سلام :
اول اینکه :..
کش می آید گرمای تابستان در این روزه داری طولانی ... تشنگی نشسته روی لبانت و یخچال گوشه آشپزخانه دارد دهن کجی می کند به عقربه هایی که خیال جلو رفتن ندارند ! ... خورشید هم روزه دار است انگار ! نای گذشتن از آسمان را ندارد !... دستی بجنبان نازنین ... گیسو رها کن در باد ....شب را بریز در جام آسمان ... تا تمام موذنها امشب مستانه ترین اذانشان را زودتر از همیشه در گوش جهان فریاد کنند ....تا فرشتگان عرش خدا حیران تماشای خورشیدی شوند که تا نیمه راه بیشتر نیامده و یلدایی غریب کشان کشان به آشیانه می بردش ... و خدا لبخند می زند بر زمینی که مست توست و روزه اش با عطر تند گیسوان تو افطار شده ... و آن شب ، شب قدر می شود ! و ما همه ، مردم زمین و ملائک آسمان ، قدرش را می دانیم !
دوم اینکه :
ببخشید که این همه دیر شد ....
سوم اینکه : گزارشی از این روزها :
الف - ستاره های سحری محفل خوبی ست برای خواندن و البته شنیدن شعر ... باید خسته نباشید گفت به همه کسانی که برای برپایی اش زحمت می کشند ...امسال هم مهربانی دوستان سبب توفیق حضور شد ...در ضمن گویا امسال هم کتابی از اشعار قرائت شده ارائه خواهد شد و هم سی دی مالتی مدیا ... با توجه به تنوع و گستردگی شاعران دعوت شده و موضوع آزاد شعرهای ارائه شده این اقدام برآیندی از شعر سال گذشته را به تماشا خواهد گذاشت و مسلما مفید فایده خواهد بود .
ب - در پایگاه ادبی فیروزه چند تا مطلب داشتم این روزها :
1- «مهتاب در کتان!» نگاهی به کتاب «دارم به ساعت مچی ام فکر می کنم » جناب آقای میرافضلی .2- نقدی تحلیل بر «بیوتن» رضا امیرخانی ( این همان است که در وبلاگ هم خواندید و البته خلاصه خلاصه اش (!) هم در روزنامه همشهری چاپ شد )
3- ترجمه و خوانش شعر «عاشق فلسطینی» از زنده یاد محمود درویش .
ج – جلسات نقد کتابهای شعر در سرای اهل قلم اتفاق مبارکی ست . امیدوارم هم طیف وسیعتری از دوستان جوان را در بر گیرد و هم تبلیغات بهتری داشته باشد تا علاقه مندان فرصت حضور پیدا کنند . با توجه به فعالیت خانم دکتر عباسلو – مزگان بانوی دنیای محازی خودمان ! – در این زمینه ، این امید بیشتر نیز می شود . در جلسه نقد کتاب علیرضا بدیع فرصت ارئه نظر به حقیر رسید و در کنار جناب اسماعیل امینی صحبتهای خوبی در مورد کتاب شد که به گمان من اتفاق خوبی برای نقد کتاب بود : نقد منصفانه و فارغ از یقه گیری های رایج یا نان قرض دادن های بی مورد با توجه به خود اثر و نه حواشی آن . امیدوارم این روند بپاید .
د – هم چنان ماهنامه شعر حوزه هنری را توصیه می کنم . متاسفانه آرشیو اینترنتی مجله چندان به روز و مرتب نیست که لینک کنم . فقط همین را بگویم که در ادامه روند معرفی شاعر جوان و آثارش و مجموعه نقدهایی بر آنها ، شماره اخیر به مهدی جهاندار شاعر جوان و توانای اصفهانی اختصاص دارد . بی شک لذت بخش خواهد بود . من هم نگاهی بر آثار جهاندار عزیز نوشته ام که نظر دوستانی که می خوانند و راهنمایی ام می کنند ،بی شک کمک کننده خواهد بود ....
در ضمن از کارهای نقد قبلی ام نیز اینها جدیدا روی سایت آمده است :
شماره 52 : زیباترین شاخه برای پرنده - خوانش شعری از ژاک پره ور
شماره 57 : نقد کتاب «حبسیه های یک ماهی ...» آقای علیرضا بدیع با عنوان «ماهیچ ،ما شراب» - لازم به ذکر است که همین نقد در جلسه نقد کتاب در سرای اهل قلم ارائه شد البته به اضافه اندکی توضیحات تکمیلی .
شماره 58 : نقد کتاب پیانو خانم مریم جعفری با عنوان «خطاط آ می نویسد»
چهارم اینکه :
برسیم به کتاب . نکته اینکه هر 2 کتاب معرفی شده در این پست مربوط به مجموعه «شعر امروز» حوزه هنری ست که در پست های قبل صحبت اش شد .
- ترانه ماهی ها : شعرها و علی الخصوص غزلهای «کبری موسوی قهفرخی» برای مخاطبین شعر جوان کاملا آشنایند .این کم توفیقی نیست که چند غزل از یک شاعر جوان - لااقل برای هم نسلانش- در یاد ماندنی و به یاد آوردنی باشد . « انگور در پیاله چشمت دوات شد » ، « به رقص می کشمت پا به پا به شور دفم » یا « عشق آرمیده در خنکای رواقها» و مواردی از این دست بخشی از حافظه غزل جوان امروز است . بنابراین خواندن مجموعه شعر چنین شاعری مسلما لذت بخش خواهد بود . چند نکته مهم در شعرهای کبری موسوی قابل رهگیری ست . اول اینکه شعر او شعری تصویرساز و خیالمند است . او به شدت دوست دارد به سراغ تصاویر کشف ناشده برود و حتی در یک تصویر به ظاهر آشنا سعی در خلق موقعیت تازه دارد :
هر سیب یک ترانه سرخ است بر درخت
خوش آن که بشنود غزل از سیب کال تر
تصویر سیب و سیب سرخ بسیار آشناست ؛ حتی شاید برای کلیت تصویر مصراع اول بشود مشابه هایی را پیدا کرد اما مصراع دوم با تزریق یک اندیشگی تازه به تصویر بعدی متفاوت می دهد و معنای تازه خلق می کند .
یا این دو تصویر که کشف هایی دلپذیر اند :
رهاست روسری نقره کوب ماه در آب
به گیسوان فروهشته سیاه در آب
و :
در چشمهات موسم انگور چینی است
پلکی بزن که مست شوم ، استکان چرا ؟
نکته بعدی معنا گرایی و اندیشه محوری شعر موسوی ست . در واقع آن تصویرسازی پیش گفته نیز غالبا در خدمت همین اندیشه مداری ست . برخی موارد این اندیشه برهنه تر است مثل :
تمام هستی من هر چه هست سهم تو باد
که مستحق تری از وارثان ناخلف ام !
و گاهی پیچیده در لفافه همان تصویرگرایی :
دل تو ساقه تردی ز نور بود افسوس
که نور می شکند در جهان ماهی ها .
از همین مثالها پیداست که منظور از اندیشه ، فلسفه بافی ها و عالم نمایی های آن چنانی نیست ؛ بلکه بیشتر مراد از اندیشه ، درنگها و چالشهای فکری شاعر با مضمون و درون مایه شعر است که به خلق موقعیتی فراتر از تصویر و خیال می انجامد . به این شکل که شاعر نازک بینی و ظرافت خود را در موضوعات مختلف اعم از مرگ و زندگی ، شادی و غم ، وصل و فراق و ... در جام شعر می ریزد . در واقع شاعر انسانی معمولی ست که در جهان پیرامون خود به درنگ و دقت می نگرد و از هیچ چیزی به سادگی نمی گذرد و سعی می کند حکمت پنهان همین روابط به ظاهر ساده را کشف کند .
چند نکته هم از باب پیشنهاد می توان به شاعر گفت . نخست توجه بیشتر به زبان است هم در محدوده حرکتها و تداعی های زبانی که در مجموعه خیلی پررنگ نیست اما همان یکی دو مورد نشان می دهد که شاعر توان خلق موقعیت های زبانی را نیز دارد :
دست کریم تو که در این بی پرندگی
آغاز می شوند از آن یاکریم ها
از این دست حرکتهای زبانی در کلیت کتاب زیاد نیست و به نظر می رسد کمی توجه بیشتر به این نکته شعر موسوی را شاداب تر کند .
گذشته از حرکتهای زبانی ، فصاحت زبان نیز گاه در برخی از اشعار دچار اختلال می شود که احتمالا به خاطر سهل انگاری شاعر و توجه بیش از حد او به مضمون و تصویر است . این اشکالات زیاد نیست اما برای شاعری مثل موسوی شاید یکی از همین ها هم زیاد باشد :
دلم خوش است به روزی که با تو می رقصم
که کولیان سیه چشم دیده اند کفم [را]
[را]ی حذف شده سلامت زبانی مصراع نخست را مختل می کند . یا مثلا :
...و سوز می دهد این شعر مثل یک تاول
پدر چه می کشی آیا ؟ خدا خبر دارد !
«سوز دادن» بیشتر به معنای « حسرت دادن» کسی یا چیزی ست و به عبارت خودمانی معنای « دل کسی را آب کردن» می دهد ، اما شاعر در اینجا می خواهد بگوید که این شعر مثل یک تاول سوزاننده است یا مثل یک تاول می سوزاند . به نظر می رسد فعل انتخابی معنا را به شکل رسا منتقل نمی کند .
و مورد آخر اینکه شعر کبری موسوی به خصوص در عاشقانه ها طعم زنانه ای ندارد . برخی غزلهای موسوی می توانست توسط یک شاعر مرد سروده شود بدون هیچ تغییری . به عبارت بهتر معشوق غزلهای موسوی گاه حتی واجد ویزگی های زنانه است :
خدا چه نیشکری آفرید از دهنت
که شعر قند روان شد چکید از دهنت
یا :
تا با توام الهه ناز بنان چرا ؟
از تو شنیدنی ست ، دم دیگران چرا ؟
خلاصه اینکه شعر موسوی دنیای رنگارنگی دارد و این رنگارنگی و خیالمندی می تواند در سایه توجه بیشتر به زبان به قله های فراتری نیز برسد .
ترانه ماهی ها - کبری موسوی قهفرخی – انتشارات سوره مهر – چاپ اول 1386 - 64 صفحه – 1100 تومان
___________________________
- از دوست داشتن در تمام جهان : بعضی وقتها انتظارت از یک مجموعه خیلی زیاد است ؛ یک جورهایی منتظری «عالی » را رصد کنی ؛ آن وقت حتی یک مجموعه «خوب» هم حتی دچار سرخوردگی ات می کند !...«مجتبی صادقی» شاعری فوق العاده است . به شدت معتقدم فرم و خیالمندی در کار صادقی به هماهنگی دلپذیری رسیده اند . او هم بخشی از حافظه غزل جوان معاصر است با غزلهایی مثل : «زن ! می روم شکار دولول مرا بیار » ، «نحو کدام جمله ادا در می آورد» و به خصوص « چراغ ساعت شش روی ریلها روشن» . با این سابقه ذهنی کتاب را که ورق می زنی حیران می شوی که چرا برخی از آثار جدید و بسیار زیبای شاعر در کتاب نیست . آثاری که می توانست بر اعتبار و ارزش کتاب بیافزاید و دریچه هایی نو باشد . شاید اشکال در این است که کتاب مدتها پیش به انتشارات سپرده شده است . اما به هر حال فکر می کنی حق شاعری مجتبی صادقی در این کتاب ادا نشده است .
با این وجود از خیلی غزلها نمی شود گذشت . غزلهایی که نام بردم و این غزلها :
- سی و سه چشم مرا دید زد تماشا کرد
- این شعر هیچ وجه که از محو سرزده
- کشیده شد وسط کاغذ جهان خطی
- پیراهنی به حاشیه و دامنی به متن
- لباسهای تو روی طناب رقصیدند
و ...
مشخصه اصلی غزلهای صادقی چنان که گفتم تلفیق فرم غزل با مولفه های زبانی شعر سپید و حتی ،شاید بتوان گفت، شعرحجم است . این مولفه های زبانی و تغییر ماهیت واژگان در ساختار جمله و ارائه خوانشی متفاوت از آنها و تلفیق فضاهای گوناگون در دنیای شعر که نوعی آشفتگی ظاهری را ایجاد می کند ، به شدت نظام مند و معناگراست . به عبارت دیگر چنان نیست که شاعر تنها فضایی مالیخولیایی و زبان مدار را ارائه کند و معنا و اندیشه ای روشن را تعقیب نکند . به همین دلیل شعر صادقی فرصتی برای چالش با کلام است ، با این اطمینان که شاعر آدرس کوچه بن بست را نمی دهد !
اصولا نه تنها زبان که حتی تغییرات فرمی در کار صادقی دارای ارجاعات متنی خوبی هستند . برای مثال به نظر نگارنده بهترین نمونه های تغییر ردیف در غزل ، که اتفاقا اولین یا یکی از اولین نمونه ها در غزل معاصر هم بوده ، در غزل « چراغ ساعت شش...» اتفاق افتاده است و برجسته سازی مضمون با این تغییر فرمی به خوبی اتفاق می افتد :
....
سلام کرد و زن ایستگاه را نگریست
که بود در وسط برف جا به جا روشن
قدم به دیده ما می نهید خانم! نه ؟
چقدر تازه و خوبید ،چشم ما روشن
به آخر رویا می رسم و چشمانم
رسیده اند به پایان ماجرا خاموش
چرا دروغ بگویم ردیف را خانم !؟
نیامدید وزمین ماند بی صدا ،خاموش ...
و مثالی برای حرکتها و خلق موقعیت های زبانی در غزل :
نحو کدام جمله ادا در می آورد
یاد تو را به حوصله سر می آورد
یاد تو را به حوصله سر ! کدام نحو
دارد تو را به شیوه دیگر می آورد
از «زیر گریه می زنمت» تا که دورمت
هر روز شانه های مرا تر می آورد ...
بی شک شعر صادقی معمولا ، شعر زمزمه و غزل شور و حال نیست بلکه بیشتر شعر خواندن و اندیشه و چالش با فرم ومحتوا و واژه است و بنابراین مخاطب خود را گزین می کند .به عبارت بهتر مخاطب شعر صادقی باید لااقل جهان شعر امروز فارسی و حرکتهای نو در عرصه زبان را بشناسد .از سوی دیگر فکر می کنم هر گاه شاعر پلی میان دنیای شعری خود و دنیای مخاطب عام زده است ، حاصل کار زمزمه کردنی هم شده است مثل : « چراغ ساعت شش ...» . به گمان و سلیقه نگارنده ، امتداد این راه ، لااقل در کنار همان راه مورد پسند شاعر به درخشش و ماندگاری آثار او کمک بیشتری خواهد کرد.
از دوست داشتن در تمام جهان – مجتبی صادقی – انشتارات سوره مهر – چاپ اول 1386 – 64 صفحه – 950 تومان
_______________________________________________
پنجم اینکه : شعری برای خوانش امروز انتخاب کرده ام از حمیدرضا برقعی . برقعی شاعر جوان قمی و شاعری آیینی ست . مجموعه «طوفان واژه ها» در سال 1386 از او منتشر شده است و نام خود را از یکی از معروف ترین شعرهای او گرفته است که مربع ترکیب بندی عاشورایی ست و دوستان حتما خوانده اند . (لینک مربع ترکیب بند عاشورایی در وبلاگ خود شاعر )
اما شعری که امروز برگزیده ام مربع ترکیب بند دیگری ست که شاید برخی از دوستان نشنیده باشند . در کنگره میلاد آفتاب این اثر زیبا را شنیدم و لذت بردم و حالا شما را در این لذت شریک می کنم . اول شعر را بخوانید تا کمی با هم درباره آن صحبت کنیم :
دو رکعت نشسته
سید حمیدرضا برقعی
شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...
كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...
نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه...
