مگر نه اينكه اگر عشقي وجود نداشت ، ليلي و محنوني ماندگار نمي شد ؟! … در اين دنياي بي نام و نشان تنها عشق فرمان مي راند !... همين !!
نكته ديگر ساكسيفونيست بودن مرد است . ساكسيفون سازيست كه معمولا با سولوهاي غمگنانه اش به ياد مي آيد . مرد هم مانند سازش ، تنهاست و اين تنهايي در تمام ابعاد زندگي اش ، از درهمريختگي اتاقش تا نوع تماسهايي كه از طريق تلفن با او گرفته مي شود و اغلب به مسائل كاري مربوط است ، نمود دارد .
نكته جالب و البته كمي مبهم تر در اين فصل داستان وجود ساعت زنگدار است ! زن هر جايي كه مي رود ساعت زنگدار خويش را به همراه مي برد و شب گذشته نيز به همين منوال ، اما ساعت در شب مذكور زنگ نزده است و زن حالا دارد به دنبالش مي گردد و عاقبت مرد آن را در آشپزخانه مي يابد در حاليكه به ظاهر سالم است ولي زنگ نزده !
شايد ساعت نماد زمان است و زنگ نماد انقضاي مهلت ! چنان كه هر رابطه اي شروع و پاياني دارد . اما عشق ماهيتي لازمان است . عشق حصار زمان را مي شكند . پس ساعت زنگ نمي زند . يعني تاريخ انقضايي وجود ندارد .
زن خيال رفتن دارد و مرد فكر مي كند كه خيلي بيش از اين حق دارد . زن شبي را با او گذرانده ، در حاليكه مرد ، از آنجا كه مست بوده – آيا اين مستي همان بهشت بي خبري پيش از هبوط نيست ؟!- چيزي از شب گذشته به ياد ندارد و حتي نمي داند كه ( بين شان اتفاقي افتاده يا نه ! ) …. مرد سهم بيشتري از دنياي زن مي خواهد و زن خيال رفتن دارد ! … در پايان زن راضي مي شود كه 9 شب را با مرد سر كند تا مرد او را بشناسد ! مرد كليد خانه را به زن مي سپرد و در جواب او كه مي گويد خودت چه مي كني ، مي گويد كه : « من ديگه بيرون نمي رم . همينجا منتظرت مي مونم » !
××
همه آنچه نوشته ام نگاهي گذرا به فصل افتتاحيه داستان است . داستان در 9 شب متوالي كه به نوعي يادآور هفت شهر عشق عطار است پي گرفته مي شود و هر شب معنايي تازه . بعدي تازه را بر اين عشق مي افزايد تا به كمال نائل آيد . به گمانم براي اين دفعه بيش از حوصله دوستان سخن گفته ام . باقي اين تحليل باشد براي فرصت بعدي .
تنها يك توصيه : خواندن اين كتاب را اگر به ادبيات ، شعر ، عشق و خلاصه مقولاتي از اين دست علاقه منديد از دست ندهيد ! چنين كتابهايي بسيار نايابند ، بسيار ناياب !
شاد باشيد و عاشق .
سيامك

Posted by siamak at 5:18 PM

June 28, 2003

سلام
اول اينكه : دوستان گفته اند كه چرا لينك مجله الكترونيكي سمرقند را نگذاشتي ! عرض شود به خاطر كم حواسي مفرط !! اينجا را كليك كنيد .
دوم اينكه : هنوز هفت سنگ را نخوانديد ؟! بشتابيد !!
سوم اينكه : يك وبلاگ شاعرانه ديگر با شعرهاي زيباي آقاي بيابانكي به نام سنگ چين ! وبلاگشهر ادبي هر روز بهتر از ديروز !! غزلهاي زيباي آقاي بيابانكي نياز به معرفي من ندارند. تصاوير زيبا و نو ، گاه در لحن امروز و گاه در لحنهاي آركائيك تر فضايي رنگين مي آفريند كه مخاطب را مجذوب مي كند . اميدوارم روز به روز شعرهاي بهتر و تازه تري در اين وبلاگ بخوانيم . با تشكر از معرفي غزل امروز .
چهارم اينكه : امروز مي خواهم به سراغ نويسنده اي بروم كه او را خيلي دوست دارم و پيش از اين نيز راجع به او و آثارش در چند نوبت نوشته ام كه براي مراجعه به آنها مي توانيد به آرشيو موضوعي كنار صفحه مراجعه كنيد .
نادر ابراهيمي نام آشنايي براي طرفداران ادبيات شاعرانه و داستانهاي شعرگونه است . پيش از اين گفته بودم كه انتشارات اميركبير مجموعه اي در سه مجلد از داستانهاي كوتاه پيش از انقلاب او را ، در سال 72 به چاپ رسانده بود . اين مجموعه از 5 كتاب چاپ شده در سالههاي مذكور ، بر اساس مضمون و طرح داستاني مجددا طبقه بندي و جمع آوري شده بود و چنانكه گفتم در سه مجلد عرضه شد . امسال انتشارات روزبهان كه اكثر كارهاي ابراهيمي را منتشر كرده است 6 مجموعه پيش از انقلاب ابراهيمي با نامهاي « خانه اي براي شب » ، « مصابا و روياي گجرات » ، « آرش در قلمرو ترديد » ، « افسانه باران » ، « هزارپاي سياه وقصه هاي صحرا » و « غزل داستانهاي فصل بد » را مجددا با همان شكل سابق به زيور طبع آراسته است . بحث من در اين نوشتار بر همين 6 مجموعه و نگاهي كلي بر شيوه داستان نويسي ابراهيمي در داستانهاي كوتاه است .
اين 6 كتاب حاصل نخستين سالهاي كار ابراهيمي به عنوان نويسنده اند . تاريخ چاپ اول اولين مجموعه 1341 و چاپ چهارم آخرين مجموعه 1357 است . « بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم » در حد فاصل مجموعه دوم و سوم منتشر شده است . بنابراين آنچه در اين مجموعه ها مي بينيم ، روح نويسندگي ابراهيمي را عريانتر از آثار اخيرش به ما نشان مي دهد . ابراهيمي اصولا نويسنده ايست كه به انديشه اي كه در پس پشت هر اثر هنريست بهايي بسيار مي دهد و اصولا دغدغه او همين انديشه است . بنا به مقتضيات زمان نگارش اين مجموعه ها ، انديشه اصلي و درونمايه عمده آثار ، دردهاي اجتماعي و وطن است . بعد از اين مقوله بزرگترين درونمايه اين آثار ، مسائل انسان شناسانه و مقوله هايي انتزاعي چون عشق ، اخلاق ، ايمان و مانند آنهاست .
شيوه روايت در اكثر قريب به اتفاق داستانها خطيست و شيوه جريان سيال ذهني را كه مثلا در « بار ديگر …» مي بينيم ، در اينجا حضور كم رنگ تري دارد . اما همچنان نثر شعرگونه ابراهيمي و تصوير سازيهاي درخشانش به شكل يك مولفه اساسي رخ نمايي مي كند . در واقع ، ابراهيمي نه تنها نثري شاعرانه دارد بلكه اصولا مضمون داستانهايش نيز شاعرانه و حتي گاه كاملا سورئال و نماد پردازانه است . به اين نمونه ها نگاه كنيد :
« خانه اي براي شب » داستان ماهيگير پيري ست كه به دنبال تاريكي و سرماي شبهاي زمستان به هر چه فانوس لعنت مي فرستد و بر آن مي شود كه به شكار خورشيد برود و براي آن تور پهن كند !
« پياده رو ها از هم جدا هستند » داستان انتظار زن و مردي كه در چارراه به انتظار كسي ايستاده اند و گرگهائيكه به سمت شهر مي آيند و زن و مرد به چندين نفر – كه خود واضحا نماد هستند - راه نشان مي دهند و همچنان به انتظارند و عاقبت در مي يابند كه اين همه سال منتظر هم بوده اند !
« در خميره بد » داستان مردي كه همه عمر در هراس از آمدن دزد است و دزد شبي مي آيد و او با دزد به بازي نقطه خط مي نشيند و سالها مي گذرد چنانكه به اسكلتي تبديل مي شوند و هر يك گرم ساختن خانه هاي خط خطي ! و بازي همچنان ادامه دارد و … !
« پاسخ ناپذير » داستان مردي ست كه اصرار دارد به جهنم برود و بر آن است كه جهنم رفتن كاري بسيار دشوار است و دلايل خود را نيز البته دارد !!
« آرش در قلمرو ترديد » حكايت آرشي امروزي ست كه تير و كمان كودكانه اي به دستش مي دهند تا از فراز دماوند رسالت تاريخي خود را انجام دهد و ايران را از دست دشمنان برهاند ! و آرش در كمركش كوه در مي يابد كه حتي نمي داند به كدام سوي بايد تير بيافكند و كمان را بر سر زانو مي شكند و گريان در دل كوه گم مي شود !
و مثالهايي بسيار از اين دست كه درون مايه شاعرانه و البته انديشمند كارها را نشان مي دهد .
تقريبا مي توان گفت به جز «باد ، باد مهرگان » كه اثري تقريبا رئال و به شكل خاطرات دانشجويي شهرستاني در سالهاي دهه 40 در كوي امير آباد است و داستانهاي صحرا كه حاصل سفر نويسنده به تركمن صحراست و يكي دو داستان ديگر باقي داستانها فضايي كاملا سورئال و يا نمادپردازانه و گاه نواسطوره اي دارند .

Posted by siamak at 7:08 PM

از لحاظ شيوه روايت هم برخي داستانها جالب توجه اند و خارج از روال معمول به نظر مي رسند . در برخي داستانها راوي يك حيوان است مثل خانواده بزرگ كه راوي يك قناري ست . در برخي داستانها اصولا راوي وجود ندارد و نويسنده با استفاده از پرداختي سينمايي انگار دوربيني را در صحنه مي گرداند ! داستان « شهر بزرگ » يك دفتر مخابراتي را نشان مي دهد كه دوربين كابين به كابين مي چرخد و خواننده از خلال صحبتهاي رد و بدل شده در هر كابين به داستاني دست مي يابد كه در نهايت تمامي اين داستانها سرگشتگي انسان و افول اخلاق را در شهر به منصه ظهور مي رسانند . داستان « مردگان دير باورند » پرداختي نمايشنامه اي دارد و به همان گونه نيز نوشته شده است ( مشابه اين كار در مجموعه اجازه هست آقاي برشت نيز ديده شده است ) و نهايتا طرح نقاشي با واژه اي كه در دو داستان « مراسم » و « آهسته به ياد مي آورم » پياده شده است و لااقل به عنوان يك تجربه كاري دلپذير مي نمايد .
از اين بحث كه بگذريم ، طنز خصيصه بارز بسياري از داستانهاست . طنزي به شدت تلخ و تاثيرگزار كه نويسنده آگاهانه در جهت القاي بهتر انديشه خويش از آن سود مي جويد و از خسته شدن ذهن مخاطب در خلال اثر مي كاهد و جالب اينجاست كه اين طنزها در قالب نثر ادبي و شاعرانه ابراهيمي مي گنجند !
دوباره خواني طرحهاي داستاني ذكر شده اين مشخصه را بازنمايي خواهد كرد .
اما يكي از برجسته ترين كارهاي ابراهيمي در اين مجموعه ها ، غزل داستانهايش هستند كه به خصوص در مجموعه غزل داستانهاي فصل بد رخ مي نمايانند . اين آثار ، اكثرا بافتي شعرگونه و غالبا تقطيع شده دارند كه روايت را در دل خود جاي مي دهند . روايتي كه خود از اساس شاعرانه است ! يادداشتهاي يك عاشق حرفه اي و آنسوي تسليم بهترين نمونه هاي كار ابراهيمي در اين ژانر هستند كه به غايت تاثير گذار شده اند .
ابراهيمي خود معتقد است كه به زبان خاصي پا بند نيست و به انديشه و روايت اهميت بيشتري مي دهد و معتقد است هر داستاني نثر خود را بر مي گزيند و نيز بر آن است كه نوشته هايش براي بيداري ست نه براي خوابيدن ! مطالعه اين 6 مجموعه دليلي بر صحت اين ادعاهاست و البته راهكار خوبي براي پرورش ذهنيت شاعرانه در كنار چالش انديشه كه به گمانم تمامي شاعران را به كار مي آيد .
×
شاد باشيد و برقرار .
سيامك

Posted by siamak at 7:04 PM

June 17, 2003

سلام
اول اينكه : دوستان از هفت سنگ پرسيده اند . ان شاء الله شماره جديد جمعه همين هفته منتشر خواهد شد .
دوم اينكه : در مورد كيومرث منشي زاده دوستان مهرباني با بحث همراهي كردند . كودك عزيز گفته اند كه ضعفهايي هم در كار او هست كه بي شك چنين است . هيچ كار انساني بي نقص نيستو هيچ هنري كامل ! اما بر آن بوده ام كه شاعري را بازنماي كنم كه به آنچه استحقاق داشته است نرسيده است . لذا بر نقاط قوت او كه كم هم نيست تكيه بيشتر يكرده ام و بي ترديد نظزات انتقادي دوستان مي تواند بحث مرا تكميل كند پس منتظرم . از سوي ديگر دوستاني نيز معتقدند كه با اين شاعر ارتباط خوبي برقرار نكرده اند . اين هم پربيراه نيست ! غير از برخي اختصاصات تكنيكي آنچه كه يك شعر را مورد قبول طبع مخاطب مي سازد واقعا نامكشوف است. بسيار ديده ايم كه شعري بسيار ساده و بدون پيچشهاي آنچناني تكنيكي و مفهومي و تصويري ارتباطي شاعرانه با مخاطب برقرار كرده است و درست بالعكس ! در اين مورد جمله اي از خود كيومرث منشي زاده در ادامه بحث ذكر كرده ام كه به نظر خودم كاملا درست است .سليقه امري كاملا شخصي در التذاذ از خوانش يك شعر است و در اين مورد يك دمكراسي كامل وجود دارد ! بي صبرانه منتظر نظرات ساير دوستان هستم .
سوم اينكه : بحث كتاب و معرفي كيومرث منشي زاده را ادامه مي دهم تا فاصله زماني موجب از دست رفتن رشته بحث نشود .
گفتم كه در مورد تصوير C2H5OH كمي بيانديشيد ! دوستان نتيجه خود را برايم نگفتند پس من نتيجه ام را مي گويم ! بياييد عددها را كنار بگذاريم و به شيوه نگارش شاعر دقت كنيم :
C
H
O
H
چنانكه گفته بودم اين يك شعر نقاشي ست ! كمي بهره گيري از تخيل خطوط پاي يك انسان (از ران به پايين ) را براي ما در اين نقاشي آشكار مي كند ! و در اين پا ، O درست ناحيه زانو و H دوم ساق را تشكيل مي دهند !! و OH كه در حقيقت ساق اين نقاشي ست در عين حال عامل الكلي و به عبارتي مفهوم الكل است ! لذا :
و ساق پاي تو
مفهوم الكل است (
C2
H5
O
H )
مي بينيد كه عناصر كشف و شهود در شعر منشي زاده به ابزار هاي بسيار متعددي دسترسي دارند و شاعر سعي مي كند كه با بهره گيري مناسب از آنها فضايي شاعرانه بيافريند .
اما منشي زاده تنها به عناصر ظاهري صورت بندي شعر مثل واژآرايي و شعر نقاشي و غيره گرايش ندارد . از مهمترين ابزارهاي مورد استفاده او طنز است كه عنصري محتوايي ست . در قدرت طنز اشعار كيومرث منشي زاده همين بس كه شاعري طنزپرداز جون عمران صلاحي او را به لقب استاد مي خواند و شعر ( دست هاي بي خرما ) ي شاعر را به عنوان يكي از نمونه هاي درخشان شعر طنز از بر مي خواند .( جلسه شب شعر طنز حوزه هنري )
طنز در شعرهاي منش زاده حضوري پررنگ دارد و شاعر با استفاده از اين حربه به انتقال معنا دست مي زند . در حقيقت اين ابزار جايگاه خود را به عنوان وسيله حفظ مي كند و هيچگاه هدف نمي شود . در گستره شوك ناگهاني كه به دنبال طنز به خواننده وارد مي شود ، شاعر مفهوم شاعرانه را با زيركي به خواننده تزريق مي كند :
هميشه منقار مرغ ماهيخوار
از عمر ماهي
درازتر است
و هميشه بودن
حادثه ايست
در طول نبودن (سقوط ارزشها )
و يا :

(4)
در دانشگاه عشق قسطي تلقي مي شود
و اين چندان غم انگيز است
كه تاسف خواهران مقدس
بر حال خروسي
كه يكشنبه ها
تخم نمي گذارد !

(6)
نويسنده از خواننده بيشتر است
آه اسكندر
كتابخانه ها را
درياب ! …(مردي كه خورشيد را به دار مي آويزد )
مي بينيد كه طنز او طنزي موقعيتي ست نه لفظي و وابسته به انديشه است . از سوي ديگر طنز غمخند است نه قهقهه ! در حقيقت او براي گريه شكلك در مي آورد !!تا اشكهايش بر زمين نريزد !
از سوي ديگر اين حربه طنز معمولا در كنار ابزاري ديگر نيز قرار مي گيرد : ضربه نهايي . ضربه هاي نهايي در شعر منشي زاده كاركرد بسيار دارند . شاعر تمام توان خود را براي پايان بندي هايش ذخيره مي كند و طراحي شعر را بر اساس آن به پيش مي برد و با يك ضربه معمولا طنز آميز و گزنده شعر را به اتمام مي رساند . بي شك چنين پايان بندي محكمي ، به ادامه شعر ردذهن مخاطب خواهد انجاميد . نكته قابل ذكر در مورد پايان بندي هاي منشي زاده ايتن است كه شعر هاي او از بسياري جهات به شعرهاي اروپايي شباهت دارند . بسياري از شعر ها تشكيل شده از بندهايي هستند كه حتي در برخي از اشعار با شماره تفكيك شده اند . اين بندها شايد خيلي از لحاظ تصويري پيوسته نيستند اما انگار نخي نامريي همه را به هم ربط مي دهند . اين نخ نامريي همان حرف نهايي شاعر است ! در حقيقت شاعر ، يك مفهوم را در هزار آينه مي بيند و از هزار زاويه ! آنگاه تصاوير برگزيده را به دنبال هم مي آورد و شعر به واسطه سخنگويي از يك ماهيت انسجام عمودي مي يابد حال آنكه شكل تصوير دائما عوض مي شود . در شعرهاي ترجمه شده از ادبيات جهاني به نمونه هاي مشابه بسياري بر مي خوريم . بسياري از اشعار نرودا ، لوركا ، ييتس و حتي شاعري عرب چون نزار قباني همين ويژگي را دارند . در اين شيوه سرايش ضربه هاي نهايي در انتهاي هربند قرار مي گيرند و شعر با ضربه هاي پياپي ناشي از طرح گونه هاي متصل خواننده را كاملا تحت تاثير قرار مي دهد و البته هر يك از اين پايان بنديها از حربه اي براي ايجاد ضربه سود مي برند .شايد آشنايي مناسب شاعر با زبانهاي بيگانه و شعر غرب دليلي براين رويكرد باشد . به اين شعر توجه كنيد :
1
چه بود تابستان
جر فصلي براي گريه هاي مداوم
در روزهايي به بلندي آفتاب
( وقتي كه عنكبوت قرمز ترديدهاي سرخ
در حجم آهيانه ما
تار مي تنيد )
2
در پنجره باور نمي كرديم خورشيد را
اگر مي دانستيم
كه هنوز خانه اي هست
كه در آن
برف
پشت زغال را مي شكند
3
تا تراخم در مالايا بيداد مي كند
شرمنده به چشمان خود
نگاه بايد كرد
4
قانون تكثير ماهي را
بافندگان تور
تصويب كرده اند
و دريغا دريا ، دريا
آبستن هزاران ماهي غمگيني است
كه بايد به گشادناي تور پرتاب شود
5
استوارنامه سفيران
قطعنام هاي سكوت است
( در سال بلغت باروت
در ساليان مرگ كبوتر )
6
باري ديگر
به بهاري ديگر
شهسواري ديگر
با كوله باري ديگر
باز خواهد گشت
( مردي كه روحش را
به شيطان نفروخت )
مردي كه اهل درد بود
مردي كه
مرد مرد بود (خوشبختي و شرم آگيني هاي مكمون )
چقدر خوب است كه ذيل همين شعر به عنصر مفومي ديگري درشعر منشي زاده توجه كنيم . شعرهاي اين شاعر اصولا مغموم و نا اميد و شكوه گر به نظر مي رسند اما اندكي دقت پس پشت اكثريت آنها ، نگاهي اصلاح طلب و اميدوار به اصلاح را باز مي نماياند . براي نمونه مي توان شعر بالا را ديگر بار خواند .
اما زبان و لحن نيز در شعر منشي زاده كاركرد ابزاري خود را حفظ كرده اند . شعرهاي او گاه ياد آور لحن شاملويند ، با همان صلابت و درشت رفتاري و استحكام :
عشق دستمايه آدم است
و سرخوردگي
ميراث آدمي
باري
كه نه اينت سخني ست از سر پر گفتن
كه قضاوت ما در حق ديگران
ورود به آينه
در تاريكي ست
و گرنه
هرگز نمي گفتيم
كه خوشبختي
پرنده اي ست دير پرواز
كه اگر بال بگشايد
همواره بر بام همسايه مي نشيند (ديرياب و زودگذر )
گاه كاملا نيمايي ست :
جغرافياي جنگ
چغرافياي صلح
چغرافياي عشق
چغرافياي عشقهاي سركش تاريخي
( قلب سزار و دماغ كلئوپاترا )
تاريخ را
عشق سزار – اين سان كه گفته اند –
قرمز نوشته است
(يعني به رنگ خون )

تاريخ شوخ و شنگ تر از از شوخي ست
آيا اگر دماغ كلئوپاترا
شكل دماغ نرون بود
امروزه نقشه جغرلفياي مصر
شكل دگر نبود …(تاريخ تاريخ )
و گاه اين چنين رها و آزاد :
چشمانش درياچه هايي از شب است
و مژگانش
پاروزناني كه در شب
آواز مي خوانند

بوسه هايش قرمز ترين گناه تقدير است
و آغوشش
رخوت خوابهاي بعد از ظهر
گيسوانش آبشاريست
كه در شب مي ريزد
و دندانهايش به سفيدي شير سگي
كه سورتمه ايي را
در برف مي كشد …( زيبايي هاي سال 2001 )
از لحاظ مضمون شعر منشي زاده دو جيطه مهم دارد : دردهاي اجتماعي ، عشق ! و آنانكه آگاهند مي دانند كه اين دو تفاوتي با هم ندارند ! اجتماع مورد نظر منشي زاده يك اجتماع انساني امروزي ست . انسانهايي كه رخوت مدرنيته آنها را از انسانيتشان باز داشته است . هرچند در برخي از اشعار مثل شعر بزرگ گريه اين نگاه معطوف به وطن است اما در اكثريت اشعار ديد جهاني ست و به انسان به مفهوم كلي كلمه نگريسته مي شود .
منشي زاده ، صادقانه شعر را زاييده جنون مي داند و مي گويد كه لحظه سرايش را دوست ندارد به واسطه تمام عذابي كه در آن لحظه متحمل مي شود ! آنانكه با شاعر از نزديك ديدار داشته اند ( مانند تيرداد عزيز) چون من گواهي خواهند داد كه او بسيار به شعر خود شبيه است و آنانكه شعر را مي شناسند مي دانند كه اين اصلا چيز كمي نيست !صداقت شاعر در برخورد با پديده هاي پيرامونش در شعر او بازتابي عيني دارد و شما حس و انديشه او را به وضوح لمس مي كنيد .
و دلم نمي آيد اين را هم نگويم كه كاش بخش آبنوس ( مجموعه اي از چند غزل ) در اين دفتر نبود ! غزلهاي استاد هيچگاه در حد شعرهاي بسيار زيباي غير كلاسيكش نيست !
و حرف پاياني اينكه : از او پرسيدم مرز شعر و ناشعر كجاست ؟! لبخندي زدو گفت : هيچ مرزي وجود ندارد ! شعر شكستن مرزهاست و تعريف كردن چنين چيزي ممكن نيست . چون تعريف يعني در چارچوب قرار دادن و شعر از هر چارچوبي ماهيتا مي گريزد ! گفتم پس تكليف من به عنوان يك مخاطب با اين همه محصول ادبي چيست ؟! گفت : شعر بودن يا نبودن يك اثر را تنها مخاطب تعيين مي كند و اجماع اكثريت آنها راي به هنري بودن يا غير هنري بودن و لاجرم ماندگاري يا عدم ماندگاري اثر مي دهند .
و همين جاست كه شعر منشي زاده تفاوتي عمده با بسياري از همنسلانش دارد : شعر او گاه تصوير هاي پيچيده دارد اما غامض نيست ! شعر او گاه مطنطن است اما مغلق گو نيست ! شعر او ايهام دارد اما ابهام نه !!
شاد باشيد
سيامك

Posted by siamak at 5:27 PM

June 14, 2003

سلام
اول اينكه :با عرض معذرت مجدد بابت تاخير در به روز رساني ! همان حكايت خميشگي كشيكهاي بي امان !!
دوم اينكه : با بحث چوپان همراه باشيد كه حسابي جذاب است !
سوم اينكه : سپاس ويژه از هادي مهري خوانساري عزيز بابت لطف بسيارشان .
چهارم اينكه : اين غزل عالي مهدي فرجي را از كف ندهيد ! فضاي احساسي و درخشان اين غزل در كنار صداقت و سادگي اش مجموعه اي دير ياب است .
پنجم اينكه : وبلاگ من چند روزيست كه يكساله شده است ! بي شك بسياري از خوانندگان فعلي اين وبلاگ روزهاي آغازين را نديده اند تا تولد اين وبلاگ در يادشان باشد . براي كادوي اين تولد يك هديه مخصوص براي اين وبلاگ در نظر گرفته ام ! به پاس همه مهربانيهايي كه به من عرضه كرد ، همه ياري اش براي جمع كردن اين انديشه هاي آشفته و خلاصه همه چيز ! به زودي اين هديه را اعلام مي كنم !!
ششم اينكه : برسيم به بحث كتاب !
كيومرث منشي زاده شاعريست كه به نظر من بسيار كمتر از انچه كه استحقاق دارد شناخته شده است . او مرديست بسيار افتاده و به دور از جنجالهاي عرصه ژورناليسم ! لااقل سالهاست كه چنين است . اما به نظر من او از بسياري ديگر از همنسلانش كه به ناروا مطرح شده اند ، ارزش نام آوري و توجه را دارد . در اين نوشته بر آنم كه نگاهي به مجموعه شعر او داشته باشم . ضمن اينكه از يك گفتگوي حضوري نيز كه به همراه حميد عزيز با او داشتيم – البته با مدد از حافظه – ياري خواهم جست .
كيومرث منشي زاده به قول خودش شاعري تك محصولي ست ! حاصل دوران شاعري او كتابي ست به نام قرمز تر از سفيد . البته كتابي ديگر از او هم به طبع رسيده است به نام سفرنامه مرد ماليخوليايي رنگ پريده كه يك شعر بلند سپيد است و البته بسيار ناياب ! نگاه من در ادامه بيشتر معطوف به اثر اصلي او يعني قرمزتر سفيد است .
شعر منشي زاده را به نام شعر رياضي مي شناسند . با توجه به رشته تحصيلي او اين رويكرد در شعر او غريب نيست ! نگاهي به عناوين برخي از شعرها شايد كمك كننده باشد :8=7 ، راديكال سفر ، 333، عشق در منحني هاي تباعد و ….و همچنين اين مثالها :
دايره در اثبات تساوي شعاعهاي خود
بر گرد مركز خود
خم مانده است
تا كي مي توان شعاعهاي دايره را
به پيروي از يكدگر محكوم كرد ! (بعد پنجم ، آزادي )
يا :
تا كي در تساوي 7 و 8
اهمال مي كني
در حالي كه چرخش هيچ صفحه ايي
تا حدود دو قائمه
مشكل نبوده است ( 8=7 )
يا :
اگر پاييز نيايد
اگر پاييز نيايد
چهارشنبه را در شيرقهوه مي ريزم
تابستان چندان احمق است
كه گويي
پي را شصت وشش رقم به اعشار برده است !
اما به نظر من همين يك كلمه تنها توصيف كننده جامعي براي شعر منشي زاده نيست . شعر او سرشار از كشفهاي بزرگ و تصاوير بسيار بكر و به ياد ماندني ست . تصاوير او بسيار ساده و ملموس اما در عين حال ناشنيده اند ! اين معجون استثنايي لذتي عجيب و سكر آور دارد :
چه كسي بي چتر از باران مي گذرد
چه كسي از باران مي گذرد
كه باران
دريا را گريه مي كند !( باران در برج جدي )
يا :
بيهوده چشمان خود را خسته مي كني
براي ديدن گربه سياه در تاريكي
گربه بايد
چشمهايش را بلز كند !( افسوس سيزده سالگي )
يا :
ابري سياه
در چشمهاي ماهيان طلايي بود
در خشكسال محبت كه پلك مي گشودند
باران جنان به شدت مي ريخت كه گويي
منقار مرغ دريايي
درياي خزر را
در آسمان
باژگونه كرده است !(مردي خورشيد را بهدار مي آويزد )
از اين دست مثالها بسيارند . در حقيقت شعري از او را نمي توان يافت كه واجد اين نكته نباشد . در حقيقت خواندن كتاب او به خصوص براي يك شاعر حيرت انگيز است ! بدين سبب كه در مي يابد چقدر مضمون كشف ناشده در همين دنياي عيني پيرامون ما هست كه بكر مانده اند و گاه آنقدر حيرانت مي كند كه در حسرت مي ماني كه چرا پس من اين را نديدم !! اين كه درست جلوي چشمم بود !! به نظر من رمز اين سرآمدي در همان كم كاري شاعر است . او شاعري سختگير است و هيچكاري را تا خالي از كشف باشد به عنوان شعر از خود نمي پذيرد . لذا اين مجموعه فراهم آمده سرشار از شاه بيتهاست !
اماقضيه به همين جا ختم نمي شود ! نكته جالبتر اينجاست كه شاعر ، تفاوت ابزار و هدف را مي داند ! شعر و شاعرانگي هدف اوست و ابزار تكنيكهاي مختلفند ! در شعر او هيچگاه نمي بينيم كه تكنيك بر شعر سايه بياندازد و شاعرانگي را محو كند . مثلا همين كاربرد اصطلاحات رياضي در شعر كه بسيار ديده ايم اما به جرات مي گويم كه در هيچ شعري مانند شعر او اين تركيبات نننشسته اند . از سوي ديگر او از واژآرايي ، آشنايي زدايي ، شعر نقاشي و … همه تكنيكهاي ديگر نيز استفاده مي كند اما به عنوان ابزار !اينها همه مقهور شاعرانگي اويند نه فرمانروا !در حقيقت شعر او ابزار مورد نياز خود را از جعبه ابزار خارج مي كند ! به اين نمونه ها در واژآرايي توجه كنيد :
ديريست تا زبان سرخ پلنگ كبود را
بر حلقه هاي بسته زنجير
بسته اند
و جوانمردي
خنجري ست آخته
به خون خداوند خويش
پرداخته ! (شعر نا تمام )
يا :
در كنار رودخانه پاييز
نشسته ايم و شب را
ورق مي زنيم
روز از عرض رذالت مي گذرد !(دروغ سفيد )
يا اين نمونه در آشنايي زدايي از چهره هميشه تابان خورشيد و گل آفتابگردان در ادبيات :
خورشيد هر روز با نور خود
هزاران ستاره را
خاموش مي كند
مردي به انتقام خون هزاران ستاره كه بر گردن خورشيد سنگيني مي كند
يك شب خورشيد را
در شرق آسمان بدار مياويزد
تا دشمنان ستاره بدانند
در زمين مرد شاعري هست
كه آفتاب ظالم را
دوست نمي دارد
و گلهاي هرجايي آفتاب گردان را
پر
پر مي كند ! ( مردي خورشيد را به دار مي آويزد )
يا اين مثالها در شعر نقاشي :
تاريخ شناسنامه سياه هزار خروس جنگي ست
درود به حيله روباه زمان
كه خون خروسهاي جنگي را
چ
ك
ه
چ
ك
ه بر خاك مي ريزد ! (راديكال صفر )
يا :
من شعر بزرگ گربه را
گريه كرده ام
اي گربه شكسته
بسته
خسته
بر ديوار رو به رو نشسته
اي گربه درد آلود
اي گربه نفت آلود
اي گربه ، اي گربه
به نام تو ما را ق ط
ع ه
ق
ط ع
ه كرده اند (شعر بزرگ گريه )
و اين كار درخشان كه به نظر من پيچيده ترين تصوير كتاب و در عين حال ساده ترينش و همچنين جذابترين آنهاست :
من در كنار تنهايي
تنهايي
در كنار تو
من به تو
از رطوبت به شن
نزديكتر
انگشتان تو
نت هاي موسيقي را
پرواز مي دهند
و ساق پاي تو
مفهوم الكل است
C2
H 5
O
H
×××××
خيلي بحث طولاني شد و هنوز بسيار نكته ديگر مانده است ! نمي خواهم با تخليص بي جا به مطلب كاستي بدهم و اندك سرمايه اي را كه توان برگرفتنم از اين شاعر درخور بود ، با تساهل ظالمانه برباد دهم !لذا ادامه مطلب را براي پست بعد مي گذارم و تقاضا مي كنم به تصوير آخرين شعر بيانديشيد ! چرا C2H5OH ؟!! اين سوال آنقدر با من بود كه در يكي از غزلهايم هم نمود يافت !! تا بالاخره فهميدم !! و اين فهميدن برايم هميشه مايه مباهات است ! جون كشفي شيرين بود به شيريني كشف خود شاعر هنگام سرودن ! لذت ببريد .
سيامك

