اول اینکه : ...
... زدیم به کویر و گفتم یک نفس هوای کویری برود توی سینه ام تا سوز سرمای زمستان بشود باد فنا و رطوبت دیار باران برخیزد از استخوان های ام ... اما نمی دانستم چشم کویر که به تو بیافتد فیل اش یاد هندوستان می کند و چشمش خیس می شود از اینکه «آمدی ؟ جانم به قربانت ! ....» ... من خودم دیدم دل ابیانه خون شده بود از ندیدن ات و تا پا گذاشتی روی دستان سرخ اش ، هزارهزار شکوفه سپید از آسمان برایت ریخت تا زیباترین عروس ابیانه شوی در این قحطسال زنانگی ! و پیرمرد تنهای ابیانه ای وقتی گونه های تو را دید زیر برف ، سر در کت پشمین اش فرو برد و عصا زنان شعر سهراب را در گوش دیوارهای خشتی خواند که : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ....
من خودم دیدم که بخار گل سرخ برخاست از سر دیگ گلاب گیری و چرخ زد توی موهایت و مست شد و تلو تلو خوران قیقاج رفت و سرش را گذاشت روی سینه دیوار کاهگلی باغ قمصر و شانه اش لرزید ... همان باغ قمصر که روسری ات را بو می کشید تا گلهای اش سر از خمار شبانه بردارند و راه مستی دیگرباره را پیش گیرند و چه برقی می زد چشم مرد گلاب گیر که دلش را خوش کرده بود به گلاب اعلای دو تقطیره اش و تازه می فهمید که گلابهای سال دیگرش عطر نوبرانه دیگری خواهند داشت که حاصل تقطیرهزارباره زیبایی ست!... من خودم دیدم وقتی می رفتیم مناره های مسجد امیرچخماق برایت بازو گشودند و وقتی بر می گشتیم بادگیرها دوری تو را سوزناک تر از همیشه آه می کشیدند ...به خدا دیدم !
دوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- کنگره شعر دفاع مقدس در بندرعباس پیش از عید فرصت دلپذیری بود برای دیدن دوستان قدیم و آشنایی با دوستانی تازه که به اندازه لطافت شعرشان مهربان نیز بودند . نام بردن یکایک عزیزان تنها شاید اسباب شرمندگی از باب فراموشی باشد پسس دست همه را به مهر می فشارم و امید دیدار نزدیک دوباره را دارم. راستی ! یادتان باشد که مثنوی درخشان حمیدرضا برقعی درباره حضرت علی اکبر (ع) را بخوانید ... پیدا کنید وبیابید ...از من گفتن !
- عید امسال به سنت هر ساله شال و کلاه کردیم و به قصد کرمان راهی سفر شدیم اما کثرت نقاط دیدنی در کاشان و یزد ومیبد و ابیانه و ... سبب شد نهایت سفر به یزد برسد و تمام ! ...بی انصافی ست اگر نگویم این شهرهای زیبای کویری چقدر خوب سنتهای خود را حفظ کرده اند و پاس داشته اند . بافت زیبای قدیمی این شهرها ، بازارها و آب انبارها و کوچه قهر و آشتی درست وسط بافت اصلی شهر ، آن هم کاملا زنده و پویا ، دل می برد از زیبایی . لباسهای زیبای مردم ابیانه ، مهمان نوازی شان و سطح بالای اجتماعی شان غافلگیرت می کند . ابتکار جالب مردم و دست اندرکاران شهرهای یزد وکاشان در استفاده از خانه های تاریخی به عنوان محل اسکان میهمانان ، ایده ای درخشان و آموختنی برای سایر نقاط ایران است . یک گردشگر همیشه دنبال تجربه یک چیز تازه است ؛ یک هتل 5 ستاره هیچ وقت چیز تازه ای نیست اما اقامت در یک خانه قدیمی متعلق به 250 سال پیش با آن آب نماهای زیبا و طاقی ها فوق العاده وبوی کاهگل و ... حتما به یادماندنی و خواستنی ست . دست مریزاد به همه کسانی که فرهنگ شان را پاس می دارند و به آن افتخار می گذارند . و سپاس از مهربانی مهدی فرجی عزیز و بانو که ما را شرمنده محبت شان کردند ...
راستی فقط یادم باشد از گفتگوی ام با یک جوان ابیانه ای برای تان بنویسم . در پست بعد ان شاء الله ....
- روز سه شنبه 25 فروردین ماه 1388 ساعت 3 بعد از ظهر در دانشگاه علوم پزشکی بابل شب شعری به پاست که نگارنده نیز به دعوت مهربانانه دوستان افتخار حضور دارم . بی شک از زیارت دوستانی که این دور و بر هستند و وقت دارند خوشحال می شوم ....
- نمایشگاه کتاب امسال هم انگار از 16 تا 26 اردیبهشت ماه در محل مصلا تشکیل می شود . اگر خدا بخواهد با گلاره بانو برای شرکت در سه روز آخر نمایشگاه برنامه ریزی کرده ایم یعنی 24 و 25 و26 – 5 شنبه و جمعه و شنبه .... کتاب هم که فعلا همان دو کتاب سابق است و کتابهای جدید مال بعد از نمایشگاه است و احتمالا اواخر سال. پس اگر «عطر تند نارنج» یا «بر تابی از ترانه» را می خواهید در نمایشگاه پیدا می کنید . من هم اگر آدرس دقیق غرفه ها را در روزهای قبل از نمایشگاه گیر آوردم همین جا می نویسم .
-گلاره بانو مجددا افتخار داده اند و یک چارپاره فوق العاده نوشته اند که ما رسما لنگ انداختیم ! ... بیخودی نمی گوییم و بر سبیل هندوانه قرض دادن های عاشقانه !...یک نگاه بیاندازید تا شما هم باور کنید که ایشان اصولا در حق خودشان و ما ظلم می کنند با ننوشتن هایشان . شما به ایشان بگویید ، حرف ما که چندان موثر نیست گویا !
سوم اینکه :
امروز به جای کتاب ، می خواهم در مورد مجموعه ترانه های اخیر احسان خواجه امیری بنویسم . خواجه امیری خواننده ای ست که با دو کاست اخیرش نشان داده است که قدر شعر خوب را می داند و با اجرای صحیح ترانه به شکفتگی هر چه بیشتر آن کمک می کند . در همین مجموعه نیز خوانش خواجه امیری از شعرها کاملا درست و گاه بسیار درخشان است . در «فصل تازه» ترانه های خوبی هست که جدا ارزش شنیدن دارد مثل ترانه «شیرین» از دوست عزیزم «حسین متولیان» که سادگی وملاحت و صمیمیت دلنشینی دارد و ترانه «تب تلخ» از دکتر افشین یدالهی که تحلیلی مناسب می طلبد و ... .
اما بحث اصلی من بر سر سه ترانه از این مجموعه است :
الف – ترانه «گریه» : این اثر که سومین ترانه مجموعه یاد شده است بر اساس ترانه ای درخشان از «حامد عسگری» شکل گرفته است .ترانه ای که برخی سطرهای آن قابلیت ضرب المثل شدن دارند :
گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگیاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه
تایید می کنید که مصراع 3و4 بند فوق کاملا توان ضرب المثل شدن را دارد . درخشش کار شاعر در این دو مصراع ، علاوه بر حس فراوان آن ، برجستگی خاص کلمه «هضم» در مصراع نخست است . یک شاعر متوسط به راحتی می توانست جای این کلمه مثلا بگذارد : «رفع» یا هر کلمه مشابه دیگری ؛ اما این واژه بُعد تصویری و مضمون پردازانه کار را بسیار برجسته تر کرده است . شنیده اید که برای هضم غذا ، قدم زدن توصیه می شود ؛حالا این را بگذارید کنار معنای مورد نظر شاعر و تلون تصویر را دوباره نظاره کنید .
گریه نمی کنم نه این که خوبم
نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که
یه هو میون زندگی افتادم
باز هم یک اجرای خوب و این بار اجرای زبانی در دو سطر پایانی .بدیهی ست که در هر دو بند فوق ، وظیفه دو سطر نخست، زمینه چینی و فضاسازی های حسی برای ایجاد ضربه های کاری دو سطر پایانی ست. در این بند نیز بازی زبانی حول محور فعل «افتادن» شکل می گیرد و شاعر با ایجاد ترکیبهای «اتفاق افتادن» و «در میان زندگی افتادن» این تلون زبانی را ایجاد می کند .در ضمن به ارتباط گیری دو بند با هم نگاه کنید ؛ چرا که این کار ،چنان که خواهیم دید، اثری با محور عمودی کاملا قدرتمند است . ارتباط بین این دو بند با «گریه نمی کنم» شکل می گیرد .
یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی
بازم همون تلخی نابو داره
باز هم همان روند ارتباطی و این بار حلقه اتصال واژه های «اتفاق» و «ماجرا» هستند . این بند کلا تصویری تر از دو بند قبلی ست ولی باز هم نکته در دو مصراع پایانی ست و این بار معنایی : قهوه ذاتا تلخ است و این همان حکایت «ناگزیری» ست و شیرینی ها – بخوانید شادیها - ی کوچک نمی تواند این ذات تلخ را زیر و رو کند . این نگاه غمگنانه هست اما به دو دلیل نومیدانه نیست : یکی اینکه کیفیت قهوه به تلخ بودن آن است . به همین خاطر است که شاعر از «تلخی ناب» استفاده می کند . به عبارت بهتر این تلخی به نادلپذیری نمی انجامد ، چرا که غمی از سر رکود و موجب رخوت نیست . مشکل اینجاست که ذات گسترده و توانمند راوی «کهکشان»یست که «ستاره» ندارد و مشکل ِاین راه شیری با خرده های «شکر» حل نمی شود ! و درست همین جاست که دلیل دوم ام برای نومیدانه نبودن اثر شکل می گیرد و در بند چهارم توسط شاعر به عینه به منصه ظهور می رسد :
اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونه اش
تا آخر دنیا قدم می زنم
و دقیقا نقطه رستگاری این ترانه همین جاست . «عشق» آن شیرینی مطبوع و آن «ستاره» است که از «ناگزیر»یها گذر می کند و سبب گریز شاعر از این غمگنانه گی ست .به دلیل همین امید قطعی ست که شعر نومیدانه نیست . نکته های این بند درخشان بسیارند : یکی اینکه مشخصه این «عشق» معجزه گر تنها یک چیز است :«فهمیدن» ! همان که اریک فروم هم می گوید : عمق ارتباط ! فهمیدن مهمترین مولفه عاشقانه است و حسی که فاقد درک متقابل باشد اصولا عشق نیست .
نکته بعدی اینجاست که اولین بحث در رفتارشناسی عاشقانه حذف «غرور» است. چرا که عشق یعنی گذر از عقل خویش اندیش به احساس دیگراندیش .
نکته نهایی در چرخش معنایی زیرکانه و رندانه شاعر است در دو سطر نهایی که بازخوانی ِدیگرگونه بند نخست است . اینجا شاید بد نباشد به این نکته اشاره کنم که به نظر من فرم دایره ای در شعر تنها این نیست که مصراع یا بند یا بیت یا سطر آغازین شعر در پایان شعر تکرار شود که اگر چنین باشد امری فاقد ارزش زیبایی شناسانه و تاثیر حسی ست . مسئله این است که شاعر بتواند خوانشی تازه از آن تصویر یا سطر ارائه دهد . در اینجا شاعر به خوبی توانسته تحول ناشی از عشق را به نمایش بگذارد. شاعر «غرور» را می شکند ولی باز هم «گریه نمی کند» این بار نه به دلیل این که گریه کردن برای مرد مغرور سخت است - که اتفاقا این بار خیلی هم «سهل» است – بلکه بدین سبب که قدم زدن را ترجیح می دهد آن هم قدم زدنی تا پایان دنیا .
تصویر پایانی مرا به یاد شازده کوچولو انداخت وقتی به خلبان قصه می گفت :
« - یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
- خودت که میدانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
- پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بوده.»
و نکته مهم بند آخر ترانه حامد عسگری هم همین جاست : او تا آخر دنیا قدم می زند ؛ چه غمی ! اما ...«اما» ی این قضیه مهمتر از اصل آن است ! آن «اما» در سطر قبلی ست : «زیر چتر شونه ش»... چه شادی ای ! و ظرافت در همین جاست : نمایش تمام و کمال غمشادی عاشقانه . به عبارت بهتر ، بین غم ِبند نخست و غم ِسطر آخر زمین تا آسمان تفاوت هست ، چرا که دیگر آن «اتفاق نصفه نیمه» بند دوم ، به نیمه دیگر خود و در نتیجه کمال عاشقانه بند پایانی رسیده است و همین سبب می شود که نه شعر را غمگنانه بدانیم و نه اینکه فرم دایره ای اثر را بی دلیل .
ترانه حامد عسگری از بهترین ترانه هایی ست که سال گذشته شنیدم به همه دلایلی که گفته شد و دلایل دیگری که در حس عمیق اثر نهفته است و گفتنی نیست .
ب – پیش از اینکه به دو ترانه بعدی مورد نظرم بپردازم ، بگویم که حرف من در باب این دو ترانه در حقیقت ادامه بحث رفتارشناسی اجتماعی ِ« ترانه های واسوخت » نگارنده ست در مقاله «لیلی فقط تو قصه ست؟!». به عبارت دیگر گمان می کنم ادامه همان روند اجتماعی که در آن مقاله ذکر کردم در پله های بعدی به این دو ترانه رسیده است که به دلایلی که می گویم به نظر من نقطه آغاز نگاهی تازه در مناسبات عاشقانه در ترانه این روزگار است .
در آن مقاله گفتم که تغییر مناسبات اجتماعی و نحوه ارتباطهای عاشقانه در جامعه به سمتی رفته است که در نتیجه تعدد ارتباط ها ، آن نگاه سراپا اشتیاق و وحدت گرا و حتی جورخواه سنتی ، کاملا تغییر یافته و حسهای دیگرگونه ای مثل نفرت یا مورد خیانت واقع شدن و سرخوردگی و امثالهم ایجاد می شوند که خود را در همان ترانه های سریالی«واسوخت» یا «ذم معشوق» نمایانده اند . شک نیست که در ادبیات کلاسیک ما هم سابقه این نوع شعر وجود داشته است مثلا غزل معروف سعدی با این مطلع :«ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدست» که شیخ اجل از هیچ نکته ای در باب ذم معشوق بیچاره فروگذار نکرده اند !
اما به نظر من در ادبیات کلاسیک این رویکرد در مقابل رویکرد معمول عاشقانه ها فراوانی چندانی ندارد و در ضمن عرصه مخاطبین شعر با ترانه تفاوت جدی دارد ، در حالی که در ترانه های چند سال اخیر حضور این لحن بسیار معنادار است و قابل واکاوی اجتماعی . به عبارت بهتر اقبال عمومی جامعه ،که سفارش دهنده ترانه است، نشان می دهد که این نظرگاه در جامعه جوان به طور جدی مورد تقاضاست . در همان مقاله نیز گفتم که مهمترین دلیل رسیدن به چنین جایگاهی در عرصه مفهوم عشق ، عدم حضور درک صحیح عاشقانه در جامعه ، در نتیجه گذر دیمی از مناسبات سنتی به مدرن است . مفاهیمی مانند «خیانت» ،«حسادت» و امثالهم در این فرایند نیاز به بازتعریف دارند و کمترین نتیجه گذر از این بازتعریف ، حضور مفاهیمی آن چنانی ست . این «بازتعریف» باید در ذهن تک تک افراد جامعه اتفاق بیافتد و چیزی نیست که چندان آموختنی باشد و شاید تنها به مدد تجربه بتوان آن را تمام و کمال درک کرد . چنان که در آن مقاله هم گفتم ، مجددا تاکید می کنم که دراین مقال ، بحث سنت ومدرنیته بیانگر ارجحیت هیچ یک بر دیگری نیست . این دو ، دو سیستم کاملا متفاوت هستند که با سازوکارهای مختص خود درست و بی تنش عمل می کنند ؛اما تداخل هر یک با دیگری اسباب ایجاد تنش می شود.
بعد از این مقدمه طولانی بپردازیم به این دو ترانه که به نظر من گامی دیگر از این تحول را نشان می دهند و مبتنی بر درک درست تر و عمیق تری از عشق هستند :
1- ترانه «رفتنی» ، ترانه شماره 7 ، از «دکتر افشین یدالهی» ست . ترانه سرایی که نشان داده است برای واژگانش حرمت بسیار قائل است و از آن ها به خصوص در اجرای اندیشه عاشقانه ، بسیار دقیق سود می برد :
تو می ری با یکی دیگه
که قَدرِت رو نمی دونه
که رویات و نمی فهمه
نگاهت و نمی خونه
به تو عادت کنه شاید
یا شاید عاشقت باشه
ولی قلبش می تونه روُ
کسی غیر از تو هم واشه
تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو
این ترانه اصولا تصویرگرا نیست و کاملا متکی به معنا و اندیشه است . بنابراین باید چند بند را در کنار هم معنا کنیم و جلو برویم . شروع ماجرا با همان حرف ترانه های واسوخت پیش از این است :«تو می ری با یکی دیگه». باور کنید اولین بار که ترانه را شنیدم منتظر بودم الان معشوق بیچاره سابق(!) با هزار فحش و فضیحت فرستاده شود لای دست باباش ! اما ترانه سیری دیگر پیدا می کند چنان که می بینید و نشان می دهد که تفاوت این دو نگاه از کجا تا به کجاست . درست سطر دوم بند اول محل این تفاوت اندیشگی ست : کسی «که قَدرِت رو نمی دونه» . در واقع راوی اینجا غمدار از دست دادن معشوق نیست یا تنها این غم را ندارد ، بلکه نگران این است که نفر ثالث قدر معشوق را چنان که باید نداند . در واقع اینجا بحث هم چنان دیگرخواهانه و در نتیجه عاشقانه است در حالی که در ترانه های واسوخت – چنان که در مقاله گفتم – بحث خویش خواهانه و برخاسته از حسادتی ست که ریشه در تملک معشوق دارد نه دوست داشتنش . مشکل شاعر ما اینجاست که نفر بعدی قدر درخشش های معشوق را نمی داند ، نگاهش را نمی خواند و رویاهایش را نمی فهمد . می بینید ؟ باز هم صحبت از «فهمیدن» است : این اصل اساسی عشق . به عبارت دیگر شاعر نگران این است که معشوق به عشقی ناب نرسد . همین نگرانی در بند دوم روشن تر می شود : « به تو عادت کنه شاید » و عادت هیچ ربطی به عشق ندارد . نکته ای که همه رفتارشناسان عشق بر آن تاکید دارند ودر چند ترانه دکتر یدالهی – که چنان که می دانید روانپزشک هم هستند – نیز مورد اشاره بوده است .
اما چرا به دل بد راه بدهیم؟! : «شاید هم عاشقت باشه » ...اما ...اما باز هم نگرانی : «ولی قلبش می تونه رو کسی غیر از تو هم واشه» . این کم داستانی نیست ! «تو»معشوق منفردست؛ نه به دلیل اینکه در ظاهر به خاطر تعهدهای اجتماعی واخلاقی منفرد مانده باشد بلکه ذاتا منفرد ست . حسی که هم بتواند خرج «تو» بشود و هم عینا خرج «کسی غیر از تو» که عشق نیست . این حس حسی نیست که به درد «تو» بخورد . در واقع راوی با شناختی که از فرد ثالث دارد – یا شاید نگرانی های ذهنی اش - می خواهد بگوید «او» دنبال عشق می گشت و «تو» یک موقعیت خالی بود و «او» عاشق «تو» شد . در واقع نگرش فرد ثالث نسبت به عشق مثل گرسنه ایست که هر چه جلویش می گذارند می خورد : چه چلو کباب باشد ،چه نان خالی ! این نگاه در باب عشق را اگر بگردید فراوان در عرصه جامعه خواهید یافت . نزار قبانی چه خوب این افراد را توصیف می کند : انگار که در روزگار تنگدستی ناگهان در خیابان یک کیف پر از پول پیدا کنی !...و این عشق نیست ! این که او : «تو رو اصلا نمی شناسه/براش فرقی نداری تو». نشناختن هیچ گاه به عشق نمی رسد چنان که علی السویه بودن ! عشق عرصه تفاوت هاست .
جواب عشق و چی می دی
جواب آرزوهات و
جواب اون که بعد از من
می خواد عاشق بشه با تو
تو می ری با یکی دیگه
که از چشمات نمی ترسه
نمی دونه که این یعنی
شروع مرگ ما هر سه
تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو
واقعا «جواب عشق و چی می دی ؟!». جواب عشق را و نه جواب راوی را. راوی اصولا دنبال جواب خودش نیست چرا که عشق اصالت دارد نه لیلی و مجنون . عشق است که به آنها اصالت می دهد که اگر نه لیلی و مجنون یک زن ومردند مثل همه زنها و مردهای عالم ! از این گذشته چه جوابی هست که باید به راوی داد ؟!...مگر عاشق دنبال تشکر و نامه های اداری سپاسگزاری پس از عزل است که دنبال جواب بگردد ؟! ...عاشق هر آنچه که باید در حین رابطه عاشقانه بردارد از رابطه گرفته است : اگر محبتی کرده، صدبرابرش لذت برده است ؛ اگر حرف عاشقانه ای زده ، در همان لحظه لذت ناب دوست داشتن را تجربه کرده است که هزاران برابر آن حرفهای عاشقانه می ارزد !...طلبی باقی نیست که دنبال وصولش باشد . پس حرف چیز دیگری ست : «جواب آرزوهات» را چگونه می دهی، معشوق؟! اصلا خودت را بی خیال ! : « جواب اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو »؟! ... ببینید عاشق چگونه باید دوست داشته باشد : بی مرز !... حرف همان نگرانی سطر نخست این بند است که جواب عشق را چه می دهی ؟ ... تصمیم اشتباه «تو» می تواند به قیمت نابود شدن «او» هم باشد ، «او»یی که انگار خودش – چنان که در بند قبل آمد – چندان در باغ نیست ! درک نشدن «تو» تنها به نابودی خودت نمی انجامد . عشق عرصه «معشوق واقع شدن» خشک وخالی نیست ؛ عرصه فعالیتی دوجانبه است و «مسئولیت پذیری» دوجانبه که اگر نه :
« تو می ری با یکی دیگه /که از چشمات نمی ترسه /نمی دونه که این یعنی /شروع مرگ ما هر سه »...بله... هر سه ! این یک خیانت سه جانبه است که «تو» با تصمیم اش، در حق «من» و «او» و خود «تو» روا می دارد.
یک نکته مهم دیگر هم در این فراز هست که مشخص کننده نگاه «او» به «تو»ست : « اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو» دربرگیرنده همان نگاه ابزاری به معشوق است . توجه کنید که شاعر می گوید او می خواهد «با» تو عاشق شود نه «به» تو ! ...همان که در بالا گفتیم که «او» دنبال کسی می گردد که عاشقش شود ! و «تو» به شکل یک «ابزار» برای این «اراده» استفاده می شود !
قضاوت اندیشه مدار شاعر - که ریشه در یک شناخت عاشقانه عمیق دارد – بی شک قابل تسری به همه روابط این گونه نیست اما در بسیاری از این روابط پاسخ می دهد و همین هم کافی ست تا این ترانه یک ترانه درخشان لقب بگیرد ؛ به خصوص که شاعر به هیچ وجه مسئله را شخصی نمی کند و ما با یک موقعیت کاملا فراگیر روبرو هستیم . نکته محوری این اندیشه «مسوولیت پذیری عاشقانه مبتنی بر حس دیگرخواهی مفرط عشق» است . این نگرانی دائمی که در بند بند اثر حس می شود ، دلشوره های عاشقی ست که سعادت و شادی معشوق را می خواهد ، نه تملک او را . و تفاوت همین جاست . همین جایی که شازده کوچولو ،هم داستان با شاعر ما می گوید : «تو مسئول گل ات هستی !»...حس مسئولیتی که این روزها دیریاب است و بوی تملک در فضای عاشقانگی مان پیچیده است !
2- ترانه «خوشبختی» ، ترانه هشتم ، از خانم «سارا برزویی» روی دیگر سکه شعر دکتر یدالهی ست . و چقدر هوشمندانه که این دو ترانه درست پشت سر هم آمده اند تا یک کلیت تمام و کمال را با هم به نمایش بگذارند . در بحث ترانه قبل گفتم که «رفتنی» قابل تسری به همه روابط این گونه نیست . در واقع آن دسته از روابط که در آن ترانه نمی گنجند ، به طور کامل در ترانه «خوشبختی» قابل بررسی اند . به عبارت دیگر این دو ترانه ،همراه با هم، می توانند کل موقعیت های موجود را به شکلی کاملا عاشقانه مورد تحلیل قرار دهند . «رفتنی» موقعیتی بود که «تو»، «من» را فرو می گذارد و به دنبال «او»یی می رود که انتخابی ارجح نیست و حاصل اش شاید شادی برای «تو» نباشد ؛ و «خوشبختی» موقعیتی ست که «او» لااقل همپایه «من» هست و «تو» شادمانی را تجربه کرده است. بحث بر صحت این قضاوتها در یک مورد خاص نیست بلکه کلیت این نوع تفکر و قضاوت مورد نظر است و این کلیت کاملا فراگیر و جهان شمول است .
نکته مهمتر ترانه «خوشبختی» فرایند تجربی سرایش برای شاعر است . به عبارت بهتر ،چنان که خواهیم دید ، راوی-شاعر در طول اثر رشد می کند و پوست می اندازد و نگاهش پخته تر می شود . در واقع شاعر نیز مثل ما موقعیت موردنظر را در خلال شعر تجربه می کند و می آموزد :
می خواستم به ت بگم / چقد پریشونم
دیدم خودخواهیه / دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو / به هر سختی
به شرطی که بدونم / شاد وخوشبختی
کاری ندارم که سطر اول را شاید می شد بهتر هم نوشت ؛ حرفم سر اندیشه است . دوباره بخوانیم :
چنان که گفتیم گذر از «خودخواهی» اولین گام عاشقانه است . پس راوی نخستین گام را برمی دارد اما هنوز «تحمل کردن» برای اش سخت است . پس فکر می کند – با همان سمت وسوی دیگرخواهانه عشق – و می بیند که به یک شرط این تحمل امکان پذیر خواهد بود : «شادی و خوشبختی تو». اما این خوشبختی یعنی چه ؟!....
به شرطی بشنوم / دنیات آرومه
که دوستش داری / از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قََدرِت رو می دونه
خوشبختی یعنی «آرامش» ، یعنی «عشق» ...چه عشقی ؟.... دیوانه ای با جنون عاشقانه اش و این که «قدر» تو را بشناسد : باز هم رسیدیم به همان !.. «شناختن» !
اما نکته اساسی تر این است که اینجا راوی به این می اندیشد «او» لااقل به اندازه «من» «تو» را دوست دارد و دیوانه «تو» است و حتی بیش از من قدر «تو» را می داند و از همه مهمتر «تو» «او» را دوست دارد و به «آرامش» رسیده است . این یعنی آرامش «من»؛ آرامشی که می انجامد به :
چیکار کردی که با قلبم
به خاطر تو بی رحم ام
تو می خندی ... چه شیرینه –
- گذشتن ،....، تازه می فهمم
و نکته محوری شعر همین «فهمیدن» سطر پایانی ست . در واقع درست اینجاست که راوی به کشف بزرگ عاشقانه اش می رسد : « وقتی تو می خندی ، گذشتن از تو شیرین می شود»! ... این نتیجه در ذهنیت تملک زده عاشقانه امروز بسیار نکته غریبی ست . بی شک نمی خواهید بحث سانتی مانتالیسم را پیش بکشید که هذا و کذا ! ...این حرفها فقط برای در رفتن همان ذهن تملک زده از اصل موضوع است اگر نه هیچ ربطی میان این شعر و اندیشه اش با هنر و فلسفه سانتی مانتالیسم نیست . بحث اش آن قدر طولانی ست که تنها کافی ست به یک مرجع معتبر – اصلا همین ویکی پدیای خودمان – مراجعه کنید و ....
راوی در ادامه طی مسیر منطقی اش از دو بند نخست ، باز هم در دو سطر اول این بند گمان می برد که در حق قلبش دارد «بی رحمی» می کند اما در ادامه این روند – که از آغاز شعر بر لبه خودخواهی و دیگرخواهی حرکت می کند – ناگاه جرقه ای سبب می شود که آفتاب ، حجابها را به کناری بزند و آن آفتاب خنده «تو» ست و شیرینی اش ... و دیگر «گذشتن» ،سخت که نیست، شیرین هم می شود. به عبارت دیگر شاعر به دنبال «گذشت کردن» نیست به دنبال «گذشتن» و «رها کردن» است . به قول مارگوت بیکل :« عشق ما نیازمند رهائی ست نه تصاحب» .
چنان که گفتم صداقت خالصانه شاعر در خلال سرایش سبب شده است که شعر به آمیزه ای از حس و اندیشه ، آن هم به شیوه پلکانی تبدیل شود و نقطه اوج این پلکان همین سطر پایانی و واژگان انتهایی آن است : «تازه می فهمم» .
و در نتیجه :
«تو رو می خوام»، تموم زندگیم اینه
«دارم می رم»، ته دیوونگی ام اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من
و این گونه شاعر از همه شرط گذاشتن های نخستین اش عبور می کند ؛ چرا که همچنان عاشق «تو»ست و این «تمام زندگی» اوست ، اما نهایت این جنون عاشقانه به او می گوید که باید برود .
()
چنان که گفتم می شود خیلی راحت، به بهانه های واهی و با ادعاهای روشنفکرنمایانه آن چنانی و چهارتا «ایسم» بی ربط با موضوع ، در ِماجرا را گِل گرفت و خلاص ! ... بعد هم سری تکان داد برای همه کسانی که برای چنین حرفهایی تره خُرد می کنند ! ... پس با ادای احترام به همه سرهای تکان داده شده، نکته پایانی را چنین می نویسم که :
باور ندارم این دو ترانه در حال حاضر بتوانند موجی شبیه «ترانه های واسوخت» سالهای اخیر ایجاد کنند ،اگر چه مطمئنم به اندازه اندیشه وهنرمندی شان ، دیر یا زود قدر خواهند دید . اما دلیل ایجاد نشدن آن موج، این است که کلیت جامعه ما با اندیشه های عاشقانه ای از این دست بیگانه است و هنوز بر مدار همان چرخه «عشق زدگی و نفرت زدگی و دوباره عشق زدگی و دوباره نفرت زدگی و ...» سرش گیج می رود . هنوز معشوق «مال» من است و «نه مال هیچکس دیگه» ! ...پس به امید روزهای بهتر .
چهارم اینکه :
دو دو بیتی و یک غزل از «حبیب اله بخشوده» عزیز و سپاس از لطفی که داشتند و این شعرها را در اختیار من قرار دادند :
(1)
تو رفتی باد بوی درد آورد
چه سوزی باد صحراگرد آورد
نشد روشن اتاق آبی من
دلم ایمان به فصل سرد آورد
(2)
گرفتارند ماهی ها و دریا
به عشق هم ، شبیه ِما و دریا
اگر ماهی نباشد، ما نباشیم ،
چه می ماند؟ : فقط دریا و دریا
(3)
از لب نگو که وسوسه انگیز دیگری ست
لبخند عاشقانه تو چیز دیگری ست
لبریز شد هر آن چه تو را ریخت در خودش
مثل غزل که حجم طرب خیز دیگری ست
دست نسیم ، سبز مرا زرد می زند
در نوبهار بی تو که پاییز دیگری ست
عشق آمده ست تا برساند به ما دمی
از ان شراب ها که لب میز دیگری ست
پرهیز از تو کار خداوندگار بود
من آدم ام خمیر من از چیز دیگری ست
*****
عشق دریای عمیقی ست . غرقه شدن تنها راه چاره است نه تنها تنی به آب زدن و گذشتن ! ...غرقه باشید ...یله ...رها !
سیامک
سلام
اول اينكه : به دنبال آنچه كه افتد و داني (!) تصميم گرفتم پيش از موعد به اينجا كوچ بكشم . قرار بود اين خانه ابتدا مهياي پذيرايي از شما عزيزان بشود و بعد ميزبانتان بشود اما …! علي اي حال به تدريج دستي به سر و گوش اينجا كشيده خواهد شد اگر عدا بعواهد و به لطف دوستان مهربان .
دوم اينكه : هفت سنگ شماره 18 را در يابيد ! بي اغراق يكي از بهترين شماره هاي هفت سنگ را از لحاظ ادبي خواهيد ديد ! غزل زيباي اسماعيل اميني عزيز ، داستان طنز جلال ، عاشقانه غير عاشقانه (!) سياوش ، داستانواره اشكان عزيز ، تحليلي جمع و جور بر اشعار خانم مستشارنظامي كه هديه عزيز زحمتش را كشيده است و يادكرد نشريه توفيق و نمونه هايي از طنز گزنده آن …. بوسه بي فريادرس من را نيز اگر وقت كرديد يك ديدي بزنيد ! بدك نيست !!
سوم اينكه : سپاس ويژه از ساده دل عزيز بابت همه لطفها و مهرباني هايش ! ماجراي مهرباني او و يك دنيا غزل را در وبلاگ هاني عزيز بخوانيد.
چهارم اينكه : اين خانه جديد را هم با ادامه بحث مي آغازم كه عشق اول و آخر است !
بحثمان در ( انحصار در عشق ) به اينجا رسيد كه بت سازي را به عنوان يك پديده بيمارگونه تحليل كرديم و آنگاه به اين سوال رسيديم كه رفتار صحيح عاشقانه در پي يك تجربه هجر انجام چيست . پاسخ به اين سوال به گمانم مهمترين و البته دشوارترين قسمت بحث باشد !