نوشت نام تورا ،نام اشنايي كه ـ
پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد
و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد
نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد
نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد
دليل خلق زمين و زمان معين شد
نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل - قصیده ی نابی که در ازل گفته است
نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد
ز درك خاك مقام فراتري دارد
خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد
درون خانه بهشت معطري دارد
پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت
براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت
چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست
و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست
و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست
و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست
خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تو را
گمان كنم كه تو را، اصلا آفريده تو را
كه گرد چادر تو آسمان طواف كند
و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند
ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند
كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند
كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد
مرور كوثر و تطهير و نور بايد كرد
در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود
بهشت عالم بالا برايت آماده است
حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است
به حكم عشق بنا شد در آسمان علي
علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي
چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!
به نان خشك علي ساختي، به نان علي
از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم
اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم-
به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم
كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم
شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم
و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادري كن و اينبار هم اجازه بده
به افتخار بگوييم از تبار توايم
هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم
كنار حضرت معصومه در كنار توايم
فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست
(كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست)
****
تصدیق می کنید که شعر بسیار زیباست . شاهد بودم که هنگام خواندن این شعر در سالن برگزاری کنگره «میلاد آفتاب» اشک در چشم مخاطبین جمع شده بود . چرا ؟...آیا شعر یک اثر صرفا تحریک گر احساسات و تکیه کننده بر احساسات مذهبی ست و به اصطلاح «عام پسند» است ؟!
این بی ربط ترین و در عین حال غیرمنصفانه ترین و البته ساده ترین جواب ممکن است ! وقتی قصد فکر کردن نداشته باشی و ذهنت از هزار هزار کلیشه شبه روشنفکرانه پر باشد و در عین حال خیال کنی همه عوام کالانعام هستند و خودت آخر آنتلکتوئل همه چیز دان ، می توانی این جواب را به خودت و دیگران بدهی و خلاص ! ... و تازه اصلا یادت هم نمی آید که این روزها در محافل روشنفکری جهانی هم لائیسم و دین ستیزی از مد افتاده !
این شعر بی شک ظرایف شاعرانه کم ندارد . ظرایفی که مال مخاطب خاص است ؛ مخاطبی که هم ادبیات را خوب می شناسد و هم تاریخ را و هم متون مذهبی را تا اشارات را در یابد . همین مربع راببینیم :
در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود
اشاره مصراع دوم ، بسیار محکم است : « کسانی که به زیادی فرزند و اموال خویش مشغولند» . و این درست زمانه مورد اشاره شاعر است و در عین حال به ظرافت و دورادور اشاره می کند به طعنه مشرکین بر حضرت رسول در باب بی فرزندی شان .
تصویر مصراع 3 جدا رشک برانگیز است : معنای مستقیم بیت این است که در خانه تو فقر کیا و بیایی ندارد ، او آنجا از سکه افتاده است ، اعتباری ندارد ، به عبارت بهتر کاری نمی تواند بکند . نکته ظریف اینجاست که همه این «بی اعتباری» ها و « از سکه افتادن »ها و «بی کیا و بیا شدن» ها صفت «فقر» است ! انگار که «فقر» پادشاهی ست که در خانه دختر رسول بی اعتبار شده است .
نکته دوم بازی دلنشین نان وآجر است که تداعی نان بیات و خشکیده را دارد و باز صفحه دیگری از تاریخ را ورق می زند .
نکته سوم تداعی همین آجر و نان است در کنار مصراع 4 که داستان «سنگ بستن به شکم از فرط گرسنگی » را در شعب ابی طالب فراخوانی می کند .
این فراخوانی های دور نه فقط از باب ایجاد معنا ، که بیشتر از لحاظ ایجاد هارمونی بین اجزا وکلمات شعر کاربرد می یابند و زنجیره تداعی ها باعث چفت شدن هر چه بیشتر شعر می شود .
نکته بعد در باب کلیت شعر فرم اثر است . مربع ترکیب بند بسیار موسیقایی ست . تعدد قوافی و سیلاب واژگان و تصاویر که معمولا سعی شده در هر مصراع اوجی را تجربه کند و نیز اینکه اغلب مصاریع یک جمله یا عبارت کامل هستند ، سبب می شود که ضربآهنگ شعر تند و حماسی باشد و این با توجه به مضمون اثر به ارتباط هر چه بیشتر با مخاطب می انجامد .
نکته بعدی پرهیز شاعر از تصاویر انتزاعی و ذهنی ست .اصولا شعر آیینی چنین فضایی را برنمی تابد . شعر آیینی باید با جان و روح شاعر و مخاطب همراه شود و تصاویرش نیز باید بال پرواز باشند نه سنگلاخ چالش اندیشه . چنان که زبان باید چنین باشد . و این همه به معنای سهل و ممتنع بودن شعر آیینی ست . و دشواری همین جاست که صداقت ات در کوچه پس کوچه های هنرورزی ات گم نشود .
از سوی دیگر شاعر در این شعر در حال گفتگو ست و این گفتگو از تعظیم وتکریم شروع می شود و به صمیمیتی دلپذیر می رسد و طرفه اینکه این صمیمیت حاصل جسارت نیست که حاصل «شکستن» است :
به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم
كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم
شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم
و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم
به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادري كن و اينبار هم اجازه بده
همین محمل گفتگو سبب می شود که شاعر به نگاه ویژه و امروزی خود از موقعیت آیینی برسد . به عبارت دیگر شاعر به سراغ 14 قرن قبل نرفته است بلکه تجلی 14 قرن قبل را همین امروز دیده است . به همین خاطر زبان اش تازه شده و تصاویرش نیز :
و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد
و
حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است
و شاعر حتی به دیدی این چنین تازه از یک حقیقت بسیار شنیده می رسد :
خوشا به حال پيمبر ! چه مادري دارد
نمی گوید : خوش به حال تو که مادر پیامبری ؛ که این افتخار را داری . می گوید خوش به حال پیامبر که مادری چون تو دارد . و این تجلیل زیبا در کنار یتیم بودن پیامبر دلنشینی افزون تری می یابد.
اصولا در نگاه به چنین اشعاری تحلیل کلمه به کلمه بی معناست و به مثله کردن شعر می انجامد و قصد این مقال نیز این نیست . هدف تنها درنگ بر چرایی زیبایی و محبوبیت یک اثر است . چیزی که معمولا در میان اظهارفضلها وانتقادهای متفرعنانه روشنفکرانه و یا حتی تشویقهای مبتنی بر شور مذهبی از یاد می رود .
*******************
افطارهاتان سرشار از عطر بوسه و لبخند .
سیامک
سلام
پیش نوشت :
الف – متن امروز خیلی طولانی ست . اما گمانم کسی که حوصله کند در تحلیل نهایی شعر نزار قبانی به چیز دندانگیری برسد ...چنین باد.
ب – ببخشید که اینجا دیر به دیر آپ می شود ...چنان که گفتم شاید این تطویل متن جای همه این دیرکردها را بگیرد ....
اول اینکه :...
... به روی دنیا بخند تا دنیا ، در بحبوحه همه این مرگهای ناگهان ؛ یادش نرود زندگی یعنی چه ... لبخند تو سلام به زندگی ست از ان گونه که خورشید به سبزناکی گیاه سلام می کند تا زردی به خاطرش خطور نکند . خطرناک ترین فاجعه وقتی ست که ابر ملالی بر چهره خورشید بنشیند !...آن وقت چه کنند این همه جوانه نورسته ؟!...این همه سرو و صنوبر کهنسال ؟!... بخند بانو !... زندگی محتاج لبخند توست تا یادش نرود پایان هر بارانی ، آتش بازی رنگین کمان است و بازی نور بر قطرات روی گلبرگها .... من به چشمهای تو فکر می کنم و سیاهی این روزهای پر از مرگ را تاب می آورم ... زندگی روی سرپنجه های تو می رقصد و رود رود از انگشتانت جاری می شود تا خلایق تشنه نمانند ... من به دستهات نگاه می کنم و سیراب می شوم ... این یعنی خود زندگی !
دوم اینکه :
امروز دیگر خیلی بی فایده و بی معناست اگر بگویم خسرو شکیبایی را دوست داشتم و داشتیم !...می شود مثل همه جای این دنیای مجازی یا حتی دنیای حقیقی رسانه های ما که هر کس را که می میرد حلوا حلوا می کنند و یک ماه بعدش فراموش فراموش ، مثل همیشه ! ... چرا راه دور برویم : قیصر و نادر و ... !
اما شکیبایی را نه به خاطر «چه کسی امیر را کشت » و « اتوبوس شب» و«کیمیا»، نه به خاطر حتی «هامون» بلکه بیشتر از همه به خاطر «خانه سبز» دوست داشتم....یادم نمی رود آن اپیزود سریال را که «گلیوبلاستوما مولتی فرم» گرفته بود وهیچ کس نباید خبردار می شد که او 3 ماه دیگر می میرد !... چون غم معشوق بدتر از مرگ عاشق است ... یادم نمی رود ....
سوم اینکه :
روزنامه جام جم آرشیوش را حسابی فعال کرده است وکلیه نوشته های روزنامه را در هر تاریخی می شود روی سایت دید . این قابلیت چند وقتی بود که مثل روزنامه همشهری از جام جم آنلاین حذف شده بود اما دوباره برگشته است . بی شک این شیوه کاربری بیشتری دارد و خدا کند که همشهری هم دست از اصرار بیهوده اش مبنی بر تفاوت سایت روزنامه با خود روزنامه چاپی بردارد !
غرض اینکه چنتد وقتی ست که ستون «دنیای مجازی» را در صفحه شعر جوان روزنامه جام جم پنجشنبه می نویسم که ترکیبی از معرفی وبلاگ شعر جوان ، یادداشتی کوتاه بر آن و یک نمونه شعر است . لینک سه مطلب نوشته شده در هفته های گذشته را این زیر ببینید :
- پنجشنبه 23 خرداد : معرفی وبلاگ غلامرضا طریقی و میثم امانی ....
- پنجشنبه 20 تیر : معرفی وبلاگ طیبه نیکو ....
- پنجشنبه 27 تیر : معرفی وبلاگ کاظم بهمنی ....
چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب و امروز 4 کتاب در ادبیات داستانی :
- تجاوز قانونی : ( با احترام به پوریا سوری عزیز ) کوبو آبه نویسنده معاصر ژاپنی به درستی به عنوان کافکای ژاپن شناخته می شود . کتاب مورد بحث مجموعه 6 داستان است که درستی ادعای فوق راثابت می کند . داستان «سگ» و « جنایت آقای اس کارما» شما را به شدت به یاد آثار کافکا به خصوص «مسخ» می اندازد اما درخشان ترین داستان کتاب به گمان من ، خود « تجاوز قانونی» ست که نمایش کامل بی هویتی و بدتر از آن بی ارزش شمرده شدن انسان معاصر است . اینکه برای همه چیزت باید مدرک داشته باشی و بدون ارائه مدرک هیچی !...اینکه نادیده انگاشته شدن حقوقت گاه آن قدر آشکار است که کاری جز تعجب کردن از تو بر نمی آید !.... در ضمن فضای داستان به شدت شبیه «1984» اورول است با همان سیاهی نفسگیر وطنز تلخ تلخ !...همچنین نثر سالم و نیز روایتهای کاملا شاعرانه و سوررئال کتاب به خوبی در ترجمه روان و دلپذیر اثر متجلی شده اند ... خلاصه اینکه این کتاب به شدت توصیه می شود !
تجاوز قانونی – کوبو آبه – ترجمه علی قادری – نشر مروارید – چاپ اول 1385 – 177 صفحه – 2100 تومان
*****************
امتحان نهایی : راستش من بعضی وقتها نمی فهمم چرا باید یک کتاب ترجمه شود ! خولیو کورتاسار نویسنده بزرگی ست . من خودم به شخصه عاشق فانتزی های او هستم . اما یان دلیل نمی شود که اثری مثل امتحان نهایی به فارسی ترجمه شود ! شک نیست که مترجم تمام توان خود را به کار برده است تا نثر به شدت شاعرانه و پر ارجاع و درهم ریخته اثر را در زبان فارسی به سرمنزل مقصود برساند اما هر چه تلاش کرده ، کم تر به نتیجه رسیده است و این بیش از آن که به مترجم مربوط باشد با جنس اثر مرتبط است . «امتحان نهایی » رمانی ست در مورد ادبیات واندیشه ، پر از بحثهای روشنفکرانه فلسفی وادبی اما با تکیه بر ادبیات و هنر آمریکای جنوبی و اصولا اسپانیایی . فرض کنید یک نویسنده ایرانی می خواست این کتاب را بنویسد : کتاب پر می شد از ارجاعات آشکار و پنهان به آثار هدایت وجمالزاده و میرصادقی و دولت آبادی و محمود و امیرخانی و دهقان و ناصر خسرو و حافظ و سعدی و باباطاهر و شاملو و فروغ و باباچاهی و محمد سعید میرزایی و براهنی و .... ! با همین پراکندگی و کثرت ! آن وقت این کتاب ترجمه می شد به انگلیسی !...کدام مخاطبی در آمریکا از این کتاب سر در می آورد ؟!... تازه همه اینها را بگذارید در کنار نثر به شدت پیچیده و شاعرانه و انتزاعی کتاب !....اعتراف می کنم که سخت خوان ترین کتابی که تا به حال خواندم همین کتاب بود !...و در آخر نیز لذتی را که باید ، دریغ کرد !... به گمانم نباید در برگردان برخی از آثار اصراری به خرج داد. این آثار متاسفانه تن به ترجمه نمی دهند و کاری اش هم نمی شود کرد !....
امتحان نهایی – خولیو کورتاسار – ترجمه مصطفی مفیدی – انتشارات نیلوفر–چاپ دوم 1384- 376 صفحه - 3300 تومان
************************
شطرنج با ماشین قیامت : داستانی با سوژه جنگ تحمیلی ، خواه ناخواه، فضایی شعارزده را به یادمان می آورد . فکر می کنیم الان با متنی روبرو می شویم که قرار است ارزشهایش را توی گوشمان داد بزند آن قدر بلند که پرده گوش مان پاره شود و خلاص !!
اما برخی نویسندگان جوان عرصه جنگ تحمیلی ، نشان دادند که مثل سینمای حاتمی کیا می شود جوری هنرمندانه به سراغ ارزشهایمان برویم که حتی بی اعتناترین مخاطبین را درگیر متن کنیم . این رویکرد در آثار حبیب احمدزاده و احمد دهقان و نویسندگانی از این دست قابل مشاهده است و جالب اینجاست که آثار این نویسندگان هم مورد توجه مخاطب ادبی قرار می گیرد و هم به هنرهای دیگر راه پیدا می کند : اتوبوس شب (احمدزاده ) ، پاداش سکوت ( دهقان) و ... .
در کتاب تحسین شده «شطرنج با ماشین قیامت» ، شما با انسانهای فرشته صفت مواجه نمی شوید ، چنان که دیوصفتی نیز در کار نیست . آدمهایی را می بینید که هر یک گرفتار مخمصه های خویش اند و در کنار ان گرفتار مخمصه بزرگ تری به نام جنگ نیز هستند . شخصیت نخست داستان یا به عبارت بهتر راوی متن ، نوجوانی ست با تمام ویژگیهای نخستین سالهای بلوغ : خودمدار ، پرخاشگر ، یکدنده و در عین حال ساده ، مهربان و مسوولیت پذیر . شخصیتهای دیگر : فاحشه ای که با دخترش در شهر به جا مانده ، پیرمردی نیم دیوانه که مدعی ست مهندس بازنشسته پالایشگاه آبادان است ، یک راننده شوخ طبع مسوول حمل غذا که با خود رازهایی دارد ، رزمنده های تیمهای دیده بانی و قبضه چی ها که با هم کل کل دارند و ... !
این معجون در هم جوش با شخصیت پردازی خوب نویسنده قرار است در یک چالش مشترک قرار بگیرند که خود آن چالش شاید خیلی مهم نیست !...مهم نوع عملکرد و کنش هر یک از این افراد نسبت به چالش ایحاد شده است . نویسنده نثری ساده را برای بیان داستانش برگزیده است که مناسب حال راوی نوجوان است اما در فصلی که هذیان تب آلود راوی را به تصویر می کشد هنرمندی خود را در خلق فضای شاعرانه و متکی بر زنجیره های تداعی درون متنی و نشانه ها به رخ می کشد .
