April 8, 2008

سه شنبه - 20 فروردین ماه 1387

سلام
اول اینکه : ...

... بهار نشسته است روی لبه پنجره و دارد طراوت تو را مرور می کند تا یادش نرود غنچه های گلهای سرخ را چگونه باید شکوفاند !
....باران لم داده روی ایوان خانه و دارد به موسیقی صدای تو گوش می دهد تا یادش بماند کدام واژه ها را باید زیر گوش درختان یخ زده بخواند تا سبزناکی را سلامی دوباره گویند !
... آفتاب پیشانی اش را چسبانده به پنجره ، زل زده است به گیسوان بلندت تا یادش نرود شب می توانست آن قدر دراز باشد که هیچ قلندری را یارای بیداری نباشد !
... درخت با انگشتان کشیده اش می زند به پنجره تا برای دوباره رستن از تو اجازه بگیرد .... مگر نه اینکه تو ذات بهاری ؟!...روزهای بهاری تقویم ، پیش طراوت بهاری تو از خجالت سرخ می شوند و دنیا تعطیل می شود !... تعطیل تعطیل !..تا جهان زیبایی تو را جشن بگیرد سر سفره های هفت سین ....

دوم اینکه : دلی خوش ، روزی نو و سالی شادمانه را برایتان آرزو دارم .

سوم اینکه : این لینک ها را ببینید :

- آنها که مرا می شناسند یا لااقل در این مدت 7 سال و اندی این وبلاگ را خوانده اند به این نکته اذعان خواهند کرد که در مقوله ادبیات تعارف را بر نمی تابم . گلاره بانو شاعر خوبی ست و این اصلا ارتباطی به این ندارد که تک تک حرکات اش می تواند برای من شعر باشد . مشکل اینجاست که معتقدم او با نسرودن 5 ساله اش هم به خود و هم به مخاطبین شعر ظلم کرده است . به گمانم اگر شما هم این چارپاره را که اخیرا و بعد از همان 5 سال کذایی سروده است ببینید و بخوانید با من هم عقیده خواهید شد که با وجود زبان ویژه او و نیز تسلط اش بر قالب چارپاره ، همچنین خلق تصاویر مناسب و هارمونی اجزای شعرش ، بی شک نسرودن اش ظلمی به خود و به مخاطب خواهد بود . نظرات شما بی شک مفید فایده خواهد بود ...

- امضا شماره دوم خود را منتشر کرد ... امضا نشریه ادبی خوبی ست . امیدوارم بتواند طیف وسیع تری از ادبیات معاصر را به خود اختصاص دهد و در چرخه نامهای تکراری نیافتد و نیز بتواند استعدادهای ناب شعر اصیل – و نه بازیگران عرصه نمایش خود ! - را شکار کند .... ترجمه ای از من هم در این شماره هست . اینجا را ببینید و لطفا نظر بدهید .

- صحبت های آیدا در باب احمد شاملو و زندگی اش بسیار شنیدنی ست . بعد از شنیدن این صحبت ها ، بیش از پیش دریافتم که چرا عاشقانه های خود را تا پایان عمر به نام آیدا نوشت و اینکه چرا آیدا نامی یگانه در ادبیات عاشقانه معاصر است ....شما هم با شنیدن این مصاحبه به درک عمیق عاشقانه او پی خواهید برد .....

چهارم اینکه :
ترجمه نوولی از ساموئل بکت را به نشر کاروان داده ام که گمانم انتشارش به سال 88 بکشد . در ضمن دارم مجموعه شعر جدیدی جمع می کنم و به ناشر می دهم ...تا خدا چه خواهد ....

پنجم اینکه :

همیشه فکر کرده ام که پخش کتاب در ایران بیشتر به یک فاجعه شبیه است ! به خصوص وقتی پای مجموعه های شعر و به خصوص مجموعه های شعر جوان در میان باشد ....ناشر کتاب را به پخش می دهد ، ÷خش کتاب را در بهترین حالت طی یک بروشور به کتاب فروش معرفی می کند و کتاب فروش هم با توجه به اینکه نه نام کتاب را تا به حال شنید هاست و نه شاعر را به جهت حفظ سرمایه – که امری طبیعی در تجارت است - از خیر خرید می گذرد !...در نتیجه کتاب اصولا در پیش چشم مخاطب قرار نمی گیرد که بخواهد خریداری شود و باز در نتیجه کتاب در انبار می ماند ومی پوسد و مخاطبی که دنبال کتاب هم می گردد پیدایش نمی کند !! ... به نظرم تنها راه برون شد از این وضعیت ایجاد فضایی دیگرگونه است ...عرضه مستقیم کتاب در اینترنت توسط ناشرین وبرخی کتابفروشی های مجازی و حتی خود مولفین کار بدی نیست اما کافی نیست . کتاب را باید دید و ورق زد و بعد خرید !... دوستمان تورج بخشایشی یک ایده جدید دارد که به شرط همکاری دوستان مفید فایده است ... غیر از ان حقیر به راه حل مشابهی در حیطه محل زندگی خود اندیشیده ام :
در شهر محل سکونت من –آمل- یک شهر کتاب جدیدالتاسیس وجود دارد که بسیار مجهز و وسیع است . با توجه به لطفی که گردانندگان این مجموعه نسبت به حقیر دارند ، قول قفسه ای برای شعر جوان را از آنها گرفته ام . به این شرط که دوستانی که مایل به عرضه کتاب خود در این شهر کتاب هستند 5 نسخه از آثار خود را برای کتاب فروشی بفرستند و تسویه حساب این 5 کتاب بعد از فروش آن و همزمان با سفارش نسخ بعدی خواهد بود . در حقیقت همان روالی که در روزنامه فروشی ها اعمال می شود .... یعنی همان کاری که شرکتهای پخش کتاب برای معرفی آثار ناشناخته شان باید انجام بدهند و نمی دهند !!.... به هر حال هر یک از دوستان که تمایل داشت می تواند با ایمیل بنده هماهنگ کند تا ترتیب عرضه کتاب داده شود .
نکته بعدی اینکه فکر می کنم با همکاری هر کدام از دوستان در اقصا نقاط ایران و در کتابفروشی های معتبر می شود این طرح را در تمام کشور اجرا کرد . مسلما هدف از این کار صرفا رساندن شعر به مخاطبان آن است و اگر نه از لحاظ مادی فروش 5الی 10 نسخه کتاب در هر شهر نه سودی برای کتاب فروش دارد ، نه برای شاعری که اصولا در بند این حرفها نیست . غرض این است که آن که می خواهد بیابد !..همین !

ششم اینکه : برویم سراغ کتابها :

- باغ های معلق انگور : نشر سوره مهر در اقدامی بسیار ارزشمند دست به چاپ یک سری کتاب با عنوان کلی « شعر امروز» زده است که از جهات بسیاری شایان توجه است . نخست اینکه این سری کتابها ، مجموعه شعر شاعران جوان و مطرح این سالهاست . دوم اینکه سعی شده است شعری سالم از لحاظ زبان و فرم انتخاب شود ، شعرهایی که فارغ از دغدغه های فرمی و تکنیکی صرف ، به خلق شاعرانگی همت گماشته اند. در واقع شما در این سری از کارها با جریانات اصیل شعری بیشتر طرف هستید تا با موجهایی که در حال آیند و روند هستند . نتیجه اینکه می توان مطمئن بود که تمامی کتابها استانداردی مشخص از نظر زیبایی شناسی عمومی مخاطب ادبی جامعه ما را دارا هستند. خود من کاملا به صورت اتفاقی متوجه این سری کتابها شدم . 7 کتاب را به شکل تلفنی به انتشارات سوره سفارش دادم و دیدم هر هفت کتاب از یک مجموعه هستند و بعدتر متوجه شدم که در واقع این مجموعه دارای 10 کتاب است که در سال 1386 منتشر شده اند.
نکته سوم سر و شکل آبرومند و شکیل کتابها و چاپ آنهاست که در حین حفظ وحدت فرم – که لازمه کارهایی از این دست است – زیبایی دلپذیری دارد .
در پست های بعدی به معرفی تک تک این کتابها خواهم پرداخت . تنها اکنون توصیه دارم که همه مخاطبین جدی شعر این کتابها را تهیه کنند . چه از طریق کتاب فروشی ها ، چه از طریق سایت سوره مهر و چه از طریق تلفنهای انتشارات سوره مهر .
اما کتاب باغهای معلق انگور اثر شاعر جوان و خوش قریحه افغان « سید ضیا قاسمی » ست . تورق نخستین کتاب ما را با مجموعه ای متشکل از دو قالب شعری روبه رو می کند : غزل ( که حجم عمده دفتر است ) ، سپید و در کنار این دو البته دو رباعی و یکی دو نیمایی .
غزلها :
غزل قاسمی ، غزل عاشقانه دلنشینی ست که مبتنی بر تصویرسازی ها و مضمون پردازی های نوست . در کنار این ، نسیم غمی آشنا در لا به لای واژگان او وزیده است : غمی برخاسته از غربت و نوستالژی وطن .
هر چند تمامی غزلهای دفتر عاشقانه نیست و برخی مستقیما به مسائل اجتماعی و به خصوص حضور افغانها در غربت می پردازد ؛ مثل غزل (افغانی) :
خیابان ،ظهر، خلوت بود و او پر موج و توفانی
قدم می زد خودش را ، غرق در افکار طولانی ...
...
به روی نرده خم شد ..بعد چشمان خودش را بست
کسی از پشت سر او را صدا زد : آی افغانی !
اما در بسیاری از آثار این پرداخت بسیار درونی تر از این غزل – روایت است :
ای روح سرگردان سرگردان سرگردان
از بلخ تا قونیه ، از بهسود تا تهران ...
گذشته از این زبان پرداخته و بیان روان شاعر در تمامی اشعار نمودی آشکار دارد که در مجاورت با واژگان فارسی دری یا شیوه بیان متفاوت برخی واژگان حلاوتی دیگر به شعر داده است :
ز روی راه سیبی گَنده را با پا به جوی انداخت
- چه بیهوده ست این دنیای مدفون در فراوانی
یا :
لبانت قند مصری ، گونه هایت سیب لبنان را
روایت می کند چشمانت آهوی خراسان را ...
...
چنانت دوست می دارم که با شوق تو می خواهم
بسازم وقف چشمت تاکهای مست پروان را ...
چنان که از همین مثالها نیز مشخص است ، شاعر با توجه به تصویرسازی بر آن بوده است که از فرمزدگی بگریزد و شعر سالم و بی پیرایه بگوید .
نکته مشخصه دیگر طنز شیرین نهفته در برخی ابیات است که چنان که گفته شد بیشتر غمگنانه است :
زمانه یک خبر خوش برایت آورده است
سلام ! چشم تو روشن که عاشقت مرده است ...
یا :
کسی که این طرف خط نشسته مجنون است
- الو ! سلام عزیزم ! صدات محزون است ...
...
نمی شود که بگویم که دوستت دارم
نمی توانم لیلی ! خلاف قانون است
( توجه کنید به استفاده هوشمندانه از اختیار شاعری در مصراع پایانی . استفاده از چنین اختیاری در اشعار قاسمی بسیار نادر است بنابراین بر چرایی آن در این مصراع می توان تامل کرد . شاعر با ایجاد لکنت موسیقایی – و نه اشکال وزنی – «نتوانستن» مورد اشاره در مصراع را پررنگ تر کرده است .)
می بینید که این طنزها بیشتر ماهیت مفهومی دارد اما گاه نیز این طنز در نتیجه تضاد درونی واژگان شکل می گیرد مثلا در غزلی که این گونه کلاسیک است :
نگاهت ناز گل ها نرمی آب روان دارد
دو چشمت شور باغستان مگر در خود نهان دارد ؟
صداین باغ سیالی پر از آواز و پرواز است
که مرغان جهان بر شاخه هایش آشیان دارد
...
شاعر به این پایان بندی متفاوت می رسد که لبخندی شیرین بر لب می آورد :
صدایت دور از من ، ماه من ! بردار گوشی را
مگر این روح عاشق تا کجا تاب و توان دارد
در حقیقت این تفاوت ناشی از یک تفکر عاشقانه است . این اندیشه که عاشقانگی ماهیتی ازلی ابدی ست، رودساری که در اکنون جاری ست اما سرچشمه اش در ازل است و مصب اش در ابد . لذا هر ماجرای عاشقانه ای با لیلی و مجنون نسبت دارد چنان که با رومئو و ژولیت و .... این همان پیوند عاشق کلی با معشوق کلی ست که در حقیقت ستایش عشق است نه معشوق و عاشق . همان که به شکلی دیگر در گفته سعدی هست :
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
و در همین غزل قاسمی نیز می گوید :
ببین در غارهای دور هر سو کنده ام نقشی
گلی ، ماهی ، نه ، آهویی که چشمی مهربان دارد

تو را در کوزه ها ، در جام ها ، روی قلمدان ها
تو را در هر چه از این شور شیرین داستان دارد ...

نکته دیگر در عاشقانه های قاسمی ، توجه او به معشوق به عنوان یک ماهیت زنانه است . معشوق شعر قاسمی بی شکل و صورت نیست و ماهیت ماورایی هم ندارد . زنی ست اهل همین حوالی : انسانی که دوست دارد و دوست داشته می شود .
کنار پنجره گیسو به گیسوی شب و باران
حواست نیست عاشق کرده ای حتی درختان را
( توجه کنید به دو واژه شب و باران که هر یک وجهی از گیسو را در خود می پرورند : سیاهی را و رشته رشته بودن را )
و هر گاه که معشوق را تا مرتبت خدایی بالا می کشد مقصودی دارد که در تصویرسازی اش نمود می یابد :
تو را من می پرستم بعد از این تا هر زمان باشم
نمی سازم دگر در بامیان بودای ویران را
غیر از اشاره روزآمد شاعر در مصراع دوم می توان به این نکته نیز توجه کرد که تفکر ویران کننده مجسمه بوداها همان تفکری ست که شاعر به مدد عاشقانگی اش با آن می ستیزد .
و البته شعر شاعر ما در عین سادگی اش ، از ظرافتهای زبانی نیز خالی نیست :
چنان ملاحت ات افکنده شور در آفاق
که در پی ات همه جا خون دل روان بوده
( توجه کنید به رابطه ملاحت و شور )
البته می شود به عنوان یک پیشنهاد شاعر را به توجه بیشتر به این مقوله معطوف داشت .
سپیدها :
سپیدهای قاسمی همان زبان روان را دارند با این تفاوت که اینجا به زبان به عنوان یک گستره مناسب برای نمود شاعرانگی ، در کنار خلق تصاویر توجه بیشتری شده است :
زمین سیاره کوچکی ست
با غمهای بزرگ

حنجره ام را در باد می تکانم
چشمهایم را در رود

خوشا به حال گنجشکان
که می توانند بر سیم های خاردار
بنشینند و آواز بخوانند
خوشا به حال آفتاب و نسیم
که در فرودگاه ها از آنها اثر انگشت نمی خواهند ....

نکته اینجاست که در شعرهای سپید ، قاسمی به زبانی امروزی تر ، با واژگانی پرطراوت تر می رسد و در نتیجه خلق تصویرهای نو برای او آسان تر نیز می شود .
در کنار این همان ویژگی های کلی غزل قاسمی در سپیدها نیز هست : طنز غمگنانه :
نه مثل پرنده
از آسمانی که پاسبان ندارد
نه مثل نسیم
تن ساییده به سیم خاردار
مثل یک آدم
دو ساعت در صف می ایستم
پاسپورتم مهر می خورد
و از مرز می گذرم ...

همان غم غربت و توجه به وطن :

سلام بر تو
ای ماه !
تو نه ماه تهرانی
نه ماه لندن وپاریس
نه ماه صحاری اعراب
تو ماه کابلی
که با زیبایی افسانه گونت
پشت کلکین نشسته ای
و با من چای سبز می نوشی ...

و البته همان عاشقانگی :
تن تو
بیداری درختان انگور است
تن تو
رویای دشت های گل سرخ
تن تو باغ های معلق بابل است
و من شاعری بیابانگرد
که از نظاره ات
مشاعرش را از دست داده است .

نکته جالب توجه تاثیر پنهانی ست که به نظر نگارنده در شعرهای قاسمی از آثار نزار قبانی و شیرکو بی کس وجود دارد . در عاشقان هها مثل همین مثال بالا ، اشتراک لحن با نزار به وضوح وبا کمی تدقیق آشکار می شود . همان تصاویر منقطع و فلاش وار و البته با ارتباط پنهان در کنار مضمون پردازی تنانه :
حالا
او
تنها یک ضمیر مفرد غایب است
در شعرهایم
که زیبایی اش را خلع کرده ام
و نامش را
از قطار کلمات
از پنجره
بیرون انداخته ام ...
( توجه کنید به ضد عاشقانه های نزار )
و البته در شعرهای میهنی لحن شیرکو را با همان شیوه پرداخت و غم غربت و البته گاهی فریادگون :
ماه پشت ابر است
آهسته تر بخوانید
آهسته تر پا بکوبید
زمین پوشیده است از مه
کلمات من !
کلمات عزیز من !
یادتان باشد
از زیر آوار بیرون کشیده ام شما را
چون مادران هراسان
باران بمب ها و موشک ها را
به جستجویتان دویده ام
با قایقی شناور بر خون
به خانه ام آمدید ....
...
من بیست وسه سال است که با مرگ قدم زده ام
بیست وسه سال است
از میله های کلاشینکف
آب و نانم داده اند
شعرهایم همیشه با یک انفجار شروع شده است
و در همان آغاز
ماه هایم تکه تکه شده اند
و پرندگان از شاخه های کلماتم گریخته اند ....
بی شک در شیوه بیان وتصویرپردازی می شود مشابهت هایی بین این اثر زیبا و اثر پرشکوه شیرکو ( نپرسید چگونه ...) پیدا کرد . البته بدیهی ست که این تاثیر ، امری مذموم نبوده و اصولا در حیطه تقلید نیست . بلکه برخاسته از درک صحیح شاعر از مقتضیات ژانر شعر است . او این لحن آشنا را به زیبایی به کار می گیرد تا حرف خودش را ، تصویر خودش را و اندیشه خودش را به مخاطب منتقل کند . بی تردید ممکن است که همه اینها کاملا ناخودآگاه نیز باشد . شاعر ناخودآگاه لحنی را برگزیده که مألوف به ذهن اش بوده است و اتفاقا مألوف با ذهن مخاطب نیز هست و به انتقال حس و درون مایه کمک می کند .
و یک جمله معترضه در باب مثال فوق : به نظر می رسد «لوله های کلاشینکف» شکل مناسب تری به شعر بدهد.
خلاصه آن که مجموعه «باغ های معلق انگور» مجموعه ای شیرین و دلچسب است که شعرهایش مثل خود شاعر صمیمی و مهربان اند . این مهربانی سبب می شود که مخاطب با شعر همراهی بیشتری پیدا کند و دست در دست آن به کشف زیبایی ها برود .

باغهای معلق انگور – سید ضیاء قاسمی – انتشارات سوره مهر – چاپ اول – 1386 – 1100 تومان
________________________

- گدا : این کتاب رمانی ست از نجیب محفوظ نویسنده معاصر عرب و برنده جایزه نوبل 1988. داستان حکایت روشنفکرنمایی واپس خورده ای ست که با یک غوره سردی اش می کند وبا یک مویز گرمی اش ! ...حکایت یاس ودلمردگی انسانهایی که در جوانی در میان «ایسم» های گوناگون غرق می شوند وسرآخر از ناکجایی سر در می آورند که هزار معجزه یز نجات بخش شان نخواهخد بود ... گدا ماجرای فقر اندیشه مبنایی ست وشعارزدگی های سطحی ... قصه همه آدمهایی که فکر می کنند سیگار دود کردن و آه کشیدن و به زمین وزمان فحش دادن وکلمات قلنبه بلغور کردن و دچار یاس فلسفی شدن ، نشانه بارز فهمیدگی وکمال است !...به شدت توصیه می شود برای این دوران پر از فریبی که در آن زندگی می کنیم !
ناگفته نماند ترجمه کتاب نیز کم نقص است .

گدا – نجیب محفوظ – ترجمه محمد دهقانی – نشر نیلوفر – چاپ دوم 1385 – 1900 تومان
______________________

هفتم اینکه :

شعری از پابلو نرودا برایتان ترجمه کرده ام از مجموعه صد شعر عاشقانه :

سونات 33( متن انگلیسی در ضمیمه این پست آمده است.)
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور

عشق من !
اینک به خانه باز می گردیم
جایی که تاکها
از داربستها بالا می روند و
حتی پیش از تو
تابستان می رسد
با پاهای پیچ امین الدوله
به اتاق خوابت !

بوسه های کولی مان
جهان را گشته اند :
ارمنستان ،
توده ای عسل فرآوری شده ؛
سیلان ،
کبوتر سبز؛
و یانگ تسه
که با صبوری دیرسال اش
روز را از شب جدا می کند .

آنک ، عزیزترین !
ما بازگشته ایم
از میانه دریایی خروشان
چونان دو پرنده نابینا
به چاردیواری شان ؛
به آشیانه شان در بهارانی دوردست !

چرا که عشق
نمی تواند بی وقفه بال بگشاید
بدون آسودن .
حیات مان باز می گردد
به چاردیواری؛
به صخره های ساحل .
بوسه هایمان
رو می کنند به خانه ای
که به آن تعلق دارند .
************************
بهارستان بوسه هایتان پرشکوفه باد.
سیامک

Sonnet XXXIII
Pablo Neruda

Love, we're going home now,
where the vines clamber over the trellis:
even before you, the summer will arrive,
on its honeysuckle feet, in your bedroom.

Our nomadic kisses wandered over all the world:
Armenia, dollop of disinterred honey - :
Ceylon, green dove - : and the Yang-Tse with its old
old patience, dividing the day from the night.

And now, dearest, we return, across the crackling sea
like two blind birds to their wall,
to their nest in a distant spring:

because love cannot always fly without resting,
our lives return to the wall, to the rocks of the sea:
our kisses head back home where they belong.

Posted by siamak at 9:33 PM

January 23, 2008

چهارشنبه - 3 بهمن ماه 1386

سلام
اول اینکه :..

... برف آمد ونشست روی آسفالت ... طفلک جاده !... سپید شد و یخ بست !
برف آمد ونشست روی شیروانی سرخ همسایه ....طفلک شیروانی !... رنگ باخت و قندیل بست !
برف آمد ونشست روی چراغ راهنمایی .... طفلک چراغ !...خاموش شد و خوابید !
برف آمد ونشست روی نارنج های خیابان ... طفلک نارنج !... یخ زد و عطرش توی سرما گم شد !
برف آمد ونشست روی پوست صورت تو.... طفلک برف !...آب شد و لغزید روی لبت و بخار شد ! ...

دوم اینکه :

همیشه بر این باور بوده ام که عرصه وبلاگ نویسی مجالی خوب برای بیان دیدگاه ها و تحلیل هاست . لاجرم ، چندان با کوتاه نویسی میانه ندارم به خصوص که هر بیست روز ، تقریبا ، این صفحه به روز می شود – که مجالی بیش از این ندارم – و همین سبب می شود که فروگذاشتن بخشی از گفتنی هایم – که شاید اصلا خواندنی هم نباشد !- به بهانه کوتاه نویسی برایم دلچسب نباشد .
شما که به کوتاه خواندن تمایل دارید ، شاید بهتر باشد که ، اگر میل تان به خواندن این نوشته های مطول هم هست ، بخش بخش ،مثل یک مجله ، بخوانید و باقی اش را برای روز بعد بگذارید . بی شک این هم از «نخواندن و نظر دادن» بهتر است و هم از ملالت احتمالی خواندن متنی مطول . هر چه باشد سهمیه بیست روز نوشتن را یکجا می نویسم !... شما هم می توانید در بیست روز بخوانید !

سوم اینکه :

اگر وقت دارید ، این چند لینک را ببینید :
- نقد تحلیلی گلاره بانو بر آثار موسیقی محسن نامجو در 7سنگ. به نظر من نقئی ست بسیار جالب توجه . از این نظر که نه آن چنان عوامانه ست که به امری مبتذل بدل شده باشد و نه آن قدر حرفه ای که سخت خوان و دیرفهم باشد . از این زاویه دید کمتر کسی به آثار نامجو نزدیک شده است .
- یکی از بزرگترین افتخارات خانواده من : دکتر محمدرضا بهرام پرور ، دکترای الکترونیک از منچستر و استاد نمونه کشور و استاد الکترونیک دانشگاه گیلان ، اگر چه چند سالی ست که به علت بیماری از محیط دانشگاه فاصله دارد اما هنوز هر جا در حضور شاگردانش نامی از او آورده می شود ، در برابر دانش بسیار و نیز اخلاق نکویش در کنار سختگیری های استادانه اش سر تعظیم فرود می آورند ... خود من بارها با این نکته برخورد کرده ام که نام خانوادگی ام به نام او شناخته شده است ....نکوداشت او در دانشگاه گیلان کاری بود که باید زودتر از اینها انجام می شد .... (در قسمت پایانی پُست وبلاگ لینک شده مصاحبه ایشان را می توانید ببینید ...)
- مقاله من راجع به ترانه های واسوخت پیش از این در نشریه عروض منتشر شده بود که به دلیل ویژه نامه موسیقی زیرزمینی 7 سنگ در این نشریه نیز آمده است ... دوستانی که نخوانده اند در این لینک می توانند «لیلی فقط تو قصه ست ؟!» را ببینند ...

چهارم اینکه :

برسیم به بحث کتاب ...
- «خاطرات مشترک» و «هر جاده ای به منزل مجنون نمی رسد» : این دو دفتر شعر که به فاصله یکی دو سال از هم منتشر شده اند در بردارنده اشعار خانم سارا جلوداریان ، شاعره جوان است . کتاب اول برگزیده جشنواره خوارزمی ست و کتاب دو حاوی اشعار آیینی شاعر . مهمترین نکته در مواجهه با کلیت آثار جلوداریان ، سادگی و صمیمیت متن است . به عبارت بهتر ما با شاعری رو به روییم که بنا را بر پیچش های تکنیکی و حتی تصویری و بیانی نگذاشته است بلکه بیشتر قصد نجواگری با مخاطب را دارد . او در کنار صمیمیت بادرون مایه ، این صمیمیت را در قالب واژگانش به مخاطب منتقل می کند و بنابراین مهمترین دریافت شما از شعر سیالیت احساس است . این نکته به دو نتیجه مهم منجر می شود :
اول اینکه هر جا شاعر در جاده احساس خود قدم بر می دارد و کوچکترین انحرافی را بر نمی تابد اثر بسیار خواندنی وتاثیر گذرا است :
در کوچه باغهای دلم پا گرفته ای
مثل شمیم دور و برم را گرفته ای

اصلا به فکر هیچکسی قد نمی دهد
این قدرها که در دل من جا گرفته ای

تو لهجه سلیس نباتات زنده را
از شیره حروف الفبا گرفته ای
...
تو چکه چکه لذت خون انار را
از فصلهای نوبر سارا گرفته ای (خاطرات مشترک)
نگاه کنید به روانی جملات و بر هم نخوردن ارکان جمله و استفاده مناسب از ترکیبات و. اصطلاحات عامیانه و مواردی از این دست که شاخصه این دست از اشعار است .
اما این سکه دو رو دارد و هر گاه شاعر نتواند حس خود را در کلیت شعر حفظ کند حاصل آن به بی رمقی شعر می انجامد :
به اتفاق خودم راهی شما هستم
و مثل آدمکی پای در هوا هستم

از ابتدای سفر تکه تکه می بارم
که در حضور شما خاک زیر پا هستم
...
چرا من این همه پر بار می شوم آقا !
و فکر می کنم از ریشه دعا هستم !
به لحظه های عزیزت دخیل می بندم
اگر شاعری از جنس واژه ها هستم

چقدر بوی حرم بوی سیب می آید
و من چقدر چگونه بگو کجا هستم ؟
...(هر جاده ای ...)
در این شعر که لحظات درخشانی مثل بیت : « چرا من این همه ...» دارد ، چنان که می بینید در دو بیت پایانی ذکر شده ناهمگونی بین مصراعها سبب شده است که بار حسی شاعر به منزل نرسد . رابطه بین دو مصراع در « به لحظه های عزیزت ...» برقرار نیست و تصویر نیز برجستگی خاصی ندارد . چنانکه در بیت بعد هم حرف تازه ای در شعر نیست چنانکه حسی چنان ابتدای شعر...هر چند شاعر در ادامه به سوی حس قبلی باز می گردد اما همین برون رفت مخاطب از اثر سبب می شود که جریان حسی اثر قطع شود.
نکته دوم در چنین شیوه ای کم افت وخیزی ست . شاعر بنا ندارد غافلگیرتان کند و راهی هم که بر می گزیند وحتی موسیقی شعرش آرام و کم دست انداز است . خوبی این نکته این است که حس اثر و در نتیجه حس مخاطب مختل نمی شود و واگویه های شاعر در دل مخاطب نفوذ می کند . اما بدی ماجرا آنجاست که کم اتفاقی شعر شاعر را تهدید می کند و قابلیت خوانش چندباره را – مگر در آثاری که حسی بسیار وافر دارند – سلب می کند.
نکته دیگر در خوانشاین دو مجموعه این است که کتاب اول به وضوح از کتاب دوم قدرتمند تر است هر چند از برخی درخشش های دیریاب کتاب دوم در زمینه ادبیات آیینی نمی توان گذشت . علت نیز با توجه به شیوه شاعر آشکار است . شاعر با مضمونی چون عشق یا زنانگی آمیختگی بیشتری دارد و در ضمن کارکرد حس در این دو مضمون بسیار قوی تر است ولی در اکثر شعرهای آیینی شاعر به سوی این آمیختگی حرکت می کند و بیشتر سعی در خلق تصویر و ایجاد موقعیت حسی در داستانی مکرر دارد که بی شک بسیار دشوارتر است . اصولا در شعر آیینی شاعری موفق تر است که تصویرگراست و با کشف تصاویر تازه و ناشنیده از داستانی هزاران بار نوشته و خوانده شده ، مخاطب خود را به سرزمینی تازه رهنمون می شود .
نکته بعدی زنانگی شعر جلوداریان است . این زنانگی هر چند بی پروایی هایی دارد اما از جنس زنانگی فروغ نیست . بلکه بیشتر یک احساس دخترانه آرام است :
می آوری به سمت اتاق من شب های بی ستاره کاشان را
این روزها چقدر سراسیمه ،طی می کنی خطوط خیابان را

این روزها جواب سلام ام را ، در کوچه های گمشده می ریزی
هی اخم می کنی و نفس هایم سر می دهند هق هق باران را

مثل غریبه ها شده ای دیگر ، داری فرار می کنی از دستم
هر چند در حماسه آغوشت ، داری هنوز رستم دستان را

من دختر بهاری این شهرم ، بهمن شدی که قاتل من باشی ؟
بهمن شدی که با قدم سردت ، جاری کنی مسیر زمستان را ؟
....
این حس به هیچ وجه ربطی به سانتی مانتالیسم ندارد . سانتی مانتالیسم ، بر خلاف آن چه بسیاری به عنوان فحش به هر چه مورد پسندشان نیست اطلاق می کنند ، مقوله ای کاملا جدا از حس عاشقانه یا غیر عاشقانه شعر است . در واقع بیان حس در شعر سانتی مانتالیسم نیست ، بلکه احساس گرایی بی پشتوانه و آه وافغان بی ارتباط با مخاطب را می توان سانتی مانتالیسم نامید. در شعر مورد بحث و بسیاری از آثار جلوداریان ، شما با یک پرداخت حسی طرف هستید نه ورود به ورطه احساسات گرایی. به عبارت بهتر شاعر با استفاده از حس اش شما را به همراهی فرا می خواند نه اینکه از متن دورتان کند.
در این بین برخی سهل گیری های شاعر سبب شده است فضای سهل و ممتنع شعرش دچار فرودهای نادلپذیر شود . این موارد بیشتر در حیطه انتخاب واژگان است که بی شک شاعر با تدقیق افزونتر می توانس به راحتی از انها فاصله بگیرد . مثلا در شعر زیبای سرو نقره نشان که به حضرت عباس (ع) تقدیم شده است چنین می خوانیم :
مرد با رفتنش انگار ، جهان را می برد
مرد می رفت و با خود هیجان را می برد

جاده ها از سفری تلخ خبر می دادند
سفری تلخ ، دو چشم نگران را می برد

دست بی مرد در آغوش زمین می افتاد
مرد بی دست ولیکن ، چمدان را می برد
...
نیزه ها از سه جهت ، هلهله سر میدادند
روح شیطانی دنیا نوسان را می برد
...
نام عباس که بر علقمه جاری می شد
از دل هر کلمه ، سر بیان را می برد
غزل بسیار زیباست و بیتهای بسیاری زیبایی دارد . اما در سه بیت پایانی انتخاب شده ( که از سه نقطه مختلف شعر گزین شده اند ) با تسامح شاعر در پرداخت رو به روییم . «چمدان» واژه مناسبی برای این غزل نیست واصولا توسط هیچ یک از کلمات شعر فراخوانی نمی شود . به عبارت بهتر اشاره دو کلمه «سفر» و «جاده» ، با توجه به نامی که بر پیشانی شعر نشسته است و تداعی واقعه کربلا به هیچ وجه کمکی به فراخوانی «چمدان» نمی کند. شاعر یا باید دلایل متنی بهتری برای این قافیه فراهم می آورد یا از خیرش می گذشت .
در بیت بعد باز هم کلمه «نوسان» معنایی مبهم دارد و معنای بیت را مختل کرده است .
و بیت پایانی – که به نظر نگارنده با توجه به بیت درخشان پیش از خود می توانست اصلا حضور نداشته باشد – ترکیب «سر بیان» با مفهوم مورد نظر شاعر چندان هماهنگ نیست . به نظر می رسد مثلا «شور بیان» می توانست بهتر باشد.
خلاصه کنم که جلوداریان به خصوص در دفتر نخست نشان داده است که شاعری ست که به مخاطب احترام می گذارد و بسیار به همراهی او اهمیت می دهد. غزل او که سادگی را سرلوحه رفتار خود قرار داده اند ، به خصوص آنگاه که از ترکیبات و اصطلاحات روزمره سود می برند، می توانند به خوبی زمزمه شده و دریاد بمانند. ضمن اینکه شاعر هر گاه در معدود مواردی به سراغ خلق فضاها و گستره واژگانی نو رفته و آن را با لحن خود ترکیب کرده است ، به ایجاد هوایی تازه در شعر خود دست یافته است که به نظر نگارنده ادامه آن می تواند به کشف وادی های تازه در شعر جلوداریان بیانجامد :
کز کرده اند گوشه آبادی مرا
زندان شدند این همه آزادی مرا

من مرده ام ، هنوز به بازی گرفته اند
ته مانده های بی کفن وادی مرا

هی زوزه می کشند به تندیس بره هام
هی گرگ ، گرگ ، نی لبک شادی مرا

حتی هزار سال به شیرین نمی رسند
حتی سپیدنامه فرهادی مرا

با مغزهای کوچک شان زنگ می زنند
این شعرهخای محکم فولادی مرا

یک عمر از تفاله شب چای ریختند
نسکافه های روشن قنادی مرا

اما از این به بعد به تقویم ژانویه
گم می شوند مبدا میلادی مرا

خاطرات مشترک – سارا جلوداریان – نشر قو – 1384 – چاپ اول – قیمت : 1200 تومان
هر جاده ای به منزل مجنون نمی رسد – سارا جلوداریان – نشر هزاره ققنوس – چاپ اول 1386 – قیمت 1500 تومان

***************
- داستان های کوتاه آمریکای لاتین : ادبیات آمریکای لاتین ، به خصوص در حیطه ادبیات داستانی فوق العاده است . این حس خوب بعد از خواند آثار آن خطه، شاید به خاطر همسویی و همراهی غریبی ست که بین فرهنگ شرقی ما و فرهنگ آنها – علی رغم همه دوری های ظاهری - وجود دارد . در کنار این طنز استوار این دست از آثار به دلپذیری شان می افزاید . مجموعه مورد بحث با گردآوری روبرتو گونسالس اچه وریا و ترجمه بسیار خوب عبدالله کوثری ، در برگیرنده دوره کاملی از آثار نویسندگان مطرح آمریکای لاتین است که به تفکیک زمانی از متقدم به متاخر آمده اند و رنگین کمان زیبایی از تطور تاریخی ادبیات آن مرز و بوم را به تماشا می گذارد . در آغاز هر داستان بیوگرافی و کتاب نگاری کوتاهی از نویسنده و تاثیر او بر ادبیات آمریکای لاتین آمده است . داستان ها همه زیبای اند به خصوص : داستان دوشیزه ( با طرح نمادیم و اسطوره ای اش ) ، آن جا که شیطان پانچو اش را گم کرد ، جوجه سرکنده ( و خشونت دهشتناک اش ) ، مردی که زبان جاوه ای بلد بود ( و طنز اجتماعی تلخ اش ) , سوزن بان ( باز هم طنزی ویرانگر ) و ....
اما گل سرسبد همه این آثار به نظر نگارنده ، داستان فوق العاده «وقتی زنان مردان را دوست می دارند » از روساریو فره است که در پایان کتاب آمده است . ظرافتهای روانشناسانه متن و تبدیل شدن راویها به یکدیگر ، به ظرافت و با پرهیز از سر در گمی مخاطب که به واسطه ترجمه بسیار خوب نمود بیشتری یافته است ، در کنار شیوه شخصیت پردازی هنرمندانه وبدیع اثر به شاهکاری شگفت انجامیده است .

داستانهای کوتاه آمریکای لاتین – گردآوری : روبرتو گونسالس اچه وریا – ترجمه عبدالله کوثری – چاپ ششم 1385 – نشر نی – 390 صفحه – 3000 تومان
***************
- دویدن در میدان تاریک مین : نمایشنامه 4 پرده ای مصطفی مستور ساده و کم پیرایه است . این سادگی ، در این مورد به خصوص ، برای نویسنده آثاری از جمله « روی ماه خداوند را ببوس» و «چند روایت معتبر...» و البته « استخوان خوک دست جذامی» نکته مثبتی تلقی نمی شود . مستور نویسنده ای مضمون گراست و به حرف و اندیشه اش اهمیت زیادی می دهد . هر گاه این اندیشه مداری بر محمل هنر می نشیند و از شعار فاصله می گیرد ، به یک اثر قابل تامل می رسیم و هر گاه بالعکس به دام حرف زدن می افتد ، اثر به شعرا پهلو می زند . اثر حاضر متاسفانه ، به خصوص در هنگام زدن حرف اصلی اش ، به وادی شعار رانده شده است . به ویژه این نمود ناشی از این است که بستر اصلی داستان نیست بستری ناآزموده و نو نیست و حکایت شهر- قلعه ای که ادمیان را به قبول جبر ستمکارانه اش ناگزیر کرده است والیناسیون – خودباختگی (مسخ)- ناشی از آن بارها و بارها - از 1984 تا فیلم سراسر هالیوودی قلعه از دنیای قشنگ نو (اثر هاکسلی) تا شهربندان ( جواد مجابی ) – دیده و خوانده شده است . بنابراین در این بستر تکراری باید شیوه ای مناسب اتخاذ می شد که حاصل کار به خلق موقعیتی تازه برسد که نشد !....
علی ای حال و علی رغم کم توانی کلیت اثر ، دوستداران آثار مستور می توانند حرفها و جملاتی را که دوست دارند در میان سطور کتاب شکار کنند :

یاقوت : قربان ماهان می گه اختیار وقتی معنا داره مه نظمی در کار باشه و شما بتونید نتیجه کارتون رو پیش بینی کنید . [مکث] ماهان می گه وقتی هیچ چیز رو نشه پیش بینی کرد ، معنی ش اینه که وقتی شما کاری رو انجام می دید نیروهای دیگه ای به جای شما نتیجه کار رو تعیین می کنند ؛ و این دقیقا یعنی بی نظمی . به تعبیر خودش دویدن در میدان مین اون هم در تاریکی محض . به همین خاطره که او به این نتیجه رسیده که اختیار تابع نظمه و تا نظمی نباشه ، اختیار هم معنای روشنی نداره ....