گفتيم كه عشق حاصل عمق ارتباط متقابل است . بي شك در سايه اين ارتباط شناخت ايجاد خواهد شد و عنصر رهايي بخش نيز همين شناخت خواهد بود . چنانكه گفتيم اتفاقا در پديده بت سازي نيز همين شناخت دچار آسيب مي شود و عاشق به پرتگاهي سقوط مي كند كه حاصل تفاوت سطح تخيل او و واقعيات معشوق است .به گمان من وقتي معشوق دركي تنساني و از معشوق داشته باشد ، اين آسيب به حداقل مي رسد . وقتي از ياد نبرد كه معشوق مثل هر انسان ديگري آميزه اي از فزوني ها و كاستي هاست ! يك ديد واقع گرايانه ، بي شك حقيقت عشق را نجات خواهد داد !
در سايه اين نگاه ، عاشق خواهد توانست از فرصتهاي عاشقانه اش كمال استفاده را ببرد و شادماني شان را درك كند .
با اين استدلالات پر واضح است كه من به افسانه « عشق اول » باور ندارم ! بسيار ديده ام و ديده ايد كه آدمهاي حتي متاهل مي نشينند و سفره دل مي گشايند و از زيبايي هاي عشق اول مي گويند و معتقدند كه بكر بودن احساسات ، از عشق اول چيزي تكرار نشرني ساخته است !… تمام اين سخنان حاصل همان روند بت سازي ست !! و البته دليل ديگري نيز مي تواند داشته باشد !! هراس عاشق بخت برگشته از تجربه اي مجدد ، كه او را به غرقاب يك زنده ماني بي عشق ، فرو مي كشد ! بنا به مثل مشهور كه مارگزيده از ريسمان سياه سپيد مي ترسد ! به گمان من ترس ، دليلي خفت بار تر از ناداني ايست كه به « بت سازي » مي انجامد… !!
براي تشريح نظر خويش مثالي مي زنم : زندگي هر انسان يك معادله درجه n ام است ! اين معادله تنها يك جواب صحيح ندارد . درست است كه تعداد جوابهاي درست محدود است اما يكي نيست ! آنكه پاسخ را يافته است ، معادله زندگي اش حل شده است و نياز به پاسخهاي ديگر ندارد و اصولا جستجو تمام شده است ! اما آنكه جواب يافته اش را به هر دليلي از دست مي دهد ، مي تواند ديگر بار و ديگر بار به جستجوي پاسخي درخور برخيزد !
يك نكته داخل پرانتز كه بر روي آن به عنوان يك دليل محكمه پسند تكيه نمي كنم اما به خاطر جذابيت و زيبايي اش بيانش خالي از لطف نيست ! : اگر يادتان باشد چندي پيش راجع به كتابي به نام « تنها عشق حقيقت دارد» نوشته پروفسور وايس نوشتم كه به نظريه اي جذاب در مورد دليل پيدايش عشق پرداخته بود . او با تفكري مبتني بر نظريه تناسخ روح با دلايل و شواهد علمي ، معتقد بود كه عشق حاصل بازشناسي روحهايي ست كه در زندگي هاي پيشين در كنار هم زيسته اند . جالب اينجاست كه اگر اين نظريه را هم بپذيريم دليل ديگري بر صحت نظر فوق خواهد بود . آدمهايي كه در كنار مي زيند اعم از پدر مادر برادر خواهر همسر فرزندان دوستان نزديك و … همه و همه مي توانند معشوقان زندگي آتي ما باشند !!
خلاصه اينكه افسانه « عشق اول » به نظر من افسانه اي بي معناست ! اما …!
اما يك نكته مهم در اين بين وجود دارد . يافتن پاسخ دوم براي معادله فوق الذكر كاري دشوارتر از يافتن پاسخ اول است ! دليل اين امر را با مثالي شرح مي دهم :
فرض كنيد كه به كهكشاني پر از ستاره چشم دوخته ايد ! در ميان اين همه ستاره يكي پرنور تر مي نمايد ! ( اتفاقي كه براي چشم شما و آن ستاره خاص افتاده است ! چنانكه نگاه من شايد ستاره اي ديگر را پرنور تر ببيند !! )خيره شدن شما به اين ستاره و نزديكتر شدن او به شما و استفاده از ابزار هايي براي بهتر ديدن اين ستاره ( تمام اتفاقاتي كه در نتيجه عمق ارتباط متقابل در عشق مي افتد… ) از ستاره ماهي را مي سازد كه از نگاه شما هيچ ستاره اي را ياراي رقابت با آن نيست. ( به ياد بياوريد شعر بانوي نرودا را و اينكه عاشق زيباييهايي را مي بيند كه ديگران نمي بينند !).او براي شما منحصر مي شود كه آن كه چشم به ماه دوخته است هيچ ستاره اي را نخواهد ديد ! ( اين معناي درست انحصار در عشق است يعني انحصار در هنگام حضور عاشقانه معشوق ). اما به ناگاه اين ماه ، توسط ابري كه مفهوم خيرگي نگاه شما و مهرباني ماه را نمي فهمد ، بلعيده مي شود ! شب فرا مي رسد با چسبنده ترين تاريكي ممكن ! همه چيز سياه است ! حتي همان ستاره ها ي سوسو زن هم ديگر به چشم نمي آيند !! بايد كمي صبر كرد تا چشم شما به تاريكي عادت كند … مواظب باشيد چشمهايتان را نبنديد !! چون اگر شما بخواهيد چشمتان را ببنديد براي هميشه تاريكي به چشمانتان خواهد چسبيد ! ( حكايت همه آنهايي كه هراس با خود مي بردشان و چشم بر هر چه عشق مي بندند ! ) و البته مواظب باشيد كه اين تاريكي مطلق ، درخشش ماه را در ذهنتان صد برابر نكند !چون آنوقت تاريكي عميق تر خواهد شد و رهايي از آن دشوار تر ! ( حكايت بت سازي ) … اندكي صبر …چشمها عادت مي كند … و ستاره ها سوسو مي زنند !! … ستاره هايي كه اندكي درخشانترند اندك اندك رخ مي نمايانند … چشمتان را باز كنيد …….گمان كوري به سرتان نزند ! ….هنوز هم مي شود از زيباييها لذت برد … برخي ستاره ها شما را به سوي خود مي خوانند … يكي شان را درخشانتر مي بيني … قبلا نديده بوديش !! شايد يك گوشه آسمان دور از چشمت نشسته بوده!!شايد هم تازه همين امروز زاده شده !! …كسي چه مي داند ! … دلت مي خواهد از نزديكتر ببينيش … او هم … و اندك اندك ماهي زاده خواهد شد !! ماهي كه حتي پرنور تر از ماه قبليست ! چون وقت بيشتري برايش گذاشته اي ، چون او وقت بيشتري برايت گذاشته است ، چون درست ديدن ماه را اكنون به تجربه بهتر مي داني ، چون …! و حتي اگر عقل محاسبه گرت هم به ميدان بيايد راي به درخشش بيشتر ماه نو خواهد داد !!
×
همه آنچه به نظر من در اين توالي عاشقانه اتفاق مي افتد ، در تصوير بالا گنجانده است . شايد اين روش بهترين شيوه اي بود كه مي توانستم حرفم را جامع و مانع بگويم . فقط دو نكته ديگر هم بگويم :
يادتان باشد كه ماه پيشين براي هميشه رفته است ! منظور من ماهي نيست كه در پي ابري پنهان شده و اميد باز آمدنش هست ! چون اميد باز آمدن ماه، ماهي كه به شما گوشه چشم هم دارد ، عين حضور است !
و نكته آخر اينكه : … و عشق هيچوقت و در هيچ صورتش تجربه اي تخريبگر نيست ! كمترين هديه ماه اول براي شما ، ماهيست ، درخشانتر ! ماهي كه اگر خدا بخواهد تا هميشه با شما خواهد بود و در گذر زمان و در پرتو تلاش تان براي عمق بخشيدن به ارتباط متقابل ، به هزار كهكشان خورشيد بدل خواهد شد !….
چنين باد .
سيامك
سلام
اول اينكه : سپاس بسيار از همه دوستاني كه با نظرات انديشمندانه خود ، به بحث راجع به كيومرث منشي زاده و آثارش رونق دادند .
دوم اينكه : امروز مي خواهم بحث عشق را ادامه بدهم . اگر يادتان باشد بحث بر سر انحصار در عشق بود . گفتيم كه فرايند عاشقانه به واسطه ناكارآمدي عاشق مي تواند به پديده بت سازي بيانجامد و علل و عوامل موثر در اين پديده را بررسي كرديم و راجع به انواع آن سخن گفتيم . سوال مطرح شده اين بود كه مضرات پديده بت سازي در هنگام عدم حضور معشوق چيست ؟!
×
مشكل اساسي از آنجا آغاز مي شود كه در پي غيبت معشوق ، عاشق در منشور خاطره اش رنگين كماني از خوبي ها را براي او شكل مي دهد و تمام بديهايش را از ياد مي برد . اين خدايواره ، نيكي مطلق مي شود ، بي ذره اي كاستي !و بر اريكه احساس عاشق مي نشيند .
اما اشكال كار اينجاست كه عاشق ما بايد زندگي كند و روند زندگي او را در برابر انسانهايي تازه قرار مي دهد كه حاصل اين تعملات حسهاي تازه هستند . ( توجه داشته باشيد كه حتي اگر فرايند بت سازي بسيار قوي باشد و اجازه بروز حس را به فرد ندهد باز هم عرف جامعه ، مجرد را به سوي تاهل حل مي دهد !! )
خوب اينجات چند حالت اتفاق مي افتد :
1- عاشق قصه ما ، چشم باز مي كند و مي بيند كه عشق روبه رويش تمام قد ايستاده است !! اما بت ساز ما بتي بزرگ پيش چشمش دارد و خاطرات افسانه اي او چون سايه تعقيبش مي كند ! لذا حضور اين عشق تازه ، خيانتي در حق ان خدايواره است و لذا در كشاكش اين تقابل و در ميانه اين دو سنگ آسيا ، آنچه فرسوده مي شود و از بين مي رود ، روح و روان عاشق بخت برگشته است ! و تصميم او مي تواند اين باشد كه عشق را رها كند كه خود سرخوردگي عميق و تعارضات دو جانبه بسيار مي آفريند و طرف مقابل را نيز قرباني مي كند . يا اينكه مي تواند دل به دريا بزند و خيانت پيشه كند كه آنگاه تصور اين خيانت تا هميشه با اوست و مجال زندگي را از او مي ربايد !
2- ديگر اينكه عاشق قصه ما ، در برابر كسي قرار مي گيرد كه بالقوه مي تواند عشقي جديد باشد ، يا اينكه در برابر يك ابراز عشق قرار مي گيرد و مواردي مثل اين .
بي شك اين يار جديد ، يك انسان است و همانند هر انسان ديگري آميزه اي از فزوني ها و كاستي ها . ولي خدايواره عاشق ، موجودي بي عيب و نقص است ! و بي شك هيچ انساني را توان ايستادگي در برابر او نيست ! عاشق ، يك يك صفات او را با بت دروني اش مقايسه مي كند و بي ترديد آنكه مي بازد انسان است . و در نتيجه عشق براي هميشه از عاشق قديمي خداحافظي مي كند تا او تا ابد در سرسپردگي بيمارگونه خود به تخيلي ديوانه وار اسير باشد ! و چنين انسان كور سرسپرده خالي از دل سپردگي اي ، هزار ستاره سوسوزن را نمي بيند تا در تاريكي جهالت مركب خويش بماند !
3- و شايد بدترين اتفاق زماني مي افتد كه عاشق ما ، در اقدامي انتحاري (!) تن به ازدواج مي دهد !
اين نوع ازدواجها ، گاه به دنبال سرخوردگيهاي رواني انسانهاي ضعيف ، پس از يك عشق هجر انجام ، به وقوع مي پيوندد و به قول معروف با اولين كسي كه سرراهشان قرار مي گيرد پيوند ازدواج مي بندند !در حقيقت اينها مي خواهخند بگويد : وقتي فلاني نشد ، ديگر هيچكس با هيچكس فرقي نمي كند !! ( با افكت آه و ناله و مقادير معتنابهي اشك خوانده شود !! )
گاه مسئله به شكل يك به اصطلاح انتقام گيري احمقانه است !و عاشق سرخورده مي خواهد اثبات كند ( ظاهرا به خدايگونه و باطنا به خودش ) كه مي تواند سرپا بايستد ، بي تكيه به عشق بر باد رفته !و اينكه قادر به جايگزيني ست ، آن هم به سرعت ! پيام اين دسته اين است : براي من هواخواه زياد است !! تو آدم بودي ، من دل به تو بستم ؟! ( با يك خشم مصنوعي و حالت عصبي احمقانه خوانده شود !! ). غافل از اينكه خود او نيز بر اين امر باور ندارد و در واقع فرياد مي زند تا شايد گوشهاي خودش بشنوند !!
و بالاخره در بسياري از اوقات اين ازدواجها به سبب فشارهاي عرفي جامعه ، و حرفهاي خاله زنكي اطرافيان ( اي بابا پير شدي كه !! ) است و عاشق با بي ميلي بر سر سفره عقد مي نشيند ! در حالي كه در حجله عروسي اش ، انساني ست و در حجله احساسش بت واره اي كه هرگز وجود نداشته است !!
اين اتفاق، در هر سه شكلش ، متاسفانه بسيار فراگير تر از دو حالت قبل است و البته بسيار شنيع تر و خطرناكتر ! در مورد اول ، عاشق تنها به خود خيانت مي كند و خدايواره اش ! در مورد دوم تنها به خودش و شايد اندكي هم به اطرافياني كه شايد دوستش بدارند ( هرچند محبت يكسويه به عشق تعبير نيم شود كه خيانت معنادار باشد اما لااقل آزردگي مي زايد ! )
اما مورد سوم خيانتي سه جانبه است ! هم به خودش ، هم به خدايواره اش و هم به انسان مظلومي كه در كنارش مي زيد !
به خود خيانت مي كند : به واسطه تعارض ميان آنچه خواسته و مي خواهد با آنچه كه هست !
به خدايواره اش خيانت مي كند : به واسطه برابر نهادن انساني با او و جايگزيني اش !
به انساني كه با او مي زيد : به واسطه تمام محبتي كه شريك زندگي نثار او مي كند و او توان نثار كردنش را ندارد !و در نتيجه شريك زندگي اش را از عشق محروم مي كند و رابطه را به سوي تلاشي مي برد !!
×
از مجموع آنچه گفتيم به اين نتيجه مي رسيم كه روند بت سازي به هر شكل و با هر عنوان و تحت هر شرايطي به اضمحلال و فروپاشي و تخريب مي انجامد و آن كه عشق را مي شناسد مي داند كه ماهيت بهاري عشق و شادي عاشقانه نه تنها با اين سه ميانه اي ندارد كه در تضادي هميشگي ست ! لذا بت سازي به هيچ روي پديده اي عاشقانه نيست و چنانكه در آغاز بحث گفتيم حاصل ناكارآمدي عاشق است .حال به سوال بعدي مي رسيم : پس رفتار صحيح عاشقانه چيست ؟! در حقيقت يك عاشق كه دل به عشق سپرده است نه سر به معشوق ، چگونه گام بر مي دارد و در پي تجاربي هجر انجام از لحاظ عملي و دروني چه روندي را در پيش مي گيرد ؟!
×
اين سرفصل جديد را در بحث انحصار در عشق با همفكري شما در بازگشتهاي بعدي به اين بحث پي خواهم گرفت . اگر عمري باشد و اگر خدا بخواهد !
و اين شعر زيبا هم ( كه البته ترجمه اش از من نيست ومتاسفانه نام مترجم را به خاطر ندارم !) از شاعري ناشناس در ادبيات غرب و تقديم به شما :
مي خواهم شبيه اشك تو باشم :
در چشمهايت متولد شوم ،
بر گونه هايت زندگي كنم ،
و بر روي لبانت بميرم !
…
شاد باشيد
سيامك
سلام
اول اينكه : دوستي شايد شيرين ترين هديه خدا بعد از عشق است ! وقتي به مدد دنياي مجازي به دهها حقيقت دوست داشتني مي رسي كه به هيچ چشمداشتي تماميت مهرمندشان را به تو هديه مي كنند ، دلت مي خواهد به قول وحيد مهربان ، داد بزني : زنده باد اينترنت !
مراسم پاياني مسابقه غزل معاصر و حرفهاي پاياني !جاي همه آنها كه نبودند ، در يكي از شيرين ترين پنج شنبه هاي زندگي ، خالي ! با تقديم بهترين سلامها و صميمانه ترين دست مريزادها براي فرهاد عزيز !
و اين گزارشهاي متفاوت از جلسه را بخوانيد: از مژگان بانو - از آدمك .
سوم اينكه : لينك غزل ( قمار عاشقانه )كه مورد لطف بعضي از دوستان واقع شد هم اينجاست .
سوم اينكه : بحث ادبي چوپان را دريابيد !
چهارم اينكه : بپردازيم به ادامه بحث انحصار در عشق !
گفتم كه روند عاشقانه ممكن است در نتيجه برخي ناكارآمديهاي عاشق به پديده « بت سازي » بيانجامد . و گفتم كه اين روند معمولا پس از يك فراق قطعي رخ مي دهد آنچنانكه به بازگشت معشوق اميدي نباشد ! و گاه نيز بدون فراق اين مجسمه بي عيب و نقص غيرواقعي از معشوق با دستان تخيل عاشق شكل مي گيرد كه البته چنانكه گفتم اين پديده به علت تجربيات اجتماعي كم عاشق و به اصطلاح « نديد بديد » بودن اوست !!
خوب ! سوال مهم اين است كه اصولا ساختن اين خداي جعلي چه عواقبي دارد ؟!
اول به مورد بت سازي در حضور معشوق بپردازيم : بت آنچنانكه از نامش پيداست يك خدايگونه است ! موجودي بي عيب و نقص ! كمال مطلق ! …اما موجود بشري ، موجودي ناقص است . هر انساني به واسطه انسان بودنش از كاستي ها و فزوني هايي در شخصيت خويش برخوردار است كه البته تناسبات آنها منحصر به فرد است ( و به همين دليل است كه هر موجود انساني با موجود ديگر از لحاظ ساختار شخصيتي تفاوت دارد ) . بي شك در امتداد زمان عاشقانگي ، عاشق بت ساز به محك تجربه در خواهد يافت كه نقصهاي بت دست ساخته اش كجاست و از اوج بندگي خالصانه اش به حضيض سرخوردگي و نوميدي سقوط مي كند و در اين هبوط از بهشت بي خبري به زمين واقعيتها ، عشق را به تمامي از كف خواهد داد ! جالب اينجاست كه در بسياري از موارد اين چنيني عاشق نادان ، به ذم معشوق مي رسد ! و او را سرابي مي نامد كه تنها فريب مي فروشد ! حال آنكه در اين روند خدعه ، تنها خود اوست كه به فريب خود و معشوق بيچاره پرداخته است و به واسطه اين فريب نهال عشق را به طرفه العيني خشكانده تا تنها خار مغيلان نفرتي عظيم – مي گويند عشق عظيم به نفرتي عظيم مي انحامد !!- راه را بر كعبه شادي ببندد ! حكايت اين بت سازيها در يك داستان استثنايي ادبيات غرب به زيباترين شكلي متجليست : داستان« بانوي كوهستاني ما » از كتاب تاريك روشن سلتي نوشته ويليام باتلريتيس . اين داستان نقل دختر جوان وزيباي پروتستاني ست كه در كوههاي ايرلند مي زيسته و عده اي از جوانان كاتوليك او را به جاي مريم عذرا مي گيرند ! وي منكر الوهيت خود مي شود ولي جوانان قبول نمي كنند .به نظر انها او « ملكه بزرگ آسمان » ست و« آمده است كه روي كوه راه برود و با آنان مهرباني كند» !پس از آنكه از هم جدا مي شوند و دخترك نزديك نيم مايل دور مي شود ، پسركي از جمع جوانان خود را بر سر راهش مي اندازد و مي گويد : اگر مثل ديگر زنان زير لباست ، پاچين داشته باشي باور مي كنم كه از خاكياني ! دخترك پاچينش را نشان پسرك مي دهد و روياي پسرك از تجلي قدسي او محو مي شود و از سرپريشاني باخشم فرياد مي زند : پدرم ديو است ! مادرم ديو است ! من هم ديوم !! و تو هم بيش از يك زن معمولي نيستي !! و سپس هق هق كنان پا به فرار مي گذارد .( برگرفته از نقد دوبليني ها – عربي – نوشته هري استون – ترجمه صالح حسيني )
×
اما در مورد دوم قضيه كمي پيچيده تر است ! علت اين پيچيدگي دو چيز است ‚
اول اينكه : با از دست دادن معشوق ، او به خاطره نقل مكان مي كند و خاطره در روندي مهربانانه ، همه كاستي ها را از تصوير او مي زدايد .و البته اين خيلي هم بيراه نيست كه عاشق از روزگار وصل ، شيريني بسيار در دهان دارد و اين فقدان شيريني ( كه مثل زهرابه تلخ است ! ) ، يادواره آن عسل را شيرين تر از انچه كه هست مي نماياند !از سوي ديگر عاشق ، خود را به واسطه آن همه حلاوت ، مديون معشوق مي بيند و نگاهش به او نگاهي حق شناسانه است . لذا در صورت افراط در همه اين حسها « بت سازي » به راحتي و خيلي موذيانه پا به عرصه وجود مي گذارد !
دوم اينكه : كه بت سازي بدون وجود معشوق با نامهايي نظير وفاداري ، حرمت عشق اول ، غم پارسايانه و … در زبان عامه تقديس مي شود !!
داستان زنان و مرداني كه پس از فوت همسرانشان سالهاي سال به خاطره اي وفادار مانده اند با هزار جور آفرين و مرحبا از اين دهان به آن دهان مي چرخد !
و از آن با مزه تر داستان جوان عاشق پيشه اي ست كه در پي يك عشق هجر انجام – حالا تصور كنيد كه اين نداشتن ، ناشي از نخواستن طرف مربوطه باشد !! آدم مي ماند كه عشق چي ؟! كشك چي ؟! آيا مگر نه ايمكه عشق رابطه اي دوسويه است !؟- به يك خيال مهربان از آن نامهربان وفادار مي ماند !! والبته كماكان با لحني حزن آميز قصه اش افسانه عاشقانه محافل خاله زنكي مي شود !!
با همه اين تفاصيل مي بينيد كه اين بت سازي خيلي هم تعجب بر انگيز نيست و تازه خيلي هم پر طرفدار است و فراگير !
اما نتيجه اين روند چيست ؟!
×
خوب اين بحث را همين جا داشته باشيد با اين سوال ! تا دوباره به بحث عشق برگرديم .
و…:
دريام بمان ! مجال تبخير نده
آرام بگير و تن به تغيير نده
ترديد نكن !… راه همين است ! …بيا !
بيخود به خودت ، به دل ، به من گير نده !!
شاد باشيد و سرشار از هرچه بهار و شكوفه و گلبرگ !
سيامك
سلام
اول اينكه : جلال مهربان مطلب قشنگي راجع به گزيده شعر طنز فراهم آمده توسط اسماعيل اميني عزيز نوشته است . تنها اين را اضافه كنم كه در جمع آوري اين مجموعه كوچك علاوه بر غناي طنز ، بر شعر بودن انتخابها نيز نگاه ويژه اي شده است و تقريبا تمام شعر ها مملو از شاعرانگي و اختصاصات يك شعر خوب هستند . مقدمه آقاي اميني نيز كه جاي خود دارد و سرشار از زيبايي و ظرافت است . خواندن اين كتاب بي شك توصيه مي شود !
دوم اينكه : آمدن شاعران و نويسندگان شناخته شده به عرصه وبلاگشهر علاوه بر افزودن بر اعتبار اين فضاي مجازي ، موجب مي شود عرصه آموختن قوت بگيرد و به ارتقاي كلي سطح ادبيات بيانجامد. بر همه اينها بيافزاييد لذتهاي حاصل از حواندن جديدترين آثار اين عزيزان را !
هادي خوانساري را با مجموعه كلاوياي شكسته مي شناسيم . مجموعه اي زيبا در غزل معاصر با گرايش به غزل فرم .كه البته در بسياري از اشعار تنها به شكل ظاهري او فرم اكتفا نكرده است و شاعرانگي نيز عنصري قوي در شعر اوست . بعدا شايد بيشتر راجع به شعر آقاي خوانساري سخن گفتم اما فعلا وبلاگ تازه تاسيس او را بخوانيد تا فضاي روحي و شعري او را مروري دوباره كنيم .
و البته منيرو رواني پور در عرصه ادبيات و براي علاقه مندان به داستان و داستان نويسي نامي آشناست . بي هيچ سخني با وبلاگ تازه تاسيس او همراه شويد كه او خود حرف بسيار براي گفتن دارد .
سوم اينكه : و اما ادامه بحث عشق !
در بررسي پديده انحصار در عشق ، به اينجا رسيديم كه عشق را به رابطه اي مهرمندانه تعبير مي كنيم ، عاشق تمامي كائنات و ابناء بشر را به واسطه قرائت عاشقانه اش از دنيا دوست خواهد داشت . اما گفتيم كه اين رابطه مهرمندانه ، عشق ، به معناي واقعي كلمه ، نيست . يعني آنگاه كه عشق را به معناي حقيقي اش يعني حسي به شدت مهرمندانه بين عاشق و معشوق كه رابطه اي دوسويه همراه با بالندگي ، شادي و … و البته سائقه هاي جنسي ست ، تعبير كنيم . حالا سوال اين است كه آيا در عشق انحصلر وجود دارد ؟! گفتيم كه براي پاسخ به اين سوال بايد به يك موضوع مهم اشاره كرد : آيا منظور از انحصار ، انحصاردر يك مقطع زماني ست يا در طول زمان (عمر) ! ديگر اينكه آيا معشوق به عنوان پاي دوم اين رابطه – كه اصولا رابطه اي دوسويه است – همراه است يا خير ؟! چه قاعدتا عدم همراهي معشوق ، اصولا رابطه را مخدوش مي كند و ماهيت عشق بودن احساس مربوطه را به طور كامل زير سوال مي برد !
دو بخش اين سوال عملا به هم مربوط هستند ! در حقيقت ما با دو داستان متفاوت طرف هستيم ! بياييد گام به گام جلو برويم :
«داستان اول »
عاشقي كه ادعا مي كند بين دو معشوق گرفتار است و توان برگزيدن ندارد !
چنين چيزي عملا ممكن نيست !!عشق توجه كامل است . عشق تمركز قطعيست .( چنانكه هر دوي اين صفات را فروم در كتاب خود براي عشق بر مي شمارد . ) لذا تمركز بر روي دو نقطه در آن واحد از لحاظ عقلي ممكن نيست چه برسد براي عواطف !
با توجه به همين حقيقت است كه معتقدم رابطه عاشقانه را هيچ چيز پاسداري نخواهد كرد : نه يك پيمان سفت و سخت اجتماعي مثل ازدواج آن هم از نوع چارميخه اش !! نه رفتارهاي بيمارگونه حاسدانه ( Jealous husband syndrome ) !!نه روابط مادي مشترك مثل خانه و ماشين و … ! ونه روابط عاطفي مشتركي مثل فرزند ! عشق خودش پاسدار خودش است ! در حقيقت اگر عشق ، عشق باشد نه تنها نيازي به نگهبان ندارد كه خود نگهبان ماست ! و اگر قرار است كه عشق نباشد كه ديگر ارزشي ندارد كه بخواهيم پاسداري اش بكنيم يا نه !! حكايت اش مي شود مثل نگهباني كردن از خاكستري به جا مانده از آتش كه مسلما لحظه به لحظه ، ذره ذره بر باد خواهد رفت !
و از همين منظر است كه در بحثهاي آغازين اين وبلاگ در رابطه با عشق گفتم كه در عشق حسادت وجود ندارد . چون فاكتوري بي ارزش ( و حتي ضد ارزش و بيمارگونه در مواردي ) و مخالف طبيعت يقين كامل عاشقانه است .
با توجه به همين مطالب مي توان داستان اول را با وارياسيون ديگري هم خواند : عاشقي كه در يك برهه زماني دل به معشوقي مي بندد و بعد از گذشت زماني كوتاه يا طولاني با شخص ثالثي مواجه مي شود و دل به او نيز مي بازد !! اينجا هم قضيه همان است . جكايت خاكستري كه بر باد ي رود ! حكايت آتشي كه در گيراندن و بر پا داشتنش نكوشيده ايم !
اما «داستان دوم»
عاشقي دل به معشوقي مي بندد اما بعد از زماني كوتاه يا طولاني از كف اش مي دهد . حال به واسطه جدايي هاي ناگزير چون مرگ يا به واسطه جدايي هاي انساني مانند سفري براي هميشه و … !
( توجه كنيد كه در اين داستان رفتني هميشگي مطرح است و اميد بازگشت نيست . چرا كه در صورت وجود اين اميد متهيت ماجرا به طور كلي تغيير مي كند . )
چيزي كه در دوران فراق ، به خصوص اگر هميشگي باشد ، به طور برجسته اي رخ مي نمايد پديده ( بت سازي ) ست ! تخيلات عاشق به واسطه عشقي بي فريادرس قدرتي عظيم مي يابند و از معشوق ، خدايگونه اي سرشار از همه خوبيها و نيكيها مي سازند ! خدايگونه اي كه از هر چه ضعف و كاستي تهي ست . جالب اينجاست كه اين روند در بعضي از موارد حتي بدون فراق هم رخ مي دهد ! آن هم در مواردي كه عاشق ، داراي تجربه ارتباطات اجتماعي مناسب نيست يا به عبارت خودماني تر «نديدبديد» است !! در حقيقت در اين وضعيت نيز فراقي طولاني از مفهوم جنس مخالف ( منظور تنها ساختار جسمي جنس مخالف نيست بلكه در بسياري از موارد ساختار رواني ست كه ناشناخته است ) ايجاد شده است .
ساختن اين خداي جعلي چه عواقبي خواهد داشت ؟!
×
بحثمان به درازا كشيد . اين سوال را داشته باشيد تا بحث را اگر لطف كنيد با همراهي شما پي بگيريم .
و دو تا غزل كوچك به قول فري عزيز براي آنها كه تنها براي خواندن شعر در اين خانه را مي كوبند :
به حكم صريح دلم گوش كن
و تخفيف و بخشش فراموش كن !
ز بوسه نهادي به رويم دو داغ ،
« زدي ضربتي ضربتي نوش كن »!!
در چشم تو حيرانكده اي هست كه بايد
هم شعر شب و هم گل خورشيد بزايد !
چشمان تو ديوانه ترينند ، عزيزم !
« ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد !!»
×
شاد باشيد
سلام
اول اينكه : پير مغان عزيز حسابي شرمنده كرده اند . ممنونم دوست من !
دوم اينكه : حسن عليشيري عزيز وبلاگ زيبايش با دو ترانه دلنشين عاشقانه به روز كرده است كه مانند هميشه خواندني هستند .و آنها كه مرا مي شناسند مي دانند كه اين اظهار نظر ربطي به لطفهاي بسياري كه اين مهربان به من دارد ، ندارد. اگر باور نداريد ببينيد «بي سرزمين تر از باد» را تا باورم كنيد !
سوم اينكه : با تشكر از كليه دوستاني كه كلي نظر دادند درباره سوال مورد بحث ! بحث عشق را –با پررويي تمام!! - ادامه مي دهيم :
سوال يان بود كه انحصار در عشق چه مفهومي دارد و اصولا جايگاهي در عشق دارد يا نه ؟! اريك فروم در كتاب ماندگارش – هنر عشق ورزيدن – مي گويد : اگر انسان فقط يكي را دوست بدارد و نسبت به بقيه بي اعتنا باشد ، پيوند او عشق نيست ! بلكه يك نوع همبستگي تعاوني يا خودخواهي گسترش يافته است!
اين جمله يعني چه ؟1 يعني اگر احساسي در ما توان دوست داشتن آدمي به معناي مطلق كلمه را نيافريند ، عشق نخواهد بود . آن كه مي گويد من از تمام دنيا تنها تو را دوست دارم يا عاشق نيست يا دروغگويي بي شرم است !! ( البته شايد هم اصلا نمي فهمد چه دارد مي گويد ! كه اصلا بعيد نيست !!) بگذاريد يك تجربه شخصي بگويم : دوستي پس از اين اتفاق خجسته راه مي رفت و مي گفت : هوا خوب است ! آسمان هم خوب است ! مردم هم خوبند ! هيتلر هم خوب است ! موسوليني هم !! …اين اغراق نيست ! آنكه اين حرفها را هم مي زد قيس مجنون نبود !اإمي فرهيخته از همين حوالي بود !! به راستي چه روي داده بود ؟!
عاشق مثل انسان آستيگماتي ست كه براي اولين بار عينك به چشم مي زند ! آنها كه اين تجربه را داشته اند قطعا منظورم را در خواهند يافت ! همه چيز بهناگاه پررنگ و درخشان و زيبا مي شود ! انگار كه تنظيم رنگ تلوزيون را – كه تا كنون خارج از نرمال بوده – به وضعيت نرمال برگرداني ! عاشق در همه چيز زيبايي كشف مي كند حتي در زشت ترين چيزها ! متاسفانه اين خصلت با كج فهمي به كور بودن عشق ( عاشق ) تعبير مي شود ! در حاليكه اين نه كوري كه يك بينايي مضاعف است ! عاشق آن را مي بيند و مي شنود كه من نمي بينم و نمي شنوم ! آنگونه كه نرودا در شعر بانو مي گويد : …تنها تو و من / به اين صدا گوش فرا مي دهيم !/تنها تو و من !
در حقيقت ماهيت اشياء و افراد تغيير نمي كند بلكه به واسطه عشق ، ديد عوض مي شود و لاجرم قرائت عاشق از دنيا و كائنات قرائتي عاشقانه خواهد بود .