Posted by siamak at 4:15 PM

May 20, 2003

سلام
اول اينكه غزلهاي شركت كننده در مسابقه وبلاگ غزل معاصر در اين آدرس قرار داده شده اند . حتما سر بزنيد و به غزلهاي برگزيده تان راي بدهيد .
دوم اينكه : بي سرزمين تر از باد را با ترانه هاي دلنشينش فراموش نكنيد كه خوب پيش مي رود : زلال و دلنشين مثل خود ترانه !
سوم اينكه : امروز مي خواهم بحث كتاب و كتابخواني را با معرفي يك كتاب بسيار كوچك و كم حجم اما دلچسب ادامه بدهم .
گزيده شعر طنز
به كوشش اسماعيل اميني
انتشارات همراه
قيمت 2500 ريال
پيش از اين دوست عزيزم جلال اين كتاب را معرفي كرده و چند شعر را از آن برايتان نوشته بود .امروز مي خواهم با نگاهي تحليلي بر اين كتاب در حد توانم به تعامل شعر و طنز بپردازم .
اسماعيل اميني در كتاب فوق در مقدمه اي بسيار زيبا و با لحني بسيار ساده و داستان پردازانه به تفاوتهاي طنز ،فكاهي ،هجو و هزل اشاره مي كند . او طنز را پدربزرگ كم گوي و گزيده گوي خانواده مي داند كه با دانشي ژرف روي نقاط حساس انگشت مي گذارد و البته به واسطه همين دانشمندي و ابهتش ، ادب را هرگز فرو نمي گذارد .
هجو نيز اين گونه معرفي مي شود كه در دانش دست كمي از طنز ندارد اما ستيزه جو و عصباني مزاج است و طرف مقابل را به اصطلاح خودماني با هاك يكسان مي كند !!
فكاهي اما شاد و بازيگوش و جوان است و به همين خاطر كم سواد اما با نمك ! مضمونهاي دم دستي و ساده و بدون پيچش و البته كمابيش مودب !
هزل اما به قول اسماعيل اميني (…) است و هر جا اين سه نقطه را ديديد بدانيد كه با هزل طرف هستيد !
به نظر خود من آنچه در بين اين چهار ماندگار تر است طنز و فكاهي ست . طنز به واسطه پشتوانه عميق انديشگي اش توسط اصحاب انديشه و فكاهي به واسطه سهل الوصول بودن و سادگي اش توسط عامه مردم به شكل ينه به سينه حفظ مي شود .
رويكرد كتاب مورد بحث نيز بيشتر به مقوله طنز است هرچند فكاهي ، هجو و البته اندكي هزل هم در آن ديده مي شود !

حال يك سوال مطرح است كه اصولا اشتراك شعر با طنز كجاست و اصولا چرا مفاهيم طنز آميز در شعر خوب صورت مي بندند و بالعكس چرا شاعران از طنز در آثار خود بهره بسيار مي برند ؟!
يكي از حربه هاي اصلي طنز و اصولا موقعيت كميك به طور كل تضاد است . يك تضاد عميق بين آن چه هست و آنچه بايد باشد . در حقيقت طنزپرداز با پررنگ كردن اين تضاد و ايجاد فضايي شوخ طبعانه ، ما را به خنده وا مي دارد .
خدايا هر كسي از وضع اين كشور خبر دارد
تو گويي پيش ما بيچارگان ارث پدر دارد
نمي دانم چرا اين نفت لاكردار بو گندو
براي ديگران زر ، بهر ايراني ضرر دارد !…(اسماعيل نواب صفوي – گزيده شعر طنز ص60 )
يا اين يكي كه تضاد را با اغراق نيز همراه كرده است ! :
كاشتي در باغ بادنجان ، خيار آمد برون
تخم زردآلو فرو كردي ، انار آمد برون !
پرده را برداشتي تا دلبري آيد به در
نره غولي با قدي همچون چنار آمد برون !! …( ابوتراب جلي – همين ص 102 )
از سوي ديگر تداعي يكي ديگر از حربه هاي طنز است . طنز پرداز با تداعي يك جمله مشهور يا مثلا يك موقعيت تاريخي يا يك مثل عاميانه يا هر چيز ديگري و تعامل اين تداعي با موقعيت مورد بحث خود ، فضايي كميك مي سازد .
خدايا !
زين شگفتيها
دلم خون شد ، دلم خون شد :
سياووشي در آتش
رفت و
زان سو
خوك بيرون شد ! ( دكتر شفيعي كدكني – همان ص 74 )
يا اين مثال كه يك نگاه تازه به ضرب المثلي مشهور است :
دستهاي ما
كوتاه بود
و خرماها
بر نخيل
ما دستهاي خود را بريديم
و به سوي خرماها
پر
تا
ب كرديم
خرما
فراوان
بر زمين ريخت
ولي ما ديگر
دست
نداشتيم ! ( كيومرث منشي زاده – همان ص 72 )
و يا مثلا شعر بسيار زيباي ( پيقولاد ) از زرويي نصر آباد كه اشاره اي آشكار به شعر معروف حميد مصدق دارد. ( تو به من خنديدي …)
وارد باغ شديم
و نمي دانستيم
كه ز واروني بخت
باغبان كرده كمين پشت درخت ….
و باز حربه مورد استفاده ديگر بازيهاي زباني به معناي كلي آن است . استفاده از انواع جناسها و واژ آرايي ها و …نگاه كنيد :
شركت نفت انگليس امروز
( انگل ) اين ديار ويران است
ورنه عنوان تلگرافي آن
به چه منظور انگليران است ؟! ( ابولقاسم حالت – همان ص 66 )
يا اين يكي :
گل آقايي و گل به پيش تو خوار
گل اين است پس واي بر خارها ! ( كيومرث صابري – ص80 )
و البته شعر بسيار زيباي خود اسماعيل اميني در پايان كتاب كه سرشار از جناسهاي زيباست .چند بيتي من باب نمونه :
صبحدم آواز مي خواند سر كهسار ، سار
همنوايش مي نوازد در نوا كفتار ، تار …
ماهي آزاد رند و ماهي شيلات ، لات
گشته از كمبود طعمه ، مرغ ماهيخوار ، خوار …
زلف سنجاقك سياه و كاكل زنبور ، بور
هفت خط و زهر آگين مثل استعمار ، مار …( اسماعيل اميني – همان ص 110 )
به تمام تكنيك هاي فوق اغراق ، مراعات نظير و خيلي چيزهاي ديگر را نيز مي توان اضافه كرد .
ناگفته پيداست كه تمام حربه هاي فوق الذكر در شعر نيز جزء ابزارهاي اصلي پيراستن هستند و در نتيجه سرنوشت طنز و شعر به زيبايي به هم گره مي خورد .به خصوص آنجا كه طنز از انديشگي ژرفي برخيزد و با طبعي شاعرانه در آميزد كه حاصل كار چون انتخابهاي زيباي اميني شيرين شكر مي شود .
در خاتمه به يك نكته هم فهرست وار اشاره مي كنم كه شاعران نيز به طنز حتي در شعرهاي جدي خود كشش بسيار دارند و اين به سبب ضربه ناگهاني ايست كه طنز ايجاد مي كند و خواننده را در يك شوك آني قرار مي دهد . انتقال معنا در اين شوك بسيار راحت تر است . از سوي ديگر طنز با تلطيف فضاي شعر از خمودي و تحليل رفتن خواننده در حين خواندن شعر به خصوص اشعار بلند مي كاهد و حضور شاداب او را در اثر حفظ مي كند . در آينده در مورد كاركردهاي طنز به خصوص در شعر امروز بيشتر خواهم نوشت .
×
لبان تان هماره سرشار از لبخند و گلوتان مالامال قهقاه باد !!
سيامك

Posted by siamak at 4:06 PM

April 26, 2003

سلام
اول اينكه آقاي شعردوست بسيار عزيز مسابقه اي را ترتيب داده اندكه سابقه موارد مشابه آن در تاريخ ادبيات ما بسيار است . هرچند اين مسابقه بيشتر به كوشش شاعرانه باز مي گردد نه به جوشش صادقانه ، اما مسلما خالي از لطف نخواهد بود . براي دريافت اطلاعات بيشتر در مورد نحوه برگزاري و چگونگي مسابقه و البته جوايز و باقي مسائل مراجعه كنيد به غزل معاصر !
دوم اينكه : بعضي وبلاگها خيلي دير به دير آپديت مي شوند اما همان دفعات معدود هم حسابي دلچسب مي نويسند ! مثل همين گلاره و نارنج طلا !! ماهي يكبار آپديت مي كند اما به اين زيبايي !ببينيد !
سوم اينكه : امروز مي خواهم راجع به كتاب بنويسم و به طور مشخص راجع به « مادموازل كتي » نوشته ميترا الياتي . اين مجموعه داستان كوتاه ، كتابي كوچك با حدود 80 صفحه و متشكل از 7 داستان است . اين كتاب در سال 81 برنده جايزه بهترين مجموعه داستان اول از بنياد گلشيري و هم چنين جايزه كتاب سال خانه داستان شده است .قالب داستانهاي اين مجموعه بسيار كوتاهند و تنها داستان « مادموازل كتي » ست كه بيشتر حجم كتاب - حدود 30 صفحه – را در بر مي گيرد .مشخصه كلي همه اين داستانها سبك نگارش الياتي و نوع نگاهش به اشيا و استفاده نمادين ازآنهاست .در حيطه نگارش ، نويسنده از جملات صريح ، كوتاه و سرراست را براي پيشبرد و طرح داستان برگزيده است . اين نحوه نگارش ، خواندن متن را راحت كرده و خواننده را در چنبره واژگان پيچيده و مفاهيم پيچيده تر و جملات مطول اسير نمي كند . در نتيجه راحت تر به عمق مي رسد و جانمايه كلام را در مي يابد . از سوي ديگر الياتي نويسنده اي ست كه يادش نرفته است كه قصه گوست ! او تمام تمهيدات داستاني را به كار مي گيرد تا روايتش جذاب و تاثيرگذار باشد و ژستهاي سوپر آوانگاردنمايانه ! به خود نمي گيرد كه بي خيال خواننده !!
از سوي ديگر اين كشش ، سبب نشده است كه نويسنده عمق را از ياد ببرد و به پرداخت زيبايي هاي گاه حتي كاملا شاعرانه نپردازد .مثلا در داستان «يوسف پلنگ كش » شكارچي قهار به كشتن ماه مي رود نه پلنگ ! يا در داستان «شمعدانيها» نويسنده تنها با استفاده از نمادها به ما مي گويد كه زن وشوهر قصه بي فرزندند و دختر همسايه جديد نماد باروري !!نويسنده با زيركي از نمادها براي رساندن معنا استفاده مي كند :از كاج و شمعداني !:
زن به رديف كاجها نگاه كرد … و به رديف شمعداني هاي بي گل !… مرد دم پنجره ايستاد . خيره شد به بالكن رو به رو . شمعداني ها به صف روي نرده بود با غنچه هاي باز . دختري با سبد رخت روي بالكن آمد . مرد سيگار روشن كرد . …صداي زن گفت : «خيلي قشنگه »
مرد گفت : «واقعا » …
نكته جالب اينجاست كه اين جملات در متن پراكنده اند و هر يك دو سه خط يا يكي دو پاراگراف از هم فاصله دارند و به خاطر همين خيلي رو نيستند و زيباييشان هم در همين است . چون روال داستاني را به هم نمي ريزند.
سبك روايي داستانها جريان سيال ذهن است . زمان و مكان در داستانها شكسته مي شوند و معمولا يك راوي با به ياد آوري مداوم خاطرات داستان را پيش مي برد و چنان كه معمول ذهن آدمي ست اين انديشه پريشان هر دم از جايي و زماني سر بر مي كشد و با تداعي هاي پي در پي همراه مي شود و در پايان اين قطعات مثل پازلهايي جور مي شوند و تماميت داستان شكل مي گيرد . اين سبك نگارش علاوه بر حس تعليق زيبايي كه ايجاد مي كند ، حالتي شاعرانه به متن مي بخشد و علاوه بر آن همذا پنداري خواننده را نيز بر مي انگيزد نكته جالب اينجاست كه اين تداعي ها و تداخل ها تنها در حيطه زمان و مكان نيست ! در برخي داستانها مثل « مادموازل كتي » حصار ما بين واقعيت و خيال هم مي شكند و اين كار به سادگي تغيير دادن يك فعل از زمان ماضي به مضارع صورت مي گيرد ! :
…پلكهايم مدام مي افتد پايين . دهانم خشك است .كاش خانه مان بودم ، مادر مي بردم زير كرسي و جوشانده تلخ به خوردم مي داد . مي لرزم . لحاف را از رويم كنار مي زند . بغلم مي كند : « بميرم . چه تبي داره بچه ام .» …
و گاه رشته اين تداعي ها آنگونه است كه شما حس مي كنيد نويسنده نيز به طور ناخودآگاه اسير تداعي هايي شده است ! مثلا داستان« مي مانيم توي تاريكي » با وجود تمام زيبايي زاويه ديد ش ، به شدت ياد آور برشي از فيلم «روح » جري زوكر است !

بي شك زيبا ترين و محوري ترين داستان مجموعه داستان « مادموازل كتي » ست كه در آغاز مجموعه نيز قرار گرفته است .
داستان حكايت جواني غربت نشين است كه در شهري ساحلي زندگي مي كند و رابطه دوستانه اي با يك زن كافه دار به نام مادموازل كتي دارد . اين رابطه دوستانه با ناپديد شدن ناگهاني كتي پايان يافته است و پسر نشسته بر نيمكتي رو به روي كافه با به يادآوري او و درددلهايي كه برايش كرده است تمام زندگي اش را ديگر بار مرور مي كند .
اين داستان طراحي بسيار زيبايي دارد و با وجود كوچكي انبوهي ماجرا در خود دارد كه هر يك به زيبايي يك به يك بيان مي شوند . شكستهاي زماني و مكاني ، با ذهن بازي مي كنند و حتي گاه به ريشه يابي رفتارهاي انساني كمك مي كنند .
از لحاظ مفهوم ، داستان تحليلي روانشناختي بر آسيبهاي وارده بر مرد ، در جامعه مردسالار است . سه مرد در اين داستان حضور دارند كه هر يك نماينده يك گروهند . «پدر»يك پدر سالار سنتي ايراني ست ! با همان رفتارهاي غير منطقي و تصميمهاي خشك ! و البته نماينده رياكاري هاي مايوس كننده !
پسر بزرگتر ، با پدر مي جنگد ، شراب مي نوشد ، مخالفت مي كند ، با يك زن بدنام مي گريزد و ازدواج مي كند ! او تنها نياز به استقلال دارد و زير سايه پدر تفس كشيدن برايش سخت است اما نه دانش دارد نه تجربه ! نه عقل دارد و نه گوش شنوا !او تنها مي خواهد ولي اسباب بزرگي فراهم نمي كند و جالب اينجاست كه پس از مرگ پدر خودش چيزي در همان مايه ها و حتي بدتر مي شود !
پسر كوچكتر ، يك تباه شده كامل است !گم كرده راهي كه مي خواهد آباد باشد اما نمي داند چگونه ؟! مادر مي خواهد از او دختر بسازد ! چون دختر ندارد . پدر مقابله مي كند و حاصل اين كشمكش ، مردي ست كه اصلا اعتماد به نفس ندارد و خود را موجودي نه زن ، نه مرد مي بيند !
برخورد اين سه با زن نيز جالب توجه است : «پدر» به دنبال «هوس» مي رود ! پسر بزرگتر تنها براي « عناد » ، ازدواج مي كند ! و تنها عشق پسر كوچكتر يك تخيل كامل است . دختري كه نامش ناهيد است ، زرينه مي نامد و از او چيزي مي سازد كه اساسا خلاف واقع است و همين به پاشيدن احساسش مي انجامد !
در حقيقت هر دو برادر علي رغم همه تنفرشان يا لااقل عدم علاقه شان نسبت به پدر خود دنباله روي اويند ! حتي پسر كوچكتر وقتي مي خواهد بگويد كه مرد شده است سر زرينه داد مي كشد ودستورات بي معنا مي دهد :
كوچه باغهاي تاريك را مي رفتيم . جلوتر مي رفت. دوباره بي اعتنا مي رفت . بايد بهش مي فهماندم از امروز مرد زندگي منم . صدايش زذم : «زرينه!»
- با مني ؟
- آره
- اسمم ناهيده !
- هر چي بوده باشه ، از امروز زرينه است . همه بايد بدونن . حتي گنجشكهاي روي درخت…آهاي زرينه صدام رو مي شنوي ؟!
- هيس …به خدا خلي !
- قول مي دي موهات رو كوتاه نكني ؟
- سرو صدا نكن . همسايه ها مي شنوند
- به درك . همين كه گفتم !….
×
«مادموازل كتي» داستاني استثنايي ست . به خاطر شاعرانگي اش ، به خاطر زيبايي پرداخت اش و به خاطر تحليل زيبايي كه از تاثير جامعه مرد سالار نه بر زن كه بر مرد ارائه مي دهد و اين نگاه را لااقل من تا كنون نديده بودم . اين نگاه ظريف هرچند توسط يك زن نگاشته شده است اما از هرگونه اغراق و درشت نمايي به دور است و تمام زيبايي كار هم در همين صداقت است . الياتي از ورطه فمينيسم زدگي هاي معمول جامعه مان رهيده است تا از واقعيتي سخن بگويد كه ساختار اين جامعه را در عصر ارتباطات رو به تلاشي مي برد . « مادموازل كتي » كتاب كوچكي ست كه حرفهاي زيبايي را به زيباترين صورت گفته است و مسلما ارزش بارها خواندن را دارد .
شادباشيد
سيامك

Posted by siamak at 8:32 PM

April 10, 2003

سلام
اول اينكه : كرم كتاب يكي از وبلاگهاي مفيدي ست كه علاقه مندان و به اصطلاح خوره هاي كتاب – مثل خود من !-از آن بهره بسيار خواهند برد . نكته جالب اينكه ، نويسنده اين وبلاگ تنها به يك شاخه خاص نمي پردازد و طيف كتابهاي مورد بررسي او نسبتا وسيع است . اگر شما هم كرم كتاب هستيد ، فصول مشترك بسياري با نويسنده اين وبلاگ خواهيد يافت .
دوم اينكه : وبلاگ خانم چوقادي ، وبلاگي زيبا براي علاقه مندان به شعر و ادبيات است .هرچند بسياري از شما با او آشناييد اما به هر حال فكر كردم شايد بعضي از دوستان ، مثل من ، تا به حال ميهمان خانه دل انگيز ايشان نشده اند . اگر اينگونه است : بسم الله !
سوم اينكه : امير مهراني از دوستان قديمي انجمن ادبي پندار است كه داستانهاي كوتاه زيبايي مي نويسد . چنديست كه وبلاگ او با نام به راه افتاده است كه مسلما توصيه مي شود !
چهارم اينكه : سيد ضيا، قاسمي را گمانم كه همه مي شناسيد . شاعر خوب افغان كه غزلهاي شورانگيزي دارد . سيدضيا، عزيز به تازگي عرصه وبلاگشهر را با حضورش معتبر تر از پيش ساخته است . اشعار زيباي او را در يمگان از دست ندهيد .
پنجم اينكه : برويم سراغ ادامه بحثمان !
از دو ديدگاه به كتاب « اولين تپشهاي عاشقانه قلبم » نگاه كرديم . اما ديدگاه سوم :
- تحليل رابطه عاشقانه: در آغاز بگويم كه نه تنها اين گفتار ، كه به اعتقاد من اصولا هيچ انديشه بشري قادر به قضاوت انسانها نيست . حتي مسائل مربوط به قوانين جزائي هم در بسياري از موارد نسبي هستند و با تغيير زمان تحول مي يابند ، چه برسد به مواردي كه مربوط به درون انسانها و رفلكسهاي آنها نسبت به استرسها مي باشد ! اصولا معيار ما براي قضاوت در اينگونه موارد ، درك كردن طرفين درگير است و آن طرف قضيه كه در ما حس همذات پنداري بيشتري بر مي انگيزد ، مبرا تر جلوه مي كند . پر واضح است كه اين ترازو ، بالكل ، ناكارا و غيرقابل اطمينان است چون تنها تقصير مقصر اين است كه با ما به عنوان قاضي ، نزديكي روحي ندارد !! بنا به تمام اينها معتقدم كه قضاوت كردن رفتارهاي انساني اصولا در حيطه توانايي هاي انسان نيست .
پس اكنون به چه خواهيم پرداخت ؟! به تحليل رابطه دو موجود انساني فارغ از « به دنبال مقصر گشتن » يا به قول معروف «مچ گيري »! و البته بررسي آثار اجتماع و در حقيقت ، عوامل بيروني در شكل گيري و اضمحلال رابطه .

اول اينكه اصولا عشق فروغ و شاپور چگونه عشقيست ؟! يا به گفته بهتر چگونه رفتاري دارد؟ از آنجا كه تنها نامه هاي فروغ در اختيار ماست و در حقيقت ما به يك مونولوگ گوش فراداده ايم ، هرگونه نظري در باب شاپور بيشتر بر اساس حدس و گمان و با توجه به قرينه هاست . با توجه به اين مولفه ها مي توان گفت كه عشق شاپور ، عشقي آرام و عميق است : مثل دريا ! عشقي كه نياز به فرياد و گفتگو نمي بيند ، جنجال نمي خواهد ، آرامش مي خواهد و مي زايد !عشقي متمايل به نگاه و نوازش و لبخند .
اما عشق فروغ ، با توجه به اين نامه ها نمود واضحتري يافته است : عشقي طوفاني ! يك عشق به زبان آمده و بسيار آتشين كه فروغ را چنان در خود گرفته است كه حتي پس از جدايي و فرسنگها دور از معشوق ، توان بريدن و دل كندن ندارد . اتفاقا همين مولفه ، علاوه بر اينكه راوي نامه ها فروغ است، سبب مي شود كه حس همذات پنداري يا لااقل همدردي خواننده با فروغ بسيار تحرك شود و درنتيجه برخي از نامه هاي پاياني ، به خصوص با لحن ادبي ترشان ، حال و هواي آدم را باراني مي كنند !ا
در حقيقت عشق فروغ ، به خصوص هر چه كه پيش مي رود و غرور بچگانه را وا مي نهد ، به يك عشق خاكسار شباهت دارد! و اين نكته اي عجيب است !! فروغ به شهادت نامه هايش ، بارها و بارها خود را لايق عشق پرويز نمي داند ، او را بزرگوار و برتر از خود مي بيند و خود را بسيار ضعيف و كوچك ! در حقيقت عشق او اصولا عشقي برابر نيست و منطبق بر خصائص عشق خاكسارانه است ، شبيه آنچه كه در «تحليل عشق نامه هلوئيز و آبلار » به قلم جلال ستاري مي بينيم و وصفش را مي شنويم ! و اين با آنچه مدعيان فمينيسم داخلي ! مي خواهند از فروغ بسازند ، كيلومترها فاصله دارد . لازم به تذكر است كه اين ماهيت خاكسارانه اصلا ارتباطي به حادثه مبهم رخ داده ما بين آنها كه فروغ از آن با عنوان «خيانت» نام مي برد ندارد . چرا كه حتي پيش از جدايي و وقوع آن حادثه نيز ماهيت مذكور در نامه ها سيلان دارد .
غير از نقشي كه سن ( شاپور حدودا 30 ساله و فروغ حدودا 20 ساله ) در اين ميان دارد و قابل انكار نيست ، شخصيتهاي دوگانه اين دو نيز در اين مساله دخالتي آشكار دارند .
در بحث قبل گفتم كه پر واضح است كه فروغ و شاپور دو استراتژي مختلف و اصولا دو نگاه مختلف نسبت به زندگي ، چهان و عشق دارند. به قول عمران صلاحي – در مقدمه كتاب كه نامه اي خطاب به كاميار – است : « فروغ بيشتر تابع احساس بود و پرويز تابع انديشه . احساس به طرف شعر رفته است و انديشه به طرف طنز .»
اين حرف تا حد زيادي درست است . چنان كه پيش از اين نيز بارها گفته ام ، اين تفاوتهاست كه عشق را مي آفريند نه شباعتها ، اما به شرطي كه تفاوت ، تفاوت باشد و نه تضاد ! و متاسفانه فروغ و شاپور در بسياري از چالشها به تضاد دچار شده اند . اما اين چالشها كجاست ؟!
مهمترين چالش ، نوع نگاه آنها به زندگي و فعاليت اجتماعي ست . فروغ خواستار پرگشودن و تسخير افقهاي تازه است و اين براي يك زن ، آن هم بيش از 50 سال پيش ، معادل يا ايجاد معضلات متعدد اجتماعي و بدگويي هاي آنچناني ست كه البته روحيه مبارز فروغ ، اين تاوان را مي پذيرد هرچند كه زجر مي كشد . اما شاپور اينگونه نيست ، او طرفدار آرامش است ، خواهان درگيري نيست . و همين نقطه آغاز بسياري از درگيريها به خصوص پس از ازدواج است .

دومين چالش كه البته بيشتر در دوران پيش از ازدواج ديده مي شود ، همان قضيه معروف « مردان مريخي و زنان ونوسي » ست !! فروغ به خصوص زماني كه از شاپور دور است و تنها با او ارتباط نوشتاري دارد به شدت دچار سوء تفاهم و درك غلط گفته هاي شاپور مي شود و هميشه بعد از گفتگوي رودررو با او و يا گاه با نامه اي ، به راحتي قانع مي شود و از موضع خشماگين خود پا پس مي كشد . شكي نيست كه همين معضل براي شاپور هم وجود داشته است . هر چند كه ما نامه هاي او را در دست نداريم اما در جاهاي مختلفي مي بينيم كه فروغ به توضيح نامه هاي قبلي خود ناچار مي شود !اين تقصير فروغ نيست ، تقصير شاپور هم نيست ! تقصير محيط ارتباط است ! شناخت نا كافي يك مرد از زن به مفهوم عام آن و بالعكس موجب چنين معضلاتي ست كه البته با خواندن هيچ كتاب روانشناسي اي – حتي همين كتاب به اصطلاح سيستماتيك مردان مريخي و زنان ونوسي !!- نمي توان به آن دست يافت . تنها راه حل ، داشتن تجربه برخوردهاي اجتماعي متعدد است كه متاسفانه شاپور و به خصوص فروغ از آن عاري بودند .
از همين جا بخش پاياني نوشتارم را مي آغازم كه مهمترين چيزي كه خواندن اين كتاب به من آموخت اين بود كه رفتارهاي عاشقانه ما و از آن مهمتر چالشهايي كه جامعه براي عشق مي آفريند بعد از گذشت 50 سال بي تغيير مانده است !!
فروغ و شاپور در ابتداي راه عاشقانه شان تا مرز جدايي مي روند چون پدر فروغ مهريه اي سنگين طلب مي كند و شاپور به دلايلي كاملا منطقي – از نظر خود فروغ - سرباز مي زند . مادر فروغ ، يك تضمين چكي از شاپور مي خواهد !! مخارج مراسم از توان شاپور بيرون است ! و …! براي به گندكشيدن يك حس آسماني ، هيچ راهي بهتر از آلودن آن به اسكناس وجود ندارد و اين راهي ست كه جامعه ما سالهاي سال است كه مي رود و نه تنها خيال باز ايستادن ندارد كه دم به دم بر شتاب خويش مي افزايد ! و تنها شجاعت فروغ - به عنوان يك استثنا - و سرسختي اوست كه راه را بر اين زوج عاشق مي گشايد ، چيزي كه متاسفانه بايد بگويم كه امروز روز هم نادر است !!
مشكلات پس از ازدواج نيز ريشه در دو چيز دارند : عدم رعايت حريم مستقل خانواده از سوي جامعه و راه گشايي طرفين رابطه براي انجام اين دخالت !
هر كس از راه مي رسد ، تهمتي به فروغ مي بندد و ريشخندي بر شاپور ! تهمتهايي كه در بسياري از موارد – اگر بر صداقت فروغ باور داشته باشيم كه به جان كامي قسم مي خورد و دليلي بر خلافش هم موجود نيست !- كاملا بي پايه اند . و راه نفوذي كه شاپور بر اين حرفها مي گشايد و موجبات رنجش بي حد فروغ را با زخم زبانها و محدوديتهايش فراهم مي اورد و اين « آش نخورده و دهن سوخته » امان فروغ را مي برد ، هرچند كه تا آخرين لحظات بنا به ماهيت عشق خاكسار خويش ، در را به روي خويش مي بندد و تمام دعوتهايش را موكول به حضور همسرش مي كند و …! و اگر از من بپرسيد مي گويم كه حتي اگر لفظ « خيانت» فروغ را به بدترين معنايش لحاظ كنيم – كه جاي شبهه دارد – رفتار شاپور در اين ميان بي تاثير نبوده است .