دویدن در میدان تاریک مین – نمایشنامه در چهار پرده – مصطفی مستور – نشر چشمه – چاپ دوم – 1385 – 53 صفحه – 800 تومان
***************

پنجم اینکه :

برای حسن ختام این پُست ، شعری زیبا از نزار قبانی را برایتان انتخاب و از انگلیسی ترجمه کرده ام . متن اصلی شعر در پیوست امده است و با کلیک روی لینک می توانید آن را ببینید . دل بدهید به شعر شورانگیز نزار نازنین !

عشقی به من بده تا سبز شوم و بشکوفم
نزار قبانی
برگردان از انگلیسی : سیامک بهرام پرور


گوش کن ، بانو!
به دقت گوش کن !
چون در آتش اشتیاقی ام
که شاید دیگر بار
به تکرار خود برنخیزد .
حسی غریب ؛
شوری شاعرانه ؛
آذین بستهء اندوه اش ؛
چرا که همواره
رد مرا بو می کشد ،
اندوه !

تنگ در آغوشم گیر ، بانو!
چرا که در اوج مستی ام ؛
رگهام خشکیده اند و
استخوانهام پاشیده ؛
دستی بجنبان و گیسوانت را
در رودسار جنون ام بشوی !
جنون عشقی که هیچگاه
به وصف در نمی آید.

بخوان مرا ، خانم!
خوب بخوان !
چرا که مخاطبی ماه زده می خواهم
تا شعرم
بر مچ دستهاش
چون النگویی بلغزد و
دنیا را
در قامت شاعری ببیند .

مست شو ، بانو !
مست از من !
آن چنان مست که دریا به رنگ گل سرخ درآید،
به رنگ شراب تیره ،
به رنگ خاکستری ،
به رنگ زرد ؛
و چه زیباست
زنی که در حضور شعر
تلو تلو می خورد و
مست می شود.

من
در زیباترین نمود ام هستم،
در درخشان ترین لحظات تمدن ام ،
آه !
آن گاه تن به عشق می سپارم
که متمدن شده باشم ؛
بختی دیگر به من بده
تا تاریخ را بنویسم ، بانو !
چرا که تاریخ
هرگز به تکرار خود برنمی خیزد .

تغییر می دهم تاریخ را
با عشق ،
چنان که تاریخ زنانگی را ؛
شعر به چه کار می آید اگر
چیزی را عوض نکند ؟!
شاعر به چه کار می آید اگر
چیزی را عوض نکند ؟!

با هر حکایت دلدادگی دیگر
افزون شده بر گنجینهء حکایات کشورم ،
گل سرخی
پوست می ترکاند از عطر
و ماه ِنیمه شب ِتابستانی
فواره می زند از شیر .

50 سال پریده ام
از مین زاری به مین زاری دیگر ،
برای فراخواندن ملتم به تغییر؛
نه!
دیوار پلشتی را فرونریخته ام ،
نه از آن گونه که می پنداشتم ؛
تنها من ام،
کسی که از انفجار خودم
منفجر شده ست !

بعد 50 سال
هنوز باید
ماده آهویی را ببینم
که از شکارچی اش می گریزد ؛
هنوز باید
زنی را بشناسم
که به دنبال رهایی اش می گردد.

2
فوران می کنی در خاطراتم
از سپیدی یاس و
از فواره های غرناطه ،
از اشکهای ماندولین (1)،
چه می توان کرد ، بانو!؟

پیانو
غرق می شود در نت هایش ،
تمام گنجه ها قفل می شوند ،
و شراب دریا سرخ ست .

تعریفی ندارم
برای اشتیاق ،
روزی
گل سرخی می شود بر یقه پیراهنم ،
دیگر روز
خنجری می شود بر بسترم ،
روزی
اخگری سوزان در دستم ،
دیگر روز
نیشکری در دهانم .

در شگفتم از این !
هر کجا که به دیدارت می آیم
زمان به سبزناکی برگ است و
هر گاه که نگاه می کنیم به ساعت هامان
شکوفه می شوند.

مزارع قهوه مان ،
چون نهالی بر می آیند
سبز ؛
و اشتیاق ،
به گاه خیره شدن بر هم ،
در نی نی چشمان مان
به سان سر سبزی بهار
سوسو می زند .

در داستان تو و من
چه رخ داده ، بانو ؟!
هر گاه گمان می برم
گیسوانت را پوشانده ام
با بوسه هایم ،
موهایت
در همان دم ،
قد می کشند .

3
هر صبح گاه
این احساس به شگفتم می آورد :
به هر چه رو می کنم ،
شعر می شود !
به هر چه دست می کشم ،
شعر می شود !

وسایل کوچک من،
وسایل کوچک تو
شعر می شوند ؛
قهوه جوش
با شوقی شورانگیز
شعر می شود :
دیوانهای غزلی
که هر دو دوست شان داریم.
آن گونه که حوله
در آغوشت می گیرد و
رد آب
طرح تنت را می کشد.

به ریتم واریاسیون های شوپن
اورتور های موزارت
طعم نخستین بوسه
پیش از صبحانه ؛
نزول پای مرمرین تو بر فرش ،
تماس بُرس با گیسوانت ،
لغزش مداد بر گوشه گوشهء چشم ات ،
چه به جا می ماند ؟
چه به جا می ماند از جهان
اگر موسیقی و شعری وجود نداشت ؟
اینها ، بانو!
برگ برگ تاریخ اند
که می وزند
در زندگی مان؛
و تاریخ
هرگز به تکرار خود برنخواهد خاست !

این روزها
چه بر سرم آمده است ، بانو!
هر چه می خوانم
شکوفه می کند،
هر چه می نویسم
غنچه می دهد !
زبانم
قد راست می کند
چون تاکی ،
اسم هایم
شکوفه های سیب ،
فعل هایم
بوته های تمشک ،
حروف مصوت ام
دسته دسته گلهای وحشی ،
حروف صامت ام
رُسته در کناره جاده ،
وزنهای عروضی ام
سبزی علف ،
سبزی خزه ،
سبزی سرخس ؛
و بند بند شعرم
جوانه می زند و برگ می دهد
در خاک گلدان !

در چشمهامان چه چیز
رنگها را در می آمیزد ؟
با تلفن حرف می زنیم و
صدامان
در سبزناکی تابستان
ژرف می شود ؛
بر مبل می لمیم و
خوشه های گندم تن ات
خرمنی سبز و طلایی می شود؛
و اگر حتی
در چنبره اندوه فرو افتیم
غم را
هماره سبز خواهیم یافت.

اگر در کافه ای پا بگذاریم
پیشخدمت و
هر آنچه در شعاع عطر تو باشد
به سبزناکی استوایی بدل خواهد شد.

4

بانوی آب !
تو که می بریم به بهار و
ستاره ها را
تاکستانها و دانه های کاج را
هدیه می کنی به من ،
تو را سپاس !
هزار هزار بار ،
به پاس سخاوت ات .

من
دیرسالی
در بیابانی بایر می زیستم
و اکنون
سبز می شوم و
می شکوفم
به برکت عشق .


(1) سازی بومی شبیه به گیتار اما کوچک تر .

********************
سبز باشید و شکوفا به برکت عشق !
سیامک


Grant Me Love That I May Bloom and Green*
By Nizar Qabbani
Translated by Mohja Kahf
i.

Listen, my lady,
Listen to me well,
for I am in a passionate fit
and it may not repeat itself
A mystical state! a poetic fit!
splendid in its grief
--for I am scented always
by my grief

Hold me close, my lady,
for I am in a state of tipsiness
My arteries are draining,
my bones disintegrating
Quick! Wash your hair
in the river of my craziness--
the craziness of love
that can never be explained

Read me, my lady
Read me well
for I am in search
of a moonstruck reader
who will slip my poetry
on her wrists like bracelets
and see the world
take the shape of a poet

Be drunk, my lady
Be drunk on me
Be drunk until the sea turns rose-red,
turns winedark,
turns grey,
turns yellow
How beautiful it is
for a woman to lose her balance
in the presence of poetry
and become drunk

I am in the most beautiful
of my tempers
I am in the most radiant
of my moments of civilization
Oh, I do love when I get civilized!
Give me another chance to write history,
my lady, for history
does not repeat itself

I changed history with love
just as I changed the history of womanhood
What is poetry if it does not change things?
What is a poet if he does not change?

With every new story of love
added to my country's story trove,
the rose overswells with fragrance
and the midsummer moon overspills with milk

For fifty years
I have been leaping
from landmine to landmine,
calling my people to change
No, I have not blasted the wall of ugliness
as I had imagined:
I'm the one who's been blown up
by my own explosives

In fifty years,
I have yet to see a doe
flee from her hunter,
yet to know a woman
who wanted to be liberated

ii.

You who springs into my memory
from the whiteness of jasmine,
from the waterspouts of Granada,
from the tears of the mandolin,
my lady, what can we possibly do?

The piano is drowning in its notes
All the cupboards are locked
The wine of the sea is red

I have no definition for desire
One day it is a rose on my lapel--
the next it is a dagger on my bed
One day it is an ember burning my hand--
the next it is sugarcane in my mouth

What astonishes me
is that whenever I go out to meet you,
the color of time is leaf-green
When we look at our watches,
they are flowers

The grounds of our coffee
turn up green like sprigs
The passion in our irises
when we gaze at each other
gleams spring-green

What is happening in my story
and your story, my lady?
Whenever I think I have covered
your hair with my kisses,
your hair just grows longer

iii.

What amazes me
is this feeling every morning
that whatever I look upon turns to poetry
Whatever I touch turns to poetry!

My little things
and your little things
turn to poetry
The coffeepot,
in a fit of desire,
becomes poetry
The lyric books we love together,
the way the bathrobe hugs you,
the graze of water tracing the small of the back

to the rhythm of Chopin's Variations
and Mozart's Overtures
The taste of the first kiss before breakfast,
the sink of your alabaster foot into the carpet,
the touch of the brush on your hair,
the slide of eyeliner through the corners of your eyes--
what is left?
What is left of the universe
that has not become music and poetry?
These are pages from history, my lady,
blowing through our lives
and history never repeats itself
Never!

What's come over me these days, my lady,
that everything I read blooms
and everything I write buds?
My language uncurls like a vine
My nouns are apple blossoms
My verbs are blackberry brambles
My vowels are clustered wildflowers
My consonants grow by the side of the road
My cadence is grass-green, moss-green, fern-green
My stanzas sprout and thicken in the loam

What mixes up the colors in our eyes?
If we speak on the phone,
our voices deepen into summer green
If we recline on the sofa,
the wheat that pours
from your armpits
is a harvest golden-green
If we slump on the curb of grief,
we find even grief evergreen

If we stop at a cafe,
the waiter and all
who step into the radius
of your perfume
turn into tropical greenery

iv.

Lady of waters, you
who takes me to the springs
and brings me stars for gifts,
and vineyards and pine-nuts,
I thank you
a thousand times
for your generosity

I had been living in a wasteland
for so long
and now, by the grace of love,
I bloom and green


* First published in Grand Street, #68, pp. 106-111, 1999.

Posted by siamak at 6:33 PM

September 15, 2007

شنبه -24 شهریور ماه 1386

سلام

اول اینکه : ...

بارانی می بارد غریب !...آن گونه که مشابه اش را در یاد ندارم !...فکر می کنم شاید آسمان دوست دارد با انگشتان ِکشیدهء باران ، تن ات را مثل یک پیانوی نوکوک بنوازد ، در لا به لای ِریزش ِآبشاری ِنت هایی که از ذهن ابری اش می تراود و بر سنگفرش خیابانها می رقصد ... خیساخیس از نواختنهای او ، قدم به کوچه که می گذاری ، لجت نگیرد از حرکت لزج آب بر گودی گردن ات !... دلت را بسپار به حرکت سریع سرپنجه های هنرمند باران که بر روی لبها و گونه ها و دستها و سینه هات، سمفونی شادمانه حیات را ، «تر»دستانه، در پیشگاه عالم و آدم ، فرشته و شیطان اجرا می کند تا جهان در یگانگی زیبایی ات غرق شود و میلادی دوباره را جشن بگیرد ، در آستانه ء این همه دلمردگی !.... خیس از باران که به خانه می آیی ، هنوز عطر دستهای آسمان را می شود در لا به لای گیسوانت بو کشید !...باور کن !
....

دوم اینکه :

ممنونم از همه دوستانی که گقتگو با ادبیات هفته پیش را در رادیو فرهنگ با حضور نگارنده شنیدند و با مهربانی های همیشگی شان راهنمایی ام کردند . برای دوستانی که تمایل به شنیدن این برنامه رادیویی دارند ، نسخه های Mp3 هر سه برنامه را در اینترنت قرار داده ام که به راحتی ، با کلیک روی هر یک ، قابل داونلود است :

1 - برنامه گفتگو با ادبیات ، شنبه 17 شهریور 1386 – شعرخوانی ( الفبای باران ) – گپی درباره رابطه پزشکی با شعر (!!) – بحثی درباره کتاب عطر تند نارنج و مشخصه های مفهومی عشق و رویکردهای شادمانه عشق در آن .

2- برنامه گفتگو با ادبیات ،یکشنبه 18 شهریور 1386 – شعر خوانی ( رویای صادقه ) – ادامه بحث در مورد مولفه های نوین پرداختهای عاشقانه - گفتگو در مورد چرایی و ضرورت غزلسرایی در ادبیات معاصر – نگاهی به شیوه های حفظ ساختار واحد در متن غزل و به خصوص روایت .

3- برنامه گفتگو با ادبیات ، دوشنبه 19 شهریور 1386- شعرخوانی ( از کتاب بر تابی از ترانه ، مجموعه شعرهای نزار قبانی ) – بحث درمورد نزار قبانی و مولفه های شعری او و کتاب بر تابی از ترانه – گپی در مورد وضعیت ادبیات و نقد ادبی در وبلاگهای فارسی .

همچنان از نظر دوستان با افتخار بهره مند می شوم ....

سوم اینکه :

یک نگاهی بیاندازید به این مقاله از خانم مهشید سلیمانی در روزنامه همشهری تا شما هم با من همزبان شوید که روانشناسی و روانکاوی به شرط آنکه از قالب کلیشه بیرون بیاید و دستی هنرمند و ذهنی اندیشمند را به یاری بطلبد می تواند بسیار درخشان و پرشور باشد . چیزی که در نوشته های خانم سلیمانی برای من بسیار جالب است این فراروی از کلیشه ها و مهمتر از آن درک عمیق شان نسبت به مفاهیم انسانی ست . چیزی که ، باور کنید ، در هیچ دانشگاهی به آدم درس نمی دهند !

چهارم اینکه :

برسیم به کتابهای امروز :

- مجمع الجزایر گالاپاگوس : یعنی این انصاف است که من این همه درباره کورت ونه گات ( کرت ونه گوت ) در این وبلاگ بنویسم و شما هنوز کتابی از او نخوانده باشید !!...خدا خیرتان بدهد !...فقط این را بدانید که بی شک با نخواندن کتابهای او چیزهای زیادی ( در مایه های نصف عمرتان !! ) را از دست داده اید . مجمع الجزایر گالاپاگوس شاهکار دیگری ست از این اعجوبه !...راستش را بخواهید اصلا دلم نمی آید جز اعجوبه چیز دیگری به این مرد بگویم . نویسنده ای که طنز ویرانگرش تمامی کائنات را دربر می گیرد و نگاه ظریف و تحلیل گرش همه چیز را از دم تیغ می گذراند . مرثیه او بر دنیای مدرن و دستاوردهای اندیشه بشری ( به قول خودش مغزهای گنده !! ) در گالاپاگوس بی نهایت تکان دهنده است . نکته اینجاست که چنین مضمونی بارها و بارها در قالبهای مختلف هنری کوک شده است اما نوع پرداخت یگانه ونه گات و غافلگیری کنندگی طنز او و عمق اندیشگی در کنار سادگی و صمیمیت بیان ( که یک راوی ساده دل اما روشن ضمیر چون بهلول را فرایاد می آورد ) او را از همگنان خود متمایز می کند . به گفته دیگر ونه گات در شیوه روایی اش خود را به دیوانگی می زند تا اندیشمندانه ترین حرفها را چنان در ظرف وجودتان بریزد که تکانه ناشی از زهرناکی این همه حقیقت تلخ نه به افسردگی و پوچی که تنها به اندیشه ورزی می انجامد .
نکته جالب تمثیل وار بودن همه چیز در کتاب آن هم به گونه ایست که نویسنده در روشی جالب توجه- و به عبارت بهتر به شیوه ای پست مدرن - حتی تمثیلی نوشتن را هم به بازی می گیرد !تمثیل را می سازد و می پرورد و بعد خودش تفسیرش هم می کند ! ...آن هم البته به گونه ای که طنازی اش را به رخ می کشد نه اینکه بخواهد مخاطب را شیرفهم کند ! ... من معتقدم که خواندن آثاری از نویسندگانی از این دست که در دنیا به عنوان هنرمندانی پست مدرن شناخته شده هستند و مولفه های آثار پست مدرن را به طور کامل در نوشته های خود دارند کمک زیادی به شناخت جریان های اصیل هنری و جداکردن شان از هیاهوهای بسیار برای هیچ دارد . هنری که به این زیبایی و جذابیت توان همراهی و گفتگو و تعامل با مخاطب را دارد با بسیاری از آثار برخی مدعیان این نحله ادبی – لااقل در کشور ما – تفاوت ماهوی دارد .
ترجمه کتاب هم ترجمه خوبی ست چون همیشه . فقط برخی اصطلاحات پزشکی کمی نا متعارف ترجمه و نوشته شده اند .
به شدت توصیه می شود :

بعد از نمایش فیلم مری هیپبورن از دانش آموزان می خواست شعر یا مقاله کوتاهی پیراتمون رقص عاشقانه غازهای فیلم بنویسند و هر کسی چیزی تهیه می کرد چند نمره ای به نمره او اضافه می کرد ... یکی از دانش آموزان شعر جالبی به مری داد ؛ مری این شعر را تا روز مرگ خود در خاطر داشت و آن را به مانداراکس هم یاد داد . نام این دانش آموز نوبل کلاگت بود و در جنگ ویتنام کشته می شد ....شعر چنین بود :

البته که دوستت دارم
پس بیا بچه دار شویم
که درست همان چیزی را بگوید
که پدر و مادرش گفتند :
البته که دوستت دارم
پس بیا بچه دار شویم
که درست همان چیزی را بگوید
که پدر و مادرش گفتند :
البته که دوستت دارم
پس بیا بچه دار شویم
که درست همان چیزی را بگوید
که پدر و مادرش گفتند : ---- .
و غیره و غیره .


مجمع الجزایر گالاپاگوس – کرت ونه گوت – علی اصغر بهرامی – انتشارات مروارید – چاپ اول 1382 –341 صفحه - قیمت 2900 تومان

---------------------------------------

- کتاب شعر جوان کاشان : این سنت بسیار پسندیده ای ست که باید بیش از اینها مورد توجه قرار گیرد . اینکه انجمن شاعران یک شهر که ظرفیت ادبی مناسبی دارد با انتشار گزینه ای از آثار اعضای خود هم به تشویق آنها و هم به معرفی شعر و شاعران خود به اقصا نقاط کشور همت گمارد . کاشان امروز شاعران بسیار خوبی دارد که هم نام آشنایند و هم توان شعری بالایی دارند به خصوص در حیطه غزل معاصر و البته ترانه .
غزلهای خوبی در کتاب آمده است از آشناترها حسن قریبی ، سارا جلوداریان ، مصطفی جوادی و ریحانه رسول زاده و ... و غزلهای غافلگیرکننده ای ( لااقل برای من ) از عباس سودایی و وحید رضا گنجی و فاطمه مجبوریان و ... در ترانه حسین غیاثی درخشان کار می کند مثل همیشه و ترانه جالب ریحانه رسول زاده و... و در شعر آزاد عباس جمالی و امیر عباس مهندس برایم دلنشین تر بودند . ...این نوع کارها را باید ستود و حمایت کرد ... راستی جای مهدی فرجی عزیز خالی بود در لا به لای شعرها ! ...چرایش را نمی دانم !.... در ضمن بد نیست اشاره ای هم بکنم به غلط های فاحش املای متن انگلیسی پشت کتاب ! ...محض اطلاع دوستانی که زحمت طراحی پشت جلد را کشیده اند : ( The young Poetry ) !!....ضمن اینکه به نظر من معادل بهتر برای عنوان کتاب این است : The book of KashanYoung poetry

کتاب شعر جوان کاشان – به کوشش انجمن شاعران جوان کاشان – نشر دعوت – 158 صفحه - 1600 تومان
---------------------------------------

- همین فردا بود : نه تنها هیچ دیکته ننوشته ای غلط ندارد که اصولا تنها دیکته ننوشته بی غلط است ! ... اولین شماره مجله غزل پست مدرن را باید حتما به فال نیک گرفت . چرا که دست اندرکارانش بر آن بوده اند
که فارغ از جنجالهای آنچنانی به هر آن نوع غزلی که بعد از غزل فرم ایجاد شده است توجه کنند و در حقیقت به غزل امروز – و نه صرفا غزل پست مدرن با مفهوم قراردادی فعلی مان – بپردازند . این رویکرد در صورت حفظ و حتی گسترش بیشتر با ادامه روند بی طرفی فعالانه گردانندگان نشریه می تواند بشارت روزهای بهتر را برای غزل امروز و دو ماهنامه « همین فردا بود » بدهد . به نظر می رسد پرهیز از درج مقالات تکراری ، استفاده از شعرهای جدید تر شاعران و البته کار بیشتر روی کیفیت چاپ می تواند به اعتلای هر چه بیشتر این نهال نوپا منجر شود . به شدت معتقدم تمام گونه های شعر – به شرط شاعرانگی که اصیل و بی بدیل شعر بودن است – زیبایند و توانای ارتباط با مخاطب را – خواه به صورت عمومی خواه در جمعهای کوچکتر – دارند و بنابراین برای بیان خود به تریبون محتاج اند . می شود گفت که تنها ژانر بی تریبون در این روزهای شعر معاصر ایران همین نوع از غزل است که نه سنت گرایان بر می تابندش و نه نو گویان .... نگاهی به گزیده شعر این نشریه نشان می دهد که چه تعداد شعر خوب در این کشمکش شهید شده اند و به گوش مخاطب نرسیده اند . ..گذشته از این تنها یک نکته را دلم نمی آید که ناگفته بگذارم . دوست دارم مخاطبین و البته دست اندرکاران نشریه نگاهی به شعرهای فراوان انتخابی بیاندازند و یک سوال را در ذهن خود مرور کنند : چرا این قدر فضاها و حتی مولفه های مشترک در میان شعرهای این طیف وجود دارد : تهوع ، استفراغ ، ،ناسزا ، تظاهرات هذیانی و شیزوفرنیک ، الکل ، داروهای روانگردان ، بنزودیازپین ها ، مخدرها و ... ! ...قبول دارم که نسلی با یک سری خصوصیات و دلمشغولی های مشابه می تواند در جامعه ایجاد شود اما قبول کنید حالا که این همه شعر کنار هم قرار گرفته و لاجرم مقایسه می شوند این سوال بیش از پیش ذهن را می آزارد که آیا واقعا پرداختن به فضاهایی این گونه تبدیل به یک مد نشده است ؟!...آیا وقتی دو بار دیازپام در شعری خوش نشست پشت سرش اگزازپام و استامینوفن کدئین و ارگوتامین سی و داروهایی از این دست روانه شعر نشدند ؟!...آیا خلق فضای اسکیزوفرنیک بعد از اینکه این همه مورد استفاده قرار گرفته است چیزی از نوآوری را درون خود دارد ؟... و ...

همین فرداست – دو ماهنامه غزل پیشرو – شماره اول تیرماه 1386 – سردبیر سید مهدی موسوی – زیر نظر دانشگاه علوم پزشکی تهران
پ . ن : برای اشتراک بروید به وبلاگ سید مهدی موسوی .

---------------------------------------
پنجم اینکه : برای امروز شعری از نزار قبانی را برای تان انتخاب و از انگلیسی ترجمه کرده ام . اروتیسم نزار ویژگی های خاصی دارد : یک جور لطافت و خشونت توام ، در کنار کشفهای بی بدیل تصویری که زیبایی را پاس می دارد اما به دامچاله عریان گرایی وعریان گویی و بدتر از آن وقاحت نمی افتد ....( در ضمن ترجمه انگلیسی شعر در قسمت Continue reading در انتهای متن پست اخیر قابل خواندن است )


« دو سینهء آفریقایی »
نزار قبانی
برگردان از انگلیسی : سیامک بهرام پرور

بگذار مجالی بیابم
برای خوشآمد گویی به این عشق
که سرزده از راه رسیده است .

بگذار مجالی بیابم
تا فرایاد آرم چهره ای را
که بر می آید از میان درختان فراموشکاری.

مجالی به من بده
برای گریختن از این عشق
که خون ام را می ایستاند .

بگذار مجالی بیابم
برای درک نامت ،
نام ام ،
و جایی که زاده شدم .
بگذار مجالی بیابم
برای دانستن جایی که می میرم و
دیگر بار جان خواهم یافت
چونان چکاوکی در چشمهای تو !

بگذار مجالی بیابم
برای خوانش جمهوری بادها و امواج
برای آموختن نقشه های پایابها .

****
زن !
زنی که بذر فلفل و انار را
انبار کرده ای دراندرون آینده !
کشوری به من بده تا
همه کشورها را از یادم ببرد
و مجالی به من بده تا
بگریزم از این رخسار اندلسی
این صدای آندلسی
این مرگ آندلسی
که از تمام جهات می آیند.

بگذار مجالی بیابم
برای پیشبینی وقوع سیل !

****
ای زن!
کتابت شدهء کتابهای جادو !
پیش از آمدن ات
دنیا نثر بود.
اکنون اما
شعر به دنیا آمده است .

مجالی به من بده تا بگیرم
کره اسبی را که می تازد به سوی من :
سینه ات !
خال بالای خطی !
سینه ای بدوی ،
خوشایند چون دانه های هل ،
چون قهوه دم کرده بر خاکستر داغ ؛
قالب اش باستانی
چون سکه شامی
چون معابد مصری !

****
بگذار بختی بیابم
برای برگرفتن آن ماهی
که زیر آبها شنا می کند .

****
بر روی فرش
پاهات
تجسم و ساختار شعر اند !

****

بگذار بختی بیابم
تا دریابم
مرز ایمان ِعشق را
با کفر !

فرصتی به من بده تا متقاعد شوم
ستاره ای را دیده ام و
سخن گفته ام با قدیسین .

****
زن !
زنی که رانهاش
نخلی بیابانی ست که فرومی بارد
خرماهایی زرین !
سینه هات
به هفت زبان سخن می گویند و من
ناگزیر بودم از
گوش سپاری بر تمامی شان .

اقبالی به من بده
تا بگریزم از این طوفان ،
این عشق ِروبنده ،
این هوای زمستانی ؛
و واداشته شدن به کفرگویی و
خلیدن به بشرهء اشیاء !

اقبالی به من بده تا
کسی باشم که قدم می زند
بر آب !

------------------------------------

افطار روزه تان سبد سبد سیب سرخ ! ...چنین باد ...
سیامک

Two African Breasts


Let me find time

to welcome in this love

that comes unbid.

Let me find time

to memorize

this face that rises

out of the trees

of forgetfulness.

Give me the time

to escape this love

that stops my blood.

Let me find time

to recognize your name,

my name,

and the place

where I was born.

Let me find time

to know where I shall die

and how I will revive, as

a bird inside your eyes.

Let me find time

to study the state of winds

and waves, to learn the maps

of bays. . .

***

Woman, who lodges

inside the future

pepper and pomegranate-seeds,

give me a country

to make me forget all countries,

and give me time

to avoid this Andalusian face,

this Andalusian voice,

this Andalusian death

coming from all directions.

Let me find time to prophesy

the coming of the flood.

***

Woman, who was inscribed

in books of magic,

before you came

the world was prose.

Now poetry is born.

Give me the time to catch

the colt that runs toward me,

your breast.

The dot over a line.

A bedouin breast, sweet

as cardamom seeds

as coffee brewing over embers,

its form ancient as Damascene brass

as Egyptian temples.

***

Let me find luck

to pick the fish that swim

under the waters.

***

Your feet on the carpet

are the shape and stance

of poetry.

***

Let me find the luck

to know the dividing line

between the certainty

of love and heresy.

Give me the opportunity

to be convinced I have seen

the star, and have been spoken to

by saints.

***

Woman, whose thighs are like

the desert palm where golden

dates fall from,

your breasts speak seven tongues

and I was made to listen

to them all.

Give me the chance

to avoid this storm,

this sweeping love,

this wintry air, and to be convinced,

to blaspheme, and to enter

the flesh of things.

Give me the chance

to be the one

to walk on water

_______________

Translated by Diana Der Hovanessian and by Lena Jayyusi

Posted by siamak at 5:53 PM

February 11, 2007

دو شنبه - 23 بهمن 1385

سلام
اول اینکه :...
برف که می بارد، سپیدی رخوتناک تو پهن می شود روی زمین !...«تو» ذره ذره ، بر گستره سیاه زمین منتشر می شوی تا سپیدی از خاطره خاک خط نخورد !...
برف که می بارد ، ابر اسم تو را بر لب می آرد تا کوه و دشت برای بوسیدن تو آغوش بگشایند رو به آسمان و قند توی دلشان آب بشود از شیرینی آن همه بوسه نیامده !
برف که می بارد ، تو یله می دهی به صندلی ماشین و از چشمهات ، عطر قهوه داغ می ریزد روی صورت شیشه های بخار گرفته تا خواب از سر راننده بپرد ! ...راننده ای که دلش می خواهد سپیدی برفهای دوطرف جاده را با قهوه داغ چشمهات پیوند بزند و تا آن سر دنیا تخت گاز برود !!...
برف که می بارد ، راننده دلش می خواهد بدون زنجیر چرخ ، سر بخورد روی گونه های مه گرفته تو !..آن قدر سر بخورد که بیافتد روی سرخ ترین بوسه جهان!...و بعد یادش بیاید که : ای بابا ! ...ما قرار بود که از جنگلهای سبزشمال سر در بیاوریم ! ..کنار دریای سرخ چه می کنیم ؟؟!!....

دوم اینکه : .... من شرمنده ام !!

سوم اینکه : ممنونم از همه مهربانانی که در مورد نقد کتاب همراهی ام کردند ...تنها این را بگویم که برخی وقتها نوشته هایی از این دست به تو اطمینان می دهند که چندان آب در هاون نکوبیده ای که کسی و کسانی آن چه را می خواستی بگویی فرا تر از همه تکنیک ها و فرمها و واژه ها دریافته اند و همین کفایت ات می کند :
« ... بزرگترين چيزي كه در بيشتر اشعار شما به چشم مي خورد ، شادي است . انگار يك قسمت از قلبتان با اصول اريك فروم پر شده است . _من معتقدم شعر هايي كه فقط با مغز سروده مي شوند ، شعر نيستند . فقط يك نوشته موزون هستند . _ آنچه در هر كدام از شعرهاي شما به خواننده منتقل مي شود (به خصوص در غزلهاي عاشقانه) يك عشق شاد است كه مشتاقانه به آن پايبنديد. من در كمتر اثري چنين ويژگي ديده ام . همانطور كه خودتان مي دانيد در تاريخ ادبيات ما عشق با غم همراه بوده است . ....»( خانم زهرا راد )

باز هم ممنونم از مهربانی و همراهی همه آنهایی که با نظرات مختلف و متفاوت شان شادمانم کردند ...

چهارم اینکه : جمعه شب در برنامه «صد فیلم» شبکه سوم سیما ، فیلم « افسانه 1900» اثر شاعرانه « جوزپه تورناتوره» با موسیقی جادویی « موریکونه» پخش شد . از حذفهای کاملا بی دلیل فیلم که بگذریم – فیلم حتی یک صحنه نامناسب هم نداشت ! و در کمال تعجب برخی از صحنه های نواختن پیانو ( مثلا بخش عمده ای از پلانهای مربوط به مسابقه نواختن ) حذف شده بود !! - حسن انتخاب دست اندرکاران برنامه قابل ستودن است .برخلاف آنچه کارشناسان برنامه به آن اشاره کردند ، « افسانه 1900» بیش از آن که اثری در ستایش موسیقی باشد ، فیلمی شاعرانه درباره دنیای درونی هنرمند است .
2.JPG

در واقع این فیلم اثری کاملا استعاری ست :
موسیقی استعاره ای از تمام هنرهاست ؛ 1900 نمادی برای هنرمند ؛ کشتی نمادی برای دنیای درونی یا اتوپیای هنرمند و خشکی نمادی برای دنیای واقع !
در حقیقت خلاصه حرف را این گونه باید نوشت : هر هنرمندی اتوپیای خود را دارد و خروج هنرمند از این اتوپیا و ورود به دنیای واقعی آدمهای واقعی با مناسبات به شدت واقعی شان ، تنها به سکوت و سکون او منجر خواهد شد.
این گونه است که 1900 قصد ترک کشتی را ندارد و می گوید من تنها در کشتی است که می توانم این قدر جادویی بسازم و بنوازم . به همین خاطر است که دوست نوازنده او – راوی داستان- با پا گذاشتن به ساحل مجبور می شود سازش را بفروشد ! ...این گونه است که او در میانه راه پیاده شدن می ایستد و می گوید که از بی نهایت بودن دنیای بیرون هراسیده است . لجام گسیختگی دنیایی که نهایت ندارد مثل پیانویی با بی نهایت کلید که نواختنش کار هیچ هنرمند نیست . چون اصولا از چنین اسباب بی قواره ای ،هنر زاده نمی شود !
در واقع اتوپیای هنرمند است که هنر را می سازد و هر چه این اتوپیا وسیع تر و دارای وجوه و ابعاد بیشتر و گسترده تر باشد، ذخیره حرفهای هنرمند باری گفتن بیشتر خواهد بود .اشتباه نکنیم ! این بدان معنا نیست که هنرمند از دنیای اطرافش بی خبر است یا بدان بی اعتنا ست !... 1900 جنگ را می شناسد و به همین سبب موسیقی هایی می سازد تا مردم پریشان از جنگ را آرامش بخشد و زخمی ها را درمان کند ! ...اینجا سخن از این است که هنرمند تسلیم و محدود به «واقعیت» نمی شود ؛ گستره فعالیت هنرمند «حقیقت» است ! به بیان دیگر هنرمند واقع گرا نیست بلکه حقیقت گرا ست !...و اتوپیای هر هنرمندی بخشی از حقیقت – بنا بر عقیده خود او- ست و بنابراین 1900 ترجیح می دهد همراه با دنیای درونی اش منفجر شود اما تن به دنیای مزخزف و دودزده واقعی ندهد و درست به همین سبب تا آخرین لحظه هنرمند می ماند : بدون پیانو با انگشتانی که کلاویه هایی خیالی را می فشارند و عاشقانه ترین موسیقی دنیا را می سازند ؛ درست در همان زمانی که دهها تن دینامیت قرار است دنیایت را منفجر کنند !
به دور و بر خودمان نگاه کنیم و ببینیم چند هنرمند می شناسیم که با از دست دادن اتوپیای شان ، هنرشان را باخته اند : مثل مشهوری ست در میان شاعران که ازدواج – به خصوص شاعران خانم را – از سرایش شعر دور خواهد کرد !( توجه کنید به سکانس خروج دختر از کشتی و عدم خروج 1900 ) ...چرا ؟!... مثل مشهور دیگری ست در باب شاعران که : « شاعری وام گرفت /شعرش آرام گرفت !! » ...چرا ؟!... چرا اغلب شاعران و هنرمندان برجسته زندگی خصوصی کاملا ناموفقی دارند چه در زندگی زناشویی و چه در سایر روابط انسانی ؟! .... این چرا ها و دهها چرای دیگر از این دست ، تنها به سبب حذف اتوپیای شاعرانه و ورود به «واقعیت زندگی» شکل می گیرد ...و در چنین مواردی دو راه وجود دارد : یا مثل 1900 از اتوپياي خود پا بيرون نگذاري و هنرمند بماني و در نتیجه تمام معادلات زندگی واقعی را برهم بزنی یا اینکه قید هنر را بزنی و بره رام دیگری داخل این رمه بی پایان باشی !..تقریبا می شود گفت که راه میانه ای وجود ندارد که هر راه میانه ای تنها به دوپارگی شخصیتی می انجامد !... شاید بهترین راه حضور دادن برخی مولفه های ممکن دنیای .واقعی در اتوپیای درونی باشد ... شاید اگر 1900 می خواست دخترک در کشتی می ماند !...شاید !!
پنجم اینکه : از یک فیلم دیگر هم بگویم تا پست امروز کاملا سینمایی باشد ! ... هر کسی که شاعر باشد ، و مهمتر از آن ، هر کسی که عاشق باشد و فیلم اخیر «روبرتو بنینی» را ندیده باشد ، مسلما چیزهای زیادی را در زندگی از دست داده است !...

2.JPG

« ببر و برف» یکی از شاعرانه ترین عاشقانه هایی ست که در عالم سینما دیده ام . مثل همیشه ذهن کودکانه بنینی ، شعری ناب خلق کرده است که می شود ساعتها راجع به آن حرف زد و چرایی رفتار کاراکترهای فیلم را به چالش کشید ...اما به نظرم ایجاد پیش داوری برای چنین فیلمی ظالمانه است ! ...بروید خودتان ببینید و از کشف تان لذت ببرید ...شاید بعدتر ، وقتی که بینندگان فیلم در اکثریت بودند ، بیشتر راجع به آن نوشتم ! ...فقط یک نکته : حتما فیلم را با زیرنویس و ترجیحا زیرنویس فارسی ببینید !....

ششم اینکه : برای امروز گمانم معرفی کتاب نداشته باشیم بهتر است چون سخن به درازا کشید ! اما دفعه بعد با معرفی لااقل 4 کتاب تازه این پست را هم جبران می کنم ...

هفتم اینکه : کتاب «طرحی ز قلبم کشیدند» مجموعه سروده های سرکار خانم هوروش نوابی با 71 غزل و چندین قطعه و چهارپاره و نیمایی در 240 صفحه و توسط انتشارات فرادید منتشر شد . کتاب البته هنوز پخش نشده است . لذا به محض پخش کتاب آدرس محل های فروش آن را عرض خواهم کرد .

2.JPG

هشتم اینکه : کتاب« بر تابی از ترانه» به زودی پخش خواهد شد !...

2.JPG

برای امروز یکی از اشعار بلند این کتاب را از فصل نخست آن برایتان انتخاب کرده ام ...باشد که مقبول افتد :

دوستت دارم ...دوستت دارم ... و اين امضاي من است
نزار قبانی
ترجمه از عربی : زهرا پورشیری
باز سرایی : سیامک بهرام پرور
( برگرفته از کتاب «بر تابی از ترانه »)


شک داري که دلنشين ترين زن جهاني
و مهم ترين؟

شک داري
تمام کليدهاي جهان از آن ِ من شد
آنگاه که به تو دست يازيدم؟!

شک داري
جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت؟!
و بزرگترين روز تاريخ و
زيباترين خبر دنيا بود
روز ورودت به قلبم؟!


2-
شک داري در کيستي ات؟!
تو آني که چشمانش
از آن خود مي کند
زمان را
ذره
ذره
و وقتي مي گذرد
ديوار صوتي مي شکند

نمي دانم مرا چه مي شود؟!
گويي تو زن ِ نخستيني!
و گويي پيش از تو دوست نداشته ام
کسي را
تجربه نکرده ام
عشق را
و کسي نبوسيده مرا و
نبوسيده ام كسي را!

ميلاد من تويي!
به ياد ندارم بودنم را
پيش از تو.
بالا پوشم تويي
به ياد ندارم زندگي را
پيش از عشقت.

شهزاده بانو!
از وجود تو انگار
چونان چون گنجشکي
پر کشيدم!

4-

شک داري
که تو بخشي از مني
و من دزديدم آتش را
از چشمان تو
و بزرگترين عصيانم را رقم زدم ؟!

گلکم!
ياقوتم!
ريحانه ام!
شهبانوي ديني- ميهني ام
در ميان تمامي ملکه ها!
ماهي رها در زلال زندگي ام!
ماهي که هر غروب
از روزن واژگانم
سرک مي کشي!

فتح الفتوح حياتم!
اي آخرين وطن
که به دنيا مي آيم در آن و
دفن مي شوم
و نوشته هايم را منتشر مي کنم!