هيچ تا به حال آسمان را پس از ريزش باران ديده ايد ؟! فيزيك اين آسمان همان آسمان قبل از باران است – لااقل تقريبا – اما رنگين كماني با همه درخشش و رنگ آميزي بديعش به مدد باران آفريده مي شود كه بين اين آسمان و آن آسمان تفاوتي مي آفريند از زمين تا آسمان ! و عشق باراني ست كه آسمان ما را مي شويد و قوس قزح مي بندد .
خوب ! همه اينها گفته شد براي اينكه بگويم عاشق ، قرائتي عاشقانه از دنيا دارد . به همه چيز و همه كس عشق مي ورزد و اين محبت ساري و جاري ، چون آفتاب به اطرافيان عاشق ،گرما و اميد مي بخشد و من به تاكيد معتقدم كه اگر عاشقي جز اين ديديد به عشقش شك كنيد ! كه : ( عشق شادي ست …!)
پس انحصار به آن معنا كه « من تنها تو را دوست دارم و لاغير» بي معناست ! حال بگذاريد مفهوم واژه ها را اندكي تغيير بدهيم ! چرا كه متاسفانه در جامعه ما ، علي رغم همه ادعاهايي كه در زمينه ادبيات داريم ، هزار هزار واژه به جاي هم به كار مي روند و آن قدر طبيعي مي شوند كه مفاهيم را عوض مي كنند ! يكي از همين مفاهيم دوست داشتن و عشق است ! رابطه انسان با ابنا، بشر به مفهوم مطلق و با محيط پيرامون رابطه اي مهرمندانه است ! ماهيت اين احساس با عشق – به همان مفهومي كه فروم از ان به عشق جنسي تعبير مي كند و به عبارت راحتتر عشق ميان عاق و معشوق – متفاوت است ! اتفاقا يكي از ايراداتي كه من نسبت به استفاده از واژگان در كتاب فروم دارم همين قضيه است ! فروم عشق ، مهر ، محبت ، تفاهم ، دوستي و … را گاه با بي تفاوتي به جاي هم به كار مي برد حال آنكه اين واژگان معناهايي بس بعيد دارند هرچند بسيار نزديك مي نمايند .رابطه مهرمندانه مي تواند رابطه اي كاملا يكسويه باشد اما عشق نه ! رابطه مهرمندانه بين دو همجنس در مي گيرد اما عشق نه ! و الي آخر ! ( در مورد اين تفاوتها پيشتر سخن گفته ام و بعدها باز هم خواهم گفت ). حال سوال اين است كه آيا عشق هم غير منحصر است ؟!
براي پاسخ به اين سوال بايد به يك موضوع مهم اشاره كرد : آيا منظور از انحصار ، انحصاردر يك مقطع زماني ست يا در طول زمان(عمر) ! ديگر اينكه آيا معشوق به عنوان پاي دوم اين رابطه – كه اصولا رابطه اي دوسويه است – همراه است يا خير ؟! چه قاعدتا عدم همراهي معشوق ، اصولا رابطه را مخدوش مي كند و ماهيت عشق بودن احساس مربوطه را به طور كامل زير سوال مي برد !
×
خوب ! به اين سوالها و شرايط ممكن كمي فكر كنيد و اگر افتخار مي دهيد يك نظري هم لطف كنيد تا چند صباحي بعد – براي اينكه فضاي وبلاگ يكنواخت نشود – بحث را ادامه دهيم .
اين چند دوبيتي هم براي اينكه شرمنده مهرباناني كه براي خواندن شعر مي آيند ، نباشم ! هر چند به نظر من همين بحثهاست كه زمينه هاي انديشگي شعر را به صورت ناخودآگاه آماده كرده و مي پرورند . ولي به هر حال … بسيار نا قابل است :
نسيمي از سر شب بو گذر كرد
و گيسوي تو را آشفته تر كرد
به روي صورتت افتاد گيسوت
ببين ! يك تار مو « شق القمر » كرد !!
من بودم و تو بودي و شب دلكده بود !
خورشيد سحرگاه كه در آمده بود –
- برگشت به كوه !! … مهربانانه خودش –
- را باز به كوچه علي چپ زده بود !!
**
مرا به مجلس ترحيم برگ دعوت كن !
به پاي كوبي زير تگرگ دعوت كن !
نمي شود ؟! … به جهنم ! عزيز روياها !
مرا به خواب هميشه ، به مرگ ، دعوت كن !!
**
عاشقانه هايتان پر شور !
سيامك
سلام
اول اينكه : هفت سنگ سيزدهم و هزار مطلب خواندني !! مصاحبه با دكتر يزدي ، داستاني چون هميشه زيبا از اسماعيل اميني ، عكسهايي از مراسم به خاكسپاري كاوه گلستان ، نگاهي به وبلاگهاي ادبي همراه با دو شعر از مسيح و آدمك عزيز ! به همراه مطالب بسيار خواندني ديگر در ستونهاي موضوعي وثابت . دو مطلب من در اين شماره يعني بوسه بي فريادرس و همچنين خوانشي از شعر (قاف) از قيصر امين پور منتظر نظرات و راهنمايي هاي شماست . متشكرم !
دوم اينكه : «بي سرزمين تر از باد» را حتما بخوانيد ! با ترانه اي جديد از يغما گلرويي و ترانه اي از خود حسن عليشيري عزيزكه بسيار زيباست به روز شده است . ترانه صميمي ترين بخش ادبيات است ! باور كنيد .
سوم اينكه : هر انساني براي هر كاري هدفي را مورد نظر قرار مي دهد . اين اصل بديهي خيلي از وقتها به واسطه خيلي چيزها به فراموشي سپرده مي شود ! اما من دوست دارم كه هميشه يادم باشد چرا آمدم و چرا مانده ام . اين وبلاگ براي دو منظور نهايي ايجاد شده است : 1- سر و سامان دادن به نوشته هاي پراكنده ام . 2- سر و سامان دادن به افكار پراكنده ترم !!
و هدف حد واسط هم البته به چالش گذاشتن اين نوشته و انديشه ها به جهت بارآوري بيشتر و تعامل فكري با حضور مخاطبان بوده و هست . از آنجا كه مشغوليات ذهني من هميشه عشق و ادبيات بوده است اين دو موضوع زمينه هاي اصلي مورد نظرم در اكثر نوشته هاست . هر چند كه همراهي بسياري از دوستان خواننده به خصوص در بحثها - مگر در مواردي معدود و به شكل مقطعي - نديده ام اما بنا به همان دو هدف اوليه قصد ادامه روال هميشگي را دارم . بنابراين در راستاي تمام اين مطالب بخوانيد «چهارم» را !!
و چهارم اينكه : امروز مي خواهم به گوشه ديگري از بحث عشق بپردازم.بحثي كه تا كنون لااقل 25 مطلب براي آن نوشته ام ! و اين بار از زاويه اي ديگر : به نظر شما اين جمله چقدر درست است ؟! عشق اول هيچوقت فراموش نمي شود ! يا مثلا اين يكي : عشق احساسي ست كه تنها يكبار به سراغ آدم مي آيد ، و جملاتي از اين دست .
آيا عشق يك دابطه انحصاريست ؟! و اگر هست آيا اين انحصار در مقطع حضور معشوق به عنوان طرف عشق است يا به طور دائم حتي در صورت نبود او و حذف شدنش به هر دليلي – خروج از دايره عشق يا مثلا خداي ناكرده فوت شدن و …- اين انحصار ادامه دارد ؟! و اصولا اگر اين انحصار هست تكليف عاشق به دنبال ، از دست دادن كامل معشوق چيست ؟! و …!
دوست مهرباني هميشه همراه ، روزي به من گفت كه اين تحليلهاي منطقي را قبول ندارم چه عشق با خود مي برد و سوال نمي پرسد و عاشق مطيع عشق است ! دوستم راست مي گويد ، خيلي هم ! اما حكايت گفته هاي من چيز ديگريست . من فكر مي كنم كه هزار حس نزديك كننده بين زن و مرد وجود دارد كه در اين طيف هزار رنگ تنها يك رنگ ، عشق است ! اما متاسفانه به واسطه عدم شناخت و تجربه ، به خصوص در جامعه ما ، هر يك از اين رنگها با ديگري اشتباه مي شوند و در نتيجه خيلي از جاها سر عشق بريده مي شود ، بي گناه بي گناه !بي شك عشق محيط بر ماست و ما تحت نفوذ و سيطره اش ، و بي شك من به عنوان يك محاط قصد شناختن محيط را ندارم . اما گمان مي كنم آنسان كه براي خدا ، كه محيط ترين محيط هاست - صفات ثبوتيه و سلبيه مي شمريم ، براي عشق هم بايد چنين كرد تا جبرائيل و اسرافيل و عزرائيل و… ابليس را با خدا اشتباه نكنيم ! و مگر نه اينكه خدا چيزي جز عشق نيست و عشق خود خود خدا ست ؟!
پس اين سوالات براي به چالش كشيدن منطق عاشقانه مان است تا حس تشخيصش برتر از پيش منطق عاقلانه را در نوردد و خويش را در دامان عشق اندازد ، خود خود عشق !!
و از انجا كه من از اين همه كم محلي از رو نمي روم ! به سوالاتي كه در مورد انحصار گفتم فكر كنيد تا بحث را ادامه دهيم .
عاشقانگي تان مستدام .
سيامك
سلام
اول اينكه خدا لعنت كند ، كماكان!! ، اين ISP هاي لعنتي را !!
دوم اينكه هر چند در آپديت نشدن وبلاگ در اين يك دوروزه بي تقصيرم ولي معذرت مي خواهم از دوستان همراه كه آمدند و به مطلب جديدي بر نخوردند .
سوم اينكه دوست مهربان وفاضلي از دوستان قديمي پندار را دوباره در پهنه وبلاگشهر يافته ام . آقاي مير افضلي زيبا شعر مي گويد و زيبا مي نويسد . به علاقه مندان ادبيات توصيه مي كنم كه اين وبلاگ را از كف ندهند .
چهارم اينكه چه كرده است حميد عزيز ! بخوانيد و حظ ببريد .
پنجم اينكه : برگرديم به بحث عشق و ادامه موضوع سهم زن و مرد در رابطه عاشقانه .
گفتم كه از دو روال جاري و تفكر نهادينه جامعه ، هيچ يك را واجد خصوصيات عاشقانه نمي دانم و البته دلايلم را شرح دادم .
اما پس جواب سوال چيست ؟
من فكر مي كنم كه مسير زندگي و به طور اخص در يك رابطه عاشقانه سرشار از سنگهاييست كه براي حركت نياز به جا به جا كردن آنها داريم . در حقيقت براي اينكه ، عشق پويايي ، شادي آفريني و لذت بي بديل خود را عرضه كند ، ناچار از حركتيم و سنگهاي ريز و درشت مخل اين حركت و گاه سد كننده آن هستند . به عبارت ديگر بحث بر سر اين نيست كه چه كسي اين سنگها را بردارد بلكه بحث در اين است كه اصولا برداشته شوند ! هر كدام از طرفين بايد تمام تلاش خود را براي حركت رو به جلو صرف كند ، كه چنانكه گفتيم عشق رابطه اي فعال و پوينده است نه غير فعال و آرام طلب ، و در نتيجه منطقيست كه سنگها را نيز از پيش رو بر دارد . حال ممكن است من به علت تمام ضعفها و كاستي هايم يا به خاطر سرعت كندترم ، سنگهاي كمتري را بردارم ، اما اين دليل نمي شود كه طرف مقابل نيز با صرف نيرويي درست به همان اندازه ، سنگها را روي جاده به امان خدا رها كند و حركت را متوقف !!
تفاوت عمده اين نگاه ، با نگاه منطقي تقسيم 50 –50 ، در هدفگيري ست ! در حقيقت در آن گونه نگاه ، هدف نباختن و دريافت به ما به ازاي پرداخت – آن هم در ظاهري ترين شكل – مي باشد . اما در اين نگاه ، هدف عشق و پويايي و در نهايت تعالي دو جانبه است . بنابراين همه سنگها را بايد برداشت و ( ما ) اين كار را مي كند نه ( من ) يا ( تو ) . به عبارت ديگر ( من ) بي آنكه ( تو ) وجود داشته باشد ، سنگي را بر نخواهد داشت و حالا گيرم كه ( من ) آستين بالا مي زند اما تمامي نيرو و اصولا انگيزه اش ( ما ) يي ست كه به بركت ( تو ) پديد آمده و بنابراين منتي نيست براين فعاليت ظاهري ( من ) !
اصولا در اين نوع نگاه ، محاسبه و چرتكه انداختن و چوب خط كشيدن وجود ندارد چون ( ما ) اين كارها را كرده ايم ! اما تلقي ديگر ، به نوعي انتظار كاسب كارانه منطقي مي انجامد ! شايد به نظر برسد كه اينجا بحث ، بحثي بدون كارايي و صرفا لغويست . اما كمي نازك بيني بيشتر به ما نشان خواهد داد كه اين تفاوت چقدر نمود عيني دارد .
آدمي در كشاكش زندگي ، بارها و بارها ، به جايي مي رسد كه تمام توان خود را از دست رفته مي بيند ، خويش را بي پناه و نيازمند احساس مي كند و به اصطلاح ( مي برد ) ! در اين لحظات نيروي مادي و معنوي انسان آن قدر تحليل رفته است كه به حمايت و كمك نياز دارد . حال در نظر بگيريد در چنين وضعيتي به تلقي مآل انديشانه منطقي زندگي 50-50 عمل كنيم . بي شك كوهي از سنگ در پيش رو باقي خواهد ماند و رابطه مختل خواهد شد .
البته نبايد از ياد برد كه برخي تصميم ها و فعاليتها ، حيطه شخصي افراد را تشكيل مي دهند و دخالت يكسويه در اين تصميم گيريها ، در حقيقت بر هم زدن محدوده استقلال فردي ست . در تمام اين گفتار بحث بر سر جاده ايست كه هر دو نفر با آگاهي و البته نيروي خود پاي در آن نهاده اند و راه مي پويند .
و آخر اينكه انگيزه انديشيدن به اين سوال ديدن هزار باره زوجهايي ست كه به ركود در رابطه عاشقانه شان رسيده اند و طلبكارانه فرياد سر مي دهند كه : ( من به سهم خودم همه كار كردم …!) ، (هميشه من كوتاه آمدم يك بار تو كوتاه بيا !!) و … هزاران فرياد از اين دست كه مي دانم بسيار شنيده ايد . به نظر من اين فرياد ها ، تنها ، نشانه هاي مرگ يك رابطه است . رابطه اي كه از قله هاي احساس و عاشقانگي فرود آمده و به لعاب منطق مآل انديش آلوده شده است . و همه مي دانند كه بيماري كه دچار ( ايست قلبي ) ست ، نياز به ( شوك ) دارد . شوكي كه قلب را ديگر باره به حركت در آورد اگرنه ، ( مرگ ) فرا خواهد رسيد… !
قلب تپنده عشق تان ، هماره جوان باد !
سيامك
سلام
اول اينكه وبلاگ همكار هم مسلك من را ببينيد ! مژگان بانو غزلهاي زيبايي دارد و داستانهاي زيباتري . با تشكر از حميد عزيز به خاطر معرفي اين وبلاگ .
دوم اينكه : چه مي كند اين خواهرك من ! وقتي مي خواني نوشته هايش را ، عطر ياس خانه را پر مي كند .
سوم اينكه : اين دو شعر سعيد اميري ( 1 , 2 ) را بخوانيد . طبق معمول ، عالي و سرشار از اشارات ظريف و طنز عميق و پايان بندي كوبنده .از دستشان ندهيد .
چهارم اينكه : اين نوشته جلال را هم فراموش نكنيد ! عالي ست !!
پنجم اينكه :….
و ادامه بحث عشق !
با تشكر از كليه دوستاني كه در بحث شركت نكردند ! مجبورم كماكان به تنهايي ادامه بدهم .
صحبتمان به آنجا رسيد كه گفتيم در مورد سهم زن و مرد در حفظ انسجام رابطه و تعالي عشق و اصولا زندگي مشترك عاشقانه ، دو نگرش عام در جامعه ما وجود دارد : تساوي و به عبارتي زندگي 50 –50 ، عدم تساوي با تكيه بر يكي از دو طرف به عنوان عنصر غالب . و گفتيم كه هر يك مضرات و مزايايي دارند و آزمايشات خوب و بدي را پشت سر گذاشته اند . سوال اين بود كداميك عاشقانه است ، راه اول يا دوم ؟! و يا اينكه اصولا راه سومي وجود دارد ؟!
به نظر من راه دوم راه عاشقانه اي نيست ! چون عشق رابطه دو موجود همراه است . دو انساني كه دوشادوش هم حركت مي كنند نه يكي روي دوش ديگري ! در بحث استقلال فردي در عشق گفتيم كه يكي از جوانب عشق اين است كه دو طرف از يكديگر مستقل هستند و شخصيت شان به هم وابسته نيست و اين چنين رابطه ايست كه به رشد دوطرفه مي انجامد . راه دوم اصل استقلال را نفي مي كند و از طرف مغلوب قابليت رشد را سلب كرده و از سوي ديگر طرف غالب را هم از تعالي باز مي دارد . علاوه بر اينها ، انداختن بار مشكلات و مصائب بر دوش يك نفر حتي اگر به سقوط نيانجامد ، بي انصافي ست ! جالب اينجاست كه در ميان آنهايي كه سنگ فمينيسم را به سينه مي زنند ، اين قضيه با بزك دوزكهاي مودبانه تري نمود مي يابد !! بهانه هايي از قبيل حفظ حرمت خانمها ، احترام به آنها ، روحيه ظريف و از اين گونه مسائل كه بسيار شنيده ايم و شنيده ايد !
من فكر مي كنم كه همه ما انسانها در جزيره اي زندگي مي كنيم كه روزي عاقبت از اين جزيره پاي به اقيانوس عشق خواهيم نهاد . هر كدام قايقي داريم كه آن را با تخته پاره هاي تجربه اي كه در طي ساليان اندوخته ايم ، ساخته و با دستان احساس و انديشه مان پرداخته ايم . همه ما مي دانيم كه سبزي جزيره اتوپيايي ما فريبي بيش نيست و بايد دل به دريا زد ! اما عشق اين نيست كه يكي را توي قايق خودت سوار كني و با خودت ببري !! عشق يك همسفري و همراهي ست ، اما به اختيار و به نيروي فكر ، احساس و اراده خود . هر كسي در قايقي كه خود ساخته است ، با پاروي خود ، با نيروي خود ! آن گاه كه دو قايق مستقل ، همسو شدند مي توان به اين همسويي اطمينان كرد و از همسفري لذت برد و به آن دل بست . اگر نه كسي كه در قايق ديگري نشسته است – حال به طمع زيبايي ظاهر قايق ، و يا شايد عجيب و غريب بودن نماي آن و شايد هم جذابيت كنجكاوي كردن در قايق ديگري و … ! – بسيار محتمل است كه روزي مسير و سرعت حركت و اصولا ريخت قايق را نپسندد و از ادامه حركت سرباز زند !
… من در قايق خودم تو ، در قايق خودت ، من با پاروي غزل ، تو با هر چه كه خواهي ، هم مسير شده ايم و مي رويم . و اين معناي ناب همسفريست !
×
و اما گزينه اول هم به نظر من گزينه عاشقانه اي نيست ! گزينه اول گزينه اي كاملا منطقيست ، متكي بر عقل محاسبه گر كه گمان مي برد عدالت در تساوي عدديست ! و همه مي دانند كه عدالت بشري چقدر ناقص است ! اما عشق ، چنانكه بارها در قسمتهاي قبلي بحث عشق اشاره كردم با مال انديشي و محاسبه گري و منطق عاقلانه ارتباطي ندارد . عشق با منطق عاشقانه اش پيش مي آيد و اين نگاه ، اصولا يك نگاه رياضي نيست . به سود و ضرر نمي انديشد . اشكال اين گرينه اين است كه فرد در ازاي هر حركت عاشقانه ، منتظر پاسخ از طرف مقابل است ، متوقع است كه جواب را دريافت كند و خدا نكند به هر علتي ، اين مهم به تعويق بيافتد يا اصولا فراموش شود ! گمانم قيامت هماندم رخ خواهد داد !! در حقيقت در چنين نگرشي ، زندگي به عرصه يك شطرنج ملال آور كشدار تبديل مي شود كه هر حركتي پاسخي دارد و براي حركت جديد بايد به انتظار پاسخ طرف مقابل نشست ! تازه بايد بازي خواني هم كرد ، براي حركت جديد خيلي عاقلانه برنامه ريزي كرد و…! همه چيز خيلي سيستماتيك ، خشك و روي نظم و قاعده و مورد انتظار ! چنين سيستمي اصولا با روح عشق سازگار نيست !
بارها – با دخل و تصرف در جمله قباني در باب شعر – گفته ام كه : عشق انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود ! راز شادابي هميشه عشق همين است و نوزايي و پويايي اش . با مكانيسم ذكر شده در بالا هيچ نوزايي وجود ندارد و زندگي به يكي كار اداري بوروكراتيك خشك تبديل مي شود ! يك عادت ملال آور تباه كننده كه نشاني از رشد ندارد !
×
نا گفته پيداست كه من به گزينه سوم مي انديشم ! چه گزينه اي ؟!….
چون بحث به درازا كشيد ، باشد براي مطلب بعد ! به اين اميد اندك كه شايد شما به همسفري در اين درياي مواج انديشيدن پاي گذاريد و قايق اين تبادل نظر به سر منزل حقيقت برسد .
شاد باشيد .
سيامك
سلام
اول اينكه : هفت سنگ جديد منتشر شد كه البته در يكي دو روز اول به علت اشكال سرور استثنائا روي آدرس www.7sang.net قابل دسترسي ست تا ان شاء الله با رفع اشكالات به زودي به همان دات كام برگردد. علي الحساب ببينيد و لذت ببريد و نظر بدهيد ! ( و البته ستون بوسه بي فريادرس من هم يادتون نره !! )
دوم اينكه : اين مثنوي بسيار زيبا را مي توانيد در وبلاگ حميد عزيز ، دوست خوب شاعرم ، بخوانيد . به هيچ وجه از دستش ندهيد !
سوم اينكه : بپردازيم به بحث عشق با سر فصلي جديد !
گمان مي كنم كه اين سوال زياد به گوشتان خورده باشد : سهم زن و مرد ، در زندگي مشترك چقدر است ؟! و احتمالا جوابهايي متنوع كه البته نشانگر نوع نگاه افراد به اين رابطه است . من اين سوال را تغيير كوچكي مي دهم : سهم زن و مرد در رابطه عاشقانه چقدر است ؟!
با نوع نگرش فرهنگي جامعه ما كه اصولا ازدواج را نتيجه عشق يا لااقل در مسير عشق ( براي رسيدن به عشق پس از ازدواج ) مي داند ، به گمانم اين دو سوال و در نتيجه پاسخهاي مربوط به آنها تفاوت چنداني نخواهند كرد . پس كماكان ما دو دسته جواب داريم :
- سهم دو طرف در رابطه مساويست : يعني 50 -50 ! چه در غم چه در شادي چه در تلاش چه در انعطاف و …! در همه مسائل زندگي تساوي حكم فرماست و زن ومرد بايد سهمي برابر را بر دوش بكشند .
- در اين ديدگاه سهم بيشتري به يكي از دو طرف داده مي شود كه البته با وجود مردسالار بودن نسبي جامعه ما ، معمولا طرفي كه سهم بيشتر دارد مرد است . البته اين سهم بيشتر شامل سهمي افزون تر از كار ، درگيري با استرسها و … نيز هست نه فقط مزاياي رياست !
شايد اين مطلب به ذهن برسد كه ما زندگي هاي ناهنجاري داريم كه شبيه مورد دوم هستند ولي طرف غالب فقط در مزايا غالب است نه در زحمات ! به گمان من ، اين دسته در موضوع بحث ما نمي گنجند . موضوع ما اين بود : سهم افراد در رابطه عاشقانه ! چنان رابطه اي آشكارا رابطه اي عاشقانه نيست ! و به گمانم بحث در بديهيات ، اگر نه بي معن ، لااقل بي فايده ست !
اما از دو دسته اي كه ذكر كردم ، دسته اول در يك مطالعه آماري مثلا گزارش گونه ، بي شك بيشترين سهم را به خود اختصاص خواهد داد ! فرض كنيد كه دوربين را برداشته ايد و به وسط مردم دفته ايد و اين سوال را مي پرسيد ! مسلما تصديق خواهيد كرد كه اكثريت پاسخها مربوط به دسته اول است .معتقدين به اين روش بر آنند كه تقسيم وظايف و نيانداختن بخش اعظم زحمات و استرسهاي جسمي و روحي بر دوش يك فرد و در حقيقت استفاده از نيروي مضاعف دو نفر به جاي يك نفر مي تواند به سرعت افزونتري در پيشرفت و حفظ بهتر بنيان خانواده و نزديكي دوجانبه بيشتر بيانجامد و البته بحثي نيست كه اين روش براي زندگي ، به يك زندگي مسالمت آميز مي انجامد و آنوقت اين سوال بسيار جالب و متاسفانه بسيار اسف بار پيش مي آيد كه پس چرا آمار طلاق رو به رشد است ؟! آن هم در جامعه اي كه فرهنگش طلاق را امري مقبول نمي داند و در حقيقت زوجين به راحتي تن به جدايي نمي دهند ودر حقيقت درصد شكستهاي ازدواج در جامعه بسيار بيشتر از آمار طلاق است !
پاسخ به اين سوال خوب ، زياد سخت نيست به شرطي كه منصف باشيم . ما همه مي دانيم كه دروغ گفتن بد است ولي همه دروغ مي گوييم !! اين همان بحث آگاهي و دانايي ست كه پيش از اين بارها مطرح كرده ام . همه ما اين دانايي را داريم كه اين روش لااقل زندگي مسالمت آميزي را مي سازد اما بسياري از ما به اين مساله آگاه نيستيم . يعني اين دانش در ما نهادينه نيست ، چيزي شبيه درسهاي دوره مدرسه كه از آنها هيچ استفاده عملي نمي كنيم و مجموعه معمولا بي مصرفي از دانسته هاي پراكنده است !
اما دسته دوم كمي اميدبخش ترند ! به نظر من دسته دوم لااقل دارند با جريان دانستگي رايج جامعه مخالفت مي كنند ، پس لاجرم اين امر به تفكري وابسته است ! مخالف جريان شنا كردن ، همواره نياز به انرژي و انگيزه است و اين انرژي و انگيزه نيازمند يك هدف و هدف تعيين شده توسط يك تفكر است . حال البته مي شود بحث كرد كه اين انگيزه ، هدف و اصولا مسير تفكر درست است يا نه !
دلايل اين گروه ، كه البته در جامعه ما چنانكه گفتم غالبا با نگاه به مرد بيان مي شود ، جالب توجه است : مرد توان بيشتري براي تحمل فشار روحي و جسمي دارد ، لذا بايد بار بيشتري را بر دوش كشد و از قدرت خود در جهت حفظ بنيان خانواده استفاده كند . واگذاري سهم برابري از مشكلات به زن ، سبب مي شود كه زن از لحاظ جسمي و روحي آزرده شود كه اين خود آزردگي مرد را هم در پي دارد و علاوه بر اين بار هم روي زمين مي ماند .
نگاهي به زندگي افرادي كه از اين روش سود مي برند خيلي نااميد كننده نيست ! لااقل تجربيات پيرامون من نشان مي دهد اگر زن همراه با اين مرد ، از اين لحاظ با مرد خود هماهنگ باشد ، به خصوص زناني كه شاغل نيستند و توان ساختن خانه اي آرام براي مرد را دارند ، در كنار اين مردان زندگي شيرين و آسوده اي را مي گذرانند و البته مرد نيز رضايت كاملي از زندگي دارد چه هم حس رياست او اقناع مي شود و هم چون آثار زحمات خود را مي بيند ، خستگيهايش طعم شيريني مي يابند !
اين روش به خصوص در خانواده هايي كه نگرشي كاملا سنتي دارند ، بسيار كارا ست . به شرطي كه معتقد باشيم كه كارا بودن در چنين امري به معناي رضايت از زندگي و احساس سعادت است ، كه البته خود من ، دقيقا معتقدم كه سعادت و خوشبختي امري نسبي ست كه توسط خود افراد تعريف مي شود و توسط خود آنها نيز قابل سنجش است . لذا احساس رضايت از زندگي معناي ناب خوشبختيست .
×
خوب تا اينجا بحث را باز كرده ام و نگاههاي رايج جامعه را بر شمرده ام . به نظر مي رسد هر گروه دلايلي دارد كه پر بيراه نيست و هر يك نيز آزمونهايي را دال بر پيروزي و شكست از سر گذرانده اند . شما چه فكر مي كنيد ؟! به نظر شما كدام راه ( عاشقانه تر ) است ؟! و يا شايد شما راه سومي داريد ؟!
به اين مسائل اندكي بيانديشيد و حالا كه نظر سنجي وبلاگ هم راه افتاده ، با بحث همراه شويد تا بار آوري بحث بيشتر و گفتگو كاملتر شود .منتظرم!
شاد باشيد و عاشق .
سيامك
سلام
اول اينكه پوزش به خاطر تاخير! اين يكي دو روزه سرم خيلي شلوغ بود . ديشب هم تا خواستم مطلب جديدي بفرستم ، اكانتم حسابي قاطي پاطي شد !! اين شد كه امروز در خدمتم .
دوم اينكه وبلاگ جلال و ماجراي جنتلمن شدنش را بخوانيد كه حسابي مي چسبد .
سوم اينكه در وبلاگ حميد هم مي توانيد شوخي مرا بر و بچه هاي هفت سنگ ببينيد ، بد نيست !
و چهارم اينكه :
برگرديم به بحث عشق !
گفته بودم كه يكي از اصول مهم در رابطه عاشقانه ، استقلال رابطه است و اين استقلال مي تواند توسط عوامل نفوذگر مورد هجوم قرار گرفته و رابطه را مخدوش كند .از اين عوامل به دخالتهاي آشكار افراد نسبتا دور ( در و همسايه !! ) و افراد نزديكتر مانند پدر و مادر اشاره كردم و حالا ادامه بحث :
در آغاز به نكته اي كه از بحث دفعه پيش جا ماند اشاره مي كنم . در مورد نفوذهاي مداخله جويانه پدر و مادر در رابطه هاي عاشقانه فرزندانشان ، من به والدين كاري ندارم ! اصلا هم قصدم اين نيست كه بگويم كه آنها نبايد اين كارها را بكنند !چه ، با حرف من و شما اين رويه اصلاح نمي شود ! اين امر ، امري فرهنگي و دروني شده است ، حتي در خود ما – چنان كه گفتم ! .
هميشه بر اين باورم كه در همه جوانب زندگي ، انسان عنصري مستقل و داراي اراده اي غير وابسته است . درست است كه شرايط پيرامون ما مي توانند اوضاع را راحت تر يا سخت تر كنند اما هيچگاه مانعي صد در صد يا پيش برنده اي تمام و كمال نيستند . در عشق و رابطه عاشقانه نيز چنين است . انرژي فعال عشق و دستادستي دو نيروي جوان ، نه كوهي را بايد برابر خود ببيند نه سدي را ! اعتقاد به اينكه عشق تنها راه است و باور به اينكه در عشق ، ترديد وجود ندارد و هر آن چه هست يقين كامل است تمام چيزهاييست كه مي تواند ما را از اين ورطه بجهاند .
باز هم متاسفانه اين امر از سوي هر دو طرف – هم خانواده و هم فرزند - به عنوان بي احترامي به بزرگتر ، نمك ناشناسي و … تلقي مي شود ! حال آنكه بايد اين را درك كرد كه اصولا مقوله عشق و ارتباط مهرمندانه با خانواده ، دو چيز كاملا جداي از همند . من فكر مي كنم كه عشق سيب است و رابطه مهرمندانه با پدر و مادر ، پرتقال ! مقايسه اين دو و جمع و كم كردنشان امري غير منطقي ست چرا كه اصولا جنسيتي متفاوت دارند . معمولا اين اختلاط مباحث و عواطف زماني پيش مي آيد كه رابطه ها از مجراي نرمال خود خارج مي شوند . مثلا وقتي كه والدين از ياد مي برند كه يكي از اركان تربيت فرزند ، آموزش استقلال و خوداتكايي به اوست . در حقيقت مهرورزي زياده از حد و بيمارگونه ،فرديت فرزند و در نتيجه هستي او را بر باد مي دهد و در نتيجه او موجودي همواره متكي به خانواده مي ماند كه باز هم متاسفانه بعضي وقتها با واژه هايي مثل ( بچه عاطفي ) ، ( خانواده دوست ) ، ( سر به راه ) و امثال اينها تقديس هم مي شود !! و آنگاه كه نيرويي مانند عشق كه سرشار از هستي و حيات است ، با هديه كردن آزادي و استقلال مي خواهد اين كودك ( هميشه كودك ) سر به راه را از دامان خانواده بدزدد (!) ماجرا به يك رقابت تخريب گر تبديل مي شود ، يك جنگ تمام عيار ! و در اين جنگ پيشاپيش معلوم است كه قرباني هميشگي شادي خواهد بود !
خوب ! در اين مورد بيش از اين بحث را كش نمي دهم چون فكر مي كنم با جوانب و تبعات آن كمابيش همه ما آشنا هستيم .