در پايان به گمان من بزرگترين دستاورد كتاب اين است كه در يابيم كه در طي اين پنجاه سال ، در زمينه عشق هيچ پيشرفتي داشته ايم ! نه از لحاظ فردي و نه از لحاظ اجتماعي ! و اين براي جامعه اي كه ادعاي عشق و شعر و احساس دارد ، خجالت آور است !! شايد به قول نزار :«از عشق سخن گفتن در شرق يعني چيزي شبييه به خودكشي ! » و همه اينها يعني اينكه ما فقط خوب بلوف مي زنيم ، همين !!
×
عاشقانه هايتان مستدام .
سيامك

Posted by siamak at 5:44 PM

April 7, 2003

سلام
پيش از اول ! اينكه : هفت سنگ دوازدهم را بادتان نرود ! مصاحبه با منوچهر احترامي ، عكسهاي سيزده بدر ، مقاله اي زيبا از اسماعيل اميني و مثل هميشه داستاني زيبا از او به همراه مطالب خواندني ديگر در ستونهاي موضوعي و شخصي در اين شماره منتشر شده است .بوسه بي فريادرس من هم منتظر نظرات شماست.
اول اينكه : چهارپاره زيباي گلاره عزيز را بخوانيد و لذت ببريد .
دوم اينكه : كلاشينكفي كه به عرصه ديجيتال آمده است ، هرچند آدم نمي كشد اما كارايي هاي خاص خودش را دارد. به خصوص كه يك دوربين ديجيتال هم مزيد بر علت شود ! عكسهاي او تيزبينانه است هرچند ، لااقل از ديد من ، تحليلهايش هميشه نه ! مهم اين است كه او حرف خود باور دارد و آنكه عقيده اي دارد هميشه قابل اعتماد است .
سوم اينكه : وحيد اميري را با آن دوبيتي هاي ناب از دست ندهيد ! چه مي كند روح باراني وحيد !!
چهارم اينكه : داستان بسيار عالي حسن قريبي و غزلش را از كف ندهيد . من كه مي گويم آن كه اين داستان چوپان را نشنود، حتما چيزي از دست داده است !

پنجمم اينكه : چند وقتي ست كه بحث روي كتاب « اولين عاشقانه هاي قلبم » داغ است . حتي پيش از انتشار اين كتاب با استقبال اقشار كتاب خوان و اهل شعر و ادب مواجه شد .چرا كه بسياري بر اين باور بودند كه اين كتاب ناگفته هاي بسياري را بيان خواهد كرد .انتظاري كه پربيراه نبود . بعد از انتشار هم آرا مختلفي در باب آن صادر شد . بحث هايي كه گاه بسيار با هم متناقض بودند ! در واقع هركس كتاب را به ميل خود تفسير كرد و اين بلاي هميشگي جماعت كتاب خوان ماست ! فمينيست هاي مقيم داخل ! – كه البته از لحاظ نگرش و اصول فلسفي هيچ ربطي به نمونه هاي اصلي اش ندارند !! – فرياد « وا فروغا ! وا زنا !! » يشان به آسمان رفت و آنتي فمينيست هاي حرفه اي – كه اين يكي هم ايضا قبلي ! – هم فرياد « وا زندگي مشتركا ! وا اخلاقياتا » يشان گوش فلك را كر كرد !!
در ميان اين دوطيف افراطي ، باز هم نگاهها متفاوت و متضاد مي نمود و نوع جهت گيري به اين ارتباط داشت كه نظر دهنده به كدام سر طيف متمايل تر باشد . نمونه اي از همين بحثها – البته به شكل دوستانه – در ميان رفقاي ما هم در گرفته است :1 و 2و 3 !
من فكر مي كنم مي توانيم با ديدي سيستماتيك و با نگرشي جزء به چزء به نتيجه اي واقع بينانه تر برسيم . دوست دارم كه اين كتاب را مثل كتاب « دلبند عزيزترينم » با سه نگاه بررسي كنم :
- از لحاظ ادبي : وقتي يك سر نامه ها فروغ ، بزرگترين شاعره ايران لااقل در عصر حاضر ، و سر ديگر آنها شاپور ، نويسنده اي كه ابتكار و خلاقيت اش زبانزد است و شاملو بر ابداعاتش نام كاريكلماتور مي گذارد ، باشد ، شايد تصور نامه هايي ادبي يا لااقل سرشار از شاعرانگي و تصوير ، چندان دور از ذهن نباشد . اگر با چنين تصوري به سراغ اين كتاب برويد مسلما سرخورده خواهيد شد ! نامه در اكثر موارد ، به خصوص نامه هاي قبل و در حين ازدواج ، به هيچ وجه ادبي نيستند . بيشتر گزارش گونه اند و فاقد تصوير سازي . دليل اين امر اين است كه هر دو نفر از اين نوع نامه نگاري لذت بيشتري مي بردند يا به گفته بهتر از شاعرانگي و شايد بتوان گفت سانتي مانتاليسم مي گريختند . شايد بيم اين دو در غلتيدن در حيطه هنر و شعر و از دست دادن حس جاري در سطور بوده است . البته به نظر مي رسد كه فروغ خيلي هم از اين وضع راضي نيست و در نامه هاي آغازين خود اشاره مي كند كه توقع مهرآميزي بيشتر واژگان را در نامه هاي شاپور – كه متاسفانه در دسترس نيست – دارد كه به نظر مي رسد شاپور به همان دليلي كه ذكر كردم مخالف است و فروغ هم به خواست او تن مي دهد
- از لحاظ تاريخي و زندگي نامه شناسي : بي شك واضحترين دستاورد اين كتاب همين است . خواننده در خلال نامه ها به سير ارتباط فروغ با شاپور ، همچنين نوع ارتباط فروغ با خانواده خودش و خانواده همسرش ، چگونگي چاپ كتاب اول فروغ ، چگونگي سفر او به خارج از كشور و اطلاعات ريز و درشت ديگري از عوالم دروني فروغ و وضعيت روحي اش دست مي يابد . به راختي مي توان دريافت كه فروغ ، علي رغم روحيه نوجو و استقلال طلب و جسور اش ، خانواده و به خصوص پدري به شدت واپس گرا داشته است . چنانكه فروغ مي گويد كه هنگامي كه در برنامه اي راديويي از كتاب او و شعرهايش تجليل مي شود ، پدر دندان مي سايد و به مادر سركوفت مي زند كه تو دخترمان را از راه به در كردي !!
از سوي ديگر ، زني كه اكنون جماعت اهل شعر ما به وجوداش افتخار مي كنند ، در آن خانه متشنج با بدترين الحان و الفاظ مورد حمله قرار مي گيرد چنانكه حضورش در آن خانه را معادل حضور در جهنم و ساكنين اش را « ساحبخانه ها » و « دشمنان» خود تلقي مي كند .از سوي ديگر در مي يابيم كه فروغ با وجود چالشهاي بسيار در روج اش و افسردگي مفرط و سردر گمي اش در اين دنياي ديوانه ديوانه ، «لاله وار» زخم پنهان مي كند به جاي انكه «شقايق وار» سينه سوخته اش را به ديد اين و آن بكشد !! فروغ چنان كه خود مي گويد تنها در اين نامه ها با شاپور كه او را تا به انتها عزيز خود مي داند – چنان كه شاپور هم ، به استناد سخن نزديكانش – عقده دل مي گشايد و از تنهايي و ياس اش سخن مي گويد و به اين نكته هم اشاره مي كند كه همگان او را زني شادمانه و خوشبخت تلقي مي كنند و البته اين خود سبب رنج مضاعف اوست !!در حقيقت فروغ در يك چرخه معيوب اسير است : از سويي درد مي پوشد و رخساره به سيلي سرخ مي كند و از سوي ديگر از نظر ديگران در باب خودش كه خوشبخت مي انگارندش ، به ورطه هاي افسردگي و تنهايي بيشتر فرو مي غلتد ! چنانكه در پايان تصميم به جلاي وطن مي گيرد .
ما ريشه اين ياس و غم و افسردگي كجاست ؟! آمريكايي ها ضرب المثلي دارند كه مي گويد : دانستن مردن است !آمار نشان مي دهد كه در صد بالايي از مبتلايان ناهنجاريهاي رواني به خصوص اسكيزوفرنيا و همچنين اختلالات خلقي – مانند افسردگي – داراي ضريب هاي هوشي بالا و تحصيلات عالي مي باشند .(اتفاقا همين مسئله سبب همان رفتارهاي «شقايق وار» است ! چنانكه يكي از مولفه هاي اصلي پز روشنفكري و اهل شعر و ادب بودن ، همين قيافه مغموم و اشك آويزان و آههاي جگرسوز و گريزان از شادي بودن است !!)

فروغ «لاله وار» زجر مي كشد چون درك بالاتري دارد . به قول خودش ، يك زندگي ساده و بي دغدغه و ماشين وار ، ارضاءاش نمي كند و اين اصلا هيچ ارتباطي به زن بودنش ندارد ! فروغ حتي اگر مرد بود كمتر از اين مايوس و درمانده نبود ! درست است كه حصارهاي سنتي براي زن به خصوص در زمان حيات فروغ عاملي تشديد كننده است اما زخم اصلي فروغ از يكنواختي ، بي انگيزگي و هدر رفتا انرژي بارآوريست كه در وجود او به وديعه گذاشته شده است . زني كه در طي حيات كوتاهش ، برگهايي زرين به تاريخ ادبيات يك كشور – آن هم كشوري سرشار از شعر وشاعر ! - مي افزايد و نام خود را به تاييد دوست و دشمن در خيطه شعر به ثبت مي رساند ، و علاوه بر اين فيلمي مي سازد كه سرشار از شاعرانگي ست و مورد تحسين بين المللي قرار مي گيرد ، بازيگري مي كند و خلاصه در دهها كار هنري و فرهنگي شركت فعال مي يابد ، بي شك انساني پر استعداد و پرانرژيست . و آنگاه كه يك سيل ،پشت هزارسد ستبر ، ذره ذره بپوسد ، درد و رنج و افسردن پي آمدهاي مسلم اين مرداب شدن است .سر به ديوار كوبيدن هميشه درد دارد و اين اصلا ربطي به جنسيت ندارد چه اين ديوارها در بسيار ياز اوقات با جنسيت رابطه اي ندارد . چنانكه شاپور هم اسير آنهاست اما او استراتژي متفاوتي با فروغ دارد ! فروغ گردن مي كشد و سر به ديوار مي كوبد و چون چكاوكي خونين بال از نفس مي افتد اما شاپور دور مي زند و انعطاف به خرج مي دهد و راه كج مي كند و به قولي كنار مي آيد . و هيچ قاضي منصفي بر اساس هيچ فلسفه و قانوني ، توان اين را ندارد كه يكي از اين دو را محكوم كند ! ساختار شخصيتي اين دو انسان متفاوت بود و هر يك به مسير خود رفتند و چه كسي مي تواند بگويد كه اين دو در پرورش و شكوفايي استعدادهايشان ناكام مانده اند و آيا همين پرورش استعدادها و به كمال رساندن شان ، معناي تكامل انساني نيست ؟!
×
بحثم خيلي طولاني شد . در بخشي ديگر در روزهاي آينده به نگاه سوم و نهايي كه تحليل رابطه فروغ و شاپور از خلال اين نامه هاست خواهم پرداخت .
همراهي تان با بحث موجب شكوفايي بيشتر آن است .
شاد باشيد
سيامك

Posted by siamak at 4:23 PM

March 9, 2003

سلام
دوست جديدم مسيح عزيز در مورد غزل و اصولا شعر كلاسيك در مقايسه با شعر نو نظراتي دارد كه ادامه همان دعواهاي هميشگي ست ! به شخصه معتقدم كه شاعرانگي عنصر اصلي شعر است و تكنيك و قالب و باقي مسائل پيرايه هاي اين اصل هستند . آن چنان كه فروغ عزيز در مصاحبه اش مجله فردوسي مي گويد كه شعر كهنه و نو ندارد ! شعر بايد شعر باشد !!
گاهي مضموني آن قدر در قالب نو به شاعرانگي مي رسد كه هيچ غزلي را تاب آن نيست و گاهي غزل به مرتبه اي مي رسد كه شعر نو را توان سبقت گرفتن نيست . اما بحث در اين است كه گاه ، شوق ساختار – و گاه ساختار شكني كه خود نوعي ساختار شده است ! - آن قدر بر شاعر مستولي مي شود كه شعر را از ياد مي برد . اين پديده در شعر امروز و به خصوص در شاعران نو گو بسيار مشاهده مي شود و همه ما آثار بسياري را به صورت كتاب يا چاپ شده در نشريات متفاوت ديده ايم كه به عنوان شعر پيشرو و آوانگارد و مدرن و پست مدرن و موجهايي كه ديگر به عدد N رسيده اند ! به خورد مخاطب داده مي شوند و مخاطبان آنتلكتوئل نما هم بي آنكه اصولا چيزي فهميده باشند – چه ادعاي برخي از دوستان اصولا فرار از معناست و اين خود حكايتي ست كه به قول كيومرث منشي زاده غريب و ناممكن مي نمايد ! – فرياد به به و چه چه شان بلند مي شود كه : عجب شعري !! متسفانه علت اين امر شايد اين باشد كه درك صحيحي از مقوله شعر نو به واسطه رها بودن كاملش از قيدها – كه به خودي خود نه تنها بد نيست كه زيباست – و اصولا درك مناسبي از شعر به عنوان هنري متعالي وجود ندارد .
در اين آشفته بازار گهگاه آثاري در خور به چاپ مي رسد كه به دلايل متعدد مورد توجه قرار نمي گيرند چرا كه يا متعلق به شاعري جوانند يا اينكه به قواعد روشنفكر نمايانه و به اصطلاح پيشروي حضرات تن نداده اند و يا اينكه بيهوده خود را در گرداب مبهم گويي و هذيان گم نكرده اند .
چندي پيش مجموعه اي زيبا از شاعر جوان هم ديارم كيوان ملكي سوادكوهي به چاپ رسيده است كه در زمره آثار فوق قرار مي گيرد . مجموعه ( تخت چوبي خواب درخت مي بيند ) در بر گيرنده شعرهاي سپيد اين شاعر 33 ساله اند .
ملكي زباني شاعرانه ، تصوير گرا ، كاشف و جستجوگر و در عين حال ساده دارد . اين سادگي گاه آن قدر زياد است كه خواننده را به تعجب وا مي دارد كه چرا خودش به كشف آنها نائل نشده است :
انارها چه دل خوني
از رسيدن دارند !
يا اين نمونه :
… راستي باران را
چه پيش آمده ؟!
شايد او هم مثل من ، مثل تو
از آدمهايي مي ترسد
كه چترهاي سياهشان را آماده استقبالش مي كنند …
طنز ، همچون نمونه هاي بسياري از شعر امروز ، از مولفه هاي اصلي شعر ملكي ست. اين طنز گاه طنز حاصل از موقعيت است مانند :
مادرم
شيرش را حرامم مي كند
و من با ته مانده ام
در رختخواب
خواب بچه هايي را مي بينم
كه شير خشك مي خورند !
و گاه طنز طنزي كلامي ست ناشي از يك تداعي يا يك بازي واژگاني و يا يك ضرب المثل :
تا فتح همه جاده ها
تا فتح هر چه فاصله
تا صبح روز قيامت
من پام !
تو چي ؟!
اتفاقا استفاده از امثال و تداعي هاي ديگر در شعر ملكي نمود برجسته اي دارد . اين مشخصه به شعر بعدي مضاعف مي بخشد و تصوير را در عين سادگي ، عميق مي كند و حالتي از كشف و شهود براي خواننده مي آفريند . مثلا :
… خنده هايم را جدي نمي گيري
تا فراموش كنم
هزار و يك درد پنهانش …
به روشني اشاره به جمله مشهوري دارد كه مي گويد آنكه مي گريد يك درد دارد و آن كه مي خندد هزار و يك درد !
يا مثلا استفاده از تركيبي عاميانه با تعريف و عمقي جديد :
شايد امشب
از خوابهاي رنگي ام
عكسي برداشتم
تا مگر
روي ديوار را كم كنم !
يا استفاده از مثلها :
…لابد ما عقلمان قد نداد
تا بفهميم خورشيد
براي طلوعش
نه محتاج من است
نه تو .
اما تا آبها از آسياب افتاد
به يادمان آمد
از ياد اهالي كوچه رفته ايم !
و همچنين اشاره اي ظريف به شعري مشهور :
… بيا بي خيال روزهاي رفته
بوسه هامان را
به يكي از همين موجها گره بزنيم
خدا را چه ديدي
شايد آن ( پري كوچك غمگين )
خبرهاي خوشي آورد .
مي بينيد كه اين تداعي ها چگونه شعر را در قلمروي ذهنيت خواننده عمق مي بخشند تا تاثيرگذاري اثر بيش از پيش گردد .
از نكات قوت كار ملكي همچنين رعايت اصل گسترش و ساختار صحيح ارائه تصوير است . تصويرهاي ملكي برخلاف بسياري از هم نسلانش تصويرهايي انتزاعي و ذهني و پيچيده نيستند . او براي همه تصاوير خود زمينه چيني مي كند و روال منطقي اثر را حفظ مي كند و در روندي كاملا استنتاجي خواننده را به سوي تصوير نهايي كه معمولا حالتي محكم و غافلگير كننده دارد رهنمون مي سازد . اين شعر زيبا نمونه برجسته اي بر اين مدعاست :
تمامي پيراهن هايم
از تولد تا كنون
هر يك به رنگي
در كنارم پا برهنه
يكي – يكي به يادم مي آورند
روزي كه شير بالا آوردم
گل شدم
گريه كردم
به مدرسه
يا مجلس ختم عزيزي…،
راستش هر ادمي سرزميني ست
و پرچم اش پيراهنش ،
شايد نامه اي به سازمان ملل نوشتم
تا جاي اين همه قيل و قال
تمامي بند رختهاي زمين را به هم
گره بزند .
مي بينيد كه شاعر در ميان پيراهن هايش تمامي خاطراتش را از نوزادي تا بزرگسالي مرور مي كند و هر يك را نمادي از يك مرحله مي بيند . سپس با تعميم اين قضيه به تمامي انسانها ، پيراهتنها را به مثابه پرچم مي بيند و آن گاه به تصوير نهايي اش مي رسد كه بند رختها را به هم گره مي زند ! اين روال منطقي تصوير نهايي را با همه اعجاب آور بودنش ، باور پذير و منطقي مي نماياند .
ملكي از تكنيكهاي ساختار شكنانه هم ابا ندارد و هرجا كه با سادگي و شاعرانگي اثرش جور باشد ، نشانه هاي اين جسارت را مي بينيم :
… و من بي حضورت
نامه اي مي نويسم
به تمام كفشهايي كه نپوشيده اي
نمي دانم امروز
كدام كفش آن پاها را به تن مي كنند …
چنان كه مي بينيد جاي ظرف و مظروف عوض مي شود تا در ادامه شعر كفشها نماد پاهايي باشند كه ترنم آمدن يار را مي سرايند.
سرايش به اين گونه كاري سهل و ممتنع است . ظاهري ساده كه سرودن شاعرانه اش دشواري بسيار دارد و البته اين حركت حركتي بر لبه تيغ است و اتفاقا تنها نقطه ضعف اين مجموعه در دو هنگام است :
1- آن گاه كه در برخي از شعرها شاعر از لحن گفتاري و ساده خود براي حفظ برخي تكنيكها فاصله مي گيرد . مثلا حذف حروف اضافه براي حفظ ايجاز و به عنوان يك تكنيك در شعر سپيد – آن گونه كه شاملو مي گويد – و هم چنين حذف فعل در اين مثال و يكي دو مورد مشابه :
… تو تجلي ابر و باد و باراني
با چشمهايي
وقتي مي بندي درها به روي اش …
مي بينيد كه حذف ( كه ) در سطر دوم و فعل ( بسته مي شود ) در سطر سوم از رواني اثر كاسته است .
2- و آن گاه كه بالعكس در چنبره ساده گويي به زياده گويي مي افتد و از ايجاز فاصله مي گيرد :
اولين پل جهان را چه كسي ساخت ؟
مانند من
شايد جدايي را تجربه كرده بود
كه دوستان زيادي دارم
و از هر چه جدايي متنفرم
اما
چه بسيار به تاچار
با آن روبه رو شده ام …
بديهي ست كه سه سطر آخر اضافه است چرا كه قبلا شاعر در بند سوم اشاره به تجربه خود كرده است و اين تكرار كاركردي در شعر ندارد و ايجاز را از كار مي گيرد .
البته تعداد اين سطور در اين مجموعه آن قدر كم است كه كاملا قابل چشم پوشي ست و تنها اين حسرت مي ماند كه همين اندك انگشت شمار مي توانست نباشد تا كار بي نقص تر باشد .
شعر ملكي از لحاظ مضمون نيز گستردگي خوبي دارد . هم عاشقانه دارد ، هم شعر اجتماعي و جالب اينجاست كه شعرهاي اجتماعي اش مثل همين شعر بالا كمتر به شعارزدگي دچار مي شوند .
در پايان از اين مجموعه بي شك خواندني و جذاب و شاعرانه عاشقانه اي را انتخاب كرده ام كه خواهيد خواند :

پيش از آغاز طوفان نوح
دوستت داشتم
و در همه خرابه ها
پي ات گشتم
نه در اهرام ثلاثه ديدم ات
نه در تخت جمشيد
نمي دانم
كدام از خدا بي خبر
بين ما ديوار بزرگ چين را كشيد !
×
شاد باشيد .
سيامك

Posted by siamak at 12:58 AM

February 27, 2003

سلام
اول اينكه : ممنون از لطف همه دوستان و مهرباني دريايي شان !
دوم اينكه : امروز مي خواهم راجع به يك كتاب صحبت كنم .
از ولاديمير ناباكوف (Vladimir Nabokov ) پيش از اين ( اختراع والس ) را برايتان معرفي كردم . اما هر چه پيش مي رود و هر چه از او بيشتر مي خوانم بيشتر جذبش مي شوم . ( ماري ) را ديگربار گير آورده ام و مفصلا در مطلبي ديگر راجع به آن خواهم نوشت كه عاشقانه اي استثنايي ست . لوليتا كه كوبريك فيلمي مشهور بر اساس آن به همين

نام ساخته است كه ديگر نيازي به تعريف ندارد .اخيرا كتابي ديگر از اين نويسنده روس كه در فرانسه زيست ، خوانده ام كه به نظرم برگي درخشان از ادبيات معاصر است . و البته هنوز متعجبم كه نويسنده اي چون او چرا اين قدر در ميان كتابخوانان ما غريبه است و نهايتا شايد طرفداران سينما ، فيلم لوليتا را ديده باشند و تازه آنها هم نمي دانند كه خالق داستان آن ، نابوكوف است !!

( زندگي واقعي سباستين نايت ) اثريست كه يك اثر نابوكوفي به تمام معناست . در اين اثر شما تقريبا تمام خصوصيات نابوكوف را به روشني مي بينيد .شايد اولين نكته طرح روي جلد باشد !! اسب شطرنجي كه رويش پروانه اي نشسته است !! (البته اين طرح گويا كار يك طراح داخلي به نام ژيلا اسماعيليان است كه بسيار هوشمندانه است )
داستان طرحي بديع دارد . برادر ناتني نويسنده اي مشهور به نام سباستين نايت ( Knight شواليه ، مهره اسب شطرنج !) ، كه به سبب بيماري جوانمرگ شده است و آثارش ساختارهايي نوجو و تحسين شده دارند ، شروع مي كند به نوشتن بيوگرافي برادر مشهور و نويسنده اش . او كه خود را در طول (و) ناميده مي شود به اين منظور در يك كلاس نويسندگي ثبت نام مي كند و اصول را مي آموزد و سپس با كشف و شهود هاي مادي و معنوي به شناختن جنبه هاي پنهان زندگي سباستين را نائل مي آيد . انگيزه او علاوه بر اينكه به عنوان يك برادر دور مانده از شخصيت برادر ديگر به نوعي كنجكاوي ست ، پاسخ دادن به زندگي نامه اي نوشته وكيل برادرش در كارهاي انتشاراتي ست كه به نظر او سرشار از دروغ و بيراهه رفتن و تخيل است .
مي بينيد كه اين طرح كلي به خودي خود ساختاري نو دارد . لااقل من در بين رمانهايي كه خوانده ام به اين گونه طرحي بر نخورده ام . نويسنده چنان شما را در گير مي كند كه احساس مي كنيد سباستين نايت واقعا وجود داشته است ! ساختار نوشته دقيقا يك زندگي نامه است با اين تفاوت كه نويسنده ( و ) روند كشف و شهود خود را نيز بيان مي كند. جالب

اينجاست كه (و) ، سباستين را از خلال آثارش ، رد يابي مي كند و تلاش دارد وضعيتهاي روحي او را و همچنين سير ادبي و شخصيتي او را در سطح زيرين رمانهايش پي گيرد . و در به اين سبب در طي اين رمان ما با چند رمان ديگر هم به شكل فشرده آشنا مي شويم كه عملا وجود خارجي ندارند ولي انصافا هر يك مي توانند شاهكاري باشند !! طرح تمامي اين قصه ها به شدت نوجو ، تكان دهنده و زيباست و گاهي فكر مي كنم اگر خود نابوكوف اينها را هم مي نوشت چه مي شد !!
جالب اينجاست كه نابوكوف در مقدمه كتاب اختراع والس مي گويد كه از اين كار ، يعني تحليل شخصيت نويسنده در اثرش ، خوشش نمي آيد و آن را كاري عبث و خنده دار و بي ارزش مي داند ! اما ( و) گويا با ( ولاديمير ) خيلي همعقيده نيست !!
غير از اين طرح جسورانه ، طنز ديوانه وار نابوكوف ، چاشني هميشگي آثارش ، در اين اثر نيز نمود دارد كه البته هم طنزي نتيجه جناس سازيهاي مورد علاقه نابوكوف است – كه البته در ترجمه شايد كمرنگ شود – و هم طنزهاي موقعيت است .
يكي از خصوصيات منحصر اين اثر ، لااقل در بين 4 اثري كه از نابوكوف خوانده ام ، لحن اديبانه تر اين رمان است . درست است كه ( ماري ) شايد شاعرانه ترين اثر نابوكوف باشد ، اما از لحاظ بياني ساده و روان است ، حال آنكه كتاب مورد بحث ، شايد به دليل اينكه مي خواهد فضاسازي از اثر نويسنده اي ناشي داشته باشد ، گاهي بسيار فخيم مي شود ! نويسنده اي كه در واقع نويسنده نبوده و يك رسالت خودخواسته او را به اين كار واداشته است و اين دقت نظر نابوكوف را در ريز تزين مسائل نشان مي دهد .
مولفه ديگر كه در تمام آثار نابوكوف وجود دارد اين است كه هرچند نوشته هاي كاملا جذاب و سرگرم كننده است ، مشخصا تنها براي سرگرمي نمي نويسد . به عبارت ديگر داستانهاي او كاملا چند لايه است . به عبارت ديگر او به هر خواننده اي چيزي عرضه مي كند ! مثلا نياز به دقت زيادي ندارد تا جملاتي چنين بديع را در اين كتاب بيابيد كه فارغ از داستان ، به تنهايي دنيايي معنا و زيبايي دارند : جايي كه ( و) در مورد برادرش و دنياي عاشقانه اش مي گويد كه :
… او بدش نمي آمد كه به سيب گناه گازي بزند ، چون سواي لغزشهاي اجتماعي و رفتاري ، قضيه گناه برايش بي اهميت بود . اما از ژله سيبي كه برايش تبليغ كنند . جار بزنند هم بيزار بود !
و مثال هاي بسياري از اين دست .
اما جذابترين نكته آثار نابوكوف كه علي الخصوص در اين اثر حضوري محوري دارد ، چفت بودن كامل همه اجزاست . هيچ چيز در داستان نابوكوف ، رها و به خود نيست ، كوچكترين حادثه اي ، جمله اي يا حركتي معنايي تعيين كننده در فصئل بعدي مي يابد . به بارت ديگر بايد هنگام خواندن كاملا حواستان جمع باشد ! و اگر حواستان خوب جمع نبود –

البته بعضي نكات را با حواس جمع نمي توانيد پيدا كنيد !! چون علاقه بسيار نابوكوف به بازيهاي زباني و آشنايي اش با زبانهاي روسي و فرانسه و انگليسي و اميختن هر سه اينها ! سبب مي شود كه به هر حال برخي از آنها را پيدا نكنيد - مي توانيد به نقد تحليلي كتاب كه در انتهاي كتاب درج شده است مراجعه كنيد ! نقدي كه بسيار زيبا نوشته شده است و البته من سعي كردم در اين مكتوب كمترين نقل قول از ان را داشته باشم و اصولا از جنبه هايي ديگر به كتاب بنگرم تا حلاوت آن متن زائل نشود .
تنها يك نكته را بگويم كه بعد از خواندن تحليل انتهايي و دريافت نصفه نيمه خودم از داستان به شباهتي عجيب بين اين كتاب و بوف كور – البته با خوانش استاد شميسا – رسيدم ! شباهتي كه در ساختار و سبك نگارش نيست ، بلكه در يگانگي كليه شخصيتهاي داستان – طبق نظر استاد شميسا – يا لااقل هم پوشاني بسيار آنها و محو بودن مرز بين آنها و آميختگي شان مي باشد .
و در پايان چيزي ندارم جز اينكه اين كتاب را اصلا از دست ندهيد ! به خاطر تمام جذابيتها و زيباييهاي آشكار و پنهانش . چه نويسنده اي كه منتقدين بسياري در اروپا براي تحليل آثارش كتاب نوشته اند و اثري كه منحصرا چندين نفر به طور مجزا خوانشهاي خود را از آن به شكل كتاب ارائه كرده اند !! مسلما ارزش خواندن دارند .
شاد باشيد و مستدام
سيامك

Posted by siamak at 7:45 PM

February 13, 2003

سلام
در ادمه بحثهاي كتاب و كتاب خواني بپردازيم به رمان ( همنوايي شبانه اركستر چوبها ) از رضا قاسمي .