خلاصه اینکه این کتاب نیز به شدت توصیه می شود :
شطرنج با ماشین قیامت – حبیب احمد زاده – انتشارات سوره مهر – چاپ چهارم1386 - 312 صفحه – 3100 تومان
*************************
تک خشت و چند داستان دیگر : به گمان من هر شاخه از هنر الزاماتی و مختصاتی دارد که پایبندی و یا عدم پایبندی به آنها سبب می شود که سرنوشت اثر مشخص شود . تداخلهای هنرهای گوناگون در یکدیگر نه تنها امر مذمومی نیست بلکه گاه سبب می شود با بهره گیری از ظرفیتهای یک هنر در هنری دیگر به قابلیتهای جدیدی برسیم . ترکیبهایی مثل شعر-نقاشی ، شعر-حکایت یا شعر روایی ، داستانهای شاعرانه ، حتی داستان -نقاشی های نادر ابراهیمی ، شعرهای سینمایی ، سینمای شاعرانه و ....
اما آنچه در این میان مهم است توجه به رابطه میزبان و مهمان است . اگر میزبان سینماست و میهمان شعر ، نباید یادمان برود که قرار است فیلم بسازیم ! ...نباید شعر آن قدر بر اثر چیره شود که سینما از دست برود !
و بر عکس اگر قرار است شعرسینمایی بنویسیم باید یادمان باشد که شعر میزبان است و اثرمان پیش از و بیش از هر چیز دیگری باید شعر باشد .
در «تک خشت و...» نویسنده معمولا از یاد برده است که قرار است داستان بنویسد !...نویسنده آن قدر مشغول شاعرانه نویسی شده است که روایت را فدای ادبیت متن کرده است و مخاطب در میان جملات بلند و در هم متداخل ادیبانه و شاعرانه و سخت خوان ، روایت کمرنگ متن را از یاد می برد :
« و می نشینم چشم براهی آن مامور که گفته اند هر به شش ماهی یک بار می آید و کاغذی می آورد ! یا هم گاهی وقت مرگ کسی سرکی می کشم و اگر جماعتی باشند از زن های روبنده دار که شب و روز ها بوم وار به کپر ها قایمند ، خیره قاچ قاچ کونه پاهاشان می مانم یا خیره خلخالهای رنگ آفتابشان توی غبار سرخ ، یا هم می نشینم بالای تل تپه ها ، غروب ها به تماشای مار دودهای تنورهای تازه گرافتاده و چه ابری می شود سیاه به دل سرخه ای اسمان و هر چی می گردم با خیالاتم که ببینم آن دورهای دور ، آن قبلهای قبل چی بوده یا هم چی شده پیدا نمی کنم و پیدا هم نیست چیزی غیر لکه هایی سیاه سوری که موجه موجه ای دارند نرم و غرش پس لرزه واری که دیگر نمی لرزانند هوسی را حتی و همین است ، همین است که می خواهم ببینم چی شده یا چی دارد می شود که این طور شده و نمی دانم ، تو بنویس ، بنویس برای .... »(!!!)
و این جمله هنوز تمام نشده است و همین قدر دیگر ادامه دارد ! مسلما همه کتاب از این جملات طولانی ندارد اما نثر همه کتاب همین قدر متکلف و نفسگیر است و بیشتر از آن که نفس مخاطب را بگیرد نفس روایت را گرفته است و مگر نه اینکه مهمترین رسالت داستان روایتگری ست ؟!
و از حق نگذریم : داستان کوتاه «من هنوز سوال دارم آقای نویسنده» اثری ست لذت بخش که قابلیت های شاعرانه و ادیبانه را به خوبی در خدمت روایت قرار داده است و در ضمن با تاکتیک و تکنیکی زیبا داستان خود را تعریف می کند .
تک خشت و چند داستان دیگر – منیرالدین بیروتی – نشر ققنوس – چاپ دوم 1383 – 144 صفحه – 1100 تومان
*********************
پنجم اینکه : امروز می خواهم یک شعر بسیار کوتاه از نزار قبانی را با ترجمه احمد پوری ، با هم دقیق تر بخوانیم :
تاکستان
هر مردی که تو را پس از من ببوسد
بر لبانت
تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته ام .
پیش از این نوشته ام که شعر عاشقانه را می توان به طور کلی به دو دسته تقسیم کرد :
- شعرهایی که به توصیف معشوق ، حال عاشقانه و بیان وصل و هجران می پردازند و رسالتشان پاسداشت زیبایی عاشقانه ست . در واقع محور این نوع عاشقانه ها بیان هنرمندانه وزیبای ، زیبایی های عشق است در غم یا شادی . شمار بسیاری از هنرمندانه ترین آثار عاشقانه جهان به خصوص در حیطه شعر در این گروه قرار دارند .
- دسته دیگری از اشعار عاشقانه اما به تحلیل رابطه عاشقانه می پردازند و به عبارت بهتر رسالتشان پاسداشت اندیشه عاشقانه است . در این اشعار محور اثر تبیین و تفسیر واندیشه ورزی بر چگونگی رابطه عاشقانه و تدقیق در چیستی آن و تحلیل رفتارشناسانه دوطرف رابطه و مواردی از این دست است . این نوع عاشقانه ها در صورتی که زیبایی های هنری را در کنار اندیشه ورزی شان از یاد نبرند ، می توانند بسیار زیبا و به شدت تاثیرگذار و البته ماندگار باشند . در این شیوه نیز آثار برجسته کم نیستند اما پر واضح است که برتری آماری با شیوه پیشین است .
شعر مورد بحث ما در دسته دوم قرار می گیرد . در این شعر شما با بیان شاعرانه اندیشه ای عمیق مواجه اید که نگاه شاعر را به عشق و به عبارت بهتر دیدگاه و تعریف شاعر را از عشق و مختصات عاشقانه به تماشا گذاشته است . شعر به دو ماهیت در عشق اشاره می کند که بسیار مهم و اساسی و در عین حال بسیار فراموش شده و علاوه بر آن حساسیت برانگیزند . بله !...همه اینها با هم ! .... نگاه کنیم :
الف – مفهوم حسادت و غیرت در ادبیات عاشقانه مفهومی دیرینه و حساسیت برانگیز است . مفهوم «رقیب» در ادبیات کلاسیک ما مورد مناقشه است و برخی تحلیل گران معتقدند که این واژه از مصدر «مراقبت» است نه «رقابت» . به عبارت دیگر برخی معتقدند که «رقیب» در اشعار شاعران قرون هفت وهشت بیشتر ناظر بر کسی ست که در معیت دلدار است ، مثل پدر یا برادر و ... که عاشق را از معشوق دور نگه می دارد ، نه عاشقی دیگر که شاعر با او در به دست آوردن معشوق رقابت می کند . به همین دلیل است که «آزار رقیب» در واقع ناظر بر همه کارشکنی هایی ست که «رقیب» بر سر دیدار و وصال پدید می آورد . چنان که گفته شد این مفهوم مورد مناقشه است اما به هر حال نمی توان کتمان کرد که ادبیات کلاسیک به حضور فردی دیگر در جایگاه عاشق برای معشوق با دیده اغماض نمی نگرد . به عبارت بهتر همان دیدگاه «عشق اول و آخر» به عنوان یک امر پسندیده و یک حقیقت قطعی در عشق مورد تاکید قرار گرفته و هر چه جز این مورد نکوهش است . عشق پاک و نجابت عاشقانه یعنی اینکه هر دو سوی رابطه نخستین تجربه عاشقانه یکدیگرند و تا پایان عمر نیز بر همین تعهد عاشقانه باقی می مانند . حتی بسیار دیده ایم که وفاداری به خاطرات عاشقانه یکی از طرفین حتی پس از مرگ دیگری به عنوان یک حقیقت بی تردید ، تحسین شده است .
چنین دیدگاهی بسیار شبیه نظرگاه فلسفه و ادبیات سانتی مانتالیسم در اروپاست که با حضور افرادی چون روسو در اواسط قرن هجدهم تبیین شده است . سانتی مانتال ها معتقد به حضور ازلی ابدی رابطه عاشقانه بوده اند و مهمترین مشخصه آن را تعهدی مادام العمر می شمرده اند . دلایل بروز این فلسفه در ماهیت های جامعه شناسانه آن دوران جامعه اشرافی فرانسه و اصولا اروپا قابل رهگیری ست و از جمله آنها می توان به وفور پدیده روسپی گری و ریخته شدن قبح آن و نیز فراوانی ازدواجهای مبتنی بر دلایل اقتصادی و سیاسی و همچنین شیوع روابط خارج از خانواده پس از ازدواج اشاره کرد .در آن دوران حضور معشوقه یا معشوق در کنار یک فرد متاهل آن چنان طبیعی جلوه می کرده است که مثلا مادام دوباری به عنوان معشوقه لویی پانزدهم به راحتی در دربار رفت و آمد می کند و عالم و آدم می دانند که او معشوقه پادشاه است و حتی برای او حقوق تعیین می شود ! همین رویه در مورد کل جامعه اشرافی فرانسه و کل اروپا به عنوان یک رویه جاری اعمال می شده است . در چنین حال و هوایی سانتی مانتال ها با تاکید بر همان تعهد عاشقانه و نیز تاکید بر جنبه های حسی و نه تنانه عشق ، به تبیین عشق پاک می پردازند و در ضمن در نوشته های خود ، چه در شعر چه در نثر و چه در مقالات ، این عشق را در دامان طبیعت و در طبقات فرودست تر جستجو می کنند و نه در طبقه اظراف و زندگی شهری . به عبارت دیگر گذر از گنداب زندگی شهری و تاکید بر زلالی زندگی روستایی مشخصه دوران سانتی مانتالیسم است . (جمله معترضه اینکه مقایسه کنید دلایل بروز وظهور سانتی مانتالیسم و جنبه های متعهدانه آن را نسبت به اجتماع ، با آن چه امروز در نقد ادبی ما به این عنوان شناخته می شود و اصولا هیچ ارتباطی به سانتی مانتالیسم ندارد ! ... بله !...سانتی مانتالیسم یک ناسزای ادبی نیست ! )
از بحث دور نیافتیم ! ... چنان که گفته شد در چنین فضایی از اندیشگی عاشقانه مفهومی به شکل غیرت یا حسادت شکل می گیرد . بگذارید در مورد این دو وازه بیشتر واکاوی کنیم : غیرت یعنی اینکه عاشق – معمولا مرد – حضور عاشقی دیگر را در کنار معشوق – معمولا زن – تاب نمی آورد و این مثلث عاشقانه تنها در صورت مرگ یکی از این سه – و گاه هر سه آنها ! – به آرامش می رسد . اتفاقا در این میان - با توجه به همان تاکیدات فلسفه سانتی مانتال که عشق را رابطه ای حسی و نه صرفا تنانه می داند – حضور یا عدم حضور یک رابطه جسمی مابین معشوق و فرد ثالث خیلی مورد نظر نیست و همین که شخص سومی وجود دارد برای «غیرتی» شدن عاشق کفایت می کند . از سوی دیگر «حسادت» معمولا در این معنا استخدام می شود که یک عاشق – معمولا زن – در مواجهه با فردی دیگر که به معشوق – معمولا مرد – نزدیک شده است واکنشی منفی نشان داده و به انحا مختلف سعی بر تملک دوباره معشوق می کند . چنان که می بینید تفاوتی میان این دو اصولا وجود ندارد جز دو نکته : یکی اینکه برخی معتقدند «حسادت» ناظر بر امری خیالی ست و «غیرت» ناظر بر امری واقعی . به عبارت بهتر حسادت ناشی از سوءظن است و غیرت برخاسته از واقعیت . با توجه به آن چه در مورد اهمیت احساس و نه رابطه تنانه در این دیدگاه گفته شد ، این مرز خیلی آشکار و پررنگ نیست . به عبارت دیگر هیچگاه نمی توان در مورد یک حس درونی قضاوتی صحیح کرد . چه بسا روابط تنانه ای که فاقد جنبه های حسی اند و چه بسیار روابط حسی که عاری از جنبه تنانه اند و اصولا دستگاهی برای سنجش حس درونی افراد وجود ندارد . به همین دلیل به سادگی می توان گفت آن چه به نفع «من» است «غیرت» است و آن چه به نفع «تو»ست حسادت !...به عبارت بهتر تفکیک این دو از هم چندان ممکن نیست .
نکته دیگر این است که هر دوی این واژگان برخاسته از یک منشا هستند : حس تملک . به عبارت دیگر حسادت و غیرت ناظر بر این معنا هستند که «او مال من است !» و بنابراین « مال دیگری نیست !» ؛ پس اگر «دیگری» را قصد او باشد پس به محدوده «من» تجاوز کرده است و این آغاز تنش خواهد بود . به عبارت بهتر ماجرا شبیه به این است که «من یک خانه دارم» ، « تو بی اجازه در آن وارد شدی » ، پس «تو دزدی» بنابراین « من حق دارم تو را بکشم یا با لگد از خانه بیرون بیاندازم !». آشکار است که در این میان معشوق ، شأنیت ای در حد همان خانه دارد و نه بیشتر . او یک «مِلک» است که در تملک عاشق است و نه انسانی که از خود اختیار و حق انتخاب دارد . نمونه بسیار بیمارگونه و کاریکاتوری این داستان را زمانی می بینیم که فردی بر چهره معشوق خود اسید می پاشد چون او عاشق شخص دیگری ست و می خواهد با او ازدواج کند و اصلا به اولی اهمیتی نمی دهد . این حس تملک در واقع به هیچ گرفتن معشوق است . اینکه او را داخل آدم نمی دانیم !...و عجیب اینکه همین «شیء» را به عنوان « زیباترین بشر و فرشته خوی ترین» می ستاییم . اتفاقا در همین ستایش نیز مفهومی «من خواهانه» وجود دارد : او را می ستاییم چون «مال» ماست ! ...همچنان که خانه خود را ، ماشین خود را و هر چیز دیگر که مربوط به ماست می ستاییم و پز اش را به دیگران می دهیم !
چنان که گفته شد این مفاهیم اصولا برخاسته از دیدگاه «من محورانه» است و تنش نیز به همین دلیل ایجاد می شود ، حال آن که «عشق» اصولا ماهیتی «دیگر محورانه» است .
نزار قبانی در این شعر نخست به همین مطلب اشاره دارد :
«هر مردی که پس از من تو را ببوسد»
این «هر مردی» تاکید بر همین نکته است . او حتی نمی گوید «آن مردی» !...او با معشوق کاملا آزاد برخورد می کند به مثابه انسانی که مختار است . برای او تعیین تکلیف نمی کند و « هر» ناظر بر همین آزادی ست .
از سوی دیگر « پس از من » ناظر بر یک زمان مشخص نیست . منظور این نیست که «وقتی من مردم» یا «وقتی من رفتم» . دلیل آن نیز در سطرهای بعدی ست . او می گوید بعد از آن که من تو را بوسیدم ، هرکسی تو را ببوسد بر لبانت تاکستانی خواهد یافت ..... در حقیقت این « پس از من» در استخدام «رویش تاکستان» است . بنابراین نزار از مفهوم رایج عاشقانه فراروی می کند و معشوق را در موقعیتی حسادت آمیز قرار نمی دهد . این مفهوم در ادبیات کم سابقه است اما بی سابقه نیست : نادر ابراهیمی در «بار دیگر...» جمله ای درخشان دارد : «رقیب آزمایش حقیری ست !» ...چقدر این جمله زیباست !...رقیب یعنی این که تو بین من و او مرددی ! ...یعنی تو هنوز معلوم نیست مرا دوست داری یا او را !...که اگر معلوم بود رقیب مفهومی نداشت !... پس قبول وجود رقیب و امکان موفقیت اش به این معناست که من قادر به جلب توجه و محبت و عشق تو نیستم و این حقارت بار است ! ...و کسی که تن به این معنا می دهد به آزمایش حقارت باری در زمینه عشق خویش دست زده است .