اما عوامل نفوذگر گاه حتي مي توانند بسيار پنهان تر هم باشند . مثلا اين قصه تكراري را بشنويد :
يك زوج جوان عاشق پيشه ، با كلي اميد و آرزو و البته عشق زندگي را مي آغازند . بعد از مدتي اين جمع دو نفره به بركت حضور كودكي ، شادمانه تر مي شود . مادر ، مهرمندي تازه اي را تجربه مي كند كه آميزه اي از حس تملك ، آفرينش و پروردن است . پدر نيز مجموعه اي از همين ها علاوه بر احساس مسئوليتي شيرين براي ساختن فرداي مادي كودك .( از ياد نبريم كه در جامعه ايراني هنوز پدر ركن تامين كننده اقتصادي خانواده است .) تلاشي دو جانبه مي آغازد كه دفش ، كودك و سعادت اوست . پدر ساعات كاري اش را مي افزايد ، در پروژه هاي بزرگتر غرق مي شود ، شبها ديرتر مي آيد ، يادش مي رود امروز سالگرد ازدواجشان است چون هزار جور كار روي سرش ريخته ، يادش مي رود كه زن از چه رنگي خوشش مي آمده و … . مادر همه هوش و حواسش به كودك است و نيازهايش ، در نتيجه گاهي غذا سر مي رود ! گاهي يادش مي رود كه مرد چه عطري را دوست دارد ، گاهي فراموش مي كند كه چشمهاي خسته مرد نياز به نگاهي مهربان دارد چون كودكشان بيمار است و…. باقي ماجرا را خودتان بنويسيد !!
بعضي وقتها ، و متاسفانه باز هم بايد بگويم خيلي وقتها ، ماجرا چيزي در همين مايه هاست ! يك جدايي تدريجي در عواطف ، به بهانه مهرورزي به كودك رخ مي دهد ! بي شك اينجا هم يك اختلاط بي مئرد در عئاطف روي داده است : همان حكايت جمع وكم كردن چيزهاي نا متجانس ! اما اينجا روند نفوذ خيلي مخفي تر است و البته كماكان آميخته با واژه هاي تقديس كننده : پدر مسؤوليت شناس ، مادر فداكار و …! فارغ از اينكه اين روند نه تنها رابطه پدر و مادر را تخريب مي كند بلكه به تبع آن آينده كودك را نيز در مخاطره قرار خواهد داد .
نبايد از ياد برد كه ما پيش از آنكه پدر و مادر باشيم ، زن وشوهر بوده ايم و عاشق ! با ورود كودك هيچ چيز تغيير نكرده است . ما باز هم به مكاشفه و گفتگو و زايش عشق محتاجيم و عشق هيچ بهانه اي را براي ركود و سستي نمي پذيرد ! معناي پدر و مادر بودن ، فراموشي همسر نيست ! نگراني بيش از حد براي كودك نه تنها به همان عدم استقلالي كه در بالا به آن اشاره كردم – براي كودك – منجر مي شود كه رابطه عاشقان آغازين قصه را هم مورد هجوم قرار مي دهد ! چه آنها همريگر را از ياد مي برند . من فكر مي كنم هيچ اشكالي ندارد بعضي وقتها كودك را بسپاريم به يك پرستار مورد اطمينان يا مثلا مادر بزرگ و پدر بزرگ و همراه همسر ، نه براي تجديد خاطرات گذشته ، كه براي تجربه آن چيزي كه امروز در درونمان نفس مي كشد ، به يك مسافرت كوتاه درون شهري ( مثلا يك ناهار در يك رستوران دنج ) يا برون شهري برويم .
از ياد نبريم كه خاطره ، يعني گذشته و گذشته يعني آن چيزي كه امروز نيست و چنگ زدن به آن تنها ياد آوري حسرت باريست كه حلوا حلوايش ، هيچگاه دهان را شيرين نمي كند !و عشق ربطي به خاطره و گذشته ندارد ! عشق يعني همين الان ، همين ثانيه ! يعني نفس كشيدن در حال !
شاديتان مستدام .
سيامك
سلام
خوب برگرديم به بحث عشق !
داشتم مي گفتم كه همانطور كه استقلال و فرديت طرفين در رابطه عاشقانه مهم است استقلال مجموعه رابطه هم عنصري حياتي ست . به اين معنا كه هر گونه نفوذ تاثيرگذار عوامل بيروني در اين محيط عاشقانه با تخريب رابطه همراه خواهد بود . قرار بود راجع به شيوه هاي اين نفوذ صحبت كنيم :
يك سري از راههاي نفوذ خيلي بديهي اند و لااقل نظر خودآگاه تقريبا همه ما راجع به آنها يكسان !! دوست و رفيق و اشنا و در و همسايه و خاله و خان باجي و…هزار جور منابع معتبر و نا معتبر خاله زنكي ديگر در اين دسته جاي مي گيرند و البته ( واضح و مبرهن است كه !!) همه ما به تخريب گر بودن آنها واقفيم و جلوي آنها را مي گيريم !!
و البته بماند كه همين جماعت به اصطلاح آنتلكتوئل هم بسيار بسيار ديده ام كه در اين دامها آن چنان افتاده اند كه سبز ترين بهارها را به خزان وا نهاده اند و حماقت باستاني كماكان بر مدار خود مي چرخد !!و من هميشه با خودم فكر مي كنم كه چرا آدمهاي اين حوالي اين قدر حرفهاي عاقلانه شان قشنگ است و رفتار جاهلانه شان زشت ! و شايد جواب اين سوال جز اين نباشد كه ما همواره از عقايدي حرف مي زنيم كه در درون ما نهادينه نيست ، خودمان به عينه قبولش نداريم و به يقين درنيافتيمش و خلاصه اينكه ( آگاهي ) مان با ( دانايي ) مان فاصله اي شگرف دارد و در بسياري از مواقع رو در رويش واقع مي شود .
… ( از اين حديث كهنه مغموم بگذريم ! )
اما راههاي مخفي تري هم وجود دارد . يكي از رايجترين و البته ديگر مي شود گفت عيان ترين ! راه مخفي اين نفوذ مخرب مهرمنديهاي مداخله جوي والد و فرزنديست ! در جامعه ما مثلي رايج وجود دارد كه از آن به عنوان يكي از جلوه هاي تابناك رابطه مهرمندانه خانواده و فرزند ياد مي شود ! مي گويند : بچه به هر سني هم كه برسه براي پدر و مادر هنوز بچه است !!
خوب ! در اين وانفساي ذبح فرديت و شخصيت مستقل فرزند ، انتظار اينكه روابط او به خصوص رابطه اي كاملا شخصي مثل عشق مستقل باقي بمانند ، توقع ديريابي ست . جالب اينجاست كه عرف جامعه ما هم راه براي انواع و اقسام دخالتهاي جورواجور باز گذاشته است و به نوعي ايجاد حق كرده است ! بياييد از همان اول مرور كنيم :
آقا پسر و دختر خانم مي خواهند احساسات شورانگيزشان را با وصلي شيرين توام كنند تا اين شيريني به خوبي و خوشي صد سال بپايد ! خوب ! قدم اول اين است كه بايد خانواده را در جريان ما وقع بگذارند تا جريان خواستگاري رسمي و باقي مسائل پيش برود . اولين سوال خانواده ها اين است كه : ( طرف كي هست ؟ چي كاره هست ؟ چقدر درآمد داره ؟! تحصيلاتش چيه ؟! باباش چي كاره اس ؟!… ) اگر سيستم بازاري تر باشد : ( ماشين داره ؟ خونه داره ؟ جهيزيه اش چيه ؟ مهرش چقدره ؟! …)
وشايد هم مذهبي تر : ( نماز مي خونه ؟ روزه مي گيره ؟ اهل خمس و زكات هست ؟چادريه ؟ …) و شايد هم حتي كمي اهل مد و زيباپسندانه : ( جوات كه نيست ؟!! خوش تيپ هست ؟ خوش پوش هست ؟ قدش بلنده ؟!! خوشگله ؟!!!…) و خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل !!
بعد از اينكه عشق درخشان طرفين با اين سوالات حسابي دستمالي شد ، تازه مي رسيم به اين نكته كه ( رضايت ) حاصل هست يا نه !! در مورد آقايان يك كمي قضيه بهتر است به خصوص اگر يك آب باريكه اي برقرار باشد ! نهايتش يك اقدام انقلابي ست كه نخواستيم خواستگاري رفتنتان را !! و بعد پا شود و چشمش كور خودش برود دنبال خواستگاري اش !! و البته آن وقت مي ماند كه خانواده طرف حالا كه پسر يكي و يال قوز آمده است خواستگاري دختر دسته گلشان را ( مي دهند ) يا نه ؟!!!!
چه در اين صورت و چه در صورت اينكه از طرف پسر مشكل حل باشد و رضايت خانواده حاصل ، به هر حال حرف حرف پدر دختر خانم است ! حالا چه اين دختر خانم 12 ساله و بي سواد باشد چه يك خانم دكتر متخصص نوروسرجري 35 ساله !!
و البته بعضي وقتها قضيه بدجوري گره مي خورد و پدر محترم رضايت نمي دهند و ديگر باقي قضايا با كرام الكاتبين است !!
و تازه همه اينها را حل شده بگيريد و فرض كنيد عروس و داماد به خانه بخت رفتند . ادامه سناريو را پس از ازدواج خودتان بهتر از من مي دانيد !….
×
شكي نيست كه اين الگو، الگوي هميشگي جامعه ما نيست . حتي مي توان گفت كه الگوي رفتاري غالب هم نيست . اما اين الگو حتي اگر رفتاري هم نباشد اما يك الگوي جا افتاده در باور ماست ! وقتي ما خلاف اين الگو را مي بينيم يا با آن مواجه مي شويم ، متعجبانه از فرهنگ بالاي خانواده خودمان يا طرف مقابل صحبت مي كنيم كه به خواسته هاي ما احترام مي گذارند !! در واقع ، انگار نه انگار كه حق اوليه خود را به عنوان يك انسان به دست آورده ايم : يعني حق انتخاب شريك زندگي !!
همه ما اين هراس را لااقل در اطرافيانمان ديده و تجربه كرده ايم كه اگر پدر و مادرم يا پدر و مادرش بگويند نه ، چه ؟!!
خوب !
در اين وضعيت ، مسلما مهمترين عامل نفوذ كننده موثر همين رابطه پدر و مادر با فرزند است ! نفوذي كه متاسفانه در زرورق بهترين احساسات پيچيده است و باز هم متاسفانه مخرب ترين و آزاردهنده ترين نوع دخالت است !
×
در برابر اين نفوذ چه بايد كرد ؟!!
اين سوال خوبي ست كه جواب خوبي را هم مي طلبد ! چون بحث طولاني شد و همچنين به اميد همكاري احتمالي شما – هر چند چشمم آب نمي خورد !! – ادامه صحبت براي دفعه بعدي كه باز مي گرديم به اين بحث.
همراهي ام كنيد .
سيامك
سلام
امروز مي خواهم بحث عشق را با موضوعي جديد ادامه بدهم ، چون دوستان هم بحثم نكته جديدي به بحث قبل نيافزوده اند و خودم هم نكته جديدي ندارم . اما قبل از شروع بحث يك وبلاگ را معرفي كنم !
وبلاگ عزيزكم سلام ! را چندي پيش شناختم . امروز كه اين كوتاه را مي نويسم سيامك عزيز – همنام همتقديرم ! – ديگر نمي نويسد : ( شايد با وقتي ديگر !)
اما خواندن عاشقانه هاي او با همه لطافت و ظرافت و عمق شناختشان از عشق هماره جذاب ست ! نوشته هاي او تاريخ ندارند كه عشق لازمان است و نام هم بر آن حكم نمي راند كه عشق فارغ از نام هاست ! اين نامه ها مثل نامه هاي ستون بوسه بي فريادرس من در هفت سنگ ، اگر چه هر دو بهانه هايي عيني و نمناك دارند اما از طرف همه مجنونهاي جهان براي همه ليلاهاست .اين آرشيو زيبا را از كف ندهيد !
×
و اما بحث مان :
موضوع بحث اين است : استقلال رابطه عاشقانه !
در مورد استقلال طرفين رابطه عاشقانه و ضرورت حفظ فرديت آنها مفصلا صحبت كرده ام . اما اين بار مي خواهم بگويم كه يك رابطه عاشقانه ، خود موجوديتي مستقل از ساير عوامل احيانا مداخله جو دارد و عدم رعايت اين استقلال به تخريب رابطه خواهد انجاميد .
بگذاريد خاطره اي عاشقانه را با اين بحث بياميزم !
سالياني پيش از اين در يكي از برنامه هاي طنز تلويزيون ، يكي از كاراكتر ها به شوخي جمله اي را بر زبان آورد كه اين جمله هنوز كه هنوز است به اعتبار عمق يافتنش در رابطه عاشقانه ام ، بر زبان من باقي مانده است !
( همه چيز حل مي شود مثل شكر در آب !! )
اين جمله به ظاهر مسخره عجيب به دلم نشسته بود و ورد زبانم شده بود ! كافي بود كسي بنالد و از روزگار شكوه كند كه اين تكيه كلام به سويش پرتاب مي شد !
تا ناگاه عزيز روزهاي خوش علاقه ، پس از آن كه بارها اين جمله را از من شنيد ، روزي به من گفت : آب به درجه اشباع رسيده است ! جايي ديگر براي اين شكرهايي كه روي دست مان مانده ندارد !!
در چشمانش برق شيطنت را ديدم اما پرسش اساسي بود ! گفتم : گرمش كنيد خانم ! گرمش كنيد !!خوب است از آدم ، آبي گرم شود !!!
به سرخوشي خنديد و جهان هم به تبعيت از او شكفت ! گذشت تا فردا روز ، و او اين بار باز با دست پر آمد ! :
- آب را گرم كرديم همه اش تبخير شد !! چه كنيم كه مشكل بر مشكل اضافه شد و همان مقدار شكر حل شده هم بار اضافه اي شد بر دستمان !!!
چالش جدي تر شده بود ! كمي فكر كردم و گفتم : خانم عزيز ! در ظرف را بگذاريد !! اگر در ظرف بسته باشد ، دما را تا آن حد كه بخواهيد مي توانيد بيافزاييد و در اين گستره بي پايان افزايش حرارت شكر كه هيچ ، سنگ هم حل مي شود !!
مانند هميشه اي كه وجودش سرشاز از پرسش مي شد ، در چشمانش علامت سوالي انگار مي رقصيد !
- چي شد ؟! اين يكي را نگرفتم !!
خندان به او گفتم : مي دانيد منظورم از گرما چيست ! حرارت زندگي و شور آن به تلقي من ، جز عشق نيست ! در مرحله اول چنانكه به درستي دريافتيد به ماهيت حل المسائل بودن عشق اشاره داشتم ! اما بار دوم به نكته اي ديگر ! و آن نكته حفظ استقلال رابطه عاشقانه است ! وقتي در ظرف را باز مي گذاريد و اجازه نفوذ محيط بيرون را در درون رابطه فراهم مي كنيد ، هر چقدر هم كه حرارت به خرج بدهيد ، حاصلي جز اتلاف انرژي و تحليل رفتن نخواهد داشت ! چه اصولا دماي رابطه بالا نمي رود !!
به عبارت ديگر باز شدن در اين ظرف جوشان ، علاوه بر تحليل بردن ( حجم احساسات جوشنده ) ، به كاسته شدن ( دما ) و در نتيجه رسوب كردن و ( حل نشدن مشكلات ) ريز و درشت منجر خواهد شد !
رابطه عاشقانه اي كه در ديوارهاي مستحكم شخصيتي دو روح آگاه عشق انديش از گزند نفوذ در امان بماند ، توان حل همه مشكلات را به مدد نيروي لايزال خود دارد ….
و در آن زمان ما هنوز عاشق نبوديم و اين گفتگوهاي دوستانه ، پاياني عاشقانه را رقم زد…!
×
شما را به انديشه در اين باب و همچنين راههاي اين نفوذهاي مخرب دعوت مي كنم . چه اين نفوذ ، گاهي به شدت مخفي و موذيانه است ! و شايد اولين نتيجه اين نفوذها ، فروريختن اعتماديست كه بين دو نفر وجود دارد و به دنبال آن سكوتي كه به تمامي اين سوء تفاهمات و عدم اعتمادها دامن مي زند و سر آخر تنها چيزي كه بر جاي نمي ماند عشق خواهد بود !!
تا بازگشت مجدد به بحث عشق با نظرات خود همراهيم كنيد .
سيامك
سلام
اول اينكه شبگرد عزيز در وبلاگ زيبايش يادي از حقير و بحث عشق كرده كه ممنونم. هر چند …باقي اش را برويد همانجا بخوانيد!
دوم اينكه اين نظرخواهي علي الحساب خراب است و باعث شرمندگي من ! هنوز از عيب و علتش سر در نياورده ام ولي به كمك دوستان مهرباني در صدد رفع عيب هستيم تا خدا چه خواهد .
سوم اينكه …خوب ! بحثمان را ادامه مي دهيم ! قرار شد كه من نظراتم را در مورد مطالب مورد اشاره دوستان بنويسم .
در مورد نامه اول : در مورد احساس مادري چنان كه دوستم گفت واقعا عشق را در حيطه شخصيتي يك نوزاد نمي توان تعريف كرد ولي دوست خوبم به اين نكته توجه نكرد كه مهر مادري اتفاقا در همين دوران در اوج خود قرار دارد! در واقع مهر مادر به كودك خود بر طبق تمام نظريات روانشناسانه اي كه تا به حال ديدم و البته تمام چيزهايي كه مشاهده مي كنم با كاهش سن كودك افزايش مي يابد . به عبارت ديگر مادر توجه و مهرمندي بيشتري نسبت به نوزاد دارد تا مثلا به يك نوجوان 11 ساله ! و اتفاقا اين كاملا تغييري مثبت است كه سبب مي شود كودك از حيطه جاذبه قدرتمند مادري خود را بيرون بكشد و به استقلال خود دست يابد چنانكه از فقدان اين روند به عنوان معضلي بيمارگونه در روانپزشكي نام برده مي شود .البته مي توان گفت شكل توجه مادر به كودك با افزايش سن تغيير مي كند كه اين حرف هم درست است اما به هر حال كيفيت اين رابطه با توجه به معيارهايي كه بر شمرديم عاشقان هنيست . از سوي ديگر چنانكه گفتم يكي از مهمترين اصول عشق انتخاب و استقلال است ! قبول كنيد كه در رابطه مادر و كودك انتخاب نقشي ندارد ! و اين رابطه بيشتر بر اساس غريزه مادرانه شكل مي گيرد .
مشكل عمده ما چنان كه پيش از اين هم گفتم اين است كه مي خواهيم همه احساسهاي ناب و زيبا را به نام عشق بخوانيم و اگر از روي احساسي نام عشق برداشته شود احساس مي كنيم شان آن كم شده است ! به نظر من شكي در بزرگي احساس مادري نيست ولي به گمان من اين رابطه عاشقانه نيست ! عشق مختصاتي دارد كه اين رابطه آن مختصات را ندارد . همين !
اما در مورد عشق به خدا :
ابتدا توضيح نكته اي را ضروري مي دانم. از آغاز به كار اين وبلاگ و اصولا در تمام زندگي ام سعي كرده ام از چيزي حرف بزنم كه در موردش لااقل چيزكي مي دانم . و البته اين دانايي توام با آگاهي باشد. يعني اينكه لمسش كرده باشم و در حيطه درونياتم باشد .اين موضوع با كمي دقت از خطوطي كه در اين وبلاگ دنبال كرده ام مشخص است .
اما در مورد رابطه عاشقانه با خدا من اصولا در چنين موقعيتي قرار ندارم .
ببينيد ! در دور قبل بحث گفتم و حالا هم تكرار مي كنم ، عشق مستلزم شادي و رشد دو جانبه است . خداوند بي نهايت مطلق است و بري از تغيير ! پس حتي اگر به دوجانبه بودن رابطه معتقد باشيم ، رشد براي بي نهايت و شادي براي لايتغير ممكن نيست !
دوست خوبم گفته اند انسان در رابطه با خدا رشد مي كند . شك نيست ! هرگونه ارتباط با ذات خير مطلق به رشد در جهت خير مي انجامد اما بحث بر اين است كه آيا اين رابطه عاشقانه است ؟! مسلما نه ! چرا كه امكان تغيير در طرف مقابل اين رابطه مصداق كفر است .
و از همينجا به نامه دوم گريز مي زنم كه دوست همبحث قديمي ام از من خواسته اند عشق به خدا را تعريف كنم ا
دوست من ! من در تعريف عشق ماندهام كه گفته ام بي نهايت است و در برابر چيزي كه محيط بر من است تنها مي توانم به ذكر مختصات بسنده كنم . حال از من مي خواهي عشق به خدا را تعريف كنم ؟1 بي نهايت در بي نهايت ؟!!
تنها چيزي كه مي توانم بگويم اين است كه بنا به دلايلي كه در آغاز اين سخن گفتم من رابطه با خدا رابطه اي عاشقانه نمي دانم ، مگر در مواردي خاص ! مواردي از آن دست كه پيش از اين مثال زدي و زديم : علي (ع) ، مولانا ، حلاج ، رابعه و بسياري ديگر از عرفا!
در حقيقت به نظر من عشق به خدا تنها در حيطه عرفان ، آن هم عرفاني آن چنان نه ايچنين كه برخي مدعيان مي گويند ! معني مي يابد . چرا ؟! چون عشق رابطه بين دو موجود هم سطح است ! اين همسطحي به معني همساني نيست ! همسطح يعني اينكه امكان تاثير متقابل اين دو بر هم وجود داشته باشد . امكان رشد دو جانبه باشد امكان شادي و لذت دو سويه و …!
خداوند در سطحي بسيار بالاتر از من ايستاده است در چنين اختلاف سطحي رابطه عاشقانه ممكن نيست مي توان زابطه اي عابدانه ، مهرمندانه و حتي دوستانه داشت اما عاشقانه ، نه !
اما در رابطه عارفانه ، عارف به كل مي پيوندد ، مثل قطره اي كه به اقيانوس واصل شده و اين قطره مي تواند ادعاي اقيانوس بودن كند چون غرق در كل است ! چنان كه حلاج فرياد بر مي آرد انا الحق ! در چنين جايگاهي كه انسان ( به جز خدا نبيند ) رابطه عاشقانه مي تواند رخ دهد كه آن اختلاف سطح به واسطه غرقه شدن عارف رنگ باخته است .
به هر حال از بحث در اين موضوع خودم را كنار مي كشم . چرا كه چنان كه گفتم در اين بحث ، يعني عشق به خدا ، نه تخصص لازم را دارم نه ادراكي دروني . رابطه شخص من با خدا بيشتر دوستانه است . مثل بزرگتري كه مي دانم مرا دوست دارد به واسطه الطافش ، هرچند گاهي دعوايم مي كند و گاه مي نوازدم ! و من نيز شرمنده الطاف اويم ، همين !
مسلما از نظرات دوستان استقبال مي كنم اما خودم گمانم حرف ديگري در اين زمينه ندارم كه چنته ام خاليست !
×
اما در مورد بحث واژه ها راستش را بخواهيد خود من فكر مي كردم كه ايثار در پله بالاتري از فداكاريست و گذشت در ردهاي پايين تر از اين دو ! امروز كه به ( عميد ) مراجعه كردم نكته جالبي ديدم ! قبل از ان بگويم كه برخلاف نظر شما اصولا ( فدا ) كلمه اي عربيست كه فديه از همان ريشه است . پس ايثار و فداكاري هر دو ريشه عربي دارند و ترجمه هم نيستند .
اما نكته جالب اين بود كه ذيل معني ايثار آمده است : سود ديگري را بر سود خود ترجيح دادن از قوت لايموت خود به خاطر ديگري گذشتن و … در مقابل واژه فداكاري آمده از جان و مال خود براي كسي يا چيزي گذشتن، خود را قرباني كردن و …!
مي بينيد كه در ايثار صحبتي از بذل جان نيست در حاليكه در فداكاري يكي از محورهاي اساسي بذل جان است و اتفاق كلمه همريشه با ان يعني فديه هم معني جان بها دارد !
بنابراين و تا اينجا به نظر مي رسد كه فداكاري در رتبه بالاتري از ايثار قرار مي گيرد يعني نظر دوست شما كاملا درست است . البته من فعلا به لغتنامه دهخدا دسترسي نداشتم كه البته به آن هم رجوع خواهم كرد.
اما خارج از بحث علم لغات حرف من چيز ديگريست ! براي توضيح بيشتر مي گويم كه هيچ يك از اين هر سه در عشق نيست !! و علتش را هم گفتم در هر سه اينها چنانكه مي بينيد بحث گذشتن به خاطر ديگري مطرح است ! و از سوي ديگر شما انتخاب داريد بين گذشتن و نگذشتن ! اما در عشق وضعيت فرق مي كند . اولا شما دو راه نداريد يك راه داريد . راهي كه عشق به شما مي فرمايد ! پس انتخابي در كار نيست ! شما انتخاب را از آغاز كرده ايد و پا در حيطه عشق گذاشته ايد و از آن به بعد عشق راهبر شما خواهد بود ! از سوي ديگر به خاطر كسي نيست اين گذشت ! شما مي ذيد چون بايد بگذريد و البته در همان به لذتي بسيار عظيم تر از لذت چيز مورد گذشت مي رسيد ! در واقع شما نه تنها رنجي متحمل نمي شويد كه لذتي عظيم مي يابيد ! پس نه گذشتي ست نه منتي ! كه شما دهها برابر آنچه داديد گرفته ايد ، آن هم در همان آن !
و آخر اينكه در مورد سطح بندي عشق به نظر من چنانكه مي گويي عشق بي نهايت ، داراي سطح نيست و اين عاشقانگي و شناخت ما از عشق است كه سطح دارد. و به همين دليل مي گويم عشق از آغاز دو طرفه است و آن كه مي پنداريم از يكسويه بودن آغازيده تنها به دليل اين است كه درك ، حساسيت و عاشقانگي طرف نا عاشق كمتر از طرف عاشق بوده ، همين!
من مي گويم رابطه اي كه اصولا به دوسويگي نمي انجامد عشق نيست ! يك سوء تفاهم است !!
و عمق رابطه عاشقانه هم به ظرف ادراك ما بر مي گردد كه از اقيانوس لايتناهي عشق ، به فنجاني بسنده مي كنيم يا به دريايي !!
×
خيلي حرف زدم و سرتان به درد آمد !
باز هم منتظر نظرات شما هستم .
سيامك
سلام
اول بگويم كه معذرت مي خواهم به خاطر تاخير يكروزه در پست كردن مطلب.
راستش اين اينترنت ما درست سر بزنگاه تمام شد و دستمان را گذاشت لاي پوست گردو !!
به همين دليل مطلب علي رغم آماده بودن امروز پست شد .
دوم اينكه قسمت نظرخواهي وبلاگ را راه انداختم تا مشاركت دوستان در بحثها بيشتر شود و از نظرات دوستان در مورد شعرها و ترجمه ها هم بتوانم استفاده كنم . به قول شبگرد عزيز استفاده از comment نسبت به ايميل راحتتر است و به همين دليل با راه اندازي آن به همراهي بيشترتان اميد دارم . پس منتظر لطف شما هستم .
سوم اينكه :… خوب ! برگرديم به بحث عشق كه طرفدارهايش انگار دارند زياد مي شوند ! اول بخوانيد نظر يكي از دوستان را كه طبق روال مالوف ! مي خواهد بي نام بماند !!
ايشان نوشته اند :
راجع به عشق به پدر و مادر من با نظر شما چندان موافق نيستم . چون شما از عشق يك نوزاد به مادرش صحبت كرديد ولي عشق در محدوده سني نوزاد تعريف نمي شود .حتي من فكر مي كنم كه عشق تا موقعي كه انسان به يك بلوع فكري نسبي نرسيده باشد ، نمي تواند حادث شود . مثل احساسات دوران بلوع كه هميشه هستند اما عشق نيستند !
اما از زماني كه انسان به بلوغ فكري مي رسد ، مي تواند مادرش را عاشقانه دوست داشته باشد . اين عشق متضمن رشد هم هست . مثلا گذشت يا احساني كه بايد در حق پدر و مادر كرد ، خود از يك رشد روحي بر مي خيزد . همين طور شادي نيز در اين ميان حاصل مي شود .
عشق به خدا نيز به نظر من مي تواند در تعريف عشق بگنجد . آيا واقعا اين همه آدمي كه نماز مي خوانند و روزه مي گيرند از ترس جهنم و به طمع بهشت است ؟! به نظر من اينگونه نيست! آنهايي كه با انگيزه اي غير از بهشت و جهنم در راه خدا حركت مي كنند و واقعا به او عشق مي ورزند در اين رابطه هم به شادي مي رسند و هم به تكامل كه مشخصه عشق است .
×
دوست مهربان هم بحثم نيز در ادامه سلسله نامه هايشان بعد از شرمنده كردن حقير با لطف بسيارشان اين چنين نوشته اند :
… اول اينكه : تعريف عشق به خدا چيست ؟ در مورد اين بحث كلي حرف دارم !
دوم اينكه در مورد معاني لغات گذشت ، ايثار و فداكاري ، تنها يك تعريف ارائه كرده اي كه من فكر مي كنم بين اين لغات مي شود تفاوت هاي ظريفي قائل شد . هرچند فكر مي كنم كه اگر از فرهنگ لغات دهخدا كمك بگيريم بسيار بهتر است اما مثلا دوستي دارم كه معتقد است فداكاري يك پله از ايثار بالاتر است يعني گذشت در جايي كه شايد لزومي نداشته باشد .
مسلما چنين ديدگاههايي مي تواند در نتيجه بحث تغييرات كلي ايجاد كند . و من به همين دليل پيشنهاد كردم كه معاني لغات موجود در بحث را مشخص كنيم . مثلا خود من فكر مي كنم فداكاري برگردان فارسي ايثار است و گذشت يك پله پايين تر از ايثار و ….
دوست خوب من در نامه بعدي شان بعد از خواندن آخرين مطلب مربوط به بحثمان برايم نوشت :
من قبول دارم كه عشق بي نهايت است و يك بي نهايت رشد نمي كند ولي شناخت انسان نسبت به آن بي نهايت رشد مي كند : مثل خداشناسي . خدا بي نهايت است ولي شناخت هر كس از او فرق مي كند كه اين شناخت مي تواند رشد كند .
در بحث عشق هم من همين اعتقاد را دارم . شناخت من نسبت به عشق است كه تغيير مي كند و به همين دليل مي گويم عشق من ( حس و شناخت من از عشق ) سطح دارد و درجه بندي مي شود .
همين سطح بنديست كه در نتيجه بي نهايت بودن عشق ما را به عشق به خدا مي رساند . كه البته فكر مي كنم بهتر است ما هم در بحث پله پله جلو برويم .
×
خوب نظرات دوستان من را خوانديد . به بحث فكر كنيد و اگر نظري داريد همراهي مان كنيد تا در ادامه مطلب در پس فردا ديدگاه خودم را تشريح كنم .
سيامك
پي نوشت : الان كه مي خواهم مطلب را پابليش كنم مي بينم كه blogger عزيز! مجددا از كار افتاده و پابليش نهايي نمي كند !! به هر حال بنده الان كه غروب سه شنبه است مطلب را مي فرستم كي برسد با خداست و همت مهندسين بلاگر بلا !!!
يا حق
سلام
بي طول و تفصيل ادامه بحث از مطلب گذشته كه در باب عشق مي نوشتم در پاسخ به نامه دوستم :
گفتم كه تمام حرف من در سلسله مطالبي كه مي نويسم و گاه به زعم شما اسير واژه مي شوم اين است كه بگويم هر كششي بين زن ومرد عشق نيست !
به نظر من طيفي از احساسهاي جذب كننده بين زن و مرد وجود دارد . از يك قرارداد اجتماعي به نام ازدواج يا يك محصول مشترك مورد علاقه مثل كودك ، يا ترس از تنهايي يا خوش آمدن يا دوستي يا مهر يا تفاهم يا تمايل جسماني بگيريد تا برسيد به عشق ! در اين بين هزاران حس جور وا جور كه خيلي هايشان از فرط بي توجهي ما نام ندارند ولي افتراقشان با كمي دقت محسوس است وجود دارند كه در خصوصيات زمين تا آسمان متفاوتند . يكي از زيباترين آثاري كه ديده ام به اين مهم اشاره دارد ، عشق سالهاي وبا از ماركز است كه مسلما در يكي از معرفي هاي كتابم راجع به ان خواهم نوشت . تنها اين را بگويم كه در اين كتاب چند دوجين رابطه مي بينيد و مي خوانيد كه همه با هم متفاوتند و تنها يكي عشق است !
حرف من اين است كه به هر كششي نام عشق نگذاريم . نتيجه آسان گيري هاي ما آن مي شود كه متفكري بزرگ مثل معلم شهيد مي نويسد : دوست داشتن از عشق برتر است ! الان از هر بچه مدرسه اي بپرسيد اين جمله را شنيده و از حفظ دارد! اما آيا چند تن از اين همه مي دانند كه دكتر در ابتداي اين مطلب مي آورد : خواستم بگويم عشق اما ديدم آن قدر به لجن كشيده اندش كه دلم نيامد ! بعد هزار دليل مي شمارد كه عشق اين و دوست داشتن آن ! و بعد هم سر آخر اين نتيجه سفسطه آميز را مي گيرد
! مي گويم سفسطه چون علي رغم همه احتراهي كه براي معلم شهيد قائلم به گمان من اينجا را درست نرفته است .
عشق كلمه ايست كه هزار سال تاريخ ادبيات ما و هزاران سال تاريخ را پشت خود دارد . درد ما درد واژه نيست ، درد مفهوم است ! چرا واژه را عوض كنيم ؟! بياييم و واژه را درست استفاده كنيم . آن چه دكتر دوست داشتن مي نامد ، همان است كه معناي ناب عشق است ! و آن چه از آن به عشق تعبير مي كند تفسير همه ناعشقهاست !و استاد با تغيير واژه تنها سبب شده اند كه كلمه زيبا و نمناك عشق كه چنانكه گفتم پيشينه اي عظيم دارد با كلمه اي كه به هيچ وجه آن خصائص را ندارد جا عوض كند . در واقع در اينجا استاد با تسليم شدن به تحريف جامعه ، خصلت معلم بودن خود را وا مي گذارد . بگذريم !