بانوي بهت!
بانوي من!
نمي دانم
چطور موج در پاي تو مي اندازد
مرا؟!
نمي دانم چگونه آمدي ام؟!
چگونه آمدمت؟!
تو که تمام مرغان دريايي
غوغا مي کنند
تا لانه بسازند بر سينه ات!
چه لذتي است
فرا چنگ آوردنت!

5-
اي زني که به ترکيب شعر درمي شوي!
بسان شنهاي دريا گرمي و
چون شب قدر گرامي!
در را بر رويم گشودي و
عمرم آغاز شد

چقدر شعرم زيبا شد
آنگاه که تمدن را آموختم در دستانت
چه پربار و توانمند شدم
آنگاه که به من بخشيدت
خدا!

شک داري
که شراره اي ار چشمان مني
و دستانت
امتداد نوراني دستان من؟!
شک داري
که تو همان سخني
که برآمد از لبانم؟!
شک داري که من توام و
تو مني؟!


6-

هاي شعله اي
که دود مي کند
دودمانم را!
ميوه اي که پر مي کند
شاخه هام را!
هاي ! جسمي
که چون شمشير مي بُرد
و چون آتشفشان
زير و زبر مي کند!
سينه اي که عِطر مي پراکند
مثل حلقه هاي توتون
و چون توسني نجيب مي تازد به سويم!
به من بگو
چکونه از امواج طوفان برهم!
بگو
چه کنم با تو؟!
وقتي به تو معتادم!
بگو پاسخ چيست؟!
وقتي مرا به مرز جنون کشيده ،
شوق!

آي بيني ات يوناني و
موهايت اسپانيايي!
اي زن ِ بي مانند
تا هزاره ها!
اي که برهنه پا مي رقصي
در رگ من!
از کجا آمدي؟!
چگونه؟!
چگونه در من در آمدي،
شتابان!
يگانه رحمت خدا بر من!
عطشان عشق و عطوفت!
دردانه ام!

آه...
لطف خدا به من بسيار بود!


*********
*********
لطف خدا در حق تان بسیار !
سیامک

Posted by siamak at 5:46 PM

December 23, 2006

شنبه - 2 دی ماه 1385

بازی شبِ یلدای مرا در پی نوشت بخوانید!

سلام
اول اینکه :...
به گمانت می شود وقتی خورشید نشسته است روی همین مبل رو به رو و دارد با فنجان قهوه اش فال می گیرد ، شب یلدا را جشن گرفت ؟!...دِ نمی شود !!
وقتی لبانت لذیذتر از قند هندوانه است ؛ چشمهات اوقات بادام را تلخ می کند ؛ یک باغستان انار پس پشت پیراهنت دلدل می کنند برای شکفتن ؛ می شود شب یلدا را ...؟!...دِ نمی شود !!
وقتی صدایت شنیده می شود از میان هیاهوی این دنیای دیوانه ، خود حافظ می آید ، می نشیند کنار شومینه و دستش را می زند زیر چانه اش و تو را سِیر می کند تا یادش نرود عصر شاخ نباتها هنوز به پایان نرسیده است . آن وقت خودش می آید و انگشت مرا می گیرد و می گذارد درست روی این غزل تا فال امسال و همیشه تو را این گونه برایت بخوانم :
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد...

**********************
دوم اینکه: بازم دیر کردم نه !؟...چی بگم والله !...من همچنان شرمنده ام ! ...
**********************
سوم اینکه : چند تا کار توی چند جای مختلف این چند وقت نوشته ام که خوشحال می شوم نظر دوستان را به خصوص درباره این دو کار بدانم :
- ترجمه شعری از محمود درویش و خوانشی از آن در صفحه شعر روزنامه همشهری مورخه ( 16 آذر 1385) - داونلود کنید !
- نقدی تحلیلی بر شعر حاشیه نشینی با نگاهی به اشعار «من بچه جوادیه ام» از زنده یاد عمران صلاحی ، « « من خواب دیده ام که کسی می آید» فروغ ، غزلی از رضا عزیزی ، « تابوتی به اندازه یک سرنگ» از غلامرضا سلیمانی و «بازگشت» از محمد کاظم کاظمی در شماره اخیر فصلنامه شعر (لینک اینترنتی )
**********************
چهارم اینکه : «بر تابی از ترانه » به خاطر چاپ پوسترهای انتخاباتی در چاپخانه اندکی معطل شد!...البته الان کتاب زیر چاپ است و گمانم بالاخره سریال شگفت آور نشر این کتاب قرار است تمام شود ...امیدوارم دفعه بعدی که به روز می کنم کتاب حاضر و آماده باشد ! ...نکته ای که هست صفحه آرایی جدید کتاب است که به گمانم برای بار اولی ست که در ایران اجرا می شود ...گرافیست خوش ذوق کار آقای شروین فرید نژاد با استفاده از تایپوگرافی برای هر صفحه طرحی جدا ارائه کرده است که حاصل آن به نظر من چشم نواز است و تقریبا هر اثر را به تابلویی مانند کرده است ...این دو نمونه را از صفحات داخلی کتاب ببینید :

2.JPG


2.JPG


********************
پنجم اینکه : هیچوقت یادم نمی رود که « دوستت دارم » چقدر توی خوابگاه همه گیر شده بود ...از همه اتاقها صدای شرجی خواننده به بیرون می وزید که :
گریه کردم ، گریه کردم
اما دردم و نگفتم
تکیه کردم به غرورم
تا دیگه از پا نیافتم

چه ترانه بی اثر بود
مثه مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدا نگهدار

من به قله می رسیدم
اگه هم ترانه بودی
صد تا سد رو می شکستم
اگه تو بهانه بودی ...

ترانه « یغما» با صدای گیتار و حنجره ای زخمی دل می برد از آن روزهای دلتنگی ... اما حالا که :
طفلکی بدجوری عاشق شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت !

دلم برایش تنگ می شود و شرجی صدایش را – که می ماند – مرور می کنم و دلم می گیرد و به این فکر می کنم که حضور کوتاه او قدرتی کم نظیر داشت ؛ چنانکه برخی ترانه هایش زمزمه ای همگانی شد و گمانم در حافظه ها باقی خواهند ماند ...گمانم می شود تا همیشه با او و « استاد بهمنی» زمزمه کرد که :
بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حسی دیگه آشنا کرد
چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت
اما چه حیف قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
هنوز دلم ساده بود و جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود ....

************************
ششم اینکه : اما کتابهای امروز :
-سفر به سرزمین آرزوها ( ویژه نامه همشهری جوان شماره 97) : بله ! حق با شماست ا!..این یک هفته نامه است ، کتاب نیست ! ...اما باور کنید هر کسی از هم نسلان من که این مجله را نخوانده باشد چیزهای زیادی را از دست داده است ! ... یک پرونده کامل و کم نقص از کارتونهای دوران کودکی ما : از سندباد و گالیور و پلنگ صورتی و ...تا بارباپاپا و بامزی و پت پستچی و ... می شود گفت هیچ یک از رفقای خوب بچگی هایمان جا نیافتاده اند ! ...یک مجموعه بسیار نوستالژیک با یک لوح فشرده همراه سبب می شود که چندین ساعت لذت ناب را تجربه کنید .... می دانم این یکی بیشتر از معرفی و نقد شبیه به تبلیغ شد ! ...اما راستش را بخواهید بعد از یادآوری آن همه کودکانگی دلپذیر آن قدر سرخوشی به آدم دست می دهد که زیاد در بند این حرفها نیست !...ممنونم از حسن علیشیری عزیز برای اینکه گفت این ویژنامه را از دست نده ... وقتی دوباره همه این مجموعه های دوست داشتنی را مرور کردم فهمیدم که چقدر نسل کودکان امروزی کم اقبالند !... کودکان نسل من خیلی چیزها را لا به لای همین کارتونها آموختند و حس کردند ...کودکان امروز با این سفینه های فضایی اجق وجق و دیجیمونهای بی حس و حال به هیچ ناکجاآبادی نمی رسند ، به خصوص با این قحطی مطالعه و زندگی ماشینی و ...باور کنید !
سفر به سرزمین آرزوها - شماره 97 همشهری جوان – ویژه نامه کارتونهای کودکی ما – با یک لوح فشرده همراه – 200 تومان
********************
-سمفونی روایت قفل شده : همیشه معتقد بوده ام وقتی در یک مجموعه شعر معاصر هر مخاطبی بتواند 5 شعر دلخواه و یک شعر فوق العاده پیدا کند ، آن مجموعه موفق ارزیابی می شود . در این آشفته بازار نشر شعر معاصر به گمانم این موفقیت تنها نصیب کتابهای بسیار محدودی خواهد شد .
سمفونی روایت قفل شده سروده مریم جعفری یک مجموعه دلپذیر است . چند شعر کم نقص و یک شعر فوق العاده :
دنیا پر از سگ است ، جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفره امشب نمی رسند
پایان ماه آمد و خُلق پدر سگی ست ...

ردیفی دشوار در یک غزل معترض بسیار خوب عمل کرده است و شاعر بدون شعار دادن ، خشمی عینی را در قالب کلام ریخته است . خشمی که زاییده مآل اندیشی و روشنفکربازی نیست . یک خشم آتشفشانی و غریزی روح شعر را عصیانی کرده است :
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی ست

این دست اشعار به مدد ذوقمندی و اندیشه ورزی و فرم گرایی و تکنیک های آن چنانی آفریده نمی شوند ...اینها مثل سیل اند که شاعر و مخاطب را با هم می برند و تمام ! ..در واقع در این دست اشعار شعر است که شاعر را می سراید !...یا به گفته دیگر شاعر خود نخستین مخاطب شعری ست که از آغاز و انجامش هیچ نمی داند !
از این شعر برجسته - که به گمانم جای تحلیل واژه به واژه دارد – و نیز چند شعر کم نقص مجموعه که بگذریم ، نکته دلگرم کننده حضور همیشگی اتفاقهای شاعرانه در شعر مریم جعفری ست . در حقیقت هیچ شعری دراین مجموعه فاقد یک اوج شکوهمند و کشف شاعرانه نیست . حتی وقتی کلیت شعر نمی تواند ذائقه مخاطب را به تمامی ارضا کند یک دو بیت درخشان سبب می شود که خواندن شعر خالی از لذت نباشد :
زندان خود که باشی ، آزادی ات محال است
تو خوابی و کنارت دیوار نردبانی

یا :
از بس که در اندیشه آتش فرو رفت
سلول سلول تنم خاکستری شد

که دقت در همراهی « اندیشه » با «سلول خاکستری » و نیز« آتش » با «خاکستر» و تناظرهای اینها با هم سبب می شود وجوه مختلف بیت برجسته شوند و معنا شکل چند بعدی بگیرد و شعر در ذهن مخاطب زاده شود ..
یا
از همان غزل :
نقاش خود بودم ولی نقاشی ام سوخت
مرزم قلم، بومم زبان ما دری بود

تاکید شاعر بر جدا نویسی « ما دری » تنها به سبب ایجاد هر دو گونه خوانش است هم به شکل نوشته شده و هم به شکل « زبان مادری» که قرین به ذهن تر است . در حقیقت شاعر با انتخاب شکل نگارشی مفهوم دورتر در ایهام و جناسش ، خواسته است که توجه مخاطب را به کشف شاعرانه اش جلب کند که گمانم موفق نیز بوده است .
طنز تلخ هم به عنوان یک مولفه حضور چشمگیری دارد :
بی سر شدند تن ها، ما روی خاک تنها
سر در زمین ما نیست ؛ ما سرزمین نداریم
از چلستون بالا تا بیستون پایین
دیگر ستون نمانده ست ؟ یا ذره بین نداریم ؟...

مولفه دیگر به خصوص در کارهای متاخر شاعر بازیهای زبانی ست که در همین چند نمونه ذکر شده بسامد بالای آن را می بینید و البته به گمان من در اکثریت موارد شاعر در استفاده از این تکنیک موفق بوده است و شعر را به عرصه تکنیک ورزی صرف بدل نکرده است .

گذشته از نقاط قوت بسیار این مجموعه باید به دو نکته مهم اشاره کرد :
اول اینکه یکدستی زبانی در این مجموعه پررنگ نیست . برای مثال برخی اشعار لحنی قدمایی و برخی کاملا امروزی دارند . البته گهگاه این دوگانگی در درون یک شعر هم بروز پیدا می کند که چندان دلپذیر نیست مثلا در غزل صفحه 36 در کنار عباراتی چون « از سیب سرخ خودش یک عالم اورده است » و نیز « من دل کم آورده ام ؟ یا دل کم اورده است ؟» که به وضوح زبان امروزی دارد و از اصطلاحات گفتاری روزمره استفاده می کند، این بیت هم امده است :
ما هر دو لب ؛ تشنه ایم هر دو ؛ لب چشمه ایم
من کوزه در دست و او جام جم اورده است

که لحن قدمایی آن اشکار است .
نکته دوم اما مهمتر و البته در کلیت شعر معاصر بسیار شایعتر است . برخی وقتها شاعر از سخت گیری های خود در انتخاب واژه دست بر می دارد و به اولین واژه مقرون به ذهنش اجازه بروز می دهد . در حقیقت دچار تسامح می شود ! برای نمونه :
زخم در حنجره ! بی هلهله ! فریاد نزن
در خم دره ، که پژواک صدا گم شده است

گذشته از این که «هلهله» که آواز شادمانی ست با « زخم » رابطه مناسبی ندارد ، «گم شدن پژواک» هم برای «فریاد نزدن» دلیل خوبی نیست !..در حقیقت بیت حسن تعلیل ندارد و ارتباط اجزا آن کمرنگ است .یا مثلا :
ابرهامان چه عقیمند ، وبارانی نیست
باد در همهمه دود هوا گم شده است

که باز هم ترکیب « دود هوا» خیلی فصیح به نظر نمی رسد .در حقیقت کلمه هوا به نظر اضافی ست : باد در همهمه دود گم شده است .یا مثلا :
مانند یک عقاب به فکر صعود بود
مردی که امتداد نگاهش عمود بود

فصاحت مصراع دوم به خاطر همان سهل گیری که گفتم مختل است . « عمود بودن » یک مسئله نسبی ست ....عمود بر چه ؟! ...شاعر می خواهد بگوید مرد نگاهش به آسمان بود یا رو به اوج اما ترکیبی که استفاده می کند فصاحت لازم را ندارد . مثالی دیگر :
در روح من مادرم حوا دم آورده است
از سیب سرخ خودش یک عالم آورده است

باز هم مصراع اول فصاحت ندارد تا حدی که معنا را هم دچار ابهام کرده است .
بی شک خود شاعر این نکات را بهتر از هر کسی می داند و نیازی به مثالهای بیشتر نیست .
در مجموعه سمفونی روایت قفل شده علاوه بر غزل با چند چارپاره ، چند عامیانه و دو سه مثنوی هم روبه روییم . می شود گفت تنها چهارپاره ها و نیز برخی ابیات در مثنوی ها ، تا حدی مولفه های شعری شاعر را در خود ، به همان قدرت غزل ، باز نمایانده اند .
در عامیانه ها باز همان سهلگیری ، شاید به واسطه اینکه کار عامیانه است ، سبب شده است که با کارهایی بیشتر متمایل به شعار طرف باشیم .باید به خاطر داشت که عامیانه نویسی هر چند بسیار سهل به نظر می آید اما در واقع کاملا ممتنع است ! ....می شود فولکلور های شاملو را مرور کرد و صحت این ادعا را موکدا دریافت .
در چهارپاره ها اما لحن عاصی شاعر نمود بیشتری دارد و طعم شعر زیر دندان مخاطب حس می شود :
بخاری از تپش رود در نمی آید
بخواب کودک باران پدر نمی آید
در این کویر درختان سفید می رویند
که عمر دیو تبرزن به سر نمی آید

کتاب بسته شد و نوبت خدا نرسید
از اسمان تو پیغمبری به ما نرسید
گلوی گله تلف شد در آرزوی علف
صدای ضجه ی چوپان به روستا نرسید
...

و نهایتا در سه مثنوی ، مثنوی سوم و متاخرترین شان ویژگی های اندیشه و زبان شاعر را به همراه دارد البته اگر از برخی ابیات بگذریم ...ابیاتی مانند این که که شاعر تنها قصد حرف زدن و مانیفست دادن و اندیشه ورزی دارد نه شعرسرایی :
فرمانروای بی سوار و بی هیاهو
در سرزمین مادری امنیتت کو

یاوه نویسان حرمت ما را شکستند
بر پست دنیای مدرن ما نشستند

با ماهنامه هفته نامه نشریه جنگ
هر روز طرحی تازه بدمعنی شده گنگ

متن پریشانی به پیوست مدرنیسم
اجراگران پست دربست مدرنیسم ...

و البته لحظاتی شاعرانه با همین اندیشه ، درست بعد از این ابیات:
حاشیه ای بی متن مثل یال بی شیر
خر-گوش ها آماده تحسین و تکبیر

خیاط های کوکی بی سوزن و نخ
با حرفهای کشکی تولید مطبخ ...

همین دوبیت گمانم کافی ست برای اینکه دریابیم هر گاه شاعر پا به ساحت شعر می گذارد ابزار را به خوبی
به کار می گیرد : از تشبیه موثر مصراع اول که قابلیت تاویل زیادی پیدا می کند تا نحوه اجرای مصراع دوم که باز بر عمق شاعرانگی کار می افزاید و نیز رابطه «خیاط» با «کوک » و «کشک » با «مطبخ » که ظرافتهای طنازانه کار را می افزاید ...
خلاصه کلام آن که ، جعفری در این مجموعه نشان می دهد که اندیشه را به عنوان بستر شعر به رسمیت می شناسد و هر گاه توانسته است خیالمندی شاعرانه را دوشادوش اندیشه به حرکت درآورد نتیجه کار رقص دلنشینی واژگان بر صحنه ذهن مخاطب بوده است . به عبارت دیگر شاعر حرفهای بسیاری برای گفتن دارد ، آن چنان که گهگاه تزاحم این حرفها سبب شده است شاعرانگی بر باد رود ، اما به واسطه همین دردمندی اندیشمندانه هیچ سخنی در این مجموعه باری به هر جهت نیست و این مشخصه در این زمانه «جنجالهای بسیار برای هیچ » کم موهبتی نیست !

سمفونی روایت قفل شده – م . آذرمانی (مریم جعفری) - انتشارات مینا –چاپ اول 1385 - 79 صفحه - قیمت 14000 ریال
*******************
هفتم اینکه : بی حرف پیش ، شعر جدیدی را که از نزار قبانی ترجمه کرده ام ، برایتان می نویسم ؛ با این توضیح که ترجمه از زبان انگلیسی بوده است :

غرناطه
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور

در آستانه الحمرا
ملاقات کردیم ؛
چه دیدار دلپذیری ،
بی قرار قبلی !

دو چشم سیاه :
در اعماقشان
فاصله ها از فاصله ها
زاده می شوند .

پرسیدم :
«اسپانیایی هستی ؟ »
پاسخ داد :
« متولد غرناطه !»

غرناطه ...
هفت قرن
در آن چشمها
باز می خیزند
پس از قیلوله ای ؛
و امیه :
بیرقهاش در اهتزاز و
سربازانش با نریان هاشان !

چه شگفت است تاریخ !
چگونه بازم گرداند
به سبزه رویی زیبا ،
دختری از نوادگانم .
در آن رخسار دمشقی
می توانستم ببینم
پلکهای «بلقیس» را ؛
گردن زیبای «سُعاد» را ؛
خانه قدیمی مان،
و اتاقی که در آن
مادرم
رخت خوابم را پهن می کرد
و بوته یاسی
که خویش را می آراست
با ستاره هاش ؛
و آن فواره
با سرودواره های طلاییش ...

و دمشق
کجا می توانست بود؟!
گفتم :
« آنجا !»
در آبشار گیسوانت ،
رودسار سیاه ؛
دلپذیری رخسار عربی ات ؛
لبانت ،
که تا همیشه
خزانه خورشیدهای سرزمین من اند ،
در عطر باغات عریف و
آبهاش ،
در یاس عربی و
ریحان و
به !

با من قدم زد
و پساپشت او
گیسوانش
چون خوشه های گندم خرمن نشده
نفس نفس می زدند ؛
گوشواره های بلند
بر گردن زیبایش
چون شمعهای کریسمس !

چون کودکی
به دنبال راهنمایم
می رفتم
و تاریخ :
توده ای غبار
پشت سرم !
می توانستم
نبض هنر را بشنوم
بر نگاره های دیوارها وسقفها.
او گفت :
« اینجا الحمرا ست ،
غرور اجدادی ما !
بیایید
بر دیوارهاش
بخوانید
افتخاراتم را !»
...
افتخاراتش ؟!
پاک کردم
زخمی خون چکان را ،
و زخمی دیگر را در قلبم !
کاش می فهمید،
میراث خور زیبای من،
این اجداد من بودند
که او از آنها سخن می گفت !

وقتی وداعش می گفتم
آغوش گرفتم
در او
مردی را به نام ِ
«طارق ابن زیاد»!
*********************
شاد باشید در پناه حضرت عشق !
سیامک

***********************************************************
پي نوشت :
از این بازی خوشم آمد و به دعوت مسعود عزیز و با توجه به اینکه اصل ماجرا بر این است که 5 صفت ناشناخته را عرضه کنیم ، این هم 5 صفت شاید کمتر شناخته شده حقیر لااقل برای مخاطبین وبلاگی !
بی شک وبلاگ ، لااقل برای من ، آینه خیلی مشخصه هایم بوده پس تکرار آنها بی فایده است : مثل عشق و اهمیتی که به آن می دهم یا مثلا شعر و ادبیات و غیره ! ...
پس از آنها که بگذریم ، می رسیم به آن چیزها که در وبلاگ نمود ندارد و اصولا مزه این بازی هم به همین است :

1- من تقریبا وضع حافظه ام خراب است !...یک چیزی در مایه های آلزایمر !...گلاره هر وقت می نشیند و از خاطرات دوران 3-4 سالگی اش !! حرف می زند ، کلی هاج و واج می شویم !! ... البته این وضع حافظه مربوط به چیزهایی ست که اثر شگرفی بر زندگی و احساس و اندیشه نداشته اند ...گفتم شگرف ! ...کم تاثیر و پر تاثیر و از این دست هم مشمول همان فراموشی لعنتی هستند، البته جز موثر ماجرا نه ! ...حواشی اش !...
خلاصه اینکه بارها پیش آمده است که بعد از گذشتن چند ماه از خواندن یک کتاب اصلا خط اصلی قصه را هم فراموش می کنم ! ( البته یک مرور سطحی به یادم می آورد که ماجرا چه بوده ...) ... بنابراین اگر قرار است روی یک کتاب چیزی بنویسم بلافاصله بعد از خواندنش باید دست به کار شوم ...عین همین کاری که توی وبلاگ می کنم !...راستش را بخواهید اصلا یکی از مهمترین انگیزه ها برای این کتاب نوشت ها همین است که یادم نرود چرا و چگونه از کتابی لذت بردم یا نبردم ! ...
2-بنا به بند 1 قاعدتا نباید انتظار داشته باشید تصویر خیلی واضح و شفافی از دوران کودکی و نوجوانی ام داشته باشم ... اصولا این حافظه به درد اتوبیوگرافی نوشتن نمی خورد ! ... اما همین را می دانم که در 3 سالگی کتاب می خواندم !! ...البته این بیش از آن که به آی کیو و باقی مسائل برگردد ، با بچه اول بودن و حوصله پدر و مادری جوان و تحصیل کرده و مسائلی از این دست رابطه دارد ...به خاطر همین هم در 5/6 سالگی مرا فرستادند کلاس دوم ابتدایی !...در واقع من اصلا کلاس اول را نخواندم ! ...یادم می آید که مرا بردند دادگستری تا به حکم قاضی 6 ماه سنم را زیاد کنند که اصلا به کلاس اول برسم ... قد و قواره فینگیلی ام سبب شد که ایشان کلا باورش نشود که من می توانم بخوانم و یک شعارنوشته بالای سرشان را نشان دادند و گفتند : بخوان !...ما هم خواندیم : « استقلال آزادی جمهوری اسلامی » ... ایشان متعجب صفحه روزنامه را دادند دست ما – آخه یکی نمی گه نامرد ! ...روزنامه ؟!...بچه 6 ساله ؟!!... – بنده هم با کمال پررویی خواندم ! ...و ایشان امضا فرمودند ! ....
نتیجه اینکه از همان 3 سالگی پرت شدم در سیاهچاله کتاب و هنوز از جاذبه لعنتی اش جان به در نبرده ام !...یکی از دلنشین ترین فانتزی های ذهنی من این است که لم بدهم روی تخت خواب و بالش ام را بگذارم زیر دستم و ... کتاب بخوانم !!... فقط به عنوان مثال بگویم که در سال 80 در سرپل ذهاب و در دوره خدمت سربازی ، به شهادت اینکه اسم و تعداد صفحات همه کتابها را نوشته ام ، 32000 صفحه خواندم !!...یک کمی مسخره و یک کمی عجیب است اما باور کنید که واقعی ست !! ...
3-در باب شیطنت های دوران مدرسه هم البته حرفهایی هست ! ... جای من همیشه – به خصوص در دوره دبیرستان که جای خودمان را خودمان انتخاب می کردیم – ته کلاس و کنج کلاس بود !...یادم نمی رود که معلمان تازه وارد که در اولین جلسه همیشه به دنبال بهترین و بدترین شاگردهای کلاسشان می گردند تا مدیریت کلاس از دستشان در نرود ، با این وضعیت دچار مشکل جدی می شدند و سوتی های فجیع می دادند !! ... خیر سرمان شاگرد اول مدرسه و شهر و از این دست مسائل بودیم و قاطی همه مردودیها و آتش پاره های کلاس می نشستیم !! ...علی ای حال ، رفاقت های من هم در نتیجه همین مشخصه ، همیشه معجون عجیب و غریبی از آدمهای مختلف را دربر می گرفته است : همه جور آدمی از همه جور طیفی !...همیشه یک نکته مشترک برای حرف زدن وجود دارد و همین نکته برای بسط رابطه و نزدیکی به هم کافی ست ... این همیشه شعار من بوده و کمتر آدمی را دیدم که به این راهکار جواب ندهد !...
داشتم از مدرسه می گفتم ! ...یادم نمی رود که در یک اقدام هماهنگ جلسه امتحان زیست شناسی را ترک کردیم ! ...نفر اول بلند شد درست بعد از نوشتن اسمش بر برگه امتحان ... ناظم مدرسه نیشخند زد : « یعنی حتی یک کلمه هم نمی تونستی بنویسی ؟! » ....نفردوم بند شد ...نفر سوم ...( دیوار پینک فلوید را یادتان هست ؟! یا بهتر از آن «انجمن شاعران مرده» را ؟! ) ....سالن امتحان شلوغ شد از صدای پای بچه ها که یکجا از سر جلسه بلند شده بودند تا حرف زور نشنوند ! ( حرف زور ، امتحان معرفی ِپیش از امتحان نهایی بود که از دوره ما قصد داشت باب بشود که ما لااقل لایی کشیدیم !! ) ... نتیجه اینکه امتحان به خودی خود کنسل شد ! ...کی می توانست دو شاگرد اول شهر را ( که هر دو توی این کلاس بودند ) به امتحان نهایی معرفی نکند آن هم سر یک قانون من در آوردی داخل شهری!! ... جالب اینجا که همه این آتشها از گور همین دو نفر بر می خواست !...خلاصه اینکه دو در شد !!...
از این جور خل بازیها در دوران مدرسه- به خصوص دبیرستان - زیاد بود که یک مقدار از پررویی مان بیشتر به همین بر می گشت که ناچارا هوایمان را داشتند ! ... به هر حال آدم باید بتواند از اهرمهای فشار و نقاط قوت اش استفاده کند دیگر !...
4 - همیشه گفته ام که دانشگاه مهمترین قسمت زندگی مرا شامل شده است . به عبارت دیگر بیش از هفتاد درصد آن چه امروز هستم ، مربوط به آن دوره است ...یک جوان 5/16 ساله دور از خانه ، در میان دهها آدم گوناگون از هم نسلان خودش ، درست اوج شکل گیری شخصیت اش را طی می کند و همه اینها به برکت آن محیط شکل می گیرد ...در کنار اینها بگذارید دوره طولانی رشته تحصیلی من را و همه دلبستگیها و دوستیها و غمها و شادیهای این هفت سال را ...
کمیته تحقیقات داشتیم و مجله « قلم » داشتیم و همایشهای دانشجویی داشتیم و بولتنهای روزانه و شبهای شعر و سفرهای دانشجویی به نمایشگاه کتاب و تئاترهای تهران وهمایشهای مختلف و ....!!
شعر را و نوشتن جدی را از همان سالها شروع کردم ...دوستان خیلی خوبی داشتم که به مسیرهای خوبی هدایت ام کردند و خیلی خوشحالم که درصدهای کنکور را کمی بالاتر یا پایین تر نزدم ! ... اگر جایی غیر از آنجا بودم شاید الان شخص دیگری رو به روی این کامپیوتر نشسته بود و داشت چیزهای دیگری تایپ می کرد !...
درباره روزهای دانشگاه خیلی خاطره و حرف هست اما مهمترین نکته شاید اتاق مان در خوابگاه بود !
نامرتب ترین ، شلوغ ترین، درهم ریزترین ، پخش و پلا ترین و ... خیلی چیزهای دیگه ترین (!!) اتاق دنیا ! ...معادل اتاقی کمد آقای ووپی !! ...برای پیدا کردن جا برای نشستن ناچار بودی مقادیر معتنابهی کتاب و مجله و کاغذ و نوار و پتو و بشقاب و قاشق را کنار بزنی !...یک چیزی در مایه های میدان مین که شیطان نشنود کافر نبیند !
من اصولا آخر بی نظمی ام ! ...الان یک کمی بهتر شدم اما کلا همانم که هستم ! ...معتقدم در دنیایی که به سمت آنتروپی می رود اصلا چه ارتباطی به من دارد که جلوی طبیعت را بگیرم !!...من اصلا چکاره باشم !! ...
و نکته اینجاست که هرکسی با من می نشیند ، «خاندان نبوت اش گم شد» !!...تمامی رفقا به ما که می رسیدند از ما بدتر می شدند و وجوه پخش و پلامدارانه شان فعال می شد !
یکی از رفقا بعد از دو سه روزی سفر به شهرشان ، بعد از رسیدن بلافاصله وارد اتاق ما شد و گفت : « آآآآخیشششش !!...اینجا آدم احساس آرامش می کنه !!...» ...راست هم می گفت !...آن قدر همه چیز به هم ریز است که دیگر نباید به فکر این باشی که حضور تو و اصولا هر کاری ممکن است از این بدترش کند !...واین یعنی کمال آرامش !!...
5-همیشه پایه بحث بودم و هستم !!... بحث به معنای گفتگو درباره موضوعی واحد توسط دو یا چند نفر با دیدگاه های متفاوت که فرق جدل و نزاع را با بحث می دانند ! ....فکر نکنید کار سختی ست ! ...آدمها خیلی زود شرایط بازی را قبول می کنند ! ... مثل همین بازی وبلاگی که الان توی اش هستیم !...
اتاق ما توی خوابگاه ، همان اتاق فوق الذکر ، همیشه محل مباحثات بی پایان در مور موشوعات کاملا متفاوت بود ....بحث درباره ماهیت و تاثیرات و خلاصه هر چه مربوط به «عشق» می شد رتبه اول را در بحثهایی یک طرف اش من بودم ، داشت !...از بحثهای نظری که بگذریم ، نمی دانم چه جوری بود که هر کسی از رفقا و حتی رفقای خیلی دور که دلش قیلی ویلی می رفت برای کسی ، یک هو سراغ اتاق ما را می گرفت و آن طرفها آفتابی می شد و سفره دلش را باز می کرد و عین مسیحیانی که پیش پدر روحانی اعتراف می کنند ، اعتراف می کرد و راهنمایی می خواست !! ...حالا کی گفته من این وسط صلاحیت وعرضه راهنمایی دارم خدا عالم است ! .....باور کنید این یکی دیگر واقعا عجیب است !..اگر توی یک اتوبوس هم بنشینم که با کسی در آن آشنا نیستم ، کافی سر صحبت را با یکی باز کنم تا بعد از یکی دو ساعت طرف سفره عاشقی اش را پهن کند و سیر تا پیاز ماجرا را بریزد روی دایره !! ...البته این بد نیست ولی لااقل عجیب هست !
از این حرفها که بگذریم اتاق ما همیشه پاتوق بحثهای مختلف بود : از بحثهای اجتماعی بگیرید تا بحثهای فلسفی کاملا جدی ! ....از فیلم بگیرید تا موسیقی و شعر ...خلاصه همه چیز !...البته همه چیز به جز سیاست !...نکته جالب این بود که هیچ کسی میان آن همه آدم که به آنجا می آمدند و می رفتند ، جز در ایامی خاص مثل روزهای انتخابات ، از سیاست ، به معنای عامیانه آن : یعنی همان حرفهای مربوط به درگیریهای روزمره بر سر قدرت ، حرف نمی زد ... شاید اگر قرار باشد از یک چیز به عنوان نفرت انگیزترین نام ببرم ، سیاست در صدر لیست خواهد بود ! ...سیاست به همان معنا که گفتم ...بحث سیاسی ، یا همان غرغر کردن سیاسی هر خاله خان باجی که معمولا به نتایجی محیرالعقول هم می رسد ! ، به نظر من وقت تلف کننده ترین کار ممکن است ... یک جور خاله زنک بازی مدرن ! ... بگذریم !

خوب ! گمانم دیگر بس است ! ...
حالا خوشمزه ترین قسمت بحث :
5 نفر انتخابی من با توجه به اینکه گمانم هنوز دعوت نشده اند :
گلاره بانو ، حمید ، صالح دروند ، محسن اشتیاقی ، جلیل صفر بیگی .
باشد که روی ما را زمین نیاندازند !!

**********************
شاد باشید و برقرار
سیامک

Posted by siamak at 6:27 PM

December 18, 2005

یکشنبه - 27 آذرماه 1384

سلام
اول اینکه : ...
...این عشق هم انگار هفت منزل دارد رفیق !... تا حالا شد چند تا ؟!... هفت شهر عشق را ... ! ...بهشهر که عقرب نداشت و عطر بهار نارنج هایش آن قدر غلیظ شد که نه تا هفت خانه که تا هفتاد شهر آن طرف تر عطرش را شنیدند و ... محمودآباد مهربانانه دریایش را گذاشت کف دستمان و موجها بلندمان کردند تا بر چهره مهتابی آسمانش بوسه بزنیم و بعد برویم بنشینیم روی ماسه های داغش و گوش ِگوش ماهی هایش را پر کنیم از عاشقانه هایی که طعم طوفان و ریتم رگبار را به یادشان می آورد !...آمل هم شهر خوبی ست ... مهربانی اش را حس می کنم که زیر پوست شهر می دود و بازیگوشانه توی فواره های شهر فوران می کند و روی چراغهای پارک شهر چشمک می زند ..اینجا هم زادگاه هزار عاشقانه خواهد بود اگر خدا بخواهد و تو بخواهی و من ! ...و خود خدا می داند که این تثلیث عاشقانه نه تنها کافرانه نیست که شاید خود خود توحید باشد !...
دوم اینکه : این بار دیگر از دیر هم دیرتر شد !...راستش خودم هم باورم نمی شد بتوانم یک هفته تمام کاملا بدون اینرنت و وبلاگ و دنیای مجازی سر کنم ! ...اما شد !!...البته کاملا از سر ناچاری !... تعویض خانه و اسباب کشی و باقی مسائل در کنار اینکه خانه جدید تازه از اول این هفته تلفن دار شد به این نتیجه کاملا بدیهی رسید که اینترنت بی اینترنت !...امیدوارم که دیگر هیچ وقت فاصله نوشته هایم این قدر طولانی نشود !...بازهم پوزش از دوستانی که مهربانانه آمدند و شرمنده شان شدم ....
سوم اینکه : برگردان شعری از نرودا را برای این دفعه انجام داده ام ... شعر جالبی ست که نگاه دلپذیری دارد ... فقط تذکر همیشگی اینکه برگردان این اثر با بازسرایی همراه بوده است و سعی شده که شاعرانگی و مفهومی که گمان می کردم مورد نظر شاعر است ، حفظ شود نه صرفا ترجمه واژه به واژه ...

The Fickle One
Pablo Neruda

My eyes went away from me
Following a dark girl who went by.

She was made of black motherofpearl
Made of darkpurple grapes,
And she lashed my blood
With her tail of fire.

After them all I go.

A pale blonde went by
Like a golden plant
Swaying her gifts.
And my mouth went
Like a wave
Discharging on her breast
Lightningbolts of blood.

After them all I go.

But to you, without my moving,
Without seeing you, distant you,
Go my blood and my kisses,
My dark one and my fair one,
My broad one and my slender one,
My ugly one, my beauty,
Made of all the gold
And of all the silver,
Made of all the wheat
And of all the earth,
Made of all the water
Of sea waves,
Made for my arms
Made for my kisses,
Made for my soul.

دمدمی مزاج
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور

چشمانم
گریخت از من
به دنبال دخترکی سبزه
که می آمد !

برساخته از صدفهای سیاه بود
از انگورهای یاقوتی
و خونم را به شلاق می کشید
با شراره های آتشش !

پس از تمامی اینها
من می روم !

موطلایی پریده رنگی سر رسید !
چون گیاهی زرین ،
موهبتهاش در رقص!
و چون موجی
دهانم رفت
تا بر سینه اش بنشاند
تیر- آذرخش ِخون را!

پس از تمامی اینها
من می روم !

تنها به سوی تو،
بی آنکه حرکتی کنم ،
بی آنکه ببینمت ،
دور از تو ،
خون من و بوسه هایم
روانه می شوند !

سبزهء من و بور ِمن !
فربه ِمن و باریک اندام ِمن !
زشت ام و زیبای ام !
برساخته از هر آنچه زر و
هر آنچه نقره !
برساخته از هرآنچه گندم و
هر آنچه خاک !
برساخته از هر آنچه آب و
امواج دریا !
برساخته برای بازوان من ،
برای بوسه هایم ،
برساخته برای روحم !
***************
شیدایی یعنی اینکه (تو) علت العلل همه علتهاست !....شیدایی تان روز افزون باد !
سیامک

Posted by siamak at 11:20 PM

October 21, 2005

جمعه- 28 مهر 1384

سلام
اول اینکه :...
...وقتی فقط 20 قدم با دریا فاصله داشته باشی زندگی کردن دلچسب تر از همیشه می شود ... صدای موجها از سر و کول آجرهای خانه بالا می رود و آدم حس می کند خیزابها دیوار خانه را می لیسند و همه چیز در خلسه عطرآگین دریا و ماهی و موج و صدف فرورفته است ...
ماسه ها فراموشکارترین رفیقان راهند ! ... پا به پایت می آیند ، آنقدر که گاهی سماجت شان در این همراهی حوصله ات را سر می برد و فرش و موکت خانه ات می شود سرشار از این همه رفاقت سمج !!...اما کافی ست تا اندک بادی بوزد یا خرده موجی برخیزد تا رد پایت برای همیشه از حافظه ضعیفشان پاک شود !
...رفیق هماره ! ... ما از نسل ماسه نیستیم ! ...ما از نسل صدف هاییم !...صدفهایی که ، به پاس اقامتی حتی یک روزه در دریا ، تا دنیا دنیا ست صدای دریا را در خاطره خویش می انبارند و برای هر گوش شنوایی قصه مهربانی های موج را باز می گویند !...
«کارو» در «ماسه ها و حماسه ها» گفت : « قرن ما قرن صدف نیست قرن ماسه است ، قرن غزل نیست قرن حماسه است » ....من اما درست به عکس این قضیه فکر می کنم : به صدفها و غزلها !....
دوم اینکه : ببخشید که دراین مثنوی کماکان تاخیر شد !!.. گفتم که در گیر و دار تغییر مکان هستیم و تغییر محل کار و باقی مسائل !...ان شا الله دوباره منظم می شوم !( نه که خیلی بودم !!)
سوم اینکه : ترجمه شعری از نرودا ... دوست دارم دربازه شعر سانتی مانتال، شعر عاشقانه(رمانتیک) و شعر اروتیک و مفاهیمی از این دست و تفاوت هاشان بنویسم ...به زودی !....فعلا این شعر را از نرودا برایتان ترجمه کرده ام که احتمالا به این هم در آن مطلب ارجاع خواهم داد ....
نکته اول اینکه ان شعر مربوط به سری چکامه های نروداست که شاعر در هر یک از آنها موجودیتی را به عنوان محور قرار می دهد و توانایی های شاعرانه اش را به رخ می کشد ...در این مجموعه عناوین عجیبی چون چکامه ای برای کت وشلوار ...برای گوجه فرنگی ، برای مارماهی ، برای ذرت و مانند انها وجود دارد که قدرت حیرت آور شاعر را در بسط نگاه شاعرانه اش به رخ می کشد ....در این شعر اما موضوع بسیار شاعرانه تر است (!)...
نکته دوم اینکه این ترجمه تا حدودی ترجمه آزاد است !یعنی اینکه در یکی دو جا کاملا نعل به نعل نیست و سعی کرده ام شاعرانگی ترجمه را پاس بدارم.... امید به راهنمایی دوستان دارم ...
Ode to a Naked Beauty
Pablo Neruda

With chaste heart, and pure
eyes
I celebrate you, my beauty,
restraining my blood
so that the line
surges and follows
your contour,
and you bed yourself in my verse,
as in woodland, or wave-spume:
earth’s perfume,
sea’s music.