نرودا در صد شعر عاشقانه در شعری که برای پس از مرگ اش سروده است می نویسد :
دوست دارم آن چه به آن عشق می ورزم به زندگی ادامه دهد
و من به تو عشق ورزیدم و فراتر از همه چیز به آواز خواندم،
پس همچنان به گل نشین ، ای همیشه شکوفا !
مواردی از این دست در ادبیات شرق و غرب کم نیست . خود نزار در جایی دیگر می سراید :
من شبیه دیگر عاشقان تو نیستم ، بانوی من
اگر دیگری ابری به تو دهد
من بارانت می دهم
اگر دیگری فانوسی دهد
من ماه را در دستانت می نهم ...
البته در شعر نزار هم برخی جاها ، مثلا در شعر «به یک فرومایه» ، می توان خشونتی گاه گاه را حس کرد و ان را به حساب همین حسادت گذاشت اما کمی تدقیق در همان شعرها نیز به ما نشان می دهد که شاعر بیشتر از قدرناشناسی شکایت دارد تا وجود رقیب . به عبارت دیگر برتری های خود را به رخ معشوق سفرکرده می کشد نه اینکه او را یا دیگری را به صلابه کشد و در حقیقت به خود می بالد و به آن «آزمایش حقیر» تن نمی دهد !
(())
ب - اما نکته دوم شعر ! .... این نکته اساسی در دو سطر پایانی شکل می گیرد :
تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته ام .
بوسه «من» چیزی به «تو» افزوده است . چیزی که من کاشته ام ! آگاهانه و عامدانه ! ...من می دانستم و می دانم که تو با عشق من چیزی بزرگتر و زیباتر خواهی شد و خواسته ام که چنین باشد !....این نکته بسیار مهمی ست . عشق همیشه برکشنده است . حسی که پس از افول ؛ عاشق را ذلیل کند ، نابود کند ، به بیراهه ببرد و در سراشیبی مرگ رها کند اصلا عشق نیست ! لطفا مقایسه کنید با آن چه این روزها نام عشق می گیرد !
بله عشق ذاتا برکشنده است اما اینجا عاشق ما به نکته دیگری هم اشاره دارد : او می کارد و از این کاشتن آگاه است . او کاملا عامدانه تلاش کرده است و می کند که معشوق را و زیبایی هایش را و توانایی هایش را گسترش دهد و چه زیباست که این به هر بوسه او اتفاق می افتد و بوسه نماد آشکار عاشقانگی و به خصوص ابراز عشق است . یعنی اینکه وقتی من به تو می گویم که «دوستت دارم» ، تو قد می کشی ، زیباتر می شوی ، وسعت می یابی ... وهمه اینها زیباست و تو را درخشان تر می کند . و این خود تاکیدی مکرر است بر اینکه عشق ماهیتی «دیگرخواهانه» است نه «خود خواهانه» !...اصلا بیایید این شعر را از لحاظ مفهومی و دیدگاه عاشقانه مقایسه کنید با این دوبیتی بابا طاهر و بعد دوباره متن بالا را مرور کنید :
گلی که خود بدادُم پیچ و تابش
به آب دیدگانُم دادُم آبش
به درگاه الهی کی روا بو
گل از مو ، دیگری گیره گلابش
به همین کوتاه در این مورد اخیر بسنده می کنم . چون هم مطلب طولانی شد و هم اینکه اصولا می شود همین دو سطر را هی خواند و هی مست شد و هی بیشتر فهمید ... و شعر یعنی همین !
****************
روحتان به برکت هزار هزار بوسه ، شکوفا !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
...می بری غزل را کنار پنجره و کوچه را نشانش می دهی که در تاریک روشن غروب دارد روز رفته را خمیازه می کشد ...دستش را می گیری و روی شیشه های بخارگرفته تصویر دلی را نقاشی می کنی که تا هرم نفس ات را می چشد ، تنش عرق می کند و قطره قطره قیقاج می رود روی تن شیشه !...بیچاره دل نقاشی !...
دست غزل را می گیری و می بری اش کنار شومینه تا انگشتان کوچکش را گرم کند ...خودش را جا کند روی دامنت و ها کند توی دستش تا نوک قرمز بینی اش ، صورتی شود ! ...
دست غزل را می گیری و برایش شعر می خوانی تا یاد بگیرد واژه را از میان عاشقانه های تو ؛ زبان باز کند به کلماتی که از لبان تو می ریزند ؛ تا دهانش عطر دهان تو را تکرار کند در بیت های آمده و نیامده !
آن وقت من گوشم را می چسبانم به دهان غزل تا کاغذ از جادوی عطر و موسیقی و گرما مست شود !... شاید این ورق پاره های مست ، جانداروی دل سرمازده دیگری باشد ...و این همه به برکت معجزه ای ست که از مهربانی تو برمی خیزد ...رسول این همه دلدادگی بی دلیل !
دوم اینکه :
ممنونم از همه مهربانانی که هم در وبلاگ انجمن مجازی و هم در این وبلاگ غزل مثنوی را مورد نقد قرار دادند . بی شک هر یک از این نقدها راهگشای حقیر خواهد بود . چه در جهت تصحیح اثر که به خصوص نقد جناب میرافضلی کمک زیادی کرد و هم نقد سایر دوستان که لااقل به مخاطب شناسی و نحوه تعامل مخاطب با شعر کمک فراوان خواهد کرد . مواردی که به رسایی بیشتر اثر کمک می کرد در شعر پست قبل تصحیح شد .با سپاس از همه اساتید وشاعران گرامی ...
سوم اینکه :
کنگره شعر اجتماعی فارغ از همه ضرورتهایش و بار علمی و هنری آن – علی رغم نخستین دوره بودن اش - عرصه خوبی بود تا با دوستانی تازه آشنا شویم و به دیدار دوستان قدیمی نایل بیاییم . مهربانی همه برگزار کنندگان را سپاس می گویم و از همین جا به همه دوستان نویافته و یاران قدیمی درود می فرستم .
چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- زندگی و زمانه مایکل ک : نشتن درباره نویسنده ای که برنده جایزه نوبل شده است دشوار است . به خصوص اینکه بخواهی بگویی که کتاب مورد بحث کتاب خیلی بزرگی نیست !...نظر نگارنده ایناست که کتاب کتاب خوبی ست اما اگر نخواندید چیز زیادی از دست نخواهید داد !...جی ام کوتسیا برنده جایزه نوبل 2003 متولد آفریقای جنوبی ست و غیر از نوبل 11 جایزه دیگر دریافت کرده است . کتاب در مورد شخصی ست به نام مایکل که در هیچ کجای داستان به رنگ پوست او اشاره نمی شود . او حتی نام فامیل درست و حسابی هم ندارد و اصولا شخصیتی مفلوک است که این فلاکت ناشی از تمام شرایطی ست که پیرامون او را گرفته است . بی شک با اثری سیاه و تلخ روبرو هستیم که به بازی گرفته شدن حیثیت انسانی را در میانه اوضاع نابهنجار اجتماعی سیاسی فرهنگی محیط به تصویر می کشد . برخی از لحظات کتاب به شدت با نثر و فضایی کافکایی مواجه می شویم و در سطر سطر کتاب توانایی نویسنده ای چیره دست – که با ترجمه هنرمندانه مینو مشیری برجستگی بیشتری یافته است – خودنمایی می کند . به عبارت بهتر نثر شاعرانه و پر توصیف و جزءنگر کتاب نقطه قوت اثر محسوب می شود . اما چنانکه گفتم اثر آن چنان تکان دهنده نیست که به عنوان اثری فراموش ناشدنی در یاد و خاطره بماند .
زندگی و زمانه مایکل ک – جی ام کوتسیا – ترجمه مینو مشیری – چا÷ دوم 1385 – انتشارات فرهنگ نشر نو –247 صفحه - 36500 ریال
-یوزپلنگانی که با من دویده اند : بی شک بیشتر شما این اثر زیبای مرحوم بیژن نجدی را خوانده اید . اگر نه توصیه می کنم نثر شاعرانه ، تصویرهای بدیع و مضامین بکر کتاب را از کف ندهید . این کتاب کوچک با داستانهای کوتاه چند صفحه ایش دنیایی از مفاهیم انسانی را با زیبایی غریب و تکان دهنده ای به تصویر می کشد . در میان همه داستانها « سه شنبه خیس » شاید شاعرانه ترین تصویر را ارائه می کند و ذهن شاعرانه نویسنده در تمام طول داستان در بین واقعیت و مجاز در حال پل زدن است :
آنها در تهرانی که سه شنبه فراموش شده ای داشت ، از خیابنهایی گذشتند که به خاطر اعتصابها ، گاهی برق داشت ، گاهی نه . گاهی تاریک بود ، گاهی هم به اندازه یک تیر چراغ ، روشن ؛ این بود که ملیحه و پدربزرگ نتوانستند نعش چتر را زیر هیچکدام از درختان کوچه پیدا کنند . حالا چتر هم یک سیاوش شده بود .
یوزپلنگانی که با من دویده اند – بیژن نجدی – چاپ هفتم 1385 – نشر مرکز – 86 صفحه – 1250 تومان
- خاطره دلبرکان غمگین من : اگر از من بپرسید می گویم هیاهوی بسیار برای هیچ !! ...مارکز نه تنها این مفهوم که مفاهیمی بسیار بزرگتر و عمیق تر از این را در اثر سترگ اش «عشق سالهای وبا » بسیار زیباتر و هنرمندانه تر پیش از این تصویر کرده بود . عشق دغدغه مارکز است و این نکته در تمام کتابهای او نمود عینی دارد اما دائره المعارف عاشقانگی مارکز «عشق سالهای وبا » ست . کتابی که توصیه می کنم همه بخوانید – حتما با ترجمه مهناز سیف طلوعی (چاپ انتشارات سیف طلوعی) و لاغیر ! - و روی تک تک خرده روایتهای اش اندیشه ورزانه مکث کنید . خاطره دلبرکان غمگین من با همه داستانهایی که برسرش پیش آمد تنها گوشه کوچکی از ان کتاب سترگ است و چیز تازه ای برای کسی که آن کتاب را خوانده است ندارد جر همان نثر جادویی مارکز و دیگر هیچ !
خاطره دلبرکان غمگین من – گابریل گارسیا مارکز - ترجمه کاوه میرعباسی – انتشارات نیلوفر – 1500 تومان
پنجم اینکه :
برای این پست به خوانش شعری از دکتر محمدرضا ترکی می پردازم . شعری که به نظر نگارنده لایه لایه است و استعداد خوانش های عمیق تر و بازخوانی های مکرر را دارد .ابتدا شعر را بخوانیم :
زن و عطر و نماز
بر بستری که عطر نفسهای تو را دارد
آسوده به خواب می روم
حتی وقتی شمشیرهای آخته
بر من تاخته باشند...
...
از بی راهه حرکت کن
راهها
گاه به مقصد نمی رسند
واحه در واحه بگذر
از دشتهایی که مثل من تشنه اند
اگر خدا بخواهد
تار عنکبوتی پناه عصمتت می شود
و تو را
از چشمان آلوده نگاه می دارد
اما آن کبوتر تنها
که بر آستان غار آشیانه بسته
بی گمان دل من است
که برای تو پرپر می زند!
...
مهار شتر را رها کن
بگذار او تصمیم بگیرد
که بوی گلهای صحرا و رایحهّ عشق را
خوب می شناسد،
هر جا فرود آمد
خانه عشقمان را می سازیم!
...
حیران ِ سمت و سوی قبله چرایی؟!
نگاه کن نسیم عشق از کدام سمت می وزد؟!
...
مرا که از تب آسمان می لرزم
در آغوش بگیر
"با من سخن بگو..."
گاه از جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان
تنها می توان به نماز و عطر تن تو پناه برد!
در نوازشهای تو
رازی است
که نرما و گرمای دست مادری گم شده را
به یاد یتیم صحرا می آورد!
...
تمام آیه های من
سورهّ نساء است
اما احسن القصص
نگاه عاشق توست!
*
در همان نخستین نگاه در می یابیم که با عاشقانه ای طرف هستیم که از مولفه های مذهبی برای ایجاد تصاویر خود سود برده است . این نوع نگاه در ادبیات ما بی سابقه نیست . مشهور ترین اش شاید همان بیت معروف حافظ باشد که :
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد امد
رابطه محراب و ابرو و نیز اشاره به اشتغال ذهنی راوی در هنگام نماز که سبب ابطال نماز است ، این تصویرسازی را آشکارتر می کند یا این مثال مشهور دیگر از خشتمال نیشابوری :
روزه دارم من و افطارم از ان لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
باز هم ترکیب مفاهیم عاشقانه و مذهبی و مصادره مفاهیم مذهبی برای رسیدن به مفهوم عاشقانه که زیبایی بدیعی را خلق کرده است .
مثالهای متعدد دیگری نیز وجود دارد . اما طرفه اینجاست که چنین آمیختگی زیبایی دارای بسامد بالایی در ادبیات ما نیست . در حالیکه در ادبیات مغرب زمین شاهد استفاده متواتر از مفاهیم مذهبی از صلیب گرفته تا معراج مسیح از داستانهای عهد عتیق گرفته تا متونی شبه مذهبی مانند کمدی الهی در شعر و ادبیات هستیم . شاید دلیل این امر نگاه متعصبانه به دین باشد که ذات لطیف آن را درک نمی کند و آمیختگی مفاهیم دنیایی با دین را حتی در ساحت هنر بر نمی تابد .
نکته مهم اینجاست که استفاده ناهنرمندانه از این مفاهیم می تواند به دو حالت منجر شود :
- اول اینکه ساحت دین به واسطه درک ناصحیح هنرمند به بازی گرفته شود و در واقع با سهل انگاری شاعر ما با متنی نابهنجار برخورد کنیم که نه دین و نه عاشقانگی را پاس نمی دارد .
- دوم اینکه عدم آمیختگی دو مفهوم سبب شود که تنها با یک پازل در هم ریخته طرف شویم و مفاهیم عاشقانه و دینی با حرکت در دو فضای مجزا به هارمونی و امتزاج نزدیک نشوند . این می تواند هم به واسطه درک ناصواب شاعر از تصاویر دینی و هم به دلیل درک نامناسب او از عاشقانگی پدیدار شود و در نتیجه شاعر ناتوان از درک مفهوم قدسی عشق در مواجهه با مفهوم قدسی دین دست وپای خود را گم می کند و در نتیجه علی رغم شکل ظاهری اثر توان ایجاد موانست میان این دو مفهوم را نمی یابد .
نکته دیگر اینکه اصولا چرا چنین تصویرسازی ای انجام می شود ؟
مهمترین دلیل برای شاعر جهت خلق چنین آثاری پیوند استوار مقوله عشق و مذهب است که در ذهن شاعر نهادینه شده است . به عبارت بهتر شاعری که جانش آمیخته با مفاهیم مذهبی ست در بیان عاشقانگی خود نیز ، به دلیل توجه به ذات عاشقانه دین و نیز دلسپردگی مذهب گونه عشق ، به تعامل این دو چشم می گشاید و در نتیجه چنین آثاری ، آنگاه که اوج می گیرند ،مخاطب را از هر دو چشمه سیراب می کنند : هم دین هم عشق !
چندیست در میان آثار شاعران معاصر نیز این رویکرد حضور تازه ای یافته است که به لحاظ کیفی تفاوتهایی با ساختارهای کلاسیک این شیوه دارد .