حرفم اين بود كه مفاهيم مختلف را با هم قاطي نكنيم و در اطلاق نام عشق به يك حس جاذبه سخت گير باشيم ،همين ! و هين است كه وقتي دوستم مي گويد كه تنها تفاوت ما با هم اين است كه من عشق را كلي تر مي بينم ، من هم با او اعلام موافقت مي كنم و مي گويم اتفاقا بحث در همين است كه در اين مورد نبايد اين قدر كليت داد ! عشق ورزي گوهري ديرياب است ! آن قدر ديرياب كه فروم اين سئال را مطرح مي كند كه حالا كه اين قدر دير ياب است و دنيا به آن بي اعتنا ، آيا عاشق شدن امكان پذير هست ؟! ( و البته خودش جواب مي دهد كه آري! )
پس به نظر من عشق يك احساس خيلي خاص است با جوانب و مختصات معين و دير ياب . چيزي كه اصلا سهل الوقوع و سهل الوصول نيست . توجه كن !مي گويم حتي سهل الوقوع هم نيست !
من عشق را احساسي مي دانم كه داراي همه آن آثار و تبعاتي ست كه بسيار از آن خوانده و ديده و شنيده ايم . چنان حسي اگر قرار بود اين قدر سهل الوقوع باشد كه به هر تمايلي – هر چند شديد – نام عشق بتوان گذاشت ، اين همه توجه و تكريم را بر نمي تافت . من مي گويم –براي صدمين بار گمانم !- بياييم دچار التقاط حس نشويم ، همين !
و در پايان به نكته اي كه در آخرين نامه دوستم كه در حقيقت تكمله نامه قبلي ست و دو سه روزيست به دستم رسيده اشاره كنم و تمام .دوستم نوشته اند : آيا تو به وجود سطح در عشق معتقدي ؟! چون تو به رشد عشق معتقدي پس عشق سطح دارد كه مي تواند از سطحي به سطحي رشد كند . پس در اين صورت عشق مادري هم عشقي ست در سطح خودش و ….
به گمانم دوست من در حقيقت مي خواهند نتيجه بگيرند كه هر حسي مثلا همان عشق يكطرفه هم مي تواند سطحي از عشق باشد ، حالا گيرم پايين تر !
اما باز هم اگر به من لفاظ نگوييد ، به رسالت كلمه ، جمله و دقت نظر در هنگام خوانش تاكيد مي كنم .
دوست خوبم !
من نوشته ام : عشق رشد دهنده است ! رشد دهنده با رشد كننده خيلي فرق دارد !!
عشق براي من و او رشد ايجاد مي كند . من و او رشد مي كنيم ! عشق يك بي نهايت است ! يك بي نهايت چگونه رشد مي كند؟! بارها اين تمثيل را در باب عشق به كار برده ام : عشق لازمان و لا مكان است ! چنين موجودي اصولا آيا چگونه اندازه گرفته مي شود كه بشود گفت رشد كرده يا نكرده ؟!!
ما رشد مي كنيم در پرتو عشق و مانند آينه اي كه زنگار ذره ذره از آن زدوده مي شود اين توان را مي يابيم كه كه سهم بيشتري از نور خورشيد عشق را باز پس دهيم و بنمايانيم . توجه كن ! خورشيد همان خورشيد ديروز است ، فقط زنگار من كمتر شده ، همين !
اين كه مي بينيد به زبان تمثيل حرف مي زنم نه از روي آرايه بندي و قبولاندن حرف به مدد زيبايي هاي كلامي ست . راهي جز اين نمي بينم وقتي كه دارم از موجودي محيط بر خود سخن مي گويم . چنان كه خدا آنگاه كه مي خواهد از پديده هاي لازمان و لا مكاني مثل بهشت و جهنم سخن بگويد به تمثيل مي گويد و خود اشاره مي كند اينگونه مي گويم تا بفهميد !
و من هم براي اينكه خودم درك كنم ، براي خودم تمثيل مي آورم تا به درك روشن تري برسم .و اين اصلا يك تعارف نيست ، چه چنان كه گفته ام اين نوشته ها بهانه اي مي شود براي من كه در بحثي رو در رو – اگر سعادت باشد با دوستان ديگر مثل همين دفعه و اگر نباشد با خودم – به تنظيم درونيات و باورهايم دست بزنم و به همين خاطر اينجا را خيلي دوست دارم . هرچند در كنار اين ، باز چنان كه گفتم ، همين تاملات ممكن است موجب چالشي در ذهنيت خوانندگان شود كه نتيجه اين چالش هر چه باشد مبارك است .
×
خيلي نوشتم ! مي دانم كه خسته شديد ! تكمله نامه دوستم بندهاي ديگري هم دارد كه با اجازه از اين عزيز در بحث تنفسي ايجاد كنيم و در بازگشتي مجدد به بحث عشق دوباره همين بحث و البته تبعاتش را ادامه مي دهيم !
با نظراتتان بحث را پربار تر كنيد.
سيامك
سلام
خوب !
نامه دوستم را خوانديد و شما هم كه چيزي نگفتيد ، پس نوبتي هم باشد ، نوبت من است !
نامه دوستم در واقع دو قسمت مي شود :
در يك قسمت دوستم راجغ به كلتي كه تا كنون نوشته ام نظر داده اند و در قسمت دوم به بحثمان پرداخته اند . بنابراين من هم به همين شكل نظراتم را مي نويسم .
در مورد عشق به خدا و عشق مادري همانطور كه در بررسي هنر عشق ورزيدن اثر اريك فروم گفتم ، علي رغم تقسيم بندي نويسنده كه اين دو را جز، انواع عشق مي داند من به عشق بودن اين دو باور ندارم !
اما چرا ؟
مهمترين دليل من اين است كه طبق تعريف خود فروم عشق با دو صفت شناخته مي شود : عمق ارتباط متقابل و شادي !
عمق ارتباط متقابل در رابطه مادر و فرزند كجاست ؟ تقابل اين رابطه در نوزادي كه هيچ چيز ندارد كه به مادر بدهد چيست ؟ منگوييد وجود نوزاد مادر را از خوشي سرشار مي كند ! اين چيزي نيست كه نوزاد با عملي فعال – چنان كه خصيصه عشق ست – به مادر بدهد . در حقيقت مادر ، از مهرباني خود لذت مي برد . همان طور كه تاثير هر حركت حسنه اي در ما با نوعي احساس لذت و سرخوشي همراه مي شود .از سوي ديگر كودك به مادر نياز دارد و تمايل او به مادر و به قول دوستم جستجوي او تنها بر اساس اين است كه مادر نياز هاي او را رفع مي كند . به عبارت ديگر نوزاد يك موجود وابسته و مادر يك تكيه گاه است و اين رابطه با اين شكل اصلا نمي تواند يك رابطه عاشقانه باشد . به قول خود فروم ، نوزاد مادر رابه شكل يك پستان مي بيند كه هر وقت گشنه است مي تواند از آن بنوشد !!
و ديگر اينكه در عشق يكي از اصول مهم چنان كه فروم هم مي گويد استقلال و فرديت است . كودك چه استقلال و فرديتي در اين رابطه دارد ؟!
و بار هم اينكه آزادي و انتخاب در رابطه عاشقانه نقش دارد . مادر و كودك هيچ يك همديگر را انتخاب نكرده اند ! و خلاصه اينكه اين رابطه تنها پايه اي غريزي دارد ولي عشق از غريزه جداست !
يك نكته را همين جا بگويم ! اينكه من در اينجا چيزي را عشق مي شمارم و چيزي را از دايره عشق بيرون مي رانم به اين معنا نيست كه عظمت و شكوه براي آنها تعيين مي كنم .
به عبارت ديگر عشق تنها عظمت زندگي نيست هرچند شايد عظيم ترينشان باشد !
مهر مادري ، يكي از نشانه هاي عطوفت لايزال الهي ست و مادر بي منت ترين مهرمندي را دارد اما باز هم مي گويم اين رابطه ، عشق نيست ! همه حرف من اين است كه در كاربرد كلمات سخت گير باشيم چرا كه اين سهل انگاري در نتيجه يك سفسطه به نتايجي غير واقعي خواهد انجاميد – نمونه اش را در همين بحث ذكر مي كنم - و اين اصلا به آن معني نيست كه داريم شان مادر را كم مي كنيم .
اما رابطه با خدا : به نظر من اين رابطه نيز نمي تواند رابطه اي عاشقانه باشد بنا به همان دلايل بالا ! خدا بي نياز است ما نيازمند ! ما هيچ نداريم كه به خدا بدهيم و خدا همه چيز به ما داده و مي دهد ! و … و مهمتر از همه اين كه عشق منجر به رشدي دو سويه خواهد شد حال آنكه خداوند عز و جل بي نياز از تغيير و رشد است و خير مطلق مي باشد .
بنابراين رابطه انسان با خدا رابطه اي عابدانه است نه عاشقانه ! خوب ! پس علي چه ؟! مولانا چه ؟!و…؟!
پاسخ را از يكي از همين ها بشنويم بهتر است ! از حلاجي كه بر دار رفت ! او چه گفت ؟ گفت : انا الحق !! يعني او خدا شد ! جزئي كه به كل رسيد ! مرتبه اي كه به قول سعدي : به جز خدا نبيند ! او قطره اي از اقيانوس ذات مقدس الهي شده است پس عشق معني مي يابد !
حال شما به من بگوييد در اين زمانه دود و آهن آيا حلاجي مي شناسيد تا من به اعتبار آن بگويم عشق به خدا وجود دارد ؟ اگر وتنها اگر منظور شما از عشق به خدا مولانايي ست كه گرد ستون مي چرخد و در خلسه غزلياتي چنان رقصان را براي خداوند مي خواند و يا مققصودتان علي ست كه تير از پايش به در مي كشند و او غرق عشق بازي با رب رحمان رحيم است و يا حلاجي كه كوس اناالحق مي زند و يا رابعه اي كه كعبه به پيشوازش مي آيد و يا فرانچسكو آسيسي (برادر خورشيد ، خواهر ماه - زفيرلي ) كه با پرندگان حرف مي زند يا برنادت كه جسدش هنوز هنوز بعد از اين همه سال چنان به نظر مي رسد كه انگار به خوابي آرام فرو رفته و يا… ! من با شما موافقم . عشق به خداوند داريم ! ولي از من نخواهيد كه بگويم امروز هم اين عشق را ديده ام يا اميد به ديدنش دارم ! كه اين عشق را تنها در وادي عرفان ، آن هم با معناي كاملا اختصاصي اش نه عرفان بازي رايج !،مي توان ديد . عرفاني كه مدتهاست از آن اثري نيست.
اما در مورد تعريف واژه ها قبل از آغاز بحث : يادم مي ايد در پربار ترين ايام زندگي ام در دانشگاه ، نشريه اي دانشجويي منتشر مي كرديم كه دغدغه اش تعريف مفاهيم به ظاهر بديهي بود . هر شماره به يكي از اين مفاهيم مي پرداختيم و هر بخش نشريه از ديد خود به آن مي پرداخت . مثلا يكدفعه همه سرويسها : ادبي ، هنري ، مذهبي ، اجتماعي و حتي ورزشي ! از بهار مي نوشتند !!
آن اخلاق تا به امروز براي من مانده است . دوست دارم به مفاهيم از ديد خودم نگاه كنم و با توجه به پشتوانه تاريخي آن مفهوم و جايگاه اجتماعي امروزش و خيلي چيزهاي ديگر حلاجي اش كنم . در اين وبلاگ هم بر آن بوده ام در درجه اول براي اينكه ذهنيت خود را مرتب كنم و در درجه بعد براي اينكه شايد چيزهايي كه يافته ام براي ديگران هم جالب باشد ، از اين قانون تخطي نكنم . به هر حال در مباحث ذكر شده خودم ابهامي نديدم ولي اگر دوستم دقيق تر نقطه ابهام را مشخص كنند با كمال ميل تصحيح خواهم كرد .
در مورد غم عشق كمي گفته ام و خيلي ديگر هم حرف دارم ! باشد براي بعد كه كلا بحث را عوض مي كند !
اما فقط نكته پاياني ام را قبل از بحث اصلي بگويم كه اتفاقا از همان مي توانم وارد بحث هم بشوم !
تمام حرف من در سلسله مطالبي كه مي نويسم و گاه به زعم شما اسير واژه مي شوم اين است كه بگويم هر كششي بين زن ومرد عشق نيست ! ....
×
خيلي نوشتم ! مي دانم كه خسته شديد ! باقي اش باشد براي پس فردا !
با نظراتتان همراهي ام كنيد .
سيامك
سلام
امروز بر مي گرديم به بحث عشق و موضوعي كه نيمه كاره رهايش كرده بوديم . اگر يادتان باشد با دوست مهربان من بحثي را شروع كرديم راجع به يكسويه بودن يا دوسويه بودن عشق . به عبارت ديكر سوال اين بود آيا عشق مي تواند حسي يكطرفه باشد يا اينكه صرفا احساسي دوطرفه است ؟
دوست من بر خلاف حقير معتقدند كه عشق مي تواند حسي يكسويه باشد و دلايل خود را ارائه مي كنند و من نيز . و حالا ادامه بحث:
دوست خوبم در آخرين نامه شان نوشته اند :
سيامك عزيز ! ناز وبلاگت پرينت گرفتم و مطالب را به دقت خواندم . به نظرم در بعضي از جاها لغات تو را اسير كرده اند . به اين معني كه مفهوم گم شده است .
به نظرم اولين نكته اينكه عشق مادري و عشق به خدا هم بايد در تعريف عشق بگنجند . چون اين دو نيز انواعي از عشق هستند. مگر چيزي جز عشق براي يك مادر وجود دارد ؟! و اتفاقا مي خواهم بگويم كه اين دو نوع عشق هم دوطرفه اند ! چون فرزند هم مادر را جستجو مي كند ، شايد از روي نياز ، شايد از روي فطرت ، ولي نوزاد كوچك كه فقط در آغوش مادرش آرام مي گيرد در هر حال يك نوع عشق شايد در سطحي پايين تر از عشق مادر دارد . و يا عشق الهي ، مگر مي شود كه مولانا عاشق خدا نباشد ؟! مگر مي شود علي (ع) عاشق نباشد ؟!
به نظر من عشق مرحله دارد ، سطح دارد . و هر سطح نوعي از عشق !
و از همين است كه مي گويم عشق از يك طرفه بودن آغاز مي شود ( نمي گويم عشق يك طرفه است ، قابل توجه همه دوستان !)
به نظر من عشق يك طرفه رشد مي يابد و گاه به دوطرفه بودن كه بهترين نوع عشق است مي انجامد .
مي داني من يك تشبيه دارم : هر نوع عشقي يك رنگ است . و كامل ترين آنها سفيد است . چرا كه رنگ سفيد شامل همه رنگهاست ! مثلا عشق مادر به فرزند شايد آبي باشد ، و جايي ديگر عشق سبز است و … همه اين رنگها با هم مي شود سفيد : يعني تكامل !
مساله دوم هم اين است كه تو گفته اي ، عشق زاييده تفاوتهاست نه شباهت ها .
به نظر من اين حرف اين طوري درست تر است . عشق از شباهت شروع مي شود و با تفاوت تكميل مي شود . من ، اول ، شباهت را كه شايد تنها همزماني نگاه و عمق آن باشد درك مي كنم و عاشق مي شوم و از آن به بعد با تو موافقم : تفاوت است كه سبب قوت بخشيدن به عشق مي شود .
خوب! برگرديم به بحث اصل مان : همان طور كه توضيح دادم ، به نظر من ، عشق از يكطرفه بودن شروع مي شود و همان طور كه خودت گفتي ، چنان كه اريك فروم از يكي از آثار ماركس نقل مي كند :
اگر شما بدون اينكه طلب عشق كنيد ، عشق مي ورزيد ، يعني اگر عشق شما عشقي ست كه قدرت توليد عشق را ندارد ، اگر به وسيله تجلي زندگي به عنوان يك عاشق از خودتان معشوقي نساخته ايد ، عشق شما ناتوان است ، يك بدبختي ست !
من با اين جمله موافقم . ( اگر به عنوان يك عاشق از خود معشوق نساخته ايد ) اين يعني اينكه هر دو طرف عاشق نبوده اند و عاشق با عمل خودش ، توانسته از خود معشوق بسازد ! و اين باز به به اين نكته اشارت دارد كه عشق از ابتدا مي تواند دوطرفه نباشد.
توجه كن ! من اصلا دو طرفه بودن را نفي نمي كنم . من تنها شروع را طور ديگري مي بينم . اين معني نقض حرفهاي شما نيست . فقط نظر من كلي تر است ، همين !
همان طور كه خودت اذعان داري ، عشق شاديست ، بهارست و …و اين هنر عاشق است كه در دل معشوق اين بهار و شادي را به وجود آورده و رشد دهد .
فكر مي كنم كه به قدر كافي توضيح دادم ، بقيه اش بازي با كلمات است كه مي توانم كلي بنويسم ولي مفهوم را به گمانم رسانده ام.
فقط يك چيز ديگر مي نويسم آن هم اينكه نوشته اي كه قبول نداري عشق از يك طرف آغاز مي شود . فكر كنم اختلاف نظر ما همين جاست و با ابقي بحث مشكلي نداريم . هر چند من علتي براي اين مخالفت نديدم . البته فقط يك چيز نوشتي و آن هم عشق گريزي ! كه به نظر من حتي اگر كسي عشق گريز باشد ، وقتي عشق به سراغش مي آيد درگير مي شود !
حالا دو مطلب ديگر و يك پيشنهاد :
اول اينكه شروع هر عشق عمق ندارد ، به تدريج است كه عمق پيدا مي كند . و مطلب ديگر اينكه عشق خودش فعال است كه منجر به يك رابطه فعال مي شود .
و پيشنهاد اينكه اگر مي خواهي راجع به گذشت ، فداكاري ، غيرت و …. در مقوله عشق صحبت كني ، به نظر من بهتر است ابتدا معناي لغوي هر كدام از اينها را بگويي و انگاه جايگاه آنها را در بررسي كني كه در نتيجه سوء تعبيرها كمتر خواهد شد .
خوب ! چند مطلب ديگر هم راجع به عادت ، حسادت و … بگويم .
به نظر من هم ، عادت در عشق جايي ندارد . در مورد حسادت هم همينطور . چون حسادت به عشق بعد انحصاري مي دهد و به قول اريك فروم چون عشق يك هنر است بايد بلد باشيم كه عاشق شويم و از خود معشوق بسازيم .
و نكته پاياني اينكه غم عشق را نياز عاشق تعيين مي كند . نياز يك عاشق به داشته ها و نداشته ها ، بودن ها و نبودن ها !
خوب ! ببخشيد كه اينقدر طولاني شد . متشكرم كه به من اجازه مي دهي كه با تو بحث كنم و شايد چيزي ياد بگيرم .
….
خوب ! نامه دوست مرا خوانديد . در باتداي نوشتن قصد داشتم بند به بند توضيحات خود را بنويسم اما به فكرم رسيد كه اين كار را نكنم . اولا به اين خاطر كه خودم يكبار ديگر آن را حين نوشتن دقيق بخوانم . ثانيا به اين دليل كه شما خواننده عزيز هم بدون خواندن حواشي من بي واسطه به نظرات دوست من فكر كني و با آنچه تا كنون گفته شده – و با يادآوري لينكهايي كه گذاشته ام – در ذهن خود به داوري بين عقايد بنشيني آن هم نه براي تعيين بر حق ! كه هر كه بر مسير عشق گام مي زند بر حق است و چنان كه دوست خوب من هم مي گويد اينها تفاوتهايي جزيي ست كه شايد بيشتر تفاوت نگاه و تعريف باشد .داوري شما به خود شما كمك مي كند كه ذهنيت خود را راجع به عشق شكل دهيد و اين خود راهگشاي آينده خواهد بود ،اگر خدا بخواهد !و ثالثا اينكه بحث به درازا كشيده است و گمانم خسته شده ايد!
پس وعده ما پس فردا كه اگر زنده بودم برايتان نظر خودم را مي نويسم .
و البته كماكان منتظر نظرات ساير دوستان هستم !
سيامك
سلام
خوب ! نوبتي هم كه باشد نوبت بحث شيرين عشق است!
چند نكته پيش از ادامه بحث :
اول اينكه از دوستاني كه بحث قبل را نخوانده اند خواهش مي كنم اول آن را بخوانند كه ارجاعات به آن زياد است.
دوم اينكه دوست عزيز من را كه به خاطر داريد ؟! گفتم كه ايشان بحث قبلي مان را ادامه داده اند و از همين حالا به شما مژده بدهم كه بحث بسيار جذابي شده است ! اما به خاطر اينكه گسستگي در مطالب ايجاد نشود مجبورم ابتدا اين بحث فعلي را تمام كنم تا مجددا به آن باز گردم . به هر حال منتظر باشيد كه بحث يكسويگي يا دوسويگي عشق ادامه مي يابد ! آن هم به داغ ترين شكل !! راستي به نظر شما عشق مي تواند يكسويه باشد يا اينكه صرفا احساسي دو سويه است ؟!
سوم اينكه در مورد بحثي كه هم ا كنون داريم - بررسي صحت جمله ( عشق كور است ! ) – دوستي – من نمي دانم چرا اين دوستان من همه تمايل به بي نام بودن دارند !! – بعد از ابراز لطف و شرمنده كردن حقير در تاييد عرايض بنده نوشته اند كه :
( به نظر من تفاوت معيارهاي فرد با اجتماع و حتي خانواده نمي تواند دليل مناسبي براي سركوب عشق باشد اما گاهي ما در خود تعارض داريم ! يعني همان بحث تفكر عقل مدار كه مي خواهد همه چيز را با حساب دودوتا چهار تا بسنجد و هنگامي كه منافع خودش را در خطر مي بيند آن چه را پيش از اين ادعا مي كرده است ارزشمند است ، رد كرده و ضدارزش مي شمارد !متاسفانه اكثر ما اينگونه ايم ! در حاليكه بايد واقعيت را پذيرفت و طرف مقابل را با تمام خصوصياتش به دور از خيال پردازي شناخت . به نظر من در اين راه ، خودشناسي قدم اول است و ما تنها بعد از شناخت كامل خودمان مي توانيم به شناخت مناسبي از ديگران برسيم .كسي كه اين خصيصه را داشته باشد نيازي به تغيير ديگران ندارد . يا آنچه ديده مي پذيرد يا رها مي كند. )
من با مطالبي كه دوستمان مطرح كرده اند موفقم به خصوص با قسمت انتهايي بحث كه بر لزوم شناخت مناسب از خود اشاره مي كنند كه بعدها بيش از اين راجع به آن سخن خواهم گفت.
اما دوست بسيار مهربانم زهراي عزيز نيز مانند هميشه به من لطف داشته اند و بعد از تاييد كليت بحث از تناقضي كه برايشان ايجاد شده بود سخن گفته اند كه سوال بسيار جالب و تيز بينانه ايست .ايشان پرسيده اند :
مگر نه اينكه در منطق عاشقانه ( او ) مركز عالم است و ما قرار است با اين منطق تماميت معشوق را دوست داشته باشيم و تلاش براي تغيير او نكنيم ؟! پس چگونه شما مي گوييد كه …در منطق عاشقانه من مي كوشم كه او رشد كند ؟! رشد هم نوعي تغيير است ! پس چگونه شما در جهت اين تغيير مي كوشيد ؟!
واقعا خوشحالم از اينكه خوانندگاني اين قدر دقيق به بحث نگاه مي كنند.
اما پاسخ من : درست است كه در منطق عاشقانه ( او ) مركز عالم است اما اين به آن معنا نيست كه من از ( او ) خدايي ديگر مي آفرينم ! او هم انساني ست مثل من با كاستي ها و فزوني هايي كه لازمه انسان بودن است و مانند همه انسانها به واسطه پديده بودنش هم در معرض تغيير است و هم داراي قابليت رشد . اين كه من مي گويم در منطق عاشقانه بر خلاف منطق عاقلانه ما كل نگريم و تماميت را مي پذيريم و دوست داريم به معناي اين است كه من ( او ) را به عنوان يك انسان دوست دارم با جميع شرايطش ! از سوي ديگر تغييري كه منطق عقل مدار قصد ايجاد آن را دارد تغيير در راستاي اهداف ( من ) يا لااقل بر اساس ايده آلهاي ( من ) است حال آنكه رشد حاصل از منطق عاشقانه در راستاي ايده آلهاي خود ( او ) و اهداف ( او ) ست !
در واقع من – يا بهتر بگويم عشق من !- به او كمك مي كند كه به منتهاي كمال انساني خود در راستاي عقايد و سلايق خودش برسد نه در راستاي عقايد و سلايق من! و در نتيجه او از ظرفيتهايي رشد خود – كه به واسطه انسان بودن داراست – استفاده مطلوب خواهد كرد . اميدوارم پاسخي در خور و دور از ابهام داده باشم .
×
و اما ادامه بحث!
داشتم مي گفتم كه حاصل استفاده از منطق عاقلانه در رابطه عاشقانه دو چيز است :
1- تغيير و استحاله معشوق كه حتي اگر با ممانعت خود او مواجه نشود به تخريب رابطه و مسخ آن مي انجامد كه در مورد اين موضوع در بحث قبل مفصلا سخن گفتم .
2- اما اتفاق ديگر با موضوع اصلي بحثمان – آيا عشق كور است ؟!- ارتباط عمده دارد !
ممكن است عشق در يك موقعيت احساسي شديد و در نتيجه زمينه هاي مختلف اجتماعي و فردي ، منطق عاشقانه خود را از دست بدهد و چشم بر همه صفاتي كه عقل نمي پذيرد ، بربندد !! توجه كنيد ! چشم پوشي نمي كند ! بلكه اصولا نمي بيند!!
سوء تفاهم ( عشق كور ) دقيقا از همين جا وارد مباحث عوامانه و حتي روشنفكرنمايانه ما شد! غافل از اينكه احساس فاقد منطق عاشقانه ، اصولا عشق نيست!!
متاسفانه ذهنيت رايج بر اين است كه معيار باز شناسي شدت عشق ، حرارت و شوق و ديوانگيهاي مربوطه در راه رسيدن به معشوق است ! شك نيست كه عشق فاقد اينها نيست اما به قول فروم شدت احساس اوليه تنها درجه تنهايي گذشته را نشان مي دهد!! بنابراين دليل نمي شود كه يك رابطه احساسي پر قدرت ، عشق تلقي گردد . عشق لوازم و اختصاصاتي دارد كه با آن باز شناخته مي شود و هدف من از نوشتن اين سري بحثها ، صرفا تبيين همين اختصاصات – البته از ديدگاه خودم - مي باشد .يكي از همين احتصاصات ، دارا بودن منطق عاشقانه است . كه چنانكه گفتم رابطه احساسي مورد بحث به طور كامل آن را از دست مي دهد .
اما در اين ميان سوالي زيركانه و به جا هم وجود دارد :
پس اين وسط ماجراي ليلي و مجنون چه مي شود؟! مجنوني كه مي گويد اگر بر ديده مجنون نشيني / به غير از خوبي از ليلي نبيني !
به نظر من اينجا مجنون اصولا به حقيقت بيني عاشقانه اشاره دارد .او در ليلي آن را مي بيند كه ديگري نمي بيند . يعني يك بينايي مضاعف نه نابينايي !!
عاشق در معشوق حقايقي را مي بيند كه به چشم من و تو نمي آيد . اين حقايق زاييده خيال نيست بلكه زاييده حقيقت بيني خاص عشق است كه ظرافتها را درك مي كند .
از سوي ديگر چنان كه مي دانيد در اين داستان مدعي به زشت بودن ليلي اشاره مي كند و مجنون در پاسخ چنين مي گويد. حال يك سوال : اين تجربه چند بار براي شما اتفاق افتاده است كه زيبايي ظاهري يك فرد تحت شعاع زيبايي دروني او قرار گيرد ؟! كاري به جنسيت طرف مربوطه ندارم و همچنين به هر دو وجه اين قضيه مي خواهم استناد كنم ! يعني چه روي زيبايي كه در كنار باطني كريه زشت مي شود و چه روي نا زيبايي كه در پرتو باطني درخشان به جلوه در مي آيد !
و عشق به طور اخص به سبب عمق نگري و حقيقت بيني اش چنان كه گفتم به زيبايي هاي پنهان معشوق دست مي يابد و آنها را مي ستايد و اتفاقا رمز پايداري عشق و تداومش نيز همين كاوشها و يافتنهاي مكرر است .
به قول نرودا كه در شعر مشهورش ( بانو ) مي گويد :
آنگاه كه به خيابان مي آيي
نگاه كسي را به دنبال نمي كشاني !
كسي تاج بلورينت را نمي بيند !
كسي بر فرش سرخ زرين زير پايت نظري نمي افكند !….
و تمام اينها را تنها شاعر عاشق مي بيند و در حاليكه ( عقل ) او مي داند :
بسيارند از تو بلندتر / بلندتر
بسيارند از تو زلال تر / زلال تز
بسيارند از تو زيباتر / زيباتر !….
به ديدن زيباييهايي دست مي يابد كه ديگران نمي بينند و با بانويش دستادست عشق به شنيدن موسيقي دلهايشان مي پردازند :
… تنها تو و من !
و اما سوال پاياني بحث : پس ما چه بايد بكنيم در اين جدال منطق عاقلانه و منطق عاشقانه ؟!
به گمان من قبول كردن و به رسميت شناختن طرف مقابل با تمامي ابعاد و خصوصياتش و دوست داشتن اش به عنوان موجودي واحد – در حقيقت همان كه منطق عاشقانه مي گويد ! – راه حل نهايي ست !
آن چنان كه نزار قباني در شعر هوشمندانه اش مي گويد :
مي خواهم تو را در تو نگه دارم !
به نظر من اين شعر ناظر بر معنايي ست كه گفتم . در واقع ( تو ) ي اول ديدگاه شاعر عاشق و ( تو ) ي دوم حقيقت معشوق است . يعني نزار مي خواهد واقع بيني يا بهتر بگويم – حقيقت بيني – عاشقانه اش را حفظ كند . آن سان كه نه زيبايي حقيقتي از ياد برود و نه آن كه بتي شايسته پرستش خلق شود !
چنين باد!
همراهيم كنيد .
سيامك
سلام
اول يه چيزي بگم !!!! الان خيلي خوشحالم ! چون الان كه وصل شدم تا مطلبي كه نوشته بودم پابليش كنم ديدم كه دوست عزيز من علاوه بر اينكه من رو از نگراني در آوردند ، ادامه بحث عشق رو هم برام فرستادند!
ضمن تشكر از ايشون ، متاسفانه چون ايشون تصوير نامه شون رو ارسال كردند و من بايد اول اونو تايپ كنم و باز هم متاسفانه چون الان به دليل مسافرت امكانش رو ندارم ، ان شاء الله به زودي بعد از خاتمه اين بحث مجددا به بحث يكسويه يا دوسويه بودن عشق بر مي گرديم.باز هم از دوست مهربانم ممنونم.
×
خوب برويم سراغ بحث عشق!
قرار شد در مورد يك سوال صحبت كنيم و طبق معمول هيچكدام از دوستان سر ياري ندارند !!!
سوال اين بود : اصطلاح رايج ( عشق كور ) تا چه اندازه به حقيقت نزديك است و آيا عاشق واقعا كور است ؟!
براي شروع ببينيم اين اعتقاد چه جايگاهي دارد. ارسطو در تعريف عشق مي گويد : نابينايي حواس و انديشة آدمي از عيوب معشوق !
و افلاطون معتقد است : عشق عبارت است از حركت نفس كه از همه چيز فارغ است , به سوي محبوب بدون انديشه .
مي بينيد كه اين نظريه ريشه در تاريخ دارد و نظريه جديدي نيست . از سوي ديگر ضرب المثلها و كنايه هاي عاميانه ما هم سرشار از همين معناست . اما آيا واقعا چنين است ؟!
پاسخ من به اين سوال منفي ست ! براي تشريح نظر خودم بايد به توضيح دومسئله بپردازم :
الف- منطق عاقلانه : اين منطق كه بر مبناي استدلالات خويش انديش شكل گرفته است ، همان چيزي ست كه به طور عام از آن به عنوان منطق نامبرده مي شود و ما وجود آن را براي انسان منطقي لازم مي دانيم! در اين منطق ، ابزار ، انديشه عقل مدار است و هدف آن حفظ صيانت و موجوديت خود به عنوان يك انسان مي باشد. بديهي ست كه وجود اين منطق در رشد انساني پديده اي بسيار كارآمد است و از سوي ديگر استفاده مناسب از آن در حفظ از انواع خطرات و بهرهجويي از انواع فرصتها مددكار آدمي ست.
ب - منطق عاشقانه :هر چند شايد اين اصطلاح غريب تر از اولي به نظر برسد اما با كمي دقت مي توان آن را باز شناخت. اين منطق بر مبناي استدلالات ديگر انديش بنا شده است . در اين نوع از منطق ، ابزار ، انديشه احساس مدار است و هدف ان حفظ موجوديت و منافع معشوق است . من معتقدم كه وجود اين منطق خصيصه بارز عشق است و فقدان آن در حقيقت وجود عشق را زير سوال مي برد. از سوي ديگر استفاده كارا از اين موهبت براي پايداري رابطه عاشقانه و امتداد آن بسيار ضروري ست.
بر طبق آنچه عقيده عام جامعه است - و متاسفانه گاه از دهان روشنفكران نيز شنيده مي شود ! - انديشه ( مغز ) جايگاه و به عبارتي نماينده منطق عاقلانه و احساس ( دل ) جايگاه منطق عاشقانه است! حال آنكه من معتقدم خواستگاه هر دو انديشه است اما معيارها متفاوت است : يك جا ( من ) مركز عالمم و همه كارها بايد به ترتيبي شكل گيرد كه ( من ) به اهدافم برسم و جايي ديگر ( او ) مركز عالم است و ( من ) مي كوشم تا او رشد كند ( و البته كيست كه نداند كه در اين ميان بي شك من نيز رشد خواهم كرد ! وارد اين بحث نمي شوم چون تا حالا چند بار به طور گذرا به آن پرداخته ام و خود بحثي مفصل مي طلبد ).