Nakedly beautiful,
whether it is your feet, arching
at a primal touch
of sound or breeze,
or your ears,
tiny spiral shells
from the splendour of America’s oceans.
Your breasts also,
of equal fullness, overflowing
with the living light
and, yes,
winged
your eyelids of silken corn
that disclose
or enclose
the deep twin landscapes of your eyes.

The line of your back
separating you
falls away into paler regions
then surges
to the smooth hemispheres
of an apple,
and goes splitting
your loveliness
into two pillars
of burnt gold, pure alabaster,
to be lost in the twin clusters of your feet,
from which, once more, lifts and takes fire
the double tree of your symmetry:
flower of fire, open circle of candles,
swollen fruit raised
over the meeting of earth and ocean.

Your body – from what substances
agate, quartz, ears of wheat,
did it flow, was it gathered,
rising like bread
in the warmth,
and signalling hills
silvered,
valleys of a single petal, sweetnesses
of velvet depth,
until the pure, fine, form of woman
thickened
and rested there?

It is not so much light that falls
over the world
extended by your body
its suffocating snow,
as brightness, pouring itself out of you,
as if you were
burning inside.

Under your skin the moon is alive.
چکامه ای برای زیبای برهنه
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور

با قلبی نجیب
و چشمانی پاک
گرامی می دارمت ، زیبای من !
فرو می نشانم جوشش خونم را
آنگاه که خط
پیچ و تاب می خورد و تعقیب می کند
طرح اندامت را
و تو می خوابانی خویش را
در شعر من چنانکه در جنگل و کف- موج
می آرمد
عطر زمین و
موسیقی دریا

[]
برهنه برهنه زیبا ؛
خواه پاهات
خمیده از نخستین تماس صدا یا نسیم ؛
یا گوشهات
گوش ماهی های ظریفِ پیچ پیچ
برآمده از شکوه اقیانوسهای آمریکا ؛
سینه هات نیز،
انباشتگی متوازن ،
سرریز درخشش حیات ؛
و آری ،
پرهء پلکهات
بافهء ذرت و ابریشم
که پدیدار می کند و
پنهان می دارد
ژرفنای سرزمینهای توامان چشمانت را !

[]

خط تیرهء پشتت
تقسیمت می کند و
فرو می افتد به نواحی پریده رنگ تر
وآنگاه موج می زند
به نیمه های صیقلی یک سیب ،
و می رود و می شکافد
دلربایی ات را
به دو ستون از طلای گداخته ،
مرمر سپید ناب ،
و در خوشه های توامان پاهات
گم می شود ؛
و دیگربار
برمی خیزد از آنجا و
آتش می گیرد
درخت دوگانه قرینگی ات :
شکوفهء آتش ،
حلقه گشوده شمعها ،
میوه درشت برآمده بر ملتقای خاک و اقیانوس !

[]
بدنت چگونه
از عقیق و بلور
خوشه های گندم
سر ریز شد و در آمیخت ،
ورآمده از حرارت
چون نان ،
و تپه های برجسته نقره پوش ،
دره های یک گلبرگ ،
ملاحت عمیق مخمل ،
چندانکه ساختار ناب و ظریف زن
در پیچید و آرمید در آن ؟!

[]

اندک نوری
که برجهان فرو می ریزد
بسط می یابد بر بدنت ؛
برفِ فرو پوشانش
، چنان روشنا ،
سر ریز می کند خویش را از تو ،
چنانکه گویی از درون آتش گرفته ای !

[]

زیر پوست تو
ماه زنده است !
*******************
چشمانتان قلمرو هزار هزار زیبایی باد !
سیامک

Posted by siamak at 10:32 PM

September 10, 2005

شنبه - 19 شهریور 1384

سلام
اول اینکه : ....
...بی خیال همه این حرفها رفیق ! ....وقتی لبهای تو شعر را می بوسند ، واژه واژه اش آن قدر مقدس می شوند که بشود سر بر آن گذاشت و عاشقانه ترین سجده را بر خدایی کرد که چون تو را آفرید به خودش تبریک گفت که : ...احسن الحالقین !
وقتی عاشقان تو به بهانه این ورق پاره ها تکثیر می شوند و ستایش ات می کنند؛ من و دیگر عاشقانت ، با موسیقی جاودانی شعر می رقصیم و می چرخیم و سرچوپی قافیه به دست ، هر کوبش پا و چرخش بازوانمان غزلی تازه می شود تا تو را دوباره و دوباره تا همواره بنویسد و بسراید !...
بی خیال همه این حرفها رفیق !
امروز آن حلقه های کوچک مهربان دوساله می شوند ... نه با همان درخشش دو سال پیش ..که این - اگر نه عقب رفتن که لااقل - می شود درجا زدن ! ... این ستاره های کوچک باید روز به روز بیشتر بدرخشند ...و می درخشند !...من می بینم که می درخشند ...تو هم می بینی !...و این همان یقینی ست که هر شکی را می شکند ... و همین برای همیشه و هماره کافی ست !
دوم اینکه : ببخشید !!... کار داشت انگار به آژان کشی می کشید ! ...به روز شدم تا بعضی دوستان کار دست ما ندادند !!...
سوم اینکه : درباره حلسه نقد ترجیح می دهم حرفی نزنم ...دوستانی که بودند دیدند ماجرا را ...و آنها هم که نبودند به نظرم می توانند این دو خبری را که در لینکدونی گذاشته ام بخوانند ... خبرهای تقریبا بی طرفانه ایست که نقطه نظرات منتقدین ، نوع نگاهشان به شعر و خیلی چیزهای دیگر را آشکار می کند .. گمانم شرح دیگری نخواهد !...فقط می ماند سپاس زبان و قلم قاصر من از دوستان مهربان همراهی که بر من منت گذاشتند و در جلسه حضور داشتند و دلگرمی و مهربانی بی حدشان هزار هزار امیدواری در من آفرید ....سپاس و دیگر سپاس ....
چهارم اینکه : ترجمه شعری از نرودا برای امروز ....شعری که باز در مجموعه شعرهای اجتماعی و به عبارت بهتر میهنی اش قرار می گیرد ....

Discoverers of Chile
From: ‘Canto General’

From the North Almagro brought his train of scintillations.
And over the territories, between explosion and subsidence,
he bent himself day and night as if over a map.
Shadow of thorns, shadow of thistle and wax,
the Spaniard joined to his dry shape,
gazed at the ground’s sombre strategies.
Night, snow and sand make up the form of
my narrow country,
all the silence is in its long line,
all the foam rises from its sea beard
all the coal fills it with mysterious kisses.
Like a hot coal the gold burns in its fingers,
and the silver lights like a green moon
its hardened form of a gloomy planet.
The Spaniard seated next to the rose one day,
next to the oil, next to the wine, next to the ancient sky,
did not conceive of this place of furious stone
being born from under the ordure of the sea eagle.


کاشفان شیلی
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور

آورد
از آلماگروی شمالی
قطار شراره هایش را ،
و بر فراز سرزمین هایش
در میانه انفجار سکوت
در خود خمید
روز و شب
چنان که بر نقشه ای .
سایه خارزار ،
هاشور خاربن و موم ؛
اسپانیولی پیوست با شکل خشکش ،
خیره بر رزم آرایی تیره خاک !

شب ، برف و شن
بر آوردند ساختار باریکه سرزمینم را.
تمام سکوت در درازنایش است و
تمام کفها
بالا شده از ریش دریایش !
تمام زغال سنگها سرشارش کرده
با بوسه های رازآلود .
چون زغالی گداخته
می گدازد بر انگشتانش
طلا ،
و می تابد نقره
مثل ماهی سبز
بر هیات منجمد سیاره ای تاریک !

اسپانیولی نشست ، روزی
در کنار گل سرخ ،
کنار نفت ،
کنار شراب و
کنار آسمان کهن ؛
بی آنکه گمان برد
زاده شده است
این سرزمین سنگهای سخت
از زیر فضله عقاب دریا !

**************
کولی سروده بود :

کاشف بلندیها باش در جغرافیای عاشقی
مبتلا به خاک نباید بود !

و چه زیبا سروده بود !
سیامک

Posted by siamak at 8:32 PM

July 3, 2005

یکشنبه - 12 تیر 1384

سلام
اول اینکه : ...
... باید جشن بگیریم نازنین ! ....باید دوره بیافتیم و روی سنگفرش خیس همه خیابانهای شهر برقصیم و آواز بخوانیم !... عطر خاک باران خورده را در جواربرگهای خیس نارنج بو بکشیم و مست بشویم ! ... نه رفیق ! ...اشتباه نکن !....کاغذ پاره های من ارزش این کارها را ندارد ! ....
من دوست دارم برقصم چون نام تو در لابه لای این کاغذ پاره ها منتشر می شود و شاید – فقط شاید – روزی عاشقان تو را گرد هم بیاورد تا نامت را در گوش باد زمزمه کنند و باران را به یادش بیاورند !...
من تنها ، سرود خوان عاشقان تو هستم و این کهکشان ، هزار هزار ستاره دارد که به پای تو بریزد !...این ورق پاره ها که چیزی نیست !...
دوم اینکه : مجموعه عطر تند نارنج بالاخره منتشر شد !
عطر تند نارنج
برای چاپ این مجموعه غزل از خیلی ها باید تشکر کنم . از آقای دکتر حق شناس که به دنبال نتیجه جشنواره هرمزگان به عنوان جایزه نیمی از هزینه انتشار را تقبل کردند ....از استاد محمد علی بهمنی که جایزه به نام ایشان است و قرار است استمرار یابد و تشکری مضاعف از ایشان که شاگردنوازی کرده و مقدمه ای بر کتاب نوشته اند ... و سپاس ویژه از آقای محمد ولیزاده مدیریت کوشای انتشارات داستان سرا که زحمات بسیاری را در تمام مراحل انتشار کتاب متحمل شدند و خود من گاه و بیگاه مزاحمشان شدم و حاصل کار لااقل تا آنجا که به کار چاپ و نشر بر می گردد آبرومند و درخور است ... و...
این مجموعه 112 صفحه ای دربردارنده 40 غزل ، یک چهارپاره و یک مثنوی ست که مربوط به سالهای پس از 1380 می باشد که در تیراژ 1500 جلد و با قیمت 1300 تومان منتشر شده است .
دیگر اینکه این مجموعه از سری کتابهای « کتاب دیگر» است که به شعر امروز اختصاص داشته و تا کنون 13 کتاب در این سری توسط انتشارات داستان سرا منتشر شده است .
و نکته بعدی اینکه نشر این کتاب و سایر کتب انتشارات داستان سرا قرار است توسط نشر ققنوس انجام شود . بلافاصله بعد از اطلاع از نام کتابفروشیهای تهران و سایر شهرستانها ، در پست بعدی آنها را اعلام خواهم کرد . تا آن موقع دوستانی که تمایل به خرید کتاب دارند می توانند با ایمیل من (sbahramparvar@yahoo.com ( مکاتبه کنند.
و آخر اینکه خبرگزاری ایسنا نیز با یک مصاحبه این خبر را پوشش داده است که می توانید اینجا آن را ببینید .بی شک نقد و نظر کلیه دوستان می تواند کمک زیادی برای من باشد ....و این نه تعارف که امری بدیهی و قطعی ست ...پس منتظرم !
سوم اینکه : برای امروز شعری از پابلو نرودا را برایتان ترجمه کرده ام که امیدوارم بپسندید .توضیح اینکه انصافا ترجمه این شعر برای من کار سختی بود ! تعابیر کاملا دهنی و مضمون فلسفی شعر کار ترجمه را دشوار کرده بود .امیدوارم دوستان راهنمایی های خود را دریغ نکنند ...

Too Many Names
From: ‘Estravagario’

Monday entangles itself with Tuesday
and the week with the year:
time cannot be severed
with your weary shears,
and all the names of the day
the water of night clears.

No man can call himself Peter,
no woman Rose or Mary,
we are all sand or dust,
we are all rain in the rain.
They have told me of Venezuelas,
Paraguays and Chiles,
I don’t know what they’re talking about:
I know the skin of the Earth
and I know that it has no name.

When I lived among roots
they delighted me more than flowers,
and when I talked to a stone
it echoed like a bell.

It is so slow the spring
that lasts the winter long:
time has lost his shoes:
one year’s four centuries.

When I go to sleep each night
what am I called, not called?
And when I wake up, who am I
if it wasn’t ‘I’ who was sleeping?
This is to say that as soon as we
are thrust out into life,
that we come newly born,
that our mouths are not filled
with all these dubious names,
with all these mournful labels,
with all these meaningless letters,
with all this ‘yours’ and ‘mine’,
with all this signing of papers.

I think to confound things
mingling them, hatching them new,
seeing through them, stripping them naked,
until the light of the earth
has the unity of the ocean,
a generous integrity,
a crackle of starched perfume.


این همه نام
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور

دوشنبه
محصور می کند خویش را
با سه شنبه
و هفته با سال .

نمی شود بگسلد زمان
با قیچی کسل کننده ات،
و تمام نامهای روز را
آب شب می شوید !

هیچ مردی نمی تواند بنامد خویش را :
پیتر ؛
چنانکه هیچ زنی :
رز یا ماری .
ما ،همه، ماسه ایم و غبار ؛
ما ،همه ، بارانیم در باران !

به من می گویند :
ونزوئلایی ،
پاراگوئه ای ،
شیلیایی ؛
نمی دانم از چه می گویند .
من تنها ،
پوسته زمین را می شناسم
و می دانم که نامی ندارد !

وقتی می زیستم در میان ریشه ها
لذتم می بخشیدند
بیش از گلها
و آنگاه که سخن می گفتم
در میانه صخره ها
پژواک می شد صدایم
چون ناقوسی .

آنک بهاری می آید
آهسته اهسته
که درازنای زمستان را تاب آورده است ؛
زمان
گم کرده کفشهایش را ؛
یکسال
چهار قرن به طول می انجامد !

هر شب به گاه خفتن ،
چه نامیده می شوم و
نمی شوم ؟!
و به گاه بیداری کی ام ،
اگر این نیست «من» ای که به خواب رفته بود ؟!
این می گویدمان
که پرتاب می شویم در کام زندگی
از همان بدو تولد
که نیانباشته دهانهامان
با این همه نامهای مشکوک
با این همه برچشبهای غم انگیز
با این همه حروف بی معنا
با این همه «مال تو » و « مال من »
با این همه امضای کاغذها !

می اندیشم به شوراندن اشیا ،
در آمیختن شان ،
دوباره برآوردنشان ،
ذره ذره برهنه کردنشان ،
تا آنتجا که داشته باشد ، نور زمین
یگانگی دریا را :
تمامیتی سخاوتمند و
خش خش عطری استوار را !
****************
راستی این وبلاگ سه سالش هم تمام شد !!
رودسارعشق در لحظه لحظه تان جاری باد !
سیامک

Posted by siamak at 8:36 PM

May 16, 2005

دوشنبه - 26 اردیبهشت 1384

سلام
اول اینکه : ...
...در میان این همه کتاب ، تندیس واژگان تو را باید به نظاره نشست !...این را من می دانم و من ! ...به اضافه هزار هزار عاشقی که نامت را در لا به لای این همه کاغذ و سطر و واژه ، هجا به هجا فریاد می کنند ! ...طرح جلد رنگارنگ این ورق پاره ها ، بازی باد با گوشه روسری ات هم نیست حتی ، وقتی از دالانهای سبز آبی جنگل عبور می کنی و سینه سرخها به برکت چشمانت ، مستانه آواز می خوانند !...تو فرهنگ زبان عشقی که هزار هزار کلمه ناگفته و ناشنیده در آن زندگی می کنند و در حسرت بر زبان آمدن می سوزند ! ...و کدام زبان را یارای چنین لهیبی ست که دل را به شراره ای خاکستر می کند ! .... تو را در آستانه کوه و دریا دیدن ، حکایتی ست که هزار و یک شب را روسیاه می کند ! ...این را تنها من می دانم و من ! ...به اضافه هزار هزار عاشقی که ...
دوم اینکه : دیر کردم دوباره ! ...کمی اش تقصیر نمایشگاه کتاب بود و مجموعه ای که قرار بود برسد و نرسید و ماند برای اولین فرصت آتی ! ....و باقی اش هم طبق معمول!!...پوزش و پوزش !
سوم اینکه : کلی کتاب خریدیم ! ...باید دوباره بخش نقد کتاب را راه بیاندازم ... هر چند نمایشگاه به پرباری سال گذشته نبود با این حال کتابهای خوب هم کم نبود ...به تدریج درباره شان می نویسم ...
چهارم اینکه : برای امروز ترجمه ای از شعر زیبای پابلو نرودا را بخوانید .با توجه به درون مایه و فرم شعر ترجیح دادم از نثر شکسته برای ترجمه استفاده کنم که امیدوارم خوب شده باشد ....تقدیم به شما :


افسانه پری دریایی و مستها
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور

همهء اون مردا
اونجا ، تو میخونه بودن
وقتی اومد :
لخت و عور !

اونا مست بودن و
شروع کردن به تف انداختن !

تازه از رود اومده بود و
هیچ چی نمی دونست .
یه پری دریایی بود
که راهشو گم کرده .

متلکا سرازیر شد
رو تن براقش
بد وبیراه ها غرق کرد
سینه طلایی شو .
اشکو نمی شناخت
به خاطر همین گریه نکرد .
لباسو نمی شناخت
به خاطر همین لباس نداشت .

اونا سیاهش کردن
با چوب پنبه های سوخته و
ته سیگار ،
غلتوندنش رو کف میخونه و
خندیدن !
هیچی نگفت
چون زبونی نداشت .

چشماش
به رنگ یه عشق دور بود و
جفت بازواش
از یافوت سفید .
لباش جنبید
بی صدا
با یه نور مرجانی ...

و یه دفه
از اون در زد بیرون !

رفت توی رود و
پاک شد .
درخشید
مثه یه سنگ سفید زیر بارون !
و بی اونکه پشت سرش رو نگاه کنه
شنا کرد و شنا کرد ...
شنا کرد به طرف هیچ ،
شنا کرد به طرف مرگ !
***********************
افسون پری دریایی در تمام زندگی ها جاریست . با توست که سر رنجاندن داری یا در بر کشیدن ! ... کاش مستی مان از شراب محبت باشد نه تلخابه رذالت ! ...چنین باد !

پی نوشت : با سپاس بسیار از راهنمایی مهربانانه سیمای عزیز ...
پی نوشت 2 : با سپاس بسیار از فروغ عزیز به واسطه لطف بسیار و پی گیری بسیار تر اش و احساس مسئولیت مهربانانه اش و ترجمه بسیار خوبی که پس از قرائت ترجمه حقیر از این اثر برای راهنمایی ام فرستاد .
سیامک

Posted by siamak at 4:30 PM

April 3, 2005

یکشنبه-14 فروردین 1384

سلام
اول اینکه : ...
سال نو دارد می آید نازنین !
از پشت کوههای بلند ...از میانه دره ها و در تقلای موج موج دریا ...دارد می آید و می نشیند روی سبزه هایی که تو سبز کرده ای برای سفره هفت سین !
می دانی ؟!...سالهای پیش از این سالهای نیامده بود ! ...تنها امسال و سال پیش بودند که آمدند ! ... سالهای رفته تاکنون ، رفتند بی آنکه اصلا آمده باشند !!...یک جوری سرم را شیره مالیدند با ورق ورق کردن تقویمهای کاغذی تا درخشش خورشید و رویش برگ و نقش رنگین کمان را فراموش کنم !....این سالهای رفتهء اصلا نیامده ، فقط پیرم کردند و پیرتر !!....این سالهای رفتهء اصلا نیامده ...!! ...ولش کن!...آمد نیامد دارد حرف این سالهای نیامده را زدن در پیشگاه سال نوآمده !...دل به دل هفت سین تو باید داد که هفتصد فرسنگ فاصله دارد با همه هفت سینهای پیش از این !...سیبی که تو بچینی سیب است ، می دانی که ؟!... حوای همیشه و هماره ....
دوم اینکه : هفت سنگ را حتما در یابید ! ...شیوه دور جدید هفت سنگ مبتنی بر ارائه یک هفته نامه و یک ویژه نامه موضوعی (کلوزآپ) به شکل ماهنامه است که در نتیجه سرعت به روز رسانی و تعداد مطالب افزایش یافته است .لذا زود به زود ببینید که مطالب از کفتان نرود !!
سوم اینکه : اینترنت برای هر کسی بد باشد ، برای من یکی « اهلا من العسل» بوده است !!...این را که دیگر همه عالم و آدم می دانند ! ...همین الان که داشتم این پست را می نوشتم علی رضای عزیز تلفن زد و مرا مورد لطف خود قرار داد ... این خویشاوند پدری را سالهاست که ندیده ام و شنیدن صدایش و مهربانی اش چه دلنشین بود و واسطه این بازیابی همین اینترنت بود و همین وبلاگ و همین فضا ! ...این محیط مجازی را به خاطر همین چیزهایش دوست دارم ...همین یافتن هزار هزار مهربانی !
چهارم اینکه : امروز شعری بسیار زیبا از نرودا را برایتان ترجمه کرده ام . نکات زیادی در شعر وجود دارد که سعی کرده ام در ترجمه حفظشان کنم ، چه در تکنیک چه در حس و چه درمعنا ...بازگو کردن این نکات در حال حاضر شاید سبب شود که خودتان دقت در خوانش را از دست بدهید . سعی داشته ام یک بازسرایی در عین امانتداری از این اثر به دست بدهم و به همین سبب اصل اثر را نیز می آورم ...لذا خوشحال و سپاسگزار می شوم اگر نکات برجسته شعر و ضعفهای حقیر را در ترجمه یادآور شوید ....

I Explain a Few Things
Pablo Neruda

You will ask: ‘And where are the lilacs?
And the metaphysics covered with poppies?
And the rain that often beat down
filling its words
with holes and birds.’

To you I am going to tell all that happened to me.

I lived in a quarter
in Madrid, with bells
with clocks, with trees.

From there could be seen
the dry face of Castille
like a sea of leather.
My house was named
the house of the flowers, because everywhere
geraniums exploded: it was
a beautiful house
with dogs and little children.

Raúl, you agree?
You agree, Rafael?

Federico, you agree
beneath the earth,
you agree about my house with balconies where
the light of June drowned flowers in your mouth?

Brother, brother!

All
was loud voices, salt of wares,
agglomerations of pulsating bread,
the markets of my quarter of Argüelles with its statue
like a pallid inkwell amongst the hake:
the olive oil flowed into spoons
a deep pounding
of feet and hands filled the streets,
metres, litres, sharp
essence of life,
stacked fish,
the build of roofs with a cold sun on which
the weathervane tires,
the fine frenzied ivory of potatoes,
tomatoes multiplied down to the sea.

And one morning all of that burned
and one morning the bonfires
leapt from the earth
devouring beings,
and from that moment fire
gunpowder from that moment,
and from that moment blood.
Thugs with planes, and the Moors,
thugs with signet rings, and duchesses,
thugs with black friars blessing
came through the sky to slaughter children,
and through the streets the blood of the children
flowed easily, like the blood of children.

Jackals that the jackal would drive away,
stones that the dry thistle would bite and spit out,
vipers that the vipers would hate!

Opposed to you I have seen the blood
of Spain rise up
to drown you, in a single wave
of pride and knives!
Generals
traitors:
consider my dead house,
consider Spain, broken:
but from every dead house burning metal flows
in place of flowers,
but from every hollow of Spain
Spain rises,
but from every dead child rises a gun with eyes,
but from every crime are born bullets
that will find you one day in the house
of the heart.

You will ask why his poetry
has nothing of the earth, of the leaves,
of the grand volcanoes of his native country?

Come and see the blood through the streets,
come and see
the blood through the streets,
come and see the blood
through the streets!

چیزکی را شرح می دهم
پابلو نرودا
برگردان : سیامک بهرام پرور

خواهی ام پرسید :
« و کجایند یاسهای کبود ؟!
و حکمت پوشیده در شقایقها و
بارانی
که فرو می ریخت
دمادم
تا بیاکند کلماتش را
با لانه ها و پرندگان ؟! »...

می خواهم بگویمت
هر آنچه را بر من گذشت ...

زندگی می کردم
در محله ای از مادرید
با ناقوسها و
ساعتها و
درختها .

به چشم می آمد از آنجا
چهره خشک کاستیل
چون دریایی از کاه !

خانه ام
سرای گل خوانده می شد
چرا که درجای جای اش
منفجر شده بودند
شمعدانی های عطری !

خانه ای زیبا بود
با سگان و
کودکان کوچک !...

موافقی « رائول » ؟!
« رافائل » موافقی ؟!
موافقی فدریکو،
به زیر خاک ؟!
موافقی با وصف خانه ام
و بالکنهایش
که در آنها
گلهای غرقه در روشنای ژوئن
در دهانت بود ؟!

برادر ...
برادر !
سراسر
غوغای صداها بود و
نمک کالاها ،
تذاکم تپیدن نان
در بازارهای مجله آرگوئز من
با مجسمه اش ؛
شبیه جوهردانی پریده رنگ
در اندرون ماهی !

: روغن زیتون
جاری می شد در قاشقها ،
کوبش سخت پاها و دستها
پر می کرد خیابانها را ،
مترها ...
لیترها ...
دقیق !
چوهره حیات ،
تل ماهیها ،
نمای سقفها
در آفتابی کم رمق ،
با چرخشهای بادنما بر فرازشان ،
عاج شگفت وزیبای سیب زمینی ،
گوجه فرنگیهایی
که در دریا
تکثیر می شد !...

و
صیحگاهی
همه آنها سوخت !

و صبحگاهی
شراره های بلند
برجهید از زمین
برای بلعیدن بودها !

و از آن زمان ، آتش !
باروت ، از آن زمان !
و از آن زمان ، خون !

قاتلین با هواپیماها و مغربیها ...
قاتلین با انگشتران خاتم و دوشسها ...
قاتلین با دعای خیر راهبان سیاه ...
از آسمان آمدند
برای کشتار کودکان .
و در خیابانها
خون کودکان جاری شد ،
آسان،
به سان جریان خون کودکان !

شغالهایی
که می گریزد از آنها شغال !
سنگهایی
که خاربنی خشک
می جود و تف می کُندشان !

افعی هایی
که بر می انگیزند
نفرت افعی را !

بر خلاف شما
دیده ام من ،
که خون اسپانیا
بر خواهد خواست
برای غرقه کردنتان
با تک خیزابه ای
از غرور و چاقوها !

ژنرالها ،
خادنین !
تحویل بگیرید خانه مرده ام را،
تحویل بگیرید اسپانیا را ،
شکسته !
اما
از هر خانه مرده ای
جاری می شود فلز مذاب
تا به گلزارها ،

از هر حفره اسپانیا ، اما
قد خواهد کشید اسپانیا ،

از هر کودک مرده ، اما
بر خواهد آمد تفنگی و چشمانی !

از هر جنایتی اما
متولد می شود گلوله هایی
که خواهدتان یافت ، روزی
در منزلگاه دل !


خواهی پرسید
چرا شاعری اش
چیزی از زمین ندارد ،
از برگها،
از آتشفشانهای سترگ سرزمین اش ؟!

بیا و ببین خون ریخته درخیابانها را...

بیا و ببین ،
خون ریخته را در خیابانها...

بیا و ببین خون را،
ریخته در خیابانها !
******
پانوشت : مقصود ازفدریکو ، فدریکو گارسیا لورکا شاعر شهیر و شهید اسپانیایی و دوست نرودا ست که شاعر در هنگام سرایش این شعر از مرگ او خبردار بوده است . رافائل ( رائول) نیز رافائل آلبرتی دیگر شاعر بزرگ اسپانیایی همدوره لورکا و نروداست .
************************
گلوگاهتان ، گذرگاه هماره هزار عاشقانه شادمانه باد .
سیامک

Posted by siamak at 9:06 PM

February 22, 2005

سه شنبه - 4 اسفند 1383

سلام
اول اینکه : ....
…عاشورا که می آید ، هوا بوی عشق می دهد...این جمله اصلا کلیشه ای نیست !...یا لااقل من قصد کلیشه گویی ندارم !!...عاشورا بزرگداشت عشق در میانه آتش و خون است ... خودت بگو کدام حس دیگر بشری می تواند آدمی را به پای خود به مسلخی ببرد که تمام منیت خویش را قربانی کند و همه «او» شود ؟!...خودت بگو در کدامین حال و هوایی می شود خون چکیده از گوشه جگرت را می توانی به آسمان بپاشی در حالی که بر لبانت نام محبوب نشسته است ؟!... عشق ، سرزمین خون و آتش است و البته باران و عطوفت ...تضادی این چنین تنها در ساحت عشق دیده می شود ...آنگونه که خدای تعالی ، محبوب ترین آفریدگانش را در جلجتای کربلا ، بر صلیب هزار هزار نیزه ، به میهمانی لطف بیکران خویش می برد ... و چه جلجتایی ! که مسیحای کربلایی اش چنان عاشق است که حتی یک بار لب به شکوه نمی گشاید که لماذا ترکتنی !؟... که آشکارا می دید حضور «او» را در قطره قطره خونهای بر زمین ریخته و شعله شعله های سر برکشیده ! ...عاشورا خیلی عاشقانه است اگر در بن بست افسانه ها و کلیشه ها گم نشویم...عاشورایی که این بار صفین یان نه قرآن که فرزند قران ناطق را بر سر نیزه کردند !...
دوم اینکه : آنهایی که می شناسندم می دانند که نه اهل نان قرض دادن هستم نه اهل خودستایی ... این لینک را تنها و تنها به این دلیل می گذارم که غزلی را بخوانید که به گمان من بهترین غزلی ست که در طی سال اخیر شنیده ام ... شاعری اصغر عظیمی مهر به نظر حقیر امری مسجل است اما این شعر چیزی از جنس جنون ...از آن دست که شاید در شعرهای یک شاعر تنها دو یا سه بار اتفاق بیافتد متاسفانه بسیار دیده ام که شاعران امروز توان لذت بردن از شعر را از دست داده اند ! ....این سخن غریب می نمایدا ما واقعیت دارد ... بارها دیده ام که شاعر ما گمان می کند که ستایش از یک اثر هنری دوستی هم سن و پایه خودش سبب می شود که ارزش و قدر خود او و نیز سطح سلیقه اش نازل تلقی شود .بیایید این یک بار فارغ از همه معلق و واروهای تکنیکی و نیز جدا از همه تئوریهای جورواجور دل به شعر بدهید و حس جاری و جنون نابش .هر چند اگر قرار به نقد جز به جز هم شود به گمان من حرفهای زیادی برای گفتن در باب این شعر خواهد بود...خلاصه کلام اینکه به گمان من اگر این غزل طولانی و البته یکدست را نخوانید چیز زیادی از کف داده اید : ....چقدر گز کنم این کوچه را بدون خودم !
سوم اینکه : برای امروز شعری کوتاه از نزارقبانی را برایتان از انگلیسی ترجمه کرده ام ...امید که مقبول باشد...

پنجاه سال آزگار
نظاره کردم
احوال ملت عرب را
و آنان تندری بودند
که هرگز به بارانی ختم نشد !

آنها
به نبرد در شدند و
هرگز به در نیامدند .
نشخوار کردند
خرده ریزه های خِرَد را و
هرگز هضمش نکردند !

پنجاه سال آزگار
تلاش کردم
تا سرزمینی بکشم
که سرزمین عرب نامیده شود ،
بی حرف پیش !

گاه کشیدمش
با رنگ رگ و
و گاه
به رنگ خشم !

و وقتی نقاشی تمام شد
از خودم پرسیدم :
اگر روزی روزگاری
مرگ ملت عرب اعلام شد
کجا به خاکشان خواهند سپرد ؟!
و بر ایشان
که خواهد گریست ؟!
که آنان را نه دختری ست
نه پسری !

پس سوگی نخواهد بود
چنانکه سوگواری !
*******************
شادی میهمان دلتان که شادی بزرگترین شیوه شکرگزاری ست !
سیامک

Posted by siamak at 11:32 PM

January 8, 2005

شنبه -19دی 1383

سلام
اول اینکه : ...
وقتی روی دستگیره در ، قاب عکس روی دیوار ، گل میخ پرده ، شعله های شومینه ، روی روتختی گلدار و بالای کمد لباس ، آویزان بر لامپهای سقف و بازی کنان با برگهای لیندایی که تازه خریده ای ، کوپید بازیگوش ، نرم نرمک می رقصد و اواز می خواند ، با تیری در چله کمانش و ترکشی که هرگز تهی نخواهد شد ، تا شهاب باران دوستت دارم در آسمان عاشقانگی نقش ببندد تا ابدالاباد ... وقتی عطر نافذ صدایت در مشام آجر آجر خانه می پیچد و صدای تپش قلب این همه آجر را در چهار گوشه شهر می شنوم ... وقتی باران از آسمان می بارد و زمین تن می شوید از غبار ملالت زمستان تا بهار را در آغوش کشد ...من دیگر چه بگویم که واژگانم در میان این همه واژه عاشقانه گم نشود و به پشیزی بیارزد ؟!...سکوت را دوست ندارم رفیق ! ... پس بدان که «هنوز هنوز هنوز عاشق تو هستم» ...عاشقانه ترین « شهری که دوست می دارمت !» ...ای هفت شهر عاشقانگی !!
دوم اینکه : بحثی شیرین و کوچک در باب عشق و فلسفه عاشقانه ... اگر به این بحث مایلید و نظری دارید به نوشته های نویسنده و کامنتهای حقیر توجه کنید ...با تشکر از سوسن عزیز .
سوم اینکه : برای امروز قاعدتا باید از کتاب خانم بهفر می نوشتم اما حس کردم اگر امروز در این باره بنویسم به واسطه عدم امادگی ذهنی ، حاصل کار چیزی در مایه های رفع تکلیف خواهد بود ! ... پس برای امروز دو ترجمه از اشعار نزار قبانی که مثل همیشه از انگلیسی برگردان کرده ام بخوانید و در دنیای گسترده شاعرانه اش گشتی بزنید :

کودکانی که صخره ها را به دوش می کشند
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور

با سنگی در دستانشان
جهان را به مبارزه می طلبند
به سویمان می آیند
چونان خبرهایی خوش ،
با خشم و عشق
منفجر می شوند و
می افتند ...
آنگاه که ما
گله خرسهای قطبی را ماننده ایم :
تا بن دندان مسلح در برابر سرما !

حلزون وار
در قهوه خانه ها لمیده ایم :
یکی به دنبال معامله ای پرخطر !
دیگری به دنبال یک بیلیون بیشتر !
یکی به دنبال چهارمین همسر ،
و پستانهایی که تمدن صیقلشان داده !!

یکی پاکشان به قصری مجلل درلندن،
دیگری در آمد و شد میان اغوشها ،
یکی به دنبال انتقام در کلوبهای شبانه ،
دیگری در فکر اریکه سلطنت ،
ارتش شخصی
و شاهزادگی !!
[]

آی !
نسل تسلیم شده !
دسل نشاندگان بی شرم !
نسل پس مانده ها !
ما جارو خواهیم شد ،
نه با گامهای آهسته تاریخ !
به دست کودکانی
که صخره ها را بر دوش می کشند
در کفشهای من !

توضیحی به خوانندگان شعرم
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور

ابلهان درباره ام می گویند
به اتاق زنان در شدم
و هرگز به در نیامدم !
آنها اعدامم را می خواهند
چرا که عشق ورزیدم
به خودم
شاعرانگی
و ترانه ...
و معامله شان نکردم
با حشیش ريال
چون دیگران !

هرگز ندزدیدم و نکشتم
تنها عشق ورزیدم
در روزگاری بی لطافت !
گناهکارم آیا ؟!

و ابلهان درباره ام می گویند
با شعرم
توهین کرده ام به فرامین آسمان !
که گفته عشق
هتک حرمت آسمانهاست ؟!
آسمان محرم من است :
می گریم و می گرید
می خندم و می خندد
و ستارگانش
درخشان تر می شوند
اگر روزی عاشق شوم !

پس چه می شود اگر
به نام دلدارم بسرایم و
چونان درخت شاه بلوط
در هر پایتختی
بکارمش ؟!

شیفتگی
دعوت من باقی خواهد ماند
چونان تمامی پیامبران
و کودکانگی و
معصومیت و
پاکی !
از دلدارم خواهم نوشت ،
تا آنگاه که گیسوان زرین اش را
درآمیزم
با طلای آسمان !

این منم
و کاش دیگرگون نشوم !
چونان کودکی
که بر دیوار ستارگان
خط خطی می کند
برای دلش !
تا آنگاه که ارزش عشق
با هوا برابری کند
در سرزمینم ،
و برای دلدادگان
لغتنامه ای شوم ،
بر لبانشان
الفی
یا
بایی !

Posted by siamak at 7:55 PM

November 15, 2004

دوشنبه - 25 آبان 1383

اول اینکه :...
یک سال گذشت !...به همین راحتی یک سال گدشت از این قصه و این غزل !
تو هم با من مرور کن این غزل را !
تا یادمان باشد که عشق شکوفایی یک حادثه است اما عشق ورزیدن توالی بوسه های من است بر گیسوان تو که شب یلدایی بی پایان را به تصویر می کشد !
عشق انفجار نور در گلوی سپیده است اما عشق ورزیدن نورافشانی هزار آفتاب لبخند است برگستره دشت زندگی ، تا سبزینه حیات در رگان ترانه نورسته نپژمرد !
عشق نقطه پایان فاجعه بی توبودگی ست اما عشق ورزی امتداد خط علاقه است بر مدار عاطفه تا سیر صعودی شادمانی را پایانی نباشد !
یادمان باشد عزیز !
عشق « در ناگهانی از گل و لبخند» می آید و در هماره ای از ترانه وآشتی می ماند !
تو یادت هست !...من هم یادم هست ! ... الحمدلله !
دوم اینکه : دو تا وبلاگ خوب پیدا کرده ام !...این ترانه-حکایت زیبا را بخوانید تا با من هم عقیده شوید ! به نظر من هرچند شاید ضعفهای کوچکی داشته باشد اما کشفها و زیبایی هایش بسیار بیشترند .... و نیز این مجموعه غزلهای زیبا را نیز از کف ندهید !
سوم اینکه : برای امروز ترانه ای از کریس د برگ را ترجمه کرده ام از مجموعه قطار اسپانیایی و داستانهای دیگر (Spanish train and other stories) . این مجموعه چنان که از نامش پیداست از چند ترانه - حکایت بسیار زیبا تشکیل شده است که شعرهای بسیار عمیق و در عین حال ساده ، قدرت اجرای خواننده و ارائه دکلمه وار ترانه در کنار موسیقی هایی شگفت ، آثاری دلپذیر را پدید آورده اند . پیش از این ترجمه قطار اسپانیایی را برایتان گذاشته بودم و امروز ترانه ای دیگر از این مجموعه که البته صدایش را هم در زمینه وبلاگ می شنوید !

یه مرد فضایی از سفر اومد ( A Spaceman Came Travelling ) ...لینک اصل شعر
با صدای : کریس د برگ ( Chris De Burgh )
برگردان : سیامک بهرام پرور

یه مرد فضایی از سفر اومد
با سفینه اش
از اون دوردورا :
چندین سال نوری از اون زمانی که ماموریتش شروع شده بود ، می گذشت
سفینه اش رو بالای یه دهکده نگه داشت و
اون مثه یه ستاره تو آسمون معلق شد ....درست مثه یه ستاره !