غزل زیبای «شبستان» از دکتر محمد حسین بهرامیان شاید یک از اوجمند ترین شعرهای این شیوه باشد که با ترکیب مفهوم نماز با عشق بازخوانی جدیدی از تصویر بیت معروف حافظ را به دست می دهد . در واقع اصل هنرمندانه این شیوه همین بازآفرینی و بازخوانی عاشقانه متون و روایات دینی ست . آنجا که ذهن شاعر در میان تداعی های مذهبی به عشق و در میان تداعی های عاشاقنه به مذهب می رسد و این رشته های تداعی دائما در حال تبدیل به یکدیگرند . نکته اینجاست که این تطور باید چنان باشد که ایجاد کنتراست واضحی بین مفاهیم نکند و مخاطب سررشته تداعی ها را گم نکند و همراه شعر و دست در دست شاعر از کوچه ای به کوچه دیگر وارد شود و شاهد تاویل جنون مدارانه شاعر باشد . به گفته دیگر چنین متونی بیشتر به شطح پهلو می زنند که بر خطی باریکی در میانه کفر و دین می گذرند و آنگاه که سر سلامت به منزل می رسانند ، شراب طهوری می شوند که مردافکن است و خلسه آور !
شاید مهمترین مولفه برای این به منزل رسیدن همان احاطه شاعر بر فلسفه عشق و مفاهیم دین باشد .
بپردازیم به شعر دکتر محمدرضا ترکی :
در همان نام شعر می شود همه آنچه را پیش از این گفته شد مرور کرد . صدای حدیث نبوی در گوشمان می پیچد که : «من از دنیای شما تنها این سه چیز را می پسندم : زن و عطر و نماز» . به عبارت بهتر شاعر قصد دارد با بازخوانی دنیای عاشقانه و نیز مذهب مداری خویش به خوانشی شاعرانه از این حدیث نبوی برسد . طرفه اینکه این حدیث خود این آمیختگی مفاهیم دینی و دنیایی را به زیباترین و صریح ترین شکلی متجلی می کند .
بند اول بازخوانی داستان شب هجرت حضرت رسول است . آنجا که مولا بر بستر پیامبر می خسبد تا سوء قصدها به فرجام نرسند . شاعر به زیبایی «بستر» ،«آسودگی» و «عطر» را به عنوان وجه شبه های دنیای عاشقانه اش با روایت مذهبی دستمایه قرار می دهد تا تداعی اش یک تداعی منطقی باشد .
بند دوم ادامه روایت هجرت است و شاعر با رها نکردن روایت بند نخست ارتباط طولی بین بندها را برقرار می کند . به عبارت دیگر با وسعت بخشیدن و گسترش تصویر اولیه زیبایی کشف خویش را بیشتر و بیشتر می کند . اصولا هرگاه شاعر تصویری بیافریند و از آن معنایی ایفاد کند و بعد از آن به سراغ تصویری دیگر در فضایی دیگر برود ، حتی در صورت خلق زیباترین تصاویر ، این گسستگی سبب خواهد شد که بیشتر با یک تزاحم تصویر طرف باشیم و شلوغی فضای شعر مخاطب را کلافه می کند . حال آنکه گسترش یک تصویر و خلق تصاویر جزءنگرانه از یک تصویر کلی هم سبب همراهی بهتر مخاطب و هم سبب خلق زیبایی بزرگتری خواهد شد .
شاعر در بند دوم به تصویر هجرت می رسد و باز با دستمایه قرار دادن « دشت تشنه » ، «واحه» ، «راه و بیراهه» رشته تداعی ها را برقرار می کند . از سوی دیگر مفهوم عاشقانه بیت بسیار عمیق است . بی راهه و راه در عشق گاه بسیار در هم گم هستند . چه بسیار راه هایی که سر از ناکجا در می آورند و بسی بیراهه ها که سرمنزل مقصود می رسند . گوشه ای از این حکایت را می توان در«بدنامی عاشقانه» ای که حافظ به کرات از آن گفته است جست .
بند سوم ادامه همان هجرت است . رشته تداعی ها با « تار عنکبوت» و«پناه» و « چشم آلوده» شکل می گیرد . رابطه «عصمت» و «پرده نشینی » با «تار عنکبوت» شایان توجه است . و البته تاکید «اگر خدا بخواهد» که هم در مورد معجزه مورد نظر نص صریح قران بر خواست خدا اشارت دارد و هم در بازخوانی عاشقانه شاعر مفهومی تازه می یابد . این مفهوم که «نجابت» نیز معجزتی ست که خداوند پاسدار آن است .
بند چهارم درخشش شاعرانه ای دارد . باز رشته تداعی حول کلمه «کبوتر» و «غار» شکل می گیرد . اما شاعر دو مفهوم را با این دو واژه در نظر دارد . «غار» در اسطوره شناسی بیانگر دنیای درونی ست . همان من ِمن . در غار افلاطونی معروف ما با تصویر سایه ها بر دیواره غار طرفیم که انعکاس مفاهیم بیرونی در همین من درونی ست . در هزارتوی مینوتور باز هم غار نمادی از درونه ای ست که دیو می پروراند و باید «آریان»ی باشد که رشته به دست «تزه» بدهد تا این دیو را بکشد . در اصحاب کهف نیز باز به نوعی همین اسطوره بازخوانی می شود و اسطوره شنانساین چون دکتر جلال ستاری بر این عقیده اند که می شود داستان را به صورت یک به خویش برگشتن و سر در جیب فروبردن تاویل کرد .
در اینجا هم شاعر گذشته از آن داستان معروف هجرت به نکته دیگری نیز نظر دارد . دل او در آستان غاری که نمایانگر ذات درونی معشوق است منتظر و نگران چون کبوتری پر پر می زند . آستانه این غار در حقیقت تجسم برونی من معشوق است . دل شاعر نگران و ناظر کوچکترین حرکت معشوق است و هر برون شدی را کبوترانه انتظار می کشد .
از سوی دیگر کلمه «کبوتر» هم در کنار وجه شبه ای که با دل دارد در پر پر زدن ؛ نماد رهایی و سپیدی نیز هست که در مواجهه این دو عنصر با دل می توان به تاویل های تازه تری هم رسید .
بند پنجم ادامه روایت هجرت و رسیدن به مدینه النبی (یثرب) است . شاعر با « رها کردن مهار شتر» تداعی هایش را بازآفرینی می کند و. به مفهومی بنیادین در عشق می رسد : عشق – اگر عشق باشد ! - نیازی به تعقل ندارد ! این «اگر عشق باشد» نکته مهمی ست !... سرسپردگی به عشق بی شک ما را به سرمنزل مقصود می رساند . کجرویهایی که دیده می شود ناشی از عشق نیست بلکه برخاسته از درهم آمیخته شدن مفاهیم و اشتباه شدن هزار و یک حس انسانی «ناعشق» است با ذات منزه «عشق» . در این مقال مجال بررسی چیستی رفتارهای عاشقانه نیست . پس همین اندک اشاهر شاید کفایت کند که اگر پیش از حضور عشق ملزمات ومختصات عشق را درک کرده باشی ، هنگام حضور اش می توانی بشناسی اش و آسوده ، سر و جان بدو بسپاری که بی شک تو را به ساحل امن خواهد رساند . اگر نه هزار ویک حس بی ارتباط با عشق می تواند تو را به دامچاله ای ببرد که امید رهایی از آن نخواهد بود !
اما اگر شناختی ، دیگر مهار دل را رها کن !...بگذار نفس بکشد این شتر مست !...که اگر پایش را ببندی و مهارش را بکشی یا سر به بیابان می گذارد و مجنون ات می کند یا چنان بر زمین ات می زند که سر به سلامت نبری ! ...بگذار خودش برود و در زمین امن زانو بزند و آسوده ات کند که آنجا بهترین جا برای تو خواهد بود !
ادامه روایت در بند شش به داستان تغییر قبله می رسد . و البته گوشه چشمی هم دارد به « به هر سو که رو کنی ، سوی – چهره - خداست » . والبته باز هم همان حکایت عاشقانه توجه به دل که در بند قبل بدان پرداختیم .
بند هفتم اشاره به سوره مزمل دارد : «یا ایها لمزمل * قم الیل الا قلیلا ...»
شاعر با کلمات «لرزیدن از تب» و « مرادر آغوش بگیر»- که اشاره دارد بر روایت مشهور نزول آیه - ، « با من سخن بگو» - که اشاره ایست بر آیات بعدی سوره که حضرت رسول را به بر پایی نماز می خواند – این اشاره را کامل می کند .
ادامه بند نیز اشاره جالبی دارد : «جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان» ...که تداعی ابوجهل و ابولهب را به راحتی می توان در آن دید .
و نهایتا همان حدیث مشهور نبوی عنوان شعر که در اینجا به بازخوانشی شاعرانه می رسد .
بازخوانی عاشقانه روایت هم که مشخص است .: تنها پناه من در این زمانه سرشار از ناراستی و رنج تویی و البته خدا.
بند هشتم شاعر با فلاش بکی تاریخی شعرش را جمع می کند . واژه های «یتیم صحرا» و «مادر گمشده» محور تداعی این بند است و با اشاره مستقیم به حضرت پیامبر ، فرم مذهبی اثر را امتداد می دهد. و البته بازخوانی عاشقانه اثر به نظریه ای روانشناسانه راجع به عشق اشارت دارد که مردان در عشق تصویری از مادر خود را در معشوق جستجو می کنند و زنان تصویری از پدر خود را . به عبارت دیگر در ناخودآگاه انسان ، آنیما به نوعی تصویر مادر را در خود دارد و آنیموس بازتابی از پدر را .
بند نهم پایان بندی اثر است بعد از ایجاد فلاش بک بند قبل که در حقیقت می تواند ایجاد کنند فرمی دایره وار خود را کامل کرده است . بنابراین این بند باید تصویری ناب و محکم و تاثیرگذار داشته باشد که همه حرفهای شاعر را خلاصه کند . وچنین نیز هست : همراهی نام دوسوره «نساء» و «احسن القصص» - سوره و داستان یوسف (ع) - در کنار هم تداعی مذهبی اثر را شکل می دهد و اشاره ایهام گونه این دو به مفهوم «زن» و « داستان عاشقانه یوسف و زلیخا » خوانش عاشقانه را کامل می کند . ضمن اینکه در ذات ترکیب « احسن القصص» به معنای بهترین داستانها دو معنا قابل تاویل است : اول اینکه اصولا عشق احسن القصص است . و دوم اینکه چشم معشوق از فرط زیبایی احسن القصص است . نکته جالبتر این است که شاعر خود را رسولی می بیند که تمام آیات و معجزاتش عاشقانه هایی ست که می نویسد اما خود معترف است که همه اینها تنها کرشمه ای از نگاه معشوق است که «بهترین» را در آستین دارد و شاعر هیچگاه یارای نوشتن آن را به تمام و کمال ندارد که او «نساء» می نویسد و او «احسن القصص » - یوسف – است ! همان که نزار قبانی بزرگ می گوید که :
شعر من
بافه انگشتان توست
و ملیله دوزی زیبایی ات
پس هر گاه مردم
شعری تازه از من بخوانند
تو را سپاس می گویند .
و این شاید عاشقانه ترین روایت شاعرانه باشد .
*
فرجام اینکه اثر زیبای دکتر محمدرضا ترکی ، اگر سهل انگار نباشیم و سادگی ظاهری اش فریب مان ندهد ، درخشش دلنشینی دارد که برانگیزاننده است . انگیزشی برای خوانش مکرر و انگیزشی برای خلق اثاری از این دست که ضمن حفظ فرم ، دارای محتوای غنی نیز هستند ، آن هم در زمانه ای که هر بی هنجار و ناهنجاری به بهانه فراهنجار بودن جار زده می شود ! بی شک همه مخاطبین جدی شعر مهارت شاعر را در حفظ ساختار نیمایی و نیز واژه آرایی ها و قوافی درونی متعدد اثر را به خوبی پیدا خواهند کرد که همه اینها به خلق موسیقی نرم و جوباری مناسب و ایجاد فضای حسی اثر کمک کرده است . اما آن چه به نظر نگارنده اهمیت بیشتر داشته و دارد دقت در بازخوانی عاشقانه روایات مذهبی ست که سعی شد به بخشی از انها اشاره رود . بی تردید هر خوانش دوباره ای بابی نو خواهد گشود که باید نیز چنین باشد .
******
شادیانه های عشق ارزانی لحظه لحظه تان !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
...و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز می شود ...
...عاشقانه نوشتن این روزها سخت است ...مگر نه اینکه قاف ِ آخر عشق به «رای» ِ اول رفتن رسید ؟!... دل آدم این روزها بدجوری تنگ است ... آن قدر تنگ که باید شادبادهای دیروز را برای «روزهای مبادا»ی امروز خرج کنی ... روزهای شادی مثل همین نوشته قبلی که خندان خندان می نوشتم : « ....و بعد از این نیز بسیار خواهد داشت . » !...و همه می دانستند « ناگهان چقدر زود دیر می شود » و من گریان گریان نفهمیدم !... بیا امروز را به نیت عاشقانه ترین لبخند ِشاعرانهء فروخفته سکوت کنیم که این سکوت خود عاشقانه ترین سخن است برای چشم های تو که مفهوم عشق را و شاعرانگی را در نگاه گرم او فرایاد می آرند و بغض می کنند ...
************************
دوم اینکه :
متنفرم از سوگواره نوشتن !...این روزهای دلتنگی را به شیوه خودم سکوت می کنم و به شیوه خودم بزرگداشت می گیرم ...
پس برای اینکه صدای شعرخوانی ام بلندتر به گوش برسد از بخشهای دیگر و معرفی کتاب و لینک و الباقی می گذرم و فقط دو شعر آن نگاه شرجی را مرور می کنم تا یادمان نرود که او بزرگ است نه به واسطه بزرگنمایی که به واسطه بزرگ بودگی !...و این تفاوت اوست با خیل کثیری که عمری به ژستهای تن فروشانه ، تن داده اند و امروزه روز هم با لاطائلاتی این چنین سرگرمند که :
« شعرهایی گفت که خواننده برای خواندنشان نياز به مطالعه آنچنان پيشرفتهیی در زمينه امور هنری نداشته باشد... البته زمينههایی هم فراهم است که باعث میشود آثار ايشان از طرف مردم با استقبال بيشتری همراه شود...»
... و این همان «جهل مرکب » است که حماقت را آذین می بندد !...
قبل التحریر : متن ذیل بخشی از یک نوشته است که پیش از این – گمانم سال 1382- در پاسخ به نقدی از محمد کاظم کاظمی بر اشعار قیصر امین پور – چاپ شده در ویژه نامه مجله شعر – نوشته شد و اتفاقا باب آشنایی حقیر با استاد شد . آن نوشته هیچگاه منتشر نشد . اما همیشه خوانشی را که برای دو شعر معروف شاعر نوشته بودم دوست داشتم و امروز که دوباره به این متن نگاه می کنم چیزهایی در آن می یابم که شاید این روزها معنای بارزتری داشته باشند ... امروز شاید این اندک ؛ کوچکترین بزرگداشت برای شاعری چون او باشد که ذاتا بزرگ بود ....
**************************
« خوانشی از دو شعر دکتر قیصر امین پور»
نويسنده كتاب شعر و انديشه ميگويد: « شعرهاي پيچيده ، اغلب به آبهايي گلآلود ميمانند . به قول نيچه به عمد گلآلوده اند تا ژرف جلوه كنند . اما آبهاي زلال ژرف هميشه ژرفابشان را كمتر از آنچه هست ، نشان ميدهند و براي راه بردن به ژرفناي چنين آبهايي بايد شناگري دانست و الا به دست و رو تازه كردني در كنارشان بسنده بايد كرد .»
شايد شعر قيصر امين پور نزديكترين مثال براي « آبهاي زلال » است . اصولا در برخورد با اين چنين اشعاري بايد خواننده ديد خود را متوجه پشت اين ظاهر ساده كند تا با « استغراق در اين بحر مكاشفت » مرواريدهاي در خور فراچنگ آرد . اتفاقا همين خصلت لايه لايه بودن شعر سبب ميشود كه مخاطبين اين دسته اشعار افزايش يابند چون هر كسي به واسطه نوع نگاه خود يا زاويهاش به چيزي دست مييابد و در واقع دست خالي بر نخواهد گشت . شايد بهترين شيوه براي دستيابي به لايههاي بيشتر اين باشد كه از خود بپرسيم چرا اين واژه ؟! چرا مثلا نه آن واژه به ظاهر مترادف ؟! چرا اين تركيب ؟! و الي آخر. پاسخ به اين پرسشها دريچههاي ناپيداي شعر را بر ما ميگشايد .