علاوه بر موارد تفاوتي كه در تعاريف خودم به آنها اشاره كردم تفاوت ديگري هم در اين بين وجود دارد.
منطق عاشقانه مي گويد : او !
منطق عاقلانه مي گويد : او منهاي بعضي از صفاتش !
عشق تماميت را به عنوان موجودي واحد مي سنجد و مي پسندد ، اما عقل تفكيك مي كند و جز به جز به قضاوت مي نشيند .نتيجه استفاده از منطق عاقلانه چيست ؟! ممكن است دو اتفاق بيافتد :
1-عقل مي گويد : او با 70 درصد از خواسته هاي من نزديك است پس سعي كن 30 درصد باقي مانده را عوض كني !وحاصل اين فرايند عقلاني ، مي شود ديالوگ مشهور خسرو شكيبايي در فيلم هامون ( داريوش مهرجويي ) : اگر تو بخواهي من آن باشم كه تو مي خواهي ، آن وقت من ديگر من نيست !!
واين من استحاله يافته را ، عشق به همان راحتي كه قبول كرده است رد مي كند!
توجه كنيد ! بسياري از اوقات منطق عاقلانه - در راستاي همان حفظ موقعيت فردي - بسيار متاثر از جامعه و عرف رايج آن مي باشد . هرچند كه اين امر بستگي تمام و كمالي به شخصيت افراد و استقلال شان دارد اما كمابيش همه ما از جامعه تاثير مي گيريم ، لااقل براي حفظ موقعيت خود به مصداق ضرب المثل : خواهي نشوي رسوا …! ( هرچند من با اين ضرب المثل به شدت مشكل دارم ولي يك نگاه واقعبين به كل جامعه بشري غلبه اين ديدگاه را ثابت مي كند ).
بنابراين بسيار پيش مي آيد كه ما امري را به شكل كاملا ناخودآگاه مي پسنديم اما به واسطه ضرورتهاي جامعه در موضع گيريهاي آشكار و حتي در عمل رد مي كنيم !!
براي مثال : ( من ) نوعي ، از خانمي كه شيطان و سرزنده و رك گو باشد ، ناخوداگاه ، خوشم مي آيد اما به واسطه هنجارهاي يك جامعه اولتراسنتي ، هم در گفتار و هم در عمل بر خلاف اين جهت حركت مي كنم ! چون در غير اين صورت با فشار خردكننده اي رو به رو مي شوم.عكس اين حالت هم صادق است . ( من ) نوعي ، زني آرام و سر به زير و كاملا محجبه را بپسندم و جامعه اولترامدرن !! من تاب اين كشش دروني مرا نداشته باشند .
حالا به موارد فوق بيافزاييد دوگانگي دروني ( من ) نوعي را ، اگر وجود داشته باشد ، كه آن موقع ديگر واويلاست ! يك نيمه سنتي و يك نيمه مدرن كه در درون من با هم دعوا دارند و هريك ساز خود را مي زنند ! هر وقت طرف اين يكي را مي گيري ، آن يكي در درونت داد مي زند : ( امل!!! ) و وقتي اين را وا مي گذاري و به سوي آن مي روي ، اين يكي از درونت فرياد مي كشد : ( بي غيرت!!!)
( توجه كنيد كه در اينجا بحث نگارنده دفاع از حقانيت تفكر سنتي يا مدرن ، هيچ يك ، نيست كه اين خود بحثي تخصصي و جدا را مي طلبد كه در حد توان دانش اندك من نيست. تنها ، قصد من نشان دادن موقعيتي ست كه از تقابل اين دو ايجاد مي شود ).
بنا به همه اين توضيحات ، اگر قصد تغيير معشوقي كه عشق گزيده است را با نگرش جزء نگر عقل داشته باشيم در بسياري از موارد تماميت عشق كل نگر را هدف قرار داده نابود مي كنيم !
2- ….
×××
خيلي روده درازي كردم ! مي گويند بايد مطالب وبلاگ را كم حجم نوشت ولي من انگاري دارم كتاب مي نويسم!!
به خاطر همين و به خاطر اينكه شايد يكي دلش به حال ما بسوزد و از اين يكسويگي گفتگو نجاتمان دهد ! مورد دوم و همين طور ادامه بحث را به دفعه آينده اي كه به بحث عشق برگردم موكول مي كنم .
همراهي ام كنيد تا بحث از تكصدايي در آيد !
سيامك
سلام
بركرديم به بحث عشق!
اگر يادتان باشد در دو بحث اخير داشتيم با يكي از دوستان راجع به يكسويه يا دوسويه بودن عشق بحث مي كرديم .
اي ميل زيبايي از وحيده عزيز به دستم رسيد كه در بحث شركت كرده بودند و نظرات جالبي داشتند.حيفم آمد كه از آن استفاده نكنم.ضمن تشكر از ايشان كه امكان گسترش و چند صدايي شدن بحث را فراهم كرده اند نظرات ايشان و نظرات من را راجع به آنها بخوانيد.نظرات ايشان – البته با ويرايش من جهت يكدست شدن كليت متن - داخل پرانتز آمده است .
وحيده خانم پس از اظهار لطف نوشته اند :
( … راجع به عشق دوجانبه كاملا با تو موافقم . البته عشق مي تواند يكجانبه شروع شود و به دوجانبه بودن ختم شود.)
در مورد شروع يكجانبه و ختم شدن به دو جانبگي من نظرم را در قسمت دوم توضيح دادم.مثلا ممكن است يكي از دو طرف گيرنده هاي قويتري داشته باشد ! بنابراين زودتر جريان سيال عشق را احساس و بعد هم طرف مقابل را خبردار كند . به همين سادگي !! البته اين فقط يك نظر است و البته نظر من !!
( …البته در تمام اين بحثها منظورت از عشق ، عشق بين دو جنس مخالف است و گرنه عشق به يك ايده يا وطن يا مذهب و خدا طبيعتا يك طرفه است.)
در مورد انواع عشق در توضيحاتي كه بر كتاب هنر عشق ورزيدن اثر اريك فروم دادم گفتم كه او عشق را صاحب انواعي مثل عشق برادرانه ، عشق مادرانه ، عشق به خدا و عشق جنسي و … مي داند. ولي همانطور كه با دلايلي همانجا گفتم من انواع ديگر عشق را در اكثر موارد به دليل يكسويه بودن نمونه كاملي از عشق نمي دانم . مگر عشق به خدا آن هم در اوصافي كه از صوفيان و عارفان قرن 7 و 8 داده مي شود كه فعلا و در حال حاضر گمانم همچون چيزي يافت مي نشود !! يا لااقل بسيار كم است.
وحيده عزيز گفته اند : ( عشق يك طرفه مازوخيستي ست . )
هر چند قبول دارم كه اين حس يكطرفه آزارنده است اما اين اظهار نظر را با اين غلاظ و شداد ! قبول ندارم .مازوخيسم و ساديسم تعريفهايي پيچيده در روانپزشكي جديد هستند. ديگر آنها را مثل قبل تعريف نمي كنيم . براي مثال حتي در روابط جنسي گفته مي شود كه اصالت در رابطه جنسي با لذت بردن دوجانبه است لذا اگر در هر شكلي از رابطه لذت دوجانبه ايجاد شود آن شكل نرمال و در صورت عدم حصول اين شرط غير نرمال مي باشد .مي بينيد كه تعريف نرمال خيلي عوض شده است كه البته به نظر من درست تر هم به نظر مي رسد . بنابراين مفهوم مازوخيسم هم به همين شكل تغيير كرده است .به خاطر همين فكر نمي كنم اين عنوان براي اين موضوع صحيح باشد.
( …به نظر من همانطود كه خودت معتقدي در عشق ظاهرا منطقي وجود تدارد .يعني اينكه بعضي وقتها از كسي خوشمان مي آيد و به مرور عاشقش مي شويم در حاليكه اصلا فكرش را هم نمي كرديم ! اين شايد به اين خاطر است كه از ضمير ناخودآگاهمان خبر نداريم .يعني اگر خود را خوب بشناسيم منطق خوبي براي عاشق شدنمان پيدا مي كنيم .)
گمان نمي كنم جايي عشق را بي منطق خوانده باشم .اتفاقا درباره منطق و عشق در بحثهاي قبليم به شكل گذرا اشاره كردم كه عشق به نظر من بي منطق نيست بلكه منطق خاص خودش رو دارد ! منطق عاشقانه!! اين منطق بر خلاف منطق عاقلانه كه مآل انديش است منطقي ديگر انديش است . به عبارت ديگر ، محوريت اين منطق ديگريست نه خود ! به خاطر همين عقل گرايان مي گويند عشق بي منطق!! در حاليكهآنها تنها منطق عاقلانه را لحاظ كرده اند كه عشق از آن عاريست! با تشكر از وحيده عزيز به خاطر يادآوري اين مطلب ان شاءالله به زودي در اين مورد يك مطلب جداگانه مفصل خواهم نوشت.
وحيده عزيز در ادامه مي گويند : (… عشق وسيله ادامه زندگي به مطبوع ترين شكل ممكن است .)
راستش را بخواهيد اين سوال كه عشق وسيله است يا هدف؟ بحث هميشگي من با يكي از دوستان بسيار فرهيخته ام بود ! ايشان معتقد بودند كه عشق وسيله اي براي وصول به اهداف غايي حيات است و من مانند اريك فروم معتقدم كه عشق هدف غايي و نهايي زندگي ست !! والبته ما هر كدام دلايلي داشتيم و داريم كه حسابي مفصل است و مبحث جدايي را مي طلبد.( طبق معمول ان شاء الله به زودي ! )
( مسلما بايد عقلي در ايجاد عشق دخيل باشد هرچند شايد خارج از درك ما ! …)
هر چند با دخالت مستقيم عقل در فرايند ايجاد عشق خيلي موافق نيستم و به گفته بهتر عقل را در اين زمينه – به علت خويش محوري عقل كه با ديگر محوري عشق در تضاد است - ناكارا مي دانم اما بايد عرض كنم كه از لحاظ علمي نيز براي علت ايجاد عشق نظريات زيادي – تا آنجا كه من اطلاع دارم - وجود ندارد. راستش را بخواهيد هنوز هيچكسي تفسير دقيقي ارائه نكرده است كه چرا ما عاشق كسي مي شويم و عاشق كس ديگري نه ! تنها يك نفر آن هم روانشناس و روانكاوي بزرگ به اسم پروفسور وايس كتاب درخشاني دارد به اسم ( تنها عشق حقيقت دارد ) كه به تئوري جالبي در آن اشاره مي كند كه اگر عمري باقي بود در بحث معرفي كتاب آينده تفصيلا درباره آن خواهم نوشت.تنها به طور خلاصه بگويم كه او با تئوري تناسخ ، عشق را تفسير كرده است!! حتما اين مطلب را بخوانيد ! گمانم جالب باشد!!
وحيده عزيز همچنين گفته اند : ( عشق يك طرفه مثل جريان تكامل موجودات در داروينيسم ، يك جهش منفي ست ! و در نتيجه محكوم به فنا .اگر طور ديگري بخواهيم تجسمش كنيم بايد گفت عشق مثل يك دانه است اما براي رشد نياز به آبياري عاشقانه طرف مقابل نيز دارد . عشق مثل كودكي ست كه بايد هر دو طرف در به وجود آوردن و بزرگ كردنش همكاري كنند .به گمان من كساني كه به عشق يك طرفه باور دارند انسانهايي بسيار درون گرا هستند و متاسفانه معمولا به شدت آسيب مي بينند و اصولا جامعه ما آنها مثل موجوداتي غير عادي و وصله ناجور مي بيند .)
با قسمتها ابتدايي اين بخش از نظرات دوستم كاملا موافقم . در مورد درون گرا بودن صاحبان تفكر يكسويگي عشق هم با ايشان تا حدودي موافقم هرچند باز هم نه با اين شدت و غلظت و قطعيت!! گاهي برعكس يك برون گرايي فوق العاده به اضافه يك اشتباه در تشخيص احساسات مي تواند منجر به بيان اشتباهي – البته به گمان من - احساسي يكسويه به نام عشق و دردسر هاي متعاقب آن شود!
اما در مورد وصله ناجور بودن و عدم پذيرش جامعه : به نظر من اين دليل خوبي براي رد نظريه يكسويگي عشق نيست ! چون تاييد يا عدم تاييد جامعه ملاك درستي براي رد و قبول يك انديشه نيست. تاريخ نشان داده است كه نظريات بي شماري – حتي در مقولات كاملا علمي – در زمان خود با تمسخر عموم جامعه رو به رو شده اند و بعدها صحتشان تاييد شده است.اصولا مقوله عشق – با تمام جلوه هايش - چنان كه نزار قباني هم مي گويد در شرق مظلوم است! هر چند كه در شعار بسيار طرفدار دارد ولي در واقعيت عاشقان تنهايانند ! به قول دكتر شريعتي تنهايي زاده دو چيز است : عشق و بيگانگي!
دوست مهربان من در پايان مي گويند :
( اما الحق و الانصاف از يك مسئله نمي توان گذشت .آن هم اينكه اگر قرار باشد با معجزه عشق طرف مقابل را عاشق كني در حقيقت اين نشان مي دهد كه خودت را آن قدر دوست داري كه مي خواهي ( او ) هم اين ( خود ) را دوست داشته باشد ! پس اينجا عامل خود دوستي و خودخواهي است ! در حاليكه در عشق يكطرفه اين خودخواهي وجود ندارد . شايد بشود گفت كه طرف خودش را دوست ندارد و در نتيجه برايش مهم نيست كه معشوق دوستش داشته باشد يا نه . بعد اين مشكل پيش مي آيد كه كسي كه خودش را دوست ندارد چگونه مي تواند ديگري را دوست داشته باشد ! …)
از دوست خوبم ممنونم كه اين چنين دقيق مي انديشند و ما را نيز در انديشه ورزيشان سهيم مي كنند و خوشحالم كه بحثهاي ما به چنين انديشه ورزيهايي مي انجامد.در اين مورد تنها بگويم كه خود را دوست داشتن با خود خواهي و خودفريفتگي خيلي متفاوت است !!
موردي كه در زايش عشق پيش مي ايد مصداق كامل دوست داشتن خود است كه اريك فروم – والبته من! – معتقد است كه يكي از اصول اوليه ايجاد عشق مي باشد! كسي كه خود را دوست ندارد نمي تواند هيچكسي را دوست داشته باشد! اين مفهوم با خودخواهي كه توجه بيش از حد به خود و از بين بردن نفع ديگران در راستاي حصول به منافع خود هست تفوت اساسي دارد.
البته اين نظر مخالفاني هم دارد : فرويد معتقد است كه عشق به خود بازگشت ليبيدو به سوي خود است .او نوع متعالي اي براي اين قضيه بر نمي شمرد.
چنان كه كالون نيز مي گويد عشق به خود نوعي طاعون است!
اما فروم چنانكه گفتم با رد اين دو نظر معتقد است كه نه تنها خودخواهي عينا عشق به خويشتن نيست بلكه درست به دليل فقدان آن به وجود آمده است!البته دلايل اين حرف بسيار زياد و مفصلند كه باشد براي بعد .تنها اين جمله را به عنوان حسن ختام بحث – البته در اين مرحله – ذكر مي كنم :
بايد خود را نيز به اندازه ديگري دوست بداريم .قبول زندگي خود ، سعادت ، رشد و آزادي خويش ريشه هايش در استعداد مهر ورزيدن آبياري مي شود يعني منوط هستند به دلسوزي ، احترام ، حس مسئوليت و دانايي .فردي كه قادر است عشق بورزد و عشق ئرزي اش با باروري همراه است خودش را نيز دوست دارد . كسي كه فقط بتواند ديگران را دوست بدارد اصلا معني عشق را نمي داند!
باز هم ممنون از وحيده عزيز به خاطر همراهي و همفكري صميمانه اش .
همچنان منتظر نظرات دوست خوبم و وحيده عزيز و ساير خوانندگان عزيز هستم تا بحثمان پر بار تر شود.
همراهي ام كنيد .
سيامك
سلام
براي اينكه بحث عشق كه بار قبل نوشتم گسسته نشود ادامه آن را امروز مي نويسم .
داشتيم راجع به يكسويه بودن يا دو جانبه بودن عشق مي نوشتم و اينكه من معتقدم عشق صرفا احساسي دو جانبه است اما دوست من معتقد است كه عشق مي تواند يكسويه باشد و اصولا عشق دوسويه زير شاخه اي از عشق دو جانبه است . دلايل خود را بر شمردم و نظرات دوستم را راجع به آنها و حالا ادامه بحث. فقط قبل از ادامه اين نكته را بخوانيد:
در مورد آخرين دليلي كه بار قبل گفتم - زايايي عشق و اينكه عشق توانايي توليد عشق دارد - نظر زيبايي به چشمم خورد كه حيفم آمد برايتان نقل نكنم .اين نظر از آدميست كه كمي عجيب به نظر مي رسد! لا اقل براي ما كه همه چيز را با عينكهاي معوج مي بينيم !!
اريك فروم از يكي از آثار ماركس نقل مي كند : اگر شما بدون اينكه طلب عشق كنيد عشق مي ورزيد يعني اگر عشق شما عشقيست كه قدرت توليد عشق را ندارد اگر به وسيله ( تجلي زندگي ) به عنوان يك عاشق از خودتان يك معشوق نساخته ايد ، عشق شما ناتوان است ، يك بدبختي ست!
و اما ادامه :
- دليل چهارم اينكه من گمان مي كنم حتي اگر دريايي از عشق در درونت باشد اگر هيچ رودي به آن منتهي نشود و دستان مهربان هيچ باراني تن تبدار اين دريا را آرامش نبخشد ، عاقبت اين دريا در زير هرم تابش نفسگير بي مهري و عدم توجه ، جز خشك شدن نخواهد بود !
باور كنيد كه شعار دادن و از يك ذهنيت صرف صحبت كردن به ما كمكي نمي كند ! به نظر من يك نگاه واقع بينانه به جامعه انساني اين امر را نشان مي دهد .
اما دوست من مي گويد : قبول كه درياي عشق نياز به رود و باران دارد اما اين ربطي به دوسويه بودن عشق ندارد !هر حركت يا نگاه معشوق مي تواند براي عاشق رود و جوباري باشد.
من تنها يك سوال مي كنم : يك نگاه خالي از عاطفه و يك حركت تهي از نوازش چگونه مي تواند عشق بزايد؟!!
آيا اينها معناي ناب آفتاب سوزنده و آزارنده نيستند؟!!
- ديگر اينكه مگر نه اينكه عشق شاديست ؟!مگر نه اينكه عشق بهارست ؟ مگر نه اينكه عشق سبز است ؟!
منصف باشيم و واقع بين . در يك رابطه يكسويه چگونه شادي و بهار و سبزي مي گنجد؟!
آيا مي شود من به كسي مهر بورزم و او از من بدش بيايد - يا لااقل خوشش نيايد - و بعد من زرد نشوم و پژمرده ؟
تازه بسياري از حركات ظريف عاشق را تنها دلي عاشق مي فهمد آن نگاه عميق را و آن محبت نمناك لا به لاي هر جمله را مثل عطر كاهگل آدم را مست مي كند ! اگر عاشق نباشي اينها را نمي فهمي ، آن وقت تكليف اين همه جمله پا در هوا چيست كه من مي گويم و ( او )نمي شنود ؟! آيا اينها واقعا آدم را زرد نمي كند؟!!
اما دوستم مي گويد : چرا سبزي نيست ؟! چرا بهار نيست؟! اين خيلي بستگي به نوع نگاه دارد .
او معتقد است : بر رفتارهاي عاشقانه منتي نيست . اگر من ( او ) را دوست دارم ، دليل نمي شود كه توقع داشته باشم ( او ) هم مرا دوست اشته باشد.
من فكر مي كنم كه اين جمله دوستم خيلي درست است.در عشق توقعي وجود ندارد . بحث در اين مورد طولانيست كه بعدا به آن مي پردازم فقط بگويم كه شما در حين ( فعاليت عاشقانه ) لذت خود را مي بريد . در حقيقت شما در آن پاداش خود را دريافت مي كنيد ! اگر چيزي نثار كرده ايد دهها برابرش لذت مي بريد !! ( در بحث هاي اولم راجع به اينكه در عشق گذشت و فداكاري معنا ندارد به اين موضوع اشاره كرده ام ) بنابراين در عشق ، انتظاري وجود ندارد.
اما اين وسط نكته اي فراموش شده!
من مسيح را به خاطر مسيح بودنش دوست دارم چنانكه بهار را به خاطر بهار بودنش! اما مسيح دم مسيحايي دارد و بهار قناري و گل و باران!ا توقع من از مسيح دم روح بخشش نيست چنانكه از بهار ولي اينها صفات مسيح و بهارند !
عشق اگر عشق باشد عشق مي زايد و او هم مرا خواهد خواست ، همين!
به عنوان آخرين دليلم در بحث اوليه من يك سوال مي كنم:آيا عشق رفتاري ديگر خواهانه نيست ؟
آيا تمام منطق عشق بر اساس نفي خود مداري و ثبت ديگر مداري نيست ؟
پس چطور مي توان به كسي عشق ورزيد حال آنكه او تمايلي به اين عشق ندارد؟!! آيا اين يك خودخواهي نيست كه ما مي خواهيم حس خود را بر طرف مقابل تحميل كنيم ؟
اين تجربه به گمانم براي خيلي ها پيش آمده است كه مواجه با واكنشي احساسي از سوي كسي شوند حال آنكه خود در آن احساس شريك نيستند . آن وقت تمام حركات فرد مورد نظر - كه شايد به نظر خودش بسيار عاشقانه باشد !! - بد جور آزارنده است !! به خصوص اگر ( او ) برايت مهم باشد و ببيني كه با اين صرف احساس بي بازگشت چگونه خويش را مي آزارد.
حال به من بگوييد چگونه مي شود ( او ) عاشق من باشد و مرا بيازارد؟!!
اين معنايي جز خودخواهي دارد؟
اينكه چرا اينگونه مي شود - التقاط احساسها !! - بحث طولاني اي دارد كه واگذار مي كنم به بعد!
دوست من به اين مطلب جوابي نداده است چون اصولا هنوز آن را نخوانده است و تازه همراه با شما آن را خواهد خواند ! پاسخش را انتظار مي كشم چنا كه پاسخ همه شما را !
اما دوست من در آخر بحث قبليمان نكته اي را گفته است : عشق دوجانبه تنها بعد از شناخت ( مرحله عرفان ) قابل دسترسي ست.در نتيجه عشق دو طرفه زير شاخه ايست از عشق يكطرفه .
به نظر مي آيد دوست من نظرش اين است كه عشق ابتدا يك جانبه است بعد شناخت ايجاد مي شود و اين شناخت مي تواند منجر به عشقي دو طرفه شود.( والبته مي تواند هم نشود )
اما به گمان من اصولا عشق ، بدون شناخت ممكن نيست!!
عشق بنا به نظر همه روانپزشكان و روانكاوان - لااقل در نظرات جديد - امري متكي به شناخت است .باور كنيد عصر در يك نگاه عاشق شدن دير زمانيست گذشته است!
فروم مي گويد :عشق ، تجربه خود در كانون هستي ديگريست .
چطور مي شود من خود را در كانون هستي ديگري تجربه كنم ولي او را نشناسم و كانون هستي او را درك نكرده باشم؟!!
از سوي ديگر عشق را به عنوان يقين كامل مي شناسيم . ترديد زمين سستي ست كه عشق بر آن توان ايستادن ندارد .
چگونه مي شود بدون شناخت به يقين رسيد ؟!
البته اميدوارم اين برداشت را نداشته باشند كه من به عشقي متكي به عقل معتقدم !
اصلا صحبتش را هم نكنيد !! من اصولا عقل را به رسميت نمي شناسم بنا به دلايلي !
اما اين شناخت ، شناختي عاشقانه است كه متكي به احساس و منطق عاشقانه است . حالا اين منطق عاشقانه چه تفاوتي دارد با منطق عاقلانه بحث جداييست كه مجال ديگر مي طلبد كه البته اشاره وار در بحثهاي قبلي به ان اشاره كرده ام و بعدها آن را بيشتر مي پرورم.
خوب بحث طولاني شد .
منتظر ادامه بحث از سوي شما و همين طور دوست عزيزم هستم تا مطالب با حضور سبز شما پربار تر شود.
همراهي ام كنيد.
سيامك
سلام
برگرديم به بحث عشق.
قرار بود راجع به يك سوال پايه اي بحث كنيم :
عشق ماهيتي دوسويه است يا يكسويه؟
پيش از شروع بحث چند نكته را لازم به ذكر مي دانم :
اين بحث را به كمك يكي از دوستان اين وبلاگ پيش مي برم كه نظرشان با من متفاوت است .از آنجا كه ايشان خواسته اند كه از نامشان استفاده نشود لذا از ايشان با همان عنوان دوست نام مي برم.
گفتم كه ايشان پاسخ ايشان به سوال فوق با من متفاوت است و بحث ما از چندي پيش شروع شده است . اين بحث را با كمي پردازش در اين مطلب و ادامه آن ذكر مي كنم تا با ايجاد چالش و انديشه ورزي هم ما و هم دوستان ديگر به پاسخي در خور دست يابند.
مسلم است كه هدف از اين بحث رسيدن به تنها يك جواب نيست . اصولا هيچ بحثي آن هم در مباحثي اين چنين كه در مورد يك امر غير ماديست نبايد هم به يك جواب و لاغير برسد. شايد به تعداد آدمهاي روي زمين نگرش درباره عشق وجود داشته باشد !
ما تنها با انديشه ورزي مي توانيم راهي را كه به نظر خودمان درست تر است ، پيدا كنيم و هدف اين بحث و اصولا تمامي بحثهاي مطرح شده در اين وبلاگ همين است و هيچگاه بر آن نبوده ام كه هر آنچه مي گويم حقيقت تام و تمام است .
نكته بعد اينكه آوردن نقل قول از نويسندگان و صاحب نظران به هيچ وجه به عنوان دليل قطعي يك حرف نيست! آنها هم مثل ما - شايد كمي داناتر و مسلما بسيار مشهورتر!- هستند و احتمال خطا در نظراتشان وجود دارد.بنابراين اين نظرات تنها از اين جهت كاربرد دارد كه بگوييم اولا كس ديگري هم مثل ما فكر مي كند و از آن مهمتر او حرف ما را به شيوه اي بهتر يا زيباتر زده است .همين!
نكته ديگر اينكه از همه دوستان ديگري كه در مورد اين بحث نظري دارند دعوت مي كنم به چند صدايي شدن بحث و پربارتر شدنش كمك
كنند.تنها با ياد آوري اين مطلب كه سعي نكنيد از عملكرد هاي خود دفاع كنيد ! متاسفانه در يك بحث اين چنيني كه همه در آن تجربه اي - لااقل به زعم خود !- دارند هرگاه چالشي پيش مي آيد افراد آگاهانه يا نا آگاهانه به دفاع از عملكرد خود مي پردازند تا خود را پيش خود تبرئه كنند! ومتاسفانه اين قضيه به سبب اينكه حفظ تماميت و تعادل دروني امري بسيار مهم است و بر هم زدن آن و تغيير دادنش امري بسيار شجاعانه ، بحث شكل لجاجت را به خود مي گيرد !
بياييد فارغ از عملكردهامان در حوزه انديشه به بحث بنشينيم و يادمان باشد كه هيچ انساني مصون از اشتباه نيست.
نكته ديگر اينكه چنان كه در بحث گفتگوي فعال گفتم هدف از مباحثه فعال غلبه كردن و مغلوب ساختن نيست .در يك گفتگوي صحيح همه افراد درگير پيروزند چون به انديشگي خود نظم مي دهند و براي چيزهايي كه برايشان بديهي به نظر مي رسد دليل مي يابند و اين مباحثه را به يك مكاشفه لذتبخش بدل مي كند. پس در بحثهايتان و به خصوص اين بحث به دنبال غلبه كردن نباشيد.
و آخر اينكه هنوز نمي دانم چگونه بحث ها را برايتان بنويسم! بايد شروع كنم ببينم چه مي شود! فقط اين را مي دانم كه تمام سعي خود را خواهم كرد كه بحث را بي طرفانه و پاياپاي پيش ببرم.همين!
×
نخست بگويم كه جواب من به سوال فوق اين است : عشق صرفا رابطه اي دو جانبه است.
و جواب دوست من اين است كه عشق يكطرفه وجود دارد و اصولا عشق دوطرفه زير شاخه اي از عشق يك طرفه است.
براي شروع بحث اين نكات را بخوانيد :
- اريك فروم در كتاب هنر عشق ورزيدن مي گويد : عشق تنها با دو صفت شناخته مي شود : عمق ارتباط متقابل و شادي ونشاط هر دوطرف!
- دكتر پك در متاب هنر عاشقي مي گويد : عشق انحصارا رابطه اي دو جانبه است.
- نزار قباني در كتاب داستان من وشعر در بخشي كه به تشريح صفات معشوقش مي پردازد به همين مفهوم اشاره دارد.
و...
از اين مثالها زياد است . مسلما چنان كه در مقدمه گفتم اينها هيچكدام دليل صحت نظرم نيست .اينها را گفتم كه بگويم اين نظر داراي سابقه است و سخن تازه اي نيست.
اما دلايل من :
- اگر قبول داشته باشيم عشق رابطه اي رشد دهنده است بايد از خودمان بپرسيم اين رشد از كجا مي آيد ؟
من معتقدم اين عشق نتيجه يك رابطه فعال است..اين فعاليت ناشي از اين است كه من در كانون هيتي او و او در كانون هستي من خويش را مي آزمايد و ما در گفتگويي بي پايان به مبادله مي پردازيم در نتيجه رشد صورت مي گيرد .چون ما توانسته ايم كانون هستي مان را گسترش دهيم . از ديگر سو گذشتن از دايره خودخواهي و پا گذاردن به حيطه ديگر خواهي خود ايجاد رشد مي كند .
دوسن من معتقد است كه يكطرفه بودن مغايرتي با فعال بودن ندارد . الته ايشان توضيح بيشتري نداده اند كه اميدوارم اينكار رابكنند اما من نظرم اين است كه بله مغايرت دارد.در يك رابطه يكسويه نهايتا - تازه آن هم شايد - يكسوي رابطه رشد داشته باشد نه هر دو سوي رابطه .
تازه در همان يكسو هم من حرف دارم . چگونه ممكن است اين رشد صورت بگيرد ؟ بر اساس چه عامل رشد دهنده اي ؟ وقتي راه بسته است و ( او ) به من اهميتي نمي دهد و چون عاشق نيست در مقابل من احساس مسئوليتي ندارد - كه يكي از صفات عشق احساس مسئوليت در قبال معشوق است . شازده كوچولو يادتون هست : من مسوول گلمم! - چگونه ممكن اسن من رشد كنم؟ وقتي كانون هستي خود را در اختيار من
نمي گذارد من بايد چگونه توسعه پيدا كنم ؟ اينجا دو اتفاق ممكن است بيافتد :
يا رشد نكنم !-
- يا به يك تخيل دل ببازم و به شكل مصنوعي براي خود رشد ايجاد كنم! قبول دارم كه اين گونه رشد روي خواهد داد هر چند بسيار كند تر از حالت معمول و پر دردتر .اما به واقع سراب سراب است نه آب ! و آنگاه كه سراب بودنش به عينه ثابت شود اين نهال تازه رشد يافته بدجوري مي شكند.
- نكته دوم اينكه انگليسيها ضرب المثلي دارند كه مي گويد :
love is contagious
عشق واگير دارد!
دوست من مي گويند اين دليل خوبي نيست چون ما هم ضرب المثلي دلريم كه مي گويد خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو!
به نظر شما اين ضرب المثل درست است ؟! و آيا مي شود به ضرب المثلهاي يك جامعه به عنوان يك عقيده درست نگاه كرد؟
من در اين مورد با دوستم موافقم!
چنانكه در مقدمه گفتم اين كه اين جمله يك ضرب المثل است تائيد كننده صحت بي چون و چرايش نيست . من اين مثل را براي آن آوردم كه فكر مي كنم آنچه را مي خواهم بگويم خيلي زيبا و كوتاه گفته است ، همين!
مي خواهم بگويم عشق من اگر توانايي زايش عشق در ( او ) را نداشته باشد ، ناقص است و چون ناقص است عشق نيست كه عشق مظهر تمام تام و تمام كمال است .
دوست من معتقد است كه به قول مولانا عشق حاصل يك اتفاق است ، يك لحظه است ... و اين امكان خيلي بعيده كه طرف مقابل هم همان لحظه را بفهمد و از دست ندهد . پس قطعا شروعش يك طرفه است .و گاهي يك طرفه مي ماند و گاهي نه .
من معتقدم حتي اگر عشق از يكسو آغاز شود - كه من در اين جمله ايرادي مي بينم كه به آن اشاره خواهم كرد - اگر عشق باشد توان زايايي دارد و در طرف مقابل هم عشق خواهد آفريد كه اگر اين نباشد عشق ، به آفت هميشگي اش به خصوص در جامعه ما دچار خواهد شد : تغيير شكل دادن به مهر ، محبت ، تفاهم و نهايتا عادت!!
عشق بايد زايا باشد تا در خلال زمان رنگ نبازد چونا ن چشمه اي كه لحظه به لحظه نو مي شود و در نتيجه تبديل به مانداب و گنداب نمي شود . اگر زايايي را از عشق بگيريم تنها اتفاقي مي ماند كه هيچ امتدادي نخواهد داشت .
از سوي ديگر چنانكه گفتم من همين كه عشق از يك طرف آغاز مي شود را هم قبول ندارم!