رضا قاسمي در دنياي وبلاگ ها ديرآشناتر است . پيش از آن كه كتاب او در ايران به اين همه شهرت برسد و جوايز بنياد گلشيري و منتقدين و نويسندگان مطبوعات و تحسين مهرگان ادب را يكي پس از ديگري نصيب خود كند ، وبلاگشهر يها او را با روز نوشته هايش مي شناختند . هر چند آنها كه با هنر . به خصوص تئاتر و موسيقي ، آميختگي بيشتري دارند از تئاتر ( معماي ماهيار كوشيار ) كه در سال 1365 در تئاتر شهر بر صحنه رفت و همچنين از نوار ( گل صد برگ ) كه آهنگسازي آن را قاسمي انجام داده است به عنوان كارهايي زيبا ياد مي كنند . اتفاقا ، آشنايي قاسمي با تئاتر در صحنه پردازي هايش كه به طراحي هاي تئاتري مي ماند ( به ياد بياوريد صحنه سخنراني پروفت را يا پرداخت سينمايي سحنه هاي پس از مرگ راوي و ملاقات نكير و منكر را ) و موسيقي ( چه در نام كتاب و چه در توصيفات و فضاسازيهايش مثلا با موسيقيهاي نواخته شده توسط برخي از شخصيتها ) تاثيرات جالب توجهي در نگارش اولين رمانش دارد .

دورترين تعبير و البته غير منصفانه ترين خوانش از كتاب ( همنوايي …) ، اين است كه بگوييم داستان براي رنجهاي قشر دور از وطن نگاشته شده است و يك جور غم ناله نوستالژيك است ! بي شك اين سطحي ترين نگاه ممكن است . درست است كه داستان در فضاي غم آلوده ساختماني كه مهاجرين ايراني را در خود جاي مي دهد مي گذرد اما قرائن بسياري حكايت از اين دارد كه حرف نويسنده چيزي بسيار فراتر از اينهاست و در واقع نگاهي جهان شمول دارد . يكي از مهمترين مولفه هاي كتاب قاسمي ، در آميختگي زماني ، مكاني و فرهنگيست . زمان رمان مرتبا تقطيع مي شود و بين گذشته و حال و آينده به نوسان در مي آيد . از سوي ديگر مكان آشكار و نا آشكار در حال تغيير است : آشكار با برشهايي كه يادآور تدوين موازي در سينماست و نا آشكار با درك اين واقعيت كه فضاي طبقه چهارم ساختمان ، به قول راوي ( مانند يك جزيره ) است و اين جزيره در بسياري از اوقات كاملا ايرانيست ( نه از لحاظ محتويات كه از لحاظ فضا و حس ) و در نتيجه مالك ساختمان و زنش كاملا خارجي محسوب مي شوند !! و تداخل فرهنگي كه از سر و روي اثر مي بارد : كنار هم قرار گرفتن سرخپوست فيلم ديوانه از قفس پريد با فاوست مورنائه در نقش نكير و منكر بارز ترين مثال براي اين مدعاست . به همه شواهد بالا بيافزاييد افراد طبقه چهارم ساختمان را كه هر يك چندين نام دارند و هيچ فرقي نمي كند كه به كدامين نام بخواني شان !

همه اينها نشان مي دهد كه نويسنده سعي دارد فشايي لازمان لا مكان بيافريند تا خوانننده را از چنبره واقعيت به گستره حقيقت پرتاب كند و در اين كار تا حد زيادي موفق است .
از خصيصه هاي ديگر كتاب كه البته بسيار كارا نيز هست ، طنز تلخ و دامنگيرش است . اين طنز گاه بسيار آشكار است ( مثل رفتار حماقت بار بسياري از ساكنين طبقه كه گاهي آدم خيال مي كند طبقه چهارم چيزي در مايه هاي يك تيمارستان تمام عيار است ! ) و گاه به شكل يك تداعي كوتاه و ضربه زننده خودش را نشان مي دهد ( مانند صفحه اول كتاب و اشاره به داستان كنيزك در مثنوي مولانا ) .
مشخصه ديگر كه نمود زيادي هم دارد ، نگاه روانكاوانه نويسنده است . او تلاش مي كند تك تك افراد را زير ذره بين قرار دهد و كنش ها و واكنش هايشان را از زبان راوي تحليل نمايد . نكته جالب تر اين كه كاراكترهاي داستان همگي به تيپهاي مختلف ناهنجاري هاي رواني دچارند ! از پارانوياي پروفت ( كه البته همين نام هم قابل توجه است . متاسفانه چون كتاب زير نويس انگليسي ندارد اظهار نظر دقيق نمي توانم بكنم ولي اين نام لااقل ظاهرا شباهت زيادي به prophet به معناي پيامبر دارد كه با شخصيت كاراكتر مورد بحث و رابطه مرادي مريدي او با علي و … بسيار هماهنگ است و در اين صورت مي توان با در نظر گرفتن جميع علائم مارك اسكيزوفرنياي پارانوئيد را به او زد !! ) و علي كه شخصيتي وابسته دارد و هميشه نيازمند مراد است و و شخصيت هيستريونيك سيد كه ظاهري شاداب و نقاب گونه دارد كه نويسنده با چين زير پلكش او را لو مي دهد و … تا خود

راوي كه سه بيماري براي خود بر مي شمرد : خودويرانگري ، وقفه هاي زماني و بيماري ناشناخته اي به نام آينه !!
البته خارج از كاركرد روانكاوانه اين سه بيماري به نظر مي رسد كه قاسمي ، در لايه هاي زيرين تر قصد نگاهي نمادين را دارد . در حقيقت آينه گم كردگي قشر انتلكتوئل و روي آوردنش به خود ويرانگي و از ياد بردن موقعيت زماني و مكاني شايد خلاصه نا كاملي ست از آنچه قاسمي قصد بيانش را دارد .
چيزي كه در كتاب به وضوح ديده مي شود ، تسلط نويسنده بر ادبيات به معناي عام آن است . اشاره هاي ظريف او به ادبيات كهن ايران ( مثل همان ماجراي كنيزك ) يا مثلا نگاه به فلسفه تناسخ در پايان بندي بسيار زيبا و غير منتظره داستان و موارد بسياري از اين دست گواه اين مدعاست .
جالب است كه در نقدي ( حيات نو 29/8/81 ) خواندم كه تنبيه راوي را به سبب خودويرانگري اش ، بازگشت او به كشورش تلقي كرده اند !! به اتكاي اين جمله او كه : ( برم كه نمي گردانند به آن جهنم دره !! ) و جهنم دره به عنوان وطن تحليل شده است !! نمي دانم اين چگونه به ذهن منتقد عزيز رسيده است ! چون پر واضح است كه منظور از جهنم دره ، خراب آباددنياست به معناي عامش ! و درست همين بلا به سر راوي مي آيد و به دنيا باز مي گردد ، دوباره و البته در هياتي حيواني ! و البته در همان ساختمان 4 طبقه در پاريس!! شايد نگاه غير جهان شمول به داستان ، آن چنان كه در آغاز اشاره كردم ، سبب اين اشتباه باشد .
در حقيقت رمان قاسمي ، حكايت همه آدمهاي عصر مدرنيته در گوشه گوشه دنياست . آدمهايي از خود بيگانه ، كه هيچ آينه اي تصويرشان را باز نمي تاباند ، كه بي نور و بي انعكاس مانده اند . آدمهايي كه در جزيره هايي جدا از هم كلوني وار زندگي مي كنند ، اما توان برقراري ارتباط مناسب با هم كلوني خود را هم ندارند و تنها حلقه ارتباطيشان با هم و به عبارتي تنها هم نواييشان ، صداهاي آزاردهنده ايست كه از درز ديوارهاي نازك دنياي شخصيشان مي گذرد و سمفوني اركستر چوبها را مي سازد ! آوايي كه تنها نشانه وجود كسي در اطراف ماست !!
پي نوشت: در نگارش اين مطلب از نقدهاي جمع آوري شده از نشريات توسطhttp://groups.yahoo.com/group/iranianbibliophile و به خصوص owner گروه استفاده فراوان شده است و در حقيقت خواندن اين كتاب مديون برنامه كتابخواني اين گروه پوياست .
شاد باشيد و مستدام.
سيامك

Posted by siamak at 11:33 AM

February 1, 2003

سلام
اول آنكه خدا لعنت كند اين ISP هاي هندلي را !!
دوم اينكه بحث كتاب را ادامه بدهيم :
داشتم مي گفتم كه كتاب ( چه كسي پنير مرا برداشت ) كتابي نمادين است و سوالاتي را طرح كردم . اين كه چرا دو موش ، دو انسان ؟!و آن هم با اين خصوصيات .
گلاره عزيز در كامنت مطلب گذشته به نكته جالبي اشاره كرده است . من هم تقريبا با نظرش موافقم با كمي تفاوت .
موشها ، دو خصوصيت داشتند : تشخيص سريع ( اسنيف ) ، عكس العمل سريع ( اسكري ) . اينها در حقيقت ، نماد نيروي هدايت گر دروني ما يا به عبارتي غريزه حيات هستند . نيرويي كه سبب مي شود ما تغييرات و استرسها را با حسي الهام گونه دريابيم ( چيزي مثل حس ششم ) و سپس با سرعت به آن پاسخ دهيم . اين فرايند خيلي عاقلانه نيست اما معمولا موثر است !
در عشق نيز همين مكانيسم كارايي اصلي را دارد . عشق ، مجال چند و چون عاقلانه نيست ! همه چيز بر مبناي درك دروني و احساس رضايت استوار است و رفتارها هم به قول شاعر ( نه به خود ) است .
اما ببينيم انسانها چه خصوصياتي دارند : ترس از تغييرات و تمايل به ثبات و ياس در نتيجه تغيير ( هم ) ، رفتار پر تامل و باطمانينه و پس از سبك سنگين كردن ( هاو )
كاملا واضح است كه رفتارهاي فوق الذكر رفتارهايي عاقلانه اند ، يعني از تفكر و تعقل نشات مي گيرند . منتها در مورد ( هم ) تفكري بيمار و ناكارا كه توان هضم تغغيرات را ندارد و زمين و آسمان را متهم رديف اول در همه ناكامي ها مي داند و خود را نقطه پرگار عالم وجود و البته قرباني ! مشابه اين نگاه را در بسياري از متفكرين غربي و شرقي مي توانيد پيدا كنيد كه ياس آلودگي شان تبديل به ژست هاي روشنفكري شده است !
اما ( هاو ) تفكري كاراست . او در طي مراحلي ( تجربه ) به دانسته ها و دريافتهايش مي افزايد و آنها را به كار مي بندد .
در حقيقت ( هم ) نمادي از تعقل درونگرا و ( هاو ) نمادي از تفكر برون گراست . ( هم ) گرداب گونه در خويش فرو مي رود و ( هاو ) فواره سان سر بر مي دارد . به همين دليل مي بينيم كه تمام ديوار نوشته ها از ( هاو ) است ، او به فكر رفيقش هم هست و ….
نكته جالب اينجاست كه ( هاو ) در ابتدا تحت تاثير ( هم ) و تفكر مايوس و طلب كارانه اش قرار مي گيرد . از اين نكته مي توان دريافت كه عقل در ابتداي كنكاش خويش و با برخورد با موانع و مشكلات ، پتانسيل رها شدن در ياس را دارد اما نگاه به نيروي حياتي دروني – چنان كه هاو به موشها و موفقيتشان مي انديشد – مي تواند تفكر مرگ انديش را به تفكر سرشار از حيات بدل كند .
شما مي توانيد برداشت خود را از اين داستان بكنيد اما من حص مي كنم زندگي بر اساس آنچه موشها به ان عمل مي كنند بسيار شيرين تر و سرشار تر است ! همه كوچه پس كوچه ها را طي كردن و گوش دادن به نداي دروني و پيروي از آن – يكي مي گفت نشانه هاي زندگي ! – براي من دلچسب تر است و مي بينيد كه موشها چقدر زودتر به پنير رسيدند ! شما مي توانيد هاو را انتخاب كنيد !
اما چگونه اين داستان در زندگي عاشقانه قابل تاويل است ؟!
از دو ديدگاه مي توان به داستان نگاه كرد . اول : با در نظر گرفتن ميز ( maze ) به عنوان يك رابطه عاشقانه و دوم : با قلمداد كردن آن به عنوان تماميت زندگي عاشقانه .
چه در نگاه اول و چه در نگاه دوم ، جمله كليدي اين است كه : ( با پنير حركت كن ! )
در يك رابطه ، معناي اين جمله اشاره به ضرورت كشفهاي جديد و تغييرات مداوم و پرهيز از عادت كردن به زندگيست .در حقيقت پنير اينجا نماد لذت وشادي در رابطه عاشقانه مي شود .بايد اين را درك كرد كه ( پنير جا به جا مي شود و تغيير مي كند ) و همچنين ( گاه به گاه پنير را بو كرد و از كهنه شدن آن با خبر شد ) ! يادم مي آيد يكي مي گفت : من دوست دارم در ميان راه بايستم و به پشت سرم نگاه كنم و ببينم تا كنون چگونه آمدم ! و من به او گقتم : من هم دوست دارم ببينم كه اكنون در كجا ايستاده ام و به كجا مي خواهم بروم !!
با جميع اين شرايط خواهد بود كه مي شود ( به طعمهاي تازه پنير دست يافت و از ان لذت برد ! ). نبايد يادتان برود كه ( جستجو ، اطمينان بخش تر و صحيح تر و ايمن تر از ماندن در ايستگاه بي پنير است ! ) .
مي بينيد كه چگونه در كنار هم چيدن جمله ها به راحتي تطابق اين داستان كوتاه و ساده را با عشق نشان مي دهد و به گمانم نيازي به توضيح بيشتر ندارد .
اما در نگاه دوم :
خيلي وقتها به هزار و يك دليل كه مي تواند به خاطر اشتباه شما يا ديگري و يا هيچ يك باشد ، شما كليت رابطه را از دست مي دهيد . در اين نگاه به داستان ، پنير ، نمادي از خود رابطه عاشقانه است . با اين تاويل همه جملات را ديگر بار مي توان خواند !
اين كه يادمان نرود كه ( پنير جا به جا مي شود …)و الي آخر . يا جمله هايي مثل اينها : ( حركت در مسير جديد به شما در يافتن پنير جديد كمك مي كند ) ، ( باورهاي قديمي هرگز تو را به يافتن پنير تازه رهنمون نخواهد بود ) و …!
من فكر مي كنم درخشانترين جمله كتاب در اين نگاه اين است : ( هر چه زودتر از شر پنير قديمي راحت شوي زودتر به پنير تازه دست خواهي يافت ! ).
در حقيقت حرف اصلي اين خوانش از كتاب ، تن ندادن به ياس و شكست در اثر فقدان يك رابطه و كشف روابط جديد و دل سپردن به مفهوم واقعي و عام عشق نه به معشوق خاص – كه ديگر واقعا ( معشوق ) نيست كه تنها خاطره اي از لذتي دور است - مي باشد .
×
در مجموع به گمانم خواندن اين كتاب ، حال با هر خوانش و نگاهي ، خالي از لطف نيست و درسهايي – لااقل براي مرور كردن دانسته هايتان – خواهد داشت .
شاد باشيد و پنيرهايتان هماره تازه !
سيامك

Posted by siamak at 2:34 PM

January 29, 2003

سلام
عرض شود كه معذرت خواهي بسيلر بابت آپديت نشدن وبلاگ در اين چند روزه . راستش تهران بودم ! در كنار دوستان مهربان هفت سنگ و حومه ! حميد ، جلال ، سياوش ، رضا ، مهدي ، فائزه ، علي رضا ، اسماعيل اميني ، هديه وشكيبا و….
يك سفر دلچسب بعد از مدتها با ساعاتي به ياد ماندني كه شايد گل سرسبدش ديدار با كيومرث منشي زاده باشد . منتظر يك مصاحبه جانانه باشيد كه به زودي از شبكه هفت سنگ پخش خواهد شد !
خلاصه ببخشيد كه 4-5 روزي نبودم ! ان شا، الله بر مي گرديم به روال سابق .
ديگر اينكه : … دنيا در سكوتي محض فرو رفته است و هيچ كس را با هيچكس سر سخن گفتن نيست ! …
دچار ياس فلسفي نشدم !! اينها از اثرات اين است كه صندوق نظر سنجي بحث عشق كماكان از اظهار نظر خاليست !! والبته ، نه از اظهار لطف ، كه مهرباني دوستان هميشه شامل حالم بوده است .
لذا در راستاي اينكه ببينيم خدا چه مي خواهد ، امروز مي پردازم به معرفي كتاب ! فقط يك نكته آن هم اين كه براي جلوگبري از اطاله بيش از حد كلام ، امروز افتتاحيه بحث را مي نويسم و ادامه باشد براي پس فردا :
×
داستانهاي نمادين هميشه برايم جذاب بوده اند . يك داستان و اصولا يك اثر نمادين به تو اجازه مي دهد كه با چالش ذهني خود به تصاوير متعدد و متنوعي برسي . در حقيقت اين گونه آثار مانند آينه اند و بيشتر تصويري از خواننده را باز مي تابانند ! و اتفاقا زيبايي بي كران اينگونه آثار به خاطر همين تاويل پذير بودن و سياليت آنهاست كه جلوي كهنگي را مي گيرد . برجسته ترين نمونه از اين دست داستانها اثر بي بديل و معجزه گون آنتوان سنت اگزوپري ست . شازده كوچولو كتابي كه بعد از انجيل پر فروش ترين كتاب دنياست ، در هر سطحي از دانش و آگاهي ، با هر سن و جنسي و در هر گونه ذهنيتي ، به شكلي باز مي تابد و بعد از هر بار خواندن چيزي تازه را به تو عرضه مي دارد .
از اين دست آثار در تاريخ ادبيات كم نيستند و اكثرا هم به دليل سادگي ظاهريشان ، در آغاز با بي مهري قشر انتلكتوئل روبه رو مي شوند ! يكي از نمونه هاي اخير اين آثار كه

خوشبختانه با استقبال مناسبي رو به رو شده است داستان كوتاه ( چه كسي پنير مرا برداشت ؟ ) نوشته دكتر اسپنسر جانسون است .
شكي نيست كه داستان از لحاظ ادبي و همچنين غناي تصاوير و گستردگي معنا با اثري همچون شازده كوچولو قابل مقايسه نيست اما در هر حال كتابي كاملا قابل اعتناست . در حقيقت كتاب تنها يك تصوير را دنبال مي كند و همان را گسترش مي دهد و علت اين امر شايد استفاده عامي بوده است كه نويسنده قصد آن را داشته است . در حقيقت داستان با تصاوير متعدد و فضاسازيهاي پيچيده و انگيزشهاي آنچناني غامض طرف نيست . و به همين خاطر داستان اثري سريع ، عام و دلنشين دارد و آن چنان كه در معرفي كتاب آمده است به همين دليل دهها كارخانه بزرگ از جنرال موتورز و زيراكس تا كداك از ان به عنوان كتابي موثر در روحيه كاركنان سود جسته اند !
دكتر جانسون نويسنده معروف كتابهاي مدير يك دقيقه اي ، اين بار نيز به مديريت پرداخته است اما اين بار مديريت در سطحي عامتر : مديريت تغييرات ! و اين تغييرات مي تواند از تغييرات در محيط كار شما ، در خانه ، در زندگي زناشويي ، عشق ، دوستي و … را شامل شود . به همين دليل تحليلهاي فراواني از اين كتاب ارائه شده است . مثلا در يكي از روزنامه ها و در يك مقاله از اين داستان برداشت سياسي شده بود و … .
با توجه به تحليلهاي گونه گون كه شايد شما هم خوانده باشيد ، من دوست دارم كتاب را از زاويه ديد خودم نگاه و مورد بررسي قرار بدهم . من كتاب را با ديدي عاشقانه و با نگاه به عشق و تغييرات در عرصه آن تحليل خواهم كرد . براي شروع خلاصه اي از داستان :
در لابيرنتي پيچاپيچ به نام ميز (Maze ) دو موش و دو انسان كوچك زندگي مي كنند . موشهايي به نامهاي اسنيف ( Sniff به معناي كسي كه به كشف سريع دست مي زند ) ، اسكري ( Scurry يعني كسي كه سريع دست به عمل مي زند ) و ادم كوچولوهايي به نامهاي هم ( Hem يعني كسي كه درها را به روي خود مي بندد و مايل به آشنايي با چيز جديد نيست ) و هاو ( Haw يعني كسي كه با درنگ و طمانينه عمل مي كند )
آنها در ميز به دنبال پنير مي گردند تا از لذتش بهره ببرند و خود را سير كنند . در جستجوهاي خود ، ايستگاهي از پنير مي يابند و در خوشي غرق مي شوند . اما ذخيره پنير تمام مي شود . موشها بلافاصله براي يافتن پنير مجددا به راه مي افتند اما وضعيت آدمها چيز ديگري ست ! هاو به زمين و زمان فحش مي دهد كه كسي پنير ما را برداشته است ! او باور ندارد كه پنير تمام شده و احساس مي كند كه مورد ظلم قرار گرفته است ! زانوي غم در بغل مي گيرد و بر جاي مي نشيند تا پنيرش را پس دهند ! هم ، نيز تحت تاثير او دچار ترس از ناشناخته هاي ميز ، مي نشيند و به اميد واهي هاو دل مي بندد . موشها به ذخيره جديدي مي رسند و هم نيز در مي يابد كه نشستن دردي را دوا نمي كند . بر يم خيزد و هاو را وانهاده و به دالانهاي پيچ در پيچ ميز وارد مي شود و در اين كشاكش به كشفهايي مي رسد كه به شكل جمله هايي بر ديوار حك مي كند تا چراغ راه هاو باشد و او نيز سرانجام به پنير مي رسد و بر سرسراي ايستگاه تازه يافته به انتظار دوستش مي نشيند كه آيا روزي بر خواهد خواست يا نه .

خوب ! مي بينيد كه طرح داستان چقدر ساده و در عين حال شاعرانه است . نخستين سوالي كه به ذهن مي رسد اين است كه چرا اين شخصيتها ؟! و ديگر اينكه چرا دو انسان و دو حيوان ؟!
و البته تحليل با نگاه عاشقانه …!
اگر كتاب را خوانده ايد ، يكبار ديگر يه اين نكات فكر كنيد تا پس فردا بحث را ادامه دهيم .
شاد باشيد .
سيامك

Posted by siamak at 7:25 PM

January 7, 2003

سلام
امروز در مورد يكي از كتابهاي پر سر وصداي اخير صحبت مي كنم بنابراين آن چه در پي خواهد آمد يك معرفي نيست بلكه بيشتر يك نگاه خواهد بود .نگاهي گذرا به زواياي شايد پنهان مانده يك اثر و البته صرفا در حد اشاره تا از اطاله كلام پرهيز شود .
( چراغها را من خاموش مي كنم ) نوشته زويا پيرزاد كتابي ست كه طي چند ماه گذشته هم جايزهاي ربود و هم نقدهاي تحسين آميز زيادي بر آن نوشته شد .و البته پيش از آغاز بحث اشاره كنم كه در بين نقدهايي كه از اين كتاب خوانده ام به نظرم بهتريش – لااقل در دنياي آنلاين – نوشته آقاي جعفر مدرس صادقي ست . به واسطه آن چه گفتم و همچنين از آنجا كه احتمالا همه كساني كه به كتابخواني و رمان علاقه مندند تا به حال اين كتاب را خوانده اند يا لااقل با فضاي آن آشنايند ، از خلاصه داستان مي گذرم و به اين سوال مي پردازم كه چرا اين كتاب اين قدر مورد توجه قرار گرفته است ؟

راستش را بخواهيد اين نكته براي خود من هم عجيب است ! البته نه براي اين كه اين كتاب ارزش اين توجه را ندارد بلكه به اين دليل ساده كه جو روشنفكرنما و اهل بزك دوزكهاي ( ايسم ) آلود ادبيات ايران چنين اثر ساده – البته به ظاهر ساده – و بي پيرايه اي را مورد توجه قرار داده است .
هميشه عقيده ام بر اين بوده است كه يك هنرمند پيش از هر چيزي بايد به ياد داشته باشد كه در چه شاخه اي از هنر فعاليت مي كند ! اين نكته بديهي در بسياري از اوقات كاملا فراموش مي شود و ناگهان مي بيني كه يك شاعر تبديل به يك نقاش مي شود ، يك داستان نويس يك شاعر از آب در مي آيد و …!بحثي نيست كه تلفيق مناسب تكنيكهاي هنرهاي مختلف وقتي در خدمت هنر محوري باشد به زيبايي و رسايي اثر مي افزايد اما متاسفانه در بسياري از موارد محوريت هنر اصلي از بين مي رود . در بسياري از نمونه هاي حال حاضر ادبيات داستاني ايران به خصوص در داستانهاي كوتاه ، مشاهده مي شود كه نويسنده از ياد برده است كه او يك داستان نويس است ! در حقيقت ، داستان و خط سير داستاني و خصوصيات داستان نظير پيرنگ ، تعليق و … فداي شاعرانه سخن گفتن و گاهي صدور بيانيه هاي هنري ، سياسي ، اجتماعي و… مي شود ! و به نظر من اولين شاهكار پيرزاد در اين فضاي تب آلوده همين است كه يادش نمي رود كه داستان سراست و بايد بلد باشد كه داستان بگويد و خواننده را به همراه بكشد .
شخصيتهاي چندبعدي و زنده رمان ، خطي بودن سير داستان ، طنز پنهان و هوشمندانه كه به كمك داستان مي آيد و از يكنواخت شدن آن جلوگيري مي كند ، همه وهمه به جذابيت داستان مي انجامد . نمي توانم از ذكر اين نكته چشم پوشي كنم كه همه اين صفات به علاوه فضاي جغرافيايي اثر لااقل براي من به شدت يادآور داستانهاي اسماعيل فصيح است .
اما يك نكته اين داستان را از داستانهاي فصيح جدا مي كند :
اين داستان برعكس بسياري از داستانهاي فصيح – به جز معدودي مثل تشت خون و …- به هيچوجه داستان ساده اي نيست !
علي رغم نظر بسياري از منتقديني كه نظرشان را راجع به اين كتاب خوانده ام ، اين كتاب به لحاظ چند لايه بودنش در زمره داستانهاي كاملا رئال و به قولي سرراست طبقه بندي نمي شود .
به نظر من بسياري از صحنه هاي اين كتاب علي رغم كاركرد رئال داراي بار نمادين و شاعرانه نيز هستند . مهمترين و برجسته ترين مثال ، حمله ملخهاست كه البته نسبتا به آن در نقدها پرداخته شده است . يا مثلا افسانه زيبايي كه در مورد بيد گفته مي شود و بعد ارجاعات پياپي به بيد و احوالاتش كه هم معناي عيني دارد وهم در شكل نمادينش در قالب افسانه معنايي دروني تر مي يابد و مثالهايي از اين دست .
چخوف جمله اي به اين مضمون دارد كه : اگر در يكي از صحنه هاي نمايشم ، يك تفنگ روي ديوار قرار بدهم ، مطمئن باشيد در يكي از صحنه ها اين تفنگ شليك خواهد شد !
اين نكته در اثر پيرزاد به خوبي رعايت شده است و هر نكته به ظاهر بي اهميتي ، در چند صفحه و يا حتي چند فصل بعد با يك تداعي ظريف كاركردي مناسب پيدا مي كند .
اتفاقا يكي ديگر از نكات برجسته اثر همين تداعي هاي پي در پي است . اين تداعي ها گاه بار طنز دارند : مثل گم شدن سرباز شطرنج آرتوش كه كلاريس پيدا مي كند و سر جايش مي گذارد و اشاره به آن در چند صفحه بعد كه وقتي آرتوش علي رغم ميل كلاريس مشغول به بازي مي شود ، كلاريس غر مي زند كه : كاش انداخته بودمش در سطل آشغال !
گاهي اين تداعي روانكاوانه است و مي خواهد به تغييرات يك شخصيت اشاره كند چنانكه كلاريس جايي مي گويد :لعنت به اين شهر با همه قورباغه ها و مارمولكها و مارهاي آبي زنده و مرده اش !
و بعد در صحنه اي ديگر در چند فصل بعد ، چنين توصيف مي كند كه : همه جا ساكت بود و فقط گاهي صداي جيرجيرك ها و قورباغه ها مي امد . دور و بر را نگاه كردم و فكر كردم كه اين شهر گرم و ساكت و سبز را دوست دارم .
و اين تداعي و اتضاد ضمني اش ، خواننده را به فكر مي اندازد كه چرا ؟ و پاسخ چيزي جز تغييرات روحي كلاريس به واسطه درگيريهاي عاطفي اش نيست .
و اين تداعي ها گاه بار شاعرانه و نوستالژيك دارند : مثل صحنه پرواز پروانه ها در انتهاي داستان و تداعي هجوم ملخها و يادآوري اميل براي كلاريس .
از اين دست تداعي ها در اثر فراوان است كه هرچند گاه نامحسوس است و حتي شايد خواننده آن را در نيابد اما اثر ناخودآگاه خود را بر او مي گذارد و در نتيجه ايجاد جاذبه ، فضايي واقعي و البته حس همذات پنداري مناسب مي كند .