.
« اشتقاق »
وقتي جهان
از ريشه جهنم
و آدم
از عدم
و سعي
از ريشه هاي ياس مي آيد
وقتي يك تفاوت ساده
در حرف
كفتار را به كفتر
تبديل مي كند
بايد به بي تفاوتي واژه
و واژه هاي بي طرفي
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف كه بخواني
نان است !
منتقد بزرگواری در باب این شعر نوشته است : « من دوست دارم حرف شاعر را به شكلي ديگر ، به همين هنرمندي برگردانم ، يعني وقتي بناي اين شگرد بر يك تفاوت ساده در حرف است ، چگونه ميتوان به آن دل بست ؟! » و در ادامه اين شعر را با بيتي از سنايي مقايسه ميكند واستدلال ميكند كه اين نوع خلاقيتها عميق نيست و قرارداديست و شاعر فضاي تصويري نساختهست و به همين دليل چون آگاهي و نه تخيل شنونده ، مخاطب است لذا عقل دخيل است نه احساس و چون اين قراردادها به عنوان دلايل عقلي ، كاستي دارند بنابراين شعر خواننده را مجاب نخواهد كرد .
بياييد يكبار ديگر شعر را بخوانيم ، البته با همان شيوه پرسشگرانه تا ببينيم اين شعر با نکات ذکر شده اصولا همخواني دارد :
جهان از ريشه جهنم . چرا جهنم ؟! چرا مثلا نه جهيدن ؟! ( اگر مبنا فقط تجانس حروف است ! ) و چرا آدم از عدم و مثلا نه از دام ؟! و همين طور سعي از ريشه يأس و نه از ياس ؟!
پر واضح است كه بحث تنها واژگاني و هجايي نيست . شاعر ميگويد كه جهانمان ريشههاي دوزخي دارد و آدميتمان ريشه در نابودي و فنا و سعيهامان همه به نوميدي و شكست ميانجامد.
ديگر اين كه در اين جامعه نسبي ، همه چيز ثانيه ثانيه قابليت تطور دارد آن هم به راحتي تغيير يك حرف در واژه ! آن گونه كه كفتار - مظهر زشتي و پلشتي و زمينگيري - به كفتر - مظهر پاكي و پرواز - بدل ميشود ! و بعد شاعر دردمندانه پيشنهاد ميكند كه بايد به واژگاني - بخوانيد مفاهيمي - دل بست كه مثل «نان» هستند ! كه از هر طرف بخواني شان يكيست . و باز همان سوال : چرا نان ؟! چرا مثلا گرگ نه ؟! چون نان هم مفهومي نمادين دارد و در همان معنايي به كار گرفته شدهاست كه شاعري ديگر ميسرايد : شعرهامان بوي نان گرفت .
درحقيقت شاعر سرخورده از تمام تلاشهايش ، با مشاهده جهاني كه پديد آمده ، با زهرخندي بر لب ميبيند كه تنها طرفداران عقل معاش در هر دوره و زمانهاي پيروزند ( لااقل به ظاهر ) چرا كه به چيزي دست يافتهاند كه چه از « چپ » و چه از « راست » يكسان خوانده ميشود !
آيا تمام آنچه گفته شد و استفاده نمادپردازانه شاعر از واژگان و هوشمندي او در كشف شگردهاي زبانياي كه اين تصاوير را منتقل ميكنند ، تصويرسازي نيست ؟! آيا استفاده نو از نمادها معنايي جز تصويرسازي ميدارد ؟! آيا اين جز همان مفهوم « نقاشي با كلمات » است كه قباني مي گويد ؟!
بر خلاف نظر منتقد بزرگوار ، معتقدم كه مخاطب اين شعر ، احساس كمال يافته است ، نه عقل . احساسي كه بر سرخوردگي انسان از جهان مادهگراي پيرامونش متكيست .
منتقدان در باب اين شعر و اشعار مشابه كه بر كشفهاي زباني استوارند چنین می گویند : «مشكل ديگر اين هنرنمايي هاي زباني، غير قابل ترجمه بودن آنهاست ... »
اصولا ترجمه شعر كار دشواريست ! به خصوص شعري كه واجد پيچش و حتي شگردهاي زيباييشناسانه باشد .مثلا به اين بيت از حافظ توجه كنيد :
تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمي كند
به راستي چگونه بايد اين شعر را ترجمه كرد كه تمامي مفاهيمش را منتقل كند ؟! حالا از وزن و موسيقي هوشمندانهاش بگذريم !
و اين تنها مختص شعر پارسي نيست . آنان كه با كار ترجمه اندكي آشنايند ميدانند كه بسياري از اشعار اصولا قابلترجمه نيستند . و اين به گمان من يك نقطه ضعف نيست چنانكه ترجمهپذيري هم نقطه قوت محسوب نميشود . شعر بايد مخاطبين اصلي خود را - لااقل در گام اول - سيراب كند . اگر نه كار شعر هم شبيه كار سينماي روشنفكرنماي ما ميشود كه براي جشنوارههاي خارجي فيلم مي سازد و در داخل با برخورد سرد تماشاگر - حتي تماشاگران جدي سينما - روبه رو ميگردد ! و مطمئن باشيد چنين هنري (؟!) كه به قول نزار قباني « آدرس مردم را گم كرده است » تاثيرگذار كه نيست ، ماندگار هم نخواهد شد !
و اما شعر دوم :
« قاف »
و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا كه نام كوچك من
آغاز مي شود !
ساده ترين خوانش اين شعر به ما ميگويد كه «عشق» با «ق» تمام مي شود و «قيصر» با آن شروع ! و شاعر چون اين نكته برايش جالب بوده آن را سرودهاست . چنان که منتقدی گرامی ، گويا تنها با همين خوانش با شعر طرف ميشود و نتيجه ميگيرد : « به نظر من شعرهاي سوگند ، قاف ، پيشواز و فردا از كتاب آينه هاي ناگهان شكارهاي چاق و چله اي نيستند .» و در جايي ديگر نيز ذيل همين شعر پس از آنكه اين دست اشعار را اشعاري شخصي ميداند ، مينويسد: « شعر قاف ... تنها مخاطباني از نوع قنبر ، قاسم ، قادر ، قربانعلي و يا مثلا قندآغا را به كار ميآيد »(!)
بياييد باز هم شعر را با فرمول خودمان بخوانيم :
آيا تنها «عشق» با «قاف»تمام ميشود ؟! مثلا نمي شد گفت سماق ؟! آيا شاعر نميتوانست عوض همه اينها مثلا بگويد :
و (الف)
حرف آخر دنياست
آنجا كه نام فاميل من
آغاز مي شود !!
چرا قاف ؟ چرا عشق ؟ چرا نام كوچك ؟ چرا حرف آخر؟ چرا آغاز ؟ ...
خوانش فقيرانه من چنين است :
«قاف» كلمه اي اسطوره ايست . قاف و قله اش مفهوم همه آرزوهاي محالواره را دارند و به گمان من ، شاعر بر اين مفهوم تاكيد داشته است . اگرنه به راحتي مي توانست بنويسد «ق» ! پس اين تاكيد نگارشي نگاهي به معنا دارد . به عبارتي شاعر در بخش اول شعر ميگويد كه حرف آخرين عشق ، آرزويي محال و دور از دست است و در بند دوم ، خود را نيز از آن محالواره آغازيده ميبيند و محالانديش ميشمرد . تاكيد بر «نام كوچك من» به همين معناست . نام كوچك اختصاصيترين نام ماست حال آنكه نام فاميل بر ايل و قبيله و خانواده ما دلالت دارد و در واقع نامي قوميست . به عبارت بهتر، شاعر آغاز «خود» را در اين آرزوي دور از دست ميبيند .
حال بياييد از زاويه اي ديگر نگاه كنيم : اصلا قاف و مفهوم نمادينش را كنار بگذاريم ! مي شود با نگاه به تركيب ( حرف آخر ) به دو خوانش دست يافت :
1- وقتي عشق «واپسين كلام» را ميگويد ، شاعر تازه آغاز ميشود . اين نگاه، نگاهي تلخ است . شاعر آغاز شدنش را مصادف با پايان عشق و خويش را غرقه در بيعشقي ميبيند .
2- آنجا كه عشق « كاملترين حرف » خود را يا به عبارت ديگر « مهمترين » و « بزرگترين حرف » خود را ارائه ميكند ، تازه شاعر آغاز ميشود ! يعني شاعر حرفي برتر از عشق دارد و اين ديد ، ديدي مباهاتگرانه است.
ميبينيد كه اينجا اصولا بحث بر سر كلمه «قيصر» نيست . بحث بر هويت شاعرانه است . چنان كه بحث بر سر واژه عشق و حروفش نيست و اصولا «قاف» ، «ق» نيست و ... !
و به همين دليل من با این نظر که «اين شعر، شعري شخصي است» موافق نيستم .
از سوي ديگر همين جا بخش دوم و انتهايي نوشتارم را ميگشايم : شعر شخصي يعني چه ؟!
براي پاسخ به اين سوال به گمانم بهتراست بپرسيم : شعر غيرشخصي يعني چه؟!
آيا شعر غيرشخصي شعريست كه شاعر در آن سخنگوي يك جمع است و هر چه اين جمع وسيعتر باشد ، شعر غيرشخصي تر است ؟!
يا اينكه شعر غيرشخصي شعريست كه در آن به حس و حال شخصي و دروني شاعر ، چنان وجاهتي ببخشد كه مخاطب را درگير سازد ، حتي اگر در آن احساس پيش از خواندن شعر سهيم نبوده است ؟!
در نقدهای گونه گون به هر دوی این تعاریف اشاره می شود ، اما به نظر مي رسد كه در قضاوتها ، متاسفانه تعريف اول بيشتر مورد توجه قرار گرفته است .
من معتقدم كه تعريف دوم براي شعر غير شخصي بسيار مناسبتر و حتي هنرمندانهتر است . آيا تعميم احساس خودم با دلايل متقن به ديگران دشوارتر و هنرمندانهتر از سرودن از موقعيتي مشابه نيست ؟!
بسياري از اشعار درخشان در ادبيات جهاني برخاسته از همين معناست . سوگوارههاي لوركا براي ايگناسيو ، مرثيه هاي نزار قباني براي بلقيس و هزاران نمونه ديگر همه ناظر بر اين ادعايند . اصلا چرا راه دور برويم ! مثنوي زيبا و تاثيرگذار « بازگشت » اثر محمد كاظم كاظمي عزيز ، خود گواهي گوياست !...
روزي از استاد كيومرث منشي زاده پرسيدم : مرز شعر و ناشعر كجاست ؟
ايشان زيركانه پاسخ داد :« هيچ قانوني وجود ندارد ! اين مرز را مخاطب تعيين ميكند !»
حتي اگر به اين مفهوم معتقد نباشيم ، بي شك «پسنديدن» يك شعر ، امري سليقهايست و همين سليقه به من ميگويد كه شعرهاي « قاف » و « اشتقاق » از آثار تاثيرگذار قيصر امين پور اند .
و سخنم را با این نکته به پايان ميبرم كه برای خوانش هر شعر ، کلیت آن را باید دریافت و تک تک اجزایش را در کنار هم به رسمیت شناخت و روابطشان را تحلیل کرد . به عبارت بهتر :
شعر مثل يك موجود زندهاست . بدترين شيوه براي شناختن اين موجود زنده اين است كه دست به چاقو ببريم و قطعه قطعهاش كنيم و بخواهيم با شناخت تك تك قطعاتش به معناي « موجود زنده » دست يابيم . چنين خبطي ، تنها جسدي تكهتكه و بيجان و از ريختافتاده را به تماشا خواهد گذاشت كه از هر گونه « زندگي » عاريست !
شعر جراحي شده ، فاقد « شاعرانگي » ميشود و « شاعرانگي » نه تنها چيز كمي نيست كه شايد همه چيز باشد !
*************************
باشد که شادی ها بیاید و بپاید ...
سیامک
اول اینکه : ...
جهان باید شکرگزار تو باشد !...باور کن !....وقتی گوشه گوشه گندمزارهای زمین در آتش می سوزد ، درخشش حوایی چنین ، سپاسی دیگرگونه می خواهد تا یاد گندم از خاطره ها نرود !
...وقتی گلوله گلوله از آسمان می بارد تا شیشه های خانه هزار هزار انسان در هزار شهر، پولک پولک بر سرشان بریزد تا عروسی مرگ به پا شود ، باید کبوتری چون تو را چنان سجده برد که راه و رسم پرواز در آسمان زندگی در حافظه دهر بماند !
...وقتی پرنده های مهاجر ، بمب های متحرک مرگ و بیماری اند و آدمها ، درناها را به شکل کپسولهای سرشار از سم و ویروس و هراس می بینند و برای نیامدنشان دعا می کنند ؛ باید تو را تعظیم کرد که بی خیال همه بادها و طوفان ها ، دست در دست من ، سرمای استخوان ترکان و سوز لوطی کش این روزگار را به بازی می گیری و به رسم عاشق ترین درنا ، رقصی چنان می کنی که مولانا از قونیه سربرمی دارد که : ها ! رقصی چنین ... !
...من دلم خوش است !...راست می گویند !...من دلم خوش است به تو !...به تو که حامل معنایی عظیمی! ...معنای عظیمی که انکارش در این روز و روزگار مثل آب نبات کشی توی دهان این همه هیچکس می چرخد و نشخوار می شود ! ...من دلم خوش است !...چون فکر می کنم این معنای عظیم دنیا را نجات می دهد ....و تو هم که دیگر دلت خیلی خوش است !...چون به آدمی مثل من دلت را خوش کرده ای !!....
دوم اینکه : برای امروز و در ادامه سری مطالب «سرایش برای هزار خوانش » شعری از ژاک پره ور را برگزیده ام که بسیار توصیه می کنم که شعر و نیز نقد تحلیلی حقیر را بخوانید و با نظراتتان در هر دو مورد همراهی ام کنید ...تنها یک توضیح که شعر را از کتاب بسیار زیبای « آفتاب نیمه شب » انتخاب کرده ام که گزیده ای از اشعار پره ور است و توسط جناب آقای مجمد رضا پارسایار از فرانسه برگردان و توسط نشر مروارید منتشر شده است ....
برای کشیدن یک پرنده
ژاک پره ور
برگردان : محمدرضا پارسایار
باید اول قفسی کشید
با دری باز
و بعد
چیزی ساده
چیزی قشنگ
چیزی به دردخور
برای پرنده کشید
و سپس
بوم را به درخت تکیه باید داد
در باغی
در بیشه ای
یا در جنگلی
و پشت درخت پنهان باید شد
چیزی نباید گفت
حرکتی نباید کرد ...
گاه پرنده زود می آید
و گاه سالها به درازا می کشد
تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد .
نومید نباید شد
صبر باید کرد
اگر لازم باشد سالها صبر باید کرد.
دیر یا زود آمدن پرنده
هیچ ربطی ندارد
به اینکه تابلو خوب از آب درآید .
و زمانی که پرنده می رسد
- اگر برسد -
ژرف ترین سکوت را اختیار باید کرد
صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود
و وقتی وارد شد
باید آرام
با قلم مو در را بست .
و سپس
میله ها را یکی یکی پاک باید کرد
و مراقب بود
که هیچ یک از پرهای پرنده دست نخورد.
آنگاه درختی باید کشید
و زیباترین شاخه را
برای پرنده برگزید
و سبزی شاخسار و طراوت نسیم ،
و طراوت آفتاب را باید کشید؛
و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان .
و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد
اگر پرنده نخواند
نشانه بدی ست
نشانه آنکه تابلو بد است
اما اگر بخواند نشانه خوبی ست
نشانه آن که می توانید تابلو را امضا کنید
آنگاه آرام پری از پرنده می کنید
و نامتان را در گوشه تابلو می نویسید .