عشق هر دو نفر را در يك زمان در بر مي گيرد اما ممكن است به اين سبب كه من حساسيت بيشتري دارم آن را زودتر حس كنم و ديگري به واسطه حساسيت كمترش يا حتي به خاطر فلسفه عشق گريزي اش!! - باور كنيد اين دومي را خيلي ديدم !! - آن را حس نكند. اما چنان كه گفتم گذر زمان ، ريشه دادن عشق و زايايي آن ماهيت دو طرفه آن را ، درحقيقت ، آشكار مي كند.
**
بحث خيلي طولاني شد و من نتوانستم حتي متن اولين جلسه بحثمان را برايتان كامل كنم !
از انجا كه مي ترسم خسته شويد و از آنجا كه اين بحث به فكري پويا نياز دارد ادامه همين قسمت اول بحث!! را به مطلب اينده موكول مي كنم و منتظر ادامه نظرات دوستم و همين طور شما هستم .
همراهي ام كنيد .
سيامك
سلام
برگرديم به بحث عشق.
داشتيم در مورد اهميت فرديت در عشق صحبت مي كرديم و دو دليل در رد فرضيه انحلال در معشوق عنوان كردم :
- عدم رشد در رابطه اي كه بر حفظ فرديت متكي نيست
- عدم توجه به اهميت نقش تفاوتها در گسترش و تقويت عشق
اما ادامه بحث:
اريك فروم در كتب هنر عشق ورزيدن مي گويد:
عشق بالغ انسان كامل ... در وضعيتي صورت مي گيرد كه وحدت و همسازي شخصيت آدمي و فرديت او را محفوظ مي دارد ....در عشق تضاد جالبي رخ مي دهد ، عاشق و معشوق يكي مي شوند و در عين حال از هم جدا مي مانند!
علت اين امر اين است كه عشق فعاليت است نه فعل پذيري! يعني عاشق در فعاليتي متافيزيك - فعاليت روح - نيروهاي ذاتي بشري را به كار مي اندازد و آزادانه تصميم مي گيرد و عمل مي كند. به عبارت ديگر شخصيت خود را در بوته شخصيت ديگري به آزمايش مي گذارد.لذا از انگيزه هاي خود آگاه است ، عملش به دنبال اراده اش مي آيد نه اراده اش به دنبال عملش!!
لذا دراين فرايند آگاهانه كه برخاسته از خود اوست تماميت (من) حفظ مي شود.در حاليكه در يك فرد كنش پذير كه (من) را وا مي نهد فعاليت خلاق و ارادي از دست مي رود و فرد نهايتا از يكسري محركها متاثر مي شود و حتي اگر پاسخگر خوبي باشد عشق به امري مكانيكي تنزل مي يابد!
از سوي ديگر فروم به نكته ظريف ديگري هم اشاره مي كند. او در بحث نياز به تمركز به عنوان امري اساسي در عشق ورزي مي گويد:
در حقيقت توانايي تمركز دادن فكر به معني توانايي تنها بودن با خويشتن است - واين خود يك شرط مسلم براي توانايي عشق ورزيدن است. اگر من به دليل اينكه نمي توانم روي پاي خودم بايستم به كسي بستگي پيدا كنم آن شخص ممكن است يك نجات دهنده زندگي من باشد ولي رابطه من با او رابطه اي عاشقانه نيست!
نگاه كنيد كه چقدر تفاوت است ميان اين نظر و نظر رايج عاشق تيپيك جامعه ما كه مثل كنه به معشوق مي چسبد - چنانكه گاه انگل وار قابليت رشد او را سلب مي كند! - و مي گويد اگر تو نباشي من مي ميرم!!
خورشيد خانوم در يكي از نوشته هاي زيبايش به همين نكته اشاره كرده كه : ( بعضي از اين قربون صدقه رفتنهاي ما فجيع و غير قابل تحمله! )
حالا با من بحث نكنيد كه حالا طرف يك چيزي گفت!!
دو حالت بيشتر ندارد يا اين جمله از صداقت دروني فرد نشات مي گيرد كه آگاهانه و يا ناآگاهانه به درك ناصحيح او از عشق بر مي گردد.و يا اينكه جمله اي از سر شكم سيري و بدتر از آن رياست كه آنگاه هم گمان نكنم عشق با چنين چيزهايي نسبت داشته باشد!!
شكي نيست كه بي معشوق ، دل مي گيرد ، شادي رنگ مي بازد ، غم ناب عاشقانه مي آيد و بغض و باران ...
اما اينها معني اش اين نيست كه من مرده ام !! من چون زنده ام اينها را حس مي كنم ، اين درد را ، عم را ، زخم را ! وگرنه مرده كه از هفت دنيا آسوده است!!
من مي توانم بي او زندگي كنم حتي شايد رشد هم بكنم اما نه به آن شيريني و نه به آن سرعت و بالندگي !
اينجا دعواي لغت نيست ، دعواي معناست ! معناهايي ناب و اهورايي كه در اثر بي توجهي و بي مسووليتي ما به مفاهيمي مسخ شده ، غلط و ناكارا بدل مي شوند.
نكته ديگر عكي ماجراي فوق است. فروم در تحليل احترام به عنوان جزئي از عشق مي كويد:
منظور از احترام ترس و وحشت نيست. بلكه توانايي درك طرف ، آنچنان كه هست ، و آگاهي از فرديت بي همتاي اوست . احترام به ديگري يعني علاقه به اين مطلب كه ديگري آن طور كه هست بايد رشد كند و شكوفا گردد.بدين ترتيب آنجا كه احترام وجود دارد استثمار وجود ندارد .من مي خواهم معشوق براي خودش و در راه خودش پرورش بيابد نه براي پاسداري من!... واضح است كه اين احترام آنگاه ميسر است كه من به استقلال رسيده باشم ، يعني آنگاه كه بتوانم روي پاي خودم بايستم و بي مدد عصا راه بروم .
توجه به اين نكته بسيار مهم است . تنها نمود بيروني وابستگي رواني مغلوب شدن و فرمانبردار بودن نيست . گاه اتكا و شخصيت نامستقل با غلبه گري و استثمار باز شناخته مي شود! در حقيقت چنين انساني براي اثبات خود ( مجبور ) به تسلط جويي ست ، يعني ( نياز ) دارد بر كسي غلبه كند! و همين نياز يعني وابستگي رواني ! و در نتيجه در صورت فقدان موجود مغلوب او معناي خود را از دست مي دهد.
در چنين حالتي هم فرد مستقل نيست لذا باز هم عشق را خواهد باخت.
از سوي ديگر در رابطه غالب - مغلوبي يكي از افراد تا مرتبه مالك صعود و ديگري تا مرتبه مملوك سقوط مي كند. در چنين محيط نا هنجاري عشق توان بالندگي ندارد كه : ( عشق فرزند آزاديست ) .
اين بحث را در جهات ديگري هم مي توان گسترش داد . مثلا يكي از آفات اساسي عشق اين جمله حكيمانه !! رايج است :
او با 70 درصد ايده آلهاي من مطابق است باقي اش را تغيير خواهم داد!!
نمي خواهم اين بحث را به سبب طولاني بودنش خيلي باز كنم و تحليل كامل آن را به وقت ديگري موكول مي كنم تنها اين دو جواب را از قول مهرجويي و فروم به اين اظهار نظر مشعشع !! مي نويسم :
- مهرجويي - يا شايد بهتر باشد بگويم كاراكتر هامون در فيلم هامون - مي گويد : اگر ( تو ) بخواهي من آن باشم كه تو مي خواهي آن وقت ( من ) ديگر( من ) نيست !!
و اين ( من ) استحاله يافته توان ايجاد عشق را ندارد...
- فروم مي گويد : اگر من شخصي را دوست دارم ، با او آنچنان كه هست ، نه مانند چيزي براي استفاده خودم يا آنچه احتياجات من مي طلبد ، احساس وحدت مي كنم .
×××
هرچند هنوز حرف بسيار است ، اما از آنجا كه مقوله عشق به واسطه سياليت و ارتباطاتش بازگشتها ي بسياري خواهد داشت و همچنين براي اينكه با تغيير موضوع ، تنوع و در نتيجه جذابيت گقتگو بيشتر شود لذا بحث فرديت درعشق را همين جا تمام مي كنم . مسلما در ذيل بحثهايي ديگر در باب عشق دوباره به اين موضوع گريز خواهيم زد .
دوست مهرباني برايم اي ميل فرستادند كه عشقي كه شما مي گويي دو طرفه است يا يكطرفه ؟
گمان مي كردم راجع به اين موضوع صحبت كرده ام ولي ديدم كه حق با اين دوست خوب است و مطلبي مجزا در اين مورد ننوشته ام هرچند به اشاره نظرم را گفته ام .
نظر شما چيست ؟ آيا بر يك احساس يك طرفه نام عشق مي توان نهاد يا نه ؟
با فرستادن نظراتتان همراهيم كنيد تا در بازگشت بعديمان به مقوله عشق به اين موضوع يپردازيم.
سيامك
سلام
اول اينكه :
چنان كه مي بينيد براي دسترسي آسان تر لينك مطالب آرشيو را با دسته بندي موضوعي در گوشه صفحه قرار داده ام تا دوستان جديدم با مراجعه به آنها بتوانند مباحث دنباله دار را راحتتر پي گيري كنند. البته اگر مطالب همين صفحه اصلي برايشان جذاب باشد!!
دوم اينكه:
برگرديم به بحث عشق!
قرار بود راجع به فرديت و استقلال در عشق صحبت كنيم.
بارها نظريه ( انحلال ) را در عشق شنيده ايم : عاشق در معشوق حل مي شود ، فنا مي شود و…!
و گاه مي بينيم بعضي روابط پا را از اين هم فراتر گذاشته و به ( اضمحلال ) مي رسند!!
ولي آيا واقعا عشق به معناي رد كردن فرديت عاشق است؟!
شاعر بزرگ كشورمان مي گويد :
عشق شاديست
عشق آزاديست
عشق آغاز آدميزاديست!
…
عشق نه تنها آزادي به بار مي آورد كه خود نيز ميوه آزاديست.به گفته نزار قباني ( نقل به مضمون ): تاريخ نشان داده است كه روزگاري كه انسان تحت فشار باشد عشق نيز تحت فشار خواهد بود!
عشق مال انسان آزاد است و اولين مشخصه انسان آزاد فرديت و استقلال است.
عشق رابطه اي متقابل است بين دو انسان آزاد اما در انحلال - و از آن بدتر اضمحلال ! - ديگر ( من ) باقي نيست! هر چه هست ( تو) ست! ودر ميانه اين از دست رفتن فرديت ، هويت انساني ( من ) نيز رنگ خواهد باخت و لا جرم اين رابطه متقابل به ارتباطي يكسويه تنزل مي يابد . ارتباطي كه بيشتر به رابطه اي انگلي - وشايد با لحني مهربانانه تر : وابسته ! - ماننده است.يكي غالب و ديگري مغلوب مي شود و در نتيجه توان رشد پاياپاي از هر دو طرف سلب خواهد شد و بر چنين رابطه ايستايي نام عشق نمي توان نهاد.
جملات زيباي جبران خليل جبران در كتاب پيامبر بسيار خواندني ست و قتي كه در توصيف عشق سخن مي گويد ( نقل به مضمون ) :
از يك سفره نان بخوريد اما از يك نان نه !…
از يك شراب بنوشيد اما از يك جام نه!…
ستونهاي يك معبد چون از هم فاصله دارند تماميت معبد را حفظ مي كنند…
سرو و صنوبر در سايه هم توان روييدن و باليدن ندارند…!
…
از سوي ديگر چنان كه گفتيم تفاوتها پاسدار و زاينده عشقند.اين تفاوتها تنها در راستاي حفظ استقلال و فرديت خود اجازه بروز خواهند يافت.متاسفانه در بسياري از اوقات چنين مي پنداريم كه موافقت و تصديق در بست نظرات طرف مقابل - حتي متاسفانه گاه رياكارانه ! - به انسجام رابطه مي انجامد و در همين راستا فرديت خود را بر باد مي دهيم كه ثمره اي جز قرباني شدن عشق نخواهد داشت .در چنين رابطه اي به قول نادر ابراهيمي : يا عاشق زائد است يا معشوق!!
در اين ميان نكته اي حائز اهميت و البته تاسف برانگيز تر نيز وجود دارد : گاه از لحاظ تجربي مي بينيم كه بيان تفاوتها به تزلزل رابطه مي انجامد!!
اين نكته صرفا به خاطر عدم تحمل آرا مخالف - وحتي متفاوت - ، بي خبري از روشهاي گفتگو و كاركرد آن به عنوان يك عنصر ارتباطي نزديك كننده و همچنين آموزش غلط و در نتيجه داشتن تصويري غلط از عشق - همان جستجوي هميشگي يك مشابه تام و تمام ! - مي باشد
ما تا به تفاوتهاي بين خود و معشوق پي مي بريم بنا به پيشينه ذهني مان احساس غبن مي كنيم و در نتيجه عشق ورزيمان متوقف مي شود !!
نادر ابراهيمي در كتاب زيباي چهل نامه كوتاه به همسرم چنين مي نويسد:در طول ساليان دراز زندگي مشترك من به اين باور ابتدايي رسيده ام كه اين نفس اختلاف نظرها نيست كه مشكل اساسي زنان و شوهران را مي سازد ، بل شكل مطرح كردن اين اختلاف نظرهاست.به اعتقاد من از پي طهارت ، زبان ، براي نگه داشتن بنيان خانواده به گونه ايي آرماني و مطلوب ، محكم ترين ابزار است، همچنان كه براي ويران كردن آن مخربترين سلاح!!
همواره براي بيان يك عقيده راه هاي متفاوتي وجود دارد و متاسفانه ما معمولا بدترين راه را بر مي گزينيم!
البته اين مساله بيستر ناشي از عدم درك صحيح ما از رسانه گفتگوست.
گفتگو براي ما ابزاري جهت غلبه كردن است نه تبادل آرا !
در اين راستا ما براي گوشي براي شنيدن نداريم ، تنها فرياد مي زنيم كه حرف خود را به كرسي بنشانيم و در لا به لاي اين فريادها حتي اگر حقيقتي هم باشد ، گم خواهد شد!!
جمله ابراهيمي در يك عاشقانه آرام بسيار زيباست:
ميزان فاصله ارتفاع صدا را معين مي كند!
و ما درست به همين خاطر آنگاه كه از هم ( فاصله ) مي گيريم ، ( ارتفاع ) صدايمان را بالا مي بريم به خيال مغلوب كردن طرف مقابل ، غافل از اينكه عشق و در نتيجه خودمان مغلوب بزرگ ماجراييم!!
×××
خيلي حرف زدم و خيلي ديگر هم حرف دارم!
بحث اهميت فرديت را در بازگشت بعدي مان به مبحث عشق پي خواهيم گرفت.
همراهي ام كنيد
سيامك
سلام
برگرديم به بحث عشق !
براي شروع بحث استقلال و فرديت در عشق به نقش تفاوت در عشق آفريني اشاره كردم و گفتم كه عشق زاييده تفاوتها ست نه شباهتها.و اگر يادتان باشد در پايان سوالي را طرح كردم : آيا ممكن است مثلا بين يك آدم دروغگو و يك آدم راستگو عشق ايجاد شود ؟ خوب ! اينها هم متفاوتند!!و قرار شد با هم راجع به آن فكر كنيم .نتايج انديشه من را در ادامه بخوانيد:
به نظر من اين سوال تنها يك سفسطه بسيار ساده انگارانه است كه توسط همان عقل خودمدار ( رجوع كنيد به بحث قبل) - گهگاه مزاحم !!- مطرح مي شود!!
اولا: حدوث عشق از هيچ فرمولي تبعيت نمي كند ! حدوث عشق يك اتفاق است كه هيچ روانشناسي تا كنون تحليلي علمي و قطعي براي آن ارائه نكرده است( تنها روانكاو و روانپزشكي به نام پروفسور وايس تحليل متافيزيكي جالبي دارد كه بعدا راجع به آن سخن خواهم گفت).
در بين اين همه آدم متفاوت با ما عشق تنها متوجه يك نفر مي سود و دليل عقلاني آن را هم نمي دانيم! پس دليلي ندارد كه با هر كه متفاوت هستيم عاشقش هم بشويم!!
ثانيا : بحث در مورد تفاوت بود نه تضاد!
تفاوت لزوما تضاد نيست : من آبي را مي پسندم ، شما زرد را اين تفاوت است .من شاملو را مي پسندم شما سهراب را .اين هم تفاوت است و شما ورزش را دوست داريد اما من ندارم .اين هم تفاوت است! اين مثال آخر را به اين سبب آوردم كه متوجه تفاوت مفهوم تضاد در عرصه ادبيات و بحث خودمان ( كه نوعي بحث روان - رفتار شناسايانه است ) بشويد.
شما مي توانيد ورزش كنيد و من نكنم و با هم هيچ تعارضي هم نخواهيم داشت. اما نمي شود من به شما راست بگويم و شما دروغ تحويلم بدهيد! اين يك تعارض ست كه تنش ايجاد خواهد كرد و با اصول آرامش بر انگيز عشق همخواني ندارد.
پس فرق تفاوت و تضاد را لحاظ كنيد!
ثالثا گفته بودم كه چنانكه بسياري - مانند اريك فروم - گفته اند ارتباط متقابل از خصوصيات برجسته و اصلي عشق است و همچنين گفتگو يكي از عناصر ياريگر و شاداب نگه دارنده رابطه عاشقانه است. اين ارتباط متقابل و گفتگو بايد ب راساس صفحاتي مشترك صورت گيرد. دقت كنيد صفحات مشترك نه نقاط مشترك!
ما براي شروع رابطه و بسط آن نياز به يك بستر ارتباطي داريم و تعدد اين بسترهاي ارتباطي به انسجام رابطه خواهد انجاميد.
مثلا من شعر را دوست دارم شما نيز اما من شاملو را مي پسندم و شما حافظ را…من كلاسيك شعر مي گويم شما سپيدو…
در نتيجه ما مي توانيم در صفحات مشتركمان درباره تفاوتها به بحث بنشينيم.
×××
اما چرا اين بحث را به عنوان پيش نياز بحث استقلال مطرح كردم ؟ چون دقيقا به سبب همين ميل به همساني ، ما به روند يكسان سازي خود با معشوق - مغلوب شدن - يا يكسان سازي معشوق با خود - غالب شدن - مي پردازيم.و هر دوي اينها فرجامي جز تخريب رابطه نخواهد داشت.
اين بحث را با تكيه بر اهميت استقلال و فرديت در عشق ادامه خواهيم داد.
لطفا با نظراتتان همراهيم كنيد .
سيامك
سلام
امروز مي خواهم دوباره به بحث عشق برگردم.علت اين كه اينبار اين قدر زود به اين بحث رجوع كرده ام اين است كه يكي از دوستان خوب پنداري كه البته از دوستان مهربان اين وبلاگ هم هستند ايميلي راجع به مطلب گذشته ارسال و در آن به موردي اشاره كرده اند كه به خاطر جالب بودن موضوع بحث ترجيح دادم همينجا به آن جواب بدهم.
وحيده خانم بعد از ابراز لطف نوشته اند:
( فرويد معتقده كه ما هميشه به كسي كه شبيه به پدر و مادرمونه جذب مي شيم كه اين ثابت مي كنه كه ما در يارمون به دنبال شباهت مي گرديم .شايد اين شباهت به ما احساس امن بودن و اعتماد به كسي كه نمي شناسيم رو ميده و چون عشق را اول از پدر و مادر مون ياد مي گيريم دوباره اين تشابه يادآور عشق مي شه.اما در عين حال طبيعت آدم هميشه جستجوگره . اونچه براش نامعلومه جذابتره و بدست آوردنش يك نوع مبارزه وهيجان مي آفرينه .هر چه بيشتر مي خواهي بشناسيش بيشتر بهش فكر مي كني و هر چه بيشتر درباره اش ياد مي گيري بيشتر بهش دل مي بندي (البته نه در همه موارد) نتيجه اينكه عشق به نظر من به هر دو احتياج داره و بسته به شخصيت هر فردي هر چه جسورتر وماجراجوتر ، وزن تفاوتها نسبت به شباهتها بيشتر ميشه و بالعكس… اين هر دو عشقه اما تشابه ،خطر تبديل عشق به عادت رو داره در حاليكه در تفاوت ، اين خطر وجود نداره و در عوض درگيري غير قابل اجتنابه كه خودش در خيلي از موارد باعث شكست عشق مي شه … )
….
ممنونم از وحيده خانم كه ديدي نقادانه نسبت به همه چيز دارند و اتفاقا همين ديد پرسشگر و تحليلگر هست كه هميشه ما را به سر منزل مقصود مي رساند .اما…من روي چند نكته حرف دارم:
اول اينكه : فرويد روانكاويست كه تحولي عظيم در علم روانكاوي ايجاد كرد.اما نظرات او به خصوص نظراتي كه درباب عشق دارد سالهاي بعد حتي توسط شاگردان مستقيمش رد شد.علت اين امر اين است كه فرويد كليه رفتارهاي عاشقانه را صرفا بر اساس ليبيدو تشريح مي كند حال آنكه در بسياري از موارد اين عامل توجيه كننده رفتارهاي ديگر خواهانه عشق نيست .در اين مورد در مطلبي مجزا بيشتر خواهم گفت تنها براي دوستاني كه عجله بيشتري دارند مي گويم كه اريك فروم در هنر عشق ورزيدن نگاه فرويد را به زيبايي به نقد كشيده است كه مطالعه آن را توصيه مي كنم.
دوم اينكه : به نظر من پدر و مادر و جريان همانندسازي امري هميشگي نيست. بسيار شاهد بوده ايم كه يك فرزند از لحاظ ظاهر ، رفتارها ، ايده آلها و …روشي متفاوت و گاه حتي متضاد با خانواده را در پيش مي گيرد و اتفاقا اين امر در جوامعي مثل جوامع ما كه دوره گذار بين سنت و مدرنيته را طي ميكنند بسيار واضح است و از آن با عناويني مثل شكاف نسلها ياد مي شود.در چنين شرايطي نمي توان روي اينكه ما در عشق به دنبال مشابه پدر و مادر مان مي گرديم پاي فشرد.از سوي ديگر اين مورد نيز به كرات ديده شده كه در خانواده هايي كاملا بيگانه با عنصر عشق ، افرادي به واسطه پويايي خود هنر عشق ورزيدن را آموخته اند و در نتيجه ساختاري كاملا متفاوت از ساختار خانواده خود را براي خويش طلب مي كنند .
سوم اينكه : به اين نكته توجه كنيم كه هر احساس كششي بين يك زن و مرد عشق نيست!
اين جمله شايد در نگاه اول بديهي به نظر برسد اما متاسفانه بسيار دچار سوءتفاهم مي شود. در جامعه ما اصطلاحات عشق پاك يا عشق ناب ناظر به همين معنا هستند و بيانگر اين عقيده اند كه عشقي حقيقي ست كه از كششهاي جنسي فارغ باشد.غافل از اينكه اصولا يكي از ابعاد عشق مساله جنسيت است و يك رابطه حسي فاقد اين كشش را واقعا عشق نمي توان نام داد.
اينها را گفتم كه به ياد داشته باشيم هر حس لطيف ، صادق و فارغ از كشش جنسي اي - بر خلاف نظر رايج عامه - عشق نيست.عشق مختصاتي دارد كه من سعي كرده ام در گفتار هايم درباره آنها -لااقل از ديدگاه خودم و كساني كه نظراتشان را خوانده ام - بحث كنم.مسلما روابط زيادي بر مبناي شباهتها شكل مي گيرند - مانند بسياري از روابط دوستانه - اما به واسطه بسياري از كاستي هايشان - چنانكه در بحث قبل به آنها پرداختم - به نظر من در محدوده عشق قرار نمي گيرند.
چهارم اينكه : عشق به هر دو - تشابه و تفاوت - محتاج هست و نيست!!
نمي خواهم بحث لغوي بكنم اما در قسمت دوم همين بحث كه از پيش نوشته ام به اين معني اشاره كرده ام كه دو عاشق به فصلهاي مشترك نياز دارند تا در اين صفحات مشترك به گفتگو در باب نقاط تفاوتشان بپردازند. از آنجا كه مي ترسم بحث از هم گسيخته و ناكارا شود توضيح بيشتر را به فردا كه همان بحث را ادامه خواهم داد وامي گذارم .
پنجم اينكه : چنانكه فروم مي گويد يكي از اصول اوليه در تمرين هنر عشق ورزي ، شجاعت است.
حسي كه از شجاعت خالي باشد و فردي كه ترس در جانش لانه دارد با عشق فاصله خواهند داشت. همين شجاعت شما را متقاعد مي كند كه روي اين حس بهاري تكيه كنيد تا لذتهاي بزرگ جهان را فرا چنگ آريد.همين شجاعت ديوار روزمرگيها را مي شكند تا درخشش خورشيد عشق ، يخ تمام عادتها را آب كند!
ششم اينكه : آشنايي با ابزار گفتگو و شناختن راه يك گفتگوي فعال و تن دادن به اصول گفتگو سبب مي شود كه از يك تفاوت نظر نه تنها به تخريب رابطه نرسيم بلكه از آن در جهت استحكام رابطه سود جوييم.متاسفانه هميشه مفهوم گفتگو و ( كل كل !!) در جامعه ما با هم قاطي مي شود!!
در گفتگو هيچكس به دنبال برتري چويي ، به كرسي نشاندن حرف خود ، و پيروز شدن در بحث نيست. در يك گفتگو هموتره هر دو طرف پيروزند چون در خلال اين تبادل نظر به عمق يكديگر بيشتر وبيشتر نفوذ مي كنند و اين آشنايي تازه حسي سرشار تر را در سايه سار احترام متقابل مي آفريند.در مورد گفتگو و اصول آن در مطالب قبلي سخن گفته ام و البته باز هم خواهم گفت.
وبالاخره هفتم اينكه : اينها - و اصولا هر چه در اين وبلاگ نوشته مي شود - تنها نظرات شخصي منند كه براي آنها بعضا دلايلي نيز دارم اما اينكه ميزان نزديكي آنها با حقيقت تا چه حد است ؟ تنها خدا مي داند!!
من تنها اميد دارم كه خواندن اين مباحث توجه و تفكر در زمينه عشق و عشق ورزي را بيشتر سازد و با به چالش كشيدن ذهنيتهاي متداول به انديشه ورزي خواننده در اين مباحث بيانجامد كه نتيجه اين انديشه ها هر چه باشد مبارك است .
از وحيده خانم عزيز به خاطر لطف و توجه شان و اينكه زمينه گسترش بحث را فراهم آوردند سپاسگزارم و از ايشان و همين طور ساير دوستان دعوت مي كنم كه در ادامه گفتار با نظراتشان بارآوري گفتگو را بيشتر سازند.
همراهيم كنيد
سيامك
سلام
دوستي چيز عجيبيه!
دلت مي خواد هزارن روز و شبي رو كه با هم گذروندين تو چشم دوستات دوره كني ، از عطر خنده هاشون مست شي و با شوخياشون تاريخ شادي رو خلاصه كني!
دوستاي جووني ،دوستاي دانشگاه ، دوستاي غم و لبخند ، دوستاي درد و آرامش ، دوستاي شباي امتحان و فراغت!!….
دو روزي با دوستاي دوره تحصيلم بودم . جشن و نورافشاني خاطره ها بود ! جاتون خالي!
…
و اما ادامه بحث شيرين عشق!
امروز مي خواستم از استقلال فردي در رابطه عاشقانه صحبت كنم.اما پيش از شروع اين بحث به يك مقدمه نياز داريم.اين مقدمه مي تواند با اين سوال شروع شود: ( آيا عشق زاييده شباهتها ست ؟! )
درك عمومي جامعه چنين است كه شباهت ، عشق مي آفريند. به هر جا كه نگاه كني و از هر جواني كه بپرسي دنبال شبيه خودش مي گردد ! كسي كه مثل او فكر بزند ، مثل او حرف بزند ، مثل او تفريح كند، مثل او تحصيل كند … و حتي مثل او تخيل كند!!
حتي مشاوران ريز و درشت ما - كه البته تعداد انواع خاله زنكي شان كم نيست! - هم به ما توصيه مي كنند دنبال همساني سليقه و فكر باشيم.
اما آيا به راستي عشق از شباهت يا از آن بالاتر همساني زاييده مي شود؟!
اريك فروم در (هنر عشق ورزيدن ) به اين سوال جواب منفي داده است و مي گويد شباهت كامل در عشق مانع رشد مي شود.
نادر ابراهيمي - كه به نظر من از محدود نويسندگاني ست كه عشق را خوب مي شناسد - در كتاب (بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ) - كه شاهكارش نيز هست - مي نويسد :
عشق انحلال كامل فرديت است در جمع !
خود او درحدود بيست سال بعد در كتاب زيباي (40 نامه به همسرم ) به ديد تحليل و انتقاد به اين جمله مي نگرد:
… در هر حال حتي دو نفر كه سخت و بي حساب عاشق همند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است واجب نيست كه هر دو صداي كبك ، درخت نارون ، قله علم كوه ، رنگ سرخ ، بشقاب سفالي را دوست داشته باشند - به يك اندازه هم.
اگر چنين حالتي هم پيش بيايد - كه البته نمي آيد- بايد گفت كه يا عاشق زايد است يا معشوق!يكي كافيست… بخواه كه در عين يكي بودن يكي نباشيم. بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد!
و در جايي ديگر مي گويد:
همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معناي شبيه بودن و شبيه شدن نيست . شبيه شدن دال بر كمال نيست بل دليل توقف است.
و آخر اينكه نمي دانم داستان ( در جستجوي قطعه گم شده ) را خوانده ايد يا نه ؟ اثر درخشان شل سيلور اشتاين !
اگر توجه كنيد اين داستان ظاهرا ساده بسيار سمبليك است
دايره اي به دنبال قطعه اي مي گردد كه با ( تكميل ) تماميت دايره وارش ( غلتيدن ) را ممكن سازد .غلتيدني كه ( معناي ناب دايره بودن) است و در ضمن او را در ( حركت) ياري مي دهد!
و اين قطعه گم شده لزوما و اصولا شبيه خودش نيست!
×
اينها را گفتم كه حالا دليل مرا بشنويد كه چرا فكر مي كنم ( عشق زاييده تفاوتهاست نه تشابه ها !)
عشق والاترين رتبه ديگرخواهي ست كه در مقابل تماميت خودخواهانه انسان مي ايستد.
در واقع منطق عاشقانه - بر خلاف منطق عاقلانه كه اساسا خودمدار است - اساسي ديگرمدار دارد . كه اتفاقا همين تفاوت در ديدگاه عوامانه - و متاسفانه گاه روشنفكرانه! - ما به سوءتفاهم بي منطق بودن عشق مي انجامد! (در اين باره در مطلبي مجزا به بحث خواهيم نشست)
خوب!…منطق ديگرخواهانه عشق مي گويد : ( او را از خودت بيشتر دوست بدار!)
حالا اگر زاينده عشق شباهتها باشند اين سوال مطرح مي شود: ( چگونه ممكن است كسي از خود من به من شبيه تر باشد؟!! ) چون تنها چنين كسي لايق خواهد بود كه من او را بيش از خودم دوست داشته باشم!
اين تناقض به گمان من رد كننده نقش همساني در عشق است.بالعكس تفوتهاي يك انسان با ما و اينكه دريابيم او صفاتي دارد كه ما نداريم ـ البته اين امر متقابل است - به وجود آورنده و پرورنده عشق خواهد بود.
چنين مي شود كه شاعر در لحظه مكاشفه و الهام شاعرانه اش ، معشوق را ( مثل هيچكس) خطاب مي كند!
متاسفانه اين جستجوي همساني موجب از دست رفتن فرصتهاي عاشقانه و همچنين دل بستن به آئينه اي مي شود كه تنها تصويرمان را باز مي تاباند و ما نرگس وار - نارسيسيتيك ( خودشيفته ) - به آن دل مي بازيم و سرانجاممان نيز لاجرم جز غزقه شدن نخواهد بود!
اما يك نكته ديگر نيز ممكن است ذهن ما را به خود مشغول كند كه :
( آيا مي شود كه بين يك آدم مثلا دروغگو و يك آدم راستگو عشقي پايا ايجاد شود؟! خوب اينها هم با هم متفاوتند!!)
…
شما براي اين سوال چه جوابي داريد ؟
جوابهايتان را يا هر نظر ديگري كه داريد برايم بنويسيد تا با هم بحث را به پيش ببريم!انشاءالله بار ديگر كه به بحث عشق برسيم اين مطلب را ادامه داده و به بحث استقلال در عشق خواهم پرداخت.
همراهيم كنيد.
سيامك
سلام
من بالاخره اون كامپيوتر تراكتور رو به اين كامپيوتر هواپيما تبديل كردم !! :))
البته با مقادير معتنابهي پول بي زبون به عنوان اكسير ! :((
به هر حال حالا كه از بي كامپيوتري نجات پيدا كردم و رايانه محترم به روز شده اميدوارم وبلاگ رو هم دوباره به روز كنم.
همه اينا رو گفتم كه بگم ببخشيد از اينكه تو اين دو هفته اخير فقط دو تا مطلب ديديد!
…ببخشيد!
…
خوب نوبتي هم كه باشد بايد برويم سراغ بحث شيرين عشق!
يادتان مي آيد كه در مورد گفتگو صحبت مي كرديم . حالا مي خواهم از يك حاشيه حركت كنم تا دوباره به آن بحث مركزي برگردم!
مي خواهم در مورد اين جمله حرف بزنم :
( ما به هم عادت كرديم !) يا به قول ترانه سرا : ( نگاهم با نگاهت داشت عادت !)
راستي دو توصيف بالا در تحسين است يا تكذيب ؟!
عادت يعني همان ارتباط غير فعال ((passive!
شما وقتي به چيزي عادت مي كنيد منطق خواستنتان چند تفاوت اساسي با عشق خواهد داشت :
- اين منطق كاملا خود مدارانه و حتي خود خواهانه است چه ترك عادت موجب مرض است!!شما او- یا آن !! - را مي خواهيد تا دچار سندرم ترك نشويد !! در حاليكه منطق عشق كاملا ديگر خواهانه است .