به نظر من داستان سه نقطه اوج شاعرانه – شاعرانگي بي تكلف - دارد : يكي افسانه زيباي كه راجع بهبيد گفته مي شود ، دوم سخنراني پيرزن ارمني راجع به فاجعه 24 آوريل و سوم فصل درخشان هجوم ملخها با آن شيوه مهاجرت كه اميل توصيف مي كند و همچنين توصيفهاي زيباي نويسنده از وضعيت محيط و حالات روحي كلاريس .
نكته درخشان ديگر در داستان ، پردازش عالي و دروني شخصيتهاست . بعد از تمام شدن داستان ، شما همه شخصيتها را به خوبي مي شناسيد و انگار با آنها زندگي كرده ايد . حتي اين شناخت چنان دقيق است كه در فصول پاياني شما مي توانيد عكس العملهاي آنها را در قبال استرسها حدس بزنيد !
و نكته پاياني اين كه رمان زيباي پيرزاد ، تنها رماني براي وقت گذراني نيست . رمان ساده اي كه تنها هدفش سرگرم كردن باشد . به نظر من نگاه نويسنده به عمق انسان و سعي در تحليل انگيزه ها و كنش هاي او و همچنين شاعرانگي زيبايي كه در چند نما نمود برجسته اي دارد ، از اين رمان، اثري در خور تامل و تفكر ساخته است كه فارغ از جنجالهاي روشنفكر نمايانه به داستان و داستان سرايي مي انديشد.
سيامك

Posted by siamak at 11:07 AM

December 27, 2002

سلام
اول اينكه : سياوش عزيز و حميد نازنين در وبلاگهايشان حقير را مورد لطف قرار داده اند و حسابي شرمنده كرده اند . دوستان خوب ام ممنونم .
دوم اينكه : تحت هيچ شرايطي اين داستان زيبا را كه آقاي اميني نوشته اند و در هفت سنگ اخير منتشر شده است از دست ندهيد !
سوم اينكه : در وبلاگ حميد عزيز ، مژده بازگشت سيامك – همنام همتقدير ! – را به وبلاگ عزيزكم سلام ، خواندم . حيف بود كه عاشقانه نويسي كم نظير سيامك ، ادامه نيابد .
چهارم اينكه : برويم سراغ بحث كتاب و كتابخواني !
معرفي كتاب امروز من كمي از روال معمول خارج است !! تمام مواردي كه تا به حال در اين وبلاگ به عنوان معرفي كتاب و نويسنده آمده اند ، بيشتر حال و هواي تحسين و تحليل داشته است ولي اين بار قضيه بيشتر بار انتقادي دارد كه البته شايد انتقادي از جو رايج شعر در جامعه هنري كشورمان باشد .
اخيرا مجموعه شعري با عنوان ( ماخ اولا ) جهت معرفي شعر و شاعران امروز مازندران به كوشش زينت نظري به چاپ رسيده است . عنوان مجموعه برگرفته از اشعار نيما وشعري به همين نام است :
ماخ اولا پيكره رود بلند
مي رود نا معلوم
مي خروشد هر دم
مي جهاند تن ، از سنگ به سنگ ….
شك نيست كه مجموعه هايي كه به ارائه محصولات هنري و به خصوص شعر در يك منطقه خاص از كشور تمركز يافته اند ، توانايي نشان دادن استعدادهاي تهفته در آن منطقه و آشنا كردن مردمان ساير نقاط كشور با اسامي جديدي كه شايد هنوز فرصت طرح شدن در حيطه ادبيات كشور را نيافته اند – به دليل مافياي احمقانه نشريات ادبي و ساير تريبونهاي ارائه محصولات هنري كه متاسفانه در همه جاي دنيا كمابيش ديده مي شود ! –و همچنين تبيين نوع نگاه ، زبان خاص و نهايتا سطح هنري شاعران منطقه را دارد . بنابراين انتشار چنين مجموعه هايي هميشه راه گشا و اصولا اقدامي مثبت تلقي مي شود .
مجموعه ماخ اولا ، به خوبي از عهده نشان دادن گوشه اي از آن چه در دنياي شاعرانه مازندران مي گذرد ، بر آمده است . اما چنان كه گفتم تنها گوشه اي !!
براي من كه با حال و هواي انجمنهاي شعري استان تا حدودي آشنا هستم ، انتشار اين گونه اي مجموعه جاي تعجب و پرسش دارد . در اين كتاب آثاري از 51 شاعر ، به چاپ رسيده است كه تنها 7 شاعر : غزل ، 41 شاعر : شعرهاي نو ، و دو نفر نيز هم غزل و هم سپيد ارائه كرده اند ! كساني كه با جريانات شعري اين منطقه از كشور آشنايند به راحتي در خواهند يافت كه اين الگوي آماري از پايه و اساس غلط است !!
حتي اگر بنا را بر كيفيت آثار بگذاريم ، غزل در مازندران به واسطه حضور پررنگ شاعراني چون محمد علي زضازاده ، ياسر گليجي ، ليلي حيدري و دهها جوان هنرمند ديگر به خصوص در نيمه غربي استان حضوري بسيار فراگير دارد . در واقع اين منطقه به خوبي خود را به عنوان يكي از مناطقي كه رويكردي مناسب نسبت به غزل امروز دارند معرفي كرده است . اما چنان كه گفتم و با نگاهي گذرا به اين مجموعه مي توان به آن رسيد ، اين جريان شعري به راحتي از ديد گرد آورندگان اين مجموعه بر كنار مانده است . در واقع شاعراني كه به عنوان غزلسرا در اين مجموعه جاي گرفته اند عموما شاعراني هستند كه به واسطه حضور پر رنگشان در جامعه هنري كشور نمي شد از نامشان به سادگي گذشت ! اگر نه شايد عمق فاجعه از اين هم بيشتر مي شد !!
شكي نيست كه انتخاب كنندگان با توجه به رويكردهاي شعري و سلائق خود به واسطه تمام زحماتي كه مي كشند كاملا محق به تصميم گيري اند و از سوي ديگر باز هم شكي نيست كه در اين مقال ، من قصد بازگشت به آن دعواي مسخره حيدري –نعمتي رايج را ندارم كه شعر كلاسيك بهتر است يا شعر غير كلاسيك ! چرا كه من هم به مانند فروغ عزيز معتقدم : شعر بايد شعر باشد ، كهنه و نو ندارد !!
و اتفاقا آنچه مرا بسيار بر آشفته است همين است ! متاسفانه بسياري از اسعار منتخب ، لااقل به نظر من ! از حيطه شعر كاملا خارج اند !!!
اين نمونه ها را بخوانيد :
از متن به حاشيه افتادم
افتادم توي كلنه
آنقدر كارت دارم ندارم
آنقدر ور مي زنيد آقا
آنقدر دور سرم هيچ هزار كلمه
مي چرخم قربون صدقه ندادنت
آنقدر ( اصلا ) ولش كن
آنقدر بايد خودم باشم
كه در هيچ كلمه اي راهم نمي دهند .

و يا اين يكي :
آرزوهاي خارخار
خليدن گاه
موسيقار حفره
سورگاه موريانه هاي دوردست دورست نزديك
مخده ي معيوب
خالي هاي تلخ
و خانه
و خانه رخنه
خانه خالي ملخهاي هميشه
ملخهاي هميشه هوم م م م !

و نمونه هايي بسيار از اين دست . صادقانه بگويم من اصلا اين نوشته ها را نمي فهمم !!! و خوشحال مي شوم اگر كسي مفهوم اين جملات را به من بياموزد !
هايدگر نظري زيبا در شعر دارد :

شعرهاي پيچيده اغلب به آبهاي گل آلود مي مانند ! به قول نيچه ، به عمد گل آلود شده اند تا ژرف تر جلوه كنند ، اما آبهاي زلال ژرف هميشه ژرفاشان را كمتر از آنچه هست نشان مي دهند و براي راه بردن به ژرفاي چنين آبهايي بايد شناگري دانست و الا به دست و رو تازه كردني در كنارشان بسنده بايد كرد . شعر اگر به راستي شعر باشد سزشار و تهي نشدني ست و رو به رو شدن با آن هر بار مكاشفه تازه ايست !
بدبختانه جريان رايج شعري امروز ايران به خصوص بخش در بوق و كرنايش مصداق كامل آب گل آلود است . آب گل آلودي كه در اين مجموعه نيز جرياني بي رقيب دارد ! ظهور موجهاي پي در پي و امواج سواراني كه خوب كار خود را بلندند اما شاعري را نه و همچنين برخي از اساتيد و شاعران گرامي كه مريد و شاگرد دور خود جمع مي كنند و به نام كارگاه ، فن شعر (مي آموزند)! و نتيجه اش نويسندگاني هم سطح و هم لهجه و همانند مثل چند قلوهاي يك تخمكي ست كه عموما از مراد خود بسيار ضعيف ترند ! همه وهمه به نتايجي چني منجر مي شود !
اساتيد به اين نكته نمي انديشند كه شعر ، در و پنجره سازي نيست كه بشود با نقاله و گونيا و اره و تيشه و با در دست داشتن اندازه هاي لازم آن را ( ساخت ) . شعر ، شاعرانگي مي خواهد !! عنصري كه اينگونه نوشته ها كاملا عاري از آن مي باشند .
جالب اينجاست كه در حيطه شعر جهان و شاعران مطرح آن نيز ، لااقل خود من ، هيچ جايي به نمونه هاي اين چنيني بر نخورده ام . در دنيايي كه بورخس نويسنده پيشرويي كه بسياري از آقايان نيز او را تحسين مي كنند مي گويد : فرداي ادبيات ، متعلق به شعر – حكايت است ! و همه مي دانيم كه شعر – حكايت ، به واسطه همراهي داستان و شعر لااقل داراي لايه اي رويين و ساده و سهل ياب و البته احتمالا لايه هايي دروني و ديرياب تر مي باشد ، نوشته هايي چنين كه فاقد تخيل منسجم و معنا و تداعي مشخص مي باشند چه جايگاهي خواهد داشت ؟!
متاسفانه جريان رايج شعري در يكي دو تا از شعرهاي اين استان نيز به گونه ايست كه مي بينيد و از آنجا كه اين مجموعه توسط همين جريان شعري انتخاب شده است نتيجه كار به اين شكل است ! تكرار مي كنم كه سليقه انتخاب كننده به واسطه تمام زحماتي كه براي چاپ چنين مجموعه هايي مي كشد كاملا محترم است اما مي شد مثلا نام مجموعه را برگريده شعر امروز مازندران نگذاشت ! مي شد نوشت برگزيده شعر امروز فلان جا !! مانند نمونه اي كه پيش از اين و آن هم در سطحي بسيار محدودتر و گمانم فقط در خود استان با عنوان ( بابلسر باراني من ) به چاپ رسيد .
زيادي بحث كش آمد و البته مي تواند بسيار بيشتر از اين هم نوشت اما گمانم ادامه بحث خسته كننده خواهد شد . باشد براي مجالي ديگر اگر عمري بود و حالي !
فقط نا گفتن اين نكته بي انصافي ست كه شعرهاي زيبايي نيز در اين مجموعه ديده مي شود كه براي كسي كه مثل من عاشقانه به شعر نگاه مي كند خريد اين كتاب را كاملا موجه مي كند . هزار توماني كه در ازاي اين كتاب مي پردازيد و شايد دهها برابرش با خواندن غزلهاي دلنشين: رضازاده و گليجي و پور عاشوري و اشعار سپيد زيباي : براري، قائمي ،قيصري ،كابلي ، امير كريمي ، مهدي پور و ملكي و … به خوبي در احساستان به بار مي نشيند و مزه تلخ آن همه عصبانيت را – اگر مثل من باشيد! – به شيريني بدل مي كند .
همراهي ام كنيد.
سيامك

Posted by siamak at 8:27 PM

December 21, 2002

سلام
با معذرت از تاخير يك روزه !
عرض شود كه مي خواهم امروز درباره كتابي بنويسم كه حميد عزيز به من معرفي اش كرده بود . كتابي از سري نامه هاي عاشقانه مشاهير با عنوان :

( دلبند عزيزترينم )!
اين كتاب شامل نامه هاي عاشقانه رد وبدل شده ما بين آنتوان چخوف و اولگا كنيپر است كه با ترجمه زيباي احمد پوري منتشر شده است . اين نامه ها برهه زماني حدودا 6 ساله اي را در بر مي گيرد كه آشنايي ، سپس عشق و آن گاه ازدواج و نهايتا مرگ چخوف را به تصوير مي كشد . در هنگام نگارش اين نامه ها چخوف 38 ساله و اولگا 30 ساله است . اهميت اين مطلب در اين است كه خواننده با احساسي برخاسته از جواني همراه نمي شود بلكه با احساسي جوان كننده رو به رو مي گردد كه هر چه پيش مي رود به بهارگونگي و سبزي اش افزوده مي شود .
نكته ديگري كه در مورد كليات شخصيت اين دو مشهود است تقابل شوخ طبعي هاي ذاتي چخوف با سرگشتگي ها و گاه غم آلودگي هاي كنيپر است . اين مطلب در خلال نامه هاي اين دو به خصوص در مكتوبات اوليه بسيار مشهود است كه به تدريج و با وصل آميزتر شدن رابطه ، شخصيت كنيپر تحت تاثير چخوف قرار مي گيرد و از آن ملال خاطر خويش دست بر مي دارد.
اما اين مكتوبات از سه جنبه قابل بررسي ست :
1-از ديد ادبي : اگر به دنبال نامه هايي شاعرانه و لطيف مي گرديد – و با توجه به نويسنده بودن يكي از دو طرف پر بيراه نيست – بايد بگويم اين كتاب به درد شما نمي خورد . در اين مجموعه نامه ، ادبيات كمترين سهم را دارد ! و جالب توجه تر اين كه در ميان انگشت شمار نامه هاي شاعرانه ، سهم كنيپر بسيار فراتر از چخوف است !! چنانكه جايي چخوف به او مي نويسد :
… چه نامه فوق العاده اي ! واقعا فوق العاده!!حتما خودت ننوشته اي !! داده اي كسي برايت نوشته ، مگر نه ؟!! نامه اي بسيار تحسين انگيز….
در واقع شايد اين مسئله به رك گويي و سرراست بودن ذات روسي برگردد!! نگاهي به ادبيات روسيه به خصوص ادبياتي كه برخاسته از عامه باشد نشان مي دهد كه روسها مردماني هسند كه يك راست سراغ اصل مطلب مي روند !! در آثار گوگول – مثل شبهاي دهكده ديكانكا – و اكثر آثار خود چخوف اين مطلب را به راحتي مي توان ديد .

2- از ديد تحليل رابطه عاشقانه : مي شود گفت كه عشق اولگا و چخوف عشقي فراق زده يا حداقل دير وصل است ! اولگا درگير كار تاتر است . او هنرپيشه اي موفق است كه البته موفقيت خود را مديون آثار چخوف است . از سوي ديگر چخوف به علت بيماري – احتمالا سل – توان زندگي در مسكو را ندارد و در دهكده يالتا در جنوب روسيه زندگي مي كند . بعد مسافت ، فاصله اي بين دو دلداده است كه همين به ديدار دير به ديرشان مي انجامد.
اما نكته برجسته اي كه در اين بين وجود دارد خصلت هدايت گري چخوف است . در واقع اين رابطه را چخوف ، شكل مي دهد و در مسير مناسب هدايت مي كند . بحثي نيست كه در ساختن يك رابطه عاشقانه ، هر دو سوي رابطه مسئولند اما در عمل ، قرار دادن رابطه در مسير درست و حفظ اين مسير بر عهده آن كسي ست كه شانه هاي محكمتري دارد ! ( البته ممكن است كه اين نقش را به تناوب هر يك از دو سوي رابطه بر عهده بگيرند .) در اين رابطه شانه هاي چخوف اين بار را در اكثر مواقع به دوش مي كشند . نامه هاي چخوف بلا استثنا ، با شوخ طبعي و تمايل به ايجاد آرامش همراه است ، در حاليكه كنيپر جا به جا به واسطه خستگي از كار تاتر و همچنين دلتنگي ، زبان به ناله مي گشايد و از زمين و آسمان مي نالد ! از سوي ديگر ، كنيپر در طول رابطه به تحولي در خويش مي رسد كه مي توان آن را با پرسشهاي مكررش از خود در باب مسائل مختلف ، در خلال نامه ها رديابي كرد . البته اين اصلا به معناي اين نيست كه اولگا در پرورش رابطه نقشي ندارد ! بلكه بالعكس او با مهرباني بي حدش و عشق سرشارش ، شانه هاي نحيف آنتوان را براي پذيرش اين مسووليت مهيا مي كند .
به هر حال به گمان من ، اين كتاب براي تحليلهاي دقيق در باب رابطه عاشقانه و زواياي پنهانش كتاب مناسبي ست .
3- از ديد تاريخي : به نظر من بزرگترين زيبايي كتاب ، در همين ديدگاه قابل بررسي ست . در واقع ، خواننده با 6 سال زندگي چخوف ، بي واسطه و كاملا مستدل و از آن مهمتر لحظه به لحظه همراه مي شود . زاده شدن سه خواهر ، باغ آلبالو و... را مي بيند و حس مي كند و با موقعيت حسي نويسنده در لحظه نوشتن اين آثار آشنا مي شود .
از سوي ديگر به واسطه آشنايي هاي گسترده كنيپر و چخوف با مشاهير ديگري هم ارتباط برقرار مي شود : گوركي ، تولستوي ، استانيسلاوسكي و …!
ديدار اين افراد ، در هيئت زندگي روزمره شان و حوادثي كه بر آنها مي گذشته است ، جذاب و خواندني ست .
از سوي ديگر مي توان به راحتي اين نكته را نيز دريافت كه نويسنده اي مثل چخوف ، چقدر در بين مردم محبوب بوده است و نمايشنامه هايش – حتي در زمان حياتش ، بر خلاف بسياري از همكارانش – در بين عوام و خواص مورد توجه قرار مي گرفته است . به گمان من ، الهام گرفتن از زندگي مردم عامه و پرهيز از پيچيده گويي و در عين حال عمق بخشيدن و البته استفاده از چاشني ظنز ، از عوامل موثر در اين اقبال عمومي بوده اند .
×

چخوف در سال 1904 در 44 سالگي و در اوج شكوفايي هنرش به سبب بيماري جان باخت و اولگا 55 سال بعد از او زيست و هرگز ازدواج نكرد .
از جذاب ترين نامه هاي اين مجموعه ، لااقل براي من ، نامه هاي هستند كه اولگا بعد از فوت چخوف براي خيال او مي نويسد .
مطلبم را با گوشه اي از يكي از همين نامه ها به پايان مي برم :
… عزيزترين ، عزيزترينم ، تو كجايي ؟!
در يالتا مدتها فكر مي كردم همه جا هستي ، در هوا ، سبزه زار ، نواي باد !
وقتي براي قدم زدن به بيرون مي رفتم ، قامت سبك و شفاف تو ، عصا در دست ، گاه نزديك به من و گاه از من دور ، بي آنكه اثري بر روي زمين باقي بگذارد ، در آن مه كبود كوه ، با من قدم مي زد . درست مثل حالا كه سرت را نزديك گونه ام حس مي كنم … !
×
عشق در لحظه هايتان جاري .
سيامك

Posted by siamak at 2:14 PM

December 11, 2002

سلام
اول اينكه : بشتابيد كه هفت سنگ جديد از راه رسيد ! با مطالبي داغ و متنوع . از جمله اين ! ( به اين مي گويند خود تحويل گيري !). به هر حال هيچكدام از مطالب زيباي اين شماره را از دست ندهيد ، مخصوصا اين داستان زيبا و اين فلش جذاب را .
دوم اينكه : امروز مي خواهم يك كتاب ديگر را برايتان معرفي كنم .

ولاديمير ناباكوف نويسنده روسي يكي از نويسندگاني ست كه علي رغم اينكه تنها دو كتاب ويكي دو سخنراني از او خوانده ام ، بسيار برايم محبوب است . او را باكتاب زيباي ( ماري ) يا همان ( ماشنكا ) شناختم . رماني كه گويا اولين نوشته ناباكوف است و سرشار از حسي عميق ، شاعرانه و البته عاشقانه . متاسفانه اين كتاب را در حال حاضر در اختيار ندارم تا معرفي مفصلي راجع به آن بنويسم ولي در اولين فرصت اين كار را خواهم كرد . اما كتاب دوم كه مورد بحث امروزمان نيز هست نمايشنامه ايست به نام : ( اختراع والس ).
اختراع والسThe Waltz invention
ولاديمير ناباكوف Vladimir Nabokov
ترجمه : محمد نجفي
انتشارات نيل – چاپ 1380
قيمت : 7000 ريال
طنز يكي از مشخصه هاي ادبيات روسيه است . لااقل بخشي از آن كه داراي وجهه جهانيست از نوعي طنز گزنده و عميق بهره مي برد . آثار گوگول ، چخوف ، داستايوسكي ، تولستوي و … گواه مناسبي بر اين ادعاست . ناباكوف ، نويسنده غربت نشين روس نيز از اين قاعده مستثني نيست . طنز او طنزي قوي ، هشداردهنده و آميخته با تراژديست !
نمايشنامه ( اختراع والس ) از همان عنوان بندي سر شوخي را با شما باز مي كند ! آن هم از آن نوع شوخي هاي مورد علاقه ناباكوف : بازي با كلمات ! در واقع نام والس ارتباطي به رقص معروفي به همين نام ندارد . اين نام مستعار شخصيت اول داستان است !
داستان راجع به مرديست به نام والس كه ماشيني اختراع مي كند به نام تله مورت ( دوركش ) و آن را براي عرضه به نزد وزير جنگ كشوري خيالي مي آورد . او ادعا مي كند كه دستگاهش در هر فاصله اي مي تواند شهري را در يك لحظه به خاكستري نرم و سپيد بدل كند ! بديهي ست كه مجنونش مي پندارند و بيرونش مي كنند و والس در يك قدرت نمايي قله كوه زيباي شهر را منفجر مي كند !
حال وزير به دست و پا مي افتد و با دخالت زني روزنامه نگار به نام ترنس ( خلسه ، خيال ( trance : و تشكيل جلسه ژنرالها به اين نتيجه مي رسند كه بعد از امتحاني مجدد وسيله را از او بخرند . اما والس براي فروش نيامده است ! او همه دنيا را مي خواهد !! تسليمي بلا شرط !!
وزير و رئيس جمهور - كه نامرئي ست !! – تسليم مي شوند و كشور از آن والس مي شود كه با همراهي ترنس قصد آقايي جهان را دارد و در عين حال نمي خواهد از عيش و عشرتش هم غافل شود او مي خواهد تلافي روزهاي نداري خود را در بياورد ! روزهاي تهي از هرچيز اكنون بايد از همه چيز سرشار باشند ! اما هميشه همه چيز بر وفق مراد نخواهد بود حتي اگر مخوف ترين قدرت جهان را داشته باشي ! يك پاسخ نه ، تمام بناي پوشالي والس را در هم مي ريزد و ترنس او را ترك مي گويد ! با ترك تدنس ( خيال ) نمايشنامه به صحنه اول باز مي گردد! باز وزير پشت ميزش است و با تمسخر به حرفهاي والس گوش مي كند !
×

با همين خلاصه فشرده به راحتي پيداست كه با داستاني به شدت شاعرانه و نمادپردازانه رو به روييم . داستاني كه علي رغم گفته هاي خود ناباكوف كه معتقد است : سبك و ساختمان اساس يك كتاب است ،اكتفا به ايده هاي بزرگ مزخرف گويي ست !
پر از ايده هاي بزرگ است . در مورد ساختمان اثر ، با توجه به نمايشنامه بودنش من حرف چنداني ندارم چون در تخصص من نيست . اما گفته هاي حميد امجد در انتهاي كتاب نشان مي دهد كه پرداخت اين نمايشنامه تا چه حد هوشيارانه است .
اما آن چه مرا به عنوان يك خواننده جلب مي كند نماد پردازي هاي شاعرانه ناباكوف است . از همين ترنس شروع كنيم . زني جذاب ، زيباو باهوش كه خيلي خوب كارها را پيش مي برد ! حضور او با موفقيت و اوج گيري والس همراه است ، او مسئول ساختن و تجهيز كاخ والس است و وقتي او مي رود دنياي والس به پايان مي رسد !
چنانكه از نامش هم پيداست او خود خيال است . تخيلي كه مي تواند انسان را به اوج ببرد اما با ترك خود ما را سرخورده در ميان واقعيات رها كند . اما همه چيز به اين سادگي نيست ! ناباكوف با پرداخت زيبايش اين سوال را طرح مي كند كه راستي واقعيت چيست و خيال كجاست ؟ مرز ميان اين دو كجاست ؟! و نويسنده با در هم آميختن مرز رويا و واقعيت داستان را عميق تر و لايه لايه تر مي كند. به واقع شما مي توانيد چند نوع نگاه به اين نمايشنامه داشته باشيد ! از ديد يك آدم علاقه مند به سياست ، اين داستان يك كمدي كامل از نظامهاي توتاليتر است ! يك عده بله قربان گو و به تعبير ناباكوف : مترسك ! جمع مي شوند تا تصميمي بگيرند كه جهاني را ديگرگون مي كند ! پرده دوم كه جلسه ژنرالها را در بر مي گيرد يك مضحكه كامل است از كودكانگي و كودني اين عناصر غير مستقل ! ديالوگها به صراحت شبيه گفتگوي معلم با كودكان بازيگوش كلاس اول دبستان طراحي شده است !
از سوي ديگر خود والس هم كه قول دنياي جديد را مي دهد : دنيايي بدون جنگ و خونريزي و بدون اسلحه ! دست كمي ندارد ! به خاطر يك خراش كوچك شهري را با ششصد هزار سكنه با خاك يكسان مي كند ! ( چقدر آدم ياد اين ضرب المثل ميافتد : به خاطر يك دستمال قسطنطيه را به آتش كشيدن !)
ديگر اينكه او بناي دنياي نوينش را چنان كه خود مي گويد بر اساس تهديد مي گذارد :
…تهديد تربيت كودك را كارساز تر از ترغيب است !
مگر نه درسهايي را كه از سر ترس آموخته ايم
به مغز استخوانمان فرو رفته؟!….
و اين ابزار در پايا نا كارا نشان مي دهد و آن هم به چه طريقي ! او با يك نه مي شكند !! ( به قول امجد اين هم براي طرفداران ايده هاي بزرگ !)
اما اگر از ديد روانشناسانه نگاه كنيم چيزهاي ديگري هم مي بينيم . چنانكه گفتم ورود عنصر خيال به عنوان يك كاراكتر از همان آغاز به ما مي فهماند كه اين نمايشنامه به درون آدمي قصد سفر دارد . از سوي ديگر ما مي توانيم معادلهاي ديگري را هم بيابيم . مثلا سرهنگ كه منشي وزير و بعدها منشي والس است به نوعي نمادي براي عقل يا لااقل فردي عقل گراست . او تا آخر سر حرف خودش مي ماند كه بايد والس را به تيمارستان فرستاد !!
و يا نمادهايي مثل فرو رفتن خاشاك در چشم كه سه بار در طول نمايش تكرار مي شود و يا تاثير اسباب بازيهاي كودكانه بر والس كه رنجهاي دوران كودكي او را باز مي نماياند و از سويي با ادعاي ( نفي كامل گذشته ) او نا سازگار است ! ( راستي شما را هم به ياد همشهري كين و آن سورتمه چوبي نمي اندازد ؟!)
و البته نمادي بارز تر ! آنابلا !! تنها عنصر واقعي در ميان اين همه كاراكتر به شهادت تعريفي كه در ابتداي نمايش ناباكوف از شخصيتها ارائه مي كند . و هم اوست كه به عنوان يك نه بزرگ در برابر والس قرار مي گيرد (‌البته پدرش اين نه را مي گويد !)
در واقع مي توان آنابلا را نماد عشق گرفت با همه لطافتهايش . وقتي والس قله كوه را در اولين آزمايش منفجر مي كند ، آنابلا در اولين مواجهه با او مي گويد :
- اون وقت مي دونستين كي اونجا زندگي مي كرده ؟
- نه كي ؟!
- يه جادوگر پير با يه غزال سفيد برفي!
ناباكوف تمام سعي خود را به كار مي برد كه صحنه هاي حضور آنابلا را اندك و به شدت لطيف و تاثير گذار كند كه بسيار موفق نشان مي دهد و باز ايده اي بزرگ : عشق با هيچ قدرتي و با هيچ تهديدي به دست نمي آيد !
از ديد يك ناباكوف شناس ، چنانكه امجد مي گويد ، عدم حضور پروانه ها كه از موتيف هاي آثار ناباكوف است و نماد رهايي ست در اين فضاي تلخ گون و هم چني تكرار مضمون تبعيدي با ياد آوريهاي والس – كه موجودي بي سرزمين است – از سيبري و ترانه هاي كنار رودخانه و احضار پريان مشهور فولكلور روسي – نگاه كنيد به شبهاي دهكده ديكانكا از گوگول و …- با آن هيبت هاي مشمئز كننده در لباس زنان هرجايي و … مي تواند جالب توجه باشد .
در پايان دلم نمي آيد از يكي از تداعي هاي اين نمايشنامه كه به گمانم آگاهانه است ياد نكنم .
بسياري از صحنه ها و به خصوص گفتگوهاي والس و ترنس يادآور فاوست اثر گوته و ديالوگهاي او با مفيستوفلس است .
به عبارت ديگر ترنس در جايگاه مفيستو قرار مي گيرد اما اين بار والس از مفيستوي خود هم فرا تر مي رود به طوريكه ترنس مي گويد :
خيله خوب والس ! نمايش رو ادامه بده ! من كه جز تحسينت نمي تونم كاري بكنم ، تو يه نابغه اي !
و از سوي ديگر او به ترنس اكتفا نمي كند و با او در نمي آميزد و درخواست او را رد مي كند .
شايد در آميختن كامل با تخيل از والس يك شاعر مي ساخت اما بهره كشي او از تخيل در جهت پوشاندن حقارتهايش از او مستبدي مجنون مي سازد كه ديكتاتور بزرگ چاپلين را به ياد مي آورد !
همراهيم كنيد .
سيامك