بی شک شعر نماد گرا و اصولا هر پدیده هنری نمادین قابلیت تاویلهای بسیار را دارد . بارها گفته شده است که اثر نمادین به آینه ای می ماند که هر کس تصویر خویش را در آن می بیند و لاجرم به تعداد خوانندگان ، خوانش وجود خواهد داشت . این مساله همان تاویل پذیری متن است که در هنر نمادگرا به بهترین وجه نمودار می شود .
بدیهی ست که شعر « برای کشیدن یک پرنده » یک اثر نمادین است . در خوانشی که از این شعر دارم به هیچ وجه مدعی این نیستم که تمام آن چه می گویم درست همان است که شاعر می خواسته بگوید و اصولا چنین ادعایی به همان اندازه که بی مبناست ، بی فایده هم هست ! در این نوشته قصد دارم خوانشی از این شعر ارائه کنم که اولا توانایی تعمیم به کلیت واژگان شعر را داشته باشد و از سوی دیگر با آنچه از رویکردهای شاعرانه پره ور می شناسیم ، در تضاد نباشد. در حقیقت بر این گمانم که خوانش ارائه شده وحدت ارگانیک اثر را حفظ می کند و از سوی دیگر با کلیت آثار پره ور نیز همخوانی دارد .
من فکر می کنم که شعر « برای کشیدن یک پرنده » شرح ساخت یک اثر هنری و به ویژه و اختصاصا ، شعر است . شاعر با استفاده از نمادهای کاملا مرتبط و با خلق تصویر اولیه ای ساده که در ادامه آن را بسط می دهد ، به شعری یکپارچه می رسد که علاوه بر زیبایی های بسیار ، نگاه او را به مقوله هنر و اختصاصا شعر آشکار می کند .
بیایید شعر را دوباره و این بار سطر به سطر بخوانیم با این توضیح که تاکید تحلیل من بر «شعر» خواهد بود در حالی که می شود این اثر را به تمامی هنرها تعمیم داد .نخست اینکه به جای «پرنده » از این پس می گذاریم «شاعرانگی » یا به عبارت آشناتر همان « آن» که حافظ نیز می گوید . و در نتیجه عنوان شعر این چنین قابل بازخوانی ست : شیوه سرایش یک شعر خوب یا فراچنگ آوری شعری که دارای «آن» شاعرانه باشد .
باید اول قفسی کشید
با دری باز
قدم اول برای کسی که می خواهد شعر بگوید این است که تکلیفش را با قالب شعرش مشخص کند و آن را کاملا بشناسد . بی شک قالب تنها این نیست که وزن داریم یا نداریم ، غزل می گوییم یا مثنوی ، سپید می گوییم یا نیمایی و ... !اینجا مقصود همه آن چیزی ست که در زیر عنوان « فرم » یا « ساختار» قابل بررسی اند اعم از ساختار درونی و بیرونی .
نکته جالب اینجاست که این ساختار هر چند برای فراچنگ آوردن پرنده ناگزیر است اما قفس است !...محدودکننده است...و اصولا خیلی چیز دلچسبی نیست ...اما ناگزیر است !
از طرف دیگر در قفس باید باز باشد تا پرنده توان داخل شدن را داشته باشد !...یعنی اینکه ساختار باید امکان ورود شاعرانگی مورد نظر را داشته باشد . هر لحظه شاعرانه ای ، قفس و نیز دری درخور خود می طلبد و آن کس که با قفس دربسته ای که اجازه ورود به پرنده نمی دهد به شکار بنشیند لاجرم دست خالی باز خواهد گشت !
و بعد :
... و بعد
چیزی ساده
چیزی قشنگ
چیزی به دردخور
برای پرنده کشید...
نکته دوم بعد از دام ، دانه است !...باید چیزی باشد که این پرنده را هوایی قفس کند !...چیزی که خوراک شاعرانگی باشد !..و این یعنی «مضمون» مناسب ، «درون مایه درخور» ، « کشفی هدفمند و اندیشمند » و ... خلاصه حرفی سخنی چیزی که به گفتن اش بیارزد !! ...یعنی اگر حرفی نداری ، بی خیال شکار شو ! ...پرنده ها هیچگاه به سمت تورهای خالی از خوراک ، گیرم زیباترین و خوش بافت ترین و ابریشمین ترین تورهای جهان ، نخواهند آمد !
و جالب اینجاست که این خوراک هم باید به درد پرنده بخورد نه کس دیگر !....مضمون هم باید به خلق شعر کمک کند نه اینکه اصل باشد ! .... مضمون باید کمک کند تا به شکار شاعرانگی برویم نه اینکه چاله ای بشود تا شاعر در چاه بیافتد و پرنده را از یاد ببرد ! ...
و سپس :
....و سپس
بوم را به درخت تکیه باید داد
در باغی
در بیشه ای
یا در جنگلی
و پشت درخت پنهان باید شد ...
این بند در حقیقت قدم سوم را در خود مستتر دارد . بوم ، که عرصه خلق شاعرانگی ست و می شود آن را معادل ذوق و قریحه یا ذهن شاعر و چیزهایی از این دست گرفت ، تکیه به درخت دارد و باغ و جنگل ! ...یعنی طبیعت !...طبیعت تکیه گاه ذوق شاعر است و جایی که می توان در آن به شکار پرنده رفت !
...چیزی نباید گفت
حرکتی نباید کرد ...
گاه پرنده زود می آید
و گاه سالها به درازا می کشد
تا پرنده تصمیم به آمدن بگیرد....
این بند آشکارا تاکید بر جوششی بودن هنر است و نه کوششی بودن آن لااقل در زمینه الهام شاعرانه ....«اگر بخواهی چیزی بگویی» یا «حرکتی کنی » همه چیز خراب می شود و پرنده بی پرنده ! ... تلاش و جنب و جوش اینجا کاری پیش نمی برد که اینجا صبر تنها چاره است ...صبری که تا پایان شعر بسیار به آن اشاره می شود ...صبری که بی پشتوانه نیست ...ذوق هست ، محتوی و درون مایه و اندیشه مناسب هست ، توان ساختن ساختار درست هست ، اما صبر هم باید باشد !...آمدن پرنده دست خودش است !...لحظه الهام شاعرانه را هیچ کس نمی داند !..ممکن است روزی 5 بار بیاید و گاه ممکن است 5 سال پیدایش نشود !!...صبر باید کرد!
نومید نباید شد
صبر باید کرد
اگر لازم باشد سالها صبر باید کرد.
دیر یا زود آمدن پرنده
هیچ ربطی ندارد
به اینکه تابلو خوب از آب درآید .
چون همه پیش زمینه ها چنان که گفتم درست است نومیدی معنایی ندارد .....جالب تر این که دیر و زود آمدن پرنده، ربطی به اعتبارش ندارد ...می شود سالها شعر نگفت و ناگهان با شکار سیمرغی ، به شاهکار رسید !...و بدیهی ست که شکار یک سیمرغ به شکار هزار پرنده کاغذی بی آواز می ارزد !
....و زمانی که پرنده می رسد
- اگر برسد -
ژرف ترین سکوت را اختیار باید کرد
صبر باید کرد که پرنده وارد قفس شود
و وقتی وارد شد
باید آرام
با قلم مو در را بست ....
و این بند چقدر طریف و زیباست !و «اگر برسد» چقدر هوشیارانه است ! ...یعنی اینکه آمدن این پرنده – شاعرانگی – دیر و زود دارد و سوخت و سوز هم !... یعنی اینکه حضور همه اسباب شاعری هم – اگر چه لازم اند ، اما - برای شکار شاعرانگی کافی نیست !...
و حال که پرنده رسید « ژرف ترین سکوت » لازم است ...تا حالا هم باید ساکت می بودی و بی حرکت !...از اینجا به بعد هم ! ...اگر دامت مناسب باشد و دانه ات ، پرنده زیباترین و درست ترین ترانه ها را خواهد خواند !...هر گونه تلاش تو برای گفتن چیزی ، سبب خواهد شد که پرنده را از دست بدهی و تمام !...
و وقتی پرنده فرا چنگ آمد تنها باید در قفس را بست ...همین !...یعنی اینکه ساختارت را بر اندام شاعرانگی ات تراز باید کنی !...و این اولین حرکت پس از آن همه سکوت و سکون و صبر است !...از زمانی که پرنده به چنگ آمد فرایند کوششی شعر آغاز می شود و اولین قدم نیز ایجاد ساختار مناسب – یا حتی تغییرات ساختاری مناسب - برای حفظ پرنده – شاعرانگی - ست .
و سپس
میله ها را یکی یکی پاک باید کرد
و مراقب بود
که هیچ یک از پرهای پرنده دست نخورد.
این بند هم خیلی زیبا و در عین حال کاربردی ست ... شاعر تاکید دارد که اینجا اصالت با پرنده است نه با قفس ! ...میله ها – اجزای سازنده فرم - نباید دیده شوند !... فرم تنها باید پرنده را حفظ کند نه آن که تصویر اسیری از آن ارائه دهد !...این پیرایش ساختار ، تلاشی جدی ست برای اینکه نمود پرنده – شاعرانگی – افزون شود و در این راستا باید اکیدا مراقب بود که این تعدیل و تغییر و ایجاز و پیرایش ، به ماهیت پرنده و پرهایش آسیبی نرساند ....تصحیح هرگز نباید شاعرانگی را دچار چالش کند .
آنگاه درختی باید کشید
و زیباترین شاخه را
برای پرنده برگزید
و سبزی شاخسار و طراوت نسیم ،
و طراوت آفتاب را باید کشید؛
و نیز صدای جانوران علفزار را در گرمای تابستان .
قدم سوم در کوششهای پس از جوشش شعر ، تصویرپردازی ،رنگ آمیزی ، خیال بخشی و زیباسازی ست !...جالب اینجاست که باز هم این تصاویر تکیه کامل به طبیعت دارد و به دنیایی که پرنده متعلق به آنجاست !..برای پرنده باید محیطی فراهم آورد که قفس برایش مثل بیرون از آن باشد تا بتواند به نغمه درآید ...
و صبر باید کرد تا پرنده تصمیم به خواندن بگیرد
اگر پرنده نخواند
نشانه بدی ست
نشانه آنکه تابلو بد است
و باز هم صبر !...و این بار چه صبری ! که بار شکست کامل و پیروزی بی گفتگو را به دوش می کشد !... پرنده باید بخواند و خواندنش این بار،لااقل فقط ، به تصمیم خودش بستگی ندارد !...به این بستگی دارد که شما تصویرسازی مناسب کرده اید ؟...ساختار خوب طراحی کرده اید ؟!... آیا فضا را برای ظهور شاعرانگی مناسب کرده اید ؟!.. این تاکیدی مجدد بر این نکته است که اصالت با « شاعرانگی » ست نه هیچ چیز دیگر ! ...اگر دنیا دنیا تصویر زیبا بسازی ، اگر زیباترین ونامریی ترین قفس دنیا را خلق کنی ، و هزار هزار اگر دیگر ، و پرنده لالمانی بگیرد و جیک هم نزند یعنی کارت اشکال دارد ! ...نغمه خوانی پرنده را هم نمی شود بگویی فقط خودم شنیدم و همین بس است !! ...نمی شود لاپوشانی کنی که : (ببین عجب قفسی ساختم ! عجب دانه ای گذاشتم !) چون پرنده با نخواندن اش تو را رسوا خواهد کرد !...و تازه همه اینها مال زمانی ست که پرنده اصولا آمده باشد !...که اگر نیامده باشد که... هیچ !!
اما اگر بخواند نشانه خوبی ست
نشانه آن که می توانید تابلو را امضا کنید
آنگاه آرام پری از پرنده می کنید
و نامتان را در گوشه تابلو می نویسید .
و این یعنی تمام لذت سرایش برای یک شاعر !...آوازهای پرنده کوچک خوشبختی به دنیای او هزار رنگ می زند و این یعنی موفقیت کامل !... و باز نکته ای اساسی و جالب !... فقط زحمت امضای کاری را به خود بدهید که همه این شرایط را دارد ! ...قفسی خوب ، غذایی خوب ، رنگ آمیزی خوب و مهمتر از همه پرنده ای که هست و ، باز مهم تر از آن ، می خواند !
شیوه این امضای شاعرانه نیز حکایت جالبی دارد !...با پری از پرنده می توانید نامتان را بنویسید بر حاشیه اثر !...یعنی تنها و تنها به یمن حضور پرنده است که نام شما جاودانه خواهد شد !
در پایان شعر یک نکته کلی دیگر نیز شایان ذکر است . هیچ پرنده ای ، هیچ گاه و در هیچ قفسی و با هیچ آب و دانه ای ، به زیبایی و زیباخوانی پرنده آزاد نیست !...اما شنیدن صدای پرنده آزاد نه برای همه ممکن است – که گوش شکارچی/شاعری تیزگوش و تیزهوش را می خواهد - و نه همیشه امکان پذیر است . ...لاجرم پرنده های قفسی محبوب اند ... واین یعنی همان سخن هایدگر که می گوید : هر شاعری یک شعر ناسروده دارد که تمام زندگی اش وقف سرودن آن شعر ناسروده می شود و هر شعرش تلاشی ست برای رسیدن به آن شعرکه همیشه ناسروده خواهد ماند ...هر شعری که به شعر ناسروده نزدیکتر باشد اثری موفق تر خواهد بود .
لذا این پرنده نیز در قفس شاعران کارآزموده تر و تواناتر و شاعرتر، به نغمه خوانی طبیعی خود نزدیکتر است هر چند هیچ گاه کاملا منطبق با کمال نیست ! که شعر مطلق ، همیشه ناسروده خواهد ماند !
*************
آسمانتان سرشار از فوج فوج کبوتر ناگهان !
سیامک
سلام
اول اینکه : ...
... وقتی دست ات را روی پیشانی ام می گذاری ، دردها که هیچ ، همه اندوه های جهان از سرم می گریزند ! ... دستم را که می گیری ؛ تب که هیچ ؛ شراره های دوزخ هم راهشان را کج می کنند و نسیم توی گوشمان « سرود ابراهیم در آتش » را زمزمه می کند :
...قلب را شایسته تر آن
که به هفت شمشیرعشق
در خون نشیند
. گلو را بایسته تر آن
که زیباترین نامها را
بگوید ...
...و دیگر همه عالم می دانند که « تو» زیباترین نامها ست ! ...
وقتی تو دستم را می گیری ؛ نبضم تازه به طبیعی بودن تن می دهد ! ...انگار که پیش از آن تنها لرزشی را می شناخته بی هیچ کوبشی ! ...زنده ماندن را مرور می کرده و دیگر هیچ !...می دانی که !...
وقتی تو رو به روی من می ایستی و عطر نفست را به درون می کشم ، انگار سلولهای قرمز خونم دست به دست سلولهای خاکستری مغرم می دهند و در رقصی شادمانه ؛ عقل و دل را از هزارتوی سکون به در می آورند تا دستی بیافشانند و پایی بکویند و یادشان بماند که :
دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی !
...و تنها باده توست ، نازنین ! که جان داروی همه دردهای کهنه است که اگر تو باشی دردی تازه نخواهد بود و نیست !
...حرفهایم را یک بار دیگر مرور کن وَ آن وقت خودت انصاف بده که باید روز پزشک را به تو تبریک گفت نه به من ! ...باور نمی کنی ؟!...مرور کن نازنین ! ...مرور کن مسیحای مونث !
دوم اینکه : پنجمین کنگره سراسری شبهای شهریور برگزار می گردد . شاعران جوان ( به گمانم زیر سی سال ) می توانند آثار خود را در دو بخش مجزای سنتی و نو با دو موضوع آزاد و ویژه ( مهربانی ) تا تاریخ 10 شهریور به نشانی ( تهران – خیابان شهید مطهری – بعد از تقاطع سهروردی – کوی رهام – بن بست رهام – طبقه دوم مدیریت آفرینشهای ادبی تلفن 88449069 ) و یا از طریق پست الکترونیک
(shabhayshahrivarpanjom@gmail.com ) به دبیرخانه جشنواره ارسال نمایند .