رد یه نور و گرفت و
اومد طرف کلبه ای که تُوش
یه مادر و بچه تُو رختخواب دراز کشیده بودن.
یه حلقه نقره ای نورانی ، دور سرش می درخشید و
صورتش مثه صورت یه فرشته بود...
و اونا ترسیدن !

اونوقت غریبه حرف زد
گفت : نترسین !
من از یه سیاره خیلی خیلی دور می آم
و واسه آدمیزاد یه پیغام دارم ...
و یه دفعه دلنشین ترین آهنگ فضا رو پر کرد ...
اینجوری بود : لا لا لا ...
صلح و صفا واسه همه آدما
و عشق برای بچه ها !

این آهنگ دوست داشتنی ، پا کشون تُوی زمین پخش شد
و خیلیا با شنیدن اون صدا از خواب پریدن و
مسافرای تُوی جاده ، دهکده رو پیدا کردن ،
با نوری که از سفینه تُو آسمون بود و
همه جا رو روشن کرده بود...

و درست قبل از طلوع آفتاب ،
تو گرگ و میش آسمون ،
غریبه برگشت و گفت : من دیگه باید برم
وقتیکه دو هزار سال از زمان شما گذشت
این ترانه یه بار دیگه شروع می شه ،
تُو گریه یه نوزاد !
اینجوری بود : لا لا لا ...
این ترانه یه بار دیگه شروع می شه،
تُو گریه یه نوزاد !
اینجوری هست : لا لا لا...
صلح و صفا واسه همه آدما
و عشق برای بچه ها !

آه !
تمام جهان در انتظارست
انتظار شنیدن دوباره آن ترانه !
هزاران نفر در آستانه جهان ایستاده اند
و ستاره ای در جایی راه می سپرد،
آن زمان نزدیک است
این ترانه تکرار خواهد شد، دیگربار
در گریه نوزادی !

**************
دعایی از این بهتر می شود ؟!
کاش ترانه ای اینچنین تکرار شود ، دیگر بار و دیگر بار !
سیامک

Posted by siamak at 7:31 PM

September 24, 2004

جمعه- 3مهر1383

سلام
اول اینکه : ...
... می آیم و تو تنهایی ات را می بینی که چون کبوتری از چشمانت پر می کشد و می نشیند روی مبلها که سکوت روزانه ات را خمیازه می کشند ! ...می آیم و می بینی انگار دیوارها یادشان می آید که انسان ، موجودی ناطق است که راز بوسه ها را نیز می داند !... می آیم و می بینی که پنجره ها به فروغ آفتاب سلامی دوباره می کنند !!...
می آیم و می بینی ...!
و وقتی می روم کبوتر یاد آشیانه اش می افتد و دیوارها همه درسهای دیده و شنیده را از یاد می برند !!...
اینها را تومی بینی و می دانی که جفت این کبوتر ، درست روی قلب من آشیانه دارد....درست همراه با جفت اش می آید و می رود ... و من ساعتهای بی تو را ، با این کبوتر عاشق درد دل می کنم ...چنانکه وقتی با توام این دو کبوتر نیز، روی مبلها جاخوش می کنند و بق بقو می کنند !....

دوم اینکه : شماره جدید نشریه ادبی واژه منتشر شد ... در بخش چالش ترجمه این شماره شعری از تد هیوز را توسط چند مترجم می توانید ببینید... ترجمه مرا نیز ! خوشحال می شوم از نظراتتان استفاده کنم ... چالش ترجمه شماره بعد هم اینجاست برای علاقه مندان !

سوم اینکه : نشریه شعر هم چاپ شده است که در یکی از مطالبش به قلم آقای هادی محمدزاده بیوگرافی مفیدی از محمود درویش شاعر فلسطینی آمده است به همراه چند شعر از او و نیز بخشی از کتاب عاشق فلسطینی .
اتفاقا اخیرا این شعر از روی متن انگلیسی ترجمه کرده ام که انصافا شعری زیبا و تاثیرگذار است ...بخوانید و راهنمایی ام کنید ( نسخه انگلیسی شعر را هم اینجا ببینید )

عاشق فلسطینی ( Lover from Palestine )
محمود درویش
برگردان : سیامک بهرام پرور

چشمانت
نشتریست در قلب من
دردناک اما دلپذیر
در برابر باد می پایمش
و با آن ضربتی عمیق می زنم به شب
، به درد ،
زخمش چراغان می کند تاریکی را
و حال مرا به آبنده پیوند می زند !

عزیزتر از جانم !
فراموش خواهم کرد دیدار چشمان مان را
آنگاه که بار اول
با هم
پشت در بودیم !

واژگانت
ترانه من بودند
خواستم بخوانم ، اما
زمستان جای بهار را گرفت.
واژگانت چون گنجشکی پر کشید
چون گنجشکی که دریچه هامان را ترک گفت
بعد از تو !

آیینه هامان
، شکسته از غمها ،
فرامان گرفتند
ما تکه تکه های صدا را برچیدیم
و تنها آموختیم
سوگواری را برای سرزمین پدری !

ما باید دوباره بکاریمش
با هم
بر فراز سینه گیتاری
بنوازیمش بر بامهای سوگقصه مان !
تا شکل ماه و صخره ها دیگرگون شود ...
...اما فراموش کرده ام ...!
فراموش کرده ام صدایت را !
آیا از سکوت من است این ؟!
آیا از سکوت من است این یا
عریمت تو
که گیتار من خاک می خورد ؟!

آخرین بار در فرودگاه دیدمت :
مسافری تنها
بی ره توشه !
به سویت دویدم
چونان چون یتیمی ،
کودکی به دنبال پاسخ ها ، با فراست احدادی :
چگونه باغستان سبز توانست زندانی شود ،
بکوچد و تبعید شود به هواپیمایی
و همچنان سبز باقی بماند ؟!

به خاطراتم در می شوم
پرتقال ها را دوست دارم و
از هواپیماها بیزارم !
جاییکه ایستادم اما ،
- به سان سیلابهای باران فروریخته ! -
ما تنها پوست پرتقال را داشتیم و
پساپشتمان
بیابانی بی نهایت تن گسترانده بود !

دیدمت
بر تلی از خار
طرح چوپانی بی گوسپند.
دیدمت
بر خرابه ها و ...
ناگهان
تو باغستان سبز بودی
ایستادم
چون بیگانه ای به نواختن دروازه ات ،
درها ، پنجره ها و سنگهای سیمانی
لرزیدند !

چهره ات را دیدم
در چاه ها !
در تکه تکه انبارهای غله !
پیشخدمتی دیدمت در کافه های شبانه !
دیدمت در میانه اشکها و زخمها !
و تو
واژگان روی لبان منی !
تو اتشی و
تو آبی !

دیدمت بر دهانه غاری
که کهنه های یتیمت را می آویختی !
دیدمت در اصطبلها و
در خیابانها
که خود را گرم می کردی
با آتش .
دیدمت
در سوگواری نکبت ،
در خونی که از خورشید می چکید ،
در شوری دریا و شن !
و هنوز
تو زیبایی
چنانکه زمین ،
چنانکه کودکان !

سوگند می خورم
از مژگانم
برایت یک روسری ببافم !
با کلماتی شیرین تر از عسل و بوسه ها
خواهم نوشت :
...و بوسه هایی که تویی
و تو
باقی خواهید ماند !

دریچه هایم را بر هجوم شب می گشایم
، به روی ماهی سیمگون ،
آواره حیابانهای پایین شهرم ،
در تاریکی.
قراری دارم با کلمات ،
با طلوع روشنا .
تو باغ بکر منی
، به صداقت گندم !
با ترانه هامان
هوا را خواهیم شکافت
و باروری را
در خاک خفته خواهیم کاشت !
و تو :
چون نخلی چل گیس ،
استوار در برابر طوفان ،
بی اعتنا به وزش تیغ ،
بر فراز چنگ و دندان دیوهای جنگل !

یه سوی من بیا !
از هر کجا که هستی ،
هر چه بر سرت آمده ، ...
و رنگ را به گونه هایم برگردان و
معنا را به بودنم !
بازگرد و
مرا به عمق چشمانت ببر
شاخه ای زیتون بردار و
بیتی از سوگقصه ام ،
بازیچه ای ،
سنگی از خانه مان بردار
تا فرزندانمان
راه خانه شان را به یاد آورند !

فلسطینی چشمان توست !
فلسطینی نام توست !
فلسطینی رویای تو ،
فلسطینی روسری توست !
بدنت ،
پاهایت !

فلسطینی سکوت- واژه ها ،
فلسطینی صدا ،
فلسطینی در زندگی !
فلسطینی در مرگ !

در خاطراتم ، می برمت !
برای دَدِش به آتش واژگانم ،
برای تغذیه اندیشه هایم .
و با نام تو در دره ها فریاد می کنم :
« اسبان جنگی ! »
ملاقاتشان می کنم
اگر چه زمانخ دیگرگون شده ،
بر حذر باش !
بر حذر از سمها و سنگها !
بتهای بزرگ را شکستم
آذرخش به چخماق خورده است و
من
گستره ای شام را
با ترانه هام خواهم آکند !

با نام تو
فریاد کرده ام به سوی دشمن :
اگر به خواب رفتم
بگذار هیزمها تن ام را ببلعند !
مورچگان را توان پرورش عقاب نیست !
و افعی
تنها افعی می زاید !
دیرسالی پیش از این
اسبان جنگی را
به عمقاعمق روحم بازگرداندم .
می دانم
روزی
دوباره رهاشان خواهم کرد ! ...

********************************

Posted by siamak at 9:02 PM

September 1, 2004

چهارشنبه - 11 شهریور 1383

سلام
اول اینکه :...
... بهانه بی بهانه ! ... برای خندیدن بهانه لازم نیست !... شادی که دلیل نمی خواهد ، شادیِ بی دلیل من ! ... آدم برای گریستن و اندوه بافتن و آه کشیدن باید هزار دلیل محکمه پسند بیاورد !...آن هم دلیلهایی از جنس فولاد و آتش !...چنان محکم و چنان گیرا که خداوند را قانع کند که مکروهی به جای مستحب بنشیند ! ... التوبه التوبه ! ... لبخند تو نه مسنحب ، که واجب ترین واجبات است...اگر برای خودت نه ، برای من که هست ! ... اگر تو نخندی ، هزارهزار کبوتر سپید ، راه خانه مان را گم می کنند و سر از ناکجا در می آورند !... تازه کلاغ سیاههای به خانه نرسیدهء همه قصه های دنیا ، به خیالشان می رسد که سقف خانه ما شاید خانه گمشده شان باشد !! ...می آیند و این قدر قار قار راه می اندازند که سرمان را می برند و دلمان آشوب می شود ! ...تو هم می دانی که دل آشوب شده به هیچ دردی نمی خورد ، حتی عاشقی !! ... پس بخند !...بی دلیل بخند تا دنیا شادی را از یاد نبرد ! ...
دوم اینکه :با سپاس از مهربانی همه دوستانی که در نقد شعر آقای سلیمانی بر سر حقیر منت گذاشته و همکاری کردند... وعده کرده بودم راجع به آن غزل - غزل پست قبل - چیزکی بنویسم ...
غزل آقای سلیمانی یک غزل روایت گر و تقریبا سینمایی ست . در حقیقت توالی ابیات ، شکل دهنده یک روایت اند ...آن هم روایتی بسیار ساده که در ذهن شاعر استحاله ای شاعرانه و تقریبا سوررئال پیدا کرده است . اتفاق خیلی ساده است !... دختری با روسری سپید از فراروی شاعر ، در یک میدان ، می گذرد و شاعر این عبور را تصویر کرده است ! ...بیایید یک بار دیگر شعر را مرور کنیم :
در بیت اول شاعر حضور (او) را توصیف می کند و با استفاده از ردیف دو پهلوی به سرش زد - چنانکه رامین عزیز هم اشاره کرده است - می گوید که این جنون دامنگیر است و به حوزه اشیا هم داخل شده است . در حقیقت این یک افتتاحیه خوب و غافلکیر کننده و در عین حال دارای ابهام مناسب است که خاصیت گره افکنی در روایت را دارد .
در بیت دوم ... روسری سپید را می توان از احرام بستن دریافت کرد و بعد تصویر زیبای بیت که با استفاده از همین ایهام و نیز ایهام مربوط به کلمه ( چین) پرداخته می شود . چین گیسوی (او) چنان در روسری سپید هوشرباست که خاقان را نیز دیوانه می کند !... همنشینی احرام و گردش (طواف) در کنار تضادی که بین آنها و مجموعه خاقان و چین هست به عالمگیری این عشق و نیز جنون حاصل از آن تاکید مجدد دارد .
در بیت سوم و چهارم و پنجم شاعر به توصیف بیشتر و استفاده از کهن-داستان سلیمان و بلقیس می پردازد و در حقیقت آن حرکت به سمت کهن-الگوهای زبانی و تصویری را که از بیت دوم آغاز کرده است ادامه می دهد ....در حقیقت این تغییر منش در زبان و تصاویر درست بعد از بیت اول که با واژگانی نظیر ساعت میدان ، کوچه و خیابان و ...فضایی امروزی داشته ، به قصد ایجاد فضایی جدا و در حقیقت برای بیان این نکته است که شاعر از دنیای رئال بیت اول به فضای خیال و سوررئال و جنون زده ای داخل شده است که چنانکه می بینیم حتی مناسبات بین اشیا هم به هم خورده است ( و کسی چه می داند شاید از واقعیت حقیقی تر شده باشد ! ) : یک لحظه که در چشم تو حوض آبتنی کرد ... !
و اما در بیت نهایی باز هم در پرتو ایهام کلامی ،اتفاقی بزرگ می افتد : اتفاق رئال این است که دختر از شاعر می گذرد و بی توجه به او عبور می کند ! و در دنیای سوررئال شاعر اینگونه نقش می بندد که : تا مرز لبالب شدنت یک نفس آمد !
اینجا لبالب شدن می تواند اشاره ای به بوسه داشته باشد و نیز با اشاره ای نزدیکتر به پر شدن از ( باده ) که در مصراع دوم آمده است نیز بر می گردد . یک نفس نیز چنین است : هم به معنای یک لحظه و یک دم و هم به معنای لاجرغه سرکشیدن (باده ) ... و در مصراع دوم هم بی التفاتی (او) خاصیت شراب بودن را سلب کرده و در نتیجه مظروف این شراب - اکنون آب شده ! - چاره ای جز افسوس - و شاید هم جنون !- ندارد... و نکته جالب اینکه شاعر به استخدام واژه لیوان - که واژه ای امروزی ست - بازگشت خود به دنیای رئال و خروج از جذبه فراواقعیت را به ما اعلام می کند ...
می بینید که چیزی که در این شعر جالب توجه است تاویل پذیری های متعدد شعر و انعطاف و نرمش تصاویر است که علی رغم ظاهر آرکائیک شعر به آن طراوت و شادابی می بخشد . از سوی دیگر استفاده مناسب و به جا از زبان ،موجب فضاسازی و انتقال معنا شده است که به نظر من شایسته توجه است ...
سوم اینکه : شماره سالگرد 7 سنگ را در یابید ....
چهارم اینکه : ترجمه دو شعر کوتاه از نزار قبانی تقدیم به شما ...( اصل شعرها را در یک وبلاگ انگلیسی زبان یافتم که از مجموعه شعری در زبان انگلیسی از نزار قبانی نقل کرده است ...)

با کودکی هایم
نزار قبانی
برگردان: سیامک بهرام پرور

امشب نمی شود که با تو باشم
نمی شود هیچ کجا باشم !
کشتی هایی آورده ام
با بادبانهایی بنفش
قطارهایی که تنها
در ایستگاه چشمان تو می ایستند !
و هواپیماهای کاغذی
که تنها با نیروی عشق تو پرواز می کنند...

کاغذ و مدادهای شمعی را آورده ام
و تصمیم دارم
تمام شب را بیدار بمانم
با کودکی هایم !

( بدون واژه )
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور

چون تمام واژگان در لغت نامه ها مرده اند
راهی کشف کرده ام
برای عشق ورزیدن به تو
بدون واژه !
++++++++++++++++++++++++
غم آفریده خدا نیست ! ... خدا ، که بی نهایت خوبی هاست ، تنها شادی را خلق کرده است !...غم یعنی نبود شادی ! ...یعنی عدم ! ... و لبخند یعنی : فتبارک الله احسن الخالقین !...ذکر شادمانه تان مستدام !
سیامک

Posted by siamak at 12:31 AM

July 31, 2004

شنبه - 10 مرداد ماه 1383

سلام
اول اینکه:....
چیزی بگو بهار ! ... چیزی بگو تا از میان واژگانت شاعر بیچاره ، شعری را شکار کند برای روز مبادا !
آخر می دانی ؟! ... .واژگان تو گله های پروانه اند!... و من با تور غزل ، مثل کودکی بازیگوش ، در کوچه باغهای زندگی ، لا به لای این همه آلاله ، دنبالشان می دوم !...حتی وقتی که خسته خسته ، در سایه سار مزگان نیلوفری ات، با صدای لالایی نگاهت به خواب می روم ، باز هم خواب پروانه را می بینم !...
چیزی بگو ! ...چیزی که به تمام تاریخ ادبیات عاشقانه جهان بیارزد !...چیزی که همه چیزی باشد و هیچ چیز ! ... چیزی مثل هوا : بن مایه حیات و نادیدنی !...
لب تر کن تا دیده تر نکنم !....
(( چیزی بگو ! ...پیش از آنکه در اشک غرقه شوم ...چیزی بگو ! ))...
دوم اینکه : هفت سنگ جدید را حتما ببینید..کلوزآپ این شماره مربوط به شاملوست و به نظر من یکی از بهترین شماره های نشریه منتشر شده است . دلنوشته ای از آیدا ، شعری از عمران صلاحی ، شعری از اما کاریره شاعر اسپانیایی در رثای شاملو ، شعری از یغما گلرویی ، یادنامه ای از بابک صحرایی ، تحلیل یکی از ترجمه های شاملو بر شعر لنگستون هیوز ، نگاهی به آثار شاملو در حیطه سینما ، یک گفتگوی منتشر نشده با بامداد و یادنامه ای ار بابک بیات و ... ! ...می بینید که دست 7 سنگ این بار حسابی پر است و البته به اینها اضافه کنید نوشته های ثابت نشریه را که همگی زیبایند .
از حقیر نیز بخشی از یک مقاله مفصل در تحلیل ترانه ها و اشعار فولکلوریک شاملو منتشر شده است که می توانید اینجا آن را ببینید . متن کامل مقاله هم به شکل فایل PDF از اینجا قابل داون لود است . خوشحال می شوم نظر دوستان را - فارغ از تعارفات رایج ! - در مورد این مقاله بدانم و استفاده کنم.
سوم اینکه : برای امروز شعری از نزار قبانی رابرایتان ترجمه کرده ام که علاوه بر زیبایی همیشگی آثار نزار قبانی ، یک نکته برجسته دیگر هم دارد که ... ! ...گمانم نیازی به توضیح ندارد ! ...بخوانید :

کلمات ( Words ) *لینک نسخه انگلیسی*
نزار قبانی ( Nizar Qabbani )
برگردان : سیامک بهرام پرور

او می گذارد بشنوم
وقتی که دارد مرا می رقصاند .
کلمات
به دیگر واژگان ماننده نیستند !
زیر بازویم را می گیرد و
مرا بر ابرهای دور می نشاند
و باران سیاه در جشمان من
می بارد و سیل می شود
سیل !
او مرا با خود می برد
می برد مرا
به عصرگاه عطرآگین ایوانها !

و من
چون کودکی در دستان اویم
چون کاهی بر دوش باد !
در دستانش
هفت ماه برایم می آورد
و کوله باری ار ترانه !
خورشید را به من پیشکش می کند
چنانکه تابستان را و
دسته دسته چلچله را !
به من می گوید که گنچ اویم
همپای هزار هزار ستاره !
من گنجم و
زیباتر از هر نقشی که نا کنون دیده است !
چیزهایی می گوید که گیجم می کند !
آن گونه که رقص و گامهایش را گم می کنم !

این کلمات اند که
تاریخ مرا زیر و رو می کنند !
که از من زنی می سازند ...تنها برای چند لحظه !
او برایم قصرهایی خیالی می سازد
که در آنها می زیم ...تنها برای چند لحظه !
و باز می گردم
باز می گردم به سوی میزم
در حالیکه هیچ چیز با من نیست
هیچ چیز
جز مشنی حرف !

************
کاش همه حرفهای دنیا ، حرف نباشد !
یا لااقل عشق را هر روز حرفی تازه باشد ...حرفی که تنها حرف نیست!
سیامک

Posted by siamak at 10:32 PM

July 10, 2004

شنبه - 20 تیرماه 1383

سلام
اول اینکه :...
عطر گیسوان خیست ، هزار باغ سیب را می خرد و آزاد می کند !...اما سیو تنها سیب نیست !!
گیسو که پریشان می کنی ، هزار چکاوک غزل ،آواز شبانه شان را در گلوی شاعر از سر می گیرند و سکوت هزارساله با لهجه هزار چهچهه می شکند !
قطرات آب چکه چکه روی زمین می ریزد و زمین بوی سیب می گیرد ... هوا بوی سیب می گیرد ... زمان بوی سیب ...! ...اما سیو دیگر فقط سیب نیست !!
مگر نمی بینی ؟!...قطره قطره خورشید دارد از شب می چکد روی برف !!...آنوقت تو هی بگو سیو همان ... هی هی دل دیوانه ! هی !!
دوم اینکه : 7 سنگ جدید قرار بوده است که در بیاید !! ...با یک کلوزآپ جالب که نمی گویم تا سورپریزش حفظ شود !( اگر احیانا رفتید و دیدید هنوز خبری نشده است زیاد ناراحت نشوید !! می توانید 24 ساعت بعد مجددا تلاش کنید !!....
سوم اینکه : ممنون از همه دوستانی که لطف داشته اند و دومین سال تشکیل این وبلاگ را تبریک گفته اند ...باشد که سومین سال ، سالی بهتر باشد ....سپاس و دیگر سپاس ...
چهارم اینکه : یک ترانه ساده و زیبا و عمیق، با کلیپی زیباتر، مدتها ذهنم را به خود مشغول کرده بود ... امروز - اگر کمی برای داون لود تحمل کنید - این ترانه را می شنوید و ترجمه حقیر را هم خواهید خواند و به شدت توصیه می شود که کلیپ زیبای آن را نیز گیر بیاورید و ببینید !!...

اگه فردا اصلا نیاد ... (نسخه انگلیسی : If tomorrow never comes )
رُنان کیتینگ ( Ronan Keating )
برگردان : سیامک بهرام پرور

بعضی وقتا
تو نیمه های شب
بیدار ، دراز می کشم و
نگاش می کنم که خوابیده !
اون توی رویاهای آرامش غرق شده !

اونوقت چراغو خاموش می کنم و
تُو تاریکی درار می کشم
و این فکر به ذهنم می آد
که اگه صبح ، اصلا بیدار نشم
اون هیچ وقت بو می بره
که تُو قلبم
چه حسی بهش داشتم ؟!

اگه فردا اصلا نیاد
اون می فهمه
که چقدر دوسش داشتم ؟!
از هر راهی سعی مو کردم
هر روز
بهش نشون بدم
که واسم بی نظیره ؟!

و اگه وقتم رو زمین تموم بشه و
اون مجبور شه
بی من
با دنیا روبه رو شه
عشقی که قبل از این بهش دادم
برای بعد از اینِش کافیه ؟!
اگه فردا اصلا نیاد !

آخه من تُو زندگیم
آدمای دوست داشتنی دیگه ای رو از دست دادم
که هیچوقت نفهمیدن
چقدر دوسشون داشتم !
حالا پشیمونم که چرا
حس واقعیمو
به اونا نشون ندادم

پس به خودم قول می دم
هر روز بهش بگم
که برام چه معنی ای می ده و
نذارم یه جوری بشه
که دیگه شانس دومی
واسه گفتن حسم بهش نداشته باشم !

پس تو هم بگو
به هر کی که دوسش داری
که دقیقا راچع بهش چی فکر می کنی ...
اگه فردا اصلا نیاد ...

توضیح : قسمتی که پررنگ تر آمده است ، در واقع ترجیع بند محسوب می شود و در اصل ترانه دوبار تکرار می شود که در ترجمه جهت ایجاز بیشتر حذف شده است.
***********************
دهانتان سرشار از هزار عاشقانه باد تا هر لحظه تان عطر عشقی بی دریغ بپراکند ...که تنها این چنین فردا ، بوی دریغ نخواهد داد !!
سیامک

Posted by siamak at 5:19 PM

June 6, 2004

یکشنبه- 17 خرداد 1383

سلام
اول اینکه: ...
دوست داری برایت چه بنویسم ؟!
از این بنویسم که وقتی خوابی انگار هزار فرشته صورتی بال ، برایت لالایی می خوانند و دور وبرت می پلکند تا مبادا خوابی بد پلکت را نلرزاند ؟!
از این بنویسم که وقتی قدم می زنی ، جهان زیر گامهایت به رقص در می آید و درختان به سویت می دوند و دریا برایت آغوش می گشاید ؟!
از این بنویسم که وقتی سخن می گویی شاپرکهای واژه روی مبل و پرده و تلویزیون و ...شانه من می نشینند و برایم بال بال زنان می گویند که چقدر از اینکه همنشین لبان تواند به خود می بالند !؟
یا از این بگویم که وقتی می خندی چهان تا آستانه انفجار شادی پیش می رود و خدا لبش به لبخند چین می خورد !؟
اینها را که بنویسم همه عالم و آدم انگشتشان را دراز می کنند به طرف مونیتور ها که : دیوانه !!
....شنیدی ؟!... باز هم بنویسم یا اینکه بس است ؟!...
دوم اینکه :روز سه شنبه هفته گذشته شب شعر جذابی داشتیم در دانشگاه علوم پزشکی بابل ... خود من دو روز قبل از جلسه مطلع و دعوت شدم و مجال دعوت اینترنتی از دوستان دست نداد...علی ای حال حضور شاعران توانمندی چون مهدی موسوی ، هدی قریشی ، اکبر یاغی تبار و مریم رزاقی ... سبب شده بود محفلی به یاد ماندنی خلق شود و شعرهای دلنشنینی بشنویم .تا باد چنین بادا .
سوم اینکه : هفت سنگ جدید را دریابید با موشوع محوری شادی !.... دکلمه غزل مست تر از من را هم می توانید در شماره بشنویذ .وقتی یک دکلمه ساعت دو شب از طریق تلفن و در بیمارستان ضبط شود بهتر از این نمی شود !! ...به هر حال کوزه ایست که شکسته و آبی ست که ریخته !! ....ببینید می توانید سوتی موجود در دکلمه حقیر را بیابید یا نه !!
چهارم اینکه : جشنواره نشریات الکترونیک هم که از روز سه شنبه لغایت 5 شنبه همین هفته در تهران برگزار می شود . هفت سنگ و نیز سایت جدیدالتاسیس و البته خواندنی از بودن و سرودن نیز در این نمایشگاه غزفه خواهند داشت . من خودم از روز 4 شنبه در غرفه هفت سنگ خواهم بود و قرار است محافل شعرخوانی داشته باشیم . حضور تک تک عزیزان مایه سربلندی و افتخار خواهد بود و مسلما بر رونق شعرخوانیها خواهد افزود ... و البته از دوستان شاعر انتظاری مضاعف دارم !!
و آخر اینکه : نزار قبانی همیشه شاعر محبوب من بوده و خواهد بود ! ...امروز شعری را از او برایتان ترجمه کرده ام که به گمان خودم شعری فوق العاده است ! ....کاستی های ترجمه را گوشزد کنید و به بزرگی خود ببخشایید :

تن تو نقشه من است ( لینک شعر به انگلیسی : Your body is my map )
نزار قبانی ( Nizar Qabbani )
برگردان : سیامک بهرام پرور
بر عشق من بیافزای،
بر من بیافزای !
زیباترین هیجان جنون من !

سفر خنجر در تن من !
ای فرود آمدن چاقو !
بیش ار پیش در من رسوخ کن ، بانوی من !
دریا مرا فرا می خواند
مرگی بیشتر بر من بیافزای
تا شاید
در آن حال که مرگ سلاخی ام می کند
دیگر بار زنده شوم !

تن تو نقشه من است
نقشه های چهان ، دیگر به کارم نمی آیند
من کهنسال ترین ناخدای اندوهم
و زخم من
از نقوش سنگی عصر فراعنه ست !
درد من
چونان لکه ای روغنی
از بیروت تا چین
تن گسترانده ست !
درد من
کاروانی ست که
در سال هقتم میلاد
خلفای شام به چین فرستادند
و در دهان اژدهایی گم شد !

پرنده بهاری قلب من ! (1)
ای ماسه دریا و بیشه زارهای زیتون !
ای مزه برف و طعم آتش !
ای شوق کفر و ایمان !
من از ناشناخته ها در هراسم
پناهم بده !
من از تاریکی در هراسم
در آغوشم بگیر !
سردم است
بپوشانم !
برایم قصه های کودکانه بگو
کنارم بیارام
و برایم لالایی بخوان !

از آغاز آفرینش
من به جسنجوی وطنی بودم برای پیشانی ام ،
به جسنجوی گیسوان زنی
که بر دیوارها بنویسدم و
پاکم کند !
به جستجوی عشق زنی
که مرا به خورشید برد
و یه زیرم بیافکند !
به جستجوی لبان زنی
که مرا به غباری از طلا تبدیل کند !

روشنای زندگی ام !
نسیم من !
فانوس ام !
بیانیه باغهای من !
پلی به سمت من بکش از عطر نارنج !
جایی به من بده
چون شانه عاجی
در میان شب گیسوانت !
و آنگاه فراموشم کن !

من قطره آبی هستم
با شخصیتی دوگانه
به جای مانده بر دفترچه آبان ! (2)

عشق تو ویرانم می کند
چونان اسب وحشی قفقاز
که به زیر سمهایش می کشدم
و اشکم را غرغره می کند !!

بر آشفته سری ام بیافزای ،
بیافزای بر من !
زیباترین هیجان جنون من !

به خاطر تو
زنان دیگر زندگی ام را وانهادم ،
شناسنامه ام را پاک کردم ،
و رگ رگ خود را بریدم !!
****************************************
(1) در متن اصلی آمده است : پرنده نیسانی قلب من! ....نیسان ماهی سریانی ست که معادل فروردین و اردیبهشت ماست . به لحاظ قرابت ذهنی بیشتر و تداعی مناسب تر از بهاری استفاده کردم .
(2) در متن اصلی آمده است : دفترچه اکتبر ... که اکتبر معادل مهر و آبان ماست که به همان دلیل فوق الذکر آبان را مناسب تر دیدم ..معنای این بند رازآلود و پر از ایهام به نظر می رسد به همین دلیل بر آن شدم ترجمه واژه به واژه ای از آن ارائه کنم . به نظر خود من منظور شاعر این است که : مثل فطره آبی که بر روی دفترچه آبان ریخته است مفهومی دوگانه دارم : می توانم حاصل اشک باشم یا باران پاییزی ...
****************************************
ناخدای کشتی امید باشید در اقیانوسهای شور !
سیامک

Posted by siamak at 5:09 PM

May 2, 2004

یکشنبه - 13 اردیبهشت 1383

سلام
اول اينكه : …
تو ترجمان زيبايي همه حسهاي زميني ! شادي وقتي زيباست كه تو مي خندي … اشك وقتي مرواريد مي شود كه تو مژه نمناك مي كني … مهرباني توي دستهاي تو قد مي كشد و عشق لا به لاي گيسوي تو آرام مي گيرد . واژه ها در دهان تو به نهايت ظرفيت معنايي خود مي رسند چنانكه بوسه وقتي بوسه است كه بر لبان تو باشد و سلام از دهان تو عين سلامتي ست !
تو ترجمان زيبايي همه چيزي !
حتي دروغ در دهان تو زيباست وقتي كه مي گويي كه من بهترين مرد دنيايم !!
دوم اينكه : ترجمه به خصوص هنگامي كه از روي يك شعر كلاسيك انجام شود كار دشواريست .رسيدن به وحدت زباني و مفهومي با شاعري كه متعلق به دوران كلاسيك شعر است نياز به دقت و تلاش فراوان دارد.مثلا اگر يك مترجم بخواهد اثري از حافظ را به زبان انگليسي برگرداند حفظ جمله بنديهاي حافظ در كنار تكنيكهاي شاعرانه به كار رفته از قبيل ايهام و استعاره و مجاز و … و همچنين دريافت صحيح از دنياي رندانه حافظ و آشنايي با نمادهاي او و … همه و همه كار را بسيار صعب مي نمايد . لرد بايرون شاعري ست متعلق به دوران كلاسيك شعر انگلستان . شعرهاي او در زبان اصلي پرطمطراق ، بسيار بليغ و اديبانه و هم چنين عميقند . از اين گذشته موسيقي شعر او كاملا مشخص و برخوردار از زنگ قافيه است و همين كار ترجمه را چنانكه گفتم دشوار كرده است…گلاره بانو ترجمه خوبي از يكي از اشعار لرد بايرون ارائه كرده است كه فارغ از هر مسئله اي ترجمه اي مناسب به نظر مي رسد . در اين ترجمه سعي شده است زبان فاخر و شيوه بياني شاعر در كنار نوعي موسيقي دروني حفظ و در عين حال مفهوم نيز با صداقت كامل منتقل شود . خودتان ببينيد و قضاوت كنيد .
سوم اينكه : چالش ترجمه كاري جذاب و خواندني ست . يك شعر براي ترجمه به چند مترجم داده مي شود و حاصل كار در يك مجموعه گرد مي آيد.اين كار علاوه بر جذابيتهاي آموزشي كه براي مترجمين دارد به ارائه خوانشهاي متعدد از يك شعر مي انجامد كه در حقيقت كشفهايي گونه گون از يك شعر است . اين شيوه را براي اولين بار در نشريه گلستانه ديدم و بعد در مجله شعر و اين اواخر در نشريه الكترونيكي واژه . ترجمه شعر پيانو از لارنس به چالش گذاشته شده و حقير نيز نمونه اي را ارسال كردم . ترجمه من و ساير دوستان را در اينجا ببينيد . در ضمن چالش بعدي را هم مي توانيد اينجا ببينيد و اگر دوست داشتيد شركت كنيد .
چهارم اينكه : امروز مثل اينكه روز ترجمه است ! لذا ترجمه اي را بخوانيد از يكي از مشهور ترين آثار سيلويا پلات شاعره معاصر انگليسي كه ترجمه شعري ديگر از او را همراه با مختصري از زندگينامه اش پيش از اين برايتان نوشته بودم .
sweet.jpg


آينه (The mirror )
سيلويا پلات ( Sylvia Plath )
برگردان : سيامك بهرام پرور

نقره اي ام و دقيق
دور از هر پيش داوري
آنچه مي بينم در خويش مي كشم ،
بي هيچ بيش و كم ،
بي آنكه غباري از نفرت و عشق بر آن بنشيند .

ظالم نيستم
اما صادقم
چونان چشم چارگوش خدايي كوچك !

اغلب خيره مي شوم به ديوار رو به رو ،
ديواري صورتي و لكه لكه ،
زماني دراز اينگونه گذشته ،
چنانكه گمان مي برم ديوار پاره اي از قلبم شده است.
اما او هميشه در من نيست
صورتها و تاريكي ها ،
بارها و بارها ،
جدايمان كرده اند .
×
اكنون يك بركه ام !
زني به رو.يم خم مي شود
ژرفاي مرا مي كاود
براي يافتن خويشنتن خويش .
آنگاه سر بر مي گرداند به سمت دروغگوها
به سوي شمعها و ماه !
پشتش را مي بينم و
صادقانه باز مي نمايانمش .
و او پاداشم مي دهد
با اشكها و لرزش دستانش !

من براي او مهم ام .
مي آيد و مي رود ،
هر صبح چهره اوست
كه جاي ظلمات را مي گيرد .

او در من
دختري چوان را غرق كرده است
و هر روز
رفته رفته
عجوزه اي به سمت او سر بر مي دارد
چونان چون ماهي اي هولناك !
×××××××××××××××××××××××
جواني يعني عشق ! عشق يعني جواني !…جوان بمانيد در پناه عشق !
سيلمك

Posted by siamak at 3:49 PM

April 3, 2004

شنبه - 15 فروردین 1383

سلام
اول اینکه : ...
...بهار ماهها بود که آمده بود !
نشسته بود روی پیانوی تو و عطر شکوفه های نارنجش را روی پرده ها و ملافه ها پخش کرده بود !
گاهی هم بلند می شد و می آمد روی مبل لم می داد و می رفت توی نخ ما ... شاید داشت سبزی را مرور می کرد تا یادش نرود ! ...یادش نرود که همین روزها باید برود و حساب زمستان را بگذارد کف دستش !
...بهار میهمان خوبی ست !
حتی این روزها هم که سرش شلوغ بود و دایم داشت با قلم موی سحرآمیزش روی در و دیوار و دار و درخت و باغچه و طاقچه رنگین کمان می کشید یادش نرفت که گهگاه بوسه گرم آفتابش را روی صورتهای جوانمان بگذارد و دست نوازش بارانش را بکشد روی سرمان و برایمان دعای رویش بخواند !
... بهار میهمان همیشگی این جوالی ست بانو !
مگر نه اینکه وقتی نحوست زمستان و شومی پاییز برای همیشه توی وجود مبارک عشق گم بشوند بهار برای همیشه خواهد ماند ؟!
و مگر نه اینکه تو نان متبرک گندمی توی سفره دل من ؟!
...به برکت تو تمام سیزده های جهان در به در می شوند ! ...باور کن!
دوم اینکه :
می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست !
نصرالله مردانی رفت! ....سید حسن حسینی رفت !... این دو را همه می شناسید ...
من اما از کسی می گویم که زیاد نمی شناسیدش اما او هم رفت !
وقتی دو هفته قبل از عید دیدمش و غزلی برایم خواند مثل همیشه پرسیدم: نمی خوای کتاب چاپ کنی ؟! ...و او هم مثل هربار خندید و گفت : نه ! هنوز زوده !
اشعار مازندرانی اش و به خصوص دوبیتی هایش نظیر نداشت...غزلهای فارسی اش هم... اما اصولا بومی سرایی استثنایی بود ! ... واژگانش را از دل دریا و عمق جنگل بیرون می کشید و دل را می لرزاند ... عاشقانه های محلی اش آن قدر ترد و شور انگیز و جوانانه بود که فریب ات می داد ! ...شاید هم نه !...این موهای سپیدش بود که فریب بود !...همیشه می گفت : شاعر دلش باید جوان باشد !
....بهرام روشن درست روز اول فروردین ساعاتی پس از یا مقلب القلوب ... قلبش ایستاد !... به همین سادگی ... به همین تلخی ! و من دوست دارم یک از دوبیتی های خودش را برای او بخوانم :
ندوندی که جِدایی خَلِ سخته ؟!
عاشق رِ بیوفایی خَلِ سخته ؟!
ته وِسِه که ندومبه چِچی هسته
مه وِسِه که خدایی خَلِ سخته !

( نمی دونی که جدایی خیلی سخته ؟!
واسه عاشق بی وفایی خیلی سخته ؟!
واسه تو که نمی دونم چه جوریه
واسه من که خدایی خیلی سخته ! )
روحش شاد ...
سوم اینکه : هفت سنگ ویژه عید را آنها که ندیده اند چیزهای بسیاری را از کف داده اند !!
از جمله یک ایرانگردی حسابی دیجیتال را !... و نیز یکسری فایلهای صوتی از گردانندگان و نویسندگان نشریه که خالی از لطف نیست !...در میان این اصوات (!) دکلمه یکی از غزلهای من ( خارج از فرم ) نیز هست ... و همین طور اگر وقت کردید بهاریه عاشقانه امسال مرا هم در قالب (برسد به صندوق پستی سرخ تو ) این شماره بخوانیدو از نظراتتان بهره مندم کنید ...
چهارم اینکه :
ترجمه شعری از نزار قبانی تقدیم به شما و بانوی هماره شعر !

در آستانه دریا
نزار قبانی
برگردان : سیامک بهرام پرور

سر انجام عشق اتفاق افتاد
و ما به بهشت خدا وارد شدیم
لغزان زیر پوست آب
چونان ماهی !
دردانه های قیمتی دریا را دیدیم
و مات مان برد !