Posted by siamak at 6:56 PM

November 26, 2002

سلام
امروز مي رويم سراغ بحث معرفي كتاب !
جواد مجابي را با 4 كتاب مي شناسم . كتاب اول را سالها پيش در دوران نوجواني خواندم . كتابي چاپ قبل از انقلاب كه مجموعه اي از كاريكلماتورهاي او بود و اصلا چيزي از آن يادم نيست جز حلاوت طنز گيرا و تصاوير بسيار دلنشينش .
كتاب بعدي كه از او خواندم موضوع اصلي بحث امروزم است و (ج) نام دارد . اين نام غريب با درون مايه اي غريبتر برايم دنيايي را آفريد آكنده از احساسهاي گوناگون و البته زيبا . البته شايد اين كتاب از جهاتي ديگر هم برايم خاص بود . كسي كه اين كتاب را به من هديه كرد …!
و بالاخره كتابي به نام عبور از باغ قرمز كه كتابي زيبا و تقريبا رئال با شرح زندگي يك خانواده خاني ، كه هر فصل با روايت يكي از اعضاي خانواده نقل مي شود و اين تعدد راويها ، به خواننده مجال مي دهد ماجراها را از ديدگاه آدمهاي متفاوت ببيند و در يابد كه حقيقت هيچوقت چيز سهل الوصولي نيست و گاه آنچه حقيقت محض مي ناميم با نگرشي دقيق تر و تغيير زاويه ديد از حقانيت مي افتد كه اين به خصوص در تعاملات فرد با اجتماع پيرامونش بسيار قابل تامل است .
لطفا در را ببنديد كتاب ديگريست كه از مجابي خواندم كه علي رغم تخيل بسيار جذابيت ديگر آثارش را نداشت و كمي پراكنده به نظر مي رسيد و البته شهربندان را يادم رفت !! شهربندان اثر زيباييست . هرچند مشابه هايي دارد مثل 1984 يا رمانهايي از اين دست . اما به هر حال رمان جذابيست .
اما كتاب ( ج ):
از همان آغاز و با ديدن نام غير متعارف كتاب و طرح جلد عجيبش در مي يابيم كه با اثري غير معمول طرفيم . روي جلد سايه مردي ديده مي شود كه بالي عظيم با طرحي كه به سنگواره ها مي ماند از سمت چپ – البته بايد قاعدتا راست مي بود ! - بدنش روييده است ! و عنوان كتاب نيز به شكل يك حرف (ج) بزرگ كل صفحه را مي پوشاند .
داستان را كه شروع مي كني اين غير متعارف بودن به اوج مي رسد . شخصيت راوي داستان ، كسي نيست جز عبيد زاكاني كه در يك پروسه عجيب ديگر باره به اين دنيا احضار شده است ! چيزي شبيه تناسخ ! با اين تفاوت كه او در حال حاضر روح است ! روحي كه ديده مي شود و حضور موثر فيزيكي دارد . اين تخيل نويسنده شايد به تنهايي بتواند فقط يك يا دو فصل سرگرم كننده باشد اما مجابي با تيز هوشي تنها به اين تخيل بسنده نمي كند و نشان مي دهد كه اين موقعيت غريب براي او ابزاري ست براي بيان عقايدش درباره همه چيز !
و به راستي هم درباره همه چيز اظهار نظر مي كند : از سياست و فساد طبقه حاكم و نفوذ اجانب و بحثهاي فلسفي درباره چيستي جهان تا بررسي رسالت طنز و اصولا ادبيات و حتي عشق !
بسياري از فصول كتاب به نام آثار عبيد نام گرفته اند : موش و گربه ، اخلاق الاشراف ، رساله دلگشا و….چنانكه حتي من گمان بردم كه شايد همه نامها اشاره اي به آثار عبيد داشته باشد كه بعد از پرسش از جلال عزيز كه آثار عبيد را خوب مي شناسد ، به اين نتيجه رسيدم كه اين قضيه در مورد تمام فصول صدق نمي كند .
داستان سير خطي خيلي مشخصي ندارد . مي شود گفت هر فصل داستاني مجزاست با ارتباطهايي ظريف – در كاراكترها و پيرنگ – با ساير فصول.
يكي از فصول حيرت آور رمان از لحاظ پرداخت داستاني فصل ( روز به در شده ) است . در اين فصل نويسنده با تبجري شگرف ماجراي يك روز 13 بدر را با تشخص دادن به البسه و اشيا تعريف مي كند :
از جمع چادرهاي سياه و گلدار و سماور بخار كننده ، ظرفهاي چرب و چيل و سبزه هاي روبان زده پرگره ، يك روسري جناغي بالاي ساتين آبي بلند مي شود . جوراب كرم و ارسي مشكي همراهي اش مي كند ، پيرهن ساتين چرخي مي زند رقصان به طرف درختهاي صنوبر مي رود .
آن سوتر از پشت نارون ، پيراهن لاكي ، جليقه و شلوار قهوه اي چينهايش را صاف مي كند ، به يك راستا مي ايستد ، جوراب قهوه اي كفش شبرو سوراخدار قهوه اي را پيدا مي كند ، در آن مي رود و حركت مي كند . فاصله پيراهن لاكي با ساتين آبي پشت درختهاي صنوبر كمتر و كمتر مي شود ….
و به همين ترتيب مجابي داستان يك سيزده بدر را با تمام بازيها و بدمستي ها و عشق هاي پنهان و آشكار و قتلي كه رخ مي دهد تمام و كمال تعريف مي كند .
چنان كه از همين مثال نيز دريافتيد نثر داستان يك نثر ادبي و شعر گونه است كه با روايت غريب و شاعرانه آن و همچنين شخصيت راوي – كه خود عبيد است 0 سازگاري دارد.
از بين فصول ديگر كتاب دوست دارم به دو فصل اشاره مخصوص كنم :
( رساله دلگشا ) فصلي ست كه در آن با طنزي گزنده ، مجابي در قالب عبيد ، روشنفكر نماي مدعي مبارزه را به تمسخر مي گيرد . الان شايد داد خيلي ها در بيايد كه آي روشنفكرستيزي!! ولي توجه كنيد گفتم :روشنفكر نما ! مدعياني كه با خواندن 4 كتاب و 5 سخنراني و تكرار طوطي وار چيزهايي كه عميقا از آنها چيزي نمي دانند ، دهانشان را پر مي كنند و عالم و آدم را عوام كالانعام خطاب مي كنند و خود را رهبر مبارزه بر عليه – عليه چي راستي ؟! فرقي نمي كند !!! ( عليه ) باشد كافيست !!!- مي دانند .و عبيد به كمك بال جادويي اش كه بر دست راستش روئيده آينده هر يك را در حين صحبتهاي كنوني شان مي بيند و به آنها مي خندد .
و البته فصل ديگري كه دوست دارم از ان نام ببرم فصل شاعرانه و دلپذيري ست به نام عشاق نامه !
عبيد در ميانه باز آمدن به جهان كنوني - البته اكنون در اين داستان دهه 40 – 50 مي باشد – به عشق گرفتار مي شود . آن هم چه عشقي ! انگار عبيد با تناسخ يافته عشقي ديرين بر مي خورد و مي گويد :
تكرار معكوس يك صحنه در فاصله هفت سده به نظرم خرافي و مضحك آمد .شايد شباهتي دور داشت به آن صحنه و آن معشوق سفركرده . اما نه آن چنان كه حافظه فريبم دهد كه اين همان لحظه است و من برگشته ام و نازنين منتظر ظهور عصياني ست كه بتواند زير همه قول و قرارهايش بزند و باز با من بماند و آن شبها و روزهاي پر تلاطم مكرر گردد.
و چنين مي شود كه عبيد بر مي آشوبد كه يك روح نمي تواند عاشق شود . به خود هي مي زند كه درديرت را از اين بيشتر نكن ! …:
من دمسرد گفت : برخيز ! پيش از اين كه دير شود بگريز !
من ديوانه را شنيدم كه : بنشين تا قيامت همين جا !!
و عبيد مي نشيند به پاي اين واقعيت خيال گونه لطيف ! هر چند هنوز هم غر مي زند ! :
چرا بايستي دختران پنجره اي را بگشايند كه مردي غريبه كه در كوچه هيچ در ير ندارد به حالي برسد كه در انديشه باز ديدن آن چشم و لب و گيسو خواب بر او حرام شود ؟!
و بعد فلسفه مي بافد كه :
چه كسي مي دانست ! شايد عشقش مرا فرا خوانده بود تا دوباره رنجهاي طاقت سوز را بر من بيازمايد از پس آن همه تيرگي و شقاوت زمانه كه روحم را سنگستاني تاريك كرده بود !
و چنين مي شود كه عبيد در دام حادثه مي افتد و قلبش دوباره نمودي خاكي مي گيرد و او كه به واسطه روح بودنش توان گذشتن از همه ديوارها را داشته اين قابليت را از كف مي دهد ! چه ديگر قلب او توان گذشتن از ديوار را ندارد !!
چنان كه مي بينيد شاعرانگي و تصوير پردازي و نماد پروري در كليت اثر و به خصوص در اين فصل نمودي درخشان دارد .
خوب ! گوشه هايي از كتاب را برايتان باز خواني كردم و شمه اي از آن را برشمردم . اما به واسطه سبك كتاب تحليل كلي آن ممكن نيست . چون رمان (ج ) مجموعه اي از همه چيز است با كاراكترهاي فراوان كه مي آيند و نقش خود را بازي مي كنند و مي روند و تماميت اثر در يك هارموني پنهان رسالت تاريخي انسان – آن هم انساني چون عبيد – را به نمايش مي گذارد .
در پايان دوست دارم به سوالي كه خودم را خيلي به خود مشغول كرده بود اشاره كنم :
راستي بال عبيد ، بالي كه بر دست راستش روئيده ، چه معنايي دارد ؟! و اصولا نماد چيست ؟
جوابي كه من يافتم ، از دو ديالوگ كتاب منتج شده است . يكي صحبتي كه برادر عبيد – شاهين – با پسرش مي كند . او مي گويد :
آن پر كه تو مي گويي فقط ديوانگان مي بينند ، آنها فكر مي كنند دنيا همان خيال است . همين زندگي روزانه است كه ما در آن رنج مي كشيم ، اين وبا ، اين فقر ، اين گرسنگي و جنگ است . اين الكي خوش ها از بد و خوب دنيا فرار كرده اند و رفته اند قايم شدند زير پر خياليشان ، با آن عروسكهاي مرده و آن قصه هايي كه به لعنت خدا هم نمي ارزد ، نه به درد دنياي خودشان مي خورد نه به كار آخرت ما!!
خوب ! اسن ديالوگ شما را ياد چه مي اندازد ؟ معمولا چه گروهي با اين لحن خطاب مي شوند ؟!! اگر هنوز حرفم را نگرفته ايد ديالوگ بعدي را بخوانيد :
بلند ترين شهپرم ، به شكل شمشيري به جلو كمانه كرده بود ، خواستم آن را راست كنم ، نكش شكست ، از درون شاهپرم جوهري ارغواني جريان يافت ، قطره اي بر دامنم چكيد ، بر چلوار شكل حرفهايي را به خود گرفت كه تا خوب نگاهش كردم غزلي بود كه تا آن روز نسروده بودم . دفترچه ام را آوردم ، قطره ارغواني تا بر كاغذ مي چكيد صفحه را از هرچه به ياد مي آوردم در يك آن مي پوشاند و بقيه مطلب در صفحات بعد نوشته مي شد . چنان كه تا صبح شاهپر خونچكانم كتابي را به تمامي نويسانده بود.
روشن است كه چه مي خواهم بگويم ! به نظر من اين پر شاعرانگي يا تخيل روشن بين شاعرانه است . هديتي كه كوتاه بينان آن را خواب و خيالي مي دانند كه شاعر با آن از دنيا مي گريزد و براي شاعر منبع الهام شاعرانه است . و البته همان است كه عبيد از پس بالش آينده هر چيز را به وضوح مي بيند و در مكاشفه اي شاعرانه زمان و مكان را در مي نوردد و اتفاقا شايد به همين دليل اين بال بر دست راست روئيده است !
خلاصه اينكه :
(ج) جواب همه سوالهاي دنياست! جامعه ، سياست ، روابط اجتماعي ، اخلاق و هزار و يك مسئله ديگر !
و آن جواب اين است كه : بر همه شان بخند!!
آن جوري كه جواد مي خندد يا بهتر بگويم آن جوري كه عبيد مي خندد .از ميان منشور بال پرده درانشان ، مي شود ديد آينده همه آنهايي را كه لاف مردم را مي زنند ! ببين فسادي را كه بر چهره بشر شتك مي زند …ببين همه اين چيزهاي ناديده را و بر همه شان بخند ! كه اگر به انها نخندي ، به پوچي و حقارتشان ، آنها به بدبختي و فلاكت تو خواهند خنديد !به آنها بخند ! حتي اگر شده به درد !! مضحكه شان كن تا ديگر هيچ كسي ابهت دلقكوارشان را جدي نگيرد !
آن گونه كه عبيد خنديد و مي خندد !
×
خوب !
اين مطلب هم طولاني شد ! آخر نشد جايي براي دوتكه كردنش پيدا كنم !! خلاصه ببخشيد!
راستي ! يك خبر بيات ! هفت سنگ جديد منتشر شد !! پس كماكان هفت سنگ يادت نره !! همين طور بوسه بي فريادرس من را !!
با نظراتتان همراهم باشيد .
سيامك


Posted by siamak at 3:53 PM

November 13, 2002

سلام
بپردازيم به ادامه بررسي آثار ساراماگو!

از کوري و بلم سنگي گفتم و نوبت رسيده بود به همه نامها !
اما همه نامها :
اين كتاب به نظر من شاهكاري ديگر است ! اگرنه بيش از كوري لااقل به اندازه همان زيبا و شاعرانه !
باز همان سبك نگارشي و ديالوگ بندي و باز هم يك اتفاق عجيب - هر چند نه به اندازه دو كتاب قبل - و باز هم در عنق هزاران حرف و اين بار با محوريت عشق و البته مرگ !
قهرمان رمان مردي 50 ساله است كه كارمند جز، اداره ثبت احوال است . سرگرمي او جمع آوري كلكسيوني از اطلاعات راجع به شخصيتهاي مشهور است كه به واسطه شغلش و دسترسي به پرونده همه آنها به اين نتيجه مي رسد كه داشتن يك كپي از شناسنامه آنها به كلكسيونش رونق مي دهد .زيرا بسيار ياز اين مشهورها ، حقايق مربوط به تولد خويش را مخفي مي كنند ! و البته آقاي ژوزه - قهرمان رمان - اين كارها را مخفيانه و در ساعات تعطيل انجام مي دهد. روزي بر حسب اتفاق ، همراه با چند پرونده ديگر ، پرونده زني را نيز به اشتباه بر مي دارد كه همين برگه زندگي او را ديگرگون مي كند و به عشقي عجيب از اين موجود ناديده مي انجامد ….
ادامه داستان را خودتان بخوانيد اما مهمترين مشخصه اي كه بايد به آن اشاره كنم نگاه مدرن و شاعرانه ساراماگو به دو اسطوره يوناني و همچنين كتاب كمدي الهي دانته است !
حضور دو داستان اسطوره اي از يونان قديم در اين رمان كاملا واضح است : داستان تزه . داستان اورفه .
در داستان تزه آمده است كه پوزئيدون - خداوندگار دريا - گاوي را از دريا بر مي آرد عظيم الجثه و به منلاس پادشاه كرت مي سپارد . پاسيفائه ، زن منلاس ، به گاو در مي آيد ، پوزئيدون به خشم مي آيد و پاسيفائه كودكي مي زايد با تن انسان و سر گاو كه مينوتور نام مي گيرد ! منلاس براي حفظ آبرو ، دالاني هزار تو مي سازد و مينوتور را در ان جاي مي دهد . هر 9 سال هفت پسر و هفت دختر جوان به هزار تو در مي شوند تا خوراك مينوتور شوند . تا اينكه تزه و آريان - معشوق تزه و دختر منلاس - براي اين كار داوطلب مي شوند و آريان نخي را تزه مي دهد كه تزه با آن وارد هزارتو مي شود ،م ينوتور را مي كشد و با راهنمايي نخ به بيرون راه مي يابد .

ساراماگو از اين داستان بسيار شاعرانه سود مي گيرد و فضاي اداره ثبت احوال را عينا شبيه هزارتوي مينوتور باز سازي مي كند. از سوي ديگر ژوزه - قهرمان داستان - براي گم نشدن از همان ترفند آريان سود مي جويد : سر يك نخ را به پايه ميز رئيس مي بندد و سر ديگر ان را به پاي خود و وارد هزار تو مي شود !همچنين بر اساس يكي از روايات اين افسانه - گه البته من خودم اين روايت را نخوانده ام و از مترجم آقاي عباس پژمان نقل مي كنم - تزه آريان را ترك مي كند و آريان در غم او خودكشي مي كند كه اين نكته نيز در داستان با خودكشي دختر تحقق مي يابد !
از سوي ديگر در داستان اورفه آمده است كه اورفه كه شاعر و موسيقي داني قابل بوده است همسرش اوريديس را در اثر نيش ماري از دست مي دهد و از پولوتوس ، نگهبان دوزخ ، را با افسون آوازش مي فريبد و اجازه برگرداندن اوريديس را از او مي گيرد با اين شرط كه تا قدم از جهان مردگان بيرون نگذاشته است به صورت همسرش ننگرد . اورفه در لحظه خروج شرط را از ياد مي برد و براي هميشه اوريديس را از كف مي دهد !
همين مضمون در رمان نيز به كار گرفته مي شود . ژوزه در حقيقت خود اورفه است و زن بي نام اوريديس !
اتفاقا اين بي نام بودن براي من خيلي جالب است چون در جايي ديگر هم آن را ديده ام : عشق سالهاي وبا !
در آن شاهكار ماركز نيز يكي از شخصيتها در خيل آن همه شخصيت داراي نام ، بي نام مي ماند : معشوقه نقاش ابتداي داستان !
به گمان من كاركرد اين بي نامي در هر دو جا يكي ست ! در مورد رمان عشق سالهاي وبا مفصلا صحبت خواهم كرد اما فعلا همين را بگويم كه به نظر من چه در ان كتاب و چه در اين كتاب ، به نظر من ، نويسنده ها عشق واقعي - عشقي كه شايسته نام عشق است نه هر احساس نصف نيمه اي ! - را از قيد نام آزاد كرده اند تا ماهيت ازلي ابدي آن را نشان دهند .
اما كمدي الهي دانته نيز در اين اثر آميخته مي شود ! اما اين آميختگي كمي پنهان تر است . من متاسفانه هنوز خودم موفق به خواندن كمدي الهي نشده ام بنابراين تنها به نقل از مقدمه زيباي آقاي پژمان - كه البته توصيه مي كنم بعد از خواندن متن داستان آن را بخوانيد - برايتان بگويم كه در سرود سيزدهم دوزخ ، دانته به همراه ويرژيل از جنگلي بازديد مي كند كه در طبقه هفتم جهنم واقع است و درختهاي خشكيده آن در معرض حملات آريپا ها هستند : پرندگاني كه صورت آدم دارند! اين جنگل به جنگل خود كشته ها معروف است و جايگاه افراديست كه به سبب خودكشي به جهنم فرستاده مي شوند . حاي ارواح در اين جنگل هيچ نظم و قانوني ندارد و صرفا بر اساس تصادف است . روحي كه در اين جنگل مي افتد چون دانه اي مي رويد و درختي مي شود كه آرپياها از برگهاي آن تغذيه مي كنند تا هم او را به درد بياورند و هم دريچه اي به روي اين درد بگشايند كه اين روح ها تنها از دريچه شاخه شكسته شان قادر به ناليدن هستند!
اين روايت حيرت انگيز و شاعرانه از دانته با تغييراتي اندك در صحنه گورستان خويش را باز مي نماياند . خودكشي دخترك بي نام ، جنگلي كه اين بار زيتون زار است ، چوپاني كه نقش تصادف را دارد و آرپياهايي كه به ميش هاي چوپان استحاله يافته اند .به همه اينها بيافزاييد خوابيدن ژوزه را در شكاف يكي از درختان زيتون و البته خوابهاي او را !
همچنين شخصيت رئيس ثبت احوال كه به پلوتوس يا هادس - خداي دوزخ - مي ماند يا شكل سر در اداره كه - باز هم به گفته عباس پژمان - يادآور سر در دوزخ در كمدي الهي ست و ….
با تمام اين اوصاف ، ناگفته پيداست كه همه نامها چه معجون مرد افكني مي شود !! روايتي كاملا شاعرانه و تكان دهنده از عشق و مرگ كه به هزار گونه تفسير مي انجامد و به راحتي روزها و شايد هفته ها - بستگي به جويايي خواننده - ذهن خواننده را علي رغم تمام شدن كتاب به دنبال مي كشد و هر بار خواندن كتاب چيزي تازه به او مي دهد. وآيا معناي هنر چيزي جز اين است ؟!
×
اين چند روزه دو كتاب ديگر از ساراماگو نيز ديدم و خريدم ! با نامهاي :
( جزيره ناشناخته ) و ( بالتازار و بلموندا )
اولي كتاب بسيار كوچكيست كه داستاني حيرت انگيز دارد! چيزي در مايه هاي شازده كوچولو ! البته با ظاهري كه هر چند ساده است ولي به اثر اگزوپري نمي رسد و هر چند عيق است نه به آن عمق!
منظورم اين بود كه در همان سبك . سياق است و البته بسيار زيبا! در مورد اين كتاب و البته كتاب دوم بعد ها خواهم نوشت!
همراهيم كنيد
سيامك

Posted by siamak at 12:33 PM

November 5, 2002

سلام

امروز مي خواهم بحث ساراماگو را اگر خدا بخواهد تمام كنم.
قصد داشتم راجع به كوري به تفصيل صحبت كنم اما بعد از دوباره خواني اثر به اين نتيجه رسيدم كه گفتگوي بيش از حد و تحليل جز، به جز، از يبايي اثر مي كاهد و شان آن را از بين مي برد. ترجيح دادم ( عاشقانه ) به كليت اثر نگاه كنم تا ( عاقلانه ) به جز، جز، آن !به قول دكتر حميد رضا توكلي – به نقل از شماره اخير چلچراغ - :
بسيار گفته اند و شنيده ايم كه هنر راستين و متعالي هنريست كه به دان تحليل و تبيين فرو نيافتد . هنري كه زيبايي اش حس مي شود اما از منشا، اين احساس عجيب سخني نمي توان گفت . راست است كه تحليل هاي زيباشناختي و نقد هنري بيش و كم پاره اي شگردهاي زبان هنري را تبيين و طبقه بندي كرده است اما باز دست كم در بيشتر شاهكارها رازي است كه به آساني لمس مي شود اما به دشواري درباره آن مي توان توضيح داد . در يك كلام راز زيبايي ، خود راز است !
به همين خاطر من هم ترجيح مي دهم در راز گل سرخ شناور باشم !
تنها به دو سوال راجع به اين كتاب و پاسخ خود به آنها – كه مسلما پاسخ اول و آخر نيست – اشاره مي كنم چ.ن حيف ام مي آيد از توجه دادن به آنها بگذرم.
اول اينكه چرا يك شخصيت بينا بين اين همه كور بايد وجود داشته باشد ؟! چرا زن دكتر بايد كور نشود ؟! آيا اين كاراكتر صرفا براي پيشبرد داستان و حفظ تصوير گرايي نويسنده بينا نگاه داشته مي شود ؟!…
پاسخ من اين است كه هر چند نمي توان از تاثير اين كاراكتر و بينايي اش در داستان گذشت اما قضيه به همين جا ختم نمي شود . نگاهي به كل اثر نشان مي دهد كه رفتار كورها رفتار مضحك و در عين حال رقت انگيز است ! آدم به حماقت هايشان مي خندد و در عين حال دلش به حال آنها مي سوزد. نگاه كنيد به دعواي دزد و مردي كه اول كور شد سر ماشيني كه به درد هيچكدامشان نمي خورد ، يا قطره ريختن مدام دختري كه عينك دودي دارد در چشمش ، يا برداشتن همان عينك دودي توسط او در صحنه اي كه خدمتكار هتل از زني هرجايي سخن مي گويد كه عينك دودي داشته است حال آنكه همه كورند و عينك او را نمي بينند ! و هزار مثال ديگر. اين رفتارهاي رقت انگيز خنده دار تنها در صورتي نمود دارند كه بينايي آنها را ببيند . اگر بپذيريم كه اين كوري به قول خود ساراماگو معنويست بنابراين به اين نتيجه مي رسيم كه رفتارهاي رياكارانه و خويش محورانه ما نيز در اين جهان همين قدر مسخره و رقت انگيز است ! تنها كافي ست شخصي ( بينا ) به اين همه بنگرد !
و سوال دوم : چرا زن دكتر ؟! چرا بين اين همه آدم نويسنده او را براي بينا بودن انتخاب مي كند ؟! آيا اين انتخاب تصادفي ست ؟! در رماني اين چنين دقيق به نظرم تصادفي اين چنين محال است ! پس چه مشخصه اي او را از بقيه ممتاز مي كند ؟!
به نظر من اين مشخصه تنها ، عشق است ! او كسي ست كه علي رغم بينايي و در عين حال سرايت وحشتناك اين بيماري خود را به كوري مي زند تا همسرش را رها نكند . او كسي ست كه در ضمن چندين سال زندگي مشترك هنوز به همسرش آنگاه كه از خواب برمي خيزد مي گويد : صبح بخير عشق من ! و اين عشق ، عشقي كاملا پرداخته و داراي منطق عاشقانه است نه احساسي ( كور ) !! به رفتارهاي منطق گراي او در كل داستان به خصوص صحنه اي كه جمعي خيال برقراري حكومتي خودكامه را دارند نگاه كنيد . بنابراين به نظر من ساراماگو آگاهانه با بينا قرار دادن اين الهه عشق و معرفت ، تاكيد بر لوازم بينايي دارد . در همين راستا مي توان بعضي از تصاوير را داراي بعد ديگري نيز ديد : ورم ملتحمه چشم (‌يك بيماري عفوني ) در دختري كه عينك دودي مي زند با توجه به اينكه او به تعبير خود ساراماگو يك ( عشق فروش ) است ! و يا بيماري قانقاريا ( يك بيماري سهمگين عفوني كه كل بدن را در گير مي كند ) در مرد دزدي كه قصد كام ستاندن به عنف از دختر را دارد و ….
به همين اندك در باب كوري بسنده مي كنم تا از حلاوت شاعرانه اين اثر سترگ نكاهم .

و اما بلم سنگي كتابي ست از ساراماگو كه من ارتباط زيادي با آن برقرار نكردم . از لحاظ سبك ، نويسنده همچنان از مولفه هاي كوري تبعيت مي كند . چه در سبك نوشتاري كه همان قواعد سجاوندي و در هم بودن ديالوگها را دارد و چه در سبك پردازش داستان و درون مايه كه باز يك اتفاق عجيب غير ممكن محور داستان پردازيست : شبه جزيره ايبري از كل قاره اروپا جدا مي شود و در اقيانوس به راه خود مي رود چونان يك بلم سنگي !! در اين اتفاق عجيب ساراماگو ، يك ماجراي به ظاهر بي ربط و كم اهميت را عامل مي داند : زني بر روي زمين با يك تكه چوب خط مي كشد و در امتداد همان خط اين انفصال رخ مي دهد !در اين داستان نويسنده به سفر چند نفر مي پردازد كه هر يك به نوعي پس از اين ماجرا دچار حالتي به خصوص شده اند : يكي سارها ولش نمي كنند ، يكي دائم احساس لرزش زمين در زير پايش را مي كند و ….
در اين سفر – مطابق همه سفرهاي ديگر در داستانهاي نمادين – دگرديسي معنوي در اين افراد رخ مي دهد و سفر مادي به سفري در معنا تغيير ماهيت مي دهد و اين چنين ساراماگو به تحليل نگاه خود در باب زندگي ، عشق ، مرگ و ساير سوالهاي عمده بشري مي پردازد .
اما اينكه چرا اين كتاب با من ارتباط مناسبي برقرار نكرد به گمانم بر مي گردد به اينكه در اين رمان ساراماگو گويا شخصيت راوي و داستان سراي خود را در بسياري از لحظات وا مي گذارد و در قالب يك فيلسوف فرو مي رود ! در واقع اين كتاب بيشتر يك كتاب فلسفي ست تا رمان ! و در نتيجه جذابيتهاي يك رمان را كم دارد . هر چند نمي توانم از لحظات و جملات زيبايي كه خلق شده است بگذرم اما به گمان من هنر در اين رمان – البته نسبت به كوري و همه نامها – در مرتبه دوم اهميت قرار گرفته است .
××
خوب ! بحث به درازا كشيد و به كتاب همه نامها هم نرسيديم !!اجبارا ادامه بحث را مي گذارم براي دفعه آينده تا انشا،الله تمام شود!
همراهي ام كنيد.
سيامك

Posted by siamak at 12:37 PM

October 23, 2002

سلام
امروز مي خواهم بحث در مورد نويسنده اي را آغاز كنم كه كه در 3-4 سال اخير با يكي از نوشته هايش به شدت در ميان كتاب خوانان جهان و البته ايران مورد توجه قرار گرفته است .

ژوزه ساراماگو (Jose Saramago ) نويسنده پرتغالي را همه مي شناسيد و كتاب كوري او را خوانده ايد يا لااقل توصيف آن را شنيده ايد.كتابي كه ساراماگو به خاطر آن جايزه نوبل 1998 را از آن خود كرد.
ساراماگو متولد 1922 درحوالي ليسبون است . اولين كتاب او به نام كشور گناه در 1947 نوشته شد و شهرت او با كتاب بالتازار و بليموندا در 1982 تثبيت گشت.رماني مربوط به تفتيش عقايد كه فليني از آن به عنوان بهترين كتابي كه خوانده است نام مي برد.
از اين نويسنده 3 كتاب - البته تا آنجا كه من ديده ام - به فارسي ترجمه شده است : كوري ، بلم سنگي و همه نامها .محور بحث من نيز در مورد ساراماگو همين 3 كتاب خواهد بود.
و اما كوري :

(( Blindness يك شاهكار واقعي ست! نه به خاطر اينكه هزار جور نقد راجع به آن نوشته شده است و نه حتي به خاطر اينكه جايزه نوبل ادبيات را برد ، بلكه به اين خاطر كه نويسنده در همان 20 صفحه ابتدايي به شما ثابت مي كند كه شاهكاري در حال خلق شدن است !
داستان را گمانم همه مي دانيد :
يك بيماري عجيب كه كوري - آن هم يك كوري ناگهاني و سفيد رنگ نه سياه ! - تنها علامت آن است بروز مي كند و مردمان شهري را يك يك به كام مي كشد.ابتدا تشكيل قرنطينه راهي براي جلوگيري از ابتلاي سايرين تلقي مي شود ولي به تدريج چنان مي شود كه تمامي مردم شهر به قرنطينه راه مي يابند! شهري پر از كوران! تنها با يك استثنا : زن دكتر .
تا اينجاي كار و با اين خلاصه اي كه از درونمايه گفتم به نظر مي رسد كه با يك داستان علمي تخيلي آن هم اگر با ديد سينمايي ببينيم از ژانر فاجعه طرف هستيم ! اما نويسنده با زيركي از اين دام مي رهد .چون او قصد دارد در اين فضاي پركشش استفاده ابزاري كند براي زدن حرفهايي كه خيلي شيرين نيست!
ادامه داستان از اين پس در حقيقت مرور تاريخ قدرت است ! از تاريخ زور گويي و حكومت اسلحه و عهد خان خاني تا انقلاب و حكومت مردم سالار ! و در پايان بيماري چنانكه به ظاهر بي دليل آمده بود ، به ظاهر بي دليل نيز مي رود و قصه در تعليقي از ترس از شيوع مجدد كوري به پايان مي رسد .
شكي نيست كه كوري - چنانكه خود ساراماگو هم بر آن صحه مي گذارد - يك كوري معنوي ست . نويسنده چنان بر اين امر تاكيد دارد كه حتي با ايجاد تفاوتهاي ظاهري بين كوري معمول و بيماري تشريح شده در كتابش مرز اين دو را پر رنگتر نيز مي كند : ( يك جور سفيدي حجيم و شيري رنگ كه به چشمها مي چسبد…)
از سوي ديگر ساراماگو اصرار دارد اثرش را كاملا نمادين و تاويل پذير باقي بگذارد و در اين راستا حتي از نام دادن بر كاراكتر هاي داستان خود نيز مي گريزد . در اين سبك بديع - كه لااقل من مشابه اش را در يك رمان نديده ام - تمامي كاراكتر ها بنا بر صفاتشان ناميده مي شوند : دكتر ، زن دكتر ، دختري كه عينك دودي مي زد و ….
و البته بديهي ست كه خيابانها نيز نامي ندارند ، شهر هم و كشور هم ! در اين گستره بي نام و بي زمان و بي مكان ، نا كجا آبادي دل پذير براي نويسنده خلق مي شود كه ظرفيت پردازش داستاني كاملا نمادين را دارد.
از مشخصات ديگر اثر جذابيت بي پايان آن است .عادت كرده ايم كه هر اثر هنري خواه در حيطه ادبيات خواه در سينما ، نقاشي ، تئاتر ، موسيقي و… اثري كشدار ، قلنبه سلمبه ! و كسالت آور باشد!! اما ساراماگو نشان مي دهد كه مي توان بزرگترين حرفهاي دنيا را در قالب هنري جذاب و دلپذير و حتي گاه ويرانگر ! ارائه كرد . اين جذابيت چنان است كه علي رغم همه پيچيدگيهاي پنهان و آشكار داستان و نثر عجيب آن باز هم قدرت نمايي مي كند.
در حيطه نثر اين كتاب علاوه بر تصوير گرايي و زيبايي عميق جملات به ظاهز ساده اش ، از شيوه سجاوندي غريبي تبعيت مي كند. چنانكه در چند صفحه اول ديالوگها را كاملا گم مي كنيد ! از گوينده نام برده نمي شود و تنها شما به مدد سير داستان پي خواهيد برد كه چه چيزي را چه كسي گفته است ! :
چرا ما كور شديم ، نمي دانم ، شايد روزي بفهميم ، مي خواهي عقيده من را بداني ، بله ، بگو ، فكر نمي كنم ما كور شديم ،فكر مي كنم ما كور هستيم ، كور اما بينا ، كور هايي كه مي توانند ببينند اما نمي بينند….
اين روش نگارش در بلم سنگي نيز به چشم مي خورد كه البته از نظر فضا نزديكي زيادي با كوري دارد .
×××
خوب به گمانم بحث طولاني شد و از آنجا كه نثر من از جذابيت مرگبار آثار ساراماگو خاليست ! باقي صحبتمان را وامي گذارم براي بار آينده اي كه به بحث كتابخواني بر خواهيم گشت .
با نظراتتان همراهيم كنيد .
پ.ن :
راستي فعلا با اين رنگ لينک ها نمي دونم مي تونيد پيداشون کرد يا نه!ولي رو اسم ساراماگو اون بالا حتما کليک کنيد !! تا يه فکري به حال اينا بکنم!!
سيامك

Posted by siamak at 12:04 PM

October 11, 2002

سلام
در بحث عشق گفتم كه تا كنون در هيچ جايي نخوانده ام كه علت ايجاد عشق چيست. هيچ روانشناس و روانكاوي نظريه اي علمي و مستحكم در اين باره ندارد. تنها يك كتاب و البته يك روانشناس برجسته تفسيري متافيزيكي ارائه كرده اند از آنچه مي توان علت عشق ناميد . اينكه چرا در ميان هزاران دل به يكي مي بازيم و ظاهرا اين چنين بي دليل و اتفاق گونه !
آشنايي من با اين كتاب هم براي خودش اتفاقي بود!! كتابهايي كه از عشق مي گويند هميشه توجه مرا جلب مي كنند و در كتاب فروشيها و كتاب خانه ها لا اقل آنها را ورقي مي زنم ببينم حرف حسابشان چيست ! در يكي از همين تفحصات!! 4-5 سال پيش چشمم خورد به كتابي با عنوان : تنها عشق حقيقت دارد !
نامي جذاب بود لااقل براي من .كتاب را كه در دست گرفتم نام نويسنده اش آشنا به نظر آمد : دكتر برايان ال . وايس!