سوم اینکه : شاعران توانای جوان در گوشه گوشه این سرزمین کم نیستند اما شاید متاسفانه آن چنان که باید قدر نمی بینند و شناخته نمی شوند . خدا پدر وبلاگها را بیامرزد که لااقل تریبونی شد تا این صداهای خوب را بشنویم و مست شویم از عطر شاعرانگی شان ... دوست خوبم بنیامین دیلم کتولی شاعر و غزلسرای جوان استان گلستان در وبلاگش با عنوان « آلاخان والاخان» با شعرهایش از شما پذیرایی می کنتد...شاید طراحی وبلاگ ساده و ابتدایی به نظر برسد اما همیشه بر این باور بودم که ارزش وبلاگ بیشتر به محتوایش است و نه سر وضعش ... شما هم اگر وبلاگ بنیامین و غزلهایش به همراه شعرهای انتخابی اش را ببینید با من هم عقیده می شوید ....
چهارم اینکه : کتاب خوبی با عنوان « مرا به خانه ام ببر» مشتمل بر کلیه آثار ایرج جنتی عطایی ترانه سرای توانای هزار خاطره ، به همراه مصاحبه ای مفصل با او درباره ترانه سرایی نوین ایران و نیز نقدها و نوشته هایی بر آثار او ؛ به همت یغما گلرویی توسط نشر دارینوش منتشر شده است . کتاب حجیم و نفیسی که می تواند به عنوان یک منبع مورد استفاده قرار گیرد . .. من نیز افتخار دارم که دو نقد تحلیلی ام ، یکی راجع به تحلیل تطبیقی دو ترانه ایرج جنتی عطایی به نامهای « بن بست : میون این همه کوچه که به هم پیوسته ... » و « خونه : خونه این خونه ویرون ...» و دیگری تحلیل ترانه « سقف : تو فکر یک سقفم ...» در این مجموعه به چاپ رسیده است. خوشحال می شوم دوستانی که کتاب را می خوانند راجع به این دو نقد نظراتشان را برایم بنویسند و راهنمایی ام کنند ....
پنجم اینکه : امروز بخش « سرایشی برای هزار خوانش » را پی می گیرم با شعری که لااقل برای من یکی از محبوب ترین سروده هایی ست که خوانده ام . شعری که در اوج سادگی و روانی ، روایتگر عشقی ست که در عین دل سپردگی ، تسلیم محض و اضمحلال نیست !...نوازش می کند و گفتگو ؛ چنان که عتاب می کند و مفاخره ! چنین معجونی بی شک تنها در عرصه عشق و شعر عاشقانه مجال نمود دارد که می تواند هزار و یک نقیض منطق عاقلانه را زیر سقف منطق عاشقانه کنار هم بنشاند .از این گذشته می شود به فرم پرداخت روایت در شعر دقت کرد و اینکه عناصر روایت در یک حرکت دایره ای تکرار می شوند و هر یک سرانجامی می یابند ( شبیه آنچه که درباره شعر کوچه مشیری نوشتم ) می شود دید که آمدن این واژگان در بندهای آغاز شعر و سپس در بندهای نهایی چگونه تطور پیدا می کند و این دگرگونی در راستای درونمایه و حس موجود در روایت است . والبته همه اینها چنان است که آب توی دل خواننده تکان نمی خورد !!
اصولا در این جا قصد ندارم به تحلیل شعر بنشینم که می شود بند بندش را بازخوانی کرد و تحلیل . ترجیح می دهم گوش بسپاریم به نوای شیرین عاشقانه شاعر و بی واسطه هیچ حرف و حدیث و نقدی ابتدا فقط بشنویم . سپس باز و باز مرور کنیم و هر یک کاشف بخشی از این جغرافیا باشیم . جغرافیایی که ما را به دلایل زیبایی یک شعر رهنمون می شود و البته چه بسیار دلایل که ناگفته می مانند چرا که اصولا بسیاری شان ناگفتنی اند ! ....فقط من تنها و تنها من باب نمونه تاکید می کنم که در همان بند اول به هم نشینی واژه هایی مثل « لیلی » ، « با چشم طلب کردن » ؛ « سلطنت شب » ؛ «خراج » ؛ « شرق » را در ذهن با تداعی هایشان و با این سوال که «چرا این واژگان ؟! » مرور کنیم .بی شک نکات زیادی در این رشته تداعی ها کشف خواهد شد چنان که ادامه این روال در شعر و به خصوص چرخشهای موسیقایی اش به ما نشان خواهد داد که شعر هنری بسیار ساده و شگرف است : به طرز شگرفی ساده و به طرز ساده ای شگرف ! ...کاش از کشفهایتان – چه حسی و چه تحلیلی - اندکی برای ام بنویسید و راهنمایی ام کنید...
من آبروی عشقم
سروده نصرت رحمانی
لیلی !
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق
طلب می کند
من آبروی عشقم
هشدار... تا به خاک نریزی !
پر کن پیاله را
آرامتر بخوان
آواز فاصله های نگاه را
در باغ کوچه های فرصت و میعاد .
بگشای بند موی و بیفشان
شب را میان شب
با من بدار حوصله اما نه با عتاب !
رمز شبان درد
شعر من است !
گفتی :
گل در میان دستت می پژمرد
گفتم که :
« خواب »
در چشمهایمان به شهادت رسیده است
گفتی که :
خوبترینی !...
آری ...من خوبم
آرامگاه حافظم
شعر ترم
تاج سه ترک عرفانم
درویشم ؛
خاکم !
آیینه دار رابطه ام ؛ بنشین !
بنشین ، کنار حادثه بنشین !
یاد را به حافظه بسپار !
اما ...
نام مرا
بر لب مبند که مسموم می شوی .
من داغ دیده ام !
از جای پای تو
بر آستانه درگاه خوابگاه ،
بر آستان درگاه
بوی فرار می آید .
آتش مزن به سینهء بستر
با عطر پیکر برهنه سبزت
منشین بانوی بانوان شب و شعر ،
خانم !
لیلی کلید شهر
در سینه بند توست
آغوش باز کن
دست مرا بگیر
از چارراه خواب گذر کن
بگذار بگذریم زین خیل خفتگان
دست مرا بگیر تا بسرایم :
در دستهای من
بال کبوتریست !
لیلی
من آبروی عاشقان جهلنم
هشدار ...تا به خاک نریزی
من پاسدار حرمت دردم
- چشمت خراج می طلبد ؟
آنک خراج !
لیلی
وقتی که پاک می کنی خط چشمت را
دیوارهای این شب سنگین را
در هم شکسته ، آه ... که بیداد می کنی !
وقتی که پاک می کنی خط چشمت را
در باغهای سبز تنت ، شب را
آزاد می کنی .
لیلی
بی مرز باش !
دیوار را ویران کن ،
خط را به حال خویش رها کن ،
بی خط و خال باش
با من بیا ، همیشه ترین باش !
بارید شب
بارشِ سیلِ اشکها شکست ،
خطِ سیاهِ دایرهء شب را !
خط پاک شد
گل در میان دستم پرپر زد و فسرد
درهم دوید خط
ویران شد !
لیلی
بی مرز عشقبازی کن !
بی خط و خال باش
با من بیا که خوبترینم
با من که آبروی عشقم
با من که شعرم ...شعرم ....شعرم !
وای ...
در من وضو بگیر
سجاده ام ؛ بایست کنارم
رو کن به من که قبله عشاقم
آنگه نماز را
با بوسه ای بلند ، قامت ببند !
لیلی
با من بودن خوب است
من می سرایمت .
*********************
از« تو» سرودن همیشه خوب است ! تاریخ شاعرانگی تان مستدام !
سیامک
سلام
اول اینکه :...
رویش نوشته بود : فرهنگ کُردی ! ....کتاب را باز کردی وگشتی دنبال نامت ! ...می خواستم داد بزنم : هی رفیق ! ...معنای خودت را از من باید بپرسی نه از کتاب لغت !! ... کدام کتاب می تواند شرح تو باشد وقتی واژه ها در مقابل تو خودسوزی می کنند !...مگر می شود یک کتاب ...که نه ! اصلا یک جمله نوشت که همه واژه های سیاوش باشند و ابراهیم و سلامان ؟!!... نه رفیق نمی شود !...جمله ها فقط اسم نمی خواهند ! ...جمله فعل می خواهد ، صفت می خواهد ، قید می خواهد... ! تو را چه به فعل و صفت و قید ؟!... بودن تو خودش فعلی ست که در هیچ زبانی به زبان نمی آید ! ... هست و نیست ! ....مثل (و) خواهر که نوشته می شود و خوانده نمی شود ! ...بودن تو اما ، نه نوشته می شود نه خوانده !... فقط حس می شود !...می شود عطرش را به درون کشید و مست شد و سر گذاشت به .... ! ...صفت، آخر، از کجا بیاورند این همه نویسنده برای جمله تو ؟! ... اگر می شد صفتی برای تو شمرد که این همه شاعر ، طی این همه قرن ، نمی نشستند کاغذ سیاه و غزل صادر کنند درباره تو که تازه بهترین و زیرکانه ترین توصیفش بشود این که :« زن جوان غزلی با ردیف آمد بود» !... مثل اینکه یک سوال را با یک سوال دیگر جواب بدهی !... و اصلا تو را چه به قید؛ آهوی رهای هزار بیشه ؟!
.... گشتی و گشتی و ... !
...از همان اولش هم باید از من می پرسیدی !...وقتی من این همه « شنگول » ام ، تو بی شک باید خود « حبه انگور» باشی !!....
دوم اینکه : هفت سنگ کماکان پر محتوا منتشر می شود !
سوم اینکه : این یک مطلب را لینک جداگانه می ذارم !...بروید حال کنید با این همه ایهام !!!( البته به شرطی که حنبه اش را دارید ! )
چهارم اینکه : می خواهم یک عنوان جدید به موضوعات وبلاگ اضافه کنم . بی شک همه کسانی که به عنوان مخاطب با هنر سر و کار دارند ، گهگاه با اثری مواجه می شوند که فارغ از زمان و مکان جادویی را به همراه دارد که مخاطب را مسحور خویش می سازد . گاه برای این سحر دیرپا می شود دلایلی را نیز مطرح کرد و گاه بی هیچ سخنی تنها باید غرقه در دریایی شگفت انگیز هنرمند شد ... از امروز می خواهم زیر عنوان « سرایشی برای هزار خوانش» به برخی اشعار که لاقل در من چنین حسی را ایجاد کرده اند بپردازم . بی شک سلیقه در این میان چیز مهمی ست اما همیشه وسوسه بازخواندن شعری ناب که بارها و بارها زمزمه اش کردی و خواندی اش و زندگی اش کردی ، وسوسه ایست دیرپا و گریزناپذیر ...
خاقانی شروانی شاعریست که با قصایدش شناخته می شود . قصایدی مطول بسیار فخیم و گاه مغلق و البته در بسیاری از موارد آغشته به انواع تلمیحات پیچیده تاریخی اصطلاحات دشوار نجوم و پزشکی و کیمیا و امثالهم . دیریابی شعر خاقانی – به خصوص در قصاید - سبب شده است که مخاطب امروز رویکرد مناسبی نسبت به شعر او نداشته باشد . اما به نظر من دریایی از تصاویر بسیار درخشان و غالبا بسیار بدیع – که حتی هنوز که هنوز است یافتن مشابه ای برای آن بسیار بعید است – در این میان مورد غفلت واقع می شوند . قصیده درخشان « فلک کژرو تر است از خط ترسا » سرشار از تصاویر بکریست که در فاصله 8 قرن هنوز طراوتی عجیب دارد این قصیده در واقع مدحیه ایست برای آندرونیکوس کمننوس ، یکی از بنی اعمام مانوئل امپراطور بزرگ بوزنطیا که در نزد پادشاه حاقان کبیر محترم بوده ، و درخواست شفاعت نزد خاقان برای آزادی اش از زندان . نکته جالب توجه این است که به رعایت مسیحی بودن ممدوح تمام اصطلاحات و تصاویر شعر برگرفته از دین مسیحیت و فرهنگ مسیخی ست چنانکه از همان مصراع نخست نیز دریافت می شود .
اما انچه امروز سبب شد تا در باب خاقانی بنویسم نه آن قصیده چشمگیر که غزلی از غزلیات حاقانی ست. این غزل غافلگیر کننده زبان و روشی در بیان و شیوه ای از تصویر سازی را ارائه می کند که بسیاری از غزلسرایی معاصر به نظر حقیر باید از آن سرمشق گیرد . باز هم تاکید می کنم لطفا به زبان و نوع تصاویر دقت کنید و ببینید که چقدر امروزی اند :
رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب
وز شرم روی تست رخ ماه زیر آب
ماهی تَنی و می کنی از اشک من گریز
نه ماهیان کنند وطن گاه زیر آب ؟!
نی!... نی ! تراست عذر ! که مشک و می ای همه
نه مشک و می تبه شود آنگاه زیر آب ؟!
تخم وفاست دانه دل ، چون به دست توست
خواهی به زیر خاک کن و خواه زیر آب !
در اشکِ گرم غرقم و بُنگاه سوخته !
کس دید غرق سوحنه بُنگاه زیر آب ؟!
دریا کِشَم ز جام غمت ، ور بر آرم آه
سوزد نهنگ را تپشِ آه زیر آب !
همسایگان ز تف دلم بر کُنند شمع
چوُن شد چراغ روز، شبانگاه زیر آب ؟!
گریم چنانکه از دم دریای چشم من
هر گوش ماهی ای شود آگاه زیر آب
آبم برفت و گر شنود سنگ آه من
از سنگ بشنوند علی الله زیر آب !
ای دُر آبدار چو آبی ز پیچ .و خم
دُر آب شد ز شرم تو صد راه زیر آب !
پوشی کتان کاهی و من چون کتان کاه
دل گاه زیر آتش و تن گاه زیر آب
حال من و تو از من و تو دور نیست زآنک
تو آب زیر کاهی و من کاه زیر آب !!
خاقانیا به چاه فرو گوی راز دل
کز دوست راز دارتر آن چاه زیر آب
**
چند توضیح واضحات ! من باب درس پس دادن در خدمت اساتید به این امید که بیشتر ییاموزندم :
- گدشته از حسن تخیل و روانی بیان در این غزل ، حس غمناک عاشقانه شعر بسیار قوی است
- در هیچ بیتی این ردیف مطول دشوار از لحاظ معنایی اضافه نیست . در تمامی ابیات ضرورت معنی سبب ساز آمدن « زیر آب » است نه اقتضای ردیف . در این مهم نوع تصویر پردازی ها که همه و همه در ارتباط با « آب » - چه به عنوان یک جسم فیزیکی و چه به عنوان یک واژه در گستره معنایی ( به خصوص در اصطلاحات ) می باشند ، نقش عمده ای دارد.
- استفاده از اصطلاحات بسیار زیبا نشسته است و شاعر با زیرکی ضمن حفظ رویه روانی بیان ، از ساختن ایهامات و تداعی های کنایی غافل نمانده است . برای نمونه می توان به « گوش ماهی » در بیت 8 ، « در آبدار» بیت 9 ، « آب زیر کاه » در بیت 10 اشاره کرد که بسار زیبا نشسته اند .
- طنز تلخ نهفته در اثر گیرایی آن را دو چندان می کند و این طنر معمولا از جسن تعلیل های شاعر منتج می شود که در عین منطقی بودن به شدن طنزآمیز و کنایه وارند .بیت 2و3 نمونه های خوبی برای این مهم اند .
و ...
***************
بی شک آنچه بر ما می گذرد جز حال نیست !...کسی برای دیروز و فردا از ما حساب نحواهد خواست و هیچ بنی بشری ، به واقع ، در گذشته و آینده خویش نزیسته است ... اما بی شک آنکه دیروز نداشته ، امروزی هم نخواهد داشت ،چنانکه فردایی !...ما خیلی وقتها تاوان بوسه های پر پر شده دیروز را پس می دهیم ! ...باور کن !
سیامک