عشق اتفاق افتاد سرانجام
بدون هراس
همتای آرزو
من مایه گذاشتم
نو مایه گذاشتی
و ما زیبا شدیم !

با سادگی عجیبی اتفاق افتاد
مثل نوشتن با افشره یاس
مثل جوشش چشمه از خاک !
*************************
دروازه های عشق تا هماره به رویتان گشوده باد !
سبامک

Posted by siamak at 9:37 PM

February 16, 2004

دوشنبه 27بهمن 1382

سلام
اول اینکه : ....
نشسته ای پشت پیانو ات و نتهای بازیگوش از در و دیوار خانه بالا می روند !.... نتهای زیر مثل هزار بزغاله شیطان بالا و پایین می پرند و نتهای بم مثل میشهای مست از بوی علف اتاق را پر می کنند از عطر شیر و کوهساران و چشمه و ...زندگی !
تو چوپان این گله ای که در نی لبک جادویی موسیقی می دمی و جهان به دنبال تو به راه می افتد !....ماه ماغ می کشد !...ستاره ها به دنبالش می دوند و از شکاف پرده می ریزند توی اتاق و دور تو جمع می شوند !.... خورشید نیمه غربی زمین را وا می نهد و پا می گذارد توی کلبه شرقی ما ! .... می دانی چرا !؟... چون نوای تو نینوای عشق است ! ... چون دستان تو قدقامت بهارند تا بهمن و اسفند دمشان را بگذارند روی کولشان ! ....تا من یادم بیاید که باید سرم را بگیرم به سوی آسمان بگویم : خدایا شکرت !...
دوم اینکه : پوزش بابت تاخیر دیگر خیلی تکراری شده اما چه کنم ؟! .... جز این کاری از دستم بر نیم آید !!...پس باز هم پوزش و سپاس به خاطر لطف بی پایان شما همراهان .
سوم اینکه : گلاره بانو نیز بر سر من منت گذاشته است و با یک ترجمه آپدیت کرده است !...بروید بخوانید که احتمالا مثل همیشه تا یکماه دیگر خبری نیست !!!!
چهارم اینکه : جشنواره شعر علوی امسال طی روزهای 26و27 بهمن ماه در بابلسر برگزار شد . جمع وبلاگرها طبق معمول جمع بود : آقای محمدزاده ، امیر مرزبان ، خانم رزاقی ،خانم مستشار نظامی ، خانم مایلی زرین و ... و البته شاعران برجسته ای چون آقای جهاندار و آقای کیقبادی و آقای سلیمانی و خانم سالاروند ... حقیر و گلاره بانو نیز یک بعد از ظهر در معیت دوستان بودیم و جای همه دوستان غایب خالی .... فضایی دلنشین و صمیمی با شعرهایی زیبا ...تا باد چنین بادا !
پنجم اینکه : هفت سنگ مثل همیشه مرتب و منظم به روز می شود ....گیرم که من آنقدر بی نظم باشم که ستونم را ننویسم !!....دوستان مثل همیشه کولاک کرده اند ...می گویید نه !؟!!
...لطفا کلیک کنید !
ششم اینکه : امروز دو شعر از لورکا را برایتان ترجمه کرده ام ...شعرهایی که به نظرم در اوج سادگی و در عین حال لطافتتند ...و بیانگر شیوه واقعی سرایش این شاعر شهیر اسپانیایی ...

ترانه نخستین آرزو (Ditty of first desire)
فدریکو گارسیا لورکا (Federico Garcia Lorca)
برگردان : سیامک بهرام پرور

در صبحگاهان کال
می خواستم قلبی باشم
قلبی !
و در عصرگاهان رسیده
می خواستم بلبلی باشم
بلبلی !

( روح !
به رنگ نارنجی در آ !
روح !
به رنگ عشق در آ ! )

در صبحگاهان روشن
می خواستم خودم باشم
قلبی !
و در واپسین دم عصرگاهان
می خواستم صدایم باشم
بلبلی !

( روح !
به رنگ نارنجی در آ !
روح !
به رنگ عشق در آ ! )

سونات زاری شیرین (Sonnet of the sweet complaint)
فدریکو گارسیا لورکا (Federico Garcia Lorca)
برگردان : سیامک بهرام پرور

هرگز مگذرا گم کنم
شگفتی چشمان تندیس وارت را
یا نشانِ بوته گلِ سرخِ گوشه گیرِ نفست را !
که بر گونه ام
شبانگاهان جا خوش می کند !

: بی گٌل و
میوه و
گِل
برای کرمِ نومیدی های من !!

اگر تو گنج پنهان منی
اگر تو سیب منی و رنج نهفته ام
حتی اگر سگی هستم و
تو صاحب من
هرگز نگذار گم کنم
آنچه را که یافته ام
و بپوشانم شاخه های رودسارت را
با برگهای خزان غریبم !
*************************
شادکامی بهاریتان در دل هزار زمستان بماناد !
سیامک

Posted by siamak at 8:50 PM

December 19, 2003

جمعه 28 آذر 1382

اول اينكه : ....
مي دوني كه عشق داره توي تموم رگبرگهاي ، تك تك برگاي درختاي اين شهر شمالي ، خودشو بالا مي كشه و همه سرشاخه ها پر شدن از سيب !
باورت مي شه كه حتي از درختاي نارنج هم داره عطر سيب ميآد ؟! ....دنيا پر شده از عطر سيب و سيب و سيب !
و همه مردم شهر انگشت به دندون گرفتن و تو گوش هم پچپچ مي كنن كه : اين يه معجزه اس !
من كه باهاشون موافقم ! تو چي ؟!
اينجا همه منتظر توان ! ....منتظر تو كه سبب الاعجاز اين همه سيبي ! ... زياد منتظرمون نگذار !...خدا رو خوش نمي آد !
....
دوم اينكه : هفت سنگ سوم را دريابيد ! .... هر چند من هنوز خودم وقت نكرده ام كه درست و حسابي دريابم !!
و البته بوسه حقير را هم براي صندوق پستي سرخ او !
...
سوم اينكه : نمي دانم تا به حال شده كه وقتي يك اثر هنري زيبا را مي بيني يا مي شنوي ، دلت بخواهد تمام دنيا را خبر كني يا نه !
به گمان من هنر وقتي به اوج مي رسد كه حس كني اگر با اين اثر مواجه نمي شدي ، يا اصلا اگر اين اثر خلق نمي شد چيزي از دنيا و زندگي كم مي شد !!
اين احساس هرچند كم دست مي دهد اما لذتي بي بديل است !
وقتي براي اولين بار ترانه Spanish train را شنيدم به همين حس رسيدم ! ...احساس كردم اتفاق بزرگي افتاده ! ...حس كردم دوست دارم به همه بگويم بياييد ببينيد چه كشف كرده ام !
امروز مي خواهم شما را در حسم شريك كنم ! ....اگر كمي حوصله داشته باشيد و صدای اسپیکر را هم باز کنید ترانه به تمامي بار خواهد شد و آنوقت مي توانيد به همراه من آن را زمزمه كنيد .
ترجمه اي كه از اين ترانه به دست داده ام به سليقه و دريافت من از اين اثر و حسي كه در من ايجاد كرده است بستگي تام دارد . بر اين عقيده ام كه چنين آثاري توان بارها ترجمه شدن را دارند اما من حس كردم كه ترجمه اي مبتني بر روايت و به دور از پيچيده گويي - چنان كه اصل شعر نيز چنين است - ترجمه اي وفادارتر به حس و حال سراينده است .
تنها هنگام شنيدن ترانه به اجراي بسيار زيباي كريس دي برگ و لحن دكلمه وار او و اداي حس كامل شعر دقت كنيد تا دقايق زيبايي اش را از كف ندهيد ! توصیه می کنم با متن انگلیسی اثر هم همراه شوید !...و یک نکته دیگر : به تغییر ظریف ترجیع بند و ادای بسیار زیبای خواننده جهت انتقال این تغییر ( از یک هشدار به یک التماس ! ) توجه کنید ....
............................
قطار اسپانيايي( لینک نسخه انگلیسی)
برگردان : سيامك بهرام پرور

يه قطاراسپانيايي هست
بين گواد الكوير و سويل قديم
كه نيمه هاي شب سوت مي كشه و
مردم مي فهمن كه هنوز داره مي ره !
اونوقت اونا بچه هاشونو ساكت مي كنن و مي خوابونن
درا رو مي بندن و تو طبقه بالاي خونشون از ترس مي لرزن !
به خاطر اينكه ميگن ارواح مرده ها
قطار رو پركرده ،
بيشتر از ده هزارتا !!

وقتي كه سوزنبان وسط مردم داشت سرشو زمين ميذاشت
خونوادش گريه مي كردن و
قبل از مردنش زانو زده بودند و دعا مي خوندن
اما بالاي تختش
شيطان ايستاده بود و
با برقي تو چشاش
كشيك مرگش رو مي كشيد !

« خوب ! خدا اين دور و برا نيست كه ببينه چي پيدا كردم !
اين يكي مال منه ! »
درست همين موقع
خود مسيح پيداش شد !
توي يه نور خيره كننده !
و سر شيطان داد كشيد :
« برو به درك اسفل السافلين ! »

اما شيطان پوزخندي زد و گفت :
« من ممكنه گناهكار باشم اما
لازم نيست هلم بدي !
من اول اونو پيدا كردم و
تو هم هيچ غلطي نمي توني بكني !
اون با من ميآد به جهنم !!»

« با اين حال مي تونم يه شانس ديگه بهت بدم !»
اينو شيطان گفت
با يه لبخند !
« پس اون عصاي احمقانه ات رو بنداز دور
كه اصلا بهت نمي آد !!»
« ژوكر يه اسمه ، پوكر هم يه بازي !
ما روي همين تخت با هم بازي مي كنيم
سر بزرگترين شرط دنيا تا حالا :
روح مرده ها !!»

و من گفتم : حواست باشه مسيح !
اون مي خواد ببره !
خورشيد داره غروب مي كنه و
شب داره سر مي رسه ،
قطار الان ايستاده و
كلي روح روي ريلهان !
... آي ! مسيح ! اون مي خواد ببره !

سوزنبان ورقا رو بر زد و
به هر كدوم از اونا پنج تا برگ داد !
در حاليكه داشت حسابي واسه مسيح دعا مي كرد
يا شايدم واسه اون قطاري كه بايد هدايتش مي كرد و ...!

شيطان سه تا آس داشت و يه شاه !
و مسيح قصدش اين بود كه استريت بشه :
اون يه بي بي داشت و يه سرباز و ده و نه پيك !
همه چيزي كه مي خواست
يه هشت بود !

پس مسيح يه برگ كشيد ...
...
اما اون هشت خشت بود !!

و شيطان به پسر خدا گفت :
« مي دونم كه مي خواستي استريت بشي
اما حالا يه برگ به من بده
تا بببيني كيه كه اينجا سر مي شه !...»
اما همونجوري كه داشت حرف مي زد
از زيرعباش
يه آس ديگه بيرون كشيد !!

« ده» هزار تا روح پيشنهاد اول بود
اما به زودي به 59 رسيد
اما مسيح نديد كه شيطان چيكار كرده و گفت :
« من موافقم ! »
« من شرط رو تا 105 بالا مي برم
و براي هميشه غلطكاريهاي تو رو تموم مي كنم ! »
...
اما شيطان فرياد بلندي كشيد كه :
« دست من ، دست برنده است !! »

و من گفتم :‌« مسيح !... آي مسيح !
تو گذاشتي كه اون ببره !
خورشيد داره غروب مي كنه و
شب داره سر مي رسه ،
قطار الان ايستاده و
كلي روح روي ريلهان !
آي مسيح !
نذار كه اون ببره !!

خوب !
قطار اسپانيايي هنوزم داره مي ره
بين گوادالكوير و سويل قديم .
و نيمه هاي شب سوت مي كشه و
مردم ترسخورده مي فهمن كه اون هنوز داره مي ره !

و اونطرفتر
توي يه گوشه دنج
مسيح و شيطان
دارند شطرنج بازي مي كنن !
شيطان هنوزم حقه سوار مي كنه و
روح هاي بيشتري رو مي بره !
و تا اونجايي كه به مسيح مربوط مي شه ،
اون داره بهترين بازيشو مي كنه !

و من گفتم : مسيح ! آخ مسيح !
تو بايد برنده شي !
خورشيد داره غروب مي كنه و
شب داره سر مي رسه ،
قطار الان ايستاده و ...
...
آخ ! ...
روح منه كه روي ريلهاست !
آخ مسيح !
تو بايد برنده شي !!

...
****************
دستان مسیح عشق هماره لبریز از برگهای برنده بادا !
سیامک

Posted by siamak at 12:32 AM

November 6, 2003

پنجشنبه 15 آبان ماه 1382

سلام
اول اينكه : …
…امروز مي خواهم خيلي كوتاه بنويسم … حرف امروزم اگر لاي هزار تا واژه پيچيده بشود رنگش مي پرد ! گم مي شود ! …محو مي شود !
هميشه نامه هايم به تو تصويرگر دقيقه اي از زندگي ام با تو بوده ! چه با خودت …چه با انديشه ات !…دقيقه اي كه امروز برايت تصوير مي كنم ، مال وقتي ست كه سردي ضريح ميان داغي دستانم داشت گر مي گرفت و ذوب مي شد ! … هزار آينه داشت تصوير تو را منعكس مي كرد و من در ازدحام اين همه (تو) خودم را گم مي كردم … فقط لبم لرزيد كه :
… خدايا ! مرا لايق اين همه شادي كن !… لياقت اينكه از ياد نبرم چگونه بود آن همه داغ و چگونه شد اين همه بوسه… لايق چشمهايي كه با تمام لطافت شان توي چشمهايم عشق را فرياد مي كنند و دستان گرمي كه پاييز را تا دورترين مرزهاي تابستان پس رانده اند !…خدايا ! لايقم كن ! …همين !
دوم اينكه : وبلاگ غزل متفاوت مي خواهد كه به بحثهاي تئوريك در باب غزل معاصر بپردازد . اميدوارم فارغ از همه هياهوهاي فرم گرايانه ژورناليستي ، به جوهره شعر بپردازد …چنين باد.
سوم اينكه : يك ترجمه تقديم به ده رودسار شير و عسل !

« دستانت »
پابلو نرودا
برگردان : سيامك بهرام پرور

وقتي دستانت
به سوي من قد مي كشند
پروازشان
چه هديتي خواهند داشت براي من ؟!

چرا بر دهانم آرام مي گيرند
ناگهان ؟!
چرا مي شناسم شان
چنان كه گويي پيش از اين لمسشان كرده ام ؟!
…انگار كه
بر پيشاني ام و كمرگاهم
گدشته اند ؟!

لطافتشان
بر فراز زمان پر مي كشد
بر بلنداي دريا و مه
بر بالاي بهار !

و آنگاه كه دستانت
روي سينه ام آرام گرفت
دو بال زرين فاخته را باز شناختم !
به ياد آوردم
خاك را و رنگ خوشه گندم را !

تمام سالهاي عمرم را
به جستجوشان گام زدم
از پلكانها بالا رفتم
از جاده ها گذشتم
ترنها مرا بردند و
درياها بازم آوردند !
… و گمانم
در پوست انگوري بود
كه لمست كردم !

بيشه
به ناگهان لمست را آورد
براي من !
بادام
راز لطافت را تشريح كرد
تا آنگاه كه
دستانت دور سينه ام محكم شد
و چونان دو بال خفته
به سفر خويش پايان داد …
×××××××××
دقايقتان لبريز از هزار نوازش باد .
سيامك

Posted by siamak at 7:31 PM

October 25, 2003

شنبه 3 آبان ماه 1382

سلام
پیش نوشت : اگر اندکی تامل کنید و فایل مورد نظر را داونلود کنید موسیقی استثنایی ( فتح بهشت conquest of paradise) اثر ونجلیس را خواهید شنید که به متن پایین بی ارتباط نیست !! با تشکر از رایدلی اسکات و همکاران !!
***
اول اينكه : …
ما بهشت را دوباره فتح مي كنيم !
conquestofparadise.jpg
اين كريستف كلمب خسته ، هزار هزار دريا را پشت سر گذاشته است تا بر خاك تو زانو بزند !
اين دفعه مي داند كه به كجا آمده ! از همان هزار هزار سال پيش كه قدم به كشتي دلش گذاشت و دل به دريا زد و خطر هر چه موچ و گرداب و كشتي شكستگي را به جان خريد ، مي دانست كه زمين زندگي گردِ گرد است : عين سيب !
اما از آنجا كه سيب را بياندازي بالا هزار تا چرخ مي خورد تا به زمين برسد ، آنقدر چرخيد و چرخيد كه وقتي به بهشت تو رسيد آن چنان گيج بود كه يادش نيامد آدم اين قصه است يا حوا !!…يادش نيامد سيب را اول بار ،خودش چيد يا تو !…اصلا ، يادش نيامد كي و كجا اين سيب چيده شد !…فقط يكدفعه به خودش آمد و ديد كه زانو زده است بر خاك و …دهانش پر از عطر سيب است !
خيس از امواج ان همه طوفان ، خرد و خراب آن همه گرداب ، با تن پوش پاره پاره قرنها دلتنگي ، غرقه در سيلاب اشك ، بر ماسه هاي ساحلي ات چنگ انداخت … تا تو را ذره ذره لمس كند ، ببويد ، مزه مزه كند ، زندگي كند … و بميرد !
… و كريستف كلمب ، اينگونه آدم شد ! وقتي از پرتغال خودش به سيب تو رسيد !!
و درست همان وقت ، لبخند مهربان خداوند، همه چيز را به او فهماند :
عالم وجود چيزي جز «عرش» و «فرش» نيست ! … و سيب، قطاري ابدي ست كه بين اين دو در رفت و آمد است !
آدم به سيب گاز زد و از «عرش» به «فرش» آمد ! …ما سيب را مي چشيم و به «عرش» باز مي گرديم !!
… با من سوار اين قطار شو ، تا فتح بهشت !…
دوم اينكه : شرمنده محبت همه دوستان هستم و پوزش مي خواهم از تاخير در به روزرساني وبلاگ ! كمي گرفتاري شيرين و …!!
سوم اينكه : يك خبر خوب !! هاني عزيز ديگر بار خامه در دست گرفته است و نقشي از خون مي زند ! …بخوانيد و لذت ببريد.
چهارم اينكه : اين بار سومي ست كه نواي عزيز را معرفي مي كنم .چرا كه باورم اين است حضور شعرهاي او موهبتي براي فضاي مجازي مان است . اگر هنوز همراه شعرهاي او نشديد ، بسم الله !
پنجم اينكه : امروز دو ترجمه برايتان در نظر گرفته ام كه البته مثل هميشه از متن انگليسي برگردان كرده ام . گمانم دندانگير باشد !

گفتگو
نزار قباني

نگو
عشقم حلقه ايست يا دست بندي !
عشق من مبارزه است !
جسارت و سرسختي مرداني
كه به سوي مرگشان
بادبان مي كشند !

نگو
عشقم ماه است !
عشق من آتش بازي هزار ستاره است !
××

لمس
اكتاويو پاز

دستانم
پرده هاي بودنت را مي گشايند .
بر تنت مي كنند
هر چه برهنگي را !
و اجسام تو را
از روي بدنت پس مي زنند !

دستان من
جسمي ديگر
براي تو خلق مي كنند !
×××××××
بهشت ، در تصرف انگشتان عاشقتان باد !
سيامك

Posted by siamak at 8:17 PM

October 8, 2003

چهارشنبه - شانزدهم مهر ماه 1382

اول اينكه :…
من الان بايد چي بنويسم !؟ … بنويسم گاهي دلت مي خواهد هي پشت سرهم بخواني :
در رفتن جان از بدن هركس گويد نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم كه ….
يا نه ! … بنويسم كه عطرهاي اين دوره و زمانه قلابي شده اند ! يك روز هم دوام نمي آورند !…و من ، هر چه دستانم را بو مي كشم ، بيشتر مي فهمم كه عطر دستانت از حافظه سلولهايش رفته است !
يا نه ! …بنويسم اينجا مازندران است ، حدودهاي دلتنگي پاييز و مهنابهايِی كه از لابه لاي شاخه هاي نارنج ، بر كرسي ابر نشسته اند و درس جنون مي دهند ! …بنويسم اينجا مازندران است و من دلم براي تو تنگ است و هيچ كسي هم به داد من نمي رسد ! …بنويسم اينجا مازندران است و هزار چارراه چراغ قرمز ، بين من و آنجاست كه تو هستي ! … بنويسم اينجا بدجوري نفسم مي گيرد ، توي تميزترين هواي صبجگاهي لعنتي كه هزار آدم لعنتي تر آرزو مي كنند هر روز توي اين هوا نفسی چاق كنند !!… من دوست دارم توي دود نفس بكشم اصلا !! ….به شما چه ؟! … !!
بنويسم گاهي آدم دلش مي خواهد دوره بيافتد توي شهر و داد بزند : دوستت دارم !…و آنوقت هزار تا آدم عاقل دوره ات كنند و چپ چپ نگاهت كنند و تو راست راست بخندي به حمافت شان ! ….
بايد اينها را بنويسم ؟! … نه بگو ! … اگر قرار است بنويسم بگو !….
دوم اينكه : يغما گلرويي نياز به معرفي من ندارد ، او را مي شناسيد ... پس فقط به همين بسنده كنم كه به تازگي او هم به وبلاگ نويسي پرداخته است تا ترانه هاي تازه اش را از دست ندهيم … رقص در سلول انفرادي را ببينيد !
سوم اينكه : سيلويا پلات (1963-1932)شاعريست كه زندگي اش بدل به نوعي افسانه شده است ! زندگي جنجالي اش با تد هيوز ، شاعر شهير انگليسي ، و خودكشي جنجالي اش و پي گيري هاي فرقه هاي مختلف فمينسيتي در مورد شيوه زندگي و مرگ او و خلاصه هزار و يك نكته عجيب و غريب دست به دست هم داده اند تا پلات به نوعي افسانه و حتي اسطوره بدل شود .
t-s.jpg
آنچه در نخستين نگاه در همه اشعار او مشخص است ، نوعي جنون و ازدحامي از تصاوير ذهني و آشفته است كه اتفاقا بسياري از تحليلگران غير فمينيست او معتقدند كه همين جنون كار او را به مرگ كشاند … . شايد خواندن اثري عاشقانه از اين شاعره انگليسي جذاب باشد كه جنون عشق نيز خود داستاني دارد !

« ترانه عاشقانه دختر ديوانه »
سيلويا پلات (Sylvia Plath)
برگردان : سيامك بهرام پرور

چشمانم را مي بندم
و تمام دنيا فرو مي ميرد .
پلكهايم را مي گشايم و
همه چيز دوباره زاده مي شود .
( گمانم تو را توي ذهنم ساخته ام )

ستارگان
با لباسهاي سرخآبي شان
به والس مي روند
و تاريكي مطلق چارنعل مي تازد …
چشمانم را مي بندم و تمام جهان فرو مي ميرد .

خواب مي بينم كه مرا در بستر فريفته اي ،
و ماه زده ام مي خواني و
ديوانه وار مي بوسي ام !…
( گمانم تو را توي ذهنم ساخته ام. )

فرود خدا از آسمان،
شراره هاي چهنم رنگ مي بازند ،
خروج مردان اسرافيل و ابليس … !
چشمانم را مي بندم و تمامي جهان فرو مي ميرد ….

در خيال مي بينمت كه بازگشته اي
چنانكه مي گفتي ،
اما من پير شده ام
و نامت را از ياد برده ام !
( گمانم تو را توي ذهنم ساخته ام ) .

من بايد چلچله اي را دوست مي داشتم به جاي تو !
تا دست كم بهار كه مي آمد
جيغ زنان باز مي گشت !…
چشمانم را مي بندم و چهان فرو مي ميرد .
( گمام تو را نوي ذهنم ساخته ام .)

××××
زندگاني تان سرشاز از ماهتاب باد !
سيامك

Posted by siamak at 8:37 PM

September 7, 2003

سلام
اول اينكه : …
آي عشق ! آي عشق ! چهره آبيت پيداست ! …خوب هم پيداست !
دلم مي خواهد همه دنيا را در آغوش بفشارم و بگويم عشق شادمانه ترين هديه خداست براي اينكه عدن از يادتان نرود !… دلم مي خواهد گونه هاي دنيا را ببوسم و توي جيبش را پر كنم از آب نباتهاي كشي ! بعد به او بگويم برو دنبال بازيگوشي ات ! ديگر بازيهاي تو به كار من نمي آيد !! فردا روزيست كه من براي تو بازي نخواهم كرد ، براي تو !به ميل تو !با سكه هاي اشك اين همه هفت سالگي بي جواب !! …از فردا كه هيچ ! از همين حالا ميز اين قمار را بگذار و برو ! من مي خواهم براي (ما) بازي كنم !و تو خودت هم خوب مي داني كه هيچ (ما)يي تن به باخت نمي دهد ، حتي اگر دست تو از هزار برگ برنده لبريز باشد !! … هي ! دنياي بيچاره ! آن قدر بچزخ تا سرت گيج برود و همه ديوانگيهايت را بالا بياوري !! من مجنون تر از هميشه دارم توي آسمان شهاب مي كارم !! آن قدر شهاب كه داس نقره اي آسمانت را توان چيدنشان نباشد !! آنقدر كه هميشه شب از نور لبريز باشد و طعنه بزند به روزهاي آفتابي ! …
…وقتي (تو) در آغوشم مي گيري ، شب نفسهاي آخرش را مي كشد !… آاااااااي نسيم سحري !!… آآآآآي مهرباني روزگار !!
دوم اينكه : شعري از جان ليلي (1554-1606) شاعر كلاسيك انگليسي برايتان انتخاب و ترجمه كرده ام .مي شود گفت كه اين شعر مشهور ترين سروده اين شاعر است كه كاملا داراي وزن و قافيه نيز مي باشد كه البته در ترجمه به شاعرانگي بيش از قالب توجه شده است. اين ترجمه تقديم همه شما خوبان مهربان ….

« كوپيد و كامپاسپه »CUPID AND CAMPASPE
جان ليلي ( John Lyly )
cupid1.jpg
كوپيد و كامپاسپه
ورق بازي مي كردند
بر سر بوسه ها

كوپيد تركش اش را گذاشت و
تيرها و
كمانش را ،
فاخته هاي مادرش را و
گروه گنجشكان را !
… و همه را باخت !!

آنگاه مغموم
مرجان لبانش را به سويش پرت كرد
رز سرخ گونه هايش را
- خدا مي داند چگونه ! -
بلور پيشاني و
چاه زنخدانش را !

اما
كامپاسپه پيروز شد !

سر آخر
كوپيد
چشمانش را بر سر او گذاشت !

او پيروز شد
و كوپيد نابينا برخاست !!

×
آي عشق !
او با تو چنين كرد ؟!

پس واي به حال من !!
×××××××
از من مي شنويد اما :
در قمار عشق ، بازنده همان برنده است ! نشنيده اي مگر : چه خوش آن قمار بازي … !
قمار عاشقانه تان تا ابد پايدار .
سيامك

Posted by siamak at 5:01 PM

July 16, 2003

سلام
اول اينكه :ممنونم از الطاف دوستانه همه شما مهربانان و شرمنده بزرگواريتان كه بر من و دوست شاعرم منت گذاشتيد و راهنمايي مان كرديد.
دوم اينكه : نظر خودم را راجع به شعر عزيزمان ننوشتم : من فكر مي كنم درخشانترين نكته اين شعر موسيقي زيبا و حماسي اش بود . شاعر آگاهانه با استفاده از موسيقي درون كلمات و همچنين واژه آرايي ها به مفهوم نزديك شده بود . بارزترين نمود اين مسئله در مصراع ( هلا شها كه كمرگاه تاكهاي زميني ) ست . توالي حرف ه و به خصوص الف حالتي پرطمطراق و تعظيم گونه به موسيقي مي دهند كه شاعر براي نشان دادن عظمت فرد مورد بحث به خوبي از آن سود برده است . يا مثلا در مصراع اول بيت آخر توالي حرف ب بريدن و قطعه قطعه شدن را تداعي مي كند . و موارد زيادي از اين دست كه به همين سبب فكر مي كنم بلند نخواندن (دكلمه نكردن ) اين شعر كه بر پايه موسيقي استوار است ظلمي در حق شعر است ! خارج از اين موضوع شعر بافت تصويري مناسبي دارد و در اكثر تصوير ها علي رغم گرايش به ابهام فضا سازي خوبي كرده است . اما چنانكه اكثر دوستان هم گفتند در برخي از ابيات رديف خيلي خوش نمي نشيند . از آن جمله بيت دوم و بيت سوم است . من هم با مير افضلي عزيز موافقم كه قرمز بار معنايي سرخ را ندارد هر چند مي شود گفت شاعر اعتباري نسبي براي اين قرمز دست و پا كرده است اما سرخ مسلما با زنجيره تداعي هايي كه مي افريند كارا تر است . در مورد تعويض شناسه در بيت دوم هم با رامين عزيز كاملا موافقم . به نظر نمي رسد توجيهي در درون شعر از لحاظ معنايي براي اين تغيير وجود داشته باشد . در مورد تغيير ناگهاني فضاي غزل من هم با محسن عزيز موافقم كه اين تغيير خيلي ناگهاني ست .با نيماي عزيز در مورد مبهم بودن برخي تعبيرات و همچنين با بسياري از دوستان در باب دشواري قافيه و رديف موافقم كه الحق كارستاني در پيش روي شاعر بوده است كه حاصل كار به نظر من قابل قبول است . اما در مورد اينكه آيا مي توان از روايت در غزل استفاده كرد گمانم اكثر دوستان با نظر نيماي عزيز موافق نباشند ( به شهادت نقدهايي كه بر غزلهايي كه تا كنون در نت خوانده ايم گذاشته اند و البته شعرهاي بسياري از دوستان ! ) . به نظرم روايت جاي خود را به خوبي در شعر و به خصوص غزل معاصر گشوده است و البته فوايد اين كار بسيارند كه ان شاء الله دوستان ديگر به تفصيل خواهند گفت و من هم در آينده اگر خدا خواست و مجالي بود شاگردوار درس پس مي دهم . ….
و اما سوم اينكه : امروز ترانه اي را برايتان ترجمه كرده ام كه هم اكنون موزيكش را در زمينه وبلاگ مي شنويد . اين ترانه ساده و زيبا ( Wind of Change ) نام دارد كه از آثار اسكورپيون ( Scorpion ) است .متن اين ترانه را اينجا ببينيد . باز هم ترجيح داده ام كه در ترجمه اين ترانه از لحن عاميانه استفاده كنم . هم به دليل لحني كه خواننده هنگام خواندن از آن سود مي برد و هم به خاطر حس كلي كلام كه به وادي ترانه نزديكتر است .

« باد تغييرات »

دنبال مسكو بودم
سرازير به طرف پارك گوركي
گوش سپرده به باد تغييرات !
يه شب تابستوني آگوست
سربازها ول مي گشتن
گوش سپرده به باد تغييرات …

دنيا داره كوچيك مي شه !
هيچوقت فكرش رو مي كردي
بتونيم اين همه به هم نزديك بشيم ،
مثل دو برادر ؟!
آينده توي هواست
مي تونم همه جا خسش كنم و
باهاش مي دمم
همراه با باد تغييرات !

منو به جادوي لحظه ببر
تو يه شب پر نور
كه كودكاي فردا توش رويا مي بينن ،
تو باد تغييرات !

از خيابون كه پايين ميآي
خاطرات دور
تو گذشته دفن مي شن ،
براي هميشه !…
دنبال مسكو بودم
سرازير به طرف پارك گوركي
گوش سپرده به باد تغييرات !…

منو به جادوي لحظه ببر !
تو يه شب پرنور
جايي كه كودكاي فردا روياهاشون و تقسيم مي كنن
با تو و من !
منو به جادوي لحظه ببر !
توي يه شب پر نور
جايي كه كودكاي فرذا رويا مي بينن
تو باد تغييرات …!

باد تغييرات ! بوز !
صاف تو صورت زمان !
مثه يه طوفان
كه ناقوس آزادي رو به صدا در مي آره !
بخون با بالالايكاي(1) خودت
هر چي رو كه مي خوام با گيتارم بگم !

منو به جادوي لحظه ببر !
يه يه شب پر نور
كه توش
كودكاي فردا
روياهاشون رو تقسيم مي كنن
با تو و من ! …
….
(1) بالالايكا يك نوع رقص تند و فولكلور روسي .
×××
روياهايتان در آستانه تعبير باد .
سيامك

Posted by siamak at 8:45 PM

June 24, 2003

سلام
اول اينكه : هفت سنگ 17 منتشر شد ! سرشار از مطالبي بسيار خواندني و مصاحبه با مديران پرشين بلاگ ، مصاحبه با دكتر مهدي محبتي با عنوان از فرهنگ غالب تا قالب فرهنگ و گزارشي تصويري از مراسم سالگرد دكتر شريعتي و …! ستون بوسه بي فريادرس مرا هم دريابيد !
دوم اينكه : سعيد اميري را يادتان مي آيد ! وبلاگ مركز دنيا و چند شعر جديد از او كه به نظر من بسيار زيباست ! با همان تصاوير و ظرافتهاي زباني هميشگي اش و البته صداقت طنزآلوداش ! لذت ببريد .
سوم اينكه : يك وبلاگ شاعرانه ديگر ! رضا كرمي با وبلاگ مفهوم سبز خشكسالي با غزلهايي كه از لحاظ سبك بيشتر به غزل هفتاد شباهت دارد و البته سپيدهايي دلنشين.از لحاظ زباني چنان كه گفتم يادآور سبك غزلسرايان دهه 70 و شاعراني چون بهمني ست . فضاي شعرهاي او – لااقل تا اينجا كه خوانده ام – كمتر تغزلي و بيشتر اجتماعي ست . بيش از آنچه نجوا باشد فرياد است . و البته اين مضمون قابليتهاي بسياري نيز دارد . در شعرهاي تصاوير درخشان كم نيست و همين تصاوير مناسب به همراه يكپارچگي مضمون و در نتيجه حفظ ارتباط عمودي مناسب از غزلهاي او آثاري قابل تامل ساخته است … باقي اش را ديگر خودتان بخوانيد و بگوييد !
چهارم اينكه : يك صفحه بسيار جدي ادبيات . فصلنامه الكترونيك سمرقند اولين شماره خود را به ويژنامه اي راجع به ويرجينيا وولف احتصتص داده است كه در بين نويسندگان نامهايي بسيار آشنا به چشم مي خورند : صالح حسيني ، شاهرخ مسكوت ، محمد علي صفريان ، مينو مشيري ، مهدي غبرايي و … ديده مي شود . با تشكر از حميد عزيز به خاطر معرفي اين سايت .
چهارم اينكه : يك برجمه ديگر تقديم به دوستان . اين ترجمه را از زبان انگليسي انجام داده ام . يك نكته اين كه اليزابت براونينگ همسر رابرت براونينگ است و داستان عشق اين دو نيز داستاني شيرين است كه در شعر زيباتر نيز مي شود .

چگونه دوست دارمت … ( How I love thee )
اليزابت برت براونينگ ( Elizabeth Barrett Browning )


چگونه دوست دارمت ؟!
بگذار روشهايم را بشمرم :
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندايي
كه روحم را توان رسيدن به آن هست ،
آنگاه كه سرشار از حسي ناپيدا
به نهايت بودن
و كمال زيبايي هستم !

دوستت دارم
به اندازه خاموشترين نياز هر روز
به آفتاب و نور شمع !

دوستت دارم
رها !
چنان مردماني كه براي حقيقت مي جنگند !
دوستت دارم
ناب !
چنان مردماني كه به سماع در مي آيند !

دوستت دارم
با شوقي
كه اندوه ديرسال مرا محو مي كند !
…و با ايمان كودكي ام .

دوستت دارم
با عشقي كه از دست رفتني مي نمايد !
…و با قديسين از دست رفته ام !
×
دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشكهاي تمام زندگي ام !
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نيكوتر از اين
دوست خواهمت داشت !
×××××
عاشقانگي تان سرشار از نور و شادي و اميد و زندگاني باد !
سيامك

Posted by siamak at 5:09 PM

June 4, 2003

سلام
اول اينكه : ببخشيد كه به خاطر گرفتاري هاي شغلي كمي دير آپديت مي كنم .
دوم اينكه : هفت سنگ جديد را از دست ندهيد كه خيلي پربار است ! اين شماره يكي از پر و پيمان ترين شماره هاست : شعري از وحيد اميري عزيز ، مطلبي در نقد چلچراغ از امير اسماعيلي ، گزارش مراسم مسابقه غزل معاصر و عكسهاي آن و يك دنيا مطلب خواندني ديگر كه من خودم هنوز وقت نكردم كامل بخوانم !!پس به ندريج لينك مي دهم . در ضمن بوسه بي فريادرس من هم به شدت منتظر نظرات شماست .به گمان خودم بوسه بدي نيست !!
سوم اينكه : ما يك رفيقي داريم كه سالي يك بار آپديت مي كنه ولي خوب آپديت مي كنه !! به عبارتي نفس ما مي بره تا يه چيز بنويسه ولي وقتي مي نويسه باز نفس ما مي بره !! گلاره عزيز يك داستان با تدوين موازي نوشته كه واقعا زيباست . ببينيد !
چهارم اينكه : لئون يا حرفه اي ( Leon – professional ) را گمانم همه ديده ايد . كاري به جذابيتهاي سينمايي و شاعرانگي اين اثر ندارم كه بحثي بسيار تكميلي و دقيق را مي طلبد . اما يكي از نقاط درخشان اين اثر ، موسيقي استثنايي آن و البته ترانه پاياني فيلم است . اين ترانه زيبا كه اثر ( Sting ) است علاوه بر ملودي استثنايي و صداي غمناك خواننده آن ، شعري استثنايي را نيز به همراه دارد كه از نمونه هاي شعر ترجمه ناپذير است !! اينكه چرا من با پررويي تمام اين شعر ترجمهناپذير را ترجمه كرده ام شايد به اين برگردد كه خواسته ام لااقل به همين شكل شكسته بسته ، دوستان از زيبايي آن لذت ببرند و در پي نوشت ترجمه نيز سعي كرده ام كه ايهامهاي موجود در شعر را آشكارتر كنم . تا چه قبول افتد و …:


شكل دل من (Shape of my heart )

برگها رو پخش مي كنه
اونجوري كه انگار مشغول عبادته !
و همبازياش بهش شك نمي كنن .
اون براي پول بازي نمي كنه و مي بره
اون براي آبرو بازي نمي كنه !

برگ ميده تا جواب يه سوال رو پيدا كنه :
هندسه مقدس شانس رو
قانون ناپيداي احتمال رو !
و اعداد
هدايت رقص رو به عهده مي گيرن !

( مي دونم كه پيكها (1)، شمشيراي يه سربازن !
مي دونم كه خاجها (2)، اسلحه جنگن !
مي دونم كه خشتها (3)، ثروت اين معركه ان !
اما اينا هيچكدوم به شكل دل من نيست !! )

ممكنه با سرباز خشت بازي كنه
يا بي بي خاج رو بخوابونه
يا شاهي رو توي دستش قايم كنه
اونقدر كه خاطره اش فراموش شه !

( مي دونم كه پيكها ، شمشيراي يه سربازن !
مي دونم كه خاجها ، اسلحه جنگن !
مي دونم كه خشتها ، ثروت اين معركه ان !
اما اينا هيچكدوم به شكل دل من نيست !! )

و اگه به تو گفتم كه دوستت دارم
شايد فكر كني كه چرند گفتم ، اما
من يه مرد هزار صورتك نيستم !
صورتك من فقط يكيه !!

خب !
اونيكه زياد حرف مي زنه
هيچي نمي دونه !!
ارزششون رو بفهم !
ارزش اونائيكه هميشه بدشانسيشون رو لعنت مي كنن
و اونائيكه از باخت مي ترسن !

( مي دونم كه پيكها ، شمشيراي يه سربازن !
مي دونم كه خاجها ، اسلحه جنگن !
مي دونم كه خشتها ، ثروت اين معركه ان !
اما اينا هيچكدوم به شكل دل من نيست !!
اون شكلي نيست /شكل دل من !
اون شكلي نيست / شكل دل من … !)