خواندن مقدمه كوتاه كتاب ياد آوري مرا تكميل كرد . او كسي بود كه در اولين كتابش دختري به نام كاترين را معرفي مي كند كه به مدد هيپنوتيزم عميق زندگي هاي گذشته اش را به ياد مي آورد!! به عبارت ديگر شايد او اولين كسي ست كه به شكل تجربي دليلي براي تناسخ روح ارائه داد.
تناسخ را گمانم اولين بار در شكل تئوريك بودا مطرح كرده است . تناسخ بودا در چهار مرحله جماد ، نبات ، حيوان و انسان اتفاق مي افتد . روح بنا به توانايي هايش در قالب هاي مختلف به جهان مي آيد و توانايي هايي جديد كسب مي كند و سپس مي ميرد تا در قالبي ديگر - حال بالاتر يا پايين تر بنا به اينكه رشد صعودي داشته يا نزولي - به جهان باز مي گردد و آن قدر اين چرخه ادامه مي يابد تا روح قابليت وصال به نيروانا - بهشت بودايي - را مي يابد.
اين تفكر در فلسفه و عرفان ايران نيز تا حدودي ديده مي شود .براي مثال شعر معروف مولانا كه مي گويد : هر لحظه به شكلي بت عيار در آمد … يا شعري از عطار كه در مقدمه همين كتاب آمده است :منم آن گبر ديرينه كه بتخانه بنا كردم …كه در بيت سوم و چهارم مي گويد : از آن مادر كه من زادم دگر باره شدم جفتش / از آنم گبر مي خوانند كه با مادر زنا كردم …به بكري زادم از مادر از آن عيسي ام مي خوانند/ كه من اين شير مادر را دگر باره غذا كردم…
در كتاب انسان روح است نه جسد نيز به موارد مشابه بسياري اشاره شده است كه البته يكي از آنها ماجراي همين كاترين و دكتر وايس است .
بعد از اين مقدمه مبسوط!! برويم سر معرفي كتاب :

تنها عشق حقيقت داردOnly love is real
داستاني از همزادان باز پيوسته A story of soulmates reunited
نوشته : برايان ال. وايس Brian L.Weiss
ترجمه : زهره زاهدي
انتشارات جيحون چاپ اول 1377 چاپ پنجم 1380
دكتر وايس فارغ التحصيل روانپزشكي از دانشگاه ييل و استاد دانشگاههاي پيتسبودگ و ميامي و رئيس بخش روانپزشكي مركز پزشكي مونت سينايي ، در كتابي عجيب مي خواهد به ما بگويد كه دليلي براي ايجاد عشق يافته است !كتابي كه خود نيز آن را حيرت انگيز مي داند. او در اين كتاب داستان واقعي دو نفر را كه از بيماران كلينيك او هستند براي ما با شيوه اي موازي تعريف مي كند :
دختري جوان و نسبتا زيبا از اهالي ميد وست به نام اليزابت كه علي رغم جواني و زيباييش اندوهگين و ناتوان در ايجاد ارتباط با مردان و عشق نا چشيده !
پسري به نام پدرو از اهالي مكزيك ، جذاب ولي اندوه گين ، مردد !
اين دو نفر كانديد گذشته درماني شدند . در اين روش دكتر وايس با بازگرداندن افراد به زندگي هاي گذشته شان و گشودن گره هاي موجود و بازگويي نقاط استرس آنها را درمان مي كند . او معتقد است كه نا هنجاريهاي رواني حال حاضر ما مي توانند ناشي از تنشهاي موجود در زندگي هاي پيشينمان باشد .
اين دو نفر در دو روز متفاوت نزد دكتر وايس مي آمدند و همديگر را نمي شناختند . در ادامه كتاب با تدويني موازي داستان زندگي هاي پيشين اين دو بيمار را مي خوانيم و حيراني از همين جا آغاز مي شود!
ماجرا هاي اين دو غريبه به شدت به هم شبيه است !! آن هم اينگونه كه انگار هر يك از ديد يكي از كاراكترها به ماجرا مي نگرند . براي مثال در يك زندگي يكي پدر است ديگري فرزند ، در زندگي ديگر مادر و فرزند ! در جايي دو همسر جايي دو برادر !! و …
به عبارت ديگر اين دو در دالان پيچاپيچ زمان بارها و بارها در كنار يكديگر زيسته اند و مهرمندانه به هم وابسته بوده اند .
و از همين جا فكري درخشان به ذهن دكتر وايس مي رسد :
آيا اين جرقه عشق نيست ؟!

حالا او بايد چه مي كرد ؟! آيا دخالت او دخالت در امر تقدير نيست ؟! اگر اشتباه مي كرد و رابطه اي نا موفق باعث از بين رفتن نتايج درماني تا كنون مي شد چه ؟!…
اين ترديد هاي بزرگ پشت سر گذاشته مي شود و دكتر وايس دخالت كوچكي مي كند:جلسه پاياني درمان پدرو است و ساعت ملاقات اين دو نفر با دكتر وايس طوري تنظيم مي شود كه اليزابت هنگام خروج از مطب پدرو را ببيند ! از زبان دكتر وايس بشنويد :
آمد . من به همراه اليزابت وارد اطاق انتظار شدم. آنها به هم نگاه كردند و نگاه هايشان بيش از يك لحظه در هم گره خورد .علاقه ناگهاني را احساس كردم . دنيا دنيا امكان زير سطح پنهان بود . آيا اين تنها فكر آرزو مندي از جانب من بود ؟ ذهن اليزابت سريعا سلطه مالوف خود را تثبيت كرد : به او گفت كه بايد برود ، به او اخطار كرد كه رفتار مناسب داشته باشد . او به سمت در خروجي رفت و مطب را ترك كرد . به طرف پدرو سر تكان دادم و هر دو وارد مطب شديم .در حاليكه به سنگيني در صندلي فرو مي رفت گفت : زن جذابي بود !
با اشتياق پاسخ دادم :‌بله شخصيت جالبي هم دارد .
با حسرت گفت : چه حوب!
و سپس توجه اش پرت شد . به كار جلسه پاياني درمان پرداخت و به مرحله بعدي زندگي اش . او ملاقات كوتاه با اليزابت را از ذهن رانده بود . نه پدرو نه اليزابت اين مواجهه را در اتاق پذيرايي پيگيري نكردند ….

اما يان پايان كار نبود . لغو يك پرواز ، همراهي اتفاقي در يك پرواز ، احساس آشنايي ، گپ زدن ، صاعقه و تلاطم هواپيما ، دستاني آرامش بخش و … عشق مي آيد !!!
دكتر وايس مي گويد : هنوز گهگاه از اين زوج خوشبخت خبر مي گيرم . اليزابت مي گويد ما بسيار خوشبختيم و بخش عمده آن را مديون تو ايم .
من اعتقاد ندارم آنها به من ديني داشته باشند . من به تصادف هم اعتقاد ندارم .من كمكشان كردم با هم آشنا شوند ،اما آنها به هر حال با هم آشنا مي شدند ، حتي بدون من ! اگر به عشق اجازه دهيد آزادانه جاري شود ، بر هر مانعي غالب خواهد شد .
××××
داستان دكتر وايس چه واقعي چه غير واقعي - خودش كه مي گويد واقعي ست - زيبا ست و شاعرانه و به شدت جذاب! ايده اي بسيار درخشان كه مي تواند بحث بر انگيزد و البته پاسخ بسياري پرسشها را بدهد ، هر چند كه كمي عجيب به نظر مي رسد . من تصميمي براي رد يا قبول اين نظريه ندارم ،‌تنها مي توانم بگويم خيلي زيباست ، خيلي زيبا !!
تا يادم نرفته بگويم در آغاز هر فصل كتاب مي توانيد جملاتي در خشان را از مشاهير علم و ادب در باب تناسخ بخوانيد از گوته تا جبران از داوينچي تا يونگ !
خواندن اين كتاب بي شك فارغ از بار علمي اش احساسي زيبا را در درون تان بر خواهد كشيد و مگر همين كم هديه ايست ؟!
( اگر شادي و لذتي در من مي يابي ، مرا بخوان اي خواننده !‌زيرا به ندرت به اين جهان باز مي گردم ! ) لئوناردو داوينچي
این هم لینک سایت اختصاصی دکتر برایان ال. وایس !
همراهیم کنید .
سیامک

Posted by siamak at 11:44 AM

October 3, 2002

سلام
برگرديم به بحث معرفي نويسندگان.
امروز مي خواهم مطلبم( مطالب ۱ و ۲ ) را راجع به نادر ابراهيمي به سر انجام برسانم.
به نظر من داستانهاي نادر ابراهيمي از دو ديدگاه قابل بررسيند:
سبك داستان پردازي و سبك نوشتاري.
از لحاظ داستان پردازي به نظر من ابراهيمي به خصوص در داستانهاي كوتاهش نويسنده أي سور رئال و نمادگرا ست .
داستانهاي كوتاه او غالبا در فضايي بي مكان و بي زمان رخ مي دهند و حالتي شعر گونه دارند.
رويه ظاهري داستان ماجرايي را نقل مي كند و در بطن ماجرا ماجرايي ديگر شكل مي گيرد .به گفته ديگر خواننده با فرا روي از متن و بنا به ميزان انديشگي خود ماجرايي ديگر را در درون خود تجربه مي كند.
نمونه بارز اين قضيه در مجموعه داستانهاي كوتاه او به خصوص در جلدهاي 2 و 3 ديده مي شود : داستان مردي كه مي خواهد به جهنم برود و دنبال راه ورود به آن مي گردد …يا داستان دزد و صاحبخانه أي كه با هم به بازي خط و نقطه مي پردازند و…
ايده هاي ابراهيمي واقعا درخشانند . غزل - داستان آن سوي تسليم قدرت تخيل ابراهيمي را به خوبي نشان ميدهد:
دشمن به شهري حمله مي كند و سه تن در حال تاس بازي هستند . فرمانده دشمن بالاي سر آنها مي رسد و آنها همچنان گرم بازيند ! فرمانده به تمسخر مي گويد كه هر كه بازنده باشد جان خواهد داد اما تاسها دائما يكسان مي آيند و ….
از سوي ديگر هر گاه داستانهاي ابراهيمي فرم خطي رايج را در زمان مي شكنند زيباتر مي شوند .( بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ) نمونه برجسته أي در اين زمينه است.
عنصر مهم ديگر آثار ابراهيمي طنز است .طنزي بيدار ، تاثير گذار و غالبا گزنده! طنزي كه بين گريستن و خنديدن دلدل مي كند! و او بسيار خوب از اين مشخصه براي تلنگر زدن به انديشه مخاطب سود مي برد . اين طنز غالبا در محدوده طنز موقعيت است نه طنز زباني . موقعيتي كه غالبا حاصل ضعفهاي دروني انساني ست.
از لحاظ نوشتاري ، نثر ابراهيمي نثري كاملا تصوير گرا و شاعرانه است با جمله هايي كوتاه و تاثير گذار و برا !
اتفاقا گروهي اين خصيصه را به عنوان ضعفي در كارهاي او تلقي مي كنند و بر آنند كه در آثار ابراهيمي انگار همه كاراكترها شاعرند و فيلسوف!!
اما من فكر مي كنم هر چند شايد ظاهر اين انتقاد صحيح به نظر برسد اما در اين ميان از يك نكته مهم غفلت شده است.در آثار ابراهيمي فضا شاعرانه و سوررئال است لذا ما با واقعيت سر و كار نداريم بلكه با فرا واقعيت طرفيم . دنياي داستانهاي او عين دنياي بيرون نيست بلكه دروني شده دنياي بيرون است و اين درون ،‌ درون نويسنده أي شاعر مسلك است ! لذا شخصيتها - كه در حقيقت وجه هاي مختلف شخصيت نويسنده اند - شاعرانه سخن مي گويند . از سوي ديگر در برخي آثار ابراهيمي - كه جنبه واقعي آنها بر فرا واقعي مي چربد - شخصيتها اصولا شاعر و نويسنده اند : مثل ( يك عاشقانه آرام ).
بنا براين من فكر مي كنم علي رغم اين كه ديالوگها خيلي شاعرانه اند ، در دهان شخصيتها به خوبي مي نشينند .
از لحاظ درون مايه و موضوع چنان كه پيش از اين گفتم دو نكته دغدغه اصلي ابراهيمي را تشكيل مي دهند : عشق و وطن .
و شايد دومي هم جزئي از اولي باشد ! چنانكه او ( يادداشتهاي يك عاشق حرفه اي ) - از مجموعه داستانهاي كوتاه جلد 3 - را براي وطن چنين مي آغازد :
به تاريخ 1/1/1
من عاشق تو هستم
من عاشق تو هستم
من عاشق تو هستم !
و در يك عاشقانه آرام مي گويد :
عشق به ديگري ضرورت نيست ، حادثه است .
عشق به وطن ، ضرورت است نه حادثه .
عشق به خدا تركيبي ست از ضرورت و حادثه .
او عشق را خيلي خوب مي شناسد ، عيق و متفكرانه . اين شناخت مسلما برخاسته از مطالعه نيست كه برخاسته از مكاشفه و تجربه است . او سيبي را در دست دارد و به گوشه گوشه آن كنجكاوانه نگاه مي كند و هر آنچه مي بيند توصيف مي كند . اين تصوي رسه بعدي بدون در دست داشتن سيب ممكن به نظر نمي رسد .
در پايان ذكر نكته اي خالي از لطف نيست .
دوست عزيزي به دنبال دو قسمت قبلي بحثمان راجع به نادر ابراهيمي اي ميلي برايم فرستادند كه به نكاتي جالب در آن اشاره شده بود . ايشان گفته بودند كه ابراهيمي را از نزديك مي شناسند و معتقد بودند كه زندگي خصوصي او تناسبي با آنچه مي نويسد ندارد . البته ايشان هم مثل من از آثار او لذت مي بردند اما بر آن بودند كه ما بايد از چيزي حرف بزنيم كه به آن معتقديم و به آن عمل مي كنيم .
به گمان من حتي اگر شناخت دوست من صحيح باشد - كه البته من شك دارم ! چنانكه گفتم به نظر من بي در دست داشتن سيب چنين تصويري ممكن نيست !باور كنيم كه قضاوت كردن آدمها بسيار سخت است ،‌ بسيار سخت! - به نظر من چيزي از ارزش آثار ابراهيمي كم نمي كند چنانكه حتي بر عكس اين قضاوت درباره زندگي شخصي او نيز چيزي بز آن نمي افزايد!
ما در بررسي آرا و انديشه ها و آثار ادبي يكنفر زندگي خصوصي اش را نقد نمي كنيم بلكه به آن آرا و آثار به عنوان موجوديتي مجزا نگاه مي كنيم . به نظر من نقد اثر را با توجه مفرط به موثر كار درستي نيست . اين در حقيقت يعني آن كه ببينيم حرف را كه زده نه اينكه چه گفته شده ! در حاليكه به قول اخوان : چه كار داري براي چه گفته ام! ببين چه گفته ام !!
و يادم مي آيد كه كساني هم هستند كه پا را فراتر مي گذارند و مثلا بودند - وشايد هم هستند ! - كساني كه مي گفتند : اگر شريعتي مصلح است برود خودش را اصلاح كند با آن سيگار كشيدنش !!
و من هميشه اين سوال در ذهنم بود كه : چه ربطي دارد ؟!!
علاوه بر همه اينها بايد توجه داشت كه يك نويسنده و علي الخصوص يك شاعر انساني ايده آليست است . او از يك ايده آل يك مرام يا يك عقيده سخن مي گويد كه به آن باور دارد . اما او هم انسان است و هيچ انساني ايده آل نيست !! بلكه تنها مي تواند سعي كند به ايده آل نزديك شود حتي اگر آن ايده آل مال خودش باشد!
و به نظر من خوانش يك شعر يا نوشته هميشه بررسي آن ايده آلهاست نه بررسي ضعفهاي انساني كه بيانگر آن ايده آلهاست !
به هر حال من فكر مي كنم آثار ابراهيمي - چنان كه دوست خوبم نيز با من همعقيده اند - هميشه لذت بخشند و آموزنده .
تجربه اين لذت را از دست ندهيد!
همراهيم كنيد .سيامك

Posted by siamak at 11:43 AM

September 22, 2002

سلام
بدحاليه وقتي مي بيني كسي كه يه زماني - راستي كي بود ؟! همين ديروز يا صد سال پيش ؟!! يادم نيست! - معناي ناب نفس كشيدن بود ،‌عين يه آه پا پس مي كشه و تو ديگه هيچوقت نمي توني ببينيش،‌ هيچوقت!
گيرم كه او ديگه نفس نيست اما ياد اونهمه همنفسي اونقدر پابندت مي كنه كه واسه رفتنش دلتنگي كني و چشات خيس شه گيرم كه اون چيزي كه حالا دوسش داري ديگه او نيست ، يه خاطره است ، يه خاطره كه مثه يه رويا ، شيرين بود ، مثه يه رويا ... كوتاه! اما فقط اون بود كه برات اين رويا رو آفريد !! اين دليل واسه همه قدرشناسي هاي عالم كافيه ... و براي همه دلتنگي هاي عالم ! باور كن!
...
برگرديم به بحث معرفي نويسنده ها و كتابها!
داشتيم در مورد نادر ابراهيمي حرف مي زديم. از منتخب داستانهاي كوتاهش ( 3 جلد ) و بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم و يك عاشقانه آرام حرف زديم و حالا ادامه بحث:

(‌چهل نامه كوتاه به همسرم ) واگويه هاي ابراهيمي ست با همسرش . چهل واگويه ها كه گاه در 4-5 سطر تمام مي شوند و گاه 4-5 صفحه هم كم مي آيد!
شكي نيست كه ابراهيمي عشق را در وجود همسرش به نظاره نشسته است و مي نويسد.بي تجربه از عشق نمي توان سخن گفت آن هم با دقت نظري كه ابراهيمي دارد .هيچ كتابي توان آموختن عشق را ندارد چنان كه هيچ معلمي ! كه به قول نزار قباني : عشق خود آموزگار است!
اين عشق در لا به لاي واژگان تمامي آثار ابراهيمي فرياد مي زند ، اما در اين كتاب شما با آن به صراحت و فارغ از داستان و فرم و پيرنگ برخورد مي كنيد و همين برجذابيت كار مي افزايد.
ابراهيمي صادقانه و پر شور از عشقش سخن مي گويد و گاه صراحتش با روحيه محافظه كار ايراني - كه بيان عشق را مايه شرمساري مي داند!!- تقابل مي يابد.اما به قول خودش - در كتاب يك عاشقانه آرام - :
من از بزرگترها به خاطر آنكه عاشقانه نگاه كردن را مي دانم ، خجل نخواهم بود . به من چه ربطي دارد كه آنها كارشان را نمي دانند؟!...
اما قضيه به همين جا ختم نمي شود - هرچند ( همين جا ) هم كم جايي نيست ! - كه اين دلنوشته ها تنها قربان صدقه رفتنهايي شاعرانه نيستند، بلكه تخليل هايي زيبايند از عشق ، چالشهاي موجود در زندگي عاشقانه ، موانع عشق ورزي ، چگونگي از سر گذراندنشان و ...
به بيان ديگر اينها بيانيه هايي عاشقانه اند از طرف همه مجنون هاي دنيا براي همه ليلي ها ! وهمين بي زماني و بي مكاني - كه اصولا خصلت عشق است - ارزش كار را صد چندان مي كند .
از اين مجموعه نامه ها بسيار خوانده ام اما شايد تنها كتابي كه از لحاظ عمق و زيبايي با اين كتاب قابل مقايسه است نامه هاي كافكا به ميلنا ست . در باقي آثار - حتي منتخب نامه هاي جبران به ماري كه از آن خيلي انتظار داشتم - هيچگاه اين درخشش را نديدم كه البته شايد تقصير از ترجمه يا انتخابها باشد!
( فردا شكل امروز نيست )‌ مجموعه داستان ديگري از ابراهيمي ست . داستانهاي اين كتاب به شهادت سال نگارش شان ما حصل روزهاي پرتنش انقلابند و لاجرم داستانها فضايي كاملا سياست زده و حتي گاه شعار زده دارد !
به گمان من اين كتاب بيشتر يك مرام نامه پر شور سياسي ست . آن هم نه از جنس يك عاشقانه آرام ! مرام نامه اي كه هيجان و شور را از انديشه و تفكر بيشتر دارد و لذا جذابيتش براي من - مني كه شايد خاطرات مشتركي با نويسنده ندارم - به اندازه ديگر آثار او نيست.

( حكايت آن اژدها ) مجموعه داستانهايي كوتاه و شعر گونه است كه نويسنده در آنها دست به تجربه هايي جديد زده است . در حقيقت مي توان اين مجموعه را امتداد آن دسته از آثار ابراهيمي كه در منتخب داستانهي كوتاهش - به خصوص در جلد سوم - چاپ شده اند ، دانست .
داستانهايي كاملا شاعرانه با پرداختهايي گاه كاملاغريب و گاه كاملا ساده ! و فضايي تقريبا سوررئال كه با بهره گيري از شيوه جريان سيال ذهن نوشته شده است . البته در ابتداي اين كتاب ابراهيمي مقاله اي در باب داستان نويسي دارد كه بسيار زيباست و در آن از روش ( سرريز ) نام مي برد كه به نظر من تقريبا معادلي براي همان روش جريان سيال ذهن است . ( خوشحال مي شوم اگر اطلاعات تكميلي تري در مورد تفاوت اين دو شيوه داريد مرا بي نصيب نگذاريد.)
خواندن داستانهاي اين كتاب را به شدت توصيه مي كنم به واسطه زيبايي شان و همچنين براي اينكه همچون شعر خوانش دوباره آنها هميشه چيزي تازه به تو مي دهد و اين كشف تازه ، احساسي دلپذير را فراهم مي آورد.
( تكثير تاسف انگيز پدر بزرگ ) آخرين كتابي ست كه از ابراهيمي خوانده ام ،‌آن هم تنها يكبار! بنابراين نظرم خيلي مشخص نيست!!
چون اين داستان پيچيدگي عجيبي دارد : تصور كنيد اسم يكي از كاراكتر هاي داستان نادر ابراهيمي ست و نام برادرش (‌ بورخس ) ! از آن طرف پدر بزرگشان طي داستان به موجودي مكانيكي بدل مي شود و سپس تكثير مي گردد!!
شكي نيست كه اين داستان كاملا نمادين است و فرياد اصلي اش بر سر مدرنيته ايست كه آوارگون طبيعت و احساس و عشق را نابود مي كند.
اما حتي در همان نگاه اول پيداست كه نكات ظريف ديگري هم در داستان نهفته است كه نياز به تامل و بازخواني دقيق تر دارد .
تنها اين را مي توانم بگويم كه اگر از آثار ابراهيمي و شيوه نگارشش لذت مي بريد اين كتب شما را به هيچ وجه نا اميد نخواهد كرد!
...
چنانكه گفتم ابراهيمي غير از اينها آثار ديگري نيز دارد مانند مردی در تبعید ابدی ، بر جاده های آبی سرخ ، ابن مشغله و ...كه من متاسفانه هنوز موفق به خواندنشان نشده ام .اما همين چند اثر به من نشان داده اند كه ابراهيمي نويسنده ايست كه هم به چگونه نوشتن اهميت مي دهد و هم به چه نوشتن.
بحث خودم را فعلا در همين جا متوقف مي كنم و بار ديگري كه به اين بحث برگرديم نظر كامل خود را راجع به مجموعه آثار نادر ابراهيمي جمع بندي خواهم كرد.
خوشحال مي شوم كه اگر شما هم نظري راجع به آثار اين نويسنده خوب داريد مرا بي نصيب نگذاريد.
همراهي ام كنيد.
سيامك

Posted by siamak at 1:36 AM

September 12, 2002


سلام
امروز 11 سپتامبر است.يادآورحماقتي تلخ با پيامد حماقتهايي تلختر. از يكسال پيش به اين سو دهها هزار تن به طور مستقيم و عير مستقيم جان خود را به خاطر هيچ از كف داده اند و بشر همچنان به حماقت خويش پاي مي فشرد . بوي خون گرگها را مست مي كند و تاريخ به تحير بر اين دو پايان مست مي نگرد و تنها سري به تاسف تكان مي دهد كه اگر انسان خويش از پس جهالتش بر نيايد ، مگر آن كه خدا به فرياد رسد اگرنه از هيچ موجودي كاري ساخته نيست.
كاش انسان مي فهميد كه گرگ نيست - كه حتي گرگها هم يكديگر را نمي درند!!- آن وقت همين يكسال آنقدر شرمسارش مي كرد كه قتل واژه اي از ياد رفته مي شد!