- عادت يك موقعيت ايستاست . جوشش ندارد ، كشف لازم ندارد ، جستجو نمي خواهد و…
عشق همه اينها را دارد و فعالانه مي خواهد .
رابطه معتاد ( صفت بهتري از ريشه غادت داريم؟! ) با عادتش رابطه اي توام با وابستگي و عدم استقلال است حال آنكه از خصوصيات اوليه عشق - چنانكه در مطلبي مستقل مفصلا به آن خواهم پرداخت - استقلال فرديست .
به قول اريك فروم : عشق رابطه افراذ آزاد ، رشد يافته و مستقل است .
و به قول شاعر بزرگمان :
عشق شاديست
عشق آزاديست
عشق آغاز آدميزاديست !
نزار قباني جمله زيبايي در تعريف شعر دارد : شعر انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود!
من اين تعريف را به عشق تعميم مي دهم : عشق انتظار چيزيست كه انتظار نمي رود !!
عشق با عادت ميانه اي ندارد شايد تنها عادت عشق ، خرق عادت باشد!
عشقي كه به مصيبت عادت گرفتار آيد به سيبي مي ماند كه از درون پوسيده : ظاهري زيبا باطني زشت كه عاقبت همين چهره زيبا را نيز به تلنگري از هم مي پاشاند !
چوشندگي چشمه عشق كجا و مرداب عادت كجا ؟!
مرداب شايد مانند تالاب انزلي زيبا بشود اما با ركودش چه كند نازاييش و اگر بدتان نيايد تعفن اش !!
عشق لحظه به لحظه نو مي شود … اما چگونه ؟!
عشق محتاج اتفاقات روز به روز است:
يك شاخه گل سرخ ، (كشف يك بوسه بي هوا !) - به قول شهيار عزيز - يك مسافرت ناگهاني دونفره ، يك وعده ناگهاني ناهار فارغ از همه دنيا ، و از همه مهمتر بيان جمله كوچك صميمي معصوممان …اينها همه اتفاقات ياري دهنده ما هستند.
و اينجاست كه گفتگو به مفهوم عام به عنوان يك ابزار جستجوگر ، فعال و كاشف به ياري عشق مي آيد و گفتگوي عاشقانه با تمام لطافت و تاثير عميق روانيش بر استحكام وزيبايي رابطه مي افزايد.
…
در بحث آينده عشق به اين سوال خواهم پرداخت : آيا بيان عشق و اظهار جملات و كلمات عاشقانه در مقابل ديگران - به قول يكي از دوستان در ملاءعام !!- درست است يا نه ؟ و البته چرا ؟!
همراهي ام كنيد.
سيامك
سلام
برگرديم به بحث شيرين عشق!
داشتيم در مورد گفتگو صحبت مي كرديم و اين كه ما متاسفانه معمولا از انجام گفتگوي فعال عاشقانه عاجزيم!اما به راستي چرا ؟!
من فكر مي كنم كه علت عمده اين است كه ما به ضرورت اين مسئله واقف نيستيم . همه رفتار هاي عاشقانه ما با فرايند وصل به پايان مي رسد و ما از ياد مي بزيم كه خدوث عشق اگر چه يك اتفاق است اما تداوم آن ماجرايي ديگرگونه است : فرايندي فعال ، جستجوگر و مكتشفانه .و اينجاست كه تعبير زيباي فروم معني مي گيرد: هنر عشق ورزيدن ! بله هنر! هنري كه آموختني ست . هنري كه زندگي ما را نه تنها حفظ كه سرشار از شادي مي كند.
علت ديگر اين مسئله به گمان من اين است كه ما به مجادله و مجاب كردن طرف مقابل و تحميل عقائدمان تمايل بيشتري داريم تا گفتگوي دو سويه! به عبارت ديگر گفتگو هاي ما معمولا مونولوگ است نه ديالوگ! دو مونولوگ در هم بر هم ! دو ساز ناهمساز كه يكي شور مي زند و ديگري همايون و هر كدام هم تلاش مي كند صداي ديگري را بپوشاند!!
اسكات پك در كتاب هنر عاشقي مسي گويد: ( گوش دادن حقيقي مستلزم طبقه بندي نيازهاي خود و ديگران و كنار گذاشتن خود است ، بنابراين پذيرش يكپارچه ديگري به طور موقت را مي طلبد . گوينده با احساس اين پذيرش از سوي شنونده هر چه كمتر احساس نا امني و خطر خواهد كرد و براي گشودن رازهاي ذهني اش در برابر شنونده آمادگي بيشتري خواهد يافت . هنگامي كه چنين مي شود گوينده و شنونده به تدريج منظور يكديگر را بهتر درك كرده و رقص دو نفره عشق باز ديگر آغاز مي شود. )
به نظر من اشكال در اين است كه ما متاسفانه رعايت استقلال را در عشق قبول نداريم - لااقل در عمل - و بيشتر طرفدار انحلال - وگاه اضمحلال !- هستيم : اگر نتوانيم حل كنيم حل مي شويم !! و در اين فرايند يكسان سازي ساختگي مجالي براي گفتگو و تضارب آرا نمي ماند.
به عبارت ديگر ما درك نمي كنيم كه عشق زاده تفاوتهاست نه تشابه ها !اگر عشق زاييده تشابه است چگونه ممكن است كه من ديگري را بيش از خودم دوست داشته باشم ؟ آيا كسي هست كه از خود من به من شبيه تر باشد؟!
در مورد خفظ استقلال در عشق در مطلب آينده بيشتر سخن خواهم گفت.
اما گفتگو : من فكر مي كنم كارايي گفتگو تنها در زمينه كنكاشي در فرد مقابلمان نيست . گفتگوي عاشقانه ، يا به عبارت بهتر ابراز زباني عشق ، جادويي ترين كلامي ست كه انسان به آن دست يافته است!
يك ( دوستت دارم )صادقانه به اندازه تمام هداياي دنيا مي ارزد! اين جمله كوچك معصوم انقلابي عظيم مي آفريند ، هم در شنونده و هم در گوينده!
لئو بو سكاليا در كتاب ( تنها عشق و ديگر هيچ ) داستاني را نقل مي كند . مي گويد روزي به دانش آموزانم گفتم به خانه كه رفتيد به والدينتان بگوييد كه دوستشان داريد . بچه ها همه تعجب كردند و گفتند كه خجالت مي كشند !! بعد كه دانش آموزان اين تكليف را انجام مي دهند نتيجه در خود افراد و در والدينشان به عنوان تجربه اي تكان دهنده ، دلچسب و موثر مورد توجه قرار مي گيرد.
متاسفانه در فرهنگ ما شرايط بدتر است ! ما از يكسو آنقدر اين جمله كوچك معصوم را غلط به كار مي گيريم و از آن در مورد حسهايي كاملا بي ربط ،دست و دل بازانه ، استفاده مي كنيم كه تمام صداقت و معصوميت اين جمله گم مي شود . و از سوي ديگر آنجا كه كلام زبانمان را مي سوزاند و تشنه بيان عشقيم دردمندانه فرو مي دهيمش تا يا غروري مسخره را پاس داشته باشيم يا شرم و حيايي بي جا را !! باور كنيد طلا با تمام ارزشش اگر در زير خاك مدفون بماند هر كسي بر آن پا خواهد نهاد و جاي گله اي هم نيست كه طلاي دفن شده به كار هم نمي آيد!!
بيان عشق هيچ گاه راحت نيست و شايد همين تفاوت ابراز عشق واقعي و تصنعي باشد . شما در ابراز عشق مرز خود را مي شكنيد و ديگري را به درون خويش دعوت مي كنيد . فرو ريختن هر ديواري سخت است . اما آنان كه اين تجربه دلپذير را از سر گذرانده اند مي دانند كه در فراسوي اين ريزش آزادي و رهايي در انتظار انسان است . مثل نفسي كه در سينه گره خورده است و ناگاه گشوده مي شود يا بغضي هزار ساله كه مي تركد . نمي خواهم شاعرانه بنويسم !! موقعيت شاعرانه است ! از فضايي كه آن زمان آفريده مي شود واقعي تر از اين نمي توانم سخن بگويم ! (خدا نصيبتان كند !!)
اين قدر نگوييد كه عشق به كلام نيازي ندازد ! اين يك سوء تفاهم قديمي فرهنگ ماست ! چرا كه ما از بي اعتمادي بي حدمان - كه شايد سبقه اي تاريخي دارد - جرات فروريختن ديوارهامان را نداريم و در نتيجه همه چيزمان نصفه نيمه است دوستي مان ، عشقمان ، رابطه پدر ( مادر ) فرزنديمان و … . منصف باشيد ! خود شما چند بار به دوستانتان يا به عشق تان ابراز محبت آشكار كرده ايد ؟! از من مي شنويد يك بار - البته اگر اين حس صادقانه است با توجه به مقدماتي كه گفتم - امتخان كنيد ! هر كاري ارزش امتحان كردن را دارد !
دوستي روزي به من گفت : سيامك ! فلاني را دوست دارم .به او بگويم يا نه ؟!به او گفتم : مسخره است !!اگر واقعا به آنجا رسيده باشي كه اين جمله كوچك معصوم ، واقعي باشد ناچار به گفتن مي شوي ! اين كه ترديد داري نشان مي دهد كه هنوز كم داري!
و امروز براي شما مي گويم كه چقدر انسانها هستند كه فرصتهاي زندگيشان را يك به يك از دست مي دهند غافل از اينكه هر ثانيه به قيمت يك ياسمن سپيد تمام مي شود ، يك اقاقي سرخ !
بوسه هايتان را از كف ندهيد !!
…
در قسمت آتي بحث عشق به استقلال و فرديت در عشق مي پردازم . همراهي ام كنيد !
سيامك
سلام
بپردازيم به بحث عشق!
قرار بود راجع به گفتگو ، كليد جادويي ورود به دنياي ديگري ، صحبت كنيم.
تعريف فروم را يادتان مي آيد: عشق دو صفت دارد : عمق ارتباط متقابل وشادي. در مورد شادي پيش از اين صحبت كرديم اما در بحث ارتباط اولين نكته اي كه به ذهن متبادر مي شود گفتگوست. ما با گفتگو دنياي فرد مقابلمان را كشف مي كنيم و از آنجا كه دنياي دروني هر فردي گستره اي بي نهايت است ما بي نهايت فرصت براي كشف داريم و اين چنين مي شود كه در گذر ساليان ، به مدد همين كشف هاي تازه ، عشق تازگي خود را حفظ مي كند.به گفته اي شاعرانه تر كشف ستاره ها در اين كهكشان لا يتناهي ستاره باراني مي آفريند كه درخشش هزار هزار خورشيد كاغذي فريب را به سخره مي گيرد !
و براي كشف اين ستاره ها دم دست ترين وسيله گفتگوست.
اما كار به همين سادگي نيست! ما متاسفانه در بسياري از اوقات به رموز گفتگو آگاه نيستيم ! ودر نتيجه گفتگو هاي ما عملكردي غير فعال و لا جرم غير سازنده است.
در گفتگو ، ما يك عنصر گوينده و يك عنصر شنونده داريم كه اگر گفتگو نرمال باشد جاي خود را متناوبا عوض مي كنند. در گفتن شايد آسيب شناسي با كمي صداقت و اعتماد متقابل قابل رفع باشد اما بزرگ ترين ضعف ما گوش دادن است . ما معمولا مي شنويم ، گوش نمي دهيم ! يعني عملكردي فاقد خرد ، غير فعال . دكتر اسكات پك در كتاب زيبايش ( هنر عاشقي ) مي گويد: ( گوش دادن حقيقي و توجه يكپارچه به ديگري معمولا يكي از تظاهرات عشق است.)
در جاي ديگري نيز اشاره مي كند: ( گوش دادن تمرين توجه كردن و ضرورتا كاري دشوار است.اكثر مردم قادر به گوش دادن صحيح نيستند زيرا يا در درك اين مسئله دچار مشكل هستند و يا تمايلي به انجام آن ندارند.)
او در اين كتاب فرايند گفتگو از لحاظ شنونده را به 5 گونه تقسيم مي كند:
- اجازه صحبت ندادن - شنيدن بدون توجه ( گوش ندادن)
- تظاهر به گوش دادن وادامه كار خود و استفاده از كلماتي مانند: آهان ، خوب ، …
- گوش دادن انتخابي ( شكل آگاه گوش دادن تصنعي با توجه به مسائل پر اهميت از نظر خودمان وبي توجهي به باقي قضايا)
- گوش دادن حقيقي با توجه كامل و سبك سنگين كردن هر كلمه
بديهي ست كه در تمام لحظات زندگي نمي توان از روش پنجم بهره برد ولي در يك رابطه عاشقانه لااقل بايد ساعاتي را به اين نوع گفتگو اختصاص داد و دقيقا در همين ساعات شما مي توانيد به عمق ارتباط متقابل دست يابيد.
يك نكته بامزه برايتان بگويم : روزي براي دوستي كه در بحبوحه رابطه اي عاشقانه بود در همين ارتباط نوشتم وبعد به جاي مثال آوردن از اين همه دانشمند روان شناس و عشق شناس برايش جمله اي از پوست آدامسهاي … love is نقل كردم! : عشق اين است كه براي سخن گفتن با يكديگر تلوزيون را خاموش كنيم !!
آيا واقعا اين جمله ساده زيبا نيست؟!
و آن وقت چقدر احمقانه و ساده لوحانه است كه دختر و پسر جامعه ما تمام آشنايي و عاشق (؟؟!!) شدنشان در سكوت و چشم در چشم هم دوختن مي گذرد. من زبان نگاه را رد نمي كنم ولي باور كنيد آن كه زبان گفتگو را در نمي يابد زبان نگاه را هم كج خواهد فهميد! سكوت مادر همه سو، تفاهم هاست. به خدا باور كنيد آن كه - مارگوت بيكل - مي گويد : ( سكوت سرشار از سخنان ناگفته است ! ) سرانجامي جز اين ندارد كه بنالد : ( شايد از بخت ياري ماست كه آنچه مي خواهيم / يا به دست نمي آيد / يا از دست مي گريزد ) !
و چقدر احمقانه تر است آنگاه كه زن و شوهر جامعه ما تا تقي به توقي مي خورد قهر مي كنند ! نادر ابراهيمي در كتاب ( چهل نامه به همسرم ) چه زيبا مي گويد: ( قهر زبان استيصال است. قهر پرتاب كدورتهاست به ورطه سكوت موقت، و اين كاري ست كه به كدورت ضخامتي آزارنده مي دهد… وراستي چه خاصيت؟! من و تو شايد از همان آغاز دانستيم كه سخن گفتن مداوم و حتي دردمندانه در باب يك مشكل كاري ست به مراتب انساني تر از سكوت درباره آن.)
…
باز هم چونه من گرم شد !! ادامه بحث در مورد اينكه چرا ما ناتوانيم در عرصه گفتگوي فعال عاشقانه باشد براي بعد …
قهر ، يا به قول ابراهيمي عزيز ( عربده سكوت ) و ( حربه درماندگان ) از زندگي تان دور باد !
از ما ياد كنيد تا ديوار اين سكوت بشكند!
سيامك
سلام
در راستاي اينكه حقير 4-3 روز ( يا بهتر بگم 4-3 شب! ) پياپي كشيك بودم و وبلاگمون هم موند به امان خدا و خودمون هم در حسرت خواب !!،لذا در اين لحظه حساس تاريخي !! بر مي گرديم به بحث عشق!!!
…
…
رسيديم به اين سوال كه : آيا در عشق گذشت ، ايثار و فداكاري وجود دارد؟
براي پاسخ به اين سوال، اول بايد تكليف خودمان را با اين كلمات روشن كنيم: گذشت،فداكاري و ايثار.
در هر سه اين كلمات ،البته با درجات مختلف، اين مفهوم وجود دارد: صرف نظر كردن از چيزي كه دلخواه ماست .يعني ما از يك لذت يا خواسته يا دارايي به نفع شخص ( اشخاص ) يا آرماني مي گذريم. في الواقع ما از دست مي دهيم تا ديگري به دست بياورد.
خوب! حالا آيا اين كيفيت در عشق هست؟
به كمان من نه!
شايد در نگاه اول عجيب به نظر برسد اما شايد با يك مثال منظورم روشن تر شود:
فرض كنيد شما و طرف عشقتان در موضوعي تفاوت سليقه داريد ، وقتي شما از مورد سليقه خود مي گذريد في الواقع دهها برابر لذت آن چيز از وانهادنش لذت خواهيد برد !! در واقع شما زحمتي نمي كشيد تنها لذتي كوچك را با لذتي بسيار بزرگتر عوض مي كنيد !آيا در اين جا فداشدن يا از خودگذشتگي مصداق مي يابد؟!
توجه كنيد اين بحث تنها كاركرد رمانتيك ندارد!! كوچكترين نتيجه اين بحث – به شرط تبديل شدن به آگاهي نه ماندن در حيطه دانايي ( رجوع كنيد به مطالب روز اول و احتمالا فردا!! )- اين است كه ما بهره گيري خود را در عرصه عشق از ياد نخواهيم برد ، مغرور نمي شويم كه : بعله!!من بودم كه حفظ كردم !! در واقع آن چه حفاظت شده خود ماييم و در اين داد و ستد متقابل دهها برابر گذاشته هامان بر مي گيريم و آن وقت در اين تجارت پر سود چه حاي سخن گفتن از فدا شدن است؟!
از سوي ديگر در گذشت و فداكاري شما دو راه در پيش داريد: مي توانيد بگذريد يا اينكه نگذريد. اما در رابطه عاشقانه تنها يك راه وجود دارد كه به آن قدم مي گذاريد . در واقع شما با قدم گذاشتن در راه عشق وارد مسيري مشخص مي شويد و تا زماني كه در جاذبه بي بديل عشق قدم مي زنيد مسيرتان مشخص و اگر از من بپرسيد رو به كمال است ، تنها گزينه ممكن ديگر اين است كه از جاده كاملا خارج شويد! و خوب به اين ترتيب از حيطه بحث عاشقانه ما نيز خارج مي شويد!!
در اين مورد شعر نزار قباني خواندني ست:
پزندگان براي پريدن نيازي به آموزگار ندارند
ماهي ها براي شنا كردن…
…
عشق نيازي به آموزگار ندارد
عشق خود آموزگار است!
توجه كنيد به رابطه ماهي با شنا كردن و پرنده با پريدن تا دريابيد رابطه انسان ( نزار ) را با عشق!
شايد اين كيفيت علاوه بر رابطه عاشقانه بين يك زن و مرد در بعضي موارد ديگر نيز ديده شود : در رابطه بين مادر وفرزند به شكل كلاسيك و بين انسان و خدا در سلوك عارفانه . و همين سبب شده است كه گويندگان متعددي بر اين روابط نيز نام عشق بگذارند كه الته من به دلايلي كه در روز هاي بعد به آن خواهم پرداخت مورد اول را اصولا و مورد دوم را تنها با شرايطي بسيار استثنايي در حيطه عشق مي دانم .
…
دفعه ديگه اگه خدا بخواد از گفتگو ، اين جادوي طلايي ارتباط ، و اثر اون در عشق حرف مي زنيم شما هم كه اصلا نظري نداريد!!!
تا بعد…
سيامك
سلام
يك نكته كوچولو بگم كه نگن منو تب جام جهاني نگرفته!!
امروز حين بازي انگلستان و برزيل ، وقتي اريكسون ، داير رو به زمين فرستاد آقاي مايلي كهن گفت : اتفاقا من هم مي خواستم بگم همين تعويض بايد انجام بشه!!
آخر بازي رو هم كه حتما ميدونين! … يه بار (سوان) از رو دست (مايلي) نگاه كرد نتيجه اش شد اين!!!
…
…
برگرديم به بحث عشق!
قرار بود براي تعيين مختصات عشق ، يا بهتر بگويم حالات عاشقانه ، ببينيم عشق چه دارد و چه ندارد و براي شروع دو سوال را مطرح كردم . سوال اول اين بود : حسادت ، وبه زبان ديگر غيرت ! چه جايي در عشق دارد ؟
قبل از شروع بحث به يك مسئله با مزه اشاره كنم ! ما جماعت ايراني كارهاي جالبي مي كنيم. يكي از اين كارهاي جالب اين است كه براي يك چيز دو نام مي گذاريم و بعد يكي را ستايش مي كنيم و ديگري را نكوهش!!
يكي از مثالهاي جالب همين (حسادت ) و ( غيرت ) است. جامعه مرد محور ما براي اين حس تملك و انحصار دو نام گذاشته است : براي خانمها حسادت كه منفور است و براي آقايان غيرت كه ممدوح است!!
توجه كنيد اينجا منظور از غيرت همان حس محدودكننده ايست كه در رابطه زن ومرد تعريف شده است و مصاديق ديگر مورد نظر نيست.
داشتم مي گفتم ، اين دو كلمه في الواقع اشاره به حسي واحد دارند و آن هم حس تملك و انحصار است. حال ببينيم جايگاه اين حس در عشق كجاست ؟
به نظر من اين مقوله در عشق جايگاهي ندارد به اين دلايل :
1-تملك بر اشيا مصداق مي يابد نه بر افراد . به عبارت ديگر حس تملك بر معشوق في الواقع پايين آوردن او تا حد يك موجود فاقد اختيار است .آشوري در ( شعر و انديشه ) مي گويد : آنكه عاشقانه به چيزي خيره مي شود آن را در چنگ نمي گيرد ، تجاوز نمي كند ، بلكه آن چيز را وا مي گذارد تا با همه پاكي و زيبايي اش و همه آشكاري اش بدرخشد و چشم جان عاشق را از خود روشن كند.
يادم مي آيد روزي براي عزيزي نوشتم : بانوي من ! و او دور (من) را خط كشيد !! ظرافتش را درك كردم اما باز از او پرسيدم : چرا ؟ و او گفت آيا اين تمليك نيست ؟!! و من كه مسحور تيز بيني اش شده بودم گفتم نه اين اضافه تمليكي نيست ، اضافه نسبت است يعني بانويي كه با من نسبت دارد يا بهتر بگويم من به او منسوبم .
2- حسادت حسي برخاسته از خود خواهي ست در حاليكه عشق اصولا مقوله اي ديگر خواهانه است .
در حسادت ما چيزي را مي خواهيم كه نداريم آن هم نه از راهي درست .مي گوييم ما نداريم ديگران هم نداشته باشند
( نگاه كنيد به قتلهايي كه اين سناريو را دارند ) و در اين حس خودخواهانه شخصيت و فرديت معشوق وحتي در موارد افراطي خود معشوق قرباني مي شود!! منصف باشيد ! آيا اين با منطق ديگرخواهانه عشق مي خواند؟!
3- عشق چنان كه پيش از اين اشاره شد ماهيتي متقابل و دو جانبه است . يعني اينكه دو نفر با هم پاي به حيطه اي از احساس پاي مي گذارند و به اختيار همقدم مي شوند. توجه كنيد : درست است كه عشق يك اتفاق است كه بر ما حادث مي شود وما در اين ميان نقشي passive داريم اما امتداد آن و استمرار آن امري اختياري ،محتاج انرژي و active است . چگونه مي شود در امري اين چنين ،جبري آن چنان را بر فردي – كه خداي نكرده معشوق است !!- اعمال كرد؟! واقعا از شما مي پرسم آيا مي توان كسي را در اين راه به اجبار با خود برد ؟!
و اصلا بي خيال همه اينها ! نادر ابراهيمي عزيز در شاهكارش ( بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم ) مي گويد : رقيب آزمايش حقيري ست ! من از آن پرنده كه دو تير انداز بر آن تير بياندازند دست بر خواهم داشت !
آيا واقعا اين جمله با تعريف متقابل بودن عشق سازگار تر نيست؟
4- و آخرين دليل من و شايد محكم ترينش براي آنانكه مثل من با منطق دلشان همراهترند تا منطق عقلشان!
آيا مي شود در ميانه چشمه اي جوشنده و زلال به ناگاه گنداب و زهراب ظاهر شود؟! اين همه درخشش و سبزي آيا مي شود به حسي آزارنده و تخريب گر بيانجامد كه نه تنها حاسد را در آتش خود مي سوزاند كه محسود و معشوق را هم ؟! آيا قبول داريد حسد ، حسود را بيش از همه مي آزارد پس آن آرامش طلايي عشق كجاست ؟
بحث به درازا كشيذ تنها دو نكته كوتاه ديگر بگويم و تمام .
اول اينكه من در اين بحث انحصار در عشق را رد نكردم .بله!در يك مقطع زماني عشق حسي منحصر است اما من مي گويم اين انحصار ، پرهيز گارانه ، اجباري و متكلف نيست.به عبارت ديگر فرد توانايي و اصولا رغبت به بر قراري اين ارتباط عميق را با دو نفر نخواهد داشت چون خلا وجودي او پر شده است ، كامل است ،پس لاجرم انحصار ايجاد مي شود . مواردي كه غير از اين پيش مي آيد حاصل ناعشق بودن يكي از اين دو – يا چند ؟!!!- رابطه است و در اكثر مواقع همه شان!!!!
دوم اينكه روزگاري بسيار دور – آنقدر دور كه ديگر تنها به خوابي مي ماند كه گاه در مي مانم ديده ام يا نديده ام ! – عزيزي به من نوشت : من به اين برگهاي دفتر كه اكنون پيش منند و فردا پيش تو حسودي ام مي شود !
و من برايش نوشتم : اين حس حسادت نيست ! شايد حسرت باشد اما حسادت نه !! حسرت همه آن چيز هايي كه نداريم و گمان مي كنيم حق ماست . و اين حس ما را بر آن مي دارد كه تلاش كنيم براي رسيدن ، براي تماميت شادي ، براي با هم بودن ! آيا اين حس را مي توان حسادت ناميد؟
…
…
واي من چقدر پر حرفم !!! به سوال دوم كه نرسيديم ! باشد براي دفعه بعد. اما بالا غيرتا اين دفعه وقتي در حين فكر كردن به نتيجه اي رسيديد من را هم بي نصيب نگذاريد وهمچنين ساير دوستان را، تا مجبور نشوند تنها نظرات مرا بشنوند!!
براي حسن ختام بحث بالا اين شعر زيباي نزار قباني شاعر سوري را بخوانيد:
هر مردي كه پس از من
تو را ببوسد
بر لبانت تاكستاني خواهد يافت
كه من كاشته ام !
آيا اين دريافت عميق عاشقانه ،حسي چون حسادت را بر مي تابد؟!
سيامك
سلام
اول اينكه:
از خورشيد خانوم ممنونم به خاطر لطفش و اين كه فروتني را به من آموخت .در مورد فروم هم چشم ! به زودي.
دوم اينكه :
برگرديم به بحث عشق!
رسيده بوديم به اينجا كه اگر عشق شادي است پس تكليف غم عاشقانه و هجران چه مي شود؟!
مثالي مي زنم : قماربازي را در نظر بگيريد كه سر ميز قمار 100هزار تومان مي برد و بعد در ادامه بازي 50 هزار تومانش را مي بازد . در انتهاي بازي او چه حسي دارد؟ حس شادي از بردن 50 هزار تومان و حس غمناكي به خاطر 50 هزار تومان از دست داده !!
ماجراي عشق هم دقيقا همين است . غم عشق حاصل تمام شاديهايي ست كه مي توانستي داشته باشي و نداري .
در دردناكترين رابطه هاي عاشقانه – توجه كنيد! عاشقانه نه شبه عاشقانه!! ( توضيحش براي بعد) – اگر منصف باشي در خواهي يافت كه در اين (قما ر عاشقانه)خيلي به دست آورده اي ، خيلي برده اي ، قد كشيده اي.
واين چنين مي شود كه من به دور از هر شعاري اعلام ميكنم كه : (غم عشق شيرين است!).
غم عشق آتش است ، اشكت را در مي آورد اما آهن وجودت در ميانه اين آب و آتش اعتلا مي يابد چون آهن آتش و آب ديده!
اگر توجه كنيد مي بينيد اين غم لطيف مفرح در تمام رابطه هاي عاشقانه وجود دارد حتي در واصلانه ترين روابط! چون هميشه حس مي كني از اين رودسار جوشنده ، به واسطه توانت، تنها جرعه اي بر گرفته اي و اين چنين مي شود كه وقتي آن جمله كوچك معصوم بر لبانت بوسه مي زند در عين شيريني اش ، لبت را مي سوزاند!هر كه عشق را چشيده باشد و منصف باشد مي فهمد كه گزاف نمي گويم.
وهمين جاست كه شيخ اشراق – شهاب الدين سهروردي- در جمله اي عميق مي گويد: ( باري تعالي در آغاز سه چيز آفريد و از اين سه باقي موجودات را : حسن ، عشق ، حزن !) . به گمانم زيباتر از اين نمي شود.
واين غم ، غمي سبز است ، زردي ملال نيست ، سياهي افسردن! و چنين مي شود در بحبوحه اين غم عاشقانه دلنشين ترين بخشهاي هنر انساني آفريده مي شود : شاعر مي سرايد ، نوازنده مي نوازد ، نقاش نقش مي زند و... : (هر يك به زباني ....)كه اين غم غمي آفريننده است نه تخريب گر!
حالا اينكه چرا جوان ما بعد از عاشق شدن ، به زعم خود ، به افسردگي وملال و خودكشي !!مي رسد ، من مي گويم چون اصلا عاشق نيست !!به نام آب به سمت سراب رفته است . حال سوال اين است : تفاوت عشق و ناعشق كجاست؟
براي پاسخ به اين سوال بايد مختصات عشق واگر مانند من قائل به محيط بودن عشق بر انسان باشيد لااقل مختصات حالات عاشقانه را درك كنيم.براي شروع دو سوال:
- جايگاه حسادت – يا به تعبيري غيرت – در عشق كجاست ؟!
- جايگاه گذشت ، ايثار و فداكاري در عشق كجاست ؟!
به اين دو سوال همراه من فكر كنيد تا باز به اين بحث برگرديم !
سوم اينكه :
بحث يكسويه چيز دندون گيري نيست ! هر چند به گمونم هنوز خواننده چنداني ندارم ولي آنهايي رو كه مي خونند دعوت به همقدمي مي كنم .
شاد باشيد.
سيامك
سلام
والله راستش حرف خيلي زياده اما از كجا شروع كنم ؟…
از يه جاي خيلي ساده ! مثلا اين سريال خط خطي ( خط قرمز ) رو مي بينين ؟!! اگه نمي بينين كه خوش به حالتون!
ولي اگه مي بينين : هيچ به اين فكر كردين چرا عشق تو فيلم ها و سريال هاي ما اينقدر به لجن كشيده ميشه ؟
اريك فروم تو كتاب (هنر عشق ورزيدن) – بعدا راجع به اين كتاب بيشتر حرف مي زنيم ـ ميگه ( نقل به مضمون ) : عشق با دو صفت شناخته ميشه و اگه رابطه ي فاقد اين دو صفت باشه عشق نيست . يكي عمق ارتباط متقابل و ديگري شادي.
دقت كنين : (متقابل) … (شادي)!
يعني چي ؟! يعني اينكه (عشق يه طرفه) اصولا تركيب بي معناييه !! – دراين مورد هم بعدا بيشتر حرف مي زنيم .
ديگه يعني چي ؟! يعني اينكه اين شعار نيست كه عشق بهار است و سبزي و شكوفه ! اگه شما تو رابطتون به شادي و شكفتگي نرسيد باز هم اصولا رابطتون عشق نيست !
حالا اينا رو مقايسه كنيد با اون چيزايي كه تو فيلمها و سريالهاي اين چنيني مي بينيد . عاشقاي ما اول گوشه گير مي شن بعد نوار داريوش گوش مي كنن!! بعد افسرده مي شن ، گاهي وقتا هم خود كشي مي كنن !!!
كاراكتر اين سريال هم كه آخرشه ! رفت معتاد شد !! بابا اي والله !!!
نمي دونم چرا اينجوريه ولي هر وقت اينجور پرت و پلا گويي هارو مي بينم آتيشي مي شم . من دوست ندارم مثل دكتر شريعتي بگم (نقل به مضمون ): مي خواستم بگويم عشق ، ديدم آنقدر به لجن كشيده اندش كه دلم نيامد پس مي گويم دوست داشتن …
وسر آخر نتيجه مي گيرد : دوست داشتن برتر از عشق است.
من اين كار رو دوست ندارم ! چون بيش از يك هزاره تاريخ ادبي و فرهنگ پشت وازه عشق خوابيده ! موسيقي و طنين اين واژه دل آدم و جلا ميده ! مشكل ما كلمه نيست كه عوضش كنيم . مشكل ما معناست ، برداشت غلطه ، كج فهميه !!
يكي نيست بگه آخه بنده هاي خدا ! الماس سنگيه كه شيشه رو مي بره . حالا اگه سنگ شما شيشه رو نمي بره خوب الماس نيست ! چرا اصرار داريد : نه! بعضي الماسها هستن كه شيشه رو نمي برن !
شايد حالا مي گين : هاي فلاني ! پس تكليف غم عشق و دوري و باقي قضايا چي ميشه ؟!
خوب ! اين باشه واسه دفعه بعد ! تا هم من فكرامو جمع و جور كنم هم شما !!
000
ديديد گفتم حرف زياده !هميشه شروع سخته !باقي اش ديگه بر مي گرده به طرفين گفتگو … پس بسم الله!
000
اينم يه دو بيتي تقديم شما :
شبي حوا شدي ، سويم دويدي
و گفتي سيب را از شاخه چيدي !
دو دستم ، ملتمس ، قد مي كشيدند :
خداوندا ! شتر ديدي ، نديدي !!
000
راستي ! يه قرار با هم مي ذاريم : اون شعرهايي كه تو اين وبلاگ بدون نام مي آرم از خودمه . براي نقل از ديگران حتما نام شاعر ذكر خواهد شد . ( چقدر رسمي شد !)
000
هميشه شاد باشيد در پناه عشق !
سيامك