پي نوشت :
(1) spades داراي دو معناست : پيك و چماق (گرز)
(2) clubs داراي دو معناست : خاج و بيل
(3) diamonds داراي دو معناست : خشت و الماس
×××
قمار عاشقانه تان تا ابد با هزاران برد دلنشين همراه باد !
سيامك

Posted by siamak at 12:41 AM

May 17, 2003

سلام
اول اينكه هفت سنگ جديد منتشر شد با مطالبي به شدت خواندني !!! مصاحبه با جمعي از صاحب نظران سياسي اجتماعي در مورد وبلاگها و سايتهاي اينترنتي ، گزارشي تصويري از نمايشگاه كتاب تهران و مطالب بسيار ديدني وخواندني در ستونهاي موضوعي و ثابت ! بوسه بي فريادرس من هم منتظر شماست !
دوم اينكه : غزلهاي نغمه مستشار نظامي را احتمالا در وبلاگ غزل معاصر ديده ايد . غزلهاي روان ، ساده ، بدون پيچيدگي هاي آن چناني تصويري ،همراه بارعايت ارتباط عمودي و پيرنگي از روايت و تركيب بندي واژگاني مشابه گفتار روزمره و استفاده از اصطلاحات و تركيبات عاميانه و طنزي پنهان و البته احساسي ساري و جاري مجموعه اي شيرين و دلچسب را در غزل ايشان آفريده است . بديهي ست كه به اين گونه غزلها ، اتهام كم تصويري و پرداختهاي سهل گيرانه مي چسبد اما به سليقه من اين نوع غزل كه گروهي آن را غزل گفتار مي نامند ، زيبايي هاي بسيار و قدرت نفوذي بالا در مخاطب دارد . البته سرودن چنين غزلهايي كاري كاملا سهل و ممتنع است . اين ظاهر ساده به سادگي به دست نمي آيد و از آنجا كه عنصر قدرتمند و محوري اين نوع آثار عاطفه جاري در آنهاست ، هر گونه قطع ارتباط با آن منبع عاطفي الهامگر ، در هر مرحله از سرايش سبب مي شود كه شعر كوششي – نه جوششي – پديد آمده به سكه اي بدل تبديل شود ! خانم مستشار نظامي در بسياري از كارهاي خود از اين ورطه جهيده اند و اميد دارم كه اين روال شاعرانه مستدام باشد . غرض از اين همه روده درازي اينكه ايشان وبلاگي را به راه انداخته اند با عنوان يك جرعه غزل.بنوشيد !
( قصد دارم از اين به بعد مانند همين مورد فوق ، هنگام معرفي هر وبلاگ به يك نگاه كلي نسبت به آن نيز اشاره كنم . تا خدا چه خواهد ....)
سوم اينكه : خانم محبوبه ابراهيمي را نيز گمانم دوستان طرفدار شعر مي شناسند . شاعره افغان كه سادگي چهارپاره هايش شنيدني ست و خود من هنوز بعد از بارها خواندن ، از دوگانه بهاري ايشان لذت مي برم .ايشان هم وبلاگي راه اندازي كرده است به نام رابعه .
چهارم اينكه : خسن قريبي عزيز در وبلاگش بحث خود را راجع به غزل معاصر پي گرفته است كه بي شك خواندني ست و نياز به همراهي شما دارد تا بحث داغتر و البته پربارتر گردد. همراهي اش كنيد .
پنجم اينكه : شعري كه در ذيل خواهيد خواند ترجمه شعري از ويليام موريس ( 1896- 1834 ) شاعر و هنرمند انگليسي ست . اين شعر را از انگليسي براي شما برگردان كرده ام . چيزي كه برايم جالب است ، تر و تازگي اين شعر از لحاظ مفهومي ست . شايد به اين خاطر كه حقايق هيچگاه فرسوده نمي شوند !


عشق كافي ست
ويليام موريس ( William Morris )

عشق كافي ست:
اگر چه جهان رنگ پريده باشد و
جنگل جز به شكايت دهان نگشايد ،

اگر چه آسمان تاريك تر از آن
كه ديدگان تار
گل انگشتانه و مرواريد را
در زير آن بيابند ،

اگر چه تپه ها در سيطره سايه هايند
و دريا در اسارت جادويي سياه ،

و روزگار
پرده فراموشي
بر هر چه رفته است مي افكند ،

اما
دستانمان نمي لرزد
پايمان نمي لغزد !
كه پوچي نخواهد آزرد
و ترس دگرگون نخواهد كرد
لبان معشوق را !
چشمان عاشق را !!

××××
تا هماره و هماره و هماره ، عشق كفايتتان كند ! چنين باد !
سيامك

Posted by siamak at 4:46 PM

April 23, 2003

سلام
اول اينكه : ديروز در حال چت كردن با حسن عليشيري عزيز بودم و به او گفتم از اينكه هي من به او لينك مي دهم و او به من مي ترسم كه گمان اغراق به ذهن خوانندگان هر دو وبلاگ متبادر شود ! وقرار بر اين گذاشتيم كه تا مدتي لينك ندهيم !! ولي راستش را بخواهيد همين الان وبلاگش را كه چك كردم ترانه اي عالي از يغما گلرويي ديدم كه به گمانم بي انصافي ست اگر لينك ندهم و شما را ار خواندنش محروم كنم ! با عرض معذرت از دوست خوبم به خاطر خلف وعده ! ببينيد و بخوانيد و لذت ببريد و خودتان حق بدهيد كه بيراه نمي گويم !
دوم اينكه : محسن عزيز سه غزل از خانم زهرا باقري شاد در وبلاگشان گذاشته اند كه بسيار زيبايند. اين غزلهاي ساده صميمي ، علاوه بر زيبايي هاي تكنيكي ، انديشه عاشقانه ظريفي در پس خود دارند كه به شدت مجذوبم كرد . فقط من نمي دانم خانم باقري چرا وبلاگ خودشان را با يك دوبيتي و يك سلام ول كرده اند به امان خدا !! نظر شما چيست ؟!(توجه توجه !! در آخرين لحظه به روز رساني مشاهده شد كه وبلاگ مزبور با دو غزل زيبا به روز شده است !! )
سوم اينكه : نمي دانم تحليلي بر عشقنامه هلوئيز و آبلار از جلال ستاري را خوانده ايد يا نه . بسيار زيباست . ماهيت عشق خاكساري ، ماهيتي عجيب است كه هرچند ديگر اين خوانش

از عشق اصولا خوانشي صحيح نيست اما به هر حال جذابيتهايي نيز دارد . شعر زيز از ادموند اسپنسر (1552 – 1599 Edmund Spenser ) محصول همان دورانهاست كه برايتان از انگليسي ترجمه كرده ام :
«سونات 30»

محبوبم به سان يخ است و
من به سان آتش !
اين كدامين سرماي عظيم ست
كه در كوير تفتيده من
ذوب نمي شود ، كه هيچ !
سخت تر و سخت تر قد مي كشد
آن گونه كه ناله اش در من !!

چگونه مي شود كه سرماي قلب منجمدش
به حرارت بي حدم
اجازه بروز نمي دهد ،
اما من
بيشتر و بيشتر
در شهدي جوشان گر مي گيرم
و حس مي كنم شراره هايم
افزوده مي شوند و بالا مي گيرند ؟!

جز معجزه چه مي توان گفت
بر آتشي كه همه چيز را مي گدازد و
يخ مي پرورد !
و بر يخي كه با كرختي سرما منجمد مي شود
و به جادويي
آتش بر مي افروزد ؟!

جادوي عشق
با عقل سربه راه
آن مي كند كه
ماهيت عناصر ديگرگون مي شود !
××
عاشقانه هايتان سرشار از شور و گرما و روح تابستان باد !
سيامك

Posted by siamak at 3:02 PM

April 16, 2003

سلام
اول اينكه : درآغاز راه اين وبلاگ ، بحثي را آغاز كردم با عنوان جستاري در ترانه . لينكهاي مطالب نوته شده را در ستون لينكهاي موضوعي مي توانيد بيابيد . اين نوشته ها به تاريخ ترانه نويسي نوين ايران و شخصيتهاي برجسته و تحليل سبكشان مي پرداخت . نوشتن اين مطالب به يافتن دوستي منجر شد كه ترانه سرايي موفق و دوست داشتني ست . حسن عليشيري ، ترانه سراي جوان ، با ترانه هاي دلنشينش ، گاه گاه سرافرازم مي كرد و يكي دوبار هم مقالاتش را برايم فرستاد كه در همين وبلاگ ديديد (لينك در جستاري در ترانه ) . بسيار از او خواستم كه وبلاگي براي خود طراحي كند تا بالاخره 2-3 روزيست كه اين اتفاق خجسته رخ داده است . تا آنجا كه مي دانم ، اين نخستين وبلاگ تخصصي ترانه است كه قصد دارد به ترانه هاي زيبا و تحليل ماهيت ترانه از لحاظ تكنيك و سبك . جايگاه بپردازد . وبلاگ حسن عليشيري عزيز ، «بي سرزمين تر از باد» است كه برگرفته از ترانه اي به همين نام اثر يغما گلرويي ست . ديدن اين وبلاگ را به همه دوستان طرفدار ادبيات ، شعر و به خصوص ترانه توصيه مي كنم . وبلاگي كه مسلما از آن بيشتر خواهيم شنيد .
دوم اينكه : ادبيات به يك قشر خاص تعلق ندارد . گاهي يك جمله از دهان فردي عامي شنيده مي شود كه بر هزار دفتر شعر پرمدعا مي ارزد ! در گستره دنياي مجازي گاه و بيگاه نوشته هايي به صورت اي-ميل بدون نام نويسنده به دستمان مي رسد كه بسيار زيبا و تاثيرگزار و سرشار از حقيقتي ناب به نظر مي رسند هرچند كه شايد از لحاظ تكنيك خيلي برجسته نبوده و بيشتر به متل و افسانه شبيه باشند . شايد دليل زياد شدن كتابهايي مانند « 17 داستان كوتاه از نويسندگان ناشناس » همين باشد . امروز داستاني را برايتان ترجمه كرده ام كه از همين راه به دستم رسيده است و بنابراين نويسنده اش همان « ناشناس » شاهكار نويس است !ظرافت و دقت اين داستان حيرت انگيز است به خصوص اگر پرسشگر و دقيق بخوانيد .
«يك داستان عاشقانه »
روزي روزگاري ، جزيره اي بود كه تمامي انگيزه ها در آن زندگي مي كردند : شادي ، غم ، دانايي و باقي انگيزه ها از جمله عشق !
روزي به آنها خبر رسيد كه جزيره در آب فرو خواهد رفت . بنابراين قايقهايشان را آماده كردند تا آنجا را ترك كنند.عشق تنها كسي بود كه بر جاي مانده بود ! عشق مي خواست آن قدر بماند كه غرق شدن آغاز شود !

وقتي كه عشق تقريبا در حال غرق شدن بود ، تصميم گرفت كه كمك بخواهد .
ثروت با قايقي زيبا از برابر عشق مي گذشت . عشق گفت : «ثروت ! مي تواني مرا با خودت ببري ؟!»
ثروت پاسخ داد : «نه !نمي توانم !يك دنيا طلا و نقره توي قايق است . جايي براي تو ندارم !!»
عشق تصميم گرفت كه از غرور كمك بخواهد !
« غرور ! خواهش مي كنم كمكم كن ! »
«نمي توانم ! تو سراپا خيس شده اي ! شايد قايقم را خراب كني !!»
غم همان دوروبرها بود كه عشق از او كمك خواست : « غم ! بگذار با تو بيايم !»
«آه ! عشق ! من آنقدر اندوهگينم كه ترجيح مي دهيم تنها باشم !!»
شادي نيز از برابر عشق مي گذشت اما سرخوشتر از آن بود كه فرياد عشق را بشنود !…
ناگهان ، صدايي برخاست : « بيا عشق ! من تو را خواهم برد !». پيرزني بود .
عشق شادمان شد ، آنقدر كه يادش رفت نام پيرزن را بپرسد .
وقتي به خشكي رسيدند ، پيرزن به راه خود رفت . عشق از دانايي ،كه او نيز كهنسال بود ، نام پيرزني را كه نجاتش داده بود پرسيد .
دانايي گفت : « او زمان بود !»
« زمان ؟! اما آخر زمان چرا بايد به من كمك كند ؟!»
«چون تنها زمان مي تواند دريابد كه عشق چقدر بزرگ است !!»
×
عاشقانه هاي زندگي تان جاودان باد.

Posted by siamak at 4:38 PM

April 3, 2003

سلام
اول اينكه : خوشبختانه تعطيلات تمام شد و دنياي مجازي هم دارد آهسته آهسته سر از لاك خود بيرون مي آرد !شكر خدا !
دوم اينكه : براي شروع به كار مجدد ، ترجمه نامه سرگشاده پائولو كوئيلو به بوش را برايتان در نظر گرفته ام كه البته اين نامه را از انگليسي ترجمه كرده ام . نامه زيبايي ست . با حوصله بخوانيد :
××

11/3/2003
از : پائولو كوئيلو (Paulo Coelho ) نويسنده امريكاي لاتين و خالق كيمياگر
به : رئيس جمهور بوش
موضوع : سپاسگزارم ، رئيس جمهور !
رهبر بزرگ ، جرج دبليو . بوش (George W. Bush ) ! سپاسگزارم !! سپاسگزار از اينكه به همه نشان داديد كه صدام حسين چه موجود خطرناكي ست ! اگر نه بسياري از ما شايد فراموش مي كرديم كه او از بمبهاي شيميايي عليه ملت خودش استفاده كرده است ، عليه كردها و همچنين ايرانيان . صدام ديكتاتوري تشنه به خون است و يكي از نمايان ترين جلوه هاي شيطان در عصر حاضر . اما اين تمام حجت من براي امتنان از شما نيست ! طي دو ماهه اول سال 2003 ، شما بسياري چيزهاي مهم ديگر نيز به جهان نشان داديد كه مرا به حق شناسي وا مي دارد . آن سان كه شعري كودكانه را به ياد مي آورم ، مي خواهم سپاس تان بگويم .
سپاس شما را كه به همه نشان داديد كه مردمان تركيه و پارلمانشان قابل خريد نيستند ؛ نه حتي با 26 بيليون دلار !
سپاس شما را كه به جهان ورطه ما بين آراي امرا و آمال مردم را نشان داديد !
سپاس شما را كه نشان داديد كه نه ازنار (Aznar ) و نه بلر (Blair ) اندك وزن و كوچكترين احترامي براي آرايي كه كسب كرده اند قائل نيستند ! اينكه ازنار كاملا در ناديده انگاشتن اين حقيقت كه 90 درصد مردم اسپانيا مخالف جنگند ، تواناست و بلر نيز با بزرگترين تظاهرات عمومي 30 ساله اخير انگلستان محاصره شده است .
سپاس شما را كه ضرورت اين نكته را آشكار ساختيد كه بلر بايد مكتوبي جعلي از يك شاگرد مدرسه اي را به عنوان سند تهيه شده توسط سرويس مخفي انگلستان ارائه كند !!
سپاس شما را كه اجازه داديد كالين پاول ( Colin Powell ) با نشان دادن عكسهايي به شوراي امنيت سازمان ملل ، از خود يك ابله تمام عيار بسازد !! عكسهايي كه يك هفته بعد توسط هانس بليكس ( Hans Blix) ، سرپرست تيم بازرسان تسليحاتي از عراق ، مورد شبهه قرار گرفت .
سپاس شما را به خاطر اتخاذ سرايط جاري تان و تبيين آن كه سبب شد سخنراني ضد جنگ وزير امور خارجه فرانسه ، دومينيك دو ويلپين (Dominique de Villepin ) در مجمع عمومي با كف زدن خضار مورد تشويق قرار گيرد ! چيزي كه ، تا آنجايي كه مي دانم ، تنها يك بار پيش از اين در سازمان ملل رخ داده بود : سخنراني نلسون ماندلا !!
همچنين سپاس شما را بدين سبب كه پس از اقداماتتان در جهت تعجيل در جنگ ، ملل هميشه غير متفق عرب ، در آخرين اجلاس شان كه در آخرين هفته فوريه در قاهره (Cairo ) برگزار شد ، براي اولين بار ، در محكوميت هر نوع تجاوز متفق القول شدند !!
سپاس شما را به خاطر موضع چرب زبانانه تان كه به سازمان ملل اين فرصت را داد تا ساختار خود را تبيين كند ؛ ساختاري متشكل از كشورهايي سرسخت كه همگي مخالف هرگونه حمله به عراق بودند .
سپاس شما را براي سياست خارجي تان كه وزير امور خارجه انگلستان ، جك استراو ( Jack Straw ) ، را به اين اظهار نظر واداشت كه جنگ در قرن بيست و يكم مي تواند داراي مجوز اخلاقي باشد !! و برين گونه خود را يكسره بي اعتبار كرد !!
سپاس شما را به خاطر تلاشتان براي تجزيه اروپايي كه در تقلاي اتحاد است ؛ خطري كه در آينده به هيچ وجه بي اهميت نبود !
سپاس شما را براي به دست آوردن چيزي كه تعداد بسيار اندكي از افراد اين قرن به آن دست يافته اند : فراهم آوردم ميليونها انسان از قاره هاي مختلف براي مبارزه در راه عقيده اي واحد ! هر چند اين عقيده ، خلاف عقيده شماست !!
سپاس شما را به خاطر احساسي كه در ما برانگيخته ايد . هرچند اين بار شايد واژگانمان شنيده نشوند اما لااقل گفته مي شوند و اين خود در آينده ما را قويتر خواهد ساخت .
سپاس شما را به خاطر ناديده گرفتن مان ! به خاطر گوشه نشين كردن همه آنهائيكه مخالف اراده شمايند ! چون آينده زمين از آن محرومان خواهد بود .
سپاس شما را ! چون بدون شما ، توان بسيج عمومي مان را در نمي يافتيم . بسيجي كه هرچند ممكن است امروز به بار ننشيند اما بي شك بعدها مفيد خواهد بود .
اكنون كه به نظر مي رسد راهي براي خاموش كردن طبل جنگ وجود ندارد ، بر آنم كه همچون آن شاه باستاني اروپايي به مهاجمان بگويم : « بگذار كه صبحدمتان زيبا باشد ! بگذار كه آفتاب بر زره سربازانتان بدرخشد ! چرا كه عصرگاهان ، شكستتان خواهم داد !!»

سپاس شما را كه اجازه داديد ارتشي از مردمان بي نام داشته باشيم كه خيابانها را به قصد متوقف ساختن جرياني كه اكنون جاريست ، مي انبارند تا حس ناتوانيشان را در يابند و راه مبارزه با آن و اصلاحش را بياموزند !
پس از صبحدمتان و هر آنچه شكوه كه شايد ارزاني تان كند ، لذت ببريد !!
سپاس شما را به خاطر آنكه گوش به ما نسپرديد و چنان كه بايد اعتنامان نكرديد !
اما بدانيد كه ما به شما گوش فرا مي دهيم و كلماتتان را فراموش نخواهيم كرد !!
سپاسگزارم ، رهبر بزرگ ، جرج دبليو . بوش !
بسيار بسيار سپاسگزارم !!
پ . ك .
××
( متن انگليسي + متن اسپانيولي )
باشد كه بساط ظلم وجنگ و خون براي هميشه برچيده شود .
شاد باشيد .
سيامك

Posted by siamak at 4:27 PM

March 4, 2003

سلام
اول اينكه : كما في السابق خدا لعنت كند هر چه ISP در پيت را !! كه آدم را مجبور مي كنند محض ادامه نيافتن شرمندگي لااقل همين تعداد اندك دوستان بازديد كننده برود بنشيند توي يك كافي نت و ادامه ماجرا !!!
دوم اينكه : سعيد اميري را از انجمن ادبي پندار مي شناسم با شعرهاي سپيدي بسيار زيبا كه مولفه اصليشان طنز تلخ و گيرا ، سادگي و صميميت و البته صداقت است . نه تنها طرفداران شعر سپيد كه همه علاقه مندان شعر را به ديدن باغ شاعرانه سعيد عزيز توصيه مي كنم . باغي كه درست مركز جهان است ، باور نداري برو متر كن !!

سوم اينكه : نرودا مجموعه اي زيبا دارد با عنوان چكامه ها . اين مجموعه در حقيقت ابتدا به صورت كتابي با عنوان چكامه هاي بنيادين ( 1954) و سپس چكامه هاي نو ( 1956) و در نهايت دفتر سوم چكامه ها ( 1957) به طبع رسيده است و پس از آن اين سه مجموعه بارها به شكل واحد به زبانهاي مختلف منتشر شده است .اين چكامه ها در اصل براي ستون روزنامه و با همان طول و عرض طراحي شده است و مصراعهايي بريده و كوتاه و تلگراف وار دارد . در حقيقت نرودا سبكي جديد را پايه گذاري مي كند كه بسيار زيباست . اين چكامه ها موضوعاتي بكر هم دارند . از اتم گرفته تا كت و شلوار ! از خوراك مارماهي تا ذرت و شراب !! و نام آنها هم به همين شكل است : چكامه اي براي نمك ، چكامه اي براي گوجه فرنگي و …!در حقيقت نرودا اوج قدرت شاعرانه خود را در بعضي از اين چكامه ها به رخ مي كشد . آن گاه كه براي يك شي به ظاهر پيش پا افتاده و شايد از نگاه ما غير شاعرانه چكامه اي درخشان مي سرايد . اين چكامه ها گاه ماهيتي صرفا توصيفي و تصوير پردازنده دارند مثل چكامه اي براي ليمو ، و گاه شاعر در ميان تصاوير ساده خود به عمقي حيرت انگيز مي رسد . مثلا چكامه اي براي ذرت ، تاريخ آمريكاي جنوبي را مرور مي كند ، تاريخ رنجهاي زنان و مردانش را !
منتخبي از چكامه هاي نرودا با عنوان ( چكامه ها ) توسط نازنين مير صادقي با ترجمه اي شاعرانه و روان – چنانكه در ساير ترجمه هاي ميرصادقي ديده مي شود – به فارسي منتشر شده است كه خواندنش مسلما دلپذير خواهد بود .
در ادامه ( چكامه اي براي شراب ) را خواهيد خواند كه در ميان آثار ترجمه شده نيست ( به گمانم به خاطر برخي تصاويرش ) و البته بسيار زيباست . لازم به ذكر است كه اين شعر را از انگليسي به فارسي ترجمه كرده ام .
×
چكامه اي براي شراب ( Ode to Wine)
پابلو نرودا (Pablo Neruda )
برگردان سيامك بهرام پرور

شرابي به رنگ روز ،
شرابي به رنگ شب ،
شرابي به رنگ ارغوان ،
يا شرابي به رنگ ياقوت زرد .
شراب
صاف چون شمشير طلايي
نرم
همچون مخملي شهوت انگيز !
شراب
صدفي مارپيچ
سرشار از شگفتي عاشقانه دريايي !


هرگز گيلاسي از تو
به يك ترانه
به يك انسان
تعلق نداشته است
دست كم ، تو
مانند سرودي دسته جمعي
بايد عادلانه تقسيم شوي !

با خاطرات مرگبار
مي نوشندت ،
امواج تو ما را
از گوري به گور ديگر مي برد .
سنگتراش مقبره هاي منجمد
و ما
با اشكهايي گذرا
مي گرييم !…
اما لباس بهاريت چيز ديگريست !
خون در رگ جوانه ها مي دود ،
باد روز را بر مي انگيزد ،
و چيزي در سكون نمي ماند ،
با روح تغيير ناپذير تو !

شراب
بر مي افروزد بهار را ،
و شادماني بر زمين
مانند گياهي منتشر مي شود !

فرو مي ريزند ديوارها و
صخره هاي رو به دريا ،
رخنه ها مسدود مي شوند :
آن سان كه ترانه اي زاده مي شود !
#
يك كوزه شراب و ( تو )،
در كنار من !
در دشتهاي باير
شاعري باستاني ترانه مي خواند :
( بگذار سبوي شراب
بر بوسه عشق
خويشتن خويش را بيافزايد ! )


عزيز من !
ناگهان خطوط رانهايت
به انحناي برآمده گيلاس شراب بدل مي شود ،
سينه هايت به خوشه هاي انگور ،
نوك پستانهايت
به حبه هاي انگور !
هاله تقدس بر گيسوانت پرتو مي افكند
و نافت
مهر عفافيست بر رگان شكمت !

عشق تو
آبشار پايان ناپذير شراب است ،
نوري كه حس مرا چراغاني مي كند ،
درخشش خاكي حيات !…

اما تو فراتر از عشقي و بوسه آتشين ،
حرارت شعله !
فراتر از شراب حيات !
تو
تمامي جمعيت بشر ،
نيم شفاف و نيم كدر ،
همخواني نظم
و وفور گلهايي !

وقتي با هم سخن مي گوييم
بر روي ميز
تلالو بطري شراب هوشيار را
دوست دارم .
بنوش !
و در هر قطره طلا
هر جام ياقوت زرد
هر پيمانه ارغوان
به ياد داشته باش :
پاييز
براي انباشتن رگها با شراب
رنج برده است !
و بگذار
در مراسم آييني اتاق كارش
مرد عامي
به خاك و به وظيفه اش بيانديشد
براي انتشار سرودواره شراب !
×
مستي عاشقانه تان هماره پايدار باد !
سيامك

Posted by siamak at 9:19 PM

February 18, 2003

سلام
اول اينكه وبلاگ مرتضي قاسمي را طرفداران غزل معاصر حتما ببينند .
دوم اينكه اگر طرفدار شعر ترجمه هستيد و به طريق اولي شعر معاصر تركيه را مي پسنديد، وبلاگ آقاي خسروشاهي را از دست ندهيد .
دوم اينكه امروز ترجمه شعر ديگري از نزار قباني را تقديمتان مي كنم كه مطابق معمول از انگليسي ترجمه كرده ام .

نامه كوتاه عاشقانه
نزار قباني


نازنين من !
حرفهاي زيادي دارم براي گفتن
اما
كجاست گرانبهاترينش
تا با آن بياغازم ؟!
تمام آنها با تو قيمتي مي شوند
تويي كه از واژگانم پيله هاي ابريشم مي سازي !
آنك ! اين منم و ترانه هايم !
و اين كتاب كوچك شامل ( ما )ست !

فردا وقتي به صفحاتش باز گردم
چراغي سوگواري خواهد كرد
تختخوابي آواز خواهد خواند
نامه هايي از اشتياق سبز خواهند شد
و ( ويوگول ) هايش هوس پرواز خواهند كرد !

نگو :
( چرا اين جوان از من
با جاده هاي بادخيز و طوفان
با درخت بادام و لاله
سخن گفت ،
آن گونه كه جهان اسكورتم مي كند
هر جا كه مي روم ؟!
چرا اين ترانه ها را خواند ،
بي درخششي از من
بي آنكه عطري از رايحه من در خويش داشته باشد ؟!
فردا
مردم مرا در شعر او خواهند ديد ، اين گونه :
دهاني به طعم شراب !
موهاي كوتاه ظريف… !! )

گفته هاي مردم را فراموش كن !
تو
تنها در عشق بزرگ من
بزرگ خواهي بود !
بودن دنيا چه اهميتي دارد
وقتي ما نباشيم
و اگر چشمان تو نباشد ؟!…

فرستنده
يك دوست
به اميد آن كه لايق باشد !

عاشقانه هاي زندگي تان لبريز از شادي و شور و زيبايي !
سيامك

Posted by siamak at 1:37 PM

February 6, 2003

سلام
ترجمه شعري از پابلو نرودا تقديم به شما با اين توضيح كه شعر را از انگليسي برگردان كرده ام.

من آرزومند دهانت هستم ، صدايت ، مويت

دور نشو
حتي براي يك روز
زيرا كه …
زيرا كه …
- چگونه بگويم –
يك روز زماني طولاني ست
براي انتظار من
چونان انتظار در ايستگاهي خالي
در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !

تركم نكن
حتي براي يك ساعت
چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
به سوي هم خواهند دويد
و دود
به جستجوي آشيانه اي
در اندرون من انباشته مي شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !

آه !
خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !

حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !
چرا كه همان دم
آنقدر دور مي شوي
كه آواره جهان شوم ، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهي آمد
يا اينكه رهايم مي كني
تا بميرم !

فاصله ها از عاشقانگي تان دور باد !
سيامك

Posted by siamak at 11:24 AM

January 15, 2003

سلام
اول اينكه : با زحمات بسيار زياد دوست خوبم مهدي عزيز نظر خواهي اين وبلاگ راه افتاد ! من كه خودم هر چي كلنجار رفتم نشد پس كار را سپردم به كاردان ! دستش درد نكند.
حالا كه اين امكان فراهم شده منتظر نظرات و راهنماييها و نقدهايتان هستم . همراهم باشيد.
دوم اينكه : ادامه ترجمه شعر شتابزدگان اثر نزار قباني را از پست قبلي بخوانيد :
8
خرابه اي بر جا نمانده
تا بر فرازش بگرييم !
چگونه يك ملت مي تواند بگريد
وقتي اشكهايش را از او گرفته باشند ؟!
9
از لاس زدنهاي پنهاني اسلو
عقيم بيرون آمديم !
آنها سرزميني را به ما اعانه دادند
كوچكتر از يك دانه گندم !
سرزميني كه بدون آب مي بلعيديمش
مثل قرصهاي آسپرين !
10
پس لز پنجاه سال
اكنون
بر سرزميني ويران اطراق كرده ايم !
بي سرپناه :
چونان سگان ولگرد !
11
پس از پنجاه سال
سرزميني براي سكني نيافته ايم ،
جز سراب !
اين صلح نيست !
صلحي كه چون خنجر بر ما وارد شده ،
عين تجاوز است !
12
شتاب به چه كار مي آيد ؟!
به چه كار مي آيد شتاب ؟!
وقتي كه وجدان عمومي زنده است
- مثل يك فيوز بمب –
تمام امضاهاي اسلو به دانه خردلي نمي ارزد!
13
چگونه خواب ديديم :
صلح سبز را ،
هلال سپيد را ،
درياي آبي و وسعت بادبانها را ،
و ناگهان خود را
در تلي از تپاله يافتيم !!
14
چه كسي بازخواست مي كندشان
درباره سازش بزدلان،
نه صلحي به اقتدار و توانمندي !
چه كسي ؟!
صلح فروش به اقساط !
اجاره به اقساط !
صلح معامله و تجار و سوداگران !
چه كسي بازخواست مي كندشان
درباره صلح مرگ !
آنگاه كه خيابانها را به خفقان كشيدند ،
پرسشها را ترور كردند ،
و پرسشگران را !
15
و ما به خانه بخت رفتيم ،
بي عشق !
با زني كه روزي فرزندانمان را خورده بود ،
و جگرمان را جويده !
او را به ماه عسل برديم ،
نوشيديم و رقصيديم و به ياد آورديم
همه عاشقانه هايي را كه برايمان مانده بود !
اما ، افسوس ،
فرزنداني عقب مانده پس انداختيم :
فرزنداني به شكل وزغ !
و آنگاه
به پياده رويي تنگ تبعيد شديم
بي وطني براي در آغوش كشيدن ،
و بي كودكي !!
16
در عروسي رقص عربي نبود !
غذاي عربي ،
آواز عربي ،
شرم عربي نبود !
و پسران وطن در ميدان عروسي غائب بودند !
17
نيمي از جهيزيه دلار بود !
حلقه هاي الماس ، هم !
دستمزد فروشنده بار ، هم !
كيك عروسي هديه اي از آمريكا بود
و تالار مراسم و گلها و شمعها و موسيقي
همه ( ساخت آمريكا ) بودند !!
18
عروسي تمام شد
فلسطين در عروسي حضور نداشت
اما او تصوير خود را مي ديد
كه از تمام كانالها پخش مي شود !
و اشكهايش را مي ديد
كه امواج اقيانوسها را در مي نوردد :
به سوي شيكاگو ، جرسي ، ميامي !
چونان پرنده اي قصابي شده
مي گريست كه :
اين عروسي
عروسي من نيست !
اين لباس
لباس من نيست !
اين شرم
شرم من نيست !
هرگز …آمريكا !
هرگز …آمريكا !
هرگز ….

كاش هيچگاه صورتي سرخ از سيلي ستم نباشد .
سيامك

Posted by siamak at 4:17 PM

January 13, 2003

سلام
اول اينكه ، دوستان مي گويند : رفيقت راست گفته ؟!! از همين جا اعلام مي كنم ، كلا خالي بسته !! عرض كرده بودم كه صرفا محض خنده ! :-)))))))
دوم اينكه :
ترجمه شعري از نزار قباني را تقديمتان مي كنم . در ( داستان من و شعر ) نزار قباني خوانده بودم كه :
شعر من با عنوان ( يادداشتهايي بر شكست نامه ) بيانيه اي بود شامل رد و معاوضه من . چگونه اين شعر پديد آمد و از كجا آمد ؟ الان جزئيات اين تولد سخت يادم نيست .آن چه به يادم مي آيد اين است كه اوراق كاغذ هايم و ملافه هايم غرق خون بود و شيشه هاي سرم كه به بازويم وصل شده بود كفاف خون هدر رفته را نمي كرد .شعر مزبور را در حالت مرض و هذيان كه انگشتانم در اختيارم نبود سرودم . از اين رو به صورت جريان متناوب و بي واسطه برق – كه به فشار قوي شبيه بود ! – در آمد !
و راستش را بخواهيد گمان كردم كه نزار به اغراقي شاعرانه دست زده است ! چه از شاعري احساس گرا و عاشق مسلك چون نزار ،راستش را بخواهيد خيلي انتظار شعري اينگونه را نداشتم . اما اخيرا خواندن چند شعر از او شكه ام كرد . شعرهايي كه به قول خودش نه از لحاظ درون مايه و نه از لحاظ شكل و فرم به هيچ يك از كارهاي عاشقانه اش نمي ماند ! به نظر من ، اين شعرها زيبايي وحشي خاصي دارند . سروده هايي خون آلود كه بنياد رخوت زده جهان عرب را با تيشه كلمات در هم مي ريزد و پر بيراه نيست كه اعراب از يان دست اشعار اين گونه بر آشفتند . اما نزار چون هميشه شاعري اش ، مردم را ديد و براي مردم گفت تا هم عاشقانه هايش ورد زبان مردم باشد و هم شكست نامه هايش !
شعري كه در پي مي آيد 8 بند اول از شعري 15 بندي ست كه در سال 1995 سروده و در نشريه الحيات به چاپ رسيد .در حقيقت مي توان اين شعر را از اسلاف شعر يادداشتهايي… دانست كه در سال 1967 سروده شده بود . ترجمه من از روي برگردان انگليسي اين شعر انجام شده است . در ضمن ان شا، الله ادامه آن را پس فردا برايتان مي نويسم .
1
آخرين ديوارهاي شرم فرو ريخت
و ما شادمانه رقصيديم
خوشبخت شده بوديم با امضاي صلح بزدلان !
ديگر چيزي براي ترس نبود
و براي شرم .
رگهاي غيرت ما خشكيده بودند !
2
سقوط كرد
- براي پانزدهمين بار –
بكارتمان !
بي هيچ تكانشي ، اشكي ،
يا ترسي از لكه هاي خون !
ما به عصر شتاب پا گذاشتيم
ايستاده در صف ،
چون گوسفندان بر آستانه قتلگاه !
دويديم و …
نفس نفس زديم و …
پيشي گرفتيم
براي بوسه زدن بر چكمه هاي قاتلان !
3
پنجاه سال
كودكانمان را گرسنگي دادند
و در پايان قحطسال
به سويمان پيازي پرت كردند !
4
قرناطه سقوط كرد
- براي پانزدهمين بار –
از دستان عرب !
تاريخ از دستان عرب فرو افتاد
ستونهاي روح شكست
وشاخساران قبيله !
سويل سقوط كرد
انطاكيه
آمورياه
هيتين
سقوط كردند
بي هيچ جنگي !
مريم به چنگ سربازان افتاد
و مردي نبود كه نماد بهشت را نجات دهد
و مردانگي نبود … !
5
آخرين علائق مان سقوط كردند
در دستان رومي ها !
پس از چه دفاع مي كرديم ؟!
حتي كنيزكي يكدانه ، در قصرمان نماند
براي دم كردن قهوه …يا همخوابگي !!
پس از چه دفاع مي كرديم ؟!
6
چيزي در دستان مان نماند
از اندلس يكدانه اي كه مال ما بود ،
درها را ربودند
ديوارها را ،
همسران و كودكمان را ،
زيتون و نفت را ،
خيابانها و سنگها را !
ربودند
عيسي بن مريم را
در حاليكه داشت شير مي مكيد !
ربودند
از خاطراتمان
ليمو را
زردآلو و نعنا را ،
و مناره هاي مساجد را !
7
برايمان به تنها ،
يك قوطي ساردين به جا گذاشتند :
به نام ( گازا ) !
استخواني خشك : به نام ( جريچو ) !
مسافرخانه اي : به نام فلسطين ،
بي سقف ، بي ستون !!
برايمان بدني به جا گذاشتند
بي استخوان !
دستاني
بدون انگشت !

( ادامه دارد )
سيامك

Posted by siamak at 7:52 PM

January 1, 2003

سلام
اول اينكه معذرت به خاطر يك روز تاخير !
دوم اينكه :

كارلوس درموند د آندراده را با نشريه گلستانه شناختم . شعرهاي تصويرگرا و در عين حال ساده او به دلم نشست . چند شعر ديگر از او را به انگليسي خواندم و ديدم كه مانند بسياري از شاعران مورد علاقه ام ، شاعري چند بعديست ! عاشقانه هايي پر شور در كنار شعرهاي اجتماعي آتشين !! شعرهايي كه تماميت بشر را مخاطب قرار مي دهند .امروز شعري عاشقانه از او را برايتان انتخاب و ترجمه كرده ام كه در آن شاعر خيال معشوق از دست داده اش را مخاطب قرار مي دهد .شعري لطيف كه عشق و مرگ مولفه هاي اصلي آن هستند :
خيال عشق Apparition of love
كارلوس درموند د آندراده Carlos Drummond de Andrade

روح دوست داشتني !
چرا به ديدارم آمده اي ؟!
چنانكه پيش از اين بدن هامان به ديدار هم مي آمدند !
در كشاكش نوازشهايي محال
روشنايت پوستم را نمناك مي كند .
هرگز كسي به بوسه اي از چهره اي ناپيدا نرسيده
اما تو پا مي فشاري ، دلپذير !

صدايت را مي شنوم
همان صدا
همان لحن
همان هجاهاي روشن !
همان نفسهاي عميف اشتياق به فنايي در لذت !

پس از واپسين آسودن از عشق
حس كردم نامت را مي شنوم !
تنها بخشت كه فنايي نيافته است و
هنوز وجود دارد ،
نوايي ناب !

… من در آغوش گرفته ام چه را ؟!
حجمي هوا
كه تو در آن حلول كرده اي !
مي بوسم ،
مي بوسم هيچ را ،
خستگي ناپذير !!


محبوبم بودن را از هم پاشيد
تو چرا باز مي گردي ؟!
آيا به سان حقيقتت موهومي ؟!!

… ديگر توان گفتنم نيست :
خواه اكنون سايه باشي ،
خواه از دير باز سايه بودي و
قصه مان افسانه اي از كتابي كهن
كه دردناكانه رازش گشوده شد !

آيا روزي تن حقيقي ات را درخواهم يافت ؟
آن سان كه امروز
دريافته ام چگونه در بر بگيرم
مه را !
چونان ايده آل افلاطوني ،
دورادور !!

آرزو آيا تاب مي آرد تو را ؟!
تو را كه ديگر عزيزي غايبي
كه نرم نرمك
مي آزاريم !

گمان نمي بردم ، هرگز ،
كه مرگ سوگي چنان روزهاي آغازين خواهد داشت ،
اما روزها
با بوسه هايي از آتش و يخ
داغمان را تازه مي كنند !
ديدار آتشينت تسلايم مي دهد
ديدار آتشينت ويرانم مي كند
ديدارت
به زحمت
صدقه اي بخور و نمير است !!

عاشقانگي تان مستدام .
سيامك .