و انسان نمي فهمد و اين را نمي داند و در اين جهل مركب ، عشق به عزاي انسانيت نشسته است....
تا اينگونه کودکان زمين در حسرت نان عشق بمانند ، خالي از مفهوم کودکانگيشان با سوالي در چشم : که آيا سهم ما واقعا همين بود؟!...
و انگار حماقت بشر تمامي ندارد!
×××
امروز مي خواهم درباره يك نويسنده خوب ديگر صحبت كنم .
اين نويسنده از حوالي خودمان و از اهالي همين آب و خاك است.
نادر ابراهيمي شايد نياز به معرفي نداشته باشد. بنابراين از روال مالوف مي گذرم و تنها از كتابهايش - البته آنهايي كه خوانده ام - و اثري كه بر من گذاشته اند سخن خواهم گفت.
من ابراهيمي را با كتاب كوچك ( اجازه است آقاي برشت؟!) شناختم. كتابي كه در ميان دهها كتاب ديگر كتابخانه مان خاك مي خورد!
نثر اين كتاب مبهوتم كرد همچنانكه سادگي دست نيافتني اش!! دست نيافتني ، تاكيد مي كنم ! چون در پس اين سادگي درخشش تفكري را مي ديدم كه فارغ از درست يا غلط بودنش حاصل عرقريزي انديشه بود ، بي شك!
به دنبال آن يك اردوي دانشجويي جهت بازديد از نمايشگاه بين المللي كتاب ، گشت و گذار در جشنواره واژه ها و كشف ناگهاني و شايد تقدير گونه سه كتاب!: مجموعه داستانهاي كوتاه نادر ابراهيمي چاپ انتشارات امير كبير 1372
متاسفانه حالا كه دارم اين جملات را مي نويسم از اين سه كتاب تنها يكي اش برايم باقي مانده است! ( خدا پدر دوستان امانت دار را بيامرزد!!‌)
اين سه كتاب از پنج كتاب ابراهيمي كه قبل از انقلاب چاپ شده بودند جمع آوري شده اند. زيبايي كار اينجاست كه گزينش آثار در هر مجلد بر اساس سبك و فضاي داستانها صورت گرفته است: در جلد اول اكثر كاراكتر ها حيوانند ! در جلد دوم فضا كاملا سوررئال همراه با طنزي گزنده است كه در لابه لاي نوشته ها فرياد مي زند! و داستانهاي جلد سوم داستانهايي كاملا شعر گونه را در بر مي گيرد چنانكه بعشي از آنها ‌( غزل داستان ) نام مي گيرند!
در نتيجه فضاي هر كتاب يكدستي جذابي دارد.
متاسفانه اين كتاب تا آنجا كه من اطلاع دارم ديگر تجديد چاپ نشد و دليلش را هم نمي دانم اما اگر اين كتاب به دستتان رسيد لذت خواندن و كشف آن را از خودتان دريغ نكنيد!
بعد از اين مجموعه درخشان ميل به خواندن آثار ابراهيمي در من بيشتر شد و جالب اينكه او هميشه با آثارش جذابيت خود را حفظ مي كرد.
( بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ) به گمان من درخشانترين كتاب ابراهيمي است . اين كتا ب در سال 1345 به چاپ اول رسيد و تا سال 1380 به چاپ دوازدهم رسيد ! ( اين امار براي جامعه كتاب نخوان ما يعني يك موفقيت خارق الغاده!!)
اين داستان نسبتا كوتاه با فضايي كاملا سيال و بي زماني عجيبي كه بر آن حاكم است به گمان من يكي از درخشانترين آثار عاشقانه چند دهه اخير است.جريان سيال ذهن با تقطيع زماني اي كه مدام بين گذشته و حال در رفت و آمد است خوانش چند باره اين اثر را مي طلبد.
نويسنده به جهت اينكه تقطيع زماني سبب سردرگم شدن خواننده نشود سه زمان موجود در داستان ( گذشته دور گذشته نزديك و حال ) را با سه فونت مختلف نشان داده است. به اين ترتيب كه هر چه به سمت حال مي آييم فونتها درشت تر مي شوند ( آنگونه كه با نزديك شدن صدا بلند تر مي شود !‌)
به نظر مي رسد اين ابتكار كاملا مفيد بوده استچون بات پرشهاي زماني اي كه گاه در خلال يكي دو جمله روي مي دهد امكان سر در گم شدن خواننده دور از ذهن نبود.
اين عاشقانه غمناك حس و حال عجيبي دارد. نمناك و مه آلود عين ( ساحل چمخاله )! والبته عميق و دقيق.
هنوز كه هنوز است با انكه شايد دهها بار اين كتاب را خوانده ام هر گاه دوباره به سويش مي روم چيزي تازه در آن مي يابم و نامه چهارمش ديوانه ام مي كند و وقتي دستان رقيب از پنج برگ برنده لبريز است من هم اشكم سرازير مي شود كه : ( رقيب آزمايش حقيري ست ! ... هليا !...بگذار آن چه رفتني ست برود!... )

( يك عاشقانه آرام ) داستاني بلندتر - تقريبا مي شود گفت يك رمان - با همان حس و حال است .اما اينجا از آن پرشهاي زماني خبري نيست و داستان جز در بعضي ياد آوريها زماني خطي دارد..فضا كماكان عاشقانه است اما سياست هم كم رنگ و بويي ندارد! مي شود گفت كاراكتر گيله مرد همان كاراكتر ( بار ديگر ... ) است كه اين بار دغدغه هاي اجتماعي نيز دارد . در ضمن اينكه عشق را با انديشگي و پختگي بيشتري درك مي كند.
هر چند عادت كرده ايم آثار آميخته به سياست آثار دل انگيزي نباشند اما اين بار حاصل كار دلنشين است . چه ابراهيمي شعار نمي دهد از درون مي نويسد و از آن چه به ان باور دارد.علاوه بر اين او بيش از آنكه از سياست بنويسد از حقيقت مي نويسد كه اينبار بعدي اجتماعي نيز يافته است .
از سوي ديگر عاشقانگي ابراهيمي در اين كتاب يك عاشقانگي انديشمند است .عشقي كه با پويش و زايش و درخشش همراه است و از عادت و ركود و خمودي دور ! شادكامي دلپذيري كه دل را مي لرزاند و عقل را متحيران هبه تكاپو وا مي دارد تا عقب نماند:
( عشق يعني پويش ناب دائمي . به سراغ خستگان روح نمي آيد . خسته دل نباش ، محبوب آذري من! )
×××
باز سخن به درازا كشيد !
ادامه معرفي آثار ابراهيمي باشد براي نوبت بعد.
همراهيم كنيد
سيامك

Posted by siamak at 8:56 AM

August 22, 2002

دوباره سلام!!
خیلی جالبه!!
وحید امیری عزیز در انجمن ادبی پندار تاپیک جدیدی با عنوان ( شعر چیست ) وا کرده که نظر ( نزار ) رو تو اون آورده!
این لینک رو ببینید!به این میگن تله پاتی !!
خوش باشید.
سیامکد

Posted by siamak at 3:18 AM

سلام
امروز مي خواهم بخث نزار قباني را به انجام برسانم .
قرار بود درباره آراء او در زمينه شعر و عشق صحبت كنم.
نزار از شعر به عنوان رقص با كلمات ياد مي كند :
(شاعران رقصي وحشي را اجرا مي كنند كه در آن رقصنده از پيكر خويش و نيز از آهنگ تجاوز مي كند تا اين كه خود به صورت آهنگ درآيد.من شعر مي گويم ولي نمي دانم چگونه؟! همچنان كه ماهي نمي داند چگونه شنا مي كند! )
از سوي ديگر نزار در پاسخ به اينكه شعر از كجا مي آيد چنين مي گويد: ( اما شعر در كجا سكونت دارد؟…بعد از سي سال تعقيب شعر در همه خانه هاي سريي كه وي به آنها پناه مي برد و در همه نشانيهاي دروغي كه به مردم مي داد كشف كردم كه شعر حيواني ست افسانه اي كه مردم خود او را نديده اند ولي رد پايش را بر زمين و اثر انگشت هايش را بر دفتر ها ديده اند.)
نزار توضيح درباره ماهيت سرايش شعر را غير ممكن مي داند : ( شاعراني كه درباره تجربه هاي شعري خود سخن گفته اند هميشه فقط پيرامون شعر گشته اند و آن را مانند شهر تروا در محاصره گرفته اند و در برابر آثار بازمانده از قصيده عمر به سر آمده ، يعني بعد از خاكستر شدنش ، درنگ كرده اند. هر بحثي درباره شعر بحث از خاكستر است نه آتش!)
از سوي ديگر او معتقد است كه: ( ادب فرزند آساني و تصادف نيست…ادبيات از رحم شكيبايي و زحمت و رنج و غم زاده مي شود.)
در زمينه ماهيت شعر اين جمله تمام ذهنيت نزار را بازتاب مي دهد:
شعر انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود!
نزار شاعري نو جو در شعر است او از انقلاب هم نسلانش بر عليه سنتهاي رايج شعري به عنوان (حمله به قطار) نام مي برد .
اما از سوي ديگر او نوجويي را تنها با شناخت صحيح دسباوردهاي گذشته ادب يقوم خود و آشنايي با ادبيات ممكن مي داند و به همين دليل به جريانهاي مدعي نيز حمله مي برد.
از سوي ديگر او براي مخاطب ارزش بسياري قائل است . او معتقد است: آن كه مي گويد من براي فردا شعر مي گويم در حقيقت نشاني مردم را گم كرده است!
به عبارت ديگر معتقد است كسي كه درميان مردم همعصر خودش مورد توجه قرار نگيرد عصري درخشانتر در انتظارش نخواهد بود.
و اگر بخواهيم منصف باشيم بايد اعتراف كرد كه نزار خود به تمام و كمال از اين اصول پيروي مي كند .
هر بند شعر او مانند يك بمب در دستانت آماده انفجار است ! و منفجر هم مي شود!!
كتاب اول او به خاطر همه نوجويي اش غوغايي به پا كرد كه به قول خودش از آن بوي خون بر مي خاست!
او كه با دكلمه اشعارش به ميان مردم مي رفت و در چندين كشور عرب زبان هزاران نفر در جلسه شعر خواني اش حضور مي يافتند بسيار محبوب مردم عرب بود و آنگاه كه مرد عزاي عمومي اعلام شد!

انزار در عشق نظريات بسيار خيره كننده اي دارد.او ماهيت سنتي جامعه عرب را چنين به نقد مي كشد: ( وقتي انسان دزدكي عاشق شود و زن به يك پاره گوشت بدل مي شود كه با ناخن تداولش كنيم ، جنبه معنوي عشق و نيز صورت انساني راز و نياز عاشقانه از ميان مي رود و غزل به صور ت رقصي وحشيانه به دور كشته اي بي جان در مي آيد!)
او معتقد است : (‌بزرگترين گناهي كه انسان مرتكب مي شود اين است كه عاشق نشود!…
از آنجا كه عشق در آثار نزار با تمام ابعادش و در ماهيتي كاملا انساني نمود دارد بحث راجع به آن در حوصله اين مطلب نيست .اما مسلما از آرا او - كه بسيار به نظرات خودم شبيه است ! - در بحث عشق بهره بسيار برده ومي برم!چه در آنجا مي توانم بحث را تفكيك شده و جزئي تر ادامه دهم تا شايد كمي حق مطلب ادا شود.
در پايان ذكر اين نكته ضروري ست كه اكثر ارجاعات اين متن مربئط به كتاب داستان من و شعر مي باشد.
چشم به راه همراهيتان هستم .سيامك

Posted by siamak at 3:04 AM

August 15, 2002

سلام
امروز می خواهم کتابی را برایتان معرفی کنم که حدود 5-4 سال پیش وقتی برای اولین بار آن را خواندم مرا شوکه کرد!
بعد ارز خواندن کتاب به دوستانم گفتم که اریک فروم با نوشتن این کتاب مرا از نوشتن وصیت نامه بی نیاز کرده است!!
***

هنر عشق ورزیدن the art of loving
اریک فروم erick fromm
ترجمه پوری سلطانی
چاپ اول : مروارید 1342
چاپ بیستم: 1380
قیمت 11000 ریال
قبلا کتاب ( به نام زندگی ) را از این نویسنده برایتان معرفی کرده بودم که ماهیتی بیشتر جامعه شناسانه داشت.اما در کتاب حاضر( فروم روانکاو ) نمود بیشتری دارد!
این کتاب پر فروش ترین و معروفترین کتاب فروم در جهان محسوب می شود. شیوه جذاب و در عین حال علمی او در پرداخت مطالب در این کتاب به اوج خود رسیده است زیرا علاوه بر تبحر خود او ، این بار موضوع نیز بسیار گیراتر از مقوله های جامعه شناسانه است.

فروم در این کتاب به ما می آموزد که عشق ورزیدن یک هنر است و مانند هر هنر دیگری به آموزش و تجربه نیاز دارد . دیگر اینکه عشق یک فعالیت است و مثل هر فعالیت دیگری صرف توجه ، انرژی و وقت می خواهد ...و هزاران نکته دیگر! ( اگز بخواهم نکاتی را که در این کتاب به آنها اشاره شده یک به یک بشمارم مسلما از حجم خود کتاب بیشتر خواهد شد چون حرفهای پنهان در بین سطورآن بیش از واژگانش می باشد!)
اما آن چه این کتاب را از آثار به ظاهر مشابه نظیر کتابهای لئوبیو سکالیا و جان گری و ... متمایز می سازد این است که فروم دستور العمل ارائه نمی دهد و حتی اگر این کار را هم بکند مسلما خواننده را کاملا توجیه کرده است. مثلا شما در کتاب ( عشق و دیگر هیچ ) سکالیا می خوانید که باید عشق را ابراز کرد و نهایت دلیلی که می آورد این است که این عمل به تداوم و استحکام رابطه می انجامد و با کمی دقت مشخص است که همین دلیل خود نیاز به یک ( چرا؟ ) دارد!!
حال آنکه فروم تحلیل می کند ، چه روانشناسانه و چه جامعه شناسانه . سپس از تحلیل هایش نتیجه می گیرد و این نتیجه گیری حتی اگر دستورالعمل هم باشد به علت خاستگاه منطقی اش قابل پذیرش خواهد بود.
نتیجه این تفاوت ، به نظر من ، این است که کتابهای امثال سکالیا یا گری ، علی رغم اینکه سرشار از حقیقت است ، آثار عملی چندانی در خواننده ندارد مگر اینکه لااقل خواننده اندکی - از لحاظ آگاهی نه دانایی ( به تفاوت این دو پیش از این اشاره کرده ام ) - در مسیر نویسنده باشد اما این اثر فروم ، شما را به سوی راه هدایت می کند مگر اینکه دقیق نخوانید یا اینکه بخواهید لجاجت بورزید!!
نکته مهم دیگر در سبک نوشتاری این متفکر، آوردن شاهد از منابع مختلف است : از انجیل و تورات گرفته تا کتب مذهبی بودایی و تائویسم و از آثار اکهارت و مارکس و اسپینوزا تا اشعار مولانا جلال الدین ! و این خود بر زیبایی ، نفوذ و اعتبار کلام او می افزاید.
فروم در این کتاب ابتدا نظریه عشق خود را شرح می دهد سپس عشق را به انواعی تقسیم می کند:
- عشق برادرانه - عشق مادرانه - عشق جنسی
- عشق به خود - عشق به خدا
این نقطه شاید تنها جایی ست که خود من با فروم کمی تفاوت نظر دارم!
عشق بنا به تعریف خود فروم در این کتاب دارای دو صفت مشخصه است : عمق ارتباط متقابل و شادی. صفت متقابل دال بر دو جانبه بودن است و چنانکه خود بارها تاکید می کند رابطه عاشقانه رابطه ایست که هر دو طرف دهنده و گیرنده اند. در حالیکه ( مهر مادری ) و( رابطه با خدا ) به سبب ماهیتشان در این تعریف نمی گنجند. در مهر مادری یک دهنده کامل وجود دارد و یک گیرنده کامل.چنانکه در رابطه با خدا نیز - چه در تفکر عرفانی ، چه در تفکر ماتریالیستی - نیز چنین است. ( این مطلب نیاز به شرح و بسط بیشتر دارد که ان شاء الله در آینده نزدیک با مطلبی جداگانه در بحث عشق به آن خواهم پرداخت.)

در بخش بعدی کتاب ، نویسنده به علل انحطاط عشق در جامعه معاصر می پردازد و در اینجا ( فروم جامعه شناس ) در کنار ( فروم روانکاو ) قد می کشد وتحلیل گرانه ، اجتماع و سیستم مصرف گرای آن را نقد می کند.
بخش انتهایی نیز در بر گیرنده مطالبی در مورد تمرین عشق و اهمیت آن می باشد. نویسنده ، انضباط ، تمرکز، بردباری و علاقه شدید را برای تمرین عشق ، مانند تمرین هر هنر دیگری ، واجب می داند و تمرین شهامت و ایمان را پیش نیاز تمرین عشق بر می شمارد.
در پایان کتاب نیز مجید رهنما تحلیلی از آثار فروم و شخصیت او را ارائه کرده است که خواندنی و جالب است.
...
در معرفی این کتاب سعی کردم بیشتر به فهرست مطالب اشاره کنم چون تحلیل نکات مطرح شده در آن از عهده یک مطلب وبلاگی - هر چند این قدر طولانی!!- خارج است و در واقع من در مجموعه نوشته هایی که راجع به عشق می نویسم بارها و بارها به مطالب این کتاب گریز زده ام و خواهم زد!!
...
با من همراه باشید.
سیامک

Posted by siamak at 2:32 AM

July 23, 2002

سلام

قرار بود در مورد آثار نزار قباني و ديدگاههاي او راجع به شعر و عشق صحبت كنيم.
از نزار تا كنون به زبان فارسي سه كتاب منتشر شده است:
- داستان من و شعر : ترجمه دكتر غلامحسين يوسفي و دكتر يوسف حسين تبار ، انتشارات توس 1356
- در بندر آبي چشمانت : ترجمه احمد پوري ، نشر چشمه چاپ دوم 1380
- بلقيس و عاشقانه هاي ديگر : ترجمه موسي بيدج ، نشر ثالث 1378
( داستان من وشعر ) اتوبيو گرافي شاعرانه و درخشاني ست كه ما را با شاعر آشنا مي كند . نزار صادقانه لحظات زندگي اش را به تصوير مي كشد و ما را از كودكي اش به تجربه اولين شعرش مي كشاند از آنجا به عشق نقب مي زند ، سپس در اندوه فلسطين سخن مي گويد و باز به شعر باز مي گردد و…
( مي توانم چشمانم را ببندم و بعد از سي سال ، نشستن پدرم را در صحن خانه به ياد بياورم كه جلوش فنجاني قهوه و منقل و جعبه اي توتون و روزنامه اش بود و هر پنج دقيقه بر صفحات روزنامه گل سفيد ياسميني فرو مي افتاد ، گويي كه نامه عشق بود كه از آسمان نازل مي شد. )
اين كتاب نشان مي دهد كه چقدر نزار ذهنيت تصوير گرايي دارد . علي رغم نثر بودن و حتي گاه گزارشي بودن ـ بر حسب موضوع ـ متن سرشار از تصوير هاي شاعرانه است ! نزار همه عقايد خود را براي درك بهتر با تمثيل بيان مي كند و چه دلنشين!
نمي دانم چرا اين كتاب ديگر تجديد چاپ نشد! آن هم حالا كه نام نزار ديگر بار به واسطه ترجمه اشعارش مطرح شده است .
( در بندر آبي چشمانت ) منتخبي از آثار نزار است كه توسط احمد پوري ترجمه شده است . پوري زيبا ترجمه مي كند و ساده .
ترجمه او سادگي و صميميت شعر نزار را كاملا بيان مي كند. من با اين كتاب نزار و عاشقانه هايش را شناختم :
( يك مرد براي عاشق شدن
به يك لحظه نياز دارد
براي فراموش كردن
به يك عمر ! )
در اين كتاب قطعه درخشاني به نام دوازده گل بر قبر بلقيس وجود دارد كه شاعر در سوگ همسر عراقي اش - كه در يك بمب گذاري گويا توسط خود اعراب كشته شده است - سروده است :
(‌ وقتي تو نيستي
تمام خانه ما درد مي كند! ‌)
اين كتاب مدتي ناياب بود ولي با تجديد چاپش فعلا اگر جوينده باشيد خواهيد يافت!
( بلقيس و عاشقانه هاي ديگر ) منتخبي ديگر است با ترجمه موسي بيدج كه به دنبال استقبال از كتاب اول به بازار آمد .
اشعار اين كتاب نسبت به كتاب اول بلندترند . اشعار زيبايي چون : ( هر وقت شعري …) ، ( پيوند زن وشعر ) ، ( فال قهوه ) و… را مي توانيد در اين كتاب بخوانيد . انصافا ترجمه بيدج هم زيباست و در حين سادگي ، شاعرانگي در كلام را نيز حفظ كرده است :
( يكشنبه طولاني
يكشنبه سنگين
لندن
سرگرم طلاق دياناست
و از جنون گاوي هراسان!
اتوبوس بايد بيايد و
نمي آيد
شعر هم !
وگوشواره بلند طلايي ات
به گردشم نمي خواند.)
در اين كتاب نيز مرثيه اي ديگر براي بلقيس مي بينيم كه علي رغم طولاني بودن بسيار تاثير گذار و زيباست و شاعر بارها عشق و سياست را به هم مي آميزد :
( بلقيس !
اين سخن مرثيه نيست !
عرب را دست مريزاد !‌ )
نزار شاعريست كه به خرق عادت در شعر معتقد است . او مي گويد : شعر انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود !
در اشعار او اين رويه آشكار است چه در قلمرو واژگاني : استفاده از كلماتي مثل آسپرين ، ماهواره ، سانسور ، ميكل آنژ و…
چه در قلمرو معنا و درون مايه و تصوير .
شعر هاي كوتاه نزار پايان بندي هاي شگرفي دارند و شعرهاي بلندش نيز با تقسيم شدن به چند قطعه كوتاه دقيقا همين پايان بندي ها را حفظ مي كنند و به اين ترتيب شاعر با ضربه هاي پياپي حضور مستمر خواننده را طلب مي كند و به آن دست مي يابد.
طنز لطيف و گاه گزنده در آثار نزار نكته دلنشين ديگريست كه همراهي خواننده را بر مي انگيزد. مثلا در حين خواندن شعر بلند بلقيس با وجود سوگواره بودن در بعضي از قسمتها ، بي شك ، لبخندي تلخ بر لبانتان خواهد نشست :
( اگر از كرانه فلسطين غمگين
براي ما
ستاره اي يا پرتقالي مي آوردند
اگر از كرانه غزه
سنگريزه اي يا صدفي
اگر در بيست و پنج سال
زيتون بني را آزاد كرده بودند
يا ليمويي را باز گردانده بودند
و رسوايي تاريخ را مي زدودند
من قاتلان تورا سپاس مي گفتم!
اما آنان
فلسطين را رها كردند
و آهويي را از پا در آوردند!)
….
باز صحبت طولاني شد ! تشريح نظرات نزار درباره شعر و عشق را مي گذارم براي دفعه بعد.
شما هم كه قصد همراهي نداريد!
سيامك

Posted by siamak at 12:29 PM

July 9, 2002

سلام
امروز در ادامه روند معرفي كتاب مي خواهم يك شاعر را به شما معرفي كنم .
نزار قباني شاعر عرب زبان.
براي آنها كه او را نمي شناسند شايد عجيب باشد كه در ميان اين همه شاعر ريز و درشت در سراسر جهان چرا او را براي معرفي برگزيده ام. اما به اين گفته دكتر شفيعي كدكني در كتاب شاعران عرب توجه كنيد (نقل به مضمون ) : چه بخواهيم و چه نخواهيم ، جه از شعرش خوشمان بيايد يا نه ، قباني پر نفوذ ترين شاعر عرب است .
پر نفوذترين!‌ اين به گمان من دلچسب ترين تعريفي ست كه مي توان از يك شاعر كرد . خود نزار در مصاحبه اي مي گويد : من مي توانم از نظر شعري ميان اعراب اتحاد ايجاد كنم ، كاري كه اتحاديه كشورهاي عرب هنوز از نظر سياسي نتوانسته انجام دهد!
نزار قباني شاعري بالفطره است ! حتي وقتي آثار نثري او : مصاحبه ها يا اتوبيوگرافي درخشانش ( داستان من و شعر ) را مي خوانيم ، اوج تصوير سازي لطيف و گويا و سه بعدي را مي بينيم . تصاوير او واقعا سه بعديست : در ذهنت به ناگاه عمق مي يابند و بازي كنان با ذهنت دريايي را خلق مي كنند:
شعرهاي عاشقانه ام
بافته انگشتان توست
و مليله دوزي
زيبايي ات .
پس هرگاه
مردم شعري تازه از من بخوانند
تو را سپاس مي گويند !
نزار متولد دمشق است و سالها در بيروت زيست و در همانجا در سال 1377 شمسي در گذشت.در جلسات شعر خواني او دهها هزار نفر گرد مي آمدند و چنانكه خودش مي گويد مي تواند انواع آدمها را دور خودش جمع كند چون با آنها عاشقانه و دمكراتيك رفتار مي كند!
موضوع آثار نزار قباني عشق و زن است. و انتخاب اين دو موضوع در شرق يعني خودكشي!!
خودش مي گويد: در سرزمين ما شاعر عشق ، روي زميني ناهموار و در محيطي خصومت آميز مي جنگد و در جنگلي كه اشباح و ديوها در آن سكني دارند ، سرود مي خواند. اگر من توانستم مدت سي سال در برابر ديوها و خفاشهاي اين جنگل تاب بياورم به سبب آن بوده است كه مانند گربه هفت جان دارم!
نزار كتاب اول خود را در سيصد نسخه و با هزينه خودش در 21 سالگي منتشر كرد. (‌ زن سبزه رو به من گفت ) چه در سبك و چه در معني دهن كجي اي به سنت هاي روز بود در نتيجه شاعر و كتابش ( با جملاتي كه بوي خون مي داد ) تكفير شدند!
اما نزار دلگرم به اقبال عمومي آثارش راه خود را ادامه داد تا مردمي ترين شاعر عرب ، يكي از شناخته شده ترين شاعران عرب در جهان باشد. همين حالا اگر نام نزار را در اينترنت جستجو كنيد در دهها سايت آثار او را به انگليسي و عربي خواهيد يافت.
اما چرا شاعري چون او آن هم در زباني نه چندان جهاني اقبالي اينگونه مي يابد؟
به نظر من او شاعريست كه علاوه بر قدرت شاعرانگي فوق العاده ، احاطه اي عجيب بر موضوعات شعري اش دارد . حكايت او حكايت فيل شناسي مولانا نيست! او عشق را با تمام پستي و بلنديهايش مي شناسد و درك كرده است.
رنج زن را در جامعه عرب ديده و كاملا صادقانه از آن متاثر شده است. در يك كلام او شعار نمي دهد. و به همين خاطر جامعه فرهيختگان شعار زده او را نفي مي كنند .تا آنجا كه وقتي بعد از جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل و شكست خفت بار اعراب نزار در شعري تلخ به نام ( حزيرانيه ) يا ياد داشتهايي بر شكست نامه ، مرثيه اي بر غرور عرب ،آن هم مرثيه اي خشماگين، مي سرايد همان گروه هايي كه بر ادبيات تغزلي اش خرده مي گرفتند ، سر بر مي آورند كه نزار حق ندارد شعر وطني بگويد چه او روحش را به شيطان و غزل و زن فروخته است!!
و نزار چه زيبا پاسخ مي گويد: آنها نمي فهمند كسي كه سر بر سينه معشوقش مي گذارد و مي گريد مي تواند سر برخاك سرزميننش نيز بگذارد و بگريد!

بحثمان طولاني شد . ادامه معرفي آرا نزار قباني در باب شعر و عشق و همچنين معرفي كتابهايش باشد براي دور بعد!!
همراهيم كنيد
سيامك

Posted by siamak at 2:40 AM

June 30, 2002

سلام
اگه توجه كرده باشيد توي اين وبلاگ تا حالا سه سرفصل رو به موازات هم پي گرفته ام: يكي بحث عشق و ملحقاتش! دوم بحث ادبيات وشعر كه حالا دارم در مورد ترانه صحبت مي كنم و بالاخره شعرهاي خودم!
امروز قصد دارم سرفصل ديگه أي رو به اين مجموعه اضافه كنم اون هم صحبت در مورد كتابهاي خوبيه كه خوندم يا مي خونم. فقط اميدوارم ارتباط مطالب از دست نره. دست پخت امشبم رو هم بچشيد ، فقط اميدوارم اشتهاتون رو كور نكنه !


به نام زندگي
اثر: اريك فروم Erick Fromm
ترجمه: اكبر تبريزي
انتشارات فيروزه چاپ جهارم 1379
قيمت:1000 تومان
بيوگرافي: اريك فروم نويسنده اي يهودي و آلماني الاصل متولد1900 در فرانكفورت است. 14 ساله بود كه جنگ جهاني اول روي داد .در رشته هاي روانشناسي ، فلسفه و جامعه شناسي تحصيل كرد و در 22سالگي دكترا و در 1930تخصص در روانكاوي گرفت . در 1934 به آمريكا مهاجرت نمود و چندين موسسه روانكاوي را فعال نمود.در 1950 به حزب سوسياليست پيوست اما به زودي از آن كناره گرفت. در 1965 دكتراي افتخاري دانشگاه مكزيك به او اهدا شد سپس در سويس ساكن گرديد و در 1980 فوت كرد.

اولين بار فروم را با ( هنر عشق ورزيدن ) شناختم . عشق براي من دغدغه اي هميشگي بوده و بارها با اين وآن در مورد عشق به بحث نشسته ام. روزي دوستي به من گفت : ( هنر عشق ورزيدن رو خوندي؟! )گفتم : نه ! و او تعجب كرد!!
وقتي كتاب را خواندم نوبت تعجب كردن من شده بود !! بعدها به دوستي ديگر گفتم فروم با نوشتن اين كتاب مرا از نوشتن وصيت نامه بي نياز كرد!
در مورد ( هنر عشق ورزيدن ) در مجالي ديگر حرف خواهيم زد و فعلا بپردازيم به ( به نام زندگي )!
فروم اصولا يك متفكر انسان گرا ( اومانيست ) است. اما اين اصطلاح به تنهايي كافي نيست او در عين حال كاملا اخلاق گراست .
خودش معتقد است كه بين نظريات ماركس ، اوفن باخ ، فرويد و بودا و البته كتاب عهد عتيق به جمع بندي مشتركي رسيده است !
حقيقت دغدغه اساسي فروم است او در همين كتاب مي گويد كه وظيفه روشنفكر بيان حقيقت است نه دفاع از يك مرام فلسفي يا سياسي( شايد به همين دليل خيلي زود حزب بازي را كنار گذاشت اما هميشه در سياست به معني واقعيش فعال بود). او همچنين به شدت معتقد به صلح است و شايد برايتان جالب باشد كه حدود 30 سال پيش او نيز نظري را مشابه آقاي خاتمي در مورد ارزش گفتگو بيان مي كند (مصاحبه با شولتز در همين كتاب)
او نزول انسانيت را با چشمهاي نظاره گر و دقيقش مي بيند و علت عمده آنرا جايگزين شدن ( داشتن ) به جاي ( بودن ) مي داند. به عبارت ديگر به جاي آنكه هستي ما ، منش ما، و در يك كلمه (من) ما مهم باشد داشته هاي ما مهم است . او دليل اين معضل را مصرف زدگي جامعه امروز مي بيند و علت آن را هم نظام حاكم بر سرمايه داري مي داند.
به نظر من هرچند او به عنوان يك جامعه شناس مطالب زيبايي را در تحليل رفتارجامعه بيان مي كند اما آنگاه كه در قالب روانكاو فرو مي رود و به عناصر تشكيل دهنده جامعه (افراد) مي نگرد سخنانش به شدت عميق ظريف و تاثيرگذار مي گردد. در كتاب مورد بحث تحليل او از علل پرخاشگري و بيزاري در جامعه بسيار درخشان است.( در ضمن او در اين كتاب تحليلي هم از شخصيت هيتلر دارد كه بسيار خواندنيست.)
او با نگاه تازه اش به دين ، كتاب پيامبران را كتابي براي امروز مي بيند و مي گويد: ( بتهاي امروز ما بعل و ايشتار نيستند. دارايي، قدرت ، توليد كالا، كالاي مصرفي، مقام، شهرت و هر چيز ديگري كه مردم مقابل آن زانو مي زنند و خود را برده آن مي كنند بتهاي امروز ما هستند.)
او به شدت به زندگي عشق مي ورزد و آن را تقديس مي كند تا آنجا كه در نظريه اي كه پرداخته است دو سائق زنده پرستي و مرده پرستي را تعريف مي كند و معتقد است كه مرده پرست نيروهايش را براي ويرانگري ، انقياد ديگران و پايمال كردن حقوق مردم به كار مي گيرد و زنده پرست در راه حفظ زندگي و منزلت و آزادي انسان گام بر مي دارد.
و هر گاه كه در اين ميانه گريزي به عشق مي زند غوغا مي كند: ( بزرگترين خوشيهاي زندگي در اين است كه انسان نيروهاي خود را فقط به خاطر فعاليت به كار بگيرد بي آنكه هدف و مقصود معين و معلومي داشته باشد. مثلا عشق ورزي را در نظر بگيريد . عشق منظور و مقصدي ندارد گرچه اشخاص زيادي مي گويند : البته عشق هدفي دارد ، عشق است كه به ما امكان ميدهد تا نياز جنسي خود را بر طرف كنيم ، ازدواج كنيم ، صاحب فرزند شويم و زندگي عادي داشته باشيم . اين است هدف عشق امروز و لاجرم عشق نادر و كمياب است!! عشق بي منظور ، عشقي ست كه تنها هدف آن خود عشق ورزي ست و بس. در اين عشق اصالت با بودن است و نه مصرف كردن. عشق بي منظور يعني عرضه كامل ظرفيتهاي انساني : خود بياني ….)

بحث را تمام مي كنم و توصيه مي كنم اين كتاب خواندني و البته ساير كتابهاي اين متفكر بزرگ را بخوانيد و بياموزيد.هر چند چنانكه خودش مي گويد : بين عقيده (opinion ) و اعتقاد (conviction ) تفاوت زياد است! اعتقاد عقيده ايست كه ريشه در منش فرد دارد نه در مغزش! ( من واژه هاي دانايي و آگاهي را كارا تر مي بينم)

شاد باشيد و در پناه عشق
سيامك

Posted by siamak at 1:44 AM