Posted by siamak at 11:19 AM

December 18, 2002

سلام
امروز سه شعر كوتاه از نزار قباني (Nizar Qabbani )، شاعر سوري ، را برايتان از انگليسي ترجمه كرده ام ، بخوانيد و لذت ببريد . تنها يك نكته پيش از آن :
آنهائيكه با زبان عربي آشنايي دارند ، يا اينكه مثل من كنجكاوند كه دكلمه هاي نزار قباني را با تصوير و صداي خودش بشنوند در اين آدرس مي توانند چندين فيلم را با فرمت ram از جلسات شعر خواني نزار قباني در سال 1995 ببينند .
و اما شعرها :

(1)
از پس فراقي طولاني
آنگاه كه مي بوسمت
حس مي كنم كه نامه اي شتابزده را
در صندوق پستي سرخي افكنده ام !
(2)
در تابستان
بر ساحل دراز مي كشيدم و به تو فكر مي كردم .
اگر از احساسم به تو
به دريا مي گفتم
از سواحلش ،
ماهي ها و گوشماهي هايش
دست مي كشيد
وبه دنبال من روانه مي شد !
(3)
دلدارم از من پرسيد :
- تفاوت من و آسمان چيست ؟!
- تفاوت ، عشق من !در اين است :
وقتي تو مي خندي
من آسمان را از ياد مي برم !!

شادماني عاشقانه تان آرزوي من است .
سيامك

Posted by siamak at 1:24 PM

December 13, 2002

سلام
امروز برايتان ترجمه نامه اي عاشقانه را اينجا مي گذارم از ادگار آلن پو( Edgar Allen Poe ) نويسنده شهير به سارا هلن ويتمن ( Sarah Helen Whitman )شاعره آمريكايي . پو كه همسرش را يكسال پيش از دست داده است نامه هايي تبدار و پريشان براي سارا مي نويسد .و البته همه اينها در حالي بود كه او تنها يكسال مجال داشت تا زندگي خود را در غرقابه الكل و افسردگي فنا كند !
تنها يك تذكر : لحن ادبي نامه از من نيست ! متن انگليسي نيز فخيم و شاعرانه و پر تصوير است و من سعي كردم همان حال و هوا را منتقل كنم . تا چه قبول افتد و … .
×

1 اكتبر 1848
نمي توانم از اين بهتر برايت شرح دهم كه احساسم چه بود ، جز اين كه بگويم قلب ناشناس تو انگار براي اقامتي تا هميشه به آغوش من راه يافت ، چنانكه قلب من نيز ، به گمانم ، به آغوش تو !
و از آن دم ، من عاشقت شدم !
آري ! اكنون حس مي كنم كه در آن عصرگاه روياهاي شيرين ، چنين شد كه نخستين سپيده عشق بشري ، بر شب يخ آجين روخم منفجر شد !
از آن هنگام نامت را نديده ام و نشنيده ام مگر به لرزشي بر اندامم : نيمي از شعف ، نيمي از اضطراب !

سالهاي سال ، نام تو از لبانم نگذشت ، اما اكنون روحم مي نوشدش ، با عطشي ديوانه وار !
تمام وجودم به جستجوي تو فرياد مي زند ! حتي پچپچه اي از تو ، لرزش احساسي غريب را در من بيدار مي كند : تركيبي مبهم از اشك و شادماني دست افشان !! حسي وحشي و غير قابل شرح كه به هيچ چيز نمي ماند الا خويش آگاهي گناه !!
×
و عشق حديث نامكرريست ! چه پو بگويد ، چه نزار ، چه نرودا ، چه ابراهيمي ، چه مولانا ، چه حافظ و حتي … چه من !!
عاشقانه زيستنتان آرزوي من است .
سيامك

Posted by siamak at 5:09 PM

December 7, 2002

سلام
اين يكي دو روزه سرم خيلي شلوغ بوده و هست ! كتاب خوبي كه برايتان معرفي كنم ناياب شده !!ولي با اين حال اين ترجمه را بخوانيد كه دست خالي از خانه مجازي ام بر نگرديد !

كولي و باد The gipsy and the wind
فدريكو گارسيا لوركا Federico Garcia Lorca


مهتاب بازي كنان بر پوستش ،
پركوزا (precosia ) مي آيد !
از راهي باران خورده
در ميانه درختان غار و درخشش بلور !
خاموشي بي ستاره ،
گريزان از نواي دايره زنگي اش ،
به درياي طوفنده در مي غلتد
و شبش سرشار از هجوم نقره مي شود !
در بلنداي كوهساران
نگهبانان پچپچه اي مي كنند ،
محافظان برجهاي سربرافراشته سپيد
و قلغه هاي كوچك صدفهاي حلزوني
و آلاچيقهاي سبز بلوط !

بازي كنان مهتاب بر پوستش
پركوزا مي آيد !
باد مي بيندش و برمي كشد !
بادي كه خيال فرونشستن ندارد .
سنت كريستوفر برهنه مي آشوبد !
چشم دوخته بر دختر
در حاليكه با ساز بهشتي اش ور مي رود !

- كولي !
بگذار بالا پوشت را پس بزنم و
نگاهت كنم !
بگشاي زر كبود شكمت را
در ميانه انگشتان باستاني ام !

دايره زنگي را مي اندازد و
هراسان مي دود
اما باد نيرومندانه تعقيبش مي كند
با نفسها و
شمشير آتشينش !

دريا ، تيره مي شود و بر مي آشوبد
رنگ از رخسار زيتون بنان مي پرد
ني لبك هاي تاريكي به نغمه در مي آيند و
ناقوس بي صداي برف !


- پركوزا ! بجنب !
پركوزا !!
اگر نه باد سبز مي گيردت !
پركوزا ! بجنب !!
ببين به چه سرعتي مي آيد ،
ساتير* ستارگان پست
با زبانهاي دراز و براقش !!

پركوزا
سرشار از ترس
در پس بلوطهاي قد كشيده سبز
راهش را مي يابد.
جائيكه كنسول انگليس خانه دارد !

اشك ريزان
فرياد مي زند ،
سه تفنگدار پيش مي آيند .
شنلهاي سياهشان ، سخت ، به دورشان پيچيده
و كلاه بره هاشان تا ابرو پايين آمده اند !

مرد انگليسي
به كولي
ليواني شير داغ مي دهد
و جرعه اي جين هلندي ،
كه پركوزا نمي نوشد !

و آنگاه كه او
در ميانه آه و اشك
ماجراي غريبش را باز مي گويد
باد
خشمگينانه
بر سفالهاي سقف
پا مي كوبد…!

* satyr موجودي افسانه اي در اساطير يوناني بخشي انسان بخشي اسب و بخشي بز .
پ.ن : ترجمه اين شعر بسيار سخت بود . به نظر مي رسد كه شعر علاوه بر نگاه به اسطوره هاي يوناني و مسيحي اشارات مستقيمي به فولكلورهاي اسپانيا دارد كه حقير اطلاع چنداني از آنها ندارم . به هر حال همين ترجمه ناقص را هم خالي از لطف نديدم تا چه قبول افتد ….
همراهيم كنيد.
سيامك

Posted by siamak at 6:30 PM

November 28, 2002

سلام
امروز به دو ترجمه شعر ميهمانتان مي كنم . دو اثر از دو شاعر با دو حال و هوا ! از رابرت براونينگ شعري به نام ( ميعاد ) را برايتان ترجمه كرده بودم و امروز شعر ( زندگي در عشق ) را از او بخوانيد .
از نرودا تا به حال چند شعر برايتان گذاشته ام و شعر دوم امروز هم از اوست و اين بار به ما مي گويد كه چگونه شاعر شده است ! توضيح اينكه اخيرا ترجمه اي از اين شعر ديدم كه گمانم با سادگي و رواني معمول آثار نرودا سازگار نبود . به گمانم اين ترجمه به فضاي شعر نرودا نزديكتر است .
×
زندگي در عشق Life in a love
رابرت براونينگ Robert Browning

- گريزم مي دهي ؟!
- هرگز !
عشق بورز !!
آن چنانكه من منم و تو تويي !

تا دنيا دنيا بوده
من بودم و عشق
تو بودي و پا پس كشيدن !
وقتي يكي طفره مي رود ديگري بايد تلاش كند !
زندگي ام پيش از اين خطايي بيش نبود
و مي ترسم اين خود تقدير باشد :
هميشه بهترين كارم را كرده ام
با كمترين بخت ياري !
حال چرا در اين ميانه هدفم را وانهم ؟!!

هر چند اعصابي پولادين مي خواهد
كه اشك از چشمان كسي پاك كني ،
در حال سقوط بخندي ،
و در هم شكسته
ديگر بار بياغازي ،
اما آنگاه كه در اين كشاكش
زندگي كسي را فرا چنگ آري
همه چيز پايان مي گيرد !

اينك
از دور دست ترين مرزت
نگاهم كن
چنان دقيق كه انگار از ميانه مه و تاريكي !
پيش از آن كه اميد ديرسال
بر خاك فرو چكد !

من خود را
تا سر حد مرگ
آماده مي كنم !!
××
شاعري Poetry
پابلو نرودا Pablo Neruda

و در ان زمان بود
كه ( شاعري ) به جستجوي ام بر آمد
نمي دانم !
نمي دانم از كجا آمد
از زمستان يا از يك رود
نمي دانم چگونه
چه وقت !
نه !!
بي صدا بودند و
بي كلمه
بي سكوت !

اما از يك خيابان
از شاخسار شب
به ناگهان از ميان ديگران
فرا خوانده شدم
به ميان شعله هاي مهاجم
يا رجعت به تنهايي
جائيكه چهره اي نداشتم …
و
( او ) مرا نواخت !!

نمي دانستم چه بگويم !
دهانم راهي به نامها نداشت
چشمانم كور بود
و چيزي در روح من آغازيد :
تب
يا بالهايي فراموش شده !
و من به طريقت خود دست يافتم :
رمز گشايي اتش !
و اولين سطر لرزان را نوشتم :
لرزان ،
بدون استحكام ،
كاملا چرند !!
سرشار از دانايي آنان كه هيچ نمي دانند!!
و ناگهان ديدم
درهاي بهشت را
بدون قفل و گشوده !
گياهان را
تپش كشتزاران را
سايه هاي غربال شده با تيغ آتش و گل را
شب طوفان خيز و
هستي را !

و من
اين بي نهايت كوچك
با آسمانهاي عظيم پرستاره
مهربانلنه
همپياله شدم !

تصويري راز آلود
خودم را ذره اي مطلق از ورطه اي لايتناهي حس كردم
با ستارگان چرخيدم
و قلبم
در اسمان
بند گسست !
×××
با نظراتتان همراهي ام كنيد.
سيامك


Posted by siamak at 9:41 AM

November 16, 2002

سلام
امروز شعري از نزار قباني و شعري از پابلو نرودا را برايتان ترجمه مي كنم .
تنها يك نكته كه شعر نزار قباني با ترجمه زيباي موسي بيدج در كتاب بلقيس و چند عاشقانه ديگر با عنوان فال قهوه به فارسي برگردان شده است كه آن ترجمه را مي توانيد در وبلاگ اشكان عزيز و در اين لينك ببينيد . اما از آن جا كه متني كه من از ترجمه انگليسي اين شعر داشتم در پايان بندي شعر با متن ترجمه آقاي بيدج متفاوت بود و اين بند حذف شده به نظرم زيبا آمد آن را مجددا و البته با استفاده بسيار از ترجمه آقاي بيدج ترجمه كردم. خلاصه اينكه اين ترجمه محصول مشترك من و آقاي بيدج است!
( پيشگو )
نزار قباني


زن
پيش رويم نشست
با هراسي در چشمانش
بر فنجان وارونه دقيق شد
و گفت :
پسرم ! غمگين مباش!
تقديرت عاشق شدن است
و هر كه در اين راه بميرد
در شمار شهيدان است !

ديرزمانيست كه من فال مي گيرم
اما هرگز فنجاني
مثل فنجان تو نخوانده ام
و غمي چونان غم تو نديده ام !
تقديرت اين است كه بر درياي عشق
هماره بي بادبان باشي !
زندگي ات مقدر است
كتابي باشد از اشك
و زنداني در ميانه آب و آتش !!

اما
علي رغم همه دردهايش
علي رغم اندوهناكي اش
همراه ماست
، شب و روز ،
علي رغم باد و باران و گردباد ،
عشق
پسرم !
هميشه بهترين تقدير خواهد بود !

در زندگي تو زني ست
پسرم !
چشمانش بسيار زيباست ، سبحان الله !
مي تواند تمام دنياي تو باشد …
اما
آسمان تو باراني ست
و راه تو بسته …بسته !
پسرم !
دلدار تو خوابيده است
در قصري محصور .
هر كس به ديوار باغش نزديك گردد ،
به اتاقش وارد شود ،
يا سعي كند خرمن گيسوانش را دسته كند ،
زن
ناپديد خواهد شد …
نا پديد خواهد شد !

پسرم !
او را همه جا خواهي جست
از امواج سراغش را مي گيري
و از كرانه درياها !
اقيانوسها را مي پيمايي
و اشكهايت چونان رودي سرازير مي شوند !
در پايان زندگي
در خواهي يافت كه دلدارت
نه سرزميني دارد
نه خانه اي
نه نشاني !
تو ، تنها ،
به دنبال ردي از دود بوده اي !

چقدر سخت است ،
پسرم !
عشق به زني كه
نه سرزميني دارد
نه خانه اي !
××××××××××××××××
و اما شعر نرودا كه باز هم از انگليسي ترجمه كرده ام :
( عشق )
پابلو نرودا


به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !

چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!

به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكرههاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !

صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .

با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !

نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !

من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر شنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !

به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني !!
××××
عشق مهمان هميشه دلتان !
زير نويس !!!: راستي بازم مي گم : هفت سنگ يادت نره !!!!!
سيامك

Posted by siamak at 11:44 AM

November 7, 2002

سلام

امروز دو ترجمه شعر برايتان مي گذارم از شاعري كه شايد خيلي نامش را نشنيده باشيد.
گلوريا فوئرتس ( Gloria Foertes ) شاعره معاصر اسپانيايي ( 1918-1998 ) را با چند شعر ترجمه شده در نشريه پر محتواي گلستانه شناختم . كارهايش سرشار از صداقتي ناب به نظرم آمد ، ساده و با فضايي كاملا زنانه . يك جورهايي مرا به ياد فروغ مي انداخت ، البته بيشتر به خاطر همان لحن زنانه و گاه جسورش. نتيجه اين آشنايي به كنجكاوي انجاميد و حاصلش ترجمه چند تا از كارهاي زيباي او بود كه امروز دوتا از آنها را مي خوانيد . تنها اميدوارم موفق به حفظ لحن زنانه شعر شده باشم.

عدالت

عدالت بشري !
به جستجوي ات برآمدم ، اما ،
تنها دريافتم
در كلام نام تو تقديس مي شود
حال آنكه در عمل
بي وقفه انكار مي شوي !

و ، تو !
عدالت الهي !
( كجايت مي توان يافت ؟! )
از خويش غمگنانه پرسيدم
آنگاه كه ديدم
گناه حاصل يك لحظه است
و كفاره مخوفش
به بلنداي شراره هاي دوزخ
امتداد مي يابد !!
×××

جغرافياي انساني

بنگر !
به اجزاء قاره من
بازوان ،
پاها ،
در پيكري پايان ناپذير !
پاهايم كوچكند
دستانم ظريف ،
چشمانم ژرف ،
پستانهايم زيبا !

درياچه اي را پس پشت پيشاني ام دارم
كه همواره
در حدقه چشمان سرريز مي شود
تا مردمكانم در آن تن بشويند
آنگاه كه گريستن به پايم مي افتد
و آتشفشانهايم پاي كوبانه مي لرزند !


در شمال
با ( ترديد ) مرز مي يابم
در شرق
با ( ديگري )
در غرب
با ( قلبي گشوده )
و ( نهاد كاستيلي )
در جنوب !

درون قاره من
ايالات متحده بدنم
شكل مي گيرد :
ايالت رنج شبانه
ايالت خنده در روح …
و ايالت پيردختري در تمام طول روز !

در نيمروز
زمين لرزه مرا فرا مي گيرد
خرمن گندم سينه ام
جنگل گيسوان پريشانم
بر مي خيزند !
آنگاه
جوباري از خون
در قاره من مي دود
و بي هيچ گناهي
مرا مي بخشد !

درياي پيرامونم
متغير است .
نامش :
( درياي بزرگ ) يا ( درياي جمعيت ) !
گاهي سواحلم را مي لرزاند و
گاهي به نرمي در آغوشم مي كشد !
به نسيم و آب و هوا وابسته است،
به گردباد و طوفانها ، شايد !

رايتش را بخواهي
من جزيره اي هستم
فرو رونده در آب
يا
فرو رونده در امواج اقيانوس انساني !

درس جغرافي ام را تمام مي كنم !
به اجزا، قاره من
بنگر !

سيامك

Posted by siamak at 4:25 PM

October 25, 2002

سلام
امروز ترجمه دو شعر را برايتان مي گذارم از دو مليت كاملا متفاوت و از دو زمان كاملا مجزا !
هر دو شعر عاشقانه اند اما يكي طعم دوره اليزابت انگلستان را دارد و يكي يادآور زندگي كويري مردان عرب است.
و عشق در اين ميانه حديثي نامكرر در دالان تاريخ است و زيبا براي آنها كه شنوا باشند!
بشنويد:

( حضور بانوي من )My lady’s presence
هنري كنستابل ( 1562-1613)Henry constable

حضور بانويم
رزها را سرخ مي كند
از شرم لبهايش !
گلبرگهاي سوسن
از حسادت دستان سپيدش
رنگ مي بازند!
آفتاب گردان
ميان او و خورشيد
دلدل مي كند !
ارغوان
در خوني كه او از قلبم مي ريزد
بيرنگ مي شود!

خلاصه بگويم:
زيبايي گلها از اوست
چنان كه عطرشان
از تنفس شيرينش !
گرماي حيات
از پرتو چشمانش در زمين مي جوشد
تا رويش دانه ها شتاب گيرد .
با باراني كه از چشمم مي باراند
آبشان مي دهد
وآنگاه
در ميانه رگبار
ناپديد مي شود …!

××××
و دومي را هم بشنويد :

آنگاه كه دوستت دارم
نزار قباني

آنگاه كه دوستت دارم
زباني جديد متولد مي شود
شهرهايي جديد
كشورهايي نو يافته !
ساعتها مثل آلاله ها نفس مي كشند
گندم لا به لاي صفحات كتاب مي رويد
پرندگان از چشمانم پر مي كشند
با بشارت عسل !
كاروانها از سينه هايت به حركت در مي آيند
با بار ادويه هندي !
انبه ها مي افتند
جنگلها طعمه حريق مي شوند
و حبشي
خواب شكست را مي بيند !

آنگاه كه دوستت دارم
سينه هايت شرم را به دور مي افكنند
رعد و برق مي آغازد
شمشير !
طوفان شن !

آنگاه كه دوستت دارم
شهرهاي عرب از جا مي جهند
و در برابر سكوت قد علم مي كنند .
اعصار انتقام
در برابر قوانين طائفه مي ايستند !
چنانكه من
آنگاه دوستت دارم
در برابر زشتي مي ايستم !
در برابر پادشاهي نمك !
در برابر برقراري بيابان !
و بر عشقت پاي مي فشارم
تا رستاخيز فرا رسد
تا رستاخيز فرارسد ،
تا رستاخيز فرا رسد !

سيامك

Posted by siamak at 5:15 PM

October 15, 2002

سلام
امروز يه داستان خيلي قشنگ و خيلي دقيق رو از شل سيلور اشتاين براتون ترجمه مي كنم . اين داستان دستم كه رسيد اسم نداشت. مس تونستم اسمشو بذارم : ماجراي درخت و پسر كوچولو ! يا شايدم : راستي عشق همين نيست ؟!!بعد كه دنبالش گشتم ديدم به انگليسي اسمش مي شه : The giving tree
يه چيزي تو مايه هاي درخت بخشنده يا درخت دست و دلباز !اما من همون عنوانايي كه خودم گذاشته بودم رو بيشتر دوست دارم ! شما چي فكر مي كنين ؟
لذت ببرين :


روزي روزگاري درخت سيب بزرگي بود و پسر كوچولويي ! اونا ساعتاي زيادي رو با هم مي گذروندن . پسر كوچولو لا به لاي شاخه هاي درخت بازي مي كرد ، رو ريشه هاش مي خوابيد و سيباشو مي خورد . درخت عاشق پسر گوچولو بود !
يه روز پسر كوچولو پيش درخت اومد. درخت با خوشحالي سري تكون داد كه : يالا ! بيا بازي كن !
اما پسر ديگه يه پسر كوچولو نبود !! اون مرد جووني شده بود كه مي خواست رو پاهاي خودش بايسته و زندگيش رو بسازه .
درخت گفت : هي ! بيا سيبامو ببر بفروش !
جوون فوري دست به كار شد و درخت سر حال اومد !

سالها گذشت و درخت، بي مرد جوون ، تنها بود .
يه روزي دوباره اون برگشت . درخت شاد شد اما مرد جوون مي خواست به زندگيش سر و ساموني بده و خونه اي بسازه .
درخت گفت : هي ! بيا شاخه هاي من رو ببر و واسه خودت يه خونه بساز!
چوون فوري دست به كار شد و درخت سرحال اومد!

سالها گذشت و درخت دلش واسه دوستش تنگ شده بود .يه روزي اون برگشت . حالا پيرتر شده بود و خسته از زندگي !
دلش مي خواست از همه چيز ببره !
درخت گفت : هي ! بيا من رو ببر و واسه خودت يه قايق بساز و به سفر دور دنيا برو !
مرد فوري دست به كار شد و درخت سر حال اومد!

سالهاي سال گذشت ، فصلا اومدن و رفتن و … درخت خيلي تنها بود ! اون دلش واسه دوستش تنگ شده بود و هميشه به روزاي خوب و شادي كه با هم داشتن فكر مي كرد !
بالاخره يه روز دوستش رو ديد كه از تپه بالا مي آد و … درخت جوني گرفت !
اما اون پسر كوچولو ديگه پيرمردي شده بود كه ناي بازي و نون در آوردن و سفر رفتن رو نداشت ! اون خيلي خسته بود !
درخت گفت : هي ! دوست من ! براي من هنوز كنده زيبايي باقي مونده ! نمي خواي بشيني و نفسي چاق كني !
پير مرد نشست و … درخت سر حال اومد !!

عاشقانه هاي زندگيتون پر دوام !
سيامك

Posted by siamak at 6:38 PM

October 1, 2002

سلام
اين دو ترجمه شعر تقديم شما ! براي آگاهي از بيوگرافي شاعران روي نامشان كليك كنيد :
ميعاد در شب
رابرت براونينگ( Rabert Browning 1812-1889 )


درياي خاكستري و
امتداد سياه خشكي
و نيمه ماهي زردفام
درشت و كم ارتفاع

امواجي كوچك
با طره هاي شرارگونشان
بر مي جهند از خواب !

سينه كش قايق ام
بر خليج
دست مي يابد
و بر ماسه هاي خيسش
آرام مي گيرد

پس از يك مايل ساحل گرم دريا – بوي
در تلاقي سه كشتزار
خانه اي رخ مي نمايد.

تلنگري بر شيشه
خراش- گونه صدايي تيز
شراره آبي كبريتي بر افروخته
و نجوايي در ميانه شادكامي و هراس!

آنك
دو قلب
كه هماهنگ مي تپند!
======
آواز عشق
ويليام كارلوس ويليامز ( 1883-1963 William Carlos Williams )


اينجا دراز كشيده ام
و به تو مي انديشم
رنگ عشق بر فراز جهان :
زرد زرد زرد !

به برگها مي سايد
با زعفران مي آميزد
شاخساراني كه سنگين سنگين
بر آسمان زعفراني تكيه زده اند !

نوري نيست
تنها رنگي به غلظت عسل
از برگي به برگي مي چكد
و از شاخه اي به شاخه اي

زوال رنگها در سراسر جهان!
تو ،
اما ،
دور از اين همه
زير افق شرابي باختر !

سيامك

Posted by siamak at 8:22 AM

September 18, 2002

سلام
اين ترجمه را تقديم مي كنم به همه دوستاني كه رمان ( شمال و جنوب ) را خوانده اند و مانند من كنجكاو بودند كه بدانند شعر آنابل لي چه مي گويد!!

آنابل لي
ادگار آلن پو



سالها پيش از اين
در سرزميني پادشاهي از گستره دريا
دوشيزه اي زندگي مي كرد
كه شايد
با نام آنابل لي بشناسي اش ،
و او تنها با اين خيال مي زيست:
(‌دوستم بدارد
و دوستش داشته باشم!‌)
كودكي بودم و
كودكي بود
، در اين پادشاهي دريايي ، اما
من وآنابل لي
يكديگر را دوست داشتيم
با چيزي بيش از عشق!
با عشقي چنان
كه فرشتگان ، نالان ،
به آن رشك مي بردند!
وچنين شد
كه در سالياني دور
در اين پادشاهي دريايي
بادي وزيد، ابرخيز!
و آنابل لي زيبايم لرزيد،
آنگاه خويشاوند نجيب زاده اش آمد و
محبوس در گوري
از من جدايش كرد
در اين پادشاهي دريايي!

فرشتگان بهشتي
چندان دلخوش نبودند
- كه رشك مي بردند به ما! -
و اين گونه شد
( چنان كه همه مي دانند در اين پادشاهي دريايي )
بادي بر آمد از ابر شب
و آنابل لي مرا لرزاند و
كشت!

اما
عشق ما
بسيار قوي تر از عشق بزرگترها بود و
عشق باهوشترها!
نه فرشتگان بهشت اعلا
نه شياطين اعماق دريا
هيچ يك را
توان جدا كردنمان نبود!
توان جدا كردن روح من
از روح آنابل لي زيبايم!

چون:
ماهتاب بر نمي آمد
مگر آنكه برايم بياورد
روياي آنابل لي زيبا را !
ستارگان نمي درخشيدند
مگر آنكه به يادم آرند
چشمان آنابل لي زيبا را!

واين چنين در ميانه جذر و مد شبانه
پهلو به پهلوي دلدارم
دراز مي كشم...
دلدارم ،
زندگي ام ،
عروسم!
در مقبره روياييش...
در گورش!

سیامک

Posted by siamak at 4:34 PM

September 7, 2002

سلام

در ادامه ترجمه هایی که تقدیمتان کردم این دو شعر پابلو نرودا را هم بخوانید و لذت ببرید!
هر دو شعر از زبان انگلیسی برگردان شده است و سعی شده روح شاعرانه آنها باز تابانده شود.
تنها یک نکته : این دو شعر از مجم.عه صد شعر عاشقانه انتخاب شده که شاعر بزرگ شیلی آن را برای همسرش ماتیلده سروده است.
این هم بیوگرافی نرودا از سایت جایزه نوبل : اینجا را کلیک کنید!
( سونات 71 )


و اكنون تو از آن مني
با رويا هايت در روياي من بيارام!
عشق و رنج و كار
يكسره در خواب رفته اند
شب بر ارابه ناپيدايش مي راند
و تو در كنارم چونان كهربا آرمبده اي!

كسي ديگر ، عشق من ! در روياهايم نخواهد آرميد
تو خواهي آمد !
و ما دستادست بر فراز سيلاب زمان خواهيم گذشت.
كسي ديگر در گذر از سايه ها همسفرم نخواهد بود
تنها تو ، هميشه سبز!
هميشه خورشيد!
هميشه ماه!

دستانت آماده گشودن مشتهاي ظريفشانند
تا آيات حادثه اي لطيف از آنان بچكد.
چونان دو بال خاكستري
چشمانت بسته اند
و من بال مي گشايم!

در ميانه امواجي كه تو بر آورده اي
من ربوده مي شوم!
شب ، جهان ، باد ، در دايره تقديرشان مي چزخند.
بي تو
من
تنها خيال واره تو هستم
و اين خود همه چيز است!

( سونات 72 )


اكنون كه اين در شبانه را
مي بنديم ، عشق من!
همراه من بيا! به تو در توي سايه ها.
روياهايت را فرو گذار!
با آسمانت به چشمانم در آ !
در خونم جاري شو ! چونان رودخانه اي وحشي!

وداع با روشناي مهيب روز
كه قطره قطره در جوال گذشته مي چكد!
وداع با پرتو ساعت و نارنج !
سايه! دوست گاهگاهم! خوش آمدي!!

در اين كشتي
يا در ميانه امواج
در مرگ
يا در حياتي تازه
ديگر بار به هم مي پيونديم‌،
خواب آلود!
و باز مي خيزيم :
چونان عروسي شب در خون!

نمي دانم كيست كه مي زيد و مي ميرد
مي خوابد و بر مي خيزد
اما اين قلب توست
كه همه موهبتهاي غروب را در سينه ام مي پراكند!

سیامک

Posted by siamak at 3:20 AM

August 24, 2002

سلام
در راستاي قولي كه در مورد ترجمه شعر داده بودم اين شعر را از لوركا ‏‌، شاعر شهير اسپانيايي، تقديمتان مي كنم .اين شعر بنا به گفته نرودا در كتاب ( يادها و ياد بود ها ) مشهورترين و محبوبترين شعر لوركا در بين همزبانانش مي باشد.و جالب است كه بدانيد نرودا به واسطه دهها شعر از اين دست در مجموعه آثار لوركا او را به عنوان شاعري تغزلي مي شناسد كه گمانم با تلقي ما لااقل تا همين چند سال اخير - به واسطه چاپ ترجمه اشعاري نسبتا متفاوت با آثار ترجمه شده قبلي ( مثل ترجمه اخير خانمها ميرصادقي و رهباني) - تفاوت عمده اي دارد.
درضمن ترجمه اي زيبا از اين شعر نيز در مجموعه اي به نام ( تمام کودکان جهان شاعرند ) توسط يغما گلرويي ارائه شده است .
اين هم روايت من از اين شعر معروف:

همسر بي وفا
فدريكو گارسيا لوركا

آنگاه كه از رود بر گرفتمش
گمان مي بردم دوشيزه ايست
اما او شوهر داشت!

شب (‌سن حيمز ) بود
و من انگار مشمول لطف!
چراغها مي افسردندو
زنجره ها بر مي آمدند
در دورترين كنج خيابان
سينه هاي فرو خفته اش را نواختم
و آنان ناگاه بر من گشوده شدند
چونان خوشه هاي سنبل.
آهار دامنش
در گوشم آوايي داشت
چون تكه اي ابريشم كه به دهها خنجر مي درندش!
در روشناي سيم گون ماهتاب بر شاخسارانشان
درختان قد كشيده بودند
و گله هاي سگ
در دور دست رود پارس مي كردند…

آنسوي توتهاي وحشي
نيزاران و خارزاران
در سايه سار خرمن گيسوانش
بر زمين چاله اي كندم.
كرواتم را در آوردم
او پيراهنش را
من ، كمربند و تپانچه ام را
او ،‌تن پوشش را !
نه سنبل طيب و نه صدف
پوستي چنان دارند
نه آبگينه سيم اندود
درخششي چنان!
رانهايش از دستانم برون مي لغزيد
چونان ماهي زنده اي
تقلا كنان :
نيمي سرشار آتش
نيمي سرما!
آن شب از بهترين جاده ها گذشتم
بر پشت مادياني برهنه
بي دهنه
بي ركاب!

به سان يك مرد هيچگاه سخنانش را باز نخواهم گفت
كه روشناي آگاهي محتاط ترم كرده است
آلوده به ماسه ها و بوسه ها
از رود بر گرفتمش
در حاليكه شمشير زنبق ها رو به آسمان بود!


آن گونه رفتار كردم كه بودم
چونان كولي اي اصيل!
به او سبدي بافتني دادم
به رنگ ني
اما پابندش نكردم
چه او شوهر داشت!
حال آنكه به من گفت دوشيزه ايست
وقتي از رود گرفتمش!

این هم لینک شعر به انگلیسی و اسپانیایی
سیامک

Posted by siamak at 2:40 AM

August 3, 2002

سلام
ترجمه شعر كاري حرفه اي و دشوار است . اين سرايش دوباره علاوه بر تسلط بر زبان مبدا و مقصد نياز به آگاهي از فنون سرايش و به عبارت ديگر ذوق شاعرانه دارد.
از سوي ديگر خواه نا خواه بسياري از زيباييهاي زباني ، موسيقي شعر ، ارسال مثل ، بعضي از كنايه ها و تصاوير در برگردان ادبي از دست مي روند.
به همين دليل ترجمه يك شعر به مثابه بر گرفتن جرعه أي آب به غنيمت از رودسار خروشان ست كه گذرد! ما به كمك اين فن - هنر با جهان ادب و ادب جهاني آشنا مي شويم و از دايره محدود جغرافياي احساس و شاعرانگي مان پا بيرون مي گذاريم.
اما يك مسئله در اين بين وجود دارد.
در بسياري از اوقات چهره شاعران توسط مترجمان اگر نه مخدوش لااقل دستخوش تغيير مي شود!
مثال مي زنم:
لوركا در ايران به عنوان شاعري انقلابي يا به اصطلاح ( شاعر شهيد ) شناخته مي شود . وقتي نام لوركا را مي شنويم به سرعت به ياد ( دسته سويل ) مي افتيم.
اما وقتي به منابع اسپانيولي زبان نگاه مي كنيم وضع متفاوت است. در كتاب ( يادها و يادبودها ) ي نرودا از لوركا به عنوان شاعري تغزلي نام برده مي شود و آمده است كه مشهور ترين شعر لوركا در بين همزبانانش شعر ( همسر بي وفا )ست . ترجمه اين شعر را به زودي برايتان خواهم گذاشت تنها همين را بگويم كه شعري اغزلي و تا حدي اروتيك است.
يك نگاه گذرا به مجموعه آثار لوركا - در همين اينترنت - صحت اين موضوع را نشان مي دهد.
لوركا يك عاشقانه سراي قهار است و با ترانه هاي عاشقانه اش غوغا به پا مي كند!
اما درادبيات ما - شايد به واسطه برحه زماني أي كه اولين اشعار لوركا ترجمه شد - مترجمان بيشتر به آثار اجتماعي - سياسي او رغبت نشان دادند و در نتيجه تصوير لوركا در جامعه ما تصوير يك مبارز سياسي شهيد است.
طريقه مرگ غم انگيز لوركا كه بي شك نام شهادت بر آن گذاشت به اين مسئله دامن مي زند. اما نبايد از ياد برد كه ژانر كاري يك شاعر مجموعه آثار او مشخص مي كنند نه شيوه زندگي يا مرگش و يا حتي آثار برترش ! و بيشتر آثار لوركا بي شك در زمينه ادبيات تغزلي ست.
برخي گمان مي برند با اطلاق صفت تغزلي به يك شاعر از منزلت و ارزش آن شاعر كاسته خواهد شد .اين روحيه غزل ستيزي در خيلي از جاها در ادبيات معاصر ما نمود دارد!
مثلا در يكي از وبگردي هاي خودم به سايتي فارسي زبان بر خوردم كه از شاعران ايراني و خارجي شعر فرا هم آورده بود. بر سر در سايت چيزي با اين مضمون نوشته بود : اينجا جاي شاعران گل و بلبل و يار نيست اينجا از زبان خشم و گلوله و خون سخن مي گويند!!
بعد در ليست شعرا نام ( نزار قباني ) را ديدم! و وقتي رويش كليك كردم شعري از او را با زندگي نامه مختصري ديدم كه او را به عنوان شاعر انقلابي عرب معرفي مي كرد !! و البته شعر هم طبق معمول آثار نزار در دفاع از زن البته با لحني نسبتا تند و ستيزه جويانه بود كه البته اين لحن نيز مي تواند متاثر از مترجم باشد!
و تو خود حديث فراوان بخوان از اين مجمل…
اين همه حرف زدم كه بگويم مي خواهم از اين به بعد برايتان ترجمه شعر نيز بگذارم.تلاشم اين است كه ذهنيت موجود در مورد بعضي از شاعران را بزدايم و در ضمن گاهي نيز اگر زورم برسد شاعري نا شناخته تر را معرفي كنم.
از آنجا كه من به زبان ديگري جز انگليسي آشنايي ندارم لذا كليه آثار از انگليسي ترجمه خواهد شد و خوب لاجرم در بسياري از اوقات ترجمه دست دوم و سوم خواهد شد! اما گاه شاعرانگي آنقدر در اشعير قويست كه حتي ترجمه غير حرفه اي من نيز اين روح شاعرانه را به تماشا مي گذارد !
براي شروع همراه من باشيد با ترجمه دو اثر از نزار قباني كه يكي ماهيتي اجتماعي - سياسي و ديگري عاشقانه دارد :

من توان تغيير تو را ندارم

من توان تغيير تو را ندارم
يا توان تشريح روشهايت را
هرگز باور نكن كه مردي بتواند
رني را تغيير دهد!
اين مردان، مدعياني دروغگويند
كه مي پندارند از يكي از دنده هاشان
زن را آفريده اند!
زن از دنده مرد پديد نيامده است ، حاشا!
اين اوست كه از بطن زن زاده مي شود
چونان ماهي كوچكي كه از اعماق آب سر بر مي آرد !
و همچون نهري كه از رودساري مشتق مي شود
اين اوست كه گرد خورشيد زن مي چرخد
و گمان مي برد كه بر جاي ايستاده است!
*
من توان رام كردن تو را ندارم
توان اهلي كردنت را
يا توان تعديل غرايز نخستينت را !
مي آزمايم هوش خويش را بر تو
چنانكه حماقتم را !
هسچ يك را با تو كاري نيست
نه راهنمايي و
نه وسوسه !
اصيل بمان !
چنانكه هستي !
*
من توان شكستن عاداتت را ندارم
30 سال اينگونه بوده اي
توان تغيير طبيعتت را ندارم
كتابهايم سودي برايت ندارد
و عقائد من متقاعدت نمي كند !
تو
ملكه آشوبي و
ديوانگي!
كه به هيچكس تعلق ندارد.
بر همين طريق بمان!
*
تو
درخت زنانگي هستي
برآمده از تاريكي
بي نياز از آفتاب و آب!
پري دريايي اي
كه به همه مردان عشق مي ورزد
اما عاشق هيچ يك نيست!
با همه مردان مي خوابدو
با هيچ يك!
تو
بانويي اساطيري هستي
كه با تمام قبايل رفت
و باكره بازگشت !

بر همين طريق بمان!
========
درس نقاشي

پسرم جعبه آبرنگش را پيش رويم گذاشت
واز من خواست
برايش پرنده اي بكشم
در رنگ خاكستري فرو بردم
قلم مو را
وكشيدم چارگوشي را با قفل و ميله ها !
شگفتي چشمانش را پر كرد :
اما اين يك زندانست ، پدر!
نمي داني چگونه يك پرنده مي كشند ؟!
ومن به او گفتم :
پسرم !
مرا ببخش
من شكل پرندگان را از ياد برده ام !
*
پسرم دفتر نقاشي اش را روبرو يم گذاشت
واز من خواست
يك خوشه گندم بكشم
قلم را برداشتم
و يك تفنگ كشيدم!
پسرم بر جهالتم خنديد
حق به جانب :
نمي داني ، پدر!
تفاوت خوشه گندم و تفنگ را ؟!
به او گفتم:
پسرم ! زماني مي دانستم شكل خوشه گندم را
شكل قرص نان را
شكل گل سرخ را
اما در اين زمانه سخت
درختان جنگل به عضويت ارتش در آمده اند
و گلهاي سرخ
سيه جامگان خستگي اند!
در عصر خوشه هاي گندم مسلح
پرندگان مسلح
طبيعت مسلح
مذهب مسلح
نمي تواني نان بخري
بدون تفنگي در كنارش
نمي تواني گل سرخي بچيني
بي آنكه خار هايش در صورتت فرو برود !
نمي تواني كتابي بخري
كه دردستانت منفجر نشود!
*
پسرم بر لبه تخت خوابم نشست
و از من خواست
برايش شعري بخوانم
اشكي ار چشمانم بر متكا چكيد!
پسرم بر آن دست كشيد
حيرتزده
گفت :
اما اين اشك است ، پدر!
نه شعر !
به او گفتم :
وقتي بزرگ شدي ، پسرم !
و تاريخ اشعار عرب را خواندي
در خواهي يافت
كه اشك و كلمه همزادند
و شعر عرب چيزي جز اشكباري انگشتان نيست!
*
پسرم مدادهاي شمعي اش را
پيش رويم گذاشت
و خواست برايش سرزمين مادري را بكشم
قلم در دستانم لرزيد
و من
اشك ريزان
فرو
ريختم… !

سيامك

Posted by siamak at 10:13 AM